<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیدی ال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@stillelli</link>
        <description>مهندس عمرانِ نقاشِ دیوانه... کتاب، فیلم، موسیقی و صدالبته... رفاقت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:09:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیدی ال</title>
            <link>https://virgool.io/@stillelli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بلیط بخت‌آزمایی</title>
                <link>https://virgool.io/@stillelli/%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B7-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-sv1norwbvyma</link>
                <description>بارها پیش آمده در چالش‌های مختلف شرکت کنم، چالش کتابخوانی، چالش یک هفته غذای سالم، چالش یک ماه طراحی یا همان inktober که در ماه اکتبر برگزار می‌شود و خیلی دوستش دارم، اما در هیچ کدام موفق نبوده‌ام. یعنی هیچ‌کدام را به انتها نرسانده‌ام. هزار دلیل و بهانه هم بوده که بدتر نشانه همت نکردن خودم است. مدتی‌است قرار است در زندگی تصمیم مهمی بگیرم. یک جورهایی یکبار برای همیشه. تمام ذهنم را درگیر کرده و زندگی‌ام را فلج. اما باید این ترس، دودلی و فشار ذهنی را تحمل کنم تا به نتیجه برسم. نوشتن هم یک‌جورهایی به تصمیمم مربوط می‌شود. دو روز پیش چالش وبلاگ نویسی را دیدم و به خودم گفتم: سمتش نمی‌روی‌ها! بس است دیگر هی یک گاز زدن و رها کردن. همه این نصفه نیمه‌ها بعدا پدرت را در‌می‌آورند. اما امروز صبح که دوباره پست‌ها را دیدم، مطالب را خواندم و موتور مغزم روشن شد، یک فرصت دیگر به خود دادم. گفتم شاید این بار توانستم یک چالش را تا انتها انجام دهم، در آخر این مسیر هم شاید تکلیفم با خودم و تصمیمم روشن شد. وضعیت فعلی‌ام مدام مرا یاد فیلمی می‌اندازد با عنوان بخور، دعا کن و عشق بورز (eat, pray, love) با بازی جولیا رابرتز. جایی از فیلم که زن قصه می‌خواهد تصمیمی بگیرد، یاد قصه آن مرد مسیحی با خدا می‌افتد. مرد، هر روز به کلیسا می‌رفته، زانو می‌زده و دعا می‌کرده که خدای من! خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم بگذار برنده بخت آزمایی این بار من باشم! این داستان بارها تکرا می‌شده و روزی خدا، رو به بنده می‌گوید: فرزندم! خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم حداقل بلیط بخت آزمایی را بخر!این، حکایت این روزهای من و شاید خیلی‌های دیگر است. دست روی دست گذاشته‌ایم تا اتفاقی بیفتد، تصمیمی وحی شود و ما خودمان را در مسیر خوشبختی پیدا کنیم. اما خب، واقعیت این است که برای بودن در مسیر خوشبختی، باید قدمی برداشت. برای انتخاب بین دوراهی، باید خود را برای هر دو شرایط محک زد. برای همین است که به نوشتن پناه آورده‌ام. شاید با مرتب کردن افکار و به قلم درآوردنشان، توانستم تصمیم نهایی را بگیرم. </description>
                <category>لیدی ال</category>
                <author>لیدی ال</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2018 14:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حباب</title>
                <link>https://virgool.io/@stillelli/%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-lvfxhkwkzozx</link>
                <description>با قلب مچاله می نویسم. با بغض سمج توی گلو که یکی در میون قورتش می دم. امروز روز خبرهای بد و سخته. دو زیبای جوان توی دریا غرق شدن. اسد پور در رو باز کرد و قرار داد بدون بیمه و ماهی چندرغاز رو برای سه ماه دیگه تمدید کرد. همین دوتا موضوع بی ربط به طرز عجیبی من رو در غم فرو برد. شاید اگر به طور مجزا اتفاق می افتادن من به این سبک ناراحت نمی شدم. اما به همین راحتی مردن دوتا جوون هم سن و سال من تو دریا، و کم بودن دست مزد من برخلاف تلاشای زیادم، یه بار دیگه همه جهان رو برام کشید توی یه حباب نازک که دلم می خواست با انگشت اشاره بزنم وسطش و ترکیدنش حالمو خوب کنه. جوونتر که بودم باورم این بود که همیشه باید امیدوار بود و هیچ چیز بیخود و بی دلیل و بی سرانجام نیست. جوون تر که بودم دنیارو جدی می گرفتم و باورم نمی شد روزی پوچی بهم غلبه کنه. اما الان مواقعی پیش می آد که به عقل مردم و بیشتر از همه خودم شک می کنم. وقتی توی یه چشم به هم زدن می میریم، چرا این همه درد و رنج و خفت رو تحمل می کنیم؟ چرا تلاش می کنیم برای ثابت کردن خودمون به بقیه، به خودمون و زدن مدال افتخار به دیوار اتاقامون. چرا؟ وقتی قراره یه صبح مه گرفته توی پیچ جاده پرت شیم پایین، وقتی قراره توی جنگ سرآب کشته یا تلف شیم، وقتی قراره توی دریا غرق شیم یا به خاطر فشار عصبی توی حمام رگ هامونو پاره کنیم. چرا اینقد روزگار رو سخت می گذرونیم؟ چرا با عزیزامون دعوا می کنیم، فحش می دیم و قهر می کنیم؟ چرا به خاطر کار زیاد نهار و میوه نمی خوریم یا به بدنمون بعد از حمام لوسیون نمی زنیم؟ چرا مرخصی هامون نگه می داریم که یه سفر بزرگ بریم به یه جای لوکس که هیچ وقت هم نمی گیریمش؟ یا چرا با آدم هایی ارتباط داریم که خسته مون می کنن و دیگه دوستشون نداریم؟ چرا این دنیای توی حباب من که دوست دارم با انگشت بترکونمش با من کاری کرده که کمتر از همه به خودم اهمیت بدم؟ چرا مادرم، عمه هام، حتی دوست های بابام از من می خوان ادامه بدم، اسم دکتر رو بیارم قبل از اسم خودم، که یاد بابام زنده نگه داشته بشه؟ چرا تا به حال به این فکر نکردن که من قرار نیست یدک کش کسی باشم؟ قراره زندگی خودمو خلق کنم و اسم من هم شاید قراره بمونه. نه در سایه بابام. نه لزوما به عنوان مهندس. یا دکتر. به اسم یه انسان خوب. انسانی که به درد خورد. حالا به هر طریقی که دوست داشت. چه بگن نقاش خلاقی بود. چه نویسنده تاثیرگذار یا حتی مهندس برجسته. چه هیچ کدوم. فقط بگن آدم خوب و دوست داشتنی بود. آزارش به کسی نرسید. جواب بدی رو با خوبی داد و کینه به دل نگرفت. همینا بس نیست؟ برای این دنیای بی ارزش توی حباب؟</description>
                <category>لیدی ال</category>
                <author>لیدی ال</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2017 18:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موهای لخت</title>
                <link>https://virgool.io/@stillelli/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%AE%D8%AA-jsot59jy4zzy</link>
                <description> شنیده ام که می گویند دخترهای با موی لخت، روتین راحت تری نسبت به مو فرفری ها دارند. شاید درست باشد. موی لخت روتین خاصی ندارد. همین است. حرف گوش نمی دهد. همین یکجور می ایستد. اما این طور نیست که دخترهای با موی لخت، در شرایط احساسی مختلف، موها را همین جور به امان خدا رها کنند. نمونه اش خودم. حسابی که حوصله داشته باشم کلاسیک می بافمشان. یا می دهم دوست صمیمی ام تیغ ماهی از بالای سرم شروع کند به بافتن. بخواهم بروم پیاده روی یا ورزش، دم اسبی سفت می بندمشان و تا جایی که کش نفس دارد، تابش می دهم دور دسته موهایم. وقتی اعصابم درب و داغان باشد، بالای سرم توی دست مشتشان می کنم و کش می اندازم دورش. می شوم یک سامورایی بی اعصاب که اگر کُدی که نوشته جواب ندهد، هاراکیری می کند. اما امان از روزهای ناراحتی. روزهایی هست که مود آدم به قول غربی ها بلوست. چه دلیل این باشد که معشوق آدم، دلش را شکانده باشد، کسی از اهل فامیل حرفی پشت سر آدم زده باشد، دوست بچگی های آدم مرده باشد، یا آدم با خودش قهر باشد. از آن روزهایی است که موها، ول می شوند به امان خدا. از دو طرف صورت می ریزند دور آدم و حتی دستی برای بردن آن ها پشت گوش هم بالا نمی رود. اگر مو لختی دیدید که اینطور موهایش را بی شانه زدن و مدل دادن رها کرده، یک احتمال بدهید که با خودش یا دیگری قهر است.   </description>
                <category>لیدی ال</category>
                <author>لیدی ال</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2017 10:54:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@stillelli/%D8%BA%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-eh59801ii</link>
                <description>عمه ام جوان مرگ شد. توی تصادف.پرت شد از روی پل درون رود خانه.بسیار زیبا بود. زیباترین عمه ام بود. موهای مجعد پر قهوه ای داشت با چشم های درشت که از بس مژه داشت انگار همیشه پلکش سرمه کشید بود. بینی قلمی و لب های درشت قیطانی. یک‌خجالت خاصی توی صورتش بود همیشه. از پدرم. از پدر بزرگم. از کتک هایی که از شوهرش می خورد. اما همه می دانستیم شوهرش چقدر خاطرش را می خواهد. زبان‌ابراز علاقه اش خشم‌ بود. غیرتی بود. عمه ام که مرد، روزگارش سیاه شد. دلش و‌کمرش شکست. من ۷ سالم بود که عمه تصادف کرد. الان ۲۵ سالم است. ۱۸ سال است که شوهر عمه هر سال برای محرم‌می آید خانه مادربزرگ. همیشه چشمانش خیس است و سیگار می کشد. لب هایش سیاه‌شده و‌صدایش خش افتاده. هنوز خاطر عمه ام را می خواهد. هنوز وقتی می گوید آذر، صدایش می لرزد.عمه خاطرخواه‌زیاد داشت. یکیش را تازه فهمیدیم. بعد از ۱۸ سال. عمه وسطی رفته بود بازار فلفل سیاه و‌لیمو عمانی بگیرد برای نذری مادر بزرگ، مردی جلویش را می گیرد. عمه او را می شناخت. اسمش را گفت، من خاطرم نمانده. گفته آذر را می خواستم. و زده زیر گریه. عمه ام بعد از صحبت با مرد دستگیرش شده که طرف عمه را از پدر من خواستگاری کرده، پدر گفته نه. و فهمیده که مرد هنوز ازدواج‌نکرده. عمه وسطی گوشه روسری را می کشید به صورتش و این ها را تعریف می کرد.می گفت از بس زیبا و خجالتی بود. و زد زیر گریه.</description>
                <category>لیدی ال</category>
                <author>لیدی ال</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2017 17:54:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرهم یا شاید شادی کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@stillelli/%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-lisdi63f2</link>
                <description>مدتی بود هوس نوشتن و اشتراک آن رهایم نمی کرد. برای منی که 8 سال گاه و بی گاه می نوشتم، احتیاج به خوانده شد و تبادل افکار احساس می شد. وبلاگ های فارسی از نفس افتاده بود و کاراکترهای توییتر جوابگوی حرف هایم نبود. تا تصادفی به &quot;ویرگول&quot; برخوردم. می خواهم به جای روی کاغذ نوشتن و قایم کردنش بین کتاب هایم، این بار اینجا بنویسم، شاید مرهم یا شادی کوچکی شد برای فارسی زبانان...</description>
                <category>لیدی ال</category>
                <author>لیدی ال</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2017 13:25:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>