<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوساً</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@susan.mohammadi27</link>
        <description>رفتم.دیدم معتاد بودم به نوشتن.برگشتم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:33:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3217141/avatar/cwaqrf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سوساً</title>
            <link>https://virgool.io/@susan.mohammadi27</link>
        </image>

                    <item>
                <title>28th</title>
                <link>https://virgool.io/@susan.mohammadi27/28th-evmut8qxyqg8</link>
                <description>من ۲۸ ساله شدم. امروز. بهتر بگویم یک بامداد بیست و هفتم فروردین ماه من ۲۸ ساله شدم. ساعت که از نیمه شب گذشت و حتی قبل تر، چند نفری به من تبریک گفتند. مثلا همکاری که فقط یادم می‌آید خیلی دوستش داشتم وسط های بیست و ششم گفت یا همکلاسی دانشگاهی که فقط دو سه بار از نزدیک دیدمش راس نیمه ی شب و آغاز بیست و هفتم. اما من غمگینم. بسیار.... نه که بخواهم بگویم چون کسی من را به یاد نمی‌آورد... چرا به یاد می‌آورد. مثلا دو سه دوستی از دوران دبیرستان که دوستی عمیقی نداشتیم. یا دوست صمیمی دوران راهنمایی ام که بعد از مدرسه دیگر ندیدمش و البته دروغ محض است اگر بگویم تبریک زهرا خوشحالم نکرد . چرا خوشحال شدم.... و بعد تبریک همکار دیگری که دوستی ما از سر محبت نبود. و البته خودش چندین بار گفته دوست هم نیستیم.پس می‌دانید ؟ تبریکاتی گرفته ام.از محال ترین و دورترین ها.... اما حالا در آغاز ۲۹ سالگی پلکم چنان باد کرده که انگار یک مشت باکتری حمله ور شده اند بهش.  من غمگینم چون امروز از هیچ کدام از عزیزانم تبریکی نگرفتم. امروز تولد من بوده است... اما بابا نمیدانست.مامان صبح یادش انداخت و نه مامان نه هیچ کسی دیگر نه حتی برادرم که جانم را صد بار برایش فدا می‌کنم هم تبریکی نگفتند. دوست هایی که می‌دانم محبتم را خالصانه گرفتند هم. این چیزی است که غمگینم کرده.... من امروز از هیچ عزیزی هیچ تبریکی نگرفتم و تا دلتان بخواهد از غیر عزیزها</description>
                <category>سوساً</category>
                <author>سوساً</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 17:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو فقط بمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@susan.mohammadi27/%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-l3dybll2e25g</link>
                <description>توی امتحان یک سؤال آمده بود از TLS. هرچه فکر کردم، یادم نیامد. بعدها فهمیدم که خیلی قبل‌تر از آنکه زندگی‌ام را گره بزنم به زیست‌شناسی، آن را بلد بوده‌ام.یک جور مکانیسم بقاست، اما دو لبه؛ادامه‌ی همانندسازی از DNA آسیب‌دیده، به هر قیمتی. برایش مهم نیست این قطعه‌ی ناقص چه ژنی را بیان می‌کند، فقط می‌خواهد ادامه دهد. مهم نیست این مسیر به کجا می‌رسد، فقط نباید متوقف شود.حالا سرانجامش خواه سرطان باشد یا مرضی صعب‌العلاج، چه باک؟ مهم این است که سلول زنده مانده.مثل آن پل روی رودخانه که قطعه‌ای از آن فرو ریخته و تو دستپاچه، هرچه دم دستت باشد برمی‌داری ترمیمش کنی. با یک مشت کاغذ باطله، با وصله‌های سست، با دروغ‌هایی که خودت هم کم‌کم باورشان می‌کنی. که فقط پل، پل باشد. بی‌آنکه بدانی، همان سازه‌ی لرزان، همان وصله‌های موقت، روزی تو را غرق خواهد کرد.یاد آن شب افتادم که چشم‌هایم از سردرد می‌سوخت، رگ‌هایش از بی‌خوابی سرخ شده بود، اما تا صبح دست از حرف زدن با تو نکشیدم. خیال می‌کردم اگر واژه‌ها را کنار هم بچینم، اگر جمله‌ها را درست انتخاب کنم، شاید بشود این چینی شکسته‌ی هزار ترک افتاده را بند زد.رفاقتمان شده بود مثل بیمار بی‌جان روی تخت، و التماس به دستگاه شوکمثل تلاش‌هایی که در نهایت، ختم می‌شود به یک خط صاف روی مانیتورما همان پل بودیم.همان سلول آسیب‌دیده‌ زنده مانده به ضرب و زور جهشسکوت می‌کردیم، به خودمان دروغ می‌گفتیم، که مبادا خاطراتمان ترک بردارد.افتاده بودیم روی لبه‌ی تیز مکانیسم.تو رفتی.من هم نماندم.پلی که از کاغذ باطله، از دروغ، از سکوت‌های طولانی ساخته بودیم، فرو ریخت.ما غرق شدیم.توی چیزی که گمان می‌کردیم روزی نجاتمان خواهد داد...</description>
                <category>سوساً</category>
                <author>سوساً</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 08:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی‌ دست‌های دل‌تنگ مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@susan.mohammadi27/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-ipmxy4xbvy1k</link>
                <description>.این را امروز نوشتم.حوالی ساعت ۲خبر نداشتم همان موقعی که می‌نوشتم‌ش و اسم‌ش را می‌آوردم، از دنیایم رفته.برای همیشه....و دیگر هیچ چیز طعم دست‌های دلتنگ‌ش را نمی‌دهد.......توی اراک یک چیزی بود به اسم 《خاماتو》یا لااقل من اینطور می‌شنیدم‌ش. کلوچه محلی بود و خامه، اما خامه‌ش فرق داشت.خامه نبود.آنقدری چرب نبود که بماسد و آن‌قدر هم رقیق نبود که به قول خودشان، شُره کند.کلوچه‌ش هم شیرین بود، اما نه آنقدر شیرین که دل را بزند.الان که خودم تنهایی می‌روم خرید فهمیده‌م سرشیر بوده‌است.بچه‌تر که بودم شیر نمی‌خوردم و هر چیز دیگر که به لبنیات ربط داشت شناسایی می‌کردم و از یک جایی به بعد سمت‌ش نمی‌رفتم.این ولی فرق داشت.مامان‌بزرگ درست می‌کرد.صبح‌ها، برای صبحانه.بیدار که می‌شدم چشمم دنبال خاماتوهای مامان‌بزرگ بود.فهمیده بودم از شیر درست شده، مامان‌بزرگ نشان‌م داد، حتی گاوی که شیرش را می‌دوشیده هم از نزدیک دیده بودم و صدای گریه‌ش را هم می‌شنیدم اما این یکی را دوست داشتم، بوی دست‌های مامان‌بزرگ را می‌داد و تمیزی هوای روستایک لیوان چای شیرین و نگاه کردن به کوهی که کیلومترها دورتر بود و فکر می‌کردم تا فتح قله‌ش فقط چند تا پریدن کافی‌ است.حالا دیگر بچه نیستم، مامان‌بزرگ گاو ندارد چون آمده تهران و هر چه فتیر و کلوچه می‌خرم نه شیرینی‌شان اندازه است، نه با معده‌م سازگار.حالا من مانده‌م و دلتنگیبرای کلوچه‌هایی که بوی دست‌های دل‌تنگ مامان بزرگ را می‌داد، دست‌هایی که حالا پر از کبودی سرم‌ها است.</description>
                <category>سوساً</category>
                <author>سوساً</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 23:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخی یک شب</title>
                <link>https://virgool.io/@susan.mohammadi27/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-lt39qs6u4q6k</link>
                <description>&quot;بی‌ناموس‌های عوضیجرئت دارید بیاید جلوبیاید جلو تا...&quot;باد چنان می‌وزد که پنجره محکم به چارچوب کوبیده می‌شود. باران ریز سر شب حالا تبدیل به تگرگ شده.انگار از آسمان دارد سنگ‌ریزه می‌بارد.از غروب تا حالا این چندمین رعدوبرقی بود که صدایش آمد. آخری مثل انفجار بود.از تاریکی خانه روبرو، صدای فریاد می‌آید.باز هم آن مرد.تازه از آسایشگاه مرخص شده. مامان گفته یک شب تن بی‌جان زنش را دیده که عراقی‌ها دوره‌ش کردند و به عربی می‌خواندند.گمان کنم صدای آخری چیزی خاطرش آورده که این‌چنین ناآرام شده.شاید صدای اسلحه و هلهله همان شب.</description>
                <category>سوساً</category>
                <author>سوساً</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 22:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نبرد زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@susan.mohammadi27/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-swowcuen3veq</link>
                <description>من خیلی وقت است که دیگر قرص‌های شادی آورم را نمی‌خورم.چیزی حدود سه ماه.از اول هن برای کسب شادی نمیخوردمشان. دکتر ضعیف ترین دوز را داده بود و گفته بود روزی یکی بخورم تا سردرد هایم خوب شود.اما هرروز یکی بخورم و سه ماه یک بار به دکتر سر بزنم.دکتر را فقط یک بار دیدم.یادم نماند هرروز یکی بخورم.گاه یادم می‌رفت خورده ام و مجدد می‌خوردم گاه فکر می‌کردم خورده ام و اصلا نمی‌خوردم.امروز خوش‌حال نبودم.یک نفر که حال و حوصله ام با سیم نامرئی وصل شده به او و خوشحال است که افسارم را به دست گرفته دیشب به من بی محلی کرده بود.توی دلم مانده بود حسابی.گفته بودم لطف کند حتی شده به دروغ و تظاهر اما چند روزی خوب بماند.زده بود زیرش.به جایش امروز را با تمام بغض وحشی گلویم خوشحال آغاز کردم.خوشحال آغاز نکردم اما سعی کردم خوب بگذرانم.همه چیز و همه چیز نشانه بود که این بغض باید امروز اشک شود و من محلش نگذاشته بودم.صبحی که تصمیم گرفتم زیاد بخوابم و قرار بود بابا من را ببرد سرکار و بعد استرس گرفتم دیرش شود، چون می‌دانستم آدم منضبطی است و روی این چیز ها حساس است بر عکس من که عین خیالم هم نبوده بیست روز کاری در ماه هرروز بیست دقیقه تاخیر داشته ام....از خودخواه بودن خودم که چند دقیقه بیشتر خوابیدم عصبانی شدم.اما جلوی بغض را گرفتم.چشمم به آن یک نفر افتاد احساس کردم دلم شد شبیه شیشه شکسته و دردم گرفت اما با لبخند نگاهش کردم هر چند ازش فرار می‌کردم و به بی محلی اش ادامه داد و میدیدم این فقط شامل حال من شده است و دلم گرفت که من چه کردم این چنین بی اعتبارم میکنی؟توی دلم گفتم به درک. این همه سعی کردی این نخ نامرئی را از بین ببری نتوانستی، این بار باید بتوانی.و توی ذهنم شروع کردم سرزنش خودم که این یارو چه دارد ! و خیلی چیز ها را مقایسه کردم نشان دادم خیلی حرف ها رفتار ها دروغ ها را یادآوری کردم و گفتم واقعا احمق و بی لیاقتی که غصه این آزارگر را بخوری.احمق و بی لیاقت بودم.سر صبح چون تصمیم گرفته بودم علیرغم همه چیز خوشحال باشم، الف را که دیدم سلام دادم و لبخند زدم.طی روز دیدم یک جور بدی با من و جور خوبی با دیگران رفتار می کند و بعد توی دلم گفتم آدم ها بخاطر خطاهایشان مجازات می شوند و این مجازات من بخاطر برخی خطاهایم است که این آدم را با این اخلاق و عقده های درونش تحمل کنم.بعد هم گفتم ایرادی ندارد به هر حال من هم زخم های زیادی از الف و البته از آن یک نفر خورده ام.که بیشتر دل شکستگی ام این است آن یک نفر کلی محبت نثار الف کرده و من را بازیچه کرده. و گفتم من امروز می‌خواهم خوشحال باشم و فردا به جایش یادم می آید چقدر دلم پر است.پس بی‌خیال.وسط روز الف گفت صبح به من سلام ندادی.و من چشمم گرد شد.چون صدای سلام دادنم هنوز توی گوشم است.قبل تر برایش سفارش گل داده بودم چون تولدش نزدیک بود و مثلا میخواستم خوشحال شود. گل را دادم صورتش پوکر بود.حدس زدم بخشی از پروسه تقلید اطوار های من است بی آنکه بداند من رنج هایی می‌کشم که دیگر نمی‌توانم پنهان کنم چون خیلی وقت است قرص نمیخوردم. گفتم اشکالی ندارد من میخواستم خوشحالش کتم نشد.دیدم گل را برد اتاق آن یک نفر گذاشت.دلم؟ خب دلم شکست....  بعد تر اما پیام داد و تشکر کرد.من؟ من بازیچه آن یک نفر....آن یک نفر؟ آه.... !لعنت به تو دل.گفتم اینجا را خیلی زود تمام می‌کنم با تمام زخم هایی که دارم و می‌روم یک‌جا زخم هایی که آن یک نفر توی روحم گذاشته درمانش می‌کنم و برمیگردم به زندگی....چه شد ؟آمدم خانه.گفتند فردا کله سحر می‌رویم سفر.خب مک مرخصی نگرفته بودم با اینکه هزار بار باهاشان تاریخ سفر را چک کردم ولی نگفته بودند فردا راه میفتند.گفتم چکار کنم ؟ مرخصی ندارم.شما بروید.... گفتند هر طور شده بگیر چون ما مسافریم.سر اینکه ۵ دقیقه میخواهم بروم سر کوچه داد زد.سر مرخصی نداشتن من داد زد.سر همه چی داد زد.همه چی. میفهمید ؟ برای همه چیز توی این دنیای مزخرف لعنتی داد کشید.داد کشید.داد کشید.من خیلی وقت است قرص های ضد افسردگی را نمیخورم.خیلی وقت است.اما آن یک نفر آگاهانه من را آزرده می کند.زورم نمی‌رسدب حیلی داد می‌کشدنمی‌توانم خودم را از کار خلاص کنمس س حق من را ضایع کرده دستم بخ جایی بند نیستآن یک نفر آگاهانه بی احترامی و تحقیرم می‌کند و دلم را می‌شکند با آنکه می‌داند بدی نکرده ام بهش.با آنکه می‌داند دلم چه جور دلی است‌با آنکه می‌داند دوستش دارممن خیلی وقت است قرص های ضد افسردگی نخورده ام اما امشب خوردم.دو تا.از سرکوچه که برگشتم باز هم ب داد کشید.باز هم دو تا خوردمالان از گریه به هق هق افتادم.قرار بود امروز هر طور شده خوشحال بمانم.می‌خواهم دو تای دیگر بخورمو سب قبل خواب چند تای دیگر. گمان نمی‌کنم اتفاق خاصی بیفتداما دلم می‌خواهد فردا دنیایم شادتر باشد....</description>
                <category>سوساً</category>
                <author>سوساً</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 21:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>