<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Storyteller</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@storyteller</link>
        <description>They call me Psychologist</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:14:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1711096/avatar/ivjjD3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Storyteller</title>
            <link>https://virgool.io/@storyteller</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صد و شصت و نه / صد و هفتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-n9jkho3ujtil</link>
                <description>امروز بخشی از بارِ روی قلب‌‌م رو توی جلسه‌ی تراپیم زمین گذاشتم، بخشِ دیگه‌ش رو هم بغلِ فیل‌ام گریه کردم.۱۸-تیر-۱۴۰۲***بنویسم؟ نوشتن بی‌فایده‌ست. می‌نویسم که بگم بی‌فایده‌ست.چطور؟ معلومه!تهِ چاهِ سرد و تاریک. ردِ محوِ مرگ توی فکر. تنها و بی‌چاره.بنویسم؟نوشتن بی‌فایده‌ست!۱۸-خرداد-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 21:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و هشت</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-jcplvydpbjge</link>
                <description>تراپیستم می‌گفت:«…تو هر چیزی که دوست داشتی رو از دست دادی…». اینکه بُغض کردم ولی گریه نه روتینِ عادیِ جلساتمه. درست می‌گه.حالا نمی‌دونم از دوست‌ داشتن کسی باید بترسم یا از  از دست دادنش؟۱۶-تیر-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 21:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-zklupzwk3sw2</link>
                <description>وقتی وارد اتاقِ هتل می‌شم، تمام همهمه‌های ذهنم یکباره ساکت می‌شن. تا لباس عوض کنم و توی سکوتِ اتاق جا بگیرم، فقط صدای ساعت می‌پیچه. رسم همیشگیِ من با اتاقِ ۳۱۴، سیگار کشیدن توی تراس زشت و کوچیکشه اما به تنِ خسته‌م حسابی می‌چسبه.سختیِ داستان از این‌جا شروع می‌شه؛ حالا تمامِ همهمه‌های ذهنم به صف مرتب می‌شن و من به تک‌تک‌شون مجبورم رسیدگی کنم چون جورِ دیگه‌ای زمان نمی‌گذره.اونجاست که ساعت به نیمه‌شب نزدیک شده و من، گوشه‌ای زانو به بغل، اشک‌هام رو پاک می‌کنم.اتاقِ ۳۱۴، با تمامِ وجود، تنهایی و رنج‌هام رو بغل می‌کنه و توی چاهِ سرد و تاریک بیشتر گم می‌شم.۹-تیر-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 21:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و شش</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-lpfx2wowcoct</link>
                <description>از احوال‌م بگم؟خب، شبیه به قطره‌ی جوهری که میفته توی آب، خونی که از بالای پا تا پایینْ سُر می‌خوره و ردش می‌مونه، مثلِ بوی عطرِ توی هوا یاشایدم مُعلق و خوابیده روی موجِ دریای جنوب. پخش شدگی؟ نمی‌دونم. برای حال‌م تصویر دارم، اما اسم نه.۵-تیر-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 21:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و پنچ</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%DA%86-va1of0jhcdei</link>
                <description>سخت‌ترین قسمت کار، اینجاست که نمی‌دونی نوجوونی که باهاش ارتباط برقرار کردی یا کودکی که اعتمادش رو جلب کردی، جلسه‌ی بعدزنده‌ست که درمان رو جلو ببری یا نه. یا با مادری که پروتکل رو شروع کردی، نمی‌دونی توی جلسه‌ی بعدی قراره ادامه‌ش بدی یا نه؛ چون با فوت بچه، پرونده‌ش بسته می‌شه. این رو از چهره‌ی تک‌تک روانشناسای اتاق ۶ می‌تونی ببینی. دلهره‌ای که به جون‌مون میفته و قلب‌مون هُری میفته کفِ زمین وقتی مادر با صدای گرفته می‌گه:«الو؟سلام…» یا نهایتاً چندین تماس بی‌پاسخ با نوجوونی که دیگه هیچ‌وقت موبایل‌ش رو قرار نیست برداره.۳۰-خرداد-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 21:18:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-tb4touvtkku8</link>
                <description>وقتی با مادرِ بیمار صحبت می‌کنم که بچه‌ش یا قطع‌درمان شده یا چندماه از روندِ درمانش گذشته، بهم می‌گه:« وقتی فهمیدم دنیا رویسرم خراب شد؛ اما انگار که چیزی نشده ادامه دادم و جنگیدم».«سرکوب» هیجان و گاهاً «انکار» درد برای من بهترین توصیف از این وضعیته.ولی حواس‌شون نیست. وقتی زمان بگذره، خرابه‌های دنیا سرجاشون هم‌چنان باقی موندن. حوصله‌ش میاد دوباره دنیا رو بسازه؟نمی‌دونم.حوصله‌مون میاد؟۱۹-خرداد-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 10:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و سه</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%87-tfdda3dfoald</link>
                <description>بنویسم؟ نوشتن بی‌فایده‌ست. می‌نویسم که بگم بی‌فایده‌ست.چطور؟ معلومه!تهِ چاهِ سرد و تاریک. ردِ محوِ مرگ توی فکر. تنها و بی‌چاره.بنویسم؟نوشتن بی‌فایده‌ست!۱۸-خرداد-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 10:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و دو</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88-zdkk6driz2t7</link>
                <description>آب و هوای شمالفیلترِ ذهنم رو برمی‌دارهو این بار توی راه فکر کردم.به نظرمروانشناس شدمتا مراقب آدما باشم.مراقبتی که از من دریغ شد و این‌طور جبران می‌کنم.۲۶-اردیبهشت-۱۴۰۲</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 10:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-kkqhav0fjemh</link>
                <description>بلند که شدم اتاق رو ترک کنم، برای احترام بلند شد و برنامه‌ی هفته‌ی دیگه رو چک کرد که آخرین جلسه‌ی تراپیِ اینور سال‌م می‌شه. طبقِ روالِ اخلاق حرفه‌ای، گفت اگر نیاز داشتم توی تعطیلاتِ دوهفته‌ایِ سالِ نو، می‌تونم باهاش در ارتباط باشم.می‌دونم که می‌تونم اما همون‌قدر هم می‌دونم که نباید!با خنده تشکر کردم و گفتم:« من مراجع پردردسری نیستم. اگر بحث خودکشی باشه پیام می‌دم که همچین چیزی الان وجود نداره» و واقعا توی ذهنم وجود نداشت.اما الان که می‌نویسم،جز مرگ چاره ندارم.این بین هم ویس فرستادم به رفیقم و فقط خندیدم.انقدر تغییر و گاها تناقض…کدوم منم؟میلِ به پایان؟ گریه؟ خنده؟چه اهمیتی داره.فعلا آلپرازولام منو بخوابونه تا بعد ببینم کدوم منم.۱۴۰۱-۱۲-۱۶</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 22:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و شصت</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-pjielz7qbava</link>
                <description>حالا دیگر یاد گرفته‌ام.وقتی وارد می‌شوم، به سمت صندلی‌ام می‌روم. در نشستن همراهی‌ام می‌کند. صبر می‌کنم و از سکوت چند ثانیه‌ای نمی‌ترسم تا احوالم رابپرسد.و شروع می‌کنم به گفتنِ «آن‌چه بر من گذشت» در هفته‌ی گذشته.زمان، برای من بعد از سی‌دقیقه پررنگ می‌شود. چراکه هر وقت ساعتم را نگاه کردم، نیم‌ساعت گذشته بود.می‌رسم به ۲۰ دقیقه‌ی آخر کهبعضی روزها دلم می‌خواهد به اندازه‌ی‌ یک عمر طول بکشد این گوشه‌ی امنِ تهران،گاهی هم ثانیه می‌شمارم تا بلند شوم و ترک کنم همان گوشه‌ی امن را.اما شب‌های یکشنبهخسته‌تر از همیشه به خواب می‌روم.الان همبه سختی کلمات را ردیف کرده‌ام.نمی‌دانی که چقدر خسته‌ام…۲۳-بهمن-۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 21:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و نه</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%86%D9%87-nkhw7qcqkk2z</link>
                <description>اگر از من می‌پرسید دقیقا کجا ایستاده‌ام،پاسخ من همین‌قدر واضح است:“یک جای تاریک، نمناک، اندکی سرد در قعر یک چاه”به لطف آلپرازولام، حتی الان نشسته‌ام و تلاشی برای بیرون آمدن هم نمی‌کنم.صادقانه بگویم؛لذت هم می‌برم و قسمت ترسناک‌اش هم همین‌جاست.پرسیدید کجام؟همین‌ نزدیکی‌ها!تهِ چاه.۲۶-دی-۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 18:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و هشت</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-jdzaysgubuz7</link>
                <description>حالا بعد از مدت‌هابرای تصویرش، چهره پیدا کردم.آهنگِ «گریه کن» سیاوش رو مدام پخش می‌کنم.بوی قهوه جلوتر از خودش میاد.کنارم می‌شینه و من بدونِ مکث، فاصله رو از بین می‌برم.امنیتِ من همین چند لحظه‌ست.و حالا امنیتِ من، چهره پیدا کرد.۱۸-ابان-۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Wed, 09 Nov 2022 20:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-kmklepenc5zk</link>
                <description>دهن و گلوش زخم شده بود. یک هفته‌ی تمام نه حرف زده بود و نه چیزی خورده. من که رسیدم بالای تخت‌ش تازه داشت بستنی می‌خورد.اون‌قدر قدش بلنده که به سختی توی تخت جا شده بود پسرک. شروع کردم به حال و احوال و اولین جمله‌ش این بود :«دهنم سرویس شد!» و منم با چاشنی شوخی بهش گفتم :«تو عملاً این جمله رو تجربه کردی. کنایه‌ای توش نیست». خندید. یکم که گذشت ازش پرسیدم :«بیمارستان چطور می‌گذره؟»کوتاه جواب داد ولی من هنوز بعد از یک روز دارم بهش فکر می‌کنم.مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:« تلخ می‌گذره…»به نظرم چشیدنِ تلخیِ زندگی، هنوز براش خیلی زود بود.۸ آبان ۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 09:43:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و شش</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-t5zzkerxm6lz</link>
                <description>طبق روال، با مادر تماس گرفتم تا پیگیرِ حال او و بیمار شوم.آخ از مادرانِ افغانستانی -قلب-در انتهای صحبت گفت:«یک جهان سپاس» و من بار دیگر از بزرگیِ جهان و کلامشان غرق لذت شدم.۲۲/مهر/۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Fri, 14 Oct 2022 22:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-dm5lotz4lcj2</link>
                <description>سرگرم صحبت درباره‌ی وضعیتِ مملکت بودند و شنیدنش خارج از حوصله‌ی من بود. موبایلم رو برداشتم و رفتم به سمتِ تختِ چوبیِ انتهای تراس. دراز کشیدم. باد بود و ستاره و درخت و صدای آب که با موسیقی همراه شد و اشک‌هایی که شورِ زندگی رو درآوردند. صدای صحبت قطع شد و کشیده شدن دمپایی‌ها رو شنیدم. فقط چند ثانیه گذشت تا فاطمه من رو بغل کرد و مهرو هم موبایل رو ازدستم گرفت و به جاش مرهم توی دستم گذاشت. حتی تحملِ غم هم کنارشون راحت‌تره، چه برسه به زندگی.۳ مهر ۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Mon, 26 Sep 2022 10:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-mwr5ksnh0kct</link>
                <description>طبق روالِ همیشگی،لیست بیمارها و دفتر گزارشاتم را از کشوی میز در می‌آورم.صفحه‌ی موبایلم روشن می‌شود.همکارم است.می‌پرسد:« فهمیدی ع.ا مُرد؟»حقیقتا تا آن لحظه نفهمیده بودم.آخرین تصویرم از او، کودکِ خردسالی‌ست که پتوی محبوبش در بغل، با دندان‌قروچه خوابیده است.غم به دلم راه پیدا می‌کند.لیست بیماران را در می‌آورم.ع.ا را پیدا می‌کنم.تاریخِ آخرین تماسم با او را پاک می‌کنم و با خودکار قرمز می‌نویسم «فوت».۱۰/شهریور/۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 22:05:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و سه</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%87-ekqg37obqpyx</link>
                <description>شب بود.طبق عادت مسواک زده، مقابل آینه می‌ایستد، کرم به لب و دستش می‌زند و برای خواب آماده می‌شود.چشمانش می‌لغزد و به عکس مادربزرگ‌ها بالای آینه نگاه می‌کند.شاید لمسِ دلتنگی‌ در واژه نگنجد اما در اشک‌هایش چرا!بی‌فایده است.به سمت تخت می‌رود. چراغِ خواب را خاموش می‌کند و تاریکی را دعوت.۲۵-مرداد-۱۴۰۱</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 23:42:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و دو</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88-wjaezz314655</link>
                <description>ترک کردنِ کسی،برای من یکی از سخت‌ترین‌های دنیاست.نه فقط به خاطر از دست دادنش؛که منهر زمان تصمیم گرفتم ترک کنم،تمامِ توان‌ جسم و روان‌ام را گذاشتم تا از «او» دل بکنم.غم‌انگیز است!ترک شده،خیال دارد که هر زمان که پشیمان شودراهی به خانه‌ی دلم پیدا خواهد کرد. امید دارد.حالا فهمیدی چرا برای من سخت‌ترین است؟چون من می‌دانم دیگر «او»، هیچ راهی به قلبم ندارد.اندوهِ لحظه‌ی ترک برای من این است. حقیقتِ آخرین مِهرِ من به «او».و بعد آنقدر عمیق در خودم فرو می‌روم که هنگامِ بیرون آمدن، یقین دارم تمامِ راه‌هایش به سوی‌ام، بن بست خواهد شد.ترک کردنِ کسی که دوستش دارم، برای من یکی از سخت‌ترین‌های دنیاست!16-مرداد-1401</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 23:31:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-lkdbaymub5go</link>
                <description>روزهای سخت، همیشه در کمینِ زندگیِ آدمیست و آن جا سختی‌اش چند برابر می‌شود که با عزیزانت امتحان شوی!هر روز، با مفهومِ انتظار، بسیـار سر و کله می‌زنیم. انتظار در صف تاکسی، منتظر تماسِ رفیق یا آمدنِ جواب‌های سرنوشت‌سازِ زندگی‌‌مان. اما تلخ ترین انتظاری که تا به حال چشیده‌ام، نشستن پشتِ درِ اتاقِ عمل بود.آنقدر چشمانم به در خیره ماند تا تنها لبخندِ رضایت‌بخشِ دکترجان را لحظه ای ببینم تا تمامِ تلخی‌ها جایش را به شیرینیِ موفقیت‌آمیز بودنِ عمل، بدهد.بعضی اتفاق‌ها باید بیافتند تا معنیِ خیلی چیزها برایت روشن تر شود...مادربزرگ جانمان را اول به خدا و بعد به دستانِ آقا مصطفی سپردیم.تنـها دلخوشیِ این روزهایمان، بهبودیِ حالِ مادربزرگ‌مان است.30-شهریور-1394</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 23:29:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد و پنجاه</title>
                <link>https://virgool.io/@storyteller/%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-ehtwjbzsr1kp</link>
                <description>داشتم به رادیو چهرازی که دوستم برام فرستاده بود گوش می‌کردم. به تقلید، کنارِ پنجره با یه فنجون چای وایساده بودم تا بیشتر به عمقِ حرفای راوی پی ببرم.اونم فنجون به دست همراهیم کرد. توی ذهنم کلنجار می‌رفتم که چطور منم جمشید رو قانع کنم که پاییز قشنگ نیست!جمشید داشت از بلندیِ شبای پاییز می‌گفت. لبخند زدم و نگاهِ پرسشگرانه‌ش خنده‌م رو غلیظ‌تر کرد. گفتم: اولین دلیلِ زشتیِ پاییز همینه! شبای سیاه و بلندش... گفت: تو که عاشقِ ماه‌ی! ... گفتم: ماه روزا هم توی آسمونه. پاییز تاریکه!حرفی نزد و توی سکوت به حرفای راوی گوش میدادیم که میگفت: « همه رفتناشون رو می‌ذارن پاییز و کسی بر‌نمی‌گرده!»... چای سرد شده بود اما همون سردی هم کافی بود تا گلوی خشکم رو شستشو بده.پرسید: حالا کدوم رنگا حالتو بد می‌کنه؟... گفتم: می‌دونم که پاییز حالمو بد می‌کنه!... مکث کردم. سکوتش نشون می‌داد که هنوزم دنبالِ جوابه. گفتم: زرد... نارنجی... قهوه‌ای... پاییز...«آدم چجوری به دلش حالی کنه که اشتباه کرده!» این دفعه من با نگاهم جواب می‌خواستم. نزدیک‌تر شد و گفت: بالاخره یه روز صب که از خواب پا می‌شی، یه جای خالی حس می‌کنی. توی اتاق،پشت میز،توی خیابون،توی... جرعه ای از چایِ سردش رو ‌نوشید.راوی داشت از تولد جمشید می‌گفت که توی پاییزه ... گفتم: خدا می‌دونست یه روزی دنبالِ دلیل می‌گردم که بگم پاییز قشنگ نیست. بخاطر همین توی این سه ماهِ بی روح به دنیا نیومدم!خندید و گفت: آره... وقتی بیست و نُه روز از گرمای تابستون گذشته بود، تو نَفَسْ کشیدی و نفس بخشیدی!چایِ سردش رو تا ته سر کشید...آخرین جمله‌ی راوی: «پادشاهِ فصل‌ها،...سریع پاز کردم!فنجونش رو از دستش گرفتم تا بازم براش چای بریزم...11-دی-1394</description>
                <category>Storyteller</category>
                <author>Storyteller</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 23:28:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>