<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Silvana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@symasadeghian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:31:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4898410/avatar/INty6V.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Silvana</title>
            <link>https://virgool.io/@symasadeghian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سن‌آقا؛ مهمانِ موتورگازیِ اتاقِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@symasadeghian/%D8%B3%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D9%85%D9%86-bob7aeqy74zr</link>
                <description>امشب اتاقِ من میزبانی‌اش را به یک مهمانِ سبزِ ناخوانده واگذار کرد. حشره‌ای که اسمِ شناسنامه‌ای‌اش «خرچسونک» است، اما من به احترامِ موتورگازیِ پر‌سر‌و‌صدا و بی‌ملاحظه‌اش، به او گفتم: «سن‌آقا».تمامِ شب را دورِ لامپ، در یک «دیوارِ مرگِ» نوری چرخید. می‌کوبید به لامپ، می‌سوخت، و دوباره با همان صدایِ ویز‌ویزِ روی‌مخ، استارت می‌زد. انگار که برایش فرقی نداشت نورِ سفیدِ لامپ او را به سمتِ نابودی می‌کشد یا به سمتِ زندگی.عاقبت، استراتژی‌ام را عوض کردم؛ چراغِ راهرو را روشن کردم و در را باز گذاشتم. سن‌آقا بلاخره موتورگازی‌اش را خاموش کرد و رفت… نمی‌دانم به کدام گوری؛ اما حالا که رفته، سکوتِ اتاق سنگین‌تر از همیشه است.گاهی فکر می‌کنم ما هم همین‌قدر سمج وهمین‌قدر گیج، دورِ چراغ‌هایِ زندگی‌مان می‌چرخیم… با موتورهایی که گاهی بنزینشان تمام می‌شود و گاهی بی‌هوا در تاریکی ناپدید می‌شوند.شگ‌لب | از پشتِ همان پنجره‌ی مدرن</description>
                <category>Silvana</category>
                <author>Silvana</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 01:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌ی من، اصلاً چشم داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@symasadeghian/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%8B-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ce1osenwdkt9</link>
                <description>به آسمان که نگاه می‌کنم، ستاره‌ها چقدر دورند… اما با همین دوری، با همین درخششِ دانه دانه ستاره‌هایش، چقدر این آسمان زیباست.یه لحظه با خودم فکر کردم: اصلاً ستاره‌ای که من تماشا می‌کنم، مرا می‌بیند؟ اصلاً ستاره چشم دارد؟خنده‌دار است که این‌قدر در موردِ یک ستاره خیال‌بافی می‌کنم. حتی ماه… ماه هم شاید اصلاً نمی‌داند زمین چیست، شاید نمی‌داند که سایه‌اش دارد زمین را شب می‌کند. او کارِ خودش را می‌کند و من هم کارِ خودم را؛ اینجا، پشتِ این پنجره.شگ‌لب | از پشتِ همان پنجره‌ی مدرن</description>
                <category>Silvana</category>
                <author>Silvana</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 23:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کباب نیمون های سه انگشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@symasadeghian/%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-scgvlsgsr58n</link>
                <description>مصی فورا کلی چوب و شاخه درخت جمع کرد و آتیش رو روشن کرد. گوشت‌ها رو به سیخ کشیدیم و یه کبابِ خوشمزه آماده شد. بویِ کبابِ دنبه‌یِ جیغاله شده (وای! بیچاره بزغاله که قربانیِ این شام شده بود!) توی فضا پیچید. اما نه… این کباب، بزغاله نبود! این گوشتِ نیمون‌هایِ سه انگشتی بود!شام رو خوردیم و توی کلبه تا صبح بیهوش شدیم. صبح که سیلوا بیدار شد، به اطراف نگاه کرد. «مصی» رو صدا زد، «شگ‌لب» رو صدا زد… اما هیچ اثری ازشون نبود. نه باغی بود، نه کلبه‌ای، نه جیپی. انگار هیچکدوم وجود خارجی نداشتن. سیلوا، همون زنِ تنهایِ همیشگی، پشتِ پنجره‌یِ اتاقش ایستاده بود و به شهر و اون آپارتمان‌هایِ آسمان‌خراشِ بی‌روح نگاه</description>
                <category>Silvana</category>
                <author>Silvana</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 18:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمروزِ طلا و آتشی که خنده را می‌سوزاند</title>
                <link>https://virgool.io/@symasadeghian/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AF-d79gomtxd1dk</link>
                <description>صدایِ موزیکِ «چه مرگته؟» هنوز تویِ گوشم بود که «شگ‌لب» با یه خنده‌ی از تهِ دل (که صد البته از اون خنده‌هایِ روده‌بُر شده‌هایِ معروفش بود) شروع کرد به رقصیدن! مصی که مثلِ همیشه نگرانِ «شگ‌لبِ کوچولویِ» شیطون بود، بغلش کرد و گفت: «هی! مواظب باش، الان پرت میشی زمین!» ولی «شگ‌لب» انگار که نه انگار، خنده‌هاش بلندتر شد.تا اینکه… بووووم! یهو ماشین پرید تویِ یه دست‌اندازِ گنده. «شگ‌لب» مثلِ یه کیسه‌یِ سیب‌زمینی قل خورد و پت و پُلوف افتاد بغلِ سیلوا. ماشین چپ شد؟ نه! سیلوا با اون فرمونِ تیز و چشمایِ براقش، مثلِ یه عقاب، فرمون رو چرخوند و ماشین رو از پرتگاهِ چندمتری نجات داد. آفرین به سیلوا! 🚗💨دیگه داشتیم به باغِ رویایی‌مون نزدیک می‌شدیم. گلبه‌هایِ رنگیِ باغ از دور مثلِ نگین می‌درخشیدن و بویِ مست‌کننده‌یِ رزماری هوارو پر کرده بود. درختایِ بادوم هم که انگار منتظرِ ما بودن، بادوماشون داشت پوست مینداخت و آماده‌یِ چیده شدن بودن. 🤩وقتی به کلبه رسیدیم، سیلوا پرید بیرون و با همون انرژیِ بی‌پایانش فریاد زد: «بچه‌ها! تا آفتاب نرفته، باید آتیش رو روشن کنیم و اون نیمون‌هایِ سه انگشتی مخصوصمون روبهسیخ بزنیم! وقتِ شکم‌پروریه!» 🔥🍞</description>
                <category>Silvana</category>
                <author>Silvana</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 18:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شگ لب</title>
                <link>https://virgool.io/@symasadeghian/%D8%B4%DA%AF-%D9%84%D8%A8-qkavmraq6iif</link>
                <description>شگ‌لب…»همه‌چیز خیلی ساده و عاشقانه شروع شد.به دوستم «مصی» گفتم: بیا بزنیم به دلِ طبیعت!اما هنوز نرفته، هنوز پامون به دشت و کوه نرسیده… یهو از خنده روده‌بُر شدیم.وسط اون قهقهه‌ها بود که کلمه پرید بیرون: «شگ‌لب!»من گفتم: «آره… شگ‌لب.»عجیب بود. بی‌مقدمه بود. ولی… متولد شد.آره، درست همون لحظه یک کلمه متولد شد.شگ‌لب.و ما همونجا تصمیم گرفتیم، حالا که به دنیا اومده، شگ‌لب رو هم با خودمون</description>
                <category>Silvana</category>
                <author>Silvana</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 17:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>