<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ssmp1380</link>
        <description>«او زمانی مُــرد که برای من هنوز زِن‍ــده بود.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:03:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/393307/avatar/VMmjIg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدرا</title>
            <link>https://virgool.io/@ssmp1380</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاسخی به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-r3hujjqcg4qh</link>
                <description>فیلم میان‌ستاره‌ای را دیده‌ای؟آنجا که کتاب‌ها بر زمین می‌افتند تا آن دخترک، پدرش را از سفری بی‌بازگشت بازدارد؛ غافل از آن‌که آن پیام، از سوی خودِ پدر برای خودش فرستاده شده بود.من هم گاهی میان اتفاقات زندگی، خودم را گم می‌کنم. آن کتابی را می‌بینم که هر روز بر زمین می‌افتد، آن ساعت مچی‌ای را که عقربه‌اش روی لحظه‌ای خاص متوقف مانده، و آن طلوع نامحرمی را که انگار نباید شاهدش می‌بودم. حقیقت این ماجرا چیست؟ماه‌هاست از این احساس ناآشنا فرار می‌کنم، اما هر بار به شکلی تازه خودش را نمایان می‌کند. نمی‌دانم چگونه آن را توصیف کنم؛ حسی میان سقوط و ایستادن...از این احساس غریب بیزارم و نمی‌توانم معنا و مفهوم نشانه‌ها را دریابم. چرا که خسته‌ام و می‌دانم تلخی نرسیدن به جواب تا لحظه مرگ همراهم است.چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم. گویی تمام احساساتی را که می‌توان برای یک انسان نودساله تصور کرد، یک‌جا زندگی کرده‌ایم. خشم، اندوه، فرسودگی... انگار از نبردی شکست‌خورده بازگشته‌ام؛ اما این واژه‌ی افسارگسیخته، «امید»، هنوز هم مرا وادار می‌کند برای روزهای بهتر جان بکنم.حرف بیشتری برای گفتن ندارم. زندگی همیشه همان‌گونه که خواسته با ما رفتار کرده است. روزی شاید این استبداد خشم و اعتراض می‌آفرید، اما حالا اهمیت دادن به آن، بیشتر به یک طنز تلخ شبیه است. بنظرم در این شرایط باید تنها گوشه‌ای نشست و درحالی که سیگار بر لب داری و قهوه‌ات را می‌نوشی به آنان بخندی. (آنجا را ببین... او هنوز هم می‌جنگد.)پایانصدرا1405/03/08</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 18:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ماسک مقدس است</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gi4djvfnkzy7</link>
                <description>در این روز‌های تعیین‌کننده افکار و خیالات زیادی مرا هزاران بار کشت و باری دیگر زنده کرد. شاید نیاز بود تا به گذشته نگاهی کنم و به یاد بیاورم تمام ارفاق‌های نُه یا نُه و نیم را...تمام سکوت‌ها و انتظار‌هایی که شاید در این لحظه بیهوده شمرده می‌شود و چه دل شکستگی‌ها بابت سواستفاده از حضورمان در صحنه برای رای‌گیری و ایستادگی در برابر بیگانه‌ها؛چه غصه‌ها بابت جوانانی که بخاطر ایران دیگر در بین ما نیستند؛چقدر خشم فروکش شده از به عمد ندیدن و چیزی نگفتن؛چقدر نشستن پای میز کتاب و درس برای صحبت با جماعتی که حال در گیر و بند نرخ دلار و طلا هستند؛چقدر از اصالت‌مان دور شدیم و سکوت کردیم... براستی هیچ یک از ما خواهان این ایران نبوده و نیستیم.کاش این روز‌ها را نمی‌دیدم...این سکوت برای من دیگر تمام شده است.پا در این مسیر گذاشتن یک انتخابه و این انتخاب حق یک به یک ما مردم ایران است.دوستان زیادی سه سال پیش برای ایران نوشتند، آن روز‌ها را خوب به یاد دارم. حال همه ما نگاه عمیق‌تری به ایران داریم و خوب می‌دانیم حضور ما نشان از وجودیت ما دارد، پس سلاحتان را در دست بگیرید و بدانید نوشتن قدرتمند‌ترین سلاح ماست.این نامه را برایت...17 آبان  1401_ جمعی از دانشجویان دانشگاه فرهنگ و هنر تهرانبرای ایران1404/10/17</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 19:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سقوط در گودال تا بیداری دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-hl2eyomttizt</link>
                <description>وقتی حداکثر توانت را بکار میگیری تازه متوجه کوچکترین نشانههای شگفتی بدنت میشوی! چه از لحاظ ذهنی و چه از لحاظ بدنی دست به انجام کارهایی میزنی که حتی خیال آن برای تو ناممکن بود. این اتفاق در برههای از زندگی برای تک تک ما رخ میدهد، جایی که گمان میکنیم حال زمان ناامیدی نیست حتی اگر تو یکه و تنها بار سنگین و سخت امیدواری را به دوش بکشی.چیزی که برای من اتفاق افتاد، همزمانی چند اتفاق بود. در بخشی از زندگیام گمان میکردم که در حال سقوطم و گودال ناامیدی و ترس هر روز بیشتر مرا میبلعد، در همین میان، افرادی از بالای گودال به حال و روز من میخندیدند. در مقابل چه دستها که برای بیرون کشیدن من از گودال به سوی من روانه شد اما، انتخاب من همواره سقوط بود.سقوط به دنیایی که نامش ترس از قبول شکست بود. من خودم را به عمد رها کردم. رهایی عنصری بود که من را با خودم روبهرو کرد. رنجی طاقت فرسا که در میانه سقوط بارها مرا از انتخابم برگرداند و پشیمانم کرد اما من مصرانه ادامه دادم.&quot;&gt;اینجا خانه من است 3&gt;وقتی به زمین خوردم...اولین چیزی که به یاد دارم، آشنایی با تمام ترسهایم بود. آنجا پی بردم که صادقانه از چه کسانی در زندگیام زخم خوردم. زخمهایی که در گذشته با جان میپذیرفتم حال با چشمانم میبینم چه بر سر من آوردهاند و مرا تا کجا به زیر کشیدهاند. درک بعضی اتفاقات و مرور آن شاید سختترین قسمت آن گودال بود. خودم را میدیدم که وسط ویرانههای دنیایم گمشدهام و نمیدانم نور زندگی من از کجا میتابد.گوشهای از ویرانهها سهتارم بود که سیمهای ناکوک و در رفتهاش ناامیدانه به من نگاه میکرد. گوشهای دیگر ذوق من برای جستجوی عشق بود؛ تماشای آن همیشه مرا میترساند، گویی روبهرو شدن با ناکامی در وصال در ذهنم همان نقطه پایان قصه زندگیام بود اما، در عین ناباوری او خودش سمت من آمد. شاید جرقه تمام اتفاقات این مدت من همین لحظه باشد. شاید تمام گذشتهام در همین لحظه خلاصه شده باشد. لحظهای که دیدم از دل آن ویرانه عشق، ناگهان او بیرون آمد...حال او خوب بود، شاداب و سرحال، برعکس من که از آن گودال در وحشت بودم، او آرام بود. آرامشی که صحبت از سالها جنگ و نبرد در درون ذهنش خبر میداد. او برای کمک به من آنجا بود. برای حل قصه ناتمامی که شاید برای من هنوز نقطه پایانی پیدا نشده بود. انگار که او تمام مدت در این گودال منتظر من بود، انگار که او میدانست که روزی دوباره اینجا یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد اما، نه با آن احساس قبلی، بلکه برای نجات من! یا حتی خودش.پایان برای هر کسی یک تعریف مجزا دارد. آدمها میتوانند سالها خودشان را وقف رسیدن به نقطه پایان کنند. تجربه کنند و بارها زمین بخورند، شاید همین دوباره بلند شدنهاست که میتواند قصه زندگی هر کسی را بسازد.روزهایی که خسته میشوم، آسمان آبیست، دقیقا مثل همان روزهایی که خانه میمانم و خودم را مجبور میکنم به نوشتن. از غمهایم برای خودم سیم میسازم، سیمی که بتواند دوباره ماهورم را جان ببخشد و دلم را نوازش کند.نمیدانم چقدر دیگر از این مسیر سربالایی مانده است اما، خوشحالم از ادامه دادن.پایاننوشتهای ازسیدصدرا مبینیپور1404/06/20</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 12:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او مرا وادار به شعر خواندن می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-hqcdif5qmzdy</link>
                <description>هوا که سرد می‌شود انگار تازه شکوفه می‌زنم. بدنم شروع به ریشه دواندن می‌کند و افکارم مرا به جلو سوق می‌دهند.می‌فهمم که تمام این روزها چیزی جز یک شوخی که بعد از مدتی جدی گرفته شد، نیست. آن روز‌ها که فکر می‌کردم همه چیز موقتی‌ست و مشکلات به سرعت تمام می‌شود و حال یقین دارم که تنها این ما هستیم که موقتی هستیم و مشکلات همیشه هستند.حال گمان دارم که اگر بیخیال می‌بودم، اگر خودم را جدا و دور از مشکلات اطرافم می‌دیدم، اگر رها می‌کردم هر آن چیزی را که به من حس ناکافی بودن می‌داد؛ نمی‌توانستم این صدرا را بفهمم!دانستن خود را به هر چیزی ترجیح می‌دهم.ادامه متن در نوشته های دفترم هست که امیدوارم از طریق عکس به آسانی خوانده شود.در ضمن تیتر این متن هیچ ربطی به متن ندارد و تنها در حین شعر خواندن نوشته شد.امیدوارم لذت برده باشید۱۴۰۴/۰۵/۳۰پایان</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 11:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر آواره‌های صدرا</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7-zaucerfspm9p</link>
                <description>چند دقیقه‌ای می‌شود که از سرکار آمده‌ام و نمی‌دانم چطور ولی حال اینجا پشت صفحه کیبورد نشسته‌ام و در حال تایپ جملاتی که آن قدر در سرم ورجه وورجه کردند تا مرا با تمام خستگی مجاب به نوشتن کنند.امروز ساعد دست چپم را یک گربه خیالی چنگ زد، نقشی که بر دستم حک کرده براستی زیباست، وقتی جای چنگ را لمس می‌کنم برآمدگی بسیار ظریفی در دو طرف خط چنگ احساس می‌کنم و این براستی شگفت انگیز است. مثل مُنَبَت‌کاری می‌ماند، یا نقره‌کاری های اصفهان. به یاد ندارم کی و کجا زخم شد اما، به گمانم در هنگام جابه‌جایی سنگ‌های جوشی بود. اگر می‌توانستم نامی برای آن سنگ بگذارم، او را پیکاسو می‌نامیدم.شبیه شعله آتش شده بنظرم :)چه چیزی می‌تواند مرا زمین بزند...همیشه با خودم در طول این چند سال اخیر تکرار کردم که این دیگر آخر قصه است و حتی گاهی پس از گذشت‌ ماه‌ها با خودم می‌گفتم ای‌کاش آن روز واقعا پایان بود و این روز‌ها و فشار‌ها و این ننگ‌ها را نمی‌دیدم و تحمل نمی‌کردم. ای‌کاش دنیا با تمام پستی بلندی‌هایش برای من هموار بود. پسری در جزیره‌ای دور افتاده از دنیا که تنها چالش زندگی‌اش جمع کردن هیزم برای شب است. یا شکار آهو یا گوزن برای شب... چند روز پیش به شدت دلم خواست که ای‌کاش توی عصری بودم که فرصت شکار حیوانات رو داشتم. نه اینکه در باغ‌وحش با چهره‌ی افسرده شان عکس سلفی بگیرم.نبرد من (عامیانه نوشتم)امروز از آن روز‌هایی بود که با خودم می‌گفتم: خواهش می‌کنم صدرا صد تو نذار. تو خسته ای و نباید بیشتر از این فعالیت کنی. تو قرار نیست همه بار مسئولیت رو به دوش بکشی. قرار نیست وقتی مشکلات هستن تو تنهایی حل‌شون کنی یا اصلا قرار نیست همیشه تنها کسی که همیشه هست تو باشی. بیابون منو به آدم عجیبی تبدیل کرده... من واقعا رنگ و بوی شهر رو دوست ندارم. دلم می‌خواد آسمون غروب خورشید رو بعد از سه سال هنوزم از اول تا اخرین لحظه غروب تماشا کنم. دلم می‌خواد شب پر ستاره خالی از آلودگی نوری و کاملا در سکوت رو یک بار دیگه تماشا کنم. دوست دارم برای بار هزارم وقتی میرسم سرکار اول صبح اون پرنده هفت رنگ شگفت‌انگیز رو ببینم. و شاید این چیزاست که نمی‌تونم قید بیابون رو بزنم.یک وقت‌هایی کم میارم... (ادبی نوشتم)برای صدرا همیشه تسلیم شدن حکم حبس ابد داشت و دارد. نمی‌دونم کجا قراره چوب این جمله‌ام را بخورم اما، می‌دانم اشتباه است و خوب می‌دانم گاهی قبول شکست موجب تضمین پیروزی‌های بعدی ما خواهد بود. یک وقت‌هایی که کم می‌آورم، پناه می‌برم به نوشتن و بعد از آن، می‌روم سراغ آدم‌ها، آنان گاهی توانایی خوب کردن حال من را دارند. جنس آدم‌های اطراف من نباید شهری باشد. آن آدم‌ها هم باید مثل من بفهمند و درک کنند ذوق تماشای غروب خورشید یعنی چه.خودم خواستم این طور باشم...خیلی‌ها به من گفتن عقل توی سرت نیست و تا فرصت هست خودتو رها کن.(این بند رو دوست ندارم ادامه بدم)فقط قبل از پایان این متن بگم:هیچ چیز در زندگی با ارزش تر از ایستادن پای انتخابت نیست. من چوب این اخلاقمو هر روز و هر هفته می‌خورم. بخاطرش درد می‌کشم هیچوقت فکر نمی‌کردم باید بابت لرزش دستام و شکستگی استخوان دستم سکوت کنم. من تبدیل شدم به آدمی که دوست داره حتی اگر باخت همونجا زیر آواره‌های خرابکاری خودش غرق بشه.مرسی از نوشتن...رفیق همیشگی من 3&gt;پایاننوشته‌ای ازسید‌صدرا مبینی‌پور          1404/05/22</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 17:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد کتابه شدنِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%B5%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-xfoug2kkn3ol</link>
                <description>دوست عزیزی از من پرسید قدمت این ورق کاغذ چقدر است؟ جواب دادم: دقیق نمی‌دانم اما، مطمئنم از قدمت دوستی بین من و تو بیشتر است.امروز می‌خواهم از لیست کتاب‌های جدیدی که در این مدت مطالعه کردم برای مخاطبین عزیز ویرگولی صحبت کنم. آخرین معرفی کتاب من برمی‌گرده به یکسال پیش_کتاب پدران و پسران اثری از تورگنیف.نکته‌ای این روز‌ها مرا نگران می‌کند نبود کتاب‌هایم است. شاید اگر روزی بخواهم این لیست را مرتب با نسخه فیزیکی‌اش در کتابخانه‌ام بچینم، نزدیک به بیست یا سی کتاب آن مفقود شده باشد. :) برای مثال کتاب بیگانه را به یک مسافر تهرانی غریبه در کتابفروشی در شهر قم دادم. یا مثلا کتاب شب‌های روشن را به دوستی در شیراز یا کتاب تصرف عدوانی را چند روز پیش به همراه یک جستار(نامش را به خاطر ندارم) به عزیز دیگری در تهران دادم. البته پشیمان نیستم فقط شاید حسرت بخورم که شاید این کتاب‌ها در حال خاک خوردن هستند. شاید اگر تمام این کتاب‌های گمشده باز برگردند پیش من، باری دیگر به شخص دیگری آن‌ها را پیشنهاد بدهم و بگویم بخوان و نظرت را درباره‌اش به من بگو.معرفی کتاب اولاعتراف می‌کنم در نگاه اول این کتاب حرفی برای گفتن نداشت. این موضوع مرا یاد کتاب بارتلبی محرر انداخت. کتابی عجیب و غیرقابل درک که با گذشت زمان خودش گره‌ها را از ذهنت باز می‌کند و درک جدیدی را به تو هدیه می‌کند.همه رمان‌ها از شکست‌ها و موفقیت‌ها در طول مسیر یک داستان سخن می‌گویند، حال خیال کنید این کتاب مسیر مردی‌ست که هیچ چیزی نمی‌تواند او را پیروز یا شکست خورده نشان دهد. نه از آن قصه‌ها که شما را به جستجوی حقیقت دعوت کند و نه از آن رمان‌های بی سر و ته است که در آخر از خواندنش پشیمان شوی.حرف خاص و جدیدی برای گفتن دارد که شاید برای هر کسی در این عصر خواندنی نباشد. یک کتاب‌باز تنها کسی‌ است که می‌تواند دنبال کتاب‌های نه چندان معروف برود و شجاعت خواندن چنین آثاری را به خود بدهد.معرفی کتاب دوماین کتاب مرا آزرده کرد. همزمان بعضی از قصه‌های به شدت ضعیف که در آخر مترجم می‌گفت: نویسنده در اینجا دچار سانحه‌ای می‌شود و دیگر این داستان را ادامه نمی‌دهد. و از طرفی داستان‌های دیگری داشت که مدت‌ها تشنه‌ خواندن چنین داستان‌هایی بودم. پوشکین شما را وارد ادبیات روس می‌کند، داستان‌های او عموما ساده و در انتها با یک پند زیبا و خواندنی همراه است.مسئله دیگر که باید بیان کرد حجم آن است. من این کتاب را همراه دو یا سه کتاب دیگر خواندم. و خودم را معطوف به خواندن تمام داستان‌هایش به صورت یکجا نکردم و پیشنهاد من هم به شما همین است. چون داستان‌هایش دنباله هم نیست و نیازی نیست پشت هم خوانده شوند.و نکته آخر درباره این کتاب؛ من از قلم تولستوی و دایستایوفسکی و تورگنیف و حتی چخوف نیز خوانده ام. به جرعت می‌توانم بگویم که پوشکین در قصه سرایی سرآمد است. اگر قصه خواندن را دوست دارید این مجموعه خواندنی را از دست ندهید.معرفی کتاب سومکتاب سوم مخصوص تازه وارد‌هاست. نمایشنامه‌ای کوتاه که به شدت خواندنی و موضوع جذابی دارد. هم نویسنده این نمایشنامه و هم مترجمش را به شدت قبول دارم. خانم شهلا حائری از آن انسان‌های درجه یکی هستند که تا لحظه‌ای که در قید حیات هستند باید از وجودشان بهره بُرد.بسیار کوتاه، بسیار روان، بسیار جذاب و خواندنی...بیشتر از این نمی‌شود از این نمایشنامه کوتاه تعریف کرد و اصلا به هیچ عنوان به دلتان بد راه ندهید و یک نسخه از این کتاب را تهیه کنید.به طور کل آثار امانویل اشمیت در ایران با استقبال زیادی روبه‌رو شده که همگی به ترجمه خانم شهلا حائری وارد ایران شده و پیشنهاد میکنم حداقل دو یا سه نمایشنامه از این نویسنده و با این ترجمه تهیه کنید و از خواندنشون لذت ببرید.معرفی کتاب چهارمهر کتابی ما را با مفاهیم جدیدی روبه‌رو می‌کند. در آن روز‌ها با خودم ارتباطی نمی‌گرفتم و نیاز داشتم به مرجعی برای شناخت بیشتر خودم. ساده تر بخوام بگم، این کتاب به من روحیات جدیدی هدیه کرد. روحیاتی که شاید برای دیگران عجیب و بی منطق بنظر برسد و اما برای من سراسر توام با آرامش درون است.گاندی را قبول ندارم و ایستادگی اش را ستایش می‌کنم. این کتاب برای کسانی مناسب است که دنبال لمس عواطف جدیدی هستند. همه چیز را نمی‌تواند در زندگی‌های امروزی یافت، گاهی باید با سرشت برخی انسان‌ها بیشتر آشنا شد تا به درک بهتری از خود رسید.راه عشق رو مناسب برای بزرگسالان می‌بینم و به گمانم من هم در خواندن این کتاب عجله کردم.معرفی کتاب پنجمسید امیرعلی خطیبی یکی از دوستان منه که در چند سال گذشته فراز و نشیب‌های زیادی رو باهم تجربه کردیم. امیرعلی داخل ویرگول فعالیت داره و به تازگی تقریبا یک سال و خورده ای هست که کتابی با عنوان آخرین تکه نوشته که برای من ارزش زیادی برای خوندن داشت. چون به قول خودش از دوستان نزدیکش برای نوشتن این رمان کوتاه استفاده کرد که یکی از اون شخصیت‌ها من بودم.هیچوقت فکر نمیکردم چنین لذتی رو تجربه کنم ولی اعتراف می‌کنم وقتی می‌دیدم فلان شخصیت برگرفته از فلان آدم در زندگی امیرعلی هست ذوق می‌کردم و همین اتفاق رو برای نویسندگان بزرگ دیگه در نظر می‌گرفتم. قطعا دوستان اصلی هر نویسنده بهترین آدم‌ها برای بیان راز‌های هر اثری از هر نویسنده هستند.امیدوارم حال دلت خوب باشه و پر قدرت ادامه بدی.دو عکس در ادامه براتون میذارم که لیست کل کتاب‌های که خواندم هست و اگر هر سوال یا نظری بود، مشتاقانه خواهم شنید.صفحه اولصفحه دومامیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه.من خیلی دوست داشتم از همه کتاب‌هایی که خوندم حرف بزنم مثل قلب سگی(واقعا ایده جدیدی داشت) یا مثلا سوتفاهم کامو که یک شاهکار بود ولی، کتاب‌هایی رو انتخاب کردم که نیاز دارن به معرفی و اگر دقت کنید به مرور لیست کتاب‌هایم از کتاب‌های شناخته شده به سمت کتاب‌های کمتر شناخته شده رفته در بین این صد کتاب.پر حرفی نمی‌کنم.موفق و پیروز باشید.در پناه خدایی که می‌پرستید.1404/04/13پایان</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 18:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ از دست رفته من</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86-mpa6fgi2i878</link>
                <description>منزوی شدن خوب است، حُسن‌های زیادی دارد. نه فقط بخاطر دوری از اجتماع بلکه بخاطر سکوتش و همچنین نبود حرف‌های اضافی دیگران. دیگران برایم غیر قابل تحمل شده‌اند. دوست دارم نصف آدم‌های نزدیکم را حذف کنم و نصفه باقی مانده را هم تا اطلاع ثانوی نبینم و تنها با یکی دو نفر از آن‌ها در ارتباط باشم.دوست دارم برای آهنگ موزون در سرم اسمی انتخاب کنم، یک اسم که بتواند هم صدای دلخراشش را بیان کند و هم بتواند شدت پیوستگی و ممتد بودن آن را نشان دهد. سرم محکم می‌کوبد،‌ دانه‌های سنگ سیاهی بر وسط پیشانی‌ام می‌نشیند و مدام چشمان خسته به خواب رفته مرا از خواب می‌پراند.زندگی پیچیده‌ای دارم، ولی قوانین آن ساده است. به بازی گرفتن افکارم با خودم تبدیل به تفریح روزانه‌ام شده و از اینکه این موضوعات را با کسی در میان بگذارم بیزارم. سعی می‌کنم از چیزی که نمی‌دانم چیست مراقبت کنم. گاهی رهای رهایش می‌کنم و گاهی آن قدر به دورش می‌گردم که دیگر خودم را فراموش می‌کنم.چه چیزی مرا این قدر زمین‌گیر کرده؟ نمی‌دانم! شاید باید برگردم عقب و نقطه‌ای از زندگیم را دقیقا در لحظه تصمیم‌گیری اشتباهم آتش بزنم. گاهی گمان می‌کنم که این من بودم که با دستان خودم بال‌های پروازم را چیدم. و همچنان تلاش می‌کنم به خودم بقبولانم که این کار ارزشش را داشت... اما، حقیقت چیز دیگریست؛ این همه رنج و حسرت تنها برایم شکست عمیقی برجای گذاشت. یک شکست از جنس صدرا، پسری که هرگز نمی‌بازد.با مزه ی سیب چه احساسی نسبت به زندگی پیدا می‌کنید؟ مثل من که حسرت دوباره‌ای برای خوردنش داشته باشی یا همان یکبار سیب کافیست...(من در حال خوردن یک سیب دیگر حین نوشتن)از زندگی گله دارم. دوست داشتم کف دستم را بالا بگیرم و حسابی بکشم و چشمانم را ببندم و همین طور ادامه بدهم و وقتی چشمانم را باز می‌کنم وسط کلاس درس ابتدایی باشم، و احمد که دارد با اطمینان می‌گوید قد من بلند‌تر است. علی و متین و فرامرز هم در کنار میز نیمکت من در کلاس چهارم کوشش نشسته‌اند.همان کلاس کنج سالن مدرسه که همیشه در عمق تاریکی قرار داشت. کلاس خوبی بود... مثل جزیزه‌ای بود که گویی از محیط اطرافش جدا بود و حصار مطمینی به دور خود داشت. استاد خالویی ‌آن ساعت ما را نگه می‌داشت و تمرین خوش خطی می‌کرد با بچه‌های کلاس.استاد خالویی اهل شوخی و خنده بود و بسیار محبوب. به یاد دارم هنگام تمرین خوش‌خطی یکباره پس کله‌ام زد و من با شوک نگاهش کردم، او می‌خندید و من احساس ناتوانی در بیان احساساتم را در بغض گلویم خفه کردم. بچه‌ها همه خندیدند. آن لحظه ناراحت آن بودم که دیگر در امتیاز خط آن روز شکست خورده‌ام و جزو نفرات برتر نیستم. از قبل خودم را آن روز بازنده می‌دانستم، بعد از کلاس به همه دوستانم دلیل ناکامی‌ام را پس کله‌ای استاد خالویی می‌گفتم و اصلا لحظه‌ای به باور خودم در برتری داشتن از بقیه شک نداشتم.حال با گذشت آن همه سال،‌ می‌گویم ای کاش پس کله‌ای را هر هفته به من میزد تا این قدر پر رو و خود را همیشه پیروز ندانم.در این مدت گمان می‌کنم آن حس شکست ناجوانمرانه را دوباره تجربه کرده‌ام... یا بخاطر جنگ 12 روزه که شب و روز از اینکه کاری از دستم ساخته نیست خودخوری می‌کردم و یا بخاطر دلیل دیگری که هیچگاه نمی‌خواهم بدانم.مشاعره می‌کردیم و به انتخاب خودم این بیت رو برام استاد یادگاری نوشت.کسانی که دست خط مرا دیده باشند می‌دانند من صدرا را اینگونه می‌نویسم و خب یادگار استاد خالویی‌ست :)این نوشته بعد اتمام پنج یا شش پیش نویس منتشر شد و هربار موضوع متفاوتی برای نوشتن داشتم.امیدوارم این نوشته برای همه دوستان خواندنی باشد.مراقب هم بیشتر باشیم.نوشته‌ای از صدرا1404/04/10در پناه خدایی که می‌پرستید.پایان</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 11:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات پیش از مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-mgpnd4snn3as</link>
                <description>آنچه بر من می‌گذرد.تقریبا هر روز می‌شود که به مرگ فکر می‌کنم. به ذهنم اجازه می‌دهم که گمان کند این چند دقیقه، همان چند دقیقه پایانی‌ست. و تصویری از آنچه ما مرگ می‌نامیم ترسیم کند. نکته مهم آن است که اکثرا برای کارهای پیش پا افتاده این طور فکر می‌کنم و در کار های پر‌چالش تشنه موفقیت و زنده ماندن هستم.این روزها تسلیم افکارم شده‌ام. اگر می‌گوید شکست خورده‌ای می‌گویم باشد، اگر می‌گوید رها کن می‌گویم چشم، اگر می‌گوید این کار را نکن می‌گویم حتما! حتی اگر گوشم را بپیچاند چیزی نمی‌گویم و اگر در برابر همه تحقیرم کنم باز هم سکوت می‌کنم.بالآخره باید جایی تمام این فکر کردن‌ها پایان یابد. شاید یک خیابان یا یک خاطره یا حتی یک غم بزرگ‌تر تمام این فکرها را در آینده ناچیز جلوه بدهد. آن وقت باید به حال این فراموشی که بی انصافانه ریشه در افکارت می‌پروراند، گریست.نمی‌خواهم تصویر خوبی از مرگ به نمایش بگذارم، اما همیشه وقتی به پایان داستان یک زندگی فکر می‌کنم، ناخودآگاه خودم را جای شخص اول داستان می‌گذارم. به لحظه‌ای فکر می‌کنم که او برای ماندن بیش از حد تقلا می‌کند اما، در نهایت به جان دادن تن می‌دهد.حرف آخر...دارم با خودم مرور می‌کنم، نیاز داشتن با احساس نیاز داشتن چه تفاوتی هست بین‌شون.من الان به صحبت با او نیازمندم یا احساس می‌کنم نیاز دارم؟!در هر صورت همه ما باید خودمون باشیم، چه اهمیتی داره دیگران چطور فکر می‌کنن‌! نسخه خوب خودم می‌خوام باشم و توی این نسخه گاهی به هم صحبتی با کسی که فکر می‌کنم امنه نیاز دارم.ولی اگر اون شخص توی این نسخه آسیب می‌بینه، بهتره به این نیاز من اهمیتی داده نشه. چون اسم این رفع نیاز، سو استفاده است.(هنوز دفترم رو نگرفتم و بعد از چند سال دو هفتس ننوشتم!)شاید باید این اتفاق می افتاد تا دلنوشته ی جدیدم در ویرگول منتشر شود!دفتر لعنتی یعنی کجایی الان...  امیدوارم کیفم زودتر برگرده پیشم.صدراسوم یا دوم خرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 18:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمان</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-qeqitpiwzfnm</link>
                <description>۱۴۰۴/۰۱/۲۳همه چیز همان طور که شروع شد به پایان رسید. خالق یک حس ابدی حقیقت را پذیرفت و خوی سرکش خود را پس از چهار سال به زمین زد. تا شاید این دیو سپید درونش یکبار برای همیشه زمین خورد و برای همیشه به تالار خاطرات ذهنش منتقل شود.او گفت بزرگ شده است و حالش خوب است. می‌دانی صرف شنیدن همین یک کلمه «خوب» برای من بعد از این همه اتفاق کافی بود.به او از روز هایم گفتم، از احوالاتم، از غم نبودنش و هزاران حرف دیگر که شاید گفتنش حتی لازم نبود! چه می‌شود گفت تنها دلم برایش تنگ بود.مرگ پایان ماجرا نیست، بلکه نقطه رهایی و تولد دوباره است. با مرگ این احساسم شاید بتوانم زندگی را راحت‌تر سپری کنم.نمی‌دونم چی گفتم که باعث شد دلش نرم بشه و صحبت کنیم ولی می‌خوام بدونه که تاوان زیادی برای رسیدن به این نقطه دادم. نمی‌خوام شلوغش کنم ولی خیلی زود تر از اینا میشد صحبت کنیم...اما، معتقدم باید نبود، باید ندید و باید سکوت کرد. حداقل من دیگر می‌خواهم به این احساس پایان دهم، احساسی که ساقه سبز نام داشت و عنوانش عشق اول بود.من تحت درمانم... چیزی که مدام ذهنم بهم میگه. آخر این داستان هر اتفاقی بیوفته من به خودم و تو افتخار می‌کنم. چون هر دو از آنچه گمان می‌کردیم جان‌سخت‌تر بودیم و همین حقیقتا کافیست. مگه نه؟!ممنون که بالاخره صحبت کردیم.پایاناینجا صدرا ایستاده و داره می‌نویسه.در تاریخ ۱۴۰۴/۰۱/۲۴</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 09:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اندیشه رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-lhnjyzba7g0j</link>
                <description>تک درخت تنها...مرسی که نظاره گر تمام اتفاقات زندگیم بودی و موندی! ممنونم ازت درخت همیشه تنها.نوشتن هنوز می‌تواند آرامم کند. هنوز می‌تواند دردم را تسکین بدهد و خوی ناملایم مرا رام کند. برعکس تمامی ادوار زندگیم، این روزها دلم می‌خواهد فقط برای خودم و دوستان اندکم باشم. دیگر میلی به خوانده شدن ندارم و در این اتفاق ذوقی نمی‌بینم.خواندن و خوانده شدن شاید تنها بده بستان عادلانه زندگی من بود که هم حالم را خوب می‌کرد و هم به دیگران حال خوب هدیه می‌داد. نه اهل رانت و دغل بود و نه مرا دور میزد و می‌رفت سراغ دیگری... همیشه با من مثل کف دست صاف بود، ساده و بی شیله پیله.حال اگر این اندیشه در مغزم مدام تکرار شود چاره چیست؟.. جز در اندیشه رفتن بودن.آدما باید خوب خداحافظی کنن. اعتقاد دارم باید یک پایان خوب برای همدیگر در نظر بگیرن. این کار نشانه احترام به وقتی هست که برای شما در طول یک مدت صرف کردن.می‌خواهم بگویم که من در اندیشه رفتنم و این پست و شاید پست بعدی و شاید بعدی... همان پست خداحافظی من باشد. این پیش نویس عمر طولانی دارد و هیچوقت گمان نمی‌کردم پیرترین پیش نویس من، همان پیش نویس خداحافظی من باشد.دوست دارم به ویرگول اشاره کنم، به فعالان ویرگول اشاره کنم. به آدمایی که رشته های فکری منو ساختن. به کسایی اشاره کنم که با دعوت من اومدن ویرگول و تعدادشون اصلا کم نیست(از شاگرد هام بگیر تا دوست، معلم و استاد دانشگاه)و خب الان خودشون یک جمعیت بزرگی از مخاطبین رو دارن و حقیقتا این حس خوبی بهم میده.این یک پست خداحافظی نیست. تنها در میان گذاشتن افکارم با شماست، شاید هم گفت‌وگویی با خودم که شما شنونده‌اش شده‌اید. هر رفتنی همیشه از پیش تعیین‌شده نیست، گاهی فقط اندیشه‌اش در ذهن می‌چرخد، مثل ابری که معلوم نیست باران شود یا بگذرد. اما اگر روزی رفتنم قطعی شد، امیدوارم خاطره‌ام در ذهن شما مثل کتابی باشد که هر از گاهی دوباره به آن سر می‌زنید.پایانسید‌صدرا مبینی‌پور۱۴۰۳/۱۱/۱۴</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 14:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-jiig6a8p7chn</link>
                <description>&quot;این نوشته، قطره‌ای از بارانِ درونی من است؛ قطره‌ای کوچک از دریای احساسی که واژه‌ها را در آغوش گرفته. شاید بخوانید و بگذرید، اما اگر به عمقش گوش دهید، چیزی فراتر از واژه‌ها خواهید یافت.&quot;1403/10/12سلام صدرا، امیدوارم حالت خوب باشه.داری فکر می‌کنی چی بنویسی... درکت می‌کنم. لحظاتی هست که نیازه بنویسی، ولی نمی‌تونی.صدای باران در گوشم زمزمه‌ای آشنا می‌خواند؛ گویی سال‌هاست که چیزی می‌خواهد بگوید. اگر بگویم آن کوچه را در بی‌آبی و خشکی ندیده‌ام، دروغ گفتم. انگار آن کوچه همیشه بارانی بود، انگار هنوز آن رهگذری که باید از آن بگذرد، نگذشته. انگار چیزی کم است... می‌دانی از چه سخن می‌گویم؟شاید آن کوچه برای تمام روزهایی که بی‌آب و علف بود، می‌بارد. شاید نمی‌تواند یاد روزهای سبز و روشن گذشته را فراموش کند که می‌بارد. شاید بر آرزوی قلبی شکسته، همیشه و هر ساله آن کوچه بارانی‌ست. کسی چه می‌داند؟چرا همیشه حس می‌کنیم چیزی کم است؟ گمان می‌کنیم می‌توانیم خودمان را گول بزنیم و از مسیری که برای آن خلق شده‌ایم منحرف شویم. اما آخر چرا؟ به چه قیمتی؟مثال آن کوچه هر لحظه توی ذهنم تکرار می‌شود. صدای باران. خاطرات لمس نم لباس‌هایم، خیس شدن صفحه گوشی موبایلم زیر باران، خاطرات بدمینتون بازی کردنمان، کفش‌های خیس کنار جا کفشی، سردی مغز استخوان دست‌ها و پاهایم، لبخندهایم... و تو.چقدر خوش‌شانس هستم که من هم یک کوچه بارانی در قلب و جانم برای همیشه دارم. شاید دیگر به آن نرسم. شاید آن باران دیگر سهم من نباشد.اعتراف می‌کنم...کنار آمدن با چیزهایی که از دست داده‌ام، برایم همیشه سخت و دشوار بوده است. نمی‌خواهم خودم را تسلیم‌شده ببینم. حداقل نه الان. نه تا وقتی که هنوز از شوق دیدنش دست و پایم شروع به لرزیدن می‌کند.شاید آن باران دیگر سهم من نباشد، اما نمی‌توانم از شوق دیدنش دست بکشم. شاید هنوز در دل این کوچه بارانی، چیزی برای من باقی مانده باشد. شاید هنوز جایی برای امید باشد.نمی‌دانم...نوشته ای ازسیدصدرا مبینی پورپایان</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 21:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 ام هر ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/12-%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-xamno7yr0sui</link>
                <description>گاهی یک تاریخ ساده در تقویم برای کسی تبدیل به قاب عکسی بدون چهره، به نشانی از عشق، از دست دادن و امیدی که شاید هنوز زنده باشد، تبدیل می‌شود. این نوشته برای کسی است که هر ۱۲ام ماه را برایم به روزی خاص تبدیل کرد...تقدیم به ساقه سبزدر نوشته‌های پراکنده‌ام نوشته‌ام که هیچ حسی باارزش‌تر از این نیست که متوجه بشی کسی که دوستش داری، دوستت داره.نوشته بودم ۱۲ام هر ماه را به پاس این روز ارزشمند تا آخر عمر پاس می‌دارم و این احساس قشنگ را تبدیل به تابلوی نقاشی هنرمندانه‌ای خواهم کرد تا بتوانم تا ابد آن را نزد خودمون داشته باشم. حتی اشاره کرده بودم که آن تابلو باید با دستان هنرمند او خلق شود.اما در پس این جملات، حقیقتی تلخ نهفته است. حقیقتی که گاهی زخم می‌زند، گاهی امید می‌دهد. می‌فهمم که این نوشته‌ها فاصله زیادی با واقعیت دارند، اون‌قدر این نوشته‌ها در دنیای جدا از هم سِیر کردن که تصور باهم بودن‌شون غیرممکن به نظر میاد. اما، هر ۱۲ام که می‌رسد، انگار تمام خاطرات گذشته مثل موجی از احساسات به سراغم می‌آیند. یاد اولین باری که گفتم &quot;دوستت دارم&quot;، یاد لبخندت، یاد سکوت کوتاهی که میان‌مان افتاد، و یاد لحظه‌ای که جهان، فقط برای چند ثانیه، متعلق به ما بود.به وقوع پیوستن تمام اون صفحات در طی این سال‌ها، به چیزی شبیه به معجزه نیاز داره. اما مگر عشق خودش یک معجزه نیست؟ مگر این حس، چیزی فراتر از یک رویا نیست که قلب‌ها رو زنده نگه می‌داره؟می‌دونم قلب آدما اشتباه نمی‌کنه، می‌دونم هر دو به زمان نیاز داشتیم. فرصت ساختن خیلی ارزشمندتر از تسلیم شدنه. و شاید این روزها، این فاصله‌ها، ما رو برای لحظه‌ای آماده کنه که دوباره به هم برسیم.هر ۱۲ام، برای من یادآور اینه که عشق واقعی هیچ‌وقت نمی‌میره. حتی اگر در پس سایه‌های زندگی گم بشه، جایی در قلب، همچنان زنده است. شاید روزی، همین عشق به ما جرات بده که یک بار دیگه معجزه‌ای خلق کنیم.تا اون روز، هر ۱۲ام ماه، به احترام تو، به احترام عشقمون، زنده نگهش می‌دارم.نوشته‌ای از سید‌صدرا مبینی‌پورپایان</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 18:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر آسمان حسرتِ پرستو احمدی</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-ax2cqbmkx1ka</link>
                <description>گاهی حسرت‌هایی داریم که نسل به نسل با ما رشد می‌کنند، عاداتی کهنه و سنگین که دیگران را آزاد می‌بیند و خودمان را در بند. این متن، سفری است میان این حسرت‌ها؛ صدایی برای آنچه باید شنیده شود و آرزویی برای شکستن سکوتی که سال‌ها بر دل‌های‌مان سنگینی کرده است. به امید روزی که هیچ حسرتی به عادت تبدیل نشود.1403/09/22به یاد ندارم در زندگی، تماشای آوازی این‌قدر حسرت‌بار بوده باشد.بعد از آن فشن‌شوی میلیارد دلاری عربستان سعودی و حسرتی که نه برای آن خواننده‌ها، بلکه برای خواننده‌های خودمان در دلم ایجاد شد، با خودم گفتم: چقدر قشنگ می‌شد اگر به بابام می‌گفتم: &quot;پاشو بریم کنسرت، آخر این ماه سالن میلاد، گوگوش کنسرت داره. نذار این هم مثل تماشای اجرای هایده در بیست‌سالگی‌ات برات حسرت بشه.&quot;این حسرت انگار برای ما به عادت تبدیل شده است؛ عادتی کهنه، سمی و سنگین. عادتی که زخم‌هایش را روی قلب‌های خیلی از ایرانی‌ها جا گذاشته. اگر پنج سال پیش کسی از خوانندگی یک زن ایرانی در ایران حرف می‌زد، شاید خنده‌دار یا دور از ذهن به نظر می‌رسید. اما حالا می‌فهمم حسرت یعنی چه.  تماشای اجرای یک زن در ایران، زیر آسمان شب، در یک کاروانسرای متروک چه معنایی دارد. و هم‌زمان، دیدن اجراهای پرشور در کشور همسایه برای خارجی‌ها و سکوت عمیق در کشور خودمان، چه معنایی دارد. هزاران حسرت دیگر...  براستی، به چه عادت زشتی تن داده‌ایم؟می‌خواستم به اندازه خودم به پرستو احمدی بگم، تو تنها نیستی.این متن رو به شجاعت و جسارتت تقدیم می‌کنم.امیدوارم بدرخشی.در پناه خدایی که می‌پرستی.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 20:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید مادرم درست می‌گفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-rqymyikcn5dj</link>
                <description>دلتنگی گاهی آرام می‌گیرد، اما هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. این نوشته روایتی است از تقلا برای فراموشی و پیوندی که همچنان پابرجاست.من هم گاهی دلم تنگ می‌شود. خودم را به دروغ در زندانی دور از تو و تمام خیالاتت حبس کرده‌ام و باور کرده‌ام که این تنها راه نجات برای قلب نا‌کوکم است.در این چند سال، یاد گرفته‌ام خودم را ساده‌تر گول بزنم. در خیابان، اگر حتی گمان کنم تو هستی، سرم را پایین می‌گیرم. عطری که زمانی برایم مقدس بود را نادیده می‌گیرم و بی‌درنگ از سایه‌ها عبور می‌کنم.این همان &quot;صدرا&quot;یی است که با رفتنت از من ساخته‌ای.اما آخر این همه تقلا برای چیست؟شاید مادرم راست می‌گفت: «تو هر کاری که بخوایی، آخرش انجام میدی. هیچ‌کس هم نمی‌تونه جلوتو بگیره.»مثلِ فراموش کردنت!بعد از این همه سال، هنوز پیوندی بین ما هست که نمیشه پاره‌اش کرد، نمیشه ازش رها شد، نمیشه سوزاند و مثل یک دفتر خاطرات کهنه تماشایش کرد.دوست داشتم قوی باشم... مثل تک‌درخت تنها، مثل نوای قطعه‌ی &quot;خوب شد&quot; از همایون شجریان، مثل نوشتن، مثل تو... ساقه سبزی که هرگز فراموش نشد.تک درخت تنهاپایانِ یک نوشته دیگر از ۲۲ سالگی صدرا۱۴۰۳/۰۹/۲۲</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 20:15:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورم نمی‌شود اگر بگویی هنوز...</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-udlikgh4iexr</link>
                <description>سلام بر دوستان ویرگولی عزیز.یک نکته پیش از خواندن متن:این نوشته، انعکاسی از یک دلِ پر از پرسش و اندوه است. گاهی کلمات تنها راه موجود برای بیان احساساتی هستند که در دل ما جریان دارند، احساساتی که در عمق سکوت جای گرفته‌اند.پیش از آنکه این متن را بخوانید، چشمانتان را لحظه‌ای ببندید و خود را در دنیایی تصور کنید که در آن امید، ناامیدی، عشق و انتظار در هم تنیده شده‌اند.&quot;این کلمات، صدای یک روح است که در میان خاطرات و رؤیاها پرسه می‌زند.&quot;روزهایت را چگونه می‌گذرانی؟ مثل تمام آدم‌ها درگیر و در دام روزمرگی.مثل تمام انسان‌نما‌ها صبح‌هایت را با انگیزه شروع می‌کنی و به خودت می‌گویی حال زمان جنگیدن برای آرزو‌هایت فرا رسیده.مثل تمام انسان‌های موفق صبح را که به شب رساندی از خودت بابت تلاش‌هایت تشکر می‌کنی.مثل همه دختران آزاده در تصمیم‌هایت فریادی بلند سر می‌دهی.یامثل پسران این سرزمین هر روز را روزی برای نبرد با بایدهای سرزمینت می‌گذرانی.چه بگویم؟!اما،‌ من در این میان گمشده‌ام...گاهی احساس می‌کنم از ابتدا مانند سیبی از وسط به دو نیم نصف شده‌ام و هر ساله بیشتر و بیشتر می‌گَندَم. پوچی و خالی شدنم از علایق و احساساتم را به چشم می‌بینم.کسی چه ‌می‌داند اما، باید بگویم که سخت و سفت شدنم به مانند مواد مذاب آتش‌فشانی‌ست که سال‌ها جاری بوده و حال دیگر ذوق و شوقی برای فَوَران ندارد و جسم و تن او به مرور سرد و سردتر می‌شود.این مدت بسیار خیالاتی شده‌ام! مرا یاد گذشته‌ای دور می‌اندازد. دور تر از حالا و نزدیک‌تر به تو.در خیابان تو می‌توانی هر کسی باشی و در خواب تو تنها تویی هست که خواهان فکر کردن به او هستم.در نزدیکی خانه رد تو را احساس می‌کنم و گویی کسی در انتهای کوچه انتظار مرا می‌کِشد.باورم نمی‌شود اگر بگویی هنوز دوستَت دارم ولی، پس جواب این همه انتظار را کِی خواهی داد؟صبور بودن را تو یاد من دادی و نوشتن را من.جنگیدن را من به تو یاد دادم و عشق ورزیدن را تو.خواندن را ولی به یاد دارم هر دو.آه؛ گمان می‌کنم به پیرمردی تبدیل شده‌ام که سال‌هاست از این خاطرات سرد و یخ‌زده‌اش می‌گذرد. و با این حال همچنان یاد تو را در ذهن دارد.مگر می‌شود فراموش شوی.ساقه همیشه سبز.در پناه خدایی که می‌پرستی باش.گاهی می‌توانی امید باشی، در دل نا‌امیدی.پایاننوشته‌ای ازسید صدرا مبینی‌پور1403/09/04</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 11:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو میگی چیکار کنم؟(ماشین حساب لعنتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-ztfzzdqwnvmr</link>
                <description>داستان دقیقا از جایی شروع شد که با ماشین‌حساب ساعت‌ها تنها شدم.آخرین بار که این قدر درگیر کار با ماشین‌حساب بودم برای دوران دبیرستان یا ترم‌های اول دانشگاه بود. اما، این بار برخلاف همیشه اعداد و ارقام واقعی و مسئله و مشکل رنگ و بویی حقیقی و برای من دلهره‌آور داشت.بعد از ازدواج برادرم اتاق بالا چند ماهی می‌شود که خالیست و همت من نیز برای نقل مکان بسیار کم و شاید هیچوقت نخوام طبقه مخصوص به خودم را داشته باشم. چون از تنهایی می‌ترسم، مثل آن روز‌ها(سه سال گذشته) که در زیرزمین غرق تنهایی بودم. یک میز کار و چند دفتر حسابداری که پدرم هفته‌ای دو سه بار سرزده می‌آمد و مرا مجاب به حضور و یاری رساندن می‌کرد. کم کم گذشت و این پروسه یادگیری منو تبدیل کرد به پسری که فهمید اعداد و ارقام دروغ نمیگن و البته موضوع مهم‌تر که مسیر زندگی منو تغییر می‌داد؛ این فکر که دیگه نیازه حضور پیدا کنی و کمک دست پدر باشی.هوا مثل همیشه گرم بود و تنها دلخوشیم همان نسیم خنکی بود که از پنجره شیشه‌ای کثیف و کدر با اندکی خاک به اتاق هجوم می‌آورد. با بدقولی کسی شرمنده تمام کارگاه شده بودم و این موضوع سخت مرا به غار تنهایی خودم هُل داده بود. جوجه مدیر ساعت‌ها توی اتاقش داره چیکار می‌کنه؟ نگاه کارگرا و راننده‌ها روی سرم سنگینی می‌کرد. مسخرم می‌کنن؟ یا چی؟! بالاخره حساب‌ها بسته و سند‌ها ثبت شد. سیستم که نه، هنوز با روش قدیمی کار می‌کنیم و قلم و کاغذ میشه زبان من با مشتریان و طلبکاران.پدر اصرار به قلم داره و منم هیچوقت مخالفتی نداشتم. اولش سخت بود ولی الان تبدیل به عادت خوبی شده. همیشه هفت هشت تا خودکار آبی بیک توی کشوی نمور و پوسیده اتاق باسکول داشت و نمیذاشت مرحله سند‌زنی لَنگ بمونه. همیشه توی گوشم می‌خوند که رویدادها باید همون لحظه ثبت بشن، چرا که در طول زمان ممکنه فراموش یا تحریف بشن.اون شب سخت گذشت و نیاز داشتم به کسی یا چیزی پناه ببرم. ولی خب قشنگ نیست آدم فقط حال بدی‌هاشو با اطرافیانش در میون بذاره. پس ترجیح میدم برای همیشه برم تا از زندگی‌شون محو بشم(گاهی واقعا چنین حسی دارم).داشتم از آن شب سخت می‌گفتم؛ خوبیه نوشتن من این هست که همراه می‌کنم مخاطبم رو با وقایع مختلف یا شاید بهتر باشه بگم خوب کِش میدم اصل ماجرا رو... نمیدونم! ولش.بذار از شما کمک بگیرم دوستان، اگر بخواید برای آینده پیشرو برنامه‌ای داشته باشی، چطور برنامه ریزی می‌کنی. من با برآورد حداقل‌ها شروع کردم. حداقل میزان فروش، حداقل هزینه بدون خرابی دستگاه،‌ حداقل هزینه حقوق و دستمزد، حداقل مالیات، حداقل اشتباهات، حداقل استهلاک‌ها، حداقل راه اندازی، حتی برای حقوق برخی چند ماهی خودم را معاف کردم و حتی حداقل ترین قسط‌های بانک‌ها رو در نظر گرفتم هر چند بانک این چیز‌ها سرش نمیشه.بعد با خودم گفتم چقدر قراره گیر ما بیاد توی این مدت، کی پرداختی شرکت نفت صورت می‌گیره(که همیشه دروغ گفته). و عمق ماجرا جایی بود که دیدم هیچ چیزی برای خودم و برادرم و پدرم در نظر نگرفتم در طول یکسال و نیم آینده. و با تمام این‌ها رسیدم به نقطه‌ای بنام نقطه سر‌به‌سر...با خودم گفتم ادامه دادن بیهودست نباید ادامه داد، خونم به جوش اومده بود... مدام توی سرم میومد که این کار دیگه قفل شده و نمیشه ادامه داد. از سرکار برگشته بودم و در اولین نگاه چشم در چشم با پدر همه چیز را برایش شرح دادم و کار به مشاجره رسید و در آخر گفت: &quot;خب تو میگی چیکار کنیم؟&quot;جواب دادم: &quot;چیکار کنیم؟! این کاری هست که شما شروع کردی پدر من... نه شروعت تخصصی بوده و نه پایه‌های این کار رو بلد بودی که بخوای درست برداری.&quot;رفتم طبقه بالا. خودمو با ماشین حساب تنها گذاشتم.شروع کردم به اینکه چقدر باید افزایش بدیم تولید رو تا بتونیم از پس قسط‌های بانک فقط بربیایم. چقدر باید از هزینه‌های اضافی بزنیم با کارگرا به شکلی برخورد کنیم که شرایط کارگاه فعلا در سرپایینی هست. چقدر باید در پرداخت بدهی ها با اولویت بندی رفتار کنیم. این چقدر ‌ها منو با خودش به خواب برد. از اون خواب‌ها که آرزو می‌کردی واقعیت داشت و کودکی شیرینت باز دوباره قابل لمس بود. یعنی میشد از خواب بیدار بشم و ببینم وسط نیمکت رفیق صمیمیم فرامرز به خواب رفتم و بگم فرامرززز چرا بیدارم نکردی؟! مگه نگفتم موقع حضور غیاب بیدارم کن. و اونم مثل همیشه از توی کیفش یه هویج در بیاره و بگه بیا باهم این زنگ هویج بخوریم. در حالی که اصلا برام مهم نباشه چی خواب دیدم و آینده چند سال دیگم از جلوی ذهنم گذشته و چی در انتظارمه.ای کاش فرامرز رو دوباره ببینم. آخرین بار عکس‌شو با شلوارک کنار برج ایفل دیدم و گفتم پسر چرا این قدر فاصله؟ حداقل برای شکستن قول‌هایی که بهمدیگه دادیم میومدی و اجازه می‌گرفتی ازم بعد می‌رفتی.می‌دونید دوستان حالا که فهمیدیم نمیشه، باید رها کرد. درسته؟! بنظرم از اول همین بوده. یکسری اتفاق‌ها میوفته تا بشکنی و دوباره ساخته بشی.بیایید به قطعه‌ی بی‌کلامی که دارم گوش میدم فکر کنید... و قطعا نمی‌فرستم و نمیگم چی بوده :) حقیقتا خیلی خوبه و باید اعتراف کنم منو وادار به دروغ کرد برای بیشتر گوش دادن بهش.و در آخر از اینکه وقت گرانبهاتون از بابت خوندن پست من تلف شد عذرمی‌خوام.در پناه خدایی که می‌پرستید.1403/06/09نصف سال گذشت...پایان</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 00:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از این روز‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-gwgzqcpmw8ok</link>
                <description>یه روز آفتابیاز این روز‌ها چه می‌توان گفت؟ دلم می‌خواهد زیر خاکستر هر‌آنچه تا به این لحظه سوزانده‌‌ام، دفن شوم و زندگی و تمام شور و اشتیاقش را همراه با آخرین نفس‌هایم به گور ببرم. نه دیگر می‌خواهم سیبی از درخت بچینم و نه به دنبال رسیدن فصل زمستان و برفش هستم. نه خاطرات مادربزرگ برایم شنیدنی‌ست و نه دیدن برق چشم یک کودک در هنگام پرواز با قایق پرنده خیالی‌اش.این روز‌ها برایم نامفهموم است و این گنگ بودن سخت عذابم می‌دهد، از تعریف آنچه بر خودم می‌گذرد عاجز و درمانده‌ام و حال که مرا در حال تایپ این نوشته می‌بینید، یقین پیدا کنید که چیزی یا کسی مرا آزرده است و من دیگر بریده‌ام. مثل تمام بریدن‌های پیشین... مثل تمام دفعاتی که فکر می‌کردم مگر بدتر این هم می‌تواند بشود؟! مثل تمام انتظار‌هایی که بی‌ثمر بود ولی این قلب همچنان به تپیدن ادامه داد.چقدر تلخ... دوست داشتم وقتی چیزی را به زبان می‌آورم، قلب و جانم با من همراهی کنند. مادرم دیشب به من گفت با مردم درست و محترمانه‌تر صحبت کن... می‌دانی صدرا این یعنی چه؟ هیچوقت در مخیل من هم نمی‌رسید تبدیل به چنین آدمی شوم و حال این موضوع مرا آزار می‌دهد. آن جمله مادر، آن رفتار برادر، آن نگاه پدر،‌ آن بله و چشم گفتن کارگر، آن انتظار بی‌نتیجه طلبکار، آن دود مزخرف سیگار، آن درمان موقت، آن زخم بی‌درمان، آن روح بی‌جان و در آخر آن منِ درون آینه... آیا ما واقعا چنین بودیم؟!حرف من از تقلا و جنگ درونی است. نبردی با خودم و سرگشتگی تمام‌عیار من در میدان رزم؛ اصلا به همین شیوه ادامه دادن طاقت آدمی را به تنگ می‌آورد و بی‌تردید شکست بدی بهمراه دارد. با تمام این توصیفات، حال که اندکی با حال من همراه شدی می‌خواهم بدانم که تو نیز همانند من به دست خالی بودن‌مان در این دنیا اعتقاد داری؟ نمیدانم ولی باید معجزه‌ای در کار باشد، باید جرقه‌ای، نوری، اُمیدی، نشانه‌ای، موعظه‌ای، وحی بر ما نازل شود. نمی‌شود که با دست خالی سینه را سپر کرد و به نبرد با خویشتن ادامه داد!یقین دارم که همه این روز‌ها نیز به پایان خواهد رسید و من نشسته بر صندلی چوبی قدیمی، از روز‌هایی می‌گویم که شاید گوشی برای شنیدن داشته باشد و حقیقت را می‌خواهی بدانی؟ همین دلخوشی مرا برای ادامه دادن راضی نگه می‌دارد.پایان یک دلنوشته دیگر، البته سخت و جانسوزنوشته‌ای ازسیدصدرا مبینی‌پور1403/04/30یک اتفاقی که این مدت افتاد و سخت بود برام ازش حرف بزنم، شکستن تنگ سنگ‌هایم بود. متنی که در ادامه میذارم پیش‌نویسی بود که کامل نشد و متاسفانه مایل نیستم ادامش بدم.آخرین عکس قبل از شکستن(که البته بی‌کیفیت هست و می‌خواستم تمیزش کنم و بعد عکس بگیرم).امروز دستانم از قلبم زخم خوردنداون لحظه‌ای که شکست خیلی حس متفاوتی رو تجربه کردم؛ چیزی بین درد کشیدن برای خودم بابت انگشتانم یا تنگ سنگ عزیزم. یک احساس متفاوت که با از دست رفتن تنگ سنگم لمس کردم. می‌توان گفت امروز غم‌بار و خونین گذشت. بخشی از زندگی من در پیش چشمانم شکست و تمام جانم را زخم زد. هر چه بیشتر تقلا برای نگه داشتنش کردم، زخم‌ها عمیق‌تر می‌شدند و روزنه امید من برای دوباره داشتنش کمرنگ‌تر. می‌توانم بگویم هیچوقت قد لحظه از دست دادنش دوستش نداشتم. گمان نمی‌کردم چنین به او محتاج باشم و سیلی از غم را با نبودنش به قلبم هدیه دهد. او شکست و من نیز شکستم از درون و با تمام خیال‌بافی‌های مشترک‌مان و او رفت و من نیز از دنیای او رفتم؛ ولی نتوانستم دنیای مشترک‌مان را نیمه کاره رها کنم. خانه‌اش را چندی پیش با آجر های تازه پخت نارنجی رنگ ساختم. وسایل خانه باب میل استاد میانسالی که قبولش داشت تهیه شد. اوایل تنهایی سخت بود اما، حالا...این متن نیمه کاره بدون تغییر و بازنویسی خدمت شما قرار گرفت. امیدوارم لذت برده باشید.در پناه خدایی که می‌پرستید</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 18:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;یکدیگر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%DB%8C%DA%A9%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ky5fpmiznfcn</link>
                <description>خیال می‌کنم نامش پایان باشد.آنچه از پیش از من و او باقی ماند چیزی جز خیالات دو کودک بچه سال نبود. دو کودک که پیش چشم همدیگر صادقانه تپش می‌گرفتند و چه ساده یکدیگر را می‌بخشیدند و چه خیال‌بافانه برای هم آینده‌ای روشن را ترسیم می‌کردند. به همدیگر باور داشتند و گمان می‌کردند دنیا بدون حضور هر یک‌شان بی‌معنی و پوچ خواهد بود. شب‌ از دست لعن و نفرین‌هایم آسایش ندارد.خیابان‌ها از ظن و بدگمانی من نسبت به خاطره‌هایم عذاب می‌کشند و نوشته‌ها، نامه‌ها و نقاشی‌ها هنوز جان دارند، این را خوب می‌دانم که روزی خواهد رسید که همچون تازیانه‌ای بر جسم و روحم ضربه می‌زنند اما، یادگار تو هستند و هر چه از تو باشد برای من!به سیر تحول دانشگاهم نگاه می‌کنم از روزهایی که دوست داشتم تا پایان بمانی و برایت تعریف کنم، از پیشرفت در سه‌تار و نواختن‌هایم برایت بفرستم، از قلمی بخوانی که تنها برای تو می‌نویسد، از گناهکاری که به بال‌های یک فرشته چنگ انداخته سخن بگویم، از دوازدهم هر ماه و دورهمی‌های شبانه‌مان حرف بزنم.دوست داشتم انتخاب همدیگر باشیم.وَ زندگی توان جدا ساختن ما را نداشت. دوست داشتم بنویسم و تو تماشایم کنی، دوست داشتم بخوانی و تماشایت کنم، دوست داشتم دوش تا دوش هم در پستی و بلندی‌ها همراه هم باشیم، دوست داشتم از ساختن‌ها و سازه‌های زندگی یکدیگر باشیم. دوست داشتم خانه‌مان، اتاق‌مان، آشپزخانه، حیاط، حتی رنگ پادری را باهم انتخاب کنیم. اما نشد...نشد؛و حال گمان می‌کنیم می‌شود بدون یکدیگر زندگی را سر کنیم‌. با تنهایی کنار آمده‌ایم و ذوقی برای دیگری نداریم؛هم از برای باهم نبودن افسوس می‌خوریم و هم از حماسه‌ای بنام رفتن در زندگی یکدیگر یاد می‌کنیم.این متن در تاریخ ۱۴۰۳/۰۴/۲۳ نوشته شد اما، بنا به دلایلی که نمی‌دانم شاید در این روز منتشر نشود. گمان می‌برم باید اندکی صبوری خرج کنم و در موعد مشخص این نوشته را منتشر کنم(من به حس خودم اطمینان دارم).این متن در ساعت 12:51 و 1403/04/24 منتشر می‌شود. گمان می‌کنم فرار از دیدن دوباره او برای انتشار این پست کفایت کند.ممنون که تا انتها مرا خواندید.در پناه خدایی که می‌پرستید🌱عکاس خودم...(اینجانب شیفته‌ی عکاسی از سوژه‌هاست)</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 12:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به یک دوره جدید از زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ssmp1380/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kwmpnqhmetvc</link>
                <description>در این مدت کوتاه، اتفاقات از پیش تعیین شده‌ای برای من رخ داد که انتظارش را سال‌ها می‌کشیدم.قصد دارم توی این نوشته شرح حال مختصر برای شما و حتی خودم از روز‌هایی که سپری کردم بدم.دانشگاه بای بایدو سال پیش نیت داشتم دانشگاه را سه ساله تمام کنم اما، نه به دلایل درسی(سه ترم آخر را هر کدام 12 واحد برداشتم) بلکه بخاطر شرایط خانواده و کاری از فرصت استفاده کردم و خود را صرف مسیر‌هایی غیر از دانشگاه کردم.1403/04/14بالاخره باید از واژه پایان برای این دوره چهارساله استفاده کرد. حالا باید قدم به دوره‌ی جدیدی بذارم که قدیمیا بهش می‌گفتن پیرهن پاره کردن؛ این تازه شروع داستان زندگی منه و باید توی این دوره جدید یک جهش و گام بزرگ رو تجربه کنم. برعکس دوره قبلی که دست و پام بسته بود در حال حاضر استقلال بیشتری رو احساس می‌کنم و مسئولیت‌های جدید و سنگین‌تری روی دوشم هست.اگر بخوام از چالش‌هایی که باهاش روبه‌رو شدم بگم، باید اعتراف کنم در حال ایجاد یک روتین جدید هستم. فقدان نبود دانشگاه از طرفی توی زندگیم احساس میشه و اگر دیر بجنبم تبدیل به عادت میشه! باید یک جایگزین مفید و مناسب برای خودم دست و پا کنم. چیزی که علاوه بر حال خوب و حضور در اجتماع، وقت منو زیاد نگیره و بتونم روی اون مانور داشته باشم.بازگشت به کتاب و کتابخوانی:)این مدت اصلا نتونستم حتی لای کتاب‌هامو رو باز کنم ولی خیلی پشیمون هم نیستم! چون نیاز داشتم یکم به خودم زمان بدم تا دوباره با احساس تازه‌تری برگردم به مطالعه. امتحانات یا به قول برخی از دوستان اکتحانات سخت میان و میرن و نباید سخت گرفت،‌ هر چند گاهی بدون سخت گرفتن نمیشد از پس برخی امتحانات بر اومد(وی امیدوار است مدرک تحصیلی را بدون افتادن در حتی یک درس دریافت کندXD). اینم یادم رفت بگم که کتاب‌هایی که الان دارم می‌خونم مجموعه داستان‌های پوشکین هست و یک کتاب سبک وزن برای حمل‌کردن همراه خودم بنام آشیانه اشراف از تورگنیف هست که به امید خدا اگر فرصت شد می‌خونم‌شون بزودی و یک معرفی درجه یک و کوتاه از هر دو کتاب خلق می‌کنم.دوست‌هام چی پس؟!آره؛ حقیقت داره. هر دوره‌ای دوست‌های مختص به خودش رو نیاز داره. و حس می‌کنم در این موضوع باید نسبت به دوست‌هام یک خونه‌تکونی اساسی انجام بدم. در واقع این اولین بارم نیست که چنین تصمیمی می‌گیرم. این تصمیم معمولا برای آدما یا حداقل من در ابتدا سخت بود اما، با گذر زمان دیگران و حتی خودت هر دو متوجه میشید و شرایط یکدیگر رو درک می‌کنید.برای قدردانی از دوستان چیکار باید کرد؟! واقعا نمیدونم! میشه گفت دوست مثل جوهر خودکار می‌مونه، گاهی روز و شب همراهته و گاهی خشک و سرد میشه و همراهیت نمی‌کنه، تو تلاش می‌کنی جوهرش رو برگردونی و با یکی دو بار تلاش تصمیم می‌گیری نگهش داری یا بندازیش دور. بعضی اوقات برای خودم سوال میشه ولی... اینکه چرا دلم نیومد بعضی‌ها رو کنار بذارم. شاید اون دوست برای من حکم روان‌نویس رو داشت! کی‌می‌دونه؟! شاید با اون حس بهتری نسبت به زندگی داشتم ولی هیچوقت در ستایش از او زمان و انرژی لازم و کافی رو نذاشتم. بنظرم هر چقدر هم بخاطر یک خودکار کم جوهر سر جلسه امتحان اذیت بشم، بهتر از اینه که فراموش کنم چه مسیر‌هایی رو با من همراهی کرده و بندازمش دور...کمترین کار ممکن قدردانیه.در مسیر محل کار همیشه سگم(تُپُلی) رو می‌بینم که سگ گله شده. دلم واقعا براش تنگ شده. منو با تنهایی‌هام توی معدن تنها گذاشت و رفت.من باخت نمیدماین سوال رو زیاد از خودم می‌پرسم:‌ اگه نشه چی؟ بعدش می‌خوای چیکار کنی صدرا؟ با کدوم آرزو می‌خوای سرخودت رو شیره بمالی و قید اون آرزو‌های بزرگ رو بزنی.درسته که تمرکز صددر‌صدی ندارم ولی عاشقانه دوست‌شون دارم و هنوز براشون قدم برمیدارم و ممارست دارم. سخت کوشی عهد کودکی من با صدرای درس‌خون، صدرای والیبالیست، صدرای کتابخون، صدرای نان خانه را هر روز صبح بخر، صدرای اهل قلم، صدرای باریستا، صدرای دانشجو، صدرای معترض، صدرای عاشق، صدرای پدر دوست و... بوده و همچنان هست و به این موضوع افتخار می‌کنم. حداقل شجاعت این رو دارم که سَرَمو بالا بگیرم و در برابر آینه به چشمان خودم نگاه کنم و باز تکرار کنم: من باخت نمیدم...ممنون که تا اینجا خوندی رفیق.پ.ن: یه تگ حال خوب کن به ذهنم اومده که گفتم با شما هم به اشتراک بذارم.#نوشتن_عادت_ماست   برای من بشخصه این تگ خیلی عزیزه. چون چه توی خوشی باشم یا غم، موفقیت یا شکست، سوگ یا شادی یک اتفاق... همیشه نوشتم و این عادت با من همراه بوده.بیشتر از این حرف نزنم.در پناه خدایی که می‌پرستید.</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 01:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دیگر جامانده‌ام..._داستان</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ru25zo0h6fzb</link>
                <description>این سنگ چقدر حرف برای گفتن داردچیزی تا پایان نمانده، سیب سفر را چیدم و به انتظار قطار ازل نشسته‌ام. همه‌ی خاطرات که دروغ است ولی، آنچه از برای به تصویر کشیدن آن مسرور گشته‌ام را با خود تا ایستگاه آخر به دوش کشیده‌ام. توشه‌ای از من برای بودن‌ها، توشه‌ای از هجی کردن اولین حروف، اولین کلمات مامان، بابا... توشه‌ای از اسم او در جملات مختلف. از غم پشت ایستگاه اتوبوس به انتظار ایستادن‌ها... از خواب‌های نابجا و بی‌وقت. بار بر دوش من بسیار سنگین است اگر بخواهم تمام آن را برای شما شرح دهم از قطار جا می‌مانم_مثل همین حالا_قطار بعدی کی از راه می‌رسد جناب آگاه؟-نمی‌دانم؛ به خوابت که بیاید. در آیینه گویی چهره‌ای پر نور با محاسنی سپید داری. در بیداری گویی حس عمیقی از بیهودگی دنیا و در خماری گویی زندگی را سخت باارزش دانی. تو به کدام سرنوشت دچاری؟-نمی‌دانم! در خوابتان که چیزی در پس ذهنم نمی‌ماند و در بیداری بیهودگی و بیهوده زیستن را نهی کرده‌اید. در خماری گمان می‌کنم به سر می‌برم، تعلقاتی دارم که باید در حفظ آنان کوشا باشم و یا مالک ابدی آنان باشم و شاید در پس بازپس‌گیری آنچه زندگی از من گرفته بسیار خمار گشته‌ام.-زندگی قصد آزار کسی را ندارد سپید موی جوان.-نمی‌دانم؛ زندگی هر جور دلش بخواهد رفتار می‌کند، گویی تاوان نفس‌هایی که بی‌اختیار صاحب می‌شوی را باید پس بدهی یا در صدد تشنگی‌هایت از احساسات مختلف شور هر چیزی را بی‌معطلی در می‌آورد. من هم این رفتارش را بی‌پاسخ نگذاشته‌ام و راه و رسم جدیدی پیشه کرده‌ام. چون سیب قرمز شیرین برای دیگران گاهی، ترش شدم و چون گلی خوش بو، گاهی تهوع‌آور و نژند گشتم. اگر سنگ شدم و زندگی قلبم را در برابر چشمانم شکست، غم، اندوه و غصه را از دل زدودم. اگر نصفه جان و بی‌رمق شدم، چنگ به جان اطرافیان انداختم و بقیه را به زیر کشیدم ولی در برابر زندگی شکست خورده باقی نماندم. من اینگونه جنگیدن را خود آموختم!آگاه گفت: آن درخت رو‌به‌روی ایستگاه قطار را ببین. اینجا او جانداری‌ست که همیشه جان دارد و همیشه سبز است. اما، در زمین او روز‌هایی را از ترس زمستان به خواب می‌رود و از روبه‌رو شدن با سرما فرار می‌کند، مثل کودکی که ناخودآگاه از ترس و ندیدن لحظه‌ی دلخراش یا ترسناکی دستان کوچکش را بر روی چشمانش می‌گذارد. به فکر فرو می‌روم که چرا این عادت‌های خوب کودکی را در بزرگسالی فراموش می‌کنید!-عادت‌های خوب... عجیب است که تو آگاهی ولی نمی‌دانی و من اینجا با توشه‌ام و سال‌ها عمر ناآگاهی اکنون می‌دانم از کجا آمده‌ام و به کجا خواهم رفت! شاید برای تو ترس مفهومی ابدی و آسان داشته باشد ولی برای من ترس مفهوم دیگری دارد.-آن چیست سپید موی جوان؟-حقیقت! ما ترس از عدم حقیقت داریم. تو می‌خواهی مرا هدایت کنی ولی منه انسان هیچگاه اینگونه رام نشده و نمی‌شوم. از ابتدا همین بوده، تو پری برای پرواز و سکویی برای سقوط داشتی ولی ما به دنبال آن و در انتخاب مسیر درست عمرمان را پایان می‌دهیم. تو بی‌جانِ جاودانی و ما جاندارِ فانی. به باور من جاودانگی در مرگ ما خلاصه می‌شود و پیش از آن تنها در مرحله سوت آغاز هستیم، با پایان صدای سوت تازه دویدن و در تکاپو بودن آغاز می‌شود، لحظه پرواز، پریدن، بردن یا باختن؛ باید در لحظه سوت و شروع سخت، هوشیار باشی تا عقب نمانی. تفاوت میان ما اینگونه رقم می‌خورد. تو آگاهی، این ها را بهتر از من می‌دانی.-آگاه گفت: نه؛ نمی‌دانستم. حال مقصد تو کجاست؟-پرسش بجایی بود دوست جاودان من. من مدتی را به بیراهه گشته‌ام، در پس و کوی زمین دنبال احساسات جدید و تجربیات متفاوت. از زمین و زمینیان خسته‌ام و گریبان‌گیر ابر‌ها و رَدِ شن‌های صحرا و بیابان گشته‌ام. گَه گُداری سنگ‌های کهن داغ دیده را در مشتم جمع می‌کنم و اندک باری به نزدیکی رِیل دست ساز این زمینیان نزدیک می‌شوم و به انتظار رد شدن کوپه‌ها ساعت‌ها می‌نشینم. خورشید را از بابت نورش شکر و حرارتش را سرزنش می‌کنم. دیگر چه؟! هیچ! بار خود را بسته‌ام و مسیر ابر‌ها و شن‌ها به این ایستگاه رسیده‌ام. دستم آمده که اینجا اندکی با مابقی ایستگاه‌هایی که تاکنون به انتظار نشسته‌ام فرق دارد اما، وجه اشتراک‌شان انتظار است و همین برای من آدمی دل‌گرم کننده است. ما را به انتظار و صبوری عادت داده‌اند. از همان عادت‌های خوب کودکی‌ست اگر اشتباه نکنم.-برای تو مسیر همان مسیر است جوان. اینجا نیز ایستگاه آخر است و تو تنها مسافر جامانده‌ این قطار هستی. پس برگرد... صبح فردا از نو متولد خواهی شد. گویی زندگی دلش به حالت سوخت.-بر دستان زندگی بوسه‌ای از جانب من بزن و این توشه و خاطراتش را بسوزان. لابد فکر کرده‌ای بعد هم این مسیر را بازخواهم گشت مردک کور ناآگاه. آنگونه که من رفتار می‌کنم را باز فراموش کردی. من آدمم و تو هیچ نمی‌دانی من کیستم و چیستم! زندگی را ببوس و بگو این حقه‌ها روی من کارساز نبوده و نیست.آگاه از نظر سپید موی جوان ناپدید می‌شود و سپید موی جوان باری دیگر به زمین بازمی‌گردد و چشمانش را از پس خوابی عمیق و دلهره‌آور باز می‌کند.پایانداستانی از سید‌صدرا مبینی‌پور</description>
                <category>صدرا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 23:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>