<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Steady</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@steady</link>
        <description>همه چيزمان را برده اند، خانه مان را برده اند، كليد را گذاشته اند براي ما، امّا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:47:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4576/avatar/GNe5sz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Steady</title>
            <link>https://virgool.io/@steady</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قهوه</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-q96up3tsjwh7</link>
                <description>ما فقط وقتی قهوه‌مان تمام می‌شود مسافرت می‌رویم. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، ما هیچ وقت از آن دست آدم‌هایی نبوده‌ایم که صندوق عقب ماشینمان حاضر به یراق و مسلح به ادوات مسافرت باشد. آنقدر در خانه می مانیم تا قهوه‌مان تمام شود و می‌رویم مسافرت تا قهوه بخریم. شاید با خودتان بگویید که مگر در دیار دورافتاده‌مان قهوه پیدا نمی‌شود. باید بگویم که چرا! اصلا مگر می‌شود جایی قهوه پیدا نشود! اما آدم باید همیشه دلیلی برای رفتن داشته باشد وگرنه مجبور است که همیشه بماند و ما نمی خواستیم که بمانیم. پس قهوه ها را جرعه جرعه و پیاله به پیاله نوشیدیم تا تمام شوند و به خودمان بگوییم که باید برویم و قهوه بخریم. اول از همه یادم می‌آید که از قهوه ای که در کابینت طبقه‌ی بالایی آشپزخانه داشتیم بدم آمد. چگونه بگویم، انگار دیگر نمی‌چسبید و فکر نمی‌کنم لازم باشد بگویم که چسبیدن قهوه چقدر در زندگی مهم است. به او گفتم که قهوه‌مان دیگر نمی‌چسبد. موافق بود، خیلی موافق بود. آدم ها همیشه موافق هستند فقط هیچ وقت تنهایی موافقتشان را اعلام نمی‌کنند و این همیشه کار را خیلی سخت و بغرنج می‌کند. اگر بخواهی در بحرش بروی خیلی هم فعل درستی‌ست. چرا که موافق بودن همواره حداقل نظر دو نفر را می‌طلبد. بنابراین آن فردی که اول ابراز می‌کند که قهوه‌ها دیگر نمی‌چسبند خیلی فرد مهمی است و باید دست کمش نگرفت.قهوه‌های آن‌جا خیلی خوب بودند. او هم راضی بود. نه رنگ خوبی داشتند و بویشان هم زیادی و زننده بود. ولی خیلی خوب بودند. هر چه نباشد بالاخره آن‌جا بودند دیگر. چیز‌های آن‌جا خوب هستند چون ما خواستیم که به آن‌جا برسیم. خواستیم و رسیدیم پس همه چیز آن‌جا خوب است، به خصوص قهوه‌هایش که خیلی می‌چسبند. خواستن و رسیدن خیلی مهم است، حتی مهم‌تر از چسبیدن قهوه. خیلی دعوایمان می‌شود. اصلا مگر می‌شود دو نفر بدون قهوه در یک ماشین کوچک هاچبک دوام بیاورند. چند بار شد که خواستم برای خوردن همان قهوه خودمان دوربرگردان را دور بزنم. چند بار هم او داشت پیاده می‌شد که قهوه‌های سر راهی را امتحان کند. اما هر چه که شد تا به این‌جا به خیر گذشته است. قهوه ای نخورده‌ایم تا به آن‌جا برسیم.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 21:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پزشک طرح</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-t7sgvjacdy7y</link>
                <description>مدتی است که به نوشتن رویدادهای روزانه پناه برده ام. باور دارم که نوشتن در کنار طنز یکی از دو عاملی است که از خود سانسوری جلوگیری می کند و باعث می شود که آن چه درونمان می گذرد را بتوانیم به نحوی بروز دهیم و به حقیقت خود نزدیک تر شویم. هیچ گاه قصد نداشتم که این نوشته های اخیرم را شرح دهم اما به نظرم آمد پاره هایی از این نوشته می تواند به گوشه ای از آن چه بر ما پزشکان می گذرد اشاره کند:ساعت 10 صبح است و این به این معنی است که کشیکم تمام شده و باید اورژانس را تحویل پزشک بعدی دهم. پزشکی که به علت ابتلا به کووید توانایی آمدن نداشته. یک ساعت پیش تست رپید کووید خودم نیز مثبت شد. در حقیقت علایمی که از روز قبل سعی می کردم نادیده شان بگیرم به خاطر بی خوابی کشیک دیشب غالب شدند و مرا به فکر تست دادن انداختند. با همان بی حالی بیماران بدون ماسک غیر اورژانسی را در ساعتی که دیگر نباید کشیک بودم در اورژانس ویزیت می کردم. ساعت 10 و 10 دقیقه مردی 40 و اندی ساله را با کاهش سطح هوشیاری شدید، فشار و تب بسیار بالا و تنفس نامنظم به بخش احیا می آورند. بی شک باید اعزام شود. پس از ثبت علایم حیاتی ناپایدار بیمار، گرفتن 2 لاین مطلوب، سرم تراپی، داروی کاهش فشار خون و یک مسکن، سوپروایزر را از وضعیت بیمار مطلع می کنم، کارشناس بیهوشی آنکال را برای اینتوبیشن احتمالی پیج می کنیم و شماره پزشک مغز و اعصاب بیمارستان ریفرال را میگیرم. هیچ کس پاسخگو نیست. 17 بار تماس می گیرم و هیچ کس پاسخگو نیست، حتی سوپروایزر بیمارستان مقصد. در این بین حدود 30 بیمار سرپایی همراه با یکی دو همراه خود در سالن بیمارستان کم کم جمع می شوند و غر غر هایشان بر روی اعصابم رژه می رود. درک پایین بیماران از واژه اورژانس و آن که من درحقیقت برای چنین بیمار بدحالی در این مرکز هستم و نه برای ویزیت بیماران دارای گلودرد بدون هیچ گونه علایم حیاتی مختل برایم عذاب آور است. در حالی که هنوز هیچ پاسخی از بیمارستان مرکز دریافت نکرده ایم، کارهای اولیه بیمار انجام می شود، لوله تنفسی گذاشته شده، فشار کنترل می شود و با تماس رییس بیمارستانمان با رییس بیمارستان ریفرال دستور اعزام صادر می شود. در حالی که همچنان ذهنم درگیر وضعیت بیمار است مجبورم برای دیدن بیماران سرپایی که حالا خشمشان را احساس می کنم به اتاق ویزیت بروم. سه الی چهار بیمار را با سرعت ویزیت می کنم. تقریبا همگی مبتلا به کووید هستند. نیم نگاهی به تست رپید خودم که روی میز است می اندازم و یادم می آید که قرار بود استامینوفن و قرص سرماخوردگی بزرگسالان را با آب زیاد مصرف کنم اما حالا دارم با صدایی که دیگر در نمی آید بیماران را ویزیت می کنم. بیمار پنجم وارد می شود و تلفنم همزمان زنگ می خورد. دکتر مغز و اعصاب است که حالا پس از 20 بار تماس ناموفق من خودش تماس گرفته و می گوید که شماره اش را عوض کرده است. شرح حال بیمار را به او می دهم، پذیرش می دهد و چند اردر. از بیمار خواهش می کنم که منتظر بماند و صحبت را قطع میکنم، می گویم که نوشتن اردر ها نیاز به تمرکز دارد و بعدا به حرف هایش در مورد کیفیت گلودردش گوش می دهم. بیمار ناراحت می شود و با فحش و ناسزا اتاق را ترک می کند. حال من مانده ام و تست کووید مثبت روی میز، نگرانی برای بیمار اعزامی و وضعیت ناپایدارش، صدای دعوا و ناسزاهای درون سالن انتظار و ساعت مچی ام که نشان می دهد دو ساعت بیشتر از ساعت کاری ام در حال فعالیت بوده ام. به یاد تجربه خود و همکارانم می افتم، می بینم که پرداخت حقوق کم و یا با بیش از 10 ماه تاخیر هیچ وقت آن قدر هیچ کداممان را آن قدر آزار نداده است تا چنین برخورد های با درک پایین و دردناک. لازم می دانم بنویسم که درک خود به خود در هیچ جامعه ای ایجاد نمی شود. این قوانین سیستم است که نظم و درک را در مصرف کننده ایجاد می کند. تا زمانی که سیستم به دنبال تعداد هر چه بیشتر ویزیت، بستری، انجام گرافی و آزمایش است کادر درمان در خط مقدم باید جور آن را با چنین هزینه های روحی به دوش بکشند. </description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 02:02:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر را بايد</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%8A%D8%AF-gkazwiwvo4b3</link>
                <description>شعر را بايد برايت بخواننديا شعر را بايد برايش بخوانيشعر را بايد برايت بخوانديا شعر را بايد برايش بخوانياگر بتواني.                                                                                                                                                     </description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Mon, 01 Oct 2018 21:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زيستنده</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D8%B2%D9%8A%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%87-xmaxyu9lui59</link>
                <description>من اگر نويسنده، شاعر، فيلسوف و خودم نباشم، نه تنها به خودم بلكه به همه عزیزانم و همه ی شما هم خيانت كرده ام، اصلاً عملي شنيع تر از خيانت است اين، نمي دانم نمی دانم چه كرده ام! آن گاه دیگر زندگی نکرده ام و زیستنده نیستم!</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Fri, 28 Sep 2018 03:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D8%B2%D9%86-m9fh95yrrcfc</link>
                <description>بزرگترين راز جهان زن ها هستند.                                                                                                                                                                                                                                                           </description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Mon, 17 Sep 2018 01:03:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-iugzjzquyziu</link>
                <description>و بیشتر مردم هر روز به خود خیانت می کننداز من چه انتظاری داری؟امروز شنبه بودبگذار بخوابمتا در یکشنبه ی غم انگیز بهتر بتوانم خیانت کنم.                                                                         </description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Sun, 09 Sep 2018 00:04:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D9%87%D9%85%D9%87-yeycoynn3s3l</link>
                <description>ما همه مثل هم هستیمشاید فکر کنی که بعضی از ماخوب لباس می پوشندخوب می خوابندو از زندگی خانوادگی آرامشان لذت می برندشاید فکر کنی که تو رنج می کشی و رنج تو، از تو تافته ای جدا بافته خواهد ساختاما به تو پیشنهاد می کنم که بنشینیبه زندگی ات - تا به این جا - فکر کنیمی بینی چطور زندگی هایمانمثل شلوار های جین در ردیف های موازی یک مغازه روی هم تلنبار شده اند!؟همه پر از نفرت و حسادت ایمو همزمان دانه های عشق درونمان می درخشدهمه تحقیر شده ایمو به ازای آن، همه به هم خیانت می کنیمبا این که می دانیم روزیدورویی مان رنگ خواهد باختما از ظلم های کوچک و بی اهمیت ای که بر ما شده، ساخته شده ایمو قلبی از سنگاما می دانیم کهروزی، کسی، قلبش نرم می شودو ما را می بخشد و به ما عشق می ورزدپس در پیاده رو ها به یکدیگر تنه می زنیم و دختران جوانِ تنها را می ترسانیمو در انتهای نمایش، زمانی که پرده های بسته می شوندیکدیگر را با خالص ترین عشقِ ممکن می بوسیمتو برنده نیستی، من هم نیستم ما بازنده هم نیستیمما هیچ کدام موفق نخواهیم شدکه برنده و موفق واژگانی پوچ و بی معنا هستندکه به وجود آمدنشانبزرگترین اشتباه ما بوددیشب، ایستگاه رادیویی از انتخاب زیباترین دختر سال می گفتشاید باور نکنیاما همه دختر ها خوشگل هستنداین مهم استو رادیو پوچ و بی معناستما همه در دنیای خود زندگی می کنیمهمه را همان جوری که می خواهیم می بینیمو این اشتباه نیست و اگر هست، همه اشتباه می کنیم ما باید هر روز صبح از رخت خواب بیرون بیاییمتا روزی که برایمان ممکن نباشدهر روز ماشین مان را از گاراژ بیرون ببریمتا روزی که دیگر روشن نشودیا تکه ای شیشه، به خاطرِ گشت و گذارِ دیشبکار لاستیک جلویی اش را ساخته باشدچقدر همه همين هستيمچه تکراری!و چقدر مقایسه پوچ و بی معناست.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Fri, 07 Sep 2018 15:25:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون حالش خوبه، ولی این کافی نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sfqvvcxpcf8d</link>
                <description>من خیلی دوستش دارم چون هر شب تابستونی ای که می خوام ماشین آتیش نشونیِ اوراقِ اون آلمانیِ احمق رو بدزدم و تا کله ی سحر تو شهر برونمش، اونم باهام میاد. نمیدونم واسه چی شاید واسه اینکه اون عاشق اینه که دنیا رو بشوره و خب، منم عاشق اونم. بذارین اول از همه واستون از ماشین آتیش نشونیه بگم؛ وقتی کاپشن قرمزت رو می پوشی و میشینی پشت رول و اون چرخ های گندش چاله چوله های خیابون رو با بی خیالی رد می کنن، از پشت اون شیشه های ترک خوردش، همه چی بر می گرده به زمانی که اون آب پاشِ گنده بک واسه خودش کسی بوده. یه دفعه اون مرکز خرید گنده ی لعنتیِ حاشیه شهر جاشو میده به یه گودال خالی عظیم که هر صبح وقتی با بابا توی اون فولکس رنگ و رو رفته ی قدیمی از کنارش رد می شدیم، منِ پنج ساله فکر می کردم که یه روزی اون قدر بارون میاد که اونجا تبدیل به یه دریاچه ی خیلی بزرگ میشه و من میتونم جولی، دختر همسایه مون رو واسه اولین بار کنار اون دریاچه حول و حوش غروب، ببوسم و بعدش بریم و کنتاکی بخوریم. اون گودال از سر جاده خیلی دور بود و بابا همیشه می گفت باید آدم پیاده هایی که می بینیمو سوار کنیم و برسونیمشون سر جاده. اولین باری که بابا این کار کرد، مسافرمون یه دختر جوون خیلی خوشگل بود، رسوندیمش سر جاده و اونم تشکر کرد و رفت. من اون موقع فکر کردم که بابا دیگه مامان رو دوست نداره و از این کار بابا خیلی ناراحت شدم ولی هیچ وقت به مامان اینو نگفتم، چون آدم اینجور کارا نبودم و نیستم، الان می فهمم که چقد بچه بودم. همه ی این قصه ها رو هر بار به اون میگم و اون فقط جلو رو نگاه می کنه و منتظر می مونه تا یه آدم پیاده ببینه. آخرش یکی رو می بینیم و سوار می کنیم. مرد میانسالی هست با ریشِ نامرتب و پیرهن و شلوارِ کهنه ی سیاهی که پر از سفیدکه. راستش اصلاً بوی خوبی نمیده اما مهم نیست. مهم اینه که ما باید برسونیمش سر جاده. اما ما همیشه تو این شبا حساب کار از دستمون در می ره و یه دفعه خودمون وسط یه محله ای می بینیم که فقط من و اون میشناسیمش، چون فقط من و اون اون جا میریم، بهتر بگم واسه اینه که اونجا رو خودمون ساختیم. بقیه هم هر از گاهی میان اونجا، چون اونارو هم خودمون ساختیم. یه نگاه می ندازم توی آینه پشت سر، آدم پیاده هه هنوز سواره، یه نگاه به هم میندازیم و می فهمیم که باید پیادش کنیم. میزنم رو ترمز. خودش پیاده میشه و میره سمت پل کابلی. یک کم دیگه می رونم و تراک رو پارک می کنم تو همون زمین خاکی همیشگی.پیاده راه می ریم. پیاده می ریم ماژیک بخریم. راستش کاری نیست که هر روز انجامش بدیم، امّا اون اینجوری می خواد و همین هم میشه، چون دنیای اونه. واسه اینکه پول ماژیکو بتونم حساب کنم، کلِ محله رو بهم می ریزم اما تهش دستگاه کارتم له و لورده می کنه و وقتی اون حساب کرد، میایم بیرون. اون با خودش یه کیف گنده ی برزنتی داره، منم یه کوله ی کوچیک دارم اما ساک اون خیلی بزرگه، تقریباً اندازه ی خودشه، مثل همونایی که سارق های بانک همیشه دو سه تاشو پشتِ بیوک 1967 شون دارن. نمی دونم چجوری از سر شب تا الان این کیف گندهه رو ندیده بودم. وقتی میخواد ماژیک رو سُر بده اون تو، محتویاتش رو می بینم. همه چیز خیلی آشناست، همون جوری که باید باشه هست: یه عصای چوبی به رنگ قهوه ای سوخته، یه کلاه سیاه از اونا که اِرنی تو سیرک برادوِی ازشون خرگوش درمیاره، یه مشت چوب شبیه باتوم های قدیمیِ خرده فروش های مواد و ماژیکی که الان بهشون اضافه شد. هیچ دلیلی ندارم که این مزخرفات واسم آشنا باشن، اما هستن، خیلی هم زیاد، چون دنیای اونه. پیاده راه می ریم. شونه ی سمت چپ اشو می بوسم چون اون عزیز ترین کس منه. پیاده راه میریم. یه مشت آدم دارن اونجا تو هم می لولند که به نظر آشنا میان ولی چشمای مصمم اون از همه واسم آشنا تره. همیشه توی این شبا می دونه میخواد چی کار کنه و منم فقط آویزونش می شم. چون دنیای اونه. سبزی چمن ها پیدا میشه، یه تیکه چمن کوچیک کنارِ یه دخمه. به نظر از اون دخمه هایی میاد که لهستانی ها شراب های معروفشون رو توی سردابِ زیرش انبار می کنن. می دونم که روی چمن ها می شینیم، واسه چمن ها همیشه همین طور هست. می شینیم و اون بهم میگه که یه سوپرایز واسم داره. عادت داره که سوپرایز هاش رو خودش لو میده ولی من بازم همیشه از تعجب فلج میشم و نمی دونم باید چی کار کنم. همیشه همه چیز خیلی زود می گذره تا من همیشه کلی حرف نزده و کار نکرده داشته باشم واسه ناراحتی و فکر کردن بهشون وقتی که تنها تو اتاقم چمباتمه زدم. مامان با لباس سیاه توی یه ماشین زرد میاد و آروم از کنارمون رد میشه و ما بهش نگاه می کنیم. ماشین پره. راننده و بقیه آدما رو نمیشناسم. تا حالا مامان رو این طرفا ندیده بودم. اونو نگاه می کنم اما انگار حواسش نیست، می فهمم که این سوپرایزش نبوده. می ریم تو دخمه. هوا گرفته ست و تا وارد می شیم یه مشت آدم دور اونو می گیرن. من دورترین گوشه رو انتخاب می کنم و تنها می شینم اونجا. همشون آشنا هستن ولی هیچ کدومو نمی شناسم، چون نمی تونم چهره هاشونو ببینم. اون با ماژیک و هر چی که تو کیف هست روی کاغذ یه آدم می سازه، یه زن جوون مو بلند می کشه، اما من می دونم که اون یه پیرمرده. حالا اون داره با کلی آب و تاب و هیجان یه چیزی رو توضیح میده، یه چیزی که انگار خیلی مهمه و همه ی ما هم می دونیم که خیلی مهمه. همه تحت تاثیر اون قرار گرفتن، حلقه جمعیت بزرگ و بزرگ تر میشه و جوش و خروش تو تن همشون مشخصه. توضیح میده در مورد زن جوونی که من می دونم یه پیرمرده، حس می کنم می شناسمش، حس میکنم که از ازل می شناختمش. انگار وجودش رو درونم حس می کردم و الان دارم میفهمم. جوری با شور توضیح میده انگار که تنها راه زنده موندنش و زنده موندنمون همون اوراد نامفهومی هست که بی اختیار داره ازش بیرون میاد، اون ناجی هست و من تنها کسی که اینو می دونم. سحر اون جواب میده و تصویر پیرمرد هی تغییر می کنه. حالا انگار دیگه تنها مخاطب اون منم، بقیه نمیدونن اما من می دونم، سوال می پرسه همه سعی می کنن حواب بدن، من جواب رو می دونم اما ساکت می مونم اون اینو می دونه و ادامه میده، چون عزیز ترین کس منه. میفهمم که الان وقتشه که برم جلو. تصویر از اونجا بهتر معلوم هست، تصویر آشنا تر از همیشه اون وسط خوابیده و اون تنها کسی هست که می تونه راز تصویرو بهم یاد بده. صدای مامانو می شنوم. فک میکنم اونم بین جمعیت هست. همه مست شده ان و کارای عجیب غریب می کنن و می خندن. همه آشنا به نظر می رسن، انگار تمام آدم هایی که تو عمرم می شناختم ریخته ان توی اون دخمه ی ده متری.اون دیگه نیست، همه دیوانه شده ان و من میرم لبِ پنجره، پاییز شده و بارون میاد، پنج تا عکس از پشت پنجره می گیرم، دوربین رو کیبندم و می اندازمش ته کوله ام. همهمه خاموش شده بود و مامان به همه میگه که با من حرف نزنن، میگه اون خودش می دونه باید چی کار کنه. گرچه بیشتر اوقات با هم دعوا داشتیم اما همیشه از این حرفش خوشم میومده، خودش هم می دونه. همه سردشون شده و من با کاپشن قرمزم از دخمه میزنم بیرون. می دوم، تنها. می دونم که اون می دونه چی کار کرده و حالا نوبت من هست. هر دومون همینو می خواستیم، می دونم دلم واسه شونه هاش تنگ میشه، چون اون عزیز ترین کس منه. می دوم و میخونم: My body is nothing and my wife is blindمیخوندم و پیاده رو رو می دویدم.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Thu, 09 Aug 2018 02:06:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژون - قسمتِ یک</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%DA%98%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%90-%DB%8C%DA%A9-ib50tyzsoz2l</link>
                <description>شب هایی است به نظاره کلمات نشسته ام تا چه شود که دَوَرانِ تصادفی شان شاید - گاهی - آن چه را که نمی دانم و درونم طلب می کند برایت باز گویند. خاطراتم به لحظه ی هشیاری مبهم پس از یک خواب لطیف می مانند، آن لحظه ی تلخ، آن چهره های ناپیدا و آن نام های گم شده. می چرخد.و می چرخد. و می چرخند. آنان مرا می خوانند. منِ از پیش محکوم برای بار هزارم به پیشگاه خودم حاضر می شوم. جرم من چشم برداشتن از یک در است. دری نیمه باز در رویایی نیمه به یاد مانده.  می چرخد.و می چرخد.و می چرخند.پیرمرد به درِ نیمه بازِ زیرزمین اش خیره مانده است. در، بی سر وصدا تاب می خورد و تاب می خورد. اما چشمانِ درخشانِ پیرمرد یقین دارند که اندام ظریفِ او را دیده اند که چطور رقصان از آن گذشته است. گوش هایش هنوز نوای پیمانِ بازگشت او را می شنوند. بادِ انتهای بهار می وزد، قاب عکس های راهرو بخشی از یک اپرای معروف را اجرا می کنند. صدای جیر جیر دسته کلید در هیاهوی ذهن پیرمرد گم شده اند.می چرخد.و می چرخد.و می چرخند. گویی هیچ پایانی نیست.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jun 2018 02:26:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>٦ - سردابِ خدايان</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D9%A6-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-pjq3nh5fpwa7</link>
                <description>اين نيمه شب حال دلمان خوش بود. حال دل كه خوش باشد، ستارگانِ عشق ات كه قرين شوند، خشنودي.امشب خود را بي نياز تر از هر زماني احساس كردم. خودم را بزرگ ديدم و موانع را كوچك. گويي همه چيز بر وفق مرادِ سلطانِ اين وادي بود. آينده اش درخشان ، معشوقه اش به كام و دنيايش بر روال.بزرگ كه شوي، خود را بزرگ و بي نياز كه ببيني گويي وارد يك دالان مهيبِ زير زميني مي شوي. دالاني كه تنها شب زنده داران آن خدايان اند. و آنگاه در آن مجلس بايد ديد بي نيازي چيست و آن گاه است كه تازه ميبيني و ميفهمي كه درك نمي كردي احد و صمد را، ديرين احسان را. كه مرا چه شده؟ كه چگونه غرقه ام در گرفتاري، در سبك شمردن حق اش، در دروغگويي، در همنشيني هاي بي كاران كه بي آن كه بدانيم آرزوهايمان بزرگ شده بود و كردارمان ناپسند. منم صاحبِ مصيبت هاي بزرگ.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jun 2018 03:56:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 - هعییی</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/5-%D9%87%D8%B9%DB%8C%DB%8C%DB%8C-txzejp2auyvd</link>
                <description> سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  </description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jun 2018 23:39:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 - 1 - گاو ها و موش ها</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/4-1-%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7-t62yv4s7cqfd</link>
                <description>داستا در مانیفست مدرن اش - یادداشت های زیرزمینی - در مورد تصورِ دیوار صحبت می کند. در مورد انسان هایی که چشمانِ تشنه شان به زمین دوخته شده در حالي كه دو شاخ خمیده شان را رو به جلو گرفته اند و مانند گاوی وحشی در حال دویدن اند. هرگز ديواري نديده اند و تصور وجود آن معنايي را برايشان تداعي نمي كند. حداكثر آن است كه با بد شانسي به يك ديوار برخورد مي كنند و مجبور اند بدون مقاومت تسليم شوند. این جماعت با وجود دیوار همرنگند و دیوار برای ایشان راحت کننده و آرامش دهنده است. نمونه ترین نسخه های آفرینش. ولي من كوچكتر از آن هستم كه جسارت حركت را در خود جاي دهم. من هماني هستم كه بي صدا زير سم ها و تاخت و تاز سنگينِ گاو ها همانند موش بينوايي له مي شوم گويي كه هيچ گاه وجودي نداشته باشم. حقيقتاً كه به دنيا آمدن چنين موجودي جز انحرافي غيرمعمول در خلقت نبوده است. موجود نحيف و ترسويي كه به دور خود مي چرخد و تماماً به ديوار ها فكر مي كند. تفكر مجالي براي عمل براي اين مردمان دانشمند باز نگداشته و تصورِ وجود ديوار در انتهاي هر راه موجب آن شده كه هيچ نپيمايند.دانش زياد و قوي اين موش هاي بدبخت عنصري پر بها به نام شك را براي ايشان به بار مي آورد. به يقين اين به آن معنا است كه هر لحظه بايد منتظر آن بود كه اين موجودات منكرِ اعتقادات و انصاف دروني خود شوند. اين اشكالات هيجان انگيز و جذاب هر آن به سوال ها و مشكلات لاينحل ديگري مربوط مي شوند و اين سوالات پيچ در پيچ مجموعه اي از انبوهات را پديد مي آورند كه بايستي تحمل شوند. اين همه شك دروني و كشمش هاي شبانه باعث نفرت از نفس مي شود و ايشان در اثر تحقير و تمسخري كه به خود نسبت مي دهند - كه بي گمان دردناك تر و فرساينده تر از تحقير و تمسخري است كه توسطِ مردمانِ عمل و مصمم مانند ديكتاتور ها و قاضي هاي عالي مقام بر اين موش هاي بيچاره تحميل مي شود - به كلي ذليل و گريزان مي شوند و در خشمي مداوم و مسموم غرق خواهند شد. حال آن است كه اين موجود مذموم خوراك تازه اي براي اشتهاي سير نشدني تفكرش يافته است. اين موش، اين موش خرد شده، توهين شده و خالي از هر اعتماد، ساليان سال به جزييات و دقايق زندگي خود و توهين هايي كه بر او شده پرداخته، در سرخي خجالت غرق مي شود و هر آينه با قوه ي تخيل باورنكردني خود مشخصات هتك آور تري بر آن مي افزايد و خود را آزار مي دهد تحريك مي كند و بر خود نيش مي زند.چرا اين شك پر بها است؟ سوالي است كه هيچ گاه به ذهن مردم محدود شده در نظامات اجتماع و مردمان عادي نمي رسد. زيرا كه آن ها با اعصاب قوي به راحتي خود را تسكين مي دهند آن ها كساني هستند كه خود به دنبال ديوار مي گردند و حتي اگر منصفانه بگوييم ديوار را به گونه اي خيال آور مجسم مي كنند و در برابر اين غيرممكن خيالي به راحتي تسليم مي شوند. ديوار معلوم الحال ما همان ديوار قوانين طبيعي و نتايج علمي و محاسبات رياضي است. همان اثباتِ دو ضرب در دو مساوي چهار است كه هيچ گاه كسي نمي پرسد چگونه شد كه آن شد و يا از طبيعت نمي پرسد كه تو از ما چه مي خواهي! اما رنجيدگان غرقه در ترديد از دردِ اين سوال هاي پرمعنا لذت مي برند. رنج مي كشند و لذت مي برند و بر خود نفرين مي فرستند . آن موش هاي رنجور نمي خواهند تقصير ديوار ها را بر عهده گيرند.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Thu, 31 May 2018 03:46:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 - و تو همچنان که هستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/4-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-o2wnlaboru3x</link>
                <description>Credit: Mica von Rivaاگر یه قطره آب رو روی سینک ظرفشویی رو در نظر بگیریم میدونیم که اون قطره اینقدر روی شیب لیز سینک سر خواهد خورد تا بالاخره برسه به عمیق ترین نقطه ی سینک. مغز ما آدم ها همین جوریه - نویسنده دانش اش در مورد مغز و کلّه و بِرِین پِلاستیسیتی رو به رخ شما می کشد -  ما آدم ها یه زمان کوتاه و هولناک تو زندگیمون داریم که استریوتایپ هویتمون روی شالوده فطرتمون ساخته میشه. این استریوتایپ ها همون قسمت های عمیق سینک های ظرفشویی ما هستن. از اون موقع به بعد دیگه هر مساله ای که باهاش برخورد می کنیم مثل اینه که یه قطره افتاده تو سراشیبی های سینک ما! هر مساله تو مغزمون بالاخره به یکی از این اعماق میرسه و همون جا میمونه یعنی با اون قسمت ذهن ما تفسیر میشه. به این ترتیب در اثر اصطکاک قطره با سینک، سینوس های شیب - بله! نویسنده فیزیک کنکورش هم 91 زده اتفاقاً -  های مغزمون هم به مرور بیشتر و بیشتر میشه و اون چاله چوله های سطحی تبدیل به چاه های عمیقی می شن که ما می افتیم توشون و در نمیایم، به این چاه های عمیق پیش فرض گویند، نقطهاِهِم - سینه صاف کردن نوسنده در حالی که می پندارند که با صحبت های خردمندانه اش نوک جمع را چیده است و همه در سکوتِ همراه با تایید و تشویقِ خود مستغرق اند تا ایشان با کرامات خویش پرده ی پندارِ جمع را بِدَرَد، از قضا نویسنده هنوز تیرهایی در ترکش خود دارد -  در ادامه لازم می دانم اشاره کنم که مغز ما آدم ها همواره باید فکر کند! اما هر فکری را هم پذیرا نیست. سینک ظرفشویی ما پس از آن دوران کوتاه و هولناک مذکور کمتر علاقه ای به ایجاد چاله و زبانم لال چاه دارد که خب منطقی هم هست، چاه چیه؟ چاه بده، تاریکه، میوفتی توش پات اوف میشه، تازه بیرون اومدنش هم سخته، چون هی عمیق و عمیق تر میشه. در نتیجه مغز زرنگ و حیله گر ما میاد چاه های نوعِ دو رو کلنگ زنی میکنه. این چاه ها جاذبه دارند. یعنی اصلا قطره که نمیخواد آدم خودش هی دلش میخواد بره فقط بکنه اونجا رو! درسته که گاهی هوا اون زیر بد میشه یا ممکنه خسته بشی یا دستت زخمی بشه، اما هر از گاهی زیر خاکی های به درد بخور یا بی استفاده ای که به دست می یاد که باعث میشه خودت رو گول بزنی و ادامه بدی. این زمان دقیقاً همون شب امتحان هست که چون تا حالا توی عمرت هیچ چاله ای واسه آناتومی سروگردن نکندی، مغزت دوست داره بره گودالِ ماریانای فصل پنجِ سریالِ فرندز رو حفاری کنه.این گودال های نوع دو همیشه هم اینقدری که میگم بد نیستن. راستش خیلی خوب و لازم هستن اتفاقاً. چون در نظرِ من مغز های سطحی پذیرشی ندارند. علاوه بر این ایجاد شخصیت مستقل و قابل تعریف و از همه مهم تر ایجاد زاویه دید در برابر جهان پیرامونمون برای تفسیر و قضاوت و تصمیم گیری رو در گرو همین عمیق شدن میدونم. پس خیلی مراقت گودال هاتون باشید!وعظِ پایانی: ایجاد چاه و پر کردن بعضی چاه های بی فایده قبلی پس از آن دوره ی استریوتایپینگ از واجبات بر مسلمین و مسلمات هست و خب نیاز به انواع گاو ها و مردان و زنانِ کهن دارد. این پایان دقیقاً یکی از عمیق ترین قسمت های ذهنی من است. ترک عادت بد و آمادگی رای پذیرشِ چاه های مفید. برایم گاهی بسیار سخت است و گاهی در رویا میبینم که چاه کن من شاید باید سرو قامتی باشد شکلاتی رنگ!</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Fri, 25 May 2018 14:04:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 - 3 - مسائل مطروحه - سه</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D9%85%D8%B7%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%87-%D8%B3%D9%87-r6qakwj6olqx</link>
                <description>High hopes - August 2017 - rashtتحمل هر صدایی برایم غیرقابل تحمل شده است. هفته اي از درمانِ سخت ذات الريه ام مي گذرد و دارو ها  تنها ضعف بدنم را تشديد كرده اند. روز ها را در گيجي و منگي مي گذرانم. اما من خوشحالم، چرا كه چرك و عفونت شنوايي ام را ضايع كرده است. آرزو مي كنم كه اين منوال به كري مطلق دچارم كند.من نوازنده ام. نواختن برای من گفت و گویی پربار با خویش است که مرا از حرف زدن با دیگران عفو مي كند و خب حتماً حضورتان هست، اگر حرف نزنيد لازم نيست كه به جواب هاي بي ربط و مسخره ديگران هم گوش کنید و آهسته آهسته دیگر کسی کاری به کارتان ندارد، چه چیزی از این بهتر!؟ اما ممكن است برايتان اين سوال پيش آمده باشد كه يك نوازنده چطور مي تواند آرزوي كر شدن كند. بايد خدمت سروران خودم عرض كنم كه زماني برای من فرا رسيد كه نواختن آزاردهنده و خسته كننده تر از هر چیز شده بود مثل وقتی که حال خوشی نداری و ساعت ها را صرف آمد و شدِ چهره های بی روح و فرسوده ی تلویزیون می کنی. نغمه های بیغش و خالصانه ام حال، تزویرگرانه به گروهانِ واژه های همیشه شوم و سراپا دروغ می پیوستند. آن صالحانِ بدیع العصیان برخلافِ گذشته، از بیان سرِّ درونیِ من سر باز می زدند و کلامی را می سرودند که هیچ معنایی نداشت. خزانه ی درونم تهی شده بود و هیچ ها به گفت و گو با یکدیگر نشسته بودند. هيچ مصاحبتی چنین به بطلان نمی رفت. زوالِ اندیشه بزرگترین دردی بود که تا به حال دامش را بر سد راه من گسترده بود. آن جا که امید هست، طیرِ خوش الحانِ باور می سراید، گله و شکوه ای نیست جز سكون. سکونِ تو که آفتاب را نيز مي خشكاند.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Mon, 30 Apr 2018 01:34:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 - 2 - مسائل مطروحه - دو</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D9%85%D8%B7%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%87-%D8%AF%D9%88-ntha6pzgqnm2</link>
                <description>René Magritte می خواهم برایتان تعریف کنم که چه پیش آمد که تنها چیز دلپذيري که برایم ماند همین انزوا و گوشه گیری سخت و ديوانه كننده است. مثلا همین نوشتن من در این جا، فکر می کنید برای چه می نویسم؟ سروران من باور كنيد كه براي من كوچيكترين اهميتي ندارد كه شما كي هستيد و آن كه به تعاريف در هم و بر هم من گوش مي دهيد يا در حال سوپ خوری عصرانه تان ناگهان پایتان سر خورده و به دام من افتاده اید. حالا که صحبت به اینجا رسید میخواهم چیزی را که زندگی می کنم خدمتتان عرض کنم. من دریافته ام که هر انسان عاقل و فهمیده ای - نه آن که این صفات خوب باشد، بلکه بی گمان موجب بدبختی , آزار خواهد شد - تنها درباره ی یک چیز می تواند در هر هنگام با میل و رغبت کامل گفت و گو کند و آن در موردِ شخص خودش است و نه هیج موضوع دیگر.آن چنان که فکر می کنید اسیر این چهاردیواری نشده ام. شب گذشته برای آن که این جمله را به خودم اثبات کنم لباس نسبتاً برازنده ای - مدت هاست که لباس نو نخریده ام بنابراین لباس هایم عموماً مندرس و نخ نما شده اند- پوشیدم و به یک کتاب فروشی بزرگ شهر رفتم. قصد داشتم تمام عواملی را که می تواند موجب خشنودی ام شود دورِ خودم جمع کنم. در ذهنم چنان ماجرا را چیده بودم که حتی قبل از آن که برای برگشتن به خانه در تاریکی دیر شود بتوانم در یکی از کافه های خلوت مورد علاقه ام، نوشیدنی ای میل کنم که البته وضعیت درد سینه ام را بیشتر نکند. به پشت در پرزرق و برق کتاب فروشی که رسیدم، آگهی بزرگِ روی دیوار به یادم آورد که چرا تا به این حد همیشه از مکان های شلوغ و پرهیاهو دوری می کردم. &quot;تمام کتاب ها تا آخر آن شب به حراج گذاشته شده اند&quot;. سعی کردم که بیش از این به آنچه قرار بود پیش بیاید فکر نکنم به جای کاری که همیشه می کردم، یعنی تصور هر چیز و احساس تنفر آنی نسبت به آن، برای اولین بار بگذارم واقعیت خودش از خودش دفاع کند. با صدای زنگی که در اثر باز شدن در به صدا در آمد وارد سالن اصلی شدم. جمعیت رنگارنگی که اکثراً از دختران جوان هم سن و سال من تشکیل شده بود و چند مرد جوان خپل با صورت نتراشیده ی در حال گپ و گفت، تمامِ آن چیزی بود که می توانستی در آن کتابفروشی پیدا کنی. بالاخره قفسه ای را پیدا کردم که باب میل ام بود. لذتی که مدت ها بود تجربه نکرده بودم را در حال جاری شدن در وجودم احساس می کردم. چیزی از گشت و گذارم نگذشته بود که دختری که کنارم ایستاده بود از مرد خپلی که ظاهراً از عوامل فروش بود با صدایی بلند تر از حد درخواستی نا امیدکننده داشت. گمان نمی کنم که زنگ کلماتش را هرگز بتوانم از ذهنم بیرون کنم :&quot;کتابی که در آن از کمال گرا بودن بد نوشته باشد ندارید؟&quot; نمیتوانستم بیاستم و جواب آن چشم چران را گوش کنم. کتابی را که در دست داشتم را در قفسه گذاشتم و از راهرو درازی که به پشت ساختمان منتهی می شد بیرون رفتم.شب شده بود ولی در میانه ی بهار در شهر من دیگر هوا آن چنان سرد نیست. اما تب شبانه ام دوباره داشت بروز پیدا می کرد و احساس سرما می کردم. باید به  سمت خانه راه می افتادم اما می دانستم که برگشتن به آن مربع با این اتفاقات امشب کار را سخت تر از همیشه می کند. پس به نزدیک ترین بیمارستان رفتم، چون من پزشک بودم و امید داشتم که همدرد هایی را آن جا بیابم.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Thu, 05 Apr 2018 17:15:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 - 1 - مسائل مطروحه - يك</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D9%85%D8%B7%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%87-%D9%8A%D9%83-imorkp7tofng</link>
                <description>Freinds - August 2017 - Rashtدقايقي ست كه شب از نيمه گذشته است. از تب ميسوزم و التهاب ها و تاول ها در نقاط حساس بدنم، خرد خرد تركيب بدنم را به اضمحلال مي برند. چندي پيش با توهم از خواب بيدار شدم و تصور مي كردم كه بايد هر چه سريع تر روانداز داغِ مندرسم را عوض كنم چرا که طبقه اجتماعي كه بورژواي ظالم برايم ترتيب داده مرا لایق بیش از این ها می کند و پتوي خوش تركيب تري نياز دارم. شايد فكر كنيد كه من قصد خنداندن شما را دارم اما كاملاً اشتباه مي كنيد مدتي طولاني ست كه آن آدمِ شاد و شنگول كه همه خيال دارند، نيستم. لحظاتي است که بازهم توانسته ام از چنگ خفگي که هر شب به سراغم می آید بگريزم، اما آن چيزي که درونم را مي فشارد و به خفقان مي برد هر لحظه قوي تر مي شود.چيزي به بيست و دو ساله شدنم نمانده. پزشك هستم و آدمي مريض. در مورد بد يا خوب بودنم قضاوتي ندارم اما ميدانم كه مردي مطرود هستم. كسي مرا طرد نكرده بلكه خود نميتوانم شوخي هاي بيمزه و گنديده، دورويي و زشتخويي كسان ديگر را تحمل كنم. اصلاً نميدانم كه دچار چه مريضي اي هستم. شايد تعجب كنيد كه چطور يك پزشك چنين ناخوش است و باز براي سلامتي و بهبود خود هيچ گونه اقدامي نمي كند. در جوابتان بايد بگويم كه هيچ گاه اعتقادي به درمان و كاري كه آقايان اطبا انجام مي دهند نداشتم. با اين حال براي اطبا، اين آقايان و خانم ها، احترام زياد قائل هستم اما هيچ گاه نتوانستم خود را جزئي از آنان پندارم و شيوه ي مزحك شان را دنبال كنم. خودم از همه بهتر ميدانم كه با اين منوال تنها به خودم صدمه ميزنم چنان چه مدت هاست ديگر خبري از زيبايي و درخشندگي پوست و چشمان و موهاي هميشه ژوليده ام نيست و شمایل ام بسيار مسن تر از سنم می نماید.هميشه مي پنداشتم اگر كاري هر چند عبث براي انجام داشته باشم و حواسم مثل مردمان منفور ديگر، متوجه روزمرگيِ بي نتيجه باشد ديگر اين ناخوشي كامل و حسابيِ ناشي از دانسته ها مرا آزار نخواهد داد. اما هيچ زماني تا به اين حد در اشتباه نبودم و خلاف گمان نمي كردم.روز هاست كه تحمل هيچ كس حتي معدود خويشان و دوستان باقي مانده ام را ندارم و اطاقم، اين لانه ي شوم و آسيب زا تنها مكاني ست كه ميتوانم در آن منزوي شوم و تابِ آب و هواي يك متر دور تر از اين زاويه تنگ و سوزان را ندارم.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Mon, 02 Apr 2018 02:00:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2 - چنین هایل</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/limbo-lvcm52ucxwm8</link>
                <description>Acts of the will - Feb 2017 - Hormoz Island - Iranمن از زمانی که فاعلیت خود را در پیرامون ام حس کردم، خود را در فضایی تيره، سرد و نمناک یافتم. محیطی مه گرفته و بیمار گون که افسون ات می کند و فرصتِ وحشت کردن را می رباید. صداهایی میشنوی که عجیب و جالب اند و به نظر می رسد نظیرشان را هیچ کجا نخواهی شنید. الوان و الحان گوناگونی که در پی هم از دلِ  پرده ی سفید نمایان می شود، چشم ها را سحر و تن آدمی را مست و مدهوش می کند و گاه برخورد شی ای به شانه ات حسِ غریبِ حضورِ دیگری را می دهد. لیک، در آن آن که باز گردی و نگاه کنی، مه ِغلیظِ سفید هر آن چه که بود را بلعیده است.غریق در عمقِ این ناکجا، خود را آدمی عامل یافتم که در عین این نابینایی، جسارتِ حرکت دارد. می دانستم که حواسم در آن جهت تکامل یافته اند که بتوانم اطرافم را بشناسم و قدم بعدی ام را پیش بینی کنم. رنگ ها و اشکال موهون که تا چندی پیش در عمق چشمان مدهوشم بی شکل و نامعلوم بودند، جای خود را به سایه ها و اشباحی دادند که به همان اندازه که غریب و شگفت می نمودند، آن چنان آشنا بودند که گویی عمری را در جوار یکدیگر سپری کرده بودیم. همه ی چيزها در عين حیرت، بسيار دوست داشتني بودند و من بين آن ها در پيِ آن یکتا دوست داشتني ترين.برخلافِ پندار ام، دریافتم که در این بلوا از هيچ حسي كاري نمي آيد. دیرتر از آن که باید آموختم كه آنچه عجيب ترين اتفاق می پنداشتم، عادي ترين آن ها بود و پیش بینی پذیر ترین كُنِش ام، آن چنان در هم می رفت و آن قَدَر در خود می تابید که هر پي آمدی جز آن که باید را به همراه داشت. زمین، زیر پاهایم گاهی نرم و گاهی سخت، زبر و خشن بود. دیوار ها لحظه اي بودند و دمی ديگر جاي خود را به حفره اي مي دادند كه نمي توانستي انتهايي را براي شان متصور باشي. همه چیز گویی در اوج سیّالیت ممکن خودش در جریان بود. شک، تردید و تکرار همه ی آن چیزی است که این برزخ را می سازد. دیر یا زود عادت به آن همه شگفتی و افسون برای هر کسی اتفاق می افتد و رگ و ریشه ی حقیقیِ برزخ هویدا می شود. دورانِ حکومتِ سکوت، سکوتی تهی از معنا. زمانی که آن پرده ی با شکوه و سحرانگیزِ نقره فام پایین افتد و تمامِ آن اشکالِ پرزرق و برق و روندگان افسانه ای به رکودی عظیم و خاکستری و پوچ بدل شوند. در می یابید که دیری ست بی معنا و مقصد در دُوری واهی و هجوآمیز سرگردان بوده اید. حال پاهایتان از حرکت ایستاده است و چنان که به نظر می رسد مدتِ مجهول اما طولانی را به تماشای سایه ی لرزان خود پرداخته اید. سایه ای که منبع نور نامعلومی تزویرگرانه آن را بر دیوار مقابل به رختان می کشد.دنیای متروکه و سیاه و سفیدِ پیرامونتان شما را به قهر، دور از آن همه هیاهو و قیل و قالِ همیشگی به انزوای خودتان پرتاب می کند. شما متوجه خواهيد شد كه عادي ترين چيز ها اتفاقات پيرامونتان نيستند و درخششِ روشن ترين عنصر برزخ، يعني وجود خودتان را فراموش كرده ايد. انگشتاني داريد كه لحظاتي پيش لمس نشدند بلكه شي اي را لمس كردند. ساق هايتان در همين حین محل گذر موجودي لزج و لغزان است و ذهن تان! که شايد آبستن همه ی این ماوقع است. درک بودنِ خویش به این معنا، نیشتری ست که ناگهان بر التهابی که درد و تورم کهنه اش طاقتتان را طاق کرده است، فرو می آید و آن گاه در میان آن همه درد و سوزش و جراحت، نزدیکترین همزاد شما خود را نشان خواهد داد، ترس!ترس فرزندِ ناپاكِ برزخ است. بي درنگ بذر بي هويت اش را در خاك اين باريكه مي نهد. ريشه اش را انگل وار در بطن ها و دهليز هايتان مي دواند .آوندهايش را با مويين ترين رگ هايتان پيوند مي زند و آن گاه که می خواهید از زیر سایه دهشتناکش بگریزید خواهید یافت که سببِ آن تیرگی خود شمایید. مدت هاست که نیرویتان در خدمت زایش و تکثیر سیاهه ای بی نهایت از نوادگان ترس بوده است. هر یک، سیّاس تر و مکار تر از دیگری.در داستان ضحاکِ ماردوش می خوانیم که بر اثر بوسه های ابلیس دو مار از دو کتف وی روییدند. مارها هر روز بزرگ و بزرگ تر می شدند. ضحاک دستور داد که دو تا مار را از ریشه ببرند. اما دوباره دو مار سیاه از شانه های او روییدند. بر اثر حیله ای شیطانی مارها هر روز با خوردن مغز سر دو جوان کمی آرام می گرفتند اما در عوض، خویی شیطانی را بر فطرتِ ضحاک القا می کردند. این دو نشانه ی پلیدی که از خون و گوشت ضحاک بر آمده بودند در صورتی که تغذیه نمی شدند خود ضحاک را گرفتار می کردند - چنان که پس از در بند شدن به دست فریدون، همان پیش آمد - گویی پس از دسیسه ی ابلیس، سرنوشتِ ضحاک چیزی جز هلاکت نبود. حکایتِ من و ترس های روییده در درونم قرابتی غریب با داستان ضحاک دارد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، بی خبر ترین آدم از ترس هایم هستم، همان طور که هیچ گاه هیچ کداممان هر صبح از نو خبردار نمی شویم که چشم یا گوش داریم یا دو دست داریم که ملحفه را کنار زدند. همان طور که ضحاک مارها را چیزی جز وجودش حس نمی کرد. این هراسِ دیرینه، با ریشه هایش مرا به کف خشکیده و بایر این برزخ پیوند داده است. هولناک تر از همه آن که این خشکی و رکود برایم آشناست، با آن خو گرفته ام و تا آن جایی که به یاد می آورم دیگر همین بوده است و کوچک رویایی بازمانده. هر آن چه جز آن برایم معدوم می نماید، تمام هستیِ من همین است و چیزی جز آن نیست. </description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Tue, 20 Mar 2018 02:48:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1 - رُوزَن</title>
                <link>https://virgool.io/@steady/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%8E%D9%86-dxeurmtp6gyp</link>
                <description>سلوک - دولت آبادی - پشت جلدچه بودند واژه هایی که نگاشته نشدند و چه خیر و چه نیکوست! چرا که نوشتن هر کدامشان حقیقتاً خیانتی می بود بر خودم، بر بشریت. و  چه بودند واژه هایی که جانم را ذره ذره می فرسودند؟سایشی هلاکت بارو چه نا بهنگام با بازدمی، بغض بسته ی روح مرا ترکاندندروزنی را ساختند برای تقابل هاسیاهی ها، ترس ها، نسیان ها، زشتی ها و مرارت هاشک ها و قطعیت هامن ها و من هاو آسایشی را در آوندهای طلب ام.</description>
                <category>Steady</category>
                <author>Steady</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2018 02:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>