<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست استارت‌کست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@startcast</link>
        <description>راوی داستان‌های پنهان کسب‌وکار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/865160/avatar/oIsQRw.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست استارت‌کست</title>
            <link>https://virgool.io/@startcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود چهاردهم؛ زپوس</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%B2%D9%BE%D9%88%D8%B3-d72onx9eoivc</link>
                <description>سلام من محمد هستم و شما چهاردهمین اپیزود از استارت‌کست رو می‌شنوید. همون‌طور که می‌دونید اینجا سفر می‌کنیم و قلب استارتاپ‌ها و شرکت‌های بزرگ دنیا تا ببینیم چطور آدمای معمولی اونا رو خلق کردن و موفق شدن.سلام، شما با آتش‌نشانی نیولندن تماس گرفتید. قربان اول یکم آرامش خودتون رو حفظ کنید و یکم شمرده‌تر برام توضیح بدید که چه اتفاقی افتاده.یک نفر؟ متوجه شدم یه نفر گیر افتاده. می‌تونید باهاش صحبت کنید؟ صدای شما رو می‌شنوه؟ آدرس دقیق محل حادثه رو بهم بدید. الان همکارهام اعزام می‌شن و تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسن.برای چند دقیقه‌ی کوتاه در یک ایستگاه آتش‌نشانی بودیم و این چند دقیقه بخش مهمی از داستان امروز ماست. شما چهاردهمین اپیزود از استارت‌کست رو می‌شنوید که در اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۱ ضبط و منتشر میشه.در اپیزود قبل داستان استارتاپ لینک‌ اکسچنج رو مرور کردیم و دیدیم که یک تیم سه نفره شامل تونی شی، علی پرتویی و سانجای چطور یک محصول کاربردی رو خلق کردن و به موفقیت رسیدن.در این اپیزود قراره ادامه‌ی مسیر اونا رد دنبال کنیم. مسیری که اصلا به چیزی که در اپیزود قبل دیدیم شباهت نداره. مملو از چالش‌ها و بن‌بست‌های متنوعه و انتهای متفاوتی هم داره. تونی شی و آلفرد لین دو شخصیتی هستند که در این داستان ما همراهشون هستیم. این دو نفر رو که یادتون نرفته.دو دوست همکلاسی که یک تجارت پیتزا رد در دوره‌ی دانشگاه به ثمر رسوندن و بعدها در لینک اکسچنج هم با هم همراه بودن. حالا اینجا و امروز قراره برای ما یک داستان شگفت‌انگیز رو خلق کنن و الهام بخش ما در مسیر کارآفرینی و نوآوری باشن.حالا وقتشه که سفر کنیم به قلب تاریخ فناوری. جایی که کارآفرینان جوان برای خلق محصولات جدید و تبدیل ایده‌های نو به محصولات کاربردی، نه تنها موفق شدن بلکه داستان‌ها و تجربیات الهام بخشی رو خلق کردن که چراغ راه ما برای تداوم این مسیر باشه. امیدوارم از شنیدن این اپیزود و داستانی که در ادامه با هم مرور می‌کنیم لذت ببرید.سال ۱۹۹۹ میلادی ۱۳۷۷ شمسی، سن فرانسیسکو، آمریکا. یک ظهر گرم و آفتابیه و ما در یک پاساژ بزرگ و شلوغ هستیم. مرد جوانی رو می‌بینیم که با عجله از مقابل مغازه‌های شلوغ عبور می‌کنه. مقابل بعضی از اون‌ها می‌ایسته و با یک نگاه کوتاه و گذرا به داخل دوباره راهش رو در پیش می‌گیره.همین‌طور ادامه میده تا به یک فروشگاه بزرگ کفش میرسه. مقابل ویترین می‌ایسته و به کفش‌های رنگارنگ نگاه می‌کنه. شعاعی از نور خورشید از پنجره‌های بلند به چهره‌اش می‌تابه و حالا می‌تونیم عرقی که روی پیشونیش نشسته و البته خستگی که در چهره‌اش موج می‌زنه رو با وضوح بیشتری ببینیم.در همین حال که ایستاده و با سرعت مدل‌های مختلف رو نگاه می‌کنه یه دفعه چشماش برق میزنه و مشخصه که چیزی که دنبالش بوده رو پیدا کرده. به سرعت وارد فروشگاه میشه و با اشاره به یک مدل خاص به فروشنده میگه این مدل رو برام بیارید لطفا.فروشنده یه جفت از همون کفش رو براش میاره. سایز کفش رو نگاه میکنه و میگه نه آقا این اندازه‌ی من نیست، یه شماره بزرگترش رو می‌خوام لطفا. فروشنده سری تکون میده و میگه نداریم، متاسفم قربان.مرد جوان در حالی که مستاصل و ناراحته همون جایی که ایستاده کفش خودش رو از پاش در میاره و کفش جدید رو امتحان می‌کنه. خیلی کوچیکه و واقعا اذیتش می‌کنه.در همان حال روی یک صندلی کوچیک در گوشه‌ای از فروشگاه می‌شینه و به کفش‌ها نگاه می‌کنه. آخه امکان نداره، حداقل ده تا فروشگاه رو رفتم. مگه میشه سایز من پیدا نشه.این جملاتیه که به آرومی با خودش زمزمه می‌کنه. هر جایی که رفتم پیدا نشد، این ضعف فروشگاه‌هاست که جنسشون جور نیست. چقدر دیگه باید بگردم تا پیداش کنم. اصلا معلوم نیست روزا چند نفر مثل من تو این فروشگاه‌ها می‌چرخن و چیزی که میخوان رو پیدا نمی‌کنن.در همین حال و هواست که به خودش میاد و می‌بینه فروشنده مقابلش ایستاده. آقا اگه کفش دیگه‌ای مد نظرتون هست می‌تونم براتون بیارم فقط کافیه مدلش رو بهم نشون بدید.کفش‌های کوچیک رو به فروشنده پس میده و از فروشگاه و اون پاساژ بزرگ خارج میشه. بی‌هدف و آهسته قدم می‌زنه. نور و حرارت خورشید در اوج خودشه. مرد جوان داستان ما کلافه و خسته‌ست و داره به یک مشکل کوچیک فکر می‌کنه که این روزا حسابی درگیرش کرده.در همین حال سایه‌ی بلندی رو در مسیر خودش می‌بینه و برای لحظه‌ای در اون سایه توقف می‌کنه. سرش رو بالا میاره و می‌بینه که این سایه مربوط به یک بیلبورد بزرگ و رنگارنگه که نام وبسایت یاهو روی اون می‌درخشه.پایه‌ی بلند و قطور بیلبورد مملو از برگه‌های تبلیغاتی ریز و درشت که بیشترشون مربوط به سایت‌ها و فروشگاه‌های اینترنتی بودن. اون روزها اینترنت برای خیلی از مشکلات راه حل‌های مخصوص به خودش رو ارائه می‌داد و البته که سودهای خوبی هم نصیب کارآفرین‌های خوش‌فکری می‌کرد که سرزمین‌های پهناور دنیای وب رو با ساختن وب‌سایت‌ها و سرویس اینترنتی آباد می‌کردن.این چیزیه که مدت‌هاست ذهن این مرد جوان رو به خودش مشغول کرده. اینترنت سرزمین فرصت‌هاست و می‌دونه که باید سهمش رو از این سرزمین برداره اما اینکه دقیقا چطور نمی‌دونه.آره همین چند سال پیش بود که تو یک دفتر کوچیک نشسته بودم و به سختی کار می‌کردم. شاید تقریبا هیچی نداشتم ولی الان یه ماشین میلیون دلاری سوار میشم. این صدای بلند ایلان ماسک بود که از یک فروشگاه صوتی و تصویری به گوش می‌رسید.یکی از تلویزیون‌های فروشگاه در حال پخش یک مصاحبه‌ی تلویزیونی با ایلان بود و موضوع مصاحبه هم ماشین مک لارن بود که اخیرا بعد از فروش استارتاپ زیپ‌تو خریده.اون روزا تقریبا همه ایلان رو می‌شناختند و از کارهای جنجالیش با خبر بودن. نیک سویین‌مورن، مرد جوان داستان ما به تلویزیون و تصویر ایلان ماسک خیره‌ شد.ایلان با حل کردن یک مشکل و ایجاد یک وب‌سایت کاربردی، پول و اعتبار خوبی به دست آورده. دقیقا مثل یاهو که با یک دایرکتوری قدرتمند اینترنت رو قبضه کرده.نیک که در ماجرای پیدا کردن کفش مورد علاقه‌اش ناکام مونده بود، حالا تصمیمش رو گرفته و می‌خواد این مشکل رو حل کنه. می‌خواد از ظرفیتی که در اینترنت وجود داره استفاده کنه و با ایجاد یک فروشگاه آنلاین کفش، این مشکل رو برای خودش و دیگرانی که مثل خودش نتونستن کفش مورد علاقه‌شون رو پیدا کنن حل‌ کنه.روزهای آینده وقتش رو صرف توسعه‌ی این ایده می‌کنه و یک سایت معمولی و ساده‌ی فروشگاهی طراحی می‌کنه. آدرسش هم میشه شو سایت دات‌کام.بزرگترین چالش تامین محصوله. در حقیقت اون باید تعداد قابل توجهی کفش تهیه کنه، ازشون عکس بگیره، عکسا رو در سایتش به همراه قیمت و مشخصات آپلود کنه و منتظر خریدار بمونه و خب این فرایند به خصوص تهیه‌ی کفش، سرمایه‌ی قابل توجهی نیاز داره.برای حل این مسئله یه راه به ذهنش میرسه. اون هم اینه که با فروشگاه‌های کفش که نزدیک محل زندگیش هستند وارد مذاکره بشه. بهشون پیشنهاد همکاری بده و ازشون بخواد بذارن از محصولاتشون عکس و قیمت بگیره.با این پیشنهاد سراغ چند تا فروشگاه میره و اتفاقا اونا هم از این ایده خوششون میاد و قبول می‌کنن. در هر حال این روش می‌تونه به فروششون کمک کنه و اگر کمکی هم نکنه چیزی رو از دست ندادن.به این ترتیب نیک روزها به فروشگاه‌های کفش میره و پروسه‌ی عکاسی رو شروع می‌کنه. به مرور محصولات روی سایت آپلود میشن و سر و کله‌ی اولین مشتری‌هو پیدا می‌شه.با هر سفارشی که ثبت میشه نیک باید بلافاصله به فروشگاهی مراجعه کنه که اون کفش رو داره و کفش زو از طریق پست برای مشتری ارسال کنه.به مرور سفارش‌ها بیشتز میشه و البته که کار نیک هم سخت‌تر میشه. به این دلیل که داره از یک شیوه‌ی کاملا دستی استفاده می‌کنه، هزینه‌ی بالایی رو متحمل میشه و کلی وقتش رو می‌گیره.حالا که ایده‌ش رو تقریبا پیاده‌سازی کرده و نسخه‌ی اولیه هم اجرا شده و اجرا هم موفقیت‌آمیز بوده، وقتشه که کسب و کارش رو توسعه بده و سراغ یک سرمایه‌گذار بره.پس نیک علاوه بر ارسال روزانه‌ی مرسوله‌ها، یه وظیفه‌ی جدیدم داره. اونم اینه که سراغ سرمایه‌گذارهای خطرپذیر بره و نکته‌ی بد ماجرا اینجاست که هیچ کدوم علاقه‌ای به سرمایه‌گذاری روی یک فروشگاه کفش آنلاین ندارن.برای هر کی ایده رو توضیح میده بلافاصله میگن آخه کی کفش رو اینترنتی اونم بدون این که تستش کنه می‌خره. اونا حتی حاضر نیستند سایتی که نیک طراحی کرده زو ببینن و به طور کلی فعالیتش رو نقد می‌کنن.فروش هفتگی نیک به مرز دو هزار دلار میرسه و حجم و فشار کاریش خیلی زیاد می‌شه. این فشار کاری بالا نقد دیگران و حاشیه‌ی سود پایین همگی می‌تونن دست به دست هم بدن تا نیک رو از کاری که شروع کرده منصرف کنن اما تنها چیزی که این روزای سخت نجاتش میده اون باور درونی خودش به مسیریه که انتخاب کرده.اون روزی که نیک برای پیدا کردن یک جفت کفش تمام فروشگاه‌ها رو زیر و رو کرد رو یادمون نرفته و خودش از هر کسی بهتر میدونه که داره یک چالش واقعی رو حل می‌کنه.خیلیا هستن که نمی‌تونن کفش مورد علاقه‌شون رو پیدا کنن و ساعت‌ها وقتشون در فروشگاه‌های رنگارنگ سپری می‌شه، بدون اینکه چیزی بخرن‌. بازخورد اولیه فروشگاه هم نشون میده که مردم به خرید اینترنتی کفش نگاه منفی ندارن.کم بودن سود به این دلیله که بخش عمده‌ای از درآمد، باید صرف کارهای لجستیکی یعنی تامین و ارسال کالا برای مشتری بشه.پس این که نیک نگاهش هنوز به این کسب و کار مثبته، صرفا به دلیل وابستگی عاطفیش به ایده‌ی خودش نیست بلکه داره واقعیت‌هایی می‌بینه که نشون میده این کسب و کار پتانسیل بالایی داره.دقیقا چیزهایی که دیگران به خصوص سرمایه‌گذارها به خاطر پیش‌زمینه‌های ذهنیشون حاضر نبودند بهشون توجه و دقت کنن.نیک در حال سپری کردن روزهای سخت بود تا این که در یک مهمانی خانوادگی، مسیر جدیدی پیش پاش قرار گرفت. اون روز پدرخانم و برادر نیک که از وضعیت کلی ایده و فروشگاه‌های اینترنتی و البته تلاش‌های ناموفقش برای جذب سرمایه‌گذار خبر داشت، بهش گفت یه نفر رو میشناسه که روی هر ایده و محصولی سرمایه‌گذاری می‌کنه.نیک وقتی اینو شنید پیش خودش گفت این هم امتحان می‌کنم. ضرری نداره و اطلاعات تماس اون سرمایه‌گذار رو گرفت. یک شرکت سرمایه‌گذاری کوچیک به اسم ونچر فراگز (venture frogs) و مردی به نام تونی شی.اینطور که فهمید تونی قبلا یک شرکت تبلیغات تبادلی به اسم لینک اکسچنج راه‌اندازی کرده و اون رو با مبلغ قابل توجهی به مایکروسافت فروخته. بعد از گشت و گذار در سایت رسمی ونچر فراگز یه شماره پیدا کرد و بلافاصله با اون تماس گرفت. ایده‌ی خودش رو خیلی خلاصه ولی با جزئیات لازم مطرح کرد.سلام من با ونچر فراگز تماس گرفتم. امیدوارم درست باشه. نیک سویین‌مورن هستم و برای یک ایده‌ی جدید و فوق‌العاده باهاتون تماس گرفتم. به نظرم رسید شاید براتون جالب باشه و بخواید روش سرمایه‌گذاری کنید.من دارم روی یک فروشگاه اینترنتی، مخصوص کفش کار می‌کنم و در حال حاضر سایتش ایجاد شده. آدرسشم هست شو سایت دات‌کام. من خیلی راجع به این بازار تحقیق کردم و فهمیدم که در حال حاضر، کفش‌ها در آمریکا یک صنعت چهل میلیارد دلاری هستن‌.همین الانش هم حدود پنج درصد از کل این بازار داره به صورت کاتالوگی خرید و فروش میشه. می‌دونید که چی میگم، یعنی مردم از طریق کاتالوگ‌های پستی بدون این که کفش رو ببینن و تست کنند می‌خرن.احتمالا اگر یک وب‌سایت وجود داشته باشه که کفش‌های متنوع و با قیمت خوب ارائه کنه، مخاطبای کاتالوگ‌ها ازش استقبال می‌کنن و منم سعی کردم چنین چیزی رو اجرا کنم.نیک وقتی این پیام رو فرستاد امید زیادی به دریافت پاسخ نداشت و پیش خودش این احتمال رو در نظر گرفت که این سرمایه‌گذار هم احتمالا بی‌تفاوت از کنار این ایده می‌گذره اما اینطور نشد.چند روز بعد از طرف تونی یک تماس دریافت‌ کرد و یک قرار در شرکت ونچر فراگز هماهنگ کردن. در اون جلسه تونی به همراه دوست و همکلاسی دوران دانشگاهش، آلفرد با نیک صحبت کردن و از شرایط فعلی پرسیدن.نیک با هیجان و انرژی به طور کامل توضیح داد و چیزی که تونی رو تحت تاثیر قرار داد همون انرژی و انگیزه‌ی نیک بود که بعد از کلی ناکامی هنوز انرژیش رو از دست نداده و در اصل طرح و ایده‌ش دفاع می‌کنه.وقتی صحبت نیک تموم شد تونی ازش پرسید که الان فقط خودت یه نفری؟ نیک گفت آره. با توجه به این که نیک هیچ پیش‌زمینه‌ی فنی و تخصصی نداشت و البته که تنها بود، تونی ازش خواست یک نفر رو به عنوان هم بنیان‌گذار به تیم اضافه کنه که در صنعت کفش تجربه و تخصص داشته باشه و نیک هم پذیرفت.یه نفر رو می‌شناخت به اسم فرد و احتمال می‌داد که اگه بهش بگه با این ایده موافقت میکنه. فرد مدت‌ها در بخش کفش فروشگاه نورداسترون کار می‌کرد و تجربه و سابقه‌ی خیلی خوبی در این زمینه داشت.بعد از این جلسه نیک مسئله رو با فرد مطرح کرد و فرد هم پذیرفت که این عالی بود و به این ترتیب تنها شرط تونی برای سرمایه‌گذاری برآورده شد.حالا نیک با انرژی و انگیزه‌ی بیشتری روی این پروژه کار می‌کنه و ایده‌های جدیدتر و بهتری هم به ذهنش میرسه‌. یکی از ایده‌ها مربوط به اسم و برند این فروشگاه اینترنتی بود.اگه یادتون باشه در ابتدا اسم این سایت شد شو سایت دات‌کام به معنای سایت کفش که خب مستقیما به فروش کفش در این سایت اشاره می‌کرد.این اسم چیزی نیست که بشه برای هویت سازی و برندسازیش کار خاصی انجام داد. می‌دونید که اسم یک محصول یا کسب و کار باید با دقت و حوصله انتخاب بشه و چندتا ویژگی کلیدی و مهم هم داشته باشه.بعضی از اون ویژگی‌ها شامل این میشه که اسم کوتاه و خاص باشه، به سادگی به خاطر سپرده بشه و تا حدی به صورت کلی به موضوع کسب و کارم مرتبط بشه.شو سایت کلا به موضوع کسب و کار اشاره داره و نمی‌تونیم بهش بگیم که یک اسم خاصه. این مسئله ذهن نیک رو درگیر کرد و بعد از کلی تحقیق و مطالعه به اسم زپوس رسید.زپوش از زاپاتوس گرفته شده که به زبان اسپانیایی به معنای کفش هست. با کمی تغییر تبدیل شد به زپوش که از نظر همه، از جمله فرد، تونی و آلفرد هم جذاب به نظر می‌رسید.در جلسه‌ی بعدی تونی، آلفرد، نیک و فرد با هم به صورت جدی‌تر در رابطه با این کسب و کار صحبت کردن و فرد به عنوان عضو جدید یه مصاحبه‌ی کوتاه و غیر رسمی رو هم پشت سر گذاشت.تونی ازش پرسید چقدر توی صنعت کفش نفوذ داری یعنی چقدر می‌تونی زپوس رو به تولیدکننده‌های اصلی متصل کنی تا بتونیم به یک زنجیره‌ی تامین خوب و کم هزینه برسیم؟فرد با هیجان گفت من چندین ساله که در این صنعت فعالم و خیلی از بازیگرای اصلی رو می‌شناسم. در حال حاضر هم کارم همینه و تو یک فروشگاه معتبر کار می‌کنم.سوال آخر تونی این بود که آیا حاضری کار اصلیت رو به طور کامل رها کنی و وارد این تیم کوچیک بشی و فرد مصمم و بدون هیچ مکثی گفت آره، اگه بدونم شما روی این پروژه سرمایه‌گذاری می‌کنید قطعا همین کار رو می‌کنم.حالا که شرایط تونی به عنوان سرمایه‌گذار برآورده شده این سرمایه‌گذاری صورت می‌گیره و شو سایت دات‌کام با یک قالب جدید و با نام زپوس دوباره متولد میشه.سال ۱۹۹۹ میلادی سال ۱۳۷۸ شمسی. نمایشگاه انجمن جهانی کفش، لاس‌وگاس. در یک سالن بزرگ و شلوغ هستیم. غرفه‌های رنگارنگ و متنوع در گوشه و کنار نمایشگاه برپا شدن و عده‌ی زیادی بازدید کننده به صورت پراکنده در حال مشاهده‌ی اونان.بعضی از غرفه‌ها با پخش موسیقی و نمایش‌های متفاوت سعی می‌کنن عده‌ی بیشتری از بازدیدکننده‌ها رو به سمت خودشون جذب کنن. در گوشه‌ای از نمایشگاه فرد رو میبینیم که ایستاده و سعی می‌کنه با یکی از غرفه‌داران صحبت کنه.چطوری فرد، اوضاع توی نورداسترون چطور پیش میره؟ راستش رو بخوای دیگه اونجا نیستم. دارم با یه استارتاپ کار می‌کنم که تخصصی در زمینه‌ی کفش فعالیت داره.استارتاپ کفش؟ اونجا چیکار می‌کنی دقیقا؟ یه فروشگاه اینترنتی راه‌اندازی کردیم و قراره به صورت آنلاین کفش بفروشیم. می‌دونی که اینترنت یعنی آینده.فروشنده سری تکون میده و میگه عمرا اگه بتونی حتی یه جفت کفش رو تو اینترنت بپوشی. مردم بدون این که کفش رو تست کنن اصلا نمی‌خرن. فرد خیلی سریع جواب میده نه همین الانش هم فروختیم و دنبال اینیم که بتونیم با شما تو این زمینه همکاری کنیم.براتون هزینه‌ای نداره. فقط موجودی کفشاتون رو به ما میدین و ما تو یه سایت می‌زنیم. فرد بیا فرض کنیم من این کار رو کردم. کفشا رو کجا نگه می‌داری و چطوری برای مشتری ارسال میشه؟فرد کمی مستاصل شد و بعد از یک مکث کوتاه گفت خب اینم حل میشه. مشخص بود که نه فرد، نیک و هیچ کس دیگه هنوز برای این مسئله یعنی سازماندهی ارسال و نگهداری کالا فکر اساسی برنداشته و این چالش پابرجاست.اون نمایشگاه یک فرصت ویژه بود و فرد و نیک در طول نمایشگاه تلاش کردن تا می‌تونن با برندهای معتبر کفش ارتباط برقرار کنن و با اونا قرارداد تامین کالا ببندن اما چون خیلی زود و با عجله به نمایشگاه رفتن، هیچکدوم از پیش نیازهای اساسی رو تامین نکردن.فرد صرفا به واسطه‌ی ارتباطاتی که با برندهای بزرگ داشت، سعی می‌کرد اونا رو ترغیب کنه تا وارد این پروژه بشن و اونا هم نه تنها هیچ اعتقادی به فروش آنلاین کفش نداشتن، بلکه روی مسائل زیرساختی سوالاتی رو می‌پرسیدن که فرد و نیک هیچ پاسخی براشون نداشتن.بعد از اون نمایشگاه، بلافاصله سراغ حل این مشکلات رفتن. با چندتا شرکت باربری از جمله یو‌پی‌اس (UPS)، دی‌اچ‌ال (DHL) و فدکس (FedEx) وارد مذاکره شدن و تنها شرکتی که بهشون جواب مثبت داد یو‌پی‌اس بودن و تونستن باهاش به توافق برسن.روزهای بعد با سرمایه‌ای که از ونچر فراگز گرفتن یه دفتر مستقل اجاره کردن و چند تا نیروی جدید هم به تیم زپوس اضافه شد. تونی فقط به صورت دورادور و در قالب سرمایه گذار روی پروژه نظارت می‌کرد اما دخالتی نداشت.تونی و آلفرد این‌طور برنامه‌ریزی کرده بودند که یک دور سرمایه‌گذاری می‌کنند و زپوس رشد می‌کنه. بعد از رشد اولیه یک سرمایه‌گذار بزرگ‌تر و قوی‌تر جذب می‌کنند و پروژه با شتاب بیشتری فعالیت می‌کنه اما داستان اونطوری که فکر می‌کردن پیش نرفت.تونی یه شرح وضعیت از زپوس رو برای شرکت سرمایه‌گذاری سکویا فرستاد. سکویا همون شرکتی بود که روی لینک اکسچنج سرمایه‌گذاری کرد و به کمک اون سرمایه رشد کردند و البته که بعدها سود خیلی خوبی هم نصیب سکویا شد.تونی پیش خودش اینطوری حساب کرد که پیش سکویا اعتبار خوبی داره و احتمالا زمانی که تونی استارتاپ بعدی خودش یعنی زپوس رو بهشون معرفی کنه بدون تعلل روش سرمایه‌گذاری می‌کنن اما اینطوری نشد و سکویا تمایل زیادی به این پروژه نشون نداد.نه تنها سکویا بلکه بقیه‌ی شرکت‌های سرمایه‌گذاری هم حاضر نشدن دور بعدی سرمایه‌ی مورد نیاز رو تامین کنن و این برای ونچر فراگز و زپوس یک نقطه‌ی بحرانی جدید بود.همزمان سرمایه‌ی اولیه‌ای که تونی در اختیار زپوس قرار می‌داد تموم میشد و از طرفی شرکت‌های تولیدکننده‌ی کفش هم همچنان تمایل زیادی به تامین کالای این استارتاپ نداشتن.فروش در حال افزایش بود اما همچنان سود چشم‌گیری نداشتند و اگر دور بعدی سرمایه‌گذاری صورت نمی‌گرفت، زپوس نابود میشد.فقط یک راه مقابلشون قرار داشت و اونم این بود که تونی از طریق ونچر فراگز گه متعلق به خودش بود دور بعدی سرمایه رد تامین کنه تا ببینن شرایط چطور پیش میره.اون روزا تونی روی هرایده و محصولی سرمایه‌گذاری می‌کرد. حتی بعضی وقتا روی محصولاتی سرمایه می‌ذاشت که خودش هیچی از اون محصول و بازارش نمی‌دونست.یک نمونه‌ش یک فیلم سینمایی به نام کریسمس در ابرها بود که بخشی از سرمایه مورد نیازش رو تونی تامین کرد و خود تونی هم یک نقش کوتاه در اون بازی کرد.این ریخت و پاش سرمایه در نهایت سود زیادی برای تونی به همراه نداشت چون که بعضی از اون کسب و کارها به خصوص اونایی که تونی توشون هیچ تخصص و تجربه‌ای نداشت، عموما شکست می‌خوردن و سرمایه از بین می‌رفت و فقط بعضی از اونا به سود قابل قبول می‌رسیدن‌.نیمه‌های شبه و اینجا اتاق کوچیک تونی در شرکت ونچر فراگزه. چراغ‌های اتاق خاموشه و بخش‌هایی از اتاق با نور مانیتور رو یکی از میزها کمی روشن شده.تونی مقابل اون کامپیوتر نشسته و داره بخش‌هایی از یک فیلم سینمایی رو برای چندمین بار نگاه می‌کنه. این همون فیلمیه که اخیرا روش سرمایه‌گذاری کرده و به همین واسطه یک نقش خیلی کوتاه هم در اون ایفا کرده و در حقیقت این وقت شب و اینجا داره برای چندمین بار همون بخش از فیلم رو می‌بینه که خودش بازیگرش بوده.فیلم رو متوقف می‌کنه سرش رو به صندلی تکیه میده و چشماش رو می‌بنده. حالا اتاق ساکته و تنها صدایی که به گوش میرسه آواز جیرجیرک‌هاییه که در دوردست و تاریکی شب می‌خونن‌یه چیزی هست که مدت‌ها ذهنش رو مشغول کرده و حالا بعد از دیدن این فیلم با قدرت بیشتری به ذهن و افکارش هجوم میاره. با خودش فکر می‌کنه بزرگترین موفقیتش بعد از استارت آپ لینک اکسچنج چی بوده؟زمانی که ونچر فراگز رو تاسیس کرد تصورش این بود که اینجا میزبان ایده‌های جدید و آدم‌ها پر انرژیه و کلی محصول جدید و موفق به بازار عرضه می‌کنه.فکر می‌کرد از این که تلاش دیگران رو ببینه و همراهشون باشه لذت می‌بره اما حالا وضعیت اینطوری نیست. پولاش روی هر محصول و محتوایی خرج میشن و همه‌ی اونا هم موفق نیستن‌.حالا داره تلاش می‌کنه که یک بازیگر سینما بشه در حالی که معلوم نیست در این زمینه تخصصی داره یا نه. نشونه‌هایی رو می‌بینه از انحراف تو مسیرش.احساس می‌کنه موفقیت‌های سابق دیگه تکرار نمی‌شن. حالا اون موجودی که روزها داره از درون افکار و احساساتش رو می‌خوره سر بلند می‌کنه و اصلی‌ترین نگرانی و شاید بدترین کابوسی که این روزها همراهشه پیش چشمش میاد نکنه.موفقیت لینک اکسچنج فقط یک شانس بود. این سوال شاید از دید دیگران چیز مهمی نباشه اما برای تونی که به توانایی و استعداد خودش ایمان داشت، هر روز به خصوص این اواخر در ذهنش مرور می‌شد و هر بار اون رو از درون سرد و ناامید می‌کرد.روزهای کودکی پیش چشمش مرور میشه. یک پاکت نامه و اولین یک دلاری که به دست آورد. اتفاقات امروز نباید سرنوشت اون پسر بچه‌ی نه ساله باشن که اون‌طور و باهیجان و انرژی برای ساخت دنیای خودش تلاش می‌کرد.این روزا اطرافش افرادی هستن که دارن تلاش می‌کنن و تونی فقط از دور نظاره‌گر تلاش اوناست. می‌دونه که اونا استعداد و توانایی لازم رو دارن و از همه مهم‌تر ایده و هدفشون چیزیه که میتونه میلیون‌ها دلار سود به همراه داشته باشه‌.حتما می‌دونید که داریم از چی صحبت می‌کنیم. فروشگاه آنلاین کفش یا همون زپوس. تونی تصمیمش رو می‌گیره و حالا می‌خواد موفقیتی که در لینک اکسچنج به دست آورد رو در زپوس هم تکرار کنه.می‌خواد به خودش و دیگران نشون بده که هیچ دستاوردی شانسی نیست و اون می‌تونه موفقیت‌های بهتر و بزرگ‌تری رو رقم بزنه. از فردا مسیر ونچر فراگز و زپوس کمی تغییر می‌کنه و داستان این شرکت به کمک تونی قرار به شکل دیگه‌ای پیش بره.تونی با نیک که بنیان‌گذار اصلی زپوس بود تماس گرفت و بهش یک پیشنهاد داد. گفت من طی سال آینده هر چهار ماه، یک بار سرمایه به زپوس تزریق می‌کنم. منتها با یه سری شرایط خاص.اول این که من وارد تیم مدیریتی زپوس بشم و بتونم به صورت مستقیم روی پروژه کار کنم و افراد جدیدی رو به تیم اضافه کنم تا بتونیم با قدرت بیشتری کار کنیم و شرط بعدی اینه که دفتر شرکت به شتاب دهنده‌ی ونچر فراگز منتقل بشه.شرایط بدی نبود. همون‌طور که در اپیزود قبل دیدیم تونی هوش تجاری خوب و البته سابقه‌ی مدیریتی موفقی در لینک اکسچنج داشت. از طرف دیگه اگه تو شتاب دهنده‌ی ونچر فراگز مستقر می‌شدن دیگه نیازی نبود هزینه‌ی فضا بدن و یه سری امکانات در اختیارشون قرار می‌گرفت.پس نیک این پیشنهاد رو پذیرفت و از اینجای داستان به بعد تیم ونچر فراگز و زپوس به هم نزدیک‌تر شدن. با این حال اوضاع تغییر چندانی نکرد و هر چی به سال ۲۰۰۰ نزدیک‌تر می‌شیم اوضاع زپوس بحرانی‌تر میشه.سرمایه‌ی مورد نیاز از هیچ مسیری تامین نمیشه و از طرفی بحران دات‌کام داره شروع میشه. اگه اپیزودهای قبل رو شنیده باشید می‌دونید که داستان این بحران چیه و چرا شکل گرفته اما به طور خلاصه دوباره براتون میگم.در سال ۲۰۰۰ بخش قابل توجهی از شرکت‌ها و استارتاپ‌های حوزه تکنولوژی به خصوص اینترنت ورشکست شدن و سهام خیلی از شرکت‌های مطرح هم سقوط کرد.به همین دلیل بود که دیگه سرمایه‌گذارها در این بازار حضور پررنگی نداشتند و کار برای این شرکت‌ها هر روز سخت و سخت‌تر می‌شد. این‌طور که از اوضاع و شرایط مشخصه روزها، ماه‌ها و شاید سال‌های آینده برای تیم زپوس قراره سخت‌تر از اینم باشه.حالا باید ببینیم در ادامه این تیم پرتلاش با مدیریت تونی چطور از دل بحران‌های متعدد عبور می‌کنن و سرنوشت این استارتاپ نوپا چی میشه. آیا موفقیت تونی در لینک اکسچنج شانسی بود؟اکتبر ۲۰۰۰ میلادی، مهرماه ۱۳۷۹ شمسی. شتاب‌دهنده‌ی ونچر فراگز. فرستنده تونب، گیرنده تمام پرسنل زپوس. من این ایمیل رو برای شما می‌فرستم تا همه یک درک مشترک از شرایط فعلی و نه ماه آینده داشته باشیم.در رابطه با چیزهایی که در این ایمیل گفتم هر سوال یا نکته‌ای داشتید حتما بپرسید. حتما می‌دونید که چند ماه گذشته برای شرکت‌ها به خصوص اونایی که در زمینه‌ی B2C فعالیت می‌کنن، سخت و نفس‌گیر بوده.خیلی از شرکت‌های پرآوازه و پرسروصدا مثل ای‌تویز (eToys) و فود داگز (food dogs) سقوط عجیبی رو تجربه کردن و حتی شرکت بزرگی مثل دیادورا (Diadora) که رکورد درآمد یک میلیون دلاری در ماه رو شکسته‌ بود، امروز در مرز نابودی و ورشکستگیه.با این تفاسیر امروز از هر زمان دیگه‌ای اوضاع بدتره چون سرمایه‌گذاران اصلا تمایلی به تامین سرمایه‌ی شرکت‌های بی‌توسی مثل ما ندارن. بروز چنین شرایطی برای ما هم می‌تونه خوب باشه و هم بد.اول خوبیش رو میگم براتون. وقتی سرمایه‌گذاران از بازار خارج میشن رشد ناگهانی شرکت‌های نوپا هم متوقف میشه، یعنی دیگه اینطوری نیست که یکی از رقبای ناشناخته‌ی ما طی یک شب با یک کمپین تبلیغاتی میلیون دلاری، بازار رو تحت تاثیر قرار بده و ما رو زیر فشار بذاره.و بدش اینه که ما دیگه برای رشد سرمایه نخواهیم داشت و باید دست روی زانوی خودمون بذاریم و بلند شیم. چیزی که بقای ما رو تضمین می‌کنه، سودیه که خودمون به دست میاریم.هرچی این سود بیشتر باشه آینده‌ی ما روشن‌تر و حیاتمون تضمین شده‌تر خواهد بود، بنابراین باید روی هزینه‌های جاری هم دقت کنیم و تلاشمون بر این باشه تا تمام هزینه‌ها معطوف به همون هدف اصلی یعنی افزایش درآمد و سود باشد و موقتا روی کارها و ایده‌هایی که برای امروزمون حیاتی نیستن چشم بپوشید.در نه ماه آینده، تمرکز اصلی ما روی جذب مشتری جدید، افزایش بازدید موثر وبسایت، برگزاری کمپین‌ها با سود حداکثری و حفظ مشتریان فعلی خواهد بود.در نهایت من از ایده‌های شما در رابطه با شیوه‌های افزایش فروش و سود در این نه ماه پیش رو استقبال می‌کنم و می‌تونید در پاسخ به این ایمیل اونا رو با ما درمیون بذارید.تونی با ارسال این ایمیل به پرسنل زپوس بهشون به طور مستقیم از شرایط سخت روزهای آینده خبر داد و از استراتژی جدید شرکت که تقریبا چیزی شبیه به بوت استرپینگ (Bootstrapping) بود خبر داد.در چنین شرایطی زمانی که یک استارتاپ یا شرکت سعی می‌کنه از سود خودش سرمایه‌ی مورد نیاز برای توسعه رو تامین کنه از اصطلاح بوت‌استرپ استفاده میشه. این استراتژی برای شرکت نوپا سخت و پر چالشه که در ادامه با چالش‌های اون بیشتر آشنا میشیم.فشار شدیدی که تحمل می‌کردند مدیران شرکت رو وادار کرد تا تصمیم سختی بگیرن و بعضی از پرسنل این شرکت نوپا رو تعدیل کنن. با توجه به اینکه پرداخت حقوق فعلی کارکنا هم مشکل بود، تونی پیشنهاد داد روزهای کاری هفته رو کاهش بدن.مثلا به جای پنج روز، چهار روز در هفته کار کنند و حقوق اون یک روز کسر شده از هفته هم به کارمندان پرداخت نشه تا کاهش حقوق ناعادلانه نباشه. اینم کافی نبود.با توجه به اینکه هنوز شرکت‌های تولیدکننده کفش تمایل زیادی به همکاری با اونا نداشتن، بخشی از زنجیره‌ی تامین با مشکل مواجه بود و این مشکل مسائل مالی رو بغرنج‌تر می‌کرد.همون روزا بود که نیک، اولین بنیان‌گذار زپوس به تونی گفت شرایط مالی خودش افتضاحه و حساب‌های شخصیش هم خالی شده. انقدر اوضاعش خرابه که حتی اجاره خونه‌شم نمی‌تونه پرداخت کنه و پیش صابخونه‌ش حسابی بدهی داره.این مسئله ذهن تونی رو حسابی مشغول کرد و با خودش فکر کرد که چطور می‌تونن از این شرایط بحرانی عبور کنن. فقط نیک نبود که چنین وضعیتی داشت بلکه بقیه‌ی کارمندای زپوس هم با چنین شرایطی دست و پنجه نرم می‌کردن و همه توان تحمل این فشارها رو نداشتن. به مرور بقیه کارمندا در حال استعفا و ترک شرکت بودن.تونی بعد از فروش لینک اکسچنج با بخشی از پولی که به دست آورد، چند واحد خونه و انبار بزرگ در نزدیکی هم خریداری کرد. شرکت ونچر فراگز در همون خونه‌ها راه‌اندازی شد و فضای شتاب دهنده هم در یکی از همون انبارها اجرا شد.تونی تصمیم گرفت بخشی از اون املاک رو آماده کنه و در اختیار پرسنل باقی مونده قرار بده تا بتونن موقتا اونجا زندگی کنن و خب در ازای این خونه‌ها هم ازشون هیچ پولی نمی‌گرفت. اینطوری سعی کرد بهشون کمک کنه تا کمی شرایطشون آروم‌تر و قابل تحمل‌تر بشه و دغدغه‌ی خونه نداشته باشن.تونی با این تصمیم تقریبا تمام چیزی که داشت رو اعم از املاک و سرمایه در اختیار زپوس قرار داده بود و افرادی هم که در اون شرکت مونده بودن به شدت به هدف و ایده‌ی اصلی زپوس وفادار بودن و می‌دونستن که برای چی و چرا می‌جنگن‌.حالا این شرکت کوچک‌تر شده اما کاملا یک‌پارچه و منسجمه. این تدابیر فشارها رو کم کرد اما چالش‌های اصلی حل نشدند. در هر حال زپوس هرروز زیر بار هزینه‌های روزمره و تامین بودجه‌های مورد نیازش ضعیف و ضعیف‌تر میشه.اون‌ها با بعضی از برندهای کفش به توافق رسیده بودند تا سفارش‌ها مستقیم از انبار اون برند برای مشتری ارسال بشه و اینطوری بتونن در هزینه‌ی حمل و نقل صرفه جویی کنن.به این مدل کسب و کار دراپ شیپینگ (drop shipping) گفته میشه که در اون من به عنوان فروشنده، هیچ محصول فیزیکی‌ای در اختیار ندارم و محصولات در اختیار تولیدکننده‌ی اصلیه. من برای محصولات به نوعی بازاریابی می‌کنم و با هر سفارشی که دریافت می‌کنم به تولیدکننده آدرس خریدار رو میدم و محصول به صورت مستقیم برای مشتری ارسال میشه.در این روش من نیازی به انبار و نگهداری کالا ندارم و اینطوری نیازی نیست سرمایه‌ی قابل توجهی درگیر تامین کالا کنم. این روش علی‌رغم تمام خوبی‌هاش مشکلاتی هم به همراه داره.یکیش مسئله‌ی کیفیت کالای ارسالیه که خیلی مهمه چون با بسته‌بندی‌های مختلف ارسال می‌شه و همیشه هم ارسالی‌هد به موقع نیست. در هر حال شما کنترلی روی فرایند ارسال کالا ندارید و نمی‌تونید کیفیتش رو تضمین کنید که این یک چالش خیلی مهمه و احتمالا این همون مسئله‌ایه که داره زپوس رو به نابودی می‌بره.یک روز عصر، تونی و فرد در یک گفتگوی غیر رسمی و دوستانه راجع به آینده‌ی مبهم زپوس با هم صحبت می‌کردن و از دل همون مکالمه‌ی دوستانه، یک راه حل برای یکی از بزرگترین مشکلات زپوس پیدا شد. اون مکالمه با یک سوال از سمت تونی شروع شد. سوالی که ماه‌هاست در ذهنشه.اون دونفر جزو آخرین اعضای شرکت بودند که در اون ساعات از عصر، در شرکت حضور داشتن. مشکلات زپوس، خستگی و فشار روحی زیادی بهشون تحمیل کرده بود و این در چهره‌شون کاملا مشخص بود.تونی در حالی که پشت یک میز نشسته بود و به فضای کلی شرکت نگاه می‌کرد به فرد گفت می‌دونی، دقیقا جایی هستیم که نیاز به یک معجزه یا امداد غیبی داریم.فرد دستی به صورتش می‌کشه و میگه آره همین رو کم داریم فقط. تونی به فرد نگاه میکنه و می‌پرسه به نظرت چطور می‌تونیم فروشمون رو بیشتر کنیم؟فرد از پنجره به آسمون سرخ نگاه میکنه و میگه مسئله‌ی ما اینه که جنسمون جور نیست. از اول هم همین مشکل رو داشتیم، البته این تنها مشکلمون نیست.به تونی نگاه می‌کنه و با انرژی بیشتری توضیح میده. ما داریم از مدل دراپ شیپینگ استفاده می‌کنیم و یه سری مشکلات داریم. مثلا هر جنسی که مشتری بخواد رو نداریم. با هر برندی که کار می‌کنیم اون دسته از محصولاتش رو در اختیارمون قرار میده که مشتری زیادی نداره.اونا انتظار دارن جنس‌های کم طرفدارشون رو براشون آب کنیم. شایدم می‌خوان ما معجزه کنیم، نمی‌دونم. کفش‌های خوب و پرطرفدار رو نداریم و برندا اونا رو مستقیم می‌فروشن، بی‌واسطه. چون می‌دونن که اونا به سادگی فروش میره و حاضر نمیشن ما براشون بفروشیم.تونی پرسید پس چطوریه که خرده فروشی‌های سطح شهر همه مدل کفش دارن. برندها با اونا خیلی خوب کنار میان. فرد در حالی که دستش رو تکون میده میگه نه تونی اینطوری نیست. خرده‌فروشی‌ها انبار دارن.اونا جنس‌ها رو به صورت کلی می‌خرن. انبار می‌کنن و بعد می‌فروشن. اونا ریسک این رو پذیرفتن که شاید یه جنس رو بخرن، فروش نره و روی دستشون بمونه. اونا مالک اجناس هستن. در هر حال این کاری نیست که ما بتونیم انجام بدیم چون مدل کسب و کار ما این نیست.تونی با صدای آهسته گفت اگه همین کار رو بکنیم چی؟ کفشا رو بخریم، انبار کنیم و موجودی خودمون رو کامل کنیم. فرد اگه این کارو بکنیم فروشمون بیشتر میشه؟ فرد خیلی جدی و محکم گفت معلومه، فروش ما حداقل سه برابر میشه.تونی خیلی محکم و مصمم گفت پس این کاریه که باید انجام بدیم حتی اگه لازمه مدل کسب و کارمون رو به طور کامل تغییر بدیم، باید این کار رو بکنیم، چاره‌ی دیگه‌ای نداریم.دو حالت بیشتر پیش نمیاد، یا با مدل جدید خیلی سریع نابود می‌شیم یا موفق می‌شیم. اگه این کار رو نکنیم هم نابود می‌شیم، منتها یکم دیرتر. اون دو نفر بلافاصله یک فهرست از کارهایی که باید انجام بشه رو نوشتن و تقسیم کار کردن.کارها متنوع بود. از ایجاد یک تیم خرید برای سفارش بهترین محصولات بازار گرفته تا باز‌طراحی بخش‌هایی از سایت مطابق استراتژی و راهبرد جدید. روزهای بعد تونی مشغول بازنویسی و مدیریت تغییر زیرساخت فنی سایت شد و فرد هم برای خرید محصولات جدید و ایجاد یک انبار تلاش کرد.اجاره‌ی فضای جدید براشون هزینه‌ی زیادی داشت و مطمئنا از پسش بر نمیومدن. پس سعی کردن برای شروع از فضای خالی شرکت خودشون یعنی همون شتاب‌دهنده‌ی ونچرفراگز استفاده کنن.اونا بخش پذیرش شرکت رو به یک فروشگاه فیزیکی کفش تبدیل کردن و دلیل انجام این کار این بود که بتونن با برندهای تولیدکننده‌ی کفش وارد مذاکره بشن و بگن که ما یه فروشگاه فیزیکی داریم و تصمیم داریم اونجا محصولات رو بفروشیم.در هر حال همون‌طور که می‌دونیم در اون دوره برندها و فروشگاه‌های آنلاین کنار نمیومدن و قبل از این برندهای خوب باهاشون کار نمی‌کردن. این ایده جواب داد و تونستن بخشی از شرکت‌ها رو متقاعد کنن.با توجه به این که شرکت در طبقه‌ی بالای یک ساختمان اداری مسکونی و در مجاورت یک سالن سینما قرار داشت، افتتاح چنین فروشگاهی اونجا کمی عجیب به نظر می‌رسید اما این کار رو کردن و تا حدی هم دستاورد مدنظرشون رو به همراه داشت.با سرمایه‌ی کمی که داشتن، مقداری کفش خریدن منتها در خرید خیلی حساس بودن و سعی می‌کردن بر اساس داده‌های موجود کفش‌هایی رو بخرن که مطمئن هستند مشتری داره‌.شاید اینجا برای ما سوال پیش بیاد که اونا چطور از داده‌ها برای این کار استفاده کردن که خب پاسخش ساده‌ست. زپوس یک سایت فروشگاه اینترنتی کفش بود.در این سایت مثل تمام سایت‌های فروشگاهی یک فیلد مربوط به جستجو قرار داشت و کاربران می‌تونستن مدل یا برند کفش مورد علاقه‌شون رو در اون بنویسن و بگردن ببینن چنین چیزی موجود هست یا نه.کاری که اون‌ها انجام دادن این بود که جستجوی کاربرا رو بررسی کنن و ببینن بین کلید واژه‌های جستجو شده کدوم یکی در سایت وجود نداره و برای کاربر نتایجی نمایش داده نشده.این روش امروز با ابزارهای خیلی کاربردی‌تر و هوشمندتر مثل گوگل آنالیتیکس (Google Analytics) مایکروسافت کلاریتی ( Microsoft Clarity) به سادگی و به صورت رایگان برای همه قابل استفاده‌ست. در اون دوره هم توسط خیلی از وب‌مسترها از جمله تیم زپوس اجرا شده منتها با روش‌های خیلی سنتی‌تر که مختص به همون دوره‌ی زمانی یعنی سال ۲۰۰۰ بوده.به چنین فرایندهایی تصمیم‌گیری داده‌محور یا Data-Driven Decision Making می‌گیم. یعنی به کمک داده‌ها تصمیمات کلیدی و مهم برای کسب و کار گرفته میشه. برگردیم به داستان.جایی که فضای کاری شتاب دهنده‌ی ونچرفراگز تبدیل به یک انبار پر از جعبه‌های رنگارنگ کفش شده و اعضای این استارتاپ دارند محصولات جدید رو به فهرست موجودی سایتشون اضافه می‌کنن.تاثیر این اتفاق بلافاصله دیده میشه و خیلی زود سفارش‌های ثبت شده در سایت با سرعت قابل توجهی زیاد میشن. فروش اونا داره بیشتر میشه و این یک اتفاق خیلی خوبه.تمام تلاششون این بود که همین روند رو به رشد رو حفظ کنن. هر روز کفش های بیشتری خریداری می‌کردند و به طبع فروش هم بیشتر می‌شد. فرد بعد از یک مدت کوتاه تونست یک فروشگاه کفش محلی رو پیدا کنه که صاحبش اون رو با یک قیمت مناسب برای فروش قرار داده بود. می‌خواست به نوعی از این کار خارج بشه.بلافاصله اون فروشگاه کوچیک رو خریدن و حالا خیلی راحت‌تر می‌تونستن به واسطه‌ی اون فروشگاه فیزیکی و واقعی با برندا ارتباط بگیرن و محصولات بیشتری به فروشگاه اینترنتیشون اضافه کنن.فروش با سرعت عجیبی رشد کرد و دیگه شرکت فضای کافی برای نگهداری از کفش‌ها نداشت. همون اطراف یک انبار خالی پیدا کردن و اولین انبار زپوس تاسیس شد‌.حالا می‌تونستن چندهزار جفت کفش در انبار اختصاصی خودشون نگهداری کنن و دستشون برای نگهداری کفش باز بود. به این ترتیب زپوس یک روند رو به رشد رو شروع کرد و این روند مداوم بود تا اینکه یه روز از شرکت ایلجستیک (Elogistic) با اونا تماس گرفتن و بهشون پیشنهاد دادن تا از خدمات انبارداری این شرکت استفاده کنن.ایلجستیک یک شرکت انبارداری بود که فضای زیادی در اختیار داشت و بخشی از فضاش رو به همراه خدمات مدیریت انبار، نگهداری و مرتب‌سازی محصولات به شرکت‌های دیگه ارائه می‌کرد‌.چی از این بهتر. حالا زپوس می‌تونه بدون نیاز به اجاره‌ی فضای اختصاصی از انبارهای ایلجستیک استفاده کنه و بخشی از مسئله که اتفاقا سخت‌ترین بخشش هم هست براشون حل بشه.به این ترتیب زپوس با ایلجستیک قرارداد همکاری امضا کرد و انبار اصلی اونا به ایالت کنتاکی منتقل شد و این جابجایی یک مزیت داشت. انبار ایلجستیک در کنتاکی فاصله‌ی خیلی کمی با شرکت حمل و نقل یو‌پی‌اس داشت.اگه یادتون باشه همون اوایل داستان زپوس برای ارسال بسته‌های پستی با این شرکت قرارداد همکاری امضا کرد و بخشی از مسئله حل شد. حالا با این حساب به نظر میرسه که فرایند نگهداری و ارسال کالا که مهم‌ترین بخش بود توسط شرکتای واسط حل شد.البته شاید فقط به نظر میرسه که حل شده. همون روزهای اول بعد از برون‌سپاری پروسه‌ی انبارداری به ایلجستیک، تونی یک تماس تلفنی از طرف اون شرکت دریافت کرد که حاوی خبر خیلی بدی بود. یکی از کامیون‌های ایلجستیک تو جاده چپ کرده بود و تمام کفش‌ها در حاشیه‌ی بزرگراه پخش شده بودند.نماینده‌ی شرکت با خونسردی گفت نگران راننده نباشید حالش خوبه ولی کفش‌ها قابل بازیابی نیستند و می‌تونیم بگیم که از بین رفتن. این یک فاجعه‌ست. اون کفشا همه سفارش مشتری بودن و باید تحویل پست می‌شدن.به این ترتیب تعداد قابل توجهی کفش از بین رفته و حالا زپوس باید دوباره اون محموله رو خریداری و ارسال کنه. حالا که زپوس داره تلاش می‌کنه تا ضرر ماه‌های گذشته رو جبران کنه و سرعت رشدش رو افزایش بده، چنین هزینه‌ای می‌تونه تمام برنامه‌ش رو به هم بریزه.مسئله فقط خسارت مادی نیست. اعتبار این کسب و کار بین مشتریاش هم تحت تاثیر قرار می‌گیره که به مراتب مهم‌تره. می‌تونیم بگیم این آخرین خسارتی نبود که زپوس از سمت این ایلجستیک متحمل شد. بعد از این حادثه اتفاقای دیگه‌ای هم افتاد.انبار این شرکت نمی‌تونست کفشا رد مرتب دسته‌بندی کنه و این مسئله باعث می‌شد پیدا کردن یک جفت کفش خاص بین چندین هزار کفش، تبدیل بشه به سوزن در انبار کاه.این چالش مثل چپ شدن کامیون یک اتفاق ناگهانی نبود که ضرر و آسیبش در لحظه مشخص بشه بلکه چیزی بود که در طول زمان خودش رو نشون می‌داد. دیر رسیدن بسته‌ها به دست مشتری نهایی، ارسال بسته‌های اشتباه و کاهش کیفیت بسته‌بندی از جمله مواردی بود که به مرور باعث شد نارضایتی بین مشتری‌های زپوس بیشتر و بیشتر بشه.تونی و فرد برای این مسئله به شدت نگران بودند و دنبال یه راهکار می‌گشتن که چطور می تونن اون رو حل کنن. ایلجستیک نمی‌تونست مشکل رو حل کنه و البته هیچ اراده‌ای هم برای حل مشکل نداشت.از طرفی موقعیت ایالت کنتاکی برای زپوس استثنایی و خوب بود. تونی فهمید که مسئله از اونجایی نشات می‌گیره که بخشی از کار رو به دیگران سپردن یا اصطلاحا اوت‌سورس (out source) شده.اگه یادتون باشه همین چند دقیقه پیش اون بخشی از داستان رو مرور کردیم که زپوس انبار نداشت و به خاطر این مسئله محصولاتش تامین نمی‌شد و مشتری آنچنانی نداشت. این چالش اونا رو تا مرز ورشکستگی برد اما تا حدی حلش کردن.زمانی که انبار خودشون رو راه‌اندازی کردن، کسب و کارشون یه جون تازه گرفت و تونستن کمی رشد کنن اما حالا که مدیریت انبار رو به یک شرکت ثالث سپردن، دوباره چالش‌ها شروع شده و باز دارن سقوط می‌کنن.تونی دیگه زمان رو از دست نمیده و از طرفی نمی‌خواد از یه جا دوبار گزیده بشه. پس بلافاصله تصمیم می‌گیرند تا از شر ایلجستیک و خدمات افتضاحش خلاص بشن و انبار خودشون رو تاسیس بکنن، منتها نه در کالیفرنیا و جایی که خودشون هستن، بلکه دقیقا در همون ایالت کنتاکی. جایی که از نظر موقعیت جغرافیای براشون بهتره.برای این کار تونی با یکی از کارمندان قدیمی و پرتلاش و البته وفادار زپوس به اسم کیت تماس می‌گیره و میگه همین الان هر جا که هستی باید خودت رو به ایالت کنتاکی برسونی و اونجا یک فضای خوب برای انبار پیدا کنی.کیت که شوکه شده میگه من الان تو خیابونم، نزدیک خونه‌م. میرم خونه لوازمم رو برمی‌دارم و میرم. تونی بهش میگه اصلا وقت نداریم. دقیقا هر جایی که هستی همین الان به سمت فرودگاه برو و یک بلیت به مقصد کنتاکی بگیر. هر روز تاخیر ما ده‌ها هزار دلار برامون ضرر به همراه داره.کیت بدون هیچ حرف دیگه‌ای قبول می‌کنه و به سرعت به سمت کنتاکی حرکت می‌کنه. وقتی به اون ایالت می‌رسه دنبال یک فضای انبار می‌گرده و خیلی زود موفق میشه یک فضای بزرگ و مناسب رو پیدا کنه.بلافاصله قرارداد می‌بندند و اون فضای بزرگ رو اجاره می‌کنن تا وقتی که کیت بخشی از اون کار رو انجام میده، تونی هم خودش رو به کنتاکی می‌رسونه و با تمام توان سعی می‌کنن انبار رو آماده و تجهیز کنن.هر روز بخشی از موجودی کفش‌ها از انبار ایلجستیک به انبار جدیدشون منتقل میشه و حالا که صفر تا صد فرایند انبارداری با خودشونه، سعی می‌کنن به بهترین نحوی که می‌تونن مدیریتش کنن و موفق هم میشن.با اینکه اونا هیچ تجربه‌ای از مدیریت انبار و مرتب‌سازی این حجم از کالا رو ندارن اما به مرور و با آزمون و خطا، به کل کار مسلط میشن و پروژه دقیقا با همون کیفیتی که مد نظر دارن پیش میره.این پروسه یعنی ساخت و توسعه‌ی انبار تا رسیدن به یک نقطه‌ی مطلوب تقریبا چند ماه زمان می‌بره و تونی به کمک کیت می‌تونه این پروژه رو با موفقیت به ثمر برسونه. بعد از چند ماه کار مداوم، زمانی که شرایط انبار مرکزی اونا پایدار میشه تونی به کالیفرنیا برمی‌گرده و کیت به مدت دو سال در کنتاکی می‌مونه تا فرایندها تثبیت بشن.این یک درس بزرگ بود برای تونی، فرد و تمام تیم زپوس تا از این به بعد دیگه هیچوقت بخش‌های حساس و کلیدی پروژه و کسب و کار رو اوت‌سورس (outsource) یا برون‌سپاری نکنن.بعضی از بخش‌های کسب و کار،ستون و محور اصلی اون کسب و کارن که با کوچکترین آسیبی تمام پروژه رو به سمت نابودی می‌برن. به طور کلی اوت‌سورس چیز بدی نیست و امروزم بخش‌های مختلفی از پروژه‌ها در این قالب پیش میره اما باید بدونیم که چه بخشی از پروژه رو چطور و با چه شرایطی اوت‌سورس کنیم و البته مهمه که چه پیمانکاری رو انتخاب می‌کنیم.در اون سال یعنی ۲۰۰۲ بعد از تثبیت انبار اختصاصی زپوس، میزان فروش اونا به مرز سی و دو میلیون دلار رسید و این عدد فوق‌العاده‌ست. اونا تونستن در حالی این رکورد فروش رو ثبت کنند که تقریبا هیچ حمایت مالی‌ای نداشتن و سرمایه‌گذارها از پروژه‌شون فاصله می‌گرفتن.عمده‌ی سرمایه‌ی مورد نیاز پروژه توسط تونی تامین شد و تقریبا تونی برای این استارتاپ تمام دارایی خودش رو هزینه کرد. تمام پولی که از لینک اکسچنج به دست آورده بود رو تا آخرین قطره در اختیار زپوس قرار داد و نتیجه‌ش هم عالی بود.نوامبر سال ۲۰۲۰ میلادی آذر ۱۳۹۹ شمسی. ساعت سه و پنج دقیقه‌ی بامداد، شهر ساحلی نیولاندن، آمریکا. در یک پارکینگ کوچیک هستیم که مملو از دود و آتیشه. صدای سرفه‌ی آرومی به گوش می‌رسه. انگار یکی اینجا گیر افتاده‌.هر لحظه حجم دود بیشتر و بیشتر میشه و صدای سرفهها آروم‌تر. بیرون اتاق همه چیز آرومه و شهر در سکوت و یک مه سنگین و سرد فرو رفته. صدای جریان آب از رودخونه که در همون نزدیکیه شنیده میشه و هیچ‌کس نمی‌دونه اینجا و تو این اتاق کوچیک چه اتفاقی در جریانه.حالا دود غلیظ و سیاه، سرتاسر اتاق رو در برگرفته و صدای سرفه‌ها خاموش شده. صدای ضربه‌های محکم به در پارکینگ شنیده میشه. یک مرد جوان سراسیمه بیرون پارکینگ ایستاده و تلاشش برای باز کردن در بی‌ثمره.با عجله تلفن همراهش رو از جیبش بیرون میاره و تماس می‌گیره. بعد از چند دقیقه، صدای آژیر خودروهای آتش‌نشانی در سرتاسر شهر کوچیک و ساحلی به گوش می‌رسه‌زمستان ۲۰۰۳ میلادی، ۱۳۸۱ شمسی. اواسط روزه و در شرکت زپوس در سان‌فرانسیسکو هستیم. محیط شرکت به شدت شلوغه و از نظر ظاهری هیچ شباهتی به یک شرکت و محل کار نداره.هر کس فضای کاری خودش رو به هر شکلی که دوست داره تزئین کرده و تقریبا کل محیط تبدیل به یک فضای رنگارنگ و شلوغ شده. پوسترهایی از شخصیت‌های ابرقهرمانی و فیلم‌های سینمایی و کتاب‌ها روی در و دیوار اتاق دیده میشه و اعضای شرکت با انرژی و هیجان مشغول به کارند.تونی و فرد جایی نزدیک به هم نشستن و تونی داره ایمیل‌های جدید رو چک می‌کنه که یه چیز جالب توجهش رو جلب می‌کنه. فرد این رو گوش کن خیلی جالبه.یه نفر ایمیل زده و گفته کفشی که قرار بوده یه هفته‌ای به دستش برسه دو روزه رسیده و از این بابت خیلی خوشحاله. زپوس رو به تمام دوست‌ها و خونواده‌ش معرفی کرده و آخرش بهمون پیشنهاد داده زپوس بعد از فروشگاه کفش، یه آژانس هواپیمایی هم افتتاح کنه.فرد خندید و گفت جالبه. تونی از مانیتور چشم برداشت و به محیط شرکت نگاه کرد. صدای خنده‌هایی گاه و بی‌گاه در محیط می‌پیچید و کارمندان با لباس‌های عجیب و غریب راحتی در محیط شرکت در حال فعالیت بودن.در همین حال از فرد پرسید به نظرت ما چند سال دیگه کی و چی هستیم، یعنی زپوس قراره تبدیل به چی بشه در نهایت. فرد با یه ژست متفکرانه جواب داد می‌تونیم تو حوزه‌ی پوشاک و به طور کلی مد هم وارد شیم یعنی زپوس تمام چیزای پوشیدنی رو تامین کنه.تونی گفت نه.. منظورم این نیست. بذار قبلش ازت بپرسم کتاب خوب به عالی از جین کالینز رو خوندی؟ فرد با تردید گفت نه، فکر نمی‌کنم. اصلا اسمش رو هم نشنیدم. باید بخونمش؟تونی برگشت و با هیجان گفت آره این کتاب بی‌نهایت باارزشه. توش راجع به شرکت‌های بزرگ و شیوه‌ی هدف‌گذاری اونا صحبت کرده. میگه شرکت‌های بزرگ هیچ موقع رو این که چقدر بفروشن و روی چه محصولی تمرکز کنن، هدف‌گذاری نمی‌کنن.می‌دونی، خیلی از شرکت‌ها فقط روی پول برنامه‌ریزی می‌کنن. میگن ما باید اینقدر بفروشیم، در حالی که این یک تله‌ست. فرد پرسید پس چی مهمه؟ ما بدون پول که زنده نمی‌مونیم.همین الانشم اگه پول کافی وارد شرکت نشه، میدونی که… دووم نمیاریم و بازم دوباره روزهای سخت گذشته تکرار میشه. تونی با یه لحن آروم گفت پول مهمه و ما هم برای پول می‌جنگیم.اتفاقا خوبه که بدونی بانک وست فارگو داره راضی می‌شه که برای ما یه خط ویژه‌ی شیش میلیون دلاری باز کنه و این اتفاق فوق‌العاده‌ست. به نظرم حالا وقتشه که کارای مهمتری انجام بدیم و بریم سراغ این که ببینیم دقیقا می‌خوایم کی باشیم و چه ماموریتی رو دنبال کنیم.اون روز تونی و فرد ساعت‌ها با هم صحبت کردن و تقریبا به این جمع‌بندی رسیدن که ماموریت اصلی زپوس، اینه که باید بهترین تجربه‌ی خرید رو برای مشتری خودش فراهم کنه.فرقی نمی‌کنه که محصولشون چی باشه. شاید حتی یه روزی آژانس هواپیمایی هم تاسیس کردن اما هر جا که بودند و هر چیزی که فروختن، اولویت اصلیشون اینه که مشتریاشون شاد و خوشحال باشن و برای رسیدن به این هدف هرکاری بکنن.حالا زپوس فرصتی داره تا کمی روی فرهنگ سازمانیش و هدف کلانی که ترسیم کرده تمرکز کنه و تونی با تمام توان این مسائل رو مدیریت می‌کنه.در همون سال یعنی ۲۰۰۳، قانونی رو وضع می‌کنن برای برگشت کالا که یک چالش اساسی رو حل میکنه. این چالش چی بود؟ هنوز برای ما شاید این سوال وجود داشته باشه که کی حاضره از طریق اینترنت کفش بخره.با یک نگاه تحلیلی به این مسئله می‌تونیم به جواب برسیم. احتمالا یکی از مسائلی که حین خرید کفش برای ما مهمه اینه که بتونیم تستش کنیم و مدل و راحتیش رو بررسی کنیم.زپوس برای حل این مسئله در اون سال یه قانون عجیب وضع کرد. گفت خریداران می‌تونن کفشا رو تا سیصد و شصت و پنج روز بعد از تحویل پس بدن به شرط اینکه کفش استفاده نشده باشه و بسته‌بندیش سالم باشه.سیصد و شصت و پنج روز عدد زیادیه. اینطور نیست؟ اما زپوس این کار رو کرد. وقتی یه کسب و کاری چنین قوانینی رو وضع می‌کنه، بعیده که کسی از خریدارا پیدا بشه که بعد از یک سال کفش رو پس بده اما این آرامش خاطر براشون ایجاد میشه که اگه مدل کفش رو نپسندیدن، میتونن اون رو پس بدن.علاوه بر این قانون اونا شرایطی رو فراهم کردن که مشتریا بتونن پنج جفت کفش سفارش بدن و فقط یکیش رو خریداری کنن. مدلشم اینطوری بود که پنج جفت کفش مختلف به دست مشتری می‌رسید. همه‌شون رو امتحان می‌کرد و مدلی که دوست داشت رو بر می‌داشت. در نهایت چهار جفت دیگه رو به زپوس برمی‌گردوند.این کار هم ممکنه از نظر ما هزینه‌ی زیادی به کسب و کار تحمیل کنه اما یک ذهنیت فوق‌العاده برای مشتری ایجاد می‌کنه و باعث میشه به مرور جامعه‌ای از مشتری‌های وفادار ساخته بشه.یک سال بعد، یعنی در سال ۲۰۰۴، زپوس مرکز خدمات مشتری خودش رو توسعه داد و شرایط ویژه‌ای برای کسایی که در این مرکز کار می‌کردند درنظر گرفت.به اونا اجازه داد ساعت‌ها با مشتری صحبت کنند و هیچ کدوم از کارمندان این بخش رو ملزم نکرد که طبق یک قاعده‌ی خاص با مشتریان صحبت کنن. تونی معتقد بود کارکنان بخش خدمات مشتریان باید خود واقعی‌شون باشن و مهم اینه که تمام تلاششون رو بکنن تا بهترین پاسخ رو به مشتریا بدن.بعد از مدتی این بخش گسترده‌تر شد و در بیست و چهار ساعت شبانه روز، هر کس که با این بخش تماس می‌گرفت، حداقل یک اپراتور با انرژی به سوالاش جواب میداد.در صورتی که یک مشتری دنبال یه کفش خاص می‌گشت و در زپوس نبود، اپراتورهای پشتیبانی بهش سایت‌های رقیب رو پیشنهاد می‌دادند و می‌گفتند می‌تونه از اونجا خرید کنه. این کار عجیبه اما در زپوس انجام می‌شد چون هدف واحد خدمات مشتریان حل مشکل کاربرا بود به هر نحوی که شده.در همون روزها تونی شماره تلفن تماس رو در بخش هدر سایت با یک فونت درشت قرار داد و گفت برای ما مهمه که با مشتریامون در تماس باشیم. هر بار که تلفن ما زنگ می‌خوره، معنیش اینه که ما یه فرصت داریم و باید به نحو احسن ازش استفاده کنیم.امروز می‌بینیم که خیلی از کسب و کارها بعد از اینکه قدرت می‌گیرن و رشد می‌کنند، کیفیت پشتیبانیشون کاهش پیدا می‌کنه و دیگه مثل قبل پاسخگوی سوالات مشتری و کاربران نیستند اما زپوس این قاعده رو عوض کرد و تجربه‌ای برای مشتریاش خلق کرد که بی‌نظیر و خارق‌العاده بود.تونی معتقد بود یک تیم خوب با هدف و فرهنگ مشترک می‌تونه یه کسب و کار رو به عرش برسونه و روی این ایدئولوژی مصمم بود. اونا شرایط ویژه‌ای رو برای استخدام نیروهای جدید ترسیم کردن و برای افراد تازه‌کار دوره‌ی کارآموزی در نظر گرفتن.افرادی که وارد دوره‌ی کارآموزی می‌شدن، می‌تونستن تصمیم بگیرن که در زپوس بمونن یا از اونجا برن و نکته‌ی مهم این بود که به کسانی که در دوره‌ی کارآموزی زپوس رو ترک می‌کردند، مبلغی حدود دو هزار دلار پاداش ارائه می‌شد.شاید این کار عجیب به نظر برسه. چرا باید به کسی که در دوره‌ی کارآموزی شرکت رو ترک کنه پول بدیم؟ تونی در پاسخ به این سوال می‌گفت اگر فردی به این جمع‌بندی برسه که نمی‌تونه در زپوس کار کنه، ما تشویقش می‌کنیم که از اینجا بره.ما اینجا یه خانواده‌ی منسجم داریم و برامون مهمه تمام اعضای این خانواده به این محیط یک دید و نگاه مشترک داشته باشن. حرف تونی درست بود و زپوس به معنای واقعی کلمه یک خانواده بود و در این زمینه اصلا شعار نمی‌دادن.زمانی که زپوس هدفش رو روی رضایتمندی حداکثری مشتری قرار داد، می‌دونست که برای رسیدن به این هدف باید اول سرمایه‌های انسانی خودش رو تقویت کنه تا بتونن از حداکثر انرژیشون برای رسیدن به این هدف استفاده کنن.کارمندای زپوس در تمام ابعاد زندگیشون حمایت و همراهی شرکت رو حس می‌کردن. برنامه‌های جانبی و تفریحی تنها بخشی از این حمایت‌ها بود. تونی شرایطی رو ایجاد کرد که همه بتونن هرایده‌ای که دارن رو اجرا کنند و هیچ اشکالی هم نداشت که اشتباه کنن یا ایده‌شون نتیجه‌ای نداشته باشه.کارمندای زپوس آزادانه صحبت می‌کردند و برای هر چالش و مشکل راه‌حل خودشون رو ارایه می‌دادن. اکثر پیشنهادها اجرا می‌شدن و هیچ اشکالی نداشت اگه اون پیشنهاد شکست می‌خورد.کارمندا مجاز بودن محیط کار خودشون و به هر شکلی که دوست دارن تزئین کنند و هیچ چارچوب و مانعی در کار نبود. اینا تنها بخشی از فرهنگی بود که توسط تونی پایه‌گذاری شد و داستان‌هایی که در دل زپوس پیدا کرد خیلی بیشتر از چیزیه که اینجا با هم مرور کردیم.عملکرد فوق‌العاده‌ی واحد خدمات مشتریان زپوس بین استارتاپ‌های مطرح دنیا، بی‌نظیر و مثال زدنی بود و هست و همین عملکرد باعث شد تا به مرور خرید اینترنتی کفش، چیزی که از نظر خیلیا نشدنیه با موفقیت به ثمر برسه.در سال ۲۰۰۹ آمازون زپوس رو با قیمت یک میلیارد و دویست میلیون دلار خریداری کرد که این رقم شگفت‌انگیز بود و سود قابل توجهی رو در اختیار بنیان‌گذارانش از جمله تونی و فرد قرار داد.همون‌طور که در طول داستان دیدیم، تونی تمام املاک و سرمایه‌ی خودش رو به مرور در اختیار زپوس قرار داد و البته تنها تونی نبود که این کار رو کرد. همون اوایل داستان فرد هم با چنین شرایطی به این شرکت وارد شد.اگه یادتون باشه فرد همون مردیه که در یک فروشگاه خیلی معتبر کار می‌کرد و به عنوان هم‌بنیان‌گذار در کنار نیک، بنیان‌گذار اصلی سایت سو سایت دات‌کام کارش رو شروع کرد.فرد در اون دوره یک شغل خیلی خوب با درآمد بالا داشت. رها کردن اون شغل یک ریسک بزرگ بود اما فرد انجامش داد، به زپوس پیوست و در تمام روزهای خوشی و سختی پا به پای تونی فعالیت کرد.در هر حال ساختن محصولات ارزشمند و کسب و کارهای بزرگ، گاهی وقتا نیازمند از خودگذشتگی و البته ریسک و پذیرش اینه که تمام دارایی و تمرکز خودت رو در اختیار اون محصول یا کسب و کار قرار بدی.تونی، فرد، نیک و آلفرد، افرادی بودند که عمیقا و قلبا به زپوس ایمان داشتن. البته که ایمان اونا صرفا یک دیدگاه تعصبی نسبت به محصول خودشون نبود بلکه از ظرفیت‌های اون آگاه بودن و می‌دونستن که این کسب و کار می‌تونه جایگاه خوبی پیدا کنه و به سود قابل توجهی برسه.این یکی از ویژگی‌های استارتاپ‌هاست و همین ویژگی کار در چنین تیم‌هایی رو از بقیه‌ی محیط‌های کاری متمایز می‌کنه. یک استارتاپ، یک ایده‌ی جدید و یک تیم منسجم کوچیک، قراره تمام تلاششون رو بکنن تا اون ایده رو تبدیل به یک محصول واقعی کنن و تنها داراییشون منابع محدود خودشونه.گاهی وقتا به هر دلیلی سرمایه‌گذارها به ایده اعتماد نمی‌کنند و تیم‌ها مجبورند از استراتژی‌هایی مثل بوت‌استرپ استفاده کنن که در این صورت یا موفق میشن و یک حماسه خلق می‌کنن و یا ایده و سرمایه‌شون به طور کامل نابود میشه.زپوس جزو شرکت‌هایی بود که موفق شد و یک داستان بی‌نظیر و الهام بخش برای ما خلق‌ کرد. اینجا داستان زپوس به پایان میرسه اما هنوز داستان یک نفر برای ما ادامه داره.باید برگردیم به سال ۲۰۲۰ میلادی و اون پارکینگ دود گرفته. جایی که یک نفر در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود. اون صحنه‌ی تلخ بخشی از داستان زپوس و البته مرد موفق داستان ما تونی شی بود.تونی در اون شب سرد پاییزی در شهر نیولاندن آمریکا، در یک حادثه‌ی آتش‌سوزی گرفتار شد و به دلیل مسمومیت حاصل از دود آتش، جون خودش رو از دست داد.هیچکس نمیدونه که چرا این اتفاق افتاد و دلیل این آتش‌سوزی چی بود. هرچند که حدس و گمان‌های زیادی پیرامون این حادثه هست اما همه در یک چیز مشترک بودن. اونم اندوه و ناراحتی به خاطر مرگ ناگهانی مردی بود که تلاش و پشتکارش مثال زدنیه.نه تنها افرادی که در طول سال‌ها با تونی همکار بودند بلکه خیلی از مشتری‌های زپوس هم بعد از شنیدن این اتفاق ناراحت و شوکه شدن. فرهنگ خاص این شرکت و حمایت‌های ویژه‌ی فروشگاه اینترنتی زپوس از خریدارها باعث شد تا مشتری‌های این فروشگاه، تبدیل به یک جامعه‌ی وفادار و طرفدار این برند و محصولاتش بشن.تونی در جایی گفته هر تماسی که از سمت یک خریدار با واحد ارتباط با مشتری زپوس گرفته میشه، برای ما یک فرصته. یک فرصت برای ایجاد یک ارتباط پایدار و تعامل با یک انسان جدید.ما این فرصت رو غنیمت می‌شماریم و هرطور که بتونیم و با تمام توانمون به نیاز مشکل اون فرد پاسخ میدیم، به طوری که اون مشتری یا خریدار از حمایت و همراهی ما شگفت زده بشه.ما در زپوس عاشق اون لحظه‌ای هستیم که بدونیم خدماتمون باعث آرامش خاطر یک خریدار شده و لبخند رضایت به همراه داشته.تونی به مدت بیست و یک سال مدیرعامل زپوس بود و در طول این دوره نه تنها برای اهالی اون شرکت بلکه برای تمام افرادی که در سرتاسر دنیا تصمیم دارن محصولی رو خلق کنند، درس‌های مهمی رو به یادگار گذاشت که در این اپیزود از استارت‌کست، بخشی از اونا رو مرور کردیم.یادتون نرفته که اون اوایل هیچ‌کس قبول نمی‌کرد که کسی ممکنه اینترنتی کفش بخره اما این تلاش تونی و تیمش بود که تونستن این ایده رو به واقعیت تبدیل کنند و حالا امروز بزرگترین فروشگاه اینترنتی آنلاین کفش رو مدیریت کنن.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-چهاردهم؛-زپوس-id3660994-id493358150?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9B%20%D8%B2%D9%BE%D9%88%D8%B3-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 17:22:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سیزدهم؛ لینک‌اکسچنج</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DA%86%D9%86%D8%AC-itkpmjlwvkbe</link>
                <description>سلام من محمد هستم و شما سیزدهمین اپیزود از استارت‌کست رو می‌شنوید. همون‌طور که می‌دونید اینجا داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو با هم مرور می‌کنیم تا ببینیم چطور آدمای معمولی اونا رو خلق کردن و موفق شدن.اگه اپیزودهای قبل رو شنیده‌ باشین، می‌دونید که قبلا بیشتر سراغ شرکت‌های بزرگ و شاخص رفتم مثل نت‌فلیکس، یاهو و پی‌پل. مطالعه‌ی داستان اون شرکت‌ها برای ما ارزشمند چون کارهای بزرگ و موثری انجام دادن.اما این اپیزود با اپیزودهای قبلی یکم متفاوته. تفاوتش هم اینجاست که سراغ یک شرکت بزرگ و مطرح نرفتم و داستان استارتاپی رو مرور کردم که امروز دیگه وجود خارجی نداره و احتمالا خیلی از ماها اصلا اسمش رو هم نشنیدیم.اما چرا این داستان رو انتخاب کردم؟ چون نکته‌های مهمی در دلش نهفته‌ست و چیزهای زیادی می‌تونیم ازش یاد بگیریم. از طرف دیگه در این داستان یک شخصیت خیلی مهم حضور داره که در دنیا استارتاپ‌ها شناخته شده است اما در ایران احتمالا کمتر اسمش رو شنیدین.از نظر من تلاش و پشتکار این فرد و تیمش کمی از شخصیت‌های مهمی که تا امروز داستانشون رو مرور کردیم نمیاره. مطمئنم شما هم وقتی داستانش رو بشنوید به همین باور می‌رسید.یک نکته‌ی مهم دیگه هم هست. این اپیزود به نوعی سریالیه و داستانش به اپیزود بعدی که به زودی منتشر میشه تا حدی وابسته‌ست اما به طور کلی از هم جدا و مستقلن، چون داستان دو شرکت مختلف در اونا نقل میشه.شخصیت‌های این اپیزود در اپیزود بعدی هم هستند اما اونجا ادامه‌ی روند فعالیتشون در یک مسیر جدید و پر چالش رو می‌بینید. به همین دلیل فاصله‌ی انتشار این اپیزود تا اپیزود بعدی خیلی کمه.حالا که صحبت از فاصله بین اپیزودها شد باید یک نکته رو هم بگم. می‌دونید که گاهی اوقات فاصله بین اپیزودهای ما بیشتر از حد معمولش میشه. واقعیت اینه که من هم از این مسئله ناراحتم و به خاطرش استرس دارم.اما مسئله اینجاست که نگارش داستان‌ها کار زمانبریه و من باید برای بعضی از اتفاقات چندین منبع رو چک کنم. از طرف دیگه تلاشم بر اینه که بهترین داستان‌ها رو انتخاب کنم که این هم خودش یک پروسه‌ی زمان‌بره.در عین حال سعی می‌کنم با بیشترین سرعت و البته بهترین کیفیت داستان‌ها رو بنویسم و برای شما نقل کنم. ممنونم که صبر می‌کنید و امیدوارم امسال فاصله‌ی بین اپیزودها کمتر بشه و بتونم به طور مداوم محتوای خوب و کاربردی در اختیارتون قرار بدم.بعضی از شنونده‌ها و همراهان خوب استار‌ت‌کست طریق صفحه‌ی حامی باش از من و این پادکست حمایت مالی می‌کنند که جا داره اینجا قبل از شروع اپیزود ازشون تشکر کنم.بعضی از دوستان خوبم هم از طریق درج کامنت‌های انرژی‌بخش در کست‌باکس و اینستاگرام و معرفی استارت‌کست از طریق استوری به دیگران از این پادکست حمایت می‌کنن که با دیدن این حمایت‌ها بی‌نهایت انرژی می‌گیرم و با قدرت بیشتری به کارم ادامه میدم.از همه‌ی شما که همراهم هستید ممنونم و حالا میریم تا دوباره سفر کنیم به قلب تاریخ فناوری. جایی که کارآفرین‌های جوان برای خلق محصولات جدید و تبدیل ایده‌های ناب به محصولات کاربردی، نه تنها موفق شدند بلکه داستان‌ها و تجربیات الهام بخشی رو خلق کردن که چراغ راه ما برای تداوم این مسیر باشه. امیدوارم از شنیدن این اپیزود و داستانی که در ادامه با هم مرور می‌کنیم، لذت ببرید.بهار 1982 میلادی 1361 شمسی، کالیفرنیا آمریکا. نه نباید اینطوری می‌شد. چرا هیچ‌کدوم نیستن. آخه چرا فرار کردین؟ صدای یک پسر بچه‌ی نه ساله رو می‌شنوید که تو حیاط پشتی یه خونه نشسته و داره یک سبد پر از گل رو زیر و رو می‌کنه و این جمله‌ها رو با صدای بلند تکرار می‌کنه.مادرش که در فاصله‌ی کمی باهاش روی یه صندلی نشسته و پسر رو نگاه می‌کنه میگه تونی، یه ساعته داری اون سبد رو زیر و رو می‌کنی. اگه حتی یه دونه از اون کرم‌ها مونده بود تا الان پیداش می‌کردی.تونی در حالی که با خستگی و بی هدف فقط گل‌ها رو هم می‌زد به آرومی گفت آخه چرا باید برن؟ من خیلی مراقبشون بودم. بهشون غذاهای مقوی خوشمزه می‌دادم. مادرش گفت قبلا هم بهت گفتم. کرم‌ها غذایی که ما دوست داریم رو دوست ندارن ولی تو از غذای خودمون بهشون دادی.تونی با چهره‌ای گرفته گفت آخه دوست نداشتم نصفشون کنم. فکر می‌کردم اگر غذای خوب بهشون بدم خودشون بیشتر و بیشتر می‌شن و دیگه نیازی نیست نصفشون کنم ولی حالا نیستن. انگار همه با هم از سبد فرار کردن و رفتن.مادرش حرفش رو کامل میکنه و میگه شاید هم پرنده‌ها خوردنشون چون این سبد تو حیاط بوده. در هر حال پسرم روشی که انتخاب کردی جواب نداده و نباید براش ناراحت باشی.تو از غذای خودمون به کرم‌ها دادی در حالی که کرم‌ها غذای ما رو نمیخورن. احتمالا با نصف کردنشون هم نتیجه نمی‌گرفتی. حالا ناراحت نباش و بهش فکر نکن. مهم نیست.تجارت کرم‌ها شامل پرورش و تکثیر کرم‌های خاکی بود و تونی اینطور شنیده بود که می‌تونه در مدت زمان مناسبی با پرورش کرم‌ها پول خوبی به دست بیاره اما همونطور که دیدیم به علت کمبود اطلاعات در این تجربه شکست خورد.بعد از اون تجربه‌ی سخت تونی کوتاه نیومد و همچنان ذهنش درگیر این مسئله بود که چطور می‌تونه برای خودش کسب درامد کنه و قید پول تو جیبی پدرش رو بزنه.سال‌های بعد تلاش قابل توجهی نکرد اما رویای استقلال مالی همچنان درونش زنده بود تا اینکه یه روز یه آگهی تو یه مجله‌ی مخصوص نوجوانان ذهنش رو درگیر کرد.در اون آگهی یک کیت ساده اما کاربردی برای ساخت دکمه‌های تزئینی برای فروش قرار گرفته بود. بعد از خوندن این ایده به ذهنش رسید که می‌تونه با خرید این دستگاه و تبلیغات تو مجله‌های مخصوص بچه‌ها در ازای یک مبلغ کم براشون دکمه‌ی اختصاصی درست کنه و بفرسته.با یک حساب کتاب ساده فهمید که برای شروع صد دلار پول نقد نیاز داره که هم کیت و هم لوازم خانگی رو خریداری کنه و یک آگهی چاپ کنه. پس رفت سراغ پدرش و گفت من میخوام صد دلار ازتون قرض بگیرم. بهتون قول میدم این صد دلار رو به زودی بهتون برگردونم و پدرم موافقت کرد.وقتی کیت دکمه‌سازی دستش رسید با خودش اینطوری حساب کرد که هزینه‌ی ساخت هر دکمه بیست و پنج سنت میشه و می‌تونه در ازای هر دکمه یک دلار بگیره و به این ترتیب در هر دکمه هفتاد و پنج سنت درآمد و سود خالص داره و تعرفه‌ی کارش رو اینطوری مشخص کرد‌.شیوه‌‌ی کار هم اینطوری بود که آدرس پستی خودش رو در آگهی قرار می‌داد و بچه‌ها می‌تونستن یک عکس از خودشون یا هر عکسی که دوست دارن رو بفرستن و تونی اون عکس رو روی دکمه‌ی تزیینی چاپ کنه و براشون بفرسته.یکی دو روز بعد از چاپ آگهی در حالی که تونی چشم به خیابون دوخته بود، پستچی از راه رسید و اولین سفارش تونی رو براش آورد. یک پاکت نامه که داخلش عکس یک دختر بچه بود به همراه یک دلار پول نقد.از شدت خوشحالی تو پوست خودش نمی‌گنجید و بلافاصله سراغ یک دفترچه یادداشت کوچیک رفت. در یکی از صفحات نوشت صد دلار. عدد صد رو خط زد و نوشت نود و نه. حالا یک دلار از پولی که قرض گرفته رو تامین کرده.کسب و کار دکمه‌سازی تونی در روزهای بعد هم رونق خوبی داشت و به مرور حجم سفارش‌ها افزایش پیدا کرد. هر روز کلی پاکت نامه دریافت می‌کرد که توی هر کدوم یک عکس و یک دلار پول نقد قرار داشت.تجارت دکمه‌ها حسابی رشد کرد و در کمتر از دو ماه تونی تمام صد دلاری که از پدرش قرض گرفته بود رو برگردوند و به سود خالص خودش رسید. حالا دیگه دستش توی جیب خودش بود و از نظر مالی تا حدی استقلال داشت و این پروژه‌ی موفقیت آمیز هم تا مدت‌ها ادامه پیدا کرد اما خب همیشگی نبود و فقط به دوران نوجوانی و مدرسه مربوط میشد.اواخر دوره‌ی دبیرستان به دلیل علاقه زیادش به علوم کامپیوتر و تسلطش روی برنامه‌نویسی و مسائل نرم‌افزاری، راه جدیدی رو برای کسب درآمد پیدا کرد. یک راه کم دردسر و پردرآمد یعنی کار در شرکت‌های کامپیوتری.اولین جایی که باهاش وارد همکاری شد یک شرکت طراحی و توسعه بازی بود و تونی قرار شد در اونجا بازی‌های ساخته شده توسط این شرکت رو تست و ارزیابی کنه تا قبل از انتشار رسمی بازی مطمئن باشند که خیلی از ایرادات و باگ‌ها گرفته‌ شده‌.اما حقوقی که دریافت می‌کرد براش کافی نبود و ذهنش همچنان درگیر یک کار جدی‌تر با درآمد بیشتر بود. پس گشت و گشت تا رسید به یک شرکت نرم‌افزاری و اونجا به عنوان یک برنامه‌نویس پاره وقت استخدام شد.به این ترتیب به درآمد مد نظرش رسید. حدود ساعتی پونزده دلار. چی از این بهتر. روزهای دبیرستان و کار پاره‌وقت در شرکت نرم‌افزاری گذشت و به دوره‌ی دانشگاه رسید. به اصرار پدر و مادر، وارد دانشگاه هاروارد شد و اونجا در رشته علوم کامپیوتر تحصیلاتش رو ادامه داد.در همون روزهای اول یکی از مشکلات اصلی دانشگاه رو کشف کرد و اونم این بود که خیلی از فست فودهای مطرح نمی‌تونستن توی محوطه‌ی دانشگاه شعبه‌ی رسمی داشته باشند و از طرفی دانشجوها به شدت شیفته پیتزا و همبرگر بودند ولی به این خوراکی خوشمزه دسترسی نداشتند.تونی از این فرصت استفاده کرد و دوباره با یک سرمایه‌گذاری کوچیک با مجوز دانشگاه یه بوفه‌ی دانشجویی نزدیک خوابگاه درست کرد. از نزدیک‌ترین شعبه‌ی مک‌دونالد همبرگر یخ‌زده می‌گرفت و تو بوفه گرمشون می‌کرد و به دانشجوها می‌فروخت.کار و کاسبیش حسابی سکه شد و بعد از مدتی تونست پیتزای آماده رو هم به منوی خودش اضافه کنه. به این ترتیب دوباره استقلال مالی احیا شد و از پول و حمایت پدر و مادر بی‌نیاز شد.تا اینجای داستان فهمیدیم که تونی یک ذهن اقتصادی قوی داشت و سعی می‌کرد در هر موقعیتی که هست، یه مدل کسب درآمد رو اجرا کنه تا رفاه مالیش تامین بشه و البته که خودشم از این نبوغش افتخار می‌کرد تا اینکه در همون دوره‌ی زندگی در بوفه‌ی دانشجویی یه نفر رو پیدا کرد که نبوغ بالاتری نسبت به خودش داشت.داستان از این قرار بود که یه دانشجوی جوان به اسم آلفرد مشتری هر روز تونی بود و برای بعضی از وعده‌ها بیشتر از دوتا پیتزا می‌خرید. این حجم خرید پیتزا برای یه نفر اونم یه دانشجو کمی عجیب به نظر می‌رسید و خب از نظر تونی هم مایه تعجب بود.تا این که به مرور فهمید آلفرد یک تجارت جانبی پیتزا رو اداره می‌کنه. در حقیقت اون دانشجوی جوان یک روش هوشمندانه رو پیش می‌برد و از خود تونی هم بیشتر پول درمی‌آورد.آلفرد یه پیتزای کامل رو می‌خرید و می‌برد تو خوابگاه. اون پیتزا رو در قطعه‌های کوچک‌تر به دانشجوها می‌فروخت. یعنی یه پیتزا در شش قطعه تقسیم می‌شد و هر قطعه به یک دانشجو فروخته میشد.اینطوری دانشجوهایی که پیتزا هوس کرده بودن و نمی‌تونستن یه پیتزای کامل بخرن، با خرید یک قطعه کوچک می‌تونستن طعمش رو بچشن یا به عنوان میان‌وعده ازش استفاده کنن‌. به این ترتیب آلفرد از یک پیتزای ده دلاری حدود ده دلار دیگه سود می‌کرد.این تجارت جانبی باعث شد تا تونی و آلفرد تبدیل به دوست و همکار بشن. روزهای خوب دانشگاه گذشت زمان فارغ‌التحصیلی رسید. حالا تونی دوباره باید از کسب و کار مستقل دانشجویی خودش دل می‌کند و می‌رفت تا در دنیای واقعی و بیرون از خونه و دانشگاه مسیر خودش رو پیدا کنه.بلافاصله بعد از فارغ‌التحصیلی با یکی از هم اتاقیاش به اسم سانجای رفتن سراغ شرکت‌های مختلف تا بتونن یک شغل مناسب با درآمد خوب پیدا کنن. اینجا باید روی درآمد خوب خیلی تاکید کنم. آخه تونی در هرحال به سود کم و درآمد متوسط راضی نبود.مطمئنا برای یک متخصص که تازه فارغ‌التحصیل شده این امکان فراهم نیست که همون اول راه وارد یک شرکت خوب بشه و درآمد عالی داشته باشه و این چالش دقیقا چیزی بود که همکلاسی‌های تونی پذیرفته بودند و هر کدوم سراغ یک شغل معمولی یا حتی کارآموزی کوتاه مدت رفتن.اما تونی و سانجای به این چیزا راضی نمی‌شدن. اونا دنبال موقعیت‌های خوب و پر درآمد بودن و البته که موفق هم شدن. اون روزا شرکت اوراکل (oracle) جذب نیرو داشت و این دو نفر تونستن در مصاحبه‌ی تخصصی اون شرکت قبول بشن.بلافاصله اوراکل اونا رو به یک دوره آموزشی کوتاه‌مدت فرستاد تا با جزئیات کاری که باید بدن آشنا بشن و بعد از گذروندن این دوره با یک حقوق خوب کارشون رو رسما در اوراکل شروع کردن. کارشون هم به طور کل سخت و پیچیده نبود.تونی باید تست‌های نرم‌افزاری رو روی محصولات جدید اوراکل انجام میداد و خیلی از این تستا به صورت خودکار انجام می‌شدن و نیازی به دخالت نداشتن. اون فقط باید یک سری تنظیمات رو اعمال می‌کرد و بعد با نظارت روی تست خودکار نتایج و تحلیلش رو یادداشت می‌کرد.به این ترتیب حالا تونی کلی زمان آزاد داره و این مسئله باعث میشه تا دوباره ذهنش فعال بشه و سراغ ایده‌های خودش بره و اونا رو محک بزنه. ایده‌هایی که بعضا با ریسک بالایی هم همراهه.اون سال‌ها یعنی حدود 1996 که تونی و سانجای در اوراکل مشغول به کار بودن، اینترنت به عنوان یک فناوری انقلابی مطرح شده بود و خیلی‌ها ظرفیت‌های اون رو کشف کرده بودن.عده‌ای سعی می‌کردن کسب و کار خودشون رو در اینترنت توسعه بدن، مثلا یک سایت برای برندشون ایجاد کنن. عده‌ی دیگه‌ای سعی می‌کردن خدمات جدیدی مبتنی بر اینترنت ایجاد کنند که نمونه‌هاش رو در اپیزود قبل شنیدیم مثل نتفلیکس یاهو.و البته عده‌ای هم دنبال این بودن که مسیر حضور در اینترنت رو برای بقیه شرکت‌ها و کسب و کارها هموار کنن. تونی جزو افرادی بود که در این دسته آخر قرار می‌گرفت.وقتی دید کلی از شرکت‌ها تصمیم گرفتند یک سایت مستقل راه‌اندازی کنند و به یک طراح و برنامه‌نویس نیاز دارن، به این نتیجه رسید که خودش و سانجای می‌تونن پروژه‌های طراحی وب رو قبول کنن برای شرکت‌ها و کسب و کارها انجام بدن. احتمالا پول خوبی هم به دست میاوردن.اونا تصمیم گرفتند به عنوان یک گروه طراح سایت خودشون رو معرفی کنن و به مرور در این بازار که احتمالا آینده‌ی خیلی خوبی هم داره نقش ایفا کنن. پس تونی بخش برنامه‌نویسی رو به عهده گرفت و سانجای بخش طراحی.وقتایی که در محل کار نبودند، می‌رفتند سراغ بازاریابی برای کسب و کار جدیدشون. یعنی به فروشگاه‌ها و شرکت‌ها سر می‌زدند و بهشون پیشنهاد می‌دادند که براشون سایت طراحی کنن.در همون روزهای اول بازاریابی یه قرارداد نسبتا خوب گرفتن که مربوط به یک فروشگاه بزرگ بود و قرار شد برای اون فروشگاه در ازای دو هزار دلار یک سایت اینترنتی طراحی و اجرا کنن.این پروژه که جزو اولین قدم‌ها به شمار می‌رفت رقم قابل توجهی داشت و سود خوبی بهشون می‌داد. تقریبا همین پروژه بود که باعث شد یه سوال تو ذهنشون به وجود بیاد.سوال ذهنی این بود که وقتی می‌تونن به صورت مستقل کار کنند و شرکت خودشون رو داشته باشن، چرا باید برای شرکتی مثل اوراکل کار کنن؟ ناگفته نمونه که هر دوی اون‌ها برای پاسخ به این سوال یکم مردد بودن.آخه تازه وارد اوراکل شده بودن و البته که موقعیت خیلی خوبی هم داشتن. کار کم، درآمد بالا اما اون دو هزار دلار یه چیز دیگه بود. اون پروژه طی یک مدت زمان کم جسارت زیادی بهشون داد و تقریبا قبل از اینکه حتی اون پروژه تموم بشه تصمیمشون رو گرفتن.سال 1996ئه و در یکی از راهروهای شرکت اوراکل ایستادیم. درب یک اتاق بازه و فضای داخل اون اتاق به وضوح دیده میشه. یه اتاق نسبتا بزرگ که مرد میانسالی در اون به تنهایی نشسته.مرد جوان داستان ما یعنی تونی در گوشه‌ای از راهرو ایستاده و به اتاق خیره شده. هر از گاهی به اطراف نگاه می‌کنه و برای کنترل هیجان، دستش رو تو جیب شلوار جینش محکم مشت می‌کنه.پسرم تو تازه وارد یک شرکت شدی. چرا استعفا دادی؟ نکنه دیوونه شدی. اون یه شرکت معتبره و موقعیت خیلی خوبی رو از دست دادی؟ حالا می‌خوای چیکار کنی؟ تو اصلا می‌دونی تو این دنیا قراره چی کاره بشی؟اینا جملاتی بود که در ذهن تونی مرور می‌شدن و مرور هر جمله یک طنین محکم در ذهنش و وجودش به همراه داشت. همه‌ی اینا باعث می‌شد تردیدش و ترسش بیشتر و بیشتر بشه. مرد میانسال هنوز در اتاق نشسته و در حال مطالعه کاغذهای روی میزشه.اگه قراره استعفا بده، احتمالا باید تصمیمش رو با همین مرد که مدیرشه در میون بذاره. تونی یه قدم به عقب برمی‌داره، میچرخه و از مسیری که اومده برمی‌گرده. از ورود به اتاق مدیر منصرف میشه و حالا آهسته به سمت اتاق خودش قدم برمی‌داره.با خودش میگه من استعدادش رو دارم و قرار نیست یه جا بمونم و درجا بزنم. اگه برای اولین قرارداد تونستم دو هزار دلار به دست بیارم، احتمالا بیشتر از اینا رو هم به راحتی می‌تونم. حالا در انتهای راهرو ایستاده. برمی‌گرده و به اتاق مدیر نگاه می‌کنه.دوباره به سمت اتاق قدم برمی‌داره اما هنوز مسیر زیادی طی نکرده که بازم منصرف میشه. در هر حال موقعیتی که در اوراکل داشت اونم در اولین روز بعد از فارغ‌التحصیلی یه چیز استثنایی بود. می‌دونست که همکلاسیاش هنوز نتونستن کاری با چنین حقوقی پیدا کنن و خب خیلی از اونا حتی فکرش رو هم نمی‌کردن که بخوان وارد چنین شرکتی بشن.اون روز تونی با خودش کنار نیومد و نتونست این مسئله رو حل کنه. حرف دیگران یا ترس خودش. در هر حال یه چیزی مانع این تصمیم شد اما به طور کامل منصرف نشد و لحظه‌ای نبود که اون افکار درونی تنهاش بذارن.شب که شد زمانی که از هیاهوی شرکت و آدم‌های اطرافش دور شد، هجمه‌های این افکار بیشتر هم شد. اونجا بود که در لابه‌لای افکار متناقض، یه خاطره‌ی دوردست در ذهنش مرور شد.یک پسر بچه‌ی کوچیک که یک پاکت نامه در دست داره و یک دلار پول نقد و برقی که تو چشماشه. تونی یادش اومد از اولین کسب و کار خودش. از نقطه‌ی درخشان زندگیش در سال‌های نوجوانی و تجارتی که براش سود و البته اعتبار خوبی بین خانواده به همراه داشت.حالا یک ندای درونی محکم، چیزی که از جنس خودش بود در ذهنش مرور شد. من می‌تونم مستقل باشم. من می‌تونم محصول شرکت خودم رو داشته باشم و این چیزیه که در وجود منه.قرار نیست برای دیگران کار کنم و اوراکل با تمام وسعت و قدرتش خونه‌ی من نیست. من خونه‌ی خودم رو می‌سازم و اون دو هزار دلار اولین خشت این خونه‌ست. حالا تصمیمش رو گرفته و تمام اراده‌ش در اختیار این تصمیمه.فردا صبح بلافاصله بعد از طی کردن اون راهرو وارد اتاق میشه و بدون مقدمه تصمیمش رو با اون مرد میانسال مطرح می‌کنه، البته تونی به این که قراره کجا بره و چه کاری انجام بده اشاره نمی‌کنه و اصلا فرصتی هم برای طرح چنین چیزی به وجود نمیاد.بلافاصله بعد از اینکه از تصمیمش برای استعفا صحبت می‌کنه، اون مرد با صدای بلند می‌خنده و می‌گه حتما قراره وارد این استارتاپ‌های جدید میلیون دلاری بشی. آفرین پسر، نه راستش رو بخوای از نظر من هیچ اشکالی نداره. برو و امیدوارم اونجا موفق و البته میلیاردر بشی.حااا تونی و سانجای از اوراکل استعفا دادند و برای کسب و کار جدیدشون یک آپارتمان کوچک اجاره می‌کنن. اوایل یا بهتره بگم روزای اول کار خوب پیش می‌رفت یا شاید اینطور به نظر می‌رسید که خوب پیش میره.برخلاف تصورشون این کار اون رونقی که پیش‌بینی می‌کردن رو نداشت و تقریبا اون دو هزار دلار بزرگترین پولی بود که به دست آوردن. به مرور هر دو از این کار زده شدن و یه جوری شد که هیچ کدوم حاضر نبودن سراغ سفارش‌های طراحی سایت برن.اوضاع خوبی نبود و این بی‌انگیزگی باعث شد که دیگه به طور کامل اون کار رو رها کنن. حالا در موقعیتی قرار گرفتند که از یک جایگاه کاری خوب استعفا دادن و فهمیدن که این کار یعنی قبول سفارش طراحی سایت از دیگران چیزی نیست که بهش علاقه داشته باشن و بخوان انجامش بدن.اوضاع اصلا خوب نیست. هر روز که می‌گذره اونا مجبورن از پس‌انداز خودشون برای تامین هزینه‌های روزمره بردارن. درسته که به کار و حرفه‌ی جدیدشون علاقه نداشتن و رهاش کردن، اما ظاهرا بازم قرار نبود با اوراکل برگردن.از طرف دیگه نمی‌دونستن که برنامه‌شون برای آینده چیه و قراره چه کاری انجام بدن. تونی همچنان به برنامه‌نویسی علاقه داشت و روزها تمام وقتش رو صرف ساخت پروژه‌های تمرینی می‌کرد.یه روز، زمانی که درگیر ساخت یکی از همون پروژه‌های تمرینی بود، یه ایده به ذهنش رسید. اون ایده چیزی شبیه به یک سیستم تبادل یک خودکار بود که برای اون دوره خیلی جدید به حساب میومد و خیلی هم کاربردی بود.اونا روی این ایده کار کردن و در نهایت تبدیل به یک سرویس اینترنتی شد که به وب‌سایت‌ها کمک می‌کرد بدون نیاز به پرداخت هزینه، بازدیدکننده و کاربر جدید دریافت کنند.شیوه‌ی کار به چه شکل بود؟ خیلی ساده. من به عنوان یک وب‌مستر یا صاحب سایت وارد این سرویس می‌شدم و یک کد لینک‌باکس دریافت می‌کردم. زمانی که اون کد رو در سایتن قرار می‌دادم یک لینک باکس در بخشی از صفحه نمایش داده می‌شد که در اون چند لینک تبلیغاتی از سایت‌های دیگر قرار گرفته بود.هر کدوم از کاربران سایت هم که روی این لینک‌ها کلیک می‌کردن یک واحد اعتبار دریافت می‌کردند و این واحد اعتبار اندازه‌ی یک کلیک می‌ارزید.حالا لینک سایت من در سایت‌های دیگه‌ای که لینک باکس رو قرار دادن نمایش داده میشه و تا زمانی که اون یه کلیک جبران نشه، یعنی یه نفر از طریق اون لینک و از سایت دیگه وارد سایت من نشه این نمایش ادامه داره. یه جور تبادل لینک اعتباری که به جای پول در اون ترافیک مبادله میشه.در سال 1996 این ایده خیلی ناب و کاربردی به حساب میومد و بلافاصله بعد از این که اون رو اجرا کردن و در بستر اینترنت قرار گرفت، یک استقبال بی‌نظیر رو تجربه‌ کرد‌. اونا برای تامین هزینه‌ها و تکمیل مدل درآمدی، شیوه‌ی کار رو به این شکل درآوردن که هر کلیک معادل نیم واحد اعتبار داشت.یعنی برای یک وب‌مستر هر دو کلیک ارسالی، یک کلیک دریافتی به همراه داشت و اون نیم واحد اعتبار دیگه در اختیار صاحب این سرویس یعنی تونی و سانجای بود و این واحدهای اضافه رو می‌فروختن به کسانی که می‌خواستند بدون درج لینک‌باکس تو سایتشون ترافیک دریافت کنن.اسم این سرویس اینترنتی شد لینک اکسچنج (link exchange) و تونی برای ارزیابی ایده اولیه یک ایمیل تنظیم کرد و داخلش این سرویس رو توضیح داد. این ایمیل برای گروهی از افراد ارسال شد که می‌دونست وب‌سایت دارن و با این کار می‌خواست بدونه این سرویس برای این افراد از جذابیت کافی برخوردار هست یا نه.که در کمال تعجب دید بخش قابل توجهی از گیرنده‌های ایمیل در سایت و سرویس ثبت نام کردند. فرقی نمی‌کنه که محصول شما چی باشه. یک وب سایت یا اپلیکیشن موبایل یا حتی یک محصول فیزیکی.قبل از این که اون رو به تولید انبوه برسونید یا تصمیم بگیرید اون رو به شکل گسترده در اختیار کاربران قرار بدید می‌تونید یک گروه کوچک از مشتری‌های احتمالی رو انتخاب کنید و محصول رو بهشون ارائه کنید و بازخورداشون رو بررسی کنید.در چنین شرایطی تقریبا می‌تونید یک ارزیابی کلی از بازخورد بازار نسبت به محصولتون به دست بیارید. به این روش بازار آزمایشی تست مارکت گفته میشه که خیلی هم مفید و کاربردیه.دوباره برگردیم به داستان خودمون. بعد از انجام این تست کوچیک و بازخورد مثبت کاربران، این سایت یعنی لینک اکسچنج کار خودشو شروع کرد و در همون ابتدا رشد سریع و برق‌آسایی رو تجربه کرد.اون دو نفر با تمام قدرت روی این پروژه کار کردند و هنوز چیزی از رونمایی نگذشته بود که یه نفر یه پیشنهاد عجیب بهشون داد. فردی به اسم لنی سراغشون اومد و بهشون پیشنهاد داد که این سایت، یعنی لینک‌ اکسچنج رو در ازای یک میلیون دلار بهش بفروشن و از این به بعد برای اون کار کنن.تونی که از دریافت این پیشنهاد شگفت‌زده شده بود، سعی کرد هیجانش رو کنترل کنه و با دقت بیشتری پیشنهاد رو تحلیل کنه. اگه به همین سرعت اونا چنین پیشنهادی دریافت کردن، معنیش اینه که این سرویس مستعد رشد و درخشیدنه.یک میلیون دلار عدد زیادیه اما اونا هنوز ابتدای راهن. ممکنه در آینده ارزش این سرویس خیلی بیشتر از این اعداد باشه. اون دو نفر با خودشون گفتن تنها در یک صورت می‌تونیم قید این سرویس رو بزنیم و اونم اینه که دو میلیون دلار دریافت کنیم و همین رقم رو به اون خریدار ارائه دادن.خریدار قبول نکرد و تونی و سانجای راه خودشون رو ادامه دادند منتها با انرژی و هیجان بیشتر. رشد سریع ادامه داشت و این اتفاق به اونا یادآوری کرد روی یک محصول درست دست گذاشتن، پس تصمیم گرفتن سرعت توسعه رو افزایش بدن.اونا تصمیم داشتند افراد بیشتری رو به تیم اضافه کنند و در اولین تلاش‌ها یک شخصیت کلیدی به تیمشون و داستان ما وارد شد. یک مهندس جوان ایرانی به اسم علی پرتویی. داستان از این قرار بود که تونی سعی می‌کرد نخبه‌های همکلاسی رو وارد تیم کنه و در بین گزینه‌ها یه نفر به اسم هادی پرتوی به شدت ذهنش رو مشغول کرد.تونی می‌دونست هادی تخصص و دانش خیلی خوبی در زمینه‌ی توسعه نرم‌افزارها داره و سعی داشت هر طور شده ازش دعوت کنه تا وارد این استارتاپ نوپا بشه اما هادی در اون دوره در مایکروسافت مشغول به کار بود و روی توسعه مرورگر اینترنت اکسپورر کار می‌کرد که خب این پروژه برای مایکروسافت اهمیت خیلی زیادی داشت.هادی این پیشنهاد رو قبول نکرد اما در جواب اصرار تونی گفت می‌تونی از برادرم کمک بگیری. من یه برادر دوقلو دارم به اسم علی که نه تنها چهره و ظاهرش مثل منه بلکه از نظر توانایی فنی و تخصصی و تعهد کاری هم دقیقا عین خودمه.اینطوری شد که تونی با علی آشنا شد و ازش دعوت به کار کرد و علی هم پذیرفت. حرف هادی درست بود. علی هم متخصص و کاربلد بود و نقش مهمی در توسعه‌ی لینک اکسچنج ایفا کرد. اول به عنوان برنامه‌نویس وارد شد اما به مرور در زمینه‌های دیگه به خصوص بحث توسعه کسب و کار هم خوش درخشید.ژانویه‌ی 1997 میلادی، بهمن 1375 شمسی. اینجا یک آپارتمان کوچک و محقره که تمام فضای اون پر شده از میزای کامپیوتر. در حقیقت میز کامپیوتر واقعی نیستند بلکه درهای چوبی و کهنه‌ای هستند که به شکل میز دراومدن و روشون کامپیوترها قرار گرفتن.از لابه‌لای پرده‌های رنگ و رو رفته‌ی پنجره، منظره‌ای از شهر و دونه‌های برف که به آرومی می‌بارند دیده می‌شه. چهار صندلی در وسط اتاق قرار گرفته و تونی، علی‌ و سانجای روی صندلی‌ها نشستن.در چهره‌شون کمی استرس و نگرانی دیده میشه و گه‌گاهی به ساعت دیواری نگاه می‌کنن. صندلی چهارم خالیه و از چهره‌ی نگرانشون مشخصه که منتظر مهمان مهمی هستن.بعد از چند دقیقه زنگ آپارتمان به صدا در میاد و وقتی در رو باز می‌کنن مردی خوش‌پوش با موهای مشکی و چهره‌ای مصمم وارد میشه. مهمان کسی نیست جز جری یانگ. اگه اپیزودهای قبل رو شنیده باشید این اسم براتون آشناست.جری بنیان‌گذار یاهو بود و در اپیزود هفتم داستانش رو به طور کامل مرور کردیم و حضورش در اینجا هم بی‌ارتباط با اون داستان نیست. از نظر زمانی یاهو در این سال یعنی 1997 داره با سرعت باورنکردنی اوج می‌گیره و سعی می‌کنه هر سرویس اینترنتی جذابی که می‌بینه رو بخره و مالکش بشه.حالا جری، همون مرد پر جنب و جوش داستان یاهو، اینجا در مقابل سه مرد جوان ایستاده و داره بخشی از داستان خودش رو پیش می‌بره. بعد از یک خوش و بش کوتاه در مقابل تونی، علی و سانجای میشینه و با یک مقدمه‌ی کوتاه میره سراغ اصل مطلب.خب بچه‌ها من می‌خوام این سایت رو به طور کامل و با رقم بیست میلیون دلار بخرم. یک سکوت سنگین در فضا حاکم میشه و مشخصه که هر سه میزبان از چیزی که شنیدن شوکه‌ شدن. اونا سعی می‌کنن هیجانشون رو کنترل کنن.بیست میلیون دلار یه رقم خیلی بالاست، اونم برای سایتی که هنوز یک ساله فعالیت خودش رو شروع کرده. همین چند ماه پیش بود که مرد دیگه‌ای در مقابلشون نشست و براشون پیشنهاد یک میلیون دلار رو مطرح کرد.طی همین چند ماه ارزشش بیست برابر شده و این باورنکردنیه. اونا از جری زمان خواستن و در چند روز بعد همگی همچنان در شک و ابهام بودن. تونی پیش خودش فکر می‌کرد با این پول تا آخر عمرش دیگه نیاز به کار نداره و میتونه یک زندگی خوب و مرفه بسازه اما تمام افکارش به اینجا ختم نمی‌شد.چند ماه پیش پیشنهاد یک میلیون دلاری رو رد کرد چون می‌دونست این ایده و محصول احتمالا بیشتر از اینا ارزش داشته باشه. اگه این مسئله هنوز صادق باشه چی؟ شاید لینک اکسچنج هنوز به قیمت واقعیش نرسیده و باید بیشتر صبر کنن. شاید خیلی بیشتر از بیست میلیون دلار بیارزه.تونی نزدیک‌ترین شاهد به رشد برق‌آسای این سرویس بود و می‌دونست ظرفیت اون از نظر شهرت و کارایی خیلی بیشتر از وضعیت امروزشه.پس به این نتیجه رسید که الان زمان مناسبی برای فروش نیست و اومد که این تصمیم رو با دو هم‌بنیان‌گذار دیگه مطرح کنه که خب در کمال تعجب دید اون دو نفر یعنی علی و سانجای هم به همین نتیجه رسیدن.هر سه نفر معتقد بودن الان زمان خوبی برای فروش نیست و به این ترتیب از فروش منصرف شدن و جری برای خرید این سرویس ناکام موند و رفت تا امپراتوری خودش رو با سرویس‌ها و خدمات دیگه‌ای گسترش بده.یک مدت زمان کوتاه بعد از این ماجرا بود که موعد برگزاری کنفرانس بین‌المللی شبکه‌ی جهانی اینترنت رسید و شرکت‌های مختلف فعال در حوزه وب و اینترنت سعی می‌کردن هر طور شده خودشون رو به محل کنفرانس برسونن و در نمایشگاه جانبی محصولات و خدمات خودشون رو به مردم نشون بدن.احتمالا بازدیدکننده‌های زیادی به این نمایشگاه سر می‌زدند چون شرکت‌های بزرگ مثل مایکروسافت اونجا حضور داشتن و قرار بود از محصولات جدید خودشون از جمله اینترنت اکسپلورر 4 رونمایی کنن.این کنفرانس در شهر دیگه‌ای برگزار می‌شد و هزینه‌ی حضور در اون بالا بود. اونا حساب کردن و دیدن بودجه‌ی کمی دارند و فقط می‌تونن هزینه‌ی رفت و برگشت و حضور در اونجا رو تامین کنن. نمی‌تونن از پس هزینه‌های ساخت و طراحی یک غرفه‌ی اختصاصی بربیان. اینجا بود که تونی گفت مهم نیست اونجا غرفه‌مون چه شکلی باشه.فقط مهمه که اونجا حضور داشته باشیم و مردم ما رو ببینن. پس تصمیم گرفت در اون شهر یعنی لس‌آنجلس یه ون مسافرتی اجاره کنه و هزینه‌ی اسکان در اون شهر رو هم حسابی پایین بیاره اما آیا اون ون فقط برای استراحت بود؟ باید بریم به نمایشگاه و ببینیم اونجا چه خبره.فروردین 1375 شمسی، لس‌آنجلس آمریکا. در محل برگزاری نمایشگاه و کنفرانس شبکه جهانی اینترنت هستیم. اینجا یک محوطه‌ی بزرگه که مملو از غرفه‌های رنگارنگ و متنوعه. یک نسیم ملایم بهاری می‌وزه و برگ‌های ریز و رنگارنگ شکوفه‌های درختا رو در فضا پخش می‌کنه.وقتی از دوردست به محوطه‌ی نمایشگاه نگاه می‌کنیم، همه چیز یکدست و غرفه‌ها همه در ردیف‌های مرتب کنار هم قرار گرفتن. جز یه جا. یه محوطه‌ی کوچیک که ظاهرا برای غرفه در نظر گرفته شده اما داخلش یک ون مسافرتی پارک شده که روش چند پارچه‌ی بزرگ آبی رنگ با لوگوی لینک اکسچنج قرار گرفته.این صدای در ون بود که باز شد‌ و یک مرد جوان از پله‌هاش پایین اومد و مرد جوان کسی نیست جز تونی. تونی مقابل دن می‌ایسته و اطراف رو نگاه می‌کنه. محوطه‌ی نمایشگاه هنوز خلوته و جز تعداد محدودی از غرفه دارا کسی اونجا نیست.برمی‌گرده و به ون نگاه می‌کنه و با خودش آروم زمزمه می‌کنه امروز خیلی کار داریم. این جمله رو دوباره اما با صدای بلندتر تکرار می‌کنه. بچه‌ها امروز خیلی کار داریم. دوباره وارد ون میشه و اون سه نفر یعنی تونی، علی و سانجای تا قبل از شروع نمایشگاه مشغول به کار میشن و ون رو آماده می‌کنن.احتمالا شما هم متوجه شدین داستان از چه قراره. اون ون اجاره‌ای قراره علاوه بر این که محل استراحتشون باشه به عنوان غرفه هم ازش استفاده کنن. همونطور که می‌دونیم اونا پول و سرمایه چندانی ندارند و نمی‌تونن مثل شرکت‌های بزرگ غرفه‌های بزرگ و رنگارنگ بسازند.اون ون اجاره‌ای رو در محلی که رزرو کردن قرار دادن و ازش فقط به عنوان یه پایگاه کوچیک استفاده کردن اما آیا این نمایشگاه براشون دستاوردی هم به همراه داشت؟وقتی اسم نمایشگاه به میون میاد خیلی از شرکت‌ها میرن سراغ غرفه‌های رنگارنگ و دکورهای خاص و بریز و بپاش‌های سنگین. به نظرتون لینک اکسچنج با یک ون مسافرتی بین شرکت‌های بزرگ مثل مایکروسافت می‌تونه کاری از پیش ببره؟ در ادامه با هم می‌بینیم.اونا قبل از آغاز رسمی نمایشگاه و کنفرانس، از طریق ایمیل برای کاربرای خودشون دعوت‌نامه فرستادن و از کاربرها خواستن تا حتما به غرفه‌شون سر بزنن و البته بهشون قول دادن به افرادی که زودتر برسن یه تیشرت رایگان با لوگوی لینک اکسچنج هدیه بدن.همین اتفاق افتاد و در اواسط روز، جمعیت قابل توجهی مقابل اون ون ایستاده بودن. بدون توجه به این که اون غرفه چه شکلیه و از چه امکاناتی محرومه با ذوق و علاقه تیشرت رو می‌پوشیدن و با چهره‌های شاد و راضی غرفه رو ترک می‌کردن.اون روز سرتاسر نمایشگاه افرادی دیده می‌شدند که با اون تیشرت‌های مزین به لوگوی آبی رنگ لینک اکسچنج، دارن می‌چرخن و از غرفه‌ها بازدید می‌کنن. هوش و ذکاوت تیم‌های استارتاپی گاهی وقتا می‌تونه اینطور شرایط رو به نفعشون تغییر بده.اونا از هدیه‌های تبلیغاتی در یک موقعیت خاص بهترین استفاده رو می‌برن و باعث میشه شرایط به نفعشون تغییر کنه. در هر حال گاهی همین چیزای کوچیک می‌تونه دستاوردهای بزرگی براشون داشته باشه.اگه اپیزود پی‌پل یادتون باشه، اونجا هم تیشرت‌ها جریان نمایشگاه رو به نفع اون شرکت تغییر دادن. نه الزاما تیشرت، هرچیزی که به شکل هوشمندانه و در جای درست خودش استفاده بشه می‌تونه سود و اعتبار خوبی برای شرکت‌ها و کسب و کارهای نوپا که سرمایه‌ی زیادی ندارند به همراه داشته باشه.بعد از اون نمایشگاه با رشد مداوم لینک اکسچنج بود که پای یک سرمایه‌گذار به پروژه باز شد. سرمایه‌گذار جدید بیست درصد از سهام لینک اکسچنج رو در ازای سه میلیون دلار خرید که این یک پیشرفت و دستاورد خیلی بزرگ بود براشون.ورود این سرمایه‌گذار و تزریق این پول باعث شد اونا شتاب بیشتری بگیرن و تیم رو گسترش بدن. اول به یه فضای بزرگتر و اداری رفتن و از اون آپارتمان کوچیک و نمور راحت شدن و بعد کلی آدم جدید به تیم اضافه کردن.حالا لینک اکسچنج یک سایت شناخته شده‌ست و افراد زیادی علاقه دارن باهاشون همکاری کنن. یکی از اعضای جدید آلفرد لین بود که احتمالا اسمش هنوز یادتونه. همون دانشجوی زرنگی که تو دوره‌ی دانشجویی از کانی پیتزا می‌خرید و اونا رو در قطعات کوچک‌تر به بقیه می‌فروخت.هوش تجاری آلفرد برای تونی تحسین برانگیز بود و همین جای داستان به واسطه‌ی دعوت تونی وارد تیم شد و مدیریت امور مالی رو به عهده گرفت. حالا تونی هرروز که وارد ساختمون شرکت میشه افراد جدیدی رو می‌بینه و تقریبا بعضی از اونا رو اصلا نمی‌شناسه.نمی‌دونه که کی هستن و اونجا چیکار می‌کنن و این نشون میده که تیم لینک اکسچنج خیلی بزرگتر از قبل شده. این ورود گسترده‌ی نیروی کار جدید به شرکت باعث شد تا کم‌کم فرهنگ هم تحت تاثیر قرار بگیره و کنترل این مسئله از دست اونا خارج بشه.این مسئله به مرور برای اون آزاردهنده هم شد اما در مجموع تلاش کردند تا این پروژه هرطور که هست به سرانجام برسه و همین‌طور هم شد. همزمان با رشد لینک اکسچنج توجه شرکت‌های بزرگ به این محصول جلب شده بود و بعضیاشون به این جمع‌بندی رسیده بودند که زمان خوبی برای خریدش.مایکروسافت یکی از اون خریدارها بود و تنها خریدار هم نبود اما در نهایت موفق شد لینک اکسچنج رو بخره و رقم پیشنهادیش هم باورنکردنیه. دویست و شصت و پنج میلیون دلار. این یک اتفاق فوق‌العاده بود و می‌دونیم که محصول تلاش و فعالیت سه جوان خوش فکر و موفقه.شرط مایکروسافت برای این خرید این بود که تیم بنیان‌گذار سه نفره، تا یک سال بعد از معامله در شرکت بمونن. اگه قبل از یک سال خارج می‌شدند چند درصد از مبلغ دریافتیشون رو از دست می‌دادن.تونی این ریسک رو پذیرفت و حاضر شد با وجود این که بخشی از دریافتیش از قرارداد کم میشه، خیلی زودتر از موعد از لینک اکسچنج خارج بشه. چرا انقدر برای این کار عجله داشت؟همین چند دقیقه پیش به صورت خیلی گذرا به این مسئله اشاره کردم که به مرور با اضافه شدن آدمای جدید فرهنگ شرکت تحت تاثیر قرار گرفته بود و فضایی که قبلا در اون شرکت حاکم بود، به مرور در حال محو و نابود شدن بود. تونی با این مسئله کنار نمیومد.شاید دغدغه‌ی اصلیش فقط این نبود که یه کسب و کار مستقل و موفق داشته باشه بلکه دنبال این بود که فضای کاریش رو تبدیل به جایی کنه که دوست داره برای همیشه در اون زندگی کنه. مطمئنا زمانی که چنین تعریفی از یک محیط کار داریم، روی جزئیات اون از جمله رفتار و فرهنگ داخلیش به صورت جدی متمرکز می‌شیم.تونی در دوره‌ای که در لینک اکسچنج کار می‌کرد در تلاش بود تا یک فضای رفاقتی واقعی ایجاد کنه و سلسله مراتب سازمانی رو متفاوت‌تر از چیزی که ما می‌شناسیم پیاده‌سازی کنه. این هدف در تصمیم و رفتار روزمره‌ی تونی، علی و سانجای مشهود بود.مثلا زمانی که علی تصمیم داشت تیم پشتیبانی مشتری رو توسعه بده و از طرفی از نظر مالی هم زیر فشار بودن، تونی بهش گفت می‌تونی به جای استخدام نیروی جدید، حقوق نیروهای فعلی رو افزایش بدی. مطمئنم که اینطوری به جذب نیروی جدید هم احتیاج نداریم.این قبیل رفتارها بود که با افزایش همدلی در محیط کار، باعث می‌شد اونجا تبدیل به یک محیط دوست داشتنی و جذاب باشه. چه برای بنیان‌گذارانش و چه برای کارمنداش اما خب در هر حال گسترش سریع مجموعه و جذب افراد جدید حفظ این فرهنگ رو کمی سخت می‌کرد.برگردیم به داستان. جایی که سه بنیان‌گذار یک پول قابل توجه به دست آوردن و پروژه رو با موفقیت به ثمر رسوندن. حالا تونی تقریبا چیزی که در ذهنش بوده رو به دست آورده اما قرار نیست اینجا متوقف بشه و دست از کار بکشه.البته که تصمیم نداره با شدت فشار قبل کار کنه پس با پولی که بدست آورده یه خونه و یک فضای بزرگ می‌گیره و با آلفرد همون شریک پیتزافروش دوره‌ی دانشگاه، یک شرکت سرمایه‌گذاری به اسم ونچر فراگز (venture frogs) تاسیس می‌کنه.اونا برای مدتی روی استارتاپ‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند و به مرور فضای شرکت رو در اختیار استارتاپ‌هایی قرار میدن که تحت پوشش دارن. در ادبیات تخصصی به چنین فضایی incubator یا شتاب‌دهنده گفته میشه.در چنین مرکزی یک سری امکانات اولیه مثل فضای کاری، اینترنت، تلفن و چیزایی از این قبیل در اختیار یک استارتاپ نوپا قرار می‌گیره تا دغدغه‌ای برای تامین این موارد نداشته باشه و تمرکزش رو روی کارش بذاره. حضور استارتاپ‌ها در مراکز رشد یا incubatorها موقت و نسبتا کوتاه مدته.تونی تقریبا چنین چیزی ایجاد کرد و سعی کردن از این طریق به استارتاپ‌های تحت پوشش خودشون کمک کنن. یک دفتر کوچک ایجاد کردند و با امکانات اولیه کارشون شروع شد. تونی روزها تماس‌های مختلفی دریافت می‌کرد از افرادی که ایده‌های جدید داشتند و دنبال سرمایه‌گذار می‌گشتن. در همون روزا بود که یک تماس ذهن تونی رو مشغول کرد.ژانویه سال 2000 میلادی، دی ماه 1378 شمسی، کالیفرنیا آمریکا. در یک اتاق کوچک و کم‌نور هستیم که دو میز اداری در دو گوشه‌ی اون قرار گرفته. هر میز یه کامپیوتر و تلفن داره و هیچ‌کس در اتاق نیست.نور بی‌رمقی از پنجره‌های کوچک به داخل اتاق تابیده میشه و مشخصه که هوای بیرون سرد و ابریه. در همین حال در اتاق باز میشه و یک مرد جوان در حالی که پالتوی زمستونی به تن داره و با یک شال پشمی صورتش رو پوشونده وارد اتاق میشه.با گام‌های بلند سراغ یکی از میز‌ها میره‌ و دکمه‌ی پیام‌های صوتی تلفن رو فشار میده. به سمت جالباسی فلزی کوچکی که در گوشه‌ی اتاق هست قدم برمی‌داره و پالتو و شال‌گردنش رو درمیاره. در همین حال یک پیام صوتی پخش میشه.سلام من با ونچر فراگز تماس گرفتم. امیدوارم درست باشه. نیک سویین‌مورن هستم و برای یک ایده جدید و فوق‌العاده باهاتون تماس گرفتم. به نظرم رسید شاید براتون جالب باشه و بخواید روش سرمایه‌گذاری کنید. من دارم روی فروشگاه اینترنتی مخصوص کفش کار می‌کنم و در حال حاضر سایتش ایجاد شده. آدرسش هست شوسایت دات‌کام.مرد جوان برای اینکه با دقت بیشتری صحبت رو بشنوه همون جایی که هست ایستاد و وقتی آدرس سایت رو می‌شنوه برمی‌گرده و سریع خودش رو به میز می‌رسونه. شعاع نور روی چهره‌ش میفته و حالا می‌تونیم بشناسیمش. اون تونیه و اینجا همون شرکت سرمایه‌گذاری تازه تاسیسش به ونچر فراگزه.تونی با ناامیدی سری تکون میده و با خودش زمزمه میکنه آخه کی اینترنتی کفش می‌خره. تصمیم می‌گیره پیام رو حذف کنه اما قبل از این که کلید حذف زو فشار بده یک بخش از پیام توجهش رو جلب می‌کنه.من خیلی راجع به این بازار تحقیق کردم و فهمیدم در حال حاضر کفش‌ها در آمریکا یک صنعت چهل میلیارد دلارین. همین الانشم حدود پنج درصد از کل این بازار داره به صورت کاتالوگی خرید و فروش میشه.می‌دونید که چی میگم. یعنی مردم از طریق کاتالوگ‌های پستی بدون این که کفش رو ببینن و تست کنند، می‌خرن. تونی دستش رو از روی دکمه‌ی تلفن کشید و سریع با خودش محاسبه کرد.پنج درصد از چهل میلیارد دلار میشه چیزی حدود دو میلیارد دلار. این رقم خیلی بالاست. اونم در حالی چنین شرایطی پیش اومده که از مدل‌های سنتی مثل کاتالوگ‌های چاپی استفاده میشه. اگر روند و فناوری تغییر کنه احتمالا این درصد هم افزایش پیدا می‌کنه هر چند که همین الانشم فروش غیرحضوری کفش گردش مالی قابل توجهی داره.حتما می‌دونید که اینجا و در این مکالمه چه اتفاقی افتاد. نکته‌ی مهمی داشت که برای درک بهترش دوباره مرورش می‌کنم. نیک به عنوان فردی که ایده‌ای داره با تونی تماس می‌گیره تا ازش بخواد روی اون ایده سرمایه‌گذاری کنه.نیک اول ایده‌ی خودش رو مطرح میکنه و میگه که یک نسخه اولیه از اون ایده هم پیاده‌سازی کرده. به این نسخه‌ی اولیه mvp گفته میشه و معنیش میشه حداقل محصول قابل ارائه.به عنوان مثال شما ایده‌ی ساخت یک محصول نرم‌افزاری رو در ذهن دارید. سخته که برای دیگران توضیح بدید که این نرم‌افزار چی هست و چیکار می‌کنه. پس می‌تونید یک نسخه‌ی اولیه و خیلی ساده از اون بسازید و به دیگران نشون بدید.این نسخه قرار نیست کامل و بدون ایراد باشه بلکه همین که بخشی از عملکرد مورد نیاز رو انجام بده کافیه. در حقیقت باید اینطوری باشه که مردم بفهمن شما قراره چه کاری رو انجام بدید و محصولشون چه مشکلی رو حل کنه.یادتون نره که ام‌وی‌پی باید در یک مدت زمان کوتاه ساخته بشه. سرمایه‌گذار با دیدن ام‌وی‌پی می‌تونه با محصول شما و خدماتش آشنا بشه و راحت‌تر تصمیم بگیره که روی اون سرمایه‌گذاری کنه یا نه.تا اینجای کار دیدیم که نیک یک نسخه‌ی ام‌وی‌پی هم داره و ازش صحبت می‌کنه و آدرسش رو در اختیار تونی قرار میده اما این کافی نیست. تونی اصلا تحت تاثیر قرار نگرفته و بر اساس یک پیش داوری ذهنی این ایده رو مردود می‌دونه.تصمیم می‌گیره پیام صوتی رو پاک کنه اما یک بخش از صحبت‌های نیک در آخرین لحظات تونی رو تحت تاثیر قرار میده. اونجایی که به حجم بازار و وضعیت فعلی بازار اشاره می‌کنه.این یک نکته خیلی مهمه که باید همیشه مد نظر داشت. زمانی که قراره در خصوص یک ایده‌ی کسب و کار، محصول یا استارت آپ صحبت کنیم مهمه که بدونیم اون ایده دقیقا بازار هدفش کجاست و در حال حاضر این بازار چه وضعیتی داره.حجم پولی که تو این بازار تبادل میشه چقدره و سهم احتمالی محصول ما چقدر خواهد بود. نیک به این مسئله اشاره می‌کنه و صحبتش با اشاره به حجم کلی بازار کفش شروع میشه و اوج تاثیرگذاریش اونجاست که به درصد فروش کاتالوگی کفش اشاره می‌کنه.اون در حقیقت یک خلاء رو در این بازار شناسایی کرده. مردم با کاتالوگ‌های کاغذی یا پستی کفش میخرن و این یک فرصت استثنائیه که این کاتالوگ‌ها تبدیل به وب‌سایت‌های تعاملی پر زرق و برق بشن. اینجاست که تونی تحت تاثیر قرار می‌گیره و به طور کلی پیش‌داوری خودش رو نادیده می‌گیره.به زودی در اپیزودهای بعدی و البته پیج اینستاگرام استارت‌کست، در رابطه با مفاهیمی مثل ام‌وی‌پی، شیوه‌ی ارائه و نکته‌های مهم دیگه‌ای که در دنیای کسب و کار دونستنش به ما کمک می‌کنه بیشتر صحبت می‌کنیم.داستانی که اینجا و امروز با هم مرور کردیم، نکته‌های مهمی داشت که در زندگی روزمره و به خصوص زندگی شغلی برامون مفید و کاربردیه.تونی و تیم توانمندش در اوایل کار از تجملات دوری کردن و با استفاده از کمترین امکانات یک شرکت میلیون دلاری رو راه‌اندازی کردن و البته که در مقابل رقم‌های اولیه که بهشون پیشنهاد می‌شد مقاومت کردن.این مسئله رو در خیلی از اپیزودهای استارت کست دیدیم و شنیدیم که شرکت‌های بزرگ از جاهای کوچک و محدود کارشون رو شروع کردند و این بزرگترین درسیه که می‌تونیم بگیریم.مهم نیست کجا هستیم و محیط کاری ما چه محدودیت‌هایی داره اما این مهمه که چه محصولی خلق می‌کنیم، چقدر بهش ایمان داریم و چقدر حاضریم به خاطرش از خودگذشتگی به خرج بدیم.تیم همیشه حرف اول رو می‌زنه و دیدیم که تیم اولیه‌ی لینک اکسچنج شامل علی، تونی و سانجای چقدر منسجم و با اراده بودن و با کمبود و محدودیت‌ها کنار اومدن. همین اراده و انسجام تیم بود که موفقیت رو براشون به همراه داشت‌.این شرکت امروز دیگه وجود خارجی نداره اما بخشی از تاریخ دنیای فناوری رد تشکیل داده و می‌تونیم از این تجربه‌ی ارزشمند استفاده کنیم البته که کار ما با تونی اینجا و در این اپیزود تموم نمیشه.در اپیزود بعدی استارت‌کست ادامه‌ی این داستان رو می‌شنویم. تونی در مسیر جدیدی قرار می‌گیره و اونجاست که با چالش‌هایی به مراتب جدی‌تر و سخت‌تر روبرو میشه.این اپیزود در حقیقت پیش درآمدی بود از داستانی که در اپیزود بعدی خواهیم شنید و اونجاست که مسائل و مشکلات اصلی خودشون رو نشون میدن.لینک اکسچنج یک مسیر نسبتا هموار رو طی کرد. شاید این فقط یه شانس بود برای تونی و تیمش که در موقعیت مناسب، یک ایده‌ی خوب رو اجرا کردن. شما هم فکر می‌کنید شانسی بود؟ تصمیم در این رابطه رو موکول کنید به بعد از شنیدن اپیزود بعدی که در هفته‌ی آینده منتشر میشه.تونی شی مرد جوان داستان ما جایی در صحبتاش گفته هیچ وقت یادگیری رو متوقف نکنید. کتاب‌ها منابع خوبی هستن اما کافی نیستند. یادگیری واقعی در عمل انجام میشه پس خودتون رو در دل پروژه‌های واقعی قرار بدین و همیشه کنار انسان‌های پرتلاش و با انگیزه باشید تا رشد کنید.یک بار دیگه از شما که تا این‌جا همراهم بودید و زیبال حامی مالی این اپیزود تشکر می‌کنم. اگه تصمیم دارید از استارت‌کست حمایت کنید، می‌تونید به صفحه‌ی حامی باش ما مراجعه کنید.همچنین برام در کست‌باکس و اینستاگرام کامنت‌های انرژی‌بخش بنویسید. از خوندن کامنت‌های شما بی‌نهایت انرژی می‌گیرم. همین طور می‌تونید استارت کست رو از طریق استوری اینستاگرام یا از روش‌های دیگه به دوستاتون معرفی کنید که این کار برای من بی‌نهایت ارزشمنده.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-سیزدهم؛-لینک‌اکسچنج-id3660994-id490108714?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9B%20%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9%E2%80%8C%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DA%86%D9%86%D8%AC-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Tue, 29 Nov 2022 21:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوازدهم؛ پی‌پل - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%DB%8C-%D9%BE%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vkb7lwycv072</link>
                <description>سلام، من محمد هستم و شما اپیزود دوازدهم استارت کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدم‌های معمولی، شرکت‌های بزرگ رو راه‌اندازی کردند و موفق شدند.در این اپیزود از استارت کست قراره بخش دوم از داستان پرفراز و نشیب و البته شنیدنی رشد و موفقیت شرکت پی‌پل رو بشنویم. https://virgool.io/startcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C-%D9%BE%D9%84-uqsnblnn1znq بخش اول داستان در اپیزود قبلی نقل شد که امیدوارم حتما شنیده باشید. مملو از نکات آموزشی و مهم بود. در این اپیزود ادامه‌ی داستان رو می‌شنویم.منتها قبل از اینکه بریم سراغ داستان من چند نکته‌ی کلیدی از بخش اول رو میگم براتون تا داستان امروز رو راحت‌تر درک کنیم. اول از همه شخصیت‌های مهم رو با هم مرور می‌کنیم.اون پسر بچه‌ی اکراینی رو یادتون میاد؟ به جای تکالیف مدرسه روی کاغذ کدنویسی می‌کرد و بعد از انفجار نیروگاه اتمی چرنوبیل به آمریکا مهاجرت کرد. مکس لوچین، بعدها برنامه نویس شد و با پیتر آشنا شد.پیتر یک سرمایه‌گذار جوان در سیلیکون ولی بود و با هم استارتاپ پی‌پل رو تاسیس کردن. پیتر یک مدیر تاثیرگذار بود و با سخنرانی‌های محصور کننده اعضای شرکت رو ترغیب می‌کرد تا برای رسیدن به هدفشون با تمام توان و انرژی بجنگن و البته که حرفاش هم تاثیرگذار بود.در اون اپیزود با یک شخصیت مهم دیگه هم آشنا شدیم. مردی به نام اریک جکسون که در ابتدا کارمند یک شرکت بزرگ بود و بعد از یک تصمیم سخت از کارش استعفا داد و به تیم اولیه‌ی استارتاپ کوچیک پی‌پل پیوست.روزای اول براش کمی سخت بود اما بعدها با محیط و فرهنگ استارتاپی ارتباط برقرار کرد و شد یکی از اعضای تیم بازاریابی پی‌پل.لوک نوسک و پیتر هافمن هم دو تا شخصیت جانبی بودند که در پی‌پل فعالیت می‌کردند و در داستان امروز ما هم حضور دارن اما شخصیت مهم داستان مردی بود که در انتهای اپیزود قبلی از حضورش مطلع شدیم.ایلان ماسک، یک کارآفرین جوان و پرانرژی که یک سرویس اینترنتی به اسم ایکس دات‌کام راه‌اندازی کرده و این سرویس داشت به یکی از بزرگ‌ترین و قوی‌ترین رقبای پی‌پل تبدیل میشد.دقیقا در همین نقطه اپیزود قبل به پایان رسید و در این اپیزود قراره ادامه‌ی داستان رو بشنویم. ببینیم سرنوشت این سرویس‌های اینترنتی به کجا ختم میشه و شخصیت‌های داستان ما از جمله ایلان، اریک و مکس چطور از پس مشکلات و چالش‌هایی که‌ پیش پاشون قرار گرفته عبور می‌کنن.حالا وقتشه که بریم سراغ داستان و ببینیم که پی‌ پل چطور از پس رقبای جدیدش برمیاد و موفق میشه.در سال 2000 هستیم و اینجا جاده‌ی سنتی در پالوآلتو کالیفرنیاست. اواسط روزه و هوا به شدت گرمه. نسیم آرومی در جریانه و هر از گاهی ابری از خاک رو از زمین بلند می‌کنه و به سمت دیگه‌ای می‌بره.در کنار جاده یه بیلبورد بزرگ و رنگارنگ قرار گرفته و روی اون نام یاهو می‌درخشه. ظاهرا یاهو در روزهای اوج خودشه و تبلیغات رنگارنگش همه جا و در هر شکلی دیده میشه. جاده خلوته و هر از گاهی یه اتومبیل رو می‌بینیم که از کنارمون عبور می‌کنه.در همین حال و زمانی که حرارت بالای هوا باعث میشه از فواصل دوردست فقط یک تصویر مبهم و لرزان ببینیم، یک نقطه‌ی سیاه در جاده پیدا میشه که با یک شتاب باورنکردنی حرکت می‌کنه.هرچی نزدیک و نزدیک‌تر میشه بهتر می‌بینیمش. یک اتومبیل سوپر اسپورت مشکی که مثل جت جاده رو طی می‌کنه و از دید اتومبیل‌های دیگه فقط یک سایه‌ی سیاه به نظر میاد. داره به ما نزدیک و نزدیک‌تر میشه.در همین حال مشخصه که تعادل اتومبیل از دست راننده خارج شده و ماشین به هر سمتی از جاده کشیده میشه. سرنشینان ماشین‌های عبوری با وحشت به این صحنه نگاه می‌کنن و همه منتظر یک اتفاق وحشتناکن.در همین حال اتومبیل مشکی به سمت بیرون جاده منحرف میشه و به یک تپه خاکی برخورد می‌کنه اما متوقف نمیشه. سوپراسپورت مشکی و درخشان به سمت آسمان پرواز می‌کنه و دور خودش می‌چرخه.حالا می‌تونیم با وضوح بیشتری اتومبیل و البته سرنشینان داخلش رو ببینیم. دو مرد جوان که با چشمای وحشت زده و گرد شده به روبه‌رو نگاه می‌کنن و مشخصا دارن فریاد میزنن.اتومبیل محکم به زمین برخورد می‌کنه و ابری از خاک بلند میشه. بعد از چند ثانیه درهاش باز میشه و دو مرد جوان که حالا شوکه و وحشت‌زده هستند با موها و چهره‌ی پریشون پیاده میشن و به هم نگاه می‌کنن.اونا کسی نیستند جز ایلان ماسک و پیتر تیل. اما این دو نفر که باهم رقیب بودن چطور شده که با هم هم مسیر شدن و این اتفاق براشون افتاد. جواب این سوالا رو در ادامه و در بطن داستانی اصلی می‌شنویم.برگشتیم به سال 1999. دقیقا جایی که تیم پی‌پل فهمیدن حالا دیگه تنها نیستند و چند تا رقیب خیلی فعال و جدی دارن.یکی از اون رقیبا ایلان ماسکه که در استارتاپ جدید خودش، یعنی ایکس دات‌کام توجه سرمایه‌گذاران رو جلب کرده و یه تیم قوی از بهترین متخصصان سیلیکون ولی رو دور هم جمع کرده.علاوه بر اون دات بانک هم کار خوب و با کیفیتی انجام داده و رشد قابل توجهی رو تجربه می‌کنه. اونا باید خیلی بیشتر و بهتر از قبل بجنگن.برای کسب جایگاه بهترین سیستم پرداخت اینترنتی باید تمام این رقبا رو کنار بزنن. پس نه تنها سعی کردن خدمات کاربردی ایکس دات‌کام رو هم با سایت خودشون تلفیق کنند بلکه با بودجه‌ی بیشتری استراتژی تبلیغاتی خودشون رو ادامه دادن.البته اونا هنوز یک برگ برنده داشتن و اونم ای‌بی بود. ایکس دات‌کام و دات بانک روی ای‌بی سرمایه‌گذاری نکرده بودند و احتمالا از ظرفیت‌های اونجا بی‌خبر بودن.البته که طولی نکشید ایلان ماسک از این مسئله مطلع شد و کم‌کم تبلیغات و خدماتش رو برای کاربران ای‌بی هم گسترش داد. حالا ای‌بی تبدیل به یک میدان نبرد بین ایکس دات‌کام و پی‌پل شده.تیم پی‌پل هر کاری می‌کنه تا اون بازار رو برای خودش حفظ کنه با این که تعداد قابل توجهی از فروشنده‌ها از پی‌پل استفاده می‌کردند اما هنوز خیلیا برای استفاده از این سرویس مالی مردد بودند و بعضی از کاربران دیگر میلی برای استفاده از این سرویس نداشتن.چطور باید اونا رو ترغیب می‌کردن؟ چه راه‌های دیگه‌ای رو می‌تونستن امتحان کنن؟ اینجا بود که سراغ یک روش نامتعارف برای توسعه‌ی کسب و کار خودشون رفتن.برای اینکه فروشنده‌های ای‌بی رو تعقیب کنند که از این سرویس مالی استفاده کنن یک ربات نرم‌افزاری نوشتن. این ربات نرم‌افزاری به صورت خودکار در مزایده‌ها شرکت می‌کرد و به فروشنده‌ها ایمیل می‌فرستاد.تو ایمیل خودش رو یه خریدار معرفی می‌کرد و به فروشنده‌ها می‌گفت که فقط از طریق درگاه مالی پی‌پل می‌تونه خرید رو انجام بده. به این ترتیب فروشنده ترغیب می‌شد برای فروش محصولش به این مشتری ناشناس از سرویس مالی‌ای که معرفی شده بود استفاده کنه.این ربات‌ها روزا در سرتاسر ای‌بی می‌چرخیدند و فروشنده‌ها رو تشویق می‌کردن و البته که نتایج هم موفقیت آمیز بود. به این قبیل روش‌ها که بعضا نامتعارف هستند و برای توسعه کسب و کار استفاده میشن هک رشد گفته میشه.با وجود این که پی‌پل از تمام روش‌های متعارف و نامتعارف برای رشد خودش استفاده می‌کرد اما بازم وجود رقبای قدرتمند کار رو سخت و سخت‌تر می‌کرد.حالا نه تنها ایکس دات‌کام و دات بانک در اون بازار دنبال سهم خودشون بودن بلکه سرویس‌های جدید و نوظهور دیگه‌ای به طور دائم به این بازار اضافه می‌شدن.در هر حال همه فهمیده بودن که اینجا یه سرزمین جدیده که مستقیما با پول سروکار داره و احتمالا فاتح این سرزمین سود خوبی به جیب می‌زنه البته رقبای نوپا جای نگرانی نداشتن. مسئله‌ی اصلی ایلان ماسک و پروژه قدرتمندش یعنی ایکس دات‌کام بود.این سایت به شکل قابل توجهی رشد می‌کرد و پا به پای پی‌پل حرکت می‌کرد. چه بسا بعضی جاها حتی از پی‌پل جلو می‌زد‌. در هر حال ایلان ماسک نخبه‌ها و آدمای خوش فکر رو اطراف خودش جمع کرده بود و برای هدفش می‌جنگید.در یک کافه خلوت و کوچیک در خیابان دانشگاه هستیم. جایی در نزدیکی شرکت ایکس دات کام و کانفینیتی یا همون پی‌پل. دور یکی از میزها دو مرد آشنا نشستن‌.دیدار عجیبیه. دو رقیب که سخت با هم می‌جنگن. ایلان ماسک و پیتر تیل. چی بینشون رد و بدل می‌شه؟ با هم توافق می‌کنند که هزینه رقابت بین دو شرکت رو کم کنن؟نه‌ با هم صحبت می‌کنند تا به یک توافق برسن. نه یک توافق همکاری، بلکه یک توافق مهم‌تر یعنی ادغام. با رشد شدید تعداد سرویس‌های پرداخت مشابه هر دو شرکت فهمیدند که این رقابت هزینه‌ی زیادی بهشون تحمیل می‌کنه و حتی ممکنه به ضرر هر دوی اونا تموم بشه.اینجای داستان بود که ایلان به شکل مستقیم سراغ پی‌پل اومد و با یک پیشنهاد جدی مذاکره با پیتر تیل رو شروع کرد. ایلان به همین مسئله‌ی رقابت اشاره کرد و گفت ما داریم وقت و انرژی زیادی از دست می‌دیم و شاید هیچ کدوممون برنده این رقابت نباشیم.الان بهترین وقته که هر دو با هم ادغام بشین و هدفمون رو یکی کنیم. اینطوری مطمئنا قدرتمندترین مهره‌ی این حوزه می‌شیم و خیلیا دیگه فکر رقابت با ما رو از سرشون بیرون می‌کنن.اگه تعلل کنیم غول‌های این صنعت از جمله ای‌بی ما رو نابود می‌کنند به طوری که دیگه هیچ اثری از محصول هیچ‌کدوممون نمونه. حرفای ایلان منطقی بود و پیتر بدون هیچ تعللی این پیشنهاد رو پذیرفت.به این ترتیب در اوایل سال 2000 پی‌پل بخشی از شرکت ایکس دات کام شد و ایلان ماسک که بیشترین سهام رو در اختیار داشت شد رئیس هیئت‌مدیره‌. مردی به نام بیل هریس به عنوان مدیر عامل انتخاب شد و پیتر فقط سراغ مباحث مالی شرکت رفت و به نوعی از جایگاه مدیریت به طور کامل کنار رفت.حالا اینجاست که ایلان ماسک جوان و جنگجو وارد داستان میشه و احتمالا شما هم مثل من انتظار دارید که هر دو شرکت که حالا تبدیل به یک شرکت شدن با شدت و سرعت بیشتری رشد کنند و موفق بشن. امیدواریم که همین‌طور باشه اما باید ببینیم که چی میشه و مسیری که در پیش دارند چطور پیش میره.در یک سالن بزرگ هستیم و ردیف‌هایی از صندلی چیده شده و تمام پرسنل هر دو شرکت یعنی پی‌پل و ایکس دات کام در کنار هم نشستن.در ردیف‌های جلو مدیران ارشد نشستند که در بین اون‌ها ایلان ماسک، پیتر تیل، لوک نوسک و مکس لفتچین و هافمن برای ما چهره‌های آشنایی هستن.ایلان از روی صندلی بلند میشه و در نقطه‌ای می‌ایسته به نحوی که به تمام جمعیت حاضر تسلط داشته باشه. در بین چهره‌ی کارمندا بعضیا نگران و مضطرب به نظر می‌رسند. از جمله اریک که از شنیدن خبر تلفیق دو شرکت حسابی شوکه شده.با نگرانی به چهره‌ی ایلان نگاه می‌کنه. ایلان ماسک میلیونر اینترنتی که همین چند وقت پیش برای اولین بار مک‌لارن گرون قیمتش رو دیده بود، حالا مقابلش ایستاده و قراره مدیرعامل باشه و پیتر هم دیگه در راس شرکت نخواهد بود.علاوه بر اریک بعضی از اعضای هر دو شرکت با هم نگاه‌هایی رو رد و بدل می‌کردند که خیلی دوستانه به نظر نمی‌رسید. ما راه سختی رو طی کردیم تا به این نقطه رسیدیم. این صدای ایلان بود که در سرتاسر فضا می‌پیچید و سکوت سنگین اون اتاق رو می‌شکست.ایکس دات‌کام یک پروژه بالغ و کاربردیه و امروز بین کاربران و در دنیای اینترنت جایگاه خودش رو تثبیت کرده اما این بلوغ و جایگاه به سادگی به دست نیومده. به معنای واقعی کلمه ما جنگیدیم و امروز خوشحالم که این جنگ و تلاش نتیجه داده.حالا از امروز با قدرت و جسارت بیشتری به کارمون ادامه می‌دیم و چشم‌انداز وسیع‌تری مقابل دیدمون قرار می‌گیره. سرویس‌های جدید و ارزشمندی به ما اضافه شدند و تلاش می‌کنیم از تمام ظرفیت اونا در راستای رسیدن به اهدافمون استفاده کنیم.به زودی ایکس دات‌کام به عنوان شناخته‌شده‌ترین دامنه‌ی اینترنتی در جهان مطرح میشه و سرویس‌های جدیدش از جمله ایکس‌ پی‌پل و ایکس فایننس در اون خواهند درخشید. من به توان و قدرت شما ایمان دارم و می‌دونم که با هم می‌تونیم این مسیر رو طی کنیم.ایکس پی‌پل؟ اعضای شرکت پی‌پل از جمله اریک با شنیدن این اسم یکم جا خوردن. اونا تو یک فرهنگ سازمانی قوی رشد کرده بودن و وابستگی زیادی به اون برند و اسم داشتن.اوایل داستان دیدیم که پیتر چطور با سخنرانی‌های محکم و قوی اونا رو تشویق می‌کرد تا تبدیل به سیستم عامل دنیای پرداخت‌ها بشن و تمام این باورها حول محور پی‌پل می‌چرخید.از طرف دیگه ایلان ماسک هم چنین روحیه‌ای داشت. یک شخصیت کاریزماتیک و جنگنده‌ی واقعی که می‌تونست الهام بخش تعداد قابل توجهی از افراد باشه و اونا رو اطراف خودش حفظ کنه.هر دو شرکت یعنی پی‌پل و ایکس دات‌کام از یک فرهنگ عمیق برخوردار بودن و این مسئله ادغام دو شرکت رو سخت می‌کرد. در نهایت اونا باید روی یک محصول کار می‌کردند و قاعدتا ایکس دات‌کام به دلیل این که از قدرت عملیاتی و کارایی بیشتری برخوردار بود می‌شد محصول غالب و اصلی.اما پذیرش این ماجرا برای یک گروه از افراد کار سختی بود. این گروه می‌تونن با این مسئله کنار بیان؟ باید ببینیم داستان چطور پیش میره.در یک خودروی مک‌لارن اف‌وان هستیم که دو سرنشین داره. ایلان که راننده‌ست و پیتر. هر دو لباس رسمی پوشیدن و اینطور که مشخصه مقصدشون جای مهمیه. ایلان به جاده‌ی روبه‌رو خیره شده و از شتاب و سرعت مک لارن حسابی لذت می‌بره.پیتر در حالی که منظره‌ی اطراف رو نگاه می‌کنه میگه اگه بتونیم این راند از سرمایه رو دریافت کنیم عالی میشه. خیلی به این پول نیاز داریم.ایلان با حرکت سر حرفش رو تایید می‌کنه. پیتر برمی‌گرده و به داخل ماشین نگاه می‌کنه. این یه ماشین کمیابه و تو دنیا بی‌نظیره. طراحی خاصی داره و قدرت موتورش هم عالیه.پیتر با کنجکاوی رو به ایلان می‌کنه و می‌پرسه این ماشین چه ویژگی خاصی داره؟ یعنی چه کار خاصی می‌تونه انجام بده؟ ایلان چشم از جاده برمیداره به پیتر نگاه می‌کنه.چشماش برق میزنه و با یه لبخند شیطنت‌آمیز میگه الان می‌بینیم که این ماشین چه کاری ازش ساخته‌ست و یه دفعه پاش رو روی پدال گاز فشار میده.سرعت ماشین با یه شتاب ناگهانی زیاد میشه. نفس تو سینه‌ی پیتر حبس شده و با چشم‌هایی که از شدت هیجان و ترس گرد شدن به بیرون نگاه می‌کنه. به قدری سرعت بالا رفته که از منظره.ی اطراف فقط چند تا رنگ مبهم دیده میشه.سرعت و شتاب ناگهانی دوام زیادی نداشت و در همون دقایق اول صدای برخورد اشیای مختلف بدنه ماشین شنیده شد. مک لارن اف وان از جاده خارج شد و بعد از عبور از روی یک تپه خاکی به پرواز در اومد.اتومبیل‌هایی که در حال عبور از جاده بودن تصویری که می‌دیدند رو باور نمی‌کردند. به سرعت دوباره با زمین برخورد کرد. بخش‌های مختلف ماشین از بین رفته بود و در کمال تعجب هر دو سرنشین بدون اینکه آسیب جدی دیده باشن با موهای پریشون و لباس‌های خاکی اتومبیلی که حالا داغون شده بیرون اومدن.ایلان در حالی که لباسش رو مرتب می‌کرد با تعجب گفت می‌دونی پیتر من این چیزا رو زیاد خونده بودم. همین که پولدارا ماشین خفن میخرن و با همون ماشین خفن تصادف می‌کنن و نابود میشن ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم که چنین اتفاقی برای خودم بیفته.لعنتی. به خاطر همین تصوراتم بود که هیچ وقت بیمه‌ش نکردم. پیتر که هنوز توی شوک بود کمی به ایلان نگاه کرد. بعد از چند دقیقه به خودش مسلط شد و سعی کردن مدارک و فایل‌ها رو از ماشین خارج کنن و هرطور که شده خودشون رو به جلسه‌ای که با سرمایه‌گذار داشتن برسونن.در هر حال هیچی مهم‌تر از چنین جلسه‌ای نیست حتی اگر چند دقیقه قبلش با مرگ دست و پنجه نرم کرده باشی.‌اون روزا انقدر بازار رقابت گسترده شد که هرسایتی تصمیم می‌گرفت درگاه پرداخت خودش رو ایجاد کنه.شرکت‌هایی مثل یاهو هم دنبال خرید سرویس‌های موفق بودند و تقریبا همون روزا بود که دات بانک توسط یاهو خریداری شد البته که این آخرین تلاش یاهو برای کسب جایگاه در بازار مزایده و فروش اینترنتی نبود.یاهو در اون سال‌ها هر سرویس موفقی رو که شناسایی می‌کرد بلافاصله می‌خرید یا نمونه‌ش رو می‌ساخت. اگه اپیزود هفتم رو شنیده باشید می‌دونید دارم از چی صحبت می‌کنم.قدم بعدی یاهو این بود که یک سرویس مزایده دقیقا مشابه ای‌بی راه‌اندازی کنه و این کار رو هم کرد. سرویس مزایده یا حراجی یاهو یک ویژگی خاص هم داشت. اونا به کاربران اجازه می‌دادند که اعتبار ای‌بی خودشون رو به یاهو منتقل کنن.اما روند کار به چه شکل بود؟ در ای بی هرکاربر فروشنده یک پروفایل تخصصی داشت که در اون پروفایل اطلاعات دقیقی از سابقه‌ش نمایش داده می‌شد مثلا نوشته بود که چند تا فروش موفق داشته و چقدر از مشتریاش راضی هستن.یاهو این امکان رو فراهم کرد که فروشنده‌ها این آمار و ارقام رو به صورت اتوماتیک به پروفایل خودشون در سرویس حراج یاهو منتقل کنن و اتفاقا این ایده خیلی جواب داد.یه بخشی از کاربران در حال مهاجرت به یاهو بودن و ای بی این مسئله رو فهمید و بلافاصله دست به کار شد. دیگه اجازه نداد یاهو اطلاعات پروفایل ای‌بی رو به سایت خودش منتقل کنه اما خب یاهو به طور کل از این بازار دست نکشید و همچنان تلاش می‌کرد تا سهمی به دست بیاره.در هر حال ای‌بی زیاد تحت تاثیر رقیب جدیدش یعنی یاهو نبود و سرگرم یه مسئله‌ی جدیدتر شد یعنی پی‌پل. ای‌بی می‌دونست که این قبیل سرویس‌ها در بستر اون دارن رشد می‌کنن و بدون این که سودی از این مسئله ببره داره عامل رشد بقیه میشه.بدون این که با اون‌ها مذاکره کنه تصمیم گرفت سراغ یک استارت آپ نوپا اما مشابه بره و اون رو برای خودش خریداری کنه. بیل پوین همون استارت آپ نوپا بود که توسط ای بی خریداری شد و بنا شد مدتی بعد از خریداری به عنوان درگاه اصلی و رسمی ای بی ازش استفاده بشه.احتمالا می‌دونید که چه فاجعه‌ای داره رخ میده دیگه؟ درسته؟ اگه ای‌بی درگاه پرداخت خودشو معرفی کنه احتمالا سرویس‌های ثالث مثل پی‌پل در اون جایگاهی نخواهند داشت.اما اینجا هنوز یه نقطه‌ی امید وجود داشت. شرکت بیل پوین به شدت نوپا و تازه کار بود و تجربه‌ی آنچنانی نداشت و از طرفی محصولش به بلوغ کافی نرسیده‌ بود.نمی‌دونیم چرا ای‌بی سراغ اون شرکت نوپا رفت. شاید می‌خواست پول کمتری خرج کنه. در هر حال هر دلیلی که داشت یک خطر بزرگ برای پی‌پل به حساب میومد و البته که پی‌پل هم دست خالی نبود.یه محصول قوی به همراه گروهی از نخبه‌های دنیای فناوری مثل ایلان ماسک، مکس لوچین، پیتر تیل و خیلیای دیگه که هر کدوم در همون زمان و حتی امروز به عنوان یک مهره کلیدی در دنیای فناوری شناخته میشن. حالا باید ببینیم داستان رقابت پی‌پل با ای‌بی چطور پیش میره و در آخر کی پیروز این رقابت سخت و نابرابر میشه.اینجا یه اتاق کوچک و شلوغه که در اون چند میز به زور کنار هم قرار گرفتن. روی هر میز تعداد زیادی لوازم و کاغذ یادداشت و استیکرهای رنگی دیده میشه که به شکل نامرتب روی هم قرار گرفتن.یکی از پنجره‌های اتاق بازه و صدای رفت و آمد ماشینای تو خیابون روبرو به گوش میرسه. یه وایت‌برد گوشه‌ای از اتاق قرار داره و روش جملات کوتاه و بلند و درهم زیادی نوشته شده.پشت یکی از میزا اریک جکسون رو می‌بینیم. همون کارمند مرتبی که از کارش در یک شرکت بزرگ گذشت تا وارد یک استارت آپ نوپا بشه و یه کار پرهیجان‌ رو تجربه کنه.اریک پشت میزش نشسته و در حالی که دستی به موهای پریشونش می‌کشه صفحه‌های سایت ای بی رو مرور می‌کنه. در همین حال تلفنش زنگ می‌خوره و بلافاصله جواب میده.اریک زود بیا پیش من حتی یه ثانیه هم معطل نکن و تلفن قطع میشه. رید هافمن پشت خط بود و از صدا و لحنش مشخص بود که اتفاق بدی افتاده. اریک بلافاصله کتش رو می‌پوشه و از اتاق اون ساختمون خارج میشه.بعد از طی کردن یه فاصله‌ی کوتاه به ساختمان شماره‌ی صد و شصت و پنج میرسه و از پله‌های باریک بالا میره. وارد اتاق رید میشه و با نگرانی می‌پرسه چیشده؟رید، همون مرد بزرگ قامت که در اوایل شروع پی‌پل وارد پروژه شد حالا با چهره‌ی نگران و ناراحت پشت میزش نشسته و به صفحه‌ی مانیتور خیره شده.چشم از مانیتور برمی‌داره و به اریک نگاه می‌کنه. میگه ای بی داره قوانینش رو تغییر میده و چیزای جدیدی بهش اضافه کرده که صد در صد به ضرر ماست.اریک به رید نگاه کرد و با دقت حرفاش رو دنبال کرد. ادامه داد بنرها، اونا دارن بنرها رو قانونمند می‌کنند و گفتن ابعاد بنرها باید خیلی کوچیک بشه. ای‌بی دست رو حساس‌ترین نقطه کسب و کار پی‌پل گذاشت.حتما داستان بنرهای تبلیغاتی رو یادتونه. یکی از مهمترین مهره‌های رشد پی‌پل در ای‌بی همون بنرها بودن. فروشنده‌های ای‌بی تو صفحه‌ی توضیحات مزایده‌شون یک بنر از پی‌پل قرار میدادن و به بقیه کاربران اطلاع می‌دادند که برای خرید محصول باید از این سرویس مالی استفاده کنن.اگه قرار باشه این بنرها کوچیک بشن یا از بین ببرن، ضربه‌ی شدیدی به پی‌پل وارد میشه و احتمالا سرعت رشد اونا به شدت کم میشه.اریک با صدای آهسته پرسید اونایی که الان بنر رو دارن چی میشه. رید در حالی که بی‌هدف به اطراف نگاه می‌کرد سری تکون داد و گفت نمیدونم احتمالا همه‌شون رو حذف می‌کنه یا مجبورش می‌کنه بنرها رو تغییر بدن. این فاجعه‌ست.رید حق داشت. این فاجعه است و البته یه نشونه هم هست. ناقوس جنگ به صدا دراومده و ای بی که تا دیروز بستر رشد پی‌پل رو فراهم کرده بود امروز تبدیل به بزرگترین دشمن و رقیب اونا شده.این اولین و موثرترین قدم ای‌بی برای حذف رد پای پی‌پل از صفحه‌ی مزایده‌هاست و البته که آخرین قدم هم نیست. یه راه طولانی شروع شده و معلوم نیست که چطور قراره پیش بره.پی‌پل هنوز به درآمد آنچنانی نرسیده و تا امروز هزینه‌های زیادی داشته. از طرفی پروژه‌ی ادغام اونا با ایکس دات کام هم با موفقیت پیش نرفته. از نظر زیرساخت نرم‌افزاری این دوتا پلتفرم با هم کاملا متفاوت بودن.پی‌پل رو بستر یونیکس اجرا می‌شد و ایکس دات کام روی ماکروسافت ویندوز. ایلان هم اصرار داشت که زیرساخت هر دو پلتفرم باید ویندوز باشه و اینطوری بهتر کار پیش میره.از طرفی تیم‌های توسعه دهنده هم با هم ارتباط کاملی برقرار نکردن و یک شکاف فرهنگی شدید بین این دو مجموعه دیده میشد.این ادغام قرار بود به اونا کمک کنه تا با شتاب و قدرت بیشتری مقابل رقبا حاضر بشن اما تا اینجای داستان عوارضش در کنار مزایاش مشهود و قابل لمس بود‌. حالا اونا همزمان باید چالش‌های درونی و بیرونی رو حل و مدیریت کنند و البته که کار سختیه.داستان ای‌بی تازه شروع شده و از این به بعد احتمالا باهاش چالش‌های زیادی خواهند داشت. از اون روز به بعد رسانه‌ها هم هیزم به آتش این درگیری می‌ریختند و با انتشار گزارش‌ها و تحلیل‌های ضد و نقیض فضا رو برای پی‌پل سخت‌تر می‌کردن.اونا خیلی راحت پیش‌بینی می‌کردند که این شرکت احتمالا از بین بره و ای بی با سرویس بیل پوینت قهرمان این رقابت باشه. این فشارهای رسانه‌ای کار رو بدتر می‌کرد اما رشد پی‌پل رو متوقف نمی‌کرد.سرویس اونا از محبوبیت خوبی برخوردار بود و همچنان کاربران ازش استقبال می‌کردن. همون روزا بود که کم‌کم نشونه‌های بحران در بورس دیده شد و حباب دات‌کام هر روز به ترکیدن خودش نزدیک‌تر می‌شد.از زمانی که اینترنت به شکل عمومی عرضه شد تا سال 2000 به مرور پول زیادی وارد استارتاپ‌ها و شرکت‌های آنلاین شد. از سرمایه‌گذارهای بزرگ گرفته تا مردم عادی و شرکت‌های متنوع.همه حریصانه روی شرکت‌های فناوری سرمایه‌گذاری می‌کردند به این امید که پولشون در مدت زمان کوتاهی چند برابر بشه و سودهای کلان دریافت کنن. در همون سال 2000 چند اتفاق مهم افتاد که همگی باعث شدن شرکت‌های اینترنتی به رکود سنگین و عمیقی فرو برن.اول اینکه در سال 1999 یه شایعه بین مردم پیچیده بود که می‌گفت احتمالا زمانی که وارد سال جدید بشن یعنی 1999 بشه 2000 سیستم‌های کامپیوتری از کار میفتن و حتی ممکنه برق کل دنیا قطع بشه.دلیلشم این بود که تصور می‌کردن اون نود و نه تبدیل به دو صفر میشه و احتمالا نرم‌افزارها هنگ می‌کنن. یه عده از مردم به این دلیل و قبل از ورود به سال جدید سرمایه‌شون رو از شرکت‌های فناوری بیرون کشیدن.دلیل بعدی این بود که فدرال رزرو آمریکا نرخ بهره رو افزایش داد و به این ترتیب جریان نقدینگی رو به کاهش بود که این مسئله برای بازارهای مالی اتفاق بدی به حساب میاد.از طرف دیگه ناکارآمدی بعضی از استارتاپ‌های پر سر و صدا هم مشهود شده بود و همه‌ی این مسائل دست به دست هم داد تا در سال 2000 بازار سرمایه فناوری وارد یک رکود سخت و سنگین بشه.این مسئله چه آسیب‌هایی داشت؟ مثلا برای شرکتی مثل ایکس دات‌کام که به طور کلی درآمد آنچنانی‌ای نداشت و فقط با سرمایه‌ای که از دیگران دریافت می‌کرد می‌چرخید یه ریسک بزرگ به حساب میومد.چون سرمایه‌گذار جدید وارد اون پروژه نمیشه. این مسئله می‌تونه چنین شرکت‌هایی رو تا مرز نابودی ببره. حالا برمی‌گردیم به داستان. جایی که نشانه‌هایی از نزولی شدن بازارهای مالی حوزه‌ی فناوری داره پیدا میشه.پیتر از این مسئله خبردار شده و می‌دونه که به زودی سرمایه‌گذاران این بازار رو ترک می‌کنن. به همین دلیل سعی می‌کنه در کوتاه‌ترین زمان ممکن سرمایه‌ی مورد نیاز شرکت رو جذب کنه و موفق هم میشه.این هوش و ذکاوت و شناخت رفتار بازارهای مالی ناجی اونا شد و بهشون کمک کرد تا از بحران حباب دات‌کام جون سالم به در ببرند اما متاسفانه مشکلات پی‌پل به همین‌جا ختم نمی‌شد و به همین سادگی هم حل نمیشد.ای بی همچنان بیل پوینت رو تشویق می‌کرد تا بیشتر رشد کنه و جایگاه پی‌پل رو تصاحب کنه. این رقابت نفس‌گیر برای پی‌پل سخت و جانکاه بود.از طرف دیگه همزمان تلاش می‌کردند تا سهم خودشون رو در ای بی حفظ کنن. تا اینجای داستان چیزی حدود بیست تا سی درصد از کل مزایده‌های ای‌بی با پی‌پل پرداخت می‌شد و این رقم قابل توجهی بود.هیاهوی رسانه‌ای‌ بیل پوینت در رشدش تاثیر زیادی نداشت و همه هم این رو فهمیدن. ای بی سعی می‌کرد از روش‌های متفاوتی رشد پی‌پل که حالا با نام ایکس دات‌کام شناخته می‌شد رو متوقف کنه.همون طور که دیدیم تغییر ابعاد بنرها اولین قدم بود. بعد از بنرها نوبت به ایجاد یک جایگاه ویژه برای لینک و بنر سرویس بیل پوینت در تمام صفحات ای بی رسید.اینطوری لینک این سرویس اختصاصی در تمام صفحات این سایت قرار می‌گرفت و این یک موقعیت استثنایی برای اون سرویس نوپا به وجود می‌آورد.بعد از این کار هم نوبت به ارائه تخفیف ویژه به فروشنده‌هایی رسید که از سرویس بیل پوینت استفاده می‌کردن‌ این تخفیف‌ها مربوط به لیست ویژه‌ی مزایده‌ها بود که در سایت ای‌بی قرار داشت.این لیست یه جایگاه ویژه به حساب میومد و حضور در اون به فروش محصول کمک چشمگیری می‌کرد و البته که حضور در اون لیست مستلزم پرداخت پول در ازای هرروز بود.تقریبا اگه بخوام یه مثال ایرانی براتون بگم می‌شه اپلیکیشن دیوار که شما میتونید در اون آگهی ثبت کنید. اگه تصمیم داشته باشید که محصولتون بیشتر دیده بشه و زودتر فروخته بشه از سرویس نردبون دیوار استفاده می‌کنید که آگهی شما رو به صدر لیست آگهی‌ها می‌بره.اون فهرست ویژه‌ی ای بی هم همین شکلی بود و همین مسئله برای فروشنده‌ها خیلی جذاب و خواستنی بود. ای بی به فروشنده‌هایی که از بیل پوینت استفاده می‌کردند این امکان رو می‌داد که یک روز به صورت رایگان در این لیست‌ها قرار بگیرن و احتمالا می‌تونیم حدس بزنیم که بعدش چه اتفاقی افتاد.این تصمیم به شدت موثر بود و در عرض یک مدت کوتاه باعث شد تا تعداد فروشنده‌هایی که از بیل پوینت استفاده می‌کنن به شکل برق‌آسا افزایش پیدا کنه. به طوری که بلافاصله بعد از اون حدود ده درصد از کل مزایده‌ها در اختیار بیل پوینت قرار گرفت.این ضربه‌ یه شوک اساسی به تیم پی‌پل وارد کرد و اونا کاملا تحت تاثیر قرار گرفتن. در پاسخ به این حرکت چه کاری باید انجام می‌دادن؟اونا در حال حاضر هم از نظر درآمدی به شدت زیر فشار بودن و بودجه‌ی آنچنانی برای انجام کمپین‌های سنگین تبلیغاتی نداشتن. تنها کاری که تونستن انجام بدن این بود که با مشتری‌های فعلی خودشون از طریق ایمیل تماس بگیرن و خدمات سرویساشون رو مجددا یادآوری کنند و جایگاه فکریشون حفظ بشه.چند روز که از آفر سنگین ای بی گذشت اتفاق عجیبی افتاد. همون کاربرهایی که برای مزایده از سرویس بیل پوینت استفاده کردن دوباره به سمت پی‌پل برگشتن و سهم بیل پوینت از کل مزایده‌ها از ده درصد به شیش درصد رسید.ظاهرا خیلی از کاربران فقط تصمیم داشتند از اون آفر استفاده کنن و تمایلی به استفاده طولانی مدت از این سرویس جدید و نو پا نداشتن.در هر حال پی‌پل الان یک سرویس بالغ و کاربردی بود که خدماتش رو با بانک اینترنتی ایکس دات کام تا حدی تلفیق کرده و کاربردهای زیادی داره و البته که مشکلات داخلیشم کم نیستن.اگه یادتون باشه تا اینجای داستان چندین بار به این مسئله اشاره کردم که شرکت‌ها هنوز به طور کامل با هم ادغام نشدن، نه از نظر فنی و نه از نظر فرهنگی.بیل هریس مردی که بلافاصله بعد از ادغام دو شرکت به عنوان مدیر عامل انتخاب شد، عملکرد خوبی نداشت و نتونست جریان داخلی شرکت‌ها رو به خوبی پیش ببره و این مسئله هر روز اونا رو بیشتر از قبل زیر فشار قرار میداد.برای همین یه جلسه‌ی هیئت مدیره تشکیل شد و ایلان خیلی قاطعانه بیل رو برکنار کرد. در اون جلسه زمانی که بیل هریس اصرار می‌کرد جایگاهش رو با استدلال‌های مختلف حفظ کنه، ایلان خیلی محکم بهش گفت بیل تموم‌ شد و در همون جلسه ایلان اعلام کرد که از این به بعد خودش سکان مدیریت شرکت رو به عهده می‌گیره.از اون روز به بعد بعضی از فرایندها در تیم‌ها اصلاح شد. اولین تغییر اصلاح معماری هردو شرکت بود. اونا تصمیم داشتند از شیوه‌های مدرن مدیریت محصول استفاده کنن و روش‌های سنتی توسعه رو کنار بذارن.پس اونا یک تیم مدیریت محصول تشکیل دادند که وظایف گسترده و کاربردی‌ای داشت. از جمله این که اونا با دریافت بازخورد از کاربران و شناخت دقیق نیازها، سعی می‌کردن قابلیت‌های جدید که میشه به محصولشون اضافه کرد رو طراحی کنند و در اختیار تیم توسعه قرار بدن تا پیاده‌سازی بشه.اینجا منظور از محصول همون وب سایت خدمات مالی اوناست که شامل پی‌پل و ایکس دات کام میشه. وجود چنین نقشی در کسب و کار باعث میشه خدمات کاربردی‌تر و بهتری به محصول یا محصولات نهایی اضافه بشه.چون عوامل زیادی در شناخت اون محصولات دخیله از جمله نیاز بازار و نیاز کاربران. علاوه بر این ها باعث میشه فرایند توسعه محصول قانونمند و مشخص باشه به نحوی که مسیر رشد و توسعه‌ی اون برای همه شفاف بشه.امروزم نقش‌های مشابهی در تیم‌های توسعه نرم‌افزار وجود دارن از جمله مدیر محصول که تقریبا چنین کاری داره انجام میده. با تشکیل تیم مدیریت محصول تیم بازاریابی خیلی کوچیک شد و تنها یک عضو داشت که اونم اریک بود.حالا از این به بعد اریک باید تنهایی برنامه‌های بازاریابی رو پیش می‌برد و کل کار به عهده‌ی خوش بود. در همون اوایل تشکیل تیم مدیریت محصول یک وظیفه‌ی کلی به اونا سپرده‌ شد و اونم توسعه‌ی پی‌پل، ورژن دو بود.بزرگترین مشکل در اون دوره این بود که ایکس دات‌کام و پی‌پل با هم به طور کامل ادغام نشده‌ بودن و همچنان پایگاه داده‌ی متفاوتی داشتند و همچنین زیرساخت‌های نرم‌افزاری کاملا متفاوت بود‌.اگه یادتون باشه پی‌پل از یونیکس استفاده می‌کرد و ایکس دات‌کام روی بستر ویندوز طراحی شده بود. ورژن دوم پی‌پل چیزی بود که روی ویندوز اجرا می‌شد و به طور کامل در دل ایکس دات‌کام قرار می‌گرفت و تبدیل به بخشی از خدمات ایکس فایننس می‌شد.ایلان روی اجرای این پروژه تاکید زیادی داشت و دقیقا همین جا بود که بحث و جدال بین دو تیم توسعه بالا گرفت. بحث‌ها انقدر شدید شد که مکس تهدید کرد که پی‌پل رو برای همیشه ترک می‌کنه.در هر حال مکث اعتقاد داشت که سیستم عامل‌های یونیکس از جمله لینوکس انعطاف‌پذیری و قدرت بالایی دارن و زیر ساخت مایکروسافت کارایی لازم برای پروژه اونا نداره و این دقیقا بر خلاف نظر ایلان بود.علاوه بر تلفیق زیرساخت‌های نرم‌افزاری ایلان تصمیم داشت تا هویت پی‌پل رو هم در دل ایکس دات کام حل کنه به طوری که همه‌ی کاربرها از اون به بعد فقط ایکس دات‌کام رو بشناسن.خب همونطور که میدونید تیم پی‌پل با این مسئله به طور کامل مخالف بودن. اونا سعی کردند با طراحی پرسشنامه نظر کاربرا رو در رابطه با هر دو برند بدونن و نتایج اون پروژه نشون داد که کاربران با اسم پی‌پل ارتباط بیشتری برقرار می‌کنن‌در حقیقت ایکس دات‌کام برای خیلیا مفهوم روشن و مشخصی نداشت اما ایلان تاکید می‌کرد که تمام خدمات و حتی پی‌پل به طور کامل از این به بعد با این نام و این برند معرفی بشن یعنی ایکس دات کام.حجم نارضایتی‌ها بالا گرفت و از طرفی شرکت به طور کامل زیر فشار بود. نفوذ کلاهبردارها به شبکه‌ی مالی اونا باعث می‌شد هر ماه مبالغ بالایی رو از دست بدن و البته شناخت اون کلاهبردارها خیلی کار سختی بود، بعضی وقتا هم غیرممکن بود.توسعه‌ی ورژن دوم پی‌پل تبدیل به یک پروژه‌ی فرسایشی شد اما با شدت پیگیری می‌شد تا به نتیجه برسه. در نهایت و در یک روز خاص ایلان دستور حذف پی‌پل و ری‌دایرکت اون روی ایکس دات کام رو صادر کرد و همه‌ی تیم‌ها موظف شدند تا این ماموریت رو انجام بدن.ایلان پس از اینکه این ماموریت رو برای شرکت تعریف کرد تصمیم گرفت برای یک استراحت کوتاه به سیدنی استرالیا سفر کنه که در اون زمان میزبان بازی‌های المپیک بود.ایلان نمی‌دونست اجرای این تصمیم فضای شرکت رو به شدت ملتهب و دوگانه می‌کنه و احتمالا چه عوارض سختی به همراه داره. در نهایت به سفر رفت و فضای شرکت ملتهب شد.اعضای قدیمی پی‌پل که به شدت با این تصمیم مخالف بودن دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند که هر طور شده نه تنها این تصمیم رو متوقف کنند بلکه ایلان رو از سمت مدیرعاملی برکنار کنن.استدلال اونا این بود که حذف برند پی‌پل هزینه‌ی بالایی به شرکت تحمیل می‌کنه و از طرف دیگه اصرار ایلان به ادغام هر دو محصول در یک بستر نرم‌افزاری، اونم از جنس مایکروسافت هزینه‌ی زیادی بهشون تحمیل می‌کنه.این گروه ناراضی که مکس و اریک هم شاملش بودن یک نامه‌ی اعتراضی نوشتن و تهدید کردند که اگر ایلان برکنار نشه اونا شرکت رو ترک می‌کنن و نامه رو به هیئت مدیره شرکت دادن.از جایی که هیئت مدیره هم عموما از اعضای قدیمی پی‌پل بودن روی درخواست مقاومتی نکردند و در عرض یک روز ایلان از مدیریت برکنار شد. بلافاصله پیتر دوباره سکان مدیریت رو به دست گرفت و سعی کرد مسیر متفاوتی رو در پیش بگیره.در اولین قدم پروژه‌ی پی‌پل ورژن دو متوقف شد و قرار بر این شد که از این به بعد پی‌پل برای همیشه پی‌پل باقی بمونه و هیچ وقت استقلالش رو از دست نده.چالش‌های‌ بین دو تیم کمتر شد و اعضای شاکی پی‌پل هم دست از اعتراض برداشتن و به کارشون برگشتن. از جمله مکس که حالا یک ماموریت خیلی مهم برای خودش تعریف کرده. اونم اینه که با کلاهبردارها و دزدها در سیستم مالی خودشون مقابله کنه.در نیمه‌های شب هستیم و اینجا یک اتاق اداری عجیب و خاصه. یک میز کامپیوتر در سمتی از اتاق قرار گرفته و تمام دیوارا پر شده از کاغذهای دست‌نویس و نقشه‌های عجیب و غریب با خطوط نامرتب که در نگاه اول هیچ معنایی ندارن.روی وایت برد گوشه‌ی اتاق پر شده از نوشته‌های ریز و درهم و استیکرهای رنگی در هم تنیده. اتاق تاریک به کمک نور یک مانیتور کمی روشن شده.پایین مانیتور یک تصویر قدیمی خانوادگی کوچیک قرار داره که در اون یک زن و مرد در حالی که به پهنای صورت می‌خندن در یک پیاده‌روی پر از برف ایستادن و یک پسر بچه‌ی کوچیک با یک کلاه قرمز رنگ منگوله‌ای دست هر دوی اون‌ها رو گرفته.در اتاق باز میشه و مکس درحالی که یه ماگ بزرگ تو دستش گرفته قدم به داخل اتاق میذاره. مکس رو که یادتون نرفته؟ همون پسر بچه‌ی اکراینی.چراغ رو روشن می‌کنه و حالا شلوغی و نقشه‌های مبهم روی دیوار با وضوح بیشتری دیده میشن. به آرومی پشت کامپیوتر می‌شینه و وارد این‌باکس ایمیلش میشه.از بین انبوه ایمیل‌های جدید یکی توجهش رو به خودش جلب می‌کنه. در عنوان ایمیل نوشته شده بازی هنوز تموم نشده و از طرف شخصی به اسم ایگور ارسال شده. هیچ مشخصات دیگه‌ای نیست.ایمیل رو باز می‌کنه و متنش رو می‌خونه. خیلی کوتاه و خلاصه‌ست. نوشته تو نمی‌تونی دسترسی من از پی‌پل رو قطع کنی و حالا تو سیستم مالی شما هستم. فهمیدم که داری بعضی از دسترسی‌های من رو می‌گیری اما مطمئن باش کارایی که انجام می‌دی هیچ کدوم موثر نیست و بخشی از پول پی‌پل مال منه.چه لحن عجیبی! مکش ایمیل رو پاک می‌کنه و از پشت کامپیوتر بلند میشه. در سرتاسر اتاق قدم می‌زنه و نقشه‌های دیوار رو با دقت مرور می‌کنه. به تخته وایت‌بورد می‌رسه و کمی نوشته‌ها رو اصلاح می‌کنه. حالا بخشی از متن‌ها رو میشه خوند.در گوشه‌ای از تخته اسم ایگور درشت و پررنگ نوشته شده و زیرش فهرستی از تسک‌ها قرار گرفته. کنار هر تسک یه تیک درج شده که احتمالا نشون میده اون تسک که تموم شده به جز آخرین تسک که نوشته اجرای ایگور. مکس ماژیک رو برمی‌داره و یه تیکه کوچولو کنار اون تسک می‌ذاره.دوباره میره سراغ کامپیوترش. یه صفحه‌ی ادیتور برنامه‌نویسی رو باز می‌کنه و مشغول نوشتن میشه. به اسم ایگور که روی تخته نوشته شده نگاه می‌کنه و آروم با خودش زمزمه می‌کنه بازی برای من تموم شده ولی برای تو نه.به نظر میرسه که ایگور نمیدونه با کی درافتاده. احتمالا متوجه داستان شدید. در اون سال‌ها پی‌پل به عنوان یک سرویس مالی به شدت زیر فشار هکرهایی بود که تلاش می‌کردند هرطور شده بخشی از پولی که در اون در گردش هست رو به جیب بزنن.یکی از اون هکرها که ایگور نام داشت مبالغ سنگینی از پی‌پل دزدیده بود و قصد نداشت از این کار دست بکشه. مکس با تمرکز روی فعالیت ایگور و بقیه هکرهای خرابکار سعی کرد رفتار اونا رو تحلیل کنه و با شناخت الگوی رفتاری اونا، جلوی فعالیتشون رو بگیره.در نهایت یک الگوریتم نوشت و اسمش رو گذاشت ایگور. الگوریتم ایگور با تحلیل رفتارهای مخرب و غیر عادی کاربرا، هکرها و خرابکارها رو شناسایی و مسدود می‌کرد و البته که با ایگور واقعی هم مقابله‌ کرد.بعد از اینکه الگوریتم اجرا شد حجم بالایی از سرقتهای پی‌پل متوقف شد و این یک دستاورد بزرگ به حساب میومد. اینطوری میلیون‌ها دلار پولی که هر ماه از این طریق از دست می‌رفت حفظ میشد.شیوه‌ی عملکرد این الگوریتم به حدی خوب بود که بعدها سازمان‌های امنیتی مثل اف بی آی هم از تیم پی‌پل برای انجام کارهای مشابه دعوت به همکاری کردن. همونطور که می‌دونیم چالش‌های امنیتی فقط یکی از مسائلی بود که پی‌پل باهاش دست و پنجه نرم می‌کرد.مسئله‌ی درآمدزایی و رقبای قدرتمندش از جمله ای‌بی همچنان پابرجا بودن. طبق برنامه‌ریزی قرار بود پی‌پل از طریق پول راکد کاربرا که در حسابشون نگهداری می‌شد سود به دست بیاره.مدل درآمدی این بود اما هیچوقت محقق نشد چون کاربرا بلافاصله پولشون رو از حساب پی‌پل خارج می‌کردن‌. حالا که شرکت به خاطر مسائل درآمدی زیر فشار بود مجبور شدن روی بعضی از تراکنش‌ها درصدی رو اضافه کنند و این مسئله هم جنجال زیادی به همراه داشت.صدای اعتراض کاربرا بلند شد و بعضی از اونا می‌گفتن پی‌پل یه کلاهبرداره. اونا می‌گفتن اول با وعده‌ی اینکه تراکنشاشون هیچ کارمزدی نداره ما رو ترغیب کردن که از سرویسشون استفاده کنیم و حالا که خرشون از پل گذشته میگن از تراکنش‌های ما کارمزد می‌گیرن.این رفتارهای هیجانی نشون میده وعده‌هایی که هر سرویس یا پلتفرم به کاربرانش می‌ده اگه حساب شده نباشه تا چه حد جدی گرفته میشه و بعدها چقدر میتونه به ضررش تمام بشه.در هر حال پی‌پل اون سال‌ها چاره‌ی دیگه‌ای نداشت. اغراق نیست اگه بگیم که در اون روزها پی‌پل مجال نفس کشیدن هم نداشت. ای بی هم هر روز با یک ترفند جدید اونا رو زیر فشار می‌ذاشت و این چیز تازه‌ای نبود.یکی از اقدامات جنجالی ای‌بی در اون روزا این بود که اسم سرویس بیل پوینت رو به ای بی پیمنت تغییر دادن. چه ضربه‌ی محکمی. احتمالا می‌دونید که این نام‌گذاری یک تاثیر ناخودآگاه روی کاربرها داره.مطمئنا هر کی قراره از سایت ای‌بی خرید کنه به سرویس ای‌بی‌ پیمنت بیشتر اعتماد داره تا یک سرویس واسطه‌‌ای مثل پی‌پل که هیچ ارتباطی با ای بی نداره.از طرفی ای‌بی‌ پیمنت تخفیف سنگینی روی کارمزد تراکنش‌ها ارائه میداد که این ویژگی هم به شدت رقابتی بود. هنوز پی‌پل با این مسئله کنار نیومده بود که ای بی یک برگ برنده‌ی دیگه رو کرد.یک ویژگی قاتل که می‌تونست پی‌پل رو تا پای نابودی پیش ببره. یک روز صبح زمانی که اریک مثل همیشه وارد ای بی شد یک ویژگی جدید رو دید.دکمه‌ای در سایت قرار گرفته بود با عنوان buy it noe که معنای لفظیش میشه همین الان بخر و مخففش میشه بین یا BIN. این ویژگی به کاربرها کمک می‌کرد برای بعضی از محصولاتشون یه قیمت ثابت در نظر بگیرند و فرایند فروش هم مزایده‌ای نباشه.هرکس می‌تونست برای اجناس خودش یه قیمت ثابت در نظر بگیره و کاربران با همون قیمت خریداری کنن. این ویژگی کلیدی خیلی مهم و کاربردی بود و شیوه‌ی فعالیت ای بی رو متحول می‌کرد و احتمالا هم مورد استقبال کاربران بود.تا اینجا که همه چیز عالیه و صدمه‌ای به پی‌پل نمی‌زنه. در هر حال یک فیچر یا ویژگیه که در راستای توسعه فعالیت ای‌بی طراحی شده. اما نکته اینجا بود، زمانی که کاربران یک محصول رو در این قالب می‌فروختن فقط می‌تونستن از درگاه خدمات مالی بیل پوینت یا همون ای بی پیمنت استفاده کنن.به این ترتیب پی‌پل دیگه هیچ سهمی در فروش سیستم بین یا همین الان بخر ای‌بی نداشت. اگه روند به همین شکل ادامه پیدا می‌کرد و ای بی با معرفی فیچرهای جدید می‌تونست پی‌پل رو محدود کنه احتمالا به مرور اون‌ها از تمام خدمات اصلی و فرعی حذف و نابود می‌شدن.حالا دوباره وقتش رسیده که رید با پیگیری حقوقی اونا رو از این تصمیم منحرف کنه و این کارم کرد. در نهایت بعد از کلی کش و قوس تونستن ای‌بی رو مجاب کنن که این فرایند بر خلاف قوانین رقابته و مسئله حل و فصل شد.اما این تمام ماجرا نبود. درسته که پی‌پل زیر فشار سنگین هجمه‌های رقبا بود و بخش قابل توجهی از نیرو و انرژیش صرف اونا می‌شد اما توسعه‌ش متوقف نشد.در همون روزا پی‌پل با معرفی یک ویژگی مهم به کلیدی‌ترین هدف خودش کمی نزدیک‌تر شد. اونا فعالیتشون رو بین‌المللی کردن و خدمات پی‌پل در دسترس سی کشور دیگر قرار گرفت.این یک اتفاق مهم بود و تاثیر قابل توجهی در رشد شرکت داشت. دقیقا روزهایی که شرکت‌های آی تی آمریکایی زیر فشار ترکیدن حباب دات‌کام دونه دونه در حال فروپاشی بودند، شرکت‌های نوآور و خلاق مثل پی‌پل نه تنها رقبا رو کنار می‌زدند بلکه رشد هم میکردن.جنگنده‌های قدرتمندی که در این شرکت‌های پیشرو حضور داشتند، از جمله پیتر، رید و ایلان نمی‌ذاشتن به این سادگی شکست بخورن. ای‌بی تمام تلاشش رو کرد تا رد پای پی‌پل و از پلتفرم خودش پاک کنه اما دیگه نمیشد پی‌پل رو نادیده گرفت.اونا پنج میلیون کاربر داشتند و در سرویسشون در طول روز حدودا شش میلیون دلار پول جابه‌جا می‌شد که این رقم قابل‌توجهیه. از طرفی پنجاه درصد از کل معامله‌هایی که در ای‌بی روزانه انجام می‌شد در بستر پی‌پل بودن.این در حالیه که سهم بیل پوینت از تمام معاملات ای بی فقط بیست درصد بود. با بررسی این اعداد و ارقام می‌بینیم که جنگ پی‌پل و ای‌بی به این سادگی تمام نمیشه.در یازده سپتامبر 2001 هستیم و اینجا یکی از اتاق‌های طبقات مرتفع یک هتل تفریحیه. هنوز اوایل صبحه و یک نسیم ملایم از پنجره‌های باز اتاق به داخل می‌وزه.یک دورنمای زیبا از شهر و ساختمان‌های تجاری مرتفع از پنجره‌ی اتاق دیده میشه. اریک رو که یادتون نرفته. همون مردی که کارمندی رو ترک کرد و به فضای استارتاپی پی‌پل اومد.حالا در طول اتاق قدم می‌زنه و روبروی پنجره می‌ایسته. درسته که به تعطیلات اومده اما ذهنش درگیر مسائل مختلفیه که در پی‌پل با اونا درگیرن. از جمله رقابت سنگین با ای‌بی.این روزا اریک به تنهایی پروژه‌ی بازاریابی شرکت رو پیش می‌بره و فشار زیادی رد تحمل می‌کنه. غرق در افکار و نگرانی‌هاست که صدای یک انفجار مهیب از دور به گوش می‌رسه. به خودش میاد و با دقت به روبرو نگاه می‌کنه.یکی از ساختمان‌های بلند تجاری که در مقابلش قرار داره منفجر شده و زبانه‌های آتش و دود از پنجره‌هاش بیرون میاد. صحنه‌ای که می‌بینه رو نمیتونه باور کنه. با دقت بیشتری نگاه می‌کنه و در همون لحظه ساختمون کناری هم منفجر می‌شه.چطور چنین چیزی ممکنه؟ اصلا چه اتفاقی افتاده؟ اریک مات و مبهوت ایستاده و چند دقیقه فقط به اتفاقی که داره میفته نگاه می‌کنه. هر دو ساختمون غرق در آتش و دود شدن و صدای آژیر ممتد خودروهای آتش‌نشانی پلیس از دوردست به گوش می‌رسد.اونجا بود که برج‌های دوقلو در مرکز تجارت جهانی آمریکا در آتش و دود غرق شدن. اون روز اریک تا عصر تحت تاثیر این فاجعه بود. فردای اون روز که کمی تونست به خودش مسلط بشه، خبرها رو دنبال کرد و خب همه‌ی رسانه‌ها از این اتفاق صحبت می‌کردن.تعداد زیادی کشته شدن و اون برج‌ها به طور کامل از بین رفتن. حضور خانواده‌های قربانی‌ها و صحبت‌ها و گریه‌هاشون به شدت ناراحت کننده بود. اریک پیش خودش فکر می‌کرد که در این اتفاق ناگوار چه نقشی می‌تونم ایفا کنم؟ چطور می‌تونم به بهبود اوضاع بحرانی کمک کنم؟فهمید که بعضی از گروه‌های مردمی دارن کمک‌های مالی برای خانواده‌های بازمانده‌ها جمع‌آوری می‌کنن. این دقیقا کاری بود که پی‌پل می‌تونست به عنوان یک سرویس مالی تسهیل کنه.پس روی این طرح کار کرد و با تیم مدیریتی در میون گذاشت. اونا موافقت کردند و بعد از کسب مجوز و یک توافق مشترک با یک خیریه پی‌پل یک لینک ویژه‌ی کمک‌های مالی ایجاد کرد و برای تمام کاربران خودش اون رک ارسال کرد.استقبال کاربران باورنکردنی بود و بلافاصله مبلغ قابل توجهی در اون لینک واریز شد. ای بی هم که دوست داشت از این قافله عقب نمونه بلافاصله وارد داستان شد و یک طرح جدید حمایتی برای کمک به بازمانده‌های این حادثه معرفی کرد.طرح ای بی این بود که روی مبلغ نهایی بعضی از حراجیا یه درصد مشخصی اضافه میشد و اون درصد اضافه در اختیار خونواده‌ی بازمانده‌های اون حادثه قرار می‌گرفت.طبق معمول حراجی‌هایی که از طریق اون‌ها کمک مالی جمع‌آوری می‌شد فقط از طریق سرویس بیل پوینت طراحی می‌شدن و پی‌پل در این بخش هیچ حضوری نداشت.اینجا بود که صدای کاربران ناراضی بلند شد. اونا ای‌بی رو متهم کردن و معتقد بودن داره از آب گل‌آلود ماهی می‌گیره و می‌خواد به هر ترتیبی که شده بیل پوینت رو به کاربرها غالب کنه.ای بی این طرح رو با سر و صدای زیادی معرفی کرد و وعده داد از این طریق چیزی حدود صد میلیون دلار کمک جمع‌آوری می‌کنه و این در حالی بود که در نهایت فقط مبلغ ده میلیون دلار از این روش جمع‌آوری شد.یعنی فقط ده درصد از اون چیزی که وعده داده بود که این مسئله نشون میده کاربران علی‌رغم اینکه تمایل داشتند از بازمانده‌های حادثه حمایت کنن تن به روش‌های تبلیغاتی ای‌بی نمی‌دادن.فرای این رقابت‌های گاه و بی‌گاه می‌دونیم که پی‌پل از درآمد خیلی کم رنج می‌برد. اونا برای افزایش درآمد، روش‌های متفاوتی رو امتحان کردن و تولید کارت‌های اعتباری پی‌پل یکی از این روش‌ها بود که در همدن روزها اجرا شد.شیوه‌ی دریافت کارت هم به این شکل بود که فروشنده‌ها باید در یک مدت مشخص فقط از خدمات پی‌پل استفاده می‌کردند تا بتونن این کارت رو دریافت کنن و از مزایاص بهره‌مند بشن.از طرف دیگه اون‌ها متوجه شدن که دیر یا زود ممکنه ای‌بی رو برای همیشه از دست بدن. در هر حال مالک اون پلتفرم بارها تلاش کرده بود که اونا رو از صفحات خودش حذف محدود کنه و ادامه‌ی این روند خیلی خطرناک بود.بر همین مبنا تیم پی‌پل تصمیم گرفتند تا با سایر فروشگاه‌های اینترنتی و سایت‌های تجاری دیگه وارد مذاکره بشن و خدمات خودشون رو در سایر سرویس‌ها هم ارائه کنند و این اتفاق هم افتاد.به مرور سهم پی‌پل در سایر سایت‌ها بیشتر و بیشتر شد و روند رو به رشد ادامه پیدا کرد، البته که همچنان عوارض جدی ترکیدن حباب دات‌کام در جریانه و شرکت‌های فناوری به شدت زیر فشارند.سرمایه‌گذاران از این بازار خارج شدن و سهام شرکت‌ها با روند قابل توجهی ریخته و این روند هم همچنان پابرجاست. در همین روزا بود که اعضای پی‌پل تصمیم گرفتن سهامشون رو عمومی کنن و این اتفاق بزرگی بود و البته که ریسک زیادی به همراه داشت.دقیقا در بازه‌ی زمانی بعد از حادثه یازده سپتامبر بود و به طور کلی بازارهای مالی وضعیت خیلی بدی داشتن اما اونا تصمیمشون رو گرفته بودن و می‌خواستن هرطور که شده این کار رو انجام بدن.زمانی که این تصمیم در رسانه‌ها چرخید یه اتفاق عجیب و غیر منتظره افتاد. یک شرکت کوچیک و گمنام به اسم سرتکو یه شکایت علیه پی‌پل تنظیم کرد و مدعی شد که ایده و طرحش توسط پی‌پل بدون مجوز قانونی مورد استفاده قرار گرفته.بلافاصله بعد از طرح این شکایت یه اتفاق خیلی بدتر افتاد. فعالیت پی‌پل در یکی از ایالت‌های آمریکا ممنوع شد و اون ایالت مدعی شد که پی‌پل برای ادامه فعالیت در اون‌جا باید تمام مجوزهای قانونیش رو ارائه بده.حالا پی‌پل زیر سنگین‌ترین فشارهاست. اگه یکی از ایالت‌ها فعالیت اونا رو از نظر قانونی متوقف کنه این احتمال هست که بقیه ایالت‌ها هم ایرادهایی به فعالیتشون وارد کنند و محدودیت‌های قانونی یکی یکی ظاهر بشن ‌.تیم حقوقی پی‌پل با قدرت هرچه تمام‌تر روی این مسئله تمرکز کرد و هسته‌ی اصلی پی‌پل همچنان روی عمومی شدن سهام تمرکز کردن و در نهایت هم این اتفاق افتاد.سهام پی‌پل عمومی شد و با قیمت اولیه‌ی هرسهم سیزده دلار عرضه شد. در همون روزهای اول به بیست دلار هم رسید. تقریبا اینجا بود که ای‌بی به صورت جدی تصمیم گرفت پی‌پل رو بخره.کاری که باید خیلی قبل‌تر انجام میداد اما در نهایت این اتفاق نیفتاد و به توافق نرسیدن. چند وقت بعد ای بی یک نمایشگاه بزرگ تدارک دید به اسم ای بی لایو. در این نمایشگاه فروشنده‌ها و کاربرای ای‌بی می‌تونستن به صورت مستقیم با مدیران و مهندسای ای بی ارتباط بگیرن و غرفه‌هایی رو اجاره کنن.با توجه به تعداد بالای کاربرای ای بی، پیش‌بینی می‌شد که از این نمایشگاه استقبال خوبی صورت بگیره. با توجه به اینکه شرکت‌های دیگه هم می‌تونستن در این نمایشگاه غرفه تهیه کنند و حضور داشته باشن، شرکت پی‌پل هم یک غرفه گرفت و یک تیم تبلیغاتی در اون غرفه حاضر شدن.از اونجایی که تیم پی‌پل پیش‌بینی می‌کردند در این نمایشگاه هم احتمالا از سمت ای بی ضربه‌های مهلکی دریافت می‌کنند دست به یک اقدام غافلگیر کننده زدن.اونا تعداد قابل توجهی تیشرت با لوگوی پی‌پل چاپ کردن و روز اول نمایشگاه در اختیار مراجعه کننده‌ها قرار دادن و از اونا خواستند تا در روزهای آینده در حالی که اون تیشرت‌ها رو پوشیدن دوباره به نمایشگاه برگردن تا بهشون خدمات ویژه‌ای با تخفیف قابل توجه ارائه بشه.به این ترتیب از روز دوم به بعد تعداد قابل توجهی از بازدیدکننده‌های نمایشگاه ای بی تیشرت‌های پی‌پل رو به تن داشتن و این اتفاق ای‌بی رو شوکه کرد. لوگوی پی‌پل سرتاسر نمایشگاه دیده می‌شد و از هر چهار نفر حداقل یک نفر این تیشرت رو پوشیده بود.روز بعد ای بی بلافاصله تیشرت‌های مخصوص به خودش رو چاپ کرد و در اختیار بازدیدکننده‌ها قرار داد و گوشه و کنار بعضی از کارمندان از بازدیدکننده‌ها می‌خواستند که تیشرت پی‌پل رو با ای‌بی عوض کنن.اوضاع نمایشگاه پیچیده و سخت شد. در همون روزا یک عکس جنجالی در رسانه‌ها منتشر شد که توش مدیرعامل ای بی برای یکی از بازدیدکننده‌ها چیزی رو امضا می‌کرد و اون بازی کننده تیشرت پی‌پل رو به تن داشت.نه تنها در این نمایشگاه بلکه در کل فضای وب دیگه نمیشد پی‌پل رو نادیده گرفت. این شرکت به حدی قدرت گرفته بود که تبدیل به یک بازیگر کلیدی و مهم در سایت ای‌بی و سایر سایت‌های تجاری شده بود.تمام رقابت‌ها و هجمه‌های رسانه‌ای و عملی هیچکدوم مانع رشد پی‌پل نمی‌شدند و این بزرگترین واقعیتی بود که در اون روزا مدیران ای بی با تمام وجودشون لمس کردن.در یک صبح بهاری هستیم و اریک داره وارد شرکت میشه. بعد از یک جنجال بزرگ در نمایشگاه و پروژه‌ی بازاریابی موفق، دوباره به شرکت برگشته. با خودش فکر می‌کنه که چالش بعدی چی می‌تونه باشه.در تمام این مدت روزها سخت و سخت‌تر شدن. هرچی گذشت مشکلات بیشتری سراغشون اومد و هر روز مجبور بودند بیشتر و فشرده‌تر کار کنند. به محض ورود به اتاق با چهره‌ی متعجب و مبهوت یکی از اعضای شرکت مواجه شد.اریک با تعجب بهش نگاه کرد و اولین جمله‌ای که شنید این بود. اریک ای بی پی‌پل رو خرید. در ازای یک و نیم میلیارد دلار. چیزی که شنید رو باور نمی‌کرد. می‌دونست که ای بی یک بار برای این کار تلاش کرده اما فکرش رو نمی‌کرد که مدیران شرکت این قرارداد رو قبول کنن اما حالا و امروز این اتفاق افتاده.بالاخره این بازی سخت تموم شد و حالا ای بی مجبور شده تن به این معامله بده و در ازای یک مبلغ نجومی یعنی یک و نیم میلیارد دلار پی‌پل رو بخره. در همون روز پیتر به شرکت اومد و برای رفع نگرانی اعضای شرکت به صورت خیلی کوتاه صحبت کرد که حالا حرفاش رو می‌شنویم.همونطور که همه‌ی شما می‌دونید امروز بعد از مدت‌ها این اتفاق افتاد و حالا ما بخشی از ای بی هستیم و جنگی که مدت‌ها درگیرش بودیم امروز تموم شد. از طرفی سرویس بیل پوینت هم برای همیشه خاموش شد.وقتی این جمله رو گفت صدای خنده‌هایی از اطراف به گوش رسید. منم مثل شما خوشحالم اما شاید شما کمی نگران باشید بابت اینکه کارتون رو از دست بدید یا مسیر پی‌پل در ادامه‌ی فعالیتش تغییر کنه و اهداف بزرگی که دنبالش بودیم محقق نشه اما اینطور نیست.تمام شما خواهید بود و هیچکس جایی نمی‌ره. شما بودید که پی‌پل رو به این جا رسوندید و بخشی از ارزشی که برای این شرکت در نظر گرفته شده برای سرمایه‌های انسانی اون بوده.از طرف دیگه ما برای جهانی شدن به دو چیز نیاز داریم. یک این که روی هدفمون متمرکز بشیم و رقبای جدی رو کنار بذاریم و دو به جوامع بزرگتری از کاربران دسترسی داشته باشیم. طی یک سال گذشته عمده تلاش ما در جهت خنثی کردن رفتار بزرگترین رقیبمون یعنی ای بی بود که از این به بعد دیگه چنین مشکلی نخواهیم داشت.و دوم ای بی جامعه‌ی بزرگی از کاربران رو در اختیار داره که از این به بعد به طور آزادانه به اون‌ها دسترسی خواهیم‌ داشت، پس نگران نباشید و به کارتون ادامه بدید و مطمئن باشید که همچنان در مسیر رشد موفقیت هستیم.بعد از پیتر، مگ ویتمن مدیر ای‌بی چند دقیقه صحبت کرد و تلاش اعضای پی‌پل رو تحسین کرد و به بیان برخی از اهداف ای بی پرداخت. این سخنرانی به کارمندا دلگرمی داد اما تمام حرف‌ها در اون گفته نشد.شاید به این خاطر که چند نفر از اعضای شرکت ای‌بی هم به همراه پیتر در اون جلسه حاضر شدن و نمی‌شد همه چیز رو خیلی راحت بیان کرد.مگ با انرژی و قوی صحبتش رو شروع کرد و از خدمات و رشد و تلاش بی‌وقفه‌ی اونا در پی پا تعریف و تمجید کرد.بعد در رابطه با بازار گسترده‌ی ای‌بی صحبت کرد و صحبت‌هایی از این دست در ادامه مطرح شد.چند روز بعد دوباره تمام کارمندای پی‌پل در یک سالن دور هم جمع شدند و این یه جلسه‌ی خودمونی بود. ایلان، مکس، اریک و تمام اعضای پی‌پل در سالن نشسته بودن و پیتر برای صحبت بین جمع ایستاد.یه کاغذ تا خورده از جیبش بیرون آورد. یه بخش کوچیکی از یه روزنامه بود که با دقت و تمیز بریده شده بود. سرش رو بالا آورد، به جمعیت نگاه کرد و با یه لبخند کوچیک متن رو خوند.با یک شرکت سه ساله که تا امروز هرگز سود سالیانه نداشته، رقبای جدی داره و در مرز از دست دادن دویست و پنجاه میلیون دلار پوله و از همه مهم‌تر طبق گزارش‌های امنیتی از سرویس و خدماتش احتمالا در راستای پولشویی و کلاهبرداری استفاده میشه، چه کاری انجام خواهیم داد؟دوستان خوب من چیزی که شنیدید تنها بخشی از هجمه‌های رسانه‌ای بود که طی سال‌های گذشته علیه ما و پی‌پل منتشر شد. اغراق نیست اگه بگیم روزهایی بود که احساس می‌کردیم تمام دنیا علیه ما ایستادن.اونا اول تصور کردند که بانک‌ها فعالیت ما رو متوقف میکنن و اینطور نشد. تصور کردن مشتریان از خدمات ما استفاده نمی‌کنن، بازم این طور نشد و در نهایت که دیگه هیچ چیزی علیه ما نداشتن سعی کردن تمام دنیا رو علیه ما متحد کنن.آیا تمام اونا دشمنای ما بودن؟ قطعا نه. اونا فقط درک و تصوری از فعالیتی که ما انجام میدیم نداشتن. اونا نمی‌دونستن که ما داریم فرایند انتقال پول در جهان رو متحول می‌کنیم و رویای بزرگی تو ذهنمون داریم.محصول ما برای اونا بیگانه بود و این واکنش طبیعی انسان هاست به چیزای‌ بیگانه، چیزهایی که نمی‌شناسندش و درکش نمی‌کنن. اول اون رو پس می‌زنن.این طبیعی بود، اونا درکی از محصول ما نداشتن و نمی‌دونستن که ما چی خلق کردیم. چیزی که قبل از این در دنیا هرگز وجود نداشت. ما اینجا تلاش کردیم تا راه حلی ایجاد کنیم برای یک زندگی بهتر و تجارت جهانی رو برای همه فراهم کنیم.ما با نادیده گرفته شدن کنار اومدیم. این سرنوشتیه که در انتظار هر کسیه که میخواد یه کار جدید و نوآورانه انجام بده. اول نادیده می‌گیرندش و ما از این مرحله گذشتیم.حالا تمام کسایی که روزی ما رو نادیده می‌گرفتند، امروز سراغمون اومدن و دارن از ویژگی‌های محصولمون میگن‌ شرکت ای بی که تا مدت‌ها تلاش کرد رد پای محصول ما رو از پلتفرم خودش پاک کنه امروز ما رو به عنوان بخش مهمی از پلتفرم خودش پذیرفته و این دستاورد نبرد سنگین و مقاومت ماست.اگه روزایی که زیر فشار بودیم و رسانه‌ها و پلتفرم‌ها به شکل همه جانبه به ما حمله می‌کردند از هدفمون و مسیرمون کوتاه می‌اومدیم، امروز اینجا نبودیم و اثری از چیزی که خلق کردیم نبود.حالا وقتشه که جشن بگیریم. به اهدافمون رسیدیم و البته که این هنوز ابتدای راهه. من می‌دونم که شما تیم جنگنده‌ی پی‌پل در آینده هم خواهید درخشید و موفقیت‌هاتون به این نقطه ختم نمیشه.مطمئنم که شما هم حرف‌های پیتر رو تایید می‌کنید. عجب داستان شگفت‌انگیزی بود و چقدر نکته‌های مهم و آموزنده در دل این داستان نهفته بود.اونا با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کردن که ای‌بی فقط یکیش بود. بعد از ادغام هر دو شرکت با هم، درگیر مسائل داخلی شدند و همزمان با رقبای‌ بیرونی هم به معنای واقعی کلمه جنگیدن.به نظرم کنار تمام نکته‌های ریز و درشتی که در این اپیزود یاد گرفتیم مهمترین درس این بود که در دنیای کسب و کار باید روی هدفی که می‌دونیم درسته و بهش ایمان داریم، پافشاری و مقاومت کنیم.زمانی که دیدیم رقبای بزرگ سعی در نابودی کسب و کارمون دارن از هیمنه و ابهتشون نترسیم و تمرکز اصلیمون روی راه و هدفی باشه که قراره طی کنیم.بدونیم که رقابت بخشی از مسیره و ما هیچ وقت تو این راه تنها نیستیم. اگه روزی در مسیری قرار گرفتید و هیچ مانعی مقابل شما قرار نگرفت و هیچ رقیبی در کنار شما وجود نداشت، اونجاست که باید شک کنید به مسیرتون.یک سفر طولانی رفتیم و با شخصیت‌های خوبی هم همراه شدیم. شخصیت‌هایی که کاملا قابل ستایش بودن. مکس لوچین، پسر اوکراینی که روی کاغذ کدنویسی می‌کرد و بعدها به آمریکا مهاجرت کرد و تونست استعداد و تواناییش رو تبدیل به یک تخصص کنه و از اون تخصص نهایت استفاده رو ببره.اریک جکسون مردی که زندگیش رو متحول کرد. از شرایط کارمندی در یک شرکت بزرگ گذشت و به یک استارتاپ نوپا پیوست تا شانسش رو اونجا امتحان کنه و البته که خیلی خوش شانس بود. پیتر تیل، یک سرمایه‌گذار باهوش و یک مدیر موفق که البته کلام با نفوذی هم داشت.تمام شخصیت‌هایی که تو این داستان بودن چه اون‌هایی که من ازشون اسم بردم و چه کسایی که در بین داستان بودن و من اینجا اسمی ازشون نبردم، همه نقش کلیدی در داستان داشتن و کارهای مهمی انجام دادن. از هر کدوم می‌تونیم چیزهای مختلفی یاد بگیریم.غیر از این موارد چه چیزای دیگه‌ای از این اپیزود یاد گرفتین؟ برام در کامنت‌های کست باکس یا اینستاگرام بنویسید. مشتاقانه نظراتی که برام می‌نویسید رو می‌خونم و پاسخ میدم.ضمنا فراموش نکنید که پیج اینستاگرام استارت‌کست رو حتما دنبال کنید. اونجا سعی می‌کنم محتوای تکمیلی مربوط به اپیزود‌هارو منتشر کنم و البته به زودی برنامه‌های جدیدی که برای این پادکست تدارک دیدم رو بهتون اطلاع بدم.در نهایت از شمایی که تا این‌جا همراه بودید هم ممنونم. سعی می‌کنم در استارت‌کست داستان‌هایی براتون نقل کنم که آموزنده و الهام بخش باشه و امیدوارم این داستان‌ها در زندگی شخصی و کسب و کار براتون مفید و موثر باشه.اگه از شنیدن اونا لذت می‌برید، می‌تونید با معرفی استارت‌کست به دوستاتون از من و این پادکست حمایت کنید. امیدوارم هرجا که هستید پرانرژی، موفق و در مسیر رسیدن به اهداف و رویاهاتون باشین. تا اپیزود بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-دوازدهم؛-پی‌پل---قسمت-دوم-id3660994-id474397555?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9B%20%D9%BE%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%84%20-%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Tue, 25 Oct 2022 17:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود یازدهم؛ پی‌پل - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C-%D9%BE%D9%84-uqsnblnn1znq</link>
                <description>سلام. من محمد هستم و شما اپیزود یازدهم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون، داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدمای معمولی شرکت‌های بزرگ رو راه‌اندازی کردن و موفق شدن.در این اپیزود قراره بخش دیگه‌ای از زندگی ایلان ماسک رو مرور کنیم، منتهی دیگه تمرکزمون روی شخص ایلان نیست و با شخصیت‌های مختلفی همراه می.شیم.داستان یک شرکت رو از دید چند نفر از کسایی که تو موفقیت، اون شرکت نقش داشتن مرور می‌کنیم که ایلان فقط یکی از اون‌هاست.در هر حال موفقیت‌های بزرگ حاصل تلاش یک گروه از آدماست و شما که تا امروز اپیزودهای استارت‌کست رو شنیدین، مطمئنا به این مسئله ایمان دارین.داستانی که امروز و اینجا قراره با هم مرور کنیم، نسبت به اپیزودهای قبل جزئیات خیلی بیشتری داره و پر از نکات مهم آموزندست. زمانی که داستانشو می‌نوشتم، چیزای خیلی زیادی ازش یاد گرفتم و مطمئنم که برای شما هم همینطوره.نه تنها نکته‌های ریز و درشت در دل داستان نهفته است، بلکه سیر کامل داستان هم یک پیام فوق‌العاده کاربردی و مهم داره، که من بهش اشاره نمی‌کنم و مطمئنم که خودتون بعد از شنیدن هر دو اپیزود اون پیام رو دریافت می‌کنین.پی پل، شرکتی که داستانشو قراره با هم مرور کنیم، در اون روزا میزبان قوی‌ترین و جنگنده‌ترین مردان سیلیکون ولی بوده و همون تیم اولیه، بعدها علاوه بر پی پل، سرویس‌های مهمی رو خلق کردن که امروز همون سرویس‌ها بخش قابل توجهی از دنیای اینترنت رو تشکیل می‌دن. بعدها با اون سرویس‌ها هم آشنا می‌شیم.با توجه به جزئیات زیادی که این داستان داشت، مجبور شدم اون رو به دو قسمت تقسیم کنم تا بتونیم بخشی از اون جزئیات و اتفاقات مهم رو با هم مرور کنیم. امیدوارم از شنیدن این اپیزود لذت ببرین.مقدمه رو بیشتر از این ادامه نمی‌دم و می ریم که سفر کنیم به قلب تاریخ دنیای فناوری، جایی که گروهی از افراد خوش‌فکر و خلاق دور هم جمع شدن تا محصولاتی رو خلق کنن تا نه تنها عامل موفقیت خودشون بشه، بلکه زندگی امروز و آینده‌ی ما رو هم تحت تاثیر قرار بده.دوباره میریم به آمریکا؟ نه! این بار سفر ما در نقطه‌ی دیگه‌ای از دنیا شروع می‌شه. میریم به اوکراین، در اتحاد جماهیر شوروی.در سال ۱۹۸۶ و در شهر کیف اوکراین در اتحاد جماهیر شوروی هستیم. اینجا یک اتاق خواب کوچیکه که در و دیوارش پر شده از پوسترهای قرمز رنگ از فضانوردها.یک پسر بچه‌ی کوچیک در گوشه‌ای از اون اتاق نشسته و کاغذی مقابلش قرار داره و داره چیزایی می‌نویسه. اون نوشته در نگاه اول معنا و مفهومی نداره. البته اگه با دقت بیشتری نگاه کنیم می‌بینیم که پسربچه روی اون تکه کاغذ متون معمولی نمی‌نویسه، بلکه داره برنامه‌نویسی می‌کنه. برای همین اون نوشته در نگاه اول بی‌معنا به نظر می‌رسه.هرازگاهی به فکر فرو می‌ره و بخش‌هایی از متن رو  پاک می‌کنه و دوباره می‌نویسه. در همین حین با خود زمزمه می‌کنه؛ &quot;نه اینطوری ارور می‌ده. این نمی‌شه. باید یه جور دیگه بنویسمش.&quot;صحنه‌ی عجیبیه! برنامه نویسی روی کاغذ به جای کامپیوتر... فقط کسی می‌تونه این کار رو بکنه که واقعا شیفته‌ی کامپیوتر و دنیای فناوریه. یعنی یه خوره‌ی تکنولوژی، یا در زبان بچه‌های کامپیوتر، یه نرد واقعی.شاید براتون سوال پیش بیاد که نرد چیه؟ به صورت خلاصه می‌تونم بگم که نرد یک اصطلاحه و عموما برای کسانی به کار برده می‌شه که عموما تو رشته‌های علوم کامپیوتر مثل برنامه نویسی، به صورت جدی از روی علاقه‌ی قلبی فعالیت می‌کنن.نردها زمانی که به اون حرفه‌ای خاص مشغولن، حسابی لذت می‌برن و تفریح و کار و زندگیشون همون کاریه که انجام می‌دن.دقیقا مثل همین پسر بچه‌ی کوچیک داستان ما که زمان استراحتش در بعدازظهر رو یک گوشه از اتاق نشسته و روی یک کاغذ به جای تمرین مدرسه کدنویسی می‌کنه.پسرک در همان حال بود که مادرش وارد اتاق شد. &quot;مکس من فردا می‌رم آزمایشگاه و اونجا کلی کار داریم. با من میای؟&quot; پسرک بدون تامل گفت &quot;آره. حتما میام. اتفاقا کلی کد نوشتم و می‌خوام همشو اونجا تست کنم.&quot;به این ترتیب مکس لوچین، نرد کوچک داستان ما، کدایی که نوشته بود رو توی کامپیوتر واقعی تست و بررسی می‌کرد. این بخش کوچکی از زندگی مکس بود. یک برنامه‌نویس قوی، که در آینده قراره کارهای بزرگی انجام بده.همانطور که دیدین، در چه شرایطی برنامه‌نویسی رو شروع کرد و البته هیچ وقت این کارو رها نکرد. در اون زمان داشتن یک کامپیوتر خونگی، اونم در کشوری مثل اوکراین سخت بود. به همین دلیل مکس باید کدارو روی کاغذ یادداشت می‌کرد و در روزهای خاص به همراه مادرش به آزمایشگاه محل کارش می‌رفت و اونا رو روی کامپیوتری که در اختیار مادرش بود تست می‌کرد.هنوز در اتاق هستیم و حالا ساعت از نیمه شب گذشته. مکس کوچولو در کنار کاغذای شلوغ و یادداشت‌های ریز و درشت خوابش برده.عقربه‌های ساعت 1 و 23 دقیقه صبح رو نشون میدن. در همین لحظه کیلومترها دورتر از مکس و اتاقش، در شهر چرنوبیل اوکراین، یک انفجار مهیب رخ می‌ده…انفجار نیروگاه چرنوبیل، زمینه ساز یک اتفاق بزرگ در زندگی مکس شد.مادرش که به شدت از عوارض تشعشعات می‌ترسید و نگران بود که اون تشعشعات برای خانواده‌ی اونا مشکلاتی رو به وجود بیارن، تموم تلاشش رو کرد تا هر چه سریعتر اوکراینو ترک کنن. اونا تصمیم گرفتن به آمریکا مهاجرت کنن و این تصمیم هم به سادگی اجرا نشد.پروسه‌ی سخت مهاجرت به آمریکا و خروج از اوکراین، چالش‌های زیادی رو به همراه داشت و بدترین چالش مربوط به آخرین لحظات حضورشون در اوکراین بود.زمانی که قصد خروج از کشور رو داشتن با یه گیت امنیتی روبرو شدن که در اون گیت با حسگرهای مخصوص بدن افراد از نظر تشعشعات هسته‌ای مورد بررسی قرار می‌گرفت.مادر و پدر مکس از گیت عبور کردن و دستگاه هیچ هشداری نداد، اما زمانی که نوبت مکس شد زنگ هشدار دستگاه روشن شد.مکس در حالی که ترسیده بود به پدر و مادرش نگاه می‌کرد و ماموری که دستگاه رو در دست داشت گفت این پسر نمی‌تونه خارج بشه, پاش آلوده‌ست. من احتمال می‌دم آلودگی تا مغز استخوان پاش نفوذ کرده باشه و خب معلوم نیست که بشه براش کاری کرد. باید سریع‌تر به مرکز درمانی که برای این کار اختصاص پیدا کرده مراجعه کنین.پسر بچه‌ی کوچیک داستان ما، حالا با رنگ و روی پدیده ایستاده و ملتمسانه پدر مادرش رو نگاه می‌کنه که اون سمت گیت ایستادن. عرق سرد روی پیشونیش نشسته و چیزایی که می‌شنوه رو نمی‌تونه هضم و درک کنه. فقط می‌دونه توی دردسر افتاده.مادر مکس در حالی که سعی می‌کنه به خودش مسلط باشه می‌گه مکس پسرم کفشاتو دربیار. مکس در حالی که از ترس به خودش می‌لرزه ایستاده و متوجه حرفایی که می‌شنوه نمی‌شه.مادرش دوباره با صدایی که حالا کمی می‌لرزه تکرار می‌کنه، پسرم گفتم کفشات رو دربیار و این بار به آرومی پاهاشو از کفش بیرون میاره و روی سنگ‌های سرد کف ایستگاه می‌ذاره. مادرش دوباره به مامور گیت میگه حالا دوباره اسکن کنید لطفا.مامور سراغ مکس میاد و دستگاه رو به پاهاش نزدیک می‌کنه. دیگه هیچ علائمی نیست و دستگاه هشدار نمی‌ده.از گیت عبور می‌کنه و دست پدر و مادرش رو محکم می‌گیره. به آرومی سرش رو برمی‌گردونه و به کفش‌ها نگاه می‌کنه و می‌بینه که یک مامور با لباس مخصوص به کفش‌ها نزدیک می‌شه و اونا رو از زمین برمی‌داره.این تقریبا آخرین تصویری بود که مکس از اوکراین دید و از اون کشور خارج شد.اونا تصمیم گرفتن به آمریکا مهاجرت کنن و خب راه سختی رو طی کردن. بعد از مهاجرت مکس به شکل فشرده سعی کرد زبان انگلیسی و از همه مهم‌تر فرهنگ زندگی در آمریکا رو یاد بگیره تا بتونه اونجا با آدمای دیگه ارتباط موثر برقرار کنه.کار خیلی سختی بود و براش سخت می‌گذشت… به خصوص روزهای اول؛ زمانی که مکس و خانوادش پاشون به آمریکا رسید، فقط هفتصد دلار پول نقد به همراه داشتن و می‌دونیم که این پول خیلی کمه.با این شرایط سخت، سعی کرد تحصیلش رو ادامه بده و بعد از اتمام دبیرستان، وارد دانشگاه دولتی ایلینوی شد. اونجا تقریبا به چیزی که دوست داشت رسید و در رشته‌ی علوم کامپیوتر تحصیلش رو ادامه داد.سال ۱۹۹۷ در حالی که اینترنت به روزهای اوج خود می‌رسید، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و هزاران هزار ایده‌ی سرگردان در ذهنش داشت و دوست داشت اون ایده‌ها رو به محصولات واقعی تبدیل کنه.البته که این کار رو هم کرد. اولین ایده‌اش مربوط به یک سایت با خدمات تبلیغات اینترنتی بود به اسم اسپانسرنت. یه جورایی استارت آپ به حساب میومد و به کسب و کارها کمک می‌کرد تا در اینترنت بنرهای تبلیغاتی اجاره کنن و محصولاتشون رو بفروشن.از این مدل ایده‌های ریز و درشت رو چند بار اجرا کرد و اکثرشون شکست خوردن. درسته که اون‌روزا اینترنت در حال انفجار بود و خیلی‌ها از جمله ایلان ماسک، میلیون‌ها دلار پول ازش به دست میوردن، اما در همون شرایطم هر ایده‌ای موفق نمی‌شد.این تجربیات شکست خورده مانع مکس نشدن. قرار نبود به خاطر چند تا تجربه‌ی ناموفق، از کل مسیر کنار بکشه. البته همه‌ی پروژه هاشم شکست نخوردن. بعضیاش توسط شرکت‌های دیگه از جمله مایکروسافت با قیمت خوبی خریداری شدن، اما در مجموع، اون موفقیتی که تو ذهنش بود به دست نیومد.پس سعی کرد در مسیرهای متفاوتی، استعداد و توانایی خودش امتحان کنه؛ برنامه نویسی و ریاضی. به این دو تا فیلد خیلی علاقه داشت و خب از ترکیب این دو تا، چیزای مختلفی مثل علوم رمزنگاری حاصل می‌شه. مکس هم به همین نتیجه رسید و فیلد رمزنگاری اطلاعات رو به شکل جدی دنبال کرد.اون روزا در آمریکا استفاده از دیوایس‌های کوچیکی به اسم پی‌دی‌ای رواج پیدا کرده بود. پی‌دی‌ای مخفف پرسنل دیجیتال استانس هست که معنیش می‌شه دستیار شخصی دیجیتال.این ابزارهای جیبی چیزی شبیه موبایل‌های امروزی بودن و کارایی مشابهی هم داشتن. تقریبا یه کامپیوترهمراه به حساب میومدن و می‌شد باهاشون بعضی از کارها رو پیگیری کرد و انجام‌ داد.تقریبا در سال ۱۹۹۸ بود که این پی‌دی‌ای‌ها به اوج بلوغ خودشون رسیده بودن و به اینترنت هم وصل می‌شدن. اتصال اونا به اینترنت یک ویژگی عالی بود، اما یه مشکلی وجود داشت، اونم امنیت اطلاعات بود.پایلوت پر (pilot par)، یکی از برندهای مطرح اون دوران در حوزه‌ی دستیارهای شخصی دیجیتال بود و امکانات فوق‌العاده‌ای هم داشت، اما اونم از همین مسئله یعنی امنیت اطلاعات، رنج می‌برد. قابل اعتماد نبود و اگر گم می‌شد اطلاعات داخلش در اختیار دیگران قرار می‌گرفت.مکس سعی کرد این مسئله رو حل کنه و با توسعه یک الگوی رمزنگاری داده‌ها و محافظت از اونا روی پایلوت پرها، از نگرانی کاربران رو کم کنه.به مرور فعالیتش جدی‌تر شد و محصول این تلاش شد یک استارت آپ نوپا به اسم سه کیوپل (sequpal)همون روزا بود که لوک ناسک دوست و همکلاسی دوره‌ی دانشجوییش، باهاش تماس گرفت و ازش خواست خودشو به سیلیکون‌ولی برسونه.مکس هنوز در ایلینوی زندگی می‌کرد و لوک به تازگی به سیلیکون‌ولی مهاجرت کرده بود و از این سفر هم حسابی راضی بود. اونجا با یه سرمایه‌گذار به اسم پیتر تیل آشنا شده بود و برای پروژه خودشم سرمایه‌ی خوبی گرفته‌ بود. به مکس گفت می‌تونه با این سرمایه گذار صحبت کنه و برای پروژه بعدی سرمایه بگیره.مکس قبول کرد و به کالیفرنیا رفت. لوک بهش خبر داد که یه روز مشخص، پیتر در یک دانشگاه یک کنفرانس کوچیک داره و اونجا موقعیت خوبیه که مکس باهاش روبرو بشه و این اتفاق هم افتاد.اونجا بود که مکس با پیتر آشنا شد. این دیدار و آشنایی یکی از مهم‌ترین اتفاقات در دنیای وب و اینترنت به شمار می‌ره.پیتر علاقه‌ی شدیدی به دنیای استارتاپ و کارهای خلاقانه داشت و تلاش می‌کرد به صورت جدی وارد این عرصه بشه. در همون کنفرانس زمانی که مکس از تجربه‌ی کاری خودش برای پیتر صحبت کرد، بلافاصله یه قرار گذاشتن و تصمیم گرفتن بیشتر با هم آشنا بشن.پیتر در همون گفتگوی اولیه، متوجه شد که مکس یکی از اون شخصیت‌های قوی و پرتلاشه که احتمالا می‌تونه کارای بزرگی انجام بده. مکس تمام تجربیات شکست خورده‌اش رو برای پیتر تعریف کرد.نکته اینجا بود که؛ مکس بعد از هر تلاش ناامید نشده بود و همچنان روی ایده‌های جدیدش هم صحبت می‌کرد. این ویژگی از نظر پیتر خیلی ارزش داشت.در همون مکالمه بود که پیتر از مکس پرسید بهترین ایده‌ی الان و امروزت چیه؟ و مکس از دغدغه‌ی اون روزاش صحبت کرد؛ از تخصصش در زمینه امنیت اطلاعات گفت و ایده و محصول جدیدش یعنی سکیوپل رو معرفی کرد.دقیقا همون جا بود که پیتر تصمیمشو گرفت و قرار شد از اینجا به بعد راهشون رو با هم ادامه بدن.امنیت اطلاعات و توسعه نرم‌افزارهای پایلوت پر، برای استفاده‌ی کاربردی‌تر دقیقا چیزی بود که می‌تونست اون روزا یک ایده‌ی انقلابی به حساب بیاد. همون روز پیتر به مکس گفت که می‌تونه روی اون ایده چیزی حدود ۲۵۰ هزار دلار سرمایه‌گذاری کنه. چی از این بهتر؟مکس حالا می‌تونست با قدرت و سرعت بیشتری محصولشو توسعه بده و ایده‌هایی که تو ذهنش بود رو به محصولات واقعی تبدیل کنه.در قدم اول اونا اسم محصول رو به فیلدینگ (filding) تغییر دادن که این تغییر با نظر پیتر اتفاق افتاد. استدلالش هم این بود که این محصولیه که در محیط‌های عملیاتی فعالیت می‌کنه و می‌تونه محیط‌های مختلف رو به هم متصل کنه. بر همین مبنا شد فیلدینگ.در قدم دوم؛ یه نفر جدید به تیمشون اضافه کردن؛ مردی به اسم مارتین هلمن که دکترای علوم کامپیوتر داشت و در زمینه رمزنگاری اطلاعات هم فعالیت می‌کرد.با وجود مکس که خودش اسطوره‌ی رمزنگاری به حساب میومد، دیگه نیاز به متخصص دیگه‌ای تو این زمینه نبود، اما پیتر به یک دلیل مارتینو به تیم اضافه کرد.اونا قرار بود روی هسته‌های نرم‌افزاری به صورت گسترده، تغییراتی اعمال کنن و محصولات بنیادی تولید کنن. بنابراین برای این کار به مجوز شرکت‌های بزرگ اون دوره مثل مایکروسافت نیاز داشتن.مارتین یک شخصیت دانشگاهی و برجسته بود و می‌تونست تو این مذاکرات به اونا کمک کنه. در هر حال در اون دوره، شرکت‌ها برای مدارک دانشگاهی اعتبار بیشتری قائل بودن.با این استدلال، مکس و پیتر با ارائه‌ی یک راه حل برای پایلوت پرها، برای شروع فعالیتشون دنبال شرکت‌های مختلف برای کسب مجوز رفتن. البته اونطور که فکر می‌کردن اوضاع پیش نرفت. تقریبا هیچ شرکتی باهاشون همکاری نکرد و هیچ مجوزی دریافت نکردن. چیز خاصی هم نتونستن توسعه بدن و کارشون بی‌نتیجه موند.ولی آیا این یک شکست دیگه برای مکس به حساب میومد؟ یا پیتر روی یک ایده‌ی اشتباه سرمایه‌گذاری کرده بود؟ اصلا این سوالا اهمیت نداشت، چون ما با شخصیت‌های متفاوتی سر و کار داریم.مکس به توانایی‌هاش ایمان داشت و پیتر دنبال حل مسئله و پیدا کردن راهی بود که به نتیجه برسه. اینکه کسی محصولشون رو جدی نگیره، چیزی نبود که بخواد متوقفشون کنه.اونا دوباره به ایده و محصولشون فکر کردن و بزرگترین مانعی که پیش‌ پاشون قرار داشت رو بررسی کردن؛ یعنی مجوز شرکت‌ها.  متقاعد کردن شرکتی مثل مایکروسافت، اونم توسط یک تیم سه نفره کار سختی بود و خب تا الان هم نتیجه نداده.شاید باید محصول رو طوری توسعه می‌دادن که اصلا نیاز به مجوز، همکاری و تعامل دیگران نداشته باشه و مستقیما با مردم، یعنی کاربران سروکار داشته باشه.در این نقطه بود که پیتر پیشنهاد استفاده از این فناوری، برای ذخیره‌سازی و جابه‌جایی اطلاعات مالی رو مطرح کرد.اونا به بازوی قدرتمند امنیت مجهز بودن و این بزرگترین پیش‌نیاز توسعه‌ی سیستم‌های مالی_کامپیوتری بود. مکس از این ایده استقبال کرد و خیلی سریع با پیاده‌سازی الگوی نقل و انتقال پول، در قالب نرم‌افزار، اونو توسعه‌ داد. به این ترتیب اگه دو نفر پایلت پر برمی‌داشتن، می‌تونستن بین دو ابزار واحدهای دیجیتالی پول جابه‌جا کنن.این یه ایده‌ی خیلی خوب بود. پایلوت پرها به کیف پول دیجیتال تبدیل می‌شدن. اینجا بود که اونا تصمیم گرفتن با یک هویت قوی کارشون رو ادامه بدن و شرکت کانفینیتی رو تاسیس کردن. این اسم متشکل از دو بخش بود؛ کانفیدنس و ایفینیتی، کانفینیتی. تقریبا معنیش میشه اطمینان بی‌نهایت و انتخاب این اسم، ایده‌ی مکس بود. چون معتقد بود امنیت نرم‌افزارها می‌تونه اطمینان خاطر کاربرا رو به همراه داشته باشه و اونا رو ترغیب کنه تا کارهای جدی‌تری روی کامپیوتر انجام بدن.لوک ناست، همون دوست مکس که بهش پیشنهاد داد تا سراغ پیتر بره و ازش سرمایه بگیره هم، وارد تیم اولیه‌ی شرکت شد.کانفینیتی کارش رو شروع کرد و روی یک محصول خیلی کلیدی متمرکز بود. اون محصول هم سیستم انتقال پول آنلاین بود که به کاربران اجازه می‌داد برای هم با کمک ابزارهای پایلوت پر پول ارسال کنن.ساختن چنین نرم‌افزاری برای مکث کار پیچیده‌ای نبود. نسخه‌ی اولیه رو توسعه داد و همزمان پیتر یک فضای کاری برای شرکت پیدا کرد. جایی که نزدیک دانشگاه استنفورد بود و البته پیشینه‌ی خوبی هم داشت؛ پلاک ۱۶۵ خیابان دانشگاه در پالوآلتو کالیفرنیا. یه ساختمون کوچیک دو طبقه که طبقه‌ی پایین به دو تا فروشگاه اجاره داده شده بود و بین دو تا فروشگاه یک در و راه‌پله باریک قرار داشت. راه ورود به اون واحد، همون راه‌پله کوچک و باریک بود.اولین روزایی که در این ساختمان مستقر شدن، مکس تونست نسخه‌ی اولیه رو اجرا کنه و به صورت آزمایشی هم فعالش کنه. اسم این سیستم پرداخت شد پیپل (pay pal). پل از اسم پایلوت پل قرض گرفته شده و پی هم که به معنای پرداخت هست.به این مسئله اشاره داره که با پایل پایلوتتون می‌تونید پرداخت کنید که برای اون دوره خیلی جذاب بود. توسعه‌ی پیپل ادامه پیدا کرد تا اینکه یه نکته‌ی خیلی کلیدی کشف کردن:این نرم افزار فقط محدود به سخت‌افزاری پایلوت پر ها نبود. در هر سیستمی که به اینترنت متصل می‌شد، می‌تونستن از اون استفاده کنن. این ویژگی کارایی اون نرم‌افزار 10 برابر می‌کرد. همین‌جا بود که تصمیم گرفتند پیپل رو از اون ابزار بیرون بیارن و به طور کامل روی اینترنت پیاده‌سازی کنن.مدل فعالیتشم اینطوری بود که هر کاربر در اون سایت ثبت نام می‌کرد و یک حساب مجازی بهش اختصاص پیدا می‌کرد، می‌تونست اون حسابو شارژ کنه و برای کاربرهای دیگه پول ارسال کنه. اینطوری بود که نسخه‌ی اول پیپل پیاده‌سازی و اجرا شد.البته که در مرحله اجرای آزمایشی بود و به صورت محدود مورد استفاده قرار می‌گرفت.همون روزا بود که… مکس یک ایمیل عجیب دریافت کرد. یه نفر از طریق اون ایمیل، ازشون خواسته بود که یه لوگو از پیپل در اختیارش قرار بدن. دلیلش رو هم این طوری توضیح داده بود که یه فروشنده در ای‌بی می‌خواد درگاه پیپ به عنوان درگاه وارد پول خودش معرفی کنه. تا خریدارای محصولاتش از اون طریق براش پول واریز کنن.چیز عجیبی به نظر می‌رسید. اون روزا ای‌بی می‌درخشید و بازارش حسابی گرم بود. کاربران در این سایت به شکل فعال و خرید و فروش اجناس نو و دسته دوم می‌پرداختن. مکس پیش خودش گفت این کاربران احتمالا دارن از سرویس پیپل سواستفاده می‌کنن و احتمالا دستاوردی ندارن.به این ترتیب نه تنها به اون ایمیل پاسخ نداد، بلکه سعی کرد کاربرهایی که سعی می‌کنن از پیپل در ای‌بی استفاده می‌کنن هم محدود کنه.در هر حال، این احتمال قوی بود که عده‌ای از اون سایت به عنوان یک سرویس دهنده‌ی خدمات مالی سواستفاده کنن و مکس تصمیم داشت از این سو استفاده‌ها جلوگیری کنه. هرچند که شاید بعضی از این موارد سواستفاده نبود و باید جدی می‌گرفتن، اما خب در هر حال مکس یک متخصص امنیتی بود.روزها به سرعت می‌گذشت و هر روز حجم بیشتری کار برای انجام دادن داشتن.یکی از همون روزای شلوغ مکس در حالی که با دقت روی برنامه‌نویسی تمرکز کرده بود، حضور یک مهمون جدید تمرکزشو بهم ریخت. در اتاقش باز بود و فضای ورودی شرکت دیده می‌شد.مردی از در شرکت وارد شد که از نظر پوشش و ظاهر با اعضای فعلی شرکت کاملا متفاوت به نظر می‌رسید. اون روزا در پیپل، همه با لباس‌های اسپرت و رنگارنگ رفت و آمد می‌کردن و فضا اینطوری بود که هر کی هر لباسی که باهاش راحت‌تر بود رو می‌پوشید، اما اون مرد تازه‌وارد برخلاف تمام اعضای پیپل، با یک پوشش رسمی اتو کشیده و یک کیف چرم وارد شرکت شده‌ بود.در نگاه اول بهش می‌خورد که مامور مالیات یا چیزی شبیه به این باشه، اما نه. کمی دستپاچه بود و با هیجان اطراف رو برانداز می‌کرد. مکس کمی به صحبت دقت کرد و صدای مرد رو شنید که به منشی شرکت می‌گفت: &quot;من اریک جکسون هستم و قراره از امروز کارمو اینجا شروع کنم.&quot; اریک جکسون؟ باید بیشتر بشناسیمش. پس به چند روز قبل برمی‌گردیم و داستان رو در جایی دورتر دنبال می‌کنیم.در اواخر نوامبر ۱۹۹۹ هستیم و اینجا یکی از اتاق‌های اداری شرکت آرتو اندرسونه. چند میز به شکل مرتب در کنار هم قرار گرفتن و روی هر میز کامپیوتر و انبوهی از کاغذ و پرونده‌ها با نظم مشخصی چیده شدن.اتاق ساکته و هرکی به کار خودش مشغوله. هر از گاهی زنگ یکی از تلفن‌ها به صدا در میاد و بلافاصله یه نفر پاسخ می‌ده. مکالمات خیلی کوتاه و البته خیلی رسمیه.دقیقا مثل پوشش مرداییه که توی این اتاق حضور دارن؛ یعنی کت و شلوار اتو کشیده و صاف و مرتب. خب اینجا دقیقا ویژگی‌های یک محیط اداری رو داره. از پنجره‌های اتاق، محیط و فضای باز بیرون شرکت دیده می‌شه.با اینکه در اواسط روز هستیم، اما هوا گرفته و ابری و تاریکه. هر از گاهی شعاعی از نور خورشید از لابه‌لای ابرهای در هم تنیده تابیده می‌شه و فضای اتاق و محوطه‌ی بیرونی روشن می‌شه، اما بلافاصله ابرها شعاع نور رو قطع می‌کنن و دوباره تاریکی به فضا حاکم می‌شه.داخل اتاق، همه ساکنین به دقت به کارشون مشغولن جز یک نفر که از چهره و نگاهش مشخصه که غرق در افکارشه. درسته اونجا توی اون اتاق نشسته، اما فکر و ذهنش کیلومترها دورتر از اتاق سیر می‌کنه و بی‌هدف فقط به صفحه‌ی مانیتور صفحه‌ی اینباکس ایمیلش خیره شده؛ به روزهای قبل فکر می‌کنه. یکی دو هفته قبل و یک دیدار دوستانه با پیتر تیل؛ سرمایه‌گذار و بنیانگذار شرکت کانفینیتی.دقیقا همون روزی که پیتر بهش گفت تو از امروز می‌تونی با ما کار کنی و دنیا و زندگی خودتو تغییر بدی. جملات پیتر مو به مو در ذهنش حک شده. به خصوص اونجایی که گفت هر هفته تاخیر تو در ورود به کسب و کار من چیزی حدود چهار ۴۰۰۰ دلار بهت ضرر می‌زنه.چطور چنین چیزی ممکنه؟ پیتر اون روز راجب چی صحبت می‌کرد؟ اون روزا همه می‌دونستن که کسب و کارهای اینترنتی، دروازه ورود به دنیای میلیونر شدنه، اما خب همه‌ی اون کسب و کارا موفق نمی‌شدن.اریک جکسون، مرد داستان ما، برای به دست آوردن اون کار اداری و محیط کاری امروزش تلاش کرده بود. چطور می‌تونست به طور ناگهانی از این کار استعفا بده و بره سراغ یه کسب و کار نوپا؟… که ظاهرا تا امروز چندین بار تغییر جهت داده.از طرفی محیط اداری خشک جایی برای پیشرفت نداشت. اونجا چیزی که اریک تصور می‌کرد نبود و نمی‌تونست به این سادگی رشد کنه.در حالی که این افکار در ذهنش مرور می‌شدن، بی‌هدف در مرورگر کامپیوترش تب ایمیلو هر چند دقیقه یه بار رفرش می‌کرد.در همین حال بود که رسیدن یک ایمیل جدید رشته‌ی افکارشو به هم ریخت. به خودش اومد و با دقت به عنوان اون ایمیل نگاه کرد. نوشته بود یک کاربر پی پل برای شما پول واریز کرده. این عنوان بیشتر شبیه ایمیل‌های اسپمی بود که هر روز دریافت می‌کرد، اما کمی عجیب به نظر می‌رسید، چون از واریز مستقیم پول صحبت می‌کرد.اریک ایمیل رو باز کرد. متن ایمیل خیلی خلاصه بود. &quot;کاربری به نام کن هاروی، اخیرا برای شما در پی پل یک دلار واریز کرده است. هم اکنون می‌توانید با ورود به حساب کاربری خود در پی پل از موجودی خود مطلع شوید.&quot;اریک حدس می‌زد که این سرویس همون چیزیه که پیتر ازش صحبت می‌کرد. همون استارتاپ انقلابی که قراره دنیا رو متحول کنه.دقیقا مشکل اون روزا نقل و انتقال پول در فضای وب بود. اصلا چنین امکانی فراهم نبود و مردم برای نقل و انتقال پول برای هم مشکلات جدی داشتن. اینترنت هنوز نوپا بود و بانک‌داری اینترنتی به شکل امروزی که ما می‌بینیم اجرا نشده بود، اما در اون دوره پی‌پل قرار بود این مسئله رو حل کنه و اریک می‌دونست که این ایده، احتمالا حسابی بدرخشه.کم کم ساعت کار اداری تموم شد و اریک از پشت میز بلند شد. از پنجره اتاق به چشم‌انداز شهر نگاه کرد. دیگه تقریبا هیچ اثری از خورشید نبود و ابرها تمام شهر رو پوشیده بودن. از حرکت آروم درخت‌های دوردست، مشخص بود که وزش باد هم شروع شده.بعد از چند دقیقه خودشو به ماشینش رسوند. باد سرد به شدت می‌وزه و برگ‌های زرد و خشک رو به هر سمتی می‌بره. اریک بعد از بستن در ماشین، دوباره به فکر فرو می.ره. به وعده‌ی ۴۰۰۰ دلاری پیتر برای یک هفته کار. به وضعیت امروز آیندش در شغل فعلیش.رگه‌هایی از باد سرد به داخل ماشین می‌وزه و اریک این سرمارو احساس می‌کنه. به اتومبیل قدیمی و رنگ و رو رفته‌ی خودش نگاه می‌کنه و تقریبا همون لحظه‌هاست که تصمیمشو می‌گیره. این شرایط شغل فعلی چیزی نیست که بخواد زندگی اون رو تامین کنه و آیندشو بسازه.ایده‌ی پیتر و تیمش فوق‌العادس و ارزش جنگیدن داره. اریک هم می‌تونه بخشی از این تیم باشه و چه زمانی بهتر از امروز؟حالا همه دارن سهم خودشون رو از اینترنت برمی‌دارن و اریک هم می‌تونه بخشی از این جریان باشه. دیگه دو دل نیست. نگران و آشفته نیست. حالا می‌دونه که باید چیکار کنه و برنامه‌ی زندگیش از امروز به بعد چه شکلی خواهد بود.فردای اون روز یه قرار با پیتر می‌ذاره و وقتی همو می‌بینن پیتر بهش میگه: &quot;اریک، تو از امروز می‌تونی بخشی از تیم ما باشی.&quot; بلافاصله یه جلسه هماهنگ می‌کنن و به این ترتیب اریک به تیم پی‌پل می‌پیونده، اما شرح شغلش چیه؟ مشخص نیست.اینجا خیابون دانشگاه در پالوآلتو کالیفرنیاست. اوایل صبحه و مه سنگینی سرتاسر خیابونو گرفته، به نحوی که فقط یک تصویر سفید از فواصل دورتر دیده می‌شه. اریک با یک پوشش رسمی و کیف چرمی در دست، در سمتی از خیابون ایستاده و به ساختمان روبه‌رو، یعنی شماره‌ی ۱۶۵نگاه می‌کنه.یک ساختمون سفید دو طبقه که در طبقه همکف تا فروشگاه و یک درب کوچیکه که وسط اونا قرار گرفته. آدرسو درست اومده دقیقا همین‌جاست؛ محل کار جدیدش. جایی که قراره کار متفاوتی انجام بده و زندگی جدیدی رو شروع کنه. ساختمون کوچک و محقریه.در همین حال که اریک کمی مکث کرده و به محل کار جدیدش نگاه می‌کنه، یک اتومبیل زیبا و خاص از مقابلش رد می‌شه. یک مک‌لارن ان فایو (mac laren n 5) که یک سرنشین داره و کسی نیست جز ایلان ماسک جوان.اون روزا به لطف درآمدهای سنگین ایلان ماسک از فروش استارت آپ اولش به اسم زیپتو، چهرش رسانه‌ای شده و تقریبا اهالی دنیای فناوری همه می‌شناسنش.اون اتومبیل زیبا و خاص، کمی پایین‌تر توقف می‌کنه و پارک می‌کنه و ایلان به سرعت پیاده می‌شه و وارد یک ساختمون در همون اطراف می‌شه.دیدن چنین صحنه‌هایی اونم تو این منطقه طبیعیه. اریک به سایه‌ی ایلان که در مه گم می‌شد نگاه می‌کرد. دوباره به ساختمون روبرو خیره شد و به سمت اون قدم برداشت. کمتر از چند دقیقه بعد وارد شرکت کانفینیتی یا همون پی‌پل و در محیط جدید کاملا احساس غریبگی داشت.خودشو به منشی شرکت معرفی کرد و انتظار داشت برای شروع کار راهنماییش کنه، اما منشی اصلا اریک رو نمی‌شناخت و گفت چنین چیزی هماهنگ نشده. اریک با صدای بلندتر گفت اریک جکسون هستم. برای کار اینجا اومدم و خود آقای پیتر تیل شخصا منو به کار دعوت کردن.منشی بازم پاسخ نداد و اریک که سردرگم بود، اطرافو نگاه کرد. درب اتاق‌ها باز بود و در یکی از اتاق‌ها یک مرد جوان با کنجکاوی اریک رو نگاه می‌کرد. البته که اریک نمی‌شناختش و بیشتر دنبال پیدا کردن یک چهره‌ی آشنا بود. دوباره از منشی پرسید پیتر کی برمی‌گرده؟ و منشی در پاسخ گفت که برای یک کار غیر منتظره بیرون رفته و معلوم نیست که کی میاد.اریک همین‌طور که گیج و سردرگم به اطراف نگاه می‌کرد، یک چهره‌ی تقریبا آشنا دید. یکی از دوستای قدیمیش به اسم دیو والاس. تا جایی که می‌دونست دیو یه روزنامه‌نگاره و تعجب کرد که اینجا دیدش.رفت سراغش و با هم کمی صحبت کردن. اریک ازش پرسید اینجا چیکار می‌کنی دیو؟ با لبخند گفت شدم مسئول خدمات مشتریان پی‌پل. اریک با خودش تعجب کرد. یه روزنامه‌نگار چطور میتونه بشه مسئول خدمات مشتریان یه شرکت؟در حالی که تعجب کرده بود، از دیو فاصله گرفت و کمی دورتر ایستاد. رفتار دیو رو زیر نظر گرفت. اتفاقا دیو خیلی پرهیجان و با جنب و جوش تلفن‌ها رو جواب می‌داد و همه‌ی مشتری‌ها رو راهنمایی می‌کرد.اون روزا پیتر تیل، استراتژی خاصی برای استخدام داشت. اصلا به رزومه و تحصیلات افراد دقت نمی‌کرد. اون با استعداد افراد سر و کار داشت. اون فهمیده بود که دیو می‌تونه تو این سمت کار کنه و احتمالا می‌تونه موفق بشه. برای همین استخدامش کرده بود و حالا از برخورد دیو با مشتری‌ها مشخص بود که داره فرایند کاریش رو به خوبی پیش می‌بره.اریک دوباره به اطراف نگاه کرد. هنوز خبری از پیتر نبود و نمی‌دونست که کی برمی‌گرده. این مسئله نشونه‌ی خوبی نیست و اریک رو نگران می‌کنه. از این بابت که شاید قولی که پیتر بهش داده صرفا یک حرف گذرا بوده و روش حسابی باز نشده.مدتی از حضور اریک در پی‌پل گذشت تا اینکه لوک‌ ناسک از راه رسید. لوک می‌دونست اریک کیه و قرار بود باهاش به طور مستقیم کار کنه. این برای اریک یه نقطه‌ی امید بود و تونست به کمک لوک بخشی از شرح شغلشو بفهمه. البته که شرح شغل مشخصی نداشت.اون روزا تو پیپل انواع و اقسام کارهای مختلف وجود داشت و هر کس هر کاری که از دستش بر میومد رو انجام می‌داد. ممکن بود بعضی از کارهایی که انجام می‌دن، هیچ ارتباطی به شغل و تخصصشون نداشته‌ باشه، اما برای پیشبرد پروژه باید انجام می‌دادن.اریک و لوک قرار گذاشتن تا چند روز دیگه به شکل جدی همکاری خودشون شروع کنن. وقتی موعد شروع همکاری رسید، اریک براساس عادت همیشگی لباس مرتب خودشو پوشید و محل کار جدیدش یعنی واحد شماره ۶۵ خیابان دانشگاه رفت.ساعت حدود ۱۰ صبح بود و تصور می‌کرد الان وارد یک محیط شلوغ و پر هیاهو می‌شه و احتمالا همکارای جدید با برخوردهای متنوعی داشته باشن، اما وقتی وارد شرکت شد، تصویر کاملا متفاوتی دید. به محض اینکه در شرکت رو باز کرد، ۲ نفر از شرکت با چشمای خسته و پف‌کرده و پوشش کاملا غیر رسمی شامل شلوار جین و تیشرتای رنگارنگ از کنارش عبور کردن و از شرکت خارج شدن.تو محیط شرکت جز چند نفر هیچ‌کس نبود. یعنی تقریبا نصف محیط شرکت خالی بود. افرادیم که حضور داشتن، همه پوشش‌های اسپرت و غیررسمی داشتن و کارهای متفاوتی انجام می‌دادن؛ بعضیا روی زمین در گوشه و کنار نشسته بودن، یه عده هم که پشت میزشون بودن، حالت نشستنشون خیلی جالب نبود.روی میزا جعبه‌های پیتزای خالی به چشم می‌خورد و هرکس به سلیقه‌ی خودش میز خودشو چیده‌ بود. چه فضای عجیب و غریبی!اریک یادش میومد از همین چند روز پیش که تو شرکت اندرسن، با محیط فوق‌العاده تمیز پشت یک میز اداری با امکانات کامل نشسته‌ بود. چطور می‌تونست تو این محیط شلوغ و بهم ریخته کار کنه؟اصلا یک سوال جدی‌تر براش پیش اومد. این شرکت چطور قرار با این حجم از بی نظمی و بهم ریختگی یه پروژه‌ی دقیق و خفنو ارائه کنه؟ هیچ پاسخی برای این پرسش نداشت. سعی کرد ذهنشو روی کارش متمرکز کنه و به این حواشی فکر نکنه.در هر حال پی‌پل همین الانشم موفق حساب می‌شد و با دور جدید سرمایه‌گذاری که قرار بود روش انجام بشه، میلیون‌ها دلار پول در اختیارش قرار می‌گرفت، تا دنیا رو تحت تاثیر خودش قرار بده.با توجه به اینکه اون ساختمون دیگه اتاق خالی نداشت، اتاق ورزشو براش خالی کردن و یک میز چوبی و قدیمی و یک کامپیوتر در اختیارش قرار دادن. اون اتاق تاریک بود و پنجره هم نداشت. یه میز پینگ پنگ هم در گوشه‌ای از اتاق قرار داشت و مشخصا اون اتاق اصلا مناسب فضای کار و اداری نبود.اریک در حالی که برای شروع کارش پشت میزش می‌نشست به فکر فرو رفت. همین چند روز پیش در یکی از بزرگترین شرکت‌ها و در یک محیط کاملا عالی و مرتب کار می‌کرد.تصورش از پی‌پل چیز دیگه‌ای بود. می‌دونست که پیتر و مکس دارن روی یک پروژه‌ی خیلی قوی و آینده‌دار کار می‌کنن. شاید انتظار داشت پی‌پل در یک ساختمان بزرگتر و بهتر و البته مرتب‌تر مستقر شده باشه.در اون زمان شرکت‌های فناوری، تصاویر پر زرق و برقی از محیط داخل شرکتشون تو رسانه‌ها نشون می‌دادن، اما اینجا، این استارتاپ قوی، تو یک محیط چنین کوچیک و شلوغی داشت فعالیت می‌کرد.به نظر می‌رسید اریک کمی نسبت به تصمیمی که گرفته مردد شده. آخرین روز کاریش تو شرکت اندرسن اتفاق خوبی براش نیفتاد.مدیر ارشدش زمانی که فهمید اریک داره اون شرکت رو ترک می‌کنه تا توی یک استارتاپ نوپا کار کنه، به شدت عصبی شد. با صدای بلند سرش فریاد کشید و گفت: &quot;گوش کن اریک! با این تصمیم، تمام پلای پشت سرتو خراب کردی! یه روزی پشیمون میشی، اما دیگه راهی برای بازگشت نخواهی‌داشت!هنوز صدای اون فریاد توی گوششه و نمی‌تونه به خودش دروغ بگه. واقعا از آینده‌ی شغلیش اینجا نگرانه و نمی‌دونه که چه چیزی در انتظارشه.بعد از چند دقیقه به خودش میاد. این تصمیمیه که گرفته و راه برگشتی نیست. باید تلاش کنه و حالا که این مسیرو انتخاب کرده با تمام قدرت و وجودش براش بجنگه. اریک انتخاب کرده که سبک زندگی متفاوتی رو در پیش بگیره و در یک محیط فعال و پویا کارشو ادامه بده. در هر حال آینده اینجاست و محصولی داره ساخته می‌شه که قراره دنیا رو متحول کنه. پس تلاششو می‌کنه که از افکار منفی عبور کنه و تمرکزشو روی کار و پروژه بذاره.اریک از اون روز به بعد در تیم بازاریابی پی‌پل مشغول به کار شد و وظایفش هم این بود که با سایت‌ها و رسانه‌های پربازدید ارتباط بگیره و برای تبلیغ پی‌پل در اون رسانه‌ها مذاکره کنه. بودجه‌ی خوبی هم در اختیارش قرار دادن و البته قرار شده بود اون بودجه چند برابر بشه.دور جدید سرمایه‌گذاری روی این استارتاپ بهشون این اجازه رو می‌داد که به طور کامل روی تبلیغات گسترده‌ی محصولشون متمرکز بشن و حجم قابل توجهی پول تو این راه خرج کنن.همون یکی دو روز اول، پیتر یک جلسه‌ی بزرگ تشکیل داد و از همه‌ی اعضای شرکت خواست که در اون جلسه حضور داشته باشن. اتاق‌های کوچک شرکت بهشون اجازه نمی‌داد که همه داخل یه اتاق بشینن. بنابراین بعضی از اعضا تو اتاقای دیگه ایستادن تا حرفارو بشنون و پیتر هم سعی کرد بلندتر صحبت کنه تا صداش به گوش همه برسه.اون سخنرانی با یه مقدمه‌ی خیلی جذاب شروع شد. اول پیتر از اعضای تازه وارد خواست تا خودشونو معرفی کنن. اریک به همراه چند عضو جدید با معرفی خودشون و توضیح سابقه و رزومه‌ی کاریشون، این بخشو پیش بردن.بعد از این معرفی کوتاه، پیتر صحبت خودشو اینطوری شروع کرد: &quot;دوستای خوبم! همونطور که میدونید؛ ما داریم وارد دور جدید سرمایه‌گذاری می‌شیم و به زودی پول قابل توجهی در اختیارمون قرار می‌گیره. این پول قرار بود همین روزا آزاد بشه، ولی به خاطر بعضی مسائل فنی تحویلش به تعویق افتاده. اما جای نگرانی نیست. در نهایت این پول طی همین روزا به حساب ما واریز می‌شه و من مطمئنم که این اتفاق میفته.اطمینان من نه به خاطر شناختم از سرمایه‌گذار، بلکه به خاطر محصولیه که تولید کردیم. پی‌پل یه تکنولوژی انقلابیه و قراره دنیا رو متحول کنه و این رو همه‌ی ما می‌دونیم. دوران استفاده از پول کاغذی سر اومده و ما داریم نسل جدیدی از پول‌های دیجیتال رو می‌سازیم که محدودیت‌های پول‌های کاغذی کثیف رو نداره، انتقالش راحته و از همه مهمتر، در تمام دنیا قابل استفاده‌ست.من دارم روزی رو می‌بینم که پی‌پل تبدیل به یک سامانه‌ی جهانی نقل و انتقال پول می‌شه. مردم در هر جای دنیا که باشن، می‌تونن هر مبلغی که می‌خوان رو، به هر نقطه‌ی دیگه از دنیا منتقل کنن و این چیزیه که ما اینجا به خاطر دور هم جمع شدیم. من مطمئنم که پی‌پل روزی به عنوان مایکروسافت پرداخت شناخته می‌شه و ما قدرتمندترین سیستم عامل مالی جهان رو می‌سازیم.&quot;عجب سخنرانی قوی‌ای! همه تحت تاثیرش قرار گرفتن و همون کلمات آخر یعنی سیستم عامل مالی جهان، همه‌ی اعضای شرکت رو به وجد آورد. همه با شوق و احساسات شدید پیتر رو تشویق کردن.پیتر صحبت‌های دیگه‌ای هم کرد و راجب نفوذ پی‌پل در سرتاسر دنیا توضیحات بیشتری گفت. اما نقطه‌ی عطف صحبتش استعاره‌هایی بود که به کار برد؛ مایکروسافت دنیای پرداخت و سیستم عامل مالی جهان. این استعاره‌ها نشون می‌ده که اون تا چه حد به محصولش ایمان داشت و البته چه هدف بزرگی در ذهنش داشت.این حرفا تاثیر چشمگیری در عملکرد تیم داره. پیتر خیلی خوب می‌تونست چشم‌انداز خودش رو به اعضای شرکت نشون بده و تیم رو به سمت دستیابی به اون تشویق کنه و البته که اون تیم هم کاملا تحت تاثیر این هدف بود.اونا ایمان داشتن کاری که قراره انجام بدن دنیا رو تحت تاثیر خودش قرار می‌ده. اعضای تیم پی‌پل فرای تعهد شغلی و کاری خودشون، برای اون پروژه وقت و انرژی می‌ذاشتن و این فقط به این دلیل بود که هدف داشتن و اون هدف معنادار و الهام‌بخش بود.اریک در روزهای اولی که در پی پل مشغول به کار شد، این مسئله رو به طور کامل احساس‌ کرد. می‌دید که حرف‌های پیتر در قالب گفتگوهای روزمره بین اعضای شرکت نقل می‌شه.مثلا یه روز دید یکی از اعضای شرکت برای سفارش پیتزا، اصرار می‌کرد که فقط حاضره به صورت الکترونیکی پرداخت کنه و فروشنده پشت تلفن می‌گفت که دوره‌ی پول‌های کاغذی سر اومده و بهتره اونا رو کنار بذاره. حتی برای نقل و انتقال پول بین خودشون هم به طور کامل از پی‌پل استفاده می‌کردن.اینجاست که می‌تونیم بگیم هسته‌ی اولیه پیپل، یک فرهنگ سازمانی قوی داشت و همین فرهنگ باعث شده بود کارمندان اون شرکت با اشتیاق زیاد در رابطه با محصولی که خلق می‌کردن صحبت کنن و به شکل جدی ترویجش بدن.حالا اریک به عنوان بخشی از تیم پی‌پل با انرژی و قدرت بیشتری کارشو ادامه می‌داد. اون مسائلی که در ابتدای راه ذهنشو کمی مشغول کرده بود؛ از جمله شلوغی و بی‌برنامگی شرکت، حالا دیگه براش دغدغه نبود. در همین محیط محقر و کوچیک، جریانی از انرژی در گردش بود و این جریان در رفتار و عملکرد تمام اعضای تیم دیده می‌شد.این سخنرانی و اعلام ورود سرمایه‌گذار جدید، یه معنی دیگه هم داشت؛ نگاه جاه‌طلبانه پی‌پل به حاکمیت دنیای پرداخت الکترونیک، می‌طلبید که بیشتر و بهتر از قبل کار کنن و هر روز مشتریای جدید به پروژه اضافه بشن.ورود هر مشتری جدید، معنیش اینه که کار پشتیبانی سخت و سخت‌تر می‌شه و البته که جذب مشتری جدید به معنای فعالیت‌های جدی تبلیغاتی و بازاریابیه.با توجه به اینکه تیم پی‌پل برای رسیدن به همون نقطه هم مسیر سختی رو طی کرده بود، پیتر تصمیم داشت با ترتیب دادن یک مهمونی، به دور از فضای کار شرکت، کمی از خستگی اعضا رو بگیره و اونا رو برای یک نبرد نفس‌گیر آماده کنه. برنامه‌ریزی انجام شده و مهمونی در یک رستوران در جاده سنت هیل برگزار شد.اون روز همه‌ی کارمندها و اعضای پیپل، به اون مهمونی اومدن و فضای کاملا صمیمانه و غیر رسمی بود. زمانی که تمام مهمونا رسیدن، پیتر صحبتشو شروع کرد.قرار بود این جلسه به شکل دوستانه‌ای برگزار بشه و مجددا اعضای جدیدی که اضافه شدن معارفه بشن تا تمام تیم یک شناخت کلی نسبت به هم داشته باشن.پیتر بعد از یه مقدمه‌ی کوتاه ایستاد و خودشو اعضای جدیدو به ترتیب معرفی کرد. هر از گاهی بین صحبت‌ها با اعضای جدید شوخیم می‌کرد. در همون حین معرفیا بود که رسید به مردی تنومند، که در گوشه‌ای از جمع نشسته‌ بود. مرد عینک به چشم داشت و با لبخند گرمی به افراد نگاه می‌کرد.پیتر گفت: &quot;خب و آخرین نفری که امروز قراره معرفی کنم. احتمالا بعضی از شما می‌شناسیدش؛ رید هافمن بنیان‌گذار شبکه‌ی اجتماعی سوشال نت، از امروز به ما پیوسته و قراره به عنوان مدیر ارشد عملیاتی ما، یا سی او او کار خودشو شروع کنه.مطمئنا من زمان کافی برای رسیدگی به تمام مسائل ندارم و باید تمرکزم روی ابعاد مالی و جذب سرمایه‌گذار باشه. رید از امروز بخشی از کارهای داخلی شرکتو مدیریت می‌کنه و مستقیم با من در تماسه.&quot;اینجا برای شفاف شدن داستان و نقش رید، باید درباره‌ی نقشش در اون دوره یک توضیح کوتاه بگم. در اون دوره پیتر به عنوان مدیر عامل پی‌پل فعالیت می‌کرد که به صورت مخفف ما این عنوان به شکل سی ای او می‌شناسیم.مدیر عامل باید روی چشم‌انداز کلان سازمان یا کسب و کار تمرکز کنه و علاوه بر اینکه نگاهی به فعالیت‌های داخلی داره و مسائل بیرونی شرکت بذاره؛ از جمله پیدا کردن شرکای تجاری. دقیقا مثل کاری که پیتر انجام می‌داد. یعنی دنبال سرمایه‌گذار جدید بود. باهاشون به نحو موثری ارتباط می‌گرفت.خب در این صورت مدیر عامل نمی‌تونه روی مسائل داخلی و چالش‌های داخلی شرکت تمرکز کنه. این چالش‌ها به نحوی زمان و تمرکز مدیرعاملو می‌گیرن.اینجاست که نقش‌های مختلف دیگه‌ای مثل مدیر ارشد عملیات یا سی او او مطرح می‌شه. نقش مدیر ارشد عملیات اینه که به فرایندهای داخلی شرکت نظارت داشته باشه و مسائلی که جنبه‌ی درونی دارن رو حل و فصل کنه. در چنین جایگاهی عموما فردی قرار می‌گیره که تجربه و شناخت کافی از بخش‌های مختلف شرکت داره و می‌تونه تیما رو کنار هم منسجم نگه داره. خب در اون دوره رید از چنین ویژگی‌ای برخوردار بود و برای همین به این سمت منصوب شد.برگردیم به داستان. جشن کوچک قبل از جنگ تمام شده و حالا اعضای پی‌پل به شرکت برگشتن. قراره با تمام قدرت، بازارو قبضه کنن. اونا تنها سرویسی نبودن که روی پرداخت اینترنتی کار می‌کرد و به مرور پای رقبای ریز و درشت به این صنعت باز می‌شد. چه بسا که در همون دوره هم نمونه‌های کوچیکی رو می‌دیدن که با قدرت و شتاب خیلی کم در حال توسعه محصولات مشابه بودن.حالا وقتش بود که اریک و تیم بازاریابی، به شکل قدرتمندی پروژه‌های تبلیغاتی پی‌پل رو پیش ببرن.لوک مسئول بازاریابی پی‌پل، در اولین جلسه با اعضای تیمش از جمله اریک، استراتژی شرکتو در قبال تبلیغات و بازاریابی به طور کامل و شفاف توضیح داد. در اون جلسه گفت که پی‌پل تمایل داره یکه‌تاز بازار دنیای پرداخت اینترنتی باشه و می‌خواد مطمئن بشه که به شکل قابل توجهی از رقبای دیگه جلوتره.این شرکت می‌خواد مطمئن بشه رقبای احتمالی فعلی و آینده، تحت هیچ شرایطی نتونن جایگاهشو تصاحب کننوو برای به دست آوردن این جایگاه هر کاری انجام می‌ده.بخش عمده‌ای از پولی که توسط سرمایه‌گذارا در اختیار اون‌ها قرار می‌گیره، در بخش بازاریابی و تبلیغات صرف می‌شه و این یعنی استراتژی اون‌ها در این زمینه به شدت تهاجمی و تمامیت‌خواهانه‌اس.  حالا می‌دونن که باید از روش‌های پرهزینه و پر سر و صدا استفاده کنن.اونا تصمیم گرفتن برای اولین قدم از یک ترفند شیوه‌ی بازاریابی به اسم اینفلوئنسر مارکتینگ یا بازاریابی به کمک افراد تاثیرگذار، استفاده‌ کنن.در این روش از افراد معروف مثل بازیگرا، ورزشکاران و شخصیت‌های مطرح خواسته می‌شه که در یک برنامه‌ی تبلیغاتی حاضر بشن و به هر نحوی استفاده از یک محصولو به صورت مستقیم یا غیر مستقیم اشاعه بدن.اگه دقت کنین، تو ایران هم چنین نمونه‌هایی رو زیاد دیدیم. اینجا بود که با بازیگر معروف این دوران، به اسم جیمز دوهان وارد مذاکره شدن. جیمز در فیلم پیشتازان فضا ایفای نقش کرده بود و حسابی می‌درخشید.اونا قرار بود در یک شوی تبلیغاتی که در یک هتل برگزار می‌شد، میزبان جیمز دوهان باشن و در این برنامه جوایز ارزشمندی هم بین کاربران توزیع بشه.قبل از شروع با تمام رسانه‌ها تماس گرفتن و ازشون دعوت کردن در محل مراسم حاضر بشن، اما روز مراسم که شد در کمال تعجب دیدن جز چند خبرنگار معمولی هیچ کس به اون مراسم نیومده.وقتی مراسم به انتها رسید، همون خبرنگارا هم سالنو ترک کرده بودن و فقط کارمندای شرکت به همراه جیمز دوهان باقی مونده بودن.این یک شکست تمام عیار در برنامه‌های تبلیغاتی بود و فشار سنگینی روشون آورد. اون روز وقتی پیتر دید سالن خالی شده و فقط اعضای شرکت موندن، روی سن رفت و کمی با اعضای شرکت صحبت‌ کرد.البته که سرزنششون نکرد و تلاشش این بود با حرف‌های انرژی‌بخش، بهشون روحیه بده. تا بتونن مسیر سختی که پیش رو دارن رو ادامه بدن. در هر حال شکست در هر مسیری هست، به خصوص زمانی که تصمیم می‌گیری کار خیلی بزرگی انجام بدی. باید از قبل بدونی که احتمالا شکست‌های خیلی بزرگی هم در مسیرت قرار می‌گیره.اون تجربه‌ی تلخ گذشت، اما تیم تبلیغات متوقف نشدن و سعی کردن مسیرهای دیگه‌ای رو امتحان کنن.اونا تصمیم گرفتن در ازای معرفی هر عضو جدید، مبلغی رو به عنوان هدیه به فرد معرف بدن. این برنامه رو اجرا کردن. اریک سعی کرد برنامه‌ی بازاریابی ایمیلی رو به شکل جدی و موثر پیش ببره. اولین کار این بود که یک تصویر از جامعه‌ی کاربرای احتمالی که از پی‌پل استفاده می‌کنن، طراحی کنه و ببینه که این جامعه چه ویژگی‌هایی می‌تونه داشته باشه. تقریبا تلاش کرد پرسونای مخاطبش رو ترسیم کنه.در پاسخ به این سوال که پرسونا چیه؟ باید بگم به یک یا چند کاراکتر داستانی گفته می‌شه که جامعه‌ای از مخاطبای احتمالی شما رو تشکیل می‌دن. وقتی که یه کسب و کار راه اندازی می‌کنین، مهمه که بدونین چه کسایی مشتری کسب و کار شما هستن.خب اون ابتدای کار، احتمالا تصور کاملی ندارین که چه کسایی هستن و رفتارشون به چه شکله. پس سعی می‌کنین خودتون پیش‌بینی کنین. مثلا ممکنه به این نتیجه برسین که جامعه‌ی مخاطب شما گروهی از دانشجوها هستن. به این ترتیب می‌تونین چند کاراکتر دانشجو برای خودتون طراحی بکنین و تصور کنید که نیازهای اونا چیه و چرا باید بیاد سراغ کسب و کار شما؟ به این فرایند می‌گن طراحی پرسنا. این دقیقا کاری بود که اریک اون روزا انجام می‌داد.خب، سرویس پی‌پل خیلی جدید و فناورانه بود. اولین قشری که احتمالا سراغ این سرویس‌ها می‌رن، قطعا کسایی هستن که شیفته‌ی فناوری و ابزارهای مدرنن.  احتمالا دانشجوها هم بتونن با این محصول ارتباط برقرار کنن. پس اریک یه لیست ایمیل از چنین افرادی تهیه کرد و ایمیل‌های تبلیغاتی براشون ارسال شد.پیش‌بینی درست از کار اومد و به مرور دید که به شکل معناداری، تعداد اعضای جدید روزانه‌ی پی‌پل در حال افزایشه. به این ترتیب اریک و تیم بازاریابی، با قدرت بیشتری روی پیدا کردن جوامعی که پی‌پل می‌تونه براشون جذاب باشه، تمرکز کردن. اونا گروه‌های مختلفو بررسی می‌کردن تا ببینن چطور می‌تونن به بهترین جامعه برسن.ودر همین زمان که در حال بررسی بودن، چیزی به ذهنشون رسید؛ سایت‌های مزایده‌ی کالا. دقیقا در این سایت‌ها کاربران محصولات نو یا دست دوم خودشون رو برای فروش قرار می‌دادن و کاربرای دیگه از اونا خرید می‌کردن.مثال داخلیش برای ما، می‌شه چیزی شبیه به دیوار که می‌تونید داخلش محصولات یا لوازمی که دیگه استفاده نمی‌کنید رو برای فروش قرار بدید.معروف‌ترین سایتی که در اون دوره چنین سرویسی ارائه می‌داد؛ ای‌بی بود که توسط یک کارآفرین ایرانی خلق شده بود و حسابی می‌درخشید.اریک ای‌بی رو باز کرد و کمی صفحاتشو بررسی کرد. اونجا هر نوع کالایی پیدا می‌شد و هیچ محدودیتی وجود نداشت. کاربرا صفحاتی رو ایجاد می‌کردن و محصولات خودشونو می‌فروختن و هرکس محتوای صفحه خودشو مدیریت می‌کرد. بعضی از کاربران در صفحاتشون بنرهای مختلف هم قرار داده بودن.فرایند فروش در ای‌بی در اون سال کمی سخت بود؛ چون خیلی از فروشگاه‌ها نمی‌تونستن درگاه پرداخت آنلاین استفاده کنن. بنابراین زمانی که شخصی تصمیم گرفت یک کالا رو بخره، باید یه چک برای فروشنده از طریق پست ارسال می‌کرد.وبا دیدن این شرایط اریک فهمید اینجا؛ یعنی ای بی، دقیقا همون نقطه‌ایه که باید روش متمرکز بشن. بعد از مرور چند صفحه متوجه شد که در اون سایت یک فرم انجمن گفتگو هم قرار داره و کاربران اونجا به بحث و تبادل نظر می‌پردازن.وقتی وارد اون انجمن گفتگو شد، در کمال تعجب دید که بعضی از کاربرای این سایت پی‌پل رو می‌شناسن و راجبش با هم صحبت می‌کنن.تیم بازاریابی اصلا از این مسئله اطلاع نداشت. انجمنای گفتگوی ای‌بی تبدیل شده بود به یک بستر تبلیغاتی خودرو برای پی‌پل و نکته‌ی جالبش اینجا بود که اعضای بازاریابی شرکت، اصلا از این مسئله مطلع نبودن. در هر حال اون موقع مثل امروز روش‌های سوشیا لیسنینگ مطرح نبود یا اصلا وجود خارجی نداشت.امروز اگر کسب و کار یا برندی داریم، می‌تونیم با استفاده از روش‌های نرم‌افزاری، شبکه‌های اجتماعی و دنیای وب رو بررسی کنیم و ببینیم که چه کسی و کجا از ما و محصولمون صحبت کرده؟به این فرایند سوشیا لیسنینگ گفته می‌شه که به صورت نرم‌افزاری و هوشمند هم انجام می‌شه، اما وابسته به نرم‌افزار نیست و می‌تونید به کمک گوگل یا داخل شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر، با سرچ اسم محصول یا برندتون و بررسی نتایج تا حدی این کار رو انجام بدین. در این صورت اگر کسی از محصول یا برند شما صحبت کرده باشه، ازش مطلع می‌شین.در هر حال در اون دوره اریک به صورت اتفاقی تونست این فرایند رو انجام بده و دید که در سایت ای‌بی، تعداد قابل توجهی از کاربران دارن راجب محصولشون صحبت می‌کنن. پس بلافاصله در رابطه با ای‌بی تحقیق رو شروع کردن.چطور می‌تونستن به صورت جدی‌تر با جامعه‌ی مخاطبای اون سایت ارتباط بگیرن؟ ای بی جایگاه تبلیغات نداشت و نمی‌شد به صورت مستقیم بنرهای تبلیغاتی در اون درج کرد. یکی از اولین روش‌هایی که می‌شد اجرا کرد؛ جمع آوری ایمیل فروشنده‌های ای بی بود که خب این کارو هم انجام دادن.با یک کمپین تبلیغاتی ایمیلی از گروهی از فروشنده‌ها دعوت کردن از خدمات پی‌پل استفاده کنن و نتیجه شگفت‌انگیز بود. تعداد قابل توجهی عضو جدید وارد سایت شد و این نشون می‌داد که دقیقا نقطه‌ی درستی رو برای تبلیغات پیدا کردن.این ظرفیت بالای ای‌بی باعث شد تا تیم بازاریابی، تصمیم بگیرن که شرایط کلی سرویس خودشون رو کمی تغییر بدن تا فروشنده‌ها بتونن راحت‌تر باهاشون ارتباط بگیرن و از محصولشون استفاده کنن.به همین دلیل لوک یه جلسه ترتیب داد و از مدیرای ارشد خواست که در اون جلسه بیان و حرفاشونو بشنون. تو اون جلسه، لوک روی یک تخته سفید چند نقطه کشید و صحبتو اینطوری شروع کرد:&quot;این چیزی که می‌بینید اینترنته و این نقاط کاربرای اینترنت هستن. همون طور که می‌بینید هر کی در جایی قرار گرفته و کاملا غیر متمرکزن. این پراکندگی باعث میشه که ما نتونیم به همه‌ی اونا دسترسی داشته باشیم.&quot;در جایی از تخته، چند نقطه در کنار هم در یک دایره کشید و گفت: &quot;این یک نمونه از سایت‌هایی که کاربری زیادی دارن؛ مثل ایبی. این سایت‌ها مثل یک درگاه بزرگ عمل می‌کنن. ما اگه در این درگاه‌های عمده بتونیم روی کاربرا تاثیر بذاریم، مطمئنا نفوذ قابل توجهی رو تجربه می‌کنیم و خیلی سریع رشد می‌کنیم.&quot;لوک از کمپین آزمایشی خودشون رو کاربرای ای‌بی صحبت کرد و نتایجشو توضیح داد. در نهایت حرفشو اینطوری تموم کرد که این وبسایت موقعیت ویژه‌ای داره برای ما و باید امکاناتمون رو در اختیار کاربران و فروشنده‌هاش قرار بدیم تا بتونیم بیشتر و بهتر رشد کنیم.فروشنده‌ها نیاز دارن بنرای ما رو در صفحاتشان قرار بدن و الان به صورت دستی این کار رو انجام می‌دن. ما باید براشون روش‌های منطقی و درستی طراحی کنیم تا بتونن راحت‌تر از امکانات ما استفاده کنن.مدیرای پی‌پل که در اون جلسه حضور داشتن، تحت تاثیر حرف‌های لوک قرار گرفتن و تصمیم بر این شد که یه سری ویژگی‌های کلیدی برای فروشنده‌ها در پی‌پل تعبیه بشه و این اتفاق هم افتاد.بعد از اون جلسه و انجام اقداماتی که مصوب شد، هر روز درصد قابل توجهی عضو جدید وارد سایت می‌شد و از خدمات اون‌ها استفاده می‌کرد.اون‌ها یه نقطه‌ی کلیدی پیدا کرده بودن و تصمیمشون برای توسعه‌ی خدمات برای اون جامعه‌ی کاربری، کاملا عاقلانه و درست بود. حالا تعداد قابل توجهی از فروشنده‌های سایت ای‌بی از خدمات پی‌پل استفاده می‌کردن و حتی لوگوی پی‌پل رو به صورت داوطلبانه در صفحه‌ی فروشگاه خودشون قرار داده بودن و از بقیه دعوت می‌کردن تا از این خدمات استفاده کنن.سیاست‌های تبلیغاتی پی‌پل در قوی‌ترین شکل ممکن با بیشترین بودجه در حال انجام بود. هر کاربر جدید، بلافاصله بعد از عضویت، مبلغی حدود 10 دلار پاداش دریافت می‌کرد و اگه دوستانش رو به این سرویس دعوت می‌کرد، به ازای هر عضو جدید مبلغی حدود 10 دلار دیگه هم براش واریز می‌شد.در روزهای بعد، اریک و تیم بازاریابی با دقت رفتار کاربران رو در ای بی رصد می‌کردن و صحبت‌های اون‌ها در انجمن گفتگو در رابطه با مسائل مالی به خصوص مسائل مربوط به پی‌پل رو با دقت می‌خوندن.علاوه بر اون، برنامه‌ی بازاریابی با قدرت و شدت قابل توجهی در تمام مجلات و رسانه‌های مربوط به مزایده ادامه پیدا کرد. تبلیغات رنگارنگ پی‌پل در هر رسانه و درگاه اینترنتی مربوط به مزایده می‌درخشید و داشتن تلاش می‌کردن تا مزایده‌های آنلاین رو به سمت خودشون هدایت کنن.در اون روزها بود که در یک اتفاق نادر، همه با صدای فریاد پیتر از جا پریدن. &quot;این لعنتی دیگه از کجا پیدا شد؟!&quot; این جمله‌ای بود که پیتر گفت و منظورش از لعنتی، سایت دات بانک بود؛ یه رقیب جدید و نوپا که ظاهرا خدمات خیلی کاربردی‌ هم ارائه می‌داد.اریک، بلافاصله سایت دات بانک رو باز کرد و دید که بله، یک سایت به شدت خوش ساخت با طراحی تمیز و مرتب که داره خدمات مشابه پی‌پل ارائه می‌ده.علاوه بر خدمات مشابه، چند مورد سرویس کاربردی جذاب دیگه هم داره. از جمله این که ظاهرا به کاربران این امکان رو می‌ده که پرداخت‌های گروهی رو هم انجام بدن. یعنی یه نفر به صورت همزمان برای چند نفر پول واریز کنه.پیتر تیم توسعه رو به خط کرد و گفت تمام پروژه‌هایی که در دست دارن رو متوقف کنن و تمرکزشون رو بزارن روی توسعه خدماتی مشابه به خدمات دات بانک روی پی‌پل. گفت ما باید هر سرویس خوبی رو که دات بانک ارائه می‌کنه رو روی وبسایت خودمون ارائه کنیم و این خیلی مهم و فوریه.هنوز هیاهوی دات بانک تموم نشده بود که سر و کله‌ی یک رقیب جدید دیگه پیدا شد. ایکس دات کام.مواجهه‌ی اعضای شرکت با این سایت هم هیجانی بود. چون از نظر فعالیت، دقیقا چیزی مشابه پی‌پل بود. چه بسا بهتر. ایکس دات کام از نظر عملکردی، شبیه یک بانک آنلاین بود و خدمات متنوعی به کاربران اراده می‌داد. کاملا هوشمندانه طراحی شده بود و اخیرا سرمایه‌ی قابل توجهی هم جذب کرده بود.یکی از اعضای شرکت پرسید: &quot;کی اینو راه انداخته؟&quot; و در کمترین زمان ممکن یکی دیگه از اعضای تیم گفت &quot;ایلان ماسک.&quot; و اینجا بود که ایلان وارد بازی گردش پول در دنیای اینترنت شد.چیزی که شنیدید، بخش اول از داستان خلق و موفقیت شرکت پی‌پل بود.با چند شخصیت مختلف همراه شدیم. از مکس اوکراینی گرفته تا پیتر که یک مدیر تاثیرگذار و موفق بود و اریک که از زندگی کارمندی خودش عبور کرد تا وارد دنیای پر شتاب استارت‌آپ‌ها بشه.دیدیم که اونا از یک فضای محقر و کوچیک شروع کردن و چندین تلاش موفق و ناموفق رو پشت سر گذاشتن. تا اینجای کار هیچکدوم خسته و ناامید نشدن و مسیرهای مختلفی رو برای کسب موفقیت امتحان کردن. حالا که یک رقیب جدی هم دارن. می‌دونین که کیو میگم؟ ایلان ماسک.در این اپیزود بیشتر مسائل مربوط به راه‌اندازی شرکت و فعالیت‌های اولیه رو شنیدیم. اما در اپیزود بعد، داستان‌های متفاوتی رو خواهیم شنید که حول محور نبردهای سنگین پی‌پل با رقبای بزرگش، از جمله ایلان ماسک می‌چرخه.اون اپیزود هم به زودی منتشر می‌شه و مطمئنم که داستانش براتون شنیدنی و جذاب خواهد بود.مطمئنا می‌دونید از خوندن کامنت‌های که برام در کست باکس و اینستاگرام می‌نویسید، خیلی لذت می‌برم. پس برام حتما کامنت بنویسید و استارت کست رو به دوستاتون معرفی کنید تا انرژی بگیرم و با قدرت بیشتری به این کار ادامه بدم.قبل از خداحافظی، این نقل قول کوتاه رو هم براتون بگم. استیو جابز فقید، در جایی گفته: &quot;به نظر من بزرگترین پشیمونی ما در زندگی، مربوط به کارایی هست که هیچ وقت انجام ندادیم.&quot; مطمئنا منظورش همون ایده‌هاییه که روزا در ذهن ما می‌چرخن و به دلایل مختلف هیچ‌وقت اجراشون نمی‌کنیم.در انتهای این اپیزود، براتون آرزو می‌کنم که انقدر شهامت و جسارت داشته‌ باشید تا اون ایده‌هایی که بهشون ایمان دارید رو اجرا کنید. مطمئنم که اگه با مطالعه و استراتژی پیش برید در اجرای اون ایده‌ها هم موفق خواهید بود.ممنونم که تا انتهای این اپیزود، همراهم بودید.امیدوارم هرجا که هستید سلامت، موفق و جستجوگر باشید و تا اپیزود بعدی، خدانگهدارتون باشه.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-یازدهم؛-پی‌پل---قسمت-اول-id3660994-id468709068?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9B%20%D9%BE%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%84%20-%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 20:29:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دهم؛ ایلان ماسک- شرکت زیپ2</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-ohqp0z6pv5da</link>
                <description>سلام من محمد هستم و شما اپیزود دهم استارت کستو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدم‌های معمولی شرکت‌های بزرگ و راه‌اندازی کردند و موفق شدن.بله. ایلان ماسک، کارآفرین و مرد موفق این روزها که به خاطر کارهای جنجالی و بزرگی که انجام میده؛ اسمش زیاد می‌شنویم. چشم‌انداز عجیبی برای آینده داره و دائم سعی می‌کنه این چشم‌اندازو اجرایی کنه. از محصولات عجیب و غریب مبتنی بر هوش مصنوعی گرفته تا زندگی روی مریخ. همه‌ی تلاش می‌کنه تا این ایده‌ها را عملی و اجرایی کنه و البته دیدیم که به بعضی از اهدافش هر روز نزدیک و نزدیک‌تر میشه. مرور مسیر زندگی چنین فردی برای من خیلی جذاب و آموزندست. می‌دونم که این موفقیتاش شانسی سر راهش قرار نگرفتن و برای کسب دونه دونه اون تلاش کرده و چه بسا بارها شکست خورده و احتمالا نادیده گرفته شده. خودم همیشه دوست داشتم داستان زندگیش مرور کنم یا حداقل ببینم این مرد شگفت‌انگیز، روزایی که هنوز ابتدای راه بود شهرت نداشت؛ چطور تلاش کرد و از موانعی که در مسیرش قرار گرفت با موفقیت عبورکرد.همونطور که می‌دونید اینجا من زندگی افراد به طور کامل مرور نمی‌کنم و فقط مسیر رشد یا شکست شرکت‌ها را نقل می‌کنم. اما خب این اپیزود ویژه است؛ به دو دلیل: اول اینکه ایلان ماسک نقش پررنگی در شرکت‌هایی که پایه‌گذاری کرده یا حضور داشته؛ ایفاکرده و لازمه که کمی دقیق‌تر زندگیش مرور کنیم و ببینیم در سنین کودکی تحت تاثیر چه چیزهای چه تفکری بوده و دوم، این اپیزود ویژه است به مناسبت یک ساله شدن استارتکست منتشر میشه. دقیقا یک سال پیش همین روزا بود که بعد از یک وقفه‌ی طولانی با تشویق و همراهی دوستای خوبم، تصمیم گرفتم این پادکست منتشر کنم. به جرات می‌تونم بگم که این یک سال، یکی از بهترین سال‌های عمرم بود. چون در طول این مدت به واسطه‌ی استارتکست دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و امروز جامعه‌ی دوستا و همراهی من در استارتکست، از مرز دو هزار و دویست نفر گذشته. این آمار فقط مربوط به نرم‌افزار کسب باکسه. درسته که با تمام شما دوستای خوبم که این پادکست می‌شنوید ارتباط مستقیم ندارم. اما همین که می‌دونم همراه هستید برام خیلی با ارزشه. بعضی از شما در این مدت در کستباکس و اینستاگرام کامنت‌های انرژی بخشی برام نوشتین. خوندن این کامنت‌ها برای من خیلی لذت بخشه و سعی کردم به همه پاسخ بدم و ازتون تشکر کنم. می‌دونم که همتون دغدغه‌ی رشد و پیشرفت دارید و مطمینم که هر روز برای اهدافتون می‌جنگید و تلاش می‌کنید. منم این‌جا سعی می‌کنم داستان‌هایی نقل کنم که مفید و آموزنده باشه تا بتونید از این محتوا و نکاتی که توش در قالب داستان نقل میشه؛ در طول مسیری که در پیش دارید استفاده کنید. از طرف دیگه با تاریخ فناوری هم آشنا بشید و بدونید محصولاتی که امروز یا گذشته ازشون استفاده کردیم؛ چطور خلق‌شدن. از مقدمه بگذریم و بریم سراغ داستان امروز. ایلان ماسک، مرد شگفت‌انگیز پرحاشیه‌ی این روزهای ما. امیدوارم از شنیدن این پادکست لذت ببرید.در سال هزار و نهصد و پنجاه و چهار هستیم و صدایی که می‌شنوید مربوط به یک هواپیمای کوچک تک موتوره قرمزه که تازه از زمین بلند شده و داره بر فراز آسمان آفتابی اوج می‌گیره. شور و شوق وصف نشدنی در چهره‌ی خلبان جوان و همسرش که کنارش نشسته موج می‌زنه. خلبان با آرامی مسیر هواپیما را به سمت دریای دوردست تغییر میده و هر لحظه از زمین و جمعیت کوچکی از آدما که با تعجب به ترس نگاهشون می‌کنند دور میشن. بعد از چند دقیقه هواپیمای کوچک بر فراز دریا قرار می‌گیره و از دید مردم و خبرنگارانی که اون پایین در فرودگاه ایستادن، تبدیل به یک نقطه‌ی قرمز کمرنگ میشه. در اون سال‌ها، سفر از آفریقای جنوبی به استرالیا با یک هواپیمای تک موتوره کوچولو، اونم از روی دریا یه کار پر هیجان و پر خطر به حساب میومد و کمتر کسی حاضر می‌شد که چنین کاری انجام بده. اما جاش ایلان و همسرش از این کار ترسی نداشتن و به سادگی انجام دادن. اون زوج جوان که با اون هواپیمای ملخی قرمز این مسیر پرخطر و طولانی رو رفتن؛ کسی نبودن جز پدربزرگ و مادربزرگ ایلان ماسک. در حقیقت ایلان ماسک اسمش یعنی ایلانه و از همین مرد ماجراجو یعنی جاش ایلان به ارث برده. البته غیر از اسمش احتمالا بعضی از ویژگی‌های اخلاقی، از جمله جسارت و تلاش رو هم به ارث برده. این زوج سرشناس در طول عمرشون کارهای هیجان انگیز زیادی انجام دادن. از سفر به مناطق خطرناک در آفریقا گرفته؛ تا ثبت رکوردهای پرواز. در اکثر این ماجراجویی هاشونم بچه‌هاشون از جمله مادر ایلان ماسک همراهشون بوده.سال‌ها بعد زمانی که پدربزرگ ماجراجوی ایلان ماسک، به سنین بالاتر رسید؛ همچنان به این کارهای خطرناک ادامه داد و در نهایت در یک سانحه هوایی جون خودش و از دست داد. اما اینجا نقطه پایان این ماجراجویی نبود. هنوز در این دنیا مردی زنده‌ست دنبال ماجراجویی است؛ منتها نه برای سفر روی اقیانوس، بلکه برای سفر در طول کهکشان‌ها و فتح سیاره‌های دیگر از جمله مریخ.در راهروی یک مدرسه هستیم. پسر بچه‌ای رو میبینی که کیف مدرسه رو روی دوشش انداخته و یه کتاب بزرگ و قطور به دست گرفته. همونطور که قدم می‌زنه؛ صفحاتی از کتابو مطالعه می‌کنه. در همان حال به آرومی یه مداد کوچیک از جیبش بیرون میاره و روی یکی از صفحات کتاب علامت می‌زنه. در همین حال گروهی از بچه‌های شرور از دور خودشون به این پسر می‌رسونن. و یکی از اونا که قامت بزرگتری داره، کتاب می‌گیره به گوشه‌ای پرت می‌کنه. حالا اونا پسر بچه رو دوره می‌کنن و بلندبلند بهش می‌خندن. بعد از چند دقیقه که خنده‌ها و تمسخر تمام شد و گروه شرور دور شدن؛ پسرک در همان گوشه از راه راه نشست. از تمسخر همکلاسی‌ها و این اتفاقی که هر روز براش تکرار می‌شد خسته شده بود. از پنجره‌های باز راهرو، به آرومی باد به داخل می‌وزید. کتابی که گوشه‌ی راهرو افتاده بود، کمی ورق خورد و روی یک صفحه ایستاد. جایی که یک جمله‌ی کوتاه با مداد علامت خورده‌بود. جمله این بود: خشونت آخرین مرجع آدم‌های ناتوانست. ایلان ماسک کوچولو که حالا خودش به کتاب رسونده بود؛ اون بست و برداشت. حالا می‌تونیم اسم اون کتاب ببینیم. کتاب بنیاد، اثر آیزاک آسیمو. ایلان در حالی که لباسش و مرتب می‌کرد؛ کتاب زیر بغلش گرفت و از راهروی سرد و خلوت مدرسه گذشت.همونطور که دیدید ایران اون روزها، به شدت تحت فشار همکلاسی‌ها بود. بیشتر وقتش صرف خوندن کتاب‌های علمی تخیلی میشه. این کتاب‌ها تاثیر چشمگیری روی رشد فکری و شخصیتش داشتن. همون سال کتابی به دستش رسید به اسم راهنمای کهکشان برای هیچ هایکرا. خب هیچهایکر تقریبا به فردی گفته میشه که علاقه‌ی زیادی به ماجراجویی داره و در سفر به جای قطار و هواپیما و اتوبوس بین شهری، از ماشین‌های عبوری استفاده می‌کنه. تو ایران کمتر چنین چیزی دیدیم؛ اما تو کشورهای اروپایی و آمریکایی بیشتر دیده میشه. کنار جاده ی آدم تنها با کوله پشتی بزرگ ایستاده و برای ماشین‌های عبوری دست تکون میده و اون براش می‌ایستند تا همونجایی که هم مسیرن با هم میرن و از این مسافر پولی هم گرفته نمیشه. بعضیا بهش میگن مرامی‌سوار. این اصطلاح جالبه که تو وبلاگ حسین عبداللهی دیدم که خب خیلی نزدیک به معنای واقعی هیچهایک هم هست.برگردیم به کتاب راهنمای کهکشان برای هیچهایکرا یا همون مرامی سوارا. این یه رمان علمی تخیلیه. داستانش از این قراره که زمین داره نابود می‌شه و دو نفر موفق میشن قبل از نابودی کامل زمین به سمت کهکشان‌های دیگه فرارکنن. در طول این سفر اتفاقات جالبی براشون پیش میاد و با هم سفرهای مختلف عجیبی همراه میشن. این یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌ی ایلان نوجوان بود و به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. بعدها به این کتاب اشاره کرد و گفت من از کتاب راهنمای کهکشان یاد گرفتم که چطور باید سوال بپرسم و از همه مهم‌تر این که چه سوالی ارزش پرسیدن داره. این نکته‌ی خیلی مهمیه. پرسیدن سوال‌های درست، یکی از الزامات اصلی برای برقراری ارتباط با انسان‌های دیگه‌اس. همینطور زمانی که حین کار مشکلی پیش میاد، پرسیدن سوال‌های درست باعث می‌شه بتونی راحت‌تر راه‌حل پیدا کنید. اگه دوست دارید بیشتر راجع به اهمیت پرسشگری بدونید، می‌تونم بهتون پیشنهاد کنم که ویدیوی سخنرانی سایمون سید در رویداد تد به عنوان دایره طلایی رو ببینید. کتاب با چرا را شروع کنید که نوشته‌ی ایشون هست رو بخونید تا بدونید چرا ایلا،ن بعدها از اهمیت این نکته صحبت کرد و چقدر از موفقیت‌هاشو مدیون این ویژگی شخصیتیش بود.برگردیم به داستان و سیر مطالعاتی ایلان در سال‌های کودکی و نوجوانی. البته که اون زمان مطالعه‌اش به رمان علمی تخیلی خلاصه نمی‌شد. تقریبا هر چیزی که به دستش می‌رسید می‌خوند. حتی یه زمانی شروع کرد کتاب‌های سنگین دایره‌المعارف خوند. اینطوری هر روز اطلاعات بیشتر و بیشتر می‌شد. به نحوی که نسبت به هم سن و سال‌هاش خیلی چیزای بیشتری می‌دونست. همین دانایی بیش از حد باعث میشه توی جمع دوستاش منزوی بشه. چون همیشه تلاش می‌کرد به دیگران اشتباهشون یاداوری کنه و قوانین فیزیک و طبیعی که پشت رویدادها و اتفاقات هست برای بچه‌های کوچیک هم سن و سال خودش توضیح بده. البته که این انزوا براش بد نبود و باعث می‌شد زمان کافی برای مطالعه بیشتر داشته دشته.تقریبا ده ساله بود که برای اولین بار یک کامپیوتر از نزدیک دید. ایلان تا قبل از ورود به دوره‌ی جوانی، در آفریقای جنوبی زندگی می‌کرد و فناوری‌های جدید با تاخیر و به صورت محدود به اونجا می‌رسیدن. اما اون محدودیت‌ها مانع دسترسی به این فناوری نمی‌شد. زمانی که کامپیوتر جدید پشت ویترین مغازه دید، تا تونست به پدرش اصرار کرد که یکی براش بخره. پدر ایلان با اینکه خودش رشته‌ی مهندسی خونده بود و کارش هم تو همین زمینه بود؛ اما به فناوری‌های جدید به خصوص کامپیوتر اعتقادی نداشت. می‌گفت اینا فقط اسباب بازی هستند و هیچ وقت نمیشه با کامپیوتر کار جدی انجام‌داد. اما خب در نهایت پافشاری‌های ایلان نتیجه داد و چند وقت بعد یک دستگاه کمودور وی‌آی‌سی بیست، قدم به اتاق ایلان گذاش. یک دفترچه راهنما همراه کامپیوتر بود و قرار بر این بود که ایلان در کلاس‌های برنامه‌نویسی کامپیوتر شرکت کنه تا بتونه هم کار با اون رو یاد بگیره هم باهاش چیزایی که دوست داره رو خلق کنه. بماند که ایلان نوجوان، خیلی سریع‌تر از چیزی که انتظار می‌رفت، تونست کار با اون کامپیوتر و البته برنامه نویسی رو یاد بگیره و البته خیلی زود تونست دانسته‌های خودش و نقد کنه. علاقه‌ی شدید ایلان به بازی‌های کامپیوتری و داستان‌های علمی تخیلی باعث شد تا اون بتونه در همون سال‌ها اولین بازی کامپیوتر خودش رو بنویسه و تولید کنه. اون بازی با زبان بیسیک نوشته شد و در مجموع شامل صد و شصت و هفت خط کد می‌شد. یک داستانم داشت. در اون بازی شما باید به عنوان کسی که قراره زمین نجات بده با دشمنان فضایی که تصمیم داشتند زمین و با بمب‌های هیدروژنی نابود کنند مبارزه کنید. تصور کنید یک بازی کوچیک یه همچین داستانی پشتش بود. در همون زمان یک مجله به اسم پی‌سین آفیس تکنولوژی، این بازی را خریداری کرد و سورس کد اون رو منتشر کرد. بچه‌های دیگه می‌تونستن با درج این سورس کد در کامپیوترشون، اونو تجربه کنن. به همین سادگی، این بازی و داستان عجیب و غریبش توجه یه عده رو به سمت ایران ماسک کوچولو جلب کرده بود. انجام چنین کاری توسط یک بچه‌ی دوازده ساله کار خارق العاده‌ای به حساب میاد.البته این‌ها تنها دستاوردهای ایلان در سنین نوجوانی نبود. علاوه بر گیم و کامپیوتر، به مواد منفجره و ساخت موشک‌های دست‌ساز و البته تجارت و پول درآوردن علاقه‌ی زیادی داشت. در اون سال‌ها در آفریقای جنوبی ساخت موشک دست‌ساز کار ساده‌ای نبود. کیت‌های آماده و مطمئن وجود نداشتند و باید خودشون به صورت دستی مواد محترقه رو با هم مخلوط می‌کردند و سوخت انفجار می‌ساختن. کار به شدت خطرناکی بود. ایلان و دوستاش خیلی شانس آوردن که در اون دوره از زندگیشون اتفاق بدی براشون نیفتاده وگرنه الان معلوم نیست چه سرنوشتی داشتن و چیکار می‌کردن. اصلا زنده بودن یا نه؟ همونطور که دیدی آفریقای جنوبی برای ایلان کوچیک به نظر می‌رسید. حتی از سنین پایین دنبال این بود تا در نقطه‌ی دیگه‌ای از دنیا البته که آمریکا زندگی کنه. اون روزا داستان موفقیت افراد مطرح حوزه تکنولوژی رو می‌خوند و تحت تاثیرشان قرار می‌گرفت. روزها به پدرش اصرار می‌کرد که به یک کشور دیگه از جمله آمریکا مهاجرت کنند. به این آمریکا خیلی اصرار می‌کرد و البته که هربار با مخالفت پدر مواجه می‌شد. یک روز زمانی که همچنان اصرار می‌کرد، پدرش برگشت و گفت قراره بازی کنیم بچه‌ها. اسم بازیمون هست زندگی آمریکایی. اون روز همه‌ی خدمتکارا مرخص کرد و گفت بچه‌ها باید خودشون تمام کارها رو انجام بدن. از نظافت گرفته تا هر کار دیگه‌ای که مربوط به خونه می‌شد. در جواب اعتراض بچه‌ها گفت زندگی تو آمریکا این شکلیه. کسی حمایتتون نمی‌کنه و کاراتون خودبه‌خود انجام نمیشه. اونجا باید روی پای خودشون بایستن و این اولین کاری که باید انجام بدید. روزهای خوب و بد آفریقای جنوبی به سرعت گذشت. ایلان به سن هفده سالگی رسید و همچنان کشور محل زندگیش نسبت به آرزوها و رویاهایی که تو سرش داشت کوچک و محدود می‌دید. مادرش اصالت کانادایی داشت و این همون چیزی بود که تونست به کمکش از آفریقا خارج بشه. به کانادا رفت و اونجا با ارائه مدارک مادرش، سعی کرد اقامت بگیره و خب از اینجا به بعد، سفر هیجان انگیزی را شروع کرد. زمینه‌ساز خیلی از موفقیت‌ها و دستاوردهاش شد.این سفر نقطه‌ی ماجراجویی‌های ایلان بود و البته سختی‌ها و مشکلات قابل توجهی داشت. مهاجرت از آفریقای جنوبی، به کانادا. یک کشور دیگه، فرهنگ دیگه، یک سبک زندگی دیگه. تمام اینا به کنار، اونجا کار و درآمدی نداشت. هزینه‌ی زندگی تو کانادا به مراتب بالاتر از آفریقای جنوبی بود و پیدا کردن کار مناسبم برای کسی که تازه داره وارد بازار کار میشه؛ احتمالا سخت به نظر می‌رسید. ایلان تا حدی سعی کرد قبل از سفر به کانادا فکری به حال جای خوابش بکنه و تصمیم گرفت به خونه‌ی یکی از اقوام بره. زمانی که به کانادا رسید؛ در کمال تعجب دید خبری از اون قوم و خویش نیست و اونا سالهاست که به آمریکا مهاجرت کردن. دوباره دنبال یه دوست و آشنای دیگه گشت؛ تا زمانی که یکی دیگه از اقوام پیدا کرد که یک مزرعه داشتن. مزرعه اونا در یک شهر کوچیک به اسم سوییف کارن در استان ساسکاچوان کانادا بود. بهشون سر زد و ازشون خواست که اجازه بدن یه مدت پیششون بمونه و اونا هم پذیرفتن. قرار شد ایلان در کارهای مزرعه کمکشون کنه و خب همین‌طور هم شد. به مدت چند هفته، کار ایلان این بود که به اوضاع مزرعه رسیدگی کنه مثلا مراقب سبزیجات باشه و کارهایی از این دست. یک مدت به همین روال گذشت و زمانی که ایلان کمی با محیط کانادا بیشتر آشنا شد؛ تصمیم گرفت کاری رو شروع کنه که کمی براش درآمد داشته باشه. به این ترتیب به بریتیش کلمبیا نقل مکان کرد و در یک کارخانه چوب مشغول به کار شد. این تجربه‌ی کاری وحشتناک بود. کار خیلی سخت و طاقت‌فرسا و البته با ریسک بالا. از طرفی پس انداز قابل توجهی نداشت و مجبور بود برنامه‌ی تغذیه و هزینه‌های جاری روزانشو حسابی مدیریت کنه. تا مبادا پس‌اندازش تموم بشه و از برنامه‌ی تحصیلش عقب بمونه.روزهای سخت ایلان در کانادا گذشت تا به سال هزار و نهصد و هشتاد و نه رسیدیم. دقیقا زمانی که در رشته‌ی فیزیک وارد دانشگاه کویینز در انتاریو شد. در همان روز کیم با، برادر ایلام بهش در کانادا ملحق شد و هر دو در حالی که رویاهای بزرگی تو سرشون داشتن تلاش می‌کردند با افراد کله‌گنده اون شهر، به هر نحوی که شده ارتباط بگیرن.اینجا یکی از اتاق‌های بخش اداری بانک اسکوشا در کاناداست. عقربه‌های ساعت نشون میدن که نزدیک به اواسط روز هستیم. نور خورشید از لابه‌لای پرده کرکره به داخل اتاق می‌تابه. یک مرد میانسال پشت میز نشسته و با آروم یک روزنامه رو ورق می‌زنه و مطالعه می‌کنه. در همین حال زنگ تلفن به صدا در میاد. مرد در حالی که چشم به صفحه‌ی روزنامه دوخته؛ تلفنو برمی‌داره. سلام من دنبال آقای پیتر نیکلسون هستم. این صدای یک پسر نوجوان بود که با هیجان صحبت می‌کرد. مرد به آرامی گفت: سلام درسته خودم هستم. پسر جوان دوباره ادامه داد: قربان من ایلان ماسک، دانشجوی رشته‌ی فیزیک، در دانشگاه کویین هستم. اخیرا یکی از مقالات شما رو خوندم و خیلی مشتاق که با یک صحبتی کوتاه داشته باشم. مرد در حالی که کم مردد بود و نمی‌دونست چه پاسخی بده گفت؛ خب. ایلان دوباره با سرعت اضافه کرد: قربان فقط یک ناهار دوستانه هست. خیلی وقتتون نمی‌گیرم. پیتر بدون هیچ حرف و پرسش دیگه‌ای این دعوت پذیرفت. بله شما شاهد یکی از تلاش‌های ایلان ماسک برای پیدا کردن کار یا موقعیت شغلی بودید. اونا یعنی ایلان و برادرش کیمبا،ل روزها با خوندن روزنامه‌ها سعی می‌کردند آدمای پرنفوذو شناسایی کنن و باهاشون یه قرار ملاقات تنظیم کنن. این قرار ملاقات بیشتر با هدف پیدا کردن شغلی خوب تنظیم می‌شدن و البته از بین صدها تماس و شنیدن پاسخ‌های منفی مکرر، یه نفر بهشون جواب مثبت داد. همون طور که دیدیم اون تماس با مردی به نام پیتر نیکلسون بود. پیتر مدیر بازاریابی تیم بیسبال ترانتوبلو، نویسنده‌ی یک مجله تجاری و از همه مهمتر، یکی از مدیران ارشد اسکوشابانک بود. این بانک به عنوان سومین بانک بزرگ کانادا شناخته میشه و در شهر نواسکوشا قرار داره که خب به انداریکا هم نزدیکه. ایلان و کیمبال هر دو ملاقات پیتر رفتن. اتفاق عجیبی بود. احتمالا اصرار بیش از حد این دو برادر مردی مثل پیتر وادار کرده بود که در این قرار ملاقات حاضر بشه. چون در هر حال اونا کار و سرمایه مشخصی نداشتند و خب شناخته شده هم نبودن. اما پیتر همانطور که دیدید در این شهر به عنوان یک شخص مطرح شناخته می‌شد. در اون قرار، هر دو برادر از رویاها و اهدافشون صحبت کردن. از تحصیلاتشون گفتن و اینکه دوست دارن موقعیتی به دست بیارن تا بتونن اون اهداف عملی و اجرایی کنن. پیتر تحت تاثیر قرار گرفته اونجا بود که به ماسک پیشنهاد داد که یک دوره کارآموزی در اسکوشابانک طی کنه و خب ایلان این پیشنهادو پذیرفت. چی بهتر از این؟ دوره‌های کارآموزی برای افرادی که تجربه‌ی سابقه کاری ندارن خیلی خوب و کاربردین. هم با محیط کار آشنا میشن و هم چیزهای عملی و حرفه‌ای یاد می‌گیرند. به این ترتیب اولین فعالیت تخصصی و حرفه‌ای ایلان در کانادا در اون بانک شروع شد.در اون دوره کارآموزی چیزهای زیادی یاد گرفت. با فرایند مبادلات پول به طور کامل آشنا شد و اصطلاحات مالی و اقتصادی یادگرفت. البته که ذهن فعال ایلان، فرصت‌های موجود در بانک هم شناسایی کرد و همین شناسایی فرصت‌ها باعث شد تا یک ایده‌ی سودآور و خیلی عالی به ذهنش برسه. اون ایده رو در قالب یک طرح پیشنهادی نوشت و به مدیر واحد خودش تحویل داد. مدیر اون طرح پسندید؛ اما در نهایت مدیر کل بانک با اجرای اون ایده مخالفت کرد. اینطوری اولین رگه‌های خلاقیت ایلان که در اون روزها بروز کرد؛ بی‌نتیجه‌ موند وبه کار گرفته‌نشد. مرد جوان داستان ما در اون روزها سعی می‌کرد از هر مسیری برای کسب درآمد استفاده کنه. مطالعه‌ی درس‌ها وقت زیادی ازش نمی‌گرفت. چون می‌تونست خیلی سریع مطالعه کنه و کتاب‌های درسی رو به طور کامل یاد بگیره. پس عصرها و وقت‌های خالی خودش رو صرف کارهای دیگه، از جمله تعمیر کامپیوتر خراب دانشجوها می‌کرد. در حقیقت ایلان از هر فرصتی برای درآمدزایی استفاده می‌کرد. هر تخصصی که داشت و تبدیل به پول نقد می‌کرد. این روحیه تحسین‌برانگیزه. اینجای داستان، یاد نقل قول جوکر در فیلم بتمن کریستوفر نولان میوفتم که می‌گفت اگه تو یک تخصص داری؛ هیچ وقت اونو مجانی انجام نده.روزها به همین منوال گذشت تا به سال هزار و نهصد و نود و دو رسیدیم. دقیقا زمانی که ایلان تونست یک بورسیه تحصیلی از دانشگاه پنسیلوانیا بگیره و برای ادامه تحصیل به آمریکا سفر کنه. اونجا اصلا احساس تنهایی نمی‌کرد. چون دقیقا کنار افرادی قرار گرفته بود که از نظر فکری مثل خودش بودن. همه غرق در رمز و رازهای فیزیک بودن و ساعت‌ها می‌تونستن با هم حرف بزنند. بدون این که خسته بشن. در همین دوره از زندگیش بود که یک دوست صمیمی به اسم اده اورسی پیداکرد و اده علاقه‌ی شدید به کارآفرینی و کسب درآمد داشت و این مهم‌ترین وجه اشتراکی با ایلان بود. به این ترتیب هر دو هر روز با هم می‌گشتند و از دغدغه‎های مشترکشون صحبت می‌کردند. یکی از چیزایی که روش اتفاق نظر داشتند این بود که اصلا به خوابگاه دانشجویی علاقه ندارن. اونجا فضای بسته‌ای داشت و اونا دنبال یه فضای بازتر و آزادتر برای زندگی می‌گشتن. به این ترتیب هر دو تصمیم گرفتن یه خونه‌ی شخصی و بزرگتر بگیرن و از شر خوابگاه و حواشی و محدودیت‌هاش رها بشن. گشتن و گشتند تا اینکه یه خونه‌ی بزرگ با چیزی حدود ده تا اتاق خواب پیداکردن. این ایده به ذهنشون رسید که علاوه بر اسکان توی خونه‌ی قدیمی و بزرگ، می‌تونن از اون برای کسب درآمد استفاده کنن. پس اون خونه رو مرتب کردن و برای مهمونی و مناسبت‌ها اجاره دادن. به این ترتیب هم توی خونه‌ی بزرگتر زندگی می‌کردند و هم یه مسیر کسب درآمد جدید پیدا کرده بودن که می‌تونست بخشی از هزینه‌های زندگی در آمریکا رو براشون تامین کنه.ایلان در دانشگاه حسابی می‌درخشید. منتهی نه برای نمره‌های خوب، بلکه برای طرح و تحقیقاتی که انجام می‌داد. روی مسایلی مثل انرژی‌های خورشیدی و ذخیره‌سازی انرژی کار می‌کرد و چیزهایی که به دست می‌آورد در قالب مقالات تحقیقاتی منتشر می‌کرد. اساتیدم از نبوغ این دانشجوی جوان متحیر بودن.تقریبا اواخر سال هزار و نهصد و نود و چهار بود که تحصیلات ایلان در دانشگاه پنسیلوانیا به پایان رسید و برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به دانشگاه استنفورد رفت. فکر می‌کنم اسم این دانشگاه براتون آشناست. در اپیزودهای قبل، بازم بهش سر زدیم. حالا هم به واسطه‌ی تحصیلات ایلان دوباره قراره بریم به کالیفرنیا و دانشگاه محبوبش یعنی استنفورد. ایلان قرار بود اونجا در رشته‌ی فیزیک انرژی تحصیلاتش ادامه بده؛ اما خب اون روزها چیزهای زیادی ذهنش مشغول کرده بودند. شاید کمترین چیزی که براش اهمیت داشت درسش بود. درسته که برای تحصیل در مقطع دکترا اقدام کرد؛ اما هدف اصلی از اون تحصیلات هم استفاده از آزمایشگاه‌های پیشرفته‌ای بود که در اختیارش قرار می‌دادن. همونطور که باهم دیدیم ایلان از ابتدا تحت تاثیر رمان‌هایی تخیلی و کتاب‌های مرجع علمی بود. نقطه‌ی اشتراک خیلی از این کتابا، این نکته است که سوخت‌های فسیلی روزی به پایان می‌رسن. درسته که اون روزها و حتی الان خیلی چنین دغدغه‌ای ندارند؛ اما ذهن ایلان دنبال راه حلی بود که این مسئله رو حل کنه؛ چون معتقد بود روزی چنین اتفاقی خواهدافتاد و منابع سوخت فسیلی به اتمام می‌رسن. تقریبا به همین دلیل بود که به ساخت ماشین تماما الکتریکی علاقه داشت. خب ساختن چنین ماشین‌هایی چالش‌های متفاوتی به همراه داره و یکی از مهم‌ترین این چالش‌ها، نگهداری انرژی اون ماشیناست. بله باتری‌ها. ایلان در حقیقت دنبال خلق نوعی از باتری بود تا بتونه انرژی کافی برای راهبری یا خودروی برقی برای طولانی مدت تامین کنه. پس کجا بهتر از آزمایشگاه‌های پیشرفته استنفورد؟ البته قبل از ورود به دانشگاه استنفورد و پذیرش دکترا؛ ایلان تونست دو تا دوره کارآموزی جذاب و هیجان‌انگیز و البته همزمان تجربه کنه. روزا در یک شرکت تحقیقاتی به اسم پیناکر فعالیت می‌کرد. در اون شرکت، روی روش‌های ذخیره‌سازی انرژی مطالعه می‌کردن و البته کارهای جذابی در این زمینه انجام می‌دادند و شب‌ها در یک شرکت طراحی و توسعه بازی به اسم راکت ساینز مشغول بود. بله ایلان ماسک در اون سال‌ها به عنوان یک برنامه‌نویس و توسعه‌دهنده بازی کامپیوتری در یک شرکت خیلی معتبر و پیشرو مشغول به کار بود. البته به عنوان یک کارآموز، نه یک متخصص.اینجا یک اتاق کوچک اما شلوغه که در اون چند کامپیوتر قرار داره. روی دیوار اتاق پوسترهای گرافیکی از چند بازی کامپیوتری به چشم می‌خوره و روی یکی از پوسترهای لوگوی خیلی بزرگ درج شده. تصویر لوگو یک موشک سفیده و اطرافش نوشته شده راکت ساینز. ایلان جوان در حالی که پشت یکی از کامپیوترها نشسته؛ داره با دقت به صفحه‌ی مانیتور نگاه می‌کنه و چیزایی رو تایپ می‌کنه. عقربه‌های ساعت نیمه شب و نشون میدن؛ اما هیچ علامتی از خستگی در چهره‌ی ایلان دیده نمیشه. علاوه بر اون صدای رفت و آمد، صحبت‌ها خنده‌های گاه و بیگاه موسیقیایی که از اتاقای دیگه به گوش می‌رسه؛ نشون میده که کلا تو اون فضا خبری از نیمه شب نیست. تقریبا با دیدن این نشانه‌ها ممکنه فکر کنیم که اوایل یا نیمه‌های روز هستیم؛ اما نه دقیقا الان نیمه شبه. این صدای صحبت موسیقی داره از کامپیوتر ایلان به گوش می‌رسه. در صفحه‌ی مانیتورش یک بازی کامپیوتری اجرا شده و داره با دقت اون بازیو نگاه می‌کنه. لواستار این اسماون بازیه. و بعد از چند ثانیه ایلان وارد محیط بازی میشه. بعد از یک تست کوتاه، دوباره صفحه‌ی بازی می‌بنده. به عقربه‌های ساعت نگاه می‌کنه. تقریبا زمان کارش تموم شده و کارش هم انجام داده. تمام پنجره‌ها و صفحاتی که روی کامپیوتر باز هستند و می‌بنده.قبل از اینکه کامپیوتر و خاموش کنه مکث می‌کنه. روی صفحه‌ی دسکتاپ، یک آیکون سبز رنگ قرار داره که روش یک حرف ان درج‌شده. مرورگرنت اسکیپ. چند لحظه بهش نگاه می‌کنه. اون مرورگرو باز می‌کنه. یک صفحه‌ی سفید و خالی مقابلش باز میشه. در بالای مرورگر زیر نوار آدرس یک دکمه‌ی کوچیک قرار داره که روش نوشته دایرکتوری. روی اون دکمه کلیک می‌کنه و بعد از یک مدت زمان کوتاه سایت پر زرق و برق یاهو براش باز میشه. ایلان با این سایت مرورگرنت اسکیپ، غریبه نیست؛ اما الان این وقت شب چیزی در مورد اونا ذهنش مشغول کرده. اون وبسایت یعنی یاهو در همون روزا توسط دو تا دانشجوی استنفورد به اسم جریان و دیوید فیلو راه‌اندازی شده بود. اون دو نفر با یک سرعت باور نکردنی در حال رشد بودن و هر روز به تعداد کاربران سایتشون اضافه می‌شد. ایلان به صفحه‌ی یاهو خیره شده بود و فکر می‌کرد. مرورگر نت‌اسکیپ یک پروژه‌ی قوی در حال رشد بود. اون روزا حسابی می‌درخشید. اینترنت معجزه‌ی جدید دنیای فناوری بود. یاهو، نت اسکیپ و تمام پروژه‌های مشابه که با سرعت باور نکردنی رشد می‌کردند؛ همه در بستر اینترنت قرار داشتن. احتمالا ترند بعدی دنیای فناوری همین اینترنت بود و کسایی توش موفق می‌شدند که زودتر از همه کارشون رو شروع کردن. حالا مرد جوان داستان ما، ذهنش درگیر همین سرزمین مجازی و لبریز از فرصت شده. باید به هر نحوی که شده یک محصول کاربردی بر بستر اینترنت تولید می‌کرد؛ اما چی و چطور؟ مشخص نبود.از چند روز پیش یادش اومد. زمانی که در شرکت تحقیقاتی نشسته بود و یک پسر جوان در حالی که کمی دستپاچه به نظر می‌رسید وارد محیط شرکت شد. اون پسر سعی داشت ایدشو در رابطه با راه‌اندازی یک فهرست آنلاین مشاغل برای اونا مطرح کنه و البته احتمالا اون ایده رو به اون‌ها بفروشه. ایلان با کنجکاوی در رابطه با اون وب سایت و ایده ازش پرسید؛ اما اون پسر تقریبا هیچی نمی‌دونست و خب نمی‌تونست کامل توضیح بده که منظورش چیه و دقیقا چی می‌خواد؟ فضای اون روزهای اینترنت، کاملا به همین شکل بود. حتی خیلی از افرادی که واردش شده بودند و سایت داشتن، نمی‌دونستن که دقیقا قراره چیکار کنن و محصولشون چه دردی از مردم دوا می‌کنه. فقط دغدغه داشتن هرطور که شده یک وب سایت راه‌اندازی کنن. ایلان پنجره مرورگرو بست و کامپیوتر خاموش کرد. به پوستر سیاه و سفید راکت ساینرز روی دیوار نگاه کرد. هنوز صدای جنب و جوش دیگران از اتاقای دیگه به گوش می‌رسه. دنیای بازیا براش جذاب بود. از سنین کودکی دوست داشت بازیهای کامپیوتری خلق کنه و دنیای خودش و تو اون بسازه؛ اما بازیا کافی نبودن. ایلان دوست داشت تا دنیایی که در ذهنش داره نه در بازی‌ها بلکه در واقعیت خلق کنه. طوری که زندگی همه یا بخش قابل توجهی از مردم دنیا را تحت تاثیر خودش قرار بده. از پنجره‌ی بلند اتاق، به بیرون نگاه کرد آسمان تاریک و ساختمان‌هایی در دوردست دیده می‌شدند که چراغ اتاقاشون روشن بود. احتمالا در اون ساختمون افرادی هستن که دارن به خلق چیزهای بزرگ فکر می‌کنن و براش تلاش می‌کنن. که می‌دونه؟ شاید از دل همون چراغ‌های روشن و نورهای دوری که سوسو می‌زنن؛ همین روزها محصولات بزرگ و خارق‌العاده‌ای خلق میشه.اینجا دره سیلیکونه و زندگی و کار حتی برای یک لحظه هم متوقف نمیشه. اینجا اصلا توقف معنا نداره. اگه قراره نقش موثری در دنیای آینده ایفا کنه، امروز و الان وقتشه. اینترنت بهترین فرصته و قبل از اینکه به طور کامل شکل بگیره و به بلوغ برسه، ایلان باید با تمام قدرت بهترین ایده‌ی خودش روی اون اجرا کنه یا روی بهترین ایده‌ی موجود کار کنه و تبدیل بشه به یکی از اعضای موثر فناوری در این شرکت‌ها وتا بیشترین سهم سود در اختیار قرار بگیره؛ اما اون ایده چیه و چطور باید اجرا بشه؟ با کدوم سرمایه؟ یا برای کار به کدوم شرکت مراجعه کنه؟ هیچی مشخص نیست. همون روزا بود که ایلان تصمیم گرفت شانس خودش امتحان کنه و ببینه می‌تونه بخشی از این جریان پیشرو تکنولوژی باشه یا نه. یک رزومه‌ی مفصل از تحصیلات و تجربیاتش نوشت و برای شرکت نت اسکیپ ارسال کرد. بعد از اون روزها منتظر موند تا ببیند آیا رزومه قبول میشه یا نه؟ هیچ خبری نشد و هیچ کس باهاش تماس نگرفت. این یک معنی بیشتر نداشت. اونا ایلانو نمی‌خواستن. برای همین به مصاحبه دعوت نشد؛ اما ایلان، مملو از انرژی بود می‌خواست هر طور شده وارد این دنیا نوظهور بشه. پس ناامید نشد. با وجود اینکه خیلی اهل تعاملات اجتماعی نبود، اما یه روز رزومه‌اش برداشت و حضورا به شرکت نت اسکیپ رفت. وقتی وارد شرکت شد؛ تصمیم داشت مستقیم سراغ منشی بره و با ارائه‌ی رزومه‎‌اش درخواست کنه تا با مسئول سرمایه انسانی اون شرکت یک گپ کوتاه داشته باشه؛ اما زمانی که وارد شرکت شد اوضاع تغییر کرد. براش سخت بود که بخواد چنین کاری انجام بده. اونا یک بار به درخواست پاسخ منفی داده بودن و احتمال اینکه الان دوباره با همون پاسخ مواجه بشه خیلی بالا بود. اگه اینطوری می‌شد ایلان چه واکنشی باید نشون می‌داد؟ اصلا چرا باید خودش در معرض این بازخورد منفی قرار می‌داد؟ که دیگران و خودش بخوان سرزنشش کنن؟ از طرف دیگه انقد اجتماعی نبود که بتونه وارد چنین مذاکره سخت و حساسی بشه و احتمال این که توی اون صحبت تپق بزنه رو هم خیلی بالا می‌دونست. کمی توی لابی شرکت نشست و فضای پر جنب و جوش شرکت نت‌اسکیپ و نگاه کرد. مهندسای جوان و پرانرژی در حال رفت و آمدبودن. اونجا انگار زمان با سرعت بیشتری سپری می‌شد. بالاخره مرز تکنولوژی بود دیگه. میل به حضور در چنین فضایی در وجود اینا شعله می‌کشید و می‌دونست که در چنین جایی می‌تونه خودش بروز بده. ایده‌های بزرگش اجرایی کنه و دنیا رو اونطور که می‌خواد تغییر بده؛ اما نه، اون آدمش نبود که وارد این مذاکره بشه. پس بدون اینکه حرفی بزنه از اون شرکت خارج شد. احتمالا اون روز، هیچ کدوم از اعضای نت اسکیپ که ایلان ماسک وارد اونجا شده و چه تصمیمی داشته؟ شاید اگه ایلان کمی اجتماعی‌تر بود می‌تونست به اونا وارد مذاکره بشه و قانعشون کنه که برای یک دوره کوتاه بپذیرنش؛ اما خب اینطور نبود. دقیقا چیزی که اینجا ایلان بهش نیاز داشت، تسلطش روی مهارت‌های نرم یا سافت اسکیل‌ها بود.اینجا باید یه توضیح کوتاه در رابطه با این دسته از مهارت‌ها بدم. تا دلیل تعلل ایلان و اینکه اون موقعیت رو نتونست به خوبی پیش ببره آشنا بشیم. وقتی اسم مهارت میاد، ذهن ما عموما میره سمت کارها و تخصص‌های فنی که بلدیم. مثلا من برنامه‌نویس، تولید کننده‌ی محتوا یا مدیر محصول هستم. برای هر کدوم از این فیلدهای تخصصی، لازمه که به چند ابزار، زبان برنامه‌نویسی یا مواردی از این دست آشنا باشم. مثلا یک برنامه‌نویس ممکن به چند زبان برنامه‌نویسی، اصول فرهنگ وب هاپز، گیت و سایر ابزارهایی که در کار لازم داره مسلط باشه. به این میگیم مهارت‌های سخت یا هارد اسکیل. مطمئنا فردی که از چنین مهارت‌هایی برخورداره می‌تونه در کار و اجرای پروژه هم موفق باشه، اما اینا کافی نیستن. در کنار مهارت‌های سخت، هر متخصص باید یک سری مهارت‌های ارتباطی و اجتماعی هم داشته باشه. تا بتونه با دیگران یک ارتباط درست و سازنده برقرارکنن و صد البته خودش و توانایی‌اشو بروز بده. به این دسته از مهارت‌های ارتباطی، مهارت‌های نرم یا سافت اسکیل گفته میشه که در حد و اندازه‌ی هارداسکیل‌ها اهمیت دارن. کم نیستند افرادی که تبحر بالایی در زمینه‌های فنی دارند؛ اما به دلیل اینکه مهارت‌های نرم خودشون و تقویت نکردن، نتونستن در شرکت‌های بزرگ مشغول به کار بشن یا به درآمدهای خوب برسن. خب دوباره برگردیم به داستان. ببینیم که ایلان، چطور با وجود تمام محدودیت‌ها راهشو پیدا می‌کنه.اون تابستون شلوغ و پر ماجرا تمام شد و به پاییز رسیدیم. ایلان به عنوان دانشجوی دکترا پذیرفته شده و کم کم باید به دانشگاه برگرده؛ اما دیگه میل و رغبتی به ادامه تحصیل نداره. نه اینکه از تحصیلات زده شده باشه؛ بله همونطور که دیدیم چیزای دیگه‌ای ذهنش مشغول کردن. اینترنت نوپا، سرزمین فرصت‌هاست و ایلان اینو فهمیده. پس یک تصمیم می‌گیره. با خودش میگه باید وارد اینترنت بشم و از این فرصت استفاده کنم. یا موفق می‌شم و رشد می‌کنم یا همین که اینترنت یک سرابه و بدون اینکه ازش نتیجه‌ای بگیرم خارج میشم. طبق محاسباتی که انجام میده، می‌فهمه که شیش ماه زمان نیاز داره تا بتونه اینترنت محک بزنه. یعنی یک ایده رو اجرا کنه و خروجیشو ارزیابی کنه. پس از دانشگاه مرخصی شیش ماهه می‌گیره و میره سراغ خلق محصول اینترنتیش. درسته! حالا دیگه قرار نیست ایران برای دیگران کار کنه. قرار نیست وارد شرکت‌های بزرگ بشه و از فرصتی که دیگران در اختیارش قرار میدن استفاده کننه؛ بلکه می‌خواد خودش یک فرصت ایجاد کنه و محصول شرکتی که در ذهنش داره رو خلق کنه. البته که قطعا کار آسونی نیست.حالا قراره و چه ایده یا محصول کار کنه؟ همین چند دقیقه پیش بود که از اون پسر جوانی صحبت کردیم که سعی می‌کرد ایده‌ی وبسایت بروشور آنلاین خودش رو توی شرکتی که ایلان ماسک کارآموزی می‌کردو بفروشه. ایلان تصمیم داشت چیزی شبیه به اون وب سایت راه‌اندازی کنه. می‌خواست یه وبسایت ایجاد کنه و در اون تمام مکان‌ها و مشاغلی که در شهر وجود دارند و معرفی کنه. به این ترتیب هر کس وارد اون وبسایت میشد، می‌تونست جستجو کنه و فروشگاه و مکان مورد نیازش را پیدا کنه. لازمه یادآوری کنم که در اون سال‌ها موتورهای جستجو مثل امروز فعال و قوی نبودن. گوگل تقریبا وجود خارجی نداشت. توسعه‌ی چنین وب‌سایت‌هایی که شکل و شمایل دایرکتوری بودن کار ویژه و ارزشمندی به شمار میومد. ایده‌ی ایلانم همین بود. یک وب‌سایت جامع و کامل. مملو از اطلاعات مورد نیاز شهری به خصوص مشاغل. البته این نکته رو اضافه کنم این ایده متعلق به ایلان بود و از اون مرد جوانی که وارد شرکت شده بود الگوبرداری نکرده‌بود. ایلان زمانی که در کانادا بود به این ایده فکر کرده بود و خب توی آمریکا زمانش رسیده بود که اونو اجرا کنه.با برادرش یعنی کیمبال صحبت کرد. البته که اون دو نفر مدت‌ها بود تصمیم داشتند تا با هم به هر نحوی که شده وارد فضای اینترنت و وب بشن. برادرش حالا به آمریکا اومده بود و هر دو مصمم‌تر از قبل بودن. ایلان ایده‌ی خودش مطرح کرد و قرار شد با هم کار شروع کنن؛ اما از همون ابتدای مسیر، مشکلات زیادی سر راهشون قرار داشت. تامین سرمایه اولین چالش بود. ایلان تقریبا دو هزار دلار داشت و تنها پس‌اندازش بود. با همون کار رو شروع کردن؛ البته بعضی از دوستای قدیمیش از جمله گری کوری هم حاضر شدند مبالغ محدودی روی اون پروژه سرمایه‌گذاری کنن و از سرمایه اونا هم بهره‌مند شد؛ اما خب رقم چشمگیر نبود. بعضی جاها نقل شده که پدر ایلان مبلغ رو در اختیارش قرار داد که راجب رقم دقیق اون سرمایه اطلاعات زیادی در دسترس نیست.اونا یه دفتر کوچیک تو طبقه‌ی سوم یک ساختمون خیلی قدیمی در خیابان شرمن در پل اتو کالیفرنیا اجاره کردن. در ابتدای کار، تجهیزات زیادی در اختیار نداشتن. ایلان کامپیوتر شخصی خودش اونجا قرار داد و به اینترنت متصل کرد. اون کامپیوتر تبدیل به سرور اصلی وبسایتشان شد. همونطور که می‌دونید، در اون سال‌ها یعنی هزار و نهصد و نود و پنج استفاده از سرورهای اشتراکی مرسوم نبود. و خیلی از وب سایت‌ها روی سرورهای محلی به همین شکل میزبانی می‌شدن. اگه یادتون باشه در اپیزود نتفلیکس هم دیدیم که وب سایت اولیه روی چنین سروری لانچ شد. یه تقسیم کار اولیه صورت گرفت. ایلان مباحث توسعه‌ی فناوری، مثل برنامه نویسی سایت و نگهداری سرور یا همون کامپیوتر شخصی را به عهده گرفت. و کیم بالم رفت دنبال بازاریابی.روی انتخاب اسم زمان زیادی نذاشتن و اولین چیزی که به ذهنشون رسیده روی اون وبسایت قرار دادن. نمی‌شه بهش بگیم اسم. تقریبا یک جمله‌ی کوتاه بود که خدمات اون سایت شرح میداد. اون اسم یا جمله این بود گلوبال لینک اینفورمیشن نتورک. همون طور که می‌بینید یک اسم خاص نبود و از نظر معنایی به کاری که انجام می‌دادند اشاره داشت. کیمبال در اون روزهای اولیه، تونست یک پایگاه اطلاعاتی کوچک از مشاغلی که در همون اطراف بودن و با یه قیمت خیلی پایین خریداری کنه. این پایگاه داده، شامل اسم، اطلاعات تماس، آدرس شهر فعالیت فروشگاه‌ها و مشاغل بود. تقریبا همون چیزی که بهش نیاز داشتن.از طرف دیگه در اون روزها یک استارت آپ قدرتمند به اسم نفتک در حال طراحی نقشه‌های شهری تحت وب بود. اون استارت آپ نقشه‌های خوب و با کیفیت طراحی می‌کرد و قرار بود که اون نقشه‌ها در مسیریاب‌های جی‌پی‌اس استفاده بشن. برادران ماسک تونستن با این استارت آپ به توافق برسند تا از نقشه‌هاش استفاده کنن. بدون اینکه پولی پرداخت کنن. بعد از این توافق، ایلان تلاش کرد تا اطلاعات اون پایگاه داده روی نقشه‌های نفتک علامت‌گذاری کنه تا کاربرا بتونن از روی نقشه‌ها مکان مورد نظر خودشون رو پیدا کنن. اونا در حقیقت داشتن یک سرویس توسعه می‌دادند مثل گوگل مپ امروزی. در اون سال‌ها وب هنوز نوپا بود و چنین چیزی وجود نداشت و واقعا ایده‌ی نابی به نظر می‌رسید.روزهای اول به سختی می‌گذشتن. اونا با کمترین سرمایه کار و شروع کردن و این به این معنا بود که خیلی از امکانات اولیه که نیاز داشتن در اختیارشون نبود. اون واحد کوچیک و نمور که به عنوان دفتر کار انتخاب شده بود مشکلات زیادی داشت و برای زندگی و کار نمی‌شد روش حساب کرد؛ اما خب از جایی که دیگه پول برای اجاره خونه نداشتن مجبور بودن در همون واحد زندگی کنن و شب تا صبح صبح تا شب همونجا سرکنن. اون کامپیوتر معمولی شخصی، بیست و چهار ساعت روشن بود. دو دست مبل فوتون خریدن و روزگارشون از مهمونا پذیرایی کردن و شب‌ها از اونا به عنوان تخت خواب استفاده کردن. بله همونطور که می‌بینید، ایلان و برادرش کیمبال، با کمترین امکانات کارشونو شروع کردن.ساعت از نیمه شب گذشته. بارون شدیدی می‌بارد و چراغ واحد سوم یکی از آپارتمان‌های خیابان شرمان، همچنان روشنه. اینجا همون ساختمون کوچیک و نموره که ایلان و کیمبال با رویاعای بزرگ در اون کارشونو شروع کردن. ایلان پشت تنها کامپیوتر اتاق نشسته و با دقت به صفحه‌ی کامپیوتر خیره شده. هرزگاهی چیزایی تایپ می‌کنه و دوباره مانیتورو نگاه می‌کنه. کیمبال در اون سمت اتاق روی یکی از مبل‌های فوتون تلاش می‌کنه که کمی استراحت کنه یک سطل کوچیک آب در انتهای اتاق دقیقا جایی که سقف چکه می‌کته، قرارگرفته. قطرات آب از سقف به داخل سطل میفتن و صدای افتادن هر قطره در کل فضای اتاق می‌پیچید. کیمبال چشماشو باز می‌کنه و به سقف نگاه می‌کنه. صدای کیبرد، بارون که با شدت به پنجره‌ها می‌کوبه و قطرات آب مانع خوابیدن میشن و البته که افکاری که در ذهنش دارن رژه میرن هم یکی دیگه از دلایلشه. بعد از چند دقیقه، ایلان دست از کار می‌کشه و از روی صندلی بلند میشه به کیس کوچیک و معمولی کامپیوترش نگاه می‌کنه. به آرومی کیسو بلند می‌کنه و میاره تو فضای باز اتاق. برای چند لحظه اتاق ترک می‌کنه و وقتی برمی‌گرده یه قاب بزرگ و چرخ دار با خودش میاره. کیس را درون قاب بزرگ قرار می‌ده و سعی می‌کنه روی قاب ببنده. کیس معمولی، در قاب یک کیس بزرگتر و حرفه‌ای قرار می‌گیره و مثل یک سرور قدرتمند به نظر میرسه. کیمبال که حالا نشسته، با تعجب می‌پرسه ایلان داری چیکار می‌کنی؟ ایلان در حالی که با خوشحالی به قاب جدید کیس نگاه می‌کنه میگه نیاز داشتیم یکم ظاهرش تغییر بدیم. وقتی سرمایه‌گذار وارد این اتاق می‌شن و براشون توضیح می‌دیم که داریم چیکار می‌کنیم، کارمونو جدی نمی‌گیرن. فکر می‌کنم با یک کیس کامپیوتر معمولی داریم یه چیز ساده درست می‌کنیم. من ظاهر این کیس تغییر دادم و از این به بعد همین کیس به عنوان سرور اصلیمون بهشون نشون میدیم. اینطوری کارمون و دست کم نمی‌گیرن. کیمبال میگه ولی خب اون کیس معمولی و پول نداریم تبدیلش بکنیم به یک سرور درست و حسابی. فقط ظاهرشو تغییر دادیم. ایلان میگه اینو فقط ما می‌دونیم.از اون روز به بعد، تمام افرادی که برای همکاری و سرمایه‌گذاری وارد اون ساختمون میشن؛ کیس جدید می‌بینن و البته که نسبتا تحت تاثیرش قرار می‌گیرن. حالا ایلان زمانی که داره کار محصول پرزنت می‌کنه با یه اشاره‌ی کوچیک کیسو نشون میده و میگه با این سرور داریم سایتو پشتیبانی می‌کنیم. کیمبالم همچنان دنبال کسب و کارها و شرکای تجاری میره. یه بودجه‌ی محدود برای تبلیغات در نظر می‌گیرند و یکی از پلنای تبلیغاتی، معرفی این وبسایت در قالب زیرنویس در شبکه‌های تلویزیونی بود. به مرور وب سایت مورد استقبال کاربران قرار گرفت و ترافیکش افزایش پیدا کرد. همزمان با افزایش ترافیک وبسایت، کار کیمبال برای بازاریابی و جذب مشتری جدید راحت‌تر میشد. جریان درآمدی وب‌سایت مثبت شد و حالا می‌تونستن به آهستگی فضای کاری و ظرفیت‌ها رو گسترش بدن. یکی از قدم‌های مهم، جذب بازاریابای جدید بود. اونا در ابتدای کار، چند بازاریاب جوان و پرانرژی استخدام کردن و از جایی که نمی‌تونستن حقوق ثابت پرداخت کنن، باهاشون توافق کردند که هر نفر در ازای تعداد قراردادهایی که جذب می‌کنه سود و درصد می‌گیره. بازاریابا اون روزا در خیابان‌های شهر راه می‌افتادن و فروشگاه به فروشگاه، وبسایتی می‌کردن. خیلی از افراد، اصلا اعتقادی به اینترنت نداشتن و فکر می‌کردند که یک ماده زودگذره و تبلیغات در اینترنت چیزی شبیه به هدر دادن پوله. به این ترتیب برخوردهای بدی بین بازاریابان و فروشنده‌ها مغازه‌دارا شکل می‌گرفت. از تحقیر و توهین گرفته تا بی محلی و نادیده گرفتن اونا.هی پسر؟ چی با خودت فکر کردی؟ به نظرت مردم انقدر احمق که این دفترچه تلفن و رها کنن بیان سراغ سایت تو؟ برای همین منو این همه راه به اینجا کشوندی؟ این صدای فریاد از شرکت ایلان به گوش می‌رسید. یکی از سرمایه‌گذارهای که دعوت شده بود تا بیاد پروژه رو ببینه؛ از شدت ناراحتی دفترچه تلفنش به سمت ایلان پرتاب کرد. ایلان در حالی که با یک حرکت سریع خودشو از برخورد با لبه‌های تیز اون دفترچه‌ی قطور نجات داده بود؛ به حالت اول برگشت و دید که سرمایه‌گذار عصبی اونجا رو ترک کرده. احتمالا اون سرمایه‌گذار انتظار داشته چیز بیشتری ببینه یا محصول قوی‌تری در اختیارش قرار بدن؛ اما خب چون درک درستی از اینترنت نداشت، احساس کرد که این پروژه نه تنها ارزش سرمایه‌گذاری نداره؛ بلکه وقتش هدر شده و شاید اونا می‌خواستن مسخرش کنن.ایلان، کیمبال و بازاریاب‌ها هر روز چندین مدل از این برخوردها می‌دیدن؛ اما این چیزی نبود که بخواد اونا رو متوقف کنه. رگه‌هایی از موفقیت در اون کسب و کار دیده می‌شد. همه‌ی مشتری‌ها اینطوری باهاشون برخورد نمی‌کردند و بعضی از این طرح استقبال می‌کردند. ایلان تحت هیچ شرایط،ی برخوردهای منفی رو جدی نمی‌گرفت و باز هم از سرمایه‌گذاران دعوت می‌کرد تا به محل شرکتش و بیان پروژه رو از نزدیک ببینند. هر بار جدی‌تر و محکم‌تر از قبل صحبت می‌کرد و البته که خیلیا تحت تاثیر صحبت‌های ایلان قرار می‌گرفتن. با اعتماد به نفس بالا و محکم بهشون می‌گفت این کسب و کار متعلق به منه و البته من بخشی از اون هستم. همون طور که می‌بینید تمام زندگی خود صرف این کار کردم و تفکر من با تفکر بقیه‌ی کارآفرینانی که این اطراف می‌بینیم متفاوته. من مثل یک سامورایی فکرمی‌کنم. ترجیح میدم هاراگیری کنم تا اینکه کسب و کارم شکست بخوره.مشخصه که ایلان، به ادبیات سامورایی‌ها هم مسلط بود. هاراگیری یک اصطلاح خیلی قدیمیه که اشاره به خودکشی شرافتمندانه‌ی سامورایی‌ها در قدیم داره. توضیحش سخته و از بحث ما خارجه؛ اما در همین حد باید بدونیم که سامورایی‌ها زمانی که شرافت و آبروی خودشونو در خطر می‌دیدند از جون خودشون می‌گذشتند و زندگی خودشونو به پایان می‌رسوندن. یه ترجمه‌ی ساده و خودمونی از این جمله میشه یا بمیر یا موفق شو. عجب اصلاحی! ایلان حالا خودش یک سامورایی در دنیای کسب و کارهای دیجیتال می‌دونه و به سرمایه‌گذاران وعده می‌ده که با تمام وجودش روی پروژه کار کنه. البته که این یک وعده‌ی دروغم نبود. کار مداوم ایلان و کیمبال بود که باعث شد اون پروژه یعنی گلوبال لینک اینفورمیشن نتورک، هر روز رشد کنه و ترافیک کاربران و کاربردپذیری خودش بیشتر بشه.ایلان هیچ وقت برنامه نویسی را به صورت آکادمیک یاد نگرفته‌بود. اصلا در رشته‌های علوم کامپیوتر تحصیل نکرده بود؛ اما این وب سایت رو به طور کامل خودش کدنویسی طراحی کرد.تصور کنید در اون زمان که منابع آموزشی خیلی کمی نسبت به الان در اختیار افراد بود؛ یادگیری خودآموز مباحثی مثل برنامه نویسی، واقعا کار سختی به نظر می‌رسیده؛ اما ایلان از پسش ب اومد و احتمالا به همین دلیل بود که خودشو سامورایی معرفی کرد.همون روزا بود که گرگ کوری رسمی وارد تیم شد. گرک یکی از دوستای قدیمی ایلان بود که در کانادا با هم آشنا شده بودن. اگه یادتون باشه در همون روزهای اول، شیش هزار دلار روی ایده‌ی ایلان سرمایه‌گذاری کرده بود و حالا از کانادا به کالیفرنیا مهاجرت کرده و تصمیم داره به صورت جدی وارد این کسب و کار بشه. گرگ از ایلان، کیمبال و بچه‌های اون تیم از نظر سنی بزرگتر بود و این قابلیت داشت که هیجان‌های سخت اونا رو کنترل کنه و از طرفی مذاکره با شرکای تجاری هم به خوبی پیش ببره. روند روبه رشد همچنان ادامه داشت. درآمدها همچنان امیدوار کننده بودن و تیم به مرور گسترده‌تر می‌شد. وب سایت از نظر زیرساخت نرم‌افزاری به موقعیت خوبی رسیده بود و کاربران ازش رضایت داشتن. از طرفی برنامه‌های بازاریابی هم به خوبی پیش می‌رفت.کم‌کم سرمایه‌گذاری بزرگتر متوجه این شرکت کوچک و دستاوردها شدن که یکی از اون سرمایه‌گذارا شرکت مرد دیویداف بود. اون شرکت به خوبی روند رو به رشد اون وبسایت و خدماتش درک کرده بود و در سال هزار و نهصد و نود و شیش مبلغ حدود سه میلیون دلار روی این پروژه سرمایه‌گذاری کرد. این یکی از بزرگترین موفقیت‌های اون دوران ایلان بو.د این رقم انقدر زیاد بود که ایلان و تیمش اصلا نمی‌تونستن باورش کنن. حالا سرعت توسعه‌ی سایت و خدمات چند برابر میشه. تقریبا وقتش بود که یک اسم خلاصه و خوب براش انتخاب کنن. تا بتونن روی برندسازی اون برنامه‌ریزی کنن. این وبسایت به مردم کمک می‌کرد تا جاهای مختلفو در شهر پیداکنن و آدرس و مسیریابی اون رو هم ببینن. تمام این ویژگی‌ها رو کنار هم گذاشتن و به اسم زیپتو رسیدن. نوشتنشم اینطوری بود زیپ به همراه دو، به صورت عددی. از نظر لغوی زیپ به عنوان سریع رفتنم ترجمه میشه و احتمالا چیزی که ایلان و تیمش مدنظر داشتن چنین معنی داشته. سریع رفتن به زیپتو؛ البته اینجا بود که کمی اشتباه کردن و ایلان بعدها از انتخاب این اسم ابراز پشیمانی کرد. خب واقعیتش بخواید اسم سختیه. چون با چند مدل مختلف میشه نوشتش. مثلا اگه در همین پادکست بهتون بگم زیپتو، بدون اینکه به املش اشاره کنم و شما قبلا املای اون جایی ندیده باشید، ممکن نگارش‌های مختلفی به ذهنتون برسه. زیپ تو با تی و او، زیپ تو نگارشی یعنی تی دابلیو او، یا هم املای زیپ و دوی عددی. انتخاب اسم دامنه از این جهت اهمیت زیادی داره؛ چون خیلی وقتا شما نمی‌تونید برای دیگران اون یادداشت کنید تا ببینند املای اون چه شکلیه. البته در اون دوره هنوز نوپا بوده و تجربه‌ی کمی داشتن. احتمالا نمی‌تونستن چنین مشکلی رو پیش‌بینی کنن؛ اما امروز هر کس تصمیم می‌گیره یه دامنه‌ی خاص برای کسب و کارش انتخاب کنه، می‌تونه از یک روش کاربردی به اسم تست رادیویی دامنه، برای جلوگیری از این خطاها استفاده کنه. شیوه‌ی انجام این تست خیلی ساده‌س. زمانی که دامنه رو انتخاب کردید؛ کافیه به یکی از دوستاتون به صورت صوتی تماس بگیرید و اسم دامنه رو بهش بگید و ازش بخواید تا براتون آدرس بنویسه. شما تحت هیچ شرایطی نباید به نحوی نوشتن آدرس اشاره کنید. اگه دوستتون تونست دقیقا همون چیزی که مد نظر شماست و بنویسه، یعنی آدرسی که انتخاب کردید به راحتی و بدون خطا توسط بقیه قابل نوشتن و استفاده هست. احتمالا ایلانم این روزها اگه بخواد یه وبسایت جدید راه‌اندازی کنه، حتما از تست رادیویی دامنه استفاده می‌کنه تا خطای اون روزا براش تکرار نشه.برگردیم به داستان. جایی که زیپتو در حال رشد و گسترشه. یکی از تصمیمات خیلی خوب راهبردی اونا، این بود که سعی کردند به یک شریک تجاری برای کسب و کارهای بزرگتر مثل روزنامه‌ها تبدیل بشن. اون روزا اینترنت در حال گسترش بود. خیلی از رسانه‌ها به خصوص روزنامه‌ها می‌دونستن که حضور در اینترنت و استفاده از اون بستر، اهمیت داره؛ اما نمی‌دونستن دقیقا چطور باید واردش بشن و تقریبا هیچ ایده‌ای در این زمینه نداشتن. زیپتو در حالی که زیرساخت نرم‌افزاری خودش ساخته بود و با یک حجم قابل قبول ترافیک داشت؛ با بسته‌های خدماتی جذاب و کاربردی سراغ روزنامه‌ها رفت و خدمات سازمانی خودش در اختیار اون‌ها گذاشت. به این ترتیب مشتری‌های بزرگی جذب کردند و این یعنی پول و موقعیت‌های بیشتری در اختیارشون قرار گرفت.به مرور سرمایه‌گذارای خطرپذیر وارد پروژه شدن و هر روز سرمایه بیشتری در اختیارشون قرار می‌گیره. حالا مقر شرکت به یک ساختمان بزرگتر و البته تمیزتر منتقل شده. ورود سرمایه‌های جدید خوبه؛ اما این باعث میشه همه چیز طبق میل ایلان پیش نره و نظرات سرمایه‌گذاران در پیشبرد پروژه دخیل باشه. یکی از مهم‌ترین چالش‌ها این بود که سرمایه‌گذاران تلاش می‌کردند ایلانو از مدیرعاملی برکنار کنن و البته که موفق شدن. اونا یه مهندس جوان به اسم ریچ سورکینگ به عنوان مدیرعامل جدید زیپتو منسوب کردن و ایلان در جایگاه مدیر فناوری کارش ادامه داد. چقدر سخته که ببینی از جایگاه مدیریت کسب و کاری که خودت بنا گذاشتی؛ برکنار بشی. احتمالا می‌تونیم تصور کنیم که ایلان چقدر از این تصمیم ناراحت و آشفته شده؛ اما خب این اتفاقی بود که افتاد و نمی‌شد کاریش کرد؛ البته که ریچ آدم پر نفوذ و تاثیرگذاری بود. اون تجربه و رزومه‌ی خوبی در سیلیکون‌ولی داشت و با آدم‌های زیادی از جمله سرمایه گذاران و متخصصین هم ارتباطات گسترده‌ای برقرار کرده بود.همزمان با ورودش، سرمایه‌گذاری بیشتر و متخصصین کارکشته هم به مرور وارد زیپتو شدن که این مسئله در رشد این شرکت نقش خیلی موثری داشت. ورود مهندسان و متخصصان جدید به شرکت، برای ایلان دردسرهایی هم به همراه داشت. وقتی برنامه‌نویسای کارکشته پاشون به شرکت باز شد و اومدن سورس‌کد زیپتو رو دیدن همه به اتفاق گفتن که این سایت از نظر زیر ساخت نرم‌افزاری به هیچ دردی نمی‌خوره و همش باید ری‌فکتور کنی. چند نفر از مهندسای تازه وارد در حالی که سورس‌کدهای ایلانو بررسی می‌کردند؛ زیر لب گفتن این فقط یه اسپاگتیه! کخ شنیدن این حرف‌ها برای ایلان اصلا خوشایند نبود. البته که حرف درستی می‌زدن. ایلان هیچ وقت به صورت تخصصی دوره‌های برنامه‌نویسی رو طی نکرده بود و تمام اطلاعاتش به صورت خودآموز کسب کرد. به این ترتیب احتمالا خیلی از مباحث بنیادی مثل الگوهای استاندارد برنامه نویسی رو نمی‌دونست. در چنین وضعیتی وقتی کدها بدون رعایت اصول استاندارد برنامه نویسی و فقط بر مبنای نیاز و لحظه‌ای نوشته میشن، یه سری مشکلات پیش میاد. مهمترین مشکل این کدا بهم ریخته و شلوغ میشن. دقیقا مثل یک ظرف اسپاگتی که در اون رشته‌های مختلف و در هم تنیده قرار گرفتن. این بهم ریختگی باعث میشه توسعه‌های بعدی به سختی انجام بشه؛ چون خیلی وقتا مشخص نیست معماری دقیق نرم‌افزار به چه شکله و الگوریتم مرتب و سازمان یافته نیستن. به این وضعیت میگن اسپاگتی، که من بهش میگم ماکارونی.مطمئنا نسخه‌ی اولیه‌ی زیپتو، یعنی همون چیزی که ایلان بر مبنای دانش شخصی خودش نوشت تا اون روز می‌تونست نیاز اونا رو برطرف کنه؛ اما زمانی که تصمیم گرفتند کار توسعه بدن و در مقیاس بزرگتری ازش استفاده کنن؛ نیاز داشتند تا از استانداردهای درست و اصولی الگوهای استاندارد بهره بگیرند. پس برنامه‌نویسای جدید، عملیات ری‌فکتور یا بازنویسی سرس وبسایت رو شروع کردن. البته این وسط یه سری بحثای کوچیکم بین ایلان و اونا رو می‌گرفت که خب وجه جالبی نداشت.این صدای همهمه و بازی مربوط به یک کلوپ بازی ویدوییه گیم نت نیست. ما در بخش فناوری شرکت زیپتو هستیم. کار تعطیل شده. ایلان ماسک و تیم فناوری شرکت، همه پشت کامپیوتر نشستن و با هیجان دارن بازی می‌کنن. ظاهرا بین اونا، ایلان قوی‌ترین گیمره. خب طبیعیه ایلان از سنین کودکی نه تنها به بازی‌های کامپیوتری علاقه‌مند بود؛ بلکه خودش یک توسعه‌دهنده بازی هم بود. در اون روزا که فشار کار بیشتر و بیشتر می‌شد؛ ایلان تصمیم گرفت تا فضا ور کمی تلطیف و آروم کنه. انجام بازی‌های کامپیوتری بعد از ساعت کاری یکی از روش‌هایی بود که به ذهنش رسید و عملی کرد. بعد از یک مدت اونا یک تیم تشکیل دادند و در مسابقات بازی‌های کامپیوتری که در اون سال‌ها برگزار می‌شد شرکت کردن. تیم اون‌ها در یکی از مسابقات مهم اون سال‌ها تونست به مقام دوم دست پیدا کنه و جایزه‌ی نقدی ارزشمندی هم گرفتن.روزهای خوش اوج‌گیری داشت به پایان می‌رسید. ترافیک کاربرا کمتر شده بود؟ نه اتفاقا هر روز افراد بیشتری از سایت‌های راهنمایی شهری، مثل زیپتو استفاده می‌کردن و حتی وابسته‌ی اونا شده بودن. داستان مربوط به رقبای زیپتو بود. چند شرکت ریز و درشت سعی کردن با کپی برداری از ایده‌ی زیپتو، یک سایت مشابه با امکانات بیشتر یا همسان توسعه بدن. البته که همشون اون ایده رو ندزدیده بودن. بعضا رو چیزایی کار می‌کردند که به ذهن خودشون رسیده بود. مثل سی‌تی‌سرچ. سی‌تی‌سرچ تقریبا همزمان با زیپتو اندازی شد. خدمات مشابهی داشت و مورد استقبال بود. بعد از چند سال تبدیل به یکی از رقبای بالقوه‌ی زیپتو شد و کاربرای زیادی رو سمت خودش جذب کرد. ازسمت دیگه مایکروسافت که فهمیده بود سایت‌های راهنمایی شهری، یه لقمه‌ی چرب و آماده هستن که پول زیادی داخلشون جابه‌جا میشه دست به کار شده بود و سایتی به نام سایدواک راه‌اندازی کرد. ورود یک شرکت قدرتمند مثل مایکروسافت، کارو برای زیپو سی‌تی‌سرچ سخت‌تر می‌کرد. اونا تحت هیچ شرایطی توان مقابله با چنین شرکت بزرگی نداشتن. اما خب دست از رقابت نکشیدن. ریچ مدیرعامل زیپتو با خودش فکر کرد اگه سیتی‌سرچو با محصول خودشون اقدام کنن احتمالا توان کافی برای رقابت و مقابله با محصول مایکروسافت خواهندداشت. پس سعی کرد سیتی‌سرچو با یک رقم خیلی بالا خریداری کنه. سرمایه‌گذاران به مرور داشتن راضی می‌شدند؛ اما به طور ناگهانی ایلان یه مخالفت خیلی سخت و علنی علیه این تصمیم اعلام کرد. احتمالا ناراحتی شخصی ایلان به خاطر تصاحب جایگاه مدیریتیش توسط ریچ در این مخالفت بی‌تاثیر نبود. اون موفق شد تا سرمایه‌گذار ور قانع کنه که این یک تصمیم اشتباهه و آسیب زیادی به شرکت می‌زنه و البته اونا هم پذیرفتن. ایلان تصور می‌کرد زمانی که اونا متوجه بشن این تصمیم یک اشتباه بزرگ استراتژیکه ریچ رو کنار می‌ذارن و دوباره ایلان تکه بر صندلی مدیریت زیپتو می‌زنه.بخشی از نقشه درست پیش رفت. یعنی ریچ برکنارشد؛ اما دوباره فرد دیگه‌ای غیر از ایلان به عنوان مدیر عامل معرفی شد. این اتفاق و درگیری داخلی، هزینه‌ی زیادی به شرکت تحمیل کرد. چون قبلا ادغام این دو تا شرکت با هم دیگه به گوش همه‌ی رسانه‌ها رسیده‌بود و خبرش به طور گسترده منتشر شده بود. به همین دلیل لغو این تصمیم، بار منفی زیادی براشون به همراه داشت. به هر حال حالا می‌دونیم که ایلان یک تصویر درست از خودش معرفی کرده بو.د سامورایی دنیای کسب و کار. برای تصمیماتش می‌جنگید. البته که بعضی وقتا این جنگیدن به ضرر خودش و اطرافیانش بود؛ اما خب ابتدای راه بود و انرژی زیادی داشت. البته لازمه یادآوری کنم که جنگ ایلان و ریچ، صرفا برای کسب جایگاه نبود. ایلان معتقد بود زیپتو باید محصولی باشه که صد در صد در اختیار کاربر نهایی قرار می‌گیره. باید اونا تمرکزشون رو ارائه‌ی خدماتی بذارن که برای کاربرا جذاب و دوست داشتنی باشه؛ اما ریچ معتقد بود اونا باید روی شرکای سازمانی متمرکز بشن و خدماتشون به نحوی توسعه بدن که شرکت‌های بزرگ دیگه مثل روزنامه‌ها باهاشون وارد همکاری بشن و قرار ببندن.خب در این شرایط وقتی که مدیرعامل رچش هست مطمئنا حرف و نظر ایلان کمرنگ میشه و شرکت با استراتژی و هدفی که ریچ مشخص می‌کنه جلو میره. یکی از دلایلی که ایلان برای تصاحب اون جایگاه می‌جنگید همین مسئله بود. حتی بعدها وقتی ریچ برکنار شد ایلان بازم روی ایده‌ی خودش پافشاری می‌کرد؛ اما مدیرعامل بعدی هم رغبتی برای انجام این کار نداشت. البته که دلایلی هم برای این مخالفت وجود داشت. خبر لغو ادغام زیتو و سیتی‌سرچ همچنان اونا رو زیر فشار قرار داده بود. تردید سرمایه‌گذاران برای ادامه‌ی همراه این پروژه و فشار رسانه‌ها باعث شد این فشار هر روز بیشتر و بیشتر بشه. در حقیقت پایه‌های اون عمارت باشکوه، در حال لرزش سست شدن بود. مدیر عامل جدید اینو می‌دونست و تصمیم داشت با تغییر استراتژی ناگهانی، ضربه‌های بیشتری به این کسب و کار بزنه. از طرف دیگه مایکروسافت، با سایت راهنمای شهری خودش به اسم سایدواک، سعی می‌کرد سهم بیشتری از بازار بگیره. پول سرمایه و ارتباطات زیاد مایکروسافت، باعث شد تا سیتی‌واک در زمان کوتاهی سر زبان‌ها بیفته و این مسئله هم زیپتو رو زیر فشار بیشتری قرار داده بود. در همان روزهای سخت و نفس‌گیر بود که یه اتفاق خیلی عجیب افتاد. شرکتی به اسم کامپگ کامپیوتر، تصمیم گرفت شرکت زیپتو رو با یه مبلغی خیلی خوب یعنی حدود سیصد میلیون دلار خریداری کنه. هیچ کس هیچ تعللی نکرد. بلافاصله زیپتو فروخته شد و هر کسی سهم سود خودش برداشت و رفت. از جمله ایلان و کیمبال. اون دو برادر با اینکه خالق این شرکت محصول بودن؛ اما دیگه رغبتی نداشتند تا اون مسیر رو ادامه بدن. البته که سود خوبی براشون به دست اومد. انقدر پول تو حساب بانکی‌شون بود که بتونن تا آخر عمر استراحت کنند و از زندگیشون لذت ببرند؛ اما همونطور که می‌دونید ایلان چنین کاری نکرد. داستان نبرد سرسختانه‌اش در دنیای کسب و کار و فناوری همچنان تا امروز ادامه داره.چیزی که شنیدید بخش اول از زندگی پر فراز و نشیب ایلان ماسک بود. من تلاش کردم تا سراغ روزهای نخست زندگیش برم و از اولین تلاشش برای راه‌اندازی کسب و کار صحبت کنم. این روزا آدم معروفیه و خیلی شهرت داره؛ اما اون زمان که ابتدای راه بود و هنوز کسی بهش اعتنا نمی‌کرد مطمئنا خیلی تلاش کرد تا تونست خودش رو اثبات کنه و اعتبار امروزش به دست بیاره. همونطور که دیدید در همان روزهای ابتدای فعالیتش، بارها نادیده گرفته شد و مسیر سختی رو طی کرد. شرکت‌های بزرگ اون دوران مثل نت اسکیپ، به رزومه و درخواست کارش هیچ اعتنایی نکردن و حتی زمانی که مستقلا کارشو شروع کرد، از مدیر عامل شرکت خودشان برکنارشد. تحمل این ناکامی‌ها و اتفاقات سخته؛ اما به هر نحوی که بود ازشون عبورکرد. هوش تجاری و اقتصادی بهش کمک کرد تا بتونه در هر موقعیتی که قرار می‌گیره کسب درآمد کنه و مطمئنا متوجه شدید که در انتهای داستان، تبدیل به مرد متفاوتی شده‌بود. مصرانه برای اهدافش می‌جنگید و از دنیای درونی خودش خارج شده بود. مشخصا مهارت‌های نرم خودش و تقویت کرده بود و حالا می‌تونست با سرمایه‌گذاران و شرکای تجاری، خیلی راحت بدون ترس و نگرانی مذاکره کنه و از همه مهم‌تر به یک مبارز و به قول خودش سامورایی در دنیای کسب و کار تبدیل شد. البته که بعضی جاها همین تندروی‌ها باعث شد تا با همکارانش به مشکل بخورن. اما در نهایت روحیه‌ی قوی و اراده‌ی جدی به کمکش آمد تا از گردنه‌های سخت و مسیر پر پیچ و خمی که مقابلش بود با موفقیت عبور کنه.ایلان در جایی در صحبت‌هاش میگه از نظر من این امکان وجود داره که آدمای معمولی انتخاب کنند که یک زندگی خارق‌العاده داشته باشن و زندگی خودش مصداق و نمونه‌ی کاملی از همین صحبته. یک پسر بچه تنها و گوشه گیر در آفریقای جنوبی امروز دنیا رو تحت تاثیر خودش قرار داده. احتمالا داستان ایلان ماسک اینجا تموم نمیشه و من سعی می‌کنم بخش‌های دیگه‌ای از زندگی در اپیزودهای بعدی نقل کنم. اما اپیزودها به شکل سریال‌های به هم پیوسته نخواهند بود. شاید همین داستانو همینجا به پایان برسونم و سراغ شرکت‌ها و افراد دیگه برم. به طور کل این اپیزود نکات آموزنده زیادی برای من داشت. امیدوارم برای شما هم همین‌طور باشه و البته از شنیدنش لذت برده باشید. در استارتکست تمام تلاش من بر اینه که داستان‌های واقعی از رشد، موفقیت و شکست شرکت‌ها و افراد با جزییات کاربردی براتون نقل کنم تا اگر روزی تصمیم گرفتید یک کسب و کار راه اندازی کنید از این تجربیات استفاده کنید و براتون الهام‌بخش باشه. اگه این داستان و اپیزود رو پسندیدید می‌تونید به دوستاتون معرفی کنید و برای من در کست باکس و اینستاگرام کامنت بنویسید. امیدوارم هرجا که هستید حالتون خوب باشه و تا اپیزود بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9B-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9---%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D9%BE2-id3660994-id453913905?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%9B%20%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%20%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%20-%20%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%20%D8%B2%DB%8C%D9%BE2-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 17:31:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود نهم؛ اینستاگرام - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-zqrpuawpjduy</link>
                <description>سلام. من محمد هستم و شما اپیزود نهم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدم‌های معمولی، شرکت‌های بزرگ رو راه‌اندازی کردن و موفق شدن. امروز قراره دومین قسمت از داستان پرفراز و نشیب رشد و موفقیت اینستاگرام رو بشنویم. در اپیزود قبلی، بخش ابتدایی داستان شنیدیم با کوین سیستروم آشنا شدیم و دیدیم که چرا و چطور تصمیم گرفت مسیر زندگیش رو تغییر بده و این تصمیم رو تا کجا پیش برد. اگه اپیزود قبل رو نشنیدین پیشنهاد می‌کنم اول اون رو بشنوید چون این یک داستان پیوسته است و شنیدن بخش اول به درک کامل داستان کمک می‌کنه.  https://virgool.io/startcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-w7gpekodmv8m در این اپیزود ادامه‌ی داستان رو می‌شنویم و می‌بینیم که کوین چطور بزرگترین مشکل محصولش یعنی کاربردپذیری و جذابیت رو حل میکنه و یکی از بزرگترین شبکه‌های اجتماعی دنیا، یعنی اینستاگرام رو پایه‌گذاری می‌کنه.امیدوارم از شنیدن این داستان لذت‌ببرین.عقربه‌های ساعت نزدیک به نیمه شب هستن و کوین و مایک جزو آخرین نفراتی هستند که در فضای کار اشتراکی حضور دارن. هر دو نشستن و به فکر فرو رفتن. همین چند دقیقه پیش بود که کوین به بزرگترین مشکل نرم‌افزار و محصولش پی برده بود. اینکه این نرم‌افزار برای مردم جذابیت نداره و کاربرد خاصی هم نداره. حالا هر دو دارن راجع‌به همین مسئله فکر می‌کنن. صدای امواج دریا از دوردست به گوش میرسه و کوین از پنجره به سمت دریای تاریخ خیره شده. در همین حال به آرومی زمزمه میکنه: «میدونی، به نظر میرسه نرم‌افزار ما هیچ مشکلی یا مسئله‌ای رو حل نمی‌کنه.» مایک هم با این مسئله موافقه. اما راه حل چیه؟برای چند لحظه حرف‌های استیواوندرسون، اولین سرمایه‌گذار در ذهن کوین مرور میشه که می‌گفت: «تا زمانی که تنها بنیانگذار این پروژه هستی من نمی‌تونم سرمایه در اختیارت قرار بدم و نیاز به یک یا چند نفر دیگه داری که در این مسیر همراهت باشن تا بتونیم با همفکری و دیدگاه‌های متفاوت چالش‌های پیش روی خودتون رو حل کنید.» درسته. راه حل همین بود. اون‌ها باید دو نفری به این مسئله فکر می‌کردن و حل‌ش می‌کردن. حالا وقتش بود که از این ظرفیت استفاده کنن پس تصمیم گرفتند یک جلسه‌ی طوفان فکری کوچیک بین خودشون برگزار کنن و مسئله رو کامل موشکافی کنن. پس رفتن سراغ یک وایت‌برد و تمام ویژگی‌های نرم‌افزارشان یعنی برون رو نوشتن.اولین ویژگی برون اطلاع‌رسانی بود. کاربران می‌تونستن بگن در حال حاضر کجا هستن، یا تصمیم دارن کجا برن. دومین ویژگی تصاویر بود. کاربران می‌تونستن تصاویر رو به اشتراک بگذارن و سومین ویژگی، جوایز مجازی و امتیازهایی بود که در ازای فعالیت به کاربر اهدا می‌شد. اون جوایز مجازی امتیازها هیچ کاربرد خاصی نداشتند و بیشتر برای تشویق کاربران استفاده می‌شدن پس به این نتیجه رسیدن که می‌تونن حذفش کنن. کوین دور کلمه‌ی اشتراک عکس خط کشید و گفت: «این مهمه. عکس‌ها به درد همه می‌خوره. همه‌ی افراد تو هر سنی با عکس‌ها ارتباط می‌گیرن. حالا موبایل‌ها به دوربین مجهز شدن. هر کسی موبایل داره اگه بخواد می‌تونه یه عکاس تازه کار هم باشه.» پس به این ترتیب، تصویر تبدیل شدن به ویژگی کلیدی اثرشون. حالا فهمیدن باید روی چه چیزی تمرکز کنن.طوفان فکری رو ادامه دادن تا طرح‌شون رو کامل‌تر کنن. خب عکس‌ها ایده‌ی خوبی هستن اما اگه قراره فقط روی اون‌ها متمرکز باشن چه چالش‌هایی پیش پاشون قرار داره؟ تمام مسائلی که وجود داشت روی تخته نوشتن. اول اینکه دوربین‌های موبایل کیفیت آنچنانی ندارن و عکس‌های خیلی خوبی نمی‌شه باهاشون گرفت. دوم اینکه حجم عکس‌ها بالاست و ارسال و مشاهده‌شون تو اینترنت کمی سخته. پس نمیشه هر لحظه هر جایی که هستی عکس بگیری و همون لحظه هم با دوستات به اشتراک بذاری و از همه مهم‌تر، مردم عکس‌های بی‌کیفیت خیلی معمولی می‌گیرن و به دلیل کیفیت پایین عکس‌ها میل به انتشار اون‌ها تو شبکه‌های اجتماعی ندارن و در نهایت، اینکه مردم در اون زمان در چند تا شبکه‌ی اجتماعی مثل فیسبوک و توییتر فعالیت می‌کردن و خیلی سخت بود که یه جا عکس بگیرند و در هر شبکه‌ی اجتماعی جدا شده آپلود کنن.بعد از اینکه هدف اصلی چالش‌ها رو شناسایی کردن، کوین گفت: «خب. عکس‌ها. حالا وقتشه که روی عکس‌ها کار کنیم و این چالش‌ها رو برطرف کنیم». مایک یک برنامه‌نویس حرفه‌ای آی او اس بود پس اولین نسخه از نرم‌افزار جدیدشون فقط برای آی‌اواس توسعه دادن. اسمش هم گذاشتن اسکاچ. یه چیز جدید بود و با برون تفاوت اساسی داشت و البته اسمش هم موقت بود. اول قرار شد اسکاچ فهرست افقی از تصاویر که دیگران به اشتراک گذاشتن رو به کاربر ارائه بده اما با این ایده کنار نیومدن. فیسبوک و توییتر محتوا در یک قالب عمودی قابل پیمایش ارائه می‌دادن و در نهایت اسکاچ همین شکلی شد. قطع عکس‌ها مربعی شد سایزشون رو تا جایی که می‌شد کوچیک گرفتن. به این ترتیب آپلود و مشاهده اون‌ها روی شبکه‌ی ترویی کار سختی نبود. از توییتر الگو گرفتن و در صفحه شخصی افراد تعداد دنبال کننده‌ها و دنبال شونده‌ها رو نمایش دادن. لایک یا پسندیدن هم ویژگی کلیدی بود و به ساده‌ترین شکل ممکن اجراش کردن. برای لایک کردن کافی بود عکس‌هارو پشت سر هم لمس کنند تا لایک بشه.به این ترتیب اولین نسخه از نرم‌افزار جدید آماده شد. اینجا بود که کوین و نامزدش به نام نیکول برای یک سفر تفریحی و استراحت کوتاه به یک دهکده ساحلی رفتن. یک روز زمانی که روی ماسه‌های سفید و درخشان ساحل قدم می‌زدن. نیکول به کوین گفت: «می‌دونی، من هیچ وقت از نرم‌افزار شما استفاده نمی‌کنم چون بلد نیستم عکس‌های خوبی بگیرم. حداقل تا وقتی یاد نگرفتم عکس‌های به خوبی اون‌هایی که هاچموس می‌گیره بگیرم، وارد نرم‌افزار شما نمیشم.» کوین پرسید: «می‌دونی اون چطور اون عکس‌ها رو می‌گیره؟» نیکول گفت: «آره. خب با دوربین موبایلش.» کوین با هیجان گفت: «نه. فقط با دوربین موبایلش نیست. اون داره از نرم‌افزارهای فیلتر تصاویر استفاده می‌کنه. یک عکس معمولی میگیره و با یک نرم‌افزار ویرایش تصویر روش یک فیلتر آماده قرار میده و عکس خوشگل میشه.»نیکوا گفت: «خب پس شما هم باید روی عکس‌هاتون یک فیلتر بذارید.» و اینجا بود که جرقه‌ی درج فیلتر روی تصاویر تو ذهن کوین روشن شد. پیش خودش گفت آره چرا که نه؟ اون شب تا صبح روی یک فیلتر آزمایشی کار کرد. وارد فتوشاپ شد و روی یک تصویر، یک سری اصلاح رنگ و سایه زد. تنظیمات رو ذخیره کرد و سعی کرد اون رو با برنامه نویسی پیاده سازی کنه، به نحوی که تمام تنظیمات نور و رنگ به صورت خودکار روی عکس انجام بشه و این اتفاق افتاد. فردای اون روز اولین فیلتر به نام ایکس پروی تو متولد شد. کوین از سگی که روبروش در ساحل ایستاده بود عکس گرفت و فیلتر رو روی تصویر اعمال کرد و تصویر به خاطر اصلاح رنگ و نور زیباتر از قبل به نظر می‌رسید کوین می‌دونست که این فیلترها قرار غوغا کنن.در اون زمان نرم‌افزارهای ویرایش تصویر زیادی وجود داشت اما هیچکدوم شبکه‌ی اجتماعی نبودن. فقط این امکان رو می‌دادند که عکس‌ها رو اصلاح کنیم و خروجی بگیریم. اما چیزی که کوین و مایک توسعه داده بودند، کاربران از هر نرم‌افزار جانبی دیگه‌ای بی‌نیاز می‌کرد. فقط کافی بود عکس بگیری، بلافاصله فیلتر رو روش اعمال کنی، منتشر کنی تا همه‌ی دوستات ببینن. روی طراحی فیلترهای جدید متمرکز شدند و البته سعی کردند بیش از حد پروژه رو سنگین نکنن. یعنی ایده‌های زیادی به ذهنشون می‌رسید اما متعهد شدن که نرم‌افزارشون تا حد ممکن ساده نگه دارند و این تصمیم یک دلیل مهم داشت. دلیلش هم این بود که اضافه کردن ایده‌های جدید هم کار با نرم‌افزار رو سخت‌تر می‌کرد و هم زمان توسعش بیشتر میشد. پس سعی کردن کلیدی‌ترین امکانات رو حفظ کنن و ایده‌های فنی که دور سرشون می‌چرخید و موقتا نادیده بگیرن.در همون روزی که سرگرم طراحی فیلترهای جدید بودن، یک ایمیل از آقایی به اسم کل رایس دریافت کردن. آقای رایس یک طراح و عکاس محلی بود که در یک استارتاپ ویدیویی فعالیت می‌کرد. در عکاسی سبک و سیاق خاص خودش رو داشت عکس‌هایی که می‌گرفت و با فتوشاپ کمی تغییر می‌داد و نورها و رنگ‌ها رو کم و زیاد می‌کرد تا زیباتر به نظر برسن و البته عکس‌های قشنگی هم خلق می‌کرد. رایس فهمیده بود که کوین و مایک یک نرم‌افزار ویرایش تصویر طراحی می‌کنن و کنجکاو بود که این نرم‌افزار رو امتحان کنه. در ایمیلش هم همین رو نوشته بود و از علاقه‌اش برای تست نرم‌افزار صحبت کرده بود. کوین و مایک هم یک نسخه آزمایشی از نرم‌افزار رو در اختیارش قرار دادن.چند روز بعد، رایس در حالی که نسخه آزمایشی روی تلفن همراهش نصب کرده بود. به کوه‌های نزدیک شهر رفت و در یک نقطه‌ای مرتفع یک عکس گرفت و فیلتر الری برد که کوین تازه توسعه داده بود روش اعمال کرد. نتیجه شگفت‌انگیز بود. این نرم‌افزار تمام کارهایی که رایت با فتوشاپ و به صورت دستی انجام می‌داد رو بدون نیاز به هیچ کار خاصی به صورت خودکار اعمال می‌کرد. رایس خودش رو به شهر رسوند یا قرار با دو بنیان‌گذار این افزار ساده و اما کاربردی گذاشت. قرار در یک کافه کوچک و معمولی بود. کوین و مایک نمیدونستن چه چیزی قرار بشنون. شاید حدس می‌زدن یه فهرست بلند بالا از باگ‌ها و ضعف‌های احتمالیه. زمانی که هر سه نفر دور یک میز نشستن، رایس در حالی که چشم‌هاش از خوشحالی برق می‌زد فریاد کشید: «چیزی که ساختین عالیه. باورتون میشه؟ عالی.» مایک و کوین از این باز خورد یکم جا خوردن و با هم نگاهی رد و بدل کردن.رایس حرفش رو ادامه داد: «شما یک محصول فوق‌العاده ساختید. ایلان ماسک هیچوقت خودروساز نبود اما داره یک کمپانی خودروسازی رو مدیریت می‌کنه. جف وزوس هیچ وقت هیچ کتابی نوشته اما فروشگاه کتاب الکترونیکی رو راه انداخت و موفق شد. اما شما شما یک نرم‌افزار عکاسی ساختید و من مطمئنم که خودتون عکاس بودید. دقیقا مطابق با نیازهای یک عکاس طراحی و تولید شده. من مطمئنم این نرم‌افزار آینده‌ی خیلی روشنی داره و فرای تصور انتظار شما خواهد بود.» بعد از این جلسه‌ی امید بخش با هم قرار گذاشتند تا رایس در توسعه‌ی فیلترها باهاشون همکاری کنه. چون سابقه و تجربه‌ی خوبی در زمینه‌ی اصلاح نور و رنگ تصاویر داشت. به این ترتیب ریس چهار فیلتر طراحی کرد و در اختیار مایک و کوین قرار داد.حالا نرم‌افزار داره آماده انتشار میشه و لازمه که براش یک اسم نهایی و قطعی انتخاب کنن. اگه خاطرتون باشه تو اپیزودهای قبلی به خصوص در داستان نت‌فلیکس اشاره کردم که خیلی از استارتاپ‌ها همون ابتدای کار خودشون رو درگیر انتخاب اسم نمی‌کنن و با اسم مستعار فعالیتش رو شروع می‌کنند، زمانی که محصول نهایی و آماده انتشار شد یک اسم قطعی براش انتخاب می‌کنن. این مسئله راجع‌به نرم‌افزاری که کوین و مایک توسعه داده بودن صادق بود. اوایل با اسم برون شناخته می‌شد. بعدها، زمانی که مسیر فعالیتش تغییر کرد با کد‌نیم اسکاچ می‌شناختنش و حالا نوبت انتخاب اسم نهایی بود. اون‌ها در نظر داشتن سرعت و کارایی محصولشون رو نمایش بدن. پس دو کلمه‌ی اینستنت تلگرام رو در نظر گرفتن و با هم ترکیبشون کردن و نتیجه‌ش رو هم میدونید چیشد. بله. اینستاگرم.اینجا بود که این محصول نرم‌افزاری و شبکه‌ی اجتماعی قدرتمند متولد و نامگذاری‌شد. روزی که اینستاگرام به صورت رسمی در اپل‌استور منتشر شد، جک درسی جزو اولین افرادی بود که ازش استفاده کرد. این نرم‌افزار برای تصورات و انتظاراتش بود اصلا فکرش هم نمی‌کرد که اون نرم‌افزار شلوغ برون روزی تبدیل به چنین ابزار و شبکه‌ی اجتماعی خلوت اما کاربردی بشه. از سمت مدیرعاملی توییتر کنار گذاشته شده بود بارها سعی کرد مدیریت توییتر که مردی به نام ویلیامز بود رو متقاعد کنه که اینستاگرام رو در همین ابتدای فعالیت خریداری کنن اما ویلیام زیر بار این تصمیم نرفت و گفت اینستاگرام هیچ آینده‌ای نداره.با لحن بی‌تفاوتی به جک گفت: «اینکه مردم تو کافه‌ها چی می‌خورن و عکس‌های ادیت‌شده و مصنوعی برای هم به اشتراک میذارن. چیزی نیست که برای ما مهم باشه. توییتر روی مسائل جدی‌تری تمرکز داره و ما روی این قبیل نرم‌افزارهای تفریحی که احتمالا آینده‌ی مشخصی ندارند سرمایه‌گذاری نمی‌کنیم.» جک از شنیدن این حرف و تصمیم مدیر عامل توییتر ناراحت شده بود و تمام تلاشش رو کرد که به ویلیامز و افرادی که اینستاگرام رو نادیده می‌گیرن ثابت کنه این نرم‌افزار ظرفیت‌های بالایی داره و اون افراد دارن اشتباه می‌کنن. اینجا لازمه اشاره کنم که جک در اولین روزهای راه‌اندازی اینستاگرام حدود بیست و پنج هزار دلار روی اون سرمایه‌گذاری کرد. از اون روز به بعد جک فعالیتش رو در اینستاگرام شروع کرد و تصاویر اینستاگرامش رو در اکانت توییترش منتشر می‌کرد. جک یک شخصیت شناخته شده در دنیای تکنولوژی بود و بازنشر محتوای اینستاگرامش در اکانت توییترش باعث شد تا قطر قابل توجهی از اهالی تکنولوژی و حتی مردم عادی نسبت به این نرم‌افزار تازه تاسیس کنجکاو بشن.به این ترتیب در روزهای اول راه‌اندازی به لطف جک و توییت‌هاش اینستاگرام به سرعت رشد کرد آمار کاربران در هفته‌ی اول راه‌اندازی از مرز صدهزار نفر گذشت. در کنار کمک چشمگیر جک، کوین و مایک در تلاش بودند تا افراد تاثیرگذار رو به اینستاگرام دعوت کنن. پس سراغ عکاس‌های معروف و مطرح رفتند و به صورت رسمی و غیررسمی ازشون خواستن به اینستاگرام بپیوندند و خب بعضی از این افراد هم قبول کردن. با عضویت هر عکاس به این شبکه‌ی اجتماعی گروهی از هواداران و دنبال کننده‌ی اون عکاس هم وارد اینستاگرام می‌شدن. انتشار عکس در فیسبوک کار سختی به نظر می‌رسید. به خصوص زمانی که کاربر تصمیم گرفتند از تلفن همراهشون برای آپلود استفاده کنن. اما اینستاگرام این فرایند رو خیلی ساده کرده بود و البته فیلترهای چشم‌نوازش نظر کاربرها رو جذب کرده بود.یکی از امکانات کلیدی اینستاگرام این بود که زمان انتشار هر عکس کاربر می‌تونست همزمان با انتخاب یک گزینه اون عکس رو در فیسبوک و توییتر هم آپلود کنه و این نرم‌افزار این کار رو به صورت خودکار انجام میداد. به این ترتیب اینستاگرام نه تنها به جنگ با غول‌ها و رقبای خودش نرفت، بلکه با ایجاد یک زمینه‌ی ارتباطی بین خودش و دو غول مطرح اون دوره باعث شد بیشتر مورد توجه قرار بگیره و حتی نقص اون شبکه‌های اجتماعی رو هم پوشش بده. زمانی که کاربرها یک عکس از طریق اینستاگرام در فیسبوک منتشر می‌کردند، زیر اون عکس این عبارت درج می‌شد که این عکس توسط نرم‌افزار اینستاگرام در فیسبوک منتشر شده و به این شکل کاربرهایی که در فیسبوک اون عکس رو می‌دیدن کنجکاو می‌شدن که اینستاگرام چیه و سراغش می‌رفتند.مطمئنا اگر اینستاگرام تصمیم می‌گرفت یک رقابت یک تنه سنگین با شبکه‌های اجتماعی مطرح دوران خودش شروع کنه، خیلی مسیر سختی پیش پاش قرار می‌گرفت یا حتی شکست می‌خورد اما ظرفیت رقبا رو برای پیشبرد اهداف خودش استفاده کرد که این حاصل نبوغ کوین و مایک بود که در اون دوره تمام تمرکز و انرژیشون روی توسعه یک نرم‌افزار ساده اما کاربردی دوست داشتنی گذاشتن. اینستاگرام یک محصول جدید و استثنایی نبود. تمام امکاناتش قبلا در شبکه‌های اجتماعی و نرم‌افزارهای دیگه ارائه شده بود اما با تلفیق اون ابزارها و امکانات و حذف جزئیات اضافه، تبدیل به یک محصول خاص انقلابی شد. اینجا یک اتاق تاریکه و ساعت از نیمه شب گذشته. وضعیت اتاق حسابی به هم ریخته و لباس‌ها و وسایل مختلف همه جا پخش شدن. یک لپ‌تاپ روی میز کنار تختخواب قرار گرفته و صفحه‌ش خاموش شده.یک مرد جوان با وضعیت آشفته به خواب رفته. تلفن همراهی که کنار لپ‌تاپ قرار گرفته زنگ میزنه و مرد جوان با آشفتگی بیدار میشه. بلافاصله سراغ لپ‌تاپ میره و در حالی که نور شدید لپ‌تاپ چشمش رو میزنه سعی می‌کنه چیزهایی‌رو تایپ کنه. بله ظاهرا دوباره سرورهای اینستاگرام زیر فشار شدید فعالیت کاربرها قرار گرفتن و این آقای جوان که کوین سیستروم هست داره تلاش می‌کنه مشکل رو برطرف کنه. همینطور که کوین داره روی مسائل فنی و تنظیمات سرور کار میکنه باید پاسخ حجم انبوهی از توییت‌ها که ارسال میشه رو هم به بعضی از کاربر رمز عبورشون رو فراموش میکنن و هنوز در اینستاگرام هیچ راهی برای بازیابی رمز عبور وجود ندارد به همین دلیل اون‌ها توی توییتر از کوین کمک می‌خوان و کوین سعی می‌کنه به صورت دستی این قبیل مسائل رو حل کنه. حالا وقتشه که تیم اینستاگرام بزرگتر بشه.این قبیل امکانات چیزهای حداقلی به شمار میان و باید هرچه سریع‌تر اون‌ها رو حل کنن. تو آینده کوین و مایک حل می‌کنن تا یک برنامه‌نویس جدید به تیم اضافه کنن و محصول این تلاش، میشه ورود پسر جوانی به اسم شین سویینی. شین از دوستان قدیمی مایک بود و در گذشته برای توسعه‌ی نسخه‌ی آی‌اواس اینستاگرام چندین بار اون‌ها رو راهنمایی کرده بود. به شدت به برنامه‌نویسی علاقه داشت و تمام وقت تمرکزش روی همین کار بود. با اضافه شدن شین به تیم یک سری از مشکلات حل شد و بخشی از باری که روی دوش کوین و مایک بود هم برداشته‌شد. هر روز سعی می‌کردن مشکلاتی که در مسیرشون قرار می‌گرفت رو حل کنن و خب همیشه هم مشکلات در قالب باگ‌ها و کاستی‌های نرم‌افزاری نبود.همزمان با رشد و درخشش اینستاگرام، یک سری موانع خیلی بزرگ هم در مقابلش قرار می‌گرفت و اون موانع هم رقبایی بودند که از هر گوشه و کنار بی‌وقفه سبز می‌شدن. نرم‌افزارهای ویرایش تصویر با قابلیت‌های جدید و متنوع هر روز متولد می‌شدند و بعضا هم مورد استقبال کاربران قرار می‌گرفتن. یکی از اون نرم‌افزارها پیک بلیز بود که فیلترهای متنوعی داشت و محدودیتی هم برای ابعاد تصویر نداشت. اینستاگرام در یک میدان نبرد بود. وقتی یک محصول می‌درخشه رقبا سعی می‌کنند با الگوبرداری از اون و تولید نمونه‌های مشابه بخشی از موفقیتش رو به تاراج ببرن و حالا رقبای اینستاگرام هر روز تمام تلاششون رو می‌کردن و توجه کاربران رو به خودشون معطوف کنن.کوین، مایک و شین، در حال مبارزه با شرکت‌هایی بودند که نیروی انسانی متبحر و با تجربه و البته سرمایه‌های عظیم در اختیار داشتند. در همین روزهای سخت و نفس‌گیر بود که خبری به گوش کوین رسید. یک خبر وحشتناک. شرکت اندرسون هرویدس رو یادتون میاد؟ اولین سرمایه‌گذاری اینستاگرام که در روزهای اول دویست و پنجاه هزار دلار در اختیار کوین قرار داد. در یک اتفاق عجیب هرویدس پنج میلیون دلار روی نرم‌افزار پیک بلیز که رقیب درجه یک اینستاگرام بود سرمایه‌گذاری کرد. چه معنی داره؟ من بهش میگم فاجعه و مطمئنا شما هم مثل کوین شوکه شدین. زمانی که سرمایه‌گذار شما یک رقم بسیار سنگین‌تر از چیزی که در اختیار شما قرار داده، در اختیار رقیب شما قرار میده. یک معنی بیشتر نداره. اون هم اینه که هیچ امیدی به شما نداره و داره شانسش رو جای دیگه‌ای امتحان می‌کنه.حالا نرم‌افزاری که داره بین انبوهی از رقبای قدرتمند می‌جنگه، حامیان خودش رو هم از دست داده. حالا چه اتفاقی می‌افته؟ وقتی که این خبر به گوش اهالی تکنولوژی برسه اعتبار این نرم‌افزار نوپا زیر سوال میره آیا این آخر راه بود؟ تلاش شبانه‌روزی کوین مایک اینجا به پایان می‌رسید؟ قطعا نه. کوین ما بدون اینکه اجازه بدن موج منفی این اتفاق اون‌ها رو تحت تاثیر قرار بده، سعی کردن تمام تمرکزشون فقط روی رشد و توسعه‌ی محصولشون قرار بدن. اون‌ها یک جامعه‌ی ارزشمند تشکیل داده بودند از عکاسان و هنرمندانی که مشتاقانه از این شبکه‌ی اجتماعی استفاده می‌کردن. می‌دونستن این جامعه یک ثروت و سرمایه‌ست. سرمایه‌ای که خیلی بیشتر از پول افرادی مثل هرویدس می‌ارزه. پس تلاش کردند که این جامعه رو همچنان حفظ کنند. یک دورهمی کوچیک دوستانه ترتیب دادن برای کسانی که در جامعه‌ی هنری نفوذ داشتند و از اینستاگرام هم استفاده می‌کردن.پیش‌بینی این بود که نهایتا بین بیست و پنج تا سی نفر در اون دورهمی کوچیک حضور داشته باشند. البته کوین امیدوار بود که تمام افرادی که دعوت کرده اون روز به اون دورهمی بیان. اون روز عصر در کافه‌ای که قرار گذاشته بودند تمام افرادی که دعوت شده بودند حضور پیدا کردند و تمام ظرفیت فضا تکمیل شد. از آقای رایس گرفته تا خبرنگار تک‌کرانچ و خیلی از اعضای فعال و پر مخاطبی که هر روز از اینستاگرام استفاده می‌کردن. این یک اتفاق خوب و امیدبخش بود. طبق برنامه‌ریزی قرار شد این جلسات به صورت مداوم توسط کاربرها برگزار بشه و از اون به بعد با نام ایستمیت شناخته شد. ایستمیت بعدها در شهرهای آمریکا و بعد در سرتاسر دنیا با حضور کاربر فعال اینستاگرام برگزار شدند و نقش موثری در رشد و فرهنگ‌سازی محتوا ایفا کردن.رشد بی‌وقفه ادامه داشت. به مرور برندهای بزرگ مثل پپسی و استارباکس عضو می‌شدند و صفحات اختصاصی خودشون رو ایجاد می‌کردند حضور این برندها اعتبار زیادی بهش می‌بخشید. کم‌کم پای افراد مشهور همه‌ی شبکه‌ی اجتماعی باز شد. اسنوپ داگ یک معروف آمریکایی تقریبا اولین فرد مشهوری بود که وارد اینستاگرام شد و اولین پست در حالی منتشر کرد که یکی از فیلترها روش اعمال کرده بود. حضور این خواننده اثر مثبتی داشت اما کم‌کم حواشی هم به وجود اومد. در این عکس یک نوشیدنی نامتعارف در دست داشت و این مسئله باعث نگرانی کوین و تیم اینستاگرام شد چون دقیقا نمی‌دونستن با چنین محتوایی چطور باید برخورد کنن. اون‌ها تصور می‌کردند مردم و افراد معروف از صفحاتشون در این شبکه‌ی اجتماعی برای انتشار عکس‌های روزمره و پشت صحنه‌ی زندگی خودشون استفاده می‌کنن.اما حالا همزمان با رشد آمارها کاربرای عمومی و حتی معروف محتوایی در اون قرار می‌دادند که ممکن بود از نظر قانونی و اخلاقی چالش‌هایی رو به همراه داشته باشه. با تمام این حواشی، رشد اینستاگرام در مرکز توجه همه قرار داشت. اون روزها، یعنی در آوریل سال 2011 بود که اینستاگرام از نظر تعداد کاربران از پیک بلیز جلو زد و خیلی از رقبای خودش رو پشت سر گذاشت. یک سرمایه‌گذار جدید پیدا کردن و مبلغی حدود هفت میلیون دلار سرمایه جدید جذب‌کردن. به این ترتیب خاطره‌ی هارویدس و زخمی که بهشون زد به فراموشی سپرده شد. شاید این بهترین انتقامی بود که می‌تونستن بگیرن در حالی که فیس‌بوک هشتصد میلیون کاربر و توییتر نزدیک به صد میلیون کاربرداشت، اینستاگرام به طور متوسط ماهانه شش میلیون کاربر جدید جذب می‌کرد که این عدد فوق‌العاده بود. در همین بین یک فرد مشهور دیگه هم وارد شد.یک خواننده جوان آمریکایی به اسم جاستین بیبر که هواداران زیادی داشت. همزمان با ورودش به اینستاگرام تعداد زیادی از جوانان و نوجوانان آمریکایی هم همراهش وارد این شبکه‌ی اجتماعی شدن. البته حضور این خواننده هم بدون حاشیه نبود. یک مدت بعد از فعالیت در اینستاگرام مدیر برنامه‌ها با تیم اینستاگرام تماس گرفت و یک پیشنهاد عجیب داد. گفت حضور این خواننده در اینستاگرام فقط به دو شرط امکان پذیره. یا بذارید روی پروژه‌ی شما سرمایه‌گذاری کنه، یا هم به ازای فعالیتش در اینجا بهش پول پرداخت کنید. پیشنهاد عجیبی بود. کوین خیلی محکم و مصمم گفت ما به هیچ کس به ازای حضور در اینستاگرام پول یا اعتبار پرداخت نمی‌کنیم و به این ترتیب خواننده جوان و پرطرفدار اینستاگرام رو ترک کرد.اما آیا این اتفاق تاثیری در روند رشد و موفقیت این شبکه‌ی اجتماعی داشت؟ قطعا نه. امکانات خوب سادگی و سرعت اینستاگرام به تنهایی کافی بود که کاربران مجذوبش بشن و نیازی به حضور افراد این چنینی در اون نبود. ماراتون عضویت افراد مشهور شروع شده بود و هر روز علاوه بر کاربرای عادی شخصیت‌های شناخته شده مثل بازیگران و خواننده‌های بیشتری وارد اینستاگرام می‌شدن. این روند ادامه پیدا کرد تا اینکه یک روز در ژانویه‌ی 2012، باراک اوباما رییس جمهور وقت آمریکا برای توسعه‌ی کمپین انتخاباتی به صورت رسمی وارد اینستاگرام شد. همه چیز به سرعت اتفاق می‌افتاد. اینستاگرام روی دور رشد قرار گرفته بود و هر روز محبوب و محبوب‌تر میشد دیگه از رقبای قبلی مثل پیک بلیز خبری نبود حالا داشت خودش و از نظر محبوبیت و کاربردپذیری به شبکه‌های اجتماعی مطرح اون دوره مثل فیسبوک و توییتر می‌رسوند.به همین دلیل بود که کم‌کم توییتر به فکر خرید اینستاگرام افتاد. اون روزها جک دورسی دوباره سکان مدیریت رو به عهده گرفته بود و تمایل شدیدی به تصاحب اینستاگرام داشت. می‌دونست که اینستاگرام احتمالا ترند بعدی دنیای فناوری خواهدبود و رشدی به مراتب بیشتر خواهد داشت. یک جلسه هماهنگ کردن جک دورسی به همراه علی روغنی مدیر ارشد مالی توییتر به سراغ کوین مایک رفتند تا متقاعدشون کنن که اینستاگرام رو به مبلغ پانصد میلیون دلار به توییتر بفروشن. همونطور که می‌دونید جک دورسی دوست صمیمی کوین بود و علی روغنی یک ایرانی آمریکایی و از اهالی دنیای فناوری که ارتباطات خیلی گسترده‌ای داشت. با حضور این دو نفر در این جلسه، پیش‌بینی می‌شد که حتما اینستاگرام فروخته بشه اما در کمال تعجب این اتفاق نیفتاد.کوین گفت من تصمیم به فروش ندارم. شاید قیمت پیشنهادی راضیش نکرد. هیچ‌کس دلیل این تصمیم رو نمی‌دونه. توییتر تنها خواهان اینستاگرام نبود. مدیران فیسبوک به مرور به این مسئله پی برده بودند که اینستاگرام ظرفیت‌های زیادی داره و البته یک مسئله‌ی کوچیک هم نگرانشون کرده بود. اون روزها اکثر کاربران برای آپلود عکس در فیسبوک فقط از اینستاگرام استفاده می‌کردند. نرم‌افزاری که قرار بود فقط یک ابزار جانبی باشه، حالا تبدیل به یک راه حل دائمی برای کاربرها شده بود و خب این نفوذ اثرگذاری از چشم‌های تیزبین مارک زاکربرگ دور نمونده بود.در سال 2012هستیم و اینجا دفتر کوچیک اینستاگرامه. نور خورشید به داخل می‌تابه و هوای مطبوع بهاری در بیرون داخل شرکت در جریانه. عقربه‌های ساعت نشون میدن که روز به نیمه رسیده و اعضای تیم مشغول کار هستند و البته همه حضور دارن. کوین و مایک ازشون خواستن که حتما فردا یعنی امروز، در شرکت حضور داشته باشن و مرخصی‌هاشون رو کنسل کنن اینستاگرام کاربرها، رشد میکنه اما تیمش رو کوچیک نگه‌داشته. همینطور که همه مشغول کار یا منتظر هستند در شرکت باز میشه و کوین در حالی که به پهنای صورت می‌خنده وارد میشه. مشخصه از شدت خوشحالی نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه و بلند فریاد میزنه: «ما موفق شدیم. فیسبوک شرکت ما رو در ازای یک میلیارد دلار خرید.» حالا وقتشه که جشن بگیرن. این یک خبر خیلی خوبه. به‌خصوص برای کسانی که در اینستاگرام سرمایه‌گذاری کردند یا سهام دارن. این رقم شگفت‌انگیز بود و از این به بعد با حمایت مستقیم فیسبوک مسیر رشد و موفقیت خیلی هموارتر از قبل شده.تمام چیزی که شنیدید بخشی از داستان موفقیت اینستاگرام بود. مطمئنا این داستان تا امروز ادامه داره اما ما فقط بخشی از اون رو مرور کردیم. یک داستان پر فراز و نشیب و البته الهام‌بخش. در تمام طول این مدت همراه کوین بودیم و دیدیم که چطور در روزهای اول موقعیت‌های استثنایی رو از دست داد اما بعدها با تلاش مضاعف سعی کرد یک موقعیت جدید برای خودش خلق کند و موفق هم شد این یک درس بزرگ برای کسانیه که فکر می‌کنن دیر شده روزی که اینستاگرام متولد شد فیس‌بوک توییتر در اوج می‌درخشیدن.اگه کوین مجذوب موفقیت این شرکت‌ها می‌شد و خودش کنار می‌کشید هیچ‌وقت نمی‌تونست در این مسیر دووم بیاره اما با قدرت راهش ادامه داد و هدفش رو دنبال کرد و روزی هم سطح این شرکت‌ها شد و حالا هم می‌دونیم که چقدر موفق و پرنفوذه. اینستاگرام امکانات خارق‌العاده‌ای نداشت و تنها کاری که کرد این بود که امکانات چند نرم‌افزار در یک نرم‌افزار تجمیع کرد و شد یه شبکه‌ی اجتماعی که فیلتر تصاویر داره.این هوشمندی ماکونده به جای رقابت مستقیم با فیسبوک و توییتر سعی کردن از بستر اون‌ها برای رشد بیشتر دیده شدن خودشون استفاده کنن. همون طور که می‌بینید سرتاسر این داستان مملو از نکته‌های مفید و آموزنده‌است که در کسب و کار و یا حتی زندگی شخصی می‌تونیم از اون‌ها درس بگیریم. از رقبای بزرگ نترسیم و به ایده هدفمون ایمان داشته باشیم و البته مهم‌تر از همه چیز، از تعصب روی اولین ایده و محصول دوری کنیم. اجازه بدیم ایده‌ی ما در مسیر رشد و بلوغ قرار بگیره و هدفمون حل یک مسئله و مشکل باشه نه فقط ساختن یک محصول .کوین اگه به مشکلات نرم‌افزار اولیه‌ش یعنی برون پی نمی‌برد هیچ وقت موفق نمیشد و این یک نکته‌ی کلیدی و ارزشمندبود. آقای کل رایس رو که فراموش نکردین؟ بعدها یکی از فیلترهای اینستاگرام به احترام ایشون به نام رایس نامگذاری شد که در حال حاضر همچنان این فیلتر موجوده رو میتونید ازش استفاده کنید.حالا هر زمان که از این فیلتر استفاده می‌کنیم می‌تونیم به یاد بیاریم که آقای رایس سال‌ها پیش چه نقش خوب و مفیدی در توسعه اینستاگرام ایفاکرد.امیدوارم از شنیدن این داستان لذت برده باشید و براتون مفید بوده باشه. تمام تلاش من بر اینه که داستان‌های واقعی الهام‌بخش نقل کنم تا زمانی که در شرایط سخت و مشکلات قرار می‌گیریم بتونیم با مرور اون‌ها ببینیم دیگرانی که امروز موفق هستند چطور از این چالش‌ها و مسائل عبور کردن. استیو جابز فقید در انتهای مشهورترین سخنرانی خود در دانشگاه استنفورد برای دانشجوها آرزور که همیشه جستجوگر باقی بمونن. امیدوارم من و شما که تصمیم داریم در زندگیمون کارهای بزرگ و متفاوتی انجام بدیم، همینطور کنجکاو و جستجوگر باشیم تا بتونیم راه‌های جدید و مسیرهایی که دیگران قبلا جسارت تجربش رو نداشتن کشف و تجربه کنیم.حالا در انتهای این اپیزود مثل همیشه باید به دو دلیل ازتون تشکر کنم. اول اینکه وقتتون رو در دنیای پادکست فارسی می‌گذرونید، دوم اینکه استارت‌کست رو می‌شنوید. در نهایت اگه این پادکست محتواش براتون مفید بود میتونید ازش حمایت کنین. شیوه‌ی حمایت خیلی ساده‌ست. فقط کافیه از دوستانتون دعوت کنید تا اون‌ها هم داستان‌هایی که اینجا نقل شده رو بشنون. در کست باکس و اینستاگرام برای من کامنت بزارید خوندن کامنت‌های شما خیلی به من انرژی و انگیزه میده اینطوری از من و استارت‌کست حمایت کردید. امیدوارم هرجا که هستید سلامت، موفق و جستجوگر باشید.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-نهم؛-اینستاگرام---قسمت-دوم-id3660994-id443779193?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%86%D9%87%D9%85%D8%9B%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%20-%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 19:52:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هشتم؛ اینستاگرام - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-w7gpekodmv8m</link>
                <description>سلام. من محمد هستم و شما اپیزود هشتم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدم‌های معمولی، شرکت‌های بزرگ رو راه‌اندازی کردن و موفق شدن. امروز قراره بریم سراغ یک نرم‌افزار، شبکه‌ی اجتماعی و پلتفرم خیلی خیلی آشنا. تقریبا همه‌ی ما در طول روز با اهداف مختلف ازش استفاده می‌کنیم. بعضی‌ها برای تعامل با دوستانشون، بعضی‌ها برای توسعه‌ی کسب و کارشون و بعضی‌های دیگه برای مشاهده‌ی محتوای تفریحی یا حتی آموزشی. این شبکه‌ی اجتماعی با قدرت هرچه تمام‌تر داره طیف وسیعی از نیازهای مردم رو پوشش میده و خب همه از عملکردش رضایت دارن. حالا در این مجموعه اپیزودهای سریالی قراره ببینیم که دقیقا این شبکه‌ی اجتماعی چطور و توسط چه کسی متولدشد، روند خلقش به چه شکل بود و چطور تونسته خودش رو از سایر نرم‌افزارهای مشابه متمایز کنه.یک داستان پرفراز و نشیب رو خواهیم شنید و قراره دوباره به آمریکا سفر کنیم و برگردیم سال‌ها پیش. خودم زمانی‌که داستانش رو می‌نوشتم چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم و برام دوست داشتنی و جذاب بود. امیدوارم برای شما هم همینطور باشه. تقریبا در سال‌های هزار و نهصد و نود و چهار و نود و پنج هستیم. اینجا، راهرو شلوغ یک خوابگاه مدرسه شبانه‌روزیه. بچه‌ها در گوشه و کنار اتاق‌ها دور هم جمع شدن و بلند بلند صحبت می‌کنن و می‌خندن. دارن از اوقات بیکاری دم عصرشون استفاده می‌کنن. صدای قدم‌هایی که می‌شنویم مربوط به یک پسر نوجوان هست به نام کوین سیستروم که داره به سرعت راهروی خوابگاه رو طی می‌کنه. وقتی وارد اتاقش میشه، در رو می‌بنده. دوتا دیسک گرامافونی که دستش گرفته رو میذاره روی میز گوشه‌ی اتاق. دقیقا جایی که یک سری برد الکترونیکی سیم‌های شلوغ و بهم ریخته قرار داره.روی صندلی میشینه. ابزارها رو برمی‌داره و میره سراغ بردها و لوازم شلوغ روی میز. بعد از چند ساعت، زمانی که هوا حسابی تاریک شده، پنجره اتاقش رو باز می‌کنه یک آنتن فلزی باریک بلند لبه‌ی پنجره میذاره. طوری که تمام آنتن در فضای باز بیرون قرار می‌گیره. حالا توی اتاق تنها نیست و هم اتاقی‌هاش هم اومدن و با کنجکاوی نگاهش می‌کنن. یکی از هم اتاقی‌ها در حالی که یک رادیوی کوچیک جیبی دستش گرفته طرف دیگه اتاق نشسته و منتظره. کوین دوباره سراغ میز و برد الکترونیکی میره و بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با اون وسیله‌ی عجیب و غریب به دوستش میگه: «حالا می‌تونی تستش کنی.» پسری که گوشه‌ی اتاق نشسته رادیو رو روشن می‌کنه و موجش رو به آرومی عوض می‌کنه. جز صدای خش خش چیزی نیست تا اینکه روی یک موج مشخص با رومدیه موسیقی الکترونیکی پخش میشه. کوین از صندلی بلند میشه و در حالی که خوشحالی تو چهره‌اش موج می‌زنه میگه: «درست شد. بالاخره درست شد.»اینطوری بود که کوین سیستروم یک ایستگاه رادیویی کوچیک تو اتاق خوابگاه‌ش درست کرد و از اون روز به بعد موسیقی‌های الکترونیکی که خودش و رفیقاش دوست داشتن رو به طور مداوم پخش می‌کرد. کوین از دوران کودکی و نوجوانی نه تنها به ساختن علاقه‌مند بود، بلکه شیفته‌ی هنر و عکاسی هم بود. بعدها علاقه‌اش به عکاسی خیلی جدی‌تر از قبل شد. آخرهای دوره‌ی دبیرستان که بود می‌گفت من عکاسی رو دوست دارم چون باعث میشه بتونم به مردم دنیا رو از زاویه‌ی دید و چشم‌انداز خودم نشون بدم. مطمئنم تصویر جدیدی بهشون ارائه میدم. چیزی که قبلا هرگز ندیدن. بعد از اتمام دبیرستان بلافاصله وارد دانشگاه استنفورد شد. اگه اپیزودهای قبل رو شنیده باشید اسم این دانشگاه زیاد به گوشتون خورده. تعداد قابل توجهی از اهالی دره سیلیکون‌ فارغ‌التحصیل همین دانشگاه هستند و تعدادیشون هم با هم هم دوره و همکلاسی بودن و خب خیلی جاها داستان موفقیتشون به هم پیوند خورده.در دوره‌ی دانشجویی کوین متوجه شد یک مسئله‌ی جدی خیلی از دانشجوها رو تحت تاثیر قرار داده. اون‌ها برای ارسال تصاویر برای همدیگه مجبور بودند از ایمیل‌های دانشجویی خودشون که مربوط به دانشگاه بود استفاده کنن و سرورهای دانشگاه به این واسطه مشغول می‌شد. کوین پیش خودش گفت چی میشه اگه یک اپ اختصاصی برای این کار طراحی بشه و شیوه‌ی مدیریت فایل به نحوی باشه که فشار بیش از حد به سرورها تحمیل نکنه. همین پرسش ذهنی باعث شد تا ایده‌ی طراحی نرم‌افزار فوتوباکس به ذهنش خطور کنه. بعد از یک مدت کوتاه این نرم‌افزار رو طراحی کرد و در اختیار دانشجویان قرار داد و به این ترتیب دیگه نیازی نبود اون‌ها تصاویر رو به صورت فشرده و در ایمیل ارسال کنن. فوتوباکس یک مخزن خوب و حرفه‌ای برای تصاویر بود که تمام افراد بهش دسترسی داشتن.کوین همونطور که در دوره‌ی دبیرستان به خاطر ایجاد کانال رادیویی خودش مورد تحسین همکلاسی‌هاش قرار گرفت، حالا هم برای طراحی فوتو باکس بین دانشجوها محبوب شده بود. دقیقا همین محبوبیت بود که موقعیت‌های استثنایی براش به وجود آورد. دو مرد جوان رو می‌بینیم که در پیاده‌روی یه خیابون خلوت به آرومی قدم می‌زنن. کوین سیستروم که حالا قامت بلندی داره و با چهره‌ی آروم و بی‌تفاوت سنگ فرش کف پیاده‌رو رو نگاه می‌کنه، و پسر جوان دیگه با قامت کوتاه‌تر، موهای قرمز و صورت پر از کمک‌های سرخ که کسی نبود جز مارک زاکربرگ جوان. مارک روزهای فوق‌العاده‌ای رو تجربه می‌کرد. سایتی به اسم فیس بوک دات کام راه اندازی کرده بود و بین دانشجوها حسابی می‌درخشید. هر روز تعداد کاربران بیشتر می‌شدند و تصمیم داشت کارایی و کیفیتش رو افزایش بده.در حالی که به آرامی قدم می‌زدند، مارک جوان با هیجان به کوین می‌گفت: «ببین کوین! می‌دونی که پروژه‌ی من داره رشد می‌کنه و به زودی خیلی فراتر از چیزی میشه که الان هست. من دارم تیمم رو گسترده‌تر می‌کنم و تو یکی از افرادی هستی که دوست دارم حتما توی تیم من باشی. می‌دونم که توانایی‌های زیادی داری و رویاهای بزرگی تو ذهنت هست. دقیقا مثل خودم.» کوین همین‌طور با بی‌تفاوتی راهش رو ادامه می‌داد و هر از گاهی نیم نگاهی به چهره‌ی پرهیجان مارک مینداخت. رسیدن به یک تقاطع و هر دو ایستادن مارک پرسید: «خب تصمیم‌ت چیه؟» کری گفت: «می‌دونی الان علایق و اهداف من با چیزی که تو فکر می‌کنی متفاوته. در حال حاضر نمی‌تونم به تیم فیسبوک ملحق بشم و زمان میبره تا راهم رو پیدا کنم. تو دنیای من چیزهایی اهمیت دارند که برای تولید نرم‌افزار و محصولات دیجیتالی هستن. دوست دارم وقت و زمان رو صرف رسیدن به اون‌ها کنم تا اینکه تمام عمرم بشینم رو نرم‌افزار طراحی و تولید کنم.»مارک در حالی که ناامید شده بود به سمت دیگه‌ای رو نگاه کرد و ساکت شد. دیگه اصرار نکرد. دو دوست با هم خداحافظی کردن. هر کدوم به سمتی حرکت کردن و به این شکل کوین یک موقعیت استثنایی و خاص رو از دست داد. در همون سال به فلورانس ایتالیا سفر کرد تا مدتی اونجا زندگی کنه. این شهر جذابیت‌های ویژه‌ای داره برای افرادی که به هنر و به خصوص معماری علاقه دارن که خب کیورین جزو همین دسته از افراد بود. در اون دوره‌ی کوتاه زندگی در فلورانس کوین در یک کلاس عکاسی ثبت نام کرد. قبل از شروع کلاس یک دوربین خیلی با کیفیت جدید خرید و در اولین جلسه از کلاس با خوشحالی در حالی که خیلی ذوق زده بود دوربین جدیدش رو روی میز گذاشت. استاد که مردی میانسال به اسم چارلی بود، بعد از یک صحبت کوتاه سراغ کوین رفت. چارلی به دوربین جدید کوین نگاه کرد و برداشتش. کبین تصور می‌کرد استاد مجذوب دوربین جدید شده و داره تحسینش می‌کنه.چارلی به کمین نگاه کرد و گفت تا آخر این دوره‌ی عکاسی این دوربین جدید و قشنگت پیش من امانت می‌مونه. در عوض به یک دوربین قدیمی و معمولی میدم و تمام تلاشت رو می‌کنی تا با استفاده از اون دوربین بهترین عکس رو بگیری و بعد چارلی نگاهی به کل کلاس کرد و گفت اولین درسی که باید بگیریم اینه که عاشق نقص‌ها و کمبودها باشید و از کمال‌گرایی فرار کنید. اون روز چارلی درس بزرگی به کوین داد. بهش فهموند که اهمیتی نداره از چه ابزاری استفاده می‌کنیم، مهم اینه که تمرکز روی چیزی که خلق میکنی باشه. حتی با کمترین امکانات. به این ترتیب که این روزها در حالی که در فلورانس قدم می‌زد از مناظر مختلف عکس می‌گرفت. مدت کوتاهی که گذشت فهمیدی این دوربین قدیمی علاوه بر اینکه کادر مربعی خاصی نگاتیوها داره به صورت ناخواسته کمی نو و تغییر رنگ روی عکس‌ها انجام میده و این تغییرات ناخواسته باعث میشه عکس‌ها خیلی قشنگ‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از قبل باشن. طوری حس قدیمی بودن به عکس‌ها می‌داد. انگار عکس‌ها مربوط به سی یا چهل سال پیش هستند و نوعی فیلتر طبیعی روی اون‌ها قرار می‌گرفت.اون دوران طلایی از زندگی کوین گذشت. به اواخر دوره دانشگاه رسید و قرار شد برای کارآموزی به یک شرکت فناوری بره و اونجا آموخته‌هاش رو محک بزنه. با وسواس خاصی دنبال یک شرکت موفق گشت تا زمانی که به شرکت اودِاو رسید. این شرکت در زمینه انتشار پادکست‌ها در بستر اینترنت فعالیت می‌کرد و در اون موقع در حال رشد بود. کوین رزومه و درخواستش رو برای مدیرعامل اوداو فرستاد. پذیرفته شد و برای گذروندن دوره کارآموزی راهی دفتر اصلی این شرکت شد. وقتی اونجا رسید، به محل کارش راهنماییش کردن. به طور کلی خبری از یک شرکت مدرن و مجلل نبود و همه چیز معمولی به نظر می‌رسید. اتاق برنامه‌نویس‌های شرکت دقیقا اتاق زیر شیروانی اون ساختمون قدیمی بود.زمانی که کوین پله‌های اتاق بالا رفت، داخل اتاق پشت یک میز کامپیوتر و یک مرد جوان رو دید که با ظاهری عجیب نشسته بود و در حالی که یک هدست روی گوشش داشت چیزهایی رو تایپ می‌کرد. اون مرد جوان کسی نبود جز جک درسی مسئول مستقیم کورین در دوره‌ی کارآموزی. بعد از مدتی طی صحبت‌هایی که داشتن فهمیدن هر دو علایق و سلایق مشترکی دارن. به خصوص در زمینه‌ی هنر. اون روزها کمتر مهندس و برنامه نویسی می‌تونستی پیدا کنی که علاوه بر تبحر تو رشته‌ی مهندسی کدنویسی، به هنر و ادبیات موسیقی اصیل هم علاقه‌مند باشه. اینطوری بود که جک و کوین تبدیل به دوستانی صمیمی شدن. کارآموزی تموم شد و کوین داشت به این فکر می‌کرد که سراغ چه شرکتی بره و چطور کار کنه. چیزهایی که به ذهنش می‌رسید رو برای جک توضیح میداد.یکی از علاقه‌مندی‌های جدی کوین این بود که برای کار وارد شرکت گوگل بشه. زمانی که این ایده رو مطرح کرد جک با ناامیدی سری تکون داد. به کوین چیزی نگفت اما با خودش فکر کرد که احتمالا کوین به اندازه‌ی کافی خطرپذیر یا ریسک‌پذیر نیست. دوست داره وارد شرکت بشه که قبلا شکل گرفته. هویت خودش رو پیدا کرده و الان حدود ده هزار تا کارمند داره. اون روزها شرکت اوداو به کمک جک در حال راه اندازی یک سرویس جدید بودن. چیزی شبیه به یک شبکه‌ی اجتماعی با این ویژگی که در اون مردم می‌تونستن وضعیت خودشون رو در قالب یک متن کوتاه به اشتراک بزارن. تیم اوداو از کوین خواستن بعد از دوره کارآموزی به صورت جدی وارد این پروژه بشه اما کوین این پیشنهاد رو هم قبول نکرد. کوین پیش خودش می‌گفت این شبکه‌ی اجتماعی احتمالا آینده‌ای نداره و ایده‌ی جذابی به نظر نمیاد. همون شبکه‌ی اجتماعی بعدها به نام توییتر شناخته شد و تا مدت‌ها توسط جک مدیریت میشه.کوین تصمیمش رو گرفته بود و رفت سراغ گوگل و خب اونجا هم استخدام شد. مدتی کار کرد اما فیلدهایی که اونجا بود مورد پسندش نبود. در نهایت به واحد قراردادهای گوگل رفت و اون چه سرگرم رصد بازار و شناخت شرکت‌هایی شد که ظرفیت رشد داشتن تا گوگل درباره‌ی خریدشون تصمیم گیری کنه. همه چیز روال آرومی داشته که این به کار مشغول بود تا اینکه به سال 2008 رسیدیم. دقیقا زمانی که بحران مالی آمریکا شروع شد و گوگل مثل بقیه‌ی شرکت‌ها با حساسیت بیشتری نسبت به خرید شرکت‌های کوچیک تصمیم گرفت و خب خیلی از خریدارها رو هم متوقف می‌کرد. اینجا بود که کوین متوجه شد کارش در گوگل به پایان رسیده. این دفعه برای کار به یک استارتاپ نسبتا نوپا رفت. شرکت کوچکی به اسم نکست استاپ و در اونجا به عنوان مدیر محصول کارش رو شروع کرد. اونجا وب سایتی رو ایجاد کردن که به مردم کمک می‌کرد بتونن نکات و تجربیات سفر رو به اشتراک بذارن.همزمان، در حالی که کوین مشغول کار تو یک استارتاپ کوچیک بود، دوستانش مثل زاکربرگ و درسی مشغول مدیریت بزرگ‌ترین شبکه‌های اجتماعی دنیا بودند و در مرکز توجه قرار داشتن و این مسئله یک براش آزاردهنده بود که این روزها در نکست استاپ بود و شب‌ها و کافه‌های سانفرانسیسکو در حالی که قهوهم و گفتگوهای پرهیجان اهالی در تکنولوژی می‌شنید، سعی می‌کرد یک مهارت جدید یاد بگیره. اون مهارت چیزی نبود جز برنامه‌نویسی اپلیکیشن‌های موبایل. بحث داغ اون کافه‌ها هم مربوط به اپلیکیشن موبایل بود. خیلی معتقد بودن نرم‌افزارهای موبایلی یه روز دنیا رو قبضه می‌کنن و عمر وبسایت‌ها به سر میرسه. اما عده‌ای هم با این پیش بینی مخالفت می‌کردن. در کنار این بحث‌های داغ و چالشی، کوین هر روز چیزهای بیشتری یاد می‌گرفت و توانایی خودش در زمینه‌ی توسعه‌ی اپ‌های موبایلی رو ارتقا می‌داد. مدتی گذشت تا این که به مرور به جای انجام تمرینات کدنویسی، چندتا نرم‌افزار کوچیک اما کاربردی رو نوشت. مثلا یک نرم‌افزار ساخت به اسم دیشن. مردم تو این نرم‌افزار و غذاهای هر رستوران امتیاز می‌دادن و نظرشون رو می‌نوشتن.بعدها کوین به کمک دوستش یک نرم‌افزار تحت وب نوشت که به مردم کمک می‌کرد غذای مورد علاقشون رو پیدا کنن و ببینن تو کدوم رستوران شهر سرو میشه. در همین روزها زمانی که کوین سرگرم خلق نرم‌افزاری کوچیک و کاربردی بود، ایده‌ای به ذهنش رسید که اتفاقا به علایقش هم نزدیک بود. اون ایده راجع به نرم‌افزاری بود که مثل یک شبکه‌ی اجتماعی عمل می‌کرد و به کاربران اجازه می‌داد که در قالب یک پست تصویری بگن کجا هستند، یا به زودی کجا قراره برن، با هم قرارهای حضوری تنظیم کنن، یا به هم اطلاع بدن که در فلان روز فلان ساعت قراره برن یه جای خاص و دور هم جمع بشن. به این ترتیب بقیه دوست‌هاشون از این مسئله مطلع میشدن و می‌تونستن شرکت کنن. این نرم‌افزار با کمترین امکانات و ساده‌ترین معماری طراحی منتشر شد و محتوای اصلی تصاویر بود. تقریبا چیزی شبیه به اینستاگرام امروز، منتها با این تفاوت که یه ساز و کار امتیازدهی هم داشت. کاربران در ازای فعالیت امتیازاتی دریافت می‌کردن.اسم این نرم‌افزار شد بربن. البته روزهای اول استقبال زیادی ازش نشد و تعداد اعضا به زور به عدد صد رسید اما کوین ناامید نشد. به محصولی که تولید کرده بود ایمان داشت و می‌دونست اگه بتونه روی رشد و توسعه‌ش کار کنه، مورد استقبال قرار می‌گیره. کوین که دیگه علاقه‌ای نداشت برای دیگران برای محصولات دیگران کار کنه، تمام تمرکزش رو روی نرم‌افزار و ایده‌ی خودش گذاشت. مدتی بعد متوجه شد که در همان حوالی یک میهمانی ترتیب داده شده که مخصوص استارتاپ‌ها و سرمایه‌گذارهای مطرح اونجا حضور دارن تا روی ایده‌های ناب و جدید سرمایه‌گذاری کنن. این یک موقعیت خیلی خوب بودو کوین که این قبلا موقعیت‌های عالی مثل حضور در تیم اولیه فیسبوک و توییتر رو از دست داده بود. مصمم بود تا این فرصت رو به دست بیاره. شانسش رو امتحان کنه و نرم‌افزار نوای خودش رو در معرض دید سرمایه‌گذاران قرار بده.هوا رو به تاریکی میره. در این خیابون کوچک و خلوت هستیم و مرد جوانی با قامت بلند رو می‌بینیم که با ظاهری آراسته و رسمی پشت در بسته‌ی خونه ایستاده. از داخل خونه صدای هیاهو و خنده‌های گاه و بیگاه میاد و نور زرد از پنجره به پیاده‌روهای ساکت و خلوت می‌تابه. مرد جوان دستش رو به آرومی بلند می‌کنه تا زنگ خونه رو بزنه اما کمی مردد به جای فشار دادن زنگ، لبه‌های کتش رو می‌گیره و چک می‌کنه ببین لباسش مرتبه یا نه. در همین حال توی ذهنش جریان شدیدی از افکار مثبت و منفی مرور میشن. به موقعیت‌هایی که از دست داد فکر می‌کنه. اون روزی که کنار مارک زاکربرگ جوان قدم می‌زد و نسبت به حرف‌های مارک بی‌توجه بود، حالا مارک و محصولش یعنی فیس بوک در اوج می‌درخشن. اتاق زیر شیروانی شرکت اوداو و جک دورسی با ظاهر عجیبش. زمانی که جک سعی می‌کرد قانعش کنه تا به تیم جدیدش بپیونده و این پیشنهاد رو هم نپذیرفت.حالا جک دورسی و توییتر انقدر رشد کردن که دیگه جایی برای اون ندارن. این مرد جوان یعنی کوین تلخ‌ترین خاطرش رو هم مرور می‌کنه. زمانی که بعد از مدتی وقتی فهمید فیس‌بوک چقدر رشد کرده و چه موقعیتی رو از دست داده، تصمیم گرفت تلاش کنه و وارد این شرکت بشه. نمی‌خواست مستقیم با مارک زاکربرگ صحبت کنه. به جای اون سراغ یکی از دوست‌های قدیمی رفت که در اون زمان جز تیم ارشد توسعه‌ی فیسبوک بود. براش یک ایمیل تنظیم کرد و از علاقه‌اش برای پیوستن به فیسبوک نوشت. ایمیل رو ارسال کرد و روزها منتظر نشست تا پاسخ‌ش رو دریافت کنه. در آخر هم هیچ پاسخی نگرفت. دوست قدیمیش در فیسبوک یا ایمیل رو نخونده بود، یا هم به درخواست کوین اعتنایی نکرده بود که در دو حالت جز اندوه و ناراحتی چیزی براش نداشت.کوین تا اون روز موقعیت‌های زیادی رو از دست داده بود اما قرار نبود اینجا و امروز اتفاقات تلخ گذشته‌ش تکرار بشه. هنوز یه شانس دیگه داشت و اون هم نرم‌افزار خودش بود. چیزی که عمیقا و قلبا بهش اعتقاد داشت. از جذابیت تصاویر مطلع بود. به قول خودش تصاویر به افراد کمک می‌کردند تا جهان‌بینی و زاویه‌ی دید خودشون رو با دیگران به اشتراک بذارن. حداقل مطمئن بود افرادی مثل خودش شیفته‌ی این نرم‌افزار و شبکه‌ی اجتماعی تصویر محور یعنی بربن میشن. حالا دوباره دستش رو بالا آورد. زنگ رو فشار داد و منتظر موند. بعد از چند ثانیه در باز شد و صدای همهمه داخل خونه بلندتر شد. نور زرد از داخل خونه پیاده‌رو و چهره‌ی کلینوکلر و قدرتش روی یک هدف متمرکز کرده با گام‌های بلند وارد خونه شد.ویژگی مهم اون مهمونی استارتاپی این بود که سرمایه‌گذارهایی که تشنه‌ی ایده‌های جدید بودن گوشه و کنارش قدم می‌زدن و حرف‌ها رو می‌شنیدن. کوین بعد از چند دقیقه خودش رو به میزی رسوند که دو سرمایه‌گذار پرنفوذ دورش نشسته‌بودن. بعد از یک خوش و بش کوتاه ایده‌ی خودش رو مطرح کرد و هر دو سرمایه‌گذار با دقت حرف‌هاش رو شنیدن. راجع‌به اهمیت تصاویر و ایجاد یک شبکه‌ی اجتماعی مبتنی بر تصویر صحبت کرد به هر دو نفر با علاقه گوش می‌دادن. یکی از اون دو سرمایه‌گذار به اسم استیو اندرسون با دقت بیشتری به حرف‌های کین گوش می‌داد و نسبت به ایده‌اش کنجکاو شده بود. همونجا بود که استیو از کوین خواست تا طی چند جلسه در روزهای بعد جزییات بیشتری از ایده‌شارائه بده.از اون شب به بعد استیو و کوین هر هفته در یک کافه قرار می‌گذاشتن و در رابطه با این نرم‌افزار صحبت می‌کردن بعد از چند جلسه استیو به این نتیجه رسید که کوین و پروژهش احتمالا آینده‌ی خیلی روشنی دارن. کوین قبلا در شرکت‌های بزرگ مثل گوگل فعالیت کرده بود و با جامعه‌ی فناوری آمریکا ارتباطات خوبی داشت. حالا استیو تصمیم داشت روی این پروژه سرمایه‌گذاری کنه و از کوین پرسید: «برای شروع کار چقدر پول نیاز داری؟» کوین گفت: «تقریبا حدود پنجاه هزار دلار. با این رقم می‌تونم یک شرکت واقعی و کامل تاسیس کنم و توسعه نرم‌افزار رو به صورت جدی شروع کنم.»بعد از یک مکث کوتاه، کوین از مارک پرسید: «حاضری این مبلغ رو روی پروژه‌ی من سرمایه‌گذاری کنی؟» استیو در حالی که کمی مردد بود گفت: «آره اما الان نه. تا الان تنها بنیانگذار این شرکت پروژه هستی. هیچ شریکی نداری. اینکه قراره به تنهایی این پروژه رو پیش ببریم برای من چیز خطرناکیه. معنیش اینه که هیچ کس نیست که نقص‌های کارت رو یاداوری کنه. به یا ایده‌ها رو با یک دیدگاه جدید کامل کنه. نه. تا زمانی که می‌خوای تنها این کار رو شروع کنی من نمی‌تونم سرمایه‌گذاری کنم. اما اگه بتونی برای این پروژه یک هم بنیان‌گذار پیدا کنی، قطعا سرمایه‌ی من رو هم خواهی داشت.»اینجا در رابطه با بنیان‌گذار و هم بنیانگذار یک نکته‌ی کوچیک باید براتون بگم. در پروژه‌های استارتاپی بنیانگذار یا فاندربه کسی گفته میشه که برای اولین بار ایده‌ی اون استارت‌آپ به ذهنش رسیده و داره تلاش می‌کنه تا اجراش کنه. هم بنیان‌گذار یا کوفاندر به کسی گفته میشه که وارد پروژه میشه و به بنیانگذار برای حل برخی مسائل و پیش‌برد پروژه کمک می‌کنه. هم بنیان‌گذار کارمند نیست و داره به تاسیس اون کسب و کار کمک میکنه و همونطور که از اسمش پیداست، به نوعی شریک اصلی پروژه به حساب میاد.حالا دوباره برمی‌گردیم به داستان. جایی که استیو وندرسون. سرمایه‌گذار از کوین خواسته که یک بنیانگذار برای پروژه خودش پیدا کنه. کوین بعد از مدتی جستجو بین دوستان قدیمیش به مایک کیروگر میرسه. یک مهندس خلاق و خوش اخلاق برزیلی. مایک یکی از اولین افرادی بود که حاضر شد برون رو به صورت آزمایشی نصب کنه و نظراتش رو به کوین بگه. حالا کوین این پیشنهاد مطرح می‌کنه و مایک استقبال می‌کنه.به این ترتیب کوین هم بنیان‌گذار پروژه بربرن رو پیدا می‌کنه اما اینجا یه مشکلی هست. مایک اقامت دائم آمریکا رو نداره و باید ویزای مهاجرتی‌ش روتمدید کنه. برای استفاده از ویزای کاری باید در یک شرکت آمریکایی مشغول به کار بشه که از نظر فعالیت در سطح قابل قبولی باشه در غیر این صورت مقامات دولتی ویزای کاری اون رو تمدید نمی‌کنن. به این ترتیب کوین و مایک راهی ادارات دولتی میشن تا اثبات کنند که برون یک شرکت پیشرو فناوری و چشم‌انداز خیلی روشنی پیش روش داره. همون اوایل مایک به کوین گفت مطمئنم که ویزای من به مشکل می‌خوره. بعید می‌دونم بتونیم با این شرکت کوچک برای من ویزای کاری بگیریم. باید یه هم بنیان‌گذار دیگه پیدا کنیم اما کوین خیلی محکم گفت با هم درستش می‌کنیم. قرار نیست جایی بری. روحیه‌ی کوین تحسین برانگیز بود. اما چرا کوین اصرار داشت که حتما مایک رو پیش خودش نگه داره؟ دلیلش روحیه‌ی خوب و اخلاق سالم مایک بود. شاید اگه کوین باز هم می‌گشت می‌تونست افراد دیگه‌ای رو پیدا کنه که هم از نظر سطح تخصصی از مایک بالاتر باشن و هم دردسرهای گرفتن ویزا نداشته باشن اما اخلاق‌مداری مایک مهم‌ترین ویژگی بود.کوین می‌دونست که در شرکت‌هایی که توسط دوستانش داره مدیریت میشه چه اتفاقاتی میفته. مثلا از شرایط جک دورسی در توییتر خبر داشت و می‌دونست که بعضی از اعضای ارشد توییتر چه حجمه‌های سنگینی علیه جک راه انداختند تا از مدیریت توییتر برکنارش کنند. همینطور مارک زاکربرگ هم از این آسیب‌ها دور نبود. پیدا کردن یک شریک قابل اعتماد کار سختی بود. شریکی که حتی بعدها زمانی که رشد کردی زیر پات رو خالی نکنه و همچنان حمایت و همراهی کنه. کوین می‌دونست که مایک چنین شخصیتی داره و کاملا قابل اعتماده. تمام تلاشش رو کرد تا مشکل ویزای هم بنیان‌گذارش رو حل کنه. اون دو نفر روزها طرح‌های توصیفی می‌نوشتند و توی طرح‌هاشون از ایده‌های بزرگشون صحبت می‌کردن. توی یکی از این طرح‌ها پیش‌بینی کرده بودند که برون احتمالا در سال سوم بعد از راه‌اندازی حداقل یک میلیون کاربر داره و البته این چشم‌انداز انقدر براشون انتزاعی بود که خودشون هم تو خلوت بهش می‌خندیدن.در تمام طول این مدت کوین به صورت جدی دنبال سرمایه‌گذاری دیگه‌ای هم می‌گشت تا بتونه پول بیشتری جذب کنه. به کمک یکی از دوستان قدیمی‌ش با شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر اندریسن هرویس آشنا شد و این شرکت دویست و پنجاه هزار دلار سرمایه در اختیار کوین قرار داد. استیو اندرسون اولین سرمایه‌گذار برون وقتی این خبر رو فهمید مبلغ سرمایه‌گذاری خودش به دویست و پنجاه هزار دلار رسوند تا نسبت برابری با سرمایه‌گذار دوم داشته باشه و به این ترتیب نیم میلیون دلار سرمایه در اختیار کوین قرار گرفت. حالا کوین مسئولیت سنگینی روی دوش خودش احساس می‌کرد. قدم تو راهی گذاشته بود که هیچ چشم‌اندازی ازش نداشت.می‌دونست که برون خوبه اما هنوز یه مسئله آزارش می‌داد و اون هم این بود که این نرم‌افزار بین تمام اقشار جامعه مخاطب نداشت. ممکن بود جوون‌ها ازش استفاده کنن اما افراد میانسال یا مسن تر چطور؟ برای اون‌ها چه جذابیتی داشت؟ شبکه‌های اجتماعی قوی مثل فیسبوک و توییتر قبلا به بهترین نحو اجرا شده بودند و حالا میلیون‌ها نفر ازشون استفاده می‌کردن. چطور می‌تونست با یک نرم‌افزار اشتراک تصاویر با این غول‌های بزرگ رقابت کنه، در حالی که اشتراک تصویر در هر دوی این‌ها بود؟ این سوال‌ها روز و شب تو ذهن کوین مرور می‌شدن و پاسخ شفافی براشون نداشت. اگه برن حرف جدیدی برای گفتن نداره و ایده‌ی خاصی هم پشتش نیست محکوم به نابودیه. کوین و مایک تصمیم گرفتند به صورت جدی‌تر روی پروژه متمرکز بشن و در یک فضای کار اشتراکی ارزون پر سر صدا مستقر شدن.روزها و شب‌ها به صورت مداوم روی پروژه با نگرانی کار می‌کردن که یک روز، با ران کان وی، نماینده‌ی سرمایه‌گذاران یعنی شرکت اندرسون هرویس جلسه‌ای رو تنظیم کردن. ران کان وی یک مرد شصت ساله با قامت بلند جثه‌ی درشت بود به سادگی تحت تاثیر حرف‌های مهندسی جوون قرار نمی‌گرفت. روبروی مارک و کوین نشست و پرسید: «خب بچه‌ها. بگید ببینم دارید چیکار می‌کنید؟» با هیجان صحبتش رو شروع کرد: «ما داریم روی یک نرم‌افزار کار می‌کنیم که باهاش می‌تونید در لحظه به دوستانتون بگید دارید چیکار می‌کنید و موقعیتتون رو به اشتراک بذارید یا حتی از برنامه‌های آینده‌تون اطلاع بدید تا بقیه بتونن بهتون ملحق بشن.»در تمام طول صحبت‌ها کان وی فقط شنونده بود و هیچ واکنشی نشون نداد. در حقیقت ناامید شده بود. اون روزها همه استارتاپایی نوپا همین حرف رو می‌زدن. همه‌ی نرم‌افزارها بر مبنای موقعیت مکانی بودند و احتمالا می‌شد باهاشون چیزهایی رو به اشتراک بذاری. کوین متوجه ناامیدی کانوش بعد از این جلسه به مایک گفت نرم‌افزار ما سرنوشت خوبی نداره. کان وی یکی از سرمایه‌گذاری ماست اما هیچ اشتیاقی به این پروژه کاری که داریم انجام میدیم نداره. ما یک مشکل بنیادی داریم که قبل از هر چیزی باید حلش کنیم. این برخوردها و بازخوردها نشون میده که قطعا در آینده شکست می‌خوریم. بله. این یک چالش خیلی بزرگه. اگه محصولی که تولید می‌کنید برای کاربر جذابیتی نداشته باشه یا کاربردی نباشه، مطمئنا شکست خواهد خورد و کوین حالا با یک رویکرد و به دور از تعصب روی محصول و ایده‌ش این مسئله رو پذیرفته اما چطور باید حلش کنه؟چیزی‌ که تا اینجا شنیدید اپیزود اول از سریال دو قسمتی خلق و موفقیت اینستاگرام بود. در این اپیزود بخش ابتدایی داستان رو مرور کردیم و دیدیم که کوین سیستروم یک تصمیم جدی گرفت تا مسیر زندگیش رو تغییر بده و پا به عرصه‌ی کارآفرینی و خلق محصول بذاره. بخشی از چالش‌هایی که در ابتدای راه مواجه شد دیدیم. مطمئنا چالش‌های بیشتر یک مسیر طولانی در پیش پای کوین قرار داره تا به موفقیت برسه. در اپیزود بعد می‌بینیم که چطور ادامه این مسیر سخت رو طی می‌کنه و چه دستاوردی در انتظارشه.  https://virgool.io/startcast/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-zqrpuawpjduy بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%9B-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85---%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id3660994-id441454162?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%9B%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%20-%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 19:45:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفتم؛ یاهو!</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-vtbg8bumq7iu</link>
                <description>سلام. من محمد هستم و شما اپیزود هفتم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم اینکه چطور آدمای معمولی شرکت‌های بزرگ رو راه اندازی کردند و موفق شدن. امان از دست اون‌ها که دیر جواب پیامشون رو میدن. اگه این صدا براتون آشنا باشه احتمالا کلی خاطره براتون زنده شده و می‌دونین از چی دارم صحبت می‌کنم. در اپیزودهای قبل داستان سه شرکت موفق رو بررسی کردیم. زیپ‌کار، نت‌فلیکس و نینتندو. امیدوارم که از شنیدنشون لذت برده باشید و از تجربه‌ی این شرکت هم استفاده کرده باشید. تا امروز هر داستانی که شنیدیم مربوط به رشد و موفقیت بود. اما آیا همه‌ی ایده‌ها به موفقیت منتهی میشن؟ هر کی هر پروژه‌ای ساخت می‌تونه مطمئن باشه که یه روزی می‌درخشه و به هدفش میرسه؟ قطعا نه.تو دنیای کسب و کار یک نبرد دائمی در جریانه که هیچ وقت متوقف نمیشه. اگه شما روزی تلاش کردید و به موفقیت رسیدید، باید بدونید که تنها بخشی از مسیر رو رفتید. نه تمامش رو. ادامه‌ی مسیر شما میشه جنگیدن برای حفظ موفقیت. یه مثال قدیمی هست که بارها از زبان کهنه کارهای دنیای تجارت شنیدم. میگه رسیدن به موفقیت آسونه. چیزی که سخته حفظ موفقیته. واقعیت هم همینه. حالا در این اپیزود قراره بریم سراغ همین مسئله. این که چی میشه که یک ایده‌ی فوق‌العاده و موفق شکست می‌خوره و نابود می‌شه. داستان شرکتی رو با هم مرور می‌کنیم که روزگار یک امپراتوری خیلی وسیع در دنیای مجازی رو رهبری می‌کرد. در روزهای خیلی دور، وقتی اسم اینترنت میومد برند و محصولات این شرکت برای همه تداعی می‌شد.اگه هم سن و سال من باشید و دوران تولد و ظهور اینترنت یادتون باشه، حتما خاطرتون هست که در همون سال‌های اولیه و تا مدت‌ها بعد از اون بعضی از سرویس‌های اینترنتی فقط و فقط به اسم یاهو شناخته می‌شدند. مثلا وقتی می‌گفتن می‌خوایم بریم با دوستامون چت کنیم، هیچ نرم‌افزاری غیر از یاهومسنجر منظورشون نبود. یاهومسنجر به قدری همه‌گیر جهانی بود که تقریبا هر کی به اینترنت متصل می‌شد، داشتش و ازش استفاده می‌کرد. الان نبود که تلگرام و واتساپ و هزار نرم‌افزار دیگه هست که همشون خدمات چت رو ارائه میدن. اون زمان چت آنلاین و یا ایمیل برای خیلی از جمله خود من فقط و فقط یاهو بود. چقدر خاطره داریم ازش. یادش بخیر. چی شد که دیگه هیچ اسم و نشونی از یاهو نیست و فقط باید با خاطراتش زندگی کنیم؟ چی شد که یاهو مسنجر به عنوان اولین و گسترده‌ترین نرم‌افزار چت اینترنتی دیگه هیچ سهمی از این بازار پر مخاطب نداره و میدون رو خالی کرده؟یاهو روزگاری یک امپراتوری وسیع بود و در اوج می‌درخشید. حتی برای ما که در ایران بودیم و کمتر از اینترنت استفاده می‌کردیم. اما چطور این امپراتوری تبدیل به یک بنای متروکه و تاریک شد؟ امروز در این اپیزود قراره به این سوالا پاسخ بدیم احتمالا این اپیزود بر خلاف قبلی‌ها یکم غم‌انگیز هم باشه اما چاره‌ای نیست. باید به گذشته سفر کنیم و با مرور داستان پرفراز و نشیب یاهو سعی کنیم علت شکستش رو موشکافی کنیم تا اگه روزی خودمون صاحب کسب و کار یا تجارتی شدیم، در دامی که یاهو دچارش شد، گرفتار نشیم و همیشه چهار چشمی از موفقیت هامون مراقبت کنیم. پس بریم که داستان رو بشنوید و امیدوارم از شنیدن این ایپزود لذت ببرید.اواخر سپتامبر سال 1994 هستیم. اینجا یک اتاقک قابل حمل کوچیک روی تریلیره که نزدیک محوطه‌ی دانشکده‌ی استنفورد پارک شده. هوای بیرون رو به تاریکی میره و داخل اتاقک، جز نور یک مانیتور هیچ روشنایی دیگه‌ای وجود نداره و مثل بیرون تاریکه. این صدایی که میشنوید، از کیبورد همون کامپیوتر بلند میشه و محصول تلاش یک مرد جوان به نام جری‌یانگه که داره با سرعت چیزهایی رو تایپ می‌کنه. اطرافش کل اتاقک از کاغذهای تبلیغاتی و بروشورهای رنگارنگ پوشیده شده و کنار خودش هم یک دسته از این کاغذها رو قرار داده و دونه دونه برمی‌داره. بعد از یک مطالعه کوتاه و سری، دوباره چیزهایی رو تایپ می‌کنه و برگه‌های خونده شده بدون دقت به این که کجا قراره بیفته تو فضای اتاقک رها می‌کنه. همین میشه که اتاقک کوچک هر لحظه شلوغ و شلوغ‌تر میشه.اون بیرون بادهای پاییزی بدنی ضعیف اتاقک مورد هجوم قرار می‌دن و آه از نهاد چوب‌های بی جون پنجره‌ی بی‌رمق کوچیکش بلند میشه و ما جری‌یانگ اصلا توجهی به صدای باد و تاریکی هوا گذر زمان نداره. کاری که داره انجام میده احتمالا خیلی مهم‌تر از این چیزهاست و تمام تمرکزش روی همون کاره. شاید این سوال تو ذهنتون به وجود بیاد که چه کاریه که اینقدر مهمه و زمان و تمرکز می‌خواد. خب باید بهتون بگم اینجا، در همین اتاقک کوچک و نمور، یک اتفاق خیلی بزرگ داره رخ میده.یک جریان خیلی وسیع داره شکل می‌گیره که در آینده سرنوشت دنیای وب رو تحت تاثیر خودش قرار میده. بله. اینجا و در همین لحظه هاست که داره یاهو، اولین امپراطوری اینترنت، متولد میشه و این پسر جوان هم بدون اینکه بدونه داره قدم‌های بزرگی براش برمی‌داره. خب شاید جری ندونه که این کاری که داره با سرعت و دقت انجام میده در آینده قراره چقدر وسیع و جهانی بشه. اما تمام تلاشش رو می‌کنه که اون رو با بهترین کیفیت و بیشترین سرعت پیش ببره.این کلیدی‌ترین تفاوت بین برنده‌ها و بازنده‌هاست. برنده‌ها دنبال رویاپردازی و فتح دنیا تو تصورات ذهنیشون نیستن و سعی میکنن محصولی رو که قلبا بهش ایمان و اعتقاد دارن تو دنیای واقعی بسازن. برگردیم به داستان و همون اتاقک کوچک و تاریک. صدای کیبورد و ضربه‌های باد و جری که داره کاغذهاش رو زیر و رو می‌کنه. اما داستان این کاغذهای تبلیغاتی و رنگارنگ چیه؟ این‌ها چه نقشی دارن تو ساختن اون امپراتوری بزرگ؟ مسئله از این قراره که در اون سال‌ها، یعنی 1994، دنیای وب عمر زیادی نداشت و تازه معرفی شده بوده. تقریبا می‌تونیم بگیم در سال 1991 اولین وبسایت اینترنتی متولد شد و از اون به بعد هم کم‌کم با گسترش اینترنت ساخت و توسعه وب سایت‌ها هم رونق گرفت.تا اون زمان تعداد وب سایت‌ها خیلی چشمگیر نبود. مثلا در همون سال یعنی 1994، طبق آمارها چیزی حدود ده هزار وبسایت تو کل دنیا وجود داشته. خب این رقم خیلی کم به نظر می‌رسه اما همین تعداد کم با یک مشکل خیلی ریشه‌ای روبرو بودن. مشکل این بود که هیچ موتور جستجویی وجود نداشت. همین الان تصور کنید شما مقابل یک سیستم متصل به اینترنت نشستین و گوگل هم اصلا وجود خارجی نداره. چطوری می‌تونید یک وب سایت رو پیدا کنید بدون این که آدرس و اسمش رو بلد باشید؟ این کار بدون موتور جستجوگر تقریبا غیرممکنه. خیلی از نیازهای امروز ما به کمک گوگل و جستجوی قدرتمندش داره برطرف میشه. یک سوال می‌نویسیم و انبوهی از سایت‌ها و وبلاگ‌ها رو برامون فهرست می‌کنن. ما هم با وسواس انتخاب می‌کنیم که سراغ کدوم سایت بریم و از محتواش استفاده کنیم. اما در اون زمان چنین امکانی وجود نداشت و همه دنبال یک راه حل برای این مسئله بودن.جری‌یانگ هم داشت راه حلش رو طراحی می‌کرد. راه حل جری و بقیه افراد در اون دوران ایجاد وب‌دایرکتوری بود. وب دایرکتوری به سایتی گفته میشه که در اون لینک و توضیحات تعداد زیادی از سایت‌ها قرار داره و افراد می‌تونن تو دسته‌بندی‌های مختلف موضوعی، سایت مورد علاقشون رو پیدا کنن. وب دایرکتوری ها تا همین ده پونزده سال پیش تو ایران رو بورس بودن و هنوز ازشون استفاده می‌کردیم. اما الان دیگه رنگ و نشونی ازشون نیست. خب جری دنبال این بود که یک وب‌دایرکتوری ایجاد کنه و در اون تمام سایت‌ها رو دونه دونه معرفی کنه. البته قبل از جری افراد دیگه‌ای هم یه چنین تصمیمی گرفته بودن و این کار رو انجام داده بودن. اینطوری نبود که جری اولین کسی باشه که تصمیم گرفته وب دایرکتوری ایجاد کنه. شاید جری اولین نفر نبود اما تمام تلاشش رو می‌کرد که بهترین وب‌دایکتوری رو ایجاد کنه.برخلاف خیلی‌ها که تصور می‌کنند باید تو هر زمینه‌ای که وارد میشن اولین باشن تا موفق بشن، جری سعی می‌کرد فقط بهترین باشه. این مرد جوان از توی اون کاغذهای تبلیغاتی آدرس سایت‌های مختلف برمی‌داشت و تو وب دایرکتوری خودش یادداشت میکرد. البته باید بگم جری تنها نبود و به همراه دوستش دیوید فیلو روی این وب‌دایکتوری کار می‌کردن. نکته‌ی جالب این بود که اون وب دایرکتوری اصلا یک پروژه‌ی تجاری نبود و اوایل کار صرفا جنبه‌ی سرگرمی داشت. با توجه به اینکه هر دو شریک یعنی جری و دیوید دانشجوی استنفورد بودن و می‌تونستن از فضای تحقیقاتی دانشگاه استفاده کنند، این وب‌دایکتوری روی سرورهای دانشگاه قرار گرفته بود و حتی آدرسش هم یک زیر دامنه از وب سایت اصلی دانشگاه بود.خب یادتون نرفته که کجا بودیم؟ هنوز توی اتاقک کوچیک‌ایم. کنار جدی و صدای کیبوردش رو می‌شنویم. حوالی نیمه شب و هوا کاملا تاریک شده. جری همچنان مشغوله و کف اتاق وجب به وجب پر شده از کاغذهای رنگی مختلف. حالا می‌دونیم داره چیکار می‌کنه و داستان این کاغذها چیه. یکی با مشت محکم میکوبه به در اتاق. طوری که تمام بدنه اتاق می‌لرزه. جری یه دفعه به خودش میاد و ساعت‌ رو نگاه می‌کنه. نزدیک به نیمه شبه. عینکش رو برمی‌داره و از پشت کامپیوترش بلند میشه. وقتی در رو باز می‌کنه یه مرد جوان در حالی که سر و صورتش رو پوشونده دوتا جعبه‌ی پیتزا رو زیر بغل زده، بی مقدمه وارد میشه و میره سراغ میز دو نفره گوشه‌ی اتاق. «چطوری جری؟ هنوز مشغول کاری؟ اصلا فکر نمی‌کردم انقد هوا سرد بشه. پاییز سختی داریم پسر.» مرد جوان این جملات رو میگه و به سرعت کاپشن و کلاهش رو درمیاره. بله این آقای پر انرژی و فعال همون دیویده. دوست، همکلاسی و شریک جری. کسی که قراره به جری برای ساخت وب‌دایکتوری کمک کنه.جری در حالی که داره از پنجره‌ی کوچیک و مربعی خیابون تاریک رو نگاه می‌کنه میگه: «آره. پاییز امسال هم سرده و هم سخت. چون خیلی کار داریم. امروز کلی سایت جدید وارد کردم و داریم به دو هزار تا لینک نزدیک میشیم. این خیلی خوبه.» دیوید که حالا خیلی راحت نشسته پشت میز داره جعبه‌ی پیتزاش رو باز می‌کنه، میگه: «آره دو هزار عدد خوبیه. فوق‌العاده‌ای پسر. امروز تو دانشکده چند نفر داشتن راجع‌به همین صفحه‌ی ما صحبت می‌کردن. جالب بود که اصلا نمی‌شناختمشون. کارمون حسابی گل کرده. البته از این قضیه نمیشه خیلی خوشحال باشیم.» دیوید این رو گفت و به پیتزاش خیره شد. انگار توی فکر فرورفت. جری برگشت و با کنجکاوی پرسید: «چرا خوشحال نباشیم؟ میگی غریبه‌ها تو دانشکده از سایت ما صحبت می‌کردن. من الان بهت میگم که امروز فهمیدم به طور روزانه حداقل پنجاه هزار تا بازدیدکننده داریم. رشدمون خیلی سریعه و همین داره به من انرژی میده تا بیشتر براش وقت بذارم.»دیوید به جری که حالا با هیجان خودش رو به پشت میز رسونده بود، نگاه کرد و گفت: «آره اتفاقا منم امروز فهمیدم که آمار بازدیدمون حسابی رشد کرده. منتها این رو از جایی نخوندم. مدیر آی تی دانشگاه بهم گفت. وقتی هم که این خبر رو بهم می‌داد خیلی خوشحال و هیجان زده نبود. بیشتر داشت تذکر می‌داد. گفت صفحه‌ی شما داره پهنای باند دانشگاه رو مصرف می‌کنه و نمی‌تونیم بیشتر از این اینجا میزبانیش کنیم. کار شما دیگه از وضعیت یک پروژه دانشجویی تحقیقاتی گذشته. بهتره به فکر جابه‌جاییش باشید.» برخلاف دیوید که حین گفتن این جمله یک چهرش گرفته بود، جری با هیجان گفت: «خب این هیچ ایرادی نداره. منم باهاش موافقم و باید جابجاش کنیم. پنجاه هزار بازدید روزانه برای ما خیلی با ارزشه و این پروژه الان داره تبدیل به یک سایت تجاری میشه. بدون اینکه بدونیم داریم تبدیل به یک رقیب برای سایت‌هایی مثل هادورد میشیم. دیوید گوش کن. وقتشه که این پروژه رو جدی بگیریم.»دیوید با یه حالت بی‌تفاوت پرسید: «یعنی چی جدی بگیریم؟» جری توضیح داد: «یعنی بهش هویت بدیم. تبدیلش بکنیم به یک پروژه تجاری بزرگ. ظرفیتش رو داره. ما هم داریم روش کار می‌کنیم. هر روز بزرگ و بزرگتر میشه. همین الانش هم می‌تونیم ازش درآمد داشته باشیم. دلیلی نداره که زیر مجموعه دانشگاه نگهش داریم.» دیوید گفت: «آره منم چند وقتی به همین مسیر فکر می‌کنم و خب درصد موافقم.» و اینطوری بود که یاهو متولد شد. از دل یک پروژه‌ی تفریحی و دانشگاهی، کم‌کم بزرگترین امپراتوری شکل گرفت. اون شب تو همون اتاقک کوچک، دیوید و جری یک جشن کوچک گرفتند و تا آخر شب از بلندپروازی‌هاشون در این پروژه گفتن.قرار اولیه این شد که یک اسم براش انتخاب کنن. تا امروز اسم این صفحه بود راهنمای جری و دیوید برای شبکه جهانی وب. خب این اسم به درد هویت‌سازی نمی‌خورد. از طرف دیگه باید یک سرور براش راه‌اندازی یا تامین می‌کردند و یک دامنه هم می‌خریدن. به دو تا دلیل انتخاب اسم در اون دوره خیلی چیز سختی نبود. اول اینکه هر دامنه‌ای که به فکرت می‌رسید آزاد بود. مثل الان نبود که همه‌ی دامنه‌های خوب رو خریدن و باید به سختی و بعد از صد بار چک کردن به یک دامنه خالی برسیم. البته اگه یادتون باشه تو اپیزود دوم و سوم که داستان نتفلیکس رو نقل کردیم، یکم برای انتخاب اسم مشکل داشتن. چون تقریبا اون زمان که نتفلیکس شروع به کار کرد خیلی از دامنه‌ها خریداری شده بود. از نظر زمانی نت فلیکس سه سال بعد از یاهو متولد شد و خب تو همین سه سال دنیای وب با سرعت خیلی زیادی رشد کرد و یاهو هم یکی از دلایل اصلی رشد اینترنت بود.دلیل دومی که انتخاب ساده بود این بود که اون زمان یه قانون نانوشته داشتن برای نامگذاری وبسایت‌ها که می‌گفت هر کی می‌خواد یه سایت راه بندازه اسمش رو باید با اصطلاح یت‌انادر شروع کنه. مثال معروف اون دوران یامل عامل بود که به عنوان یک زبان نشانه‌گذاری شناخته می‌شد. یامل مخفف yet another markup languageمعنیش میشه یک زبان نشانه‌گذاری دیگه. جری و دیوید هم برای نامگذاری پروژه از این اصطلاح استفاده کردند و اسمش رو گذاشتن یت انادر هایراک‌اکل اورگن‌آیز اوراکل. آره اسم سختیه و خیلی تمرین کردم که بتونم درستش بگم که بعید میدونم موفق شده باشم و حقیقتش رو بخواید معنای خاصی هم نداره. هرچند خیلی‌ها سعی کردن که براش یه معنای خاص بنویسن اما واقعیت اینه که این اسم از نظر ترکیب لغوی معنا و مفهوم خاصی رو نمی‌رسونه. اما همین جمله‌ی سخت رو که مخفف می‌کنیم میشه یاهو.بعدها گفته شد که جری و دیوید اسم یاهو رو از کتاب سفرهای گالیور برداشتن. اگه این کتاب رو خونده باشید یا داستان شنیده باشید، یه جایی به موجوداتی اشاره می‌کنه که شبیه به انسان‌ها هستند اما خیلی زشت و بی‌ادب و کثیف‌ان و اسم قبیله‌شون هم یاهوئه. جری و یانگ یه جایی گفتن که این اسم انتخاب کردن چون خودشون هم شبیه مردم همین قبیله تو داستان گالیور ان. عجب استدلال عجیبی. اسم قشنگ و موندگاریه اما فلسفه‌ی خوبی پشتش نیست. البته اون دوره و حتی الان هم بعضی وقتا استارتاپ‌ها اسمشون رو با یه کم شیطنت انتخاب می‌کنند که این قضیه تو سیلیکون ولی بوده و هست. یهو خیلی زود کارش رو شروع کرد و البته خیلی زود هم درخشید.در همون سال اول راه‌اندازی، یعنی 1994، بازدید روزانه یاهو به مرز صد هزار نفر رسید. این رقم رویاییه. حتی همین الان هم برای یک استارتآپ نوپا به چنین رقمی سخت به نظر می‌رسه. اما یاهو بدون تبلیغات یا برنامه‌ی مارکتینگ گسترده به چنین رقمی رسید. دلیلش هم ساده بود. چون رقبای زیادی نداشت و روی کیفیت محتواش هم خیلی حساس بود. همون روزهای اول راه اندازی یاهو بود که یک اتفاق خیلی خاص افتاد. مرورگر نت‌اسکیپ که تازه متولد شده بود، تصمیم گرفت تو مرورگرش یک دکمه قرار بده به اسم دایرکتوری و اون دکمه رو مستقیم به یاهو لینک کنه. این یک اتفاق شگفت‌انگیزه. برای درک بهترش کافیه تصور کنید یه روز از طرف گوگل با شما تماس میگیرن و میگن تو آپدیت بعدی کروم قراره سایت شما به صورت پیش‌فرض روی نوار بوکمارک قرار بگیره. معنیش اینه که تمام کسانی که از این مرورگر استفاده می‌کنند به صورت مستقیم به سایت شما دسترسی دارن.این اولین اتفاق خوبی بود که برای یاهو افتاد. روزها جری و یانگ تو اتاقک کوچیکشون می‌نشستند و با تمرکز بالایی روی وب‌دایکتوری یاهو کار می‌کردن. خیلی زود تعداد لینک‌های موجود تو این دایرکتوری به عدد ده هزار رسید و معنیش این بود که بخش قابل توجهی از سایت‌های موجود در اون زمان رو توی اون ثبت کرده بودن. یک خط تلفن به همون اتاقک کشیده بودن و باورتون نمی‌شه که وقتی که این تلفن قدیمی زنگ می‌خورد چه کسایی پشت خط بودن.تیم بردی اولین کارمند یاهو بود که جری و دیوید استخدام کردن و محل کارش هم تو همون اتاقک کوچک بود. تیم میگه: «این که اون روزها مدیران مایکروسافت و آ اُ الز و رویترز باهامون تماس می‌گرفتن یه چیز عادی بود. همه‌ی این شرکت‌ها و برندهای بزرگ دنبال این بودن که به نوعی یاهو رو تصاحب کنن یا بخرن یا حتی سهامدارش باشن.» حقیقت‌اش رو بخواید بعید می‌دونم هیچ شرکتی استارتاپ دیگه‌ای تو دنیا وجود داشته باشه که همون روزهای اولیه انقدر خوش درخشیده باشه.یاهو یک موقعیت شگفت انگیز داشت. یک جایگاه ویژه. کنار همه‌ی این درخشیدن یک مشکل کوچولو هم وجود داشت. اون هم این بود که یاهو مدل درآمدی مشخصی نداشت. مدل درآمدی الگوی کسب درآمد از محصول یا خدمت رو مشخص می‌کنه. یاهو یک وب‌دایرکتوری بزرگ بود اما همون اوایل نمی‌دونستن که دقیقا چطور قراره از این وب‌دایرکتوری درآمد داشته باشن. ایده‌ی اولیه که به ذهنشون رسید این بود که از کاربرها در ازای خدمات پول بگیرن. یه جورهایی همون حق عضویت. اما برای اجرای این ایده خیلی نگران بودن. تعداد کاربر هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد اما کوچکترین اشتباهی ممکن بود که این روند رشد رو متوقف کنه و همه چیز شکست بخوره.این مسئله برای تمام کسب و کارهای آنلاین صادقه. همون روزها بود که سر و کله‌ی مارک موریس پیداشد. یک مرد لاغراندام قد بلند و آروم، که برای ورود به اتاقک اولیه یاهو مجبور بود یکم قامتش رو خم کنه. مارک یک سرمایه‌گذار خطرپذیر و زرنگ و یکی از اعضای گروه سرمایه‌گذاری سکویا بود. می‌دونست که این دو تا دانشجو یعنی جری و دیوید چیزی رو خلق کردن که احتمالا خیلی زود می‌درخشه و مثل یک معدن طلاست. از طرفی عجله‌ای سرمایه‌گذاری نداشت و خیلی آروم آهسته تو مذاکرات پیش می‌رفت. گروه سکویا رزومه‌ی خیلی خوبی داشت. قبلا رو پروژه‌های کلیدی مثل اپل، سیسکو و اوراکل و آتاری سرمایه‌گذاری کرده بود و تو این زمینه کارش رو بلد بود. حالا مایک داره پروژه یاهو رو بررسی می‌کنه تا ببینه چشم‌انداز آینده چیه. اولین دغدغه‌ی مارک همین مدل درآمدزایی بود.بالاخره سرمایه‌گذار وارد یک پروژه میشه تا در سودش شریک بشه و سرمایه‌اش رو توسعه بده این سه نفر، یعنی جری، دیوید و مارک ساعت‌ها با هم صحبت می‌کردند و به جمع‌بندی مشخصی نمی‌رسیدن. در نهایت مارک گفت روی مدل درآمدی عجله‌ای نداریم. دلش قرص بود که استارت آپ که به راحتی به میلیون‌ها کاربر رسیده، بعدا به صدها میلیون کاربر میرسه و با این جامعه گسترده خیلی کارها میشه کرد. بعد از یک مدت در ابتدای سال بعد، یعنی 1995 گروه سکویا یک میلیون دلار روی یاهو سرمایه‌گذاری کرد و اینجا بود که دیگه از شر اتاقک‌های کوچیک و نمور قابل حمل راحت شدن. دیوید و جری یک فضای اداری خیلی بزرگ تهیه کردن و استخدام‌های گسترده شروع شد.مهندس‌ها دونه دونه وارد شرکت می‌شدن و اولین زیرساخت‌های سخت‌افزاری یاهو، شامل وب سرورها راه‌اندازی شدن. نوبت تقسیم کار که رسید، اول از همه یک مدیر عامل انتخاب کردن. یه کسی نبود جز آقای تیموتی کوگل. مرد میانسالی که قبلا در شرکت‌های تکنولوژی مثل موتورولا تجربه‌ی کار داشت. جریان رئیس یاهو رو برای خودش انتخاب کرد و تبدیل شد به یکی از چهره‌های اصلی یهو در رسانه‌ها و دیوید هم زیاد دنبال اسم و رسم نبود و تمرکزش رو گذاشت رو توسعه فناوری‌های یاهو. دنیای وب با سرعت باور نکردنی هر روز وسیع و وسیع‌تر می‌شد. تعداد سایت‌های اینترنتی هم به طور مداوم زیاد میشن برای اینکه یهو از این رشد سریع عقب نمونه یک تیم گسترده از وب گردها رو استخدام کردن و کارشون این بود که هر روز تو اینترنت می‌گشتن، سایت‌های جدید رو پیدا می‌کردن و به وب‌دایرکتوری یاهو هم اضافه می‌کردن. کار جالبی داشتن. هیچ تکنولوژی خاصی پشتش نبود و به صورت دستی انجام می‌شد.امروز موتورهای جستجو برای انجام این کار از ربات‌های هوشمند به نام کراول یا خزنده استفاده می‌کنن. اما اون دوره آدم‌ها مسئول انجام این کار بودن. کارن ادوارز سابقه‌ای درخشان در زمینه‌ی بازاریابی و تبلیغات، در یاهو استخدام شد تا هویت‌سازی رو انجام بده. کارن یه ایده‌ی خیلی غریب داشت. می‌گفت یاهو می‌تونه به عنوان یک صفت یا حتی نام خانوادگی شناخته بشه. این جاه‌طلبی مورد ستایش مدیرهای یاهو به خصوص تیموتی قرار گرفت و بهش فرصت دادند تا ایده‌ش رو عملی کنه. کمپین‌های گسترده‌ی تبلیغاتی یاهو بلافاصله با مدیریت کارن و نظارت دقیق تیموتی شروع شد. لوگوی بنفش یاهو با علامت تعجب همه جا پخش شد. از پیست‌های اسکی گرفته تا تلویزیون و رسانه‌های چاپی و صوتی، همه جا اسم یاهو بود و مردم حسابی استقبال می‌کردن.یاهو اولین برند اینترنتی بود که به این شکل و وسیع تبلیغات می‌کرد. در سال 1998، طبق یک نظرسنجی مشخص شد که مصرف‌کننده‌ها یاهو رو خیلی بیشتر از مایکروسافت می‌شناسند که خب به لطف همین تبلیغات گسترده و البته خدمات خوب و با کیفیتش بود. در همون دوره‌ی درخشان جری با مجله فورچن مصاحبه کرد و گفت ما ابزار نیستیم، رسانه‌ایم. یاهو قرار نیست فقط یک سرویس باشه و خدمات مشخصی رو ارائه بده. ما داریم یک هویت و موجودیت طراحی می‌کنیم و همین مسئله ما رو از رقبامون متمایز می‌کنه. با همین روال همچنان یاهوی که تازه دنیای وب بود. رقبایی داشت اما سعی می‌کرد همیشه نسبت به اون‌ها برتری‌اش رو حفظ کنه. خیلی زود سهام یاهو عمومی شد و در همون روز اتفاق عجیبی افتاد. در لحظه‌ای که سهامش عمومی شد.هر سهام حدود سیزده دلار ارزش گذاری شد. بلافاصله به بیست و چهار دلار رسید و اواسط روز با قیمت سی و سه دلار معامله شد. آخرهای وقت همون روز روی چهل و سه دلار ایستاد. باورتون میشه؟ طی یک روز س سهمش از سیزده دلار به چهل و سه دلار رسید. این رشد ناگهانی و تداوم‌اش در روزهای بعد فقط یک دلیل داشت. اون هم محبوبیت یاهو بود که حالا دلیلش رو هم می‌دونیم. هم تبلیغات وسیع و هم کیفیت خدمات. بعد از این داستان‌ها نوبت به مدل درآمدی رسید. طی این مدت روش‌های محدودی رو برای کسب درآمد امتحان کرده بودن. اما دستاورد چشمگیری نداشت. یه نظرسنجی تو صفحه‌ی اصلی یاهو قرار دادن و نظر کاربران رو در رابطه با تبلیغات جویا شدن. نتایج نظرسنجی دلگرم کننده بود و خیلی‌ها با درج تبلیغات و یاهو مخالف نبودن. اما باز هم بعضی از مدیران یاهو از بازخورد منفی کاربران می‌ترسیدن.در نهایت هم دل رو به دریا زدن و اولین بنای تبلیغاتی تو صفحات یاهو ظاهرشد. حدسشون درست بود و بعضی از کاربرها حسابی شاکی شدن. هر روز نامه‌های تهدیدآمیز و منفی از سمت کاربرها به دفتر مدیریت یاهو می‌رسید و خیلی‌ها از این وضعیت ناراضی بودن. اما بعد از یک مدت کوتاه کم‌کم بازخوردهای منفی کم شد و همه با تبلیغات کنار اومدن. اینطوری بود که موتور درآمدزای یاهو روشن شد و هر روز هزاران دلار پول نقد از این طریق به حسابش واریز میشد. درآمد یاهو از تبلیغات فقط در سال 1996 یعنی دو سال بعد از راه‌اندازی، به نوزده میلیون دلار رسید که این رقم در نوع خودش بی سابقه بود.در سال 1997 سهم یاهو پونصد و یازده درصد رشد کرد و ارزش این شرکت به حدود چهار میلیارد دلار رسید. در همون سال، یعنی 1997 جری که در اوج موفقیت بود و به عنوان چهره‌ی رسانه‌ای یاهو شناخته می‌شد، به چین دعوت شد. زمانی که وارد چین شد یک مرد جوان ،لاغر اندام با قامت متوسط سراغش اومد و خودش رو معرفی کرد: «سلام قربان به چین خوش اومدید. من جک ما کارمند ارشد وزارت اقتصاد چین و راهنمای شما در این سفر هستم.» این مرد جوان در طول سفر همیشه همراه جری بود و بعد از یک مدت کوتاه که یکم صمیمی شدن، دائم ازش راجع‌به اینترنت و کسب و کارهای اینترنتی سوال می‌پرسید و بی‌نهایت کنجکاو بود. یک روز حین سفر زمانی که روی دیوار چین بودن، یک عکس یادگاری باهم گرفتند که این عکس یک سند مهم برای تاریخ وب به شمار میره. چرا این رو میگم؟بذارید اول ازتون بپرسم که اسم جک ما براتون آشنا نبود؟ اگه داستان‌های موفقیت حوزه‌ی استارت‌آپ رو دنبال کرده باشید. حتما تا به حال هم عکسش رو دیدید، هم جملاتش رو خوندید. جک ما، بنیانگذار وبسایت علی باباست که در حال حاضر به عنوان یکی از موفق‌ترین و وسیع‌ترین پروژه‌های اینترنتی کشور چین به حساب میاد. در همین دیدار کوتاه، با جری‌یانگ نسبت به تجارت اینترنتی کنجکاو شد و ایده و انرژی گرفت تا کسب و کار خودش رو راه‌اندازی کنه. در سال 1999 یعنی دو سال بعد از این دیدار هم علی بابا رو راه‌اندازی کرد. زمانی که علی بابا رشد کرد و خبر موفقیتش به آمریکا رسید و جری اسم جک رو شنید، باورش نمی‌شد که این جک همون راهنمای گردشگریه که چند سال پیش تو یک سفر همراهیش کرده.موفقیت‌های چشمگیر یاهو اینطوری الهام‌بخش دیگران بود و خیلی از کسب‌وکارهای موفق دنیا با الگو گرفتن از یاهو کارشون رو شروع کردن. اگه یادتون باشه در اپیزود دوم و سوم بنیان‌گذاری نت‌فیلیکس رشد سریع یاهو رو با رشد آهسته نتفلیکس مقایسه کردن و ناراحت بودن. همزمان در همون سال یعنی 1997 یاهو با سرعت هرچه تمام‌تر داشت در سرتاسر اینترنت ریشه میدوند. یکی از استراتژی‌هایش در اون سال‌ها خرید فناوری‌های نو پا و آینده‌دار بود. به همین ترتیب هر روز دامنه‌ی فعالیتش گسترده‌تر می‌شد. یاهو میل محصول همون سال و همین استراتژی بود. شرکت نوپایی به نام فور یازده همون زمان یک سرویس ایمیل رایگان به نام راکت میل معرفی کرد و استقبال خوبی هم ازش داد. همین استقبال باعث شد تا مردان یاهو سراغش برن و به طور کامل خریداری‌اش کنن.اینطوری بود که هسته‌ای نرم‌افزاری راکت میل به یاهو منتقل شد و با تغییر نام و اعمال یک سری تغییرات تبدیل شد به یاهومیل. اینطوری سرویس ایمیل یاهو متولد شد. یک نرم‌افزار مجزا به پورتال یاهو. موتور خریدهای پی‌درپی یاهو روشن شده بود و دیگه توقفی نداشت. شرکت کلاسیک گیمز خریداری شده و تبدیل شد به یاهو گیمز. ای گروپز خریداری شد و تبدیل شد به یاهو گروپز و این روند بی‌انتها ادامه داشت. اما در لابه‌لای این خریدهای گسترده و در سال 1998 یک محصول جدید و فوق‌العاده در دل یاهو متولد شد به نام یاهو پیجر. یک نرم‌افزار پیام‌رسان چت اینترنتی که در بدو تولد با سرعت حیرت‌انگیزی به محبوبیت رسید. یک سال بعد یاهو پیجر، اسمش تغییر کرد و شد یاهو مسنجر که خب همه‌ی ما میشناسیمش دیگه. یاهو پیجر یا همون یاهو مسنجر، توسط یکی از مهندسان جوان و تازه‌کار یاهو به نام برایانت پارک توسعه پیدا کرد و تا مدت‌ها مورد استقبال تمام مردم دنیا بود.سال 1998 و در اتاق بزرگ و مجلل جلسات یاهو هستیم. از پنجره‌های بلند اتاق یک منظره زیبا و سرسبز از طبیعت کالیفرنیا دیده میشه و مشخصه که اون بیرون هوا حسابی گرمه. اما این سمت پنجره داخل اتاق یک نسیم خنک و ملایم در جریانه. دیوید و جری تنها نشستن و خیلی جدی دارن صحبت می‌کنن. دیوید با صدای آهسته میگه: «من پیشنهادم رو گفتم. این‌ها کارشون خوبه ولی اصلا با ما قابل مقایسه نیستن. پولی که می‌تونیم بهشون بدیم ما می‌تونیم خرج پروژه‌های خودمون کنیم. همین الانش هم محصول خودمون خیلی بهتر از چیزیه که دارن ارائه میدن.» جری فقط می‌شنید و چیزی نمی‌گفت. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و دو جوان با ظاهری آراسته اما معمولی وارد شدن. اون‌ها کسانی نیستند جز سرگی برین و لری پیج. بعد از یک خوش و بش گرم، روبروی جری و دیوید می‌شینن و صحبت شروع میشه.لری میگه: «ما می‌دونیم که یاهو داره هر روز دامنه فعالیتش رو گسترده‌تر می‌کنه و شنیدیم که سرویس‌های اینترنتی که استعداد رشد دارند رو خریداری می‌کنید. همونطور که میدونید ما هم چند سال روی یک الگوریتم مربوط به جستجو به اسم پیج رنک کار می‌کنیم که بازخورد خیلی خوبی هم داشته. اگه آمار اطلاعاتش رو ببینید احتمالا متوجه میشید که با معیارهای رشد شما مطابقت داره. ما دیگه زمان کافی برای رسیدگی به این پروژه رو نداریم و شاید نتونیم اون رو به جایی که بهش تعلق برسونیم. به این فکر کردیم که شاید یاهو بتونین الگوریتم جستجو رو از ما خریداری کنه و با حمایت پشتیبانی اون رو در مسیر درست قرار بده تا رشدش متوقف نشه و پیشرفت کنه.» جری گفت: «آره. اسم و رسم پروژه‌ی شما رو شنیدم و نیازی به تحلیل داده‌ها نیست. مطمئنا گوگل و الگوریتم مرکزی آینده‌ی روشنی داره و خیلی می‌تونیم روش کار کنیم. اما چرا خودتون نمیخواین ادامه بدین؟ جواب این سوالتون برای من مهمه.»لری گفت: «خب مسئله‌ی تحصیلات مطرحه. گوگل وقت زیادی از ما گرفته نتونستیم هنوز دوره‌ی دکترا رو تموم کنیم. احتمالا میدونین که این قرار بود یک پروژه دانشجویی باشه. اما الان زمان زیادی از ما می‌گیره. نه می‌تونیم رها کنیم نه بدون سرمایه کافی ادامه‌اش بدیم.» دیوید با یه لحن ساعت پرسید: «خب قیمت پیشنهادتون چقدره؟» لری گفت: «یک میلیون دلار.» دیوید و جری به هم نگاه کردن و تقریبا حرف مهم دیگه‌ای مطرح نشد. زمانی که دو بنیانگذار گوگل از اتاق خارج شدن و جلسه تمام شد دیوید رو کرد به جری و گفت: «این پروژه اصلا به درد ما نمی‌خوره. خریدن گوگل الان هیچ سودی برامون نداره. خودمون می‌تونیم یک موتور جستجوی بهتر از گوگل بنویسیم.» این جلسه‌ی کوتاه هم مثل اتفاق‌های دیگه‌ای که دریاها افتاد مسیر و جریان دنیای وب رو تغییر داد.در نهایت جدی از خرید گوگل منصرف شد و یاهو و گوگل در دو مسیر جدا راهشون رو ادامه دادن. طرف دیگه لری پیج سرگی برین دو بنیانگذار جوان گوگل هم از فروش الگوریتم جستجوی خودشون منصرف شدن و به کارشون ادامه دادن. البته که موتور جستجوی یاهو در اون سال‌ها عملکرد قابل قبولی داشت. ولی به دلیل سرعت بالای نرخ رشد وبسایت‌ها هر روز که می‌گذشت. توسعه‌ی این موتور جستجو سخت‌تر میشد. تا این که به مرور کنار گذاشتنش و برای مدیر یاهو پروژه‌های دیگه اهمیت بیشتری پیدا کردن. بنابراین یاهو در سال 2000 این پروژه رو برون‌سپاری کرد. اینجا بود که دوباره پای گوگل به یاهو باز شد. یاهو از گوگل خواست تا نتایج سرچ رو براش پشتیبانی کنه. به این ترتیب توسعه‌ی موتوری متوقف شد و از اون روز به بعد وقتی دریاها چیزی رو سرچ می‌کردید، تمام نتایج توسط هسته‌ی گوگل در اختیار شما قرار می‌گرفت.حالا کلیدی‌ترین بخش یاهو به بزرگترین رقیب آینده‌ش سپرده‌شده. این یک اتفاق مهم بود و احتمالا یک اشتباه غیرقابل جبران. تا دو سال بعد، یعنی 2002 یاهو دیگه از بابت موتور جستجو خیالش راحت بود و اصلا بهش فکر نمی‌کرد. اما یه دفعه به خودش اومد و دید از چه بخش مهمی غافل شده. موتور جستجو یک سرویس کلیدی بود. در آینده حکمرانی او در اختیار کسی بود که نسخه‌ی با کیفیت این سرویس رو در اختیار داشته باشه. همین مسئله باعث شد جری و دیوید در لابه‌لای خرید و اقدام سرویس‌های اینترنتی به فکر توسعه‌ی دوباره موتور جستجوی خودشون بیفتن. گوگل حسابی می‌درخشید و به ذهنش رسید که همین لقمه‌ی آماده رو بخرن و به خودشون زحمت توسعه ندن. این دفعه یاهو سراغ سرگی برین و لری پیج رفت. برین و پیج گفتن یک میلیارد دلار در ازای فروش گوگل می‌گیرند. اما به طور کلی تمایلی به فروش ندارن. بلافاصله یاهو این پیشنهاد رو پذیرفت اما در همون لحظه دوباره برین و پیج گفتن سه میلیارد دلار رقم پیشنهادیشون هست و میل به فروش گوگل ندارن.برای یاهو راهی باقی نماند جز این که روی موتور جستجوی اختصاصیش کار کنه و گوگل رو کنار بزنه. بلافاصله توسعه‌اش در دستور کار قرار گرفت و یک تیم مامور شدن تا موتور جستجوی یاهو رو زنده کنن. به نظر می‌رسه این تلاش برای احیا موفقیت آمیز نبود و نتیجه‌ی چشمگیری به همراه نداشت. چون یک سال بعد یعنی 2003 یاهو دوباره برای تامین زیرساخت نرم‌افزاری موتور جستجو، رفت سراغ خریدن و به هم چسباندن سرویس‌های دیگه. سیستم اورتون برای پشتیبانی از تبلیغات کلیکی و آلتاویستا و آلدوب رو برای پشتیبانی از زیرساخت هسته‌ی اصلی خریدن. هر سه این شرکت‌ها در حوزه‌ی موتور جستجو فعالیت می‌کردن. در سال 2004 بالاخره این سرویس به مرحله‌ی بهره برداری رسید و یاهو رسما اعلام کرد دیگه از خدمات سرچ گوگل استفاده نمی‌کنه و از این به بعد تمام جستجوهای یاهو به کمک موتور جستجوی داخلی خودش انجام میشه.به این ترتیب تقریبا همکاری گوگل یاهو به پایان رسید. اما در چه وضعیتی؟ گوگل با سرعتی سرسام‌آور در حال رشد بود و یاهو تلاش می‌کرد باهاش رقابت کنه. در همون سال یعنی 2004 سرویس جیمیل شروع به کار کرد و اینجا بود که زنگ خطر برای یاهو به صدا دراومد. برای مقابله با جیمیل، یاهو میل به روزرسانی شده امکاناتی شد. فضای رایگانی که به کاربر اختصاص می‌داد هم افزایش پیدا کرد و به مرز گیگابایت رسید.طرف دیگه جریان، خریدهای بی‌انتهای یاهو هیچ وقت متوقف نشد. بدون توقف سرویس‌های مختلف خریداری می‌شد و به توپ چهل تیکه یاهو می‌چسبید. این استارتژی هزینه‌ی زیادی روی دستشون گذاشت. خیلی از سرویس‌های خریداری شده هیچ وقت به بلوغ کافی و درآمدزایی نرسیدن. به نظر می‌رسید یاهو داره تبدیل به یک غول بزرگ و سنگین میشه که کورکورانه به سمت هر چیزی که نظرش رو جلب می‌کنه دست دراز میکنه. اما گوگل هوشمندانه در حال توسعه محصولات خودش بود.اگر هم چیزی رو میخرید ظرفیت رشد توسعه‌اش رو خیلی بررسی می‌کرد. برادکست دات کام یکی از همین خریدهای بی‌برنامه و شکست خورده یاهو بود که ضرر سنگینی به همراه داشت. داستان از این قرار بود که مدیر یاهو در سال 1999 تصمیم گرفتند به صورت جدی وارد صنعت رسانه‌های صوتی و تصویری بشن. بردکاتاهای وبسایت موفق بود که در زمینه‌ی پخش زنده‌ی رادیو در اینترنت فعالیت می‌کرد. رشد این وبسایت چشمگیر بود و در همان سال توسط یاهو با یه قیمت عجیب یعنی پنج و هفت میلیارد دلار خریداری شد. این رقم برای سرویس خیلی خیلی بالا بوده و متاسفانه بلافاصله بعد از خرید توسط یاهو رو به افول رفت تا زمانی که به طور کامل نابودشد. داستان برادکست دات کام یاهو رو مقایسه کنید با یوتیوب گوگل.گوگل هم یه زمانی یوتیوب رو خرید اما اولا ظرفیت یوتیوب خیلی بالا بود. دوما گوگل برای توسعه برنامه‌ی مشخصی داشت و الان می‌بینیم که یوتیوب چه جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده تو دنیا. البته اگه داستان برادکست رو نادیده بگیریم، به طور کلی روند پیشرفت یاهو تا سال 2000 خوب بود اما از این سال به بعد اتفاقات عجیبی افتاد. یادتونه همون ابتدای راه‌اندازی گفتم مرد باتجربه‌ای به اسم تیموتی کوگا به عنوان مدیر عامل انتخاب شد؟ تیموتی یک آیتم واقعی بود و نگاه مناسبی به تکنولوژی‌های مختلف داشت. یاهو مسنجر و یاهو میل در دوره‌ی مدیریتی همین فرد متولد شدن. علاوه بر این، برندسازی گسترده یاهو هم ایده‌ی همین آقای تیموتی بود.سال 2000 همزمان با ترکیدن حباب دات کام یاهو هم زیر فشار شدید قرار گرفت و به سختی در برابر شکست خوردن مقاومت می‌کرد. همه انتظار داشتن که یاهو با انجام یک کار خارق العاده از طوفان سخت حباب داتکام زنده موفق بیرون بیاد. این انتظارها و فشارها همه روی تیموتی بوده و در نهایت یاهو اولین مدیرعامل خودش رو کنار گذاشت انتخاب مدیرعامل بعدی یاهو همه رو غافلگیر کرد.انتظار می‌رفت یک آیتم دیگه یا حداقل کسی که به دنیای تکنولوژی آشنا باشه روی صندلی مدیریت یاهو بشینه اما در کمال تعجب مردی به نام تری سمل که یک چهره‌ی سینمایی بود به عنوان مدیرعامل این شرکت انتخاب شد. تری سال‌ها در شرکت‌های سینمایی از جمله والت دیزنی و وارنر بروس کرده بود و کوچکترین اطلاعاتی در رابطه با فناوری تحت وب نداشت. احتمالا شما هم از شنیدن این اتفاق تعجب کردید که خب حق هم دارید. میگن تری در اون زمان هر جا که می‌رفتیم مشاور همراهش داشت تا روی مسائل مختلف به خصوص امور فنی و فناوری راهنمایی‌ش کنه.استدلال یاهو برای این انتخاب این جمله بود که یاهو یک شرکت فناوری نیست و یک رسانه است. البته اوضاع یاهو در دوره‌ی مدیریت تری خیلی بد نشد. فقط مشکل این بود که تری هیچ چشم‌اندازی برای آینده نداشت. تمرکز اصلی رفت روی سرویس‌های پایدار و طی دو سال یاهو از بحران و عوارض حباب دات کام خارج شد و موفقیت‌های مختلفی رو هم تجربه کرد. در دوره‌ی تری یک اتفاق خیلی مهم افتاد. چیزی که در سرنوشت یاهو و دنیای وب تاثیر خیلی زیادی داشت که در ادامه با هم مرور می‌کنیم.اینجا پالوآلتو کالیفرنیاست. ساعات اولیه صبح یکی از روزهای گرم تابستان سال 2006. ما توی یک اتاق جلسات کوچک و محقر نشستیم که توش یک میز و چند تا صندلی قرار گرفته و هیچ نوع پذیرایی جز یکی دو تا بطری آب معدنی دم کرده وجود نداره. گرمای شدید هوا به داخل اتاق نفوذ کرده و سیستم سرمایشی کهنه و قدیمی کار خاصی ازش ساخته نیست. دو مرد جوان تو این اتاق نشستن در حالی که عرق از پیشونی خودشون خشک می‌کنن با نگرانی به ساعت خیره‌شدن. ظاهرا اینجا قراره اتفاق مهمی بیفته. همزمان با رسیدن عقربه‌ها به ساعت هشت، در اتاق باز میشه و یک مرد خیلی جوان با پیشونی بلند، چهره‌ی پر کک و مک، موهای نسبتا قرمز، در حالی که لپ‌تاپش رو زیر بغلش گرفته وارد میشه. مارک زاکربرگ جوان به آرامی لپ‌تاپش رو روی میز میذاره و می‌شینه.دو مرد دیگه هم کمی روی صندلی جابجا میشن و به هم نگاه می‌کنن. «خب دوستان! این جلسه در نهایت ده دقیقه طول میکشه و همین اولش هم نتیجه‌ش مشخصه. قرار نیست فیس‌بوک رو به کسی بفروشیم.‌» این اولین جملاتی بود که مارک میگه و اینطوری جلسه شروع می‌شه. یکی از اون دو مرد که پیتر تیل نام داشت، آروم صداش رو صاف می‌کنه و میگه: «مارک از حرفی که داری میزنی مطمئنی؟ ما دو ساله داریم روی این پروژه کار می‌کنیم. درسته که چند میلیون کاربر داریم اما درآمد چندانی نداشتیم. رقمی که یاهو پیشنهاد داده انقدر هست که همه‌ی ما رو تا آخر عمر به یک تعطیلات پر زرق و برق بفرسته.» مارک درحالی که سرگرم روشن کردن لپ‌تاپش بود گفت: «فکر نمی‌کنم وضعیت ما در آینده مثل الان امروزمون باشه.»مارک به صندلی تکیه داده و روی پیتر کرد و گفت: «قرار نیست چیزی که براش جنگیدیم به این سادگی با پول معاوضه کنیم. ما یک هدف یک رویا داریم و باید برای ساختنش تلاش کنیم. می‌تونیم امروز فیسبوک رو به یاهو بفروشیم و به قول تو تا آخر عمر به تعطیلات بریم. اما تکلیف فیسبوک چی میشه؟ آینده‌ش چطور پیش میره؟ چند درصد احتمال داره تو مسیر قرار بگیره که عرضش داشتیم؟ نه قرار نیست چیزی به کسی بفروشیم. اتفاقی که میوفته اینه که تمام تلاشمون رو می‌کنیم تا پروژه‌مون مستقل و موفق باشه و ایده‌ای که تو ذهنمون داشتیم به مردم تمام دنیا نشون بدیم.» مرد سوم که جیم بریر نام داشت و تا این لحظه ساکت بود برمی‌گفت: «مارک تو هر تصمیمی بگیری حمایت ما رو به عنوان سرمایه‌گذار داری. ما روی شخصیت و تصمیم تو سرمایه‌گذاری کردیم نه فیسبوک.»خودتون به طور کامل در جریان داستان قرار گرفتین. یاهو در سال 2006 تصمیم گرفت فیسبوک رو خریداری کنه که با مخالفت زاکربرگ بیست و دو ساله روبروشد. هیچکس نمیدونه اگه این اتفاق میافتاد الان سرنوشت یاهو و فیس‌بوک چی میشد. یا فیس بوک در استراتژی‌های پیچیده و عجیب و غریب یاهو غرق و مدفون می‌شد و یا یاهو به کمک نفوذ و قدرت فیسبوک به اوج می‌رسید. تصورش به عهده‌ی خودتون. یک سال بعد از این تلاش ناموفق، تری سمن، یا همون مدیر اهل رسانه یاهو برکنار شد و جری یانگ، بنیانگذار یاهو به عنوان مدیرعامل انتخاب شد. عمر مدیریت جری به عنوان مدیرعامل هم خیلی کوتاه بود. فقط یک سال و در همین عمر کوتاه مدیریتی، یک اشتباه خیلی بزرگ مرتکب‌شد. در اون سال یعنی 2008 برتری گوگل نسبت به یاهو اثبات شده بود و خریدهای گسترده یاهو هم بی‌نتیجه بود. این مسئله خیلی شفاف بود اما جری بهش اعتقادی نداشت.شبکه‌های اجتماعی در حال رشد و گسترش بودن و یاهو به جای تمرکز روی توسعه محصولات خودش مثل یاهو مسنجر، رفت سراغ خرید شبکه‌های اجتماعی پرمخاطب مثل تامرل و دلیشز که هیچ کدوم نتیجه‌ی خاصی نداشت. دقیقا در همون سال مایکروسافت سراغ یاهو اومد تا این شرکت رو بخره و توسعه نرم‌افزاری تجاریش به عهده بگیره. اشتباه جری این بود که این معامله رو قبول نکرد و گذاشت یاهو به صورت مستقل همون مسیر سراشیبی خودش رو ادامه بده.این‌جا اتاق مجلل و مدرن مدیریت یاهو در سال دوهزار و هشته و جری در حالی که روبروی پنجره‌های بلند ایستاده به منظره‌ی زرد و پاییزی بیرون پنجره نگاه می‌کنه. بادهای پاییزی راهشون رو به داخل پیدا کردن. هر از گاهی با شدت به درون اتاق می‌وزند و برگه‌های روی میز رو به هر سمتی می‌برن. یک مجله تجاری به اسم بیزینس ویک روی میز قرار داره و به شدت ورق می‌خوره. یکی از صفحاتش باز می‌مونه که توش فهرستی از بدترین مدیران سال 2008 قرارگرفته. اسم جری یانگ در صدر فهرست بود. چه اتفاق غم انگیزی. هر لحظه شدت باد بیشتر می‌شد و کاغذهای رنگارنگ در سراسر اتاق پخش می‌شدن جری بی تفاوت ایستاده و فقط به روبرو خیره شده. انگار که دیگه تو این اتاق نیست. شاید در جایی دوردست سیر می‌کرد و سال‌ها قبل رو می‌دید. زمانی که توی اتاقش روی تریلر قابل حمل روبروی دانشگاه استانفورد شب‌ها تا صبح بیدار می‌نشسته و روی یاهوی نو پا می‌کرد.چی شد که اون محصول موفق اینطوری به مرز نابودی رسید؟ کدوم بخش از مسیر رو اشتباه رفتن؟ حالا احتمالا من، شما، جری و تمام کسانی که در جریان داستان پرفراز و نشیب یاهو قرار گرفتن، از این اتفاق و دلایلش آگاه‌ان. یاهو بزرگترین امپراتوری اینترنت هیچ وقت از یک استراتژی مشخص پیروی نمی‌کرد و احتمالا هیچ چشم‌اندازی نداشت. میل سیری ناپذیرش به خرید سرویس‌های مختلف اینترنتی و عدم تمرکزش روی توسعه محصولات خودش اون رو به سیاه‌چاله انداخت حجم بالایی از تصمیمات اشتباه باعث شد موفقیت‌اش هم نادیده گرفته بشه.نرم‌افزار یه مسنجر از نظر عملکردی و مفهومی تفاوت آنچنانی به پیام رسان‌های موفق امروزی مثل تلگرام یا واتساپ نداشت. خاطرم هست که سال‌ها پیش زمانی که یک موبایل نوکیا با سیستم عامل سیمبیان داشتم تونستم با نصب یاهو مسنجر نسخه‌ی موبایل با دوستام ارتباط برقرار کنم و این مسئله خیلی مهم بود. در اون زمان. ظرفیت‌های یاهو مسنجر شاید از چشم توسعه‌دهنده‌هاش پنهان بود و اگر درست می‌تونستن از اون ظرفیت‌ها استفاده کنن امروز یاهو مسنجر به عنوان یکی از بهترین پیام‌رسان‌های موبایل تو دنیا شناخته می‌شد. نه اینکه در قبرستان محصولات دیجیتال دفن بشه.داستان یاهو درس‌های زیادی به همراه داره و احتمالا شما که این داستان رو شنیدید، می‌تونید دلایل مختلفی رو برای سقوطش بگید. به نظر من مهمترین دلیلش عدم وجود یک استراتژی و چشم‌انداز مشخص بود. اگه بخوایم چشم‌انداز و به صورت خلاصه تعریف کنیم، میشه مقصد و جایی که قراره بهش برسیم. اینکه قرار بود به کجا برسه و تبدیل به چه پلتفرمی بشه؟ به نظر می‌رسه هیچ‌کس حتی جری و دیوید تو بنیان‌گذاری یاهو هم از سال 2000 به بعد پاسخی برای این سوال نداشتن و این یکی از مهم‌ترین دلایلی بود که باعث شد یاهو تبدیل به یک توپ چهل تیکه غول گرسنه بشه که به هر سمتی دست دراز میکنه. تری سمل، مدیر عامل هالیوودی یاهو یادتونه؟در همون سالی که دریاها به عنوان مدیرعامل منصوب شد گوگل هم مدیرعامل جدید منصوب کرد به اسم اریک اشمیت. اریک به معنای واقعی کلمه آی تی من و متخصص فناوری بود تمرکز گوگل روی توسعه محصولات فناوری خودش بود. بعضی از محصولات کلیدی گوگل در دل خودش متولد می‌شد. مثل جیمیل و حاصل خرید و زد و بند با سایر پلتفرم‌ها نبود به همین دلیل کیفیت خیلی بالایی داشت. از طرف دیگه اولویت اصلی و اساسی گوگل مفهومی به نام تجربه‌ی کاربری یا یوزر اکسپرینس بود. ترجمه‌ی دقیق مفهوم تجربه کاربری کمی سخته چون خیلی وسیع گسترده‌است. اما شاید به اختصار بتونیم بگیم شامل احساسات مثبت یا منفی و نگرش یک کاربر نسبت به یک وب سایت یا یک سامانه‌است.تصور کنید زمانی که شما به یک فروشگاه اینترنتی مراجعه می‌کنید محصول دلخواه به راحتی پیدا میشه و ثبت سفارش انجام میشه و در نهایت محصول رو با کیفیت و در زمان مناسب تحویل می‌گیرن. این فرایند اگر با موفقیت و به موقع انجام بشه حس خوبی به همراه داره. این حس خوب یعنی یک تجربه‌ی کاربری خوب برای اون فروشگاه و روند فروش محصولاتش طراحی شده. اینطوری هم خودتون از فروشگاه رضایت دارید و هم به دیگران پیشنهادش می‌کنید.حالا سرویس‌های گوگل مثل جیمیل رو تصور کنید که چه رابط کاربری ساده و سریع داره و چقدر راحت کار آدم رو راه میندازه. تبلیغات اضافه هم در کار نیست و هر چیزی سر جای خودشه. این همون تجربه‌ی کاربری خوبه که سال‌ها مورد توجه گوگل بوده و هست. اما امان از دست یاهو. حتی همین الان هم که به یاهو میل مراجعه کنید صفحه‌ی سنگین و مملو از تبلیغات مقابلتون قرار می‌گیره و در بخشی از صفحه ایمیلتون می‌تونید مطالعه کنید. این نگاه تبلیغاتی یا روی سرویس‌هاش و عدم توجه به نیاز کاربرهاش هم یکی دیگه از ایرادات اساسی‌ش بود.در انتهای این اپیزود به دو دلیل باید از شما تشکر کنم. اول اینکه استارت‌کست رو گوش دادید و دوم این که وقتتون رو در دنیای پادکست فارسی می‌گذرونید. تمام تلاشم بر این بود که یک داستان خوب و آموزنده و در عین حال آشنا بشنوید. تا اگر روزی خواستید کسب و کار یا استارت‌آپی راه‌اندازی کنید از این تجربیات استفاده کنید. اگه محتوای این اپیزود مفید بود می‌تونید با معرفی استارت‌کست به دوستاتون و ثبت کامنت در کست‌‌باکس یا اینستاگرام از من و این پادکست حمایت کنید تا به قدرت بیشتری به کارم ادامه بدم. یادتون نره که پیج اینستاگرام رو دنبال کنین. اونجا طی روزهای آینده محتوای تکمیلی این اپیزود، شامل تصاویر قدیمی مربوط به داستان یاهو رو قرار میدم. امیدوارم هر جا هستید با انرژی، سربلند و موفق باشید.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-هفتم؛-یاهو!-id3660994-id393543056?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%9B%20%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88!-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 15:41:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ششم؛ نینتندو - بخش سوم و پایانی (درخشش در آمریکا)</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%88-zeydrf6dyii7</link>
                <description>سلام. من محمد هستم و شما اپیزود ششم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستانی واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدمای معمولی شرکت‌های بزرگ رو راه‌اندازی کردن و موفق شدن. اگه دو تا اپیزود قبلی رو شنیده باشید، که من حتما پیشنهاد می‌کنم بشنوید، می‌دونید که رفتیم سراغ شرکت نینتندو و داستان موفقیت‌اش رو در دو حوزه بررسی کردیم. اول به پروسه‌ی شکل‌گیری شرکت نینتندو و فعالیت‌های اولیه‌ش پرداختیم و دیدیم که هیروشی، مدیر جوان و مغرورش چطور متحول شد و شرکت آبا و اجدادی‌اش رو از سقوط شکست نجات داد. https://virgool.io/startcast/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%881-miusrrpt40g9  https://virgool.io/startcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-zugsjq8isdpz در ادامه با ساخت یک کنسول موفق یعنی فامیکام، که یک سخت‌افزار قوی و ارزان قیمت بود، به موفقیت رسید و خیلی از رقبا رو از میدون به در کرد. دیدیم که هیروشی، مدیرعامل این شرکت، چقدر تلاش کرد تا محصولات‌اش رو متمایز از رقبا طراحی کنه تا بتونه کل سهم بازار رو در اختیار بگیره و موفق شد. بعد از اون هم داستان طراحی بازی موفقی که برای این کنسول ساخته شد، یعنی سوپر ماریوی محبوب رو شنیدیم. در این اپیزود بخش دیگه‌ای از ماجرای نینتندو رو مرور می‌کنیم که به اندازه‌ی بخش‌های قبلی مهم و آموزنده‌ست.از ژاپن مقر اصلی شرکت خارج می‌شیم. سفر می‌کنیم به قلب آمریکا. یک سرزمین غریب که مردان ژاپنی نینتندو در اون باید کنسول فامیکام و بازی‌هاش رو به فروش می‌رسوندن. ماموریت خیلی سختی بود. چرا میگم سخت؟ دلیلش آتاری بود. باید خیلی مختصر براتون داستان آتاری رو تعریف کنم. اون هم شرکتیه که خیلی از ماها می‌شناسیمش و ازش کنسول داشتیم. اریک برند آمریکایی بود که تقریبا قبل از نینتندو کنسولی خودش رو طراحی کرد و اوایل هم خیلی موفق بود. اگه یادتون باشه تو اپیزود چهارم گفتیم زمان بحران نفتی بود که به هیروشی خبر دادن تو آمریکا یکسری کنسول‌های خونگی داره فروش میره که به تلویزیون وصل میشه و تقریبا همانجا بود که هیروشی رفت دنبال ساخت کنسول‌های اختصاصی خودش. موفقیت آتاری تو آمریکا و جاهای مختلف دنیا زبانزد همه بود.بچه‌ها ساعت‌ها پای کنسول می‌نشستن و از بازی‌هاش لذت میبردن. اما موفقیت‌اش پایدار نبود. چرا؟ چون روی کیفیت بازی‌ها هیچ حساسیتی نداشت. هر کی از راه می‌رسید برای آتاری بازی می‌ساخت و خیلی از این بازی سازها اصلا تخصص و استعداد این کار رو نداشتند و فقط روی پول به مشامشون رسیده بود. به مرور بچه‌ها نه تنها از آتاری، بلکه از کنسول‌های خانگی به طور کلی زده‌شدن. این قضیه اینقدر جدی شد که در سال هزار و نهصد و هشتاد و سه، یه اتفاق خیلی عجیب افتاد که خب صداش هم همه جا پیچید.شرکت آتاری چیزی حدود هفتصد هزار نسخه از بازی‌های ای تی، موجود فرازمینی رو در یک گورستان دفن کرد. این بازی از نظر کیفیت یک فاجعه بود و تقریبا به عنوان بزرگترین شکست دنیای بازی‌های کامپیوتری هم ازش یاد میشه. بی‌کیفیت بودن این بازی یک طرف و دفن صدها هزار نسخه از این بازی توی گورستان متروکه یه طرف دیگه. این خبر همه جا پیچید و تقریبا مهر تاییدی بود روی نابودی کنسول‌های بازی تو آمریکا.حالا تصور کنید تو این وضعیت مردان نینتندو کیلومترها راه اومدن تا توی کشوری که مردم‌ش دیگه هیچ میونه‌ای خوبی با کنسول ندارن، کنسول بفروشن. روزگار خیلی سخت و عجیبی بود. اپیزود قبلی رو یادتون میاد؟ اونجایی که راجع‌به فلسفه‌ی انتخاب اسم برای بازی سوپر ماریو صحبت کردیم؟ گفتم نینتندو در آمریکا یه انبار متروک اجاره کرد اما اجاره‌ی همون انبار هم نمی‌تونستن به موقع پرداخت کنن. لوازم بازی خیلی وقت‌ها تو دستشون می‌موند و اون آقای ماریوی بی‌اعصاب هر بار میومد با سر و صدا اجاره رو می‌گرفت.اسم ماریو هم اونجا انتخاب شد. از روی شوخی لج با صاحب اون انبار. اونجا در حقیقت یه اشاره‌ی کوچیکی به داستان این اپیزود کردم تا بدونید اوضاع نینتندو بیرون ژاپن اصلا رو به راه نبود. در این اپیزود، میریم سراغ این داستان که نینتندو چطور و با چه تکنیک‌های خاصی در بازاریابی بازار آشفته‌ی آمریکا رو فتح کرد و در اون درخشید. طوری درخشید که راه رو برای بقیه کنسول‌ها باز کرد و خاطره‌ی تلخ آتاری رو برای همیشه از ذهن همه پاک کرد. بیشتر از این مقدمه رو ادامه میدم میریم که این داستان رو بشنویم.در سال هزار و نهصد و هفتاد و سه، شهر کیوتو ژاپن و در منزل بزرگ و مجلل هیروشی یامائوچی مدیرعامل و وارث نینتندو هستیم. هوا رو به تاریکی میره و در یکی از اتاق‌های مجلل امارات هیروشی و خانواده‌اش که شامل همسر و دختران‌اش میشه، میزبان یک مرد جوان هستن. هیروشی در صدر نشسته و با چهره‌ی سرد میهمان‌اش رو برانداز می‌کنه. مرد جوان زیر نگاه سنگین هیروشی حسابی استرس گرفته. مودبانه سرش رو پایین گرفته تا نگاهشون با هم تلاقی نکنه. بعد از چند دقیقه هیروشی سکوت میکنه و میپرسه: «خب. از تحصیلات‌ات بگو. میگن تو هاروارد درس خوندی آره؟ شنیدم خیلی دانشگاه خوبیه.» مرد جوان خیلی مسلط و مودبانه و شمرد پاسخ میده: «خیر قربان. من در ام آی تی درس خوندم.»«ام‌آی‌تی کجاست؟ من تا حالا هیچی راجع‌بهش نشنیده‌ام.» «قربان اون هم یک دانشگاه معتبر تو آمریکاست و سطح علمی خیلی خوبی داره.» هیروشی متوجه نگاه ملتمسانه‌ی دخترش شد. از روی ناامیدی سری تکون داد و گفت اگه می‌خوای با دختر من ازدواج کنی باید خیلی سریع مراسم رو برگزار کنی و اینطوری اون مرد جوان که مینرو آرکاوا شد داماد هیروشی. آرکاوا فرزند یک خانواده‌ی خیلی مرفه و اشرافی ژاپنی بود و دقیقا به همین دلیل هیروشی علاقه‌ای نداشت که دخترش با این مرد ازدواج کنه. چرا؟ چون هیروشی خودش اشراف‌زاده نبود و سال‌ها با شرکت‌اش یعنی این نینتندو تلاش کرد تا از نظر مالی و تجاری خودش رو بالا بکشه و جز افراد سرشناس ژاپن شناخته بشه.درسته که وضعیت مالی‌اش خیلی خوب شد، اما قشر اشرافی ژاپن از جمله خاندان آرکاوا، اصلا هیروشی رو به عنوان یک مرد معتبر و سرشناس قبول‌اش نداشتن. خب متقابلا هیروشی هم اون‌ها رو قبول نداشت و ازشون فاصله می‌گرفت. اما دخترش یعنی یوکویامائوچی و مینرو آرکاوا تصمیم جدی داشتند که با هم ازدواج کنن. این اتفاق هم افتاد یه توضیح کوتاه بدم که این یوکو با اون یوکویی که در اپیزود قبل در واحد تحقیق و توسعه نینتندو بود متفاوت‌ان و فقط تشابه اسمی‌ان. دختر هیروشی یوکو نام داشت، در حقیقت سعی می‌کرد هر چه سریع‌تر از خونه‌ی پدری فرار کنه که با ازدواجش هم موفق شد. رفتارهای هیروشی تو خونه خیلی تند بود و قوانین سختی هم تصویب می‌کرد. اگه یادتون باشه در دو اپیزود قبل از پیشینه‌ی هیروشی صحبت کردیم. گفتیم که در اوایل جوانی چقدر خودخواه و مغرور بود. درسته که کمی رفتارش رو تغییر داد و سعی کرد مسئولیت پذیر باشه اما باز هم رفتارهای تندش در خونه و برای خانواده‌اش تکرار میشد.یک تصمیم داشت هرچه سریعتر تا می‌تونه از پدر فاصله بگیره و زندگی‌اش رو در آرامش پیش ببره. بنابراین او در سال هزار و نهصد و هفتاد و هفت، به همراه آرکاوا از ژاپن به مقصد کانادا سفر کردن و آرکاوا هم اونجا مشغول به کار شد. اوایل شرایط سختی داشتند. هم به خاطر شرایط مالی و هم به خاطر این که به زبان انگلیسی مسلط نبودن، از پس خیلی از مسائل بر نمیومدن. آرکاوا به مرور خودش رو با فرهنگ کانادا و آمریکای شمالی تطبیق داد تا بتونه با مردم و کسب و کارهای اون منطقه ارتباط بگیره.این تلاش مداوم طی چند سال نتیجه داد و تونست چندین پروژه موفق در اون محدوده پیش ببره. هیروشی که اون اوایل هیچ امیدی به آرکاوا نداشت، از این ازدواج و سرنوشت دخترش ناامید بود. اما به مرور وقتی کم‌کم خبر موفقیت‌های دختر و دامادش تو آمریکا و کانادا رو شنید، نظرش عوض شد. در نهایت یه ایده به ذهنش رسید که چه چیزی بهتر از اینکه دختر و دامادش در آمریکای شمالی یک شعبه بزرگ برای نینتندو تاسیس کنند و محصولات‌اش رو اونجا با مقیاس بالا به بازار تزریق کنن.یه روز زمانی که یوکو و آرکاوا دو فرزندشون میان ژاپن به دیدار خونواده‌ها،هیروشی تصمیم‌اش رو مطرح می‌کنه. میگه: «ما اونجا هیچ شعبه‌ای نداریم و از طرفی نینتندو یک تجارت خانوادگیه. پسرم هنوز انقدر بزرگ نشده که بخوام چنین مسئولیتی رو بهش بدم اما شما دو نفر که الان در آمریکا کار می‌کنین و زندگی می‌کنین، به فرهنگ اونجا مسلط شدین و می‌تونید اونجا این کار رو انجام بدید. دنیای بازی‌های کامپیوتری هر روز وسیع و وسیع‌تر میشه و مطمئنم سود زیادی نصیبتون میشه.» بعد از این صحبت، آرکاوا که یکم دو دله و نمیدونه چی بگه، با یوکو چشم تو چشم میشه و میبینه که همسرش حسابی برافروخته و نگرانه. دختر هیروشی همونجا و همون لحظه با این تصمیم پدر مخالفت می‌کنه و دست شوهرش رو می‌گیره و به سمت آمریکا پرواز می‌کنه.یوکو و بقیه‌ی بچه‌های هیروشی از پدر و شرکتش اصلا دل خوشی نداشتن. هیچوقت یادشون نمی‌ره شب‌هایی که هیروشی دیروقت از نینتندو برمی‌گشت چقدر اعصابش خرد و ناراحت بود. از شدت دل درد و دل پیچه نمیتونست بخوابه و نمی‌تونست غذا بخوره. رشد و موفقیت نینتندو محصول همین حرص و جوش‌های مدیرش بود دیگه. اما یوکو دختر هیروشی دوست داشت یک زندگی آروم رو تجربه کنه حتی اگه به این قیمت تموم بشه که تو رفاه مادی نباشه. ولی هیروشی تسلیم نشد. چندین بار باهاشون تماس گرفت و هر بار جدی‌تر از قبل مسئله رو مطرح کرد.تا اینکه آخر سر یه روز به هوای دیدن دوتا نوه‌ی کوچولوش به آمریکا سفر کرد و سر میز شام پیشنهاد نهایی رو اینطوری مطرح کرد: «دخترم! می‌دونم که تو دل خوشی از نینتندو و من نداری. نمی‌خوام تحت فشار بذرمتون. حالا پیشنهادم اینه که اینجا، تو آمریکا یک شرکت تاسیس کنید به اسم نینتندوی آمریکا. به عنوان یک زیرمجموعه از نینتندو فعالیت کنید و منم بهتون آزادی عمل میدم تا هر طور که دوست دارید مدیریتش کنید. من هم توی نینتندوی آمریکا دخالتی نمی‌کنم. فقط محصولات‌ام رو براتون می‌فرستم.»این پیشنهاد و اصرار هیروشی در نهایت باعث شد که یوکو و آکاوا بپذیرن و در همان روزها، یعنی سال هزار و نهصد و هشتاد، نینتندوی آمریکا با یک سقف بودجه‌ی محدود تاسیس شد. تا قبل از ظهور این شرکت، یک سری از واسطه‌ها آرکیدهای نینتندو رو از ژاپن وارد بازار آمریکا می‌کردند و با سودهای بالایی هم می‌فروختن اما نینتندوی آمریکا، قرار بود این معادله رو بهم بزنه. مقر اصلی شرکت، نیویورک یا همون قلب تجاری آمریکا انتخاب شد. به مرور محصولات نینتندو از طریق دریا به آمریکا منتقل می‌شد.آرکاوا و یوکو برای فروش‌شون تلاش می‌کردن. از نظر سیر داستانی دقیقا در نقطه‌ای هستیم که نینتندو داره روی توسعه‌ی آرکید‌ها کار می‌کنه و در بازار هم این محصولات حسابی رونق گرفتن. آکیدها رو که فراموش نکردید؟ توی اپیزود قبلی یعنی داستان سوپر ماریو، فهمیدیم که دستگاه‌هایی هستند مثل عابربانک، منتها یکم بزرگتر که روشون بازی‌های خاص اجرا میشه و تو اماکن عمومی قرار می‌گیرن. بچه‌ها در ازای پرداخت یک سکه می‌تونستن یک ست یا یه تایم مشخص باهاش بازی کنن. برای همین به بازی سکه‌ای هم معروف بودن.در این دوره تاریخی یعنی سال هزار و نهصد و هشتاد، آمریکا شده مهد این کلوپ‌ها و بازی‌ها و بچه‌ها و نوجوون‌ها هرچی دارن و ندارن می‌ریزن تو شکم آرکیدها، تا جنگ ستارگان و بازی‌های این تیپی رو تجربه کنن و رکورد همدیگه رو بشکنن. آرکاوا رفته رفته تبدیل شده به یک تاجر زرنگ و کاربلد. گفتیم که هم با فرهنگ آمریکای شمالی خو، گرفته هم موفقیت‌های شغلی تو اون منطقه به دست آورده. یکی از الگوهای تجاری که اون مدت یاد گرفت این بود که با سر شاخه‌ها یا افراد موثر در هر صنعت ارتباط بگیره. می‌دونست دسترسی به همه‌ی خرده‌فروش کار معقول و منطقی نیست و رفت تا کسی رو پیدا کنه که همه‌ی خرده‌فروش‌ها تحت تاثیرش باشن. شاید اینجا مناسب باشه که از واژه‌ی اینفلوئنسر استفاده کنیم. یعنی فردی که عده‌ای دنبال‌اش می‌کنن، حرفش رو قبول دارند و تقریبا هر چی بگه یا پیشنهاد کنه میخرن.آرکاوا دو جوان آمریکایی به نام‌های آلستون و رانجودی رو پیدا می‌کنه که تقریبا بین خرده‌فروش‌ها اینفلوئنسر لوازم سرگرمی و بازی هستن. ارتباطات خیلی خوبی داشتن و اجناسی که توی بازار توزیع می‌کردن، خیلی خوب و زود فروش می‌رفت. بعد از چند جلسه رفت و آمد با هم یه قرارداد می‌بندن که دو جوان به نینتندوی آمریکا کمک کنند و محصولات نینتندو فروش بره. کم کم فروش آرکید‌های نینتندو رونق می‌گیره. اما یه چالش دارن، اونم بازیه. نینتندو باید یه بازی محبوب درست می‌کرد تا بچه‌ها رغبت کنن و برن سراغش. مشتری نهایی بازی بچه‌ها بودن. باید مطابق با سلیقه‌ی اونا پیش می‌رفتن آراکاوا و همسرش یه تحقیق میدانی رو شروع کردن. روزها به مناطق مختلف شهر می‌رفتند و کلوپ‌های بازی و گیم سنترها رو زیر نظر می‌گرفتن. ساعت‌ها پشت سر بچه‌هایی که در حال بازی با آرکیدها بودن می‌ایستادن و اون‌ها رو نگاه می‌کردن تا ببینن از چه سبک بازی‌هیی بیشتر استقبال میشه.اون‌ها فهمیدن که الان دیگه دور، دور بازی‌های فضاییه. جنگ ستارگانه و این چیزها حسابی رو بورسه و بچه‌ها عاشق این مدل بازی‌ها شدن. آرکاوا با هیروشی، یا همون مدیرعامل و وارث نینتندو تماس می‌گیره و بهش میگه که جریان از چه قراره. میگه اگه یه آؤکید جنگ ستارگان داشته باشیم، خیلی خوب می‌تونیم بفروشیمش. سود بالایی هم داره. هیروشی در پاسخ میگه که داریم اتفاقا. بازی راداراسکوپ رو طراحی کردیم و به زودی می‌فرستیم آمریکا. قرار می‌ذارن یه تعداد محدود از بازی راداراسکوپ ارسال بشه و بازخوردش رو بگیرن. اگه خوب بود، تو مقیاس وسیع‌تر تولید کنند و به صورت گسترده تو آمریکا توزیع کنن. وقتی که نمونه‌های آزمایشی راداراسکوپ به آمریکا می‌رسه آرکاوا با چند گیم سنتر کلوپ صحبت میکنه تا اون آرکیدها رو به صورت موقت کنار بازی‌های دیگه قرار بدن و نتیجه‌اش رو ببینن.روزهای اول استقبال خوبی میشه و بچه‌ها برای تجربه بازی راداراسکوپ صف می‌کشن. آرکاوا و یوکو از این بازخورد خوشحال میشن و با هیروشی تماس می‌گیرن و خبر موفقیتشون رو بهش میدن. آرکاوا با هیجان و خوشحالی به هیروشی میگه: «اینجا استقبال خیلی خوبی شده قربان و من پیش بینی می‌کنم حداقل سه هزار نسخه از راداراسکوپ رو در یک زمان کوتاه بفروشیم.» هیروشی با تعجب می‌پرسه: «سه هزار نسخه؟ مطمئنی؟»آرکاوا با قدرت جواب میده: «بله قربان. حتی شاید بیشتر از این تعداد نیاز داشته باشیم.» موتور نینتندو ژاپن با قدرت روشن میشه و خیلی زود سه هزار نسخه آرکید راداراسکوپ سوار بر کشتی به آمریکا ارسال می‌کنن.در همین حین، یه روز آرکاوا به همراه همسرش یوکو، به یکی از گیم سنترها میرن تا وضعیت راداراسکوپ رو دوباره بررسی کنند. وقتی به اونجا می‌رسن، آرکید راداراسکوپ رو میبینن که یه گوشه افتاده و هیچکس حتی از کنارش هم رد نمیشه.آرکاوا میگه شاید براش مشکلی پیش اومده. مثلا سکه قبول نمی‌کنه یا همچین چیزی. فعلا از دسترس خارج‌اش کردن. میره سراغ مسئول گیم سنتر و ازش می‌پرسه چه مشکلی برای راداراسکوپ پیش اومده. مسئول گیم سنتر هم از روی بی‌حوصلگی سری تکون میده و میگه هیچ مشکلی نداره. سالمه منتها کسی باهاش بازی نمی‌کنه. روزهای اول بچه‌ها اومدن سراغش تا ببین چجوری و چطوره ولی وقتی دیدن یک کپی از بازی‌های دیگه‌ست، خیلی سریع قیدش رو زدن.بازی‌های فضایی که الان داریم مثل مهاجمان فضایی خیلی بهتر از راداراسکوپ‌ شماست. فقط یه زحمتی بکشین زودتر این بازی رو از اینجا ببرین چون به فضای خالی‌اش نیاز دارن. عجب فاجعه‌ای! آرکاوا یه اشتباه محاسباتی شده و زود تصمیم گرفته. به چندتا کلوپ و گیم سنتر دیگه سر زده. دید همه جا وضعیت همینه. حالا سه هزار آرکید تو راه آمریکا هستند در حالی که هیچ خواهانی ندارن. حتی یه دونه‌اش هم فروش نمیره. این یه ضربه‌ی اقتصادی خیلی سنگین برای نینتندوئه.برای اینکه عمق فاجعه رو بتونید تصور کنید، باید بگم در اون زمان هر دستگاه آرکید دو هزار و پونصد دلار خرید و فروش میشد. تولید و دور ریختن سه هزار آرکید می‌شد نزدیک به هفت میلیون و پونصد هزار دلار سرمایه نینتندو به فنا بره و این یه رقم خیلی سنگینه. اون‌ها یک انبار در حومه نیوجرسی از آقای ماریوس اجاره کردن و آرکید ها رو اونجا فرستادن تا در موردشون تصمیم بگیرن. آلستون و رانجودی هم که قرار بود به فروش محصولات اینترنت کمک کنن، همه‌ی تلاششون رو کردن و علی‌رغم اینکه آراکاوا قیمت اون‌ها رو خیلی پایین آورد.باز هم چیز زیادی ازشون به فروش نرفت. آرکاوا باید این مسئله رو به هیروشی اطلاع بده و میدونه که عواقب سختی براش داره. مطمئنه که هیروشی برخورد بدی باهاش می‌کنه. از همه بدتر، یوکو همسر آرکاوا، دچار استرس و اضطراب شدیدی شده. در حالی که میلرزه و گریه می‌کنه میگه: « میدونستم نباید با پدرم وارد معامله بشیم. حالا تمام اون روزهای سختی که به واسطه شرکت پدر تو ژاپن تجربه کردم اینجا هم تجربه میکنم. نینتندو نحسه و تا آخر عمرم حرفش روی سرم هست و نمیتونم دیگه باهاش کنار بیام.»پشت این حرف‌ها و نگرانی‌های یوکو مسئله‌ی دیگه‌ای هم قرار داشت. در اصل می‌ترسید که همسرش در این تجارت پر استرس تبدیل به مرد پرخاشگر و عبوسی بشه مثل پدرش و نتونه عصبانیت‌اش رو تو خونه برای بچه‌هاش کنترل کنه. آرکاوا خیلی زود خبر رو به هیروشی داد و خب برخودش قابل پیش‌بینی بود. سر و صداهای بلند و جر و بحث‌های سنگین پشت تلفن بین دو مرد جریان پیدا کرد. البته که هیروشی حق داشت و این یک ضرر خیلی سنگین بود. کشتی نینتندو در ساحل آمریکا پهلو گرفته دیگه کاریش نمیشه کرد. بعد از اینکه سر و صداها خوابید و یک چالش کمرنگ‌تر شد، هیروشی و آرکاوا هر دو دنبال راه حل مسئله گشتن. چطور می‌تونستن پول از دست رفته رو بازیابی کنن؟آرکاوا گفت: «قربان شما می‌دونید که مشکل اصلی خود بازی هاست نه آرکیدهاو آرکیدها فقط یک قاب و سخت‌افزار ان. اگه بازی داخلشون رو عوض کنیم، می‌تونیم رنگ‌آمیزی قاب‌شون هم تغییر بدیم و همون‌ها رو بفرستیم تو بازار. دغدغه‌ی اصلی الان ما تولید یک بازی خوبه. از نظرتون میشه یه بازی مهیج و متفاوت تولید کرد؟» هیروشی گفت: «یه نفر رو می‌شناسم که احتمالا می‌تونه برامون بازی‌های خوبی طراحی کنه.» آرکاوا گفت: «چه خوب. اسمش چیه قربان؟» هیروشی گفت: «سیگرو میاموتو.»بعد از مکالمه، زمانی که آرکاوا فهمید سیگرو میاموتو تا به حال تجربه‌ی بازی طراحی کردن نداره و یک کارمند ساده تو بخش برنامه‌ریزیه، مات و مبهوت موند. رو کرد به همسرش گفت: «اشتباه اول از سمت من بود. بدون تحلیل درست بازار بازی رو سفارش دادم اما اشتباه دوم از سمت پدرته. چون قراره از یه آدم تازه‌کار نابلد بخواد برامون یه بازی طراحی کنه که بتونیم باهاش بازار آمریکا رو فتح کنیم.»اسم میاموتو براتون آشنا نبود؟ امیدوارم که اپیزود قبلی رو حتما حتما گوش داده باشین. میاموتو اون پسری که به تنهایی رفت توی غار کشف کرد. بزرگ شده و شیفته‌ی داستان‌سرایی و خلق شخصیت‌های کارتونی بود. بعد از اینکه تو نینتندو استخدام شد یه روز هیروشی خواستش و بهش گفت بازی راداراسکوپ رو طوری طراحی کنه که همه بپسندن. یادتون اومد؟ دقیقا همون جای داستانیم و روایت اپیزود قبل، الان تو ژاپن در جریانه.میاموتو داره سخت روی بهبود راداراسکوپ کار می‌کنه و در نهایت به این نتیجه میرسه که باید یه بازی دیگه طراحی کنه و دانکی‌کنگ رو می‌سازه. یه بازی متفاوت که فضایی نیست و داستان و شخصیت داره. وقتی طراحی بازی دانیک‌کنگ تموم میشه، هیروشی اون رو به همراه چند تا از مهندس‌های اینترنت آمریکا می‌فرستد تا اونجا بتونن بازی دانکی‌کنگ رو روی آکیدهای رادار اسکوپ نصب کنن و طراحی جعبه‌ها رو هم تغییر بدن. در همین حین، آرکاوا داره انبار نینتندو رو تجهیز می‌کنه تا فضای کافی برای تغییر آکیدها داشته باشن.یه روز از همون روزها، در حالی که آرکاوا سخت مشغول کار بود، یک پسر جوان آمریکایی با موهای بلند و لباس‌های گشاد وارد مجموعه نینتندو میشه و سراغ مدیر شرکت رو می‌گیره. وقتی به آرکاوا میرسه با هیجان خودش رو معرفی می‌کنه: «سلام آقا. من فیلیپ هوارد هستم. یکی از دوست‌هام گفته که بیایم پیش شما برای استخدام تو نینتندو. با هر کنسولی که فکرش رو بکنید بازی کردم و رمز و راز تمام بازی‌ها رو کشف کردم. وقتی اسم بازی میاد نمیدونین چقدر هیجان زده میشم و عاشق اینم تو مجموعه‌ای کار کنم که بازی طراحی کنن و من هم عضو همچین تیمی باشم. من باشم که بتونم بازی رو به دست کسانی که شیفته‌اش هستن برسونم.»آرکاوا که تحت تاثیر معرفی پسر جوان قرار گرفته بود، باهاش صحبت کرد و بلافاصله در نینتندوی آمریکا استخدامش کرد. اونجا بود که اولین گیم تستر نینتندو وارد این مجموعه شد. اینجا لازمه که راجع به گیم تستر یه توضیح بدم، که چیه و چیکار می‌کنه. بازی‌های کامپیوتری وقتی از مرحله طراحی و ساخت عبور می‌کنند و نهایی میشن، توسط یک سری افراد که اصطلاحا خوره‌ی بازی هستند باید تست بشن. چرا؟ چون باید مشکلات نرم‌افزاری و خطاهایی که در اون بازی از شناسایی و رفع بشه.سازنده‌ی بازی نمی‌تونه تمام ایرادات بازی رو بگیره و خیلی چیزها از چشم‌اش پنهان می‌مونه. اما گیم تستر با دقت تمام مشکلات نرم‌افزاری و ایرادات داستانی و عملکردی رو کشف می‌کنه و میگه که اصلاح‌اش کنن. این شغل و حرفه فقط مختص بازی‌های کامپیوتری نیست. خیلی از مشاغل شرکت‌های تولیدکننده محصول، می‌تونن قبل از اینکه محصولاتشون رو وارد بازار کنن، افرادی که خیلی از اون محصول استفاده می‌کنن رو جذب کنن و ازشون بخوان ایرادات و مشکلات‌اش رو کشف کنن. این فرایند کمک می‌کنه تا محصول نهایی که وارد بازار میشه، با کیفیت بالا و کمترین ایراد به دست مشتری نهایی برسه.برمی‌گردیم به داستان، جایی که فیلیپ در نینتندو استخدام شده و می‌خواد بازی‌ها رو بررسی و تضمین کیفیت کنه. وقتی بازی دانکی کونگ به آمریکا می‌رسه، پرسنل آمریکایی نینتندو از جمله فیلیپ از اسم عجیب و غریب‌اش تعجب می‌کنن. یعنی چی دانکی‌کنگ؟ تو این بازی گوریل داریم و یه نجار. پس اون دانکی که معنی‌اش میشه الاغ کجای داستانه؟ آرکاوا با هیروشی تماس میگیره میگه اسم بازی اصلا جالب نیست. باید عوض‌اش کنیم. اما هیروشی میگه هیچ راهی نداره و این بازی با تمام جزئیاتش عالیه. یه جورهایی میگه همینه که هست و اینا. آکاوا مهندس‌های ژاپنی که به آمریکا اومدن، سعی می‌کنن یکم محتویات بازی رو تغییر بدن. متن‌های داخل بازی همه به صورت ژاپنی نوشته شده و همه رو به انگلیسی ترجمه می‌کنن. فیلیپ میگه این آقای نجار باید یه اسمی داشته باشه. چی صداش کنیم؟یه روز عصر، در حالی که خسته و کلافه درگیر و دار انتخاب اسم برای آقای نجار تو بازی بودن، صاحب انبار یعنی آقای ماریو با عصبانیت وارد میشه و با یه فریاد بلند و ادبیات آمریکایی‌اش میگه: «چرا اجاره‌ای انبار لعنتی رو پرداخت نمی‌کنید؟ حتما باید لوازم‌تون رو بریزم بیرون تا حساب کار دستتون بیاد؟» آرکاوا سعی می‌کنه قضیه رو حل و فصل کنه و وقتی آقای ماریو میره، کارمندهای نینتندو با شوخی میگن: «قیافه‌ی این آقای نجار تو بازی شبیه به آقای ماریوئه.» آرکاوا هم میگه: «آره. خود لعنت‌اشه. این آقای ماریوئه و میتونیم توی بازی هر بلایی دلمون میخواد سرش بیاریم.» وقتی اولین آرکید دانکی‌کنگ آماده و رنگ‌آمیزی شد، آرکاوا به یکی از نزدیک‌ترین کلوپ‌ها رفت و از صاحب کلوپ خواهش کرد چند روز به صورت آزمایشی این آرکید رو اونجا قرار بدن. این اتفاق هم هم افتاد. روز دوم بود که صاحب کلوپ رفت سراغ دخل آرکید تا ببینه سکه‌ای توش جمع شده یا نه. در کمال تعجب دید چیزی حدود سی دلار پول توشه. با خودش گفت احتمالا اشتباهی شده یا بچه‌ها فقط از سر کنجکاوی اومدن سراغ این آرکید.روزهای بعد هم همین منوال بود. سی و شش دلار، سی و هفت دلار و حتی بالاتر. چند روز که گذشت صاحب کلوپ دید بچه‌ها برای تجربه بازی دانکی‌کنگ دارن صف میکشند و حتی با هم دعواشون میشه. بله. بازی ساخته شده توسط میاموتو در آمریکا حسابی مورد توجه قرار گرفت و اون چند هزار آرکید راداراسکوپ تبدیل شدن به دانکی‌کنگ و به فروش رفتن. حتی آرکاوا با هیروشی تماس گرفت و گفت هزار تا آرکید دیگه هم با همین بازی مونتاژ کنین و بفرستین. هیروشی هم این کار رو کرد. این اولین موفقیت نینتندو در سال هزار و نهصد و هشتاد و یک در آمریکا بود. شرکت‌های رقیب که در زمینه‌ی تولید آرکید فعالیت می‌کردن، هر روز به دیدار آرکاوا میومدن و ازش خواهش می‌کردن یه نسخه از بازی دانکی‌کنگ رو بهشون بفروشه تا بتونن روی آرکیدهای خودشون سوارکنن. اما آرکاوا مخالف این کار بود. می‌خواست تمام سود حاصل از این بازی به صورت حداکثری در اختیار نینتندو قرار بگیره.در نهایت یک قرارداد سفت و محکم با شرکت کولکو که در کار ساخت آکیدها بود بستن تا لایسنس استفاده از دانکی‌کنگ در اختیارشون قرار بگیره. اما حاشیه سود نینتندو هم حفظ بشه. هرروز که می‌گذشت حساب بانکی نینتندو در آمریکا پر و پرتر می‌شد تا اینکه یک روز ساعت چهار یا پنج صبح، زنگ تلفن خونه‌ی آرکاوا به صدا در اومد. مرکاوا خسته و خوابالو تلفن رو برداشت و صدای فریاد بلند هیروشی رو شنید. شوکه‌شد. با دقت گوش داد تا ببینه هیروشی چی میگه. از بین داد و فریادها متوجه شد که هیروشی می‌خواد همین الان تمام سرمایه نقدی نینتندو در آمریکا به حساب نینتندوی مرکزی در ژاپن واریز بشه و هیچ پول نقدی اونجا نمونه.آرکاوا درحالی که گیج شده بود گفت: «قربان لطفا یکم آرومتر صحبت کنین. من نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده. چرا سرمایه نقدی رو باید منتقل کنیم به ژاپن؟» هیروشی با صدای بلند گفت: «یه نفر از ما شکایت کرده. گفتن بازی دانکی کنگ از روی فیلم کینگ کنگ ساخته شده و این نقض قوانین کپی‌رایته. احتمالا تمام پولی که از فروش این بازی به دست آوردیم رو به همراه یک خسارت سنگین باید پرداخت کنیم. ما دیگه هیچ شانسی تو آمریکا نداریم. باید اونجا رو ترک کنیم.» آرکاوا بلافاصله با یکی از وکلا توی آمریکا تماس گرفت و قضیه رو براش توضیح داد. اون‌ها خیلی سریع به دادگاه دعوت شدن یک روند قضایی خیلی طولانی و نفس‌گیر شروع شد. یک شرکت سینمایی که روی تولید فیلم کینگ کنگ فعالیت می‌کرد، مدعی شده بود که بازی دانیکون یک کپی دقیق از اسم و داستان فیلم کینگ کنگه و باید خسارت بگیره.در حقیقت اون شرکت آمریکایی از سودهای میلیون دلاری بازی دانکی‌کنگ مطلع شده بود و می‌خواست هر طور که شده سهم‌اش رو از این غذای چرب و خوشمزه برداره. اما این شکایت بی‌پایه و اساس بود. مدت‌ها طول کشید تا نینتندو تونست در دادگاه از خودش دفاع کنه. تو آخرین جلسه‌ی دفاعیه، یه آرکید از بازی دانکی‌کنگ و فیلم کینگ کنگ آوردن و هر دو به ترتیب پخش کردن. وکیل نینتندو گفت: «جناب قاضی این بازی هیچ شباهتی به این فیلم نداره. این فقط یک تشابه اسمیه. این بازی در ژاپن ساخته شده و اونجا کینگ‌کنگ یک اصطلاح عامیانه است و ارتباطی به این فیلم و داستان‌اش نداره.» میاموتو طراح بازی هم در همون دادگاه شهادت داد که اسم این بازی رو بدون توجه به این فیلم انتخاب کرده.قاضی با توجه به شواهد موجود و یه نکته‌ی مهمتر، اینکه اون شرکت سینمایی از نظر حقوقی مالک نام کینگ‌کنگ نبود، به نفع نینتندو رای داد و شرکت سینمایی محکوم به پرداخت چیزی نزدیک به یک میلیون دلار غرامت به نینتندو شد. بعد از اون جلسه، در نینتندوی آمریکا یک جشن بزرگ برگزار شد و از این پیروزی به عنوان یک دستاورد فوق العاده یاد کردن. از اونجا به بعد بود که نینتندو حسابی حواسش رو جمع کرد تا محصولات‌اش از نظر حقوق کوچکترین مشکلی نداشته باشن و از بروز چنین مسائلی پیشگیری بشه.از این چالش‌ها گذشتیم و به سال هزار و نهصد و هشتاد و سه رسیدیم. اگه دو اپیزود قبل رو شنیده باشید، میدونید که در این سال کنسول رویایی نینتندو یعنی فامیکام، که ما در ایران مشابه‌اش میکرو و آتاری رو داشتیم رو ساخت. فامیکام در ژاپن مثل خورشید میدرخشید و میفروخت اما در آمریکا هیچ سهمی نداشت. هیروشی، مدیر و وارث نینتندو با آرکاوا تماس گرفت و گفت: «دوران آرکیدها تموم شده. الان زمان تولید و فروش کنسول‌های خانگیه و ما بهترین محصول این بازار رو طراحی کردیم. تو ژاپن خیلی خوب فروخته میشه و حالا نوبت آمریکاست. این وظیفه‌ی توئه که تو آمریکا این کنسول رو در تیراژ خیلی بالا بفروشی. چون امکانات بازی‌هاش فوق‌العاده‌ست.»هیروشی از بازار آمریکا خبر نداشت و نمی‌دونست که کنسول‌های خونگی اونجا به عنوان آشغال‌های بدرد نخور شناخته میشن. اگه یادتون باشه تو مقدمه همین اپیزود دلیل‌اش رو توضیح دادم. شرکت‌هایی مثل آتاری که چند سال قبل از نینتندو کنسول خونگی تولید می‌کردن، این بازار رو تا می‌تونستن با محصولات بی‌کیفیت خراب کردن. بچه‌ها از هر چی کنسول خونگی بود متنفر بودند و اصلا اسم آتاری که میومد کهیر می‌زدن. آرکاوا هرجا که میرفت و از فامیکام صحبت میکرد، بهش می‌گفتن منظورت همون آتاریه؟ ما از این آشغال‌ها نمی‌خوایم نمی‌خریم. آرکاوا فهمید که فامیکام با این شکل و ظاهر که بی‌شباهت به آتاری نیست تو آمریکا هیچ شانسی نداره. پس گفت طراحی نسخه‌های آمریکایی باید متفاوت باشه و امکانات بیشتری هم توشون قرار بگیره.هیروشی تو ژاپن روی نسخه‌های ویژه‌ای از فامیکام کار کرد و با اینکه مخالف بود، براشون یه سری لوازم جانبی مثل کیبورد و اسلحه زپر رو هم اضافه کرد. اسلحه زپر رو اکثر ماها دیدیم. همونی که تو بسته‌بندی میکرو و کنسول‌های مشابه بود و باهاش مرغابی شکار میکردیم. احتمالا یادتون اومد که چی بود. آرکاوا میگفت احتمالا وقتی مردم ببینن کیبورد داره، فکر می‌کنن میتونن باهاش کارهای دیگه‌ای غیر از بازی انجام بدن و استقبال می‌کنن. فامیکام اسمش شد ای وی اس و در نمایشگاه سی اس هزار و نهصد و هشتاد و چهار معرفی شد. آرکاوا و تیم‌اش تو غرفه نینتندو نشستند تا بازخورد مردم رو ببینن. خیلی دلسرد کننده بود. هر کی رد می‌شد می‌گفت عه این همون آتاریه فقط شکل‌اش رو عوض کردن. این تغییرات نتیجه نداشت و مجبور شدند کیبورد رو از بسته‌بندی کنسول حذف کنن و اسمش هم دوباره عوض شد.ان‌ای‌اس یا نینتندو اینترتینمنت سیستم، محصول نهایی نینتندو برای بازار آمریکا بود که توش خبری از کیبورد نبود اما بجاش یه ربات واقعی داشت که به کنسول وصل می‌شد و می‌شد با دسته‌های کنسول کنترل‌اش کرد. این‌ها چیزهایی بود که به کنسول اضافه کردن تا بچه‌ها ترغیب بشن تا اون رو بخرن. یک سال، بعد یعنی سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج، دوباره در نمایشگاه سی اس شرکت کردند و کنسول جدید رو معرفی کردن. این بار مردم رد می‌شدن و می‌گفتن چیز جالبیه اما بازم کسی سفارش نمی‌داد و نمی‌خرید.آرکاوا بعد از یک سال و نیم تلاش، به این نتیجه رسید که کنسول نینتندو در آمریکا هیچ شانسی نداره و یه روز در حالی که خیلی خسته و ناامید بود با هیروشی تماس گرفت و گفت: «ما تمام تلاشمون رو کردیم. از تیم‌های تحقیقاتی گرفتیم و نتیجه‌ی مطالعات جمعیت شناسی‌مون این شد که تو آمریکا دیگه هیچ کنسولی فروش نمیره. اینجا کنسول‌ها و نوارهای بازی رو تو قبرستون دفن می‌کنند و مردم ازشون متنفر شدن.»هیروشی از این حجم ناامیدی آرکاوا تعجب کرد و گفت: «چی داری میگی؟ فامیکام تو ژاپن داره با سرعت فروش میره. نسخه‌های کپی تقلبی‌اش داره بازارهای آسیا رو فتح میکنه. چرا تو آمریکا نفروشه؟ اونجا مردم تجربه‌ی تلخ از محصولات مشابه دارند و محصول ما رو با اونا قضاوت می‌کنن. تو کافیه که شرایطی فراهم کنی که مردم بتونن با کنسول ما بازی کنن. من مطمئنم با اولین تجربه عاشقش میشن و فروش میرن.» آرکاوا گفت: «اما قربان نتیجه‌ی نظرسنجی میگه..» هیروشی فریاد زد: «لعنت به نظرسنجی‌ها. من یک محصول عالی ساختم و می‌دونم که دنیا رو باهاش فتح می‌کنم. گوش کن آرکاوا. یک شهر رو انتخاب کن و سعی کن هر طور شده به هر روشی اونجا کنسول رو بفروشی.» بعد از اون تماس، آرکاوا تصمیم‌اش رو گرفت و نیویورک رو انتخاب کرد. چون سخت‌ترین و اقتصادی‌ترین شهر آمریکا برای فروش محصولات سرگرمی بود.اگه تو نیویورک محصولی فروش می‌رفت، معنی‌اش این بود که در سرتاسر آمریکا میتونن اون رو بفروشن. سی نفر از بهترین کارمندان آمریکایی نینتندو رو انتخاب کرد و یک گروه تشکیل دادند. قرار شد این سه نفر تمام تمرکزشون روی فروش کنسول نهایی نینتندو یعنی ان‌ای‌اس در نیویورک باشه. چون ماموریت سخت و غیرممکنی داشتن، اسم خودشون رو گذاشتن نیروهای ویژه. این نیروهای ویژه و از خودگذشته بلافاصله کارشون رو شروع کردن. یک واحد خدمات پس از فروش تاسیس کردند و تمام شهر رو گشتند تا فروشگاه‌های بازی و سرگرمی رو متقاعد کنند تا کنسول‌های نینتندو رو به صورت روشن در فروشگاه‌شون قرار بدن. تا مردم بتونن بازی‌ها رو ببینن و به صورت آزمایشی باهاش بازی کنن. فروشنده‌ها قبول نمی‌کردند.آرکاوا گفت شرایط فروش رو تغییر می‌دیم. هر فروشگاهی که کنسول نینتندو رو برای فروش گذاشت، قرار نیست بلافاصله با ما تسویه‌حساب کنه. سه ماه بهش فرصت میدیم و بعد از سه ماه فقط پول کنسول‌هایی که فروخته رو ازش می‌گیریم و کنسول‌هایی که فروش نرفته رو پس می‌گیریم. این شرایط رویایی بود. اما خب وقتی به گوش هیروشی رسید، با ناراحتی فریاد زد: «چی کار داری می‌کنی؟ محصولات من انقدر خوب و با کیفیت هستند که نیازی نباشه اون‌ها رو بخوای به صورت قسطی بفروشی.» اما خب در نهایت متقاعد شد و به همین روال پیش رفتن. به این ترتیب فروشگاه‌ها با این پیشنهاد موافقت کردند و کنسول‌های روشن نینتندو در فروشگاه‌های بزرگ نیویورک قرارگرفت، تا قبل از اینکه مردم اون‌ها رو بخرن بتونن بازی‌هاش رو تجربه کنند.بعضی از اعضای نیروهای ویژه نینتندو هم در پوشش مردم عادی می‌رفتن با هیجان با این کنسول‌ها بازی می‌کردند تا مردم ترغیب بشن و سمت‌اش بیان. آرکاوا با یک شرکت تبلیغاتی صحبت کرد و قرار شد چند ویدیوی تبلیغاتی طرح کنند تا در شبکه‌های اختصاصی نیویورک پخش بشه. قبل از طراحی تبلیغات، استراتژی نینتندو برای تبلیغات ویدیویی توسط آرکاوا نوشته شد. اولا در هیچ تبلیغی نباید اسم بازی ویدویی برده بشه. ما سرگرمی هستیم. دوما اسم نوارهای بازی میشه بسته‌ی بازی. این دو تا واژه ممنوع شدن چون آتاری از اون‌ها استفاده می‌کرد و مردم نسبت بهشون حس بدی پیدا می‌کردن.به مرور خرید کنسول توسط مردم شروع شد. تبلیغات خلاقانه‌ای که ساخته میشد، بیشترش با این مضمون بود که شخصیت‌هایی تو بازی انقدر واقعی هستند که میان تو اتاق بچه‌ها و بچه‌ها می‌تونن غرق بازی بشن. مردم وقتی کیفیت بالای کنسول‌ها و گرافیک قابل قبول بازی‌هارو می‌دیدن، ترغیب میشدن تا اون‌ها رو بخرن و به این ترتیب نیویورک روی خوشی به نینتندو نشون داد. البته رقم فروش خیلی چشمگیر نبود. در کل نزدیک به صد هزار دونه ازش فروخته شد. اما برای شروع عالی بود.مقصد بعدی لس‌آنجلس بود. آرکاوا و مامورای ویژه‌ی نینتندو، با توزیع کننده‌های بزرگ لوازم سرگرمی ارتباط می‌گرفتن و کنسول‌های آزمایشی رو وارد فروشگاه‌های زنجیره‌ای می‌کردند. خبر همکاری نینتندو و فروش کنسول‌اش، بین تاجری آمریکایی به خصوص در وال‌استریت پیچید. اینطوری خبرش بالا و پایین می‌شد که آره یه شرکت ژاپنی اومده، که کنسول بازی می‌فروشه و شرایط فروش‌اش هم عالیه. به این ترتیب هر روز به تعداد فروشنده‌های نینتندو اضافه می‌شد و کنسول‌ها هم به خوبی به فروش می‌رفتن. اون استراتژی که آرکاوا برای فروش طراحی کرد، نینتندو رو نجات داد. وقتی شهرهای مختلف آمریکا درگیر خرید و فروش نینتندو شدن، خیلی سریع رقم فروش کنسول از مرز چند میلیون گذشت.آرکاوا سعی می‌کرد هرکاری می‌تونه برای رشد فروش انجام بده. رفت سراغ قرعه‌کشی و کارت هواداری. تو بسته‌بندی کنسول‌ها یه کارت قرار دادند که هر کی اون رو بعد از خرید کنسول پر می‌کرد عضو کلوپ هواداری نینتندو به نام فان کلاتب می‌شد. به این ترتیب در بازه‌های زمانی متفاوت، براش مجله‌های کوچیک ارسال می‌شود که توسط نینتندو آمریکا طراحی شده بود و توش بعضی از رازهای مخفی بازی‌هاش مثل افسانه زلدا و سوپرماریو ارائه میشد. وقتی رقم اعضای فان کلاب از هشتصد هزار نفر گذشت؛ آرکاوا مجله‌ی تخصصی نینتندو در آمریکا رو به اسم نینتندو پاور تاسیس کرد و در اون به صورت تخصصی به تولید محتوا برای هواداران بازی‌ها می‌پرداخت. مخاطبان این مجله به شدت رشد می‌کردند و هر روز فروش‌اش بیشتر میشد.سال هزار و نهصد و هشتاد و نه، مجله‌ی نینتندو پاور تبدیل به بزرگترین و پرمخاطب‌ترین مجله سرگرمی کودکان در آمریکا شد و در سال هزار و نهصد و نود نزدیک به شش میلیون مخاطب ثابت داشت. به فروش بالایی رسیده بود بچه‌ها هر سال اشتراک ماهیانه‌شون رو تمدید می‌کردن. از بچه‌ها دعوت می‌کردند تا از صفحه‌ی تلویزیون در حالی که داره امتیازشون تو بازی‌های نینتندو نمایش میده عکس بگیرن و عکس‌ها رو هم تو مجله چاپ می‌کردن. این مجله در اصل یک تبلیغات خیلی وسیع برای نینتندو بود که خودش میتونست درآمدزایی هم داشته باشه.به کمک نینتندو پاور، بازی‌ها قبل از اینکه به بازار عرضه بشن برای میلیون‌ها هوادار معرفی می‌شدند و به محض ورود اون بازی‌ها میلیون‌ها نسخه ازش بدون نیاز به تبلیغات فروش می‌رفت. این رویاییه. اینجاست که می‌تونیم بگیم نینتندو از قدرت بازاریابی محتوا یا کانتنت مارکتینگ استفاده کرد. یعنی با تولید و ترویج صحیح محتوای مفید، فروش محصولاتش رو تضمین کرد و حسابی درخشید. این یکی از موفق‌ترین نمونه‌های بازاریابی محتوا در دنیاست.علاوه بر مجله‌ی نینتندو پاور، یه خط پشتیبانی تلفنی هم راه‌اندازی شد که در ابتدا قرار بود فقط برای فروشنده‌ها باشه. مثلا خیلی سریع بتونن سفارش بدن و جنس مورد نیازشون رو تامین کنن. اما به مرور این خط تلفن تماس‌های از سمت بچه‌ها دریافت می‌کرد. بچه‌هایی که تو مرحله‌های خاصی از بازی گیر کرده بودن و نمی‌دونستن چطور باید ردش کنن، از اپراتور کمک می‌خواستن. فیلیپ هوارد رو یادتون میاد؟ همون پسر مو بلند که اولین اپیزود اومد سراغ آرکاوا و گفت شیفته‌ی بازی‌هاست و دوست داره تو نینتندو کار کنه. در تمام این مدت به نینتندو کمک می‌کرد و حالا نقشش جدی‌تر شده بود. اپراتورهای تلفنی رو انتخاب می‌کرد که بتونن با حوصله برای بچه‌ها بازی‌ها رو آموزش بدن خودش این پروسه رو مدیریت می‌کرد.بالاخره یکی خودش عاشق بازیه می‌دونه بقیه گیمرها چی دوست دارن و چه نیازهایی دارن. ترافیک این خط تلفنی انقدر بالا رفت که دیگه کنترلش سخت شد. نینتندو خط تلفنی رو تغییر داد و تبدیل‌اش کرد به خطی که تماس گرفتن باهاش برای تماس گیرنده هزینه و برای پاسخ دهنده درآمد داشته باشه. تو ایران هم از این مدل خطوط داریم. مثل خط‌هایی که اولش با نود نود و دو و این‌ها شروع میشه. وقتی باهاشون تماس می‌گیرید یه هزینه‌ای رو قبض تلفنتون میاد که بیشتر از مبلغ اشغالی خط تلفنه. اون هزینه برای صاحب اون خط واریز میشه. احتمالا تجربه‌ی کار با این خطوط رو داشته‌باشید.نینتندو به این ترتیب حتی از تماس‌های تلفنی مشاوره‌ای هم کسب درآمد می‌کرد. البته بعد یه مدت صدای پدر مادرها از هزینه‌ی بالای تماس‌ها دراومد و فیلیپ به اپراتورها گفت قبل از اینکه به بچه‌ها جواب بدن مطمئن بشن که پدر مادرها در جریان این تماس هستن. هیچ تماسی رو بیشتر از سه دقیقه طول ندن. این خط تلفنی علاوه بر درآمد نقدی، فواید دیگه‌ای هم داشت. از جمله اینکه داده‌های ارزشمندی تولید می‌کرد. مکالمات تماس ثبت می‌شد و با تحلیل‌اش متوجه می‌شدند بچه‌ها چه بازی‌ای رو بیشتر دوست دارن و این اطلاعات برای تولید بازی‌های بعدی استفاده می‌شد.اگه یادتون باشه در داستان نت‌فلیکس هم دیدیم که یکی از عوامل موفقیتش قابلیت بررسی و تحلیل داده‌ها بود. به طور کلی این اطلاعات و داده‌ها مسیر راه شرکت محصولاتشون رو روشن می‌کنن. همونطور که شنیدید، موفقیت نینتدو در آمریکا تثبیت شد و به کمک برنامه‌های حمایتی از مشتری‌ها مثل مجله‌های آموزشی و تلفن پشتیبانی و سیاست‌هایی که به کار بردن، بازاری که به خاطر کم کاری و ضعف شرکت‌هایی مثل آتاری به طور کامل نابود شده بود زنده شد و دوباره سود سرشاری به جیب نینتندو واریز کرد.هیروشی، آرکاوا، یوکو ایمانوشی، میاموتو و سایر متخصصین، مدیران و مهندسان ژاپنی همگی در این موفقیت گسترده‌ی نینتندو نقش داشتند که واقعا لایق احترام‌ان. با تلاش و پشتکاری که به خرج دادن، محصولی رو خلق کردند که نه تنها سود قابل توجهی رو نصیب‌شون کرد، بلکه زمینه‌ی سرگرمی میلیون‌ها کودک و نوجوان در سرتاسر دنیا، از جمله خود ما در ایران رو فراهم کرد. نینتندو بارها شکست خورد. چه در خاک خودش یعنی ژاپن و چه در آمریکا و کشورهای دیگه. اما هر بار هیروشی وارث و مدیرعامل این شرکت، باتلاش و نادیده گرفتن ناملایمات شرکت‌اش رو زنده و سرپا نگه داشت. نه تنها نابودنشدن، بلکه هر بار بیشتر از قبل درخشیدن.با فتح بازار آمریکا و درخشش جهانی نینتندو سود سرشاری نصیب این شرکت شد. اگه اون روزی که آرکاوا با هیروشی تماس گرفت و گفت نتایج مشاهدات میدانی ناقصشون نشون میده که بازار آمریکا ظرفیت کنسول بازی رو نداره و هیروشی هم این مسئله رو قبول می‌کرد، هیچوقت نینتندو تا این حد رشد نمی‌کرد و موفق نمی‌شد و احتمالا سرنوشت بازی‌های کامپیوتری تو کل دنیا تغییر می‌کرد. اما هیروشی اعتماد به نفس داشت و این اعتماد به نفس بی‌دلیل کاذب نبود.اون میدونست برای تولید محصولش تمام تلاشش رو کرده و مطمئن بود که این محصول به فروش میره. توسعه‌ی کنسول نینتندو، طراحی بازی محبوب‌اش یعنی سوپر ماریو و استراتژی خاص و نوین این شرکت در آمریکا، مجموعه داستانی بود که در این اپیزود و دو اپیزود قبل به طور کامل توضیح دادم که امیدوارم هم از داستانش، و هم تجربه‌ی مدیریتی و کاربردی‌ای که در این داستان نقل شد استفاده کرده باشید. حالا نه تنها می‌دونیم که این بازی محبوب دوران کودکی‌مون یعنی سوپر ماریو چطور ساخته شده، بلکه می‌تونیم از درس‌ها و تجربه‌های ساخت این محصول بی‌نظیر در کسب و کار و زندگی کاری‌مون هم استفاده کنیم.یادتون نره که اینستاگرام استارت‌کست رو دنبال کنید. اونجا یه سری تصاویر قدیمی نوستالژیک از محصولات اولیه نینتندو و داستان‌هایی که در این اپیزودها روایت کردم رو قرار میدم که احتمالا باید براتون جالب باشه. از شما ممنونم که این اپیزود رو شنیدید و استارت‌کست رو دنبال می‌کنید. اگه به نظرتون این اپیزودها مفیده، که البته من تمام تلاشم رو کردم تا مفید و لذت‌بخش باشه، می‌تونید از من و این پادکست حمایت کنید تا با قدرت بیشتری به کارم ادامه بدم. شیوه‌ی حمایت هم خیلی ساده‌ست. فقط کافیه از دوستاتون دعوت کنید تا استارت‌کست رو بشنون و دنبال کنن. امیدوارم هر جا هستید پرانرژی، موفق و سلامت باشید. تا ایپزود و داستان بعدی، خدانگهدارتون باشه.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%B4%D9%85%D8%9B-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%88---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-(%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7)-id3660994-id380563896?utm_source=virgool </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 12:11:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پنجم؛ نینتندو - بخش دوم (تولد سوپرماریو)</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-zugsjq8isdpz</link>
                <description>سلام. من محمد هستم و اپیزود پنجم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدمای معمولی شرکت‌های بزرگ رو راه اندازی کردند و موفق شدن. در اپیزود قبل داستان شکل‌گیری و موفقیت شرکت محبوب نینتندو رو مرور کردیم. فهمیدیم که کی تاسیس شده و چطور چند بحران خیلی سخت مثل جنگ جهانی دوم و بحران نفتی رو پشت سر گذاشته. https://virgool.io/startcast/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%881-miusrrpt40g9 دیدیم که چطور ایده‌ی ساخت یک کنسول بازی کامپیوتری، به ذهن هیروشی موسس و وارث این شرکت رسید و چه مسیری رو طی کردن تا این کنسول رو بسازند و با چه استراتژی اون رو در بازار به صورت گسترده به فروش رساندند که خب موفقیت خیلی بزرگی بود. در این اپیزود قراره بخش دیگه‌ای از ماجرا رو بشنویم و ببینیم روزهای بعد از معرفی کنسول چطور گذشت و چطور محبوب‌ترین بازی تمام دوران‌ها، یعنی سوپر ماریو در این شرکت طراحی شده در اختیار ما و تمام مردم دنیا قرار گرفت.راستش رو بخواید فکر می‌کنم همه‌ی ما تو یه نکته اشتراک داریم. اون هم اینه که وقتی در سنین کودکی برای اولین بار دستمون به این بازی رسید و ساعت‌ها وقت گذاشتیم تا لاک‌پشت‌ها موجودات عجیب و غریبش رو شکست بدیم، چنان غرق در این دنیا شدیم که اصلا این سوال به ذهنمون نرسید که کی و چطور این بازی رو ساخته اما خب الان این داستان برای من مهمه چون فقط روایت شکل‌گیری و خلق یک سرگرمی نیست بلکه می‌خوام این بازی رو به عنوان یک محصول تحلیل و بررسی کنم. ببینم چطور شد که انقد همه گیر و جهانی شد. اون سال‌ها بازی‌های زیادی ساخته می‌شدند و بین بازی‌سازها رقابت زیادی در جریان بود اما چطور شد که سوپر ماریو تبدیل به یک محصول جهانی شد که تمام مردم دنیا پسندیدن‌اش؟قبل از اینکه داستان شروع کنم باید بهتون بگم که سیر روایی این اپیزود از نظر تاریخی به صورت موازی با اپیزود قبل پیش میره. با این تفاوت که زاویه دید شخصیت اصلی داستان ما کمی متفاوته. در اپیزود قبل بیشتر راجع‌به هیروشی، مدیرعامل نینتندو صحبت کردیم و همه‌ی داستان حول محور اون شخصیت پیش می‌رفت. در این اپیزود هیروشی شخصیت اصلی نیست و یه گوشه داره کارش رو میکنه. خب مقدمه رو کوتاه میکنم میریم داستان آموزنده و دوست‌داشتنی رو بشنویم.اینجا یکی از جنگل‌های تاریک و عمیق شهر کیوتوی ژاپن، در سال هزار و نهصد و شصت و دوه که در اون پسر بچه‌ی کوچیکی رو می‌بینیم که به تنهایی از میون درخت‌های بلندش عبور می‌کنه. چشم‌هاش به هر سمتی می‌چرخه و سعی می‌کنه مسیرش رو از میان انبوه درخت‌ها بیشه‌ها پیدا کنه. صدای پرنده‌های وحشی و حیوانات از دوردست‌ها به گوش میرسه. لحظه‌ای چیزی نظرش رو جلب می‌کنه و می‌ایسته و فانوس کهنه‌اش رو محکم‌تر می‌گیره و با دقت به روبرو نگاه می‌کنه. یک حفره‌ی تاریک در اعماق جنگل پیداست. به سمتش حرکت میکنه. اونجا یه غار کوچیک، عمیق و تاریکه که هیچی از درونش دیده نمی‌شه. وقتی به ورودی غار میرسه، روی زانوهاش میشینه و فانوس کهنه‌اش رو روشن میکنه. پرتوهای ضعیف نور به دیوارهای تاریک غار میتابه و بخش‌هایی از اون دیده میشه.پسرک به آهستگی قدم برمی‌داره و وارد میشه. هر چی جلوتر میره غار باریک و باریک‌تر میشه. دیواره‌های سیاه و کوتاه‌اش هر لحظه به هم نزدیک‌تر میشن. چند دقیقه بدون توقف این مسیر رو ادامه میده تا اینکه در یکی از دیوارها یک حفره کوچک رو پیدا می‌کنه که فقط یک پسر بچه اندازه‌ی خودش می‌تونه واردش بشه. چند ثانیه مکث می‌کنه و پشت سر و اطرافش رو با دقت نگاه میکنه. خودش رو خم می‌کنه و با آرومی وارد حفره میشه. در اون سمت حفره، یک محوطه‌ی خیلی بزرگ و تاریک قرار داره. وقتی به اونجا می‌رسه، دوباره صاف می‌ایسته و فانوس‌اش رو بالا می‌گیره. بخش‌هایی از این سرسرای تاریک و سیاه رو می‌بینه و رگه‌هایی از شوق تو چهره‌اش پیدا میشه. در حالیکه لبخند رضایت روی چهره‌اش نشسته، آروم به خودش زمزمه میکنه: «می‌دونستم اون غار کوچیک، دروازه‌ی ورود به یک دنیای دیگه‌ست. بالاخره کشفش کردم.»روزهای بعد به طور تمام وقت داستان این ماجراجویی و کشف یک سرزمین تاریک در اعماق زمین رو برای دوست‌هاش تعریف می‌کنه. اون‌ها هیچ کدوم این جرات و جسارت رو نداشتن که به اون منطقه از جنگل برن و حتی به ورودی اون غار برسن. چه برسه به اینکه بخوان وارد بشن و تا انتها برن تا ببینن چه چیزی در دلش پنهان شده اما شیگرو میاموتو، پسر بچه‌ی کوچیک که انتهای این غار رو کشف کرد داستانش فرق می‌کنه. چیزهای ترسناکی مثل تاریکی یا تنهایی یا موجودات ناشناخته‌ای که احتمالا می‌تونستن تو اون مسیر بهش حمله کنند مانعش نمیشن. میاموتوی ده ساله‌ی داستان ما، انقدر شیفته‌ی کشف ناشناخته‌هاست که اصلا این ترس‌ها به چشمش نمیاد. شیگرو میاموتو، در سال هزار و نهصد و پنجاه و دو در نزدیکی کیوتو ژاپن متولد شد و بعدها برای تحصیل و زندگی به خود شهر کیوتو سفرکرد.از دوران کودکی علاقه‌ی شدیدی به ساخت محصولات هنری، به خصوص شخصیت‌پردازی داشت. با تراشیدن خرده‌چوب‌هایی که پیدا می‌کرد ازشون مجسمه‌های کوچک می‌ساخت و بعد با رنگ‌آمیزی اونا رو تبدیل به شخصیت‌های داستان خیالی‌اش می‌کرد. به اعتراف خودش میاموتو بیشتر از اینکه در واقعیت زندگی کنه، در دنیای تخیلات و داستان‌های ذهنیش وقتش رو میگذروندو دوست داشت برای شخصیت‌های نقاشی یا اسباب بازی‌اش داستان‌پردازی کنه و براشون گذشته و آینده‌ای رو تصور کنه. دوران نوجوانی و جوانی میاموتو به همین شکل گذشت. بعدها حتی در کلاس‌های درس تمام وقتش صرف نقاشی و خیال‌پردازی می‌شد. به طوری که در خیلی از درس‌ها به خصوص ریاضیات اصلا سررشته‌ای پیدا نکرد. در مدرسه گروهی از بچه‌هایی که به نقاشی علاقه داشتند رو دور هم جمع کرد و باشگاه کاریکاتور تشکیل داد تا در اوقات فراغت، به راحتی سراغ علاقه‌ی مشترکشون یعنی شخصیت‌پردازی برن.زندگی میاموتو به خوبی پیش می‌رفت تا این که تحصیلاتش تمام شد و باید با دنیای واقعی روبرو میشد. جایی که در اون باید تن به کارهای تجاری و مشاغلی می‌داد که کوچکترین ارتباطی به هنر و علایق‌اش نداشت. این مسئله اون رو آشفته کرده بود و نمی‌دونست که چطور باید با این دوگانگی روبرو بشه. انسان ساختارشکنی که از دوران کودکی دوست داشت آزادانه محیط اطرافش و شخصیت‌های درون ذهن خودش رو کشف کنه چطور می‌تونست مثل دیگران تن به کارهای طاقت فرسایی بده که کوچکترین علاقه‌ای بهشون نداشت؟ تصمیمش رو گرفت. می‌دونست که هر طور شده باید در مسیری حرکت کنه که از علایق و روحیاتش دور نباشه. می‌دونست اون چیزی که در اعماق قلب و وجودش هست و تا امروز هدایت‌اش کرده از این به بعد هم حتی توی کارهای تجاری و مواجهه‌اش با چهره‌ی جدی زندگی به کمکش میاد و راه‌اش رو بهش نشون میده.اینجای داستان باید به یک نکته‌ی خیلی کوچیک اشاره کنم. میاموتو در حقیقت استعداد خودش رو شناخته بود و می‌دونست که باید در همون مسیر حرکت کنه. اون راهنمای درونی ذاتی که بهش اشاره کردیم همین بود. استعداد به چیزی گفته میشه که در درون هر انسان به صورت ذاتی وجود داره و اکتسابی نیست. شاید من استعداد نقاشی نداشته باشم اما با صرف هزینه‌های زیاد و شرکت در دوره‌های مختلف، به مرور نقاشی کشیدن رو به عنوان یک مهارت به دست بیارم اما مطمعنا سرعت رشدم در اون خیلی کمتر از کسیه که از بچگی بدون اینکه در دوره‌ای شرکت کنه و زیر نظر استادی باشه، داره به صورت بداهه نقاشی‌های خیلی زیبا و اصولی می‌کشه. داستان‌سرایی، کشف سرزمین‌های ناشناخته و شخصیت پردازی، استعدادهای میاموتو بودن که از سال‌های اولیه زندگی در وجودش قرار داشت. در ادامه‌ی داستان می‌بینیم که شناخت و دنبال کردن استعدادها به هر قیمتی، چه تاثیر عمیق و ارزشمندی روی زندگی‌اش می‌ذاره.میاموتو به خلق آثار دست ساخته علاقه داشت اما دوست نداشت به سمت سازه‌های تزئینی و دکوری بره. می‌خواست اگه چیزی خلق می‌کنه، به هر ترتیب که شده در دلش داستانی داشته‌باشه. شخصیتی داشته باشه و بتونه حین ساختش داستانش هم روایت کنه. چه محصولی رو می‌شناسیم که چنین ویژگی‌هایی داره؟ احتمالا شما هم به این جواب رسیدین. اسباب بازی برای بچه‌ها. دقیقا چنین پاسخی در ذهن میاموتو نقش ‌بست و هر روز دنبال شرایطی بود که بتونه وارد این حرفه و تخصص بشه که یک روز متوجه شد در همان شهر، شرکتی به نام نینتندو داره روی توسعه محصولات سرگرمی به خصوص اسباب‌بازی‌های خاص و مکانیکی فعالیت می‌کنه.نینتندو رو که فراموش نکردین؟ یادتونه که یک مدیر سختگیر داشت به اسم هیروشی، که ما به عنوان وارث نینتندو هم می‌شناختیم‌اش. مردی که در دوران کودکی خودخواه و یک دنده بود و با مرگ پدرش، زندگی‌اش متحول شد. شرکت نینتندو بهش ارث رسید و مدیریتش رو در دست گرفت. در اپیزود قبل خیلی راجع‌به خودش و دستاوردهاش صحبت کردیم. دقیقا اینجای داستان، میاموتو هیروشی رو پیدا کرد. روزها فکرش درگیر شرکت نینتندو بود و نمی‌دونست چطور می‌تونه وارد این شرکت بشه و دائم ازش صحبت می‌کرد تا اینکه پدرش وقتی اسم نینتندو هیروشی رو شنید، بهش گفت این مرد از دوستان قدیمیشه و احتمالا می‌تونه از این رابطه‌ی دوستانه برای پسرش استفاده کنه. پدر میاموتو با هیروشی تماس گرفت و وضعیت پسرش رو براش توضیح داد.شخصیت و اخلاق هیروشی رو که فراموش نکردین؟ یکم رک بود و حرفش رو صریح می‌زد. طی همون تماس تلفنی خیلی شفاف به پدر میاموتو گفت: «ما تو نینتندو فقط مهندسین زبده رو استخدام می‌کنیم، نه طراح گرافیکی و نقاش.» بعد از کمی اصرار از سمت پدر میاموتو، هیروشی پذیرفت که یک جلسه با پسرش برگزار کنه و حرفش رو بشنوه. حالا میاموتو که دل تو دلش نیست، تمام توانایی‌ها و ایده‌هاش رو توی ذهنش مرتب می‌کنه تا در اون جلسه‌ی رویایی برای مدیر نینتندو تعریف کنه و ترغیبش کنه که تا بهش یه فرصت بده تا اون‌ها رو بسازه. یکی از روزهای سال هزار و نهصد و هفتاد و هفت این جلسه برگزار شد. میاموتو، جوانی با موهای بلند، مودب و چهره‌ی آروم و سر به زیر به اتاق هیروشی وارد شد.ر هیروشی مرد جوان و برانداز کرد و به آرومی گفت: «خب. بهم بگو ببینم. تو برای نینتندو چه کاری می‌تونی انجام بدی؟»میاموتو شروع کرد به طرح ایده‌ها و افکارش راجع به لوازم‌های کاربردی برای بچه‌ها که شکل و ظاهر شخصیت‌های داستانی دارن. از سوابق خودش و علاقه‌اش به شخصیت‌ها و داستان‌ها گفت. هیروشی چیز زیادی از حرفای میاموتو متوجه نشد اما شور و هیجانی که در چهره‌اش می‌دید رو تحسین می‌کرد. انتهای جلسه بهش گفت چیزایی که گفتی خوب بود، اما باید بدونیم چطور میتونی این افکارت رو تبدیل به محصولاتی کنی که برای نینتندو درآمد داشته باشن. حالا بهت فرصت میدم تا بری و روی یکی از اسباب بازی‌هات کار کنی و در جلسه‌ی بعد برای من بیاری تا من بتونم تصمیم بگیرم.میاموتو نفهمید که چطور و با چه سرعتی خودش رو به خونه رسوند و وارد کارگاه کوچیکش شد. شروع کرد به ساختن چیزهای کوچیک و کاربردی. از هر چیزی که به ذهنش می‌رسید خیلی زود با چوب یه نسخه می‌ساخت و رنگ‌آمیزی می‌کرد. چند روز بعد یه کیسه گونی پر از لوازم کاربردی و سرگرمی در دستش گرفته بود و به سمت نینتندو، در قلب کیوتو حرکت می‌کرد. وقتی به اتاق مدیرعامل یا همون هیروشی رسید، تمام لوازم‌های کیسه رو با هیجان روی میز جلسات پهن کرد. با انرژی راجع به هر کدوم توضیح می‌داد که چیه و چی کار می‌کنه.این رو ببینید قربان. یه جالباسیه. من خیلی به این مسئله فکر کردم که چرا تو این مدارس برای بچه‌ها از جالباسی‌های فلزی و نوک تیز استفاده میشه. اگه بخوره به چشمشون و آسیب ببینن چی؟ حالا من این مسئله رو حل کردم. این جالباسی‌های چوبی با لبه‌های نرم شکل یک فیله که رنگ آمیزی هم شده. خیلی راحت‌تر هم روی دیوار قرار می‌گیره. اینه که اینجاست همون جالباسیه، که به شکل قناری طراحی کردم. با رنگهای شاد. بعد از اینکه لوازم رو به هیروشی نشون داد، دفتری که به همراه داشت رو باز کرد و نقاشی‌های داخل‌اش رو نشون داد. همشون طرح‌هایی بودن مربوط به اسباب‌بازی‌هایی که میتونن طراحی بکنن. این شور و هیجان میاموتو، هیروشی رو مجذوب خودش کرد. آخر همون جلسه بهش گفت: «تو می‌تونی از فردا کارت رو تو نینتندو شروع کنی.» از فردای اون روز میاموتو اولین هنرمندی بود که در نینتندو استخدام شد البته لازمه بگم یه کار خیلی جدی بهش سپرده نشدو دستیار یکی از بخش‌های واحد برنامه‌ریزی‌شد اما با علاقه کارش رو ادامه داد، چون میدونست نینتندو براش بهترین محیط کاری دنیاست.سه سال از روزی که استخدام شد گذشت. تا اینکه یک روز بهش گفتن که باید خیلی سریع خودش رو به اتاق هیروشی برسونه. وقتی وارد اتاق شد، هیروشی همون وارث نینتندو، بدون مقدمه بهش گفت: «می‌خوام برام بازی ویدیویی طراحی کنی.» میاموتو باورش نمی‌شد که چنین چیزی می‌شنوه. طراحی بازی‌های ویدیویی رویای اول و آخرش بود. در دوره دانشجویی وقت زیادی رو صرف بازی‌های ویدیویی کرده بود و می‌دونست که ظرفیت بالایی در دل اون‌ها نهفته‌ست. از نظرش این بازی‌ها می‌تونستن نقاشی‌های متحرکی باشند و هر کسی می‌تونه شخصیت‌هاشون رو کنترل کنه. خیلی بیشتر از کارتون‌ها میتونستن به محبوبیت برسن و در نهایت رویای دیرینه‌اش، یعنی خلق یک دنیای پر پیچ و خمی که در اون بچه‌ها به کشف محیط‌های ناشناخته بپردازن به کمک بازی‌ها محقق می‌شد.میاموتو بلافاصله پیشنهاد هیروشی رو پذیرفت و گفت: «با کمال میل این کار رو انجام میدم. مطمئنم که بازی‌های بزرگ و جذابی می‌تونیم طراحی کنیم. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که چرا همش بازی‌های رقابتی و ورزشی مثل تنیس و این‌ها طراحی می‌کنیم. چرا هیچ وقت سراغ داستان و افسانه‌ها نرفتیم؟» هیروشی که خیلی میونه‌ای خوبی با داستان و تخیلات ذهنی نداشت با بی‌حوصلگی سری تکون داد و گفت: «نمی‌دونم. ما یه بازی ساختیم به اسم رادراسکوپ، اما فاجعه‌ست. هرکاری می‌تونی بکن تا این بازی رو تبدیل کنی به یک محصول پر مخاطب و جذاب.» در اون زمان نینتندو در کنار تمام پروژه‌هایی که داشت، بازی‌های آرکید هم طراحی می‌کرد. آرکید به دستگاهی گفته میشه که ظاهری شبیه به عابربانک داره و تو محیط‌های عمومی گیم سنترها قرار می‌گیره.قبل از اینکه کنسول‌ها همه‌گیر بشن، بچه‌ها برای تجربه‌ی بازی‌های کامپیوتری به گیم سنتر می‌رفتند و در ازای انداختن یه دونه سکه تو هر آرکید، میتونستن تا یک زمان مشخص باهاش بازی کنن. تو ایران خیلی کم از این چیزها داشتیم اما تو فیلما‌هی قدیمی خارجی احتمالا دیده باشید میدونید که دارم از چی صحبت می‌کنم. یکی از ژانرهای محبوب اون دوره در آرکید‌ها بازی‌های مربوط به نبردهای فضایی یا همون جنگ ستارگان خودمون بود. به این شکل که تو بازی سفینه‌های کوچیک مقابل شما قرار می‌گرفتند و شما می‌تونستید با تیراندازی اونا رو منهدم کنید.شرکت تایتو، یکی از رقبای سرسخت نینتندو بود که بازی مهاجمان فضایی رو برای آرکید ساخته بود و حسابی هم ازش پول درمی‌اورد. نینتندو هم برای اینکه از قافله بازی فضایی عقب نمونه بازی راداراسکوپ رو طراحی کرد اما همونطور که شنیدید موفقیت خاصی به همراه نداشت و هیروشی ازش ناراضی بود. البته دلیل نارضایتی هیروشی فقط فروش کم این بازی نبود. اگه یادتون باشه، در اپیزود قبل یک بار هیروشی همه کارکنان نینتدو رو دور هم جمع کرد و یه حرف خیلی کلیدی زد و استراتژی نینتندو رو براشون به صورت خیلی ساده توضیح داد. گفت ما تو مسیری که متعلق به خودمون نیست حرکت نمی‌کنیم و علاقه‌ای نداریم از محصولات دیگران کپی کنیم. اینجا هم همین مسئله در جریان بود.راداراسکوپ اصلا محصول نینتندو نبود و فقط یک کپی از محصول موفق دیگران به شمار می‌رفت. هیروشی نمی‌خواست چنین اتفاقی بیفته و به همین دلیل سراغ میاموتو رفت، تا ببینه خلاقیت ذهنی این کارمند تازه‌کار چطور میتونه نینتندو رو تو مسیر اصلی خودش قرار بده. خب برگردیم به داستان؛ جایی که هیروشی وارث نینتندو، سرنوشت این شرکت در حوزه طراحی بازی کامپیوتری رو به میاموتو میسپاره. میاموتو هم با شور و هیجانی وصل نشدنی میره تا پروژه رو شروع کنه. بهش میگن از فردا تو واحد تحقیق و توسعه یک می‌تونه مستقر بشه و پروژه باز طراحی بازی رادار اسکوپ رو پیش ببره. چرا از فردا؟ از همین امروز میاموتو کارش رو شروع کرده. بلافاصله با دقت یک نسخه از بازی رو بررسی می‌کنه. سبک بازی و گرافیک و به طور کلی گیم پلی، اصلا میاموتو رو جذب نمی‌کنه. هر چی تو ذهنش تلاش می‌کنه هیچ ایده‌ای به ذهنش نمی‌رسه که این بازی و فضای ساده‌اش رو چطور می‌تونه بهتر کنه.بعد از یک مدت کوتاه تصمیم می‌گیره یک جلسه با تیم توسعه دهنده سخت‌افزاری نینتندو برگزار کنه. از تمام مهندس دعوت می‌کنه و خودش هم در صدر جلسه می‌نشینه و ازشون میخواد براش توضیح بدن که ساختار سخت‌افزاری که در اختیار دارن چه امکاناتی داره و محدودیت‌هاش برای ساخت بازی چی‌هاست. طی این جلسه چیزهایی می‌شنوه که حسابی امیدوارش می‌کنه. می‌فهمه که حتما نیازی نیست بازی‌ها به شکلی که الان هستن طراحی بشن. شکل فعلی خیلی سادست و می‌تونه با کمی خلاقیت و استفاده‌ی بیشتر از توان سخت‌افزاری آرکید‌ها چالش‌های جذاب‌تری بهش اضافه کنه. بعد از اون جلسه، میاموتو می‌دونست باید چیکار کنه و تصمیم‌اش رو هم گرفته بود. از نظرش رادراسکوپ یک بازی شکست خورده بود و اصلا نمیشد احیاش کرد.می‌خواست یه بازی جدید طراحی کنه. سراغ دنیایی بره که مدت‌ها در ذهنش بود. از داستان‌ها کمک بگیره و در بازی‌اش از شخصیت‌هایی استفاده کنه که گیمرها بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن. پس نشست و شخصیت‌پردازی کرد. داستانی نوشت راجع‌به یه مرد نجار که داره به خوبی و خوشی زندگی می‌کنه؛ تا اینکه یه روز یه گوریل گنده از راه می‌رسه و دوست مرد نجار رو می‌دزده. مرد نجار هم برای نجات دوستش باید با گوریل گنده مبارزه کنه. از این داستان یک بازی ساده در میاد که مرد نجار شخصیت اصلیه و گوریل بدمن داستان. فرایند ساختش ساده بود. مهندس بهش گفتن برای نشون دادن حرکت کاراکتر باید یه سری از اعضای بدنش رو بزرگ طراحی کنه تا با تکون خوردن گیمرها بفهمن که کاراکتر داره حرکت می‌کنه پس میاموتو هم بازوهای مرد نجار رو حسابی بزرگ کشید و افکت حرکتیش رو هم خودش طراحی کرد.اینجا یه مشکل عمده وجود داشت. یادتونه می‌گفتم میاموتو یه کارمند ساده‌بود؟ وظیفه‌ای بهش محول شد و قرار گذاشتن در یکی از واحدهای تحقیق و توسعه اون وظیفه که طراحی یک بازی بود رو به ثمر برسونه. خب اون واحد تحقیق و توسعه یک مدیر داشت به اسم یوکوی، که اگه اپیزود قبل رو شنیده باشید خوب می‌شناسیدش. یوکوی آدم سخت‌گیری بود و برای خودش ایده‌هایی داشت. در حقیقت یوکویی بود که اسباب بازی‌های خیلی خاص رو در نینتندو طراحی می‌کرد. مشکل اصلی این بود که میاموتو هر چی طراحی میکرد، اول باید تایید یوکوی رو می‌گرفت و یوکوی هم در اون دوره نظر مثبتی به ایده‌ی اصلی میاموتو، یعنی خلق بازی داستانی نداشت. در طول روز ایرادهای زیادی از بازی مرد نجار میگرفت و میاموتو مجبور بود هرطور که شده نظر یوکویی رو جلب کنه. تا اینکه بالاخره بازی نهایی با تایید یوکوی ساخته شد و اسمش رو هم گذاشتن دانکی‌کنگ.هیروشی از دیدن این بازی شگفت زده شد. در حالی که همه‌ی رقبای اینترنت در حال ساخت بازی‌های تکراری در مورد جنگ‌های بی سر و ته فضایی بودن، اینجا تو یکی از واحدهای تحقیق و توسعه نینتندو در قلب ژاپن، یک بازی اصیل و خاص طراحی شده بود که اصلا نمونه و رقیب نداشت. بازاریابی شروع شد و دانکی‌کونگ به صورت گسترده در بازار توزیع شد. بعضی از فروشنده‌ها میگفتن این بازی اصلا نمی‌فروشه چون جنگ فضایی نیست و با سبک‌های فعلی بازار همخوانی نداره اما برخلاف پیش‌بینی فروشنده‌ها بچه‌ها علاقه‌ی زیادی به این بازی نشون دادن. نه تنها در ژاپن بلکه در سایر بازارهای آمریکا هم این بازی حسابی فروخت. رقبای نینتندو که هنوز سرگرم فروش جنگ‌های فضایی بودن، وقتی این نبوغ و خلاقیت رو دیدن مات و مبهوت موندن. این بازی سبک جدیدی رو در دنیای بازی‌های کامپیوتری به اسم بازی‌های پلتفرمر یا سکویی در اون دوران ایجاد کرد.این سبک هنوز هم وجود داره و سازنده‌های بازی‌های کامپیوتری ازش استفاده می‌کنن. لیمبو، سونیک و بازی‌های دیگه که مکانیک شبیه به این دو بازی دارن، همه به عنوان بازی پلتفرمر شناخته میشن که اگه اهل بازی باشید حتما میشناسیدشون. چند سال بعد، زمانی که کنسول فامیکام رونمایی شد و به صورت گسترده در بازار توزیع شد، هیروشی دغدغه این رو داشت که حالا وقت طراحی بازی برای این دستگاه بی‌نظیره. دوباره رفت سراغ میاموتو. بهش گفت: «ازت می‌خوام بازی‌های جدید طراحی کنی منتها این دفعه دیگه محدودیت‌های سخت‌افزاری و مدیریتی قبلی در کار نیست. می‌تونی آزادانه بازی‌های وسیع‌تر و گرافیک‌تر برای کنسول‌های جدید خودمون یعنی فامیکام طراحی کنی. ما یک سخت‌افزار بی‌نظیر طراحی کردیم. اگه بازیهای خوبی براش نداشته باشیم مردم از قابلیت‌ها و جذابیت‌هاش بی‌خبر می‌مونن و روی فروشش تاثیر منفی میذاره. حالا هنرتوئه که چنان با بازی‌های خارق‌العاده‌ات به این کنسول روح ببخشی، که تمام بچه‌ها بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن.»اگه یادتون باشه اولین باری که ماموریت ساخت بازی به میاموتو محول شد، به واحد تحقیق و توسعه‌ی شماره‌ی یک نینتندو رفت و اونجا کارش رو با یک مدیر سختگیر به نام یوکوی شروع کرد. حالا لازمه راجع‌به این مسئله کمی توضیح بدم. که چرا بهش میگیم واحد تحقیق و توسعه شماره‌یک؟ این قضیه در حقیقت یکی از استراتژی‌های عجیب و غریب هیروشی بود. در اون دوران هیروشی سعی داشت یک رقابت داخلی بین کارمندای واحد خلاقیت خودش ایجاد کنه پس به جای اینکه یک واحد تحقیق و توسعه یکپارچه تشکیل بده، سه واحد مجزا تشکیل داد و در هر کدوم یک تیم مستقر شدن. وظایفشون هم کمی با هم متفاوت بود. مثلا روی بخش‌های مختلفی از کنسول و محصولات نینتندو کار می‌کردن و اینطوری نبود که موازی با هم روی یک محصول کار کنن و ببینن خروجی کدوم بهتره اما در نهایت دستاوردهاشون با هم مقایسه میشد.این استراتژی در اون دوره مقبول بود اما در حال حاضر شاید اجراش هم هزینه‌بر باشه هم خروجی کافی نداشته باشه. اینجای داستان اتفاقی که افتاد این بود که واحد تحقیق و توسعه‌ی شماره چهار نینتندو به دستور هیروشی تاسیس و مسولیتش به میاموتو سپرده شد. پس دیگه خبری از یک مدیر سختگیر مثل یوکوی نبود. در این واحد قرار شد فقط بازی‌های خلاقانه طراحی بشه. افراد مختلفی جذب شدن. گروه‌های شغلی جدید مثل نویسنده و طراح به تیم نینتندو از این طریق اضافه شدن و ساخت بازی‌های جدید با سرعت بالایی شروع شد. میاموتو در اولین پروژه‌ی خودش دوباره سراغ مرد نجار بازی دانکی کونگ رفت. موفقیت بالای این بازی غیر قابل چشم‌پوشی بود. سعی کرد دوباره باهاش یه بازی جدید خلق کنه.یک روز در حالی که داشت متدهای مختلف از شخصیت اصلی داستان میزد، یکی از اعضای تیمش سراغش اومد و توی یک مکالمه بداهه، بهش گفت: «به نظر من شبیه مرد نجار نیست. این کلاه و این سیبیل و این استایل بهش می‌خوره یک لوله‌کش باشه.» و تقریبا اینجا بود که جرقه‌ی طراحی بازی سوپر ماریو تو ذهن میاموتو روشن شد. گفت: «آره. چرا که نه؟ این یک لوله‌کشه که تو سرزمین‌های وسیع با دشمنانش مبارزه می‌کنه. طریق لوله‌های بزرگ میره به دنیای زیرین یا حتی وارد دریاها می‌شه و برای نجات یک پرنسس با غول‌های مختلف و لاک‌پشت‌های پرنده مبارزه می‌کنه.» اسم شخصیت اصلی بازی شد ماریو. انتخاب این اسم هم داستانی داشت واقعیتش اینه که اون آقای لوله‌کش اصلا اسم نداشت. حتی در بازی قبلی به اسم دانکی کونگ، اون مرد نجار که همین سوپرماریوی خودمون هست هم اسم نداشت. اونجا بهش می‌گفتن چامپمن.اما اسم ماریو. اسم ماریو برمی‌گرده به قضیه‌ی فروش دانیکی کونگ در آمریکا. همین چند دقیقه پیش بود که راجع به فروش موفقیت آمیز دانکی کونگ تو کل دنیا صحبت کردیم. یکی از جاهایی که این بازی به فروش می‌رفت آمریکا بود. شرکت نینتندو در اون دوره تلاش می‌کرد سهم بیشتری از بازار آمریکا بگیره و به این ترتیب اونجا نمایندگی‌هایی تاسیس کرد. یک انبار خیلی بزرگ در سال هزار و نهصد و هشتاد و یک در سیاتل هم اجاره کرد که محصولاتش مستقیم از ژاپن به اونجا ارسال بشه، تصمیم بگیرند که به کدوم نقطه از آمریکا چقدر از محصولاتشون رو بفرستن. مالک اون انبار بزرگ، مردی بود به نام ماریوسیکی.آقای ماریو همیشه خسته و بی‌اعصاب بود و وقتی مهلت پرداخت اجاره انبار می‌رسید، می‌رفت سراغ کارمندای نینتندو و با سر و صدا و اعتراض می‌گفت که چرا اجاره رو به موقع پرداخت نمی‌کنین. کارمندهای نینتندو که روزهای سختی رو در آمریکا می‌گذروندن، بعد از ظهر رو در همون انبار دور هم جمع می‌شدند و با یکی از آرکید هایی که به فروش نرفته بود، دانکی کونگ رو بازی می‌کردن. یه روز عصر، در حالی که یه نفر داشت سرسختانه تو بازی دانکی کونگ با گوریل گنده می‌جنگید، یه دفعه سر و کله‌ی آقای ماریو پیدا شد و سر و صدا راه انداخت که چرا اجاره‌ی من رو دوباره پرداخت نکردین. مدیر مجموعه رفت سراغ آقای ماریو و آرومش کرد. وقتی آقای ماریو از اونجا رفت، یکی از بچه‌ها گفت: «بچه‌ها این جامپمن تو بازی چقدر شبیه آقای ماریوئه.»مدیر مجموعه برگشت و به جامپمن نگاه کرد. گفت: «آره. خود لعنتیشه.» این رو که گفت، همه زدن زیر خنده و از اون روز به بعد موقع بازی، آقای نجار سیبیلوی داخل بازی رو به اسم آقای ماریو صدا می‌زنند. بعد از مدتی این خبر به گوش میاموتو، خالق بازی دانکی کونگ رسید. با یه لبخند ریز از این اسم و شیطنت کارمندهای نینتندو توی آمریکا استقبال کرد و گفت: «چرا که نه؟ منم اسمش رو می‌ذارم آقای ماریو.» و اینطوری سوپر ماریو خلق شد. موسیقی منحصر به فرد این بازی توسط یک نوازنده جوان به نام کوجی کوندو ساخته شد. در ذهنش می‌دونست که چه چیزی می‌خواد و این تصویر ذهنی بهش کمک می‌کرد تمام بخش‌های جانبی از جمله موسیقی، طراحی محیط و چالش‌ها رو به خوبی مدیریت کنه.میاموتو معتقد بود کسی که داره ماریو رو بازی می‌کنه باید عمیقا در دنیاش غرق بشه. برای همین سعی می‌کرد تم‌های مختلف موسیقی رو در اون بازی به کار ببره. مثلا وقتی وارد سیاه‌چاله‌ها می‌شد یا به غول‌های سرسخت می‌رسید، فضای بازی تاریک و یه موسیقی ترسناک پخش می‌شد ولی تو دریا و هوای آزاد، موسیقی شاد و قشنگ که احتمالا یادتونه و می‌دونید دارم از چی صحبت می‌کنم. سوپر ماریو به طور گسترده در بازار توزیع شد. این بازی هم با استقبال بی‌نظیری مواجه شد. بچه‌ها دوست داشتن در دنیای رویایی این بازی قدم بزنند، قارچ‌های بازی رو پیدا کنن و از طریق لوله‌های سبز به اعماق این دنیا سفر کنند. رویای میاموتو به حقیقت تبدیل شده بود.میاموتو، همون پسر بچه که در ابتدای اپیزود دیدیم چطور یک غار رو به تنهایی و با چه هیجانی کشف کرد، دوست داشت تا این لذت رو با دیگران به اشتراک بذاره. حالا یک بازی طراحی کرده بود که در اون بچه‌ها ساعت‌ها سرگرم می‌شدن و دقیقا همون حسی که مد نظرش بود بهشون منتقل میشد. میاموتو میگه: «من در دوران کودکی علاقه‌ی زیادی به اکتشاف دنیاهای ناشناخته داشتم. هر حفره در دل زمین رو دریچه‌ای میدیدم به یک دنیای دیگه. سعی می‌کردم کشفش کنم و برام لذت بخش بود. دوست داشتم این لذت رو با بچه‌های دیگه هم به اشتراک بگذارم و سوپر ماریو رو خلق کردم.» در سوپر ماریو شما دقیقا جایی که انتظارش رو ندارید، می‌تونید یک قارچ پیدا کنید یا از یک لوله سبز، به دنیایی برید که اصلا هیچ تصوری ازش نداشتید.سال‌های هزار و نهصد و هشتاد و پنج تا هزار و نهصد و نود و یک تقریبا هشت نسخه‌ی مختلف از بازی ماریو ساخته شد و تمام نسخه‌ها موفقیت چشمگیری به همراه داشتن. این موفقیت‌ها فقط محصول تلاش میاموتو نبود. همونطور که در اپیزود قبل شنیدیم، هیروشی وارث مدیرعامل نینتندو، حساسیت خیلی بالا روی طراحی کنسول به خرج داد. تاکید کرد تا این کنسول به شکلی طراحی بشه که هم قیمتش کمتر از رقبا باشه و هم امکانات خیلی از محصولات مشابه بیشتر باشه. این امکانات و قدرت پردازش بالای فامیکام بود که باعث شد میاموتو بتونه چنین سرزمینی رو خلق کنه. در حقیقت این یک زنجیره‌ی ارزش بود که میاموتو و تمام اعضای نینتندو تشکیل داده بودند و محصول نهایی این زنجیره شده، شد یک کنسول فوق‌العاده و بازی‌هایی که در تمام دنیا به محبوبیت رسیدن.اینجا باید یک نکته رو اضافه کنم. احتمالا همه‌ی ما که در دوران کودکی از محصولات نینتندو استفاده کردیم و لذت بردیم، و حتی خود هیروشی، مدیون یک نفر هستیم و اون یه نفرم عمه‌ی هیروشیه. زنی که فقط یک بار در زندگی هیروشی ظاهر شد و در همان یک بار، به هیروشی یادآوری کرد که با یک دندگی و فرار از گذشته و خانواده‌اش سرنوشت خوبی در انتظارش نیست. به صورت غیر مستقیم ازش خواست که مسئولیت زندگی خودش رو بپذیره و مسیر درستی رو انتخاب کنه تا بعدها به بدی ازش یاد نکنن و اونجا بود که هیروشی وارث نینتندو متحول‌شد. نه تنها مسیر زندگی خودش، بلکه مسیر زندگی شرکت اجدادی خودش رو هم تغییر داد و امروز همه با نیکی از خودش و تلاشش یاد می‌کنیم.امیدوارم از شنیدن این قسمت لذت برده باشید. سعی کردم یک داستان واقعی و شنیدنی نقل کنم از تولید و طراحی محبوب‌ترین بازی تمام دوران‌ها تا ازش درس بگیریم و ببینیم خلق چنین محصولی چطور امکان پذیر میشه. توی اپیزود قبلی داستان ساخت کنسول رو شنیدید و در این اپیزود، داستان ساخت یک بازی محبوب. در اپیزود بعد داستان درخشش نینتندو در کیلومترها دورتر از ژاپن یعنی آمریکا رو خواهیم ‌شنید. جایی که مردم با کنسول هیچ میونه خوبی نداشتن و اون‌ها رو دور می‌ریختن.با هم می‌بینیم که نینتندو چطور جریان بازی‌های کامپیوتری در آمریکای شمالی رو تغییر میده و موفق میشه. فراموش نکنید که اینستاگرام استارت‌کست رو دنبال کنید. اونجا تصاویر قدیمی از سوپر ماریو و موفقیت‌هاش رو حتما قرار میدم. در نهایت ازتون می‌خوام اگه این اپیزود، و به طور کلی روایت‌هایی که در استارت‌کست نقل میشن رو می‌پسندید با معرفی این پادکست به دوستانتون و ثبت کامنت در اینستاگرام کست باکس از من حمایت کنید تا با انرژی بیشتری بتونم ادامه بدم. امیدوارم هرجا هستید موفق و سلامت باشید تا اپیزود بعد خدانگهدارتون.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%9B-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%88---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-(%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88)-id3660994-id376626269?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%9B%20%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%88%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%AF%D9%88%D9%85%20(%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%20%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 20:34:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود چهارم؛ نینتندو - بخش اول (انقلاب فامیکام)</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%881-miusrrpt40g9</link>
                <description>سلام.من محمد هستم و شما اپیزود چهارم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی از استارت‌آپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدمای معمولی، شرکت‌های بزرگ رو راه‌اندازی کردند و موفق شدن. آدم باورش نمیشه یه تیکه موسیقی هشت بیتی انقدر خاطره تو دل خودش جا بده.آدم رو برمی‌گرده به سال‌ها پیش. زمانی که هنوز خبری از اینترنت و موبایل و کنسول‌های پیشرفته نبود. ظهرهای گرم تابستون‌مون با این آهنگ و شخصیت دوست داشتنی‌اش یعنی سوپر ماریو می‌گذشت. مطمئنم شما هم چنین خاطراتی دارید ازش. نه فقط من و شما، بلکه تقریبا بخش قابل توجهی از مردم دنیا این موسیقی براشون آشناست و خاطرات شیرینی ازش دارن.در این اپیزود و دو اپیزود بعدی، میریم سراغ داستان موفقیت همین شرکت سازنده‌اش یعنی نینتندو. سوپر ماریو و کنسول فامیکام، که این بازی براش ساخته شد، محصول همین شرکت محبوبه. تو این مجموعه داستان سریالی به این سوال پاسخ میدیم که چطور یک شرکت ورشکسته و داغون ژاپنی، یعنی همین نینتندو، تبدیل شد به بزرگترین تولیدکننده کنسول بازی‌های ویدیویی دنیا و چطور شد که محبوب‌ترین بازی تمام دوران‌ها در اون شرکت طراحی شد. حالا اینجا شاید براتون سوال پیش بیاد که فامیکام چیه؟ ما با آتاری میکرو سوپرماریو رو تجربه کردیم و اصلا اسم فامیکام رو هم نشنیدیم. واقعا سوال به جایی هست و حق دارید. از همین ابتدای داستان توضیح میدم که تفاوت این سه اسم در چیه. فامیکام کنسول اصلی نینتندو بود که موفقیت‌های زیادی به همراه داشت.در اون سال‌ها، سیاست شرکت‌های ژاپنی این بود که بیشتر سراغ بازارهای آمریکا برن و اروپا و بقیه کشورهای دنیا رو اصلا جدی نمی‌گرفتن. پس کنسول فامیکام به ایران نرسید اما شرکت‌های کپی کار آسیایی بیکار نموندن و خیلی سریع جای خالی محصولات نینتندو رو تو ایران و بقیه جاها پرکردن. یه شرکت تایوانی به اسم میکرو جنیوس دقیقا کنسول فامیکام رو کپی کرد و با اسم خودش یعنی همون میکرو به بازار فرستاد. خب ما هم خریدیم و باهاش کلی بازی کردیم. تمام نوارهایی که روی کنسول اصلی یعنی فامیکام اجرا می‌شد، روی میکرو هم به خوبی اجرا می‌شد اصلا تفاوت این دو تا کنسول حتی در ظاهر هم مشخص نبود. شاید باید از شرکت تایوانی میکرو تشکر کنیم که برامون این فرصت ایجاد کرد تا بازی‌های اون موقع رو تجربه کنیم. آتاری هم داستانش از نینتندو متفاوت بود. یک شرکت آمریکایی که کنسول‌های بازی مشابه به نینتندو می‌ساخت و طراحی و بسته‌بندیش خیلی با محصولات نینتندو و میکرو متفاوت بود اما همون بازی‌ها رو اجرا می‌کرد.در نهایت لازمه بدونید اون محصول انقلابی که دنیای بازی‌های کامپیوتری رو متحول کرد، همون کنسول نینتندو بود. هر چند که به دست ما نسخه‌ی اصلیش نرسید اما نسخه‌های فرعی و کپی برامون تجربه لذت بخش استفاده از خودش و بازی‌هاش رو کرد. در این اپیزود، به داستان طراحی و ساخت اون کنسول خاص و بازی‌های محبوبش می‌پردازیم و می‌بینیم که چطور این موفقیت به دست اومد. اگه یادتون باشه، در اپیزودهای قبل برای شنیدن داستان نتفلیکس برمی‌گشتیم به حداکثر بیست سال پیش. چون فعالیتشون رو از اون موقع شروع کرده بودن و پیشینه‌ی دیگه‌ای نداشتن اما امروز، برای مرور سرگذشت نینتندو و کاراکتر دوست داشتنی‌اش یعنی سوپر ماریو، باید برگردیم به حداقل صد و بیست سال پیش. نینتندو در حقیقت اون موقع شکل گرفته تا امروز زنده و پابرجاست.برای اینکه اپیزودها خیلی طولانی نشه، من اوایل داستان رو خیلی خلاصه براتون تعریف میکنم و خیلی زود از فعالیت‌های اولیه نینتندو که خیلی ربطی به کنسول بازی‌هاش نداره عبور می‌کنیم تا برسیم به اصل داستان. قبل از هر چیزی یه توضیح کوتاه راجع به اپیزودهای سریالی نینتندو هم بهتون بدم، داستان این شرکت انقدر طولانی و مفصل هست که در قالب چند تا اپیزود خلاصه نمیشه اما من سعی کردم نکات مهم‌اش رو استخراج کنم. یک داستان خوب از روند به وجود اومدن، رشد و موفقیتش براتون در اپیزود سریالی تعریف کنم. تاکید می‌کنم که خیلی مهمه اپیزودها رو به ترتیب گوش بدید. این اپیزود که با نام انقلاب فامیکام منتشر شده، داستان پیدایش شرکت نینتندو رو نقل می‌کنه و می‌بینید که چطور این شرکت حرفه‌ای‌ترین کنسول خودش یعنی فامیکام، که ما به اسم میکرو می‌شناختیمش رو طراحی و توزیع می‌کنه. اونم در یک دوران خیلی سخت و یک رقابت خیلی سنگین.نکات مهمی در دل این اپیزود نهفته‌است که اگه مدیر کسب و کاری هستید یا تصمیم دارید استارت‌آپی رو تاسیس کنید حتما به دردتون می‌خوره. البته تمام تلاشم رو کردم که داستانی که می‌شنوید، یک سیر روایی خوب و شنیدنی هم داشته باشه که خاطراتتون رو هم زنده کنه و ازش لذت ببرید. واقعیت اینه که خودم حین نوشتن داستانش خیلی لذت بردم و امیدوارم برای شما هم همینطور باشه. راستی یه نکته‌ی کوچیک رو اضافه کنم که بعضی جاها فامیکام رو کنار میکرو بکار می‌برم. هر چند که این دو تا کنسول جدان اما این کار و می‌کنم که خیلی باهاش غریبگی نکنید. یادتون نره که طبق روال همیشه تو پیج اینستاگرام استارت‌کست تصاویر قدیمی مربوط به داستان هر اپیزود مخصوصا نینتندو رو قرار میدم و نباید از دیدنش غافل بشید. همین الان هم می‌تونید برید پیج اینستا، و تصاویر اولیه نینتندو و میکرو و آتاری رو ببینید و بدونید داستان از چه قراره.برگردیم به پاییز سال 1889 چیزی حدود صد و سی سال پیش. به یکی از شهرهای پرجمعیت ژاپن به اسم کیوتو. شهر بزرگی که به زیبایی با طبیعت آمیخته شده و پر از درخت‌های مینیاتوری با خانه‌های چوبی رنگارنگه. در اون روزها بود که سرگرمی‌های مردم ژاپن هر روز کمتر و کمتر می‌شد که دلیل اصلیش، ممنوعیت استفاده از کارت‌های بازی بود. بله. کارت‌های رنگارنگی که قدمت طولانی در ژاپن داشتند و در اصل وسیله‌ای برای سرگرمی و تفریح شناخته میشدن. به مرور این کارت‌ها از فضای سرگرمی خارج شدند و استفاده‌های نامناسبی ازشون شد. در حقیقت تبدیل شدن به ابزاری برای شرط‌بندی.به این ترتیب، دولت ژاپن خرید و فروش اون‌ها رو ممنوع کرد خونواده‌هایی رغبتی به استفاده‌شون نداشتن. این روند ادامه داشت تا اینکه در اون سال یعنی 1889 یک مرد ژاپنی به اسم فوساچیرویامااوچی، ایده‌ای به ذهنش رسید. تصمیم گرفت کارت‌های بازی رو دوباره احیا کنه منتها به شکلی طراحیشون کنه که دیگه نشه ازشون به عنوان ابزار شرط بندی استفاده کرد و فقط یک ابزار سرگرمی باشن. اوایل کار، دولت ژاپن با این کار مخالفت می‌کرد و مانع فروش و تولید این کارت‌ها می‌شد اما یامااوچی، کارت‌های نهایی رو طراحی کرد و در اختیار دولت قرار داد و بعد از کلی بررسی متوجه شدند که این کارت‌های جدید فقط ابزار سرگرمی هستن و نمی‌شه باهاشون هیچ استفاده غیرقانونی کرد. به این ترتیب یامااوچی مجوز گرفت و در سپتامبر همان سال یعنی 1889 اولین فروشگاه خودش به نام نینتندو کوپای رو افتتاح کرد.روزها خودش با دقت و به صورت دستی کارت‌ها رو با گلها و شخصیت‌های مختلف طراحی می‌کرد. اون کارت‌ها بیشتر به یک اثر هنری شباهت داشتن تا یه ابزار بازی و سرگرمی. به مرور مردم ژاپن از اون‌ها استقبال کردن و یامااوچی مجبور شد افراد دیگه‌ای رو استخدام کنه تا محصولات بیشتری تولید کنه. این روند افزایش فروش همچنان ادامه داشت و شرکت یامااوچی یا همون نینتندو، هر روز بیشتر و بیشتر می‌درخشید. یک روند روبه رشد که البته شتاب زیادی نداشت و با شیب ملایمی حرکت می‌کرد. داستان نینتندو با این شکل شروع شد. بیش از صد سال پیش توسط مردی تاسیس شد که از همون ابتدا دغدغه‌ی سرگرمی داشته و دنبال توسعه‌ی محصولاتی بود که در عین زیبایی، یک تفریح سالم رو در اختیار خانواده و افراد قرار بده.این شرکت از ابتدای شکل‌گیری، تا مدت‌های زیادی تغییر و تحول آنچنانی رو پشت‌سر نذاشت. نسل به نسل چرخید تا به سال 1927رسیدیم. روزی که هیروشی یامااوچی متولد شد. نوه‌ی فوساچیرو یامااوچی. یک پسر بچه‌ی سرکش و پر جنب و جوش. پنج سالش که بود پدرش اونا رو برای همیشه ترک کرد و مادرش اون رو به تنهایی بزرگ کرد. پدربزرگ هیروشی، همچنان سکان نینتندو رو به دست داشت و تلاش می‌کرد این شرکت رو در اقتصاد بحران زده‌ی ژاپن در اون سال‌ها زنده نگه داره.هیروشی به واسطه‌ی رفتار متفاوت‌اش تو خونه‌ی پدربزرگ رنج زیادی می‌کشید. اون خونواده به شدت به رسوم و سنت‌ها پایبند بودن و روی انضباط و اخلاق تاکید داشتن. در حالی که هیروشی بسیار پرانرژی، یکم مغرور و یک دنده بود. دوست نداشت زیر بار حرف دیگران بره و راه خودش رو می‌رفت. این تفاوت‌ها کار همه رو سخت‌کرد تا اینکه یه روز هیروشی خونه رو ترک کرد و فقط هر از گاهی به دیدن مادرش می‌رفت. زمانی که به سن بیست سالگی رسید، بهش خبر دادن که پدرش در بستر بیماری افتاده و تنها آرزوش اینه که پسرش رو ببینه. هیروشی جوان و مغرور به درخواست پدرش اعتنایی نکرد و پدر بدون دیدن پسرش از دنیا رفت. زمانی که خبر فوت پدرش رو بهش دادن، خیلی اصرار کردن که حتما باید در مراسم خاکسپاری حضور داشته باشه و هیروشی در نهایت پذیرفت.روز خاکسپاری، هیروشی متوجه شد که پدرش بعد از ترک اون و مادرش به جای دیگه‌ای رفته و دوباره ازدواج کرده و حالا چندین خواهر و برادر ناتنی داره. لحظات سختی بود تا اینکه زن مسنی مقابل هیروشی ایستاد و به چشماش خیره شد. خودش رو معرفی کرد و کسی نبود جز عمه‌ی هیروشی. زنی که از رفتار برادرش به خاطر ترک همسر و پسرش خیلی ناراحت به نظر می‌رسید. بدون مقدمه گفت: «نشونه‌هایی از تصویر پدرت تو چهره‌ات می‌بینم. نشونه‌هایی که فقط به تشابهات ظاهری خلاصه نمیشه. تو از پدرت اخلاقش رو هم به ارث بردی. خودخواهی، غرور و تکبر و ترک دیگران. اینا چیزاییه که در وجود پدرت دیدم و زندگی سختی که خودت تحمل کردی، محصول همین رفتار و کردار پدرت بود.»این جمله‌ها هیروشی رو سخت شوکه کرد. این حرف‌ها کاملا درست بود. وقتی به گذشته‌اش نگاه می‌کرد، دید کاری جز بی‌اعتنایی و بی‌احترامی به خونواده نکرده. در نهایت هم مادرش و پدربزرگش ترک کرده و داره تنها زندگی می‌کنه. این روز خاکسپاری و صحبت‌های عمه‌اش باعث شد یک تحول جدی در زندگی هیروشی به وجود بیاد. اون روز با چشم‌های خیس و حجم بالایی از پشیمانی به خاطر رفتار گذشته‌اش به خونه برگشت. منتها نه خونه‌ای به تنهایی اونجا زندگی می‌کرد. به خونه‌ی پدربزرگش و پیش مادرش. تصمیم گرفت انسان دیگه‌ای باشه و مقابل خونواده‌اش متواضع و مطیع باشه که همینطور هم شد.تو ی همون سال، یعنی حدود 1940 بود که تصمیم گرفت به دانشگاه بره اما شروع جنگ جهانی دوم، تمام معادلات زندگی اون و مردم ژاپن رو بهم ریخت. سن کم هیروشی باعث شد که به جبهه‌های جنگ اعزام نشه و خانواده به خصوص پدربزرگ و مادربزرگ هیروشی هم از این مسئله استقبال کردن. اونا می‌دونستن در این جنگ تمام عیار، احتمالا ژاپن شکست می‌خوره و برای همین همه‌ی تلاششون رو کردن تا هیروشی حتی اگر قرارشد به جنگ فرستاده بشه به واسطه‌ی تخصص فنی یا چیز دیگه‌ای، در کارخانه‌های نظامی به کار گرفته بشه. نه اینکه بفرستنش به خط‌ مقدم. جنگ در سال 1945 تموم شد و هیروشی بلافاصله در دانشگاه در رشته حقوق ثبت نام کرد. در همان سال، با دختر یک سامورایی ثروتمند ژاپنی ازدواج کرد و زندگی مشترکش شروع شد.چیزی از ازدواجش و روزهای خوشش نگذشته بود که پدربزرگش، همون مردی که تا اون زمان نینتندو رو رهبری می‌کرد، سکته‌ی شدیدی کرد و در بستر افتاد. پدربزرگ نوه‌ی جوانش یعنی هیروشی رو خواست و در حالی که آخرین لحظات عمرش رو سپری می‌کرد از هیروشی خواست تا دانشگاه رو رها کنه و سکان رهبری نینتندو رو در دست بگیره. هیروشی چند لحظه مکث کرد و گفت: «قبول می‌کنم اما به شرطی که من تنها وارث نینتندو باشم و هیچ کس دیگه از اقوام، در نینتندو هیچ سهمی نداشته‌باشن.» پدربزرگ که هیچ راه دیگه‌ای براش نمونده بود پذیرفت و از امروز هیروشی رسما صاحب نینتندو شد تا دوران جدیدی رو در این شرکت شروع کنه. دورانی که نه فقط برای نینتندو، بلکه برای صنعت سرگرمی در کل دنیا تاریخ‌ساز شد.فردای اون روز اولین کار هیروشی پاکسازی کل مجموعه نینتندو بود. پاکسازی نه به این معنا که مرتب‌اش کنه یا وضع ظاهری‌اش رو تمیز کنه. به این معنا که تمام نیروهای قدیمی که به تفکر قدیم نینتندو پایبند بودن رو اخراج کرد. هیروشی نمیخواست نینتندو روند ثابت، کهنه و سنتی قدیمی‌اش رو پیش ببره. چیزی که در طول شصت سال گذشته ثابت بود، باید تغییر می‌کرد. صنعت سرگرمی دیگه یک خط ثابت رو طی نمی‌کرد. کارت‌های بازی اواخر عمرشون رو طی می‌کردن و هیروشی این رو فهمیده بود. با این حال تلاش کرد تا با مدرن کردن خط تولید و بهبود متریال مورد استفاده‌اش، کیفیت محصولات نهایی رو بالا ببره و سهم بیشتری از بازار بگیره. البته که موفقیت‌هایی هم به دست آورد اما واقعیت این بود که این نوع سرگرمی‌ها در اون دوره دیگه کمترین طرفدار رو داشتن و رقبای خارجی، همون ظرفیت محدود رو با قدرت هرچه تمام‌تر می‌بلعیدن.هیروشی که ظرفیت‌های صنعت سرگرمی رو کمرنگ می‌دید، تصمیم گرفت تقریبا از این صنعت خارج بشه و عرصه‌های دیگه رو امتحان کنه. پس سهام نینتندو عمومی شد و هیروشی به عنوان مدیرعامل این شرکت، وارد دسته‌های کاملا بی‌ربطی مثل مواد غذایی و هتل‌داری شد. مثلا نینتندو در اون دوره به فروش برنج آماده پرداخت. البته که از اون موفقیتی به دست نیاورد و وارد صنعت هتل‌داری و حمل و نقل درون شهری هم شد. بله. روزگاری بود که تاکسی‌های زرد نینتندو با یک نام مستعار، در شهرهای ژاپن جولون می‌دادند در حالی که اصلا رسالت نینتندو که شصت سال پیش تاسیس شد این نبود.فوساشیرو این شرکت رو بنا کرد تا صنعت سرگرمی ژاپن رو نجات بده. هیروشی بعد از مدتی به همین نتیجه رسید که اصلا نینتندو نباید تو حوزه‌های بی‌ربطی که توشون هیچ تخصصی نداره وارد بشه. پس تمام کسب و کارهای حاشیه‌ای رو جمع کرد و تصمیمشو گرفت تا مثل جد بزرگش فاساشیرو، دوباره صنعت سرگرمی ژاپن رو زنده کنه. منتها با ابزارها و سرگرمی‌های جدید. نه محصولات کهنه و منسوخ. پس استراتژی نینتندو رو بازآرایی کرد و با سخنرانی‌های محصور کننده که در رسانه‌ها منتشر می‌کرد، از اهداف بزرگش برای این شرکت صحبت می‌کرد.فرایند استخدام رو شروع کرد. به نیروهای جوان، خوش فکر و خلاق نیاز داشت. اونجا بود که با ایمانشی آشنا شد. مرد خوش فکر و خلاقی که در تغییر مسیر نینتندو یک نقش کلیدی ایفا کرد. هیروشی می‌دونست که باید دنبال محصولات جدید و خاص باشند اما نمی‌دونست که دقیقا چه چیزی رو باید بسازن و چطور بفروشن. ایمانوشی مردی بود که پاسخ به این سوال رو می‌دونست و اون چیزی نبود جز اسباب‌بازی‌های مکانیکی. اما چطور باید اونا رو می‌ساختن و طراحی می‌کردن؟ راه حل این مسئله هم دوباره به دست ایمانوشی باز شد. اولین دفتر تحقیق و توسعه‌ی پیشرفته‌ی نینتندو در همان سال‌ها توسط این مرد تاسیس شد و اونجا بود که مهندس‌های افسانه‌ای ژاپنی، از جمله یوکوی، جمع شدند تا صنعت سرگرمی رو برای همیشه تغییر بدن.اونجا ایده‌هایی خلق می‌کردند که همه در نوع خودش اولین بودن در دنیا. یوکوی از مهندسان این واحد در روزهای اول استخدامش، روی یک اسباب بازی مکانیکی کار می‌کرد که از تکه‌های متقاطع تشکیل شده بود. این تکه‌ها به صورت ضربدری روی هم متصل شده بودند که با یک ساده باز و بسته می‌شدند. این طرح مکانیکی تبدیل به یک اسباب بازی شد، که به بچه‌ها کمک می‌کرد در فاصله‌های یک متری خودشون، اجسام رو بگیرن و بلند کنن. یعنی تقریبا یه جور دست مکانیکی بود. هیروشی وقتی طرح و محصول نهایی رو دید شیفته‌اش شد و دستور تولید انبوه رو صادرکرد.این اسباب بازی ساده با اسم اولترا هند شناخته شد و بیش از یک میلیون و دویست هزار دونه ازش فروختن که یک موفقیت خیلی بزرگ برای نینتندو به شمار میرفت. از اون روز به بعد، کار یوکوی این بود که در واحد تحقیق و توسعه، اسباب‌بازی های مکانیکی جدید طراحی کنه و هر روز با یک بغل پر از محصولات جدید سراغ هیروشی بره. محصول بعدی اولترا ماشین بود. دستگاه کوچیکی که به صورت مکانیکی توپ بیسبال پرتاب می‌کرد و می‌شد ازش تو خونه‌ها، یا محیط های کوچیک استفاده کرد. بعدشم اولترا اسکوپ، که یه دوربین جاسوسی اسباب بازی بود که به بچه‌ها اجازه می‌داد اطراف خونه یا خونه‌های همسایه رو دید بزنن. در مجموع چیزی حدود دو میلیون و چهارصد نسخه از اولترااسکوپ طی سه سال به فروش رفت که اینم یه موفقیت بزرگ دیگه بود.مجموعه اسباب بازی‌های مکانیکی که یوکوی در اون دوره طراحی کرد، با نام سری اولترا شناخته می‌شدند که سهم زیادی در موفقیت‌های اولیه نینتندو داشتن. هیروشی همچنان روی توسعه محصولات جدید نظارت می‌کرد و با سختگیری خیلی زیاد کار رو پیش می‌برد. بیشتر از اینکه مهندسینش رو تشویق کنه، تنبیهشون می‌کرد و خب هنوز رگه‌هایی از اخلاق سختش در دوران کودکی درونش زنده بود.با همین روند به سال 1972 رسیدیم. یک روز یوکوی، یا همون مغز متفکر نینتندو، در واحد تحقیق و توسعه داشت روی یک اسباب بازی جدید کار می‌کرد که بهش خبر دادن مرد جوانی اومده و سراغش رو می‌گیره. اون جوان یک مهندس تازه‌کار به نام ماسایوکی بود. کسی که به واسطه‌ی گذشته‌ی سختش، تبحر خاصی در سرهم کردن اسباب بازی و ساختن چیزهای جدید داشت. ماسایوکی در کودکی، به دلیل فقر و تنگدستی مجبور بود تا خودش برای خودش از چیزای دورریختنی اسباب بازی درست کنه یا اسباب‌بازی‌هایی که دوست داره رو فقط در ذهنش تصور کنه. این محدودیت باعث شد تا به ساختن اسباب بازی و به مرور به کار با بردهای الکترونیکی علاقه‌مند بشه.ماسایوکی جوان در اون سال‌ها در شرکت شارپ کار می‌کرد و تمرکز اصلی‌اش هم سلول‌های خورشیدی بود که نور خورشید رو به برق تبدیل می‌کردن. قرار بود در این دیدار ماسایوکی و یوکوی، روی امکان استفاده از این سلول‌ها توسط نینتندو صحبت کنن.ی در همون جلسه بود که یوکو فهمید ماسایوکی از خلاقیت بالایی برخورداره و تصمیم گرفت در تیم خودش استخدامش کنه. ماسایوکی هم که از کودکی رویای ساخت اسباب بازی رو داشت این پیشنهاد رو پذیرفت و شرکت شارپ رو برای همیشه ترک کرد تا در نینتندو چیزی رو طراحی کنه که یک عمر در حسرتش بوده.حالا یوکوی و ماسایوکی روی محصولاتی کار می‌کردند که توشون از بردهای الکترونیکی هم کمک گرفته میشد. اولین محصولی که طراحی کردن به کمک همون سلول‌های خورشیدی ساخته شد. که ایده‌اش هم خیلی ساده بود. ماسایوکی می‌دونست که حداقل اندازه‌ی سطح یه پول کاغذی باید سلول خورشیدی کنار هم چیده بشه تا انرژی کافی ازش تولید بشه. به ذهنش رسید که نیازی نیست همیشه از سلول‌های خورشیدی به عنوان مبدل انرژی استفاده کنه. میشه اون‌ها رو به عنوان یک سنسور نوری هم به کار گرفت و اینطوری بود که تصمیم گرفتند به کمک همین سلول‌های خورشیدی یک اسلحه‌ی اسباب بازی تولید کنن. شیوه‌ی کارش هم خیلی جالب بود.اسلحه به جای شلیک گلوله، یک پرتوی نور نازک پرتاب می‌کرد. روی اهداف سلولهای خورشیدی خیلی کوچیک نصب میشد و به محض اینکه اون سلول‌ها پرتوی نوری رو دریافت می‌کردند، انگار که تیر به هدف خورده و بازیکن برنده می‌شد. روی هدف‌ها یک سری اکشن‌های ریز هم طراحی می‌کردند که مثلا بعد از خوردن گلوله، صدای شکستن تولید کنن یا باز بشن. این اسباب بازی با نام بیمگان در یک بسته‌بندی شامل یک اسلحه پلاستیکی و تعدادی شخصیت پلاستیکی و براق، که به عنوان هدف استفاده می‌شدن، خیلی زود وارد بازار ژاپن شدن و اون بازار رو به طور کامل قبضه‌کردن. طوری که میزان تقاضا از عرضه بیشتر شد و هیروشی تصمیم گرفت وسعت فضای تولیدی رو افزایش بده. زمین‌های اطراف کارگاه تولیدی خریداری شد و همه به هم متصل شدند و حجم تولید افزایش پیدا کرد. همزمان سهام نینتندو هم هر روز با ارزش‌تر از قبل می‌شد.هنوز بیمگان روزهای اوج فروشش رو تجربه می‌کرد که ایده‌ی دیگه‌ای به ذهن یوکوکی رسید و به یامااو چی گفت که از این فناوری به شیوه‌های دیگه‌ای هم میشه استفاده کرد. ایده‌ی اصلی‌اش این بود که دستگاه‌های بزرگتری تولید کنند و اسلحه‌های اسباب‌بازی نوری رو به صورت گسترده‌تر استفاده کنن. اون زمان دوران افول بیلیارد در ژاپن بود. سالن‌های بزرگی که به این ورزش اختصاص پیدا کرده بودند، هر روز خالی و خالی‌تر می‌شدن. یوکوی می‌خواست از این سالنها استفاده کنه و یه میدون تیر تفریحی اونجا راه بندازه. پس در ساختمان تحقیق و توسعه نینتندو، به کمک بقیه‌ی مهندس‌ها و همکارهاش نشست و ایده‌اش رو طراحی کرد.یک اسلحه، در ابعاد واقعی پروژکتورهایی که در مقابلش قرار داشت و تصویر اهداف متحرک روی دیوار نمایش میداد. فناوری اون دقیقا مشابه بیمگان‌ها بود اما یک تیراندازی واقعی رو شبیه‌سازی می‌کرد. چون از تیر واقعی استفاده نمی‌شد سر و صدا آلودگی هم نداشت نسخه‌ی اولیه طراحی شد. هیروشی بدون اینکه ایرادات اولیه اون برطرف بشه، خیلی سریع اون رو رونمایی کرد. روز رونمایی رسانه‌های زیادی اومدن. یوکوی با چهره‌ی نگران اطراف میدون تیر نوری می‌چرخید. لحظه‌ای که قرار شد رونمایی کنند، طبق پیش‌بینی یوکوی یکی از اسلحه‌ها از کار افتاد و مجبور شدند بدون اینکه کسی متوجه بشه، به صورت مصنوعی بازی رو پیش ببرن. طوری که انگار واقعا اسلحه‌ها کار می‌کنه و گلوله‌های نوری هم به اهداف می‌خوره و بازیکن هم تشویق میشه.بعد از این داستان سخت، تا زمانی که ایرادات کلیدی اسلحه‌ها برطرف نشد اونها رو در معرض استفاده عموم قرار ندادن که البته مدت زیادی هم طول نکشید. به مرور سالن‌های بولینگ تبدیل شدن به سالن‌های تیراندازی نوری نینتندو و استقبال خیلی خوبی هم ازش شد. تیم تحقیق و توسعه نینتندو به فکر توسعه‌ی این محصول بودن و یک بازی جدید هم طراحی کردن. دقیقا مشابه سالن‌های تیراندازی، منتها با این تفاوت که دارای شخصیت و داستان بود. یک ویدیو پروژکتور، تصویر یک کابوی رو روی دیوار روبرو پخش می‌کرد. به محض اینکه کابوی دستش روی اسلحه می‌رفت، بازیکن باید با اسلحه‌ی نوری که در دستش داشت بهش شلیک می‌کرد. اینطوری برنده می‌شد. این بازی هیجان بیشتری داشته جوون‌ها هم دوستش داشتن که یهو ورق برگشت.اون سال یعنی 1973 ژاپن و خیلی از کشورای دیگه به دلیل بروز بحران نفتی با شوک اقتصادی شدیدی مواجه شدن. به این ترتیب مردم از نظر مالی زیر فشار قرار گرفتن و اولین صنعتی که ضربه خورد سرگرمی بود. سالن‌های تیراندازی نوری نینتندو به طور کامل خالی شدن و درآمد این شرکت به صورت ناگهانی سقوط شدیدی کرد. هیروشی اصلا تصور نمی‌کرد که با این سرعت اینقد ناگهانی نینتندو متوقف بشه و شرکتی که انقدر برای نوسازی‌اش تلاش کرد، زیر گرد و غبار تاریخ بخواد دفن بشه. رکود اقتصادی اون سال خیلی از کسب و کارها رو در کل دنیا تحت تاثیر قرار داد اما خب هیروشی هنوز روزنه‌های امید داشت. می‌دونست که اینجا انتهای راهش نیست و نباید تسلیم بشه .مقصر شکست، نینتندو و تیمش نبود. پس هر طور که بود باید شرکت و پرسنل‌اش رو حفظ می‌کرد. هیروشی، یوکوی و ماسایوکی و بقیه‌ی تیم تحقیق و توسعه نینتندو، همچنان دنبال محصولی بودند که بتونه از این وضعیت نجاتشون بده.روزها گذشت تا اینکه به سال 1975رسیدیم. به یک مهمانی شام که هیروشی مهمون یکی از دوستای دوران کودکی‌اش بود. مردی که در یکی از مجموعه‌های بزرگ تولید توسعه‌ی قطعات الکترونیکی ژاپن به عنوان مدیرعامل منصوب شده بود. دوست قدیمی هیروشی، اون شب جرقه‌ی تازه‌ای تو ذهنش روشن کرد. از رشد فناوری‌های مربوط به نیمه هادی و ریزپردازنده‌ها صحبت کرد. توضیح داد که این فناوری‌های جدید، چقدر سریع رشد می‌کنند و خیلی زود دارن وارد بازار میشن تا به صورت عمومی در اختیار مردم قرار بگیرن. هیروشی راجع به اونها کنجکاو شد و خیلی سریع راجع‌بهشون تحقیق کرد. فهمیدن که این فناوری خیلی سریع و آمریکا داره رشد می‌کنه و از همه مهمتر، در صنعت سرگرمی هم داره ازش استفاده میشه. شرکت‌هایی به نام آتاری و مگناوکس دارن به کمک این فناوری کنسول‌های دستی و کوچیکی می‌کنن که به تلویزیون‌های خانگی هم وصل میشه و بازی‌های محدودی روشون اجرا میشه.اینجا بود که ماسایوکی، دوباره با قدرت وارد داستان شد. همون مهندس جوانی که رویای ساخت اسباب‌بازی‌های جدید و خاص رو داشت و در تیم تحقیق و توسعه نینتندو قبلا حسابی درخشیده بود. ماسایوکی خیلی سریع روی یک طرح مشابه کار کرده و به کمک شرکت میتسوبیشی تونستن اولین کنسول بازی خودشون رو توسعه بدن. در سال هزار و نهصد و هفتاد و هفت کالرتیوی‌گیم6اولین کنسول بازی خانگی نینتندو به صورت گسترده با قیمت خیلی مناسب در بازار ژاپن توزیع شد. اون شیش آخرش یعنی اینکه توش شیش تا بازی قرار داده بودن.به سرعت پونصد هزار نسخه از کالرتیوی‌گیم6فروش رفت و بلافاصله کالرتیوی‌گیم15 معرفی شد که در اون پونزده بازی دیگه قرار داشت. به همین ترتیب، این کنسول‌های کوچیک و محبوب نینتندو هر روز بیشتر و بیشتر می‌شدند و بازار هم روی خوشی بهشون نشون میداد. روزهای تاریک و تیره گذشت و دوباره بازار سرگرمی به کمک محصولات نینتندو رونق گرفت. اما هنوز روح سرکش و جاه طلب هیروشی راضی نشده بود. این فقط یک راهکار برای عبور از بحران بود. به همین دلیل یک روز هیروشی وسط محوطه ساختمونای نینتندو ایستاد و از پرسنلش رو دعوت کرد تا دور هم جمع بشن.ر تصور این بود که می‌خواد از زحمات همه قدردانی کنه اما وقتی صحبتش و شروع کرد جریان عوض شد با صدای بلند بین جمعیت گفت: «راهی که طی این مدت طی کردیم متعلق به ما نیست و مقصدش کوچکترین ارتباطی به اهداف و استراتژی نینتندو نداره. ما اینجا دور هم جمع نشدیم تا از محصولات آمریکایی و خارجی تقلید کنیم اما این کاریه که داریم انجام میدیم، چیزی که امروز تولید می‌کنیم تفاوتی با محصولات آتاری و مگناوکس نداره و این برای ما ناامید کننده ست. نینتندو طی سال‌های گذشته تمام تلاشش رو کرده تا تبدیل به رهبر صنعت سرگرمی بشه و این چیزی بود که به کمک شما تا به امروز محقق شده. از امروز به بعد هم من مطمئنم ما راهمون رو از آتاری و سایر رقبا جدا می‌کنیم. نبوغ و خلاقیت شما مردم ژاپنی دوباره باعث میشه تا محصولاتی تولید کنیم که نه تنها در ژاپن، که در تمام اروپا و آمریکا و کل دنیا بدرخشه. حالا ازتون می‌خوام محصولاتی که تا امروز تولید کردیم و دور بریزید و دوباره محصولی رو تولید کنید که فقط متعلق به نینتندو باشه.»این سخنرانی هیروشی فضای شرکت رو به کلی تغییر داد. البته درست هم بود. این کنسول‌های کوچیک و فانتزی تفاوت زیادی با محصولات رقبا نداشتن. آتاری آمریکایی حتی چیزای بهتر از این رو هم طراحی می‌کرد. موفقیت‌های کالرتیوی‌گیم ها کمرنگ شد و تیم تحقیق و توسعه دوباره دست به کار شدن. اون روزها بازار ماشین حساب‌های جیبی خیلی گرم شده بود و با ابعاد خیلی کوچیک و قابل حمل طراحی می‌شدند و مردم هم استقبال می‌کردند. یوکوی با خودش فکر کرد که چی میشه اگه با همین فناوری و در همین اندازه ابزاری بسازیم که سرگرم کننده باشه و بشه باهاش بازی کرد؟اینجا بود که گم اند واچ نینتندو متولد شد. یک کنسول جیبی خیلی کوچیک که توش تعداد بازی قرار داشت. گیم اند واچ هم خیلی زود در بازار با استقبال مواجه شد و سود خوبی هم ازش حاصل شد. اما این کنسول جیبی اون محصول انقلابی که مد نظر هیروشیه نبود و هیچ وقت به یک فروش رویایی نرسید. چون خیلی زود نسخه‌های تقلبی و کپی‌اش با قیمت خیلی پایین‌تر اومد. به موازات یوکوی که داشت روی گیم اند واچ کار می‌کرد، ماسایوکی هم روی توسعه‌ی کالرتیوی‌گیم تمرکز کرده بود. درسته اون کنسول‌های اولیه مدنظر هیروشی نبودن اما می‌دونست که می‌تونه به کمک اون فناوری چیز بهتر و کاربردی تری بسازه.ماسایوکی نمونه‌های آمریکایی رو دیده بود که جدیدا طراحی شدن و دیگه اینطور نیست که توشون چندتا بازی محدود وجود داشته باشه.روی هر کنسول یک اسلاید تعبیه شده بود که روش نوارهای قابل تعویض قرار گرفته بودند. همون نوارهای بازی خودمون. توی این نوارها بازی‌های مختلفی وجود داشت. فرد می‌تونست یه کنسول بخره و تا مدت‌ها از اون استفاده کنه و هر روز بازی‌های جدیدی روش قرار بده. این ایده انقلابی بود. یه شب اواخر وقت در سال 1983 بود که ماسایوکی نتایج تحقیق‌اش در رابطه با این کنسول‌ها رو به هیروشی به طور کامل ارائه کرد. هیروشی شگفت زده شد. دوباره استراتژی شرکت رو بهشون یادآوری کرد و با اشاره به آتاری آمریکایی گفت: «باید بهتر از این محصول رو بسازیم. انقدر خوب و قوی طراحی‌اش کنید که حداقل تا یک سال هیچ کدوم از رقبای ما نتونن ازش الهام بگیرن و چیزی مشابه‌اش رو بسازند. که وقتی یک مشتری وارد فروشگاه میشه اصلا نتونه کنسول نینتندو رو با کنسول‌های دیگه مقایسه کنه و به خاطر ویژگی‌ها و امکاناتش اولین انتخابش باشه.»اینطوری بود که پروژه‌ی سخت ماسایوکی شروع شد. طراحی یک کنسول پیشرفته که از رقبای فعلی که حداقل حدود ده تا شرکت هستن خیلی جلوتر باشه و بازاری رو فتح کنه، که الان هیچ سهمی توش ندارن. اولین مزیت رقابتی قیمت بود. کنسولهای مشابه مثل آتاری چیزی بین دویست تا سیصد دلار قیمت داشتن. قیمت مدنظر ماسایوکی هفتاد و پنج دلار بود. پس باید این کنسول خیلی هوشمندانه طراحی می‌شد تا با صرف هزینه کمتر، کیفیت بالاتری ارائه بده. اما چطور می‌شد قیمت سخت‌افزار رو پایین آورد در حالی که کاراییش افزایش پیدا می‌کنه؟ کنسول رقبا رو بررسی کرد و دید که واقعا طراحی و معماری سخت‌افزاری خوبی دارن. پردازشگران قدرتمندی استفاده کرده بودند که توانایی خیلی خوبی داشت. یکی از دلایل قیمت بالا همین بود پس مسئله‌ی اصلی رو پیدا کرد. این که یک بازی خوب به چه سخت‌افزاری نیاز داره؟ اصلا یک بازی خوب چه ویژگی‌هایی داره؟ شاید بازی‌های خیلی خوب روی سخت‌افزارهای متفاوت و ساده‌تر بهتر اجرا بشن.اینجای داستان لازم یادآوری کنم اتفاقی که افتاد، این بود که ماسایوکی محصولات رقبا رو مهندسی معکوس یا ریورس اینجینیرینگ کرد. این پروسه تو خیلی از شرکت‌ها اجرا میشه و به صورت دقیق اجزای محصولات رقبا رو موشکافی می‌کنن تا بفهمند چطور ساخته شده البته بیشتر روی محصولات سخت‌افزاری انجام میشه و نرم‌افزارها خیلی سخت مهندسی معکوس میشن. برگردیم به داستان. جایی که ماسایوکی داره تیمی از مهندسان حوزه‌ی طراحی بازی نینتندو رو دور هم جمع می‌کنه. در حقیقت می‌خواست تفکری که پشت بازی‌ها جریان داره رو بررسی کنه. نه اینکه به سخت‌افزارها بپردازه. داشت روی گیم پلی بازی تمرکز می‌کرد تا ببینه یک گیم‌پلی خوب چه نیازها و الزاماتی داره تا بتونن تامینش کنن. مطمئن بود که از این طریق محصول بهتر و جذاب‌تر و شاید ارزان‌تری در اختیار مشتریان قرار میدن.نتیجه‌ی اون جلسات با طراح‌های بازی، این شد که برای ساخت یک بازی خوب دو راه پیش روشون هست. یا ایجاد حرکات سریع، یا ایجاد حرکات سریع به همراه چالش‌های فکری. طراحی چالش‌های فکری به طراحان بازی‌ها بستگی داشت اما پردازش حرکات سریع در بازی به مدار و برد قوی نیاز داشت. بعد از ساعت‌ها تحقیق و بررسی، به این جمع‌بندی رسیدن که کنسول نینتندو باید از دو تراشه‌ی مجزا استفاده کنه. یک تراشه برای پردازش اتفاقات داخل بازی، مثل حرکت کاراکتر و اتفاقات محیطی، و یک تراشه برای تولید و مدیریت رنگ‌ها.کنسول رقبا از توانایی تولید هشت رنگ برخوردار بود اما ماسایوکی در نظر داشت کنسول نینتندو حداقل پنجاه رنگ تولید کنه. این مسئله به طبیعی‌تر شدن محیط بازی‌ها کمک زیادی می‌کرد. چند نسخه از کنسول اولیه طراحی شد و رفت زیر تست اما نتایج رضایت بخش نبود. سرعت پردازش پایین بود یا مشکلاتی حین اجرا به وجود میومد. تا اینکه در نهایت دو پردازنده‌ی مدنظر رو پیدا کردن. یک سی پی یو برای پردازش محاسبات، و یک پی‌پی‌یو برای پردازش تصویر. که هم از قدرت کافی برخوردار باشند، هم قیمت مناسبی داشته باشن. حالا باید برای تولید این قطعات در اندازه‌ی انبوه به یک شرکت تولیدکننده سفارش می‌دادن.هیروشی مدیرعامل و وارث نینتندو، همچنان می‌خواست قیمت نهایی کنسول رو بیاره پایین و پایین‌تر. و برای انجام این کار یک ریسک بزرگ هم کرد. یک کمپانی تولید و مونتاژ پردازنده به اسم ریکو، پای میز قرارداد اومد و هیروشی درخواستش رو مطرح کرد. مشخصات پردزنده‌ها با قیمت مدنظرش رو بهشون گفت و اونا هم از این قیمت پایین تعجب کردن. هیچ رغبتی نداشتند که این معامله رو قبول کنن چون توش سودی عایدشون نمی‌شد. تا اینکه پیشنهاد شگفت‌انگیز نینتندو مطرح شد.هیروشی گفت: «اگر ما به شما صد هزار و پونصد هزار پردازنده سفارش بدیم مطمئنا سودی نداره براتون و ما اینو میدونیم. اما می‌خوایم با شما همین ابتدای کار قرارداد خرید سه میلیون پردازنده رو ببندیم.» این رو که گفت، نماینده‌های شرکت ریکو در کمال تعجب موافقت کردند و قرارداد هم منعقدشد. تمام اعضای نینتندو از این خرید متعجب بودن. چطور ممکنه کنسولی که ده‌ها رقیب تو بازار داره به فروش سه میلیون نسخه‌ای برسه؟ این یک ریسک بزرگ بود اما هیروشی که در راس نینتندو قرار داشت اون رو اجرا کرد تا قیمت محصول نهاییش رو تا می‌تونه کم کنه.حالا که تکلیف پردازنده‌ها مشخص شد، مهندس‌های نینتندو شروع کردن به تحلیل دقیق نظرات هیروشی و طراحی کنسول بر مبنای همین نظرات. هر روز جلسات پرسش و پاسخ بین هیروشی و مهندس‌های شرکت برگزار میشد. مثلا می‌پرسیدن که این کنسول باید کیبورد هم داشته باشه یا نه؟ یا مثلا بازی‌ها رو چطوری ارائه کنیم؟ روی فلاپی‌دیسک؟ یا اینکه توی کنسول یک مودم داخلی قرار بدیم یا نه؟ هیروشی با دیسک و فلاپی مخالفت کرد. گفت ما باید از کارتریج استفاده کنیم به این دلیل که فلاپی خیلی راحت با کامپیوترهای معمولی بررسی و رمزگشایی میشن. با وجود کیبورد مخالفت کرد، چون معتقد بود کیبوردها باعث میشن مردم تصور کنند استفاده از این کنسول نیاز به دانش کامپیوتری داره و ممکنه وحشت کنن. با مودم با تجهیزات دیگه مخالفت کرد، تا هزینه نهایی کنسول رو پایین‌ترین حالت ممکن نگه داره. به جای اینا از اونها خواست تا روی توان پردازشی و حافظه این کنسول کار کنن که این باعث شد کنسول نهایی از همه نظر از کنسول‌های مشابه قوی‌تر و بهتر باشه.مثلا آتاری که محصول آمریکا بود چیزی حدود دویست و پنجاه و شیش بایت رم داشت. درحالی که کنسول نینتندو حدود دو هزار بایت رم در اختیار بازی قرار میداد. علاوه بر این، کنسول نینتندو بازی‌های پیچیده‌تری رو اجرا می‌کرد. کارتریج‌ها یا همون نوارهای بازی نینتندو سی و دو برابر بیشتر از نوارهای آتاری ظرفیت داشتن و این اعداد شگفت‌انگیز بود. علاوه بر اینا تمام تلاش هیروشی روی این مسئله بود که طراحی ظاهری کنسول، از بدنه و ساختار خودش گرفته تا دسته‌های اون به ساده‌ترین شکل ممکن باشه.دسته‌ها با چند کلیک برای جهت دهی در یک سمت، و چند کلید دیگه برای انجام عملیات مبارزه‌ای در سمت دیگرش طراحی شدند. داریم از کنسولی صحبت می‌کنیم که نمونه و کپی‌اش، به اسم میکرو در ایران هم به وفور پیدا می‌شد و احتمالا شما هم دیدید و یا خودتون داشتید. پ تصورش براتون ساده‌ست. 1983سال درخشش جهانی نینتندو بود. اولین کنسول اون، با نام نینتندو فمیلی کامپیوتر، که به صورت اختصاری فامیکام شناخته می‌شد وارد بازار شد. قیمت نهایی این کنسول نزدیک به صد دلار بود. هر چند که با هدف گذاری اولیه که هفتاد و پنج دلار بود فاصله داشت، اما از رقبا ارزون‌تر بود. این قیمت گذاری پایین باعث شد عمده فروش‌ها کمی ناراضی بشن چون سود کمتری بهشون می‌رسید اما یک روز هیروشی، وارث و مدیرعامل نینتندو، اون‌ها رو دور هم جمع کرد و براشون صحبت کرد.گفت: «دوستان عزیزم. من می‌دونم که از فروش این کنسول سود زیادی به شما نمیرسه. به خاطر قیمت پایینشه و حق دارید اما من اینجا خواستم دور هم جمع بشیم تا بهتون اطمینان بدم که اصلا نگران سود نباشید. شما روی کنسول سود نمی‌کنید. ما هم سود نمی‌کنیم. سود اصلی ما در فروش بازی‌هاست. ما سخت‌افزاری رو طراحی کردیم و می‌فروشیم که بستر ساز فروش بازی‌های نرم‌افزاری ماست. پول اصلی در تجارت نوارهای بازی نینتندو خواهد بود و این رو می‌بینید.» در همین جلسه بود که نام اصلی این کنسول، یعنی فامیکام به اطلاع همه رسید. به واسطه‌ی تبلیغات گسترده و بازاریابی وسیع خیلی زود فامیکام رکورد فروش‌های قبلی رو شکست. تنها پونصد هزار نسخه از اون، طی یک ماه به فروش رفت. این عدد شگفت‌انگیز بود.نزدیک به جشن سال نو بودن و هر روز فروش کنسول بالا و بالاتر می‌رفت. تا اینکه چند تماس با پشتیبانی نینتندو کار رو خراب کرد و این جشن موفقیت رو بهم زد. چند تا از فروشنده‌ها گفتن که کنسول‌ها هنگام اجرای بعضی از بازی‌ها هنگ می‌کنن. تماس‌ها هر روز بیشتر و بیشتر میشد. بلافاصله ماسایوکی و یوکوی، دو مغز خلاقیت و طراحان اصلی کنسول، به بررسی مسئله پرداختن. فهمیدن که در طراحی برد مشکلی پیش اومده و باید بخشی از ساختار بردها رو تغییر بدن تا مشکل حل بشه اما تکلیف کنسول‌هایی که تو بازار و دست مردم بود چی میشه؟ اگه این قضیه ریشه‌دار بشه و کنسول‌های موجود همه به دست مردم برسن یک آبروریزی تمام عیار پیش میاد.یک جلسه اضطراری گذاشتند با حضور هیروشی، یوکوی، ماسایوکی و بقیه اعضای اصلی نیتندو. یوکوی گفت: «ما داریم روی بازاریابی کار می‌کنیم و تا الان هزینه‌ی زیادی کردیم. این مشکل می‌تونه ما رو نابود کنه. بنابراین پیشنهاد میدم هر مشتری که شکایت کرد، کنسول‌اش رو عوض کنیم. اگر شکایت نکرد که چیزی بهشون نگیم دیگه. شاید همه متوجه مشکل نشن.» ایمانشی، همون مردی که در اوایل داستان واحد تحقیق و توسعه‌ی نینتندو رو تاسیس کرد، گفت: «این کار آبروی ما رو در خطر قرار میده. اینکه می‌دونستیم محصولمون معیوبه و باز هم فروختیم اصلا معنای خوبی نداره.»هیروشی ساکت نشسته بود و فقط حرفا رو می‌شنید. اونایی که میشناختنش منتظر بودند تا یک راه کم‌هزینه رو انتخاب کنه تا ضربه‌ی مالی به شرکت نخوره. حدس می‌زدند احتمالا اینجا شاید یک غرور به خرج بده و شرکت رو از زیر بار این مسئولیت بیرون ببره. و اصلا این مشکل رو بروز ندن. بلند شد و خیلی خلاصه و شفاف گفت: «تمام محصولات رو از بازار جمع کنید و اصلاح کنید و دوباره بفرستید برای فروش.» این به معنای هزینه‌ی بالایی بود که روی دوش نینتندو قرار می‌گرفت. یعنی بعد از این همه تلاش و طراحی، بخش زیادی از سودشوم رو از دست می‌دادن اما در نهایت به مشتری احترام می‌ذارن و محصول درست در اختیارش قرار میدن.این اتفاق افتاد. تمام محصولات برگشت، اصلاح شد و دوباره در بازار برای فروش قرار گرفت. این کار میلیون‌ها دلار ضرر اقتصادی به همراه داشت اما نتیجه‌اش انقدر درخشان بود که این ضرر رو به طور کامل پوشش داد. فامیکام‌ها یا همون کنسول‌های نینتندو که ما به اسم میکرو میشناسیمشون، در بازار می‌درخشیدن. امکانات خوب و قیمت مناسب و طراحی عالی. بلافاصله میلیون‌ها نسخه از این کنسول فروش رفت و همونطور که هیروشی در جلسه به عمده فروش‌ها گفته بود، حالا میلیون‌ها خانواده منتظر خریدن بازی‌های جدید بودند تا در فامیکام‌ها تجربه‌شون کنن. جالبه بدونید در همون سال، خیلی از رقبای نینتندو که در طراحی کنسول بودن وقتی محصول این شرکت رو دیدن فهمیدن که نمی‌تونن باهاش رقابت کنند و این بازار رو برای همیشه ترک کردن. شرکت سگا رو هم که احتمالا می‌شناسید. در همان سال یکی از اولین کنسول‌هاش رو معرفی کرد که به نام اس‌جی هزار شناخته می‌شد. اما در سایه موفقیت نینتندو، اصلا دیده و شناخته نشد.چیزی که شنیدید، قسمت اول از سریال نینتندو بود که در استارت‌کست تولید و منتشر شد. بخشی از سابقه‌ی طولانی و ارزشمند شرکت نینتندو رو با هم مرور کردیم و دیدیم که هیروشی وارث نینتندو، چطور این شرکت رو نجات داد و محبوب‌ترین کنسول اون دوران رو طراحی کرد. یه جاهایی عجول بودن‌اش کار دستش داد اما در نهایت، با سختگیری و مشتری مداری‌اش محصولی رو تولید کرد که خیلی از رقبا از دیدنش ترسیدن و میدون رو خالی کردن.رو البته این کار به تنهایی به نتیجه نرسوند. ماسایوکی، یوکوی، ایمانوشی و تعدادی از مهندسان افسانه‌ای ژاپنی بودند که در این پروژه‌ی قدرتمند حضور داشتند و در خلق این محصول، چیزایی که بعدا توسط نینتندو ساخته شد سهیم‌بودن.می‌دونیم که این موفقیت اتفاقی نبوده و این شرکت بارها تا مرز نابودی رفت. اما دوباره با کمک مدیر و مهندس‌هاش زنده‌شد. بحران نفتی 1973خیلی از شرکت‌ها و محصولات رو به مرز نابودی کشوند و حتی نابود کرد اما همین بحران، سرچشمه‌ی ظهور و خلاقیت و تلاش بیشتر مردان نینتندو شد. به جای اینکه ازش ضربه بخورن و نابود بشن، تلاش کردن و قدرتمندتر از قبل کارشون رو پیش بردن. در دو اپیزود آینده، داستان شکل‌گیری بازی محبوب سوپر ماریو و موفقیت نینتندو در آمریکا رو با هم مرور می‌کنیم. امیدوارم از شنیدن این قسمت لذت برده باشید.تمام تلاشم این بود که یک روایت واقعی و شنیدنی براتون نقل کنم. تا هم آموزنده باشه و هم لذت‌بخش. یادتون نره که اینستاگرام استارت‌کست رو دنبال کنید. اونجا یه سری تصاویر قدیمی نوستالژیک از محصولات اولیه نینتندو و داستان‌هایی که در این اپیزودها روایت کردم قرار میدم که احتمالا براتون جالب باشه. از شما ممنونم که این اپیزود رو شنیدید و استارت‌کست رو دنبال می‌کنید. اگه به نظرتون این اپیزودها مفیده، که البته من تمام تلاشم و کردم تا مفید و لذت‌بخش باشه، می‌تونید از من و این پادکست حمایت کنید تا به قدرت بیشتری به کارم ادامه بدم. شیوه‌ی حمایت خیلی ساده‌ست. فقط کافیه از دوستاتون دعوت کنید تا استارت‌کست رو بشنون و دنبال کنن. امیدوارم هر جا هستید پرانرژی موفق و سلامت باشید. تا اپیزود بعدی خدانگهدارتون باشه.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-چهارم؛-نینتندو---بخش-اول-(انقلاب-فامیکام)-id3660994-id374913472?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%9B%20%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%88%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%A7%D9%88%D9%84%20(%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%20%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%85)-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 12:15:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سوم؛ نت‌فلیکس - بخش دوم و پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%AA-%D9%81%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%B3-h7zneaiqgkpc</link>
                <description>سلام. من محمد هستم؛ و اپیزود سوم استارت کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون، داستان‌های واقعی از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدمای معمولی، شرکت‌های بزرگ رو راه‌اندازی کردن و موفق شدن.در قسمت قبلی، قسمت اول از داستان نتفلیکس رو شنیدیم. این که چطور یک کارمند ساده به نام مارک راندولف، تصمیم گرفت مسیرش رو تغییر بده و برای اجرای این تصمیمش، چقدر تلاش کرد. به سختی سرمایه اولیه رو تامین کرد و چطور موانع سخت رو از سر راهش برداشت. تمام چیزی که در اپیزود قبل روایت شد، مربوط به قبل از راه‌اندازی نت فلیکس بود.  https://virgool.io/startcast/netflix-xehuqxmojxkm در این اپیزود، ادامه‌ی این داستان رو می‌شنوید، دقیقا از روزی که نتفلیکس رسما راه‌اندازی شد و می‌بینیم که در روزهای اول راه اندازی، که هنوز یک استارتاپ کوچیک و معمولی بوده، با چه مشکلات و چالش‌هایی روبرو شده و از همه مهمتر، چطور از پس این چالش‌ها براومده. لازمه یادآوری کنم که در اینستاگرام استارت‌کست یه سری تصاویر قدیمی جزئیات بیشتر مربوط به اپیزود اول قرار دادم که دیدنشون خالی از لطف نیست. مقدمه رو بیشتر از این ادامه نمیدم و میریم که ادامه‌ی داستان بشنویم.رسیدیم به صبح روز رونمایی نت‌فیلیکس. امروز، حاصل زحمات چندین ماه مارک، رید و تمام تیم نتفلیکس آنلاین میشه و در اختیار مردم قرار می‌گیره. اما آیا همه چیز خوب پیش میره؟ چقدر احتمال داره که سایت دچار مشکل بشه یا اصلا کار نکنه؟ ساعت پنج صبحه، و اینا افکاریه که در ذهن مارک مرور میشه. خیلی وقته که بیدار شده و این نگرانی‌ها و استرسی که داره مانع خوابیدنش شده. صدای عقربه‌های ساعت قدیمی روی دیوار، تو کل اتاق می‌پیچه. در و دیوار اتاق رنگ و رو رفته رو نگاه می‌کنه. لکه‌ ی نمی که مدت‌هاست. روی سقفه می‌دونه که لیاقت همسرش و بچه‌هاش بیشتر از این چیزیه که الان دارن. همسرش که سال‌هاست پا به پاش جنگیده. تنها راه این بود که روی پای خودش وایسته و حالا نتفلیکس، محصول تمام تلاشش تو یک سال گذشته‌ست. اگه موفق بشه قطعا زندگیش زیر و رو میشه.مارک از بین تمام این رویاها و افکار عبور کرد و به دنیای واقعی برگشت. ساعت هفت صبح چهارده آوریل هزار و نهصد و نود و هفت، یا به تاریخ خودمون ده فروردین سال هزار و سیصد و هفتاد و هفت بود. دو ساعت دیگه نتفلیکس رسما آنلاین میشه. همه زودتر از همیشه به شرکت رسیدن و آمادن. راس ساعت نه، طی یک حرکت نمادین، سایت آنلاین میشه و چند تا رسانه‌ها هم قراره خبرش رو کار کنن. مارک باید تلفنی با چند تا خبرنگار مصاحبه می‌کرد و براشون توضیح می‌داد که نتفلیکس چطور کار می‌کنه. این هماهنگی با رسانه‌ها خیلی در معرفی نتفلیکس نقش داشت. اینکه سایت درست کار کنه و مشکلی پیش نیاد خیلی مهم بود.از وب سایت نت فلیکس دو نسخه نگهداری می‌شد یک نسخه‌ی اصلی که روی وب قرار داشت و برای تمام دنیا قابل مشاهده بود، و یک نسخه که فقط روی سرور داخلی شرکت بود. هر تغییر، قبل از اعمال روی نسخه‌ی اصلی، روی نسخه‌ی سرور داخلی شرکت کامل اجرا می‌شد. اگر عملکردش قابل قبول بود، روی سرور اصلی آپلود می‌شد. نسخه‌ی سرور داخلی کاملا مرتب بود روزهای گذشته مهندسای شرکت چندین بار فرم‌ها و بررسی کردن و تستی پرشون کردن تا دیباگشون کنن، یا مشکلاتش و شناسایی کنن. اتفاقی که اون روز راس ساعت نه صبح می‌افتاد، این بود که نسخه‌ی سرور داخلی همون لحظه روی سرور اصلی آپلود میشد و سایت در دسترس همه قرار می‌گرفت. خو همون برنامه‌نویس درونگرای شرکت، یه ابتکار به خرج داده بود. اگه تو سایت اصلی یک سفارش ثبت می‌شد، بلافاصله یک صدای زنگ کوتاه تو کل محیط شرکت پخش می‌شد تا بفهمند سفارش جدید گرفتن.راس ساعت نه، همه چیز طبق برنامه پیش رفت. سایت بالا اومد. مارک قرار بود اولین سفارش ثبت کنه و این کارم کرد. یک فیلم سفارش داد و آدرس خودش رو هم ثبت کرد. زنگ به صدا دراومد و این یعنی همه چی مرتبه. از همون دقایق اولیه سفارش شروع شد. صدای زنگ مرتب شنیده می‌شد. هر سفارش که ثبت می‌شد، اطلاعاتش رو پرینت می‌گرفتن، دی‌وی‌دی از انبار میاوردن، بسته‌بندیش می‌کردن و آماده می‌شد برای ارسال. رسانه‌های کنجکاو، لحظه‌ای مارک و تنها نمیزاشتن. خبرنگاران پشت سر هم تماس می‌گرفتن. مارک همینطور که با تلفن صحبت می‌کرد، سالن رو زیر نظر داشت. همه در حال دویدن بودن. صدای زنگ حتی یه لحظه قطع نمی‌شد. پشت سر هم سفارش ثبت می‌شد.حدود نیم ساعت که گذشت، صدای زنگ متوقف شد. جنب و جوش نت فلیکس هم خوابید. چهره‌های هیجان‌زده‌ی کارمندا، تبدیل شد به چهره‌های نگران. همه دور یه کامپیوتر جمع شدن. مارک همین‌طور که به تلفن صحبت می‌کرد، متوجه شد که یه اتفاقی افتاده. آخرین تماسش که تموم شد، از اتاق بیرون اومد و رفت سراغ کامپیوتری که همه دورش نگران ایستاده بودن. خو و سرش، دو تا برنامه‌نویس شرکت، داشتند بررسیش میکردن. خو سراغ سیم و کابل‌ها رفته بود و با دقت نگاهشون می‌کرد. سرش خیلی کلافه داشت تنظیمات و بررسی می‌کرد. قبل اینکه مارک بپرسه داستان چیه، کریستین گفت سرورها به مشکل خوردن. سرش حرفش کامل کرد و گفت ترافیک خیلی بالا بوده سرورها از کار افتادن.این جای داستان من باید یه نکته رو اضافه کنم. اون زمان، هر کی تصمیم گرفت سایت راه‌اندازی کنه، سرور سخت‌افزاری و هم خودش باید تامین می‌کرد. مثل الان نبود که هاستینگ‌های مختلف باشند و با چند تا کلیک بشه ازشون در کمتر از چند دقیقه، پهنای باند گرفت. اگر وجود داشتن هم مرسوم نبودن. اون موقع شرکت‌ها، مثل نت‌فلیکس، کیس‌های معمولی رو، با پرفورمنس‌های متوسط تبدیل به وب‌سرور می‌کردن. و در محیط شرکت خودشونم نگهداری می‌شد. چون دیتا سنترها هم مرسوم و همه‌گیر نبودن.دوباره برگردیم به نتفیلیکس دو تا از مهندسان، به سرعت شرکت ترک کردند تا از فروشگاه فرایز، که همون اطراف بودف چند تا کیس جدید با رم شصت و چهار مگابایت خریداری کنند و تو شبکه اضافه کنن، تا سایت دوباره آنلاین بشه. بعد یکی دو ساعت، هشت تا کیس جدید کنار قبلا چیده شده بود و سایت آنلاین شد. تو این فاصله، مارک وکریستین، به پیشنهاد کریستین، یک صفحه طراحی کردن، برای وقتایی که چنین مشکلی پیش میاد و روش با یه جمله‌ی کوتاه توضیح دادن که فعلا سایتشون در دسترس نیست. تا کاربران فکر نکنن که نتفلیکس اصلا وجود خارجی نداره.سیستم‌های جدیدم فقط یکی دو ساعت زیر بار ترافیک دوام آوردن دوباره سایت قطع‌.شد باز هم کیس خریدن و به شبکه اضافه کردن. این روند تا عصر ادامه پیدا کرد. حداقل یه بار دیگه مجبور شدن سخت‌افزار اضافه کنند. ولی این تمام ماجرا نبود. آخر وقت، حدود ساعت دو، کاغذ و یه سری اقلام مصرفی دیگه هم تموم شد. حقیقت اینه که، مارک و تیمش اصلا فکر نمی‌کردن که چنین استقبالی بشه و خب اصلا آمادگیش رو نداشتن.روز اول افتتاح نت‌فلیکس، یک روز رویایی بود. ساعت سه، تمام دی‌وی‌دی‌ها آماده شده بود برای ارسال. شاید نت‌فلیکس آمادگی لازم برای ثبت این حجم از سفارشات در روز اول و نداشت، اما جیم که مدیر عملیاتی بود، زیرساخت لازم برای ارسال دی‌وی‌دیا به پست رو به خوبی مدیریت کرد. جیم قرار بود هر روز قبل از ساعت سه، تمام سفارشات اون روز رو به پست برسونه. روزهای قبل وقتش صرف پیدا کردن نزدیکترین مسیر به پست کرده بود. و در ساعت پر ترافیک، به صورت آزمایشی این مسیرها رو رفت تا سریع‌ترین مسیر رو انتخاب کنه. روز رونمایی هم به محض اینکه دی‌وی‌دی‌ ها آماده ی ارسال شدن، بلافاصله اونا رو به پست محلی تحویل داد و این بخش از کار با موفقیت پیش رفت.ساعت از سه بعدازظهر گذشت. وقتی جیم با بسته‌ی دی‌وی‌دی‌ها به مقصد پس از شرکت خارج شد، جنب و جوش کم شد. نت فلیکس، در روز اول راه اندازی، صد و سی و هفت دی وی دی اجاره داد و اینطوری کارش شروع شد. این عدد ورای تصور مارک بود و این یک موفقیت بزرگ بود. اون شب مهندس‌ها تا صبح تو شرکت موندن تا سخت‌افزارها و سایت بهینه کنند که برای ترافیک بیشتر آماده بشه و مشکلات روز اول، دیگه تکرار نشه. مارک هم به خونه برگشت اما خواب به چشمش نمیومد. تا صبح برنامه‌ریزی کرد که چالش‌های روز اول رو چطور باید در ادامه‌ی مسیر حل کنن.روزهای بعد همچنان ترافیک نتفلیکس رو به افزایش بود. همون اوایل، یک داشبورد مدیریتی طراحی شد تا دیتای روزانه پردازش بشه. و گزارشهای کاربردی طراحی بشه. دیتا شامل حجم سفارش و اطلاعات مشتری بود. اینکه هر نفر، چندتا دی‌وی‌دی خریده یا اجاره کرده، یا چند بار به سایت مراجعه کرده و مجموعه استفادش چقدر بوده. این داشبورد اطلاعاتی اهمیت زیادی داشت چون همون اوایل، یکی از چالش‌های مهمه فلیکس رو نمایش‌داد. میزان فروش دی‌وی‌دی‌ها، بیشتر از اجاره بود. یعنی بیشتر مردم دی‌وی‌دی می‌خریدن به جای اینکه اجاره کنن. ولی هدف نت فلیکس این نبود دوست داشت روی صنعت اجاره تمرکز کنه. تو بازار فروش نقش نداشت. فروشگاه‌های بزرگ مثل آمازون، به راحتی این بازار و قبضه می‌کردن و جایی برای نتفلیکس نمی‌موند. این مسیله مدت‌ها ذهن مارک و تیمش رو مشغول کرد.اون روزا دی‌وی‌دی در بازار آمریکا یک محصول کاملا جدید بود. خیلی از مردم دی وی دی پلیر نداشتن. شرکت‌هایی مثل سونی توشیبا در تلاش بودند تا بازار با پلیرهای خودشون قبضه کنن. قطعا سود خوبی نصیبشون میشد. این وسط، مارک به شدت دنبال ارتباط با شرکای تجاری بود. این مسئله رو می‌دونسته و ایده‌ای به ذهنش رسید. اینکه شرکتهایی مثل سونی، در حال تبلیغات گسترده بودن. مارک با خودش گفت چی میشه اگه روی هر دی‌وی‌دی پلیر، یه کد تخفیف نتفلیکس هم قرار بگیره؟ اینطوری باشه که هر خریدار، با این کد، سه تا دی وی دی به صورت رایگان از نت‌فلیکس کرایه کنه. اینطوری هم مردمی که تازه دی‌وی‌دی شناختن با نتفلیکس آشنا میشن و هم به عنوان یک هدیه به فروش بیشتر پلیرها کمک می‌کنه.این ایده را با سه تا شرکت مطرح در میون گذاشت سونی، پاناسونیک و توشیبا. سونی خیلی راغب نبود، اما توشیبا استقبال کرد و توافق کردند که از این به بعد، در بازار آمریکا، به همراه هر دی‌وی‌دی پلیر توشیبا، یک کد تخفیف نتفلیکس هم ارائه بشه و این مسئله روی طراحی بسته‌بندی پلیرها هم ذکر بشه. وقتی سونی در جریان این توافق قرار گرفت، ابراز تمایل کرد و کارت‌های تخفیف نت‌فیلیکس تو جعبه پلیرهای سونی هم قرار گرفت. و اینطوری، اولین تعاملات نتفلیکس با شرکای استراتژیکش شروع شد. البته در مرحله‌ی اول خیلی موفق نبود، پلیرها که وارد بازار شدن، اول خیلی ازشون استقبال نشد.بعد یه مدت اتفاق‌های عجیبی افتاد. مثلا یک آدرس پستی، صد بار از کدهای تخفیف استفاده می‌کرد. معنیش اینه که یک نفر صد تا پلیر خریده و داره کدهای تخفیف نتفلیکس استفاده می‌کنه؟ نه. یعنی یه نفر رفته دم یه فروشگاه، و کدهای تخفیف دزدیده. دزدیدن سخت نبود. بسته بندی پلیرهای سونی، به نحوی بود که سریال پلیر روی جعبه حک می‌شد. همون سریال هم کافی بود تا بشه از کد تخفیفش استفاده کرد. تغییر بسته‌بندی هم هزینه داشت و سونی زیر بارش نمی‌رفت. اینطوری یه تعداد زیادی کدهای تخفیف هرز رفت و درست استفاده نشد. اما بعد یه مدت، کم کم مردم از پلیرها استقبال کردن و تعدادی مشتری واقعی هم از این طریق، نصیب نت‌فلیکس شد.خب کدهای تخفیف همیشه کارساز نیستن. خیلی وقتا هزینه قابل توجهی روی دست استارتاپ‌ها میذارن. تصور کنید که از هر بیست کوپن تخفیف نتفلیکس که استفاده می‌شد، فقط یکیش تبدیل به مشتری دائمی میشد. یعنی هزینه جذب مشتری یا همون سی ای سی، به این روش اصلا منطقی نبود. حالا وقتش بود برای حل چالش اصلی شرکت، یعنی نرخ بالای فروش و ناچیز بودن اجاره، یه فکری بردارن. اینجای داستان بود که رید، همون سرمایه‌گذار اصلی وارد شد و سعی کرد با یک راه حل خیلی سخت، چالش رو برطرف کنه.توی تابستان سال هزار و نهصد و نود و هشت هستیم. در ساعات اولیه صبح. مارک و رید، با عجله در یکی از خیابان‌های شلوغ و کثیف سیاتل دنبال یک آدرس می‌گردن. رید به نقشش نگاه می‌کنه و میگه: «احتمالا همین‌جاست. چندتا ساختمون پایین‌تر.» همینطور که در پیاده‌رو قدم می‌زنن، ساختمونا فروشگاه‌های متروک رو می‌بینن و دست آخر به یک ساختمان شیشه‌ای می‌رسند که تفاوتی با همسایه‌هاش نداره. شیشه‌های کثیف و ظاهری کهنه. درسته. همینجاست. ساختمان مرکزی آمازون.البته اون موقع نوپا بوده و هنوز به عنوان بزرگ‌ترین فروشگاه اینترنتی دنیا شناخته نمی‌شده. داخل ساختمون با بیرونش تفاوت چندانی نداشت. دیوارهای کثیف، جعبه‌های پر و خالی آمازون که هر گوشه از راهرو دیده می‌شدن. تو اتاق‌ها خبر از سیستمهای مدرن و میزهای شیک نبود. همه چیز رنگ و رو رفته و قدیمی بود. این ایده ی رید بود که به اینجا سر بزنن. آمازون با همین وضعیتش، به شدت در حال رشد بود و توی برنامه‌ریزیش گفته بود که دیگه نمی‌خواد فقط روی کتاب متمرکز بمونه. قرار شد که اجناس دیگه‌ای هم بفروشه. رید مطمئن بود که محصولات دیجیتال صوتی و تصویری، هدف بعدی آمازونه. اونا سراغ جف بزوس رفتن تا باهاش در رابطه با یک همکاری مشترک صحبت کنن.جلسه شروع شد و مارک اینطوری صحبتش و شروع کرد که: « آمازون چقدر شبیه نتفیلیکسه. در نت فلیکس از بریز و بپاشای مرسوم استارتاپی جلوگیری کردن.» جف گفت: «آره، ما اصلا دوست نداریم اینجا هزینه اضافی انجام بدیم. این کار ما یه پیام داره. این که اولویت اصلی ما، چیزهایی هست که در اختیار مشتری قرار می‌گیره. نه خودمون.» صحبت به همکاری تجاری رسید. رید توضیح داد که نت فلیکس تمرکزش روی اجاره‌ی ویدیو هست نه فروش. و آمازون احتمالا علاقه داره که به حوزه‌ی فروش ویدیو وارد بشه. نت فلیکس یک بازار فروش دی‌وی‌دی در اختیار داره و تمایلی نداره اون و ادامه بده و می‌تونه اون به آمازون بده و در مقابل، آمازون هم در وب‌سایتش، نتفلیکس رو برای اجاره‌ی فیلم به عنوان یک شریک رسمی معرفی کنه. یه جور تبادل لینک. اما جف با این موضوع خیلی موافق نبود.در اون دوره، آمازون در حال رشد بود. یکی از استراتژی‌های مرسوم شرکت‌ها در زمان رشد، میک ار بای هست. یعنی خریدن یا ساختن. وقتی فروشگاه اینترنتی می‌خواد طیف جدیدی از محصولات رو به موجودی‌اش اضافه کنه، یا می‌تونه بگرده و یک فروشگاه تخصصی دیگه، که فقط داره اون طیف رو ارائه میده، بخره یا بدون مقدمه خودش این طیف رو اضافه کنه. خریدن عموما گزینه بهتری هست چون هم یک رقیب ور در دل خودش حذف می‌کنه و هم نیازی نیست مسیر رو از ابتدا شروع کنه. چون فروش بعضی از اجناس نیاز به تجربه داره. به خصوص برای تامین نگهداریش. رید و مارک مخالف فروش نتفلیکس به آمازون بودن.مدتی بعد، با کلی مذاکره، در نهایت با آمازون به توافق رسیدند که ترافیک و تبادل کنن. یعنی نت‌فیلیکس دیگه دی‌وی‌دی نفروشه و تمام لینک‌های مربوط به فروش رو به آمازون وصل کردن. متقابلا، آمازون چندتا لینک نتفلیکس برای اجاره‌ی ویدیو ایجاد کرد. یعنی تقریبا حرف رید به کرسی نشست. مدتی گذشت و نتایج این کار هم دلچسب نبود. نت فلیکس روزی چندین هزار نفر به آمازون می‌فرستاد اما از آمازون روزی نهایتا ده یا صد نفر به نت‌فلیکس منتقل می‌شدن. که این یک معادله‌ی نابرابر بود. پس این برنامه رو هم متوقف کردن.آروم آروم به پاییز همون سال یعنی هزار و نهصد و نود و هشت رسیدیم. یک روز عصر، رید به تنهایی در یکی از اتاق‌ها نشسته و منتظره. بعد از چند دقیقه مارک وارد اتاق میشه و لپ تاپش رو روی میز میذاره. طوری که هر دو نفر ببینن. ظاهرا قراره یه جلسه دو نفری داشته باشن چشمش از روی لپ‌تاپ برمی‌داره و مستقیم به مارک نگاه می‌کنه اما مارک همه تمرکزش روی پاورپوینتیه که روی لپ‌تاپ اجرا شده. با حرارت صحبتش شروع می‌کنه و از اتفاقاتی که از روز اول تا الان افتاده میگه: «ببین رید! ما یه شروع فوق‌العاده داشتیم. از نظر استقرار و پایداری وبسایت به مرحله‌ی خیلی خوبی رسیدیم. من روی فرهنگ سازمانی هم کار کردم و امروز نتفلیکس تقریبا هویت خودش رو داره.»مارک همین‌طور با هیجان صحبت می‌کرد و رید هم فقط نگاش می‌کرد. اسلایدها هنوز به انتها نرسیده بود که رید صحبت مارک رو قطع کرد و گفت: «اصلا مساله چیزی که فکر می‌کنی نیست. عملکردت خیلی خوب بوده اما رشد کافی نداشتیم. من دارم ظهور مشکلات خیلی کوچیک رو می‌بینم و پیش بینی می‌کنم در آینده تبدیل به چالشی خیلی بزرگ میشن. یاهو رو ببین. از یه پروژه‌ی کوچیک شروع کردن و الان تبدیل به یه شرکت شیش میلیون دلاری شده. هر روز هم بیشتر از قبل رشد می‌کنه. اما نت فلیکس، نه. رشدش مناسب نبوده. مارک من برات یه پیشنهاد دارم. تو داری به تنهایی نتفلیکس رو مدیریت می‌کنی. ارتباطات بیرونی و مدیریت داخلی و خلاقیت و توسعه‌ی محصول، همش به عهده‌ی خودته. من می‌خوام از امروز به بعد این روند رو تغییر بدیم. کارها رو به صورت رسمی، با هم تقسیم کنیم. همه‌ی سرمایه‌گذارهای آمریکایی من و می‌شناسن و ممکنه به اعتبار من پول بیشتری به نتفلیکس تزریق کنن. از طرفی، ارتباطات گسترده‌ای دارند و این خیلی دستمون جلو میندازه. و تو، معاون نتفیلیکس، اینطوری دیگه نیازی نیست نگران جذب سرمایه‌گذار و ارتباط بیرونی باشی و فقط روی محصول تمرکز می‌کنی.»مارک، می‌دونست که نت فلیکس حال و روز خوبی نداره. اما انتظار نداشت که از مدیرعاملی کنار بره. این اسلایدها رو برای دفاع از خودش به عملکردش طراحی کرده بود اما کافی نیست. حرف‌های رید، خیلی محترمانه اما تند و برنده بود. و خب حقیقت هم بود. نت فلیکس با مارک، به تنهایی، احتمالا به جای خوبی نمی‌رسید. تا امروز هم رید خیلی جاها همراه نتفلیکس بود و پیشنهادش منطقی به نظر می‌رسید. هر چند که پذیرشش سخت بود. مارک باید تصمیم می‌گرفت که می‌خواد مدیرعامل نتفلیکس بمونه یا موفقیتش رو ببینه. اون شب تا صبح بیدار موند و تصمیمش رو گرفت. پیشنهاد رید رو پذیرفت و از اون روز به بعد، نتفلیکس رسما با مدیریت مارک و رید به کار خودش ادامه داد.از این تاریخ به بعد، مارک با فکری آزاد سراغ توسعه‌ی خدمات و محصول رفت. و طبق قرار، رید هم خیلی از چالش‌های بیرونی، به خصوص جذب سرمایه رو به عهده گرفت و سعی کرد حلشون کنه. تیم نت فیلیکس همچنان در حال رشد بود اما یک مانع سر راهشون قرار داشت و اون هم فاصله‌ی دفتر مرکزی نت فلیکس، با سیلیکون ولی بود. خیلی از متخصصان فناوری، در همون محدوده‌ی سیلیکون ولی زندگی می‌کردن و حاضر نمی‌شدند برای کار، به نتفلیکس بیان و هر روز چندین ساعت وقتشون رو فقط صرف رانندگی کنن. برای حل این مشکل، در تابستان هزار و نهصد و نود و نه، نتفلیکس دفتر مرکزیش رو به لوسگاتوس منتقل کرد. جایی که فاصله‌ی خیلی کمی تا سیلیکون ولی داشت.حالا متخصصای بیشتری به نتفلیکس وارد می‌شدن و از نظر توسعه فناوری شتاب گرفت. مسئله‌ی استقبال کم از اجاره فیلم که فراموش نکردین؟ چون هنوز پابرجاست. مارک داره روش فکر می‌کنه و یک ایده‌ی جدید به ذهنش رسیده. میگه چی میشه اگه ماه اول استفاده از نت‌فلیکس رو برای همه رایگان کنی. اینطوری دیگه نیازی نیست کوپن تخفیف جای مختلف پخش بشه. هر کی که وارد نتفلیکس میشه، می‌تونه یک ماه به صورت رایگان از خدماتش استفاده کنه و فیلم اجاره کنه. اما یه نکته‌ی کوچیک داره. به محض عضویت، ازش اطلاعات حساب بانکیش رو میگیریم و بعد از یک ماه، به صورت خودکار اشتراکش رو تمدید می‌کنیم. بدون این که ازش بپرسیم. فقط اگر خودش خواست، می‌تونه اشتراکش رو لغو کنه.این ایده، یکم غیراخلاقی به نظر میرسه. رید هم همین نظر داشت و مخالفش بود. اما در نهایت مارک متقاعدش کرد و اجراشد. نتایج شگفت‌انگیز بود ترافیک نت فلیکس سیصد درصد افزایش پیدا کرد و استقبال خوبی از سرویس اجاره فیلم نت فلیکس صورت گرفت. این یه اتفاق خیلی خوب بود. جالبه بدونید که این طرح همچنان پابرجاست. ینی اگه همین الان وبسایت نتفلیکس باز کنید، یک پیغام براتون میاد که توش نوشته ماه اول استفاده از نت‌فلیکس رایگانه ولی هنگام عضویت، ازتون اطلاعات حساب بانکی رو می‌گیره.مسئله‌ی بعدی که به صورت ریشه‌ای باید حل می‌کردن، بحث تولید محتوا بود. چیزی که تا همین امروز، چالش اصلی خیلی از استارتاپ‌هاست. روزی که نت فلیکس فعالیتش رو شروع کرد، کلا در بازار آمریکا، چیزی حدود نهصد تا فیلم به صورت دی‌وی‌دی وجود داشت. و همین‌ها باید در سایت معرفی می‌شدن. این کار رو دستی انجام دادن. برای معرفی بهتر فیلم‌ها، برای هر ژانر، یک صفحه‌ی اختصاصی طراحی کردن. در اون صفحه، ضمن معرفی ژانر، فیلم‌های موجود از اون ژانر هم لیست می‌کردند تا کاربران راحت‌تر فیلم مورد علاقه خودشون و پیدا کنن. اما به مرور تعداد فیلمها داشت زیاد می‌شد و خب برای کاربرها سخت بود که در یک لیست بلند بالا دنبال فیلمهای دیگه بگردن.اینجا بود که رید پیشنهاد داد در صفحه‌ی معرفی هر فیلم،. یک بنر گرافیکی قرار بگیره و در اون به صورت تصادفی یک فیلم دیگر از فیلم‌های موجود در نتفلیکس معرفی بشه. ومارک با اصل ایده موافق بود اما گفت جالب نیست که فیلمه رو به صورت تصادفی معرفی کنیم. شاید با سلیقه و خواست کاربرامون جور درنیاد. مثلا ممکنه تو صفحه‌ی یک فیلم اکشن، تبلیغ یک فیلم کمدی نمایش داده بشه. خب بعید به نظر می‌رسه کاربری که دنبال فیلم اکشن بوده روی بنر فیلم کمدی کلیک کنه. چون احتمالا علاقه‌ای به این ژانر نداره. پس بهتره بنرها، طبق یک الگوی مشخص نمایش داده بشن. یعنی در صفحه‌ی فیلم اکشن، یک فیلم اکشن دیگه معرفی کنیم. اینطوری احتمالا کسی که به فیلم‌های اکشن علاقه داره، راحت‌تر با عناوین مشابه دیگه آشنا میشه.با این مقدمه، مهندسان نت‌فلیکس، کم‌کم نسخه‌ی اول الگوریتم معرفی فیلم‌های مشابه رو توسعه دادن. مبنای عملکرد این الگوریتم هم نمایش فیلم‌های مشابه، بر اساس سال تولید و ژانر بود. یعنی وقتی وارد صفحه‌ی معرفی یک فیلم وسترن می‌شدیم، گوشه‌ی صفحه یک بنر گرافیکی از یک فیلم وسترن دیگه، که سال تولیدش نزدیک به همین فیلم بود، نمایش داده می‌شد. نتایج اولیه موفقیت آمیز بود. پس سعی کردن این الگوریتم رو هر روز بهترش کنن. اون زمان، آمازون هم از الگوریتم‌های مشابه استفاده می‌کرد. مهندس‌های نتفلیکس کم کم سعی کردند از الگوریتم‌های آمازون الگو بگیرن. که خب خروجی بهتری نسبت به الگوریتم اولین فلیکس داشت.مدل عملکرد الگوریتم آمازون اینطوری بود که کاربران را دسته‌بندی می‌کرد. مثلا وقتی می‌دید یه کاربر میره سراغ کتاب‌های علمی تخیلی، فعالیتش رو رصد می‌کرد. با رصد هزار نفر از افرادی که کتاب‌های علمی تخیلی می‌خریدن، می‌فهمید که خیلیاشون سلایق مشترکی دارند. مثلا کسایی که کتاب علمی تخیلی خریدن، از محصولات تزئینی و دکوری هم استقبال کردن. اینطوری کاربرا رو دسته‌بندی می‌کرد. بعد مثلا وقتی که برای اولین بار وارد سایت آمازون می‌شد، و به صفحه‌ی معرفی یک کتاب علمی تخیلی می‌رفت، پایین صفحه یک فهرست از لوازم تزئینی میدید. به این مدل معرفی محصول آمازون، فیلتر مشارکتی می‌گفتند. که هنوز هم استفاده میشه .مثلا شما الان اگه وارد دیجی‌کالا بشید و چند صفحه از محصولات مورد علاقه‌تون رو بررسی کنید، می‌بینید پایین صفحه‌ یه کادر باز میشه که نوشته خریداران این محصول، محصولات زیر رو هم خریدن. و چند تا محصول دیگه براتون فهرست می‌کنه. این الگوی معرفی محصول، میراث آمازونه که در خیلی از فروشگاه اینترنتی در دنیا داره استفاده میشه و خیلی هم کاربردیه.نتفلیکس مدتی مطابق الگوی آمازون پیش رفت اما به مرور، از آمازون هم جلو زد. آمازون اون زمان خیلی از کاربرا بازخورد نمی‌گرفت اما نت‌فلیکس این کار رو کرد. در صفحه‌ی معرفی هر فیلم، یه بخش قرار داد تا کاربران بتونن بهش براساس رضایتشون از بین یک تا پنج، ستاره بدن. این امتیازات خیلی تاثیر داشت چون کاربران میدیدن که افرادی مثل خودشون، از چه فیلمی خوششون اومده و راحت‌تر از قبل انتخاب می‌کردن. این قضیه، نظر کاربرا رو حسابی جلب کرد. این چیزا الان برای ما طبیعیه. اما اون موقع‌ها خیلی جدید بود.رید که این استقبال و تاثیرش رو دید، تصمیم گرفت قضیه رو جدی‌تر پیش ببره. مهندسا رو حسابی درگیر کار کرده و یک الگوریتم حرفه‌ای‌تر رو نوشتن. و اسمش و گذاشتن سینمچ. که هم از سینما میاد و هم از مچ شدن. سینمچ، کارش این بود که فیلم‌های مشابه رو بر اساس تحلیل کلمه‌ی کلیدی پیدا می‌کرد و پیشنهاد میداد. البته که الگوریتم خیلی زرنگی بود. سعی می‌کرد فیلم‌هایی رو پیشنهاد بده که تو انبار موجود هستند و کمتر اجاره شدن. سینمچ، یک بازووی قدرتمندو هوشمند نت فیلیکس بوده و هست.کم‌کم داریم وارد سال دو هزار، یا سیاه‌ترین سال در تاریخ استارتاپ ها میشیم. سالی که در اون حباب دات کام ترکید و خیلی از استارتاپ‌های ریز و درشت یه دفعه از بین رفتن. چرا بهش میگیم حباب دات کام؟ خب در دهه‌ی نود اینترنت به اوج شهرت خودش رسیده‌بود. درآمد سایتهای اینترنتی زبانزد همه بود. جف بزوس، با راه‌اندازی آمازون داشت میلیاردر می‌شد. ایلان ماسک همون سال‌ها با تاسیس زیپتو، میلیون‌ها دلار پول نقد به جیب زد. اینطوری شد که همه داشتن هجوم می‌آوردند به سمت وب سایت‌ها .با این رویا که بدون زحمت، نفری یه دونه سایت بزنن و پولدار بشن سهمشون رو از این درآمدهای نجومی بردارن.خب خیلی از افرادی که وارد دنیای تجارت الکترونیک شدن، علم تخصص کافی رو نداشتن. فکر می‌کردن راه‌اندازی یک سایت یا استارت آپ، یعنی اینکه یه دفتر شیک کرایه کنن و چند تا کامپیوتر آخرین مدل بخرن و یه وب سرویس طراحی کنند. میلیون‌ها دلار هم خرج تبلیغاتش کنن و منتظر باشن تا میلیاردها دلار سود به جیبشون سرازیر بشه. اینطوری حباب سایت‌های اینترنتی، یا همون حباب دات کام، هر روز تپل تر میشد. به خاطر همین تفکر اشتباه بود که خیلیاشون سقوط کردن. مثلا سایت بو داتکام، با صرف صد و هفتاد و پنج میلیون دلار، تنها شش ماه عمر کرد. در حالی که اگه یادتون باشه، بزوس برای آمازون اصلا از این خرج ها نکرده‌ بود. یه ساختمون کهنه داشت وسط یه محله‌ی قدیمی. یا همین نت فلیکس خودمون. که کارش رو کیلومترها دورتر از سیلیکون ولی، و تو یه ساختمون کهنه شروع کرد.اما خب، خیلی‌ها راه رو اشتباه رفتن و این وسط سرمایشون از بین رفت. سرمایه گذارانی که در دهه نود با اشتیاق روی سرویس‌های اینترنتی مبالغ کلان سرمایه‌گذاری می‌کردند، در این سال ضربه‌ی سختی خوردن و براشون تجربه شد که دیگه هیچ وقت روی سایت‌های اینترنتی سرمایه‌گذاری نکنن. ینطوری بود که حباب داتکام ترکید. این اتفاق، روزهای سختی برای نتفلیکس رقم زد. تامین سرمایه مورد نیاز خیلی سخت شده بود. نت فیلیکس درآمد داشت اما برای رشد و توسعه‌ی فعالیت‌هاش کافی نبود. اینجای داستان بود که رید و مارک، تصمیم گرفتند با بزرگترین غول دنیای اجاره‌ای ویدیو در اون زمان، یعنی بلاک باستر، وارد مذاکره بشن.اواخر تابستان سال دو هزار بود و هر دو سوار بر جت شخصی رید، به سمت دالاس پرواز کردند. جایی که جان آنتیوکو در یکی از شیک‌ترین برج‌های اون شهر، به اسم برج رنسانس، بلاک باستر رو مدیریت می‌کرد. بلاک‌باستر دنیای سینما رو به خوبی می‌شناخت. سال‌ها بود که در این دنیا فعالیت می‌کرد و با چندین هزار شعبه‌ی فیزیکی، هر روز تعداد قابل توجهی فیلم رو به مردم سرتاسر آمریکا کرایه می‌داد. مارک و رید وقتی وارد ساختمون بلاک باستر شدن، تصورشون این بود که شاید اشتباهی به یک سالن سینما رفتن.دیوارها سرتاسر مشکی بودن و روی هر دیوار، چندین پوستر از آخرین فیلمهای سینمایی می‌درخشید. وارد اتاق جلسات شدن. اتاقی که توش چند مرد بلند قامت، با کت و شلوارهای رسمی ایتالیایی منتظر نشسته‌بودن. مارک و رید، با همون پوشش اسپرت و لباسهای رنگارنگ کالیفرنیایی تو این جمع رسمی یکم معذب به نظر می‌رسیدن. جلسه شروع شد و رید گفت: «بلاک باستر ظرفیت زیادی داره. همه‌ی ما این و می‌دونیم. فروشگاه‌های فیزیکی خیلی از مناطق رو تحت پوشش قرار دادن. اما بعضی مناطق دوردست دورافتاده احتمالا دسترسی به بلاک باستر و شعبه‌های فیزیکی‌اش ندارن. نت‌فلیکس میتونه این خلا رو پر کنه و برای بلاک‌باستر به اون نقطه‌ها سرویس بده. ما مدتهاست که روی سرویس‌های پستی متمرکز شدیم، و تجربه‌ی خیلی خوبی داریم. از طرف دیگه، تنها خواستمون از بلاک باستر، اینه که در شعبه‌های فیزیکیش تبلیغات نتفلیکس رو قرار بده.»آنتیوکو حرف رید رو متوقف کرد و گفت: «نیاز به این مقدمه چینی‌ها نیست. همه‌ی ما می‌دونیم که حباب دات کام ترکیده و این استارتاپ‌ها و سایت‌ها یه بازی پوچ بیشتر نیستن. شرکت‌های تکنولوژیک فقط پولا رو می‌بلعند و هیچ سودی به کسی نمیرسونن.. شما هم احتمالا آهی در بساط ندارین. خب، حالا بگو ببینم! اگه بخوام نت فلیکس رو کامل بخرم چقدر باید پول بدم؟» اعضای نت فلیکس یکم معذب شدن و بعد از یک سکوت کوتاه، رید گفت: «پنجاه میلیون دلار.» آنتیوک زد زیر خنده و فضای اتاق پر شده از قهقهه‌ی گوشخراش مردان ایتالیایی بلاک باستر.عجب جلسه‌ی تحقیرآمیزی بود. اینطوری، آخرین امید نتفلیکس هم بر باد رفت. استارتاپی که به سختی از طوفان حباب دات کام زنده خارج شده و حالا باید همه‌ی تلاشش و بکنه تا سهامش عمومی بشه. نیاز داره که از خیلی از هزینه‌هاش بزنه. یعنی هم تعداد پرسنل‌اش رو کم کنه، و هم خدماتش رو توی یک مرز محدود و مشخص نگهداره. انجام این کارها سخته. خیلی سخت. به خصوص تعدیل نیرو. اما از نظر رید، این کاریه که باید انجام بشه. نتفلیکس نیاز داره تا کمی چابک تر بشه تا از این مسیر سخت عبور کنه.پس یه جلسه میذارن و یه روز خاص رو مشخص می‌کنن. تو اون روز، یک جلسه‌ی عمومی می‌گیرن و به همه اطلاع میدن که چه کسایی در نتفلیکس می‌مونن. روز سختیه. فضای شاد نتفلیکس، تبدیل شده به یک محفل اندوه. فرهنگ سازمانی نتفلیکس باعث شده که کارمندا اونجا رو خونه‌ی خودشون بدونن و به محیط‌اش قلبا علاقه داشته باشن. به همین دلیل، بعضی‌ها وقتی می‌شنیدند که باید نت‌فلیکس رو ترک کنن، میزدن زیر گریه. بعد از اون روز، نتفلیکس با یه تیم خیلی کوچیکتر به فعالیتش ادامه داد. قدم بعدی کنترل خدمات و تخفیف‌ها بود. طی دو سال فعالیت، نتفلیکس برای کاربرانش بسیار منعطف بود. برای گروه‌های مختلفی از کاربران، انواع مختلفی از تخفیف‌های دائمی یا دوره‌ای فعال بود. این ویژگی‌ها برای جلب نظر تمام کاربران حفظ می‌شدن. رید تصمیم گرفت تمامشون رو حذف کنه، و طیف خدمات نتفلیکس، برای همه یک دست باشه. شاید این وسط عده‌ای ناراضی می‌شدن اما در عوض مدیریتش آسون‌تر و هزینه‌اش کمتر میشد.حالا نت‌فیلیکس بارش سبک‌تر شده و خیلی سریع‌تر از قبل حرکتش رو ادامه میده و تقریبا داره تبدیل به یک کسب و کار بالغ میشه. طرح یک ماه عضویت رایگان اولیه حسابی جواب داده و هر ماه تعداد قابل توجهی عضو جدید به همین بهانه به جمع کاربری نتفلیکس اضافه میشن. اعداد و ارقام رو به رشد هستن. تعداد کاربران عضو، به یک میلیون نفر رسیده و این یک موفقیت بزرگه. جیم رو که فراموش نکردید؟ همون شخصی که حمل و نقل و انبار نتفلیکس رو مدیریت می‌کرد. یه پیشنهاد ارائه داد. که در هر ایالت یا شهر بزرگ، یک مرکز حمل و نقل کوچیک تاسیس کنن و تعدادی از محصولات پر مخاطب رو اونجا قرار بدن. به این ترتیب، دی‌وی‌دی‌ها سریع‌تر به دست مخاطبان می‌رسند اما مارک، داره شواهدی رو می‌بینه، مبنی بر اینکه عمر دی‌وی‌دی‌ها رو به پایانه.سال دو هزار، تکنولوژی دی اس ال معرفی شد. چیزی که امروز به اسم ای دی اس ال می‌شناسیمش، زیرمجموعه‌ی همین دی‌اس‌ال است. قبل از سال دو هزار، شیوه‌ی دسترسی مردم به اینترنت، از طریق دایل‌آپ بود. چیزی که ما ایرانی‌ها هم باهاش کلی خاطره داریم. سرعت پایینی داشت و وقتی ازش استفاده می‌کردیم خط تلفن بوق اشغالی میزد. اما دی اس ال، معادله رو بهم زد. یک پروتکل اتصال به اینترنت بود که هم سرعت بالایی داشت و هم در زمان استفاده تلفن رو اشغال نمی‌کرد. به دلیل همین ویژگی‌ها استقبال خیلی زیادی ازش شد.همین زمان بود که کم‌کم شرکتها سعی کردند از سرعت بالاش به نفع سرویس‌هاشون استفاده کنن. مثلا مایکروسافت، بلافاصله کنسول ایکس باکس و طوری طراحی کرد که به اینترنت متصل بشه و بخشی از خدماتش رو از طریق اینترنت به کاربر ارائه کنه. حالا مارک هم داره به همین مسئله فکر می‌کنه که اینترنت پرسرعت، چطور می‌تونه روند کار نتفلیکس رو تغییر بده. آیا روزی می‌رسه که مردم روی اینترنت و کامپیوتر شخصیشون فیلم ببینن؟ پخش جریانی ویدیو، یا همون ویدیواستریم، روی اینترنت چه زمانی قابل دستیابی میشه؟مایکروسافت با ایکس باکس، یک قدم جلوتر از همه بود. احتمالا قدم بعدی مایکروسافت پیاده‌سازی استریم ویدیو روی ایکس باکس یا هر سخت‌افزار دیگه‌ای بود. همین تصور در ذهن مارک باعث شد که یک جلسه با گروهی از توسعه‌دهنده‌های ایکس باکس بذاره. تا سعی کنه راضیشون کنه به نحو نتفلیکس رو تو اون جعبه جادویی قرار بدن و راه نتفلیکس تو بخش ویدیوی اینترنتی، روی سخت‌افزارهای دیگه باز بشه. وقتی این جلسه برگزار شد، طبق معمول جواب منفی شنیدن. تیم مایکروسافت اصلا به نتفلیکس روی خوشی نشون ندادن، هیچ نوع همکاری هم نپذیرفتن. این اولین و آخرین پاسخ منفی نبود که نتفلیکس میشنید. در طول داستان دیدیم که خیلیا جواب منفی دادن و همین پاسخ‌های منفی بود که باعث شد نتفلیکس تمام تلاشش بکنهه به جای اتکا به دیگران، روی پای خودش بایسته. حالا نت‌فلیکس نزدیک به یک میلیون کاربر داره و این عدد کمی نیست. وقت عمومی شدن رسیده و این اتفاق هم بعد از یک مدت کاغذبازی با موفقیت در بازار بورس نزدک در سال دو هزار و دو افتاد.جشن بزرگ بود. عمومی شدن سهام یک شرکت مسئله‌ی خیلی مهمیه. ایده‌ی مارک به ثمر نشسته بود. پنج سال پیش بود که مارک، ایده‌ی فروش اینترنتی شامپو رو با رید مطرح کرد و این ایده چرخید و چرخید تا تبدیل شد نتفلیکس. که در همون دوران هم داشت به یک غول رسانه‌ای بزرگ تبدیل می‌شد. اینجای داستان بود که مارک برای همیشه با نتفلیکس خداحافظی کرد. دلیلش رو این‌طوری مطرح می‌کنه که از این جای داستان به بعد، سهامداران نقش زیادی در مدیریت نتفلیکس ایفا میکنن و تقریبا تمام تمرکز، روی مدیریت قیمت سهام خواهدبود. مارک میگه وقتی یک شرکت عمومی شد، دیگه به بنیانگذاران و مدیرش تعلق نداره و تبدیل میشه به یک ماشین پولسازی برای کسایی که روش سرمایه گذاری کردن. از اینجا داستان بعد، نتفلیکس روی دور موفقیت بوده تا امروز که همه می‌شناسیمش.جلسه‌ی تحقیرآمیز بلاک باستر رو یادتونه؟ جان آنتیوکو و صدای گوش خراش خنده‌هاش؟ سال دو هزار و شیش، آنتیوکو از مدیرعاملی بلاک‌باستر برکنار شد. هرچند که همه‌ی تلاشش‌و کرد تا بتونه مثل نتفلیکس، به صورت اینترنتی ویدیو کرایه بده. اما بی‌فایده بود و در سال دو هزار و ده، بلاک باستر اعلام ورشکستگی کرد. سال دو هزار و هفت، نت فلیکس یک‌میلیاردمین دی‌وی‌دی را برای یکی از کاربرانش ارسال کرد و در همین مراسم، از سرویس پخش اینترنتی فیلم و سریالش رونمایی کرد. سال دو هزار و نه نتفیلیکس اورجینالز راه اندازی شد. یک استودیو، که قرار شد برای نتفلیکس فیلم و سریال‌های اختصاصی تولید کنن .و این اتفاق هم افتاد. سال دوهزار و سیزده، سریال خانه پوشالی در نتفلیکس منتشر شد و تمام تولیدش هم به عهده‌ی خودش بود. بعد از اون، به مرور عناوین اورجینال دیگه هم تولید شدند و در شبکه نتفلیکس قرار گرفتند که بازخوردهای حیرت‌انگیزی هم به همراه داشتن.اخیرا نتفلیکس اعلام کرد که به رقم دویست میلیون مشترک ماهیانه رسیده که این عدد هم فوق‌العادست. مارک، رید و تمام تیم نتفلیکس از ابتدای راه‌اندازی تا امروز، پاسخ‌های منفی زیادی شنیدن. دیدیم که بارها تحقیر شدن و ایدشون دست کم گرفته شد. همون اوایل، رید حتی مطمئن نبود که روی این ایده باید سرمایه‌گذاری کنه یا نه. اما به مرور، با تلاش و نادیده گرفتن پاسخ‌های منفی و از همه مهمتر، دوری کردن از بریز و بپاش های استارتاپی، به مقصد ارزشمندی رسیدن.دیدیم که رقبای بزرگ، همیشه ترسناک نیستن. روزی که نت فلیکس راه‌اندازی شد، بلاک باستر در اوج قدرت خودش بود و می‌درخشید. اما امروز، دیگه خبری از بلاک باستر نیست و نتفلیکس داره به محبوب‌ترین تولیدکننده‌ی فیلم و سریال دنیا تبدیل میشه. مارک میگه در تجارت همیشه شنیدن جواب نه، به معنای نه قطعی نیست. افرادی که امروز درخواست همکاری شما رو نادیده می‌گیرند و جواب منفی میدن، ممکنه روزی خودشون سراغ شما بیان .و این چیزی که اگر تلاش کنید حتما به دستش میارید.امیدوارم از شنیدن این اپیزود و داستان پر فراز و نشیب نتفلیکس لذت کافی رو برده باشید. تمام تلاش من بر این بود که یک داستان واقعی با جزئیات کامل بشنوید و ببینید که بزرگترین شرکت‌های دنیا، همون ابتدای راه‌اندازی با چه چالش‌هایی مواجه میشن و اینکه چطور با این چالش‌ها کنار میان و حلشون می‌کنن. تا اگر روزی خواستید کسب و کاری راه اندازی کنید، از این درس‌های مدیریتی استفاده کنید و بدونید که پشت برندهای بزرگ، مسیر پر فراز و نشیبی قرار داشته که اگر اون رو طی نمی‌کردن، هیچ وقت بزرگ و موفق نمی‌شدند.دنیای پادکست فارسی هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه. پادکسترها هم سعی می‌کنن محتوای خوب و دست اول در اختیار شما قرار بدن. از شما ممنونم که وقتتون رو در این دنیا سپری می‌کنید و استارت‌کست رو می‌شنوید. اگه استارت‌کست پسندیدید، با معرفی‌اش به دیگران به من امید و انرژی می‌دید. و اگه انتقاد یا پیشنهادی دارید، برای بهتر شدنش، می‌تونید در اینستاگرام یا توییتر استارت‌کست رو به همین اسم، به صورت فارسی انگلیسی پیدا کنید و برام بنویسید. بازم باید یادآوری کنم که در اینستاگرام یه سری تصاویر قدیمی مربوط به روزهای اولیه راه‌اندازی نتفلیکس قرار دادم که دیدنش، مکمل شنیدن این اپیزود هست. امیدوارم هر جا هستید خوب و سلامت باشید. تا اپیزود بعدی، خدانگهدارتون باشه.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%9B-%D9%86%D8%AA%E2%80%8C%D9%81%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%B3---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-id3660994-id366401591?utm_source=virgool&amp;country=gb </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 21:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوم؛ شرکت نت‌فلیکس( بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/netflix-xehuqxmojxkm</link>
                <description>داستان موفقیت نت‌فلیکسسلام. من محمد هستم. و اپیزود دوم استارت‌کست رو می‌شنوید. جایی که قراره در اون داستان‌های واقعی، از استارتاپ‌های بزرگ دنیا رو مرور کنیم و ببینیم که چطور آدمای معمولی شرکت‌های بزرگ و راه‌اندازی کردند و موفق شدن.این قسمت، قراره بریم سراغ نتفلیکس. یک استارت آپ خیلی موفق، که الان داره به یکی از غول‌های رسانه‌ای دنیا تبدیل میشه. شاید مشترکش نباشیم، اما همه میشناسیمشون از محتواش استفاده کردیم.نتفلیکس، حدود بیست و چهار سال پیش راه‌اندازی شد و کارش با کرایه‌ی نسخه‌ی فیزیکی فیلم‌ها در قالب دی‌وی‌دی شروع کرد. نمونه‌اش تو ایران خودمونم بود. شاید یادتون باشه سال‌ها پیش تو محله‌ها کلوپ‌های ویدیویی وجود داشتند که وی‌اچ‌اس، و بعدها سی‌دی و دی‌وی‌دی کرایه می‌دادن. نت فلیکس هم همین کار می‌کرد منتها با این تفاوت، که به صورت اینترنتی سفارش کار ثبت می‌کرد و با پست برای افراد مفرستاد. باورش سخته اما باید بدونید که بنیانگذارش یک کارمند میانسال و ساده بود.در این اپیزود، قراره ببینیم که این کارمند ساده، چطور نتفلیکس را راه‌اندازی کرد و از پس مشکلات و چالش‌های که تو مسیر داشت براومد. قبل از شروع داستان، باید بگم که حتما پیج اینستاگرام استارت‌کست دنبال کنید. اونجا یه سری محتوای تصویری، در رابطه با اپیزودها منتشر می‌کنم، که مربوط به گذشته‌ست. و بهتون کمک می‌کنه یک تصویر دقیق‌تر از گذشته‌‌ی نتفلیکس و روند رشدش داشته باشین. خب یه داستان طولانی در پیش داریم پس بهتره سریع‌تر شروع کنیم بریم تا ببینیم نتفلیکس چطور متولد شد و به موفقیت رسید.در یک صبح بهاری، در سال هزارو نهصد و نود و هفت هستیم. داخل یک اتومبیل تویوتا، که فقط دو تا سرنشین داره. جاده‌های مارپیچ سرسبز کالیفرنیا رو طی می‌کنه، تا برسه به سیلیکون ولی یا همون دره پادشاهان تکنولوژی. سرنشین‌ها، دو مرد هستند که هر دو سکوت کردن. راننده مردی آروم، تیزبین و منضبط، به نام رید هاستینگه. یک سرمایه‌گذار و یک مدیر. رید اخیرا چندین استارتاپ ریز و درشت و خریده و همش در یک شرکت به اسم پیرآتریا ادغام کرده و مردی که کنار دست نشسته، مارک راندولفه که با حرارت داره دفترچه یادداشت کوچیکش ورق می‌زنه. مارک کارمند یکی از همون استارتاپ‌‌ها است که در پیرآتریا شده و به خاطر هوش و تخصصش به عنوان یکی از کارمندان ارشد انتخاب شده و حالا همیشه همراه ریده. تا اینجا رابطه این دو نفر فهمیدیم. ریتک مدیر یک شرکته و مارک هم کارمندش.مارک شرایط خوبی نداره در حقیقت یک بازمانده‌ست. بازمانده یک استارتاپ شانس آورده که رید اخراجش نکرده. چون خیلی از دوستان و همکارای قدیمیش در اون استارت آپ، بلافاصله بعد از ادغام اخراج شدن و حالا بیکارن. البته که هنوز سایه‌ی اخراج روی سر مارک می‌چرخه. چون شرکت پیرآتریا قرارداد فروشش امضا شده و احتمالا یکی دو ماه دیگه، به طور کامل به فرد دیگه‌ای واگذار میشه. معلوم نیست صاحب بعدی شرکت تمایلی داشته باشه که مارک و نگه داره، یا نه. موقعیت سختیه و مدت‌هاست که ذهن مارک مشغول شده. البته دغدغه‌ی این روزهاش این نیست که در آینده اخراج میشه یا می‌مونه؛ بلکه داره به یه چالش عمیق‌تر فکر می‌کنه.مارک در آستانه‌ی میانسالیه و یک خانواده و چند تا بچه داره. تا کی قراره کارمند دیگران باشه؟ تا کی قراره دیگران براش تصمیم بگیرن که بهش حقوق بدن یا نه؟ تا امروز برای دیگران کار کرد. افراد دیگه مدیرش بودن اما چی می‌شه اگه از امروز به بعد خودش مدیر خودش، یا حتی دیگران بشه؟ پاسخ همه‌ی این سوالا رو، تو اون دفترچه‌ی کوچیک و کهنه نوشته. همون دفترچه‌ای که امروز صبح، تو ماشین با حرارت داره ورق می‌زنه و پاسخشم چیزی نیست جز ایده‌هایی که مدت‌ها تو ذهنش بوده. ایده‌های جدید برای کسب و کاری که فقط متعلق به خودش باشه. مسیرهایی که بهش کمک کنه، تا خودش رییس خودش بشه. اون دفترچه، یک نقشه‌ی گنجه البته نه برای دیگران، فقط برای خود مارک. توش چیزی حدود صد تا ایده نوشته و البته لازمه بگم که هیچکدوم به نظر هیچ‌کس جالب نبوده.همچنان به جاده‌ی روبرو خیره شده و حواسش هست که از سرعت مطمئنه خارج نشه. مارک ورق زدن و متوقف می‌کنه و با تمرکز به یادداشت ریزش خیره میشه. صداش و صاف می‌کنه و از روی نوشته‌ها می‌خونه:(( ایده‌ی شماره نود و پنج فروش اینترنتی غذای شخصی‌سازی شده سگ. مثلا بهشون بگیم برای سگشون یه مخلوط از غذایی درست می‌کنیم که دوست داره، و می‌فرستیم. به نظرم خیلی می‌گیره. می‌دونی، الان همه دنبال شخصی‌سازی‌ان.)) رید بدون اینکه چشمش و از جاده برداره میگه:((اگه سگشون مرد چی؟ بعد تکلیف ما چی میشه؟ میان سراغمون پوستمون می‌کندن. هر چی بشه میندازن تقصیرما. اصلا بهش فکر نکن.))مارک دوباره یه کم فکر می‌کنه و میگه:((شامپو. چطوره مثلا شامپوی اینترنتی بفروشیم. مناسب پوست و موی هر فرد. یه جوری شخصی سازیش کنیم.))رید میگه:(( ببین مارک، تو همه‌اش داری تو این ایده‌ها می‌چرخی. قبلا هم بهت گفتم. اینا بی‌فایده‌ست. دنبال ایده‌هایی باش، که هر روز با مشتری سر و کار داشته باشیم. شامپو، چوب بیسبال یا تخته موج سواری شخصی سازی شده، چیزی نیست که هر روز برای تو پولسازی کنه. هر فرد نهایتش، هر دو ماه یه دونه شامپو می‌خره، و تو کل عمرش شاید یه تخته موج‌سواری. دنبال چیزایی باش که مصرف روزانه داره، و دردسرش هم کمه.)) مارک آروم زمزمه کرد: ولی شامپو... بلافاصله رید با تحکم گفت:(( دیگه حرف شامپو رو نزن.))مارک خسته و کلافه بیرون نگاه کرد. دشت‌ها و جنگل‌های سبز و دید. به شب قبل فکر کرد. که نصف شب پسر کوچکش از خواب پریده، و مجبور شدن براش تنها نوار ویدیویی تکراری که تو خونه داشتن، یعنی علائدین رو بذارن تا دوباره بخوابه. حین مرور خاطره‌ی شب قبل، با خودش زمزمه کرد&quot;کرایه‌ی اینترنتی نوارهای ویدیویی&quot; رید دوباره کلافه شد و گفت:((نه یادم نیار. همین تازگی بود که چهل دلار به بلاک‌باستر، به خاطر تاخیر فیلمی که ازش اجاره کردم دادم.))این و که گفت، یه کم ذهنش مشغول شد. انگار یه جرقه تو ذهنش روشن شده باشه. همینطور که به جاده خیره شده بود، آروم گفت:((شاید ایده‌ی خوبی باشه.))حالا مارک کلی انرژی گرفته و ایده‌ی طلاییش پیدا کرده. وقتی به شرکت رسید، بلافاصله همکارای قدیمیش رو خبر کرد. ته اسمیت و کریستین کیش. این دو نفر، قرار بود اخراج بشن اما مارک، به هر سختی که بود نگهشون داشت. می‌دونست استعدادهای زیادی دارن و می‌تونه تو کسب و کار مستقلش ازشون کمک بگیره. کریستین یه مدیر پروژه و ته متخصص روابط عمومی بود. راجع‌ به ایده‌های جدیدش از این دو نفر خیلی کمک می‌گرفت. بلافاصله مکالمه‌ی صبح با رید و براشون تعریف کرد. وقتی حرفش تموم شد، کریستا رفت سراغ تخته وایت‌بورد گوشه‌ی اتاق. تمام ایده‌هایی که طی چند روز گذشته روش نوشته بودن و پاک کرد و خیلی بزرگ نوشت &quot;اجاره آنلاین وی‌اچ‌اس&quot;.مارک گفت:((من داشتم به این فکر می‌کردم که مردم هر وی‌اچ‌اس و یه بار بیشتر نگاه نمی‌کنن. خیلی علاقه‌ای ندارن که صاحب اون باشن. حتی راضین که اجاره کنند تا با هزینه‌ی کمتر، فیلمهای بیشتری ببینن. ما می‌تونیم وی‌اچ‌اس اجاره بدیم. مثل بلاک باستر، که داره از این راه پول درمیاره.)) کریستین یکم اخماش تو هم کشید و گفت:((خب پس باید اینطوری تصور کنیم که یکی میاد تو سایتمون، یک دی وی دی اجاره می‌کنه. ما با پست براش می‌فرستیم و وقتی دید، برامون برمی‌گردونه. نکته‌اش اینه که این وسط فقط می‌تونیم هزینه‌ی اجارش و بگیریم. ولی قطعا ارسال و دریافت با خودمونه. چون هیشکی این هزینه اضافی رو قبول نمی‌کنه.))یکم مکث کرد و حرفش و اینطوری ادامه داد:(( این ایده ی خیلی گرونیه. اصلا حتی قیمتش رو هم در نظر نگیریم. تصور کن الان یه فیلم جدید اومده. تا وقتی ما بگیریم و تو انبارمون موجود بشه و به دست اولین مشتری برسه، حداقل یک هفته طول می‌کشه. کی حاضره برای دیدن فیلم مورد علاقه‌اش یک هفته صبر کنه؟)) مارک حرفش و قطع کرد و گفت:(( من شخصا صبر می‌کنم.)) کریستین فورا گفت:(( همه مثل تو نیستن.))حالا که اسم بلاک باستر اومد، باید کمی راجبش توضیح بدم. این شرکت‌، مدت‌ها در زمینه‌ی اجاره فیلم فعالیت می‌کرد، تو اکثر نقاط آمریکا شعبه داشت. چیزی نزدیک به چندین هزار شعبه. و تو هر شعبه‌اش یک مجموعه کامل از فیلم‌ها وجود داشت. اون روزا بلاک باستر انقدر بزرگ و وسیع بود، که بنیانگذاران نتفلیکس حتی فکرشم نمی‌کردن که بخوان باهاش رقابت کنن. اما خب جریان طور دیگه‌ای پیش رفت. بعدها نه تنها رقیبش شدن که، بذارید این بخش تو دل داستان تعریف کنم.این اولین بازخورد منفی بود که مارک گرفت. ته و کریستین هر دو مخالف این ایده بودن. البته که رید یه مقدار تمایل نشان داده بود. اون شب مارک زودتر از همیشه به خونه‌اش رفت. همسر مارک، لورین یک خانم خانه‌دار و خیلی محاسبه‌گر بود. خیلی وقتا به ما برای شروع کارهای جدید انرژی میداد. اما واقع‌نگر بود. یعنی اگه به نظرش می‌رسید که ایده‌ی مارک به درد نمی‌خوره، خیلی صادقانه بهش می‌گفت.موقع شام شد و ذهن مارک همچنان مشغول اجاره‌ی وی‌اچ‌اس آنلاین بود. به قفسه‌ی وی‌اچ‌اس خونه‌اش نگاه کرد. تعدادشون خیلی کم بود. یه کارتون برای بچه‌ها، یکی دو تا فیلم سینمایی. مارک سعی کرد ایده‌ی جدیدش رو برای لورین توضیح بده اما کار سختی بود. لورین همزمان داشت لباس مورگان، دختر سه سالشون رو تمیز میکرد که پر از سس شده بود. خود مارک هم درگیر این مسئله بود که همزمان، شیوه‌ی درست ماکارونی خوردن رو، به پسرش لوگان یاد بده. در نهایت موفق نشد اصل حرفش و برسونه. آخرش اینطوری حرفش تموم کرد که ببین لورین، تصور کن چقدر سخته با این بچه‌ها بخوایم بریم بلاک‌باستر فیلم اجاره کنیم. برای همین من میگم به صورت آنلاین اجاره بدیم. تا مردم راحت‌تر تو خونه فیلم اجاره کنند و تحویل بگیرن.بعد از شام مارک همچنان با هیجان منتظر شنیدن نظر لوریان بود. بهش خیره شد و پرسید:((خب؟)) لورین بدون مقدمه گفت:((واقعیتش به نظر من این ایده اصلا جواب نمیده.)) لورین در ادامه، به همون دلایل کریستین اشاره کرد و گفت هزینه‌ی اجارش بالاست و به سود نمی‌رسه. روزهای بعد، کریستین و ته وقت گذاشتن تا مدل‌های تجاری مربوط به بلاک‌باست ور هالیوود ویدیو، که یه چیزی شبیه به بلاک باستر بود رو بررسی کنن. اول اینکه قیمت وی‌اچ‌اس خیلی بالا بود. چیزی نزدیک به هشتاد دلار. بعدشم اینکه بلاک ‌باستر چیزی با پست ارسال نمی‌کرد. تو هر شهر چندین شعبه داشت، و هر کی می‌تونست از نزدیک‌ترین شعبه، به صورت حضوری فیلم کرایه کنه.اما ایده‌ی مارک اجاره‌ی اینترنتی فیلم بود. یعنی یه سایت داشته باشن که توش مردم فیلم و انتخاب کنند و با پست تحویل بگیرن. خب با توجه به وزن بالای فیلمهای وی‌اچ‌اس، هزینه‌ی پستی خیلی بالایی داشت. مقاومت اطرافیان، مارک و دلسرد کرد. طوری که دیگه حرفی از این ایده نزد. البته حرفشون هم درست بود. در اون زمان، وی‌اچ‌اس یه کالای قیمتی به حساب میومد و خیلی انحصاری بود. مثلا دیزنی، فقط اون دسته از انیمیشن‌هاش رو روی وی‌اچ‌اس می‌فروخت، که مدت‌ها از اکرانش گذشته باشه. یعنی مردم رو به نوعی مجبور می‌کرد که حتما به سینما برن. خب شرکت‌های سینمایی در اون زمان قدرت زیادی داشتند. هم تعدادشون کم بود، هم رقابت زیادی نداشتن. مدتی از این قضیه و ناامیدی مارک گذشت.تا اینکه یه روز، کریستین با هیجان خودش با مارک رسوند و گفت که یه فرمت جدید برای توزیع فیلم پیداکرده. به یه مقاله‌ی تبلیغاتی توی مجله اشاره کرد که در اون، راجع به دی‌وی‌دی و سی‌دی چیزهایی نوشته شده بود. بله. دیسک‌ها تازه معرفی شده بودن و قرار بود هزینه‌ی انتقال و جابجایی فیلم، یا هر اطلاعات دیجیتالی دیگه‌ای رو حسابی کم کنن.دی‌وی‌دی یک روزنه‌ی امید بود. وزن خیلی سبک، جابجایی خیلی راحت، و ارسال از طریق پست به عنوان یک نامه و از همه مهمتر، قیمت خیلی پایینش. همه‌ی اینا باعث شد تا دوباره مارک و کریستین، ایده‌ی کرایه ویدیو رو دنبال کنن. کریستین یه مدت در این رابطه تحقیق کرد و نتایج خیلی جالبی به دست آورد. شرکت‌های فیلمسازی، از دی وی دی‌ها استقبال می‌کردند و دلیلشم روشن بود. قیمت بالای وی‌اچ‌اس، باعث شکل گیری بازار داغ کرایه فیلم شده بود. فیلم‌سازها، از این بازار سهمی نداشتن. چهارتا وی‌اچ‌اس از یک فیلمشون رو، شاید صدها نفر می‌تونستن ببینن. و درآمد حاصل از گرایش به جیب شرکتهایی مثل بلاک باستر میرفت. بلاک‌باستری که حالا انقد بزرگ شده، که دیگه هیچکس نمی‌تونه باهاش رقابت کنه.شرکت‌های فیلم‌سازی رویای این داشتند که دی‌وی‌دی‌های ارزون، خیلی سریع راهشون به خونه‌ی مردم باز کنن. مثلا هر نفر تو خونه‌اش، یه قفسه‌ی دی‌وی‌دی داشته باشه و صدها فیلم و برای خودش نگه داره. اینطوری دیگه حباب اجاره‌ی فیلم هم میترکه.اما نظر کریستین و مارک چیز دیگه‌ای بود. اونا دنبال این بودن که بازار کرایه ویدیو رو به کمک دی‌وی‌دی بیشتر از قبل گسترش بدن و سود خیلی بیشتری هم نصیبشون بشه. باید ببینیم آخر این داستان کی برنده میشه. فیلمسازا، یا مارک و دارودسته‌اش ؟مارک کریستین و تصمیم گرفتند یک آزمایش کوچیک انجام بدن. قرار شد یک سی‌دی بخرن و از طریق پست ارسال کنن. اگر سی‌دی به سلامت و بدون شکستگی به مقصد می‌رسید، یعنی ایده‌ی اونا قابلیت اجرایی شدن داشت. چون قرار بود اونا رو، از طریق پست به مشتریا برسونن.مارک خیلی سریع یک سی‌دی خرید. یکی از آلبوم‌های پتسی کلاین. پاکت نامه هم گرفت و برای اینکه مرسوله پستی طبیعی‌تر به نظر برسه، یه کارت تبریک هم داخلش قرار داد. آدرس خونه‌ی رید برای گیرنده نوشت و ارسالش کرد. فردای اون روز، مارک رید و در حالی دید که بسته‌ی پستی و سی دی به همراه داشت. رید گفت:(( به دستم رسید. سالم.)) مارک حسابی ذوق کرد. حالا وقتش رسید که این ایده رو اجرایی کنن. نیاز به یک سرمایه‌گذار بود. پیدا کردنش سخت نبود. سرمایه‌گذار اصلی، اونجا کنار مارک ایستاده بود. آره. رید هاستینگ. مردی که از ابتدای داستان همراه ماست. اگه یادتون باشه، همون اوایل توی ماشین، مارک داشت ایده‌هاش رو برای رید تعریف می‌کرد. دلیلش همین بود. مارک می‌دونست که رید روی یک ایده‌ی خیلی خوب حتما سرمایه‌گذاری می‌کنه.رید که حالا بیشتر متقاعد شده، اول سعی کرد تیم سر و سامون بده و بعد قول تزریق دو میلیون دلار سرمایه اولیه به این پروژه رو داد. با استفاده از ارتباطاتش توی سیلیون‌ولی، یک برنامه نویس خبره ر برای طراحی سایت دعوت کرد تا در جلسات اولیه کنارشون حضور داشته باشه. از طرفی هم توافق کردند که یه مدیر مالی جذب کنن. جیم کوک به عنوان مدیر مالی و عملیاتی، و اریک میر، به عنوان معاون فناوری و طراح سایت به تیم اضافه شدن. البته هنوز کار اجرایی شروع نشده بود و نمی‌دونستن که دقیقا چطور باید ایده رو اجرایی کنن. همه چیز در حد جلسات هم‌اندیشی، در یک رستوران محقر معمولی به اسم باکس پیش می‌رفت. البته این رستوران ظاهرش معمولیه. خیلی از استارتاپ‌های گنده دنیا، خروجی یه عصرانه‌ی دوستانه تو همین کافه بودن. چون تو قلب سیلیکون ولی قرار گرفته بود. حالا دیگه فقط مارکو کریستین و ته نبودن. تو همه‌ی جلسات، دوتا عضو جدید حضور داشتن. بحث‌های نرم‌افزاری و مالی به صورت تخصصی پیگیری می‌شد. نتفلیکس داشت جون می‌گرفت و جدی می‌شد. البته لازمه بگم که هنوز اسم نداشت.تو همون روزا بود که نمایشگاه و کنفرانس سالانه فروشندگان نرم‌افزارهای ویدیویی برگزارشد. اسم جالبی داشت. احتمالا راه حل یکی از مشکلات عمده نتفلیکس اونجا پیدا می‌شد. یعنی نرم‌افزار کرایه‌ی فیلم. البته مارک امید چندانی به این نمایشگاه نداشت. روز افتتاحیه نمایشگاه رسید و مارک به موقع خودش به اونجا رسوند. چیزی که دید فرای تصورش بود. یک نمایشگاه پرشور و رنگارنگ. غرفه‌های شلوغ و افراد معروفی که لابلای جمعیت دیده می‌شدند و مردم تلاش می‌کردند باهاشون عکس یادگاری بگیرن. ماکتهای بزرگ و غول‌آسا، از شخصیت‌های کارتونی. عروسک‌های متحرک والیس وگرومیت. مارک انتظار چنین نمایشگاه شلوغی رو نداشت. استقبال از این نمایشگاه، نشون‌دهنده‌ی این بود که صنعت ویدیو، کاملا پویا و زنده است و سرمایه‌ی خیلی زیادی توش گردش داره.مارک از این فرصت استفاده کرد. به تمام غرفه‌ها سر زد سعی کرد روابط ر درک کنه بازیگرهای اصلی این صنعت پیدا کنه. افراد موثر و بشناسه. تقریبا اواخر روز بود و به انتهای نمایشگاه رسید. وارد یکی از غرفه‌ها شد و یه مرد جوان و پرانرژی با یه لبخند بزرگ به استقبالش اومد. کمی با هم صحبت کردن. مرد جوان اسمش میچ‌لو بود. شخصی که یک مجموعه فروشگاه زنجیره‌ای ویدیو، به نام ویدیو دروید رو راه‌اندازی کرده بود. حین صحبت مارک متوجه شد که میچ عاشق سینماست. هدفش فقط فروش فیلم نیست. ویدیو دروید راه‌اندازی کرده، تا به دیگران کمک کنه فیلمهای مورد علاقه خودشون پیدا کنن و از این کار حسابی لذت می‌بره. میچ هر روز و هر لحظه فیلم تماشا می‌کرد. از صبح تا عصر توی محل کارش، شب حین شام، و بعدش تا وقتی که چشماش یاری می‌کردن فیلم می‌دید. دیدن این همه فیلم باعث می‌شد تا اطلاعات زیادی راجع‌به فیلم‌ها و سبک‌ها داشته باشه. با استفاده از این اطلاعات، به دیگران کمک می‌کرد تا فیلم مورد علاقشون پیداکنن.مارک عضو جدید نتفلیکس پیدا کرده بود. میچ خودش به تنهایی یک آی‌ام‌دی‌بی زنده و کامل و سخنگو بود. علاوه بر این تو صنعت سینما، یک بازیگر پر نفوذ به حساب میومد. یعنی خیلی از توزیع کننده‌های فیلما رو می‌شناخت. بعد از نمایشگاه، مارک و میچ بارها هم در رستوران باکس دیدن و هر بار مارک، اطلاعات بیشتری در رابطه با ایده ی نتفلیکس باهاش در میون گذاشت تا اینکه در نهایت، میچ متقاعد شد که ویدرویدر رها کنه و به عنوان یک عضو دائمی به تیم مارک بپیونده.هر روز که میگذره، تیم اولیه نتفلیکس کامل و کاملتر میشه. حالا وقت اون رسیده که سرمایه نقدی و جمع‌بندی کنن و بعضی از زیرساخت‌های لازم، از جمله فضای فیزیکی و تجهیزات خریداری کنن. اما خبری از پول نقد نیست. رید قبلا قول داد دو میلیون دلار به این پروژه تزریق کنه. اما هنوز قولش عملی نکرده. کمی هم مردد شده یه روزم حرفش به مارک می‌زنه میگه)):من نگرانم. از این نگرانم که تنها سرمایه‌گذار این پروژه باشم. در این صورت تک صدایی به وجود میاد.))اینجا باید روند داستان متوقف کنم و یک مفهوم تخصصی رو توضیح بدم، تا درک عمیق‌تری نسبت به نگرانی رید پیدا کنیم. در دنیای استارتاپ‌ها و کسب و کار مفهومی وجود داره به اسم اوپی‌ام، که مخفف آدر پیپل مانی هست. معنیش رو هم فهمیدید احتمالا. یعنی پول دیگران، ایده‌ی شما وقتی ارزش پیدا می‌کنه که دیگران حاضر باشند روش سرمایه‌گذاری کنن. یعنی ایده و اجرا از شما باشه و سرمایه از شخص دیگه‌ای. اگه ایده و سرمایه از خودتون باشه، احتمالا یه جای کار می‌لنگه. مثلا شاید اون ایده، فقط از نظر خودتون خوب اومده و دیگران حاضر نبودند به خاطرش ریسک کنن. پس یک ایده وقتی ارزشمنده، که شخص دیگری غیر از صاحب ایده روش سرمایه‌گذاری کنه یا برای این کار اعلام آمادگی کنه. و اصطلاحا ایده‌ی شما اوپی‌ام داشته‌باشه. حالا برگردیم به داستان جایی که رید ومارک روبروی هم ایستادند، و رید داره از تردیدش برای سرمایه‌گذاری صحبت می‌کنه. مارک مات و مبهوت ایستاده، نمی‌دونه چطور باید از طرحش دفاع کنه. تمام مدت خیالش از سرمایه‌گذار اولش راحت بود. می‌دونست که حمایت مالی داره، اما با تردید رید همه چیز مبهم شد مارک به رید گفت:(( ببین ایده‌ی من فوق‌العادست. خودتم میدونی. ساعت‌ها تحقیق کردیم. چند نفر مشتاقانه حاضرن کنارمون بجنگن.)) رید با لحن آروم اینطوری گفت:(( از سرمایه‌گذاری کنار نمی‌کشم، اما باید مطمئن بشم ایده‌ی تو خوب هست که بتونید دیگران رو هم متقاعد کنید تا سرمایه‌گذاری کنن. پس من به جای دو میلیون، یک میلیون و نهصد هزار دلار سرمایه‌گذاری می‌کنم و صد هزار دلار باقیمونده رو، تو باید از طریق افراد دیگه تامین کنی.)) حرف رید منطقی به نظر می‌رسید. مارک هم متقاعد شد. همون قضیه‌ی اوپی‌ام.روزهای بعد، تمام تمرکز مارک روی پیدا کردن سرمایه‌گذار بعدی بود. اولین کسی که به ذهنش رسید الکساندر بالکانس‌کی بود. بنیانگذار شرکت سی کی یو. کار اصلی این شرکت، تبدیل داده و اطلاعات از آنالوگ به دیجیتال بود و یکی از فناوری‌هایی که روش کار می‌کردند، تبدیل فیلم‌های وی اچ اس، به دی‌وی‌دی و سی‌دی بود. مارک پیش خودش فکر کرد هیچ‌کس بهتر از الکساندر، اهمیت این ایده رو درک نمی‌کنه. و به اتفاق رید، یه قرار باهاش هماهنگ کردن سراغش رفتن. جلسه شروع شد. الکساندر، مرد بلند قامت با ظاهری آراسته مقابلشون نشسته‌بود. مارک طرح و ایده‌ای کرایه فیلم در قالب دی‌وی‌دی رو به طور کامل توضیح داد. هر چی به ذهنش رسید و گفت. اما الکساندر، فقط سکوت کرد. مارک آخرین جملاتش رو گفت. یه سکوت سنگین تو اتاق حکمفرما شد. مارک و رید نگران بودن. این سکوت معنای خوبی نداره. تو جلسات ارائه‌ی طرح و ایده، اگر شنونده‌ یا سرمایه‌گذار سکوت کنه، مفهومش اینه که این ایده اصلا براش جالب نبوده. اما اگر شروع کنه به سوال پرسیدن، به نوعی داره این پیام رو میده که ایده نظرش را جلب کرده. چند دقیقه به سکوت گذشت الکساندر بدون مقدمه گفت&quot;آشغاله&quot; مارک و رید هر دو جا خوردن.ایده‌ای که دو میلیون دلار پول نقد پشتش بود و چندین نفر حاضرن مشتاقانه براش وقت بذارن، چطور میتونه آشغال باشه. الکساندر ادامه داد:((عمر دی‌وی‌دی کوتاهه. مردم دیگه نمی‌خوان از تیکه‌های پلاستیک برای جابه‌جایی فایل استفاده کنن. اینترنت همه چیز و می‌بلعه. صنعت ویدیو و فیلم یه روزی به طور کامل روی اینترنت سوار میشه.)) مارک حرفش و قطع کرد و گفت:((ما فکر اینجاش هم کردیم. می‌دونیم در آینده ویدیو روی اینترنته. اما هنوز به اون مرحله نرسیدیم. حداقل پنج سال دیگه مونده تا سرعت اینترنت به جایی برسه که بشه روش فایلهای سنگین، مثل فیلم جابه‌جاکرد.)) الکساندر از جاش بلند شد و گفت:(( چرا باید رو استارت‌آپی سرمایه‌گذاری کنم که عمرش فقط پنج ساله؟)) و جلسه تموم شد. حرف الکساندر تا حدودی درست بود اما این تمام داستان نیست.اون زمان اینترنت داشت به یک شاه‌راه جهانی تبدیل میشد. اما حضور در اینترنت یک بازی بردبرد نبود. یعنی حداقل برای شرکت‌های عرضه کننده‌ی محتوا، بیشتر ضرر داشت تا این که سودآور باشه. شرکت‌های تولیدکننده محتوای صوتی و تصویری مثل هالیوود، با چالشی به اسم کابوس نپستر مواجه بودن. نپستریک نرم‌افزار اشتراک موسیقی بود، که در دهه‌ی نود طراحی شد. مدل فعالیتشم اینطوری بود که، کاربران توش تمام موسیقیایی که تو هارد کامپیوترشون داشتن به اشتراک می‌ذاشتن. و از طرف دیگه، از موسیقی که دیگران به اشتراک گذاشتن می‌تونستن استفاده کنن. یعنی شما به کمک اینترنت، فایل‌های موسیقی روی سیستم من گوش می‌دادید و منم، فایل‌های موسیقی روی سیستم شما. بدون اینکه به ازای موسیقی‌ها پولی پرداخت بشه. نپستر خیلی زود همه‌گیرشد. شرکتهای موسیقی از این مسئله خیلی آسیب خوردن. چون فایلاشون رایگان تو نپستر بین چندین هزار نفر هر روز جابه‌جا می‌شد. در نهایت نپستر بعد از کلی شکایت تعطیل شد. اما اثرش از بین نرفت. انتشار فایل‌های موسیقی با فرمت ام پی تری، تو اینترنت رواج پیدا کرد و چندین سرویس زیرزمینی و غیرقانونی راه‌اندازی شد. البته که هنوز این سرویس‌ها دارن فعالیت می‌کنن و احتمالا شما هم بعضیاشون دیده‌باشین. فیلمسازا قرار نبود به کابوس نپستر دچار بشن. دی‌وی‌دی یک راه نجات بود. تصورشون این بود که با هزینه‌ای کم، هر نفر می‌تونست یک آرشیو دی‌وی‌دی تو خونه‌ی خودش داشته باشه. مارک و رید این نگرانی فیلم‌سازا رو می‌دونستن. اما ظاهرا الکساندر نمی‌دونست.بعد از اون جلسه‌ی سخت، مارک سعی کرد طور دیگه‌ای پول باقی مونده رو تامین کنه. سراغ یکی از مدیران قبلیش رفت. استیوکان. مردی که به حضور در استارتاپ‌های نوپا علاقه داشت. مارک بهش پیشنهاد داد تا در این پروژه سهامدار بشه و در ادامه عضو هیت مدیره هم باشه و بتونه همکاری کنه. استیو که هیجان زده بود، بلافاصله قبول کرد بخشی از سرمایه ر تامین کنه. اما جمله‌ی آخرش این بود، که این بیست و پنج هزار دلار میدم و احتمالا دیگه تا آخر عمرم نمی‌بینمش به فارسی سخت می‌شه همون جهنم و ضرر خودمون. هفتاد و پنج هزار دلار دیگه مونده بود و مارک دیگه هیچکس نمی‌شناخت جز مادرش.زنی که شیفته‌ی کارآفرینی بود. خودش قبلا یک شرکت معامله مستقلات راه‌اندازی کرده و، طعم شروع کسب و کار جدید چشیده. خیلی وقتا کارآفرینان جوان، اولین سرمایشون رو از پدر و مادرشون تامین می‌کنن. اما خب مارک دیگه جوون نبود. کمی سخت بود که به سراغ مادرش بره. اما در نهایت رفت. مادرش بدون اینکه کوچکترین سوال بپرسه هفتاد و پنج هزار دلار بهش تحویل داد و این برخلاف پیش‌زمینه‌ی ذهنی، و انتظار مارک بود. حالا صد هزار دلار باقی مونده تامین شده. دو میلیون دلار پول نقد در اختیار مارکه تا بتونه نت‌فلیکس بسازه. البته هنوز اسمش نت فلیکس نیست. بهش میگن کیبل. بله. مارک همون روزهای اول، یه اسم مستعار برای نتفلیکس انتخاب کرد و اون اسم کیبل بود. حتی دامنه کیبل خریداری شد. معنیش هم میشه غذای سگ. این اسم کوچکترین ارتباطی به نت‌فلیکس و کاری که داره انجام میده نداشت. پس چرا مارکین اسم انتخاب کرد؟ جوابش سادست. تو دنیای استارت‌آپا یه قانون نانوشته‌ست که میگه اگه همون اول کار، درگیر انتخاب اسم و لوگو شدی، ممکنه هیچ وقت ایده‌ات و اجرایی نکنی. چون انقدر وسواس میشی که ممکنه مدت‌ها وقت بذاری. آخرشم به نتیجه نرسی. این قانون نانوشته اینطوری ادامه میده که همون اول کار یه اسم بی‌ربط انتخاب کن تا مغزت آروم بگیره. وقتی که همه‌ی کارا انجام شد و خواستی محصولت معرفی کنی، اسم مستعار و می‌ذاری کنار، و از روی فرصت یک اسم خوب انتخاب می‌کنی. پس کیبل اسم مستعار نت‌فلیکس بود تا مغز مارک و دوستاش بابت انتخاب این اسم آزاد بشه.قدم‌های اول شامل اجاره یه جا و تامین زیرساختشه. مثل کامپیوتر و شبکه و تلفن. احتمالا پیش‌بینی همه‌ی ما، اینه که نتفلیکس مثل بقیه استارتاپای دنیا خونه‌ی اول و آخرش، یه ساختمون شیک و مجلل تو سیلیکون‌ولی باشه؛ اما خب اینطوری نیست. مارک آدم آرومیه، و دوست داره تو آرامش کارش و انجام بده. اما سیلیکون ولی پرشتابه. اونجا همه چیز با سرعت حرکت می‌کنه. این شتاب و حرکت مورد پسند مارک و تیمش نیست. اونا دنبال یه جای آروم و بی‌سر و صدا می‌گردن که هم هزینه‌ی بالایی نداشته باشه، هم نزدیک خونشون باشه. پس رفتن سراغ اسکات ولی. جایی که تقریبا به همشون نزدیک بود یک شهر آروم و سنتی، که توش هیچ خبری از سر و صدا بوق و کرنای تکنولوژی نیست. مارک تو اولین تلاشش، یه ساختمون کهنه و قدیمی پیدا کرد که متعلق به یک بانک بود. کلا یک سالن بزرگ و دو تا اتاق داشت. دکورش اینطوری بود که یه کفپوش سبز و کهنه کل سالن گرفته بود و چند تا سررسید تاریخ گذشته هم، از بانک به یادگار روی دیوار مونده بود. این ساختمون نمور و کهنه، اولین خونه‌ی نتفلیکس بود. وقتی نوبت به تجهیز این سالن بزرگ رسید، هیچ کس سراغ خرید ست‌های اداری لوکس و صندلی‌های راحتی توپ های بادی نرفت. همه چیز، از اجناس دست دوم تامین شد. میز و صندلی و چیزهای دیگه. و اینطوری اولین ساختمون نت‌فلیکس آماده شد.تیم باید کامل‌تر می‌شد. تا الان افراد قدرتمندی اضافه‌شدن. میچ، ته، کریستین و چند نفر دیگه. وقت بزرگ شدن بود. با افراد جدید مصاحبه کردن و هرکی که می‌تونست نقش کلیدی ایفا کنه رو استخدام کردن. یکی از استخدام‌های جدید، کوری بریچ بود. کار عجیبی براش تعریف شد. بهش می‌گفتن بلک‌هابز، یا همون عملیات ویژه نتفیلیکس. ماموریتش این بود که وب گردی کنه. اون زمان، یعنی در سال هزار و نهصد و نود و هفت، هنوز شبکه‌های اجتماعی پا نگرفته بودن. انجمن‌های گفتگو یا فرم‌ها، به نوعی شبکه اجتماعی شناخته می‌شدند و به بلوغ هم رسیده بودن. اوایل انجمن‌های گفتگو خیلی بزرگ و جامع بودن. چند صد هزار کاربر داشتن و توشون مردم راجع‌به هر موضوعی صحبت می‌کردن. بعدها به مرور، انجمن‌های تخصصی شکل گرفت. یعنی یه انجمن گفتگو یا فروم که فقط مربوط به فیلم و سریال هست و تمام کاربران راجع‌به همین موضوع صحبت می‌کردن. اگه بخوام یه مثال ایرانی از انجمن گفتگوی تخصصی بزنم، میشه مجید آنلاین. که احتمالا اگر هم سن و سال من باشید می‌شناسیدش و باهاش خاطره هم دارید.کوری بریچ ماموریتش این بود که با اسامی مستعار تو این فروما عضو بشه و فعالیت خیلی بالایی داشته باشه. تا همه‌ی اعضاشون به خصوص اون دسته از اعضای فیلم‌بین و خفن بشناسنش. همچنین با مدیر این سایت‌ها بتونه به مرور دوست بشه و یه شبکه‌ی ارتباطی ایجاد کنه. بعد از اینکه نتفلیکس رسما راه‌اندازی می‌شد، کوری باید تو این فرم‌هابه عنوان یک کاربر حرفه‌ای، و شیفته‌ی فیلم و سریال شروع می‌کرد به تعریف و تمجید کردن از نتفلیکس. البته که قرار نبود کسی بفهمه که کوری کارمند نت‌فیلیکسه. این روش تبلیغاتی، به عنوان گریلا مارکتینگ یا بازاریابی چریکی شناخته میشه. که شما بدون هزینه و فقط با صرف انرژی سعی می‌کنید بیشترین دستاورد رو داشته باشید. استخدام‌های بعدی مربوط به طراحی سایت و زیرساخت فناوری بود. سورش کمار رو از پرآرایی جذب کردن یه برنامه‌ نویس عجیب و غریب آلمانی رو هم به اسم خو براون استخدام کردن. خو رفتاری خاصی داشت. به شدت درونگرا بود و ساعت کاریش هم با بقیه متفاوت بود. ساعت سه بعدازظهر میومد تو شرکت و تا خود صبح کار می‌کرد. با هیچکس حرف نمی‌زد و به شدت ساکت بود. اینطوری تیم سایت بسته شد. نت فلیکس می‌خواست دی‌وی‌دی اجاره بده. اونم از طریق پست. یعنی محصول فیزیکی داشت. اولین چالش این بود که باید یه انبار کامل از دی وی دی‌ها رو می‌ساخت و مدیریت می‌کرد و برای مشتری ارسال می‌کرد.امروز برای حل این چالش یعنی ایجاد یک انبار فیزیکی و طبقه‌بندی و مدیریت موجودی از سیستم‌هایی مثل دبلیو ام‌اس استفاده میشه. اما اون زمان، یعنی در سال هزار و نهصد و نود و هفت این سیستم‌ها یا وجود خارجی نداشتن، یا اگر بودن با قیمت بالا فروخته می‌شدن که نت فلیکس نوپا نمی‌تونست از پس هزینه‌ها بربیاد. پس به جای سیستم و نرم‌افزار و غیره یه آدم استخدام کردن. مردی به نام جیم کوک. کسی که از یک اتاق خالی یک انبار کاربردی از دی وی دی‌ها ساخت. طوری انبار طراحی کرد که هر فرد، در سریعترین حالت ممکن بر اساس دسته‌بندی و اسم، بتونه یه فیلم از بین هزاران فیلم پیدا کنه. اما این فقط انبار و مرتب می‌کرد. برای تکمیل موجودی، نیاز داشتن به یه آدمی که غرق در دنیای سینما باشه. بدونه چه فیلمی ارزش خریدن داره و مشتری می‌خوادش و از هر فیلم چند تا نسخه باید داشته باشن. چون بعضی از فیلما استقبال خوبی ازشون می‌شه و باید موجودی زیادی ازش داشته باشن.احتمالا می‌تونید حدس بزنید چه کسی قرار این کار رو انجام بده. میچ فردی که تو نمایشگاه با مارک آشنا شد و صبح تا شب شب تا صبح به فیلم دیدن می‌گذشت، از قبل توی تیم جذب شده بود و حالا مسئولیتش مشخص شد. میچ مغز متفکر محتوای نت‌فلیکس بود؛ یعنی خیلی سریع پیش‌بینی می‌کرد که چه فیلمی رو باید بخرن و چند تا نسخه ازش داشته باشند. کاری که امروز هوش مصنوعی و الگوریتم‌ها انجام میدن. اما اون موقع، به عهده‌ی میچ بود.بعد از تکمیل تیم و استخدام سراغ بسته‌بندی مرسوله‌ها رفتن. بسته‌ها باید به نوعی به دست کاربر می‌رسید، که چندین بار مصرف بشه. یعنی فردی که فیلم کرایه کرده و از طریق پست تحویل گرفته، بتونه دوباره با همون بسته‌بندی اولیه، برای نتفلیکس ارسالش کنه. ساعت‌ها و روزها وقت گذاشتن. کریستین و مارک و ته، و بقیه اعضای شرکت هر متریالی که به ذهنشون می‌رسید امتحان می‌کردن. از کاغذ کادو گرفته تا مقوا و بسته‌های پلاستیکی. تا اینکه آخرش بسته‌بندی مطلوبشون طراحی کردن که هم از دی‌وی‌دی‌ها محافظت کنه، و هم چند بار مصرف باشه.حالا تقریبا خیلی از کارا انجام شده اما مهم‌ترین مساله مونده، انتخاب اسم واقعی. حالا دیگه تقریبا همه چیز آمادست برای شروع. بسته‌بندی، آرشیو دی‌وی‌دی و کارای لجستیک تا حدودی انجام شده. برای انتخاب اسم یه جلسه گذاشتن با حضور همه‌ی پرسنل. اعضای قدیمی و جدید مارک طرح موضوع کرد. گفت یه اسم می‌خوایم که هم کاربرپسند باشه هم فعالیت مون رو نشون بده. و از همه مهم‌تر، اینکه در نهایت در دو کلمه خلاصه بشه، نه بیشتر. همه اسماشون و پیشنهاد می‌دادند که خیلیاشم سلیقه‌ای بود. تیک وان، تیک تو، سن وان، سن تو، فست‌فوروارد، ویدئو پیکس، سینما سنتر، نت‌فلیکس، وب فیلیکس، سینماتیکت و غیره. انتخاب سخت‌شد.هیچ کس به نت فلیکس توجه خاصی نشون نداد تا اینکه خیلی از اسم‌هایی که به ذهنشون خوب اومد و چک کردن و دیدن دامنش از قبل، خریداری شده. رسیدن به نتفیلیکس. اسم قشنگی بود. اما به خاطر تاکیدش روی ایکس، نظر همه رو جلب نمی‌کرد. ولی دامنش آزاد بود و تمام ویژگی‌ها رو داشت. اون شب فهرست اسم‌ها پرینت گرفتن و به همه دادن. فردا صبح، وقتی برگشتن به محل کار روی یک چیز توافق داشتن. اونم اسمشون بود. نتفیلیکس. از اون روز به بعد، نتفلیکس رسما نت‌فیلیکس شد.قدم آخر طراحی سایت بود. اولین نقطه تماس نت‌فلیکس کاربران وب سایتش بود. روی طراحیش خیلی حساس بودن. در اون سال‌ها الگوی طراحی سایت‌ها خیلی منسجم بود. در کمترین فضا بیشترین محتوا قرار می‌گرفت. وبسایت اولیه‌ی نت‌فلیکس هم از همین الگو پیروی کرد و نسخه‌ی نهاییش آماده بهره‌برداری بود. یک سایت کامل، که می‌شد توش عضو شد و ویدیو کرایه کرد. اگه شما هم مثل من کنجکاوید که اولین نسخه‌ی سایت نتفلیکس، یعنی صفحه‌ای که حدود بیست سال پیش مارک و دار و دسته‌اش طراحی کردن ببینید، باید بهتون بگم طی چند روز آینده تصویرش رو توی پیج اینستاگرام استارت‌کست قرار میدم. هم طرح اون سال، و هم سیر پیشرفت طراحیش تا امروز.خیلی به روز رونمایی نزدیک شدیم. استیو کان رو که که فراموش نکردین؟ مردی که در ازای پرداخت بیست و پنج هزار دلار، سهام‌دار و عضو هیات مدیره شد در حقیقت فردی ثروتمند بود. روزهای آخر یک مهمونی ترتیب داد و مارک و رید رو به خونه‌ی مجلل خودش دعوت کرد. می‌خواست کمی از استرسشون کم کنه چون هر چه به روز رونمایی نزدیک می‌شدند، حجم کار و فشار بیشتری را تحمل می‌کردن.به شب مهمونی رسیدیم. در یک محله‌ی لوکس به اسم لوس آلتوس؛ جایی که پر بود از خونه‌های خیلی بزرگ و مجلل. البته خونه‌ی استیو به بزرگی خونه‌های اطرافش نبود اما برای مارک خیلی بزرگ و خوب به نظر می‌رسید. مارک که تا همین چند وقت پیش کارمند دیگران بوده و تمام دستاوردش از ده سال کار، فقط یه خونه‌ی نقلی و معمولی شده. حالا داره تلاش می‌کنه تا روی پای خودش بایسته. مستقل بشه. شاید روزی خونه‌ای به بزرگی خونه‌ی استیو بخره. شاید هدف استیوم همین بود که مارک با دیدن این خونه و دستاوردهای استیو انرژی بگیره و خودش رو آماده کنه، برای یک جنگ یک جنگ که دستاوردش استقلال بود. این بود که دیگه کارمند دیگران نباشه. این بود که سهمش از این دنیا برداره. که دیگه یه آدم معمولی نباشه. دیگه تو اون خونه‌ی نم زده و محقر زندگی نکنه، و صاحب قصری مثل خونه‌ی استیو، یا حتی بهتر از این باشه. ساختمون قدیمی نتفلیکس و موکت سبز و کثیفش، چیزی نبود که رویای مارک باشه. قرار نبود برای همیشه این‌طوری زندگی کنه. مارک ته دلش هیچ تردیدی نداشت. اون شب وقتی استیو بخشهای مختلف خونش و بهش نشون داد، از مبلهای ارزشمند چوبی که پرتراش و سلطنتی بود گرفته، تا سینمای خانگی که توی زیرزمین قرار داشت، هر لحظه مارک مصمم‌تر از قبل می‌شد. آخر شب، بعد از شام، مارک، رید و استیو هر سه وارد استخر آب گرم شدن. سطح آب استخر آروم و نورانی بود. رید در تمام طول مدت هیچی نگفت.مارک از رویاها بیرون اومده بود، داشت تصور می‌کرد که چطور میتونه برای نتفلیکس، یک شروع قدرتمند رقم بزنه. رو به استیو کرد و گفت:(( کاش زمان بیشتری داشتیم. من هنوز کلی ایده دارم و هیچ کدوم اجرا نکردیم. مثلا قراره تو سایت یه بخشی قرار بدیم به اسم لیست، که کاربرا فیلمهای مورد علاقشون اونجا قرار بدن. میچ هم ایده داره راجع‌به یه دستیار دیجیتال، که به کاربرها کمک کنه فیلمهای مورد علاقشون پیداکنن. کاش اینا رو قبل از رونمایی آماده می‌کردیم.)) استیو حرفش و تایید کرد و گفت:(( آره همیشه این خلا احساس کردم. وقتی وارد هالیوود ویدیو میشم، با خودم میگم چی میشه اگه اینجا یه پیشخدمت زرنگ و زبل داشته باشن، که با چند تا سوال بفهمه چه فیلمی دوست دارم و به پیشنهاد بده؛ مثل رستوران.)) و این صحبت به مرور به شوخی و خنده‌های بلند منتهی شد.دقیقا یک هفته بعد موعد رونمایی نتفلیکس بود. مارک می‌دونست که باید زودتر موتور این استارتاپ رو روشن کنن و مطمئن بود که کاری که تا الان انجام دادن، صددرصد درست بوده. از همه مهمتر اینکه ایمان داشت تلاشش نتیجه داره. باید ببینیم که رونمایی نتفلیکس و مسیرش در ادامه چطور پیش میره.خب اینجا قسمت اول از داستان نت‌فلیکس به پایان می‌رسه و ادامه‌ی اون در قسمت دوم، یا اپیزود بعدی استارت‌کست منتشر میشه. دلیل دو قسمتی شدن داستان نتفلیکس اینه که تصمیم داشتم تمام جزئیات مهمی که در این داستان وجود داره نقل کنم. نکات مهمی در این جزییات هست که اگر ابتدای راه کارآفرینی یا راه‌اندازی یک استارت آپ باشید، حتما این نکات به دردتون می‌خوره. برای اینکه مجبور نشم این جزییات و حذف کنم، تا زمان اپیزود طولانی نشه، در دو قسمت نوشتمش. تا شما اذیت نشید و جزییات حفظ بشه. در قسمت بعدی، مسائلی که بعد از راه‌اندازی نتفلیکس در مسیر مارک و دارودسته‌اش قرار گرفت و می‌شنوید. و می‌بینید که چطور تونست حلشون کنه.تمام چیزی که شنیدید، یک داستان واقعی بود که منبعش خاطرات بنیانگذار نتفلیکس، و چند مقاله مطلب معتبر دیگه‌ست.در انتهای این اپیزود، باید به دو دلیل از شما تشکر کنم. اول اینکه وقتتون رو در دنیای پادکست فارسی می‌گذرونید، و دوم اینکه استارت‌کست رو دنبال می‌کنید. امیدوارم هر جا هستید خوب و سلامت باشید تا اپیزود بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/اپیزود-دوم؛-نت‌فلیکس---بخش-اول-id3660994-id363059367?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%9B%20%D9%86%D8%AA%E2%80%8C%D9%81%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%B3%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 23:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود اول؛ زیپ‌کار</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-qdj1rqxknkc5</link>
                <description>سلام، من محمد هستم و اینجا اپیزود اول استارت‌کسته. اگه اپیزود صفر یا مقدمه رو شنیده باشید می‌دونید که من اینجا تلاش می‌کنم داستان‌هایی از دل کسب و کارها یا استارتاپ‌های موفق دنیا رو تعریف کنم. چیزهایی که قبلا جایی بهشون پرداخته نشده. در حقیقت روایت من کمی متفاوته. نه تنها به مسیر موفقیت شرکت‌ها می‌پردازم، بلکه چالش‌هایی که چه در حوزه‌ی تکنولوژی و چه در حوزه‌ی روابط انسانی داشتن هم توضیح میدم. یعنی تقریبا یک داستان کامل که تبلیغاتی نیست و اصل جریان روشن می‌کنه. هر داستان از چندین کتاب، پادکست انگلیسی، مقاله و مصاحبه استخراج میشه و در نهایت به صورت یک روایت کامل برای شما نقل میشه. امروز سراغ یکی از استارتاپ‌های موفق در حوزه حمل و نقل درون شهری میریم. شاید ذهن شما به سمت شرکت‌هایی مثل اوبر و لیفت معطوف بشه که خب نمونه‌های ایرانی‌شون همون اسنپ و تپسی خودمون هستن.اما نه، استارتاپ مد نظر ما زیپ‌کار هست که سال‌ها قبل از اوبر و نمونه‌های دیگه کار خودش رو شروع کرد و البته موفقیت‌های چشمگیری هم داشت. مدل کسب و کارش با تاکسی اینترنتی متفاوت بوده و هست. و خب در ایران هم نمونه مشابهی نداره. زیپ‌کار همون شرکتی هست که فرایند کرایه اتومبیل رو در دنیا متحول کرد. از سال 1999 فعالیتش شروع شد و امروز با وجود تاکسی‌های اینترنتی و رقبای سرسختی که داره، همچنان به مسیر خودش ادامه میده، و از پانیفتاده. این استارتاپ آمریکایی از همون روزای اول چالش‌های زیادی رو پشت سر گذاشت. که بیشتر این چالشا از دل این شرکت سرچشمه گرفته، نه رقبای بیرونیش. امروز نه تنها داستان شکل‌گیری زیپ‌کار رو مرور می‌کنیم بلکه به داستانگی پر فراز و نشیب دو بنیانگذار این استارت‌آپ هم یه گریزی می‌زنیم. این روایت نکات مهمی داره بیشتر از این به جزییاتش اشاره نمی‌کنم، میریم سراغ اصل داستان تا خودتون بشنوید.برای شروع داستان، باید برگردیم به عصر یک روز پاییزی سال 1999. به یه کافه‌ی کوچیک به اسم آن دالا، در منطقه‌ی کمبریج، در ایالت ماساچوست آمریکا. جایی که دو دوست قدیمی رابین چیس و آنته دنیلسون دور یک میز کوچیک قرار گذاشتن تا هم رو ببینن و بعد از مدت‌ها گپی بزنن. البته اون‌ها قبلا زمان زیادی رو با هم گذروندن به واسطه‌ی اینکه فرزندانشون در یک مهد کودک هم بازی‌های خوبی بودن، دوستی عمیقی هم بین این دو مادر شکل گرفته بود. دائم هم رو می‌دیدن و دغدغه‌هاشون رو با هم در میون می‌ذاشتن. البته که دغدغه‌های مشترکی هم داشتن. هر دو دارای تحصیلات دانشگاهی و یه مقدارم جاه‌طلب بودن. جاه‌طلب نه به این معنا که زیاده خواه باشن، به دنبال موقعیت‌های خاصی بگردن، در حقیقت رویاهای بزرگی داشتن. حداقلش این بود که از تحصیلاتشون استفاده کنن و تو یک شرکت مشغول به کار بشن و سقف رویاشونم اونجایی بود که یه کسب و کار مستقل داشته باشن. آنته تازه از سفر آلمان برگشته بود و خاطرات سفرش را تعریف می‌کرد. اون موقع در اروپا ماشینای اشتراکی با حمایت‌های دولتی حسابی پا گرفته بودن. آنته هم در برلین این ماشین‌ها رو دیده بود و تمام جزییاتش از شیوه‌ی استفاده گرفته تا جذابیتاشو، با حرارت برای رابین تعریف می‌کرد. توضیح داد که ماشینای اشتراکی اروپایی چقدر جذاب و جدید بودن. البته نقطه ضعفاشون رو هم می‌گفت. مثلا اینکه هیچ تکنولوژی خاصی پشتشون نبوده. کلید اتومبیل‌ها تو یک صندوقچه تو پیاده‌رو قرار می‌گرفته و کلید در اون صندوق را هم فقط کسایی داشتن که حق اشتراک رو پرداخت کردن.خب این مدل برای یک آمریکایی که در آخر دهه نود زندگی می‌کنه و می‌بینه که اینترنت در حال ترکیدنه و استارتاپ‌های ریز و درشت دارن سیلیکون‌ولی رو قبضه می‌کنن یکم خنده‌داره. علاوه بر این صرفه اقتصادی این مساله هم همینطوری اشاره می‌کنه که بهترین نقطه قوتش اونجاست که نیاز به کاغذ بازی و وثیقه گرون نداره یعنی فقط یک تعهد و یک کارت اعتباری کافی بوده. اینطوری ماشینای کرایه‌ای در اروپا همه‌گیر شدن. آنته نکته‌های مثبت و منفی کرایه اتومبیل در اروپا بی‌دلیل مطرح نکرد در حقیقت داشت مقدمه‌چینی می‌کرد برای بیان پیشنهادی که مدت‌ها ذهنش درگیر کرده بود و اینطوری مساله رو بیان کرد. ایده‌ی ماشین‌های اشتراکی نه تنها به کاهش آلودگی هوا کمک می‌کنه، که ممکنه درآمد هنگفتی را نصیب اونا کنه. پس چرا اون دو نفر با همین ایده رو تو آمریکا اجرا نکنن؟ اینجا بود که ذهن رابین هم درگیر شد. رشته تحصیلی رابین در حوزه‌ی مدیریت کسب و کار بود و به این رشته علاقه‌ی شدیدی داشت. اما خب مدت‌ها بود که از بازار تجارت کنار کشیده بود و وقتش صرف نگهداری از بچه‌هاش می‌شد. حالا وقتش بود که بخشی از رویاشو به واقعیت تبدیل کنه. یک ایده‌ی بکر با یک دوست قدیمی. با هیجان گفت چرا که نه. حالا اون کافه فقط دو دوست قدیمی رو میزبانی نمی‌کرد بلکه دو مدیر رویاپرداز میزبانی می‌کرد که قرار بود بزرگترین سرویس کرایه خودرو در جهان رو راه‌اندازی کنن.بعد از اون دیدار هر دو تصمیم گرفتن تا با همسرشون مشورت کنن و برنامه‌ریزی لازمو انجام بدن، تا هر چه سریع‌تر کار شروع بشه. خب رابین به واسطه‌ی تحصیلش در دانشکده کسب و کار ام آی تی با اساتید اونجا آشنا بود. یک روز به اتفاق آنته سراغ یکی از اساتید قدیمی کهنه کار رفت. فردی که به عنوان مشاور کسب و کار هم شناخته می‌شد. ایده‌ی اصلی رو باهاش در میون گذاشتن تا ببینند ارزششو داره که براش وقت بذارن یا نه. هر دو یه مقدار دودل و مردد بودن. احتمال کمی می‌دادن که اون استاد از این ایده استقبال کنه. وقتی رابین صحبتش تموم شد استاد کمی مکث کرد و گفت خب چرا شروع نمی‌کنید؟ این ایده فوق‌العادس. این بازخورد هیجان‌انگیز استاد و دوست قدیمی، حکم تاییدی بود روی این ایده. و حالا هر دو مصمم‌تر از قبل کارو پیش می‌برن. چون هر دو با هم رفیق بودن و به هم اعتماد داشتن، قرار گذاشتن تا این استارت‌آپ به صورت مشترک با سهم برابر مدیریت کنن. یعنی پنجاه پنجاه. با هم طرح کسب و کارو نوشتن و گام‌های اجرایی اونو مشخص کردن. اولین قدم جذب سرمایه بود. طبق برآورد اولیه چیزی حدود 75 هزار دلار برای شروع نیاز داشتن. خب تامین این مبلغ برای دو تا خانم خانه‌دار کمی سخت بود. البته آنته در دانشگاه هاروارد مشغول به کار بود اما خب درآمد و پس‌انداز چشمگیری نداشت. اینجا رابین یاد همکلاسی قدیمی افتاد؛ جاناتان سلینگ. مردی که به تازگی سرمایه‌گذاری‌های جسورانه‌ش رو شروع کرده بود.رابین تلفنو برداشت، دوست قدیمیش رو به همراه همسرش به یک مهمانی شام دعوت کرد. تصمیم نداشت به صورت مستقیم مسئله رو مطرح کنه. مهمونی برگزار شد و حین شام رابین ایده‌شو مطرح کرد. حرفشو اینطوری تموم کرد که آره، ایده‌ی خیلی خوبی دارم، اما برای اجراش نیاز به سرمایه دارم. همسر سلینک هم به کمک رابین اومد و از سلینک پرسید چرا روی این طرح سرمایه‌گذاری نمی‌کنی؟ سلینکم که در برابر دوست قدیمیش قرار گرفته بود و از طرفی هم نمی‌خواست مقابل حرف همسرش مقاومت کنه، به عنوان سرمایه‌گذار خطرپذیر، 50 هزار دلار به این پروژه تزریق کرد. اینجا بود که زیپ‌کار اولین سرمایشو جذب کرد. البته هنوز اسمش زیپ‌کار نبود. یعنی اصلا اسمی نداشت. وقتش بود که هویتش مشخص بشه و اسمشو انتخاب کنن. از فردای اون روز رابین و آنته خیلی مصمم‌تر از قبل کارهای اجرایی رو شروع کردن.اولین قدمم انتخاب اسم بود. البته دایره‌ی انتخابشون خیلی محدود شد. چون خیلی از دامنه‌های خوب آزاد نبود. رابین از بین چند اسمی که به ذهنشون رسیده بود سه تا رو انتخاب کرد. ویل‌شیر، کارشیر، و زیپ‌کار. این اسامی رو روی کاغذهای کوچیک نوشت و هرجا که می‌رفت همراه خودش می‌بردشون. به هر کی که می‌رسید بدون طرح موضوع بی‌مقدمه، هر سه تا کارت رو بهش نشون می‌داد و می‌پرسید چه حسی نسبت به هر اسم داره. در حقیقت رابین داشت بازخورد می‌گرفت تا ببینه کدوم اسم محبوب‌تره. اینجا بود که فهمید آمریکایی‌ها با واژه‌ی اشتراک میانه‌ی خوبی ندارن. در حقیقت اونا بیشتر طرفدار مالکیت هستن و با دو اسم کارشیر و ویل‌شیر اصلا ارتباط برقرار نمی‌کنن.اما زیپ‌کار یه جورایی معنی همرسانی داشت و خیلیا پسندیده بودنش و این اسم انتخاب شد. بعدها رابین خیلی جدی تاکید کرد که واژه‌ی شیر تو هیچکدوم از تبلیغات نباید استفاده بشه و نشد. حالا زیپ‌کار اسم داشت به همراه 50 هزار دلار پول نقد تو حساب بانکیش. نوبت به توسعه نرم‌افزاری و سخت‌افزاری رسید. سایت اصلی طراحی شد. شیوه‌ی کارم به این شکل بود که کاربران در سایت عضو می‌شدن. بعد از پرداخت حق عضویت و ثبت اطلاعات هویتی، یه کارت شبیه به عابربانک در اختیارشون قرار می‌گرفت. این کارت مثل دزدگیر اتومبیل عمل می‌کرد یعنی هر کسی که کارت رو به همراه داشت و تو خیابون یه ماشین زیپ‌کار می‌رسید، می‌تونست با نزدیک کردن کارت به سنسور روی شیشه‌ی ماشین، درهاشو باز کنه و ازش استفاده کنه. پیدا کردن کسی که بتونه چنین برد و کارتی طراحی کنه به عهده‌ی آنته بود. که با موفقیت به نتیجه رسوندش. اما در نهایت بخش عمده‌ای از اون 50 هزار دلار صرف قراردادی مربوط به سایت و تامین فناوری‌های مورد نیاز شد و تقریبا هیچیش نموند.زیپ‌کار از نظر زیرساختی آماده بود اما ماشینی نداشت یعنی جای اصل کاری خالی بود. رابین دوباره دست به کار شد تا مبلغ باقی مونده رو تامین کنه. فهمید که شرکت سیلزفورس یک مهمونی ترتیب داده و به سرعت خودش به اونجا رسوند. اونجا بود که با یک فرشته‌ی سرمایه‌گذار آشنا شد. مسئله رو باهاش در میون گذاشت و جمله‌ی اصلی اینطوری خلاصه‌کرد. من یه استارتاپ فوق‌العاده دارم و همه‌ی کاراش انجام شده. فقط 25 هزار دلار کم دارم که باید تا فردا صبح قبل از ساعت ده تامینش کنم وگرنه همه‌ی تلاشم به باد میره. فرشته‌ی سرمایه‌گذار چک 25 هزار دلاری نوشت و فردای اون روز سه تا فولکس‌واگن قورباغه‌ای سبز مقابل خونه‌ی رابین متوقف شدن. اینجا بود که زیپ‌کار رسما کار خودشو شروع کرد و اون قرار دوستانه توی کافه کوچیک، به ثمر نشست و تبدیل به یک کسب و کار جدید شد.شعار اصلی زیپ‌کار حمایت از محیط زیست بود. یعنی ماشین کمتر و دود کمتر و هوای سالم‌تر. هر وقت ماشین نیاز داری در اختیارته و نیازی نیست که کلی هزینه کنی ماشین بخری، پول بیمه و سوخت بدی و در نهایت گیر جای پارک بمونی. هرجا که هستی نزدیک‌ترین زیپ‌کار به تو تعلق داره. ابتدای راه بود و به نظر می‌رسید که همه چیز داره خوب پیش میره. تبلیغات شروع شد و تعداد قابل توجهی مشترک کسب کردن. حالا وقت برنامه‌ریزی‌های مالی و هدف‌گذاری رسید. سپتامبر سال 2000 هستیم و رابین توی اتاقش نشسته و داره صورت‌های مالی رو بررسی می‌کنه. وقتی محاسباتش تموم میشه با تعجب به صفحه‌ی ماشین حسابش نگاه می‌کنه و چیزی که می‌بینه رو نمی‌تونه باور کنه. یک فاجعه اتفاق افتاده. مبلغی که برای حق عضویت سالانه برای کاربران زیپ‌کار در نظر گرفته کمتر از چیزی که باید باشه. اگه همین طوری پیش برن تا چند ماه دیگه زیپ‌کار نمی‌تونه از پس هزینه‌ها بربیاد و به شدت سقوط می‌کنه، شاید ورشکست میشه. حالا رابین مستاصل پشت میزش نشسته و داره به اشتباه بزرگی که مرتکب شده فکر می‌کنه. باورش نمیشه که زیپ‌کار، این ایده‌ی ناب و همه‌ی تلاش‌هایی که براش کرده به خاطر اشتباه خودش داره نابود میشه. فکر می‌کنه به اینکه اگه همسرش و دوستش که حالا شریکشم هست از این مسئله مطلع بشن چقد سرزنشش می‌کنن و زندگی همشون نابود میشه. تا شب توی اتاقش می‌شینه و به خاطر اشتباهش گریه می‌کنه. بعد از چند ساعت دوباره به خودش میاد و مهم‌ترین تصمیم عمرشو می‌گیره.اسناد روی میزشو مرتب می‌کنه و داخل همه‌ی صورت‌های مالی مبلغ حق عضویت رو اصلاح می‌کنه. رقمی رو در نظر می‌گیره که نه تنها هزینه‌ها رو پوشش میده بلکه سود مورد نیاز رو هم تامین می‌کنه. حالا از اتاقش بیرون میاد و میره سراغ کامپیوتر. ایمیلی رو تنظیم می‌کنه برای تمام کاربران فعلی زیپ‌کار. با این مضمون که به خاطر یک اشتباهی که از سمت مدیر مالی زیپ‌کار صورت گرفته، باید مبلغ اضافه‌تری پرداخت کنن تا زیپ‌کار بتونه به فعالیتش ادامه بده. بدون تعلل ایمیلو ارسال می‌کنه و دفتر شرکت رو هم ترک می‌کنه. فردای اون روز هر قدمی که به سمت شرکت برمی‌داره با ترس و اضطرابه. با خودش پیش‌بینی کرده که احتمالا حجم زیادی از پیام‌های انتقادآمیز منفی رو از سمت کاربرا دریافت کردن و احتمالا ضربه‌ی سنگینی که پیش‌بینی کرده بودو همین امروز می‌خورن. وقتی به شرکت رسید در کمال تعجب دید اوضاع آروم و هیچ خبری از جنجال و هیجان نیست. منشی شرکت بهش میگه که همه کاربرا ایمیل پاسخ دادنو قبول کردن که مبلغ اضافه‌تر بپردازن؛ به جز دو نفر که ظاهرا کمی عصبی شدن. اون دو نفر به شرکت دعوت می‌کنه و براشون توضیح میده. هر دو قانع میشن یکیشون بعدا عضو تیم روابط عمومی زیپ‌کار هم میشه. تا اینجا اولین چالش حل میشه و همه چیز سیر صعودی خودشو می‌گیره. تعداد کاربران و ماشینا هر روز بیشتر میشه. رابین به نوعی مدیرعامل شرکته و کارهای اجرایی رو پیش می‌بره و آنته هم که کمتر چیزی ازش می‌شنویم نصف روز در دانشگاه هاروارد به کار قبلیش مشغوله و مابقی وقتش رو توی زیپ‌کار می‌گذرونه. ظاهرا تمرکزش روی فناوری مورد استفاده شرکته. احتمالا شما هم حس کردین که یه مقداری اوضاع نامتعادله.یعنی سر هر اتفاقی خوب و بدی رو که می‌گیریم می‌رسیم به رابین؛ از آنته خبری نیست. همین مسئله باعث میشه که رابین با خودش فکر کنه همه‌ی کارا رو داره به تنهایی انجام میده. کم کم سر ناسازگاری می‌ذاره. ادعا می‌کنه که سهمش بیشتر از پنجاه درصدی که اول با آنته توافق کرده. اما آنته این مسئله رو نمی‌پذیره. روی راسل، همسر رابین، که از همون اول به عنوان معاون فناوری در زیپ‌کار استخدام شده از ادعای رابین حمایت می‌کنه. میگه آنته اصلا خودشو عضوی از شرکت نمی‌دونه و همه وقتش در دانشگاه هاروارد صرف میشه. آنته باز هم زیر بار نمیره میگه به اندازه‌ی کافی برای شرکتش وقت می‌ذاره. در نهایت هم ادعای رابین به جایی نمی‌رسه و این استارت‌آپ راه خودشو ادامه میده. تا اینکه می‌رسیم به ژانویه سال 2001، یک روز زمستانی سرد. روز به نیمه رسیده و تو یکی از اتاق‌های شرکت زیپ‌کار جلسه‌ی هیات مدیره در جریانه. همه‌ی اعضا حضور دارن و رابین و آنته هم در صدر نشستن. بعد از اینکه صحبت‌های عمومی مطرح و جمع‌بندی میشه، رابین از دغدغه‌های خودش برای کارهای اجرایی میگه. اینطوری طرح موضوع می‌کنه که به عنوان مدیر عامل شرکت، باید اختیار عزل و نصب پرسنل داشته‌ باشه. مثلا اگر خواست کسی اخراج یا استخدام کنه نیازی نباشه اسم اون فرد و رزومشو تو جلسه‌ی هیات مدیره مطرح کنه و رای‌گیری بشه. خودش این اختیار رو داشته باشه تا تصمیم بگیره برای خودشم کافی باشه. به ظاهر طرح خوبی بود و همه به رابین اعتماد داشتن و بدون در نظر گرفتن جزییات به طرحش رای مثبت دادن و تصویب شد.حتی آنته هم رای مثبت داد. جلسه تموم شد و همه از اتاق خارج شدن. آنته هم به اتاق خودش برگشت. به خاطر انتقادات زیادی که برای کار اولش در هاروارد شنیده بود از اونجا استعفا داده و حالا به صورت تمام وقت در زیپ‌کار مشغول به کاره. بعد از یک ساعت منشی شرکت یه نامه روی میزش گذشت. حکم اخراجش بود که توسط رابین امضا شده بود. با استناد به مصوبه جلسه یک ساعت پیش، رابین شریک و دوست قدیمی خودش رو از شرکت اخراج کرد. آنته چیزی که می‌دیدو باور نمی‌کرد. شوکه شد. نشست و نمی‌دونست باید چیکار کنه. راه‌های مختلفی پیش روش قرارداشت. ساده‌ترینش این بود که بزنه زیر گریه و با یه واکنش هیجانی بره سراغ رابین. یا مستقیم بره پیش وکیلش و مثلا از مجرای قانونیش پیش ببره. حالا آنته هیچ کاری نداشت. از هاروارد به خاطر زیپ‌کار استعفا داده بود و زیپ‌کاری که ایده‌ی اصلیش هم متعلق به خودش بود، اخراج‌شده. آنته همه‌ی تلاششو کرد که روی اوضاع مسلط بشه و تصمیم هیجانی نگیره. لوازمش رو جمع کرد و به خونش رفت.همه‌ی دوستان و پرسنل زیپ‌کار از این خیانت رابین متعجب بودن. و آنته رو تشویق می‌کردن تا از حق خودش دفاع کنه. اما آنته فقط سکوت کرد و به خونش رفت و دیگه هیچ جا صحبتی نکرد که چرا این اتفاق افتاده. جواب هیچکدوم از رسانه‌های خرده پایی که دنبال حواشی بودن رو هم نداد. حدود هجده سال بعد یعنی در سال 2019، طی یک مصاحبه با یک پادکست اعتراف کرد که نمی‌خواسته در اون دوران زیپ‌کار ضربه‌ای بخوره. اون زیپ‌کارو مثل فرزند خودش می‌دونسته و معتقده اگر در اون دوران شکایتش را مطرح می‌کرد، تصویر بدی برای زیپ‌کار ایجاد می‌شد و احتمالا همین حواشی زیپ‌کار برای همیشه به زمین می‌زد و سکوت اختیار کرد و در حقیقت کمی هم از خودگذشتگی به خرج داد. بدون هیچ منبع درآمدی به سختی زندگیشو ادامه داد، هر چند که بعدها در مسیر موفقیت قرار گرفت.حالا آنته به خونش برگشته و رابین به تنهایی سکان قدرت در زیپ‌کارو به دست گرفته. رشد و صعود زیپ‌کار دوام زیادی نداشت و به مرور عددا ثابت شدن. همه از رابین انتظار دارن مثل گذشته با ترفندهای زیرکانه‌ش دوباره پای سرمایه‌گذار رو به شرکت باز کنه. و تمرکز رابین هم روی همین مسئله‌ست. اکثر تلاش‌هاش برای جذب سرمایه‌گذار با شکست مواجه میشه. سال 2003 وقتی که موفق میشه یک سرمایه‌گذار جدید به شرکت دعوت کنه، هیات مدیره تصمیم می‌گیرن تا اونو برای همیشه از شرکت کنار بذارن. دقیقا دو سال بعد از اخراج آنته، رابین هم با تصمیم هیات مدیره در زمستان سال 2003 کنار گذاشته شد یا به نوعی اخراج‌ شد. هر چند که بعدها ادعا می‌کنه اخراج نشده و به تصمیم خودش کنار رفته. میگه دغدغش این بوده که نقشش در خانواده پررنگ‌تر بشه و کنار بچه‌هاش باشه. اما خب با سابقه‌ای که ازش داریم از تلاش‌های قابل توجهش برای رشد زیپ‌کار پشت سر گذاشتن نزدیکترین دوستش برای حفظ قدرت، بعید به نظر می‌رسه که این حرفش درست باشه و احتمالا همون گزینه‌ی اخراج شدن قوی‌تره.اما در نهایت این یک رازه که فقط رابین و هیات مدیره‌ی زیپ‌کار در سال 2003 می‌دوننش. اشکال عمده رابین این بود که انرژیش صرف جذب سرمایه خارجی می‌شد. یعنی کمتر به این فکر می‌کرد که کسب و کار خودش رو طوری بار بیاره که روی پای خودش بایسته و سرمایه مورد نیازش برای رشدشو خودش تامین کنه. در این نقطه از داستان زیپ‌کار هر دو بنیانگذارش را از دست داده بود. اینجا بود که سکان قدرت به اسکات گریفیت سپرده ‌شد. مردی که رزومه‌ی متوسطی در زمینه‌ی مدیریت کسب و کار داشت. در ابتدای راه هرکسی مسیر متفاوتی پیش پای اسکات گذاشت. تغییر مدل‌های تبلیغاتی، افزایش بودجه‌ی تبلیغات شهری، فرستادن بازاریاب‌ها به سطح شهر و معرفی دهان به دهان خدمات زیپ‌کار و هزار راه دیگه که همه به معرفی و تبلیغ زیپ‌کار ختم می‌شدن اما اسکات مکث کرد. تمام این مسیرها را نادیده گرفت و سابقه‌ی فعالیتو بررسی کرد. طی این سه سال یعنی 2000 تا 2003 زیپ‌کار سه تا شهر تحت پوشش خدمات خودش قرار داده بود اما تعداد کاربران در هر شهر کمتر از حد انتظار بود. از نظر اسکات زیپ‌کار ظرفیت زیادی داشت اما به هدفش نرسیده ‌بود پس احتمالا یه جای کار ایراد داشت مطمئنا اون ایراد مربوط به حوزه‌ی تبلیغات بازاریابی نبود. چون قبلا مبالغ خوبی صرف تبلیغات می‌شد. اسکات یه کار مطالعاتی رو شروع کرد تا مشکل زیپ‌کار به صورت ریشه‌ای شناسایی کنه. سراغ افراد محافظه کاری رفت که از خدمات زیپ‌کار مطلع بودن و عضوش بودن اما مدت طولانی بود که ازش استفاده نمی‌کردن.مصاحبه‌هایی ترتیب داد و نظر این کاربرا رو پرسید که چرا دیگه سراغ خدمات زیپ‌کار نرفتن. پاسخاشون شنیدنی بود. یکی می‌گفت وقتی که به زیپ‌کار نیاز دارم نزدیکترین ماشینی که بهم معرفی می‌کنه حدود پونزده بلوک باهام فاصله داره یعنی در ساعات نیمه شب باید حداقل پونزده دقیقه پیاده‌روی کنم تا به ماشین برسم و این برای من خطرناکه. یکی دیگه از کاربرها گفت در ساعت پیک هیچ ماشینی پیدا نمیشه و همه‌ی ماشینا در حال استفاده‌ان. پس می‌دونم که این ساعت‌ها چیزی گیرم نمیاد و نمی‌تونم روی زیپ‌کار حساب کنم. اینجا بود که اسکات فهمید مساله‌ی اصلی زیپ‌کار تراکمه. درسته که چند تا شهر زیر پوشش خدمات زیپ‌کار قرار گرفتن اما در مجموع 130 تا ماشین بیشتر در اختیارشون نیست و این تعداد ماشین برای سه تا شهر پر جمعیت خیلی کمه. از طرف پول و سرمایه‌ای هم نداشتن که بتونن ماشین جدید اضافه کنن. در مجموع 6 هزار کاربر در سال داشتن. راهکار چی بود؟ جذب سرمایه‌گذار جدید و تامین ماشین؟ اگه هنوز رابین مدیر اجرایی بود قطعا همین تصمیم می‌گرفت اما نه، اسکات تصمیم متفاوتی گرفت. خدمات زیپ‌کار از دو شهر دیگه جمع شد و فقط سرویسش در یک شهر متمرکز شد. علاوه بر اون در این شهر هم فقط مناطق خاصی تحت پوشش زیپ‌کار بودن نه تمام شهر. برنامه‌ریزی اینطوری بود که در اون مناطق خاص تبلیغات گسترده‌ای برای زیپ‌کار صورت بگیره و عده‌ای از کارمندا هم مامور شدن به صورت مرتب ماشینا رو در بخش‌های مختلف اون منطقه‌ی کوچیک پارک کنن تا مطمئن بشن که تراکم ماشین‌ها در منطقه به صورت مساوی توزیع شده.حالا مردم اون منطقه در هر گوشه از محل‌شون، ماشین‌های سبز زیپ‌کار می‌دیدن و کنجکاو می‌شدن که داستان اینا چیه و راجع‌بهش پرس و جو می‌کردن. خیلی زود تو این منطقه‌ی منتخب، مردم از این کار استقبال کردن و استفاده از اون رواج پیدا کرد. به مرور مردم مناطق دیگه هم که رفت و آمد ماشین‌های سبزو می‌دیدن، راجع‌بهش کنجکاو می‌شدن اما این خدمات در اختیارشون نبود. به این ترتیب کاربرای زیپ‌کار بین مردم اون شهر جلوه‌ی خاصی پیدا کردن، چون از خدماتی بهره مند بودن که مردم باقی مناطق محروم بودن. کاربرای زیپ‌کار خودشونو با افتخار زیپستر صدا می‌کردن. زیپسترا قشر خاصی از جامعه بودن که چند تا ویژگی شخصیتی هم داشتن. اول اینکه طرفدار محیط زیست حساب می‌شدن و بعدشم آدمای محاسبه‌گری بودن. چون پولشون صرفه‌جویی کرده بودن و زیر بار هزینه‌های سرسام‌آور خرید و نگهداری خودرو نرفته بودن و البته مهمترین مشخصه‌شونم اشتراک در زیپ‌کار بود. بعد از این مرحله اسکات تصمیم گرفت تا ماشینارو متناسب با سلایق هر محله در اختیارشون قرار بده. مثلا ماشینای بی ام و و ولوو رو وارد ناوگان زیپ‌کار کرد و چند تا محله مثل بوستون که بیشتر زیپستراش جوونای امروزی بودن رو با زیپ‌کارهای مدرن و شیک میزبانی‌کرد و محل‌هایی مثل کمبریجو که بیشتر مردم دنبال تفکراتی مثل صرفه جویی در سوخت فسیلی و حمایت از طبیعت بودن رو به خودروهای کم مصرف میزبانی ‌کرد.به این ترتیب خودروها متناسب با سلایق و علایق کاربر در اختیارشون قرار می‌گرفت. زیپ‌کار وارد دوران جدید خودش شد. بعضیا بهش میگن ورژن دوم زیپ‌کار. اسکات مطالعه خودش روی داده‌ها و جامعه‌ی کاربران احتمالی رو ادامه داد. فهمید که دانشجوها در رابطه با نگهداری ماشین شخصی مشکلات خاصی دارن. اول اینکه از پس هزینه‌هاش بر نمیاد و دوم دست فرمون خوبی ندارن و محوطه اطراف دانشگاه‌ها رو اشغال می‌کنن. اسکات سراغ دانشکده‌ی ولزوین رفت. با مدیران دانشکده صحبت کرد و باهاشون تفاهمی امضا کرد که به دانشجوهای زیر بیست و یک سال خودروهای زیپ‌کار با قیمت بیمه کمتری ارائه بشه. به این ترتیب دانشجوها مشترکان ویژه‌ی زیپ‌کار می‌شدن. که نسبت به بقیه مبلغ کمتری پرداخت می‌کردن. بعد از اجرای موفقیت آمیز این طرح در دانشکده‌ی ولزوین بقیه‌ی دانشکده‌ها هم سراغ زیپ‌کار رفتن و قراردادهای دانشگاهی زیپ‌کار گسترده‌تر شد. برای کسب تخفیف‌های بیشتر بیمه‌ای شرکت لیبرتیوچال هم وارد داستان شد و بازهم قیمت بیمه‌های دانشجویی کمتر شد. پیشرفت و بهینه‌سازی ادامه پیدا کرد. تلاش بر این بود که حداکثر ظرفیت استفاده بشه. طبق یک بررسی مشخص شد که مخاطب اصلی زیپ‌کار خانواده‌ها هستن و به طبع ماشین‌ها ساعت عصر و شب و روزهای تعطیل استفاده میشن. اما در روزهای کاری بین ساعت هشت صبح تا پنج بعدازظهر، خیلی از ماشینا بیکار و خاموشن.اسکات برای حل این مسئله سراغ شرکت‌ها و سازمان‌هایی رفت که به ماشین نیاز داشتن. اما از پس هزینه‌ی خرید و نگهداریش بر نمیومدن. باهاشون قرارداد بست. به این ترتیب تعداد زیادی از شرکت‌ها از خدمات سازمانی زیپ‌کار مطلع شدن و اشتراک گرفتن. تا سال 2010 چیزی حدود 10 هزار شرکت از خدمات سازمانی زیپ‌کار استفاده کردن. که خب این عدد کمی نیست. به مرور چالش شناسایی و حل می‌شد. مثلا اسکات متوجه شد کاربرا از کیلومتر شمار خودروهای زیپ‌کار متنفرند چون هر کیلومتر بیشتر مساوی با پول بیشتری که باید پرداخت کنن.برای حل این مسئله طرحی اجرا کرد و به کاربران گفت به ازای هر 160 کیلومتری که با زیپ‌کار طی کنن یه کیلومتر سفر رایگان در اختیارشون قرار می‌گیره. شاید یه جور گیویکیشن ساده، حالا کاربرا مشتاقانه کیلومتر شمارو نگاه می‌کردن و کیلومترهای رایگان خودشونو محاسبه می‌کردن. به مرور بین زیپسترا داستان‌هاییم رواج پیدا کرد. مثلا یکی می‌گفت من یک زیپ‌کار ون برای تعطیلات آخر هفته رزرو کردم. باهاش به سفر رفتم و سفرم طولانی تر از چیزی شد که پیش‌بینی کرده بودم. از زیپ‌کار تماس گرفتن و گفتن موعد سرویس ون رسیده و باید هر جا که هستم تحویلش بدم. وقتی براشون توضیح دادم که الان بهش نیاز دارم و با خونوادم رفتیم سفر، از درخواستشون کوتاه اومدن گفتن هیچ مشکلی نیست، می‌تونم تا پایان سفر همراه داشته باشمش، هر چقدر که طول بکشه.این داستان‌های حمایتی و مطالعات روی داده‌ها و رفتار کاربرا، که همه توسط اسکات رهبری می‌شد محبوبیت زیپ‌کارو به اوج خودش رسوند. این استارتاپ محبوب در سال 2007 با جدی‌ترین رقیب خودش در آمریکا یعنی فلکس‌کار ادغام شد و اسم هویتش حفظ‌ شد. در سال 2010 استریت‌کار به ارزش 50 میلیون دلار خرید و کشورهای اروپایی را هم تحت پوشش خودش قرار داد. سال 2011 سهامش عمومی شد و چیزی نزدیک به 1 میلیارد دلار ارزش گذاری شد. اون موقع چیزی حدود 11 هزار ماشین بیش از 760 هزار کاربر داشت. در نهایت در سال 2013 توسط آویس خریداری شد اما باز هم اسم و هویتش حفظ شد و تا امروز همچنان خدماتش در کشورهای مختلف ادامه میده. رابین و آنته رو که فراموش نکردید؟با این که چیزی حدود 19 سال از اتفاقی که بینشون افتاد می‌گذره اما هنوز با هم قهرن. با این که مدت‌ها تو یه شهر زندگی می‌کردن اما هیچ وقت حاضر نشدن همو ببینن. آنته معتقد بود زیپ‌کار فرزند خودشه و از حق و حقوقش گذشت تا از مسیرش منحرف نشه. بعدها در یک مصاحبه‌ی پادکستی اعتراف کرد که همون اول راه اشتباه کرده. اشتباهش این بوده که تقسیم‌بندی به صورت مساوی انجام داده. آنته میگه اگه من به عنوان کسی که طرح و ایده رو داشتم سهم بیشتری برای خودم در نظر می‌گرفتم و رابین و هر کس دیگه‌ای رو فقط به عنوان کارمند با خودم همراه می‌کردم، هیچ‌وقت چنین اتفاقی برام نمیافتاد. که خب حرفشم دور از منطق نیست. رابین هم تمام تلاششو کرد و البته اوایل داستان یک بار شجاعانه اشتباه خودش رو اصلاح کرد و زیپ‌کارو نجات داد اما خب بعدش تصمیم‌های درستی نگرفت.رابین بعده‌ها استارتاپ دیگه‌ای به اسم بازکار در اروپا تاسیس کرد که مشابه زیپ‌کار بود. کسب و کارش رو ادامه داد و الان هم در رابطه با کسب و کارهای اشتراکی کتاب نوشته. آنته هم سراغ کارای دانشگاهیش رفت و در کارهای پژوهشی و علمی موفقیت‌هایی رو کسب کرد. سلینک که همکلاسی رابین بود و طی مهمانی شبانه اولین سرمایه‌گذاری روی زیپ‌کار انجام داد الان فرد موفقیه و در شرکت‌های بزرگی مثل زوم نقش کلیدی ایفا کرده.بقیه قسمت‌های پادکست استارت کست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%9B-%D8%B2%DB%8C%D9%BE%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-id3660994-id343671767?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%9B%20%D8%B2%DB%8C%D9%BE%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 21:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست استارت‌کست</title>
                <link>https://virgool.io/startcast/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%D8%AA-trbdjtl7hx9u</link>
                <description>سلام، شما در حال مطالعه اولین پست بلاگ استارت‌کست هستید. در یک توضیح کوتاه استارت‌کست یک پادکست داستانی و روایی هست که در اون روایت‌های واقعی از موفقیت و شکست شرکت‌ها و استارت‌آپ‌های بزرگ دنیا رو نقل می‌کنم.در هر اپیزود شما یک داستان پرجزئیات می‌شنوید از شرکت‌هایی که اسمشون آشناست. با بنیان‌گذار و تیمش همرام میشیم و سفر خلق ایده و تبدیلش به یک محصول رو طی می‌کنیم. داستان‌ها حاوی نکات آموزنده‌ای در خصوص مدیریت کسب‌وکار، کار تیمی، نوآوری و تبدیل ایده به محصول هست.استارت‌کست رو می‌تونید در کست‌باکس، اپل پادکست و گوگل پادکست بشنوید. امیدوارم لذت ببرید.لینک کست‌باکس؛ https://castbox.fm/channel/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%7C-StartCast-id3660994?utm_source=virgool&amp;country=gb </description>
                <category>پادکست استارت‌کست</category>
                <author>پادکست استارت‌کست</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 23:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>