<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ترنج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@t_telma</link>
        <description>یک مهندس هستم ولی آرزوی نویسنده بودن دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:00:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22231/avatar/a0ZPLB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ترنج</title>
            <link>https://virgool.io/@t_telma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هفته ای یه بار...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-cgigov9jvrm7</link>
                <description>هفته ای یه بار قرار گوشیت زنگ بخوره! یعنی قرار هفته ای یه بار اونی که دوسش داری بهت زنگ بزنه. کمه نه؟ اره خیلی هم کمه.اونی که دوسش داری اونی که احتمالا دوست داره باید هرروز بهت زنگ بزنه روزشو تعریف کنه. تو از روزت بگی. از سختی ها و آسونی های روزت بگی. باید از نامهم های دنیا بگید. از خنده هاتون از دل گرفتگی هاتون. هفت های یه بار آخه میشه خلاصه ای از اخبار.اما این مصیبت رو من از وقتی که دانشجو بودم داشتم. اونی که دوسش داشتم فقط هفته ای یه بار بهم زنگ میزد. آدم ملاحظه گری بود و البته که هنوز هم هست. حالا هم که این سر دنیا هستم با همه نگرانی هامون بازم هفته ای یه بار بهم زنگ میزنه. ترسناکه اگر این یه بار تماس رو ازدست بدی. ترسناکه. خیلی هم ترسناک چون دیگه تا هفته بعدش باید تمااااام فامیل رو بسیج کنی تا بهت ثابت کنن حال مامانت خوبه! آره اونی که دوسش دارم مامانمه. اونی که احتمالا دوستم داره مامانمه!اما زندگی اینو برامون ساخته. زندگی که نمیتونی بگی اگر بخوای میتونی تغییرش بدی. نگیم. انقدر اینو نگیم. گاهی هیچی دست ما نیست. و گفتن این جمله حس بی عرضگی به آدم ها میده.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 05:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل از شروع ددلاین تمومش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@t_telma/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%D8%B4-%DA%A9%D9%86-nh5upvwk2cdw</link>
                <description>Engineering Buildingهفته پیش سعی کردم به یه چیزی پایبند باشم. چرا؟ چون می خوام دوباره یادم بیاد کاری که باید انجام بشه رو باید انجامش بدم و طبق مود روزم پیش نرم. هفته پیش تصمیم گرفتم هر روز ده دقیقه از صبحم رو اختصاص بدم به stretch بدنم. چون احساس می کنم خیلی بدن خشکی دارم و فهمیدم این موضوع حتی میتونه دلیلی برای سردرد هامم باشه. پس دست به کار شدم برای ساختن بدن یه دختر ۳۲ ساله که خیلی هم دلش می خواد بتونه هایک های بیشتری رو تجربه کنه پس باید اول انعطاف پذیری بدنم رو افزایش بدم. هفته اول به جز یک روز بقیه روزها  ده دقیقه رو انجام دادم . ده دقیقه خیلی کم هست ولی برای شروع روح خسته من فکر میکنم خوب بود. :) این هفته هم حتما همون ده دقیقه رو خواهم داشت اما چالش جدیدی هم بهش اضافه می کنم و اون خوندن زبان هست. خنده داره که من اینجا تو یه کشور انگلیسی زبان هستم اما هنوز اونطور که باید زبانم قوی نشده. البته یک سال هست و این رو به خودم یاد آوری می کنم اما وقتی بخوای زودتر از زمان طبیعی پیشرفت کنی &#x27;باید قبل از ددلاین ها&#x27; پروژه رو تموم کنی. این جمله قبلی رو از برادرم یاد گرفتم خیلی هم با خودم تکرار کردم و می کنم اما هنوز نتونستم پروژه ای رو زودتر از ددلاینش تموم کنم. منظورم از ازینکه زودتر تموم کنم این نیست که دقیقه نود تحویلش میدم منظورم اینه که اصلا قبل از اینکه اون پروژه تعریف بشه من باید بهش فکر کرده باشمو براش برنامه ریخته باشمو خیلی زود به نتیجش رسیده باشم. مثلا من میدونم که برای گرفتن اقامت باید امتحان آیلتس بدم ولی خوب الان که وقتش نیست. یعنی الان که هنوز امتیازام در اون حدی نیست که بتونم اپلای کنم پس امتحان زبان و خوندنش هم باشه برای بعد. اینجا همونجاییه که باید یه طور دیگه فکر کرد. به جای اینکه دقیقا همزمان با دیگران که دارن زبان میخونن و امتحان میدن و آماده میشن برای اپلای, بهتره که از الان کم کم این مسیر رو برای خودم برم جلو تا اون تایم که همه میخوان استارت بزنن من بیشتر راه رو رفته باشم. نتیجه این عمل شاید فقط تو زمانش باشه اما گاها میتونه نتیجه شفاف تر و اثر گذارتری هم باشه. ولی جدای از همه اینها اون حسی که تو زودتر شروع کردی بهت اینو نشون میده که اونجایی که دیگران به فکر نبودن تو به فکر بودی و این بهت حس ارزشمندی میده. برای این هفته هم چالش من خوندن زبان انگلیسی هر روز صبح بعد از stretch ده دقیقه ای و صبحانه هست. قبلا این تایم کتاب میخوندم اما دیدم من در طول روز ساعت هایی مثل بعد از ناهار که واقعا خسته و خواب الودم یا وقتی که باید منتظر باس باشم رو دارم که میتونم ازش برای کتاب خوندن استفاده کنم و از همه مهمتر  قبل از خواب. تو اینستاگرام هرکسی که میخواد چالشی رو برای خودش راه بندازه و بهش پایبند باشه میگه میام اینجا تو پیچم میگم که اینجوری هممون بهم وفادار باشیم. من اما اینجوری نیستم باید تو سکوت و آرامش اینکار و انجام بدم. الان هم اگر اینجا دارم مینویسم اصلا به این خاطر نیست که میخوام جایی ثبت بشه تا خیالم راحت بشه. نه فقط برای این هست که اینجا فقط می نویسم هرچی که دلم بخواد. مخاطب خاصی هم ندارم که بخواد باهام حرف بزنه راهکار بده یا کامنت خاصی بده. چیز دیگه ای که این روزها داره ذهنمو مشغول میکنه hobby هست که باید در طول روز داشته باشم تا خستگی فکریمو درمون کنه. اهل بازی های کامپوتری یا توی موبایل نیستم. هوا هم کم کم رو به سرد شدنه دیگه دوییدن و پیاده روی های دم غروبمم نمیتونه daily hobby بشه. فکر کردم کتاب خوندن هم درسته یه hobby همیشگی بوده اما چیزی که بیشتر از کتاب خوندن دوست دارم نوشتن هست. داشتم به پیشنهاد حمید دوستم فکر میکردم که میگفت اگر روزی خواستی وبسایتی داشته باشی برای نوشته هات بهم بگو. اون روز خندیدم گفتم من که مخاطبی ندارم. من توی پیچ اینستام برای ۵۵۱ مخاطبی که دارم مینویسم که تقریبا میدونم ۳۰۰ نفرشون هم اصلا نیستن یا نمیخونن یا... ولی این روزا از اونجایی که دارم به  داشتن hobby فکر میکنم داشتم به این پیشنهاد هم فکر میکردم و به خودم می گفتم خوب تو مینویسی و کم کم شاید یه روزی یکی از نوشته هات انقدر خوب باشه که یهو دیده بشه. نمیدونم ولی پس ذهنم این روزها دارم بهش فکر میکنم. </description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 16:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستان خیالی کوتاه!</title>
                <link>https://virgool.io/@t_telma/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-w5etnzkf9qnn</link>
                <description>آخرین بار یادم نمیاد احساسم رو زیر کدوم درخت نارنج دفن کردم که حالا حالاها سراغش نرم. شکست عشقی نبود ولی یادمه ضربه احساسی بدی خوردم و لحظاتم رو از دست دادم برای همین تصمیم گرفتم مدتی به دور باشم از احساس و یا عاشق شدن. حالا تو دهه چهارم زندگیم یکی نشسته رو به روی من و داره از من میگه. از چیزهایی میگه که در من دیده و براش جذاب بوده. داره تمام چیزهایی رو میگه که زمان برد تا که خودم بفهمم چقدر وجودم با ارزش هست. اگر تو دهه سوم زندگیم بودم مطمینا وقتی کسی رو پیدا می کردم که تونسته وجود من رو درک کنه حتما یک لحظه هم درنگ نمیکردم و تصمیمم رو میگرفتم که بقیه عمرم رو کنارش بگذرونم. اما الان ...نمیفهمم چی فرق کرده و یا من دنبال چی هستم که این درک متقابل هم نتونسته منو برای داشتن یه همراه تا آخر عمر مشتاق کنه.نمیدونم دنبال چه کسی با چه خصوصیاتی هستم. واقعیت هم اینه که هیچ وقت هم نمیدونستم. یادمه وقتی ازم میپرسیدن که دلت میخواد همراه آیندت چه خصوصیاتی داشته باشه نمیتونستم براشون بگم. بنظرم پوچ و بیهوده بود و هست که من خصوصیات اخلاقی رو که دوست دارم برای یه نفر دیگه بخوام و اون آدم رو کنار خودم داشته باشم. من بیشتر دنبال کشف آدم ها بودم و هستم. دلم میخواست کسی میومد که با روحیاتش سورپرایزم کنه نه اینکه روح و جسمش اونی باشه که من همیشه دنبالش بودم.من تو فکرای خودم غرق بودم که بهم گفت: خوب حالا نظرت چیه؟ موافقی تایم بیشتری رو برای شناخت هم بگذرونیم تا تصمیممون رو بگیریم؟ تایم بیشتر؟ ما سه سال هست که با همیم. به هم فکر میکنیم. برای هم غصه می خوریم. همدیگه رو دوست داریم. و من هزار بار این صحنه رو تصور کرده بودم که تو یه روزی میای میشینی جلوم و از با هم بودن ابدی حرف میزنی. هیچ ترسی ندارم حتی بهت بگم که خودم رو تو لباس سفید و کنار تو هم تصور کردم. بلوغ فکری این اجازه رو بهم میده که حتی این خیال بافی ها رو هم برات شرح بدم. ولی تو همه اون خیالبافی های پرفکت احساس میکردم خوشحال نیستم. میخندیدم. بهترین ها رو برای مراسم جشن انتخاب میکردم ولی ته دلم مطمین نبودم. حسی که ته همه این ماجراها برام هست&quot; ترس&quot; هست. ترس از اینکه نکنه انتخابمون درست نباشه. انتخاب من درست نباشه و اون تنهایی قشنگی که برای خودم دارم رو خراب کنه. من بهای کمی برای داشتن این آرامش ندادم و واقعا دلم نمیخواد حداقل تو این مورد ریسک کنمو بگم هرچه بادا باد.اینها رو که براش گفتم با یه لبخند گفت یعنی فکر میکنی با این سنی که منو تو داریم ممکنه انتخاب بهتری برای هر دومون پیش بیاد؟ همین یک جمله بهم نشون داد که حسم رو نفهمیده ولی این نفهمیدنش چیزی از ارزشی که برام داشت رو کم نکرد. خیلی چیزها تو زندگی من گنگ و عجیب بودن و هستن برای دیگران. مثل اتفاقات و افکار دیگران برای من.خندیدم و بهش گفتم: من برای انتخاب &quot;آدم بهتر&quot; زندگی نمی کنم. برای داشتن آرامش در کنار بهترین هایی که ساختم و می سازم زندگی میکنم. بازم سخت حرف زده بودم. میدونستم که باز هم گیج شده بود.خیلی آروم به خوردن غذا ادامه دادیم. موقع خداحافظی جلوی درب رستوران ساده ترین خداحافظی دنیا رو داشتیم. طوری که شاید فکر میکردیم شب دوباره قراره همدیگه رو ببینیم.اما از اون روز به بعد دیگه همدیگه رو ندیدیم یا حتی نشنیدیم.فقط یک سال بعد خونه دوستم کارت دعوت عروسیش رو دیدم و خوشحال بودم برای&quot; او&quot; که انتخاب بهتری داشت و برای خودم که درخت نارنج رو هنوز پیدا نکرده بودم.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 16:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اين مطلب هيچي بهتون ياد نميده!</title>
                <link>https://virgool.io/@t_telma/%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D9%87%D9%8A%DA%86%D9%8A-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%8A%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%D9%8A%D8%AF%D9%87-c36cg2vqlki5</link>
                <description> يكي از نقاط روشن زندگيم !به خودم قول دادم يه روز از چيزهايي بنويسم كه شايد خيلي ها نوشته اند اما مطمينا دوباره نوشتنش تكراري نخواهد بود، چون اين بار راجعِ به من خواهد بود. &quot;داستان زندگي&quot; : قله هايي كه فتح شد، سقوط هايي كه تجربه شد، نگاه هايي كه خاموش شد، دلي كه شكست، نفسي كه حبس شد، خنده اي كه باز هم نمايان شد و...اما اين نوشتن به گذرِ زمان بيشتري نياز داره. الان اگر بنويسم مطمئنا دروغ هم بين كلماتم پيدا مي شه.چون ميترسم از گفتن شكست هاي پي در پي كه بعدش هيچ قله اي فتح نشد. نميتونم اعتراف كنم كجاها كم اوردم، ترسيدم گريه كردم اما...متاسفانه هنوز به اون اما نرسيدم كه بعدش يه جمله بگم كه همه اون سقوط ها و نرسيدن ها رو جبران كنه، پس جرأت نوشتن از نداشته ها رو ندارم .ولي انگار رسم شده كه هر كس زماني از جزئيات زندگيش بگه كه يه اتفاق خارق العاده اي براش افتاده باشه يا مثلا به مقامي رسيده باشه.خوب يا بد هرچه است جرأت نوشتن از خودم رو ندارم اما در واقع ذهنم درگيرِ نوشتن راجع به خودم هست، زياد خيلي زياد.شايد اين فكر بعد از خوندن كتاب شكسپير و شركا بيشتر قوت گرفت. اونجا هر كس كه قرار بود در كتابخانه شكسپير و شركا براي مدتي زندگي كنه مي بايست زندگي نامه اش رو بنويسه، من خودمو بارها پشت ميز اون كتابخونه تصور كردم. كاش مي شد يك ماه اونجا اعتكاف كنم و داستانم رو بدون هيچ ترسي بنويسم. حرف ها دارم از ترس هام، از بلند شدن هام و دوباره افتادن هاماز قله هاي بلندي كه از نگاه كردن بهشون گردنم درد گرفت چرا كه فاصله ام زياد بود و هست.دلم ميخواد همه اينها رو بنويسم اما فكر كنم هركسي زندگي نامه رو كه بخونه دلش ميخواد بريه به يه راه حل، به يه نقطه ارزشمند تا ازش لذت ببره و تو دلش تحسين كنه اما زندگي نامه من اگر الان نوشته بشه نقاط قوتي كه داره شايد خيلي ديده نشه چون مثل اون ادم موفق ها، اون ادم بزرگ بزرگا هنوز ته ماجرا نقطه روشني نيست.شايدم هيچوقت نباشه اما ميدونم كه دارم براي نقاط روشن بيشتر روي مپ زندگيم تلاش مي كنم.براي همين هم تاپيك اينجوري شروع شد كه اين مطلب هيچي بهتون اضافه نميكنه، نخونين!</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 16:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید فاصله بگیری اما دوباره برگردی!</title>
                <link>https://virgool.io/@t_telma/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-dbwutgodvyk1</link>
                <description>&quot;اهمیت زیبایی بصری برای آدم‌ها یکسان نیست و بستگی به شرایط آدم داره.&quot;این روزها... شاید باید گفت هفته ها تو مطالب قوی و ضعیفی که از هرجایی دستم بیاد میخونم، دنبال نشونه ام.هربار که یه موضوعی شده دغدغم، خودمو میسپرم به نشونه ها. هر وقت چیزی تو ذهنم بیاد به طور نا خوداگاه چشمم تو متن هایی که میخونم یا فیلم و سریال هایی که میبینم بیشتر به دنبالش میگرده.و این مدت که دغدغم مفهوم &quot;تکرار&quot; بوده تو نوشته ها به دنبالش بودم. امروز پیداش شد:&quot;اهمیت زیبایی بصری برای آدم‌ها یکسان نیست...&quot;یهو پرت شدم به تمام لحظه هایی که تو این دوسال با دیدن حیوونا داشتم. سنجاب، خرگوش، آهو و خرس. اما تو این دو سال هربار که میدیدمشون بازم ذوق داشتمو با لذت میدیدم. به همه میگم به همون تعداد که شما گربه میبینید من سنجاب میبینم. چشمام به زیبایی گربه ها عادت کرده بود ولی باز هم بی تفاوت از کنارشون رد نمیشدم. یعنی نمیشد قشنگی و نازی اون حیوون رو نادیده بگیرم. حتما موقع عبور از کنار یه گربه چشمم بیشتر به رنگ و خط های روش دقت میکرد. اینجا هم بااینکه به قول بچه ها باید عادت کرده باشم به دیدن آهو و بقیه حیوونا اما هنوز وقتی تو جاده آهو میبینم مثل کودک 5 ساله ذوق میکنم. دیدن و اهمیت دادن به این زیبایی برای همه یکسان نیست. فکر کنم من تا آخر عمرم که آهو ببینم اگر دیگه با صدای بند ذوق نکنم حتما تو دلم تحسینشون میکنمو قربون صدقشون میرم. نباید انتظار داشته باشم همه مثل من باشن. و مهمتر اینکه من تا همین 5-6 سال پیش اینطور نبودمو ذوقم همیشه بین بقیه دوستام کمرنگ تر بود.تو متنی که میخوندم میگفت: &quot;یه سری قاب‌ها برای ما در گذر زمان و تکرار، محو و بی‌اهمیت میشن. گاهی برای اینکه دوباره خوب ببینی‌شون، باید فاصله بگیری و دوباره برگردی&quot;شاید الان که بعد از دوسال برگردم ایران اینبار با دیدن گربه ها بیشتر ذوق کنم. اما قضیه &quot;تکرار&quot; اینبار در مورد آدم هاست. آدمهای عزیز زندگیت. از دیدن مادر و پدرمون خسته میشیم؟ نه! ولی گاهی اگر زمان زیادی رو با هم بگذرونیم مطمینا از تفاوت عقاید و عادت هامون خسته میشیم اما وجودشون ما رو خسته نمیکنه، مخصوصا که عشقی بینمون هست.فکر میکنم شاید این فاصله بتونه تو روابط هم کمک کننده باشه. بنظرم اگر تایمی رو در تنهایی و به دور از آدم عزیز همیشگیمون داشته باشیم، میتونیم حسمون رو همیشه شاداب نگه داریم. دیشب تصمیم گرفتم  به قول خارجی ها me time  داشته باشمو این فرصت رو هم به عزیزِ دلم هم بدم، برای اینکه کمی از &quot;تکرار&quot; دیدار روزانه من فاصله بگیره. اما فاصله گرفتن و بهم زدن روتین هرشب بدون دلیل میتونه کمی دل آدم ها رو بشکنه.  میترسیم. یا حداقل در مورد من که اینطور صدق میکنه. می ترسم. می ترسم از تغییر عادت ها. یه جایی شنیده بودم : &quot;ما عادت کرده ایم به عادت هایمان&quot; و مطمینا شکست این عادت آزار دهنده و ترسناک میشه. حالا، امروز که این متن رو پیدا کردمو تونستم کمی حرفامو و لحظاتم رو تحلیل کنم، مطمینا میتونم بهتر همه چی رو پیش ببرم.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 16:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطرهایی که یادآور دوره خاصی از زندگی هستند!</title>
                <link>https://virgool.io/@t_telma/%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-wnsvkbqbv69m</link>
                <description>عطر توی ماشین همیشه همونه. حالا اسمش که عطر نیست همون خوشبو کننده ماشین اما منظورم از عطر همون رایحه ای هست که حسش میکردم.روزهای اوی که اومدم اینجا با همین ماشین همه جا میرفتیم. هنوز ماشین دومی در کار نبود. عطر این ماشین منو میبره به خاطرات اون روزها. همه اون روزها خاطرات تلخی نبود برام اما عرش بااینکه دوست داشتنی هست اما منو یاد روزهایی میندازه که خوشایند نبوده.امروز داشتم بهش میگفتم من تو یک سال اولی که اینجا بودم همش استرس و ترس داشتم. ولی دوستم که اخیرا اومده با ویزای کار و بیکار... خیلی قوی تر از من داره عمل میکنه. خیلی بهتر و راخت تره و با دید باز تری به مسایل نگاه میکنه. من اما داغون بودم. حالم خیلی بد بود.گفت: تجربه مهاجرت برای هرکسی متفاوت هست. هر دو آدمی رو نمیبینی که یک نوع تجربه داشته باشن تو این زمینه. بعد بازم ادامه داد که: تو تجربه کار توی ایران نداشتی. فقط دانشجو بودی و وظیقت درس خوندن بود. اجاره و پول برق و اینا نبود. این دوستت اما کلی تجربه زندگی تنهایی اونم توی تهران رو داشته. اون میدونه الان چه خبره و کجاست و میخواد چه کنه.درست میگفت. اما همه اینها باعث شد به این فکر کنم برای من این زندگی جقدر دیر شروع شده. دارم فکر میکنم تا کی زنده میمونم؟ به اندازه کافی زندگی میکن که بتونم حس کنم منم به سطح خوبی از ارزوهای زنندگیم دست پیدا کنم؟از حس عطر توی ماشین رسیدیم به مرور خاطرات گذشته ای که تلخ بود اما الان که همه چی اروم شده و هر دو فهمیدیم کجاها تو رابطه خواهر برادریمون بهمدیگه بی توجهی کردیم همه چی شیرین تر شد برام. هربار که توی ماشین میشینم حس اولیه عطر توی ماشین حس تلخیه اما به هیج وجه هم نمیخوام اون عطر رو از دست بدم و با همه تلخیش میخوام که عمیقا حسش کنم.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 05:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۴ سالگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@t_telma/%DB%B3%DB%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-rtw3q7lasebj</link>
                <description>یه روز سرد کانادایی!!!!نزدیکی پایان دوره ارشد دومم تو یکی از دانشگاه های کانادا و ورودم به سن سی و چهارسالگی انگار داره بهم گوشزد میکنه که کافیه هرچی درس خوندی!درس خوندن چیزی نبود که دلم بخواد و همیشه برام عذاب بوده! خیلی هم توش ناموفق نبودم ولی تاپ و درجه یک هم نبودم! متاسفانه با بچه بزرگ خانواده به طور نامحسوس مقایسه میشدم و خوب راهی هم نبود جز درس خوندن! چون وقتی بابای پولدار نداشته باشی و یا انقدر ها هم جرات ریسک کردن بدون پشتوانه مالی رو نداشته باشی بهترین راه و امن ترین راه برات میشه درس خوندن! تو این دنیایی که الان هم دو سه تا مدرک دارن نمیشه هم درس نخونی! درسته نباید نظر بقیه برات مهم باشه ولی وقتی میخوای استخدام بشی چاره ای نداری جز اینکه نظر بقیه برات مهم باشه و خودت رو برای کامنت های ریز ودرشتی که ازشون خواهی گرفت بیارایی!منظورم از آراستن یعنی مدرک و معدل رو از قبل بهش فکر کرده باشی و دست پر رفته باشی تو جلسه اینترویو! یا با یه خروار تجربه کاری و یا تحصیلی در خدمتشون باشی و البته در کنار همه اینها پارتی‌ میشه اون امضای آخر پای چک که همه چیو مهر و موم میکنه! حالا این خارجیا بهش میگن نتورک!خدایی بازی با کلمات چقدر میتونه با ذهنمون بازی کنه! پارتی بده اما نتورک یه اسکیل محسوب میشه!بگذریم... ۳۴ سالگی هم مثل بقیه سن هاست فقط مطمینا کم کم بیشتر درد گردن و کمر خواهی داشت. بیشتر حس میکنی که فلان عذا رو نمیتونی دیگه مثل ۲۰ سالگیت به راحتی هضم کنی و دوتا پرس از یه غذای دیگه بخوری! مطمینا تعداد موهای سفید بیشتر خواهد شد.حالا این دهه از زندگیم همراه شده با مهاجرت و تجربه چیزای جدید که مطمینا خیلی خوبه ولی از یه طرف هم پر از اضطراب و استرس هست! زبان جدید فرهنگ زندگی جدید و خیلی چیزهایی که نمیدونستی میتونه جدید باشه مثل باز کردن حساب بانکی مثل مالیات و...ولی تو هر سنی که باشم نوشتن حالمو بهتر میکنه. نوشتن اون چیزیه که از کودکی همراهم بوده. کودکیم یعنی زمانی که مدرسه نمیرفتم همراه بود با خط خطی کردن توی دفتر. بازی هایی که با خودم داشتم تو یه اداره بود و من یه دفتری داشتم که چیزای مهمی رو مینوشتم. تصورم این بود که پشت یه میز نشستم و همه مشکلات ا رو با نوشتنم حل میکردم. گاهی هم معلم میشدم چون مامانم دوست داشت معلم بشه و من به عنوان دختری که مامانش الگوشه فکر میکردم باید معلم باشم ولی اون بازی رو دوست نداشتم. عروسکام باید به عنوان کلاینت اداره بودن که من مدیر بودم.مفهوم بازی های کودکانه میتونن یا نمیتونن روی ایندمون تاثیر بذارن؟ سوال بی جواب برای من برای خیلی ها و راستش بی اهمیت. چرا که هنوز تو همین سن دارم خیلی چیزها رو تجربه میکنم تا ببینم چیو دوست دارم!</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 05:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>