<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سجاد بیگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@swjad</link>
        <description>من توی داستان ها زندگی میکنم! https://zil.ink/swjad?v=1</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:47:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60871/avatar/UUqPYo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سجاد بیگی</title>
            <link>https://virgool.io/@swjad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیلم سینمایی «تهران کنارت» ارزش دیدن دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-cnailz3fgphy</link>
                <description>در راه برگشت از سینما و پس از دیدن تهران کنارت، مسیر ده دقیقه‌ای تا خانه را نیم ساعته طی کردم؛ به دلیل تجمع حامیان پرچم نشان در یکی از میدان‌های شهر. هیچ چیز نمی‌توانست تضاد تصویر و دیالوگ‌هایی که روی پرده دیدم را با آنچه توی میدان دیدم، سینمایی‌تر کند!تهران کنارت، از اسمش تابوشکنی را شروع کرده!احتمالا کارگردان و نویسنده این فیلم، در جلسه شروع تصویربرداری به تمام عوامل گفته:« سلام دوستان، برویم تابوهارا بشکانیم؛ والسلام!»من دیدن و شنیدن آنچه در تهران کنارت اتفاق می‌افتد را دوست دارم. همین تابوشکنی در سینمایی که سال‌ها زن‌ها با روسری روی تخت کنار همسرشان خوابیدند و فحش‌هایشان در بیشعور و بی‌ادب خلاصه می‌شده، به خودی خود، یک قدم رو به جلوست؛ اما، در این ماجرا «اما» کم نیست برای اشاره کردن.این فیلم، یک طرح حیف و میل شده استقصه با ریتم مناسبی شروع می‌شود؛ اوج می‌گیرد، با تغییر و دستکاری زمان هم، ذهن ما را دستکاری می‌کند. حالا بعد از گذشت یک ساعت به یک سکانس طلایی می‌رسد.سکانسی که می‌توانست سرنوشت فیلم را جور دیگری رقم بزند و تهران کنارت را تبدیل به یک اثر جسور، عاشقانه با رگه‌هایی از کمدی و فانتزی تبدیل کند (که احتمالا سلیقه شخصی کارگردان هم هست.)سکانسی که می‎توانیم اسمش را تولد بگذاریم. اما دقیقا در همان نقطه اوج داستان، بی‌دلیل فانتزی بازی سازنده، از کادر بیرون می‎زند.از همین لحظه داستان اینگونه پیش می‌رود:مثل آشپزی که دنبال یک حرکت ژانگولری بیشتر است، به خورشتی که لعاب انداخته و زمان طلایی سروش رسیده، بی‌خود و بی‌هدف نمک و فلفل و ادویه دارچین اضافه می‌کند و برای اینکه دوتا تابوی بیشتر را بشکاند و از صحنه‌هایش در تبلیغات استفاده کند، داستان را الکی کش می‌دهد.تا آنجا که می‌شود گفت که سکانس موسوم به «پارتی» که در تبلیغات فیلم هم استفاده شده، کاملا یک اضافه کاری شور از آب درآمده.جاهای دیگری از جمله سکانس پینت‌بال هم هست که کارگردان همین ژانگولربازی را تمرین می‌کند؛ که می‌شود از کنار همه این‌ها با اغماض گذشت.تهران کنارت، رگه‌هایی از «یک اثر شخصی» را داردعلی بهراد در یادداشت فیلم نوشته:««تهران کنارت» بیش از یک فیلم، یادآوری است که هنوز هم در این شهر پر از دود و ترافیک، می‌شود عشق را لمس کرد. می‌شود از کنار آدمها گذشت و نادیده نگرفت. سعی کردم بدون شعار، صادقانه بگویم که ما همیشه به کسی نیاز داریم که بگوید «کنارتم». امیدوارم این فیلم برای مخاطب ایرانی آشنا باشد و در دلش بنشیند.»راستش وقتی فیلم تمام شد، اولین جمله‌ای که به دوستم در سینما گفتم همین بود:«انگار فیلم را بر اساس خاطرات شخصی خودش ساخته.»مصاحبه‌ها و حرف‌های علی بهراد هم همین موضوع را تایید می‌کند. اما نمی‌دانم این تصمیم موفق بوده یا نبوده، اثرش را کامل گذاشته یا نگذاشته.تضاد و سردرگمی، وجه آزاردهنده ماجراستبه نظرم این شخصی بودن اثر با نداشتن عمق مناسب در شخصیت‌ها در تضاد است. ما نمی‌فهمیم آخرش این علی شادمان قصه ما بی‌پول است؟ پولدار است؟ عاشق است؟ فارغ است؟ در دور دور اندرزگو می‎شود پیداش کرد یا بچه مظلوم است؟یکی دیگر از فرصت‌های سوخته این فیلم، همین قسمت ماجراست؛ سکانس‌هایی که می‌توانست در خدمت عمق دادن به قصه و کاراکترها باشد، قسمت شهرام شپره و شروین و پارتی و دنبال‌بازی شده!از طرفی فیلم نمی‌تواند بین رمانتیک بودن، کمدی بودن یا فانتزی بودن تصمیم بگیرد و نتیجه یک جاهایی شبیه تراپی یک فرد مبتلا به ADHD شده!جمع‌بندیتهران کنارت مثل مجاهد خزیراوی، علیرضا نیک‌بخت واحدی یا علی‌ کریمی در فوتبال است. یک فیلم مستعد که با تصمیم‌های نادرست، صرفا به یک اثر تابوشکن و بدون هدف تبدیل شده. اثری که می‌توانست با کمی تغییرات در پرده آخرش به یک فیلم ماندگار و همچنان تابوشکن تبدیل شود. فیلمی که برخلاف اکثریت تماشاگرانش، از دیدنش پشیمان نیستم. فراموش نکنیم که علی بهراد در زمان ساخت این فیلم، یک فیلم اولی به شمار می‌رفته.</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 16:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه نَمَکی: پینوکیو سیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%8E%D9%85%D9%8E%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-lxcesqxl8pwj</link>
                <description>بهم گفت:« تازه رسیدی؟»گفتم:« آرهچرا همه چیز این شهر اینقدر عجیبه؟!»جواب داد:« مگه نمی‌دونی؟»+چیو؟- قانون این شهر اینه، نباید راستشو بگی.جواب دادم:« جالبه… حالا اسمت چیه؟»-گفت:« نگار»پرسیدم:« اینم لابد دروغ میگی دیگه؟»جواب نداد:« نه پس! انتظار داری راستشو بگم؟!»گفتم:« شماها دیوونه‌ایدا»- هرچی که هستیم، راستشو نگی به‌نفعته.گفتم:« خب الان خود تو که یکم راستشو بهم گفتی!»داد زد:« عجب گیری کردیما! بیا و خوبی کن! صداشو درنیاری خوش‌بخت می‌شم به جاهای خوب میرما!»گفته بود وقتی میخوای تاکسی بگیری، بگو قطار. مردم این شهر انگاری خیلی جدی در نقش‌ خودشون فرو رفتن. سوار تاکسی که شدم، یادم افتاد آدرسو نباید راست بگم. خدایا این جا شو چی کار کنم؟اسم دو تا خیابون پایین‌ترو گفتم.وقتی رسیدم هتل، مهماندار ازم شماره اتاقی که رزرو کردمو خواست. بهش گفتم اتاق 106 درحالی که اتاق 116 رو رزرو کرده بودم. اسمم رو پرسید. بهش گفتم اسمم صدفه. باور کرد! من با این حجم سیبیل، صدف آخه؟ ازم کارت ملی خواست، کارت پارک آبی نشونش دادم. هرجوری بود، اتاقمو پیدا کردم. آخرش بهم گفت:« امیدوارم اقامتتون زهر مار بشه سرکار خانوم!»می‌دونستم منظورش این نبود.فردا صبح، توی پاساژ راه می‌رفتم که دوباره نگارو دیدم. سلام و احوال پرسی کرد و گفت که از دیدنم چه قدر ناراحته. یکم بیشتر وقت گذروندیم و منو با فرهنگ این شهر، بیشتر آشنا کرد. می‌گفت مردم اینجا راستشو میگن و از اینکه راستشو میگن، حالشون خوبه! خودشونو گول نمی‌زنن. بهش گفتم قهوه می‌خوری؟ جواب داد:« نه؛ از قهوه متنفرم»و این برای اولین بار بود که جواب نه، پیام واضحی برام داشت؛ تردید نداشتم که طرف مقابلم چی می‌خواد بگه. بعید نبود که اون وسطا راستشو گفته باشه؛ شاید واقعا مردم اینجا حالشون خوبه. از چهره‌هاشونم پیداست.تصمیم گرفتم اقامتم رو طولانی‌تر کنم. اینجا همه چیز جالب پیش می‌رفت. رفتم ورزشگاه فوتبال ببینم. شعارهاشون جالب بود:«شیر سماور، داور دقت لازم نیست! ریلکس باش کاملا!»« ما که رفتیم آسیا! و طرفدارهای تیم مقابلمون از این اتفاق کاملا خرسندنن!»توی کنسرت، خواننده آخر هر آهنگ می‌گفت:« آهنگ بعدی در کار نیست؛ این آهنگ آخره» و باز شروع می‌کرد به خوندن. کارفرماها از این جالبتر، با چشم دیدم که به یه فریلنسر گفتن:« عمرا اگه فردا پولت رو بدیم و خوشحال شد!»تبلیغات، از این هم بهتر. روی بیلبورد نوشته بود:« این کیک نیست، گی‌ه!»دروغ گفتن، همه چیز رو در این شهر راحت کرده بود. برخلاف انتظار هیچ پیامی، از طرف هیچکس توی این شهر، نیاز به رمز گشایی نداشت. اینجا وقتی یه نفر بهت میگه ازت متنفره منظورش مشخصه، اینکه میگه دوستت دارم هم معلومه چی میخواد بگه. فروشنده میگه این جنس اورجیناله و کار کار خارجیه و شیش سال می‌تونی تنت کنی و تو خوشحال از خرید برمی‌گردی.البته یه چیزهایی هم همیشه و هرکاری کنی، توی زندگی سخت می‌مونه. مثلا چی؟ مثلا غذا انتخاب کردن و سفارش دادن. مثلا اینجا وقتی می‌خوای سالاد سزار سفارشی بدی، باید به گارسون بگی:« من برگر میخوام.»اون جواب میده:«داری راستشو میگی؟»و تو باید بگی:«معلومه که آره! حالا چون سالاد سزارتون شنیدم مزه گی میده، اون رو نیارید به هیچ عنوان لطفا!» دیگه مثال نزنم و الکی داستانم رو برای شما کش ندم! پادکست زیاده باید همرو گوش کنید.ولی! ولی هرجا که باشی، اونجا با هر مختصاتی که باشه، بالاخره یه روز که از خواب پامیشی، می‌بینی همه چیز برات عادی شده. میبینی با اونجا خو گرفتی، میبینی تو هم، شبیه بقیه شدی، دقیقا تویی که همیشه تلاش می‌کردی بگی من مثل بقیه نیستم! نه تو هم بقیه‌ای. فقط داری مقاومت نافرجام میکنی!خلاصه؛ یکی از همین روزا، وقتی نگار رو دیدم، ازش پرسیدم:« نگار تو این شهر شما زندان هم دارید؟»جواب داد:« آره. اما فقط برای این آدمای ضایعیه که راست راست راه می‌رن راستشو میگن! وگرنه دزد که دروغ میگه، سریع لو میره، بقیه‌ هم همینطور!»این وسطا، کم کم بهم نزدیک‌تر شدیم. هی می‌رفتیم و میومدیم و من به آخر سفرم نزدیک می‌شدم.یه روز داشتیم توی خیابون، زیر نور ماه قدم می‌زدیم که زل زد توی چشمام و بهم گفت:«ازت متنفرم!»جواب دادم:« منم همینطور؛ ولی باید از اینجا بمونم!»برای فرداش بلیط داشتم. اما تصمیم گرفتم قبل از رفتنم یه کار ریسکی کنم خاطره شه. از هرکی توی این شهر می‌پرسیدم مجازات راست گفتن چیه، جوابم رو نمیدادن. تصمیم گرفتم راستشو بگم. رسیدم فرودگاه.مسئول صدور بلیط ازم پرسید:«آقا مقصدتون کجاست؟»راستشو گفت:« تهران!»مسئول چک کرد و گفت:« راستشو میگی دیگه؟ الان حراستو میگم بیاد سراغت!»حراست اومد:« گفت چه کار درستی کردی؟! الان می‌بریم پدر و مادرتو خوشحال و خرسند می‌کنیم که همچین پسر دست گلی رو تحویل اجتماع دادن!»مستقیم رفتیم دادگاه پیش قاضی کشیک. وکیلم از همون اول شروع کرد به دفاع از من خیر سرش:« آره، این بچه سابقه داره آقای قاضی؛ من که میگم به اشد مجزات محکومش کنید، پدر صاب بچش دربیاد!»اینجا ظاهرا همه حکم‌ها بر اساس قلقلک صادر می‌شه. چون دفعه اول بودم، با پنج‌تا قلقلک سر و تهش هم اومد. البته نگار هم کمکم کرد. چون باباش کاملا فردی بی‌نفوذ بود. از اون طریق. این یه تیکه هم صرفا به داستان اضافه کردم که نویسنده از کاراکتر نگار یه استفاده‌ای تا آخر داستان برده باشه؛ وگرنه استفاده ازش خدایی خیلی بی‌منطق بود.رسیدم به پرواز. سوار هواپیما که شدم، کمی از پرواز که گذشت، خلبان اعلام کرد:« مسافرین محترم، به دلیل جو ناپایدار هوا، هر لحظه ممکنه سقوط کنیم؛ با تشکر از اینکه هواپیمایی ما رو دیگه برای سفرتون انتخاب نمی‌کنید، شیطون یار و نگهدار شما.»</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 22:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی میشه که ما می‌خندیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-tazp0zb599do</link>
                <description>فرق نداره تو جلسه #مصاحبه و کاری باشین، در حال طراحی یه کمپین، یا حتی راننده؛ دونستن جواب این سوال، تقریبا تو هر حوزه‌ای که کار می‌کنید، خیلی مهمه! چراکه ابزار طنز، یکی از قوی‌ترین ابزارهای ارتباطیه و کمک می‌کنه دل آدمارو به دست بیارین.با این مقدمه بریم سراغ اصل مطلب؛ دلایل چیه؟ما چهار تئوری اصلی برای این سوال داریم: تئوری برتری این تئوری میگه وقتی ما در موقعیتی قرار می‌گیریم که قابلیتی از خودمون رو برتر از دیگران می‌دونیم، به نشانه پیروزی می‌خندیم!♦️مثال: استندآپ کمدین‌هایی که با خودشون شوخی می‌کنن و ما با توهم اینکه چه قدر از اونا بهتریم، شروع می‌کنیم به خندیدن.تئوری تسکیندوست دارم اسم این تئوری رو، «#ایران» بذارم! طبق نظر #فروید، وقتی موضوعی تو ذهن ما تنش ایجاد می‌کنه، می‌خندیم تا رها و تسکین‌یافته شیم!♦️مثال: وقتی که به یه مسئله‌ای که تابوئه می‌خندیم؛ وقتی که به گرونی دلار می‌خندیم. تئوری ناسازگاریاین تئوری می‌گه وقتی یه موضوعی با چهارچوب‌های ذهن ما در تضاده؛ در واقع واقعیتی که اتفاق افتاده با انتظار ما تطابق نداره، می‌خندیم.♦️ مثال: جوک‌هایی که در اون‌ها، داستان به شکلی که انتظار نداریم تموم میشه؛ مثلا انتظار نداریم وقتی فسنجون رو صدا می‌کنیم جواب بده:«جانِ فِسِن» تئوری تخلفات خوش‌خیمبعضی وقتا، انجام دادن یه کاری خیلی بده، اما صرفِ تعریف کردن یه داستان در موردش، آسیبی به کسی نمیرسونه! این تئوری که به BDT، مخفف (Benign Violation Theory) معروفه، سعی کرده تئوری‌های قبلی رو جمع‎بندی کنه؛طبق این تئوری ترکیب یه تخلف با گفتن یه جوک (در زیرپا گذاشتن عرف در ذهن) خنده‌آوره!این زیر پا گذاشتن عرف هم حالت‌های مختلفی داره:زیرپا گذاشتن عرف اخلاقی (مثلا جوکی که داستانش حول محور دزدی کردنه)عبور از عرف اجتماعی (مثلا وقتی مایه اصلی جوک، کات کردن با پارتنر فقط با یه تکست ساده‌ست)تخطی از مرز فیزیکی (مثلا وقتی تو جک، قهرمان قصه یکی رو تا می‌خوره کتک می‌زنه یا به کتک زدن اشاره میشه) جالب اینجاست که چنین جوک‌هایی رو وقتی به اهالی کلیسا نشون دادن، به خاطر پایبندی سفت و سخت‌تریشون به تعاریف عرف، کمتر از مردم عادی به چنین جوک‌هایی خندیدن!?لطفاااااا یه چیز بامزه برام توی کامنت‌ها بنویسین که به قول فروید، تنش این روزهارو کم کنیم همگی! هرچیزی!</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 20:45:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محدودیت، خلاقیت می‌آورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-lsfpyvgqonau</link>
                <description>داشتم یادداشت‌های قدیمی‌ترم رو مرور می‌کردم که به نظرم رسید بعضی‌هاشون ممکنه از کارهای الانم خلاقانه‌تر باشن! چه چیزی می‌تونست دلیل این موضوع باشه؟ چون یادم اومد اون موقع‌ها مجبور بودیم فقط با 150 کلمه برای روزنامه داستان طنز بنویسیم!واقعا محدودیت، خلاقیت میاره؟نتیجه سرچ کردنم خیلی جالب شد؛ رابطه خلاقیت و محدودیت مثل U برعکسه. یعنی یه نقطه‌ای وجود داره که تو اون، میزان محدودیت و چهارچوب‌هایی که داریم متعادله و خلاقیت ما تو این نقطه، احتمالا تو بیشترین حالت خودشه.اگر محدودیت‌های ما خیلی کم باشه، ذهن به هر طرفی که می‌خواد، یه سرک می‌کشه و آخرشم نتیجه منسجمی نخواهیم داشت! اگر هم محدودیتمون خیلی زیاد باشه، دچار استرس می‌شیم و احساس زندانی بودن می‌کنیم و باز هم همون آش و همون کاسه.چطوری می‌تونیم حداکثر خلاقیت رو داشته باشیم؟باید محدودیت‌های سالمی ایجاد کنیم که مارو تو بهترین نقطه نمودار U برعکس قرار بده! مثلا وقتی ما بدونیم برای انجام یه کار خلاقانه کلا 3 ساعت فرصت داریم، احتمالا خیلی ایده‌های بهتری از وقتی که دو روز کامل زمان داریم به ذهنمون می‌رسه! برعکس، اگر زمانمون خیلی کم باشه هم خروجی خوب نمیشه.جمع بندینتیجه اینکه، محدودیت‌های سالم، حتما به خلاقیت ما کمک می‌کنن؛ درست مثل محدودیت سالم تعداد کلمات تو ستون روزنامه که به من کمک می‌کرد تا متنی بدون اضافات، مثل نمونه پایین رو بنویسم؛ گفتم شاید خوندنش هم جالب باشه ?:«همیشه فوتبالم از کسانی که برای تیم مدرسه بازی می­کردند بهتر بود اما دست های پشت پرده و مافیای فوتبال مدرسه تصمیمات را نه بر اساس شایسته سالاری که بر اساس چیز­های دیگر سالاری می­گرفتند. مثل ارتباط سالاری. یا با بستنی «سالاری» که کاپیتان تیم مهمان می­شد.بالاخره پس از مذکرات فراوان با بچه ها قرار شد اگر سر کلاس منشوری ترین معلم مدرسه، آقای «شمشاد» برقصم، در تیم بازی کنم. سر کلاس با وعده­ی کاپیتان تیم بلند شدم و تا آخرین نفس هلکوپتری زدم. فیلم رقصم حسابی غوغا کرد و در کل شهر بلوتوث شد.با این حال کاپیتان تیم، فرشاد پسر مدیر مدرسه را بازی داد. آن روز ها گذشتند و من با زخم وعده های عملی نشده و رسوایی فیلم پخش شده، دوران راهنمایی را تمام کردم. دیروز کاپیتان را در تلویزیون دیدم. مسئول شده بود و همچنان وعده می داد.»? شما چه محدودیت‌های سالم دیگه‌ای، به جز محدود کردن زمان می‌شناسید که به کار میاد؟ لطفا حتماا به من و بقیه تو کامنت‌ها معرفیش کنید ?</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 11:31:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری خلاق‌تر بشیم و خلاق بمونیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-ayhpilokd0do</link>
                <description>خیلی از کارهای ما در روز فکر کردن، حل مسئله و خلاقیت می‌طلبه! حالا اگر کارت مثل من تو حوزه #محتوا و ایده‌پردازی باشه، دیگه محکومی که تو هر شرایطی خلاق بمونی!حالا من چندتا روش ثابت دارم که به نظرم مستقیم و غیرمستقیم به خلاقیتم کمک می‌کنه:مسیرتو عوض کن!حتی اگه مسیر روزمرت به محل کار یا هرجای دیگه طولانی‌تر میشه سعی کن راه رسیدنتو عوض کنی؛ من سعی میکنم تو طول هفته، مسیرهای متفاوتی رو برم، اینطوری چیزهای متفاوتی می‌بینم اطرافم و به نظرم ناخودآگاه همیشه تاثیرگذار بوده.اسپاتیفای خیلی خوبه!هر روز سعی میکنم به آهنگ‌هایی با زبان‌های متفاوت، از لاتین و فرانسه تا عربی گوش کنم! اینطوری ذهن همیشه برای چیزای عجیب و غریب آماده‌تره.قصه خوندن معجزه‌ست!من خیلی وقتا میرم شروع میکنم به الکی خوندن، از دل همونا یهویی یه جرقه زده میشه. الکی خوندن یعنی چی؟ بیوگرافی یه آدم رو چک می‌کنم، قصه سقوط فلان تیم تو فلان سال، هرچیزی که دربارش کنجکاو باشم.برو تو یوتیوب و رندوم شروع کن به دیدن!بعضی وقتا اصلا به فاخر بودن محتوا دقت نمیکنم! اتفاقا ترجیح میدم محتوای جانک ببینم که مغزم کاملا در حالت استندبای باشه و لازم نباشه چیزی رو تحلیل کنه! همینطوری که غرق دیدن این چیزا میشی، مغزت یکم استراحت میکنه و وقتی برمی‌گردی تو فاز ایده‌پردازی، سرحال‌تره.جمع‌بندی?در نهایت یه چیزی رو چند روز پیش شنیدم که خیلی بهم کمک کرد؛ می‌گفت ایده‌ها زمانی به ذهنت می‌رسن که تو یه فعالیتی غرق بشی؛ مهم نیست این فعالیت چیه. می‌تونه دوش گرفتن، قدم زدن، کتاب خوندن، کار کردن یا هرچیز دیگه‌ای باشه! فقط مهم اینه که غرق بشی و بعد جرقه‌ها شروع میکنن به زیاد و زیادتر شدن.من هیچ وقت چک نکردم که این روش‌ها علمی هستن یا نه؛ صرفا سه چهار سالیه که باهامن و ظاهرا که بهم کمک کردن!لطفا حتماااا شما هم روش‌هاتون رو برام کامنت کنید که این لیست رو کامل‌تر کنیم. پیشاپیش مرسی! ?</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 17:31:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا لازم است همه ما به روانشناس مراجعه کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-kak1hnen9yma</link>
                <description> آیا واقعا همه ما نیاز داریم بریم پیش روانشناس؟ کرونا خطرناک‌تره یا تغییر نسبتا اجباری سبک زندگیمون بعد از کرونا و تاثیرش رو ما؟ کلا ما چه قدر به سلامت روان اهمیت می‌دیم و خطر اهمیت ندادنمون چه قدره؟  در ادامه این متن همراه من باشید تا درباره سلامت روان، اینکه بالاخره بریم پیش مشاوره یا خودمون راه خودمونو پیدا کنیم، صحبت کنیم.شما قراره متن پادکست پرساژ رو بخونید. پادکست طنزی که به یه سوال جدی که تو ذهنم مطرح می‌شه، با زبااان جواب می‌ده. زبان خالی خالی نه البته. طنز!من تو این برنامه طبق رسم برنامه‌های قبلی یکی دیگه شدم. تو این برنامه من همایونم. همون همایونی که ابراهیم حامدی بهش می‌گه:  https://www.aparat.com/v/u5xMF/%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86_%D9%88%D9%84%D8%B4_%DA%A9%D9%86 وضعیت سلامت روان ما به روایت آمارهمینطوری که زیر خورشت قرمه سبزی رو روشن کردم، شروع کردم به مجله خوندن. نوشته بود از هر چهار نفر، یه نفر از مشکلات روانی تو دنیا رنج می‌بره! طبق تحقیقات همه ما دست کم یکبار در زندگیمون، دچار مشکلات روحی روانی می‌شیم. میزان ابتلا به بیماری‌های روانی، از حملات قلبی، دیابت و همه انواع سرطان بیشتره.تصور کنید بگن بیماری وجود داره که بیست و پنج سال از عمرمون کم می‌کنه. این بیماری خطرناک‌تره یا کرونا؟ تصور کنید عاملی در مرگ ما وجود داره که از کرونا، به مراتب کشنده‌تره و لای هممون داره میلوله و مطمئنیم که واکسنی نداره!خودکشی در میان عوامل مرگ، دهمه. همیشه جز عوامل مرگه! مثل کرونا نیست که دیر یا زود، کم و تموم شه. بیماری‌های روانی، طبق مطالعات دانشمندا می‌تونه 25 سال از عمر ما کم کنه. تو این شرایط دو تا سوال به وجود میاد: اینکه ما برای سلامت روانمون چی کار باید کنیم؟ لازمه همه دست جمعی اتوبوس بگیریم بریم تراپیست یا سر کوچه ما قرار بذاریم موضوعی که با دعوا حل می‌شه رو با حرف زدن کشش ندیم؟ دومین سوال اینه که سبک زندگی ما بعد از کرونا، چه قدر تو حالات روحیمون تاثیر گذاشته و باید چه نی شکر قهوه‌ای رو فرو کنیم تو.... حلقمون؟همه ما باید به روانشناس یا مشاور مراجعه کنیم؟نه آقا! من خودم فکر می‌کردم همه باید برن تراپیست. بدون تراپیست هرگز، با تراپیست، بعضی وقتا...   که نه. رابطه بیمار و دکتر بهم می‌ریزه. یعنی چیز، از وقتی که این متنو خوندم نظرم عوض شد. نوشته بود:البته که همه نباید برن پیش تراپیست! تصور کنید می‌خواید ورزش کنید. بعضیا هستن که تو همین کوچه خودشون یکم بپر بپر می‌کنن، اگه خیلی صبح زود باشه احتمال داره کلانتری محل بیاد بگه ها کن. که کاری نداریم. بعضیا هستن با بچه‌های محلشون می‌رن فوتبال، فحش خار و برادرو می‌کشن به هم، هر جلسه هم شصت سه نفر می‌شکنه، چند نفرم زیر دلشون درد می‌گیره، که کار نداریم. بعضیا می‌رن تنیس که جون اصن! ما با همینا کار داریمف لعنتیای لاکچری جذاب لعنتی. بعضیا تو خونه با خودشون ورزش می‌کنن که ایشالا نیتشون خیره.بعضیا هم مربی اختصاصی می‌گیرن! می‌رن باچگا دمبل می‌زنن، اشتباه می‌زنن، درستشو یاد می‌گیرن، هر دقیقه در حال زدنن و خوردن. - دمبل زدن- و تخم مرغ خوردن. بعضیا هم کلاااا ورزش نمی‌کنن. با دوستاشون داداشن، می‌خورن و جیش می‌کنن. https://anchor.fm/radioparham/episodes/ep-eum7i3 تراپی رفتن هم همچین حالتی داره. بعضیامون از سلامت کافی هم برخورداریم، اما تصمیم می‌گیریم همه چی رو از اینی که هستم، بهتر کنیم. خب می‌ریم پیش مشاور. بعضیامون کلا قرار نیست کاری کنیم. خب کاری نمی‌کنیم. بعضیامونم واقعااا لازمه کاری کنیم. چون در خطریم. درست مثل وقتی که جسممون در خطره و حتما باید ورزش کنیم. که خب حتما باید بریم پیش مشاور و راهنمایی بگیریم. پس همه نیاز نیست برن تراپی، ولی می‌تونن.حالا بعضیا می‌گن پولش نیست. اصلا طبق آمار بیشترین دلیل برای نرفتن به تراپی، یکی هزینشه، یکی هم بلدم بلدم کردنه. در مورد اولی که خب بحثی نیست. اگر در ماه شما دو جلسه تراپی برید، در بهترین حالت، به صورت میانگین سیصد تومن هزینته که کم نیست، ولی اندازه تنیس و صخره نوردی هم لاکچری نیست. در مورد اینکه فکر می‌کنی بلدی و نیاز به کمک نداری هم برو تراپی! کمکت می‌کنن حتما.عمه تراپی!این وسط اگر قصد رفتن به تراپی رو داشته باشید، باید بدونید که ما انواع مختلفی تراپی داریم. یکی از این انواع، عمه تراپیه که خودش به دو دسته تقسیم می‌شه. یه عمه تراپی داریم که شما عصبانی می‌شی می‌گی عمتو.... با خودت آوردی سر قرار چرا؟یه مدل دیگش اینه که شما می‌ری خونه عمت، یه غذایی می‌خوری که قدر غذای خونه رو بعد اون می‌دونی که در نوع خودش تراپیه. عمه‌ها تو کامنت از خودشون دفاع نکنن. پذیرفته نیست. من خودم سه ماه عمه بودم، می‌دونم چه خبره. مجری‌های صدا و سیما هم بیان تو کامنتا خودشونو تسلیم ملت کنن که ما روشون عمه تراپی کنیم. اینا هم به هم ربط داشت ولی ربطشو فهمیدن مثل همه کارای دیگه در دنیا راحت نیست.تاثیر کرونا روی سلامت روان ما چه قدر بوده؟کرونا چه تاثیری توی سلامت روان ما داشته؟ قبل اون برای اینکه بدونید کرونا کشنده‌تره یا اثرات جانبیش، لازمه نگاهی به آمار کنیم. تا الان، یعنی فروردین 1400 که من این متن رو می‌نویسم، ما کلا نزدیک 3 میلیون کشته کرونایی داشتیم. همین الان، حداقل 970 میلیون نفر از کمبود سلامت روان تو دنیا رنج می‌برن! نرخ خودکشی آمار مرگ بر اثر بیماری‌های روحی رو خیلی زیادتر از کرونا کرده. این مشکل، هر روز هم متاسفانه بیشتر می‌شه. به طوری که از سال 2009 تا 2017، نرخ بیماری‌های روحی، از جمله افسردگی، 63% بیشتر شده.حالا چه ربطی به کرونا داره؟ مطالعات مختلف نشون می‌ده که بزرگترین تهدید برای سلامت روان ما، تنهایی و ایزوله شدن و همین قرنطینه کروناست.مثلا اومدن یه تحقیق کردن، دیدن انجام فعالیت‌هایی که توشون ما تحرک کمی داریم، مثل تلوزیون دیدن، با کامپیوتر ور رفتن، بازی‌های کامپیوتری می‌تونه اضطراب رو افزایش بده. خب شما می‌گی افزایش بده. حالا تهش یه اضطرابه دیگه. ما تو ایرانیم، اینا سوسول بازیه. ولی اضطراب می‌تونه با ما کارهای بدی کنه. مثال؟ می‌گم برات.چند آزمایش شگفت‌انگیز درباره تاثیر سلامت روان در زندگیاومدن یه تحقیقی کردن. تو این تحقیق متوجه شدن که ژاپن می‌تونه از نرخ تورم ما گاز تولید کنه بدون اینکه کاری کنه. یعنی کافیه برای چندتا ژاپنی وضعیت مارو تعریف کنن، از کلشون همینطوری دود و گازه که می‌پاچه. ازون طرف ایلان ماسک گفته کل ایرانیا چند؟ اینا زندگی تو شرایط سختو بلدن می‌خوام بفرستمشون مریخو آباد کنن. احتمالا یه قرارداد سی چهل، پنجاه، هشتاد و پنج- شیش ساله هم ببنده که جزئیاتشو خودشونم نخونن و ندونن که کار درستی می‌کنن اصن! شما منو دستگیر نکن، حق همیشه با تو بوده و هست و نخواهد بود!ولی تحقیقی که انجام دادن درباره این بوده که اضطراب چه بلایی سر ما میاره. اومدن یه عکس رو به دو دسته ملت نشون دادن. تو این عکسی که نشون دادن، یه آقایی با یه کتاب تو دستش ایستاده. از شرکت‌کننده‌ها پرسیدن که این کتاب تو کدوم سمت تصویره. خب طبیعتا بسته به نگاه شما داره. دست چپ اون آقای تو عکس، سمت راست کسی که عکسو می‌بینه می‌شه. می‌خواستن ببینن که شرکت‌کننده‌های این آزمایش، از نظر احساس همدلی چه وضعیتی دارن.تو نتیجه، اونایی که استرس کمتری داشتن، گفتن تو دست چپ آقاهست. یعنی شرایط رو از دید اون آدم تو تصویر دیدن، نه از نقطه نگاه خودشون. اونطرف بیشتر کسایی که اضطراب داشتن، گفتن کتاب سمت راست ماست.از این آزمایش نتیجه گرفتن که اضطراب، این شرایط دفاعی بدن، حس همدلی رو خیلی کم می‌کنه. و این موضوع می‌تونه آسیب‌های زیادی تو روابط ما داشته باشه. اما چاره چیه؟چاره چیه؟چاره‌های زیادی وجود داره. یکیش که شاید کلیشه‌ای به نظر برسه، اما واقعیته مهربونیه. مثلا تو یه روز بارونی، تو خیابون، یه نفر کنار عابر وایساده بود با موهای فر، شیشه رو بکشید پایین، بگید سلام آقا/ خانم خوشتیپ، بنده به خاطر موازین اخلاقی امکان رسوندن شما به منزل رو ندارم، اما امیدوارم با جمع آوری حقوق سیصد ماه آیندتون بتونید ماشین بخرید! شاید اون کتکتون بزنه، اما مهم اینه که شما مهربون باشید و آرزوی حق کنید بر جوانان!ولی جدی اومدن یه تحقیقی کردن. تو این تحقیق آدمارو سه دسته کردن. کسایی که به بقیه مهربونی‌های کوچیک می‌کردن. مثلا ظرفارو تو خونه می‌شستن. همدلی می‌کردن. همین کارای بی‌خرج. کسایی که عادی زندگی می‌کردن و نه مهربون بودن، نه وحشی. و دسته سومو از وحشی آورده بودن. متوجه شدن که مهربونی، اضطرابو می‌تونه خیلی کمتر کنه. پس مخصوصا تو این روزا، لازمه، واجبه، شرعا، عرفا، عشقا و مرامی مهربون باشیم با هم تا اقتصادمون بعد از شکست آلمان، راهی مساف با برزیل و نیمار بشه.یه کار دیگه‌ای که اگر شرایط رو داشته باشیم، می‌تونیم انجام بدیم، کمک گرفتن از تراپیسته. طبق آمار 80% مراجعان به تراپیست، رضایت کافی از این تصمیمشون رو دارن و تحقیقات نشون می‌ده آثار مثبت تراپی، حتی بعد از قطع کردن مراجعه به مشاوره هم ادامه پیدا می‌کنه! چی از این بهتر؟ https://castbox.fm/episode/%D8%B9%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-id2004376-id372319070 نتیجه دیگه اینکه نباید بذاریم کرونا این همه زندگی مارو تحت شعاع قرار بده. تغییر سبک زندگی، خونه نشینی بیشتر و زندگی نکردن، حتی از مرگ بر اثر کرونا هم آثار بدتری داره والا! سلامت روانمون رو جدی بگیریم و بهش اهمیت بدیم. مواظب کرونا و بقیه خطرات و بیماری‌ها باشیم، اما به خاطر اون، نفس کشیدن و زندگی کردنو به بعدا موکول نکنیم. من یادم نرفته که اول برنامه گفتم همایونم. همونطوری که گفتم، قرمه سبزی داشت می‌پخت و من مجله می‌خوندم. الانم یه بوهایی اومد که فهمیدم غذا شکر خدا سوخته. خواستم از این فرصت استفاده کنم و بگم خداروشکرررر که سوخت! لطفا منو در پویش با سبزیجات خورشت نپزید همراهی کنید تا ریشه این فرهنگ آریایی رو بخشکونیم راحت شیم بخدا! علاوه بر اون در پادکست فارسی گامی برای تخریب فرهنگ ایرانیان بر‌می‌داریم دور هم !چون بودجه این برنامه رو همونطور که می‌دونید کشور مغولستان تامین می‌کنه.خیلی ممنون که تا اینجا همراه من بودید. شما به پادکست پَرساژ گوش دادید( کست باکس، اینستاگرام، توییتر) و خوشحال می‌شم نظرتون رو باهام به اشتراک بذارید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 23:20:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عشق اول من</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%86-kfnqnkv6uork</link>
                <description>من فقط یک شب با اختیار خودم، تصمیم گرفتم که ساعت یازده بخوابم. اما همان شب هم زود نخوابیدم و عوضش عاشق شدم!صفحه اینستاگرامش را خیلی وقت بود دنبال می‌کردم. او با همه فرق داشت. مثلا مثل خیلی‌های دیگر عکاس بود، اما عکس‌هایش زبان داشتند. حداقل به پنج زبان زنده دنیا با آدمیزاد حرف می‌زدند! او سینمای من بود. می‌توانستم تا آخر عمر تماشایش کنم. ژانر این بشر اکشن و ترسناک و با حفظ سمت، هیجان‌انگیز و کمدی بود. شیفته مطلقش بودم و در عین حال، هیچ شانسی به خودم نمی‌دادم.تا اینکه همان شب با پای خودش، آمد جلوی در قلبم، زنگ را زد، ناخن‌هایش را مثل داستان شنگول و منگول نشان نداد که ببینم همان گرگه است یا مادر بچه‌ها و تمام!شب‌ها تا صبح حرف می‌زدیم و صبح‌ها تا شب، فکر می‌کردم با چه کسی در فامیل مشکل دارم که به عروسی‌ام دعوتش نکنم!وعده دیدارمان، بدون اینکه با یکدیگر توافقی کرده باشیم، شده بود تپه هر ایرانی! هیجده سالگی. بعد از قبولی دانشگاه. روز موعد که رسید، شیشه عطر مورد علاقه‌ام را خالی کردم روی یک لباس آبی و از دم در خانه تا محل قرار، حدودا سه بار سکته مغزی ناقص داشتم، دو بار حمله قلبی ناموفق و یک بار شلواری نسبتا خیس. تمام مدت با خودم تَکرار می‌کردم که وقتی رسیدی:«حرف بزن! حرف بزن!»مثل خیلی از تَکرارهای دیگر ناموفق بود. حرف نزدم. پیش روی او، همان مهارت ناقص ادا کردن چند کلمه ساده را هم از دست دادم و لال مطلق بودم. عوضش تمام مدت صورتش را مثل یک فیلم سینمایی که اثر تارانتینو، کارگردان مورد علاقه‌ام باشد هم نگاه... نکردم! به خودم که آمدم، توی تاکسی نشسته بودم و گریه می‌کردم! چیزی درونم مدام، با لحنی شیطانی و لج‌درار می‌گفت:« کارت تمومه، جوری گند زدی که با رفع تحریم‌ها هم مشکلاتت حل نمی‌شه!». راست می‌گفت.تا اینجای داستان همه چیز مثل همه قصه‌های عاشقانه و کلیشه‌ای دیگر بود. اما اجازه بدهید از اینجا به بعد، گند بزنم به همه کلیشه‌ها و شما را با دنیای جدیدی‌تری رو به رو کنم. اتفاقی که باور کردنش خیلی سخت نیست. سه روز بعد، آدم فضایی‌ها حمله کردند به زمین. او، از آنجا که از ابتدا کلا ترس را به هرچیز دیگری ترجیح می‌داد، به اختیار تسلیم این خس و خاشاک شد و روح عشقمان را فروخت به تاریکی. من تسلیم نشدم. در جنگ با آن‌ها تیر خوردم ولی زنده ماندم. سال‌ها گذشت و روزی جنگ به صلح تبدیل شد. اما رد این تیر روی پای من ماند، تا یادم بماند، عشق، در همین دنیای آشفته، واقعی است و آدم‌ها تا زنده هستند، باید عاشق شوند و تا جایی که آدم‌ فضایی‌ها حمله نکردند، عاشق بمانند تا در برنامه دورهمی جلوی مدیری حرفی برای گفتن داشته باشند!همین دیگه. خدافظ! راستی برای خوندن نوشته‌های بیشتر و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با هم، می‌تونید تو بقیه شبکه‌های اجتماعی هم من رو (swjad) دنبال کنید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 19:34:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای عشق تو</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D9%88-rpnztbojdpky</link>
                <description>آرش و پونه عزیزم. سلام. می‌خواستم بپرسم که تا به حال خودتان را در آینه دیده بودید؟ می‌خواستم بپرسم که چگونه می‌شود چشم‌هایی به این زیبایی داشت؟من شما را هرگز ملاقات نکردم. نمی‌دانم نوشیدنی مورد علاقتان چیست و خنده‌هایتان چه صدایی دارد و وقتی مثل من، قلبتان می‌شکست چگونه خودتان را سرگرم می‌کردید و به زندگی پیام می‌دادید که:«گور بابات! ما ادامه می‌دیم.»اگر من شما را هرگز ندیدم، چطور اینقدر عمیق احساس می‌کنم آرش برادرم یا پونه خواهرم بود. چرا برای من هیچ فرقی بین ری‌را با نزدیک‌ترین‌هایم وجود ندارد؟ سوال زیاد و جواب، مهم نیست.آرشی، پونه! ری‌را. مهسا، اردلان، نیلوفر، برادران و خواهران من، خوش‌شانسیم که فرشته‌هایی مثل شما، کنار ما نفس کشیدند. شما از همان خیابان‌هایی رد شدید که احتمالا من هم از آنجا رد شدم و بوی عطرتان که جا مانده بود، وارد ریه‌هایم شده. واضح است که جای فرشته‌ها، در هیچ قصه‌ و افسانه‌ای، در هیچ کجای زمین نیست. فرشته‌ها برای آسمانند و هرکس روزی به خانه خودش برمی‌گردد.اگر بخواهم راستش را بگویم، حقیقت این است که ما اگر گریه می‌کنیم، اگر قلبمان مچاله است، برای شما نیست. ما برای خودمان ناراحتیم که فرشته‌های کمتری کنارمانند. شک ندارم که شما در آرامشید. شک ندارم که برای ما دعا می‌کنید. تردید ندارم که روزهای بهتری در راهند. روزهایی که ما هم پرواز می‌کنیم از حس آزادی، درست مثل لبخندهای شما که بال داشتند.آرشی، پونه، ری‌را، صد و شش برادر و خواهر عزیزم. نگاه به اشک ما نکنید. ما ادامه می‌دهیم، بزرگ می‌شویم و شما تا ابد، برای همیشه، تا آخرین نفسی که می‌آید و می‌رود در قلبمان هستید.شما زنده‌اید و نزد پروردگارتان روزی می‌خورید. شما در قلب و ذهن ما حضور دارید و گرمای صورتتان را از عکس‌هایتان حس می‌کنیم. قول بدهید که این گرما تا همیشه هست.برای بخشی از قلبمان که پر کشیده، هر سال از شما می‌نویسیم. هر سال بودنتان را به خودمان یادآوری می‌کنیم. نمی‌دانم چرا این را می‌گویم. احتمال دارد بگویید تو دیوانه‌ای. ولی می‌شود ما را ببخشید؟ ما میزبان خوبی برای فرشته‌ها نیستیم. ببخشید. برای خوندن نوشته‌های بیشتر و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با هم، می‌تونید صفحه اینستاگرام من رو دنبال کنید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 21:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موبایل، دوستت دارم اما برو گمشو</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D9%88-tbonythmhd0g</link>
                <description>«همه‌گیری ویروس لعنتی کرونا، در دنیایی که هر روز تنهاتر و خودمحورتر می‌شویم، از ما موجوداتی منزوی ساخت.» اگر نسل آینده از من بپرسد دوران کرونا را چگونه سر کردید، احتمالا جملات بالا را تحویلش می‌دهم.این وسط چشم‌های همه ما بیشتر از هر زمان دیگری اسیر گوشی‌های موبایلمان شده. گوشی‌هایی که نقش ساعت، پخش‌‌کننده موسیقی، تلویزیون، ماهواره و در بعضی از موارد نادر با آمدن این اپلیکیشن‌های هوش مصنوعی ترسناک، شریک عاطفی و غیرعاطفیمان را همزمان بازی می‌کنند!گوشی‌های موبایل، به نظر من، در کنار همه خاصیت‌های باورنکردنی و ویژه‌ای که دارند، خیلی خوب گولمان می‌زنند. محمد و خلیل و اصغر و شبنم و عاطفه و مهتاب را پشت هم لایک می‌کنیم و همزمان به خودمان افتخار می‌کنیم که از حال همه خبر داریم و رد می‌شویم.اما واقعا از حال همه خبر داریم؟ مگر آدم‌ها پست می‌گذارند که:«سلام بچه‌هاااا، من به فاک رفتم و نیاز دارم کسی با من حرف بزند؟!»مگر اسکرین موبایل، جای لمس دست این آشنایان و خیره شدن به چشم‌ها-پنجره روح- ناراحت، خوشحال، خسته، مست!، عصبانیاشان را می‌گیرد؟گوشی‌، ابزاری که وابسته‌مان کرده و در کنار خوبی‌هایش، خوب هم آسفالتمان کرد، قابلیت‌های بسیار بیشتری نیاز دارد!شاید روزی موبایل‌ها گرمای دست آدم‌ها، عطر مطلبی که روی کاغذ چاپ شده و حالت حرف زدن منحصر به فرد آدم‌ها را رو به رویمان قرار دهند. آن موقع مشکل ما ضد تکنولوژی‌های نگران آینده سرد و بی‌روح- که طبق نظر تکنولوژی دوست‌ها، غرق نوستالوژی هستیم و زیادی هنری فکر می‌کنیم!- با این موجودات حل شد. چهارم ابتدایی، وقتی انشا نوشتم که «ماشین زمان» وجود دارد یا دست کم در آینده ساخته خواهد شد، همه  کلاس بلند بلند خندیند و آدرس ساقی محل را می‌خواستند، جز معلمم. آن روز آقای معلم درس بزرگی به من داد:«بچه‌ها، هرچیزی بنویسیم، هر چیزی در دنیای قصه‌هاست و افسانه، روزی وجود خواهد داشت. وجود هواپیما، وسیله‌ای برای پرواز آدم (و خطای انسانی!) هم زمانی مسخره می‌شد.»با این اوصاف؛ من به گوشی‌های موبایل همچنان امیدوارم، هرچند دل خوشی از آن‌ها ندارم.</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 23:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجاوز! - حکایت کوتاه ما</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7-yv9x3sztft2l</link>
                <description>پرسید:«جدیدا چرا اینقدر عصبانی‌ای؟ یه نگاه به نفسات بکن، سخت می‌رن، سخت میان..» فکر که کردم، فهمیدم اکثر اوقات، خشم به خاطر «ناتوانیه». این کوچک بودن ما و بزرگ بودن اونا. این نداشتن قدرت تو تغییر اوضاع.اصلا هرچه قدر به دور و برم نگاه می‌کنم، بیشتر یاد این حکایت میوفتم:مردم یه شهری خیلی ناراضی بودن. حاکم ترسید. مشاورهاشو جمع کرد، ازشون پرسید:«چی کار کنیم؟ چی کار نکنیم؟»مشاورا گفتن به مردم تجاوز کنیم! حاکم جواب داد که :«دست بردارید بابا! اینا همینجوریش ناراضین.»خلاصه نقشه عملی شد. هرکی قرار بود از دروازه شهر رد‌ شه از خجالتش درمیومدن.‏بعد یه مدت مردم دوباره جمع شدن به اعتراض کردن. منتها اعتراضشون این بود که «لطفا افرادی که دم دروازه شهر به ما تجاوز می‌کنن رو زیاد کنید، اینقدر تو صف نمونیم!»با احترام‌ به همه، حکایت وضعیت ما ایرانی‌هاست :))#واکسن_بخرید</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 21:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا شانس وجود داره؟ چطوری خوش شانس بشیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%85-y0hxygoexa72</link>
                <description>شانس وجود داره؟ اصلا شانس یعنی چی؟ چه قدر تو میزان موفقیت ما شانس تاثیر داره؟ راهی هست که بشه خوش‌شانس‌تر بود؟کلی سوال درباره شانس وجود داره که تو طول روز ممکنه بارها بهش فکر کنیم. وقتی که مراسم اسکار رو می‌بینیم، زمان‌هایی که می‌گیم:«اینم شانس مایه!» و تو کلی موقعیت دیگه، ناخودآگاه فکر می‌کنیم که واقعا بعضیا خوش‌شانس‌ترن؟ قراره یه بار برای همیشه تکلیف خودمون با مسئله شانس رو مشخص کنیم. دیدگاه‌ها و کتاب‌ها و مقاله‌های مختلفو با زبان طنز و جدی نگرفتن، تنها زبانی که بلدیم مخلوط کنیم و یه معجون خوش‌مزه درست کنیم!با داستان شروع کنیم!آقا من امروز تصمیم گرفتم سکه باشم. همون سکه‌ای که بعضی فمنیستا اعتقاد دارن حق زنه اما بقیه قوانین چرت مملکت حقشون نیست با این طرز فکر! که ایشالا که خیره! همون سکه‌ای که باهاش شیر یا خط می‌ندازیم. همونجایی که شانس، معنا پیدا می‌کنه.من تو جیب یه نفرم که یه ذره هم سوراخه. یعنی هر لحظه ممکنه از جیب منتقل بشم به سلول انفرادی تو جاهای ناجور ماجرا! مثل جوراب... این آقاهه داره بلند بلند مقاله و کتاب می‌خونه و این شانس رو به من می‌ده که بفهمم آیا شانس وجود داره یا نه؟تحقیق ایتالیایی درباره تاثیر شانسایتالیایی‌ها با سندرم دست بی‌قرار :))اون می‌گه:«ما نمی‌تونیم وجود شانس رو تکذیب کنیم! شانس وجود داره. اما نه اونطوری که اکثرمون فکر می‌کنیم. جالبه بدونید که فردی به نام نسیم طالب، که ایرانی نیست! خانومم نیست! یه آماردان لبنانیه، کلی درباره شانس تحقیق کرده که در ادامه درباره همه این تحقیقا حرف می‌زنیم.اول با یه تحقیق معروف تو ایتالیا شروع کنیم. تو این تحقیق یه سری مسئولین ایتالیایی رو اومدن زندگیشون رو بررسی کردن که ببینن چه قدر شانس داشتن که به این جایگاه رسیدن. متوجه شدن اینا شانسی در کارشون نبوده. همه باکیفیت. همه بالیاقت. همه از پایه شروع کردن اومدن تو پست مدیریتی دارن..... گل می‌کارن، یا حتی گل می‌زنن! که خب اینجا نتیجه‌گیری می‌کنیم که بورس تو ایتالیا هم سبز خواهد شد. تحریم‌ها برداشته خواهد شد. ربطش به شانس اینه که شانس بیارن یه ذره مسئولین این کشور یه مدت برن استراحت بلکه نابودیشون به تاخیر بیوفته!آقا ولی جدی تحقیقی که تو ایتالیا انجام دادن این بوده که اومدن با کامپیوتر، یه مدل ریاضی ساختن. تو این مدل ریاضی بازه زندگی 20 تا 60 سالگی کلی آدم فرضی رو بررسی کردن. با این آزمایش می‌خواستن ببینن که شانس چه قدر تاثیرگذاره؟ و اگه تاثیرگذاره چطوری به آدمای بدشانس جامعه می‌تونیم کمک کنیم که زندگی بهتری داشته باشن؟!یکی از فاکتورهای بررسی شانس استعداده. تو مقاله و اپیزود استعداد، درباره تعریف استعداد و اینکه آیا وجود داره یا نه، کلی صحبت کردیم، با توجه به اون اپیزود، به نظر می‌رسه تعریفش تو این تحقیق خیلی دقیق بوده:استعداد تو این تحقیق به هر ویژگی‌ای گفته می‌شه که به شما کمک می‌کنه فرصت‌های بیشتری را بقاپید. از توانایی تفکر خلاق تا انگیزه برای انجام هر کاری تا کلی ویژگی دیگه.تو این مدل ریاضی، اومدن اول بازی، همه آدمارو گذاشتن تو مرحله ده. می‌خواستن ببینن آخرش کیا چند مرحله صعود یا چند مرحله سقوط می‌کنن. به ازای هر خوش‌شانسی که این آدما داشته باشن، مسلما مرحلشون تو میزان موفقیت بالاتر می‌ره و به ازای بد شانسی‌ها سقوط می‌کنن مرحله‌های پایین‌تر. درست مثل یه بازی کامپیوتری.‎نتیجه عجیب و غریب این تحقیق، اصل پارتونتیجه این تحقیق خیلی باحاله. اونا به قانون 80- 20 یا همون اصل پارتو رسیدن. اصل پارتو بدون شوخی می‌گه که 80% دافای محلو 20% از پسرای محل مخشونو می‌زنن! جدی می‌گم! اصل پارتو توزیع همه چیز رو اینطوری می‌بینه. مثلا 80% کراش‌های تو اندازه 20% ام محل هاپو بهت نمی‌ذارن! حالا برو هی پیام بده بهشون.داشتم می‌گفتم که اصل پارتو نتیجه این تحقیق بود. یعنی در آخر این مدل سازی، 20% از افراد این مدل، 80% از موفقیت‌ها رو کسب کرده بودن! بیست نفر اول لیست موفق‌ها، 44% کل موفقیت‌هارو مال خودشون کرده بودن! از اون طرف، نصف جمعیت حتی سر جای خودشون هم نبودن و از مرحله ده که همه اونجا شروع کرده بودن، پایین‌تر اومده بودن!این که مدل‌سازی بود. تو دنیای واقعی چه خبره؟ راستش متاسفانه تو دنیای واقعی حتی از این مدل‌سازی هم شرایط بدتری وجود داره.الان 8 نفر اول لیست ثروتمندترین آدم‌های دنیا، به اندازه فقیرهای نصف کره زمین ثروت دارن!اماااا یه چیزی این نتیجه رو حتی جالب‌تر هم می‌کنه. اونم اینکه آدمایی که در لیست موفق‌ترین‌ها بودن، لزوما آدمای بااستعدادترین‌ها نبودن. بیشتر آدمای موفق رو آدم‌هایی با سطح استعداد کمی بالاتر از متوسط تشکیل می‌دادن که خوش‌شانس‌تر بودن!حالا سوالی که پیش میاد اینه که یعنی مثلا تویی که فکر می‌کنی بدشانسی هیچ کاری از دستت برنمیاد؟ تو ادامه نشون می‌دم اینطوری نیست! https://anchor.fm/radioparham/episodes/--engb9s دوای درد بدشانسی چیه؟خیلی ساده دوای درد بدشانسی اینه که شما محلول‌های مخصوص مارو تهیه کنید. این محلول‌ها مستقیما از ادرار لاک‌پشت کارتن‌خواب دائم‌الخمر به دست اومده و باعث می‌شه در کسری از ثانیه به صادق هدایت بپیوندی که نه! عزیزم دو دقیقه نمیر، حواستو بده به من.دو تا راهکار برای بدشانس‌ها وجود داره. در ادامه اونارو خوب بررسی می‌کنیم:دوای اول، نوش‌دارو وسطای مرگ سهراب!آقا راه حل اول رو همین تحقیق ایتالیایی می‌ده. همونطور که گفتیم، الان تو دنیا اصل پارتو حاکمه. یعنی ما 80% از منابع و موقعیت‌ها رو به 20% آدمای خیلی موفق می‌دیم. اینطوری این آدما پولدارتر و موفق‌تر می‌شن و بقیه فقیرتر. باید سعی کنیم در هر جایی که هستیم این اصل رو بشکونیم.شاید فکر کنید منطقیه که مثلا وقتی کارفرمایی یه نفر رو بر اساس رزومه موفق و درواقع موفقیت‌های قبلیش استخدام می‌کنه، ریسک کمتری داره. اما اینطوری نیست! تو تحقیق‌های مختلفی مشخص شده برعکس این قضیست! مثلا دو دسته رو در نظر بگیرید. استادای دانشگاهی که قبلا تحقیق‌های موفقی داشتن و حالا قراره دوباره بودجه برای پروژه‌های جدید بهشون تعلق بگیره. استادایی که قبلا دستاورد بزرگی نداشتن و ما می‌خوایم این بودجه رو اینبار بدیم به اونا! باور کردنش سخته، اما نتایج مطالعه‌های مختلف نشون می‌ده که دسته دوم، اونایی که قبلا کمتر موفق بودن، قدر این موقعیت رو بیشتر می‌دونن!در نتیجه راهکار اول اینه که همه ما سعی کنیم در جایی که هستیم، منابع رو درست تقسیم کنیم. اگه کارفرمایی منابعت رو طبق اصل پارتو تقسیم نکن! به مساوی تقسیم کن و نتیجه بهتر می‌شه. اگه بابایی به بچه بااستعدادترت امکانات بیشتری نده! مساوی تقسیم کن! اینطوری آدمایی که شانس کمتری دارن، با تقسیم درست منابع، فرصت بیشتری برای موفقیت پیدا می‌کنن و پولدارا پول‌دارتر نمی‌شن و برعکس!اما راهکار دوم خیلی عملی‌تر از راهکار اوله!راهکار دوم، خودتو بساز!داداش، آبجی برو سر کوچه، گل فروشی محلتون و خودتو بساز! خودتم گول بزن که گل گیاهیه، ضرری نداره! باشه، تو بگو ضرر نداره، ما هم می‌گیم نداره! چون تویی!حتی برو سر کوچه این بار بپیچ دست چپ. صد متر بری جلوتر یه قهوه خونه هست عجب قلیونایی سرو می‌کنه لعنتی! یعنی دو سیب هلو که هیچی، سه تا هلوعه برای خودش اصن! که خب اونم تفریحی بزنی ضرر نداره، تو می‌گی دنیا دو روزه، ما هم می‌گیم ایشالا چشت روز دومو ببینه با این وضعیت! نویسنده این متن رو در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید!تحقیق معروف روزنامهخلاصه راهکار دوم ترک دخانیات نیست دوستان، راهکار دوم یه تحقیق بسیار معروفیه که انجام شده. یه حاجاقایی اومده دو دسته آدم رو مشخص کرده. کسایی که خودشون رو خوش شانس می‌دونستن و کسایی که خودشون رو بدشانس می‌دونستن.یه روزنامه بهشون داده گفته بشمارید چندتا عکس تو این صفحات هست. جالبه که تو صفحه دوم روزنامه، خیلی بزرگ تیتر زده: نشمار! 140 تا عکسه! برای اینکه دیگه خیلی سرکار بذاره ملتو تو صفحه سومم یه چیز مشابه نوشته که باباجون ایسگایی! نشمار!نتیجه خفن این تحقیق این بوده که آدمایی که خودشون رو خوش‌شانس می‌دونستن، به این نوشته‌ها توجه کردن و بدون اینکه بشمارن، تعداد عکسارو گفتن.آدمای بدشانس، به دلیل طرز تفکر منفی که نسبت به اتفاقات داشتن، اصلا متون روزنامه و اون تیترهای بزرگ رو نخوندن و مثل فک دریایی نشستن به شمردن! مهدی طارمی هم نشسته تعداد کلمات روزنامه رو شمرده که پرتش کردن از محل آزمایش بیرون گفتن تو برو ناسا، حیفی.از طرفی تو یه آزمایش دیگه، توسط همین شخص نشون داده شده که توزیع موقعیت و شانس، در بسیاری از مواقع تقریبا برابره، اما همونطور که دیدیم کسایی که فکر می‌کنن بدشانسن از فرصت‌هاشون به راحتی می‌گذرن. تو این تحقیق بین همین دو دسته، یعنی مثبت اندیش‌های خوش شانس و منفی‌نگرهای بدشانس بلیط لاتاری پخش کردن، دیدن بین دو گروه تعداد برنده‌ها تقریبا به یه اندازست! پس اگر خودت رو خوش‌شانس بدونی، احتمال اینکه از فرصت‌هایی که پیش میاد استفاده کنی، خیلی بیشتر می‌شه! لااقل خودزنی نکن! ‎این ریچارد وایزمن، کسی که این آزمایش‌هارو انجام داده، بهمون یاد می‌ده که چطوری خوش‌شانس بشیم!چطوری خوش‌شانس باشیم؟!شما برای اینکه خوش‌شانس باشی، باید لینک زیر رو بکشی بالا، ما با قیمت پیکج‌هامون شلوارتو بکشیم پایین تا از زیرشلواریت کارت عابربانکی که جاساز کردی رو برداری؛ تا ادامش دیگه امید به خدا!همینطور شما می‌تونید برید به سایت شرط‌بندی ما، ما اونجا رایگان به همه پول می‌دیم! نه که عاشق قد و بالاتونیم! فدات شم من اصن، بیا دایرکت ببینمت عمویی! لایک بانو! شما گوگل مپ داری؟ من تو چشات گم شدم آخه که خدایی یعنی چی مسخره بازی درمیاری وسط برنامه به این مهمی سجاد جان؟!وایزمن پنج فاکتور رو در شانس موثر می‌دونه:اولین فاکتور برون‌گراییه. می‌گه شما هرچی تو دنیای بیرون بیشتر مخ که نه، ارتباط بزنی، موقعیت بیشتری برات پیش میاد، خوش‌شانس‌تر در واقع!دومین فاکتور همین خودتخریبی یا خودزنیه خودمونه! می‌گه شما هرچه قدر ذهنت بیشتر منفی فکر کنه، استرست بیشتره، بدتر تصمیم می‌گیری مثل همون مثال روزنامه و خوب بیشتر به گا....ف دادن منجر می‌شه همه چی!سومین فاکتور آماده بودن و درواقع اپن مایند بودنه. یعنی شما به استقبال چالش‌های جدید بری و از حوادث غیرقابل پیشبینی یا شکست نترسی! اینطوری باز هم موقعیت‌های بیشتری کسب می‌کنی و این یعنی خوش‌شانس‌تری.چهارمین فاکتور انتظار شماست! انتظار داری اتفاقای خوب بیوفته یا بد؟ خب وقتی منتظر چیزی هستی، دنبال همونم می‌گردی تو راه!پنجمیش قبول کردنه! بعضی چیزا دست ما نیست حاجی! قبول کن بره! ما آدم‌های الهام بخش زیادی رو داریم که توان‌یابن. پا یا دستشون رو از دست دادن، اما به زندگی ادامه دادن و به موقعیت‌های پیش روشون نه نگفتن. اون طرف قضیه خیلی‌های ما ممکنه توان جسمی بیشتری داشته باشیم، اما صبح تا شب، کف اتاق مشغول کار و شخمی باشیم که امکان نداره محصول بده دوستان!جمع بندیگری وی‌، کارآفرین موفق می‌گه که تا وقتی به زندگی مثل بازی فوتبال نگاه کنی، مشغول چراندن غازهای باغ حاج ناصر خواهی بود! اکثر ما از گل خوردن و شکست می‌ترسیم! می‌خوایم دو تا موفقیت به دست بیاریم، هیچی شکست نداشته باشیم!تو این قضیه اما زندگی بسکتباله! دویست بار توپ رو به سبد پرتاب کن، صد و ده بار توپ نمی‌ره تو گل، نود بار اما برنده می‌شی! از شکست خوردن نترس!دومین اینکه از دیوار سفارت موزامبیک برو بالا. بچه‌هات احتمالا برن آمریکا تحصیل کنن.سوم اینکه زندگی مثل بازی پوکره! آقا شانس وجود داره! همونطور که تو بازی پوکر شانس مهمه. اما به تنهایی کافی نیست! لازمه مهارت هم داشته باشی. زندگی هم همینه، بخش مهارتش دست توعه، بقیش که دست تو نیست، به تو چه!راستی به نظر شما، شانس چه قدر تاثیر داره؟ با حرفای کی تو این اپیزود موافق بودید؟ حتما نظرتون رو تو بخش کامنت‌ها با من و بقیه به اشتراک بذارید!(صدای جیغ)من دارم خفه می‌شم اینجا! اون اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد، از جیب سوراخ این آدم، افتادم تو جوراباش. شاید حق با تو باشد، اگر مهارت داشتم، از جیبش پرت نمی‌شدم پایین، اما در هر صورت الان این شانس مایه (با لحن مونا ملکی) https://castbox.fm/vb/334366335 خیلی ممنون که تا اینجا همراه من بودید. شما به پادکست پَرساژ گوش دادید( کست باکس، اینستاگرام، توییتر) و خوشحال می‌شم نظرتون رو باهام به اشتراک بذارید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 17:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همگی ورشکسته‌ایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-lzfm0wgxtigg</link>
                <description>نمی‌دانم بقیه چه قدر اینطوری‌اند. اما هیچ وقت خدا عطش «چراییِ» هیچ مسئله‌ای دست از سر من یکی برنمی‌دارد. شاید باور نکنید، اما من به چرایی جنگ داخلی سودان و سومالی هم فکر کرده‌ام!‌از طرفی انگار ما عادت‌هایمان، معشوقه‌هایمان، زندگیمان را انتخاب نمی‌کنیم. آن‌ها ما را انتخاب می‌کنند و بقیه‌اش بستگی به ما دارد که چه قدر با آن‌ها راه می‌آییم.این عکس اولین ملاقات من با کلمات است. فقط هشت سالم بوده که یک شب وقتی خوابم نبرد، دفتری که قرار بود تبدیل به محلی برای یادداشت نکات «علوم تیزهوشان» یا کوفتی مانند آن شود، شد دفتر داستان و خاطراتم! من نه شب‌بیداری را انتخاب کرده بودم، نه داستان نوشتن و نه -عشق به علوم! را! آن هم در این حجم و ابعاد. هر چه قدر به چرایی این ماجرا فکر کردم، نتیجه فقط یک چیز بود: تنها دارایی من کلمات است. هر آدمی با یک دارایی خاص به این دنیا آمده، یکی زیبایی دارد، دیگری عشق، آن یکی رهایی، من کلمات.دارایی که در مجموع خوب خرجش نکردم. خیلی وقت‌ها در جای اشتباه، بعضی وقت‌ها در موقعیت‌های اشتباه و چندباری برای آدم‌های اشتباه. نتیجه این شد که خودم را ورشکسته دیدم. ورشکسته‌ای که برای همه کارها امروز و فردا می‌کرد و نای بلند شدن نداشت.بعد فهمیدم ما همگی ورشکسته‌ایم. هر کداممان یک دارایی از دست رفته داریم که احتمالا برای پیدا کردن راه جبرانش زندگی می‌کنیم. ما باید زندگی کنیم تا یاد بگیریم چطوری از خودمان، از داراییمان محافظت کنیم و بعد برویم در دنیای بعدی‌. احتمالا با یک دارایی جدید. انقدر این بازی را تکرار کنیم تا «نگه‌داشتن» را یاد بگیریم. نگه داشتن عشق، خودمان و دیگران. ما قبل از این زندگی کردیم، بعد از این هم زندگی می‌کنیم. انگار چیزی مدام فریاد می‌زند که «نباید نگران به فنا رفتنمان باشیم، این شتر دم در خانمان خوابیده و تمام‌شدنی در کار نیست! حرص تمام شدن، حرص ابدی بودن را نخور!» انگار چاره‌ای جز بلند شدن، بازی کردن، ادامه‌ دادن، عاشق شدن، فارغ شدن، زندگی کردن و مردن نداریم! پس نگران چی هستیم آقای فردوسی پور؟ (با همان لحن‌ ویدیو خوانده شود)نظر تو چیه؟ راستی برای خوندن نوشته‌های بیشتر و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با هم، می‌تونید تو بقیه شبکه‌های اجتماعی هم من رو (swjad) دنبال کنید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 02:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بعضی‌ها وفادارترند؟ آیا نیمه گمشده واقعا وجود داره؟!</title>
                <link>https://virgool.io/radioparham/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-nbfmy0srdepg</link>
                <description> چی‌ می‌شه بعضی‌ها اینقدر بی‌وفان؟ چی شده که زندگی‌های ما از سریال‌های جم خاکبرسری‌تر و ترکیه‌ای‌تر شده و روابط نسل ما بیشتر از روابط ایران و آمریکا گره خورده تو هم و اینقد ساخت چینه؟ به زبان ساده‌تر، چرا خیانت در انواع مختلف روابط اینقدر زیاد شده؟ جدی بعضیا نیمه گمشده دارن؟ برای همین وفادارن؟ چرا بعضیا وفادارترن و خیلیا وفادار نیستن؟ می‌دونستید نسل جدید، یعنی نسلی که بین 16 تا 20 سال سن داره احتمالا وفاداریش در همه زمینه‌ها کمتر خواهد بود؟مقدمه، با داستان شروع می‌کنیم!خب، من برای اینکه درباره این سوالا صحبت کنیم، حلقه ازدواجم. (توجه کنید برای اینکه بریم سراغ سوالا یکم باید صبور باشید و با داستان بریم جلو، مرسی)منِ حلقه، تو یه جعبه سرمه‌ای نشستم، در جعبه رو هم بستن و رسما دارم خفه می‌شم! تنها خوبیش اینه که اینجا قرنطینه شدم و نیازی نیست که ماسک بزنم. اما بدیشم اینه که قرنطینه شدم و تو قرنطینه افراط کلا زیاد اتفاق میوفته. مخصوصا افراط تو ....دعا و نماز خوندن...! مخصوصا نماز شب! که خب بگذریم ایشالا خداوند همه ما را از سینگلی نجات می‌دهد و ما کاخ سفید را تالار عروسی می‌کنیم. نکته اساسی اینه که کسی که این حلقه رو خریده، همه چیز هست جز وفادار! یعنی قلب این بشر یه پا، پای بوگندوییه برای خودش! روزی سه بار عاشق می‌شه دوبارم قلبیا برمی‌گردن، هیچ بارم خسته نمی‌شه! منتها امروز یه اتفاق عجیب افتاد که این شخصیت قصه ما که برای اینکه جنسیت مشخصی نداشته باشه اسمشو می‌ذاریم جا...کش لقمه، ی ش جا موند ببخشید، جای کش لقمه که می‌شه جعبه پیتزا و اسم زیباییه، یه برنامه تلویزیونی دید که اصلا تحت تاثیر قرار گرفت. زن و شوهری که شصت و چهار سال با هم زندگی کردن، و قبل ازدواج، تو سالای دهه 30 که ارتباط ماهواره‌ای وجود نداشته، ارتباط ماهواره‌ای داشتن، به این صورت: https://www.aparat.com/v/wgPfo/%D8%B2%D9%88%D8%AC_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87_63_%D8%B3%D8%A7%D9%84_%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-_%D9%85%D8%A7%D9%87 جای کش لقمه تصمیم گرفت بعد دیدن این برنامه، جعبه من که حلقه باشمو باز کنه و گفت:«تو بگو من چی کار کنم بی‌ناموس؟ من گفتم هوی! چرا ناسزا می‌گویی؟ بابا اینجا یه محیط فرهنگیه، به اسم طنز مدفوع نکن توش که. گفت یعنی تو روزمره آدما وقتی با هم حرف می‌زنن از کلمه بی‌ناموس استفاده نمی‌کنن؟» اومدم جوابشو بدم، که ادامه داد:« اصلا چرا من دارم با حلقه حرف می‌زنم؟! ردی شدما! گفتم نه بابا جای درستی اومدی عمویی، بیا اینجا من یه گراز دارم دریبل زیدانی می‌زنه و معتقده تو چین دموکراسی حاکمه! گفت آخه چطوری حرف می‌زنی؟ دارم توهم می‌زنم؟ گفتم نه. گفت پس چطوری داری حرف می‌زنی؟ گفتم با من بحث نکن، بعدشم ملت منتظرن درباره وفاداری حرف بزنیم تو هی داری گزافه‌گویی اضافه می‌کنی. گفت خب بنال. جواب دادم دفعه بعد فحش بدی با این بار می‌شه دو بار. گفت باشه بی‌ناموس. داد زدم که شد سه بار! گفت زر می‌زنی یا در جعبتو ببندم؟ جواب دادم که تا وقتی از خواننده‌ها عذرخواهی نکنی شروع نمی‌کنم. گفت باشه، ایشالا ساعت بیست و پنج سی و سوم همین ماه! بگو چرا آدما خیانت می‌کنن؟ گفتم ببین، دلیل زیاد داره. کلی اومدن تحقیق کردن درموردش. گفت خب همشونو بگو.موضوع وفاداری از ابتدای بشریت، حتی قبل از اینکه تشریت وجود داشته باشه، یعنی به اسم غیرت یه عده به اون یکی تشر بزنن که مثلا با کی بیرون می‌ری، کجا بیرون می‌ری، این کی بود دایرکت داد، وجود داشته. در زمان غار نشینی وفاداری یه فاکتور مهم برای بقای آدما بود. اونا باید به خانواده، قبیله و هم‌غاری‌ها و همسایه‌های خودشون اعتماد می‌کردن و وفادار می‌موندن تا بتونن همه با هم زنده بمونن. گذشت و گذشت و سبک زندگی آدما تغییر کرد. اونقدر تغییر کرد که آمار طلاق امروز با دیروز قابل مقایسه نیست! همین حالا طبق تحقیقاتی که انجام شده، وفاداری نسل جدید، یعنی نسلی که بین 16 تا 20 سال سن داره، در همه ابعاد، حتی وفاداری این نسل به برندهای مورد علاقشون کمتر از نسل‌های قبلی شده. اما چرا اینطوری شده؟ و اصلا چطوری می‌شه وفادار بود؟ کیا وفادارن؟مروری بر تحقیق‌های مختلف درباره وفاداریچندتا تحقیق جالب تو همین زمینه انجام شده. تحقیق اول اینطوری بوده که اومدن به آدمای متاهل یا تو روابط طولانی تصویر مردها و زن‌های جذاب رو نشون دادن تا ببینن واکنششون چیه؟ واکنششون این بوده که...  https://www.aparat.com/v/nq2pz/%D9%85%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%87%D9%86_%DA%A9%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3_%DA%A9%D9%86%D9%85 تو نتیجه معلوم شده اونایی که آدم‌های وفاداری نسبت به پارتنر خودشون بودن، واکنششون به آدم‌های جذاب تو عکس‌ها فرق می‌کرده. اونا از دید منفی به آدم‌های جذاب نگاه می‌کردن. یعنی در ناخودآگاه خودشون، به خاطر اینکه از روابطشون راضی بودن، دنبال بهونه می‌گشتن که از آدم‌های جذاب خوششون نیاد!یه تحقیق جالب دیگه هم بعد دیگه‌ای از این قضیه رو نشون داده. این تحقیق اینجوری بوده که به زرافه‌‍‌های کارتن خواب ایالت نوادا داروی ترک اعتیاد دادن تا ببینن کرونا می‌گیرن یا نه، که رم کردن محقق‌های این مطالعه رو تیکه تیکه کردن و تو وان خونشون دوش گرفتن. این تحقیق واقعا ربطی نداشت، ولی خب خواستم یه چیزی بگم که بخندیم. نخندیدی؟ خب دفعه بعد تلاش کن که بخندی. والا به خدا. همش از طنز پردازا انتظار دارن ملتو بخندونن، خب چرا برعکس نه؟ یه بارم ما از مردم انتظار داشته باشیم بخندن!خلاصه تحقیق بعدی، همون ژانر معروفیه که تو تیک‌تاک هم پرطرفدار شد. یه سری بچه رو با خوراکی‌ها تنها می‌ذاشتن و می‌گفتن تا برنگشتیم، لطفا دست نزن. بعد تنهاشون می‌ذاشتن با خوراکیا که بچه تصمیم بگیره می‌خواد چه کنه. چند سال بعد زندگی همین بچه‌ها رو بررسی کردن. دیدن اونایی که صبر می‌کردن و در واقع به نفس و خواسته خودشون غلبه می‌کردن، همشون به خاک سیاه نشستن. نون تو دزدی و صبح جماران، شب لواسان بازیه که نیست، آدم‌های موفق‌تر و وفادارتری بودن!اگه بخوایم تا اینجارو جمع بندی کنیم می‌تونیم بگیم آدمای وفادار دو تا ویژگی دارن: هرکی غیر از پارتنر خودشون رو غیر جذاب می‌بینن  در کودکی احتمالا تربیت، ژن خوب یا محیط زندگی درست حسابی‌تری داشتن. اما در مورد موضوع اول. چی می‌شه که آدما غیر از پارتنر خودشون کسی رو نمی‌بینن؟ آیا نیمه گمشده خودشون رو پیدا کردن؟ آیا نیمه گمشده چیزی است که وجود خارجی داره؟ با من در ادامه همراه بمونید قشنگا!نیمه گمشده واقعا وجود داره؟نیمه گمشده یا همون soulmate خارجیا وجود خارجی داره؟ بیاید با ریاضی اول حساب کنیم. فرض کنید 500 هزار نفر تو دنیا شرایط از رو دارن تو کل دنیا. از بین این آدما احتمالا شما تا آخر زندگیتون فقط ده درصدشون رو می‌بیند. حدود 50 هزار نفر که یک پنجمشون از لحاظ شرایط سنی، قابلیت ازدواج کردن با شما رو دارن. نیمه گمشده شما تو این ده هزار نفره. یعنی پیدا کردن سوزن، تو انبار کاه! با ریاضی ما فقط یک صدم درصد شانس داریم که نیمه گمشدمون رو پیدا کنیم. مثل همون زوج اول متن!با این حال طبق یک گزارش 73% از آمریکایی‌ها وجود نیمه گمشده رو باور دارن! علم روانشناسی می‌گه ما دو دسته آدمایی رو داریم که نیمه گمشده رو باور دارن. دسته اول مادهان و دسته دوم اهورا مزدای ایرانه! نه!دسته اول اونایین که در واقع به سرنوشت اعتقاد دارن و منتظرن یکی با اسب سفید بیاد پارک کنه دم در، زنگ درو بزنه، بگه سلام منو پست کردن به منزل شما، نیمه گمشدتون هستن. که خب این دسته رو روانشاسا بهشون می‌گن شب بیاید مطب برای درمان. اونا هم می‌گن چرا صبح نه؟ اینا هم می‌گن چون صبح آقا پلیسه بیداره و خلاصه بحثشون ادامه داره، کار نداریم. دسته دوم اونایین که نیمه گمشده ساختنیه. هیچ ارتباطی بی‌نقص نیست و زندگی با فیلم‌های رمانتیک تفاوت‌های جدی داره. در واقع نیمه گمشده، پیدا کردنی نیست، ساختنیه. و برای اینکه وفادار باشیم و رابطه خوبی داشته باشیم، باید نیمه گمشدمون رو بسازیم. نظر شما چیه؟ نیمه گمشده وجود داره؟ از چه نوعش؟ حتما تو بخش کامنتا نظراتتون رو با من و بقیه به اشتراک بگذارید دور هم باشیم. مرسی.جمع بندیخب یه جمع بندی کنیم. آمارها نشون می‌ده که اگر پدر و مادر شما عاشق هم باشن، 14% شانس طلاق شما در آینده کمتره. اگر دوست صمیمیتون ازدواج کنه و طلاق بگیره، شانس اینکه شما هم بعدا ازدواج کنید و طلاق بگیرید، دو و نیم برابر می‌شه!یه چندتا آمار جالب دیگه هم بدن. تو یه تحقیق اومدن بررسی کردن، متوجه شدن اگر شما تو دانشگاه و دوران مدرسه و یه همچین محیط‌هایی با کسی دوست بشید و بعدا ازدواج کنید، شانس جداییتون 41% کم می‌شه و هرچی این محیط متفاوت باشه، مثلا اگر تو بار و پارتی با کسی آشنا بشید، شانس جداییتون بیشتره! تو ایرانم باشید آشنا نمی‌شید احتمالا. چون به کسی پیشنهاد مستقیم بدید، دختر پسرش فرق نداره، احتمالا جواب می‌ده خیلی بیشعوری یا یه جوری ازون به بعدش رفتار می‌کنه که روزی سه بار به خودت بگی من عنبرنسا خوردم همچین خبطی کردم.ولی در مجموع به نظر می‌رسه گفتگو و صداقت واقعی رمز خوشحالی ماست. ما هر چه وفادارتر باشیم و روابط نزدیک و طولانی‌تری داشته باشیم، کیفیت زندگی و حتی طول عمر بیشتری داریم! تو یه مطالعه نشون داده شده که جدایی از یه رابطه ضررش به اندازه اینه که کل زندگیت سیگاری باشی!اگه بخوام به این سوال جواب بدم که چرا آدما کمتر وفادارن، باید به طور کلی بگم که ظاهرا سبک زندگی آدما خیلی عوض شده. شبکه‌های اجتماعی طبق نظر مردم تا 89% امکان خیانت رو راحت‌تر کرده و آدما دوست دارن وفادار باشن، اما نه برای همیشه! https://anchor.fm/radioparham/episodes/---em5riv درسته که محیط زندگی ما، کشور ما، فرهنگ و شرایطی که توشیم می‌تونه تو اشتباهات ما موثر باشه، تو عدم وفاداریمون. اما حداقل می‌تونیم تلاش کنیم. حداقل می‌تونیم قول بدیم که تلاشمون رو بکنیم. قول بدیم که وفاداری رو یه ارزش بدونیم، نه نشانه امل بودن آدما. برای خودمونم بهتره، اگر ما تمرینش کنیم، کیفیت زندگی خودمون بیشتر می‌شه. اینجوری خانواده، محله، شهر، کشور و جهان بهتری می‌سازیم. با تمرین کردن همین چیزهای فراموش شده یا به ظاهر شعار!لابد می‌پرسی عملیش اینه که چی کار کنیم؟ عملیش همون مثال بچه‌هاییه که با خوراکی تنها موندن. یاد بگیریم وقتی تنها موندیم، دست به هرکاری نزنیم. در آخر اگر حجابمون رو رعایت می‌کردیم، کار به اینجا نمی‌کشید و شاید حق با او باشد! https://www.aparat.com/v/tXSus/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86_%D8%8C_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C من همچنان حلقه‌ام که تو جعبم و بله! جای کش لقمه داره پیشنهاد ازدواج می‌ده و ایشالا که خیره!خب این متن، محصول رادیو پرهام، پادکست پرساژه. امیدوارم که از این قسمت لذت برده باشید. لطفا یادتون نره که نظراتتون رو برام تو قسمت کامنت بنویسید و تو این قسمت اگر حال کردید به این سوال جواب بدید که آیا به نیمه گمشده اعتقاد دارید؟ داستان واقعی در این مورد دیدید؟ تجربه شما چیه؟ و همه اینا.راستی اگر خواستید با من مستقیم در ارتباط باشید در اینستاگرام و بقیه جاها آیدی (swjad) رو سرچ کنید. رادیو پرهامم که در همه شبکه‌های اجتماعی رادیو پرهامه. (اینستاگرام، توییتر، تلگرام با کلیک رو لینک پیدا می‌شن به راحتی :) )حتما مارو در کست‌باکس دنبال کنید که بتونید بقیه اپیزودها رو هم بی‌مشکل و راحت بشونید! https://castbox.fm/episode/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87--%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DA%98-id2004376-id324040161?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AC%D8%A7%DB%8C%20%DA%A9%D8%B4%20%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87%20-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DA%98-CastBox_FM </description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 16:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار مغزها..! (داستان کوتاه طنز)</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D9%86%D8%B2-ar9igglk8qvk</link>
                <description>دیگر تمام راه‌های مهاجرت بسته شده بود. وضعیت وضعیت دلار به شکلی بود که با هربار بالا رفتنش و سکته های متعدد بنده، وضعیت جسمانی ام هر روز شبیه تر به مرحوم هاوکینگ می‌شد.. جایی را پیدا کردم که می‌گفتند ما قطعات مختلف بدن شما را از هم جدا می‌کنیم و آنور آب دوباره به هم می‌چسبانیم. دلم را زدم به دریا و قرار شد اینطوری بروم جایی که بتوانم با صد میلیون برای حمل و نقل روزانه‌ام حداقل یک فرغون بخرم!  https://www.aparat.com/v/5X2d4/%D8%B7%D9%86%D8%B2_%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA وقتی رسیدیم به آنور همه چیز را بهم چسبانده بودند جز مغزمان. یک زیرانداز پهن کردند کف زمین و گفتند برگردید مغزتان را پیدا کنید. یک مغز را جا گذاری کردم توی سرم که یهو فریاد زدم:« سلاممم عشقا! اگه نمی‌تونی پول دربیاری برو بمیر!». مغز بعدی را جایگذاری کردم که یکدفعه فریاد زدم:« آخه سبلان پلاسم شد ماشین؟ هواپیمایی، شاسی بلندی، چیزی، ما چطوری خدمت کنیم به ملت؟». داشتم می‌ترسیدم، با خودم گفتم تا ابد مغزم از دستم رفته باشد و به سندرم «فرار مغزها» دچار شده باشم؟ مغز بعدی را که جایگذاری کردم، زدم زیر آواز و خواندم:«تو پیشی منی میووو/پس عشوه نریز و بیوووو». مغز بعدی و بعدی. یکی را جایگزین کردم که سیستم عاملش به من نمی‌خورد و درحالی که داشتم می‌گفتم:«مردم یادتان می‌آید؟....» سوخت!مغزم پیدا نمی‌شد. نشستم کف زمین و شروع کردم به زار زدن که دیدم یک نفر با مغز خورد زمین و مغز من در دستش بود. آره بچه‌های عزیزم. اینطوری شد که با مادرتان آشنا شدم.-منتشر شده در همشهری جوانراستی برای خوندن نوشته‌های بیشتر و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با هم، می‌تونید صفحه اینستاگرام من رو دنبال کنید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Oct 2020 14:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مدرسه برویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-hjksgwncj9ss</link>
                <description>خب، امروز در خدمت آقای «دانش آموز» از مسئولین خوبمون هستیم تا درباره شرایط مدارس امسال صحبت کنیم. سوال من از شما اینه که واقعا با این وضعیت آمار کرونا چرا اصرار دارید مدارس باز شن؟ +:«من هم سلام می‌کنم، چون بالاخره تو این وضعیت فقط سلامه که سلامتی میاره. والا ما تماس‌های زیادی از ناظم‌های مدارس داشتیم که دیگه بدن درد گرفته بودن از دوری مراسم‌های صبحگاهی مدرسه و دلشون لک می‌زد که یک بار دیگه بتونن الکی به دانش آموزها تذکر بدن! عده‌ای از دانش‌آموزان هم که خطر مرگ تهدیدشون می‌کنه! والدین عزیز یه روز گوش یکی رو می‌برن، فردا دست اون یکی رو می‌کنن، خب تو این شرایط موندن بچه‌ها در خانه به صلاح نیست. آقا! اصلا شما دلتون میاد مدارس مظلوم غیر انتفاعی آسیب ببینن؟ جدای از اون همه ما به ترافیک صبحگاهی که بخش بزرگیش به خاطر مدارس بود عادت کردیم و ترک عادت موجب مرض است. بعدشم صلاح نبود بچه ها با برنامه شاد با معلم‌ها در ارتباط باشن. اصلا خود واژه شاد غلط اندازه و احساس می‌کنم این برنامه توطئه غربی هاست که نوجوان های مارو از طریق همین کلمه شاد سوق بدن به سمت مصرف مواد های روان گردان! حالا شما به من بگید. شما بیننده عزیز تو خونه، بچتو سوسول بار آوردی با یه ویروس نیم سانتی می‌خواد دخلش در بیاد ما مقصریم؟ خواهش می‌کنم از اهالی رسانه، از مردم شریف که انتقاد هم می‌کنن، منصف باشن!» -:«آخه شایعه شده شما خودتون بچتون رو به مدرسه نفرستادید.» +«نه ببینید موضوعات شخصی رو خواهشا وارد برنامه نکنید. پسر من هم تحصیل می‌کنه مثل همه ایرانی‌هایی که در کانادا هستند. چرا شایعه‌پراکنی می‌کنید؟» -:«خب، بریم کمی تصاویر درخت و آبشار ببینیم و برگردیم.»منتشر شده در همشهری جوان شما که از رعایت پروتکول‌ها خسته نشدید؟ راستی برای خوندن نوشته‌های بیشتر و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با هم، می‌تونید صفحه اینستاگرام من رو دنبال کنید :) </description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 15:56:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش‌بختم چون بدبخت نیستم! داستان طنز کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-zcdhtujh90di</link>
                <description>دیگر به آخر خط رسیده بودم. رفتم خودم را پرت کنم جلوی ماشین که چشمم به یکی از بیلبوردهای تبلیغاتی افتاد. نوشته بود:« ما به تو ثابت می‌کنیم که بدبخت‌تر از تو زیاد است.» کنجکاو شدم و با شماره تبلیغ تماس گرفتم. صدای پشت تلفن گفت:« سلام، وقتتون بخیر، با شرکت امید به زندگی گسترانِ جمع کن خودتو خرس گنده تماس گرفتید. سریع بریم سراغ اصل مطلب، شما چرا فکر می‌کنید بدبختید؟»گفتم:« والا با فوق لیسانس کار درست حسابی که ندارم...» حرفم را قطع کرد و گفت:«وااا! حالا اونایی که کار درست حسابی دارن کدوم چاله زندگیشون پر شده؟! بعدشم فوق لیسانس رو که همه دارن! دو سه تا دکترا بگیر بعد انتظار شغل داشته باش!»، گفتم:«قسط ماشینمم که عقب افتاده، اومدن ماشینمو بردن...» گفت:«تو سطح توقعت واقعا اعصاب آدمو خورد می‌کنه! بابا یکم تلویزیون ببین حداقل بدونی تو دنیا چه خبره! کجای جهان ملت ماشین دارن اصلا؟ تو خیلی از کشورا مردم رو دستاشون راه می‌رن! پا ندارن! تو دنبال ماشینی؟!» گفتم:«آخه خونه هم ندارم! موندم تو خیابون!»، جواب داد:« خونه داشته باشی هر روز مدیر ساختمون بیاد به یه بهونه ازت شارژ بگیره خوبه؟ تو خیابون مجانی زندگی می‌کنی طلبکارم هستی بچه پررو؟ عزیزم سبک زندگی ما مثل سریالای ترکی پرماجراست! مشکلت چیه؟ اصلا وضعیت ما بشه دریای رفاه، تو شنا کردن بلدی یا غرق می‌شی؟! ناشکری نکن!همین منو می‌بینی؟ دیروز دستم از سه ناحیه کنده شد. پارکی که برای زندگی انتخاب کردم آبش قطع شده! بچمم نادره...»گفتم:« یعنی چی؟ چه ربطی به اسمش داره؟»فریاد زد:« احمق! اسمش نادر نیست! خودش نادره! خون آشام شده! دکترا گفتن مراقب باشید تا یه راهی پیدا کنیم، هر لحظه ممکنه حمله کنه... یا خداااااا حمله کرد! بیا کمک! کمکککک!»و یک آدرس به تلفنم پیامک شد. برنامه را کلا عوض کردم. رفتم بنده خدا را نجات دهم.منتشر شده در همشهری جوان- شماره 741متن چطور بود؟ راستی برای خوندن نوشته‌های بیشتر و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با هم، می‌تونید صفحه اینستاگرام من رو دنبال کنید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Sep 2020 22:19:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزایای اجاره نشینی!</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D9%85%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-tgl3ggudmuy7</link>
                <description>کلا کارمان شده غر زدن. فقط انتقاد می‌کنیم و خوبی‌های چالش‌های مختلف را نمی‌گوییم. امروز به سراغ یک مستاجر رفتیم تا درباره خوبی‌های اجاره‌نشینی صحبت کنیم:-«سلام آقا، حال دلتون چطوره؟ چرا دارید گریه می‎کنید؟»+«والا اینا اشک شوقه، امسال باز هم موفق شدیم محلمون رو جا به جا کنیم و با بخش دیگه‌ای از تهران بزرگ آَشنا بشیم! چی از این بهتر؟ با همون پول پیش پارسال! تازشم راننده تاکسیا از ما آدرس می‌پرسن! گوگل مپ مارو به جای ماهواره‌هاش می‌خواد بفرسته فضا آدرس بدیم! اشک افتخاره...»-«حق دارید شاد باشید، حالا اگر می‌شه یکم بیشتر از مزیت‌هاش برامون بگید تا حساب کار دستمون بیاد!»+«از چی بگم برات؟ مثلا خود من از وقتی مستاجرم، بیشتر به پدر و مادرم سر می‌زنم. علاوه بر اون هردفعه تا خونه پیدا کنیم همه دعاگوی‌مان که سریع‌تر فرجی بشه و وسط این همه صله رحم ‌یه استراحتی هم بتونیم بکنیم. مهربون هم شدیم! تو زمستونا که اثباب اساسیه رو می‌ریزن بیرون، خیلی سفت و صمیمی می‌چسبیم به هم که سردمون نشه. اینارو ول کن، نوستالوژی رو چی می‌گی؟ ما سالی سه بار آلبوم خاطراتمونو مرور می‌کنیم، خب با همین چیزاست که زمستون رو سر می‌کنیم و می‌بینید که بلهههه! بچه‌ها هم اونور آتش روشن کردن! امشب رو هم همانطور که مشخصه مهمون کوچه عدالتیم. از همینجا تشکر می‌کنم از اهالی این کوچه بابت لطف و محبتی که به وسایل و دارایی‌هامون داشتن! متعلق به خودتونه بابا! ما و شما نداریم که.شرمنده، یه لحظه... الو.. سلام؟ آقا گرون کردی؟ ما که قرارداد بسته بودیم! عه؟ خب فدای سرت! چیزی که زیاده خونه خالی تو تهران، یه جای دیگه پیدا می‌کنیم...»-«خب، دیدیم که همه چیز آنقدرها هم تلخ نیست که هیچ، مثل باقلوا شیرین است! سیاه‌نمایی، جز آنکه حال مردم را بد کند، مشکلی را حل نمی‌کند. بای!»منتشر شده در همشهری جوانبرای خوندن نوشته‌های بیشتر و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با هم، می‌تونید صفحه اینستاگرام من رو دنبال کنید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 21:27:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقی دردسر داره!</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-scbgtaxslhmb</link>
                <description>من از بچگی عادت داشتم روزی را شب نکنم، مگر اینکه عاشق شوم. اولین عشق دوران حرفه‌ایم مهتاب بود. سال مهدکودک به اقتضای اسمش ترانه عاشقانه‌ی «امشب شب مهتابه» را برایش می‌خواندم که بیت «امشب حبیب را میخواهم» کار دست رابطه‌مان داد و من را به جرم خیانت و گرایش به جنس موافق ترک کرد و همراه خانواده مهاجرت نمود تا با پسرهای آنور آبی ادامه دهد. در همین راستا هجده سالگی دلباخته کسی شدم که دوست نداشت کنکور بدهد و به لطف عشق من، موفق شد پرواز کند. همانجا فهمیدم که عاشق هرکسی شوم می‌رود خارج. کار به جایی رسید که وقتی ماشینمان را دزدیدند، پلیس گفت احتمالا پسرتان عاشقش بوده و خود خودرو تصمیم به مهاجرت گرفته و بهتر است وقت پلیس را نگیریم. از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم این نقطه ضعف را تبدیل به یک بیزینس پرسود کنم! مثلا کار پسرهای زیادی که دلشان سربازی نمی‌خواست را خود من راه انداختم و شما تهمت می‌زنید که پارتی داشتند! خیر، من هرچند سخت و پرزور، ولی عاشقان می‌شدم و فرار می‌کردند. در فوتبال همین چند لژیونری که دارید از صدقه سر من است. دلال‌ها پول می‌دادند که عاشق فلان بازیکن شو و پس فردا همان‌ها سر از برایتون و لیورپول درآوردند! این‌ها اکثرا موهایشان را جوری ژل می‌زدند که در طوفان هم ثابت می‌‌ماند و عاشقشان شدن کاری نداشت. شما هر روز سوال می‌کنید که فلان مفسد اقتصادی چطور از مملکت خارج شده؟ خب بفرمایید، حالا که جوابتان را گرفتید آرام شدید؟شاید هم نگران آمار بالای اپلای در دانشگاه شریف هستید، بله، من اعتراف می‌کنم که روزهای زیادی جلوی در دانشگاه شریف از طرف سرویس‌های اطلاعاتی خارج از کشور، مامور عاشق شدن بودم. گناه من عاشق شدن است جناب قاضی، شما عاشق نمی‌شوید تقصیر من است؟ رفقایم بگویند عاشق کل لواسان شو می‌شوم!برای خوندن باقی نوشته‌ها می‌تونید اینستاگرام و صفحه ویرگولم رو دنبال کنید :)</description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 15:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صف فروش برادرم!- داستان طنز کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@swjad/%D8%B5%D9%81-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-xojubs7djshz</link>
                <description>وضعیت اقتصادی کشور از اعصاب برادرم داغان‌تر است. دخل و خرج خانواده ما هم جور در نمی‌آمد و تصمیم گرفتیم برادر بداخلاقم را آگهی کرده و بفروشیم. مشتری‌های زیادی هم پیدا شدند. مثلا لیورپول دست از سر ما ایرانی‌ها برنمی‌دارد و بعد از آنکه سردار آزمون را از بچگی زیر نظر داشتند، حالا دنبال برادر من بودند. تعویض روغنی محل هم یک ماکت «بکام» داشت که باد برد و پیشنهاد جایگزین شدن دادشم را داد! فمنیست‌های افراطی می‌خواستند این مرد را بخرند و آتشش بزنند. یکی از خواننده‌های آنور آبی هم خسته شده بود اینقدر طی این سال‌ها درکنسرت‌هایش پرسید آن عقبی‌ها حال می‌کنند بالاخره یا نه؟ نوشابه‌ها نی دارد یا نه؟ می‌خواست برادرم را بخرد و او را به عنوان «گشت عقب» برای چک کردن احوالات عقبی‌ها استفاده کند. بعضی از مسئولین هم دنبال کسی بودند که همه چیز را گردن بگیرد و رقم‌های خوبی را پیشنهاد کردند. چند مفسد اقتصادی هم می‌خواستند روده او را پر پول کرده و از کشور خارج کنند. ما در آخر فروختیم به دلال‌ها، اما برادرم را وا نکرده، پس فرستادند. چون کلیه نداشت! بعدا فهمیدیم پدرم کلیه‌ داداشم را وقتی خواب بوده درآورده و فروخته! متاسفانه چند شب پیش که اتفاقی صحبت‌های پدر و مادرم را شنیدم متوجه شدم طعمه بعدی خانواده خودم هستم.-منتشر شده در همشهری جوانبرای خوندن باقی نوشته‌ها می‌تونید اینستاگرام و صفحه ویرگولم رو دنبال کنید :) </description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 15:54:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا چیزی به اسم «استعداد» وجود داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/radioparham/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-a7iaykbaqasu</link>
                <description>چند هفته پیش برای رسیدن به یه جایی، با چند نفر در رقابت بودم. تمام مدت از خودم داشتم می‌پرسیدم که آیا استعداد بقیه از من بیشتره؟ آیا من یه پلانکتون بی‌استعدادم؟ آیا اصلا استعداد چیه؟ وجود خارجی داره؟ آیا استعداد وجود داره سوالی بود که روش قفل کردم. رسیدم به یه جمله از متیو ساید که می‌گه ما احمقیم اگر باور کنیم استعداد و عالی بودن برای یه عده خاصه.هیچی دیگه. بریم ببینیم وجود داره یا نه. آها قبلش بگم که من می‌رم در جلد یه موجود دیگه که این موضوع رو بررسی کنم!از این جا به بعد من خیار سالادی هستم که در پیش دستی یک بزرگوار دمر خوابیدم و منتظرم تا با چند ضربه چاقو به قتل برسم. کسی که قراره من رو به قتل برسونه ظاهرا توت فرنگی هارو بیشتر دوست داره و تصمیم گرفته اونارو اول بخوره. که خب متاسفانه در دنیایی زندگی می‌کنیم که قیافه حرف اول و آخرو می‌زنه. مثلا اگر هانده ارچل رییس جمهور ترکیه شه، هرچه قدرم موشک بپاچه اینور اونور سر اینو، اون ما بهش گیر می‌دیم؟ اگر گیر می‌دیم که خیلی سنگ دلیم واقعا. خلاصه این آقاهه که مارو خریده، بلند بلند نشسته داره مقاله می‌خونه. اونم هی خودشو می‌خارونه و شک کرده استعداد وجود داره یا نه؟بلند با خودش می‌گه درباره استعداد ما دو دسته طرفدار داریم.اختلاف بر سر مفهوم استعداد یه دسته طرفدار دارونین که از قانون بقا می‌گه. می‌گه شما یا ژنت خوبه و زندگی می‌کنی یا ژنت خوب نیست زندگی تورو.. به تو اجازه نمی‌ده که خوب زندگی کنی.خلاصه داروین حرفش اینه: https://www.aparat.com/v/4DgPM/%DB%8C%DA%A9_%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%3A_%D9%86%D9%85%DB%8C_%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF%D8%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF%21 در مقابل یه عده می‌گن ایده استعداد چیزیه که از داروین به ما به زور وارد شده و با شواهد ما کم کم تقویت شده و توهمی بیش نیست. اما حالا جدا یه لحظه فرض کن اگر مفهوم استعداد وجود نداشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ احتمالا همه ما بدون ترس کاری رو که دوست داشتیم انجام می‌دادیمو دنیا جای بهتری می‌شد... که خب آدم بدا دوست ندارن.آزمایش‌هایی هم وجود داره که نشون می‌ده استعداد شایدم وجود نداشته باشه. یا نقش بزرگی نداشته باشه. شاید خدا اینقدر بی کار نیست که نشسته باشه برای یه سری‌ها چارتا کد HTML  تو دی ان ایشون (dna اشون) بیشتر بزنه تا راحت تر بنویسن، یا بهتر شطرنج بازی کنن.معرفی تحقیق‌هایی پیرامون وجود «استعداد»یه تحقیق British musicians انجام داده که نشون می‌ده برخی گروه‌های موسیقی درون ایران به دلیل استعداد فراوان باید جایزه گِرَمی امسالو که نه، اما جایزه گَرمی سالو می‌گرفتن. به دلیل اینکه دخترایی که عاشق اینان دارچین زیاد خوردن احتمالا! وگرنه نمی‌شه رو یه بیت پنجاه تا آهنگو به ملت غالب کرد.که خب الان یه عده میان فحش می‌دن که چرا تو متن با این جدیت شوخی جنسیتی می‌کنی که باید عرض کنم ببخشید عباس آقا. وضعیت جوریه که ما دیگه خط قرمز نداریم تو مملکت، همه خطا قهوه‌ای شدن تازگیا.اما جدی این تحقیق نشون می‌داده که وقتی مربی‌های موسیقی تشخیص می‌دن یه بچه بهتر از بقیه موسیقی می‌نوازه و در واقع استعداد داره، استعداد نداره! این بچه دوپینگ کرده. ببریدش یه تست دوپینگ بگیرید.اما جدای از تراوشات چرند من نتایج این تحقیقات نشون داده که بچه‌هایی که بهتر موسیقی می‌زدن، استعداد بیشتری نداشتن، بلکه تمرین بیشتری نسبت به بقیه انجام دادن. مثلا قبلا معلم خصوصی داشتن، یا تو خونه تمرین بیشتری می‌کردن. در واقع از سن خیلی کم شروع کردن. https://anchor.fm/radioparham/episodes/ep-eeffm4 نابغه گلف، تایگر وودزداستان همینجا تموم نمی‌شه. یه گلف باز به اسم تایگر وودز جوان ترین بزرگواری بوده که مسابقات یو اس مستر (US Master) رو برنده می‌شه. خلاصه یه عده می‌گفتن خدا بالاخره خودش ظهور کرده. چوب گلفت تو ... فرق سر ما آقای تایگر. تو اسطوره‌ای. تو دست راستت...رو شونه چپ ما.اما کاشف به عمل اومده که تایگر وود قبل اینکه به دنیا بیاد باشگاه گلف به نامش زدن! اولین بار دو سالگی گلف بازی کرده و تا پنج سالگی به اندازه صفرهای اختلاس خاوری و فریدون، گلف بازی کرده.{اینجا داد می‎‌کشم و می‌گم شانس آوردم که چاقوی صاحبم رفت سمت زرد آلو ها و به من نخورد.}نابغه ریاضی، رودیگر گاماین مورد درباره رودیگر گام، نابغه ریاضی هم صدق می‌کنه. همه فکر می‌کنن اون شب خوابیده صبح پاشده و یهویی استعدادش حفاری شده. اما در واقع اون شب نخوابیده. اصلا شبا که ما می‌خوابیم رودیگر تا صبح بیداره. و از اونجایی که بیکاره تا صبح دعا می‌خونه و برای کسایی که بهش می‌گفتن با استعداد، طلب شفاعت می‌کنه! چون به گفته خودش، اون حداقل روزی چهار ساعت در روز تمرین داره.همه اینا یعنی اینکه ما تلاشی که پشت موفقیت این آدماست، نمی‌بینیم.نتایج یه مطالعه هم نشون داده امکانش خیلی کمه آدمی به سطح اول رشته‌ای برسه، قبل از اینکه ده سال تمرین داشته باشه. البته از طرف دیگه مطالعات دیگه‌ای هم نشون می‌دن که فقط تلاش کردن و ده هزار ساعت صرف کردن تو یه تخصص خاص کافی نیست و خلوص نیت هم خیلی مهمه که نه، ولی انگیزه و کنترل کردن خودمون موقع شکست هم نیازهای اساسی برای موفقیت به حساب میان.تحقیق فرانسه درباره اثر تمرین و سابقه کاری تو فرانسه اومدن روی حسابدارا یه آزمایش انجام دادن. بهشون ضرب های چهار رقمی دادن ببینن کی زودتر موفق به حل مسئله می‌شه. متوجه شدن کسایی این کار رو زودتر انجام می‌دن که تجربه بیشتری داشتن. شاید سوال پیش بیاد که تو داری وجود استعداد رو کتمان می‌کنی و می‌گی همه چیز با تمرینه؟ از این دکون انگیزشیا راه انداختی؟قبل از جواب دادن به این سوال بریم سراغ دانشگاه استندفورد. {همونجایی که دلبر خونه داره}آزمایش دانشگاه استنفورد درباره اثر تشویق روی استعداد!تو استنفورد یه آزمایشی انجام شد که جواب همه سوالامون رو می‌ده. اومدن یه کارگاه  برگزار کردن.و دو گروه کردن شرکت کننده‌هارو. به گروه اول گفتن شما خیلی پر تلاشید. در مقابل به گروه دوم گفتن شما خیلی باهوشید. می‌خواستن ببینن با این کار، نتایج امتحان پایانیشون چه فرقی می‌کنه. در ضمن، برای شرکت کننده‌ها دو نوع امتحان در نظر گرفته بودن. سخت و آسون. که انتخاب با خودشون بود. نتایج خیلی جالب بود. به کسایی که گفته بودن شما پرتلاشید، انگار به مغزشون تیر شلیک کرده باشن، اینقدر دردشون اومده بود، اعصابشون تیری شده بوده! بنابراین امتحان سخت رو انتخاب کردن تا نشون بدن با استعدادن. گروهی که بهشون گفته بودن با استعداد اما چون ترسیده بودن و شلوارشون رنگ آمیزی شده بود که نکنه این برچسب رو از دست بدن، امتحان ساده رو انتخاب کردن.بعد از اینکه امتحان‌ها گرفته شد، به هر دو گروه گفتن بیاید اون یکی امتحانم بدید حالا. با استعدادا که قبلش امتحان راحت رو انتخاب کرده بودن، وقتی امتحان سخت رو دادن، نمراتشون 20% افت می‌کنه، در مقابل گروهی که بهشون گفتن پر تلاش، در نمراتشون 20% رشد می‌کنن.با این آزمایش، به این نتیجه رسیدن که چه قدر خوبه اگر پدر و مادر ها به جای اینکه استعداد بچه هارو تشویق کنن و قوربون دست و پای بلوریشون برن، به تلاش و سخت کوشی بها بدن.ادیسون و استعدادهمون کاری که ادیسون انجام داد. با اون جمله معروفش که گفت: اختلاس کردن و فساد مالی، آقا زاده خطه هامبورگ بودن و جمع کردن پر و پاچه در اطرافم و تبلیغ سایت‌های شرطبندی بود که به من کمک کرد تا برق را اختراع کنم!آره ادیسون اگر هزار بار شکست خورد، باز هم ادامه داد. حالا سوال رو دوباره بپرسیم. آیا استعداد وجود داره؟ برین بادر ورث، ریاضی دان معروف می‌گه هیچ جای علم نتونستن ثابت کنن ما ژن مخصوصی به نام استعداد ریاضی داریم که تو بعضی‌ها فعاله تو بعضیا نیست. از طرف دیگه نمی‌شه کتمان کرد که بعضیا زودتر یاد می‌گیرن.جمع‌بندی اما جمع بندی این حرفا چی می‌شه؟جمع بندی اینکه مهم نیست ما چیزی به نام استعداد داریم یا نه. چیزی که مهمه اینه که نتایج تحقیقای زیادی بهمون نشون می‌ده، ما باید تمرکزمونو از استعداد داشتن یا نداشتن برداریم بذاریم روی مقدار سختکوشی.نکته آخر اینکه چطوری بفهمیم استعداد داریم یا نه؟ ببین مثل من خیلی خرسی، اما برای کاری که دوست داری خرگوش می‌شی، حتما توش استعدادم داری. خیلی بهش فکر نکن.[صدای قتل]من خیار بودم، قبل از اینکه صاحبم زحمت کندن پوستمو بکشه. برنامه تموم نشده، قطع نکنید!افتر پارتیخب از اونجایی که همه ما استعدادهای ریزی از دوران کودکی داشتیم، من شمارو دعوت می‌کنم تا درباره استعدادهای ریزتون که از بچگی داشتید، صحبت کنید. قبلش برای خودمم می‌گم:من شخصا از بچگی استعدادهای زیادی داشتم، مثلا در زمینه ورزش دو و میدانی وقتی سرما می‌خوردم، اگه دکتر آمپول تجویز می‌کرد، یوسین بولت می‌شدم. قشنگ یه چار پنج تا رکوردشکنی تو دو صد متر دارم که جایی ثبت نشده.در کنار این استعدادم من همواره از پنج سالگی در بحث کراش زدن بی‌همتا بودم همینجا شاید برای یه عده سوال پیش بیاد که کراش یعنی چه. کراش یعنی اینکه شما توهم بزنی. یعنی تو یه نفرو می‌بینی. بعد تا ته قضیه رو باهاش متصور می‌شی. عروسی و اینارو. بعد یکم بیشتر به عکس پروفایلش دقت می‌کنی. بعد بیشتر متصور می‌شی. عروسی و اینارو. بعد بهش پیام می‌دی. بعد می‌بینی چه قدر سگ اخلاقه، بعد دیگه بهش پیام نمی‌دی، بعد توییت می‌زنی که کاش مهربون تر باشیم، بعد توییتت کلی لایک می‌خوره، ولی کراشت لایکت نمی‌کنه، بعد تو افسرده می‌شی، بعد تصمیم می‌گیری دفعه بعد که رفتی باغ وحش در قفس شیرارو باز کنی تا اونا بیان بیرون برن شیرای دیگه رو بخورن تو به جاشون زندانی شی، اما در همین بین که تو این افکاری به یه پروفایل دیگه می‌رسی که تو ذهنت تا ته قضیه، عروسی اینارو با طرف می‌ری، و این داستان ادامه دارد. به این چرخه باغ وحشی، کراش می‌گویند. خلاصه یعنی یادمه تو تولد پنج سالگیم من اولین کراش زندگیمو تجربه کردم. از جزئیات این مسئله بگذریم چون مادرمم این پادکستو گوش می‌کنه خیلی دوست ندارم وارد ریز مسائل بشیم!حالا نوبت شما است تا از استعداداتون بگید!حتما مارو در کست‌باکس دنبال کنید که بتونید بقیه اپیزودها رو هم بی‌مشکل و راحت بشونید!شما به پادکست پَرساژ  گوش دادید( کست باکس، اینستاگرام، توییتر) و مرسی که هستید. لطفا مارو در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید تا تعامل بیشتری داشته باشیم، مارو به دوستاتون معرفی کنید و برای بهتر شدنمون نظرات غیر فحشی خودتون رو به ما انتقال بدید! https://anchor.fm/radioparham/episodes/ep-eeffm4  https://castbox.fm/episode/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%9F-(%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DA%98)-id2004376-id267384978?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%20%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%9F%20(%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DA%98)-CastBox_FM برای خوندن باقی نوشته‌های خودم هم می‌تونید اینستاگرام و صفحه ویرگولم رو دنبال کنید. </description>
                <category>سجاد بیگی</category>
                <author>سجاد بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 21:11:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>