<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید ( سین دال )</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sushiant73</link>
        <description>کمی ( نویسنده، شاعر، ایده پرداز، منتقد)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:58:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1177441/avatar/qqDQSX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید ( سین دال )</title>
            <link>https://virgool.io/@sushiant73</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیگری - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-o2mhzunbwkog</link>
                <description>پیش از هر صحبتی تا یادم نرفته میخوام مرتضی رو بهتون معرفی کنم، اون یکی از دوستای قدیمی منه و از زمان مدرسه با هم در ارتباطیم . بارها شده به خاطر شرایط کاری ، بُعد مسافت یا مسائل مختلف از هم فاصله داشتیم ولی دست آخر باز هم رابطمون رو حفظ کردیم. آدم خوش قلب و با مرامیه. از اونجایی که همیشه درباره ماورا ، دنیای خواب و یا مسائل پیرامونش مطالعه و بحث میکنه، سر پیش آمدهایی که من رو گرفتار کرد تا جایی که از دستش برمی اومد بهم کمک کرد. بین دوستهایی که دارم هم یه جورایی از همه بیشتر با مرتضی در ارتباطم.اون روز بعد از این که از مرتضی جدا شدم راه افتادم و رفتم سمت خونه. کمی که گذشت حسی بهم دست داد که تا قبل از اون پیش نیومده بود . نسبت به محلمون ، مغازه ها ، دیدن آدم های آشنا ، انگار نسبت به همه چیز حسم داشت تغییر میکرد. یه حس غریبی من رو در بر گرفته بود. مثل آدمی شده بودم که توی یه جو مه آلود قدم برمیداره . هر چی جلوتر میرفتم انگار همه چیز برام نا آشنا به نظر می رسید. رفتم داخل پیاده رو، مسیری رو می رفتم که بارها ازش رد شده بودم ولی مغازه ها و کارکنان داخلشون یا اهالی برام آشنا به نظر نمی اومدن. فکر میکردم جایی هستم که برای اولین باره دارم ازش رد میشم. خدایا ! این چه حسی بود ؟ سعی میکردم خودم رو جمع و جور کنم و به راهم ادامه بدم. با مکافات خودم رو به خونه رسوندم. باز دوباره همون حالت قبلی اومد سراغم . سرم سنگین شد ، به سختی کلید رو انداختم به در و وارد خونه شدم. فقط یادمه رفتم توی خونه و بعد از اون دیگه از آخرین لحظات چیزی یادم نمیاد و فقط می دونم خوابم برد. چیزی نگذشت که باز هم وارد عالم خواب یا بهتره بگم دنیایی اسرار آمیز شدم.خودم رو دم دریا دیدم ، یه ساحل بزرگ بود . کامبیز هم اونجا بود ... نشسته بود روی شن ها و در حالی که به یه تخته سنگ تکیه داده بود دریا رو می دید . رفتم سمتش و کنارش نشستم. یه دفعه شروع به صحبت کرد : اینجا رو یادته ؟ گفتم : خب . دریاست دیگه . گفت : اینجا همون جاییه که خیلی دوستش داشتی ! گفتم : ببین اگه فکر میکنی با این چیزا ... حرفم رو قطع کرد و گفت : دوازده سالت بود. با مامان و بابا اومده بودی اینجا و بعدش یه روز با یه دختر آشنا شدی . متوجه نمیشدم از چی داره صحبت میکنه ولی انگار توی عالم خواب یه تلنگری بهم خورد و پرت شدم توی گذشتم. چیزهای مبهمی برام آشکار شد و ناگهان برگشتم  و گفتم : آره یادم اومد ... به خودم اومدم و دیدم کامبیز کنارم نیست. سراسیمه از جام بلند شدم و شروع کردم به صدا کردن . ولی دور و بر فقط ساحل بود و دریا. کمی که گذشت کامبیز رو چند متر اونطرف تر دیدم. داشت با یه نفر حرف میزد. ظاهرا یه دختر نوجوون بود. دختر رفت و کامبیز برگشت و رو به من گفت : شناختیش ؟ گفتم : نه ! گفت : لیلا بود. گفتم : لیلا ؟ گفت : آره ، همونی که اون روز همین جا دیدیش . گفتم : اما این قضیه واسه سال ها قبله . من ...نمیفهمم چرا باید اون رو یادم بمونه ؟ اون موقع بچه بودم. کامبیز به سرعت اومد سمتم و با خنده ای طعنه آمیز گفت : یعنی تو عاشقش نشدی ؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم : آره ، ولی اون ...فقط یه حس گذرا بود! . انگار توی اون فضا نمی تونستم کامبیز رو فریب بدم و اون داشت درست می گفت ، من شیفته لیلا شده بودم و تا سالها نتونستم فراموشش کنم. کامبیز نزدیک تر شد و گفت : تو هیچوقت نتونستی درباره حست باهاش صحبت کنی. اما من این کار رو کردم. لحن صحبت کردنش عجیب بود و در حالی که من رو دچار ترس کرده بود ، گفتم : یعنی چی ؟ گفت : اون دختر ... حالا زن منه . چشمام گرد شد و توی همون فضا صدای تپش قلبم رو میشنیدم. تا اومدم چیزی بگم اجازه حرف زدن بیشتر ازم گرفته شد و پرت شدم توی یه فضای دیگه. خونه بود . افتاده بودم روی زمین. کامبیز اومد بالا سرم و گفت : افشین ... ما نقاط مشترک زیادی توی زندگیمون داشتیم . تو از خیلی هاش با سهل انگاری گذشتی ولی من، نه ! شاید از نظر ظاهری شبیه هم باشیم ... ولی من هیچوقت مثل تو نبودم. در همون حالتی که روی زمین بودم نگاهم رو بالا آوردم و گفتم :  من فقط یه زندگی ساده میخواستم. مقابلم نشست و گفت : نه ! تو فقط دنبال راهی برای فرار بودی. از همه چیز ... همه کس . تو دنبال فرار از خودت بودی. ولی من همیشه با تو فرق داشتم. تو نمی تونی از حقیقت فرار کنی . من درونت رو دیدم ، من عمق ذهنت و خاطراتت رو دیدم ... افشین ، من چیزهای زیادی دربارت میدونم . حالا هم تو باید کمکم کنی ! گفتم : متاسفم کامبیز . در جواب گفت : متاسفی ؟ همین ؟ گفتم : باور کن من نمیخواستم چنین شرایطی پیش بیاد. با عصبانیت صورتش رو آورد جلو و گفت : تو مسئول این وضعیتی . این بار نمی تونی ازش فرار کنی ... تو زندگی من رو ازم گرفتی . باید کمک کنی تا برگردم سر جام. میفهمی چی میگم ؟ افشین ... افشین کمکم کن ، خواهش میکنم!و باز هم از خواب بیدار شدم و یه سری سوالات مثل خوره افتاده بود به جونم . چرا نمی تونستم خوابم رو مدیریت کنم ؟ چرا هر جا که میخواستم حرفی بزنم شرایط طور دیگه ای پیش میرفت ؟ چرا هرچی که اون میخواست اتفاق می افتاد ؟ ... انگار اون داشت خوابم رو مدیریت می کرد . کامبیز درمانده بود و شاید خودش رو اینجوری نشون می داد. با سری پر از افکار ریز و درشت  به سختی از روی زمین بلند شدم. رفتم سمت یخچال و یکم آب خوردم. لعنتی ! این آب چرا ... چرا یه مزه ای داره ؟ رفتم و روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم. کانالها رو می چرخیدم که به طور اتفاقی دیدم یه برنامه ای پخش میشد و داخلش کارشناس در خصوص تغییر کردن صحبت میکرد . همونجا متوقف شدم. همین طور که به برنامه خیره شده بودم این کلمه مدام توی سرم تکرار میشد . تغییر ... تغییر ... تغییر . یه آن به خودم اومدم و با چشمهایی گرد شده با خودم گفتم : آره ، خودشه تغییر ... اون داره روی من تاثیر میذاره . دارم تغییر میکنم ! اون ... اون با بدن من سازگار نیست ، برای همین همه چیز داره عوض میشه !قسمتهای قبلی این داستان رو از اینجا مطالعه کنید :قسمت یکم    |     قسمت دوم    |    قسمت سوم</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 16:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگری - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ifjpzey9pc7q</link>
                <description>یک روز بعد از آخرین خوابی که دیدم حس کردم کم کم دارم  از انرژی تهی میشم .  توانم کمتر شده بود . شده بودم مثل افراد بیماری که بستری هستن و تحت تاثیر مصرف دارو قرار گرفتن. گاهی گیج و منگ بودم و یه سری لحظات حواس پرت. هرچقدر سعی می کردم روپا بمونم انگار نمی تونستم! خودم رو وادار به جنگیدن می کردم اما رفته رفته سرم سنگین تر می شد. کار به جایی رسید که آخرسر مجبور شدم از محل کارم مرخصی بگیرم. صاحب کارم آقا رضا  حس خوبی به این قضیه نداشت و ازم خواست تا حتما برم دکتر،با علم به این که  دکتر کاری نمی تونه بکنه ولی برای این که از سرم باز کنم گفتم چشم و رفتم پی زندگیم. توی راه چهره خودم رو دیدم.علاوه بر بیشتر شدن تیرگی پای چشمام این دفعه چشمام هم قرمز شده بود. دیگه نمی تونستم تحمل کنم و با جسمی ضعیف تا رسیدم خونه مثل جنازه افتادم.نمی دونم چقدر گذشت و باز هم یه سری صحنه های مشابه خواب های قبل رو دیدم. انگار یه سری چیزها برام عادی شده بود، دنیایی رو می دیدم که حس می کردم قسمتی از زندگیمه. بعد از مدتی متوجه شدم درون سیاهی مطلقم ولی کمی نگذشت که از دل یه فضای سیاه عبور کردم و باز هم خودم رو درون یه خونه بزرگ دیدم. صدا اومد: افشین! سرم رو به سمت صدا چرخوندم. بالاخره اتفاق افتاد . بعد از روزها تونستم با صاحب صدا مواجه بشم. اولش چهرش نامفهوم بود ولی کمی که گذشت... چی؟ اون... اون که... این محال بود. انگار درست روبروی آینه وایستاده بودم و خودم رو می دیدم . شروع به صحبت کرد. گفت : خوشحالم که میتونیم حرف بزنیم  ولی باید بدونی این اولین ملاقات ما نیست ، منتظرت بودم ... می دونم که تعجب کردی. آه،معرفی می کنم من کامبیز هستم! یعنی من ... تو هستم. نسخه دیگه ای از تو. نمی دونستم چی باید بگم، توی همون حال و هوا فقط داشتم اون رو برانداز می کردم. کمی رفتم جلوتر و بی اختیار گفتم: این فقط یه خوابه! نه؟ لبخند تلخی زد و گفت: کاش فقط یه خواب بود. ماجرا فراتر از خوابه. من توی دنیای خودم بودم . دنیام   رو داشتم ، خانوادم رو ، شرکتم رو ، هویتم رو ... حرفش رو قطع کردم و گفتم: صبر کن ببینم! چرا میگی داشتم؟ گفت: چون الان  دست توئه. تو تصاحبش کردی . وحشتی عجیب وجودم رو گرفت و کمی عقب رفتم سعی کردم خودم رو کنترل کنم و ادامه دادم: یعنی چی؟ من گیج شدم. باز بهم نزدیک شد و گفت: داستانش مفصله ، ولی در این حد بدون بعد از یه حادثه که تو مسببش بودی ... دنیای من و تو با هم تداخل پیدا کرد.از اون به بعد تو به جای من داری زندگی میکنی و من به دور از جسمم سردرگم شدم. مدتی هست این اتفاق افتاده. من خیلی تلاش کردم باهات ارتباط بگیرم ولی چون هر کدوم از دو دنیای متفاوت هستیم برقراری ارتباط توی واقعیت ممکن نیست. تو هویتم رو در دنیای خودم تصاحب کردی! پس من مجبور شدم  بیام سراغت ... اولش خیلی سخت بود ، از طریق خوابت به ذهنت رسیدم و از اون طریق به جسمت  . متاسفم ، راه دیگه ای نداشتم ...  همین لحظه بود که تمام اتفاقات گذشته اومد جلوی چشمم. با این که می دونستم داخل خواب هستم اما این بار همه چیز برام وضوح داشت. ادامه داد: من متعلق به دنیای تو نیستم. نمی تونم بیشتر از چیزی که باید ... تفکر ، ذهن  و وجودت رو تحمل کنم. با پریشونی گفتم: پس اون فکر ها، عادت هایی که متعلق به من نیست... همشون ! حرفم رو به نشانه تایید قطع کرد و گفت: بله! هر چیزی که به زندگیت اضافه شده متعلق به منه. هر چیز جدیدی که حس میکنی ، دربارش فکر میکنی ، ازش استفاده میکنی ... اونها همه مال منه . گفتم : بابت اون اتفاق ... اما من که اختیاری نداشتم . باور کن من اصلا نمی دونم چطور  اتفاق افتاده. با لحنی عصبی گفت : تو زندگی من رو دزدیدی ! تو باعث شدی این وضعیت به وجود بیاد، بخشی از وجود تو تمام زندگی من رو ازم گرفته .  ولی من پسش میگیرم . مدام این جملات رو تکرار میکرد تا این که ناخواسته از دستش عصبی شدم و به سمتش هجوم بردم و تا دستم بهش رسید همه چیز دچار فروپاشی شد و هر کدوم به سمتی پرت شدیم یه آن گمش کردم. صدا می زدم: کامبیز... کامبیز! کجا رفتی ؟ ولی جوابی نمی شنیدم تا این که  یه صدای ضعیف اومد: افشین... خواهش می کنم کمکم کن. اون زندگی متعلق به تو نیست ، بهم پسش بده ! از خواب پریدم. نفهمیدم چقدر خوابیدم. بدنم کوفته بود و انگار از یه درگیری با فشار شدید بیرون می اومدم. برخلاف دفعات قبل این بار خیلی سریع همه چیز یادم اومد و این طبیعی نبود .دنیای درون خواب رو ملموس تر از هر زمانی درک میکردم. کامبیز! صداش توی گوشم بود.تازه توی حالت هوشیاری متوجه صداش شدم. خیلی عجیب بود، درست انگار داشتم با خودم صحبت می کردم. از جام بلند شدم ، انگار مقداری از انرژیم رو به دست آورده بودم... شاید به خاطر ارتباط با اون بوده ،نمی دونم. مدام حرفهای کامبیز رو توی ذهنم مرور میکردم. دچار عذاب وجدان شده بودم. آیا من کار اشتباهی کردم ؟ چطور ممکن بود ؟ من که داشتم زندگی خودم رو می کردم . اصلا ... من از کجا می دونستم همچین شخصی وجود داره ؟ دیگه تقریبا غروب شده بود که از خونه زدم بیرون  و رفتم سراغ دوستم مرتضی . باز هم درباره خوابم باهاش صحبت کردم اولش میخواست دستم بندازه ولی وقتی جزییات دقیق تری ازم شنید گفت : ببینم ، از کجا میدونی چیزهایی که دیدی اصلا مربوط به یه دنیای دیگست ؟ اصلا شاید ... چه می دونم مغزت یه سری چیزها رو سر هم می کنه ! مثلا به خاطر دیدن فیلم یا خوندن کتاب ... کمی مکث کردم و در پاسخ گفتم : شاید حق با تو باشه ! ولی آخه تا این حد جزییات ؟ من چیزهایی دیدم که توی دنیای من وجود نداشته ولی حسشون میکردم. خیلی برام آشنا بودن ، خیلی طبیعی بودن . خونه ، شرکت ، آدم ها ... انگار که قسمتی از زندگیم بودن. خیلی طبیعی بودن و نهایتا حرفهایی که شنیدم . مرتضی دستی به ریشش کشید و گفت :  اون آدم ... اسمش چی بود ؟ گفتم : کامبیز . گفت : همون ! مگه نمیگی کامبیز خودته ، یعنی یه نسخه از خودته . گفتم : خب ؟ ادامه داد: اگه ادعا میکنه تو دنیاش رو تصرف کردی پس تو باید یه سری اطلاعات درباره زندگیش داشته باشی ! درسته ؟ گفتم : آره ، درست میگی ولی خب  اگه من وارد دنیاش شدم ... چرا الان چیزی که میخوام رو نمی دونم ؟ گفت : شاید به این خاطره که تو الان توی جسمت هستی و قوانین فیزیک بهت اجازه نمیده پات رو فراتر بذاری . به نظر میرسه خواب تنها راه ارتباطی شما و دریچه کسب و تبادل اطلاعاته.  گفتم : احتمالا همین طوره که میگی . مرتضی گفت : ببینم اصلا تو توی خواب اختیار حرفهات رو داری ؟ گفتم : نمیدونم ... تا حالا بهش فکر نکردم. می دونم خوابم و درکش میکنم ولی نمی دونم حرفهایی که میزنم با اختیار خودمه یا نه . گفت : خب سعی کن امتحان کنی . گفتم : چجوری ؟ گفت : خودت رو آزمایش کن. ببین ... خیلی اوقات آدم ها توی یه سری از خواب ها به سطحی از هوشیاری میرسن که می دونن چی میگن و چی میخوان البته نه همه ! ولی من مطمئنم تو این توانایی رو داری که کنترلش کنی.دفعه بعد که باهاش مواجه شدی سعی کن خودت رو پیدا کنی و با یه نشونه ای ... یه چیزی که بهت یادآوری میکنه به خودت بفهمونی که چی میخوای بگی. افشین ... سعی کن از موضوع سردربیاری ، اونوقت ثابت میشه چه اتفاقی افتاده. بیشتر از مرتضی که حالا ترغیب شده بود تا از موضوع سر دربیاره خودم کنجکاو بودم. نمی دونستم قراره چی پیش بیاد ولی خودم رو سپردم به سیر وقایع. من هیچ کنترلی روی زمانی که خواب می دیدم یا نوعش نداشتم ولی باید پاسخ سوالاتم رو هرچند مختصر و حتی طی طولانی مدت میگرفتم .چنانچه تازه با این داستان آشنا شدید لطفا قسمتهای قبلی رو هم مطالعه کنید.قسمت های گذشته :    قسمت یکم     |     قسمت دوم</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 06:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه وقت نمیری ، پول نداریم  !</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%DB%8C%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-yx58duhup3dv</link>
                <description>. . . . یادم میاد یه زمانی توی این مملکت زندگی مردم طور دیگه ای بود . خیلی ها خرج زندگی روزمره خودشون رو درمیاوردن و وقتی از بابت زندگی و مخارج خیالشون راحت میشد یه پس اندازی هم برای سفر و زیارت و قبر و کارهای مربوط به کفن و دفن و مراسم ختم کنار میگذاشتن . از اون شرایط مدتها گذشته و حالا شرایط اقتصادی و فشارهای ناشی از اون اجازه زندگی کردن به شیوه ای که باید رو حداقل از مردم  متوسط جامعه هم گرفته! چه برسه به قشر ضعیف . به قولی مردم دیگه نون ندارن بخورن ، آدمی هم که می میره از همه قید و بندهای زندگی رها میشه و اگر پیش از رفتنش فکری برای خودش نکرده باشه این اطرافیان هستن که باید بعد از مرگش به فکر باشن  و جور اون درگذشته ر و بکشن.   داشتم به این قضیه فکر میکردم که مردن هم هزینه های خودش رو داره و به نوعی مرگ کم هزینه تر از زندگی نیست!میگن میت رو زمین نمی مونه ، ولی ظاهرا علی الحساب از طرف مسئولان محترم مربوطه  تدابیری اندیشیده شده که در راستای روی زمین موندن هرچه تمام تر میت مذکور هست. همه چی گرون میشه و هزینه قبر و کفن و دفن و تهیه ملزومات و گرفتن محلی برای مراسم ترحیم و ختم هم همه با هم افزایش  پیدا میکنن ! حالا اگر کسی ساکن شهری مثل تهران باشه هم که این پروسه از صدور گواهی فوت شروع میشه و میره الی آخر. توی این اوضاع و احوالی که هشتم گرو نهمه اگر یهویی مرگ اومد سراغم چی میشه ! آدم با آورده شدن اسم مرگ  ناخودآگاه میگه دور از جون ولی همتون خوب میدونید که مرگ و سفر به دیار باقی از رگ گردن بهمون نزدیک تره ! ( توی همون قسمتی که پدرم دفن شده سمت راستش خانمی رو دفن کردن که فقط سی سالش بوده و سمت چپش هم یه پسر بیست ساله .)  پس اگه وقت رفتن باشه نمیشه ازش جلوگیری کرد . راستش من از مردن نمیترسم ، از این میترسم که  نکنه نتونم شرایط بعد از مرگم رو با هزینه های جاریش فراهم کنم و یه دفعه برم و تمام هزینه هام بیفته روی دوش دیگران ! و البته با توجه به شرایط فعلیم به طعنه به خودم میگم : یه وقت نمیری ، پول نداریم. بعد از خودم نگاهم می افته به اطرافیان و خانواده هاشون . این که آیا دیگران فکری برای این قضیه کردن یا این فقط من هستم که به این موضوع به عنوان دغدغه نگاه میکنم ؟پ.ن: ببخشید اگه با این مطلب اوقاتتون رو تلخ کردم یا آزرده خاطر شدید ولی لازم دونستم یادآوری کنم و شاید با این مطلب به خودم یه تلنگری زده باشمپ.ن 2 : قصد داشتم این مطلب رو با گوشی منتشر کنم ولی واقعا اذیت شدم و طبق روال گذشته با رایانه گذاشتم.پ.ن 3 : عمرتون پایدار و سرشار از عزت و برکت</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 11:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگری - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-cuk0mpmw1m9q</link>
                <description>توی خواب معلق شده بودم . اون کی بود که  صدام می کرد ؟ صداش خیلی برام آشنا بود ! اما چرا از من کمک میخواست ؟ سعی میکردم صاحب صدا رو پیدا کنم ، اما هرچی بیشتر توی اون فضا میگشتم نمی تونستم به نتیجه ای برسم. این بار با دفعه قبل فرق داشت و با این که به درک از خواب بودنم رسیده بودم اما دوست نداشتم از این خواب بیدار بشم و برای فرار ازش تلاشی نمی کردم . گذر زمان معنا نداشت و نمی دونستم چقدر خوابیدم . به نتیجه ای نرسیدم و صبح با صدای زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم !حاضر شدم و رفتم سرکار . اون روز مثل هر روز توی کارگاه مشغول به کار شدم اما این بار خوابی که دیده بودم  و ماجرای داخلش ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. هر چی بیشتر از اون خواب میگذشت  برام واضح تر میشد، اما نمی تونستم چیزی که دیده بودم رو توجیه کنم ، حین انجام کار بودم که ناگهان صدایی من رو از اون عالم بیرون کشید : افشین ! یه آن به خودم اومدم و دیدم دستگاهی که دارم باهاش کار میکنم دچار مشکل شده و من اصلا متوجهش نشدم . وقتی برگشتم دیدم مدیر کارگاه و بچه ها دارن بهم نگاه میکنن. صاحب کار از شرایط پیش اومده ناراضی بود و بهم تشر زد : حواست کجاست ؟ حالت خوبه ؟ و بعد از اشاره به خرابکاری که کرده بودم ازم خواست به خودم بیام . به خودم ؟ من که داشتم کار خودم رو ... انگار توی یه دنیای دیگه بودم ، اصلا حواسم به کارم نبود و من با اون سابقه و تجربه کاری درحالی که باقی افراد مشغول داخل اون کارگاه چشمشون به من بود ، دچار مشکل شده بودم.رفتم پشت دستگاه و گیر و گرفتش رو برطرف کردم. اما هنوز یه مشکل بزرگتر داشتم ، گیر و گرفت خودم ! کاش یکی میتونست من رو هم آچار کشی کنهعصر همون روز رفتم پیش خواهرم . خونش  فاصله ای تا محل سکونت من نداشت ، یعنی خودمون خواستیم اینجوری باشه. از اونجایی که ما سر خیلی از مسائل سر ناسازگاری با هم داشتیم جدا زندگی میکردیم ولی خب دیدیم اگه از هم دور باشیم شدنی نیست اینه که بعد از یکی دو سال دور بودن اون اومد نزدیک من مستقر شد و اینجوری راحت تر در رفت و آمد بودیم. من و نیلوفر تقریبا همسن هستیم و شاید دلیل ناسازگاری هامون رو هم منطقی تر میکنه .  برعکس من اون دانشگاه رفت و جدای از این که درسش واقعا خوب بود در ادامه با دوستای هم دانشگاهیش یه شرکت  دانش بنیان زدن و خدا رو شکر کارشون هم گرفت. از همه اینها که بگذریم نیلوفر یه اخلاق خوب داره  و اون هم اینه که به طور کامل به حرفهام گوش میکنه و درانتها اگر قرار باشه نظر مخالف یا ضد من داشته باشه علنی ابراز میکنه . اون روز خسته و کوفته با ذهنی سردرگم و کلافه رفتم پیشش و دلم رو به دریا زدم و  با توجه به این که درباره خواب قبلم چیزی نگفته بودم ماجرای هر دو خوابم  رو براش تعریف کردم . اون هم که به این مسائل علاقه داشت حسابی ازم استقبال کرد و همراه با پذیرایی یه گپ و گفت مفصل داشتیم.دست آخر سعی کرد آرومم کنه ولی متاسفانه توی این مورد هم مثل خیلی از موارد  نتونست کمک چندانی بکنه و بیشتر حرفهاش جنبه دلخوش کننده داشت ولی خب حداقل  قضاوتم نکرد و بهم برچسب نزد !بعد از اونجا رفتم خرید . داخل فروشگاه بودم که کم کم متوجه یه چیزایی شدم . فضای فروشگاه یادم اومد . خدای من ! این همون فروشگاه داخل خوابم بود ولی یه سری چیزاش فرق داشت. من معمولا از همین فروشگاه خرید میکردم ولی انگار ... یه چیزی من رو به شک انداخت برای همین سراغ یکی از کارکنان فروشگاه که می دونستم از قدیمی های اونجا ست  رفتم و پرسیدم : ببخشید جناب ! اینجا تا حالا تغییر دکوراسیون داشته ؟ بنده خدا نگاهی به اطراف انداخت و با حالتی متعجب پرسید : چطور ؟ گفتم : منظورم تغییر جای قفسه ها ... یا یه تغییری که مشهود باشه . گفت : از زمانی که من اینجام ... نه! همین شکلی بوده . تشکر کردم و برگشتم و بعد از حساب کردن  از فروشگاه خارج شدم. عجیب بود ! درب ورودی ، محل قرارگیری صندوق ها ... قفسه ها ، اصلا فضای داخلی فروشگاه . تمام اون چیزی که توی خواب دیده بودم با اینجا فرق داشت. شاید هم ، اونجا جای دیگه ای بوده!وقتی رسیدم خونه متوجه شدم برای بار پنجم توی چند روز گذشته نودل خریدم ! انگار تازگی بهش علاقه پیدا کرده بودم... علاقه ؟ تا کی باید با این تغییر عادات زندگی میکردم ؟بعد از مدت کوتاهی با یکسری چیزها اخت گرفتم . انگار تبدیل شده بودن به بخشی از من. شده بودم مثل آدمی که پوست انداخته و پوسته قبلی خودش رو کم کم از تنش خارج کرده. طبق معمول بعد از رسیدن به خونه و انجام دادن یه سری کارها شروع کردم به مطالعه کتاب جدیدم. لعنتی ! این یکی واقعا خوب بود ... یه داستان جنایی و درام . خوشبختانه خودم تونستم باهاش ارتباط بگیرم و موضوع مورد علاقم بود.نمی دونم چقدر گذشت که خوابم برد . این بار سریعتر خودم رو پیدا کردم .   توی یه خونه ویلایی درندشت بودم . خیلی بزرگ بود ... ته دلم می دونستم مال من نیست . چون من که از این پولها نداشتم . توی همین حال و هوا یه بچه بدو بدو اومد و بغلم کرد . گفت : بابا جون اینجا خیلی خوبه ، کاشکی برنگردیم . داشتم تلاش میکردم ببینم این بچه کیه اصلا چرا به من میگه بابا جون که یه خانم از سمت شرقی ویلا اومد سمتم و گفت : غافلگیرم کردی . خیلی جای قشنگیه ... تو از کجا میدونستی من اینجا رو دوست دارم ؟ نمی دونم چه جوابی به اون خانم و بچه دادم ، چون یهو فضا عوض شد انگار باز خوابم دور تند گرفت و مثل یه تقطیع سریع رفتم توی یه جای دیگه. یه شرکت بود ... آره مثل این که شرکت بود . کلی دفتر و دستک دور و برم بود. یه خانم در رو باز کرد و وارد شد : ببخشید مهندس ... واجب بود ! از شرکت انبوه سازان افرا اومدن ، ظاهرا کارشون واجبه ! چی بهشون بگم ؟ تا اومدم جواب بدم از اون صحنه هم گذشتم. نمی دونم ...شاید فقط باید این چیزا رو می دیدم و اختیاری برای پاسخ نداشتم . اصلا نمی دونستم کجام ؟ چی باید میگفتم ؟یکسری چیز در هم بر هم دیدم ، تا این که خودم رو توی یه خونه دیدم ... متاسفانه اینجا رو هم نمیشناختم . داخل خونه قدم میزدم ، خونه لوکسی بود. فضای خونه مبهم بود ، نمی تونستم به درستی اجزا رو تشخیص بدم. حضور یک نفر رو در انتهای اون خونه  حس کردم . نامفهوم بود ، چیزی شبیه به یه سایه یا کالبد سیاه بود .دم پنجره ایستاده بود ، از اطرافش نور ملایمی وارد خونه میشد .سعی کردم برم نزدیک ولی انگار چیزی مانع بود و این اجازه بهم داده نمی شد . بعد از چند لحظه که نمی دونم چقدر گذشت احساس کردم شخص به سمتم برگشته و می خواد صحبت کنه ، تجسمی نداشتم ولی می تونستم حس کنم که به سمت من ایستاده. از همون دور بهم گفت : خوش اومدی ... افشین ! بعد از اون دیگه چیزی ندیدم و این بار تقلایی برای بیدار شدن نکردم. بعد از چند لحظه انگار که دیگه چیزی نمیدیدم از خواب بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم ... فقط نیم ساعت خوابیده بودم ! خدای من ، چقدر بدنم درد می کرد . به زحمت از روی کاناپه بلند شدم وکتابی که توی دستم بود رو کنار گذاشتم. داشتم می رفتم دستشویی که از جلوی آینه قدی رد شدم و ناخودآگاه در حین حرکت خودم رو داخلش برانداز کردم ، وایستادم ... وقتی برگشتم جلوی آینه از چیزی که دیدم  وحشت کردم. پای چشمام تیره شده بود .این داستان ادامه دارد ...قسمت قبلی داستان دیگری :  قسمت یکم</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 18:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده روز و یک عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%85%D8%B1-jwax9raai1y9</link>
                <description>امروز بیست و سوم خرداد هست ، درست یک سال پیش در چنین روزی مردم ایران نخستین روز جنگ رو بعد از ۳۶ سال تجربه کردند ، اما این بار موضوع متفاوت بود.جنگ هشت ساله رو خیلی از قدیمی تر ها و حداقل اونهایی که متولد سال شصت بودند درک کردند. من به عنوان یک دهه هفتادی زمانی به دنیا اومدم که سالها از پایان جنگ گذشته بود و مسلما هیچ درکی از جنگ نداشتم ! اون موقع کشور درگیر بازسازی و مسائل داخلی بود. سالها گذشت و شاید من و امثال من کمتر فکر می کردیم که بعد از سه دهه و حالا در عصری که جنگ بیشتر جنبه تکنولوژیک و رسانه ای داره مورد حمله قرار بگیریم.این جنگ در بامداد روز بیست و سوم خرداد سال هزار و چهار صد و چهار  شروع شد ، تنها دو هفته زمان برد اما خیلی از زندگی ها رو تحت تاثیر مستقیم و غیر مستقیم قرار داد. مردمی که به واسطه جنگ دچار فشارهای روحی و روانی شدند، مردمی که دچار خسارات مالی و جانی شدند و افرادی که به واسطه همون جنگ حالا دیگه در بین ما نیستند . هر کس به نحوی از اون جنگ آسیب دید! بعد از پایانش فقط هشت ماه زمان برد تا باز هم درگیر جنگ بشیم ، این بار شدید تر و گسترده تر و حالا که این متن رو می نویسم هنوز هم در جنگ هستیم.هر کدوم از ما به طور عادی به خاطر زندگی در ایران مدام باید بجنگیم، با همه چیز. اما وقتی جنگ به معنای واقعی میاد وسط زندگی ما و از اثراتش آگاهی داریم ، اصولا زندگی معنای خودش رو از دست میده ولی ما توی دل همین جنگها چهره پنهان و زیبایی رو به چشم دیدیم که شاید توی حالت عادی دیده نمیشد و اون هم همدلی، همراهی و حمایت مردم از هم بود. توی دل همین جنگ ها خیلی از همین مردمی که خودشون درگیر بدترین مشکلات توی زندگیشون بودند از خودشون گذشتند و به زندگی هموطنشون پرداختند. از میون همین جنگ بود که زندگی بازتعریف شد تا ما بفهمیم میشه هوای هم رو داشت و برای کس دیگه ای که حتی اسمش رو نمی دونیم جانمون رو هم فدا کنیم.از اون روز یک سال گذشت و در این یک سال خیلی اتفاق برای خیلی هامون افتاد . اما وقتی به اون دوره کوتاه نگاه می کنیم می بینیم جنگی رو تجربه کردیم که فقط یک جنگ نبود ، جنگی که دوازده روز به طول انجامید اما اثراتش برای خیلی از مردم برای تمام عمر باقی می مونه.</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 17:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگری - قسمت یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D9%85-uwp0nzg9khyb</link>
                <description>با عجله از خواب بیدار شدم و بدون این که کار اضافه ای بکنم لباسام رو پوشیدم و راه افتادم دیر شد ! قرار بود امروز من برم دنبال میثم و بیارمش . لعنتی ! ماشین چرا استارت نمی خوره ... بالاخره روشن شد . توی مسیر به این فکر می کردم که دارم بد قول میشم ، نمی خواستم لیلا در موردم طوری فکر کنه که انگار نسبت به زندگی بی تفاوت شدم . اه چرا نمیرسم ! خیابونا چقدر شلوغ شده بود . تموم کارهایی که باید می کردم از جلوی چشمم داشت رد می شد . به هم ریخته بودم . گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود سعی کردم خودم رو کنترل کنم ، تلفن هی زنگ می خورد . این کیه دیگه ؟سریع یه جا زدم بغل که جواب بدم . جواب دادم ... الو ، الو ! قطع شد . تو راه بودم با خودم گفتم : میثم ، حتما تا الان دیگه تعطیل شده . پسرم ... زدم رو ترمز . پسرم ! ... پسرم ؟ ... اما ! من که بچه ندارم . چی میگم ؟ بهتره برم به لیلا ... من که اصلا ازدواج نکردم . میثم؟ لیلا؟ خدایا من چم شده بود ؟... این اسم ها! با حالتی سراسیمه برگشتم خونه و سعی کردم این اتفاق رو فراموش کنم ، اما نشد . سر ظهر بود در حالی که مشغول غذا خوردن بودم یادم افتاد که حتما باید پروژه رو به مهندس شفیعی مدیر شرکت الوند برسونم، رفتم پای لپ تاپم تا بازش کردم ... یادم رفت چی کار باید می کردم! مهندس شفیعی؟ اون دیگه کیه؟ اصلا پروژه برای چیه؟ هرچقدر داخل لپ تاپ رو بالا پایین کردم چیزی دستگیرم نشد. آخرسر یادم افتاد من که توی هیچ شرکتی کار نمی کنم. خدایا ... چرا اینجوری شدم؟ اینا چی بود که از صبح یادم می اومد ؟از اون روز صبح که بیدار شدم مدام درون ذهنم غوغا بود ! به چیزهایی فکر میکردم و سمت کارهایی میرفتم که متعلق به من نبودن . من کجا بودم ؟ چرا دچار این دوگانگی شدم . تصمیم گرفتم برم پیش دکتر تا شاید بتونه بفهمه مشکلم از کجاست. رفتم ... دکتر چکم کرد ولی دست آخر وقتی فهمید نمی تونه کاری برام بکنه من رو دست به سر کرد ، من متوجه موضوع شدم ولی خودم رو زدم به اون راه . مدام فکر میکردم این افکار از کجا میان ؟ دیگه کم کم داشتم زندگی خودم رو فراموش میکردم . این شرایط به نظر کابوس وار ادامه پیدا کرد تا این که خودم رو در فضایی متفاوت از زندگی می دیدم. من ؟ اصلا آدمی نبودم که اهل مطالعه باشم ... یه بار به خودم اومدم و دیدم دو ساعت توی یه کافه کتاب نشستم و مشغول تورق کتابی هستم که مورد علاقم نبود. قهوه میخوردم ! فیلم های درام می دیدم ... سبک زندگیم عوض شده بود. یه بار خواهرم نیلوفر که من رو در حال مطالعه کتاب دیده بود سخت متعجب شده بود و از آخرین باری که کتاب دستم دیده بود و ازش مدتها می گذشت گفت و این که چقدر تغییر کردم ! البته اعتراف میکنم این تغییر هر چند مثبت بود ولی رو آوردن به کارهایی که متعلق به من نبود یه جاهایی آزارم می داد . کمی بعد چون نفهمیدم منشا این اتفاقات کجاست سعی کردم باهاشون کنار بیام تا شاید بعدا معلوم بشه ، شرایط رو پذیرفتم تا جایی که به کسی آزار نرسونه و قانون شکنی نباشه.همسر و فرزندی که هیچوقت تا قبل از اون روز نداشتم و داشتم و شرکتی که داخلش کار نمیکردم ولی مشغول به کار داخلش بودم که البته برام تناقض ایجاد کرده بود ، علاوه بر روزمرگی هایی که متعلق به من نبود ، همگی روی من اثر گذاشته بودن . هر روز یه چیز جدید به ذهنم می رسید . گفتم مهندس ... اصلا یادم رفت بگم ... من اصلا مهندس نیستم ! من سرکاگر یه کارگاه تولیدی هستم و نهایتا تا دیپلم درس خوندم و با وجود تلاشهایی که داشتم موفق نشدم برم دانشگاه . البته بعدا با اصرار اطرافیانم یه قدمهایی برداشتم ولی با توجه به شرایط سنی اصلا حوصلم نیومد و چسبیدم به کاری که بلد بودم. داشتم می گفتم ، در این حین که یکسری تفکرات جدید احاطم کرده بود دوستم مجتبی مدام دستم مینداخت و میگفت فیلم زیاد می بینی و از این حرفها ! من که اصلا نتونستم چیزی رو بهش ثابت کنم ، چون این افکار می اومدن و می رفتن و من کنترلی روشون نداشتم ولی ذهن من رو به خودشون مشغول می کردن. تغییرات رفتاریم ، حتی شکل لباس پوشیدنم و یه سری کارهای دیگه من رو بیشتر به چشم آورد ! یه دفعه که صاحب کارگاه متوجه شد تیپ و ظاهرم تغییر کرده با تعجب اومد سراغم و ازم پرسید که خبریه ؟ منظورش ازدواج و مورد و این حرفها بود . البته که من زیر بار نرفتم و لی از اون زمان به بعد هر زمان می دید که به ظاهرم رسیدم با خودش تصور می کرد که برنامه ای دارم ولی بنده خدا نمی دونست که من درگیر چه جریانی شدم و اون در چه فکری بود .چند روز گذشت تا این که یک روز تعطیل که خونه بودم و بعد از صرف ناهار جلوی تلویزیون لم داده بودم خوابم برد. یه چیزهایی توی خواب دیدم ... اولش نامفهوم بود ولی رفته رفته چیزهایی دیدم. یه خانم شیک پوش نسبتا جوان ، یه پسربچه ... یه آقا و خانم مسن ! یه ساختمان بزرگ و خیابون هایی که برام آشنا نبودن . تا این که یهو یه نفر با صدای بلند داد زد : افشین ! از جا پریدم ... صدا خیلی واضح بود. ساعت رو نگاه کردم و نگاهی به تلویزیون انداختم که دیدم صداش کمه ، محل سکونتم هم جایی بود که معمولا سر و صدای چندانی نداشت ولی اون صدا ... مطمئن بودم که یکی من رو صدا کرده .خیلی واضح بود ... اونی که من رو صدا زد کی بود ؟ اصلا اون خوابی که دیدم چه معنی داشت اونم اون ساعت از روز... با خودم گفتم شاید تصورات ذهنی بوده یا به خاطر ناهاری که خوردم بوده . سعی کردم بیخیالش بشم ولی نمی شد. توی خونه ، محیط کار ، بیرون ، حتی وقتی با دوستام بودم ... همه جا تصاویری که توی خواب دیدم و همین طور اونی که صدام زد ذهنم رو مشغول خودش میکرد. انگار شده بود قسمتی از مغزم.از این اتفاق گذشت تا این که یک شب باز هم اتفاق افتاد ، طبق معمول کارهام رو انجام دادم و آخر وقت رفتم برای خوابیدن. به محض این که چشمام رو بستم وارد عالم خواب و رویا شدم. چیزهایی میدیدم که گُنگ بود ... همین چیزهایی که به هم ربطی ندارن و از جلوی چشم میگذرن. مثل فیلمی که تصاویرش سریع میگذره ولی وقتی به یه جای حساس میرسه سرعتش کم میشه و با دقت بیشتری میبینیش، خوابم رو لمس می کردم . انگار که داشتم توی خواب زندگی میکردم، با تعدادی آدم مشغول صحبت بودم ولی انگار می دونستم که نمیشناسمشون ، بعد از کلی حرف زدن که یادم نمیاد چی میگفتن خوش و بش کنان ازشون خداحافظی کردم و پاشدم راه افتادم که برم ، ناگهان صدای مردونه ای من رو متوقف کرد : افشین کمکم کناین داستان ادامه دارد ...</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 03:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در برابر اعتبار - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-atohntqgnw6u</link>
                <description>گابریل دلگادوبا گذشت زمان تنش میان خوزه و گابریل روی رفتار باقی اعضای تشکیلات هم اثر گذاشت. شکاف بین اعضا روز به روز بیشتر شد تا این که دو دستگی مشهود شد. عده ای از رفتارها و تفکرات خوزه خسته شدند و قصد جدایی داشتند اما می دانستند که بهای سنگینی باید بپردازند و دسته دیگر وفاداران خوزه بودند که تحت هیچ شرایطی حاضر نبودند او و سیستمش را رها کنند. خبر ها به گوش گابریل می رسید، پس او شرایط را مهیا دید و برنامه ای را که از مدتها قبل برایش انتظار می کشید اجرایی کرد. از طریق رابطش شروع به جذب مخالفان کرد و هر شخص را مطابق با شرایطی که داشت کم کم از بدنه سیستم جدا کرده و در زمان مناسب و از طریق جلسات محرمانه آنها را با خود همراه کرد. در نتیجه او موفق شد سازمان کوچکی را از افراد سابق تشکیلات تامبراس که وفاداریشان را به گابریل اعلام کرده بودند تشکیل دهد.در سالهای گذشته هرکجا که اسم تشکیلات تامبراس در میان بود و به واسطه آن صحبت از قتل و حذف افراد بود یا رد پایی از گابریل دیده نمی شد و یا صحنه سازی های ماهرانه او در راستای این امر صورت می گرفت، او توانسته بود با زیرکی دستان خود را پاک نگه دارد تا هر زمان که لازم شد بتواند از این امتیاز علیه خوزه استفاده کند. عده ای از افراد سازمان تامبراس به مرور به خاطر همین شیفته او شدند که شخصیتی جذاب، زیرک و توانا داشت. مدتی بعد از ماجرای آتش سوزی مجموعه پوشاک و تولیدی دلگادو، گابریل با اندک سرمایه ای که داشت توانست کارش را از صفر و در جایی خارج از شهر شروع کند. بعضی از کارگران را که شرایط کار داشتند بازگرداند، از طلب کاران مهلت گرفت و بعد از دو سال مجددا نامش را بر سر زبان ها انداخت. کمتر کسی فکر می کرد او بتواند سرپا شود و این اتفاق برای مشتری ها خبر خوشایندی بود. از طرف دیگر خوزه که رفته رفته متوجه کج خلقی بعضی از اعضا شده بود و دیگر آنها را مثل گذشته مطیع نمی دید شروع به برخورد با آنها کرد. زمانی که پروسه پنهان ، ناپدید و یا متواری شدن آنها کلید خورد، گابریل مصمم شد تا با سازمان خودش به مقابله بپردازد ، اما بی نام و نشان و بدون اثری از خود. مدتی نگذشت که خبر جنون خوزه پیر فراگیر شد. او حتی دیگر به افراد نزدیکش هم اعتماد نداشت و مدام برای گابریل پیغام تهدید آمیز می فرستاد و او را به غده ای سرطانی تشبیه می کرد که موجب فروپاشی حکومتش شده بود!گابریل در آستانه سی و هفت سالگی بود که خبر مرگ خوزه تامبراس را شنید. بعد از پیگیری متوجه شد موضوع صحت دارد و جسد او درون دفترش پیدا شده. برای او مراسمی ترتیب داده شد و افراد برجسته ای در مراسم او حضور پیدا کردند اما گابریل که نمی توانست وجهه منفی او را فراموش کند از دور ایستاد و تنها با حالی بُهت آلود و حسی میان غم و شادی نظاره گر خاکسپاری او شد . پلیس نتوانست ضارب را پیدا کند اما بعدها نامه ای به دست گابریل رسید که درون آن چگونگی اتفاق شرح داده شده بود. نامه را خواند. نامه را شخص ضارب نوشته بود و او کسی نبوده جز پدرو والدز، همان شخصی که سالها قبل خبر از کشته شدن پدر ایزابلا به او داده بود و باعث وقوع آن ماجراها شد. پدرو از این سالها نوشته بود، از این که چقدر احساس پوچی می کرده و به هر بهانه ای مورد غضب خوزه قرار می گرفته تا این که تصمیم میگیرد مرگ خود را جعل کند. بعد از آن اتفاق خود را پنهان کرده و مدتها انتظار کشیده بود تا بتواند انتقامش را از او بگیرد و زمانی که او را در دفترش تنها یافت برای کشتنش اندکی درنگ نداشته و کار را تمام کرده بود ، وی درون نامه بابت اتفاق تلخی که برای گابریل افتاده بود ابراز تاسف کرد و امیدوار بوده که او را ببخشد، از نیتش که نشان دادن چهره واقعی خوزه بوده نوشته بود و از این موضوع که نتوانسته بود برای گابریل کاری کند در عذاب بوده است. در پایان نامه ذکر کرده بود که او با هویتی جدید و در جایی خارج از مادرید پنهان شده. گابریل نامه را بعد از مطالعه سوزاند و در حالی که به آینده فکر می کرد به راهش ادامه داد. پرونده خوزه تامبراس هم که بعد از مرگش به جریان افتاده بود به علت عدم وجود مدارک کافی مختومه اعلام شد. تشکیلات تامبراس متلاشی شد و در این حین افراد باقی مانده خوزه یا با نام و نشانی جدید و در گوشه و کناری به زندگی خود پرداختند یا به هر طریق ممکن از کشور گریختند. افرادی که تحت حمایت گابریل بودند هم زیر نام او به مشاغلی که به آنها تمایل داشتند مشغول شدند و آینده خود را تغییر دادند.حالا گابریل دلگادو یک مرد پنجاه ساله است و سیزده سال گذشته را بدون خوزه تامبراس و دور از تنش های ایجاد شده توسط او زندگی کرده است . او حالا یک شخصیت برجسته و چهره ای شناخته شده است که زندگی خود را صرف مدیریت کسب و کارش میکند و همواره سعی دارد افرادی را که به دنبال پیشرفت هستند حمایت کند. ظاهر آراسته او مشهور است و چهره ای آرام دارد که از پس گذشته ای طوفانی آمده است. او خانواده ای دارد اما این به آن معنی نیست که او همسر و فرزندی داشته باشد ، خانواده او افرادی هستند که با او زندگی میکنند اما هیچ نسبت خونی و ژنتیکی با او ندارند. افرادی که هر کدام به شکلی با گابریل ارتباط پیدا کردند و به واسطه او توانستند به موقعیت و جایگاه معتبری دست پیدا کنند. گابریل سالها برای به دست آوردن اعتبار تلاش کرد ، اما کسب این اعتبار برای او ارزان تمام نشد. گاهی اوقات برای رسیدن به اعتبار می بایست در برابر بسیاری چیزها ایستادگی کرد ، چه بسیار افرادی هستند که در برابر ما می ایستند تا این اعتبار بدست نیاید و چه روزهایی که در برابر کسب اعتبار باید از چیزهای زیادی گذشت. اما باید دید آیا این اعتبار ارزش مبارزه را دارد ؟ این پایان ماجرا نیست ، گابریل هنوز زنده است و به راه خود ادامه می دهد، اما خوب می داند تا زمانی که زنده است مبارزه ادامه دارد و زندگی برای او نقشه های مختلفی خواهد داشت.از همراهی شما صمیمانه سپاسگزارم . این داستان ادامه خواهد داشت اما چگونگی و زمان ادامه آن نامشخص خواهد بود . در ادامه اگر این قسمت رو اتفاقی مطالعه کردید شما رو به خواندن قسمت های قبلی این داستان دعوت میکنم.قسمت یکم | قسمت دوم</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 15:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این خاطره سازهای بی حرکت!</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-ogadifsvag5l</link>
                <description>. . . . .عکس ها موجودات عجیبی هستند ! بله ، موجود هستند چرا که در خود روح دارند ، شادی و غم دارند ، خاطره ها دارند و نمی شود وجودشان را کتمان کرد.در جای جای زندگی ما نقش داشته ، دارند و خواهند داشت. گاهی یک تصویر دریچه ای می شود به دنیایی از تجربیات گذرانده ، لحظات زیسته در تقویم زندگانی و گذران عمر در کنار خانواده ، دوستان ، آشنایان و عزیزانی که روزی در بین ما حضور داشتند و حالا نیستند .مشغول تماشای عکس های قدیمی بودم . جدای از ناهنجاری های بصری موجود در اکثر آنها که گویی از بی تفاوتی اهالی مقابل دوربین خبر می دادند مرا به جمع هایی برد که در آنها دغدغه ها رنگ و بوی دیگری داشت . زندگی ها ساده تر بود و با تمام سختی ها دلخوشی ها هنوز مهمان چهارخانه ها بود. یادم می آید زمانی که خیلی کوچک بودم اگر کسی دوربین عکاسی داشت می توانست با آن پز بدهد و آن را با خودش همه جا می برد . فقط کافی بود یک نفر کارنابلد که ادعای عکاسی داشت به هر طریق ممکن دوربین را به دست بیاورد و در همه حال از آن استفاده می کرد. عکسهایی دیده ام که در آن دیوار ، سقف و اجزای آن مکان بیشتر از چهره افراد خودنمایی می کردند ، زوایا نه برای عکاس مهم بودند و نه برای کسی که از او عکس گرفته می شد ، بعضی ها که اساسا با دوربین قهر بودند و هر جایی را می دیدند الا دوربین ، بچه هایی که مدام تکان می خوردند و به هر بهانه ای تحرکشان را در لحظه برداشت تصویر ثبت می کردند، دست آخر عکس هایی هم بودند که می سوختند یا صحنه هایی را ثبت می کردند که اصلا مفهوم نبود ، اکثر ما ( به خصوص آنهایی که در سالهای دور به دوربین دسترسی داشته اند و قدیمی تر ها ) از این دست عکس ها در خانه هایمان داریم . پدر مرحومم جوانتر که بود او هم دوربینی داشت و در بین خانواده و فامیل می چرخید و عکس می انداخت. ناگفته نماند تعداد زیادی از عکس های قدیمی که حالا نزد برخی از افراد فامیل هست به همت وجود دوربینی که او داشت ثبت شده است.وقتی عکسی را می بینی فارغ از فضای آن انگار دریچه ای به دل تاریخ و آن لحظه ای که عکس گرفته شده باز می شود و خودت را میان آن افراد حس می کنی ، حال آن که اگر عکس مذکور با حضور خودت گرفته شده باشد این حس را مضاعف میکند. هرچه از تصویری که ثبت شده می گذرد آن خاطرات با همه حال و هوای تلخ و شیرینی که داشتند برایت زنده می شوند و گویی رفتگان در نظرت حیات دوباره می یابند. عکس ها جان دارند ، زندگی دارند ، رنگ دارند و صدا ! مگر می شود تصویری را ببینی و چیزی را درونت نشنوی ؟ این نکته مرا یاد خاطره ای انداخت . هشت سال پیش برای مادربزرگم تولد گرفتیم و خاله ها و دایی با فرزندان و بند و بساط تولد سرازیر شدند خانه اش . مادربزرگ حال و حوصله خودش را هم نداشت ( البته از الان سرحال تر بود) چه برسد به شلوغی و آن جمع از فرزندان و نوه ها و نتیجه ها . مراسم برگزار شد و بزرگترین جمعی که می شد از خانواده مادری متصور شد حضور داشتند و آن شب عکس های زیادی گرفته شد . هر از گاهی که به عکس های آن شب می نگرم می بینم بچه های آن جمع بزرگ شده اند ، سن و سال دار های جمع که بزرگ تر بودند شکسته تر شدند و جوانها جا پای آنها گذاشته اند و افرادی که حالا دسترسی به آنها سخت شده است همانجا ایستاده اند ، درون یک فریم از زندگی . هنوز که عکس ها را می بینم صدای آن شب برایم زنده می شود ، گویی همین حالا درون مراسم تولد هستم . صدای همهمه و هیجان و لذتی از جمع شدن در کنار افرادی که برای شبی هرچند کوتاه دغدغه های خود را کنار گذاشتند و اینها همگی مانند مجموعه ای از خاطره درون این عکس ها ثبت شدند.عکس ها می مانند ولی صاحبانشان نه ! بسیاری از ما تصویر عزیزانی را درون قاب هایمان ، درون آلبوم ها و حتی گوشی هایمان داریم که دیگر بین ما نیستند و من نیز یکی از آنها هستم . حالا نزدیک به چهل روز از رفتن پدرم میگذرد ( پیش تر در دلنوشته ای با عنوان مرثیه ای برای پدر از او یاد کردم ) و علاوه بر حس کردن جای خالی اش دیدن عکسهایی که از او درون آلبوم تصاویر یا داخل تلفن همراه دارم مرا به زمانی می برد که تصویر از او و یا با او ثبت شده است .از این دست عکس ها از درگذشتگان می مانند و شاید فرداهایی که ما نباشیم و دیگران بیایند عکس های ما را ببینند ، اگر با ما زیسته باشند یادی از ایام ما و گذران در کنار ما کنند اگر نه ممکن است که دیگر کمتر کسی بتواند ما را بشناسد ، همانطور که با رفتن بزرگتر ها و دور شدن خانواده ها از هم فرزندان تازه همان خانواده ها هم نسبت به هم دور می شوند و دیری نمی گذرد که دیگر خویشاوندان خود را هم نشناسند چه رسد به این که به تصاویرشان تعلق خاطری داشته باشند.سخن به درازا کشید ! مخلص کلام این که نمی شود از کنار عکس ها به سادگی گذشت . عکس فقط یک قطعه کاغذ نیست که روی آن یک فریم ظاهر شده باشد ، عکس صرفا تصویری گرفته شده با دوربین تلفن همراه نیست ! عکس ها جان دارند ، هویت دارند ، نقش دارند . با آنها می شود در زمان سفر کرد و با یک نگاه فاصله ای حتی به اندازه سالها را کنار زد و به قدری که قابل درک است از معنای داخل آنها بهره جست.</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 17:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در برابر اعتبار - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-pfl9vskgfzcp</link>
                <description>گابریل و ایزابلا هنوز کامل از شهر دور نشده بودند که دو خودرو آنها را متوقف کردند و بعد از کمی کشمکش هر دو را بیهوش کردند، افراد ناشناس هر دو  را با خود بردند. چند ساعت بعد گابریل در حالی که درون اتاقی به صندلی بسته شده بود به هوش آمد. درب باز شد و خوزه وارد شد و از کارهایی که برای گابریل کرده بود گفت و اظهار کرد که تصورش را هم نمی کرده که گابریل به این شکل به او خیانت کرده و قلعه ای را که او برایش ساخته به همین راحتی ویران کند. او که شوکه شده بود لب به اعتراض گشود اما خوزه این وضعیت را غیر قابل تحمل دانست و در کمال خونسردی اعتراف کرد برای تنبیه گابریل دخترک را کشته است. دنیا روی سر مرد جوان خراب شد. چه می شنید؟ باور نمی کرد، از خوزه مدرک خواست و او چند قطعه عکس که از جنازه غرق در خون ایزابلا گرفته شده بود مقابلش گذاشت. گابریل راهی را رفته بود که طی آن وجهه سابق خود را تخریب کرده بود و با تفکرات چنین فردی تنبیه می شد . او در مقابلش هیولایی را می دید که گویی هیچ شناختی از وی نداشت. شخصی که ادعا می کرد همانند پدری مهربان است معشوقه اش را از او گرفته بود و زندگی اش را مصادره کرده بود. گابریل با چشمانی سرخ که از خشم و بغض فرو خورده فوران میکرد به خوزه وعده داد روزی با سخت ترین مجازات ها روبرو خواهد شد. خوزه نزدیک شد ، دستی بر شانه اش گذاشت و با لبخندی از روی طعنه و با کلامی مملو از کنایه او را فرزند خلف خود خواند. گابریل رها شد ! اما هنوز  نمی توانست باور کند ، هر کاری از دستش برمی آمد انجام داد تا نشانی از زنده بودن ایزابلا بیابد اما نتوانست ، هر کجا را که به ذهنش می رسید گشت اما نشد و  ظاهرا باید این حقیقت را می پذیرفت . حقیقتی که از  دل شعله ور شدن آتش خشم خوزه بیرون آمده بود.از آن ماجرا مدتها گذشت. گابریل دیگر آدم سابق نبود  ، در حالی که انزوا به او تحمیل شده بود  همچنان منتظر بود تا بتواند هر طور که شده به خوزه ضربه وارد کند اما او که جاه طلبانه و غرق در حس تملک و قدرت روز و شب را از پس یکدیگر می گذراند این موضوع را خوب می دانست که گابریل روزی دست به تلافی خواهد زد ولی سعی می کرد هیچگاه این موضوع را بروز ندهد . گابریل در لاک خودش فرو رفته بود ولی با این حال برنامه های تامبراس را اجرا می کرد. قضیه تا جایی پیش رفت که او موفق شد در سن سی و دو سالگی مسئولیت بخش عمده ای از تجارت بنگاه را به عهده بگیرد. کارها خوب پیش می رفت تا این که در میان سکوتی معنادار و در حالی که همه چیز مطابق برنامه بود یک روز به خوزه تامبراس خبر رسید کانتینری که درونش اشیای گرانبهایی قرار داشته توسط دولت ضبط شده، بعد از پیگیری مشخص شد شخصی از یک باجه تلفن آمار و اطلاعات محموله را به پلیس داده است. تامبراس با همه قدرتی که داشت نتوانست محموله را از دست دولت آزاد کند پس تصمیم گرفت به آنها ضربه بزند. تیمی ناشناس را  استخدام کرد و از آنها خواست تمامی افراد و مدارک مرتبط با این محموله را پاکسازی کرده و اجناس را برای او بربایند. نیمه شب یک روز پاییزی عملیات مد نظر خوزه شروع شد اما بعد از درگیری شدید افرادش با مامورین به سرانجام نرسید. این یک شکست بزرگ در کارنامه خوزه تامبراس بود . یک هفته بعد خبر رسید دو نفر از سرمایه گذاران ثروتمند کوبایی که برای فعالیت خود نیاز به پوشش مالی دارند قرار شده با تامبراس همکاری کنند. همه چیز خوب پیش می رفت تا این که هر دو نفر به طور مشکوکی ناپدید شدند و بعدا مشخص شد توسط دولت اسپانیا شناسایی و تحویل مقامات شده اند. خوزه از این اتفاق نیز به شدت عصبانی شد . اتفاق سوم زمانی رخ داد که او درون کافه ای نشسته بود. یک روز عادی که تردد مردم همانند روزهای دیگر بود. کافه خلوت بود و صدای موسیقی ملایم فضا را پر کرده بود. یک خودرو نزدیک کافه ایستاد، یک مرد با چهره ای پوشیده از خودرو پیاده شده و پشت شیشه کافه ایستاد و با فریاد&quot; به نام پدرم&quot; مسلسلش را از زیر پالتو بیرون آورد و محل نشستن خوزه را به رگبار بست. محافظان او کشته شدند و خود خوزه به شدت مجروح شد. بعد از به هم ریختن کافه و خیابان شخص ضارب نیز در شلوغی ناپدید شد. خوزه راهی بیمارستان شد و گابریل به محض شنیدن خبر خود را به آنجا رساند. پزشکان به سختی توانستند بعد از عملی طولانی خوزه را نجات دهند. بعد از به هوش آمدنش گابریل بالای سرش حاضر شد. خوزه از او پرسید که آیا کار او بوده؟ گابریل نیشخندی زد اما تایید نکرد، گابریل گفت اگر چنین قصدی داشت پیش از اینها این کار را می کرد. او فقط مدتها قبل مهره اول دومینو را انداخته و حالا اثرش به او رسیده. خوزه گفت پس تمام این مدت ... گابریل حرفش را برید و گفت گاهی دانه ای کاشته می شود اما نتیجه اش را نمی شود چند روزه دید و باید سالها برای رشدش صبر کرد. از این که اینجا هستی هم خوشحال هستم هم ناراحت، خودت خوب می دانی که هریک چه دلیلی دارد ، سعی کن زودتر خوب شوی پیرمرد ! تشکیلات منتظر توست. او از اتاق خارج شد و خوزه در حالی که مشتش را گره کرده بود تنها به آینده فکر می کرد.دو ماه از این ماجرا گذشت... بنگاه تامبراس راه خودش را ادامه می داد و گابریل کار خودش را، تا این که بامداد یک روز تلفن منزل گابریل زنگ خورد و خبر بدی به او داده شد. او فورا خود را به محل حادثه رساند اما نمی توانست چیزی را که می دید باور کند، کارگاه خیاطی، فروشگاه، انبار پارچه و تمامی زحمات چندین و چند ساله مادرش، کارگران و هرآنچه ساخته بودند در آتش می سوخت. پاهایش سست شد و تنها نظاره گر مردم و آتش نشانانی بود که در تلاش بودند ساختمان ها را از دست شعله های سرکش بیرون بکشند. ماجرا تیتر اخبار شد، افرادی که خرید های عمده کرده بودند متضرر، سفارشات آماده شده خاکستر و کارگران بیکار شدند. خسارت کلانی به گابریل وارد شد و اعتبار خانوادگی او و مادرش که تحت برند دلگادو بود ضربه شدیدی خورد. با  طلوع خورشید خوزه ، گابریل را به دفترش فراخواند. بابت این پیشامد ابراز تاسف کرد اما با لحنی جاه طلبانه اتفاق پیشامده را تلافی جویانه خواند و آن را عاقبت ایجاد اختلال در کار تشکیلات دانست. گابریل حتی پیش از این هم می دانست که او بالاخره زهرش را می ریزد. او در مقابل حرفهای خوزه سکوت کرد و خشم خود را پنهان کرد و در انتها در حالی که خوزه شمایل یک فاتح را به خود گرفته بود بدون کوچکترین سخنی دفترش را ترک کرد.ادامه دارد</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 14:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات &quot; کمک &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%85%DA%A9-h9uh4naibylu</link>
                <description>. تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز .اثر اینجانب و با متن تا حدودی در ارتباط استیه دوستی دارم تقریبا سه سالی میشه ازم پول گرفته ولی هنوز هم برنگردونده ! ( و  مشخص نیست این پول رو کی میتونه برگردونه ) از وضعیت زندگیش باخبرم ، خدا برای رنگ آمیزی زندگیش از طیف گسترده ای از رنگ ها استفاده نکرده و به طور کلی بیشتر با رنگ های سیاه ، قهوه ای و زرد کار رو درآورده ! ( وضعیت جالبی نداشته ) ، این بنده خدا شخصیت بدی نداره ( اتفاقا بچه با مرامی هم هست ) آیا واقعا طی مدت زمان گذشته می تونست اون مبلغ رو برگردونه ؟ با توجه به چیزهایی که ازش میدونم خیر  و در نهایت من هنوز طلبکارم . زمانی که از دستم بر اومد براش انجام دادم ، ولی آدم یه جایی به بعد به یه نتایجی میرسه که به خودش میگه : این چه کاری بود کردم ؟ آیا نمی تونستم بگم ندارم ؟ یا از این دست حرفها ! کمک کردن در نفس عمل مشکلی نداره ، ولی در دوره ای داریم زندگی میکنیم که به واسطه افزایش بی اعتمادی ها و عدم دریافت پاسخ های مثبت دیگه کمتر کسی واقعا دستش به کمک کردن میره . بارها شده با کسانی در خیابان مواجه شدم که ازم طلب کمک مالی کردن ، ولی چون واقعا نمیشناختمشون و این نوع طلب کردن رو به چشم کاسبی می دیدم کمک نکردم ! شاید با خودتون بگید این طرز تفکر درست نیست ( یه وقت هست یه پولی میدی میره ) ولی واقعا هستن افرادی که از ترحم و حسن نیت مردم سو استفاده میکنن و فکر میکنن با درآوردن اشک مردم به واسطه زار زدن و یا آه و ناله کردن یا جلوه سازی می تونن پول به جیب بزنن ! در صورتی که اگر فردی نیازمند واقعی باشه خویشتن داری میکنه یا سعی میکنه خودش رو در معرض تظاهر قرار نده و از این دست افراد توی جامعه فعلی ما کم هم نیستن و من با واسطه یا بی واسطه به کمک کردن به این افراد مایل ترم تا اونهایی که تظاهر میکنن.کمک کردن که همیشه مالی نیست . به جایی رسیدیم که جوری توی زندگی خودمون فرو رفتیم که دیگه نمی تونیم به این که بخوایم بار عاطفی یا احساسی یکی دیگه رو هم به دوش بکشیم فکر کنیم ! ( گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت به من چه ) ، خود من به شخصه از این که کسی حاضر بشه پای حرفها و دردودل های من بشینه احساس خوبی بهم دست میده ، ولی این که  همه حاضر بشن بدون چشم داشت وقتشون رو برای شما بذارن ، پای حرفهاتون بشینن و نهایتا بتونن راهکاری برای برون رفت شما از شرایط فعلیتون ارائه بکنن ، امریه که کمتر محتمل به نظر میرسه  . اگه به نظرتون خانواده می تونه جایگاه خوبی برای این قضیه داشته باشه باید بگم متاسفانه شرایط جامعه به جایی رسیده که پای ماجرای عدم ارتباطات احساسی به خانواده ها هم رسیده و خیلی ها دیگه ( بنا به شرایط نامناسبی که به وجود اومده ) مثل قدیم خانه و خانواده رو کانون توجهات و تبادلات عاطفی نمی دونن ! با توجه به معضلات خانوادگی فکر میکنم خیلیامون حداقل یک بار به همچین مواردی برخوردیم.متاسفانه قبول کنیم یا نه امروزه حتی دوستی ها هم هدفدار شده ، یکسری از دوستی ها از ابتدا برای سود بردن و توقعات متقابل شکل میگیرن ، یعنی شما خیال میکنی با شخصی در ارتباط هستی که توقعی ازت نداره ولی دقیقا در موقعیتی که فکرش رو نمی کنی متوجه میشی که کاملا در اشتباه بودی . بدترین جای ماجرا اینجاست که بعد از گذشت مدتها از ارتباط بین طرفین فقط به خاطر دلخوری ها و کدورتهایی که بینشون به وجود میاد بحث منت گذاشتن وسط میاد که هم اجر کارهای انجام شده رو از بین میبره و هم احتمالا ارتباط رو به مرز قطع شدن میرسونه .با همه این حرفها هدف از انتشار این پست منفی بافی نیست و مشاهدات اجتماعی مصداق هایی رو برای تایید حرفهای گفته شده داره ، ولی این که آیا  بگیم با این وضعیت دیگه نباید کمک کنیم ؟ پاسخم منفیه . کمک از هر نوعی ( مالی ، احساسی و ... )  اگر به جا و درست باشه نه تنها آسیب زا و موجب بی اعتمادی نمیشه بلکه باعث ایجاد روابط مثبت و جلوگیری از اشاعه بی اعتمادی میشه .در پایان ازتون میخوام اگه میشه برام از تجربیاتتون بگید ، آیا شما از کمک کردن ضربه خوردید ؟ یا پاسخ اعتمادتون رو دریافت کردید ؟  کمک کردن از نظر شما باید چجوری باشه ؟ و اصلا به کی باید کمک کرد ؟</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 22:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در برابر اعتبار - قسمت یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D9%85-yxt6ybe9bwd3</link>
                <description>گابریل دلگادو، مردی میانسال، بلند قد با موهایی جوگندمی و خوش پوش می باشد که به ظاهری آراسته معروف است. کت و شلوار روشن به تن می کند، پیراهن های خوش طرح می پوشد و کفشهایی تمیز و واکس خورده به پا می کند که برقش رباینده نگاه مخاطب است ، هر کجا که قدم می گذارد رایحه خوشایند ادکلن محبوبش به مشام می رسد. خودرویی که سوار می شود، ساعتی که به دستش می بندد و حتی قلمی که دارد همگی از برندهای معتبر و گران قیمت هستند. او مردی نامدار است که شهرتش فراگیر است ولی سرمایه اش به دارایی های مالی اش محدود نمی شود و اعتبار او از ثروتش بیشتر است.گابریل در مادرید به دنیا آمد، پدرش کشیش و مادرش خیاط بود.پدرش خوآن دوست داشت او را به یک مبلغ مذهبی تبدیل کند، مدام با شعر و سرودهای مختلف، با حضور او در جمع مسیحیان و آموزش تعالیم دینی سعی می کرد او را در این مسیر نگه دارد اما با همه تلاشهای گاه و بی گاهش و با بزرگتر شدن فرزندش این اشتیاق را در او نیافت. مادرش سارا یک زن فداکار، سخت کوش و تاثیرگذار بود . او با این که اعتقاداتش به اندازه همسرش نبود و گاها  با خوآن درخصوص مسائل مذهبی بحث می کرد اما با تمام وجود همسرش و فرزندشان را دوست داشت. گابریل را در سنین نوجوانی می شد در کافه ها و محافلی پیدا کرد که در آنها صحبت از سیاست، هنر و قدرت بود. البته که به خاطر سن و سالش به سادگی او را در این مجالس راه نمی دادند اما هر طور که شده حتی به صورت مخفیانه خود را به آنها می رساند. خوآن به عنوان پدر گابریل و جایگاهی که در اجتماع داشت مخالف مسیر او نبود اما می ترسید شیطنت های  پسرش کار دستش بدهد .در  یکی از همین ایام  بود که گابریل  به خاطر حضور غیر مجاز در یک مجلس هنری با برخورد نگهبان مواجه شد اما در همین حین مردی به نام خوزه تامبراس که یک تاجر و فعال هنری بود او را از دستش رها کرد و همین اتفاق باعث آشنایی آن دو شد. او در زمینه های مختلف تجاری فعالیت می کرد، اشتیاق گابریل به اشیای هنری قیمتی و تاریخی و البته توانایی برقراری ارتباطش با افراد باعث شد  تامبراس شیفته او شده و گابریل را با خود همراه کند. مدتی بعد گابریل توانست از طریق همراهی تامبراس که یک تاجر معتبر به حساب می آمد و شرکت در مراسم ها و نمایشگاه ها در کنار او برای خود حداقل اعتباری بدست بیاورد. یک سال بعد زمانی که هفده سال سن داشت پدرش را  طی یک سانحه رانندگی از دست داد و او ماند و مادرش سارا. مادر که در این سالها توانسته بود کسب و کارش را توسعه دهد و برای خود اسم و رسمی بسازد از گابریل خواست تا در کنارش باشد و در کارهایی که احتیاج به پتانسیل جوانتر دارد کمکش کند، گابریل پذیرفت و در کنار درسش وارد کسب و کار مادرش شد.اما همه چیز مطابق میل سارا پیش نمی رفت ، گابریل دور از چشم مادر برای تامبراس کار می کرد. بله، به معنای واقعی کلمه کار می کرد! یعنی حالا در تشکیلات تجاری خوزه تامبراس برای خود شغلی داشت، آن هم زمانی که مادرش به او مسئولیتی سپرده بود. مدرسه که تمام می شد نزد مادرش می رفت و کارهای او را انجام می داد اما گاه در ساعاتی از روز و گاهی مواقع بعد از تعطیلی مغازه و فروشگاه به بهانه های مختلف خود را به بنگاه تامبراس می رساند و کارهای جزئی که به او واگذار می شد را انجام می داد. خوزه تامبراس به عنوان رییس شرکت که از شرایط او مطلع بود به افرادش سپرده بود که تا جای ممکن اخلالی در کارش ایجاد نکنند تا مشکلی برایش به وجود نیاید . در ابتدا اموری به او محول می شد که در ظاهر مشکلی نداشت اما به مرور گابریل متوجه شد که در زمینی بازی می کند که ممکن است او را به خطر بیندازد. طی یکی از همین برنامه ها به طور ناگهانی متوجه شد که تشکیلات تجاری تامبراس در ظاهر یک شرکت داد و ستد اقتصادی است که در حوزه فرهنگ و هنر فعال است ولی در باطن یک مجموعه  بزرگ  است که فعالیت های غیرقانونی را تحت پوشش انجام می دهد و   توسط خوزه اداره می گردد. در همین زمان مردد شد ، او از تامبراس می آموخت و نمی توانست به سادگی او را رها کرده و به یکباره از این فضا جدا شود و اگر خطری بود  ممکن بود مادرش را به خطر بیندازد از طرفی تجربه و اعتبار این کار می توانست آینده او را تضمین کند . با همین ذهنیت  ماند و تصمیم بر سکوت گرفت و با این که فکر مادرش از ذهنش بیرون نمی رفت به کارش ادامه داد.زمان گذشت و گابریل در سن بیست و سه سالگی مادرش را ضعیف و ناتوان یافت. مادر بیمار بود و احتیاج به درمان داشت. در نتیجه بعد از مراجعه به پزشک مشخص شد که بیماری سختی دارد و باید فورا بستری شود. سارا که از وضعیت خود مطلع بود پیش از شدت گرفتن بیماری تمام اموالش را به نام گابریل زد و از او به عنوان تنها وصی خود خواست تا مجموعه موفقی که طی  این سالها ایجاد کرده است را حفظ کند. سارا بعد از چهار ماه مقاومت بالاخره از پا در آمد و از دنیا رفت و گابریل رسما تنها شد. در همین زمان بود که تامبراس به او نزدیک تر شده و او را تحت حمایت خود قرار داد و پدرانه به او کمک کرد تا از این شرایط عبور کند. خوزه فرزندی نداشت، برای همین سعی می کرد تا این کمبود را با حضور گابریل جبران کند، به او عشق می ورزید و بعد از تنها شدنش به خصوص بعد از مرگ مادر بیشتر از گذشته او را مورد توجه قرار داد. گابریل به سن بیست و پنج سالگی رسید و در همین زمان منبع درآمد مشخصی داشت، جایگاه و اعتبار داشت و با حمایت خوزه توانسته بود از دانشگاه در رشته مورد علاقه اش یعنی اقتصاد فارغ التحصیل شود. او همچنین صاحب یک کارگاه خیاطی و یک فروشگاه بزرگ پوشاک بود که از مادرش به او رسیده و او توانسته بود آنها را به خوبی مدیریت کند. روزها می گذشت تا این که یک روز که گابریل برای انجام ماموریتی مهم به یکی از محله های مادرید رفته بود به طور ناگهانی با دختری که در کتاب فروشی کار می کرد آشنا و مجذوب او شد .دختری زیبا به نام ایزابلا ! و این می توانست آغازگر فصل جدیدی در زندگی گابریل باشد. او شدیدا شیفته دختر شد و همین موضوع باعث شد تا آینده اش نیز تحت تاثیر قرار بگیرد. ایزابلا که از رفتار و برخورد گابریل خوشش آمده بود از برقراری ارتباط با او استقبال کرد اما گابریل به خاطر شرایطی که داشت جانب احتیاط را برای این رابطه در نظر گرفت.مدتی بعد  گابریل متوجه مرگ پدر ایزابلا شد. در ابتدا تصور او این بود که این یک مرگ طبیعی بوده اما با پیگیری موضوع فهمید که پدرش در یک درگیری به قتل رسیده است. این موضوع برایش بی پاسخ ماند و رابطه مخفیانه آنها ادامه داشت تا این که شخصی به نام پدرو که خود از اعضای پایین رده تشکیلات بود خبری را به گابریل رساند که او را آشفته کرد. او گفت پدر ایزابلا توسط افراد خوزه به قتل رسیده است. گابریل که شوکه شده بود نزد خوزه رفت و پیگیر موضوع شد، تامبراس که تلاش می کرد از زیر بار پذیرش ماجرا شانه خالی کند بعد از ممارست گابریل حقیقت را به او اینگونه بازگو کرد که کشتن پدر دخترک یک تسویه حساب تشکیلاتی بوده است چرا که وجود او و خطاهایش به ضرر تامبراس و مجموعه تمام می شد. همین پیگیری گابریل موجب شد که خوزه نسبت به این موضوع شک کند ، پس او نیز گابریل را زیر نظر گرفت . بعد از این ماجرا گابریل دچار فروپاشی ذهنی شد، فردی که همانند پدرش بود پدر معشوقه اش را به قتل رسانده بود و او نمی توانست به سادگی از این موضوع صرف نظر کند. دیری نگذشت که گابریل در اقدامی عجیب ، عجولانه و همین طور جسورانه تصمیم به رها کردن تشکیلات و فرار با دختر مورد علاقه اش گرفت !تصمیمی که عواقب خوشایندی نداشت. شبانه به سراغ ایزابلا رفت و از قصدش با او صحبت کرد. ایزابلا مقاومت کرد و گابریل نهایتا مجبور شد موضوع را به او بگوید. دختر پریشان و آشفته حال از شنیدن حقیقت از گابریل خواست تا او را رها کند اما او که نمی توانست ایزابلا را تنها بگذارد او را مجبور کرد تا با او برود. نهایتا بعد از کش و قوس فراوان ایزابلا با او همراه شد و تصمیم گرفتند از مادرید بروند.ادامه دارد </description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 04:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج سال غیبت</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-q96brivagxtg</link>
                <description>سال ۱۴۰۰ بود، راستش نمی دانم دنبال چه می گشتم. شاید پی جایی بودم تا نوشته هایم را بگذارم یا حداقل بهانه ای برای ارائه ذوق درونی ام پیدا کنم. اتفاقی و در لابه لای جستجوها ویرگول را یافتم. بعد از کمی گذران وقت اولین پستم را نوشتم و گذاشتم. دنبال بازخورد نبودم راستش اصلا بازخوردی هم نگرفتم چون کسی دنبالم نکرد. از آن زمان پنج سال می گذرد، سه روز پیش بعد از سالها باز هم اتفاقی با ویرگول برخورد کردم، یادم آمد داخلش حساب دارم، شانسم را برای ورود امتحان کردم و وارد شدم. نخستین پستم را دیدم و گذر زمان برایم تدایی شد.حالا که فکر می کنم می بینم حداقل در یک دهه گذشته در ایران سالهای پر فراز و نشیبی داشتیم و برای ما همین پنج سال هم یک عمر است. قطعا در این پنج سال کاربران زیادی به ویرگول آمدند و رفتند، چه کاربرانی که داخل این فضا به شهرت نسبی رسیدند، چه کاربرانی که به هر دلیل عطایش را به لقایش بخشیدند و رهایش کردند . احتمالا طی این سالها کاربران ویرگول کمتر شده باشد ولی عده ای باقی ماندند فعال ماندند و با کیفیت شدند و چه بسا کسانی که ساکنان ویرگول بوده اند اما امروز در بین ما جماعت اهل زمین نیستند ( با این که هیچوقت نامشان به گوشم نخورده روحشان شاد ) . در این سالها تحولات زیادی اتفاق افتاد، چه تحولات سیاسی داخلی و خارجی و چه رخدادهای اجتماعی و تغییرات اقتصادی. از کرونا و اعتراضات داخلی تا تغییر ناگهانی دولت و شدت یافتن فیلترینگ و  افزایش دیوانه وار قیمت ارز و جنگ . چه ها که ندیدیم و چه ها نکشیدیم . پنج سال پیش اوضاع من و خانواده ام نیز خیلی متفاوت بود. اوضاع خیلی ها متفاوت بود !شاید اگر تمام این مدت را در ویرگول بودم می توانستم بیشتر بنویسم و از زندگی ، مصائب و یا مواهب واگویه کنم ، شاید می توانستم بیشتر بنویسم و با گذر زمان آنچه در پس گذر ایام رخ  داده است را از دیدگاه خویش نظاره کنم . امروز که می نویسم به لطف خدا و استمداد از گستره واژگان و بهره وری از جمع خردورزان و آموختن قطعا قلم بهتری دارم اما هنوز به گرد پای عده ای از نویسندگان نمی رسم. نمی دانم در این مدت غیبتی که داشتم فضای ویرگول چقدر تغییر کرده ؟ چقدر به بار فرهنگی و اعتلای آن افزوده شده ؟ چقدر کیفیت آن در راستای بهبود تغییر کرده ؟ در ارتباط با شرایط نظارتی و سطح بررسی مطالب چیزهایی شنیده ام که متاسفانه خوشایند نیست ولی امیدوارم در آینده شاهد بهبود آن باشیم .حالا که پس از غیبتی طولانی و شاید به طور ناگهانی ولی به واسطه دستی از غیب به این فضا بازگشته ام امیدوارم بتوانم قدمی هرچند کوچک برای این محفل که یکی از معدود سکوهای با کیفیت فارسی زبان ( از نظر اراِئه مطلب ) باقی مانده است بردارم. محفلی که تنها با کاربرانش معنی پیدا می کند و حفظ این فضا جز با تلاش پیوسته و حمایت متقابل از سوی ارائه دهندگان خدمات پشتیبانی میسر نخواهد بود .ارادتمند شما ( سین دال )</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 13:01:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا دیکتاتور را خدا آفرید ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF-b9nzq2fzp9cl</link>
                <description>دیکتاتور یا خودکامه از کجا می آید و چگونه شکل می گیرد؟انسانها دیکتاتور زاده نمی شوند بلکه طی مسیر زندگی به آن تبدیل شده و یا بر اثر تحولات زیستی در کالبدی جدید با تفکراتی از خودکامگی خلق می شوند. آموزش، سبک زندگی، تفکرات اطرافیان، تربیت، اعتقاد، محیط زندگی و خانواده، تاثیر پذیری، روابط اجتماعی، حاکمیت و مردم همه در شکل گیری دیکتاتور سهیم اند و به طور کلی نمی توان گفت تنها یک عامل باعث ایجاد دیکتاتور است. همه ما در طول زندگی دستکم نام یکی دو نفر از دیکتاتور های مطرح تاریخ را شنیده یا درباره شان می دانیم اما اینها کسانی بودند که در جایگاه عالی ترین سطح اداره یک کشور و یک سیستم حکومتی قرار داشته اند در صورتی که در جوامع افراد بسیار زیادی توانایی دیکتاتور بودن را دارند که هنوز دستشان به قدرت نرسیده! بگذارید با مثالی از سطح جامعه ادامه بدهیم. فرض کنید شما راننده یک خودرو هستید و مالک آن و دوستانتان سرنشینان خودرو، آهنگ مورد علاقه خود را پخش می کنید، چقدر احتمال دارد در صورت مخالفت آنها با این موضوع با آنها برخورد لفظی نکنید؟ یا این که حتی اصلا به آنها اجازه بدهید آهنگ مورد علاقه خود را پخش کنند؟ شاید شمایی که خواننده این مطلب هستید در کمال خونسردی بگویید با کمال میل و احترام اجازه می دهیم تعویض آهنگ صورت بگیرد اما واقعیت امر این است که همین امروز در میان ما کسانی هستند که حاضر به پذیرش این موضوع نیستند و شاید نهایتا با یک ژست حق به جانب از این که خودرو متعلق به آنهاست پس شما حق اعتراض ندارید یا &quot;همینه که هست&quot; به شما پاسخ بدهند! این رفتار ناشی از شکل گیری خرده دیکتاتور است یا دیکتاتوری خفته که به شکل وسیعی تجسم پیدا نکرده. یا مثلا شما همسایه ای دارید که صاحب منزل کناری یا طبقه بالایی است ولی مدام به وسیله جابجایی اجسام ، ایجاد سر و صدای ناهنجار و رعایت نکردن حقوق شهروندی به خصوص درباره همسایه موجب رنجش شما می شود. شما به او تذکر می دهید اما بعد از مدتی متوجه تکرار وضعیت و حتی حادتر شدن اوضاع می شوید. احتمالا اصطلاح &quot;چهار دیواری اختیاری&quot; را هم شنیده اید که گاها از دهان همین دست افراد خارج می شود. درگیری، مشاجره لفظی و حتی کشیدن کار به کلانتری، شکایت و دادگاه در نتیجه عدم توافق برای حل موضوع. این هم نمونه دیگری ازخودکامگی یا &quot;هر چی من بگم&quot; بدون قاعده و ده ها نمونه مشابه که در طول زندگی با آنها مواجه می شویم ولی باعث طولانی تر شدن مطلب می شود. پس دیکتاتور های ضعیف تر که قدرت چندانی در دست ندارند هر روز بین ما زندگی می کنند و در رفت و آمدند، که البته شاید خودمان هم جزو همین افراد باشیم. تفکر خودکامه صرفا متعلق به قشری خاص نیست ، ربطی به نژاد و جنسیت ندارد و ممکن است از دل هر طایفه و قومیتی بیرون بیاید . ولی به طور کلی نکته ای آشکار این است که مواجهه با چنین افرادی نه تنها برای اطرافیان ناخوشایند است بلکه احتمالا در طول زمان موجب تنها شدن فرد مذکور در سطح جامعه به علت تفکر خویش سالارانه می شود. در این بین عده ای از خرده دیکتاتور ها مدیر و مسئول میشوند که با زیر دستان خود همان رفتاری را دارند که در سطح جامعه با اطرافیان داشتند ، اما این بار مسئله کلان تر شده و در جایگاهی قرار دارند که می توانند دستور داده ، قانونی را حتی به صورت جزئی و در راستای اهداف خود به نام اداره یا شرکت وضع کنند و با تدابیر سخت گیرانه ای که مطابق میل خودشان است با کارمندان و عوامل تحت امر برخورد کنند . به این وسیله شخص می تواند تفرکات خرد خود را به مسائل وسیع تر پیوند زده و فضای دیکتاتوری را فراهم آورد . اینجاست که بعد از مدتی یا زیردستان به اجبار اطاعت از وی را می پذیرند یا معترض می شوند که ممکن است در صورت بروز اعتراض با برخورد  از سوی مدیر به هر نحو مواجه شوند ،اگرچه قانون در مقام مجری در صورت داشتن عملکردی شفاف و غیر جانبدارانه می تواند با مسئول یا مدیر خاطی برخورد کند اما در غیر این صورت فرد مسئول به رفتارهای تحمیل گرانه خود ادامه خواهد داد.دیکتاتور ها به خاطر مواردی که پیش تر به آنها اشاره شد شکل می گیرند اما بعد از به قدرت رسیدن چه؟ یکی از عمده عواملی که می تواند موجب بزرگ شدن یک دیکتاتور شود عاملی در دسترس است،توده ای از افراد! مردم جوامع را شکل می دهند اما بینشان همیشه هستند کسانی که به دیکتاتور ها پر و بال بدهند و همین موضوع موجب خود بزرگ بینی و خود برتر بینی دیکتاتور شود. در بسیاری موارد بالا بردن یک دیکتاتور به هر نحوی مثلا به وسیله مبالغه و چابلوسی از شخصیت او به خاطر سرمایه ای که در اختیار دارد یا به علت قدرتش یا هر دلیل دیگری موجب می شود که از حقیقت فاصله گرفته و شخصیتی که میتواند پوشالی باشد را پر زرق و برق جلوه دهد و ممکن است به جایی برسد که حتی خود قبلی اش را فراموش کرده و شخصیتی که از او ساخته اند را باور کرده و حتی در مقطعی که تصورش این است برای مردم کاری انجام داده برنامه ای را پیش ببرد که در خدمت جامعه نبوده است.با تمام این اوصاف اما باز هم نمی توان به طور کامل یک دیکتاتور را مورد قضاوت و تحلیل قرار داد چرا که شاید درک درستی از وضعیت زندگانی فرد در دسترس نباشد.  ابراز تاسف و انزجار، نفرین و ناسزا به همه کسانی که در قدرت بوده، هستند و خواهند بود ولی برای بهبود اوضاع مردمشان کاری نکرده اند و در بسیاری موارد از جان مردم برای قدرت نمایی خود ابزار ساختند می رسد و تاریخ شاهد ثبت حقایق در خصوص این دیکتاتور ها خواهد بود. دیکتاتور ها در جوامع مختلف شکل می گیرند و رشد می کنند اما این که حتی یک جامعه  مردم سالار بتواند جلوی پرورش دیکتاتور را بگیرد، بعید به نظر می رسد.</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه ای برای پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-dzbixb8vk1qn</link>
                <description>چقدر زود گذشت . درست بیست و دو روز است که پدر را از دست داده ام . او دیگر در میان آدم هایی که بر روی زمین قدم می گذارند و نفس می کشند نیست ، در میان ما . در میان همه افرادی که او را می شناختند ، با او زندگی می کردند ، با او در تماس بودند ، او را می دیدند و با او صحبت می کردند. هنوز صحبت هایمان ، بهانه گیری هایش ، حتی جر و بحث های گاه و بی گاهمان را به یاد دارم . هنوز بی تابی هایش را ، آشفتگی ها و بی حوصلگی هایش را به یاد می آورم و هر چه از نبودنش بیشتر می گذرد انگار جای خالی اش خالی تر می شود. تلاش هایم برای کنار آمدن با نبودنش همانند مسکنی است که لحظه ای ، دقیقه ای و ساعتی را سریع تر می گذراند اما به وقت یادآوری همان زمان کند تر می گذرد.پدر روز ششم اردیبهشت و هنگامی که خواب بود از دنیا رفت ، رفتنش طوری بود که انگار بخواهی چیزی را به یکباره از جلوی چشم برداری ! مرگ ناگهانی این گونه است که زندگی شخص ناگهان تمام می شود و تمام آنچه که داشته و تا پیش از رفتنش استفاده می کرده به جا می ماند و تو با خود می گویی : چه ناباورانه ! گویی چنین شخصی اصلا وجود نداشته اما نبودش حفره ای در روح ایجاد می کند . روزها و هفته ها بدون پدر می گذرند اما حتی ماهی قرمز درون تنگ مادربزرگم بیشتر از پدرم سال 1405 را تجربه کرده است.پدر کار را دوست داشت و با وجود شرایط سختی که داشت اما ترجیحش کار و فعالیت بود تا خانه نشینی . جنگ شد اما دست از کار نکشید تا این که جنگ به تعطیلات عید گره خورد . حتی تعطیلات هم نمی توانست او را خانه نشین کند و سعی می کرد تا جای ممکن زمان را در خارج از خانه سپری کند . اما از شهر خارج نشد و عقیده اش این بود اگر بنا باشد اتفاقی برایم بیفتد خواهد افتاد . تعطیلات به پایان رسید اما بنا به دلایلی نتوانست مشغول به کار شود. درست در روزهایی که آتش بس شد و وارد دوره تعلیق شدیم و مردم در وضعیت موجود بلاتکلیف بودند پدر هم همانند بسیاری از مردم کلافه بود اما صبر می کرد ، آنقدر صبر کرد که دیگر عمرش به کار کردن در سال جدید هم قد نداد و با تمام نگرانی هایش برای جنگ و نتیجه آن و بحث های گاه و بی گاه با دوست و آشنا و فامیل از دنیا رفت.بیست و یک ماه پیش مادرم را از دست دادم و پس از آن پدرم را .بعد از این واقعه ناگهانی پدر با پسرانش زندگی کرد ، می گفت ، می رفت و می آمد ، گهگاهی می خندید و گاه سکوت می کرد . با ما از گذشته و خاطرات و آنچه شد و می شود گفت . من خوب می دانستم بعد از مادرم نیمی از خود را از دست داده اما هیچگاه آنگونه که قابل ادراک بود به رویش نیاورد . با بغضی پنهان از نبود همسرش سعی کرد به زندگی ادامه دهد اما به نظرم در نبود عزیزی که چهار دهه از زندگی اش را در کنارش گذرانده بود نه تنها شکسته شد ، بلکه تنهایی و داغ حاصل از این غم او را از درون دچار تزلزل و فروپاشی کرد طوری که حتی دیگر همانند گذشته نتوانستم او را بشاش ببینم. بعد از مادر تنها یک سال و نه ماه زمان برد تا پدرم راهی سفر ابدی شود.زندگی همین قدر عجیب ، ناملایم و بسیاری از مواقع ناعادلانه است. پدرهای بسیاری حتی سال جدید را ندیدند و قطعا پدرهای بسیاری ماه آینده را نخواهند دید . قبرستان ها متاثرانه پر می شوند و بازماندگان با خاطرات ، عکس ها و لوازم درگذشتگان و به یاد آن ها باقی روزگار را می گذرانند. چه بخواهیم و چه نخواهیم روزی هم ما باید همین مسیر را برویم . پدر بودن سخت ولی پدر ماندن سخت تر است . بسیاری از پدر ها چیزی نمی خواهند ، چیزی نمی گویند ولی به چیزی جز خانواده اهمیت نمی دهند. به یاد پدرم و تمامی پدران آسمانی</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 05:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ! نزدیک تر از همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@sushiant73/%D9%85%D8%B1%DA%AF-klyu5xbyhd60</link>
                <description>مرگ ! تا به حال از این زاویه بهش نگاه نکرده بودیم . نزدیک تر از همیشه به ما ! از زمانی که کرونا وارد ایران شد و شیوع پیدا کرد و بار ها ایران رو در وضعیت قرمز قرار داد بیشتر از هر زمانی مردم رو تهدید کرد . مرگ ! دیگه مثل گذشته با سرطان ، سکته ، سانحه رانندگی و یا حتی کهولت سن کسی از دنیا نمیره ، مثل این که کرونا شد نمادی برای جان دادن . آمار چندین هزار نفر مرگ و میر طی  18 ماه گذشته آماریه که فقط یه حادثه مهیب میتونه به ارمغان بیاره . خیلی ها خاموش رفتند ، خیلی ها در حین خدمت جان سپردند مثل کادر درمانی که در خط مقدم جبهه مبارزه با این ویروس منحوس بودند . اما در این بین مرگ افراد مشهور و سرشناس و هنرمندانی که برای مردم زحمت میکشیدن هم قسمت غم انگیز ماجرا بود . پیر و جوان ، زن و مرد ، خردسال و مسن ! حالا دیگه هیچ محدودیت سنی برای این ویروس جهانخوار وجود نداره . این یه هشداره ! خیلی ساده میکشه . ممکنه تلخ و دردناک باشه ولی راحت تر از چیزی که فکرش رو بکنید جان عزیزانتون در خطره . حتی جان خودتون . خیلی ها این ویروس و مبارزه با اون رو ساده گرفتند ، تجمعات و میهمانی های پر جمعیت ، برگزاری مراسمات بدون در نظر گرفتن شیوه نامه های بهداشتی و سفر های پی در پی از عوامل مهم افزایش آمار مبتلایان و جان باختگان بوده . به قول یه نفر که می گفت : مردن خیلی ساده شده . می دونم ! حرفهایی که زدم سیاه و نا امید کنندست . اما مثل این که این زنگ خطر برای خیلی ها هنوز به صدا درنیومده و بعضی ها هنوز هم در خواب غفلتند . بیاید تا دیر نشده به فکر خودمون ، خانوادمون و عزیزانمون باشیم . به فکر اون پرستار و پزشکی که داره جانش رو در راه حفظ جان مردم از دست میده . سهل انگاری ما در این مسیر باعث مرگ صد ها نفر دیگه میشه . به همین سادگی ! پس بیاید تا مسیر رو برای راحت مردن و پایان زودهنگام زندگی هموار نکنیم .</description>
                <category>سعید ( سین دال )</category>
                <author>سعید ( سین دال )</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 12:31:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>