<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های توت فرنگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@strawberry</link>
        <description>به مزرعه توت فرنگی خوش امدید🍓</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:06:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4865359/avatar/JlCI28.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>توت فرنگی</title>
            <link>https://virgool.io/@strawberry</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-uqoqo0z3b95r</link>
                <description>همواره آماده برای پذیرفتن و گذر کردن بدنم نمیپذیره که روبیکا تموم شده، مغزم انگاری هنوز تو اون سیاهی ها مونده واقعا چجوری گذر کرد چجوری عبور کرد نمیخوام گریه کنم، چون واقعا فایده ای نداره و حالم فقط بد میشه در نمیدونم ترین حالت زندگیمم میگن وقتی یچی مثل کلاف تو هم پیچیده شده رو از یسرش بگیری باز کنی درست میشه اما واقعا گره ها کورن و من خیلی دارم خودمو به زحمت میندازم   </description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 16:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Well well well</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/well-well-well-qedoqjqj7cwq</link>
                <description>هیچ عکس یا فیلمی ازون روزای تلخ (م) ندیدم، هیچی و هیچی انگار از دور خیره شدن به اون شبها خیلی ترسناکتره اومدم بگم که ف کامو ف پوچی و هرچی رفتم ایلیاد بخونم چرا که همخوانی بودخب هنوز شروع نشده همخوانی که بخوام ازش بگماما امااااخودم تا صفحه ۴۵ اش رو خوندم و جالبه همیشه پیش خودم خیال میکردم چقدر خفن و خوب میتونه باشه این خدایان و الهه هاو اینا به خودم میگم چه خوب میشد که منم ازشون میدونستمباید بگم از حماسی بودن داستان خوشم نمیاد میدونی اما اینم یه تجربه است البته کوچولو بودم همه اش دلم میخواست فردوسی بخونمالبته میخوندم هم اماااااا دقیقا چون حماسی بود رها کردم به گونه ای که ترجیحم کامو و فروغ شد بهتره اینجوری بگم، نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 17:19:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-s3jfgpvvlxbg</link>
                <description>امشب انگاری ماه کامله و یا در حال کامل شدن و شب چقدر بوی خوبی داره و خونه در شب چقدر ساکتهو من بیخوابم به این فکر میکنم کتاب کامو رو بخونم یا که چون افسرده میکنه و اینا نخونمامتحانات حضوری استرس منو دو چندان کردههرچند خود درس ها یا امتحانات سخت نیست این استاده که سخت میگیرهانگاری پشت هر رنجی که ما میکشیم انسانی نشسته استخیلی وقته از خدا برای خودم چیزی رو نخواستم و هربار برای ذوستانم و کسانی که به کمک نیاز دارند دعا کردم هرچند این مدت در ایمانی که داشتم نگم برگشت نگم سستی که تفکر کردم و چرایی پرسیدم انگاری پرسیدن چرا کار من نیست اما وظیفه من چیست الان در حال حاضر گویا محافظت از روح و تن و بدنم که حتی نمیدونم چگونه انجامش بدم !!!!!!!!!</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 02:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزایی که دست تو نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xxoiksgvgfny</link>
                <description>عکس صرفا چون تصمیم دارم بدوزمش واسه خودم چیزایی که دست تو نیستن ولی خودتو خیلی بابتشون اذیت میکنی خودتوطلبکاری ازین دنیا بغض آلودی فکر میکنی عقب تر از همه آدما دنیا ایستادیکرخت میشی تو خودت حل میشیبه خودت میگی واسه این مسیر ساخته نشدیهمه حرفات درسته عزیزمهمشون و تو حق داری گریه کنی حق داری ناراحت باشیو چه خوب که دغدغه داری چه خوب که بی تفاوت نیستی اینجور چیزا هرکاری هم کنی باز درست نمیشن و فقط تورو پیر تر کدر تر و ناراحت تر میکننکلافشو با گرفتن یه سر میگیری و با گام های کوچولو کوچولوت میری جلو و بعد که به عقب نگاه کنی میبنی تو انجامش دادی و حس خوبی که میخواستی تو قلبته یجا خونده بودم میگفت چیزی که نمیتونی درستش کنی داره بهت یاد میده چجوری رهاش کنی</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجاه سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-egy1yan1d8yx</link>
                <description>وقتی چت جی پی تی بهم گفت که زندگی خیلی مهربونتر از اون چیزیه که تو تصور میکنی و داری زندگیش میکنی متوجه شدم بهتره خودمو تغییر بدم به استادمون گفتم چرا زحمت بکشم وقتی قراره تو پنجاه سالگی از دست بدم تصمیمی که بعد از شکست پدر به قولی گرفتم این بود که به نسخه ای از خودم تبدیل شم که هرگز نمیشکنه اما چی شد که تو خودم دنبال شکستن چیزایی شدم که قدرت دارن دنبال شکستن اون پدری هستم که درونمه که مطمئن شم چیزی نیست که از بیرون بهم آسیب بزنه بهم میگن سخت نگیر اما من از وقتی یادم میاد همینجوری بودم انگاری زندگی از ابتدا سخت بوده واسم غربت تنهایی بدون کسی بودن همیشه همیشه باهام بوده شاید باورت نشه اماا مابهم میگن سیریش و علتش به گمونم این باشه که آدم غریب به همهچی چنگمیزنهبابا به همه چی چنگ زد مامان به همه چی چنگ زدمنم کسی ام که به همه چی چنگ میزنه بهم میگن دوستام کارایی که دوست دارم رو امجام بدم نمیشه محدودیت هستعلاچه بر قضیه مالی این قضیه که دخترم و اینکه خودم در درون خودم کلی محدودیت دارم مثل ترس هام مهم این بود که این احساسات رو تجربه نکنم اما تک تک سلولای بدنم حسش کردن همیشه دوست داشتم شاد باشم همیشه دوست داشتم خانواده ام شاد باشن حتی وقتی میگم ازشون متنفرم از همه چی میگم جز اونچه که واقعا آزارم میده حرف زدن باکسی که نمیفهمتت بدترین تجربه است حتی اگر اون شخص روانشناست باشه مخصوصا اگر اون شخص یه ادم سرد باشه Thats ok, thats ok babydoll.... متنظر اون زمانی ام که از چیزایی که دوسشون دارم حرف بزنم </description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 23:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت و قالب</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A8-qizpsvawcc11</link>
                <description>انگار از هرچی میتونی صحبت کنی جز اونچه که واقعا آزارت میدهخیلی همرنگ اتفاقات گذشته اش هی انکار میکنم و میگم نه این جمله که تروما ها اومدن بالا نیست اما بهتره بگم هست روزهایی به رنگ سیاهی به طعم تلخی چیزایی که حس نمیشن و فقط رنج میدن آغوشی وجود نداره که ارومت کنه التیامت بده و تو تنهاییهر کسی آستانه ای داره و بعدش هرچی هست فوران شدنه دیگه برگشتن به اون خود قبل سخته به خودت این وعده رو میدی که اینه جدید بهتره احساساتت رو هرجور شده غورت میدی به روی خودت نمیاری که از چی عبور کردی اون حس بد رو با خودت به اونجا میبری و همه فکر میکنن که از ابن ا این چنین بودی ولی تو فقط چند دقیقه است که عوض شدی تو حتی خودت خودت رو هم نمیشناسی با گیجی به آیینه نگاه میکنی هیچی حس نمیکنی فقط میخوای ازین مخمصه خلاصی پیدا کنی دلت میخواد عشق بدی عشق بورزی عادی باشیدلت میخواد عادی باشیدلت میخواد عادی باشیتلاشتو میکنی خودتو به زور تو قالب جا کنی چرا جا نمیشم چرا جا نمیشم بزرگترم کوچکترم اندازه ام نیست اصلا بهم نمیاد خیز برمیداری میدری پاره میکنی هیچوقت نمیتونم مستقیم راجع به اون روزها صحبت کنم مگه نه اینام دریدنه خیز برداشتنه پاره کردنه همه اش بیفایده است جلو رفتن فایده نداره در حالی که قالبتو جلوت میبینی اما اصلا دوسش نداری که تو واستی</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبدا آیینه است</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D9%85%D8%A8%D8%AF%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mstmhrypfui8</link>
                <description>درس و کتاب و ریاضی هیچوقت سخت نبودن واسمسخت واسم زندگی بود اشتباه جایی صورت گرفت که تصمیم گرفتم چیزای آسونو کنار بزارم البته که تصمیمش با خودم نبود همیشه میخواستم بدونم اخرین نفر بودن چه حسی داره متوجه شدم برای اخرین نفر بودن کافیه عجله کنی عجله نه برای اینکه اخر بشی بلکه برای همه چیز اول بشیپذیرفتن سخته اینکه آدمایی که دوسشون داری میان بهت چک میزنن بعد ماچت میکننانگاری اون مارپیچی که چشام از روابطم با افراد جلو چشام میاره کاریه که اونا باهام میکنن میگن تقصیر خودته درست میگن انتخاب اونا به عنوان شیرینی زندگی اشتباه بود پشیمانی و پشیمانیاما وقتی دنبال شروع این قضیه میگردم میبینم منبع همیشه بوده منبع این حواس پرتی به خودم گفتم هیچ مبدا وجود نداره دنیا بی ابتدا و بی انتها ست اما وقتی ساده اش میکنن و تعمیمش میدم فقط به خودم میبینم مبدا منم مبدا در نظر گرفتن خودم انگاری حالمو بهتر میکنه اما پذیرفتن اتفاقات یا حتی انچه که الان هست بعد از در نظر گرفتن اینکه مبدا منم سخته بغض میاره حالا بماند که از اینده هم هیچ ایده ای نداری حتی همون محیط که ازش حرف زدم رو در نظر بگیریم ادمای کدر و زشتی که داخلشن که هیچ هیچ هیچ حسی نسبت به اونچه که در بدنشون داره رخ میده ندارن هم دقت کنی دریافت میکنی که باز هم مقصر خودتیرفتار اون شخص منو ناراحت میکنه اما اینکه احساس ناراحتی میکنم نشان دهنده اینه که مقصر منم نیاز دارم چیزای خوبو خیلی به خودم یادآوری کنم تحلیل نجات دهنده اس</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 10:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هم تنیدن و پیچیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-yyxvsiadxknu</link>
                <description>از احساسی که اون لحظه بعد از هزاری تلاش کردن و نشدن در نهایت اعتراف میکنی که نیستم دیگه نیستم بخوام بگم عاشق اون لحظه رهایی هستم اون لحظه انگار مال منه نمیشه دیگه نمیشه حالتی بغض آلود داری که داخلش دلتم گرمه انگاری نقطه عطف امید و ناامیدی یجایی که پره از همه چی و کاملا همه چی حس میشه مسئله اما اون زمان هاییه که نمیخوای کوتاه بیای میخوای تلاش کنی چیزی هم وجود نداره ولی داری تلاش میکنی زمینو میکنی و میکنی و میکنی نه چیزی رو دفن میکنی نه به چیزی میرسی کوتاه بیا بزار اون لحظه که تسلیم میشی رو حس کنیاما نمیشه میکنی و میکنی انگار کی میاد پس اون لحظه صبوری لازمه خراب نکردن پل های پشت سرت لازمه فرصت دادن به خودت لازمه بغل گرفتن خودت لازمهبی صبرانه منتظر اون لحظه ام </description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 18:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>yin sanpaku eyes</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/yin-sanpaku-eyes-exnjbu4tvlj6</link>
                <description>باید فراتر از احساس اون لحظه بودروانت باید تحمل اون لحظه رو بعد گذشت این همه سال داشته باشهباید بتونی فقط به یادش بیاری یا حتی از یاد ببریش اما حس کردنش تجربه دوبارش منجر به برانگیخته شدنت خواهد شد چشمات اون خاطره رو دوباره به یادت میندازن زمانی که متوجه میشه روحت ریخته گوشت ذوب شده و پایین اومده و زمان کار خودشو کرده و اون شخص اثرشو گذاشته و رفته، چشمات اما ایستادن در فقط همون لحظه نگاهت انتظار فراتر رفتن رو داره اینکه چشمان برگردن و تو همه و همه اش سفید باشی من سیاه شدم اما نه به اندازه ای که تو سیاه بودی</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 02:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میتونم با این جوابت یه پست بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-tvkzoboczf8w</link>
                <description>Because you have a feelingNot a failingآخرین جمله ای که چت کردم تو سال ۱۴۰۴ این بود: من قلبم شکستهدر جواب گفت من نمیخواستم قلبت بشکنهمیدونم عزیز دلممیدونم قربونت برمبغضی هست که از مهر ماه ۱۴۰۴ هست که گلومو گرفته خفه ام نمیکنه نجاتم نمیده همینجوری هستانداختمش تقصیر توگفتم مقصرش اون ادمهچیزای گرونو به ادمای ارزون میدی دختربعد این جملاتش یادم اومد که تقصیر خودتهاون نمیدونه ولی اگر برگردم عقب بازم اونو انتخاب میکنمبه خودم میگم قلبم شکسته باشه بهتر ازینه که خودم شکسته باشمانگاری اشتباه و بچگونه بوده حرفماما هرچقد که میگذره میدونم با این بغضه چیکار کنماما باور کن تو حتی اگر ازینی که هستی بهتر بودی بازم همینجوری میکردی بازم اون لحظه اون ساعت اون حس سرما و یخ بندونی که تو قلبم بود رو بهم میدادیمن نمیتونم آدمایی که حتی تو ظاهر باهام مهربون بودن رو نبخشم کسایی که بازی دادن منوهمیشه بازی خوردم انگاری و هرگز نتونستم بازی بدمفرار کردم کوچیک شدم ولی حرف نزدمبه خودم گفتم تقصیر خانواده امه تقصیر محیطهتقصیر تجربه های سنگینیه که داشتمتقصیر احساساتیه که هیچوقت ندونستم باهاشون چکار کنمهیچوقت مسئله پول برای من مطرح نبوده من خواستم چیزیو بهم بده که خودت به خودت حتی نمیدیش، زمانتقصیر محیطه اینو گفتم نهبه خودم قول دادم راجع بهش ننویسم، تو دفترمو میگمجاش انگاری اینجا رو پیدا کردمپر بشه از یجا باید خالی شه دیگه نه؟!هایی کهی اط</description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 22:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکافات و جنایت</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-g4ddbhwehldm</link>
                <description>جنایت و مکافات تموم شددیدی گفتم only love can heal us!آدما لایق عشقی که میخوان هستن یا که آلردی اونو دارن؟!بنظرم باید راهی رو رفت که خیلی دیر به این قضیه پوچی رسید چرا که آلردی مشخصه که دنیا سر و ته نداره و پوچههمیشه خواستم بدون تقلب زندگی کنم ینی بدون عشق؟!متوجه یسری اسرار از دنیایی که توش هستم شدم ولی فعلا آمادگی پذیرفتنش رو ندارم این کارو بخاطر فقط و فقط و فقط احساسی که دارم و نیازی که دارم میخوام انجام بدم و بعد متوجه ایرادات کار شدم اما متاسفانه تا جایی پیش رفتم که نمیشه جمعش کردکاش بتونم این اخلاقمو بزارم کنار و بدون قضاوت کار انجام بدم و داستان بخونم که صد البته اون زمان مطالعه لذت بخش تر خواهد بود کاش بدونم این وسط دقیقا به چی باید اهمیت ندم نه انسجامی تو کارام هست نه کارایی! </description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 16:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوته های خار بو خون میدهند</title>
                <link>https://virgool.io/@strawberry/%D8%A8%D9%88%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-obxdgts36o0c</link>
                <description>اسم سایت به وضعیتی که داخلشم هماهنگهویرگول یه حسهاینجا بو قطعی اینترنت بو زوال بو تنها بودنبو بحران میدهنمیدونم اما حس میکنم کل مطالب این سایت برای 5 سال پیش یا حتی قبلتر باشهکسایی که اینجان اصلا ادمای اینستاگرام نیستن انگاری خوشحالی هم برای سایت های خارجیهاما شاید چون ویرگوله معناش این باشه که یه بغلم واست برای عبور از تاریکی ای که داخلشیشاید اینه که بگه هنوز فرصت گذاشتن نقطه نیستدارم یاد میگیرم که چجوری اهمیت ندن و باز ببینم که دوست دارم بنویسم یا نه </description>
                <category>توت فرنگی</category>
                <author>توت فرنگی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 13:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>