<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دیوانه عاقل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@spp75spp</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 14:03:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/428999/avatar/jgdLVE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دیوانه عاقل</title>
            <link>https://virgool.io/@spp75spp</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک عاشقانه نا آرام - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@spp75spp/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-llrtplhwnvbk</link>
                <description>توی مدت سه ماه تابستون خب با همه بچه ها بهم پیام میدادیم ولی اون به طبع بیشتر اونوقع ها اوایل بود حس خاصی بهش نداشتم فقط یه دوست بود ترم سوم شروع شد، رابطمون نزدیک تر شده بود اون اکیپ قبلی زیاد دووم نیاورد یه اکیپ دیه تشکیل شد ولی من و اون باز توی همون اکیپ بودیم، آخرای ترم سه بود ترم سختی بود با خودم گفت اون واقعا دختر خوبیه میترسم اگر من کاری نکنم شاید برای همیشه از دستش بدم به خودم جرئت دادم و بهش گفتم که دوستش دارم...اون وقتی این حرف رو میشنید چشماش از تعجب زده بود بیرون و نمیدونست واقعا چه جوابی باید بهم بده توی عمق چشماش دیدم هیجان زدگیشو مثل اینکه خیلی مدت بود که منتظر این درخواست بود...وقت خواست برای فکر کردن من هم گفتم باشه، آخه میدونید بنظر من هر انسان آزاد خلق شده آزاد برای هر تصمیمی که میگیره چون تفاوت انسان با حیوان در عقل و اختیارش است پس همه ی انسان میتوانند انتخاب کنند، هر چند من خودم رو آماده کرده بودم که با جوا منفی روبرو بشم ولی جوابش این بود:&quot;میشه یکم بهم وقت بدی فکر کنم؟&quot;.گفتم:&quot;باشه، چرا که نه؟&quot;اون رفت و من هیجان زده از صحبتی که مدتی میخاستم بکنم اما جرئتش را نداشتم، خوب بود، احساس بر داشته شدن یک تکلیف از شونه ام، گاهی اوقات سنگینی انجام کاری بر شونه هر کس باعث میشود بدون فکر کردم به عواقبش  و جواباش اون کار رو انجام بده و خودش و سبک کنه.من هم اون روز سبک شده بودم و آروم...به یک ساعت نرسیده بود که پیام داد و گفت:&quot;سلام،خوبی؟&quot;همین که صدای پیام گوشیم اومد شیرجه زدم به سمت گوشی آخه اون اینقدر مهم بود برام که صدای هشدار پیامک گوشیمو تغییر داده بودم که هر موقع اون پیام میده سریع تر برم سمت گوشی و جوابش رو بدم.جوابش رو دادم وگفتم:&quot;سلام، ممنون تو چطوری؟&quot;گفت:&quot;به حرفت فکر کردم، من هم خیلی وقته منتظر این درخواستت بودم دیوونه&quot;خندم گرفته بود، آخه کی اینجوری جواب مثبت میده.منم با کلی ذوق گفتم:&quot;ایولاااا دمت گرم...خخخخ&quot;دیگه پیام دادنمون شروع شد، هر هفته میرفتیم بیرون، تمام مدت دانشگاه که باهم بودیم و باهم وقت میگذروندیم، تمام کافی شاپ ها و رستورانای شهر رو باهم رفته بودیم تا اینکه...ادامه دارد...</description>
                <category>دیوانه عاقل</category>
                <author>دیوانه عاقل</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 12:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه نا آرام - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@spp75spp/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-au56p9x7lgmq</link>
                <description>روز اول دانشگاه بود، به قول بچه ها هنوز ترم بوقی بودیم و هفته اول یادم رفته بود سلف دانشگاه غذا رزرو کنم برای همین رفتم ساندویچ بگیرم، سفارشمو دادمو منتظر اماده شدنش بودم که یکی از همکلاسیای خانمم اومد داخل تا اون روز فقط همون یک ساعت قبل سر کلاس دیده بودمش...داشتم نگاهش میکردم که چیکار میخاد بکنه دیدم سر درگم داره منو رو نگاه میکنه و آخر هم یک ساندویچ سفارش داد، مثل اینکه اونم هم مثل من یادش رفته بود، سرمو انداختم پایین یه لبخند به خودم زدم و به خودم گفتم آخه کی روز اول دانشگاه میره تو نخ اولین دختری که دیده و بلند خندیدم برای خودم و دیگه بهش توجه نکردم... از اون روز 3 ماه گذشت و کم کم با بچه های کلاس و ورودی خودمون آشنا شدیم، اولین حرکتم شیطانیم این بود که یکی از دخترای کلاس رو که آشنایی دوری باهاش داشتم رو مجبور کردم که برای تولدش جشن بگیره و ما رو دعوت کنه و شروع اولین اکیپ دانشجویی ما شد.از شانس ما اون هم توی اون جشن تولد بود دیه اون موقع اون کلا از سرم رفته بود و توجه نمیکردم اصلا، اون مهمونی باعث شد یک گروه در یکی از شبکه های اجتماعی زده بشه و ارتباطات ما برقرار...تازه از یک عشق دوران نوجوانی فارغ شده بودم و دیگه به گذشته زیاد فکر نمیکردم و حوصله رابطه جدیدی با هیچ کس نداشتم، جوری شده بود برای همه ی بچه های اکیپ شده بودم یک محرم راز و توی مشکلاتشون باهاشون همدردی میکردم...خب اون هم مستثنا نبود از این مکالمات از مشکلاتش میگفت از پسری که اون زمان باهاش آشنا شده بود و چقدر اذیتش کرده بود میگفت و اینجوریی شد که ما خیلی صمیمی شدیم...یعنی نه تنها با اون بلکه با همه بچه های اکیپ و هر زمان هر کاری که از دستم بر میومد براشون انجام میدادم.خیلی دختر خوبی بود، مهربون، فداکار، شیطون و یک بامزگی خاص توی رفتارش بود، شاید باورتون نشه و لی هیچوقت فکر نمیکردم که عاشقش بشم...سال اول دانشگاه با سختیاش تموم شد هر کسی رفت شهر خودش تا سه ماه دیه که سال جدید شروع بشه کل تابستون رو باهم حرف میزدیم...ادامه دارد...</description>
                <category>دیوانه عاقل</category>
                <author>دیوانه عاقل</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 11:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک دیوانه در میان عاقل ها زندگی میکند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@spp75spp/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-fdw8z31epvby</link>
                <description>چند وقت پیش یک کتاب شروع کردم به خوندن به نام &quot;ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد&quot; کتاب جالبی هست البته هنوز تمومش نکردم اما هر بار که میخام ادامه بدم خوندنش رو یک سوال ذهنمو درگیر میکنه...ورونیکا تصمیم میگیرد بمیردفرق بین دیوانگی و عاقلی در چیست؟پائولو کوئیلو نویسنده این کتاب در پشت جلد این کتاب یک جمله نوشته است :ديوانه بمانيد،اما مانند عاقلان رفتار كنيد.خطر متفاوت بودن را بپذيريد،امابياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد.جمله &quot;دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید&quot; هزار بار هر روز توی ذهنم تکرار میشود، برام جالبه که چه چیز مرز بین دیوانگی و عاقلی را مشخص میکند؟پائولو کوئیلودیوانه ماندن لذت بخش است میدونید چرا؟ چون یک دیوانه در زمانی که در یک تیمارستان بستری مشود تازه معنای آزادی را درک میکند چون هر زمان که دلش بخواهد هر کاری که دلش بخواهد میکند و کسی هم کاری به کارش ندارد چون میگویند اون دیوانه است کاری به کارش نداشته باشید در حالی که بنظر من اون کاملا عاقل است و دارد با خیال راحت بدون ترس از کسی  یا برچسب خوردنی هر کاری که دوست دارد میکند و هرچه که میخاهد میگوید.نمیدونم تا حالا برای شما پیش آمده در حال قدم زدن در خیابانی باشید نا خودآگاه شروع به خواندن یک آهنگ در ذهنتون کنید یا دلتون بخاد یک سری صدای ناهنجار مثل:آآآآآآآ اوووووووو زووووووووو و....از خودتون در بیارید؟ولی اگر اینکار رو با صدای بلند انجام دهید مطمئن باشید همه با انگشت بهتون اشاره میکنند و با نگاهی تاسف بار نگاهتون میکنند، باور کنید راست میگم....اما همیشه به یک باور رسیدم برای خودم که دیوانه ماندن خیلی لذت بخش است فقط باید مثل موجودی غریبه که وارد دنیای دیگر شده است یادبگیریم که در باطن و در تنهایی خود دیوانه باشیم و از دیوانگی خود لذت ببریم و آزادانه هر کار که دوست داریم بکنیم اما مانند عاقلان رفتار کنیم و عاقل بودن را یادبگیریم، چون همه ی ما دیوانه بودن را بلدیم.در آخر چندتا جمله زیبا از کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد را برایتن میگذارم امیدوارم لذت کافی از دیوانگی خود ببرید.- آگاهی از مرگ. ما را تشویق می‌کند تا شدیدتر زندگی کنیم.- مردم هیچ گاه با شنیدن چیزی نمی‌آموزند. باید خودشان به آن پی ببرند.- مردم فقط وقتی دیوانه می‌شوند که می‌خواهند از زندگی روزمره‌ی خود بگریزند.- زندان هرگز زندانی را تربیت نمی‌کند فقط به او می‌آموزد که جنایت‌های بیشتری انجام دهد.- من واقعی چیست؟ همان چیزی است که تو هستی، نه آن چیزی که دیگران از تو می‌سازند…- به زودی آخرین تجربه‌ی زندگی‌اش را پشت سر می‌گذاشت و این تجربه کاملا متفاوت بود، مرگ.- به ما اجازه داده می‌شود در زندگی اشتباه‌های زیادی انجام دهیم به جز اشتباهی که ما رانابود کند.- حقیقت این است که انسان‌ها از شنیدن بدبختی دیگران خوش‌حال می‌شوند. چون باعث می‌شود باور کنند که خوشبختند!- در میان همه جانوران جهان. فقط انسان‌ها اعدام می‌شوند به وسیله انسان‌ها. دیگر هیچ جانوری اعدام نمی‌شود و نمی‌کند.- هیچ تصوری نداشت اما این فکر را مزه مزه کرد که به زودی پاسخ سوالی را درمی‌یابد که همه از خود می‌پرسند. &quot;آیا خدا وجود دارد؟؟؟&quot;- در دنیایی که هر کسی به هر بهایی برای بقایش می‌جنگد، در مورد کسانی که تصمیم خودکشی می‌گیرند تا بمیرند چه قضاوتی می‌شود کرد؟- اگر خدا وجود داشته باشد بدون شک در مورد موجوداتی که تصمیم می‌گیرند این زمین را زودتر ترک کنند بخشنده خواهد بود و شاید حتی از این که ما را وادار کرده وقت‌مان را آن‌جا بگذرانیم معذرت بخواهد. </description>
                <category>دیوانه عاقل</category>
                <author>دیوانه عاقل</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 11:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>