<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های t.nasravi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@t.nasravi</link>
        <description>فانی، دست به قلم، درس گرفته از شریف...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:46:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/93077/avatar/ebAjzp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>t.nasravi</title>
            <link>https://virgool.io/@t.nasravi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایمان از روی آگاهی: خلاصه و تحلیل جلسه سوم کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-pvq9noyy5xs4</link>
                <description>آگاهی نقطه عطف راهبران و سیاستمداران معنوی و الهی در برابر سیاستمداران غیرالهی است. علت استواری و پایداری راه راهبران معنوی همین آگاهی در پس ایمان آن هاست؛ به گونه‌ای که پیش از دعوت به مسیر، خود راه را پیموده‌اند و به آن ایمان آگاهانه آورده‌اند نه ایمان مقلدانه یا متعصبانه! امروزه با افزایش دشمنان و برنامه‌های مدون برای حذف ایمان از جامعه‌های الهی درک تفاوت انواع ایمان و تلاش برای رسیدن به ایمان آگاهانه اهمیت دارد. همانطور که از عنوان هر کدام پیداست، ایمان مقلدانه ایمانی است که به اعتبار افرادی که مورد قبول ما هستند بر دل‌هایمان نشسته است و پیش زمینه‌ی عقلی و اگاهانه ندارند. ایمان‌های متعصبانه نیز صورت دیگری از تقلید است که فرد با تحجر و تعصب حاضر به تغییر باورهایی که از پیشینیان به او رسیده است، ندارد و نه دلیلی بر درستی ایمان گذشته و نه بر رد ایمان نو ندارد. ارزش واقعی ایمان و آن ایمانی که عمارها و عبدالله مسعودها را می‌سازد، آگاهی و تفکر است، این نوع ایمان با گوش جان درک می‌شود و ریشه‌دار است و در برابر وسوسه‌ها از بین نمی‌رود. فرد با ایمان آگاهانه، با بصیرت، با شعور و بدون ترس پیش می‌رود، زیرا از مسیر و نتیجه‌ی راه آگاه است و به آن ایمان دارد. رسیدن به این ایمان مخصوص قشر خاصی نیست و هر فرد تنها با به کارگیری قوه‌ی عقل خود می‌تواند مراتبی از آن را به دست آورد. این ایمان با جلوه‌های قرآنی در افرادی ظاهر می‌شود که همواره به یاد خدا هستند و نشانه‌های او را در هر پدیده ای می‌یابند و از همه مهم‌تر، می‌دانند هیچ چیز در دنیا بیهوده نیست و به دنبال یافتن جایگاه اثر خود برای حفظ نظم جهان هستی هستند و در این مسیر از هر دو پیامبر باطنی و خارجی بهره می‌یابند. آنچه که امروز اهمیت دارد تلاش برای افزایش اگاهی مومنان برای حفظ آنان در مسیر حق می‌باشد.امروزه اهمیت ایمان آگاهانه و مربیان و رهبرانی که همچون پیامبران و امامان از پی مسیری که آگاهانه طی نموده‌اند تا به ایمان حقیقی دست یافته‌اند، بیش از پیش احساس می‌شود. نسل امروز با روحیه پرسش‌گرانه و نفی و قبول موضوعات تنهای با دلایل عقلانی زمینه و بستر بسیار مناسبی برای رسیدن به ایمان آگاهانه دارد اما با ارائه‌ی الگوهای اشتباه، درگیری با جهان مدرن و نسل‌های گذشته‌ای که به اصطلاح بله‌قربان‌گو تمام عقاید را پذیرفته‌اند و در سطح مناسبی از آگاهی از آن‌ها نیستند، هر چه بیشتر از هویت قدسی خود دور شده و درگیر پوچی و بی معنایی در زندگی شده است. نیاز امروز جوان‌ها و نوجوان‌ها آگاهی از جنس معرفت به اندازه‌ای که قابل دستیابی است، می‌باشد. خلا امروز در دوران غیبت دوری از پیامبرهای بیرونی در عین تقلای پیامبر درونی برای رسیدن به حقیقت و معنای زندگی است. ایمانی که نه مصداقی از تحقق آن به طور واضح در پیرامون دیده می‌شود و نه دلایل و عقلانیت آن را با قدرت به نمایش می‌گذارند، آگاهانه نخواهد شد و چه بسا هدف و مبارزه‌ی امروز نه حفظ ایمان بلکه رشد و بالندگی ایمان آگاهانه در لایه‌های مختلف جامعه است. امروز که تنها تریبون و جلوه‌ی ایمان از طریق منبرها و از زبان افرادی است که لباس روحانیت به تن دارند ، در وهله‌ی اول باید افرادی را روی کار آورد که گفت‌وگوهای منطقی، با درک اقتضائات زمان و البته نوازش فطرت به جای سرزنش او با جوانان و نوجوانان ارتباط بگیرند و برای وارد شدن به وادی ایمان راهبرد تازه و بنیادی چیده شود. از طرفی با معرفی شخصیت‌های بالنده در ایمان چه در عصر حاضر و چه در صدر اسلام و با بازسازی منطق عملکردی و رفتار آن‌ها با توجه به نیاز امروز بشر و دنیای مدرن دریچه و بیانی تازه از چارچوب دین و ایمان به طوری که قابل درک، پذیرش و دستیابی باشند، ارائه شود تا در عین فعال بودن عقل و پیامبر باطنی هر انسان راهی برای نشانه یابی از طریق پیامبر بیرونی نیز به وجود بیاید.#ط_نصراوی</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 14:12:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیست مجازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-u1psnpqxbxcx</link>
                <description>یک سال و اندی از روزی که دنیا آن روی سکه‌اش را برایمان رو کرد، می‌گذرد. ساختیم، انتظار کشیدیم و مدام انتظارمان، امیدمان، کارمان و زندگیمان را بر وفق جهان نو به‌روزرسانی کردیم. رفاقت‌هایمان تعطیل نشد و به زور و ضرب احساسمان را در کلماتی که انقدر هم توانا نبودند، گنجاندیم و به دست شبکه‌ها سپردیم. دانشگاهمان ذره‌ای از وسعتش نکاست و ما دانشمان را هر طور شده از دریچه‌ای کوچک که اسارت اینترنت را به دوش می‌کشید، به دست آوردیم. آسمانمان رنگ نباخت و ما برای به سینه کشیدن نیمه لیتری هوای پاک به صورتمان حصار کشیدیم و در پس میله‌های نامرئی خانه‌هایمان زندان را چشیدیم! انگار همه جا و همه چیز مجازی هم می‌تواند نفس تازه کند اما همیشه یک جای کار می‌لنگد و این دل‌ها هنوز برای حقیقی تنگ می‌شود..می‌دانی؟ دنبال نجاتیم از مجازی به حقیقی اما انگار مجازی زمان درازیست که دامنان را گرفته است. کلاس‌های درس مجازی را دیده‌ای؟ می‌توانی حاضر باشی بدون آنکه بیش از پنج دقیقه پای حرف استاد نشسته باشی! می‌توانی بخوابی بدون آنکه کسی حتی موهای ژولیده‌ات را تصور کند! می‌توانی پای سفره‌ی غذا بنشینی بدون آنکه بوی قرمه‌سبزی کسی را به هوس بیندازد! می‌دانی؛ مجازی یعنی تو محدودی به دریچه‌ای و اقدامی برای قضاوت، محدود!.فکر می‌کنم شاید دنیایمان هم مجازی و حقیقی دارد! دنیایی مجازی با هر کداممان به دنیا می‌آید و همراهمان به رستاخیز می‌رود، دنیایی که ما می‌بینیم، می‌خواهیم و می‌سازیم! فکر می‌کنم دنیای حقیقی صفحه‌ی پازلی است که دنیاهای مجازی ما کنار هم می‌سازد و فقط آن را می‌بینیم...انتظار نجات را می‌کشیم و نجات حقیقی در گرو تکه‌های پازل منجیان مجازی است!.دنیای مجازی من محدود است به تفکر من، آدم‌ها را آن طور می‌بینم که می‌توانم، خودم را آن‌گونه وصف می‌کنم که تصور می‌کنم، خاطراتم را آن طور به یاد می‌آورم که حافظه‌ام به خاطر سپرده‌است، کتاب‌هایم را آن طور می‌فهمم که توانش را دارم! می‌دانی دنیای مجازی اسیرمان کرده و از دریچه‌ی محدود اقدام‌های دیگران دنیای مجازیشان را هم قضاوت می‌کنیم..مدتی که از ماندگاری ویروس بدعنق گذشت، امیدمان از نجات به منجی انتقال یافت! از دست ویروسی که عامل حیات و انتقالش ماییم شکایت داشتیم و نجات را از واکسن خواستیم اما واکسن هم بیاید تا وارد خون ما نشود موثر نخواهد بود! می‌دانی از اینکه خودمان از پس اصلاح این جهان آشفته بربیاییم ناامیدیم و انتظار ظهور منجی را می‌کشیم؛ درست، اما تا خونمان درگیر نجات نباشد چگونه منجی موثر باشد؟.بالاخره یک روز با واکسن از این ویروس نجات پیدا می‌کنیم، بالاخره یک روز دنیای حقیقی به دست منجی حقیقی نجات پیدا می‌کند! بازویت را جلو آورده‌ای تا واکسن بزنی؟ تو هم تکه‌ای از پازلی! دنیای مجازیت را نجات داده‌ای؟ تو هم جزئی از دنیای حقیقی هستی! منجی به لشگری از منجیان کوچک نیازمند است، منجی دنیای خودت هستی؟ #ط_نصراویt.nasravi</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 16:08:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《تو برای من ارزشمندی!》</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-kt8wr166eojm</link>
                <description>بسم الله النورنزدیک تولدها و مناسبت‌ها یکی از مهم‌ترین درگیری‌های ذهنی ما خریدن هدیه‌ای باب دندان عزیزانمان است. شاید از یک ماه و یا قبل‌تر از آن فروشگاه‌های حقیقی و مجازی را بالا و پایین کنیم و به هر کسی برسیم، نظری بپرسیم و مشورتی چاشنی هدیه‌ی ما بشود. اما اوضاع آنجایی مخاطره‌آمیز می‌شود که قید همه‌ی این تلاش‌ها را بزنیم و به پاکتی حاوی مبلغی پول اکتفا کنیم!هدیه ارائه‌ی یک ارزش، در قالب یک کالاست که از روی شناخت و محبتی که به مخاطبمان داریم؛ تهیه و ارائه می‌کنیم. گاهی با افکار وسواس‌گونه در پی خریدن هدایایی هستیم که در حالت ایده‌آل مطابقت صد در صدی با سلیقه‌ی مخاطبمان دارد و همین موجب سرخوردگی و یا دست کشیدن از خطر کردن برای ارائه‌ی آن ارزش به او می‌شود.با خود می‌اندیشیم که اگر قرار است هدیه‌ای بگیرم و هزینه‌ای بکنم که نپسندد، همان مبلغ را به او بدهم تا هر چه خودش دوست دارد تهیه کند! سوال اینجاست که هدیه قرار است نیاز مادی ما را پاسخ بدهد یا معنوی؟ پاسخ من معنوی است؛ آنچه هدیه دادن را حاوی ارزش می‌کند، هزینه‌ی وقت و دغدغه‌مندی شخص برای ماست و ذات هدیه گرفتن است که شعف و خوشحالی در پی دارد! اما چرا برای ارائه‌ی ارزش بهترین گزینه‌ای که به ذهن ما می‌رسد، وجه نقد است؟اگر کودکی را در حال باز کردن هدایای تولدش زیر نظر گرفته باشید، خواهید دید که ذوق باز کردن هدایای کوچک و بزرگش خیلی بیشتر از پاکت پولی است که حتی درکی از مبلغ موجود در آن ندارد! با هدیه دادن به بچه‌ها ارزش آفرینی می‌آموزیم و آن‌ها خوب بلدند از کوچکترین چیزها خوشحال شوند،اما ما بزرگتر‌ها معنای ارزش را وارونه می‌کنیم!با هدیه دادن پول به بچه‌ها خواهیم آموخت که پول به خودی خود ارزش است و برای ارزشمندی فقط کافیست، حساب بانکی با صفرهای بی‌پایان داشت و نسل به نسل مادی‌گراتر و حریص‌تر و غمگین‌تر خواهیم شد!آیا پول به راستی ارزش نیست؟اسکناس، پول، موجودی حساب بانکی تنها وسیله‌هایی برای خلق ارزش هستند و به خودی خود هیچ ارزشی ایجاد نخواهند کرد! ارائه‌ی ارزش یعنی به آغوش کشیدنی که گرمای محبتش در اوج سرما تو را بسوزاند، یعنی یک بسته چیپس خرده تومانی که از روی شناخت علاقه‌ی تو و فقط برای خوشحال کردنت خریداری شده، یعنی نشستن پای حرف‌های یکدیگر با وجود دریایی از مشغله و دغدغه تنها برای اینکه حال خوب را به هم هدیه بدهیم!هدیه ارائه‌ی یک ارزش است و پول وسیله‌ی خلق ارزش! معنای ارزش را برای کودکانمان وارونه نکنیم!.#ط_نصراوی </description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 18:10:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《پادزهر اشتباه کردن》</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B2%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-o57w5nparzhw</link>
                <description>اشتباه می‌کنیم، انسانیم و دائم الخطا، نمی‌گویم جایزالخطا که در هیچ مرام و آیینی خطا کردن مجوز ندارد.دوست داریم بهترین باشیم، مورد توجه قرار گیریم و می‌ترسیم فلانی و بهمانی مبادا جور دیگری قضاوتمان کنند، پس مدام بیشتر حرف می‌زنیم.فکر می‌کنیم بهترین هستیم، می‌ترسیم مبادا فلانی و بهمانی مسیر را اشتباه طی کنند، سعی می‌کنیم یکدیگر را درک کنیم و هر چه که از نمود بیرونی زندگی دیگران می‌بینیم تحلیل می‌کنیم و راه حل ارائه می‌کنیم، پس مدام بیشتر حرف می‌زنیم.حرف می‌زنیم و تک بعدی جهان هزار بعدمان را می‌نگریم و خوش خیالیم که هر چه هست می‌بینیم و هیچ چیز از زیر ذره‌بین دقیق نگاهمان دور نمی‌ماند. حرف می‌زنیم با تکیه به محدود دانسته‌ها و تجربه‌هایمان و یا حتی با تکیه به دانسته‌های هیچ و پوچمان و بی‌اطلاع از حتی یک بعد نظر می‌دهیم. ما اشرف مخلوقاتیم! از قوه‌ی عقلمان بهره نبریم از چارپایان کمتریم!حرف می‌زنیم و گاهی خواسته یا ناخواسته دل می‌شکنیم، دل می‌سوزانیم، ناحق قضاوت می‌کنیم، شرمنده می‌کنیم... حرف می‌زنیم و زندگی را بر دیگری سخت می‌کنیم... حرف می‌زنیم و بیشتر اشتباه می‌کنیم!موجود غریبی است این آدمی، گاهی با حرف می‌تواند دیگری را به کام مرگ کشاند، گاهی با حرف آبرو از بی‌گناهی ببرد، گاهی با حرف جام زهر دست دلی بدهد که هر روز در تقلاست تا مبدا امیدش را ببازد و روحش را بمیراند.از من اگر می‌پرسی هیچ سلاحی فراوان‌تر و خطرناک‌تر و قاتل‌تر از زبان آدمی نیست؛ هیچ زهری بیشتر از زبان، انسان را از پا درنمی‌آورد؛ هیچ سلاحی بی‌حساب‌تر از زبان نفس هم‌نوع را تنگ نمی‌کند... حرف می‌زنیم و اشتباه می‌کنیم!حرف می‌زنیم و جام زهر پر می‌کنیم و دست دیگری می‌دهیم...بیا با هم دنیایی را تصور کنیم که تنها وقتی مجوز حرف زدن داشتیم که منبع مستند و علمی و تازه و معتبر ارائه می‌کردیم یا لااقل از 4 دیدگاه متفاوت بر موضوع و یا رخداد مسلط بودیم یا دقیقا تجربه‌ای مشابه داشیم و آنقدری زمان از تجربه‌مان گذشته بود که نتیجه‌ی تصمیم به وضوح بر ما عیان بود، چقدر می‌توانستیم حرف بزنیم؟ چقدر می توانستیم درباره‌ی کسی یا چیزی به جز خود و تجربه‌هایمان حرف بزنیم؟ چقدر لازم بود دایه‌ی دلسوزتر از مادر باشیم و راهکارهای به خیال خودمان راهگشا ارائه کنیم؟ چقدر می‌توانستیم تصمیم‌ها، رفتارها و عملکرد دیگران را قضاوت کنیم؟سکوت!پادزهر اشتباه کردن، سکوت کردن است! بیا امتحان کنیم و قبل از هر حرفی که می‌تواند بر کسی غیر خودمان تاثیر داشته باشد، سکوت کنیم. کمی از زبانمان زمان بخواهیم، فکر کنیم و بسنجیم که آیا استحقاق نظر دادن در موضوع را داریم، آیا استنادی معتبر برای حرفمان داریم، آیا حرفمان جام زهری پر می‌کند و دست مخاطب می‌دهد تا بنوشد یا دیگری را بنوشاند یا مرهم و ضماد بر زخم می‌نهد؟سکوت کنیم تا اشتباه نکنیم!هیچ سلاحی فراوان‌تر و خطرناک‌تر و قاتل‌تر از زبان نیست. کمی قبل از قتل، سکوت کنیم؛ بی‌حساب کسی را نکشیم!#ط_نصراوی</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 23:12:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما از قرن گذشته آمدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B1%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%85-zfyisotthsxa</link>
                <description>ما از قرن گذشته آمدیم! واپسین ماه‌های یک سده گویا زمین هم به خودش می‌آید؛ مانند آدمی که هرسال روز تولدش به هر چه که منَش را تعریف می‌کند، چنگ می‌اندازد تا بیابد این سالِ افزوده به سنش، چه ارزش افزوده‌ای برایش داشته است. زمین هزارساله‌ای که قصه‌اش تنها از زبان خودش شنیدن دارد، هر چه پیرتر و آبدیده‌تر می‌شود، از ما انسان‌های ساکنش  زخمی و دلزده‌تر می‌گردد و در پایان صدمین سال دور خورشید گردیدن این بار به خودش می‌آید. ما نسل آدمیزاد هرچند از تمام مخلوقات جوان‌تر و بی‌تجربه‌تر بوده‌ایم اما غروری بی‌انتها ما را به تسخیر و تصرف بیش از حد و مرزمان واداشته و زمین سخاوتمندانه هرچه در چنته داشته، به ما بخشیده است. اما زمین برای متکبران ساخته نشده است؛ خاک زیرپایمان در اوج تواضع لیکن آنقدر لطیف است که طاقت به آغوش کشیدن قدم‌هایی که از سر خودبینی بر سینه‌اش فرود می‌آیند، ندارد. ما از نظم تنها ساعت معین را می‌دانستیم و نظمی که زمین و آسمان پرمهرمان می‌خواستند، نادیده گرفتیم. نوادگان آدم با تکیه به عقلی که حتی آنقدرها که فکر می‌کنند، خارق العاده نیست؛ همه‌ی روح و جان طبیعت را دستخوش تغییر کردند. با توسعه‌ی قلمروی خودخواهانه‌ی خود، خانه‌های امن جانوران را ناامن کردند. بر دل زمین داغ زدند تا جاده‌های عبورشان هموارتر شود و هوایی که جان خودشان هم به آن بسته بود، به دودی خاکستری آلاییدند. اما زمین میان فرزندانش فرقی نمی گذارد و چه بسا گوش فرزند ناخلف را هم بپیچاند. آفریدگار، والدین این نسل را از مشتی خاک آفرید و روحی پر رافت و عطوفت به آنان هدیه کرد تا چون خاک از هر بذر بی‌ارزشی درختی پربار برویانند و آیینشان تنها مهر و مروت باشد. انسان‌ها بر صدای زمین مهر خاموشی زدند و در شهرهای بناشده بر غرورشان؛ آغاز به جولان دادن کردند؛ اما گویی غرورِ نسل بشر برادری سهمگین‌تر و هولناک‌تر هم دارد. برادر طمع آرام و بی‌صدا معنای حیات آدمی را دگرگون نمود و پس از زمین نوبت به گرفتن نفس‌های همنوع او رسید... ما از حقیقت خویش دوری جستیم و دیگری را فرش زیر پایمان کردیم. ما دیگر معنایی فراگیر و جهان شمول نبود و تنها به تعداد محدودی که کمابیش دوستشان داشتیم، منحصر می‌شد. ما از پس خلافت این زمین بی‌صاحب برنیامدیم و تنها بیشتر و بهتر را برای خودمان خواستیم. ما به هر بهایی غرور و طمع را سیراب کردیم و نظاره‌گر عطش مضاعفشان شدیم. ما خیال می‌کردیم که خدا هم دیگر حریف ما نخواهد بود... سده‌ی هزار و سیصدم خورشیدی به مرگ خوش‌آمد می‌گوید و راه را برای چهارصدمینشان باز می‌کند. امانتی که بر دوش آدمیان بوده اما با گذشت هزاران سال به مقصد نمی‌رسد و خشمی از سوی کائنات، انسان‌های خودبین را محاصره می‌کند. زمین برای انتقام تنگی نفس‌هایش برنامه می‌چیند و موجودات دست به دست هم می دهند تا بر غرور آدمیان مهر تحقیر بکوبند. دادگاه هستی به جرم انسان حکم می‌دهد و انبوه مجرمان در سلول‌هایی انفرادی محبوس می‌شوند و بشر ضعیف‌تر از آن است که جز خود و خودبینی‌اش اندوخته‌ای برای روزهای تنهاییش داشته باشد. زمان زیادی نمی‌گذرد تا آدم‌ها از ترس جانشان به تعطیلات اجباری بروند. بیماری بی‌تفاوت به نژاد و مقام و جنس نفس‌های مردم شهر را می‌گیرد و هر چقدر پاکی آیین تازه‌ی آن‌ها باشد تا روحشان را از ناپاکی‌ها نتکانند، نجات نمی‌یابند. انسان که خود را شکست‌ناپذیر و قدرتمند می‌دانست اکنون همه‌ی آنچه که از آن خود می‌پنداشت از دست داده است. انسان حسرت قدم زدن آسوده در خیابان‌ها را به دیوارهای خانه می‌گوید و هیچ آغوشی پذیرای بغض و دلتنگی او نیست. انسان که به اعتبار خودش اختیار جهان را در دست داشت، این روزها تنها با ممنوعه‌ها دست و پنجه نرم می‌کند و انتظار می‌کشد. ما گویا برای انتظار زاده شدیم، انتظار روزی که همه چیز به کمال خود رسیده باشد، انتظار روزی که محبت تنها حاکم میان آدمیان باشد، انتظار روزی که &quot;ما&quot; تمام جهان را در بگیرد! اما هیچگاه حتی فکرش را نمی‌کردیم انتظار یک لبخند بدون پوشش از ترس جان را بکشیم یا انتظار دیدار بی‌واهمه‌ی عزیزانمان یا انتظار یک بار دیگر به آغوش‌کشیدن و دست‌های یکدیگر را به سلام فشردن... ما سرشار از حسرت زندگی شده‌ایم و انتظار می‌کشیم تا مثل گذشته همان چیزهای ساده را با عشق قدر بدانیم! ما به دل‌های خود وعده داده‌ایم این‌بار قدر زندگی را بدانیم و ساده‌ترین داشته‌هایمان را پاس بداریم. ما به دل‌های خود وعده دادیم این‌بار با هم مهربان‌تر باشیم و تا می‌توانیم عشق نثار یکدیگر کنیم، از جنگ و مرگ دوری بجوییم و تنها برای هر که همنوع ماست آرزوی عافیت داشته‌باشیم. ما به دل‌های خود وعده داده‌ایم دست یکدیگر را بگیریم و تا می‌توانیم هوای هم را داشته باشیم. ما از قرن گذشته آمدیم!#ط_نصراویاگر دوست دارید یه قسمت از کتاب باشید، اگر فک میکنید قصه ی قرنطینه تون ارزش کتاب شدن داره؛ به این لینک یه سر بزنید:https://survey.porsline.ir/s/OVNHLYq</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 21:14:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیهوده!</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-helm6v7huvn6</link>
                <description>روزگار ما آبستن درد است. جواهر صبر که ارثیه‌ی نیاکانمان بود، گم شده است. مشغله‌های درنده‌ ثانیه‌های عمرمان را به دندان کشیده‌اند و کسی هم نمی‌داند در پایان سودشان بر زیانشان غالب است یا نه!جسممان فرسوده‌تر از ‌آن است که از سرمشق استقامت بنویسد و بنویسد و بنویسد. جانمان بین مرگ و زنده‌ای پاس داده‌می‌شود و هیچ کدام انگار نمی‌خواهند مسئولیتش را بپذیرند. چشمانمان محو دوردست‌ها تنها سراب درمان می‌بیند و زخم پاهایمان ملتهب‌تر می‌شود. حالمان خوب نیست، آینده‌مان بدتر! امیدمان را وحشیانه غارت کرده‌اند. فرجامِ نافرجاممان پیدا و ناپیداست. ملتمسانه انتظار می‌کشیم. ما اینجا بدون ناجیمان هوای مسمومی را سبب زنده ماندن کرده‌ایم و فریادهایمان رنگ سیاهی گرفته‌است. بغضمان محکوم به حبس ابد شده‌است. بیهوده یاری می‌طلبیم! زمانه دست‌رنج اعمال ماست. منجی در غیبت خواهد ماند....#ط_نصراوی #منم_ای_نگار_و_چشمی_که_در_انتظار_رویت</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 12:02:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌دانی آسمان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-lgvtlxrxhmdz</link>
                <description>می‌دانی آسمان!همیشه این تو بودی که با موهبت‌های خارق‌العاده‌ات ما را از چاهی که برای خود و نَفَس‌هایمان کنده بودیم نجات می‌دادی...حالا اما چند روزی است حتی نگاهمان سر راه هم نیست و ما برایت کمابیش دلتنگیم!هنوز هم ته دلمان بیم داریم از احوالمان غافل بمانی، کمی آتش خورشیدت را بیشتر نیفروزی و ما بمانیم و آن موجود بی‌وجود میکروسکوپی...می‌دانی آسمان، ما همیشه امیدمان به برف و شادیش، باران و روزیش، باد و پاکی‌اش، آفتاب و روشنایی‌اش، ستاره‌ها و راهنماییش، خلاصه بگویم&quot;آسمان و سخاوتش&quot;بوده و دائم چشم دوختیم که تو برایمان کاری کنی!گاهی که کمتر باریدی، ترسیدیم! ترسیدیم اگر تو به ما حیات نبخشی، خودمان از پس این عیش و نوش بر‌نمی‌آییم...گاهی که بیش از انتظار باریدی، ترسیدیم! ترسیدیم که اگر تو به حیات ما رحم نکنی، خودمان از پس این قدرت و گذرش برنمی‌آییم...می‌دانی آسمان!ما همیشه کار خودمان را کردیم و پشتمان به خودت گرم که بخواهی یا نخواهی هوایمان را داری؛حساب کتاب نکردیم که دو دو تایمان می‌شود چند!ناگهان تیره می‌شد هوایمان و دست به دامنت می‌شدیم که ببار...ناگهان به نیمه می‌رسید زمستانمان و دست خالی تمنا می‌کردیم که ببار!می‌دانی آسمان؛ این چند صباح که به آغوشت نکشیده‌ایم، دلمان لک زده برای آبی آرامشت...لحظه‌ها را می‌شماریم تا دوباره سقف بالای سرمان مهر تو باشد!راستش را بخواهی هنوز هم امیدمان این است که تو یا آنکه تو را این چنین پر رحمت آفریده، دردمان را چاره کنید اما چاره چیست!این بار قرعه به نام خودمان افتاده، توفیق اجباری است...انگار تو و کائنات دست به دست هم دادید تا ما نازپرورده‌های آفرینش را مجبور کنید رو پای خودمان بایستیم!برای یک بار هم که شده، با هم یکدل باشیم و خودمان مشکلمان را حل کنیم...می‌دانی آسمان!این بار گویا با همیشه توفیر دارد؛این بار کلید نجات در دستی است که نامش همه است!</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 22:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا مَن اَرجوهُ لِکُلِ خَیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D8%A7%D9%8E%D8%B1%D8%AC%D9%88%D9%87%D9%8F-%D9%84%D9%90%DA%A9%D9%8F%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%8E%DB%8C%D8%B1-fyp8xnvnqbbg</link>
                <description>تو را می‌خوانم!تو را که امیدِ نیک و خیر تنها ز تو می‌رود، تو را که در سیاهی‌ها تنها از خشم و قهر تو واهمه در دل دارم و امان از تو می‌خواهم...تو را می‌خوانم!تو را که حسابت در منطق آدمیان نگنجد و هر چه کم بیندوزم، تو بسیارت را بر من ارزانی می‌داری!تو را می‌خوانم، چرا که هر که تو را بخواند، بر سر خوان عطایت میهمان می‌کنی و بخششت را لباس تن خواهانت می‌نمایی...تو را می‌خوانم، تو را که مهر بی‌مثالت چون آغوش مادرانه‌ای برای شیرخواره‌ی ناتوانی گشوده‌است و هر چند نخوانمت، هر چند ندانمت، تو باز هم عطا می‌کنی!تو را می‌خوانم!خواسته‌ام چیست؟ برایت باز می‌گویم.تمام نیکی دنیای فانی و تمام خیر آن دنیای باقی را از تو می‌خواهم آنچنان که لحظه لحظه تو را می‌خوانم.به تو پناه می‌آورم و ایمنی از هر سیاهی و شر دنیا و شر عقبا را از تو می‌خواهم، مباد آنکه مرا با این همه تلخی به خود بازگردانی که من هر دم تو را می‌خوانم!ببخش بر من، هر چه از احسان و از فضل می‌توانی!عطا کن کریما!من به تو محتاجم و تو را می‌خوانم!تو را که هر چه می‌بخشی از عطایت هیچ نمی‌کاهد و اما حُسن تو بر من بیفزاید.ای صاحب شوکت و بزرگ‌منشی!ای دارنده‌ی بخشش‌ها و کرامت بی‌انتها!ای دارای عطا و کرم!این تن رنجور و ناتوان را بر آتش دوزخت روا مدار......&quot;ترجمه‌ی آزاد&quot;یا من ارجوه لکل خیر...#ط_نصراوی #این_الرجبیون#منم_ای_نگار_و_چشمی_که_در_انتظار_رویت </description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2020 15:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فجر سلیمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D9%81%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-ga9ajegjbmg4</link>
                <description>صبح تشییع بزرگ مرد ، شهید حاج قاسم سلیمانی، نگاشته شد:.یزید در این اندیشه بود که با قتل حسین (ع) پیروز میدان خواهد بود...و جز با عشق و اخلاص کسی جانش را حسینی هدیه به معشوق نمی‌کند!آن‌ها که امروز استوارتر دشمنشان می‌خوانیم، واهمه‌ای آنچنان از نام تو داشتند که از آسمان، بی آنکه صلابت نگاهت دست‌هایشان را بلرزاند و پاهایشان را میخکوب زمین کند، شبی بر سرت آتش باریدند و سحر نور تو پیش از آفتابِ بی‌رمق بر جهانیان طلوع کرد و حالا واهمه‌ای مضاعف تن‌هایشان را به لرزه انداخته است.آنان نه تو را که روح و جان ما را بمباران کردند و بر سینه های ما داغی چنان زدند که خاکستر دل‌هایمان را نه چیزی جز انتقامی سخت نمی‌آرامد و خشممان را جز نابودی دشمنان خوار و زبونِ امتمان فرو نمی‌دارد و بغض مملو از فراقمان را آغوشی جز شهادت به لبخند بدل نخواهد کرد.(نسل سومی بودیم و) زیر سایه ی امنیتی که تحفه ی مجاهدت تو بود، این چنین به چشم‌های خود ندیده بودیم که غایت عشق فنای در معبود است و در عوض معبود عاشقانش را اینگونه زندگی جاودانه می‌بخشد و عزت جز برای خدا و مومنانش نخواهد بود، ناگهان شهادتت محاسبات را بهم زد؛ غربت را به وطنت بدل ساخت و وطنت را یکپارچه به حاج قاسم! خواب آرام دشمنانت را ربود و کابوس وحشتناک‌تری به آنان تحمیل کرد و خداوند پاداشی که نه در حساب بیاید بر تو ارزانی داشت...با شوق دیدار پروردگارت رفتی و آغشته به خون بازمی‌گردی، خون‌بهایت را اما چه کسی از دشمنان تاب پرداختن دارد! خون‌بهایت را با چه می‌توان هم‌ارز داشت و این سوز جگرها را چه می‌تواند آرام کند! رفتنت گرد غمی بی‌پایان بر روحمان نشانده و اشک‌های معلقمان دیگر جایی برای ماندن ندارند و باز هم کم است، در فراق تو اشک ریختن نه خون گریستن هم کم است! خون بهایت را اما استوار و با صلابت چون خود تو که مصداق بارز اشدا علی الکفار و رحما بینهم هستی از دشمنان می‌ستانیم! پیراهن مشکی را نه به رسم عزاداری که به نشان بیرق مبارزه بر تن می‌پوشانیم، ما ملت امام حسینیم! ما ملت انتظار قائمیم!..پس از تحریر: در دعای عهد با صاحب زمانمان میخوانیم: واعمر اللهم به بلادک. خداوندا سرزمین هایت را با وجود او آبادانی ببخش! اللهم اکشف هذه الغمه عن هذه الامه بظهوره. خداوندا این غم را از این امت با ظهورش بگشا! ‌و در پایان: انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا، آن ها ظهورش را دور میبینند و ما آن را نزدیک می دانیم!#وهوالمطلوب#منم_ای_نگار_و_چشمی_که_در_انتظار_رویت #ط_نصراوی</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2020 12:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-x91nvarcd45a</link>
                <description>بغض می کنم، پر از بارانم اما گریه نمی کنم!_____________بغض میکنم...مادر می رود، تنها می شوم، دنیا دیگر دنیا نمی شود، دیگر کسی موهایم شانه نمی زند، مرا با عشق به آغوش نمی کشد، پناه امن گریه های شبانه ام می رود و کابوس های من چه شجاعتر می شوند...._____________اما گریه نمی کنم.....غصه میخورم، دلم می شکند اما خم به ابرو نمی آورم!_____________دلم می شکند...پدر کوه غم است و حالا هر زمانی چه تاریک و چه روشن برای ما شب است، در خانه مان فقط سکوت جولان می دهد، کوکان خسته، در شکسته، مادرم در بسترش چشمان زیبایش را چرا بسته؟___________ اما دلم می شکند؛ هر چند خم به ابرو نمی آورم......دلتنگ می شوم، دلتنگ می شوم، دلتنگ می شوم اما برادرم در انتظار لبخند من است!____________لبخند میزنم....در و دیوار کوچه های این شهر همه بوی ظلم و جنایت می دهد، دست مردمان به خیانت آلوده، بر خاک از سرخی خون مادرم لاله روییده و آسمان هنوز هم چشم خود بسته دود و آتش را ندیده، رنگ عشق و مهربانی ها پریده، خوب و بد را آن ظالم بدکار پرتزویر اندر هم تنیده،&quot;&quot;&quot; ای مردم به چه قیمت ایمان و دینتان را خریده؟ &#x27;&quot;&quot;&quot;___________اما برادرم در انتظار لبخند من است، لبخند میزنم.....پدرم می گوید باید قوی تر هم بمانممن قوی می مانم، گریه نمی کنم، خم به ابرو نمی آورم، لبخند میزنم...جای مادرم خوب است، او نمرده است، یاد او تا ابد زنده است!.اما.بغض می کنم....مادرم می رود و تمام خوبی هایش تا ابد از زمین می رود: حیا می رود، حجاب می رود، انصاف و مروت می رود، مردانگی ها می رود، عزت و احترام می رود، نماز می رود،&quot;&quot;&quot;&quot; چه بسا تمام دین برود... &quot;&quot;&quot;&quot;&quot;.غصه می خورم، دلم می شکند...پدرم کوه غم است، بعد مادر دنیا پر از غم است، دنیا فقط غم است، پشت بابا خالی است، دیگر بوی پیغمبر (ص) در خانه نمی پیچد و حالا تنها یادگار عمو دیگر نیست، پشت علی خالی است و جز چاه و ماه و شب جز گریه برای او همدمی نیست....دلتنگ می شوم، دلتنگ می شوم، دلتنگ می شوم...سهمم از مادر تشیعی شبانه و مزاری بی نشان و چادری خاکی است و درد سیلی دشمن به مادر تا ابد باقیست،&quot;&quot;&quot;&quot;&quot; و حتی این پایان مصیبت نیست &quot;&quot;&quot;&quot;.پدرم می گوید باید قوی تر هم بمانم...مادر که برود_______ زینب می ماند و فرق شکافته ی علی________ زینب می ماند و جگر پاره پاره ی حسن__________ زینب می ماند و کربلا و کربلا و کربلا.پس از تحریر: اخرین درس بانو فاطمه ی زهرا(س) به ما این بود : برای دفاع از ولی زمان ، از جان خود، از فرزند خود، از خانه خود، از خود، باید گذشت...#ط_نصراوی</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2020 14:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز از سر گذرکردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-dvuvzueeqlqb</link>
                <description>شب یعنی سیاهی، یلدا یعنی پایان امتداد رنج!خون پاییز را بریزید، بشکنید آز فزونی تاریکی را، سزاواریم به نور!.صبحی که از این پس متولد می‌شود هر روز بر زندگی چیره‌تر خواهد شد، سرمای زمستان نوید بخش این روح تازه پیروز شده است...و آدمی تا ابد دچار تضاد بی‌رحم واپسین سیاهی های شب در آستانه‌ی ورود روشنایی می‌ماند اما هیچ‌گاه غلبه از آن تاریکی نخواهد بود، هیچ‌گاه!ما جز امید نمی‌خواهیم، جز روشنی نمی‌جوییم، جز صبر پیشه‌ای نداریم...روز‌ها به انتظار می‌نشینیم، دقیقه به دقیقه پس‌انداز می‌کنیم نور عایدیِ انتظارمان را، ماه‌ها را از پس هم می‌گذرانیم...تا بهار از راه برسد!و ما غرق امیدی که حاصل ناامیدی است می‌مانیم و مباد روزی که از بذر امیدمان ناامیدی بروید ای کاش!.ما پاییز‌ از سرگذرکردگان به استقبال بهار درخت‌ها می‌کاریم و صفحه‌های عمر را بی‌وقفه ورق می‌زنیم...باد از شهر کوچ کرده و ابر در قهری بی‌تمام است، درخت رنگ خود را باخته، با غم آکنده از دردش باز می‌گوید:نه، هرگز!آنچه می‌آلایید نه توان زدودن در من است و نه کبود آسمانتان را توان فراموشی بی‌رحم تازیانه‌هایتان!کاش نای رفتن بود از این آواره شهر و بار بستن، بی‌بازگشت...خوش به حال برگِ در آغوش مرگ!....خوش به حال برگِ در آغوش مرگ!..#ط_نصراوی #منم_ای_نگار_و_چشمی_که_در_انتظار_رویت </description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 21:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلوده تر از هوا</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%88%D8%A7-soy9zhhlywxm</link>
                <description>شهر من خسته‌تر از آن است که آلودگی‌ها را از خود براند. عمری به پای سکوت خود پر از مهر و عطوفت آغوش به روی من و او باز کرده تا زنده بماند، زنده بمانم، تا هنوز هم صبح‌ها سرشار از شادی لبخند بزنیم و گرمای خورشید را مرهم درد روزهای رفته و آغاز روزهای نیامده!.چشمِ انتظارِ شهرِ من، پیرتر از چشمان یعقوب و اشک آسمانش، خشک‌تر از نیل در قحطی، همدم دود است و سینه‌ی پر آه خود را انگار نمی‌خواهد به مانند همان برگ‌های زردی که به رسم فصل پاییز وداعی گفتند و رفتند، از غم‌ها بتکاند.. شهر من شاید دیگر کم آورده است و سیگارهایش را نمی‌شمارد، پشت هم دود می‌کند و آرزو می‌کند آدم‌ها تنهایش بگذارند. نفس مردانگی تنگ است، هوای مهربانی آلوده، ابر همراهی نمی‌بارد، خشکسالی انسانیت انگار باعث شده گندم عشقی نروید!. بر در شهر خسته از جان من می‌نویسند، کودکان، سالمندان و افراد آسیب‌پذیر از تردد غیرضروری خودداری کنند. آخ که چقدر اذیت خواهند شد اگر ببینند در شهرشان چه می‌گذرد، اگر ببینند آسمان عطوفت تیره و تار و پر از دود ریاکاری است، پر از آلودگی دورویی، اگر ببینند چه قدر هوای نفس‌ها تنگ است..کاش یک نفر تردد نویسنده‌ها را چند روزی ممنوع می‌کرد!.#ط_نصراوی#هوای_شهر_آلوده یا #هوای_آلوده‌ی_شهر  و من #آلوده‌ی_هوای_شهر شاید هم #آلوده‌ی_شهر_هوا</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 18:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1-kia2x2cuskfe</link>
                <description>دوست داشتم خیابان‌ها را پیاده گز کنم!آنقدر که شهر تمام شود، آنقدر که شب به سحر برسد!ناگهان رعدی بزند، سرخی برگ‌های پاییزی بدرخشد؛آسمان نهیب بزند، مبادا جان تمام شود!قدم‌هایم دنبال هم کنند و هیچ هم را ملاقات نکنند، نه، بی‌رحمی نمیکنم؛ قصه را تغییر می‌دهم!پاهایم را جفت کنم و با شوق بپرم، و دو پای خستگی‌ناپذیرم در آغوش هم دلشوره داشته باشند که نکند مرز سنگ فرش‌ها را رعایت نکنند!پاییز زیر پاهایم قهقهه بزند و من دست‌هایم را باز کنم و بچرخم، نم‌نم باران صورتم را خیس کند و ناگهان ترس؛پاییز نباید تمام شود!تمام شهر را، تمام شب را، بروم و بدوم؛انتظار  صبح را بکشم و ثانیه‌ها را یک به یک بکُشم!من در دنیای خود غرق باشم و ساعت به وقتِ من باشد،آرزوهایم را درگوش ستاره‌ها پچ‌پچ کنم و آرزو کنم ستاره‌ تمام نشود!پیاده که در شهر میان آن همه عابر غرق دنیای خود باشم انگار باز هم فرصت هست، فاصله آنقدر زیاد نیست که آشنایی به دلتنگی تنه نزند ‌و لبخندش مرا به آغوش نکشد!امید هست در میان جوی صدای شرشر آب باران شنید،امید هست سوز سرما را در دل باد تند پاییزی تحمل کرد و گوش‌ها را با صدای رقصیدن برگ‌ها دست در دست هم نوازش کرد،امید هست خنده دید و مهربانی بویید،زیرلب زمزمه می‌کنم خدانکند روزی،جایی امید تمام شود!در دل شهر، در کوچه‌ها، در بن‌بست‌ها، در پیاده‌روها، زندگی جریان دارد و پیاده رفتن انگار دمیدن خون است در شریان این ماتم‌زده شهر!میدانی!میخواهم آنقدر در شریان شهر پیاده بروم تا این خون آواره صورتش را بدون سیلی سرخ نگه‌دارد!دوست داشتم آنقدر پیاده بروم که شهر تمام شود، آنقدر که شب به سحر برسد!</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 23:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موی سپید</title>
                <link>https://virgool.io/@t.nasravi/%D9%85%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-jnzgszxldyok</link>
                <description>یک روز رو به روی آیینه می ایستی و با تماشای یک دست بودن سپیدی موهای سرت تمام جوانیت را به خاطر می آوری، شاید آن روز آهی از حسرت سینه ات را تا اعماق وجود به اتش بکشد و بیش از خاکستری از دل و جانت در سینه ات چیزی نیابی و یا شاید قلبت مثل همان روز های جوانی نا منظم بتپد و چون زمردی قیمتی در سینه ات بدرخشد و موی سپید زینت عمر زیبای گذشته باشد..جوان و سرخوش که باشی رویا میبافی، پخته تر که شوی فلسفه، پیر و تنها بشوی شال گردن...پا به سن که بگذاری و کمی فراغت بیابی دو میل برمیداری و گلوله ای از کاموا که شاید رنگش مورد علاقه ات نباشد اما یادگاری از اقیانوس رویاهای بافته ی صبح های پر نشاط جوانیست، میبافی و‌ میبافی؛ تمام عمر....چشم بر هم بزنی درد خواستن و ساختن و اوج یافتن جای خود را به درد کمر و زانو و فراموشی می دهد و مرهم یک دست نوازش و اندکی عشق و جرعه ای امید تو را ترک میکند تا دردهای یک عمر زندگی خود را با تعدادی قرص و داروی شیمیایی تسکین دهی..زودتر از آنچه که فکرش را بکنی پیر میشوی و روزهایت رنگ هیچ میگیرد،  تنهایی تو را می بلعد و یا تنها یک آغوش برایت به یادگار می ماند. از همان روز که دیگر ارزویی برای تحقق بخشیدن نداری، از همان روز که انتظار بی انتظاری میکشی، از همان روز که دیروز و امروز و فردا برایت یکپارچه و بی تفاوت می شود، از همان روز که دست روی دست میگذاری تا تمام شویو از همان آن که به جای زندگی انتظار مرگ را می کشی پا به دوران پیری گذاشته ای!.#ط_نصراوی#منم_ای_نگار_و_چشمی_که_در_انتظار_رویت</description>
                <category>t.nasravi</category>
                <author>t.nasravi</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 18:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>