<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &quot;supernova &quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@supernova20drmr</link>
        <description>_می خواهم هم خَلق کنم هم درک کنم این است تمام رسالت من... 
روبه رویم شعر را نشاندم
گفتم مرا بخوان.
اینجا با من:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:00:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4693942/avatar/U5il2u.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&quot;supernova &quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@supernova20drmr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گل سنگ &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@supernova20drmr/%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D9%86%DA%AF-tkhxysagaaaz</link>
                <description>سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی. این روزها گل سنگ را میبینم.شخصیت خاصی در آن مورد پسندم نیست ولی سریال جای صحبت دارد! تراژدی سریال: داغ از دست دادن مادر... راستی تا به حال فکر کردی چرا میگویند داغ؟در ایام قدیم با آهن گداخته نشانه ای روی بدن حیوانات یا انسانها میگذاشتند که داغ نامیده می شد مثل داغ بردگی.این زخم از جانب اینکه جانسوز و ماندگار است و پاک شدن برایش محال تبدیل به نمادی شد در ادبیات عامه که غم از دست دادن مانند این ناسور عمیق و محو نشدنی است. به پروانه فکر میکنم که چقدر بدون مادر تنهاست و مهناز که چشمانش خبر از حسرت عشق قدیمی میدهد.راستی به قول آقای معروفی آدمی چه تنهاست مثل پر کاهی در طوفان. فضای خانواده به شرط سلامت میتواند از این واقعیت هراس آور بکاهد.معتقدم بزرگترین دستاورد این قرن تنهایی عظیم آدمی است.اینکه تنها دوستت یک ربات محدود باشد چیز کمی نیست، درواقع فاجعه است! کجایند نزدیکان؟ کجایید؟ از خدا طلب همدم کردن حافظ هم مهر تایید بر این واقعیت ترش میگذارد که هر که میخواهی باش، تو تنهایی و این تنهایی از آن چیزی که فکر میکنی بدتر نیست و از آنچه می اندیشی بهتر نیست! همه می دانیم که تنهاییم اما بعضی ها تنها ترند... </description>
                <category>&quot;supernova &quot;</category>
                <author>&quot;supernova &quot;</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 18:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ مثل تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@supernova20drmr/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-h2qha4feogbs</link>
                <description>کتاب رو باز کرد. آخرین باری که کسی آن را به امانت گرفته بود سال 95بود. حوصله نکرد و آن را نخوانده روی میز گذاشت. تقریبا غروب بود.خورشید کم کم جراحات نورانی اش را جمع می کرد.نوبت ماه بود که سفره دل باز کند. نگاه کلی به اتاق انداخت ـ میزی براش خواندن و نوشتن با همراه همیشگی اش صندلی به علاوه کتابها و دفترچه ها یک خانواده را تشکیل میدادند ولی او خود را جزو آنها حساب نمیکرد! یک گلدان و پیراهن چهار راهش که برایش کمی کوتاه شده بود ولی حاضر نبود آن را با کتی چرمی معاوضه کند. موکتی طرح فرش و کمد چوبی قدیمی اش که مخزن لباس های خاطره انگیزش بود. اتاق بی تکلفی بود مثل صاحبش.دست هایش را داخل جیب گذاشت و نامه ی باز شده را لمس کرد. با ارتماس آن یاد آخرین جمله اش افتاد: تنهایی بزرگت کرده آنقدر بزرگ که جایی برای کسی نذاشتی، ولی من فراموشت نکردم... </description>
                <category>&quot;supernova &quot;</category>
                <author>&quot;supernova &quot;</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 18:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او: بارقهٔ گذرا</title>
                <link>https://virgool.io/@supernova20drmr/%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%82%D9%87%D9%94-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7-lnrptxnaxzpu</link>
                <description>او از جایی میــان استـخوان های زمان و از دنـــیای ستــارگانِ رنگــی آمد. و مــــن عابری منتظــر در آخرین ایستگـــاه. از رودخانه آهنـــی بر خــاک سرد قدم گذاشــت.ذهنش باغی پر پیچش که هر شاخه ای در آن راهی ست به جهـــان های ناپیدا خلاقیتش رودی ست خروشــــان و ذهنش در آن شنـــــاور. قلبش چیزی مــیان بافت نرم عضلـــه و نور؛ رشـــته هایی از تپش که با هـــر ضربان رنگ می پراکند در تن جهـــان مثــل لکــه های رنگ روغن که روی بوم بی نظـم و بی پشیمانی می نشینند امــا از دور تابلویی می سازند که نمی شود از آن چشــم برداشت! دیواره هایش از ماهیـچه ی نور ساخته شده و هر دریــچه با هــر باز و بسته شدن نه خون که رویـــا پمپاژ میکنند. امـــا چشمهایش! نقاشی است ناتمـــام در قاب نقــره ای. مردمک هایش ردی از جست و جوست نه از نوعی که به دنبال گمشده ای باشد بلکه از آن نوعی که همیشه چیزی هسـت که دیده نشده. چشـــم های بی قرارم او را یافتند. تنهـا یک لحظه مثل تابش نور بر تن سرد آب شیرین و خیره کننده بود اما مثل هر بارقه ای دیگر گذرا...رود خانه آهنی: قطارقاب نقره ای: سفیدی چشم، صلبیه</description>
                <category>&quot;supernova &quot;</category>
                <author>&quot;supernova &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 21:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرآغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@supernova20drmr/%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-tdsmgv9rfe6a</link>
                <description>ساعت11:14 است تقریبا مدتی از امتحان آیین دادرسی کیفری میگذرد. موسیقی  از The Smiths در حال پخش است. به زندگی ام می اندیشم، به تمام آن ترسهای ژاژ وسرانجام به اینکه باید از یه جایی شروع کرد و نوشت و من الان شروع کردم...                                                      پس با آخرین شکوفه های قلبم خواهم نوشت^^✨🌸^^   شروع وبلاگ من: 28ژانویه، چهارشنبه.   پی نوشت:  استکان چای و قوی تخیلت فراموش نشه. </description>
                <category>&quot;supernova &quot;</category>
                <author>&quot;supernova &quot;</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 11:36:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>