<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعیدرضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sullivan</link>
        <description>جستجوگر مهربون !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:48:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1619442/avatar/TaEh4f.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعیدرضا</title>
            <link>https://virgool.io/@sullivan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «آرارات»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-j6hm13qhfxor</link>
                <description>قله آرارات!سرپرست گروه: سینا سراجیانراهنمای طبیعت‌گردی: آیدا احمدیهمنوردان: احسان هاشمی‌نژاد؛ مارال محمدی‌فر؛ فاطمه فراهانی واشقانی و مریم بیغرضدلم میخواست اینجا بخشی به اسم «همدل ها» اضافه کنم و اسم بقیه اعضای گروه 26 نفرمون که با هم دماوند رفتیم رو بیارم! چون دلمون پیش بچه‌ها بود و خوشحال از اینکه دارن میرن «آرارات»!گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 6 نفرتاریخ: 26 تا 31 مرداد 1401این گزارش، حاصل تلفیق صحبت‌های مفصل آیدا در مورد صعود + تخیلات خودم از تمام برنامه هست! و لحن گزارش رو طوری نوشتم که انگار منم اونجا بودم!روز اولبریم ترکیه!طبق هماهنگی‌ها قرار شد ساعت 11 شب سه‌شنبه 25 مرداد از تهران به سمت «مرز بازرگان» حرکت کنیم و در نهایت با یک قدم وارد «ترکیه» بشیم! مسیر رو به سمت آذربایجان غربی شروع کردیم و ساعت 8 صبح چهارشنبه بعداز گذر از شهر «مَرَند» وایسادیم تا صبحونه بخوریم. مسیر رو به سمت شمال-غرب ادامه دادیم و ساعت 10:30 «مرز بازرگان» بودیم.برای صعود به قله‌ها باید راه‌بلد داشت و صد البته اگر اولین بار هست اون قله داره صعود میشه، نباید تنها رفت. با گروهی همراه لیدری که مسیر آرارات رو میشناخت هماهنگ کرده بودیم. این گروه متشکل از چند گروه کوچیک بود (از شهرهای مختلف و لیدرهاشون هم بودن) که در مجموع 50 نفر می‌شدیم.پس تا ساعت 12:30 منتظر کل گروه بزرگتر شدیم تا همه باهم اون قدم نهایی گذر از مرز رو برداریم! و بعد با ون های هماهنگ شده به سمت هتل حرکت کردیم.نمای آرارات از پنجره هتل- سخن سعیدرضا - [ فکر میکنم، حرکت به سمت یک کشور دیگه باهدف صعود بلندترین قله اونجا، هیجان عجیبی داره! اینکه همش با  خودت میگی، واقعاا؟ ترکیه؟ آرارات؟ شاید حس قدرت همراه با کنجکاوی زیاد! و این سوال که {برم ببینم اونجا چه خبره!؟} توی فکر بچه‌ها بوده!من در اینور با تصاویری که اشتراک گذاشته می‌شد می‌فهمیدم که کجای سفرشون هستن! و خوشحال بودم که دارن میرن! دروغ چرا کمی حسودی هم می‌فرمودم! که نتونستم برم! ]وقتی رسیدیم به مرز بازرگان، از دور هیبت نامتقارن آرارات دیده میشه که برای هر کوهنورد، دیدن قله از دور احتمال زیادی میزانی هورمون‌های شادی‌آور بهمراه داره! خودمون رو تا رسیدن گروه اصلی، به آخرین محصول ایرانی قابل خرید در مرز، بستنی زعفرونی، مهمون کردیم که توی گرما دلچسب بود!بافت شهر دوگوبایزیدشهر گردی!بعداز گذر از مرز و ورود به ترکیه سوار ون‌های نسبتا تمیزی شدیم تا به سمت شهر «دوگوبایزید» بریم. این شهر حدودا نیم ساعت با مزر بازرگان فاصله داره و کمی به سمت شمال-غرب باید حرکت کرد. از نکات دیگه این شهر، میشه به این اشاره کرد که، شهری کوچیک که میزبان کوهنورد های قله آراراته و امکانات خفن توریستی نداره ولی نیازهای اولیه یک کوهنورد رو مرتفع میکنه.از هتل همچنان قله آرارات دیده می‌شد. بعداز کمی استراحت رفتیم برای صرف ناهار و خریدهای صعود و کمی گشتن شهر! و خودمون رو آماده می‌کردیم برای دو سه روز زندگی در کوه! برای صعود! برای ساختن لحظات!نماد کشتی نوحدر کل شهر نمادهای کشتی نوح پیدا می‌شد، اعتقاد به اینکه کشتی نوح در آرارات به گل نشسته و به همین دلیل آرارات ماهیت مقدس‌گونه داره. عظمت طبیعت، همیشه با خودش افسانه‌ها و داستان‌هایی مقدس میاره، درست مثل «دماوند»، «علم‌کوه» و «سبلان» خودمون! همه ما شبیه به هم هستیم! مستقل از ملیت!رنگ‌های شهر، نقاشی‌های روی دیوار، نمادها و مجسمه‌ها(مثلا آتاتورک) حال خوبی داشت. توی بعضی از مغازه‌ها مخلوط عطر میوه با گل و گیاه، انرژی‌بخش بود. و حرف‌هایی که به زبان دیگه می‌شنیدیم جالب‌انگیزناک بود. با اومدن شب آرامش و سکوت بیشتر می‌شد و ما هم برای صعودمون آماده می‌شدیم.دشت آرارات و خود آراراتروز دومدشت آرارات!صبح بعداز میل فرمودن صبحونه در هتل آرارات، وسایل رو جمع و جور کردیم و تحویل دادیم به ون‌ها تا بریم به سمت پای کوه! برای صعود به آرارات باید از دو تا کمپ عبور کرد که بهش می‌گفتیم کمپ 1 و کمپ 2! (اسم ترکی‌شون اگر وجود داشت رو نفهمیدیم!).  به صورت کلی دو تا برنامه برای صعود میشه داشت، یکی روز اول صعود کنیم کمپ 1 بخوابیم و روز دوم بریم کمپ 2 و صعود به قله! و یا در یک روز صعود به کمپ 1 و کمپ 2 بخوابیم و روز دوم بریم قله! طبق نظر لیدر تمام گروه‌های همراهمون قرار شد؛ روش دوم رو استفاده کنیم. بعداز گذر از دشت پهناور که اسمش آرارات بود، ساعت حدود 8 پای کوه بودیم. بعداز رسیدن به پای کوه، کوله‌ها رو تو گونی قرار دادیم تا قاطرها و اسب‌ها (اونجا از اسب هم استفاده میشد) بدیم تا به کمپ 2 ببرن! هزینه حمل کوله نصف دماوند بود!  لیدر گروه بزرگه نکاتی رو اشاره کرد که حتما آشغال‌هارو جمع کنیم و با خودمون بیاریم و اسم ایرانیا بد در رفته!!! مسیر رو به سمت کمپ 1 شروع کردیم ساعت 12 بود که رسیدیم کمپ 1 بعداز تقویت فرمودن خودمون با ناهار و مقداری استراحت ساعت 1:20 به سمت کمپ 2 حرکت کردیم و ساعت 4 کمپ 2 بودیم. برخلاف دماوند، امکانات که توی کمپ ها داشتیم بسیااار محدود بود. جانپناه یا پناهگاهی وجود نداشت، سرویس بهداشتی غیرقابل استفاده بود، تیم امداد نجاتی اونجا نمی‌بینید! و خلاصه بسیاار محدود بود!بعداز چادر زدن در کمپ 2 و صرف شام! به تماشا آسمون و فضای کوهستان نشستیم و خودمون رو برای صعود فردا آماده کردیم! خوابیدیم!کمپ 1آرارات کوچیک و دره جهنم گذر از دشت پهناور آرارات، جالب بود. دشتی که از خون قله آرارات ساخته شده و الان مامن گیاهای مختلف شده بود. قله آرارات در قدیم آتشفشانی بوده و پراز فعالیت که از روی کوه توی دشت خطوط سفت شده ماگما قابل دیدن هست! شاید بعداز لنگر انداختن کشتی نوح، قله آروم گرفته و برای همیشه نظاره‌گر زیبایی دامنه خودش شده! پوشش زرد و سبز دشت و حضور قله آرارات کامل دیده میشد.توی مسیر از خانواده گنجشک‌سانان زیاد دیده می‌شد. زاغ هم وجود داشت. و پوشش گیاهی غالب «کَنگر کوهی» بود! شاید به خاطر همین کنگر هاست که کشتی اونجا لنگر انداخته! :دیقله کوچیک دیگه‌ای سمت شرق وجود داره به اسم «آرارات کوچیک» به ارتفاع 3900 که با یک خط الراس به «آرارات بزرگ» به ارتفاع 5100 وصل می‌شد.بعداز رسیدن به کمپ 2 آرارات کوچیک هم بهتر دیده میشد و نزدیک محل کمپ 2 دره ای وجود داره به اسم «دره جهنم» ‌که شاید سنگ‌ها و بافت قرمز و نارنجی و زرشکی باعث میشد این اسم براش گذاشته بشه! دره به نظر زنده بود! با اینکه فاصله داشت از مسیر کوهنوردی ولی دیدنش خوفناک بود!توی مسیر به خاطر وجود یخچال‌های بالاتر، رود جریان داره و هر دو کمپ آب داشتن و در مخزن بود.نمای کمپ از خیلی بالا - دشت آرارات و بافت ماگماروز سومصعودپیمایش رو ساعت 3:30 بامداد شروع کردیم. صعود رو با شیب تند صدا درآری شروع کردیم و یواش یواش با هدلایت مسیر رو طی میکردیم. بعداز طلوع آفتاب گروه 6 نفره جذابمون رو کمی جدا کردیم و با سرعت اصلی خودمون و توانایی اعضامون ادامه دادیم. میدونستیم که حدودا 6 ساعت از کمپ 2 پیمایش لازم هست. قبل از قله یخچال بسیار بزرگی وجود داره و قبل از ورود بهش باید کرامپون (یخ شکن) وصل کنیم. صعودهای قبلیمون تجربه گذر از یخ رو نداشتیم و رسیدن به این بخش بعداز خوابالودگی‌های پیمایش بامداد و اینا، باعث شده بود که تمرکز کنیم و بادقت و هوشیارتر پیمایش خودمون رو ادامه بدیم.پیمایش گروهمون بدون چالش بود و آمادگی کافی رو داشتیم. با ارتفاع گرفتن ساعت 9 بود که دیگه رسیده بودیم به قله! «آرارات» - ارتفاع 5137!سایه هیبت آرارات روی دشت غربنزدیک یخچال بزرگ - محل بستن کرامپون - آبی آسمونیواش یواش که خورشید از سمت شرق طلوع کرده بود، روی سطح کوه که بودیم، سایه آرارات روی زمین خود نمایی می‌کرد! و زیبا بود! گذر از یخچال حس خاصی داشت، صدای خش خش فرو رفتن پاهامون توی خورده برف و یخ ها، حرکت خطوط اشعه‌های زندگی‌بخش خورشید روشون باعث می‌شد هیجان زده باشیم و همش دنبال کنیم نور رو. هوا چندان سرد نبود البته مقداری باد می‌وزید که با پوشوندن صورت هامون ردیف میشد!بعداز رسیدن به قله از مناظر اونجا لذت بردیم، قله آرارات تقریبا تک قله اطراف خودش هست مثل دماوند ولی برعکس برنامه دماوند که قله مه بود، اینجا می‌تونستیم تمام مناظر اطراف رو ببینیم حتی شهر دوگوبایزید هم دیده ‌می‌شد! {دو روز پیش اونجا بودیماا!}. سمت غرب هم کوچیک بودن به اسم «آرارات کوچیک» میومد! دشت زیبا بود و پهناور! یخ ها و مسیر قله! سفیدی!فرودبعداز اینکه حدودا نیم ساعت روی قله بودیم و یاد گروه آرنیکایی صعود دماوندمون بودیم، ساعت 9:30 مسیر رو به سمت پایین شروع کردیم. پیمایش فرودمون بسیار سبک بود و چالشی نداشت. حدود ساعت 3 بود که رسیدیم کمپ 2 و یک استراحت کوتاه و صرف ناهار سریع چادر هارو جمع کردیم و به سمت کمپ 1 حرکت کردیم. ساعت 5:50 بود که رسیدیم که کمپ 1 و یک بار دیگه چادرهامون رو برپا کردیم تا شب استراحت کنیم و خستگی در کنیم و بخوابیم.به صورت کلی توی مسیری که طی می‌کردیم، از ملیت‌های مختلف زیاد می‌دیدم. ایرانی، ترک، آرژانتینی، شیلی، سوئدی، اسپانیایی و تعدا افراد انگلیسی زبان هم بودن که در گروه های کوچیک اومده بودن. اینکه توی محیط بین‌المللی صعود داشته باشی حس جالبی داشت!قرار بود مسیر فرود و رسیدن به ماشینها از مسیر متفاوت از صعود برگردیم که عشایر رو هم ببینیم. از عشایر اونجا میشه کالاهایی مثل دوغ محلی، چایی و... خریداری کرد و حس و حال خاصی داره.ولی متاسفانه عشایر نبودن و از اون منطقه کوچ کرده بودن!غروب خورشید کمپ 1روز چهارمبریم ایران!صبح بعداز جمع و جور کردن وسایل ساعت 8:25 بود که به سمت ون‌ها و پای کوه حرکت کردیم. ساعت 11:45 بود که رسیدیم به ماشین ها و میدونستیم که پیمایش ما تموم شده. به صورت کلی تمام زمان پیمایش ما با احتساب استراحت ها، 22 ساعت طول کشید.پای کوه، یکی از ترک‌ها، نمیدونیم به چه دلیلی ولی دمش‌گرم هندونه داد بهمون و بسیار چسبید!!بعداز سوار شدن به ون‌ها دوباره دشت آرارات رو طی کردیم و بعداز رسیدن به شهر و هتل خستگی در کردیم و از امکانات لذت‌بخش هتل استفاده کردیم و رفتیم داخل شهر. با گروه بزرگی که باهاشون اومده بودیم جشن صعود داشتیم و حکم صعود بهمون داده شد. البته خودمون آرنیکایی‌ها هم یک جشن کوچولو داشتیم که به صرف چایی و باقلوا ترکی ختم شد! لذیذ بود! بعدش دیگه مقداری دوباره شهر رو گشتیم و فردا صبح بعداز تحویل هتل به سمت مرز بازرگان حرکت کردیم و دوباره قدم برداشتیم و وارد ایران شدیم! خوش گذشت! و جای سعیدرضا حسااابیی خالی بود!!!!ماشین ها پای کوه-سخن سعیدرضا-[ با اینکه نتونستم برم، ولی حالا بعداز نوشتن تمام این خطوط و گزارش، می‌تونم راحت تصور کنم که لحظه‌لحظه این برنامه کنارشون بودم و همین کافیه! خوشحال از اینکه صعود کردن! چون ما صعود کردیم! و میدونم و میتونم بگم که :چیزایی در زندگی هست که شما براشون، تلاش می‌کنید تا بقا پیدا کنید! و ادامه بدید!اما!{زیباتر از اون‌ها، چیزایی در زندگی هست که توجیه میکنه «چرا» باید بقا پیدا کنید! و ادامه بدید! }که یقینا حضور دوستان یکی از همین هاست! ]</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 01:29:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «دماوند»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-tewpgxps3bvy</link>
                <description>دماوند! دیو سپید!تیم اجرایی:سینا سراجیان (سرپرست و مربی)آیدا احمدی (راهنمای طبیعت گردی و میان‌دار گروه)حسن سلیمان‌خانی (عقب‌دار گروه)گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 25 نفرتاریخ: 13، 14 و 15 مرداد 1401میتونید گزارش قبلی صعودمون که به «سبلان» رو از اینجا بخونید!طلوع آفتاب و خطوط زندگی بخشش! توسط مرتضی عکس گرفته شده!روز اولجادهطبق برنامه‌ای که سینا ریخته بود. ساعت 4:30 صبح پنج‌شنبه 13 مرداد، کنار هم جمع شدیم تا با ماشین‌های بچه‌ها مسیر رو به سمت «پلور» شروع کنیم. سینا در همون اول توضیحاتی در مورد برنامه داد، به خاطر آب‌وهوای متغیری وجود داشت گفت که جمعه توی این چند هفته بهترین هوا توی دماوند هست و از ساعت 4 بعدازظهر هوا خیلی ممکنه تغییر کنه! بهمون گفت ممکنه هر لحظه قبل از رسیدن به قله مجبور بشیم برگردیم اگر هوا مساعد نباشه (احتمال رعدوبرق و اینا وجود داشت).مسیر رو به سمت جاده «هراز» ادامه دادیم و ساعت 7:30 «رستوران روگلی» وایسادیم تا صبحونه بخوریم. و بعد ساعت 8:40 پارکینگ اول مسیر صعود بودیم. بعداز پارک کردن ماشین‌ها و آماده شدن؛ سوار «لند روور» ها شدیم که هزینه نفری 130 تومن بود و ساعت 9:40 رسیدیم به «گوسفندسرا» به ارتفاع 3250متر! جایی که میشه کوله‌ها رو به قاطر داد تا به سمت «بارگاه سوم» ببرن. که هزینه این کار هم 350 تومن بود!ساعت 10:30 بعداز تحویل کوله‌ها به قاطر و آماده شدن و اینا؛ راه افتادیم تا بریم به سمت «بارگاه سوم»! جایی که فقط عکساشو دیده بودم!دماوند از زاویه پارکینگ! توسط مرتضی ثبت شده!صبح هیجان رو توی چشم همه میدیدم. با خودم میگفتم یعنی واقعا 2 ماه انقدر زود گذشت!؟ وقتی سینا داشت در مورد آب‌وهوا می‌گفت و اینکه با تیم‌‌های مستقر توی منطقه حرف زده و فقط همین دو روز هوا خوبه واس صعود! باز با خودم میگفتم: { یعنی توی این 2 الی 3 هفته فقط دو روز هوا خوبه! اونم روزی که ما میخوایم صعود کنیم!} این فکر‌ها باعث می‌شد که مطمئن‌تر بشم که شدنیه!منظره طلوع آفتاب از شرق دماوند و ابرهایی که نوک قله رو پوشونده بود، انرژی وصف نشدنی‌ای داشت. ابرها ماهیت افسانه‌گونه‌ای بخشیده بودن به نوک قله! میخواستن بگن اینجا اتفاقات پنهانی داره میفته!توی مسیر رسیدن به پارکینگ داشتم از خودم این سوال رو میپرسیدم {چه چیزی ما رو راضی میکنه؟ و تکمیل از زندگی؟} این سوال مهمیه!توی پارکینگ، دماوند با صبر و حوصله به دقت نگاهمون می‌کرد! حس عجیبی داشت!گوسفندسرا! دیده بانی دماوند! فاطمه ثبت فرموده!صعودهمون اول مسیر، سینا بهمون گفت پیمایشی حدودا 4 ساعته داریم تا بارگاه. روی قله دو تا لکه سفید برف دیده میشد که کمی پایین سمت راست این لکه‌ها، نقطه‌های رنگی‌رنگی چادر‌ها توی بارگاه کمی دیده می‌شدن. داشتیم اون سمتی میرفتیم! مسیر پیمایش پر بود از گون! گوله های تپلی که از دل از خاک زده بودن بیرون و سبز کرده بودن فضا رو! توی این مسیر چون مسیر مشترک، کوهنوردا و قاطرها هست، باید مواظب باشید و سریع از مسیر کنار بزنید که رد بشن. توی مسیر چندباری استراحت کردیم و در نهایت ساعت 14:10 رسیدیم به «بارگاه سوم» ارتفاع 4250 متری! و اون ساختمون معروف رو دیدم!خط الراس «دوبرار» پشت سرمون توی مسیر صعود با بارگاه! مرتضی عکس گرفته!توی مسیر روبرومون قله دیده می‌شد که هنوز ابر داشت بالاش ولی با باد حرکت می‌کردن و عوض میشدن. مثل این بود که «دیو سپید» خوابیده و زانو در بغل، داره خروپف میکنه و بخار نفسش ابر شده بالا سرش! تک بودن دماوند توی اون منطقه، منظره کامل 180 درجه پشت سرمون رو قشنگ کرده بود. دریاچه لار در سمت غرب کم کم بهمون سلام میداد! و خط الراس «دوبرار» درست در پشت سرمون، ابهت دماوند رو چند برابر میکرد. انگار کل اون خط الراس از دور به دماوند تنها تعظیم می‌کردن!پایین سمت چپ دریاچه لار دیده میشه! محل چادر هامون! توسط مرتضی!کمپ احسان و حسن نزدیک آخرهای رسیدن به بارگاه زودتر رفتن تا بتونن جایی برای چادر پیدا کنن. بعداز رسیدن به بارگاه سوم، همون اول محل باراندازی قاطرهاست، بچه‌ها دنبال کوله هاشون بودن که با گونی بسته بودنش. یکی دوتا از کوله‌ها هنوز نیومده بود ولی بقیه رو به کمک هم بردیم سمت غرب ساختمون و مشغول زدن چادرها شدیم. چادر زدن و جابجا شدن تا ساعت 4 طول کشید بعد سینا تا ساعت 5 گفت ناهار بخوریم تا بعد مقداری بالاتر بریم برای هم‌هوایی.محوطه بارگاه، امکانات حداقلی خوبی داره. محل خواب برای اجاره، غذا گرم(تنوع داشت تقریبا)، سرویس بهداشتی و...!ساختمون معروف بارگاه سوم! توسط مرتضی!آسمون روی قله ابری‌تر شده بود بعداز چادر زدن، کمی بیشتر لباس پوشیدیم تا سرما نخوریم. آیدا و سینا و احسان، هنوز چادرشون نرسیده بود اومدن پیش ما تا باهم ناهار میل بفرماییم. مرتضی از بارگاه سوپ تهیه کرده بود که غذای گرم بعد از یک روز طولانی بسیار دل‌چسب و لذت‌بخش ه.وقتی داشتیم چادر می‌زدیم حواسمون بود که در ورودی چادر سمت منظره کامل روبرو خط الراس و منطقه لاریجان و پلور باشه. آفتاب ریز ریز حرکتشو به سمت غرب ادامه میداد و میخواست تنی به آب دریاچه لار بزنه.بعداز رفتن برای هم‌هوایی سینا با همون آرامشش موقع توضیحات، در مورد مسیری که طی کردیم، جزئیاتی که باید حواسمون باشه بهش از نوع پوشش، نوع تغذیه و برنامه فردا گفت. راستش کمی هیجانم بیشتر شد بعد از حرفاش! مقداری حرکت کششی کردیم تا خستگی کامل در بره از تنمون و بعد دوباره برگشتیم پایین برای خواب و استراحت! آسمون پتو پشمی خودش رو پهن کرده بود روی منطقه و همینطور پف میکرد تا در نهایت مثل آبشار از سطح بالای دریاچه لار سرازیر شدن پایین! داشت میگفت، وقت خوابه! روز بزرگیه فردا!پتو پشمی آسمون! و آبشار ابر های سمت غرب! خط الراس هم از دور دیده میشه! توسط مرتضی!روز دومصعودسینا گفته بود که ساعت 2:30 آماده باشیم البته با این نکته هم اشاره کرد که اگر وضع هوا بد بود کمی ممکنه جابجا بشه زمانش، که شد. پس ساعت 3:30 آماده بودیم اول مسیر پاکوب برای شروع پیمایش اصلیمون. توی تاریکی آروم آروم شروع کردیم و با نور هدلایت‌ها میرفتیم جلو. سرما و باد کمی اذیت می‌کرد و هرچی به «آبشار یخی» نزدیک می‌شدیم همونطور که سینا گفته بود، هوا سردتر می‌شد.طلوع خورشید و نوری که روی ابر‌ها انداخته بود دلگرم کننده بود، ساعت 8:30 بود که به «آبشار یخی» به ارتفاع 5000 متری رسیدیم و داشت هوا کمی گرم‌تر می‌شد. می‌دونستیم که سایه‌مون تموم بشه روی زمین! رسیدیم قله!مسیر رو ادامه دادیم و یواش یواش بوی گوگرد شروع شد و ساعت 1 تپه گوگردی رو  رد می‌کردیم، گوگردی که معلوم نبود از کجا میاد و «دیو سپید» توی خواب چند هزارساله‌ش چیکار داره میکنه!! :دی. البته به کمک «سیر» و «لیمو» اثر گوگرد رو کم می‌کردیم ولی به خاطر باد شدید زیاد اذیت کننده شده بود!در نهایت ساعت 1:30 از جبهه جنوبی رسیدیم به «بام ایران» - «قله دماوند»! ارتفاع 5610!نزدیک تپه گوگردی! توسط الهام!آخرین لحظات پیمایش! توسط الهام!با اینکه شب قبل از صعود، احساس تنهایی عجیبی داشتم. ولی بعداز خواب نسبتا راحت شب، صبح انرژی زیادی داشتم. راه افتادن توی شب چالش سرما و سوز هوا رو داشت. باخودم می‌گفتم خورشید طلوع کنه بهتر میشه. یواش یواش که اشعه‌های خورشید رو دیدم بهتر شد. توی مسیر یک حال سرخوشی عجیبی داشتم که تا خود خود قله ادامه داشت! اصلا هیچ لحظه‌ای احساس ارتفاع زدگی نداشتم! برعکس صعود سبلان؛ اینجا از همون اول حالم خوب بود! واقعاا؟!از ارتفاع «آبشار یخی» که عبور کردیم، میدونستم که با هر قدم دارم حد بلندترین نقطه حضورم روی زمین رو هی می‌شکنم! و این سرخوشیم رو مضاعف می‌کرد! خاک تغییر رنگ میداد و از رنگ خاکی به سمت سفید و زرد تغییر رنگ میداد! و مِه زیاد و زیادتر میشد!در کنار هم ادامه می‌دادیم! و سعی می‌کردیم با خنده و گفتگو و حمایت کردن؛ «همدلی» و «همراهی» انرژیمون رو بالا نگه داریم! قشنگ بودیم! قشنگ!!بعداز مقدار زیادی بوی گوگرد و سیر! که نشون دهنده مراحل آخر صعود هست و انگار «دیو سپید» آخرین حربه خودش رو برای انصراف از صعود استفاده کرده! رسیدیم به قله!دیدن سنگ هایی که یهویی ظاهر شدن و حس نگهبان‌های قله رو داشتن شوک کننده بود! سربازایی که در کنار هم قرار گرفته بودن و ما باهاشون عکس می‌گرفتیم! و پشت سنگ‌ها محوطه بزرگ گودالی شکل؛ اندازه زمین فوتبال!و مثل همیشه! امان از عکاسی از تابلو! دعوا و شلوغی بین کوهنوردا! به خاطر تغییر هوا بعضی‌هامون بیخیال شدیم و تابلو عکس نگرفتیم تا سریع فرود بیایم که خطری نباشه. مسیر فرود! دریای ابری که خشن جلوه میکردن ولی مارو بغل میگرفتن! توسط الهام!سطح کج فرود کوه! توسط الهام.فرودساعت 2 سینا با جدیت گفت که حرکت کنیم. لحظه کوتاهی قله تگرگ خورده بود و خبر از تغییر ناگهانی هوا می‌داد. مسیر رو به سمت پایین آغاز کردیم و آروم آروم ارتفاع کم کردیم. مسیر رو به سمت غرب کج می‌کردیم تا از «شن اسکی» برای فرود استفاده کنیم. بعداز گذر از تپه گوگردی از دور «بارگاه سوم» رو دیده می‌شد. تعداد چادرها بیشتر شده بود. توی مسیر چند نفر رو دیدیم که داشتن صعود می‌کردن! سوال برانگیز بود چون هوا داشت خراب می‌شد و در تعجب بودم که {چرااا داری صعود می‌کنی آخههه!؟}.با کم شدن ارتفاعمون رنگ و رخسار بچه‌ها هم بیشتر برمی‌گشت.ساعت 7:30 بود که رسیدیم به بارگاه سوم! و خوشحال و خسته می‌رفتیم برای خواب راحت شب!آسمون بالاسرمون! زیبایی ابرها! عمق!در یک کلمه، مسیر فرود دریای ابری بود که داشتیم از داخلش شناکنان رد می‌شدیم! خط بین زمین آسمون، از بین رفته بود. پاهامون روی زمین ولی انگار توی آسمون شناور بودیم!بالا سرمون، غول‌های ابرها باهم درگیر می‌شدن و حرکت سریعی داشتن! زیبایی محض بود! می‌تونستم ساعت‌ها اونجا دراز بکشم و دستمو به سمتشون دراز کنم و منم اضافه بشم به رقص بی‌پایانشون! همراه با موسیقی متن!مِه در تلفیق با گرمای نفس کشیدنم، باعث شده بود که روی سیبیلم! شبنم ایجاد بشه!مسیر شن اسکی که برای فرود استفاده کردیم، نرم بود و سنگ‌های پنهانی که داشت باعث می‌شد گاهی لیز بخوریم.از دور بارگاه سوم بزرگتر و میدونستم بزودی میرسیم!حال دراز کشیدن زیر ابهت ابرها! توسط صدف!کمپبعداز رسیدن به بارگاه و رسیدگی به یکی از نیازهای اصلی!!! داخل چادر وسایل رو جمع و جور کردیم و کمی خستگی در کردیم و دور هم چایی خوردیم و شام و... برای فردا صبح و فرود نهایی به سمت «گوسفندسرا» آماده شدیم. حدود ساعت 10 بود که خوابیدیم! توی چادر ماه نصفه بهم دست تکون میداد! شاید داشت تبریک میگفت!صبح زود بود که صدای یکی از بچه‌های تیم «امداد نجات» رو شنیدم. در این مورد می‌گفت که دو تا مصدوم حاد داره و یک فوتی. وسایل خودش رو دزدیدن و وسایل نداره! توی 48 ساعت اخیر نیم ساعت شاید خوابیده باشه! شوکه شده بودم و غصه‌دار... چقدر عدم آگاهی بعضی از افراد تاثیر عمیقی روی رنج دیگران میذاره! و باخودم می‎‌گفتم چقدر کار این عزیزان سخته.هلی‌کوپتر امداد نجات از سمت شرق به سمت بارگاه میومد. همه نشسته بودیم تا خطری ایجاد نشه. فشار هوایی که ایجاد کرده بود گرد و خاک زیادی داشت و باد تند ارتفاع باعث می‌شد برای خلبان سخت‌تر هم بشه. مصدوم هارو سریع به هلی‌کوپتر انتقال دادن و 10 دقیقه بعد به سمت غرب پرواز کرد!آدم‌هایی هستن که با شوق زیاد به عدم آگاهی خودشون افتخار میکنن!!! و باعث مشقت  برای سایرین میشن! مطمئنا، هیچ دستاوردی و تشویقی نداره اگر تیم شما مصدوم داشته باشه و شما با تابلو قله عکس گرفته باشید!!!«افتخار» و «سربلندی» واقعی در یک برنامه کوه، زمانی رخ میده که کل گروه، صحیح و سالم صعود کنن و صحیح و سالم برگردن! این اتفاق یقینا! نیازمند «مسئولیت پذیری» ، «دقت» و «همدلی» زیاد ه!که میتونم بگم سینا، آیدا، حسن و احسان به عنوان سرپرستای برنامه و همینطور تک‌تک تیم ما، این ویژگی رو داشتن!برای من به شخصه باعث افتخار بود که همراه این همنوردا مسیر رو طی می‌کردم! این باعث خوشحالی ه! و باعث زیبایی! توی گوسفندسرا غول ابرها با دو دست باز قله رو احاطه کرده بود! شاید اومده بود دیو سپید رو ماساژ بده!! توسط صدف!فرودساعت 11:20 مسیر رو به سمت «گوسفندسرا» بعداز تحویل دادن کوله‌ها به قاطر شروع کردیم. توی مسیر اون سرخوشی همیشگی صعود و فرودی که داشتم همراهم بود. سعی می‌کردیم مسیر برگشت رو پاکسازی کنیم از زباله و ببریم پایین. مسیر ادامه دادیم و نزدیک آخرهای مسیر استراحت داشتیم که عکس های نهایی از دماوند ابر گرفته رو بگیریم. ساعت 3:20 بود که رسیده بودیم گوسفندسرا و بعداز دریافت کوله‌‎ها از قاطر، سوار لند روور شدیم و به سمت پارکینگ حرکت کردیم.و پیمایش ما تموم شد! کل پیمایش ما با احتساب استراحت ها، 16 ساعت طول کشید.منظره روبرو رستوران و کنار جاده! توسط مرتضی!توی راه برگشت آیدا مقداری در مورد گیاهای اونجا بهم گفت. نعنا وحشی، پوشش متراکم گون و تنوع زیاد زیستی منطقه دماوند و...  سوار ماشین‌هامون شدیم و به سمت «رینه» حرکت کردیم تا به رستوران سالاری بریم و به خودمون غذایی مناسب برای صعودمون برسونیم!بعد به سمت تهران حرکت کردیم و خوش گذشت زیاد!و در پایان ...حالا بعداز تمام این مدت و 7 صعودمون، برمی‌گردم به سوال اول این گزارش!  {چه چیزی ما رو راضی میکنه؟ و تکمیل از زندگی؟}...و جواب رو فکر می‌کنم بدونم! {دوستانی جان، برای طی کردن مسیر! برای خلق کردن لحظات زندگی کردنمون! و ادامه دادن!}و آیا قله مهمه؟!قله بهونه‌ای برای همون خلق کردن لحظات زندگیه! «فرصتی» برای ساختن! که منو با گروهی زیبا آشنا کرد تا بتونم بخشی از خودم رو بسازم و تیکه‌های گمشده خودم رو درونشون پیدا کنم! و معنا بسازم!و کنارشون زندگی کنم! و ادامه بدم!</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 21:30:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «سبلان»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86-q4xev0xmitb5</link>
                <description>قله «سبلان» یا «ساوالان» و دریاچه زیباش!تیم اجرایی:سینا سراجیان (سرپرست و مربی)آیدا احمدی (راهنمای طبیعت‌گردی و میان‌دار گروه)حسن سلیمان‌خانی (عقب‌دار گروه)گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 25 نفرتاریخ: 5، 6 و 7 مرداد 1401میتونید گزارش قبلی صعودمون که به «آزادکوه» رو از اینجا بخونید!سمت چپ محل شابیل سبز بود و رودخونه ای در حال گذر! مرتضی ثبت کرده!روز اولجادهبرنامه از این قرار بود که ساعت 8 شب، روز چهارشنبه 5 مرداد، همدیگرو ببینیم و سوار میدل‌باس بشیم و مسیر خودمون رو به سمت استان «اردبیل» آغاز کنیم. مسیر تهران تا اردبیل با اتوبوس حدودا 12 ساعت (با احتساب توقف‌های توی مسیر) هست. کمی از مسیر گذشته بود که سینا برامون از برنامه پیشرو و از مسیری که تا اینجا طی کردیم حرف زد. ساعت 6:30 صبح فردا بود که «نئور» رو رد کرده بودیم و ساعت 8:30 رسیدیم اردبیل. مسیر صعود «سبلان» با بهتر بگیم «ساوالان» رو از سمت «شابیل» بریم، پس بعداز صبحونه مسیر رو به سمت روستای «لاهرود» ادامه دادیم و ساعت 11 شابیل بودیم.در طول مسیر انرژی زیاد بچه‌ها، حرف زدن‌ها‌ و خندیدن هاشون؛ همه و همه باعث میشد این برنامه متفاوت‌تر باشه! حس اینکه {یعنی داریم میریم سبلان واقعا؟} توی نگاه اکثر بچه‌ها از همون اول دیده میشد.شب توی اتوبوس چالش استراحت و خوابیدن کمی آزار دهنده بود. با چرت‌های خیلی کوتاه و بسیار سبک سعی میکردم انرژیم رو نگه دارم! ولی رسما کلا بیدار بودم!صبح منظره جاده خیلی متفاوت بود. مزرعه‌های زردرنگی با طلوع خورشید خیره‌کننده کرده بود! روی ارتفاع‌های اونجا «مِه» داشت حرکت میکرد و سرسبزی خاصی داشت.حدود ساعت 9 بود که بعد از گذشتن از میدونی به اسم سبلان توی اردبیل وایسادیم تا در «قهوه‌‌خونه مَش تقی» صبحونه میل بفرماییم! هم‌صحبتی‌هامون! سرشیر و عسل معروف اردبیل! چایی‌ توی اسکان‌های خوش‌دست عینکی! لهجه‌های آذری و گفتگوهاشون حال خوبی داشت!پناهگاه شمال شرقی سبلان! شلوغی! حسن عکس گرفته!روز دومصعودبعداز رسیدن به شابیل، ساعت 11 تا 12 اکثر بچه‌ها به کمک آبگرمی که در همون منطقه وجود داره؛ خستگی مسیر دیشب رو از تنشون گرفتن! (البته من در اتوبوس ترجیح دادم بخوابم :دی). بعد آماده شدیم برای اینکه به کمک «لند روور»‌های اونجا از جاده بسیار بد، به سمت محل کمپمون در ارتفاع حدودا 3800 متری بریم. این مسیر حدود 1 ساعت طول میکشه و هزینه ماشین هم، نفری 150 تومن میشه!حدودا ساعت 2:30 ظهر بود که رسیدیم به محل کمپمون. پناهگاه شمال شرقی سبلان! که از نظر امکانات تکمیل هست! بوفه(کمی گرون)، اتاق برای شب‌مانی، آب و سرویس بهداشتی و... .تا ساعت 5 مشغول برپا کردن چادر ها، مرتب کردن وسایل و جابجایی بودیم و ناهار خوردیم!«شیروان دره» تونستیم در مسیر برگشت واضح‌تر ببینیمش! باز هم توسط مرتضی!وقتی داشتیم می‌رسیدیم شابیل، آیدا مثل همیشه کمی توضیحات در مورد محل زیست اون منطقه، دره سمت راست جاده «شیروان دره» بهم داد. (البته مه باعث شده بود نشه ببینیم). دره ای که دومین «ژئوپارک» خاورمیانه حساب میشه و حدودا 75 کیلومتر مربع مساحت و 30 کیلومتر طول داره؛ در ادامه گفت که توی دره گرگ، روباه، خوک، قوچ و خرس قهوه‌ای سبلان و... زندگی میکنن. از نظر تنوع زیستی خیلی خیلی متنوع هست!لندروور سواری توی اون جاده، همراه با درد بود! تقریبا راننده به هیچ سنگی نه نمیگفت و عبور از همشون شبیه به دستاورد بود واسش ! البته منظره‌هایی که میدیم، گله‌های گوسفندی‌ها و صد البته آهنگ‌هایی که توی مسیر باهم همخونی میکردیم باعث میشد خوش بگذره!منظره دل‌انگیز! مرتضی ثبت فرموده!کمپساعت 5:20 سینا بهمون گفت که دورهم جمع بشیم و برامون حرف زد از برنامه پیمایش فردامون. در مورد اینکه قله «ساوالان» گفت که در کنار «علم‌کوه» و «دماوند»، سه قله‌ای هستن که در ایران داستان‌ها و افسانه‌هایی زیادی در موردشون وجود داره. در ادامه بهمون گفت که به خاطر ارتفاع، غذا نمیتونیم بخوریم و بهتر هست که شام و صبحونه مناسب میل بفرماییم تا فردا کمتر اذیت شیم! در مورد این حرف زد که مسیری که طی کردیم توی این نقطه نتایجش دیده میشه و علاوه‌بر این ساعت پیمایش فردامون و چیکارا باید کنیم و اینا.بعداز صحبت‌های سینا قرار شد، مقداری باهم پیمایش کنیم و کمی بریم بالا تا شب راحت‌تر بخوابیم و از مناظر اونجا لذت ببریم. بعد برگشتیم پایین و ساعت حدود 9 تا 10 شب دیگه خوابیدیم و آماده می‌شدیم برای صعود فردامون! ساعت 2:30 بامداد میخواستیم شروع کنیم!دشت های سبز دوردست! توسط مرتضی ثبت شده!رسیده بودیم محل کمپ از سمت شمال مِه‌ای که توی ارتفاعات میدیدیم، داشت میومد به سمتمون، یواش یواش ابرها دستاشونو باز میکردن و سطح کوه رو به آغوش میگرفتن! ما رو به آغوش میکشیدن! وقتی رفته بودیم کمی بالاتر، دریای ابر سمت شمال بهتر دیده میشد! حرکت آروم ابرها روی سطح کوه بسیار زیبا بود. نور خورشید از لای ابرها، ریز ریز اشعه‌های زندگی‌بخشش رو مثل گندم روی دشت‌های دوردست پخش می‌کرد.خوشحالی‌ای که بچه‌ها از دیدن اون مناظر داشتن و خنده‌هاشون و لحظه لحظه اون فضا زیبا بود! و به‌خاطر همین و به خاطر مِه احساس موجودیت داشتم! احساسی از جنس «بودن»!بعداز برگشتن به محل کمپ و آماده شدن برای خواب و شام واینا... دریای ابر هم آروم گرفته بود و کمی پایین‌تر از ما، در سمت غرب تشک خودشو برای خواب خورشید آماده میکرد. زیبا بود! زیبا!نزدیکای غروب آفتاب!روز سومصعودساعت 2:30 بعداز آماده شدن و خوردن صبحونه‌ای مختصر کنار هم جمع شدیم و حدود ساعت 3 توی دل تاریکی صعود خودمون رو شروع کردیم. گروه‌های زیادی برای صعود اومده بودن و مسیر پاکوب پیمایش به خاطر نور «هِدلایت»ها به صورت زیگ‌زاگی روشن بود. دما هوا سردِ خوبی بود(توقع داشتیم که خیلی سردتر باشه).بعضی از جاهای مسیر، ترافیک انسانی توی پاکوب خیلی زیاد میشد و پیمایش رو کند و کمی سخت میکرد. گاهی گروه‌ها باهم قاطی میشدن و جدا می‌شدیم از هم. ساعت 6 صبح با بیدار شدن خورشید از رخت خواب ابری خودش، باعث شد که مسیر رو بهتر ببینیم. در نهایت ساعت حدودا 10:40 از مسیر شمال-شرقی رسیدیم به قله! و چه قله‌ای!آسمونی که بامداد باهاش روبرو شدیم! مرتضی ثبت فرموده!آسمون صاف و پرستاره و رد صورتی رنگ راه شیری بالا سرمون، انرژی دهنده اول صعودمون بود. خط روشنی که هدلایت ها ایجاد کرده بودن، مثل فیبر نوری روشن بود و به سمت بالا حرکت میکرد. با روشن شدن هوا، دیدیم که دریای ابر پشت سرمون هنوز داره دلبری میکنه! به دلیل شلوغ بودن و رفتار غیرحرفه‌ای که می‌دیدیم گاهی غصه‌دار می‌شدم از آسیب به کوه، سروصداهای بی‌مورد و سیگار کشیدن در مسیر پاکوب! به دلیل طولانی شدن پیمایش و ارتفاع‌زدگی که بعضی‌هامون داشتیم. آخرای پیمایش دو بخش شده بودیم. سینا  گروهی جلوتر رو پیش می‌بردن. آیدا و حسن و احسان با صبر و حمایت و همدلی که داشتن با چندتایی از بچه‌ها عقب‌تر ادامه می‌دادیم! و سینا هم با بی‌سیم ارتباط داشت باهامون. «همدلی» و «همراهی» واژه‌های پیش‌پاافتاده‌ای هستن برای توصیف اون لحظات! فراتر بود! ساعت حدودا 10 رسیده بودیم به جایی که بهش میگن «سنگ محراب». سنگ عجیبی که طبق روایت‌ها این اعتقاد وجود داره که محل عبادت زرتشت بوده! حال عجیبی داشت!قله! حضور دریاچه‌ای در وسط و درست روبرو مسیر آخر، شوکه برانگیزه! فقط میتونم بگم {می‌ارزید! واقعا می‌ارزید}!! خیلی زیاد!طلوعی که دیدیم! صدف عکس گرفته!فرودمقداری روی قله موندیم و بعداز عکس گرفتن. انرژی لازم برای برگشت رو بدست آورده بودیم. مسیر برگشت رو ساعت حدود 11:50 شروع کردیم و آروم آروم ادامه می‌دادیم. ساعت حدودا 4:30 بود که رسیده بودیم به محل کمپ و سریع با استراحتی کوتاه آماده شدیم برای جمع کردن چادر و رفتن به سمت لند روور ها.ساعت 6:30 عصر بود که بعد از مقداری انتظار تونستیم لند روور سوار شیم و به سمت شابیل و اتوبوس بیایم. (و دوباره در طول جاده به هیچ سنگی نه نمیگفت راننده!) در نهایت ساعت 8:30 سوار اتوبوس بودیم و پیمایش ما تموم شده بود.کل این پیمایش با احتساب زمان استراحت ها حدودا 13 ساعت طول کشید.در حال فرود! و حسابی خسته!مسیر فرود راحت‌تر بود با کاهش ارتفاع علائم ارتفاع‌زدگی کمی کمتر می‌شد. برعکس مسیر صعود که بیشتر تمرکزمون حفظ انرژی و نگه‌داشتن ریتم تنفس بود. مسیر فرود رو با معاشرت و گفتگو برای خودمون قشنگ‌تر می‌کردیم.با ارتفاع گرفتن ابرها، سایه هاشون ازمون از آفتاب نسبتا تیز محافظت می‌کردن و منظره‌ی روبرومون قشنگ بود.نزدیک محل کمپ که از دور چادرها دیده می‌شدن، حرکت ابرها آروم می‌گفتن که {زودی میرسید! چیزی نمونده!}در نهایت بعداز سوار شدن به اتوبوس مسیر رو به سمت تهران ادامه دادیم! و پیمایش ما تموم میشد!هزاران جزئیات، فکر و خیال‌هایی که در این مسیر داشتم و... که شاید در ترکیبی مثل «زیبایی لازم و کافی» بشه گنجوندش!!جاده ای که باید طی میکردیم! برای رسیدن به اتوبوس! توسط مرتضی!</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 10:50:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «آزادکوه»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%88%D9%87-uhau8b258xdp</link>
                <description>قله «آزادکوه» یا «شاهزاده کج‌گردن»!تیم اجرایی:سینا سراجیان (سرپرست و مربی)حسن سلیمان‌خانی (عقب‌دار گروه)- متاسفانه، آیدا (میان‌دار گروهمون) نتونست این برنامه بیاد. «معاشرتِ محیط زیستی، مسئولیت‌پذیری میان‌دار بودنش و  حمایتگریش رو نداشتیم» همه یادش بودیم تمام مدت. -گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 21 نفرتاریخ 23 و 24 تیر ماه 1401میتونید گزارش قبلی صعودمون که به «توچال» بود رو از اینجا بخونید.منظره صبحونه! و دماوند زیبا!روز اولجادهطبق هماهنگی‌ها، قرار بود که ساعت 5 همدیگرو ببینیم و حرکت خودمون رو به سمت جاده هَراز و روستای «بَلَده» شروع کنیم. بعداز تقسیم بچه‌ها توی ماشین‌ها ساعت 5:20 حرکت کردیم. قرار بعدی پمپ بنزین «پلور» بود. ساعت 6:30، مرز تهران‌ و مازندران رو رد کردیم و در نهایت 6:45 کنار جاده در رستورانی با منظره دماوند صبحونه خوردیم. ساعت 7:40 دوباره مسیر خودمون رو ادامه دادیم. در نهایت ساعت 8:46 اول سه‌راه بودیم تا به سمت «بَلَده» حرکت کنیم. ساعت 10:00 رسیدیم بلده؛ کارها و خریدهای نهایی رو انجام دادیم و به سمت «یوش» مسیر رو ادامه دادیم؛ ساعت 10:46 رسیده بودیم به روستای «کلاک» و اول مسیر پیمایش «آزادکوه» و خودمون رو برای شروع پیمایش آماده کردیم.مسیر جاده «بَلَده» و دره سرسبزی که از کنارش رد می‌شدیم!مسیر حرکتمون، از همون اول صبح توی اسنپ تا خود لحظه پیاده شدن از ماشین‌ها، گفتگوهای خوبی داشت. اول مسیر، قرص کامل و زرد رنگ ماه که داشت غروب می‌کرد؛ دلبری میکرد. توی مسیر درخت‌های سپیدار مثل قلم‌های پَر توی مُرَکَب، توی خاک قرار داده شده بودن  و تعدادشون بیشتر هم میشد.در نقطه‌ای از مسیر جاده دقیقا بعداز تونل؛ «دماوند» با غول‌پیکریش خودنمایی می‌کرد و صبحونه خوردن پای ابهتش حس عجیبی رو داشت.توی مسیر «بَلَده» دره سمت چپمون، که رودخونه جاری داشت، سرسبزی خیلی خیلی زیادی داشت. همون طور که آیدا قبلا بهم گفته بود؛ کنار رودخونه (آب روان) بیشتر مواقع شاهد درخت بید هستیم که بود.  سرسبزی زندگی‌بخش اون دره، هوای نسبتا خنکش و کوه‌های اطرافش جالب بودن.دقیقا در یک لحظه خاص از این جاده بود که در دوردست قله «آزادکوه» یا «شاهزاده کج‌گردن» از پشت دست تکون میداد. باخودم میگفتم، چقددر فاصله مونده! و چقدر این قله ظاهرش عجیب و متفاوت‌تر از خویشاوندهای اطرافش هست!اولای مسیر پیمایش! قله پشتی آزادکوه عه! مرتضی ثبت فرموده این تصویر رو!صعودبعداز رسیدن و پارک کردن ماشین، با نرمش اولیه، آماده پیمایش شدیم. ساعت 11:30 از کوچه‌های توی روستا (با رعایت حریم خصوصیشون) رد شدیم و در نهایت وارد مسیر پاکوب شدیم. از کنار درخت‌های بید، سپیدار و رودخونه اونجا رد میشدیم و ارتفاع خودمون رو بیشتر میکردیم. ساعت 12:50 وایسادیم تا ناهار بخوریم و استراحت کنیم. طبق رسم همیشگیِ مصطفی، از توی کوله‌ش طالبی‌ای که آورده بود رو تقسیم کرد. و انرژی خوبی گرفتیم. مسیر خودمون رو ساعت 1:15 ادامه دادیم. بافت گیاهی تغییر میکرد. و درنهایت ساعت 4 رسیدیم به سطح همواری تا کمپ بزنیم.نزدیک های محل کمپ! مرتضی ثبت فرموده!بافت محیطی مسیر پیمایشمون توی آزادکوه، خیلی متفاوت‌تر از کوه‌های تهران بود. رطوبت هوا کمی بیشتر بود و رنگ سبز، زرد، سفید و بنفش روی زمین به چشم میومد، آبی آسمون زیبا بود. فکر کنم تک درخت کُنار (شبیه سیب هم بود) هم دیدیم. با کم شدن درخت‌ها و بیشتر شدن گیاهایی مثل «جاشیر»، و یواش یواش «گَوَن» میدونستم که بزودی میرسیم.حرف‌ زدنامون، خنده‌ها و لبخندهامون خستگی‌درکن بود. سعی میکردم از گیاهای اونجا عکس‌هایی بگیرم تا بعدا از آیدا در موردشون بپرسم.کنار رودخونه «گلپر» خیلی زیاد وجود داشت. «جاشیر» هم زیاد بود؛ سوسک‌های زیادی روی گل جاشیر، داشتن آفتاب می‌گرفتن. نزدیک‌های کمپ، گیاهایی از خانواده «گندمیان» بیشتر به چشم میومد. تنوع گیاهی چشم‌گیر بود!محل زیبای کمپمون! مرتضی ثبت فرموده!کمپبعداز رسیدن به محل کمپ،توی ارتفاع حدودا 3900، تا ساعت 5 مشغول راه اندازی چادر بودیم. سطح زمین سبز بود و خاک نرم، راحت تونستیم چادر بزنیم. بعد به سمت رودخونه رفتیم تا برای گروه آب بیاریم. دور هم جمع شده بودیم، چایی و مقداری تنقلات خوردیم. ساعت 18:30 بود که سینا در مورد برانکارد ساختن و مسائل مربوط به امدادنجات برامون توضیحاتی داد. و عملی برامون برانکارد ساخت. تا ساعت 9 کنار هم نشسته بودیم و گفتگو میکردیم.در نهایت ساعت 10 شام خوردیم و در مورد موضوعات عمیق، فلسفی و علمی؛ گفتگوی تمیزی داشتیم! خیلی زیاد!و بعد خواب!آسمون آبی غروب محل کمپ! تونستم ثبت کنم!حین آب آوردن از رودخونه، خستگی پاهامون رو توی آب یخ اونجا از بین بردیم. بسیار لذت‌بخش بود! بچه‌ها تونستن چایی کوهی پیدا کنن برای دم کردن، عطر خوبی داشت.«زاغ نوک سرخ» روی صخره‌ بزرگ روبروی محل کمپمون دیده میشد و صداشون واضح و تعدادشون زیاد بود. بالای صخره غاری بود که سینا گفت شاییددد لونه عقابی چیزی باشه.گروه کناری کمپ ما از گلستان اومده بودن، که همراه «نی و تِمپو» موسیقی‌های شادی می‌نواختن. فضای کمپ متفاوت شده بود.حدودا ساعت 8 روی یال همون صخره، تعدادی آهو که با کمک زوم دوربین، واضح‌تر می‌دیدیم. حس عجیبی داشت؛ مثل ظاهر شدن شبح‌هایی در ظاهر آهو بود! (همراه موسیقی متن!)حرف‌هایی که موقع شام می‌زدیم، فکرامون رو در مورد موضوعات مختلف بهم نزدیک می‌کرد! نشستن کنارشون قشنگ بود!هوای سرد شب، رطوبت هوا و نفس هامون رو تبدیل به شبنم می‌کرد که روی سطح چادر حس می‌شد.طلوع آفتاب! سوگل این تصویر رو ثبت فرموده!ابرهایی که پشت سر داشتن سریع میومدن! مرتضی ثبت فرموده!روز دومصعودبعداز صبحونه و آماده شدن، ساعت 6:30 به سمت غرب پاکوب رو ادامه دادیم، یال جنوبی قله رو از دور میدیدم و شیب تندش ترسناک جلوه میکرد. پشت سرمون منظره ابرهایی که داشتن به سرعت سمتمون میومدن تمیز بود. ساعت 7:45، پایین یال نهایی قله بودیم. از اونجایی که این یال بسیار باد شدید داره و بادگیر هست. بیشتر لباس پوشیدیم. پوشش گیاهی تموم شده بود و مسیر سنگ(شن اسکی) بود. آروم شیب تند رو با پیچ‌های زیادی که داشت کمتر کردیم و در نهایت ساعت 10 رسیدیم به قله! بعد از 3 ساعت نیم پیمایش! 4361 متر ارتفاع!شور و شوقی که اون بالا داشتم. خنده‌های از ته‌ دل همنوردامون حسابی خستگیمون رو در داد. عکس‌هایی گرفتیم و ساعت 11 به سمت پایین حرکت کردیم.نگاه های دماوند بهمون! سینا این عکس رو ثبت فرموده!اول صبح، صدای پرنده‌ای از سمت راستمون هر از چندگاهی میومد، از نظر من، صداش شبیه صدای عقاب بود؛ سینا اشاره کرد که مطمئنا پرنده شکاری هست! نتونستم ببینیمش ولی فکر میکنم خوشحال بود از اینکه اشعه خورشید، بار دیگه روی قلمروش تابیده!سمت جنوب-شرقی(پشت سرمون) مسیری که می‌رفتیم؛ قله «دماوند» تنها، از دور نگاهمون میکرد. برای من مثل این بود که انگار، داره بهمون میگه من «پادشاه البرز»م! ابرهای پشت سرمون سریع‌تر از ما رسیدن به یال قله و رد شدن، بعدتر متوجه شدیم اون ابرها کجا رفتن!!وسط یال در مورد  کتاب‌ها و داستان‌ها و موضوعات مختلف حرف میزدیم، برای من جذاب و شیرین بود! اینکه حرف مشترک داشته باشید، تعریف ساده‌ای از «تسلی‌بخشی» همراه خودش داره!از روی قله، جاهای زیادی دیده میشه، «دماوند» و «خلنو» سمت جنوب-شرقی، «علم کوه» حدودا شمال-غرب و «کُلون بستک»، «ناز» و «کهار» سمت غرب ، سمت جنوب قله خط‌الراس «سرکچال» دیده میشه!سمت شمال قله، بافت قله صخره-گُرده‌ایه که بعدا از سینا پرسیدیم، برای سنگ‌نوردی استفاده میشه. تنها مسیر کوه‌پیمایی قله یال جنوبی ه!مسیر نزدیک روستا! مرتضی ثبت فرموده!فرودمسیر فرود با شیب تند بود، گروه‌های زیادی در حال صعود بودن. انرژی رسیدن به قله کمک می‌کرد که راحت‌تر بیایم پایین. ساعت 12:14 شروع همون یال جنوبی قله بودیم. کمی استراحت کردیم و ادامه دادیم به سمت کمپ. ساعت 1:20 رسیدیم به محل کمپ.سینا تا ساعت 3 بهمون فرصت داد تا هم ناهار بخوریم و چادرهارو جمع کنیم و آماده پیمایش نهایی بشیم.ساعت 3:16 راه افتادیم و همون مسیر رفت رو برگشتیم. منظره‌ای که رفتنی پشت سرمون بود و دیده نمیشد، در حال برگشت زیبا بود!ساعت 5:48 رسیده بودیم اول روستا، کمی استراحت کردیم و خستگی پاهامون رو توی رودخونه اونجا گرفتیم و ساعت 18:20 رسیده بودیم به ماشین‌هامون، 20 دقیقه بعد، نرمش نهایی انجام دادیم و سینا در مورد هم‌هوایی، ریتم تنفس ، پیمایش جمع‌بندی کرد.بعد سوار ماشین شدیم و به سمت جاده «چالوس» حرکت کردیم تا از مسیر دیگه‌ای برگردیم.دریای ابر! غروب آروم آفتاب! + موسیقی جاده ! - مرتضی ثبت فرموده.نزدیک‌های رسیدن به محل کمپ بود که کمی احساس غم داشتم که احتمالا از خستگی بود. با مرتضی رفتیم دوباره آب بیاریم و از این فرصت استفاده کردیم تا پاهامون رو دوباره توی آب یخ اونجا بذاریم!مسیر برگشت به خاطر حرفایی که می‌زدیم و منظره زیباش خیلی زود میگذشت. خوش گذشت! خیلی!توی مسیر رسیدنمون به چالوس متوجه شدیم که ابرهایی که از بالا سرمون رد شده بود، به دریای ابر پشت قله پیوسته بودن و ترکیبش با غروب آفتاب خیره‌کننده بود!ساعت 9 شب بود که آشکده بودیم! آش خوردیم و دوباره انرژی گرفتیم، حسابی! موسیقی‌های قشنگی که گوش دادیم و هزاران جزئیات دیگه که قشنگ هستن!در نهایت خداحافظی کردیم و صعود ما تموم شده بود!</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 23:01:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «توچال»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%AA%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%84-vuiwda5f24ir</link>
                <description>تابلو قله توچال! تیم اجرایی:سینا سراجیان (سرپرست و مربی)آیدا احمدی (راهنمای طبیعت‌گردی و میان‌دار گروه)حسن سلیمان‌خانی (عقب‌دار گروه)گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 22 نفرتاریخ: 16 و 17 تیر 1401میتونید گزارش قبلی صعودمون که به «کُلون بَستک» بود رو از اینجا بخونید!روز اولصعودمقدمه: این برنامه برای من، متفاوت‌تر بود. علت این اتفاق به خاطر مسائل اداری (که غصه‌دار شدم که نشد جابجا کنم زمانشو) مجبور شدم جدا از بچه‌ها پیمایش کنم به سمت قله!شب چهارشنه (15 تیر) بعد‌از اینکه متوجه شدم که باید صبح فرداش برم کار اداری و نمیرسم با بچه‌ها صعود کنم. با هماهنگی با سینا (چون سرپرست تیمه) قرار شد فردا از سمت متفاوتی به کمک تله‌کابین توچال برسم به قله تا هم‌هوایی رو از دست ندم.بخشی از مسیر صعود از دربند تا پناهگاه شیرپلا! مرتضی این تصویر رو ثبت فرموده!بخش اولاول صعود خودمو میگم، بعداز اینکه ساعت 11 کار اداریم تموم شد به سرعت خودمو رسوندم بام تهران، ساعت 1:20 ایستگاه یک توچال بلیط گرفتم تا برم به ایستگاه پنج تا پیمایش رو از اونجا شروع کنم. ساعت 1:37 شروع کردم. مسیر نسبتا خشک با آفتاب شدید بود و در نهایت ساعت 3:44 رسیدم به ایستگاه هفت؛ بعداز مقداری استراحت و پوشیدن لباس بیشتر (یال غربی که از سمت تله‌کابین به قله میره بادگیر ه) ادامه دادم ولی علائم ارتفاع‌زدگی داشتم و گفتم مقداری بشینم.ساعت 4 شروع کردم از ایستگاه هفت و ساعت 5 به قله رسیدم! توقع داشتم بچه‌ها رسیده باشن قله ولی هنوز نرسیده‌بودن.از روز قبل تا خود قله، کل مدت داشتم بررسی می‌کردم و سعی می‌کردم خودمو پیش گروه تصور کنم، پیش‌بینی کرده بودم که ساعت 5:30 حدودا شروع کنن و احتمالا ساعت 8:30 - 9 میرسن به «شیرپلا» و صبحونه میخورن و مسیر‌های سرسبز و خوش آب‌وهوا طی میکنن و احتمالا ساعت 2 یا 3 میرسن قله!تصور میکردم که:- سینا با قدم‌های شمرده و آروم گروهو میبره جلو و باآرامش نکات مهم رو بهمون میگه. - آیدا در وسط گروه حواسش هست که تیم جدا نشه و همه حالشون خوب باشه و اگر نکته‌ای در مورد محیط طبیعت اونجا باشه باهیجان بهم میگه.- حسن با صبوریش به عنوان‌ عقب‌دار و کمی شوخ‌طبعی و جدیت خاص خودش انرژی خوبی رو برای پیمایش انتقال میده.و تک‌تک بچه‌ها که هر کدوم ویژگی‌های خاص خودشون رو دارن و میتونن پیمایش رو قشنگ‌تر کنن!خلاصه که در پیگیری‌های فرسایشی کار اداری؛ فکرم پیش بچه‌ها و پیمایش بود!!مسیر صعود از ایستگاه پنج؛ پر بود از «جاشیر»، مقداری «تره ‌کوهی» و صد البته «زاغ نوک سرخ» هم بود. سطح کوه پوشیده شده بود با رنگ‌های زیبای سبز و زرد. صدای منظم حرکت تله‌کابین از بالای سرم ریتم منظمی داده بود.پناهگاه شیرپلا! آیدا این تصویر رو ثبت فرموده!بخش دوم (این بخش رو بعداز گفتگو با آیدا و تعریف کردنش از صعودشون نوشتم)ساعت 5 میدون کوهنورد بچه‌ها همو دیدن و ساعت 5:25 پیمایش خودشون رو شروع کردن. مسیر صعود توچال از سمت دربند رو میشه به 3 بخش تقسیم کرد: 1. دربند تا «پناهگاه شیرپلا»، 2. پناهگاه تا «جانپناه امیری»،. 3. جانپناه تا «قله».بخش اول صعود تا «پناهگاه شیرپلا» مسیر سرسبزی وجود داره. حدودا ساعت 7:30 - 8 بود که «پس‌قلعه» رو رد کردن و بعد از گذر از کنار «بندیخچال» (که محل آموزش کوهنوردی و سنگ‌نوردی حساب میشه)  به محدوده‌ای صخره-سنگی‌تر رسیدن که تاحدودی بصورت پله‌ای هست؛ البته  با کابل‌های که کنار مسیر نصب شده، پیمایش کمی راحت‌تر میشه. به «آبشار دوقلو» و کمی بعد‌تر ساعت 9:10 به «پناهنگاه شیرپلا» رسیده بودن.سینا مقداری در مورد تعاریف پناهگاه و جانپناه و... توضیحاتی داد.تا اینجای مسیر، مسیر سرسبزی طی شده، درخت‌های گردو خیلی زیاد و تعدادی زغال اخته هم به چشم میان و «گلپر» هم زیاد دیده میشه، به خاطر جریان آب هم، درختی مثل بید هم دید.آب‌وهوای خنک این بخش از مسیر و زیبایی‌هاش (آبشار و تنوع زیستی) باعث میشه پیمایش راحت‌تر و غیرخسته‌کننده باشه.  و صد البته، صبحونه‌ای که در فضای پناهگاه میشه تهیه کرد! عدسی‌ای مناسب! سوسیس‌وتخم‌مرغ! و... باعث شد تا انرژی خوبی بدست بیاد!منظره‌ای که از روی پناهگاه میشه دید! مرتضی این تصویر رو ثبت فرموده!بعداز صبحونه و مقداری استراحت، ساعت 10 مسیر پیمایش رو به سمت «جان‌پناه امیری» شروع کردن. این مسیر برخلاف تیکه قبلی، سطح کوه آفتاب مستقیم‌تری خورده. تفاوت پوشش گیاهی کامل دیده میشه. بیشتر «گَوَن»، «اِسپَرِس کوهی»، «تَره کوهی» و مقداری بالاتر نزدیکای جان‌پناه، «جاشیر» هم بیشتر دیده میشه. ساعت 1:30 بود که جان‌پناه امیری بودن. و برای خوردن ناهار و استراحت وایسادن.پوشش گیاهی نزدیک جان‌پناه امیری! مرتضی این تصویر رو ثبت فرموده!بخش آخر و پایانی صعود، جان‌پناه تا «قله» ساعت 2:30 شروع شد. سختی و استقامت این بخش کمی بیشتر از بخش‌های قبلیه! مسافت طولانی‌تر و آفتاب شدیدتر بود. گیاه‌های «جاشیر» و «گَوَن» همچنان وجود دارن  و علاوه‌بر اون، «کَنگَر» و همینطور از خانواده «نعنایان» هم دیده میشن. «شِکرتیغال» و «فَرفیون» خیلی بیشتر به چشم میاد(پوشش غالب بودن)! و صد البته علاوه‌بر این «زاغ نوک سرخ» هم دیدن.حدود 100 متر یال آخر رسیدن به قله از جان‌پناه (شبیه به سمت پیمایش ایستگاه هفت که پیشتر اشاره فرمودم) به شدت بادگیره (شاید حتی بوران داشته باشه) و بهتر هست بادگیری پوشیده بشه!ساعت 5:40 بود که رسیدن به قله!من که روی قله منتظر بچه‌ها بودم، با پرسیدن از آدم‌هایی که کمی زودتر از مسیر دربند رسیده بودن، متوجه شدم که بزودی میرسن. بعد از رسیدن  به قله سریع لباس گرم پوشیدم.حدودا ساعت 5:20 یکی دو تا از بچه‌ها به قله رسیدن و لبخندی زدم!بعد برای مقداری همراهی و کمک و انرژی؛ به سمت بچه‌‌ها حرکت کردم. حس خوبی داشت که انگار ازشون «استقبال» میکردم! با لبخندی گنده! و خوشحال از دیدن هرکدوم! بعد باهم دوباره کمی صعود کردیم و رسیدیم قله! دیدن کامل گروه برای من، که تنهایی از سمت دیگه‌ای صعود کرده بودم بسیار دلگرم کننده بود.بعدتر آیدا در مورد اسم قله توچال گفت که به معنی «دریاچه کوچولو»ه. چاله‌ای که اطراف قله وجود داره، یخچال طبیعی بسیار بزرگی بود که قدیما باید مواظب میبودن خطرآفرین نشه؛ ولی الان به دلیل گرمایش بخش خیلی کوچیکی از اون یخچال باقی مونده بود.نزدیک جان‌پناه امیری! سینا این عکس رو تهیه فرموده!کمپحدود ساعت 6 روی قله، سینا حرکت‌های کششی داد تا عضلاتمون نگیره. بعداز اون با اشاره به این موضوع که سریع باید چادرهامون رو برپا کنیم؛ چادرها تقسیم شد و همه مشغول برپا کردن درست چادر بودیم. تونستیم چادرهامون رو تا حدود ساعت 7 کامل برپا کنیم (روی قله، برپا کردن چادر به دلیل بافت سنگیش کمی دشوار بود) و تا حدود ساعات غروب با بچه‌ها به صورت پراکنده گفتگو میکردیم. دلنشین بود.غروب زیبایی که تونستم از روی قله ثبت کنم!بعداز غروب آفتاب بود که همگی دورهم جمع شدیم، تا به تعدادی از خاطرات سینا گوش بدیم. خاطراتی که برای من به شخصه، عجیب، عمیق و در یک کلمه «زندگی کردن» بودن. با اینکه سینا از خاطراتی حرف میزد که پراز مخاطرات کوهنوردی و برف و یخ بود ولی در اون ساعت و سرمای شدید قله، دلگرم کننده بود. همگی با دقت گوش میدادیم بعضی نقاط متعجب و شوکه از اتفاقات به سینا نگاه میکردیم. بعضی جاها خندیدیم از تعریف‌هایی که داشت از اون خاطرات... خلاصه که ساعات خوبی بود. از اون ساعت‌هایی که بعیده یادتون بره!بعد در قسمت جنوبی قله، نور پرنقش و نگار تهران فضای شب رو تغییر داده بود. و «ماه» بالاسرمون، نیم‌رخ خودش رو با نور سفیدش بهمون نشون میداد.حدودا ساعت 9:40 شب بود که، سینا نکاتی در مورد فرود فردا صبح گفت و همه راهی چادرها شدیم برای شام و درنهایت خواب!جزئیات بسیار بسیار بیشتری هست از زیبایی‌هایی که دیدم و حس کردم در اون لحظات! ممنونم بابتشون!نور شب تهران! روی قله! حس عجیبی داشت! باخودم میگفتم:«حدودا اونجاست احتمالا! در حال استراحت!»روز دومفرودطبق برنامه‌ای که سینا در شب قبل بهمون گفته بود؛ ساعت 9 صبح کامل آماده برای فرود باید آماده می‌بودیم.ساعت 7:30 بود که چندتایی از بچه‌ها کنار هم چایی خوردیم و گرم شدیم. بعد یواش یواش همگی بیدار شده بودن و شروع به جمع کردن وسایل و چادرهامون کردیم. ساعت 9:10 مسیر فرود به سمت ایستگاه هفت آغاز کردیم تا از تله‌کابین برای پایین رفتن استفاده کنیم.ساعت 9:44 به ایستگاه هفت رسیده بودیم، سینا علائم ارتفاع‌زدگی شب قبل رو ازمون پرسید، نکاتی در مورد هم‌هوایی و نوع برنامه‌ای که گذرونده بودیم گفت و نهایت از طریق تله‌کابین به ایستگاه یک و پارکینگ بام تهران حرکت کردیم.ساعت 11:40 بود که پارکینگ پایین بودیم. پیمایش و شب‌مانی جذابمون تموم شد!تله‌کابین سوار شدن، انرژی جالبی داره! توی تله‌کابین موضوعات زیادی داشتیم تا باهم حرف بزنیم و خیلی خوب بود. منظره سبز و زردی که در بخش اول صعود خودم اشاره فرمودم؛ این دفعه از بالا خیلی خوب به چشم میومد. مقداری توی صف ایستگاه پنج هم مجبور شدیم صبر کنیم که باز خوش‌صحبتی همراهامون، باعث میشد به چشم نیاد. ممنون بابتش!در نهایت بعد از رسیدن به ایستگاه یک؛ یک بار دیگه گروه کامل جمع شده بودیم و مسیر رو به سمت پارکینگ ادامه دادیم.آیدا در مورد صعود خودشون از دربند، پوشش گیاهی بخش‌های مختلف مسیر و جزئیاتی از مسیر‌های صعود دیگه قله برام گفت و جزئیات بیشتری هم برای اطلاعات خودم بهم انتقال داد.  - درسته که باهاشون نتونستم صعود کنم ولی کامل حس میکردم که منم اونجا بودم! همه لحظاتش -</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 14:55:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «کُلون بَستَک»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%8F%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%8E%D8%B3%D8%AA%D9%8E%DA%A9-txxwgsebloqz</link>
                <description>تابلو قله! سه چهار تا اسم وجود داره براش! ولی بیشتر «کلون بستک» میگن.تیم اجرایی:سینا سراجیان (سرپرست و مربی)آیدا احمدی (راهنما طبیعت‌گردی و میان‌دار گروه) حسن سلیمان‌خانی (عقب‌دار گروه)گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 23 نفرتاریخ: 9 و 10 تیر 1401میتونید گزارش قبلی صعودمون که به «بندِعیش» بود رو از اینجا بخونید!روز اولصعودقرار شد ساعت 10 صبح پنجشنبه توی امیرآباد همدیگر رو ملاقات کنیم، بین ماشین‌ها تقسیم شدیم تا در نهایت به سمت اول محدوده پیمایش یعنی «شمشک» حرکت کنیم.بعداز هماهنگی های اولیه ساعت 10:30 راه افتادیم و ساعت 12:50 به محل پارک کردن ماشین رسیدیم.سینا توضیحاتی در مورد ارتفاع‌زدگی، علتش و علائمش بهمون گفت و بعداز خوردن ناهار و مقداری حرکت آروم برای گرم کردن، ساعت 1:45 در ارتفاع حدود 3400 متری پیمایشمون رو آغاز کردیم.صبح که دیدم بچه‌ها رو، همه توی نگاهشون انرژی زیادی داشتن، از لبخندهاشون هیجان خاصی رو میشد حس کرد. توی مسیر رسیدن به «شمشک» جاده‌های زیبایی رو (یکی از زیبایی‌هاش درخت‌های سپیدار توی طبیعتش بود) طی کردیم و با گوش دادن به آهنگ‌های مناسب(احتمالا البته) و حرفهایی که میزدیم، انرژی صبح رو باخودمون میاوردیم به ارتفاع. خوب بود! خیلی خوب بود! ممنونم ازشون!شروع صعودمون اولین نکته‌ای که به چشمم اومد، نرمی بیش‌از حد خاک مسیر پاکوب در مقایسه با برنامه‌های قبلی بود و باد شدیدی که از سمت جنوب‌شرقی می‌وزید و غبار زیادی باخودش داشت.قله از محل کمپ کامل دیده میشد! بافت نسبتا صخره-سنگ هم مشخص هست!کمپحدود ساعت 3:00 رسیدیم به محدوده‌ای که شیب هموارتر میشد که حدودا 3800 متر ارتفاعمون بود. توی مسیر یک الی دو باری توقف کردیم؛ آیدا و سینا ازمون علائم‌هامون رو میپرسیدن تا وضع مشخص باشه برای تغییر ارتفاع.تا ساعت 5:00 سینا یکبار دیگه علائم رو بررسی کرد و توضیحاتی در مورد ارتفاع زدگی داد و بعد خیلی کامل؛ انواع چادر، مدل‌ها و ویژگی‌هاشون، کارکردهاشون و نحوه برپا کردنش رو با کمک آیدا بهمون یاد داد. (به صورت نمونه چادر برپا کرد).بعد از این توضیحات چادرها بین بچه‌ها تقسیم و همه مشغول به برپا کردن چادر به صورت اصولی بودن. مدتی که گذشت، سوالات من هم از آیدا در مورد محیط اونجا، گیاهاش و... شروع شد! که با «حوصله و دقت» بهم توضیحاتی داد.سمت راست تصویر رو دقت بفرمایید! سمت چپ هم قله دیده میشه کمی! این عکس رو ریحانه ثبت فرموده!وقتی وارد سطح هموار شدیم، سمت راست روی شیب کوه، گیاهای زرد و سبزی وجود داشتن که برای من انگار طبیعت قلمش رو به این رنگ‌ها زده‌بود و با حرکت‌های منظم، کوه رو رنگ کرده بود. و زاویه‌ی مناسب نور خورشید زیباترش هم می‌کرد. گیاه‌های سبز تلفیقی از: گَوَن، اِسپَرِس کوهی بودن. و گیاه‌های زرد: تعدادی بومادران و بیشتر جاشیر دیده میشدن.آیدا در مورد «زاغ نوک سرخ» هم اشاره فرمود که دیده میشن و صداشون میاد کامل؛ که صد البته دیدیمشون و صداشون هم شنیدیم. سمت شمالمون قله کامل مشخص بود، آیدا در مورد اسم قله گفت که به دلیل شرایط سخت کوهستانی اون محل، دشمن به چالش میخورده و به همین دلیل اسمش شده «کُلون بَستَک» که یعنی «درِ بسته» هست.در سمت جنوب‌شرقی شمشک دیده میشد و در سمت غرب دشت بزرگی که یواش یواش داشت خورشید رو در آغوش میگرفت. زیبا بود! خیلی!گَوَن که خیلی زیاد دیده میشد. این عکس هم آیدا تهیه فرموده!ساعت 6:30 دوباره دور هم جمع شده بودیم تا سینا در مورد «طنابچه انفرادی»، اهمیتش و چندتا گره پرکاربرد برامون توضیحاتی بگه. بعد از مقداری عکس گرفتن با خورشید در حال غروب و محیط اطراف؛ برنامه صعود فردا مشخص شد و آماده شدن برای شام و خواب.غروبی که دیدیم و سعی کردم ثبتش کنم!فکر میکنم سر غروب خورشید بود که احساس تنهایی عجیب و ادامه‌داری اومد سراغم؛ غمی از جنس علائم ارتفاع‌زدگی! موند باهام! شام رو داخل چادر سینا دورهم نشستیم (7 نفر بودیم) معاشرت دلنشینی داشتیم. برای آوردن وسایلی از چادر خارج شدم که دیدم دو تا از بچه‌ها در تاریکی آسمون پر ستاره کوه رو نگاه میکنن.  دلم میخواست میشستم کنارشون و من هم غرق در اون زیبایی میشدم، ولی متاسفانه سرد و باد شدید بود، رفتن که استراحت کنن برای صعود فردا. وقتی توی کسیه خواب دراز کشیده بودم، جابجا شدن چادر طوری بود که انگار غولِ بادها با دو انگشت، آروم چادرمون رو فشار میده! در تلاش ناموفق خوابیدنم(خیلی سبک شاید تونستم کمی بخوابم) فقط به یک چیز فکر میکردم:  «کوهستان، به طور وهم آمیزی زنده‌ست! و استوار بودن خودش رو آروم(از نظر خودش البته) با صدای باد گوشزد میکنه!»نور خونه‌ها و خیابون‌های شمشک که از بالا دیده میشد!روز دومبالای قله! منظره ای که مرتضی ثبت کرد!صعود - فرودساعت 6:40 آماده بودیم و مسیر صعود قله رو آروم شروع کردیم. بالای تیغه‌های مسیر، باد و سرما خیلی شدید میشد. در 2 جا مسیر به صورت صخره-سنگ میشد و چالش جدیدی باخودش داشت. ساعت 8:25 بود که از یال جنوبی وارد قله شدیم! روی قله دید بسیار وسیعی وجود داشت به صورت 360 درجه، سایه «گنبدِ گیتی-دماوند» پشت هوای غبارگرفته به سختی دیده میشد. قله «سرکچال» هم کامل مشخص بود.تا ساعت 9:30 از مناظر بالای قله لذت می‌بردیم و بعد آماده فرود شدیم و بعد از گذر از همون مسیر رفت ساعت 10:50 رسیدیم به محل کمپ.تا ساعت 12 زمان استراحت و ناهار داشتیم و بعد 12:30 با جمع کردن کامل چادرها و «تمیز کردن محل کمپ» مسیر فرود رو به سمت ماشین‌ها ادامه دادیم و ساعت 13:25 رسیده بودیم و پیمایش تموم شد.در مجموع تمام زمان‌های پیمایش به صورت خالص، 235 دقیقه طول کشیده! (3 ساعت 55 دقیقه)نوک قله این منظره دیده میشد! یاد «فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد!» افتادم. مرتضی ثبت فرمود!وقتی پا روی قله گذاشتم، بدون اینکه دلیلشو بدونم، بسیار احساس خوشحال و سرزندگی میکردم. لبخند تمام اعضای گروه هم بسیار خوب بود. حال بسیار عجیبی بود شاید تا 50 متر پایین‌تر حتی این فکر رو داشتم که واقعا میتونم؟! ولی در نهایت خوشحالی عجیبی نصیبم شد!راه برگشت بسیار بسیار شلوغ بود، شاید حدودا 100 نفر یا حتی بیشتر تیم‌های مختلف دیدیم! که گواهی بر اون نرمی بیش‌از خاک در اول مسیر بود! «فرسایش»! که کمی به فکر رفتم...خلاصه که درنهایت بعد از فرود، مسیر رو به سمت تهران از همون جاده رفت ادامه دادیم؛ گفتگو و خنده‌های دلچسب دیگه‌ای، همراه با لبخندی بزرگ داشتیم!میخوام بگم که: می‌ارزید! خیلی می‌ارزید!گروه قشنگی هستیم!</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 15:19:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «بندِعیش»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%90%D8%B9%DB%8C%D8%B4-kjksmgrh7yre</link>
                <description>تابلو قله «بندِعیش»! یادبود محمد بزرگی.سرپرست: سینا سراجیانمربیان: آیدا احمدی؛ حسن سلیمان‌خانیاسم گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 27 نفرتاریخ: 3 تیرماه 1401میتونید گزارش قبلی صعودمون که به «عرق‌چین» بود رو از اینجا بخونید!صعودطبق برنامه‌ریزی که داشتیم قرار شد 6 صبح انتهای خیابون آبرسانی(منطقه حصارک) به مختصات [“41’18°51, &quot;06&#x27;47°35] همدیگرو ملاقات کنیم؛  ساعت 6:15 حدود 100 متر در راستای خیابون به سمت غرب پیمایش کردیم و به اول مسیر پاکوب رسیدیم و صبر کردیم ( برای اینکه مزاحمتی برای اهالی نداشته باشیم ). توضیحاتی در مورد تعاریف عوارض از سینا شنیدیم. بعد از حرکات کششی حدود ساعت 7 پیمایش اصلی از شیرخشتی و از کنار دره حصارک شروع شد.بعد از حدود 500متر پیمایش، به شیب تندی رسیدیم گذر از اون بخش کمی دشوار بود ولی با وارد شدن به یک باغ گردو، کمی خستگیش در رفت؛ ارتفاع درخت‌ها در حد 2 متر بودن و بعد،با گذر از کنار یک خیابون آسفالت که مربوط به دانشگاه آزاد بود، ادامه مسیر پاکوب قله رو دیدیم.این پیمایش شاید به خاطر خنک‌تر بودن هوا و اینکه کنار مسیر رودخونه (طبیعتا خشک بود) راه میرفتیم حال متفاوت‌تر و انرژی بیشتری نسبت به قبلی داشت.بعد از رد شدن از «دره واسگارو» در راستای همون رودخونه، ساعت 8:30 در مختصات [“27’18°51, &quot;16&#x27;49°35]، صبر کردیم و صبحونه میل فرمودیم!محل صبحونه و ناهار! این عکس رو آیدا ثبت فرموده!« توی مسیر قبل از رسیدن به «چپ‌دره» هر سمتی رو که نگاه می‌کردیم، درخت دیده میشد. علاوه‌بر درختی مثل بیددرختای گردو، گیلاس، زرشک زیاد بودن(اونجا باغ زیاد هست) تعدادی آلبالو و توت هم وجود داشت، در جایی از مسیر به خاطر اینکه فصل برداشت محصول بود، عطر شیرین گیلاس زیاد به مشام می‌رسید. سرسبزی مسیر، انرژی خاصی باخودش داشت.--- درخت‌های گردو که صلابت خاصی دارن؛ همیشه منو یاد «باباکاظم» میندازن که با دست‌های پت‌وپهنش، گردو می‌چید و بهشون رسیدگی می‌کرد و همیشه می‌گفت &quot;میوه‌هارو نکنید! هنوز نرسیدن!&quot; گاهی هم که شیطنت می‌کردیم و میوه میچیدیم به ترکی غرولند میکرد ولی چیزی نمی‌گفت! مهربون بود! ---در همین فکروخیال‌ها بودم که در صخره‌ای لونه‌ی گِلی یک پرنده رو دیدیم و بعداز پرسش از آیدا، با «شور و شوقی» که نسبت به طبیعت و حیات طبیعت داره، اشاره کرد که «کمرکُلی»ست. داخل لونه خیلی دیده نمیشد ولی می‌تونستیم ببینیم که پرنده‌ای داخل لونه، سریع سرک میکشه و میره داخل و از دور حواسش هست! »لونه گِلی پرنده «کمرکُلی» که این عکس رو هم آیدا ثبت فرموده!بعد وارد «چپ‌دره» شدیم و مسیر یال رو به سمت خط الراس شرقِ قله طی کردیم، مسیر شیب نسبتاً تندی داشت. در مختصات [“17’18°51, &quot;07&#x27;50°35] سینا باتوضیحاتی درمورد افت فشارخون، قند خون و... کمی بهمون استراحت داد و موارد بااهمیتی مثل تغذیه مناسب، خواب کافی و... رو گوشزد کرد.و بعد ساعت 11:45 به قله «بندِعیش» رسیدیم، که به صورت خالص حدودا 4 ساعت پیمایش طول کشید.مختصات قله هم، [“45’17°51, &quot;12&#x27;50°35] هست!« وارد «چپ‌دره» که شدیم سمت راست مسیر، خونه‌ای بود که روی سقفش سینی‌های پر از توت برای خشک‌کردن پهن کرده‌بود و زیر درخت‌های توت، توری‌های بزرگی با کمی فاصله از زمین پهن شده‌بود تا راحت‌تر میوه‌ها جمع بشن.  بعداز گذر از رسیدن به خط الراس، پوشش گیاهی بیشتر «گَوَن» شده بود. پیمایش رو به سمت غرب و قله ادامه دادیم. بعد از نزدیک شدن به قله، آسمون میزبان تعداد زیادی «بادخورک» شده بود (آیدا اسمشونو گفت) که به سرعت پرواز میکردن و در دید من، شبیه این بود که انگار دارن قله رو طواف میکنن.دیدن اون طواف سریع و زیبای بادخورک‌ها؛ اون توری‌های زیر درخت‌های توت؛ باغ‌های توی مسیر و آب حیات‌بخش اونجا، این حس رو میداد که قله برای سکنه اونجا «مقدس» بود و شکرگذار این همه بودن! ماهیتی از امنیتِ‌حضور قله براشون »محیط و پوشش بالایی مسیر پیمایش! این عکس رو سینا ثبت فرموده!فرودساعت 12:30 بعد از گرفتن عکس های تکی و گروهی، از همون مسیر رفت برگشتیم. اوایل به خاطر همون شیب تند که وجود داشت، سینا نکاتی درمورد استفاده از باتوم، قدم برداشتن در فرود گفت. توی راه بعضی از باغدارها ترازوهای دوکفه‌ای قرار داده بودن تا اگر کسی خواست بتونه گیلاس، آلبالو‌های تازه چیده شده رو بخره.ساعت 2:50 در همون محل صبحونه، ناهار خوردیم و ساعت 3:30 پیمایش خودمون رو ادامه دادیم و با گذر از باغ‌های پرپشت گردو و گیلاس و... ساعت حدودا 4:50 رسیده بودیم و پیمایش تموم شد.مسیر صعود و فرودمون که تونستم ثبت کنم!</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 15:15:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش صعود قله «عرق‌چین»</title>
                <link>https://virgool.io/@sullivan/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D9%82-%DA%86%DB%8C%D9%86-erc4sxu1xmui</link>
                <description>تابلو قله عرق‌چین !سرپرست: سینا سراجیانمربیان: آیدا احمدی و حسن سلیمان‌خانیاسم گروه: آرنیکا اکوتورتعداد اعضا: 23 نفرتاریخ: 27 خرداد 1401صعودساعت 6 صبح، اول ورودی پارک نیلوفر توی منطقه نیاوران همدیگر رو ملاقات کردیم و در داخل پارک، سینا  در مورد نوع گام برداری، استفاده از باتوم ها، نوع بستن بند کفش ها در صعود و فرود توضیحاتی داد؛ با ورزش های کششی بدن هامون رو مقداری گرم کردیم و حدود ساعت 7 مسیر پیمایش رو از سمت شمال شرق پارک نیلوفر شروع کردیم بعد از گذر از دره رحمان‌آباد(انتهای پارک) وارد مسیر پاکوب صعود قله شدیم.کل تهران دیده میشد و علاوه براین هنوز خورشید کامل طلوع نکرده بود پس در قسمت غربی آسمون ماه نیمه کامل هم وجود داشت.بعد از حدود 1 ساعت پیمایش زیر درخت های توی مسیر نشستیم و صبحونه‌ای میل فرمودیم و بعد از اون ادامه دادیم.«توی مسیر حدودا سه تا استخر مانند وجود داشت و دومی چشمه‌طور بود ولی به دلایلی بسته بود. این استخرها برای آبیاری استفاده میشد و بعد از دومین استخر، بوی دلچسب و تازه آویشن توی فضا وجود داشت.پرنده عجیبی وجود داره که در یک نقطه از آسمون ثابت پرواز میکرد و بعد سریع شیرجه میزد پایین و دوباره این کار رو تکرار میکرد، اسم این پرنده «دِلیجه» از خانواده شاهین هاست. در هر لحظه که به اطراف نگاه میکردیم پروانه های زیادی به رنگ های سبز، زرد و سفید دیده میشد. گل های شکر تیغال، مریم گلی، شب بوی کوهی، ختمی(همونی که دمنوشش عجیبه از نظرم) و... دیده میشد.در سمت شرق مسیری که طی میکردیم، خط‌الراس دارآباد و قله دارآباد دیده میشد»و راس ساعت 11 از ضلع جنوب شرقی وارد قله شدیم که به صورت خالص، حدودا 3 ساعت 20 دقیقه پیمایش طول کشید.بعد از مقداری حرکت کششی، استراحت و عکس گرفتن با تابلو قله؛ بار دیگه سینا باهمون «آرامش درونی همیشگی»ش، برامون در مورد نکاتی جزئی‌تر کوه‌پیمایی، وقت‌شناسی در زمانبندی ها و مدیریت آب و تغذیه و توضیح منطقه‌ای که توش بودیم حرف زد.فرودساعت 12 برای فرود آماده شدیم، از همون مسیر صعود فرود رو آغاز کردیم و ساعت 2:10 دقیقه زیرسایه درختای اونجا وایسادیم تا ناهار میل بفرماییم! و بعد ساعت 2:30 دوباره ادامه دادیم.«حدودا نیم ساعت انتهای مسیر بود که به بخشی رسیدیم که در سمت چپ به صورت منظم درخت های صنوبر و سپیدار (فکر میکردم تبریزی باشن :دی چون شبیه هستن کمی) کاشته شده بود، حرکت باد بین برگ های درختا صدای دلنشین و رقص بسیار زیبایی رو ایجاد کرده بود که میشد ساعت ها نشست اونجا و فقط به همون منظره نگاه کرد. خیلی زیبا بود!»و بعد ساعت 15:45 به پارک نیلوفر رسیده بودیم و پیمایش تموم شد.بخشی از مسیر پیمایش صعود که تونستم ثبت کنم</description>
                <category>سعیدرضا</category>
                <author>سعیدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 13:26:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>