<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تبلور مهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tabalvoremehr</link>
        <description>مهدیه پوراسمعیل هستم. تمامِ خلوتِ من، خواندن است و نوشتن. کانال تلگرام: t.me/tabalvoremehr_me</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:01:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1012438/avatar/AFnfvn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تبلور مهر</title>
            <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«اِما در خلسه‌ی مادام‌العمر»</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%A7%D9%90%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%85%D8%B1-m4gmbg4zuhpa</link>
                <description>🖋#نقدکرمان «مادام بوواری» به قلم «گوستاو فلوبر» را به زور قورت دادم. احساس می‌کنم زیادی تعریفش را کرده بودند. من یکی هم زیادی جدی‌اش گرفته بودم که سیر مطالعاتی‌ام را متوقف کردم برای شاهکار جناب فلوبر.از اول تا آخرش فقط حرص خوردم. دو سوم کتاب پر بود از توصیفاتی که هرچه در پستوی تصاویر ذهنی‌ام می‌گشتم مشابهش یافت نمی‌شد. بلأخره که نتوانستم فضای داستان را با جزئیات کامل بارگیری کنم. البته اینجای کار تقصیر استاد فلوبر نبود. در زمانه‌ی او نه بستر فضای مجازی‌ای بود، نه گستره‌ی رسانه انقدر پهن... بلاخره یکجوری باید موقعیت مکانی و زمانی داستان‌اش را پیش چشم خواننده ترسیم می‌کرد. و اما «اِما». کسی نبود به این بیچاره بگوید که خواهر من! تو لطفی بنما و کتاب نخوان! اصلا داستان به درد شما نمی‌خورد. اگر قرار است بخوانی و هرچه درون جهان داستان است برای خودت بخواهی، قید این جهان کاغذی را بزن. هرچه را چپاندند لای سطور کاغذها که مثلش در دنیا وجود ندارد. آبنبات چوبی که نیست، سریع آب دهانت را راه می‌اندازی. نه به «شارل» پزشک قانع شدی، نه به «رودولف» غول‌پیکر، نه به «لئون» به قول امروزی‌ها تین‌ایجر. آخر سر هم آرسنیک چاشنی توهماتت کردی و مردی! آن شوهر پدر مرده‌ات را هم به خاک سیاه نشاندی. چه شد؟ آوارگی‌اش ماند برای دختر ننه‌مرده‌ات . همین! تو که سر و گوشت می‌جنبید چرا شوهر کردی؟ همش می‌گفتی شارل عشق‌بازی بلد نیست. رفتی دنبال رودولف و لئون که مثلا بلد بودند. بله عزیزک بیچاره. آنها فقط قسمت «بازی»‌اش را بلد بودند نه «عشق» را. عشق را فقط همان شوهرت بلد بود. اگر زن زندگی بودی بازی را هم خودت یادش می‌دادی. به جان خودم دختران زمانه‌ی من له‌له می‌زنند برای امثال دکتر شارل. پزشک که بود، گوش به فرمان اوامرت هم بود، وکالت اموالش را هم که به تو سپرده بود، برای فرزندت هم دایه گرفته بود. سینه‌اش دکان عطاری بود، آخر دردت چه بود؟! من و دوستان نویسنده‌ام اگر در شرایط سرکار علیه بودیم، رمان‌های چندجلدی تحویل بازار فرهنگی داده بودیم. اصلا چرا خیال‌های دور از واقعیتت را روی کاغذ نمی‌آوردی تا سبک شوی؟!  شاید فانتزی‌نویس خوبی از آب درمی‌آمدی! حالا هم دیر نشده. از آن بالا بنشین و داستان دختر بخت برگشته‌ات را بنویس.</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 16:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«عطر زعتر»</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%B2%D8%B9%D8%AA%D8%B1-zmujmdyl4up3</link>
                <description>چانه‌های خمیر را گرد کرد. یکی یکی کنار هم گذاشت. چانه‌ی آخر را که گرفت، رو به حبیب کرد.- حبیب کاش «زعتر» داشتیم.- ما کنجد هم نداریم، تو زعتر می‌خوای؟- روغن زیتونش هم کم شد.- عوضش گَرد و غباری که می‌پاشه روش خوشمزه‌اش می‌کنه.چشمان نجلا سرخ شد. سرخی‌ای که حکایت از آتش درون داشت. لحظه‌ای نبود که یاد غاده نیفتد. غاده همیشه نان «مناقیش» توی کیفش داشت. مادرش که نان محلی‌ می‌پخت، به اصرار غاده پر از زعتر می‌کرد. آخرین باری که باهم از آن نان‌ها خورده بودند قبل از آتش‌بس بود. غاده تکه‌ای نان در دهان خودش گذاشت. چشم چشم می‌کرد تا خانم معلم نبیند. یک تکه نان در دستش گرفت، آرام زیر نیمکت برد و در دست نجلا گذاشت. نان روی زبانشان خیس می‌خورد، بدون آنکه دهانشان جُم بخورد. خانم معلم مشغول نوشتن فرمول مثلثات و مشتقات آن روی تخته بود. غاده نگاهی به لپ‌های قلمبه‌ی نجلا انداخت. خنده‌اش گرفت. نجلا هم با صدای او شروع به خندیدن کرد. خانم معلم با گچ روی تخته سیاه کوبید. بدون آن‌که سربرگرداند گفت: «باز به چی می‌خندید؟ شما نوجوونا به شکاف روی دیوار هم می‌خندید.»عصر همان روز بود. از عصر همان روز دیگر غاده نخندید. خودش و تمام خانواده‌اش زیر بمباران اسرائیل به شهادت رسیدند.نجلا اما با خاطره‌ی آن روز می‌خندید. اشک گوشه‌ی چشمش کمین کرده بود، اما لب‌هایش همچنان می‌خندید. چانه‌ی آخر خمیر را روی سینی چوبی گذاشت. عطر زعتری که نبود، مشامش را پر کرد. وردنه را برداشت. خمیر را باز کرد. همچنان لبخند می‌زد. حالا نه فقط به شکاف روی دیوار، که به دیوارهای ریخته‌ی مدرسه هم می‌خندید. به غزه‌ای که خالی از دیوار شده بود می‌خندید. به موشک‌هایی که بالای سرش می‌دید، به رقابتشان برای کشتن کودکان می‌خندید. می‌دانست جهان به خنده‌ی از ته دل او محتاج است. چشمانش را بست. دسته‌گلی را تجسم کرد که در آغوش گرفته است و به مزار غاده می‌رود. بوسه‌ی نرم دخترکی را روی گونه‌اش حس کرد. او را بغل گرفت و از دوستی‌اش با خاله غاده برایش گفت. چشمانش را باز کرد. به دوربین مقابلش لبخند زد.«مهدیه پوراسمعیل»</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 14:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-v9floqffxdkr</link>
                <description>▫️هر دو هم‌مسیر بودند. مسیرشان از شمال شرق به جنوب غرب بود. پایین‌تر که آمدند، دکمه‌ی بخار را فشار دادم که بروند. خیلی وقت است حضورشان مایه‌ی رنجش و ناراحتی‌ است. یکی‌شان ایستاد، اما دیگری با سرعت فراوان به سمت شمال پا به فرار گذاشت. او همچنان ایستاده بود. دست و پاهای مویی‌اش را هم در خود جمع کرده بود. مگر بخار به تنش خورده بود؟ دلم به حالش سوخت. یعنی باید باورم می‌کردم که مورچه‌ی بیچاره زیر بخار داغ اتو دارد جان می‌دهد؟ اما من فقط می‌خواستم بترسانمشان تا به خانه‌‌شان برگردند. هنوز به زنده بودنش امید داشتم. قطره‌ای آب سرد آوردم و روی مورچه‌ی مچاله‌شده پاشیدم تا گرمای بخار از تنش خارج شود. اما همچنان، همانطور بود. میز اتو را عقب‌تر کشیدم تا از دیوار فاصله بگیرد و دوباره بخار به او نخورد. آستین پیراهن که تمام شد، پشت لباس را برگرداندم. رفیقش را دیدم که پس از طی مسیر طولانی‌ای برگشت تا وضع هم‌مسیرش را ارزیابی کند، اما او آنچنان در خود جمع شده بود که دوستش با ترس حیرت‌انگیزی دوباره به سمت شمال دوید. یک لنگ پای شلوار را اتو کرده بودم که مورچه‌ی ناآشنایی دیدم. داشت مسیر شرق به غرب را می‌پیمود. سر راه یک سری هم به مورچه‌ی بی‌نوا زد. او هم از هراس وضع معلوم پا به فرار گذاشت. دیگر مشغول کار خودم شدم. استغفار کردم و فاتحه‌ای هم نثار روح درگذشته‌ی آن مرحوم، که یکهو دیدم مورچه‌ی مذکور قد راست کرده و دارد قامت می‌آزماید! نمی‌دانم با صوت فراصوت خودش چطور اراده کرده بود و رفیقش را فراخوانده بود که آن دیگری هم سریع خودش را به این دیگری رساند. کمی نوازش طبیبانه تقدیم دوست قدیمی نمود و باز هم هم‌مسیر شدند. این‌بار به سمت شمال غرب، یکی لنگان و دیگری بکسل‌کنان.مورچه‌ها همیشه از آن دست الگوهایی بودند که دائما بر سر بشر کوبیده می‌شدند! الگوی اراده‌ی والا، آینده‌نگری و زیرک بودن. پس بهتر است من هم کتمان نکنم که از مورچه‌ی لنگان درس مهمی آموختم. اینکه اگر در خود مچاله شوی و زیر بار مشکلات قامت خم کنی، همه گوشه‌‌ی چشمی به وضع اسف‌بارت می‌اندازند و می‌گذرند. اما اگر اراده کنی، قامت راست کنی، بلند شوی و عزم حرکت داشته‌باشی، بلاخره به یاری‌‌ات می‌آیند...#تبلور_مهر</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 09:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاد يا شرور؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D9%8A%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1-bzykffguzzam</link>
                <description>رنگ قرمز را که به شکل منحنی، روی لب‌هایش می‌مالد، به آزمودن طرح لبخند می‌پردازد. جسمش در کنار آدم‌هایی‌ست که مشغول کاری مشترکند، اما طرح آرزوهایی متفاوت، روی بوم افکارش می‌اندازد.نام فیلم را که می‌شنیدم، به‌خاطر تیپ شخصیتی ابر شرور آن، دائما از تماشایش فراری بودم. آرایش چهره‌ای مضحک، با چشمانی که شرارت از آن‌ها می‌بارد.بلاخره به تماشایش می‌نشینم. داستان از تصویر دلقکی شروع می‌شود که مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی برای یک شرکت کار می‌کند. اوضاع شهر به‌هم ریخته است. مردم از تنگنای اقتصادی و فقر زجر می‌کشند. “آرتور” خیال کمدین بودن در سر دارد و مُهرِ دلقک بودن به چهره. قدم‌هایش بی‌قرارِ قرار یافتن روی صحنه‌ی نمایش استنداپ کمدی هستند، اما خودش جلوی یک مغازه‌ی ورشکسته، با حركات موزون به دنبال مشتری، چپ و راست می‌رود.تیرِ تحقیر، از زوایای مختلف روح آزرده‌اش را نشانه رفته است. در تقلای شهرت مى‌سوزد. می‌خواهد دیده شود. آرزوی نشاندن لبخند بر لب‌های مردمان شهر، دارد. اما می‌داند که آرزویی محال است. پس شروع به خنده می‌کند، قهقهه می‌زند، آن‌قدر بلند می‌خندد که دیوارها به لرزه می‌افتند. انگار که بخواهد به‌جای تمام مردم شهر بخندد! میان خنده‌های بلند، گوشه‌ی چشمانش خیس می‌شود.او‌ مبتلا به یک اختلال روانی است. شاید این ماجرا، در لباس دلقک چندان به چشم نیاید، اما روند زندگی اجتماعی‌ آرتور را شدیدا مختل می‌کند. تحقیرهای پی‌درپی، و کتک‌خوردن‌های در پی آن، او را مجاب می‌کند که هدیه‌ی دوستش را که بپذیرد. هدیه‌ای که یک اسلحه است.ابتدا فقط حامل آن بود اما وقتی با دیده‌شدن سلاح، از کار اخراج می‌شود، زندگی‌ برایش رنگ تازه‌ای به خود می‌گیرد. این‌بار اسلحه نه تنها دیده می‌شود، بلکه شلیک هم می‌کند. آرتور در لباس دلقک بود. سه‌ مرد مشغول تحقیر و آزردن یک خانم در مترو بودند. آرتور که زخم‌خورده‌ی تحقیر و غصه‌دارِ اخراج‌شدنش بود دچار حمله‌ی روانی و خنده‌های بی‌پایان می‌شود. توجه آن سه‌نفر به سمت او کشیده می‌شود و شروع به اذیت کردن آرتور می‌کنند. گلوله‌ی اسلحه یکی پس از دیگری شلیک می‌شود. آن سه، می‌میرند.از قضا، آن سه‌نفر کارمند ثروتمندترین مرد شهر به‌نام “توماس وین” بودند که کاندیدای شهرداری است. با پیچیدن این خبر در شهر، چهره‌ی دلقک به‌عنوان نماد مبارزه با سرمایه‌داری و فساد سیاسی بر چهره‌ی مردمان معترض می‌نشیند. داروهای آرتور به‌خاطر عدم حمایت دولتی و لغو بیمه‌های درمانی قطع می‌شود. بیماری‌اش شدت می‌یابد. چهره‌اش را پشت نقاب دلقکی که روی مردم شهر را پوشانده می‌بیند. حس دیده‌شدن، مشهور شدن و مفیدبودن می‌کند. این‌بار با انتخاب خودش شلیک می‌کند. و شلیک‌ها ادامه می‌یابند.در یکی از صحنه‌ها، با رقص و حرکات موزون از پله‌های ارتفاعی بلند، پایین می‌آید. و در همین حین، از بلندای انسانیت هم سقوط می‌کند. دستانش بارها و بارها به خون انسان‌های متعدد آلوده می‌شود. انسان‌هایی که به نوعی از دستشان آزرده و دل‌ریش شده بود.ضعف شخصیتی، شرایط محیطی نامساعد، مشکلات اجتماعی، فقر و دیگر عوامل دست به دست هم دادند تا از انسانی که عمری آرزوی خنداندن دیگران داشت، یک ابر شرور فوق عادت بسازند.«جوکر»، فیلمی که از ابتدا تا لحظه‌ی آخر ذهن را درگیر می‌کند، سرشار از پیام است برای مردم عادی، مردم صاحب منصب و مردم صاحب علم. در آخر چیزی جز تحسین نمایش‌نامه‌نویس نداشتم. که البته نویسندگی، تهیه‌کنندگی و کارگردانی به‌عهده‌ی یک نفر بوده است.”تاد فیلیپس” در پردازش شخصیت، و خلق صحنه‌های نمادین فوق‌العاده عمل کرده است. طوری که هر تصویری بارمعنایی خاص خودش را دارد، اما زیر سایه‌ی هنرمندی فیلیپس، این معناها جار نمی‌زدند.</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 04:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«فريال اگر يادش نيست، خاطر مادرش قطعا مانده است»</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D9%81%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%8A%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-duc76oxqwzum</link>
                <description>«فريال اگر يادش نيست، خاطر مادرش قطعا مانده است»اواسط سال تحصیلی بود. هنوز اول ابتدایی بودیم. کوچولوهای نیم قدِّ هفت ساله‌ای که دل کوچکشان به هوای بزرگ شدن قوت گرفته بود. با هر سختی‌ای، چند ساعت دل از وابستگی به خانه و پدر و مادر کنده بودیم و با اشتیاقِ مستقل شدن وارد مدرسه شده بودیم.آن روزها توانايى کتاب خواندن برایمان اوج استقلال بود. همین که بلد بودیم خودمان لباس بپوشیم، غذا بخوریم، كتاب بخوانيم و بازی طراحی کنیم، حس مثبت توانمندی برایمان داشت.آن عصر دلگیر اول زمستان را به خاطر دارم. شیفت بعدازظهر بودیم و زمان درس به آخر رسیده بود. فریال انگشت تپل‌اش را بالا برد و گفت:« خانم اجازه! می‌تونم کارت دعوت تولدم رو پخش کنم؟»از خیال جشن تولد و جمع صمیمی دوستانه، قند در دلمان آب شد. آن‌موقع‌ها عینک می‌زدم. قد بلندی هم نسبت به هم‌کلاسی‌ها داشتم. برای همین در ردیف جلو، گوشه‌ی سمت راست کلاس می‌نشستم. فریال از گوشه‌ی سمت چپ و ردیف انتهایی شروع به پخش کارت‌ها کرد.به من که رسید، دستش خالی بود. حتی نگاهم نکرد. چیزی هم نگفت. زنگ آخر زده شد. خوب بلد بودم بغض‌ام را قورت دهم. بند های کوله‌پشتی را دور شانه‌ها انداختم، چادر سیاهم را برگرداندم، کش را دور گردن‌ام تنظیم کردم و با دو دست پارچه‌ی گل‌گلی‌اش را بالا دادم و روی سرم جا گرفت. به پریا گفتم:«بیا بریم، امروز مامان من اومده دنبالمون.»صدای ناراحت پریا گفت:«می‌دونی چرا فریال به تو کارت دعوت نداد؟»سرم را به راست و چپ تکان دادم.«چون اون‌سری مامانش که تو رو تو حیاط دید بهش گفت نبینم با اون دختر چادری حرف بزنی‌ها. فریال به مامانش گفت چرا؟ دختر مهربونیه، تازه قرآن خوندن هم بلده. مامانش هم اخم کرد و گفت: همین دیگه. بخاطر این که چادر سرش کرده. بگو چشم!»بدون اینکه چیزی بگویم، دستش را گرفتم و تا در مدرسه دویدیم.مامان بارها به من گفته بود:« دختر گلم چادر سر کردن هنوز برات خیلی زوده. تازه دوسال دیگه سن تکلیفت می‌شه. حجابت هم که با لباسای مدرسه کامله. اصلا نیازی نیست چادر سر کنی.»اما من عاشق این پارچه‌ی سیاه گل گلی‌ای بودم که به چهره‌ی معصومم حس نجابت و پاکی بیشتر می‌داد و مدام می‌گفتم:« می‌دونم مامان. ولی من چادر رو خیلی دوست دارم. می‌خوام وقتی چادر سر می‌کنم مثل تو عین فرشته‌ها بشم.»قلب کوچکم ترک خورده بود اما از آن به بعد گره انگشتانم دور چادرم، محکم‌تر شد. با فریال مثل همیشه مهربان بودم. با اینکه نیامد، اما اولین کارت جشن تولدم را هم به او دادم.مادر فریال هربار که من را می‌دید، انگار که بخواهد با نگاهش چادر از سر من بکشد ، چشمانش مملو از شعارهای تند بود، انگار که بخواهد دخترک هفت ساله‌ای را برای جدال لفظی فرابخواند. اما وقتی با لبخند من مواجه می‌شد نگاهش را می‌گرفت، رشته‌ای از موهایش را روی پیشانی می‌ریخت، و تندتر دست دخترش را می‌گرفت و می‌رفت.به خیالم اگر الان هم مادرفریال را ببینم، به او لبخند می‌زنم. الان که دیگر بیست و هفت ساله‌ام. الان هم به دختران و زنانی که روسری‌هایشان با موهایشان قهر است، همچنان لبخند می‌زنم. چقدر دوست داشتم آن‌ها هم مثل من حس آرامش، مصونیت، شادابی، آزادی در عین آزادگی و مادرانگی امن‌تری را با “حجاب” تجربه می‌کردند، اما نمی‌خواهم با نگاه تلخم دل آن‌ها ترک بردارد. نمی‌خواهم با اخم من، چهره‌ی شفاف چادر سیاهم کدر شود.   لبخند می‌زنم تا بگویم من مطمئن‌تر از همیشه به انتخابم ایمان دارم. لبخند می‌زنم تا حس مشترک زنانگی‌مان به داد هم برسد. ما باهم حرف می‌زنیم، درس می‌خوانیم و کار می‌کنیم. من همواره لبخند می‌زنم تا فریاد زندگی همچنان در گوش این شهر بپیچد.#تبلور_مهر</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 17:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جناب “مرشد” با صد و هشتاد و سه صفحه تأخیر وارد می‌شوند»</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%AA%D8%A3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-u5djm9g5onk6</link>
                <description>نام کتاب «مرشد و مارگاریتا» امروزه در قفسه‌‌ی تمام کتابفروشی‌ها به چشم می‌خورد. با آن‌که از کهنه‌ نشرهای کتب ترجمه در ایران است، اما همچنان روی میز تازه‌های نشر جاخوش کرده است.پیش از آن‌که کتاب را در دست بگیرم، قضاوت اولیه‌ام از نام آن، وجود زنی به نام «مارگاریتا» بود که احتمالا چشم و دل مردی مقدس، با تخلصِ «مرشد» را می‌رباید.هرچه در صفحات ابتدایی كتاب پيش ‌رفتم، نه نامی از مارگاریتا و نه نشانی از مرشد یافتم. تا این‌که در صفحه‌ی صد و هشتاد و سه‌ی کتاب، عنوان بخش سیزدهم چنین نقش بسته بود؛«قهرمان وارد می‌شود».کلمه به کلمه، ترکیب به ترکیب، جمله به جمله، و عبارت به عبارت پیش رفتم. اما عنوان قهرمان برای مرشد از سوی بولگاکف فریبی بیش نبود. قهرمان این داستان «ولند» است. و ولند کسی نیست جز وجود ظهوریافته‌ی شیطان در مسکو.بولگاکف دو داستان موازی را در کتاب پیش می‌برد؛ داستان اصلی مربوط به شیطان و چهار همکار اوست که در کنار برکه‌های بطرکی اولین ماموریت خود را آغاز می‌کنند. بولگاکف از شگرد آشنایی‌زدایی چنین بهره می‌برد؛ شیطان آمده است تا انسان‌های شاخصِ شهر را متوجه نقاط ضعف‌شان بکند، تا آن‌که دست از اعمال ناشایست‌شان بردارند.و داستان فرعی، ماجرای به صلیب کشیده شدن حضرت عیسی مسیح به روایت مرشد است،که در زمان حاکمِ وقتِ اورشلیم، «پيلاطس» به وقوع می‌پیوندد.احتمالا علاقه‌‌ی بولگاکف به روایتگری ماجرای تصلیب عیسی، به تمایل او به ادامه دادن پیشه‌ی پدری‌اش مربوط است. پدرش «آفاناسی ایوانویچ» دانشیار آکادمی علوم الهی بود. و میخائیل علاقه‌ی زیادی به پیشه‌ی وی داست. اما پدر او را مجبور به تحصیل در علوم پزشکی می‌کند.شاید هم در راستای تدارک تمهیدات لازم برای خلق سبک رئالیسم جادویی، از این واقعیت تاریخی بهره برده است. چرا که شالوده‌ی رئالیسم جادویی بر مبنای واقعیت،افسانه و تاریخ است.آن‌طور که به نظر می‌رسد داستان اصلی کتاب برگرفته از نمایشنامه‌ی دکتر فاوست اثر گوته است. همچنین از ساير آثار موردعلاقه‌ اش همچون رمان نفوس مرده اثر نيكلاى گوگول، نمايشنامه خدعه و عشق اثر شيلر و آثاری اینچنین بهره برده است. بولگاکف در «مرشد و مارگاریتا» به‌طور ویژه از نمایشنامه‌ی دکتر فاوست تاثیر پذیرفته، که می‌بایست پیش‌نیاز مطالعه‌ی این داستان معرفی شود. بدون آشنایی با نمایشنامه‌ی دکتر فاوست، مخاطب با خلأ عدم دریافتِ دقیق مواجه می‌شود. اگرچه آقای عباس میلانی، مترجم کتاب، با برگردانی دقیق و افزودن پانوشت‌های متعدد در انتهای صفحات، سعی موثری در رفع ابهامات و گره‌گشایی داستان داشته‌اند.نویسنده در شروع کتاب، نقلی از نمایشنامه‌ی مزبور می‌کند، که طرح چندخطیِ داستان گوته و رمان خودش هم می‌توان به حساب آورد؛«پس بگو کیستی؟«جزئی از قدرتی هستمکه همواره خواهان شر استاما همیشه عمل خیر می‌کند».(گوته، فاوست)راوی داستان گاه میان شخصیت‌ها حضور دارد، از افکار و احساسات شخصی آن‌ها اطلاعات دقیق دارد و نهان و نیات شخصیت‌ها را بیان می‌کند.وگاه از فضاى داستان خارج می‌شود، چشم در چشم مخاطب می‌ایستد، او را مورد خطاب قرار می‌دهد، و مثل دوربین فیلم‌برداری آنچه را دیده و شنیده است بیان می‌کند. درست مثل گزارشگری که مشاهدات ميدانى خود را به مخاطب شرح مى‌دهد.زاویه دید از «دانای کل محدود» به «زاویه‌دید عینی» دائما در نوسان است. این خروج از فضای داستان با آن‌که از سوی بولگاکف کاملا منظم و حرفه‌ای طراحی شده است اما موجب پراکندگی حواس مخاطب گشته و او را از فضای موجود خارج می‌کند.او در انتهای بخش اول کتاب می‌نویسد؛«خواننده! با من بیا!»و جایی دیگر می‌بینیم؛«ولی خواننده‌ی عزیز، کافی است، بی‌قرار می‌شوی! حواست به من باشد».مهارت نویسنده در توصیف موقعیت‌ها و به تصویر کشیدن صحنه‌ها ستودنی‌ست.گاه جان‌بخشی به پدیده‌ها، اعتبارِ متن می‌شود؛«پرتوی از مهتاب با پنجره‌ی کثیفی که سالها تمیز نشده بود در جدال بود» ، «شهر زندگی شبانه‌اش را آغاز کرده بود»، «رنگین‌کمانی که از رودخانه‌ی مسکو می‌نوشید».و زمانی که می‌خواهد بازتاب نور از گردنبند را نشان دهد؛«گلوبند برلیانی که از آن شعله‌های آبی و زرد و سرخ ساطع می‌شد».در گرماگرمِ این توصیفات است که سبک رئالیسم جادویی در داستان بولگاکف خودنمایی می‌کند؛«و درست رأس ساعت دوازده، اولین اتاق از اتاق‌های ساختمان، یکباره با غرشی ناگهانی زنده شد و به جنبش درآمد».پیرنگِ شكن بر شكنِ داستان، در عین پیچیدگی، وحدت مضمون را حفظ کرده است. به‌طوری که ذهن خواننده دائما درحال تعامل بین شبکه‌های مختلف مغز است. آینده او را به گذشته بازمی‌گرداند و علل وقایع ماقبل را بازگو می‌کند. و گذشته دائما در حال پیش‌بینی حوادث آینده است.پردازش شخصیت در رمان نيز، به‌گونه‌ای سازمان یافته است که برای شخصیت‌های مؤثر، تعداد کلماتی به اندازه‌ی یک داستان کوتاه اختصاص یافته است. و شناخت درستى به مخاطب مى‌دهد.در شاهکار بولگاکف، گویی شیطان آمده است تا سردبیر نشریه‌ای که شاعرِ معروف(بی‌خانمان) را وادار به سرودن شعر ضد دین می‌کند، به کام مرگ بفرستد. و شاعر معذور را به گوشه‌ی تیمارستان بکشاند. خانه‌ی گریبایدوف‌ها که متعلق به هنرمندان سودجو بود به آتش بکشد. مردم طمع‌کارِ حاضر در تئاتر را مفتضحانه رسوا کند. نیکانور ایوانویچ را با تله‌ی حرص و ولع به ارز خارجی، راهی تیمارستان کند. و در نهایت به مرشد و مارگاریتا، به سبب عشق ناپاک‌شان شراب مرگ بنوشاند. اما چه کسی این قدرت لایزال وصف شده در داستان را به شیطان بخشیده است، تا به هر نحوی بخواهد مردم مسکو را به مجازات اعمالشان برساند؟!شیطان در این داستان اراده‌ی مطلق است، و مسیح که او را با نام یسوعای نصرانی در این کتاب می‌بینیم، حتی برای شفاعتِ مرشد، از شیطان طلب یاری می‌کند.خدا، جایگاهی در رمان ندارد. و آن‌جایی که ترکیب خداپرست به‌کار برده می‌شود، چنین توصیفی دارد؛«انفیسه که زنی خدا ترس و در عین حال خرافی بود». خرافه بودن را متناظر با خداترس بودن به‌کار می‌برد. و زمانی که مردم بخواهند درباره‌ی پیش‌آمدها در آینده صحبت کنند می‌گویند؛«شیطان می‌داند، شیطان بهتر می‌داند!»در قسمتی از داستان می‌بینیم که در دست ولند(شیطان)، ماکت کره‌ی زمین دائما در حال چرخش است؛« این کره با چنان استادیی ساخته شده بود که در دریای آبی‌اش درخشش أمواج دیده می‌شد و یخ و برف دو قطبش برف و یخ واقعی بود.»بنا به توصیفات، کره‌ی زمین با تمام ویژگی‌هایش در چنگ شیطان است. و از گرد و خاک و آتش برخواسته از نقطه‌ای در روی کره متوجه می‌شود که جنگی در آنجا رخ داده است. این، نشانگر القای تسلط شیطان بر جهان است.و در قسمتی دیگر می‌خوانیم؛«ولندِ توانا واقعا توانا بود». چنین کبریایی چطور به انحصاریت شیطان درآمده است؟! شیطانی که سال‌هاست عقده‌ی عدم توان در وصول به کمال را، از انسان دارای کمالات به دوش می‌کشد!نمی‌دانم بولگاکف در أواخر عمر چه فکری می‌کرده است؟ یا سوگیری اعتقاداتش چگونه بوده است که طوفان را حاصل فریاد شیاطین می‌داند، از شدتِ سوتِ دستیارِ شیطان درخت بلوطی از ریشه کنده می‌شود، و زمین شکاف برمی‌دارد، یک رستوران ساحلی به داخل آب فرو می‌ریزد، و تا حدی پيش مى‌رود که بلایای طبیعی را هم به اعمالِ شیاطین توجیه می‌کند!</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Tue, 27 Sep 2022 13:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خود&quot; را از &quot;مغازه‌ی خودکشی&quot; بخر!</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%22%D8%AE%D9%88%D8%AF%22-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%22%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C%22-%D8%A8%D8%AE%D8%B1!-rgizonvoekmc</link>
                <description>این کتاب خوش‌دست در اولین مواجهه‌اش با انگشتان دست خواننده، چنین پرسشی به ذهن کنجکاوش متبادر می‌سازد؛ «عنوانی چنین &quot;سنگین&quot; در صد و چهارده صفحه چطور خودش را جای خواهد داد؟»بله، کتاب &quot;مغازه‌ی خودکشی&quot; کاملا هوشمندانه طراحی شده است. و حاصل خوش‌فکری نویسنده و احاطه‌اش به ذائقه‌ی کم‌حجم مخاطب است. مخاطب امروز زمان زیادی برای رمان پرحجم برآمده از ذهن یک انسان، هرچند نویسنده، هرچند خلاق، صرف نمی‌کند. حتی اگر نویسنده از زبان منتقدان، شهیر و صاحب سبک خاص هم باشد.موقع خرید کتاب، هدفی جز آشنایی با سبک داستانی گروتسک (طنزسیاه) نداشتم. پس تنها نکته‌ای که در مقدمه‌ی کتاب توجه‌ام را جلب کرد انتخاب نام افراد حاضر در رمان از روی اسامی انسان‌های سرشناس تاریخ جهان بود. و نکته‌ی خلاقانه‌اش در اشتراک سرنوشت این افراد با ماجرای نهفته در داستان بود که برایم الهام‌بخش شد.داستان از توصیف فضای تنگ و تاریک مغازه‌ای ‌آغاز می‌شود که منبأ درآمد و محل زندگی خانواده‌ی «تواچ» است. آنجا همه‌چیز برای تزریق حس ناامیدی و افسردگی آماده است. و از آن بالاتر ابزار هرنوع خودکشی به سلیقه و دلخواه انسان‌ها برای مرگ آسان مهیاست. در زمانی که تاریخ آن مجهول است، این مغازه نمونه‌ی کوچکی از جهانِ غرق شده در بلایای زاییده‌ی تکنولوژی‌ست. آنچه که آشکار است، داستان نه به گذشته شباهت دارد و نه مربوط به حال است. پس شرایطی که نویسنده توصیف می‌کند بیانگر  آینده‌ای‌ست که اواخر عمر منابع طبیعی زیستگاه انسان است.در خانواده‌ای که شغل آبا و اجدادی‌شان تسهیل خودکشی برای دیگران است؛ فرزند سوم،‌ آن هم ناخواسته به این جمع اضافه می‌شود. در شرایطی که شادی و نشاط برای جامعه پدیده‌ای ناآشناست، این کودک در اوج شادابی و عظمت روحی‌ست. «آلن» نقش منجی را در این داستان ایفا می‌کند. و از همان نوزادی لبخند اصلی‌ترین بارزه‌ی چهره‌ی اوست. طبق مقدمه، نام آلن برگرفته از نام «آلن تورینگ»، دانشمند و ریاضی‌دان نابغه‌ی انگلیسی است.قوت نویسنده در توصیف موقعیت، تصاویر را شبیه به یک فیلم در ذهن به حرکت وامی‌دارد. ارزش‌های جاخوش‌کرده در نهادِ این خانواده‌ دقیقا متضاد با واقعیتِ امروز به نمایش درآمده است که این شگردِ پیرنگ‌سازِ نویسنده در طرح داستان است. کدام سرشت لطیف دخترانه از نسبت یافتن زیبایی به چهره‌اش مى‌هراسد؟ در اوایل داستان وقتی آلن درباره‌ی خواهرش «مرلین» اینطور اظهار می‌کند؛«به نظرم مرلین خیلی هم خوشگله»؛ مرلین گوش‌هایش را می‌گیرد و جیغ‌زنان به سمت اتاقش می‌دود!نمادها در داستان در هماهنگی کامل با پیرنگ در میان سطور جای گرفته‌اند. لباس خانوم تواچ به رنگ سرخیِ خون بر تنش نقش می‌بندد. «ونسان» پسر بزرگ خانواده، جلابه‌ای با طرح بمب، دینامیت و جرقه‌های انفجار به تن می‌کند. مرلین شمع کیک تولدش را به‌‌جای فوت با «آه» خاموش می‌کند. آن هم کیکی که به شکل تابوت سفارش شده است. و در این میان، آلن با حباب‌های رنگارنگی که از ظرف پلاستیکی کوچک در دست‌اش فوت می‌کند شور زندگانی، بر در و دیوار مغازه می‌پاشد.تعلیق‌ بلند جای خود را به تعلیق‌های کوتاه داده است. تعلیق‌های کوتاهی که تا حوصله‌ی خواننده سرنرفته‌، خود را می‌رسانند. گاه جنسیت مشتری مغازه تا لحظاتی پنهان می‌ماند و گاه توالی حوادث از پس چند سطر متوالی نمایان می‌شوند. اما داستان در درست‌ترین جای خود، یعنی وسط کتاب وارد نقطه‌ی بحرانی‌اش می‌شود. و آلن از این‌جا آغاز به تغییر در جهان داستان می‌کند. آغازی که هنرِ“موسیقی” به طبلِ &quot;تحول&quot; در زندگانی‌شان مى‌کوبد. در این قسمت که توالی حوادث رو به تندی می‌رود، جملات کوتاه‌تر می‌شوند اما تعدادشان بیشتر. و درست در همین قسمت، نویسنده قدرت توصیف‌اش را به رخ خواننده می‌کشد؛ «نقاشی‌‌های سیب تورینگ دانه دانه از جای‌شان فروریختند؛ انگار زیر یک درخت سیب ایستاده باشی و کسی تنه‌ی آن را تکان بدهد.... مشتریان افسرده در حال خارج شدن از مغازه زمزمه می‌کردند: رام رام دیرام دام». و از همین جا تغییر ناملموس و تدریجی افکار شخصیت‌ها شروع می‌شود. و مغازه‌ی خودکشی تبدیل به مغازه‌ی خودشناسی می‌شود.اما مسئله‌ای که به طرز نامحسوس آمده تا در ذهن مخاطب اثر کند، تاکید بر همسایگی مرکزی به نام &quot;مجتمع مذاهب از یاد رفته&quot; است. مطلبى كه بيش از همه ذهن من را وادار به تأمل كرد. اما همچنان نتوانست نتيجه‌ای به دست دهد! حتی با جستجو در عقاید نویسنده و نگاهی به کتاب دیگرِ ترجمه شده‌اش(آدم‌خواران) چیزی عایدم نشد. خوش‌بینانه خواهد بود اگر از چنین زاویه‌‌ای به این مسئله نگاه کنم، و خیال کنم مقصود نویسنده از طرح چندین باره‌ی این مسئله این هست که؛«ماحصل از یاد بردن مذاهب و تشکیک در باور به حقیقتِ رستاخیز، جز پوچی، آرمانی دیگر نخواهد داشت».و در قسمتی از داستان می‌خوانیم:«لوکریس و میشیما از در پشتی به مکان مقدس قدیمی برگشتند که الان به مغازه‌ی خودکشی بدل شده بود». هدف نویسنده از ترسیم این فضا چه می‌تواند باشد؟ مکانی مقدس که حالا تبدیل به مغازه‌ی خودکشی شده است و در روبروی مجتمعی به نام مذاهب از یاد رفته قرار دارد! باز هم دلم می‌خواهد خوش‌دل و خوش‌بین باشم. شاید نویسنده می‌خواهد بگوید؛ اگر عقاید حاکم بر مکان‎های مقدس محترم شمرده می‌شدند و در عمل پیاده می‌گشتند شاید هرکسی در وجود خودش یک آلن داشت و دیگر نیازی به منجی‌گری او نبود!تناقض‌ها گه‌گداری در روند خوانش متن  تزاحم ایجاد می‌کرد. خانواده‌ای که رسالت خودشان را آرام کردن مردم با مرگِ آسان می‌دانند، چطور برای دیگران در این جهان نقش و رسالتی قائل نیستند و آن‌ها را به سمت مرگ سوق می‌دهند؟و پسرکی که به پدرش می‌گوید:« بابا، چرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی، یه چراغ روشن نمی‌کنی؟» چرا باید در انتهای داستان دستش را از طناب نجات بکشد و خودش را به کام مرگ بفرستد؟ آن هم با توجیه اینکه « مأموریت آلن به پایان رسیده بود.»</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 13:26:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر را باید نوشِ راه كرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%83%D8%B1%D8%AF-gttygyxbx8h9</link>
                <description>?⁃ می‌خوام بنویسم.⁃ از چی؟⁃ از همه‌چی...⁃ وقتت رو تلف نکن. بشین مسائل ریاضی و تمارین فیزیکت رو حل کن.⁃ شاید یه روز نویسنده شدم.⁃ که چی؟⁃ تأثیر یه جمله‌ی شگرف، شگفت انگیزه.⁃ اوه اوه فردا امتحان داری، بی‌خیال شگفتی‌های شگرف!اين مكالمه‌ی هر روز من با خودم از اوان نوجوانی بود. وجودم تشنه‌ی نوشتن بود. اما نه خودِ خودم، نه خودِ والدم، نه خودِ جاه‌طلبم و نه خودِ هدایتگرم حاضر نبود وقتِ محاسباتى‌اش را با کلمات تلف کند.اما از یک جایی به بعد تمارین ایستادند، مسائل به ایستگاه آخر رسیدند، و منِ مسافر پياده شدم. هنوز مقصد را نيافته بودم. حیران در کوپه‌های قطار بعدی پرسه می‌زدم. عاقبت “نوشتن” به دادم رسید. به مکالمات من با خودم جهت داد. و به مقصدی معین رهنمونم شد.حالا باید پیاده می‌شدم. در پی مقصد می‌دویدم. می‌دویدم. می‌دویدم. و می‌دویدم.من درست متوجه مسیر نبودم. تاجایی که مقصد مایه‌ی تشویشم می‌شد. تصمیم ‌گرفتم بایستم. زیر باران، حرکت آهسته کنم. طره‌ی اشتیاق خیس کنم. می‌دانستم که خودشان زیر نور آفتابِِ پساباران خشك مى‌شوند. نگاهم را همچون کودکی بازیگوش سوار رنگین‌کمان کنم. و ادامه‌ی مسیر را لی‌لی کنان بروم. كمى بايستم. نفس تازه كنم.و اين بار در آغوش گردباد، دوباره در پى مقصد بدوم.اين همه آسمان و ريسمان به هم بافتم كه بگويم؛ &quot;نوشتن&quot; هويتى انسانى است. نبايد دست‌مایه‌ی اضطرابِ نباتى بشود. راهبردِ به‌روزِ نگارش هرچه که باشد، نباید از اصل آرام‌بخشی آن بکاهد. نوشتن بايد با خيالى آسوده باشد. نه تحت فشار اضطراب چارچوب‌ها. باید خود را به کوچه‌ی رهایی از قراردادهای انتزاعی زد. نباید بيمارگونه دچار قواعد ساختارگرایی و نگرش‌های فرمالیستی شد. باید از ساختارهاى فنى، “پله” ساخت نه پل! باید دانه دانه آنها را به خاطر سپرد و یکی یکی بالا رفت. پل شگرد انسان معاصر برای دور زدن مسیر هست. اما به اعتقاد من؛ مسیر را باید نوشِ راه كرد.✍?تبلورمهر</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 08:09:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه با آفتاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-wfsfzkc64bxq</link>
                <description>جستاری در داستان «بیگانه» از «آلبر کامو»?جستاری در داستان «بیگانه» از «آلبر کامو»در نگاه اول از خودم می‌پرسم این انسان است یا گیاهی زرد؟!گیاهی که زردی بر تنش سیطره کرده اما به همین حالش قانع است و همچنان راست قامت ایستاده است.از آفتاب لذت می‌برد، از قطرات آب هم همینطور...اما می‌گوید آفتاب ماندنی نیست. تمام آب‌های جهان با مرگ من تبخیر می‌شوند.نام داستان “بیگانه” است. و محتوایش با روح جاودانی‌طلبِ آدمی بیگانه است.«آلبر كامو» نویسنده‌ی معروف فرانسوی این رمان معروفش را با مرگ مادر شخصیت اصلی داستان، «مورسو» آغاز می‌کند و با مرگِ خودِ او به پايان مى‌برد.مرگی که پایان تمامِ لذت‌هاست. مرگی که با آن، طعم گسِ شكلات تلخ از زير زبانش مى‌پرد. ردِّ بوسه از لبانش گم مى‌شود. و کویر سهم آغوش نگشوده‌اش می‌شود.خلاصه داستان این است؛«مورسو» شخصیتی‌ست بیخیال و بیگانه از تمام رویدادهای جهان اطرافش. مادرش را به خانه سالمندان می‌سپارد؛ زیرا دیگر حرفی برای گفتن باهم نداشتند. در یک روز کاری تلگرامی با این عنوان دریافت می‌کند؛« مادر درگذشت. مراسم تدفین فردا. با احترام.»او بی‌آنکه غصه‌دار شود با لباس مشکی عاریتی راهی آنجا می‌شود. بیش از آنکه از مرگ مادرش غصه‌دار شود، از گرمای شرجی الجزایر به تنگ می‌آید و می‌خواهد مراسم هرچه‌ زودتر پایان پذیرد. طوری که حتی حاضر به دیدن جنازه مادرش هم نیست.بلافاصله بعد از به خاک‌سپاری مادرش از الجزیره به سمت خانه‌اش می‌گریزد.فردای آن روز با دختری که به او علاقه‌ دارد، به معاشقه می‌پردازد، به سینما می‌رود، و در دریای خنک و نمک‌اندودِ مديترانه شنا مى‌کند. و در جواب ابراز علاقه و پیشنهاد ازدواجِ «ماری» می‌گوید تقریبا به او علاقه‌مند است و ازدواج کردن و نکردن برایش فرقی نمی‌کند. پس اگر او اصراری به ازدواج داشته باشد مشکلی ندارد.در یک جریان سیال، وارد ماجرای اختلاف دوستش «ریمون» با یک زن که به‌قول خودِ ريمون مِترِس‌اش بود،می‌شود.(مترس: محبوب)مورسو نامه‌ای نفرت‌انگیز به‌خواهش ریمون به آن زن عرب تدوین می‌کند و در اختیارش می‌گذارد.در پی آن نامه‌ی شوم، اختلاف آن دو شدت می‌گیرد و پای پاسبان‌ها به میان کشیده می‌شود.آنگاه برادران آن زن، به انتقام جویی از ریمون مثل سایه‌ای به تهدید و ارعابش مشغول می‌شوند.در یک روز آفتابی گرم و شرجی، مورسو و ماری و ریمون به کلبه‌ی یکی از دوستانِ ريمون در الجزاير دعوت مى‌شوند و به دنبال یک‌سری ماجراها مورسو دست به قتل برادر آن زن مى‌زند.و وقتی دادستان علت قتل را می‌پرسد؛ دلیل آن را تابش شدید نورآفتاب و بازتاب آن از تیغه‌ی چاقوی مرد عرب ذکر می‌کند.در نهایت او را نه بخاطر ارتکاب به قتل، بلکه بخاطر بی‌تفاوتی‌ نامتعارفش در قبال جامعه و مرگ مادرش مورد محاکمه قرار می‌دهند و حکم اعدام برایش جاری می‌شود.اگر درمورد زندگی و نوشته‌های آلبرکامو اندک جستجویی داشته باشیم، متوجه چیرگىِ تفکر پوچ‌گرایی بر كلمات و جملات و مفهوم داستان‌هایش می‌شویم. اینجاست که می‌توان گفت؛ شخصیت مورسو، شخصیت مطلوب داستان زندگانی شخصیِ آلبركاموست!او أفكار خود را در آينه‌ی شخصیت مورسو ریخته است و زيرِ روشنايىِ اين كتاب به جهان مى‌تاباند.این کتاب زمانی زیر سرپنجه‌های کامو به نگارش در امده است که «الجزایر» هنوز مستعمره‌ی فرانسه در شمال آفریقا بود.شرایط فرهنگی الجزایر ملغمه‌ای از فرهنگ اروپایی و عربی بود. فقر اقتصادی و فرهنگی، در هم آمیختگی قوانین ، عدم ثبات در اعتقادات و گرایشات، در غلبه‌ی تفکر پوچ‌گرایى بر روزنه‌های ذهنی کامو بی‌تاثیر نیست.از دیدگاه مورسو آدمی هیچگونه مسئولیتی در قبال رخدادهای زندگی ندارد.برای همین آلبرکامو از نماد سوزندگی آفتاب بهره می‌گیرد. آفتابی که تمامی انسان‌ها غافل از آن، در پی ادای دین خود نسبت به جامعه و در تکاپو برای ساختن جهانی بهتر هستند، اما زندگی مورسو را به شدت تحت تاثیر خود قرار می‌دهد.نقش آفتاب در تصمیماتش بسیار پررنگ است و او را تا نهایت کلافگی می‌کشاند و در این حالات از تمامی جهان بیگانه است.آنقدر بیگانه که زیر تابش آفتاب، در نهایت انجمادِ قلب، حس عمیق مادر و فرزندی ذوب می‌شود و قتل یک انسان برایش بی‌مفهوم می‌گردد.من کلافه‌گری آفتاب را می‌پذیرم اما نه در حدی که عقل را به زوال بکشاند.اما حتی اگر مورسو خودش را از تمام جهان و مردمانش رها بداند، دیگران او را رها نمی‌کنند و اورا عضوی از جامعه می‌دانند. افکارش را می‌خوانند و رفتارش را مورد قضاوت قرار می‌دهند.زیرا چه بخواهد و چه نخواهد او یک «انسان» است و رفتارش در تقابل و تعامل با معیارهای ارزشی جامعه است.او و مجموعه‌ی اعمالش دارای هویت است. او نمی‌تواند از زیر بار مسئولیت‌ها بگریزد. مگر آنکه از انسانیت انصراف دهد.کامو در تلاش است بگوید که مرگ پایانِ همه‌چیز است. اما مخاطب از تناقض موجود در میان سطور این کتاب می فهمد که هنوز اين باور در نهادِ خودِ نويسنده نهادينه نگشته است. آن جايى كه به كشيشِ زندان مى‌گوید اصلا اعتقادی به خدا ندارد. ولی در پی یک جدال سخت با او، پس از رفتنش افکار چنین بر دریچه‌ی ذهنش هجوم می‌آورند؛« برای اولین بار بعد از مدتی طولانی به مامان فکر کردم. احساس کردم حالا می‌فهمم چرا در این آخر عمری در خانه سالمندان نامزد گرفته بود، چرا بازی را از سر گرفته بود. حتی آن‌جا، در آن خانه‌ی سالمندان، که زندگی‌ها کم‌کم محو می‌شدند، غروب یک فرصت کوتاه غم‌انگیز بود. مامان اینهمه نزدیک به مرگ، حتما احساس کرده بود دارد آزاد می‌شود و آماده برای آنکه زندگی را از سر بگیرد.»این جملات نشانگر آن است که؛ در گوشه‌ای از ناخودآگاهش به از سرگرفتن زندگی پس از مرگ ، هنوز باور دارد. اما سخت در تلاش است که آن را انکار کند زيرا در اين صورت تحمل ناملايمات زندگى برايش آسان‌تر است.اما در باره‌ی توصیفات دقیق و منطبق با واقعیت آلبر کامو همین بس که مخاطب را سوار بر واژگان می‌کند و جهان داستانش را با جزئیات در ذهن او ترسیم می‌کند. همچون نقاشی ماهر به نقش‌های ریخته بر ضمیر خواننده رنگ می‌پاشد و تا میانه‌ی دریای مدیترانه می‌کشاند و نمک های انباشته در دریا را به مذاقش خوش می‌دارد.« باز هم نور قرمز تند بود که چشم را می‌زد. دریای خفه نفس عمیق می‌کشید و موج‌های کوچکش لب به ساحل می‌رساندند تا بلکه هوا بگیرند. آرام آرام قدم می‌زدم و می‌رفتم طرف صخره‌ها و حس می‌کردم که پیشانی‌ام زیر آفتاب ورم می‌کند. همه‌ی گرما بر من سنگینی می‌کرد. راه رفتن برایم سخت شده بود. هربار که نفس داغ گرما به صورتم می‌خورد، دندان‌هایم را به هم فشار می‌دادم و مشت‌هایم را در جیب‌های شلوارم سفت می‌کردم و تک تک عضلاتم را منقبض می‌کردم تا بلکه آفتاب را تاب بیاورم و خودم را از بار سنگین مستی‌ای که آفتاب بر من می‌ریخت خلاص کنم. با هر تیغه‌ی نوری که از ماسه‌ها می‌جهید، از صدف‌های سفید یا از تکه‌شیشه‌ای شکسته، آرواره هایم سفت می‌شد.»این گوشه ای از توصیفات دقیق روز ماجرا بود. روزی که زیر نور آفتاب اختیار از کف داده و مرتکب قتل یک انسان شده بود.”تبلورمهر”</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 17:00:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طهارتِ طاهره</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%B7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%87-jcubirmdbtkf</link>
                <description>زن است، با تمام جلوه‌های زنانگی. معصومیتِ نگاه، لطافت زبان، آراستگی فکر و غنای اندیشه.اما طهارتِ طاهره، به صافیِ آب زلالی‌ست، که ریشه‌های درخت افکارش را با آن پرورده است.نمی‌خواهم برایتان از زندگی‌نامه‌ی یک شاعر بنویسم، همچون هدفى با يك جستجو در ویکی ادبيات هم محقق مى‌شود.آرمانم از نگاشتن این نوشتار، شراكت با شما در حس پویایىِ خطوط پررنگ یک کتاب است.اگر برچسبِ ناشكيبايى به من نزنيد، بايد بگويم كه پس از خواندن مقدمه‌ی کتاب، سریع به بخش آخر آن دویدم. بی‌آنکه متوجه بخش اصلی کتاب باشم.در انتهای کتابِ «مجموعه اشعار طاهره صفارزاده»، &quot;نشرِ پارس كتاب&quot; گفت‌وگوی جذابی‌ست از محمدحقوقی (شاعر و منتقد معاصر) با دکتر طاهره صفارزاده. نزدیک به چهل صفحه از کتاب، به این مصاحبه‌ی جذاب اختصاص یافته است که با خواندن سطر به سطرِ آن و دقت در پاسخ‌های این بانوی فکور، بيش از پيش به بلندای ابعاد شخصیتی‌اش پی ‌بردم.قبل از خواندن مصاحبه، آن‌چه که من درباره‌اش می‌دانستم همین بود؛«يك شاعر زن انقلابی، مفسر قرآن و استاد دانشگاه»اما در ميان خطوط متن مصاحبه، چیزی که يافتم، فراتر از این‌ها بود. اولین چیزی که شاخکِ حواسِ من را تيز كرد، اسامی مختلفى از شاعران و نويسندگان در اقصی‌نقاطِ جهان بود كه در لابلای گفتارش، از آن‌ها ياد مى‌کرد. پرواضح بود که در تجربه‌ی زیسته‌اش جایگاه عميقى داشتند. و از آن مهم‌تر صمیمیت نهفته در کلامش با این افراد من را به دنبال یافتن سررشته‌ی این مطلب کشاند.آنجا بود که فهمیدم در برهه‌ای از زندگی برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته، و بعد به جمع نویسندگان بین‌المللی در دانشگاه آیووا آمریکا پیوسته است. ارتباط‌ ادبی‌اش با این جمع به قدری وسیع بوده که شماری از آن‌ها کتابشان را پس از تایید دکتر صفارزاده به دست چاپ می‌سپردند.به نظرتان جالب نیست؟ این که دفتر شعر«چترسرخ» او بسیار مورد توجه آهنگ‌سازان در کشورهای غربی بوده است. و مجموعه‌ی اشعارش به زبان‌های مختلف -ازفرانسه، آلمانی، اسپانیولی و عربی گرفته تا چینی، ژاپنی و اردو- ترجمه شده است؟! اما من و شما چقدر با این دفتر شعر آشنا هستیم؟سروده‌های انگلیسی‌ این مجموعه، در برخی کشورها -ازجمله بنگلادش- به‌عنوان‌ واحد درسی تدریس می‌شوند. و برخی از اشعار آن مایه‌ی انگیزش تعدادی از موسیقی‌دانان برای خلق آثارشان بوده است. از جمله &quot;یوآخیم ف.و. اشنایدر&quot; موسیقی‌دان آلمانی و &quot;دیوید فدرولف&quot; موسیقی‌دان آمریکایی.او پس از چندی به ایران بازمی‌گردد و در دانشگاه ملی آن زمان(شهید بهشتی اکنون) مشغول تدریس می‌شود.یک نمونه‌ از اشعار دکتر طاهره صفارزاده را باهم بخوانیم؛وقتی که از کلیشه‌های شعر معاصر به تنگ می‌آید ‌چنین می‌سراید:« من از مداومت پنجرهدریچه و درمیان شعر زمانم به تنگ آمده‌امچقدر آینهچقدر ماهیچقدر مصلوبمگر فضای این‌همه تنهایی کافی نیستکه من چنان برهنه شومکه هیچ آینه نتوان گفتنو چنان فریاد شومهیچ پنجره نتواند شنیدنمگر نشستن تک‌سرفه در فضای شبستانچقدر طولانی‌ستکه چوپانان به هیأت گرگ درنده می‌آیندو گله دستخوش تفرقه‌ استو داوری را باید از روی دست هم نوشت»تفاوت! تفاوت را در این شعر حس می‌کنید؟ تفاوتی که برخاسته از استقلال فکرى و سبكى اين شاعر است.اشعار و نوشته‌هایش، نشان از استحکام بنیان‌های فکری، بینش عمیق و جهان بینی‌ای قوی دارد که در بیان قدرتمند او بسیار مشهود است.می‌خواهم به برخی از پاسخ‌های جالب توجه‌ ایشان در مصاحبه‌ی مذکوراشاره کنم. جالب‌ترین دیدگاه‌اش درباره‌ی آهنگ شعر است؛ اینکه او وزن را فریبنده‌ای می‌داند که کار اصلی‌اش تحمیل انحراف به شعر است.وقتی اینچنین بیان می‌کند؛« می‌خواهید حرفی را بزنید متوجه می‌شوید کلماتی که حرف شما را می‌زنند در آهنگی که شروع کرده‌اید نمی‌گنجد. خوب دنبال کلمه می‌گردید. در این دنبال گشتن دوچیز اتفاق می‌افتد. یکی اینکه طبعا سیلانی که به هنگام خلق هست، معطل می‌ماند و منحرف می‌شود و دیگر این‌که کلماتی که در آن آهنگ می‌گنجند، مفاهیم دیگری را با خود می‌آورند.»قطعا با خود می‌گویید این مطلب چندان هم بکر نیست، و پردازندگان شعر معاصر، پیش‌تر مشابه‌اش را گفته‌اند. اما مطلبی هست که پیش از صفارزاده، در کاروان اندیشه‌ی شاعران معاصر، جايگاهى نداشته است. و آن مفهوم پرمحتوایی به نام « طنین در معنا»ست، که جانشینی شایسته‌ برای آهنگ بیرونی شعر می‌داند.وقتی صحبت از شعر هست، مجموعه‌ای از زیبایی‌های ادبی موردنظر است که در قالبی مشخص، گرد هم آمده‌ باشند. و برای ایفای نقشی به جهان عرضه شوند. دکتر صفارزاده وزن را مانعی برای بروز صحیح رسالت شعر می‌داند. به گمانم وزن را همچون دستگاه برش بدون انعطافی می‌بیند که دانسته‌ها را همچون خمیری در خود می‌کشد، و خروجی‌اش در شکل و قالبى يكسان عرضه می‌شود. آن‌وقت مفاهیم فدای واژگان و تعقیدات دشوار می‌شوند.اما نگاه دیگری هم هست که مانع از كشاندن اشعار ايشان در دستگاه وزن و تقطیع افاعیل عروضی‌ست. و آن نگاه در کلام محکم و استوار ایشان، چنين جای گشته است؛«والله بزرگترین حسن وزن که اثر تخدیرکننده‌ی آن باشد، به نظر من بزرگ‌ترین عیب آن است.» از دید ایشان، وزن و آهنگ در شعر، ناخودآگاه مخاطب را چنان درگیر زیبایی‌ ظاهرى خود می‌کند که مخاطب نمی‌فهمد کی، و چطور مطلب تا عمق وجودش اثر کرد! این جذابیت، ذهن و فکر خواننده را مختل می‌کند و در جان و روان‌اش تاثیر می‌گذارد. تا جایی که نمی‌فهمد چه‌چیز به خوردش داده شده است. همچنین خود شاعر را هم از توجه به درون وامی‌دارد. طورى كه برون بر درون برتری مى‌یابد.مطلب را چنین به کمال می‌رساند که؛«من در شعر به حرکت و انرژی که خون و نبض زندگی امروزند، معتقدم. باید کلیت یافتن شعر مطرح باشد. و وقتی کلیت در یک شعر مطرح بود هر کدام از اجزای آن، «بعد معنایی» یا طنینی خواهند شد که پیوستگی آن‌ها حرکت و انرژی ایجاد می‌کند و درنتیجه بالایی خواب‌آور آهنگ، جایش را به ضربه‌های بیداری می‌دهد.»محمدحقوقی در مقدمه‌ی این کتاب، به نقل قولی از “اگوست کنت” اشاره می‌کند که می‌گوید؛« افسوس که آدمی نمی‌تواند از پنجره به عبور خود در خیابان نظر افکند.»با نگاه به این مضمون، خانم دکتر طاهره صفارزاده به شکلی مطلوب از پنجره‌ی عقل،شعور و احساس توانسته‌است به اشعار و افکارش نظر کند و درصدد ترفیع آن‌ها برآید.تبلورمهر</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 11:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسطوره‌ای به نام «کوراوغلی»</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%BA%D9%84%DB%8C-qjdqakeoqojr</link>
                <description>گمان نمی‌کنم بتوان طعم ملسِ داستان‌های اصیلِ عامیانه را با گَسیِ انتقادات نامستدل از بزاق‌ها زدود. ده ساله بودم که کتاب «قصه‌های صمد بهرنگی» را می‌خواندم؛ با داستان‌هایش زندگی می‌کردم و به رویای شب‌های کودکی‌ام زینت می‌بخشید. خودم را اولدوز می‌دیدم، در داستان «اولدوز و کلاغ‌ها». آنجایی که داستان را با معرفی خودِ اولدوز چنین آغاز می‌کند؛ «بچه‌ها سلام! اسم من اولدوز است. فارسی‌اش می‌شود: ستاره. امسال ده سالم را تمام کردم. قصه‌ای که می‌خوانید قسمتی از سرگذشت من است...». آن روزها متوجهِ مفاهیمِ پنهان در پسِ حرف‌های ننه کلاغ نبودم. اما چقدر زیرکانه به دلم می‌نشست. هروقت عنکبوت می‌دیدم دلم می‌خواست برای بچه کلاغِ اولدوز شکارش کنم و او ملچ و مولوچ کنان بلمباند. و یاشار؛ پسرک بازیگوش همسایه، که هم‌دستِ اولدوز در خیال پردازی‌های کودکانه‌اش بود، هم‌پای اولدوز در داستان‌هایش پیش می‌رفت. یاشار در پس یک ماجرای طولانی، اولدوز را برای نجات بچه کلاغ از دست زن‌بابا پشتیبانی‌ می‌کرد.آن روزها بابا برایم از مشهد یک عروسکِ گندۀ موفرفری با لپ‌های ورقلمبیده آورده بود. وقتی زیپِ ساک‌اش را باز کرد،عروسک، جهید بیرون. خیال کردم عروسکِ سخنگوی اولدوز از دل داستان‌ها گریخته و به اتاق کوچک‌ام میهمان آمده است. داستان «اولدوز و عروسک سخنگو» را می‌خواندم و دنیای بی‌مثالِ کودکی‌ام را با آن شریک می‌شدم. و بعد جهان دیگری با عروسک‌ام می‌ساختم. جهانی که منحصر به خودم بود.«کچل کفترباز» و دل‌باختگی دختر پادشاه برای او، «پسرک لبوفروش» و غیرتمندی‌اش، قوچ‌علیِ عاشق‌پیشه در «افسانۀ محبت»، همه و همۀ این‌‌ها همچنان در گوشِ دیوارهای آذربایجان صدا می‌کنند و به خیال کودکان این دیار راه می‌یابند. اصیل‌ترین افسانۀ جای گشته در میان داستان‌های بهرنگی، «کوراوغلی و کچل حمزه» است. به بیان منتقدان، در این بازنویسی چندان توفیقِ نمایاندن نیافته است. اما افسانۀ بزرگ‌ترها را به سهولت به سمعِ کوچک‌ترها رسانده است. بهرنگی تنها در عمر بیست و نه سالۀ اندک‌اش به اندازۀ یک ایل، در تثبیت و بازنگهداری فرهنگ عامۀ یک تبار موفق بوده است. حتی اگر با دید تخصصی بتوان گفت؛ او زبان ترکی را در زبان فارسی خلط کرده است. آنچه مهم است انتقال یک فرهنگ اصیل به آیندگان است.نماد در داستان‌های صمد بهرنگی غوغا به‌پا می‌کند بی آنکه کودک مستقیما درگیر مفاهیم پنهان در پس واژه‌ها باشد. آنچه مسلم است؛ دغدغه‌ی بهرنگی در انتقال پنداره‌هایی علیه فقر کودکان و تجلی آزادی‌ست. او فارغ از هر چارچوب فکری و ایدئولوژی سیاسی (که شاید جای بحث هم داشته باشد) زبان کودکان را به خوبی می‌دانست و روانِ مشتاقشان را با خود همراه می‌کرد.کوراوغلی اسطورۀ جوانمردی برای هر زن و مرد آزادمنش است. همچون کاوه‌ی آهنگر، آرش کمانگیر و رستمِ سوار بر گُرده‌ی آذرخش که الگوی آزادگی‌ برای ملت نجیب ایران است. هر کودکِ آذری در قالبِ شعر و داستان و عاشیق‌خوانی‌، بارها نامِ کوراوغلی را به گوشِ جانش پذیرفته. و از این زیباتر چه می‌توان دید؛ که در عصر حاضر، هنرمندانِ آذری در کمال پاسداشتِ موازین، روایت‌گرِ دلاورمردی این اسطورۀ کهن در صحنۀ تئاترِ ملی هستند.بهرنگی در مقدمه‌ی داستان چنین آغاز می‌کند؛ «داستان از وقایع زمان شاه عباس و وضع اجتماعی این دوره سرچشمه می‌گیرد. قرن 17 میلادی، دوران شکفتگی آفرینش هنری عوام، مخصوصا شعر عاشقی (عاشیق شعری) در زبان آذری است.»شرحِ ماجرا مبسوط است و فرصتِ این جستار، محدود. اما همین قدر توضیح کوتاه، کفایه‌ی این متن است تا ذهنِ جست‌وجوگرتان دنبالۀ حادثه را از طریق داستانِ صمد بهرنگی پی گیرد؛سرچشمۀ این قهرمانی، از ظلمِ خانِ دِه بر پدرِ &quot;روشن&quot;، نشأت می‌گیرد. خانِ دِه از هیچ ظلمی علیه مردمِ دِه فرو گذار نمی‌کرد. انسان‌ها را بی‌دلیل می‌کشت و اموالشان را بی‌دلیل تصاحب می‌کرد. یک روز، خان برای آن‌که نهایت میزبانی از یک میهمان عزیز خود را به جای آورده باشد، به علی کیشی(پدر روشن) که ستوربان‌ِ خبره‌اش بود دستور می‌دهد که دو رأس اسب، از بهترین‌ها برای میهمان بیاورد. علی کیشی دو اسبِ برگزیده‌اش را، که از جفت‌گیری دو اسب دریایی با دو اسب ‌تنومندِ خان پرورش داده بود خدمت ارباب خود آورد. خان در نهایت مستی، از این گزینشِ ناشیانۀ علی کیشی به خشم آمد. و دستور داد دو چشمِ خطاکارِ او را از حدقه خارج کنند.علی کیشی درحالی که هر دو چشم‌اش کور شده بود به همراهِ پسرش روشن، و آن دو کره اسب به نام‌های «قیرآت» و«دورآت» سر به بیابان می‌گذارد. و در کوهستانِ «چَملی بِل*» به رشد و تعلیمِ پسرش و آن اسب‌ها می‌پردازد. نامِ روشن پس از این حادثه به «کوراوغلی» تغییر می‌کند. کور اوغلی به معنای &quot;پسرِ مردِ کور&quot; است.از آن پس آوازۀ پهلوانی و دلاوری این جوان برومند همه‌جا می‌پیچد. و از اسب‌هایش با عنوانِ نیرومندترین اسب‌های جهان یاد می‌شود. کوراوغلی به همراه چند تن از دوستان با غیرتِ خود شروع به حمله و زدن دستبرد به اموال خان‌ها و گرفتنِ حق مظلومان می‌کند. وقتی خبرِ جوانمردیِ این جوانِ برومند و یارانش به گوشِ دخترِ خان می‌رسد، «نگار خانوم» طی یک نامه از کوراوغلی می‌خواهد که او را از عمارتِ پدرش فراری دهد تا در یاریِ ستم‌دیدگان یاورش باشد. وقتی کوراوغلی به این ماجرا جامۀ عمل می‌پوشاند، کاسۀ صبرِ خان لبریز می‌شود. و به فکرِ مبارزه با کوراوغلی می‌افتد. اما هیچ راهی برای مقابله با این پهلوانِ بی‌مثال نمی‌یابد تا اینکه به او می‌گویند؛ باید اسب افسانه‌ای‌اش یعنی قیرآت را از او بگیریم تا اینگونه تضعیف شود و در مقابلمان تسلیم. این‌کار با دغل‌بازیِ یک فرد آسمان‌جل به اسم &quot;کچل حمزه&quot; تحقق می‌یابد که از دل‌رحمیِ کوراوغلی سوء استفاده می‌کند و ظاهراً به او پناه می‌برد. و کوراوغلی با وجودِ مخالفت‌های همسرش نگاربانو به او پناه می‌دهد. دراین هنگام، کچل حمزه از فرصت بهره می‌گیرد و قیرآت را می‌دزدد و تقدیمِ خان می‌کند. اما بساطِ عیشِ خان پهن نشده، کوراوغلی با شهامتِ بی‌مانندش در پی اسبِ زورمند خود می‌رود و  با زیرکی و توانِ بالا دوباره بر عرشۀ قیرآت می‌زند و پا بر تنۀ تمام ظالمان می‌کوبد.جوانانِ غیورِ این میهن با تکیه بر هویت ملی خود، و استعانت از آموزه‌های دینی، در لباسِ آذری، کردی، لری، بلوچی، قشقایی، عربی، تالشی و پارسی  به کهن الگوهای خود به دیدۀ اعتماد نگریستند و آزادی‌شان را بازستانیدند. و بی‌شک قدردانِ این تلاش و جهدِ اجدادیِ خود هستند.*چملی بل: به معنای کمرکشِ مه‌آلود و نام گردنه ای است”تبلورمهر”</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 15:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان كوتاه (شكار)</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%83%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%83%D8%A7%D8%B1-hft7srbt8rw1</link>
                <description>سه، چهار ماهی می‌شود که فرهاد داماد این خانه است، اما هنوز باهاش غریبی می‌کنم. وقتی هم که می‌خواهد با من گرم بگیرد خیال می‌کنم یک غریبه دارد خودی می‌شود. پا می‌شوم و به بهانۀ هم‌زدن آش و نسوختن غذای نوبرانه می‌روم آشپزخانه. بعد هم خودش دنبالۀحرف‌ را با ساناز پی می‌گیرد. اصلا چه معنی‌ای دارد داماد انقدر صمیمی باشد. آدم باید حرمت نگه دارد!نمی‌دانم آن سری از کجا بو برده بود، باید آنطوری مرا به حرف بکشاند. نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبر کلید قفل دهانم را بهش داده بود. از غروب تا خودِ شام داشتیم با هم حرف می‌زدیم. حتی وقتی برای پختن غذا به آشپزخانه رفتم، او و ساناز را همراه خودم کردم، مبادا رشتۀ کلامم ذبح شود. خوب فهمیده بود نقطه ضعف من داداش بیژن‌ام است. لم داده بود روی مبل چرمی کنار پنجره. ساناز که سینی چایی را روی میز گذاشت، فرهاد رو به من کرد و گفت: « مادرجان، بلاخره داداش بیژن‌تون چطور فوت شدن؟» آنوقت درد دل من تازه شد.اصلا  نفهمیدم چطور سه ساعت باهاش حرف زدم؛« داداش بیژن‌ام رو کشتن. داداش بیژن‌ام مظلوم کشته شد. اونوقت پشت مرده حرف ناربط می‌زنن که با لودگی‌ش خودشو به کشتن داد. اون طفلک آتیش‌پاره بود. اما وقاحت نمی‌کرد. سر سفره بزرگ شده بود. خدا و پیغمبر حالیش بود. من ندیده بودم نماز بخونه، اما دیده بودم که می‌نشست لب حوض خونۀ خانجون، ماهی قرمزا رو درمیاورد می‌‌داد گربه‌ها بخورن، بعدشم وضو می‌گرفت. نگم براتون از خونۀخانجون. خونه داشت بالای شهر، اونم ویلایی. آقاش خدابیامرز واسه خودش بیا و کیایی داشت،عزت و شوکتی داشت. مال و منالی داشت. واسه هرکدوم از نه تا بچه‌اش خونه و باغ شش دانگ به‌جا گذاشته بود.همسایه بغلی خانجون یه دختر داشت. ورپریده صبح‌ها وقتی می‌خواست بره مدرسه، سر کوچه که می‌رسید چادرشو یواشکی تا می‌کرد می‌ذاشت تو کیفش. چند بار بیژن از رو دیوار پریده بود جلوش و زهر ترکش کرده بود. بعد هم که برامون تعریف می‌کرد از خنده تسمه پاره می‌کردیم. می‌گفت دیگه از ترس منم که شده چادر از سرش نمیفته. داداشم دغدغه‌‌ داشت. نمی‌ذاشت دختر مردم بی‌حیا بشه!داداشم راه و چاه بلد بود. همه‌چی حالیش بود. شیطنت‌هاش هم از سر چابکی‌اش بود نه بی‌حیایی. با رفیق‌هاش خیلی دمخور بود. امارفیق‌باز نبود! ساناز یادته پنج سالت اینا بود، نزدیکای عید داییت موقع نهار اومد خونۀ ما؟  قربونش برم، همه می‌گفتن مادر زنش خیلی می‌خوادش. آخه همیشه موقع نهار و شام سرمی‌رسید. اون سری هم بنده خدا می‌گفت یه ماهه خونه نرفتم. ژاله و بچه‌ها تا منو می‌بینن هوس لباس عید و ماهی تازۀ ارس و برنج ناب شمال می‌کنن. زنش ژاله خیلی پرتوقع بود. درک نمی‌کرد که داداشم کار درست حسابی نداره. نمی‌تونه واسه سه تا بچه ولخرجی کنه. به ما چه که دختر یکی یدونۀ مامان باباش بوده و نازپرورده. می‌خواست عاشق داداشم نشه. وقتی می‌دید من سالی چهار،پنج دست لباس برای ساناز می‌گیرم، می‌گفت منم می‌خوام لااقل واسه عید لباس آماده تن بچه‌هام کنم. آخه همیشه خودش واسشون لباس می‌دوخت. بیچاره بیژن هم از شر توقعات بی‌جای زنش می‌رفت خونۀ دوست‌هاش می‌خوابید.داداش بیژن‌ام شاید ظاهر نچسبی داشت ، اما آدم خوش قلبی بود. اهل عشق و حال و تفریح هم بود. واسه همین هیچ کس چشم دیدن‌اش رو نداشت. پونزده سال واسه یک شرکت حمل و نقل کار کرد. اون دفعه که ژاله و بچه‌ها را آورده بودم خونه‌مون تا حال و هواشون عوض بشه یه‌هو دیدیم اومد. بلند بلند می‌خندید و می‌گفت؛« یک عمر ماشین سنگین روندم، الان خودم یک ماشین سنگین خسته‌ام. »منظورش این بود که صاحب شرکت اخراجش کرده. فقط واسه اینکه وسط راه زیاد ماشینو نگه می‌داشته. خب بنده خدا می‌خواسته هوایی به کله‌اش بخوره دیگه.طفلک همیشه شاد و شنگول بود. اونوقت می‌گفتند دلقکه.  یادش بخیر وقتی از سفرهاش برمی‌گشت برامون تعریف می‌کرد که اینبار چن‌تا حقه سوار آدم‌های ناشناس کرده. آخه هر وقت می‌رفت یه شهر دور، به زبون ِ خود اهالی شهر نامه‌های عجیب و غریب می‌نوشت و از درخونه‌ها می‌انداخت تو. مثلا برای یکی می‌نوشت؛« ما یک باند بزرگ سرقت هستیم که فردا شب به منزلت میایم. اگرمی‌خوای زنده بمونی بزن به چاک» یا «مافیا قصد داره فردا صبح وقتی می‌ری سرکار سرتو از بیخ گلوت جدا کنه، پس به نفغته تسلیم بشی.» یا « شوهرت یه زن گرفته عین حوری، دیگه تو به کارش نمیای.» اصلا هم براش مهم نبود چه اتفاقی برای اون آدما میفته. از تجسم ترس اونا و اتفاقایی که می‌تونه بیفته لذت می‌برد و قصه‌های خنده‌دار برامون تعریف می‌کرد. طوری هم نمی‌نوشت که کار بیخ پیدا کنه. طفلک داداشم وجدان داشت!ما یه دختر عمه داریم اسمش شیداست. تو خوشگلی شهرۀ همۀ فامیله. حالا استاد دانشگاه هم شده. یه داداش هم داره که اسمش نیماست. این پسربچه وقتی ده سالش بود از رو درخت میفته پایین و دیگه اون آدم سابق نمی‌شه. یه تخته‌اش کم شده. بیژن « گیجو» صداش می‌کرد. همش سربه سرش می‌ذاشت و بهش می‌گفت برو از نونوا نونِ بندری بگیر بیار. اونم همۀ نونوایی‌های محله رو می‌گشت وپیدا نمی‌کرد. سه،چهار ساعتی بچه سرش به این کار گرم می‌شد. از قدیم گفتند دست شکسته وبال گردنه اما این پسر، بعضی وقتا عین عاقل‌ترین آدم‌ها حرف می‌زد. ولی هیچکس جدی‌ش نمی‌گرفت.داداشم بیژن عاشق شیدا بود. بارها خواسته بود باهاش حرف بزنه، اما اون همۀ درها رو به روش بسته بود. هرکاری براش کردیم راضی نشد زن داداشم بشه.از سر ناچاری، گفتیم اگه زن بگیره از سرش میفته. حالا کی بهتر از ژاله ، که از وقتی مُفِ دماغش آویزون بود دل به داداشم داده بود.اما بازم هرموقع شیدا رو می‌دید لپ‌هاش سرخ می‌شد و گونه‌هاش گل می‌انداخت. دختره سی سالش شده بود ولی هنوز کسی رو در شأن خودش نمی‌دید که زنش بشه. یه روز خونۀ عمه بودیم، بعد از شام یه پسر خوش قیافۀ خوشتیپ اومد. تابحال ندیده بودیمش. انگاری پسر خواهرشوهر عمه‌ام بود. رفته بود آلمان پزشکی خونده بود. خرجش کرده بودن دیگه. بعد هم اومده بود اینجا مطب باز کرده بود. از وقتی پاشو گذاشت خونۀ عمه، شیدا از خود بی خود شد. اول رفت یه آرا گیرای حسابی کرد. بعدش هم جلوی پسره نمی‌دونست چطور خودشو پرپر کنه. چای میاورد، میوه می‌برد، آجیل میاورد، شربت می‌برد. پسره هم زیاد محلش نمی‌ذاشت. منِ خاک بر سر بو بردم ها، که بیژن بدجوری تو فکره. اما پیگیرش نشدم. نگو اون لحظه داشته نقشه‌هایی تو سرش می‌چیده.بیژن تو تقلید صدا فوق‌العاده بود. یه بار زنگ زد بهم. صدای دوستم نسیم رو انقدر حرفه‌ای درآورد که باهم تو یه رستوران قرار گذاشتیم. وقتی رسیدم دیدم بیژن پشت میز نشسته و داره گاه گاه می‌خنده. طفلک داداشم از هر فرصتی واسه خنده و شیطنت استفاده می‌کرد.یه روز عصری بیژن زنگ می‌زنه به شیدا، صدای اون پسره دکتر رو انقدر حرفه‌ای درمیاره که شیدا باورش می‌شه اونه. بعدش هم از زبون پسره می‌گه؛ « فردا شب ساعت نه، بعد از اتمام زمان کاریم بیا مطب تا باهم درمورد آینده‌مون صحبت کنیم. » شیدا هم دقیقا همون موقع می‌‌ره جلوی مطب پسره. می‌بینه چراغ‌ یکی از اتاقا روشنه . تموم این مدت بیژن ازش فیلم می‌گیره. شیدا جلوی در مطب که می‌رسه هرچقدر در می‌زنه درو باز نمی‌کنن. اونوقت بیژن می‌خنده و می‌گه « فکر کردی همیشه خودت بقیه رو معطل می‌ذاری؟ حالا خودت معطل بمون.» فداش بشه خواهر، صداش هنوز تو فیلما هست. بعدش هم اون فایل صوتی و فیلم رو واسه فامیل و دوستای شیدا می‌فرسته. دختره دیگه صداشو درنیاورد. ولی عمه‌ام باهامون قطع رابطه کرد که آبروی دخترمو بردین.بیژن هم پیش همه فیلمو باز می‌کرد و دق‌دلی‌هاشو از شیدا خالی می‌کرد. بلأخره عقدۀ دل داداشم وا شده بود. چند روز بعد وقتی صبح می‌خواست بره اطراف کوه، نیما جلوی در میاد راهشو می‌بنده. بچه می‌گه: « چرا آبجیمو ناراحت کردی؟ » بیژن هم بغلش می‌کنه و می‌گه: « ولش کن، دوست داری باهم بریم شکار پرنده؟ » اونم از خدا خواسته قبول می‌کنه و می‌رن. ژاله می‌گفت به بیژن سپردم اسلحه دست اون بچه نده‌ها، اون یه تخته‌اش کمه. اونم گفته بود باشه.نگهبان کوه می‌گفت من صدای شلیک رو از چند فرسخی می‌شنوم. همیشه یه سری آدم میان و بدون مجوز، پرنده شکار می‌کنن. اینبار که صدای شلیک شنیدم. رفتم ببینم دوباره کی داره پرنده‌های زبون بسته رو قلع می‌کنه. دیدم یه پسر بچه نشسته رو زمین و شونه‌هاش می‌لرزه. نزدیک‌تر که شدم دیدم یه جنازه افتاده کمی اونورتر. پسر بچه هم گریه می‌کرد، هم می‌خندید. مدام هم می‌گفت:«اون می‌خواست آبجیمو شکار کنه. من شکارش کردم. بلأخره شکارش کردم.» تبلور مهر</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 19:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الیزابت متعهد می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-uid1aclevbg4</link>
                <description>تصویر کتابالیزابت گیلبرت در کتاب‌‌اش با عنوان «متعهد» از یک مسئلهٔ کاملا شخصی شروع می‌کند. از اینکه مُهرِ طلاقِ سخت او از صفحهٔ زندگانی‌اش پاک نشده، درگیر یک رابطهٔ عاطفی به نام «عشق» می‌شود. عشقی که ازدواج را نقطهٔ پایانِ شروع طوفانی خودش می‌نمامد.اما طی یک اتفاق ناگزیر، الیزابت به آغوش واژهٔ ناگریزِ ازدواج بازمی‌گردد. و همچون دخترکی خردسال در پی چند و چونِ فلسفهٔ این ابتدائی‌ترین قرارداد اجتماعی، از شهرى به شهر دیگر، قبیله‌ای به قبیلهٔ دیگر و از تاریخی به تاریخ دیگر، بی‌هوا سرک می‌کشد.درگیری دوبارهٔ این زن بی‌پروا با مقولهٔ ازدواج از عشق دو جانبهٔ او به «فیلیپه» سرچشمه مى‌گیرد. عشقی که خودش با حکایتی قدیمی چنین به كرسىِ توصیف تكيه مى‌زند؛« اگر یک ماهی و پرنده واقعا عاشق هم شوند کجا زندگی می‌کنند؟!»دقیقا نقطهٔ بحران ماجرا اینجاست. اینکه الیزابت آمریکایی تبار است، و فیلیپه ملیتی استرالیایی دارد و متولد برزیل است. پس برای اینکه ماهی و پرنده بتوانند در کنار هم باشند، باید مجوز دوزیستی دریافت کنند. و این فیلِ جواز، هوا نمى‌شود، جز با ناسوسِ ازدواج!سنتی به نام «ازدواج»اليزابت در مسير كشف تجربيات ميدانى خود و تماشای گوناگونیِ انگيزه‌ها برای شروع یک وصلت دچار یک حیرت ناملموس می‌شود. ازدواج‌ها گاه برای مناسبات اقتصادی تدارک دیده می‌شدند، گاه برای کسب رضایت فرهنگی، گاه برای زنده ماندن نام قبیله‌ای و گاه.... برای بسیار دلیل نامعقول دیگر.او جایگاه عشق را بسیار نامرئی می‌یابد. و در این میان با خود می‌گوید؛«من همیشه یاد گرفته‌ام که دنبال کردن شادی و خوشبختی، حق طبیعی ( حق ملی) مادرزادی من است. نه هر نوع خوشبختی، بلکه خوشبختی محض و عمیق، حتی خوشبختی آسمانی. و چه چیزی غیر از عشق می‌تواند یک نفر را به خوشبختی آسمانی برساند؟»الیزابت هنوز سرگشته از آن طلاق سخت، گاه خودش را مقصر این مسئله می‌داند. خیال می‌کند همهٔ بار عاطفی‌‌اش را می‌خواسته بر سر همسرش سوار کند و سرجوخهٔ اختلافاتشان از آنجایی آب خورده بود که همه‌چیز را فقط از او می‌خواسته و بس.او در این بین اظهار می‌دارد؛« مشکل این است که نمی‌توانیم همزمان همه‌چیز را انتخاب کنیم».و در پی سامان دادن به این حجم مواج تفکراتش با خود زمزمه می‌کند؛« شاید انتظاراتم از ازدواج بیش از حد بوده است. شاید در حال بارگیری بیش از حد انتظارات در قایق قدیمی و شکنندهٔ زناشویی بودم».الیزابت هنوز تمی‌تواند با عواطف‌اش کنار بیاید. هنوز نتوانسته است با موچینی ذره بینی به شکافتن ذرات نابود کنندهٔ رابطهٔ قبلی‌اش بپردازد. و از این روست که هراس از ورود دوباره‌اش به وصلتی تازه باعث می‌شود ماجرای ماجراجویی جدیدش، کشف ابعاد تازه‌ای از مقولهٔ ازدواج باشد.الیزابت در این مسیر آنقدر با فروانی انگیزه‌ها روبه رو می‌شود که نهال تردیداش، به درختی تنومند با شاخه‌هایی پیچ در پیچ تبدیل می‌شود که تفکیکشان از هم پروژه‌ای تازه نفس می‌طلبد و محققی خستگی ناپذیر.اما محقق میانسال ما، ملول از دوره‌گردی‌های بی‌حاصل روی صندلی چوبی خیال خود می‌نشیند و می‌گوید؛« اگر ازدواج نوعی ابزار تحقق سعادت نهایی نیست، پس چیست؟»او سپس از زاویه‌ای نامشخص به رابطهٔ خودش با فیلیپه می‌نگرد. و سپس ابراز می‌دارد؛« نقطهٔ اشتراک ما در کجاست؟ اصولا من چه احتیاجی به این مرد دارم؟ فقط به این دلیل به او احتیاج دارم که می‌پرستمش. زیرا بودن با او برایم خوشحالی و آرامش همراه دارد».او خودش را به حدی نیازمند یک رابطهٔ آمیخته با صلح می‌یابد، و آنقدر از تنش‌های احتمالی گریزان است که بیان می‌کند حتی از انداختن بار سنگین مسئولیت کامل کردن همدیگر روی دوش دیگری، جداً باید پرهیز کنند.اليزابت اظهار مى‌دارد که؛ ما باید با نقص‌های خودمان آشنا شویم و بفهمیم که اینها مال خودمان هستند و فقط خودمان را مسئول جبران کاستی‌هایمان بدانیم.الیزا در ازدواج نوبنیادش سعی در رعایت تمامی جوانب احتیاط دارد و آن را یکی از سختگیرانه‌ترین قراردادهای اجتماعی و اقتصادی می‌نامد.از لابلای مرورگر اینترنت، کاغذهای کتاب و تودهٔ گوناگون مردم به دنبال رازهای خوشبختی خودش و فیلیپه می‌گردد و با فرضیه‌هایی نسبی به خوشبختی‌شان اطمینان پیدا می‌کند. اما این را هم می‌پذیرد که تفاوت‌های فردی‌شان گاه بسیار مهم هستند، و گاه نه چندان اساسی. اما هرچه هستند جزء لاينفك زندگانی‌شان محسوب می‌شوند. و چنین  نتیجه می‌گیرد؛« و بخشش تنها پادزهر واقعی است که عشق به ما می‌دهد».مسئلهٔ غیرمنتطره‌ای که در این کتاب است، پرداخت الیزابت گیلبرت به هویت مستقل زنان در جامعهٔ امروزی ایران است؛«در جامعهٔ مذهبی ایران امروز زنان جوان ازدواج و بچه‌دار شدن در سنین بالاتر را انتخاب می‌کنند و تعداد دخترانی که به تحصیل و کسب درآمد فکر می‌کنند رو به افزایش است». و این تغییرات فرهنگی را از زبان منتقدان محافظه‌کار، یک موضوع خطرناک برای بقای خانواده مطرح می‌کند. در این که ایران به این سمت و سو حرکت می‌کند ، شکی نیست. اما بیان یک نویسندهٔ آمریکایی آن هم در خلال روایت‌هایی که از جایگاه زنان در ازدواج تمدن‌های غریب دارد، جای بحث است.چیزی که او به طور واضح و مشخصی در عموم جوامع، مشترک یافت، نابرابری مزیت‌های ازدواج بود. چیزی که به قول خود الیزابت لازم نیست جامعه‌شناسان چیزی از این مسئله بگویند، زیرا خودش از کودکی شاهد این پدیده بوده است.یکی از این نابرابری‌ها که الیزابت مطرح می‌کند، موانع پیشرفت یک زن در ازدواج بخاطر مدیریت زندگی خانوادگی و از همه مهم‌تر فرزندآوری‌ست. او زیرکانه عقیدهٔ خودش را پشت پردهٔ محافظه کاری به مخاطب القا می‌کند. او به دنیای ازدواج و فرزندآوری از دریچهٔ نگاه خودش می‌نگرد.الیزا شاید در دنیای نویسندگی نسبتا موفق جلوه کند اما به بیان خودش همسر چندان موفقی نبوده است. او حتی طعم مادری را نچشیده.اما هرآینه بسیارند زنان موفقی که از همهٔ ظرفیت‌های درونی یک زن نیرومند بهره برده‌اند و همهٔ جوانب زنانگی‌شان درخشان است. پندار من این است که وجود زن مملو از حس آفرینش است. چه این آفرینش در کارگاه تنِ او باشد و حاصل‌اش یک انسان. و چه این صنع در کارگاه نقاشیِ او باشد و حاصل‌اش یک هنر.قدرت تکوین در تک تک سلول‌های یک زن جاری است و این ودیعهٔ الهی به هیچ رو قابل انکار نیست. زن وجودش سراسر نیاز مادریست، مگر می‌شود خورشید شعله‌هایش را از ما دریغ کند؟!اما بحثِ مسلّم، هویت و زنانگی زن است که با پذیرش نقش مادری، نمودار پررنگ‌تری مى‌یابد.بدون پذیرش مادری چطور؟ زن هرکجا باشد، و در هر فضایی قرار یابد، آفتاب است. همهٔ کودکان جهان از شور بی‌پایان او حظّ مى‌برند و شکوفا می‌شوند.الیزابت با آن‌که تلاش می‌کند مادری را سدّى مانع معرفى كند. اما درونش میل شدیدی به ازدواج و ثمرات آن دارد. طوری که در بخش‌های انتهایی کتاب‌اش می‌گوید؛ «ببخشید اگر برای یک نتیجه‌گیری راحت درمورد ازدواج در پایان کتابم حریصانه به هرچیز کم‌ارزشی متوسل می‌شوم».”تبلور مهر”</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 14:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از افسانهٔ فروید تا رویای یونگ</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-v73a2amxu9el</link>
                <description>خواستگاه تئوری‌ها کجاست؟واژگان در روزمره‌ی ما چقدر دخیل‌اند؟ و عبارات تخصصی تا چه حد توانسته‌اند در دایره‌ی کلام ما راه یابند؟ گاهی پیش می‌آید که بعد از خاکروبی افکار مزاحم با خود گفته‌ایم:« چرا ناخودآگاه اینا به ذهنم میان؟ ».«ضمیر ناخودآگاه»، « نهادینه بودن»، «تاثیرپذیری»، « مقاومت» و عباراتی از این دست در دایره‌ی لغاتمان جا خوش کرده‌اند و روز به روز بر تعدادشان می‌افزایند. انگار که بخواهند لشکری نیرومند در ذهنمان بیافرینند.تک تک این عبارات دارای بار معنایی تخصصی در علم روانشناسی هستند. قطعا نام «زیگموند فروید»، یکی از بنیان‌گذاران اصلی نظریه‌های روانشناسی بارها به گوشتان خورده است. فروید، یونگ، بلوم و نظریه پردازانی از این دست، خالق سنگ بنای مفاهیم و روش‌شناسی‌های پیچیده‌اند. اما جالب است بدانید که افکارشان از ساده‌ترین و در دسترس‌ترین منابع شکل گرفته است!همه‌چیز از اطراف ما می‌گذرد!« روانکاوی» عنوانی است که بنیان‌گذار این نظریه، زیگموند فروید، برای نامیدن روش ابداعی خود در درمان اختلال‌های روان تنی به کار برد. جالب است بدانیم که اصل مرکزی این نظریه را مفهوم بنیادین « عقدۀ ادیپ» شکل داده است. فروید برای بیان اصول و مفروضات نظریه‌اش از دوران کودکی انسان با عنوان مرحله‌ی اصلی رشد روانی یاد می‌کند. و در سه مرحله‌ی اساسی، به تبیین این مسئله می‌پردازد. و بنا به نظر فروید اگر کودک هر مرحله از رشد روانی خود را به طور کامل طی کند، در بزرگسالی شخصیتی متوازن و به لحاظ روانی سالم خواهد داشت. نخستین مرحلۀ رشد روانی کودک را از زمان تولد تا یک و نیم سالگی معرفی می‌کند و از آن با عنوان رشد « مرحله‌ی دهانی » یاد می‌کند زیرا در این سن دهان کودک واسطۀ تعامل او با جهان است. دومین مرحلۀ رشد روانی کودک را یک سال‌ونیمگی تا سه‌سالگی شکل می‌دهد که عنوان « تثبیت پیزی » را برایش برگزیده است. در این مرحله کودک می‌بایست با راهنمایی والدین اجابت مزاج به‌موقع را یاد بگیرد و این کار برای او حکم برداشتن نخستین گام‌ها در مسیر مهار کردن بی‌هنجاری است.ادیپ شهریارو اما مرحلۀ سوم رشد که موضوع اصلی مورد بحث ماست، از سه سالگی تا حدوداً شش سالگی را شامل می‌شود  و اصطلاحا به آن « مرحلۀ قضیبی» می‌گویند. که در نظریۀ روانکاوی فروید «عقدۀ ادیپ» نامیده می‌شود. جالب اینجاست که شالودۀ فکری این فرضیه از نمایشنامۀ معروف « اُدیپ شهریار» نوشتۀ « سوفوکل»، نمایشنامه‌نویس یونان باستان، برگرفته شده است. و تجربیات فردی خودش را هم در این انگاره بی‌تأثیر نمی‌داند. در این افسانه شخصیت اصلی داستان، پادشاهی را می‌کشد و با ملکه وصلت می‌کند. غافل از آن‌که پادشاه و ملکه والدین واقعی او هستند. مطابق با نظریۀ روانکاوی، پسر بچه در این دوران دچار احساساتی « دوسوگرا » نسبت پدر خویش است. (دختر بچه نیز نسبت به مادر خود دچار چنین احساسی است). او از سویی پدر خود را رقیب می‌داند و لذا نسبت به او ناخودآگاه احساس حسادت و تنفر می‌کند و از سوی دیگر باید الگوی مردبودگی را هم از او اتخاذ کند. پسر بچه نهایتاً از راه همانندسازی با پدر این دوره را طی می‌کند.بسیار جالب توجه است که مفاهیم بنیادین روانکاوی بر اساسِ و با ارجاع به ادبیات شکل گرفته‌اند. فروید آشنایی عمیقی با شاهکارهای ادبی جهان داشت و در آثارش بارها به نمایشنامه‌های شکسپیر، رمان‌های داستایفسکی، اشعار گوته و آثار سایر ادبای برجسته استناد می‌کرد. در واقع ادبیات الهام بخش نظریه‌های فروید دربارۀ ساختار شخصیت‌ انسان بود و او برای سنجش یا اثبات دیدگاه‌هایش غالبا از شخصیت‌های آثار ادبی مثال می‌آورد.فروید اعتقاد داشت بسیاری از یافته‌های او دربارۀ روان انسان ، پیش‌تر در رفتار شخصیت‌های آثار ادبی به نمایش گذاشته شده‌اند و از این‌رو باید ادبیات را به منزلۀ مجموعه‌ای از شواهد و قرائنی که بر نظریۀ روانکاوی صحّه می‌گذارند به دقت خواند و تحلیل کرد.فروید نویسندگان آثار ادبی را «متحدان ارزشمندِ» خود می‌نامد و تا آنجا پیش می‌رود که خود را در برابر آنان فردی عامی می‌نامد و می‌گوید؛« دانش آن‌ها از ذهن آدمی بسیار بیشتر از ما مردم عامی است، زیرا آنان از منابعی بهره می‌برند که علم هنوز راهی به آنها نیافته است».دریچه‌ای رو به رویاهاو اما رویای یونگ...یونگ در باور به وجود ضمیر نا خودآگاه با استادش، فروید هم‌عقیده بود. فروید این دیدگاه را منحصر در فرد می‌دانست. حال آنکه یونگ از راه بررسی منابع فرهنگی به این نتیجه رسید که برخی جنبه‌های این ضمیر ناخودآگاه بین همۀ ابناء بشر مشترک است.ایدۀ ضمیر ناخودآگاه جمعی از وقوع یک رویا در عالم خواب برای یونگ شکل گرفت. یونگ در خودزندگینامه‌اش اینگونه باز می‌گوید؛ که در سال 1909 میلادی، زمانی که یونگ و فروید باهم برای سخنرانی در دانشگاه کلارک به آمریکا سفر کرده بودند، این رویا در ذهنش شکل می‌گیرد. در رویای مورد اشاره، یونگ خود را در طبقۀ فوقانی خانه‌ای قدیمی و دو طبقه می‌بیند.روی دیوارهای این خانه نقاشی‌های هنرمندانه‌ای به دیوار آویخته شده بود. به طبقۀ پایین می‌رود تا آنجا را هم ببیند. اسباب و اثاثیۀ طبقه پایین قدیمی‌تر بودند و او حدس می‌زد که متعلق به قرن پانزده و شانزده باشند. او به منظور تماشای بخش‌های مختلف این خانه به دری بزرگ از جنس سنگ برمی‌خورد که با گشودنش متوجه را‌ه‌پله‌ای باریک می‌شود که به زیرزمین می‌رسید. روی بلوک‌های سنگی کف آنجا متوجه  حلقه‌ای می‌شود. وقتی دست در حلقه می‌کند و آن را بالا می‌کشد راه‌پلۀ باریک دیگری به اعماق ساختمان منتهی می‌شود. با پایین رفتن از این راه‌پله وارد دخمه‌ای غارمانند می‌شود که در دل تخته سنگی کنده شده است. آن‌جا مقداری استخوان و دو جمجمۀ متلاشی شدۀ انسان، همچنین تکه‌های ظروف سفالی شکسته شده‌ای را می‌بیند که پیداست بقایای دوره‌ای ابتدایی از تمدن بشر هستند و سپس از خواب بیدار می‌شود.از نظر یونگ آن خانه، ایماژی از روان چندلایۀ انسان بود. او طبقۀ فوقانی و همکف خانه را بازنمایی لایه‌هایی از ضمیر آگاه شخصی، زیر زمین را ضمیر ناخودآگاه و دخمۀ غارمانند را ضمیر ناخودآگاه جمعی محسوب می‌کرد و استخوان‌ها و جمجمه‌های به جامانده در آن مکان را نمادی از اجداد انسان می‌دانست که میراث روانی مشترک همۀ ابناء بشر را به وجود آوردند.با نگاهی به پسینۀ نظریه‌ها، خلق کردن تئوری، همیشه نیازمند نبوغ ذاتی نیست. فقط  کافیست به موازات تقویت بنیه‌های فکری، کمی در اطراف خود دقیق‌تر باشیم.پ.ن : این جستار در پی اثبات یا رد اندیشه‌های نظریه‌پردازان فوق نیست. و با هدف تقويت نگرورزى نگاشته شده است.</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 10:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتفاعِ زندگى</title>
                <link>https://virgool.io/@tabalvoremehr/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%89-m5gtc5wpzyyo</link>
                <description>از پشت سرفه‌های طولانی، صدای گرفته‌اش را به گوش هر بچه‌ای که سرراهش بود، می‌رساند.سال‌شمار عمرش را اگر بپرسی می‌گوید فرصتی برای شمارش سال‌های زندگانی‌ام نیست، همین که زنده بمانم و زنده نگه‌دارم کافیست.سال شمار و روز شمار و دقیقه شمارِعمر بماند برای آن‌هایی که ارتفاع زندگانیشان بلند است. اين پايين ها هيچ خبرى از اين بازى‌ها نيست.هوای مه‌گرفته‌ی آن صبحِ ارديبهشت بهانه‌ای برای  رهايى اشک از چشم‌هایش شده بود؛ بی‌آنکه واهمه‌ای از دیده شدنشان داشته باشد.نام مهدکودک “نیکان” را که دید، چشمانش را خشکاند. لرزشی پشت گلو انداخت. صدا را با فشار آب گلو صاف کرد.– بادکنک… بادکنک… دختر خوشگلا… پسر بلاها… بادکنک دارم.صدایش مثل سایر کاسب‌ها بلند نبود. همیشه پشت صدای نازکش، خجالتی کهنه از کودکیِ تلخش به یادگار داشت.انگار تمام دنیا دست به دست هم، زیر پایش را خالی کرده بودند. این حس آشنا را هنگام لیز خوردن پایش روی لیزی پوست موز و رها شدنش روی زمین بیش از پیش دریافت!– آآآآخ… کمر وامونده خورد شد. موز خوریش واسه بقیه‌اس. زمین‌خوریش واس ما.– داداش دستتو بده من بلند شو.– دستت گِلى میشه آقا. تیریپت قاطی میشه. خودم پا میشم.– چه سفت گرفتی این بادکنک‌ها رو… یکیشم از دستت در نرفت.با صدای ترقّ و توروقِّ استخوان‌های تفتيده‌اش ایستاد و دستی به پشتِ لباس خاکستری‌اش کشید.– در رفتن هر کدوم از اینا در رفتن دلخوشی بچه‌هامه مهندس!– باشه . خدا برکت بده.– خدا که خرده برکتی میده. حالا یه‌دونه‌شو واسه اون خرگوش کوچولوی شاستی سوارت بخر دلش شاد شه.– مرسی . اون انقدر دلخوشی داره که با اینا پلکش هم تکون نمی‌خوره.آه سردی لب‌های اصغر را به انجماد کشاند. تشری به روی اشک دويده در گونه‌اش زد و به راهش ادامه داد.از مهدکودکی به مهدکودکی و از پارکی به پارک دیگر. کار هرروزش بود.ساعت ۶ عصر بود که گزیدگی عضلات پا را آیتِ خستگی یافت و روی نیمکتِ سنگیِ پارکِ ”جالیز” خودش را با آغوشی لبریز از حسرت‌های همیشگی پهن کرد.خب از ۷۳ تا ، ۱۷ تاش مونده که اگه خدا همون خرده برکتش رو‌نشونم بده تا شب تمومه.چرت نابهنگامی جلوی پرده‌ی چشمانش نشست!– تو خماری! نمیفهمی چی می‌گی پسرِ اصغرکُنَك. مگه با ١٠٠ تومن الان چی میدن خنگول.– خفه شو، اسم خونوادمو بیاری نیاوردیا. ردش کن بیادرویای اصغر، رویای پدری بود که تازه طفلش را با تبریکی تهی در آغوشش نهاده‌اند و جیغِ نوزاد نارسیده، گوشش را مى‌آزارد اما چشمانش، مشتاق تماشایش است.چرت نابهنگام، با شنیدن صدای رسیده‌ی همان نوزاد از چشمان اصغر بیرون جهید.دانیال تمام قد در مقابل چشمانش نقش بست. لحظه‌ای در تردید میان رویا و حقیقت ماند.– ١٠٠ تومنم واست زياديه. ردش کن بیاد وگرنه پته‌ات پیش اِبرام رو آبه ها.– بچه داری منو تهدید می‌کنی؟!دست مرد کاسکتی‌ای که بازوانش اثری از ورزیدگی نداشت روی گردن باریک دانیال نشست. اصغر یقین کرد که رویا نیست و در ثانیه‌ای به حضورش در واقعیت پی برد.چنان ببری که طعمه‌اش را به دست روباهی دیده باشد سوی مرد کاسکتی دوید تا دانیال را، (همان نوزاد نارسی که حالا حسابی رسیده بود) از چنگش بدرد. دانیال همچون میوه‌ی رسیده ای شده بود که کرم کوچکی درون شیرینی‌اش جولان می‌داد.مرد کاسکتی با صدای رفیقِ سوار بر موتورش ناگهان غيب شد.– سیا بدو… اصغرکنک اینجاست!اصغری که از سفت گرفتن نخ‌ها، مدام دستانش تاول میبست این بار اصلا ندانست که ترکاندن آن ۱۷ تای مانده سهم کدام درخت و دکل و چوب و تخته‌ای شد.– دانیال تو با اینا چیکار داشتی؟ با سیا سوخته چه صنمی داری پسر؟ چی ازش میخواستی؟ سیا سوخته که بجز اون زهرماری‌ها چیزی نداره؟ از کِى تو رَم گرفتار این زهرماری‌ها کردن… اصغر بمیره کههمین درد واسه مردنش کافیه!چهره‌ی درمانده‌ی اصغر، آماج نگاه سرشار ازشرمساری و فروماندگى و ابهام و خماریِ دانیال شده بود.اصغر نمی‌دانست سیاهی‌ای که روی سرش سایه انداخته، تقصیر کم سوییه ماهِ آخرِ ماه است یا شومی ناداری.پاهای مانده اش، روح خسته اش را به خانه رساند.نرمیِ لب‌های خشکیده‌ای را روی چشمان بسته‌اش حس کرد!– بابا، دانیال همه‌چی رو بهم گفت. گفت که کار بدی کرده. گفت با دیدن کار بدش بادکنک هات پرید . بابا بادکنک‌ها چن تا بودن؟!نامش ستاره بود، اما همچون خورشید بر جان پدر مهر می‌تاباند.– تنها امید بابا بیا بغلم تا آروم شم …دست‌های کوچک ۱۱ ساله‌اش نوازشگر جان آزرده‌ی اصغر بود.ساعت ۳ بعدازظهر فردای آن شنبه‌ی تلخ، اصغر به زور پلک هایش را می‌بست تا خورشید به بیداری اجباری‌اش آن‌ها را نگشاید. ۱۷ سال بود که در چشمان دانیال آرزوهایش را می‌دید اما حالا چه؟ نه تنها چشمان دانیال برایش فروغی نداشت که از تمام جهان چشم پوشیده بود.صدای در را که شنید قفل چشمانش را محکم‌تر کرد.– سلام بابایی خونه‌ای؟صدای نازک ستاره را که شنید می‌خواست برخیزد اما ترس از ترکیدن بغض انباشته‌اش مانع شد.ستاره دست مشت کرده‌ی پدر را گشود، پاکتی را درونش گذاشت و در اتاق را بست و رفت.اصغر همچون طفلی که در انتظار گشودن هدیه‌ای کادوشده باشد، برخاست.داخل پاکت چند عدد بادکنک باد رفته بود و یک کاغذ؛« بابايى‌اصغر ، امروز جشن روز معلم بود.  بعد از جشن ، از خانوم معلممون اجازه گرفتم بادشون رو خالی کنم بیارم برات، تا ببری بفروشیشون تا دیگه از دست دانیال هم ناراحت نباشی که بادکنک‌هاتو به باد داد.ببخشید! فقط ۱۷ تا بادکنک مونده بود.»#تبلور_مهر</description>
                <category>تبلور مهر</category>
                <author>تبلور مهر</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 18:56:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>