<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا تقی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@taghizadeesara</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:31:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4301182/avatar/m0nrZx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا تقی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@taghizadeesara</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت‌های منِ دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@taghizadeesara/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-g84i2yfexeil</link>
                <description>آن روز که اینجا را زدند من به تو فکر کردم. نه اینکه چشمانم را ببندم و بخواهم به تو فکر کنم؛ از آن فکرها نه. از آنهایی که بی‌هوا سرت جای دیگری پرواز می‌کند، انگار نه انگار که دو دقیقه پیش ممکن بود مرده باشی. بگذار از اول برایت بگویم. آن شب یک پیراهن بلند قرمز پوشیده بودم. از همان هایی که انگار یک تکه پارچه دورت پیچیده‌ای که خدای نکرده سر سوزنی احساس گرما نکنی. سرم کمی درد میکرد پس به زحمت خودم را تا پای یخچال کشاندم و یکی از قرص‌های مسکن مامان را یواشکی خوردم.درب ورودی سه چهارباری به هم خورد و این یعنی چندتایی موشک از آسمان جایی روی یک ساختمان احتمالا مشکوک فرود آمده. بی اهمیت به سمت اتاق میرفتم که گومبی صدا آمد. در و دیوار و شیشه و هرچه که داشتیم لزرید. موج بابا را به دیوار کوبید. خانوم همسایه که شروع به جیغ و داد کرد فهمیدم همین جا بود. این یکی از دستشان در رفته بود و صاف خورد سر کوچه‌ی ما.بی هوا به طرف اتاق امیر رفتم؛ دستش را گرفتم و بیرون کشیدمش. همگی شروع به خندیدن کردیم. دومی را که زدند برق ها رفت. خانم همسایه بلندتر جیغ کشید. امیر و بابا و مامان رفتند ببینند چه خبر است و در همین حین من به سمت کمد دیواری حمله بردم. آخرین چیزی که میخواستم این بود که اگر مردم روحم این پیراهن سرخ بدقواره تنش باشد. شاید بگویی تو وسط این هیر و ویر اصلا چطور وقت کردی به من فکر کنی. عرضم به خدمتت که اگر راستش را بخواهی در زمان مذکور از این هیر و ویر در آمده بودیم. آن موقع که مردک یک لاقبا از این ور محله تا آن طرف داد میزد «تخلیه کنید، فوری بروید یک جای دیگر» نه، آن موقع هم که مردم را در کوچه و خیابان با زیرشلواری گل گلی میدیدم نه، ولی آن موقع که سرم را روی بالش پنبه ای خانه‌ی مامانجون گذاشتم و ملحفه‌ی آبی مامان‌دوز را تا خرتناق رویم کشیدم، به این فکر کردم که اگر امشب قرار بود بمیرم، با حسرت میمردم. حسرت چه را نمیدانم. احتمالا حسرت اینکه این مدت خبر ندارم که چه میکنی، گرچه از این و آن خبر میرسد، اما از تو چه پنهان؛ فایده ندارد. من که به خبرهای این چنینی عادت ندارم. خبر باید داغ و تازه باشد. از دهان تو دربیاید و به گوش به من بخورد. نمیدانم عزیز جان؛ شاید باید بپذیرم که این ساعت‌ها فاصله‌ی بینمان زورش از من خیلی بیشتر است.</description>
                <category>سارا تقی زاده</category>
                <author>سارا تقی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 23:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطالعه‌ای بین دو شیطان، دو جهان‌بینی</title>
                <link>https://virgool.io/@taghizadeesara/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-utry8vfh6nhm</link>
                <description>در نگاه نخست، رمان یادداشت‌های شیطان اثر لئونید آندری‌یف و شیطان و دوشیزه پریم اثر پائولو کوئیلو روایت‌هایی مشابه به نظر می‌رسند: هر دو با ورود «غریبه‌ای» آغاز می‌شوند که حضور او، جامعه‌ای کوچک یا انسانی منفرد را با پرسشی بنیادین روبه‌رو می‌کنند و انسان را در موقعیت انتخاب میان خیر و شر قرار می‌دهند، اما در عمق، این دو اثر متعلق به دو جهان‌بینی متفاوت‌اند: جهان‌بینی روسی که تجربه‌ی انسان را از راه رنج و تردید می‌سنجد، و با طرح کردن پرسش‌های تراژیک و فلسفی به سرشت انسان می‌نگرد؛ و جهان‌بینی برزیلی/کاتولیک که با افقی تمثیلی، امیدمحور و عرفانی، انسان را موجودی در مسیر رستگاری می‌بیند. هر دو درباره‌ی «شر» سخن می‌گویند، اما یکی شر را تقدیر درونی انسان و دیگری آن را میدان آزمون و امکان می‌داند.این تفاوت، نه در خط داستان بلکه در نوع نگاه به ذات انسان آشکار می‌شود. در سنت اندیشه‌ی روس، شر نیرویی بیرونی نیست؛ حقیقتی درونی است و با حضور شیطان به عنوان ریشه‌ی نمادین شر، حقیقت بی‌پرده شده و چهره‌ی واقعی انسان نمایان می‌شود. آندری‌یف نشان می‌دهد که انسان پیش از آن‌که قربانی باشد، خویشتنی است که ظرفیت ویرانگری را در ذات خویش حمل می‌کند. این نگاه ادامه‌ی خط داستایفسکی و گورکی است: تعارض خیر و شر نه در جهان، بلکه در تاریک‌ترین نقطه‌ی وجود انسان نهفته است. مقابل آن، کوئیلو شر را نه سرشت، بلکه آزمایش می‌داند؛ این‌که آیا فرد می‌تواند خود را از اجتماع غریزه و ترس بالا بکشد، به آزادی برسد و خیر را انتخاب کند. اینجا شر سکوی پرش است، نه گودال سقوط.اما تو، ای انسان، خدا و شیطان را همزمان در وجود خود جمع داری و این دو در چنین کالبد تنگ و تاریکی چه وحشتناک باهم در ستیزند!در یادداشت‌های شیطان، خود شیطان موجودی است زخم‌خورده از حقیقت؛ آینه‌ای که نه تنها مردم، بلکه هستی را در چهره‌ی عریانش منعکس می‌کند. لحن او طعنه‌آمیز است، گویی چون دیده است، دیگر نمی‌تواند ایمان بیاورد. او متوجه می‌شود که میل به ویرانگری و شر در درون انسان، فراتر از تصوراتش است. تصویر شیطانی مفتضح و ناتوان، نه به معنای فروپاشی قدرت، بلکه به منزله‌ی افشاگری بر ماهیت انسان است. شیطان آندری‌یف آموزگار نیست؛ او گواه است، گواهِ سقوطی که ماهیتش آگاهی است. این شیطان، با آشکار کردن حقیقت، امید را پس می‌زند. از همین رو، کتاب اعتراضی است علیه نهادهای اخلاقی و ارزش‌های جامعه‌ی بورژوازی که پشت صورتک تمدن، نیروی خصمانه‌ی بشر را پنهان کرده است.در مقابل، شیطان کوئیلو بیشتر یک امتحان‌کننده است تا نفی‌کننده. او انسان را به پرتگاه می‌کشاند، اما تنها تا آنجا که فرد بتواند خویشتن خویش را ببیند. شیطان کوئیلو برداشتی نمادین از وسوسه، به ‌منزله‌ی مرحله‌ای از سیر رشد روحی انسان است. نور و تاریکی هر دو ابزار خودشناسی‌اند و او امکان ایستادگی در برابر شر را روایت میکند. او می‌گوید: «در تو چیزی هست که من می‌آزمایم، نه چیزی که من می‌سازم.» این تعبیرِ نمادین، نگاه کوئیلو را روشن می‌سازد: شیطان نه دشمن انسان، بلکه سایه‌ای است که بدون آن، نور معنا نمی‌یابد. انسان در جهان‌بینی او محکوم نیست؛ بلکه می‌تواند به خیر دست یابد و شیطان، نه نشانه‌ی ناکامی بلکه نشانه‌ی آزمون ارزش انسان است.مفهوم آزادی در این دو نگاه، دو معنا پیدا می‌کند: در نگاه آندری‌یف، انسان «آزاد» است، اما این آزادی بیشتر شبیه رها شدن در برابر سرنوشتی تلخ است؛ آزادی به‌منزله‌ی فقدان تکیه‌گاه. او می‌تواند انتخاب کند، اما انتخاب او اغلب نشانه‌ی ماهیت درونی اوست، نه دگرگونی‌اش. آزادی اینجا عرصه‌ی نمایشِ سقوط است، نه رستگاری. نگاه روسی به‌نوعی می‌گوید: «انسان وقتی آزاد می‌شود، چهره‌ی حقیقی‌اش را نشان می‌دهد.» و از همین رو اخلاق نه امکانی قهرمانانه، بلکه مسئله‌ای تراژیک است. در برابر این نگاه، کوئیلو، انسان را موجودی «در حال شدن» می‌بیند، نه موجودی اسیر ذات. آزادی برای او توانِ عبور از خطا و بازگشت به خویشتن برتر است؛ سقوط، صرفاً مرحله‌ای موقت در راه آگاهی است. همان‌گونه که ریشه‌ی مسیحی-کاتولیکِ این نگاه القا می‌کند، خطا مقدمه‌ی توبه است؛ بنابراین شیطان نه صرفاً انکارگر معنویت، بلکه آزمایشگری است که انسان را در آستانه‌ی انتخابی متعالی قرار می‌دهد.نقش رنج نیز در این دو جهان‌بینی، ماهیتی کاملاً متفاوت دارد: آندری‌یف رنج را تجربه‌ای بیدارکننده اما ناامیدکننده می‌داند؛ پرده‌ای که با کنار رفتنش، فرسودگیِ درونیِ جهان و بی‌پناهیِ انسان آشکار می‌شود. در اینجا رنج نوعی مجازات است؛ مجازاتِ زنده بودن در جهانی که خیر، سایه‌ای کم‌رنگ در برابر واقعیتِ بی‌قراری و میل به خودویرانگری است. آگاهی حاصل از رنج، بیشتر به سنگینی می‌ماند تا نجات؛ انسان هرچه بیشتر بداند، کمتر می‌تواند امید بورزد. در برابر این نگاه، کوئیلو رنج را مرحله‌ای از عبور می‌داند. وقتی چانتال پریم با وسوسه روبه‌رو می‌شود، رنج او را به سقوط نمی‌کشاند، بلکه به روشن‌بینی می‌برد. اینجا رنج تونل است، نه دیوار؛ گذرگاهی که از نادانی به بینش می‌رسد. او از رنج عبور می‌کند تا چیزی کشف کند، درحالی‌که شخصیت‌های آندری‌یف رنج را کشف می‌کنند تا بفهمند عبوری در کار نیست. این‌جاست که ریشه‌های فرهنگ روسی و لاتین دو چهره‌ی متضاد از آگاهی را نشان می‌دهند: یکی «رنج به‌ مثابه‌ی بی‌پناهی» و دیگری «رنج به ‌مثابه‌ی عبور».پی نوشت اول: بعد از فوت پدربزرگم کتاب شیطان و دوشیزه پریم رو از بین کتابهاش پیدا کردم و برش داشتم. همیشه صدای خودش موقع خوندن این کتاب تو ذهنم میپیچه.پی نوشت دوم: دستخط پدربزرگ لای کتاب.برآیند این تقابل‌ها نشان می‌دهد که خیر و شر در این دو اثر نه به‌عنوان یک دو قطبی اخلاقی بیرونی، بلکه به‌مثابه دو امکان درونی تفسیر می‌شوند. آندری‌یف نشان می‌دهد که وقتی انسان به نقطه‌ی انتخاب می‌رسد، بیشتر از آن‌که بخواهد نجات یابد، میل دارد چهره‌ی پنهان خود را عیان کند؛ نزد او شر زخمی ذاتی و وجودی است. کوئیلو برعکس، معتقد است که انتخاب لحظه‌ای است که انسان می‌تواند از خویشتن سابقش بالاتر رود. در یکی، انتخاب افشاگری است؛ در دیگری، امکان‌ساز است. آندری‌یف می‌پرسد: «آیا انسان می‌تواند نجات یابد؟» اما کوئیلو می‌گوید: «انسان زمانی انسان است که انتخاب کند نجات یابد.» و درست همین‌جا، انسان نه سپید است و نه سیاه، بلکه صحنه‌ی کشمکش میان نور و سایه است.این دو کتاب یکدیگر را نقض نمی‌کنند بلکه دو نیم‌رخ حقیقت‌اند: یکی یادآور می‌شود که شر در ماست و نمی‌توان آن را به جهانی بیرونی نسبت داد و دیگری یادآور می‌شود که در همان جایی که شر ریشه دارد، امکان خیر نیز می‌تواند بروید. جهان آندری‌یف آینه‌ی هبوط است و جهان کوئیلو آینه‌ی امکان بازگشت. اگر اولی می‌گوید: «ببین چه هستی»، دومی می‌گوید: «ببین چه می‌توانی باشی.» حقیقت نه در یکی، بلکه در تنش میان این دو نگاه سر برمی‌آورد؛ جایی که انسان نه موجودی مطلقاً تباه و نه موجودی مطلقاً نجات‌یافته، بلکه میدان نسبیِ نبرد است؛ نبردی که تا انسان هست، ادامه دارد.</description>
                <category>سارا تقی زاده</category>
                <author>سارا تقی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 15:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، ماهی می‌شوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@taghizadeesara/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-lot3nlirgw3u</link>
                <description>توپ جدیده هم افتاد همونجا، مثل قبلی. الانه که جنازه بشه.دیروز یه توپ جدید گرفتم. این یکی هم عین قبلیه، ولی راه راهاش سبزه. قبلیه رو بیشتر دوست داشتم؛ راه راه های قرمز داشت، رنگ پیروزی. تازه یه دونه قرمز دیگه هم گرفته بودم؛ دولاش کردم که از وسط پاره نشه. ازقضا همون روز از دستم در رفت. توپ لامصب افتاد تو خونه‌ی شازده.خداخدا کردم از اون روزاش نباشه. از همون روزا که اعصاب نداره؛ میزنه توپ بی‌نوا رو تیکه تیکه میکنه، بعدم مثل جیگر زلیخا پرتش میکنه وسط کوچه تا به قول خودش، همه‌ی ما توله سگا عبرت بگیریم. ولی از همون روزاش بود.چندباری به در کوبیدم. در خونه‌اش آهنی بود، صدا مثل ناقوس میپیچید تو کوچه. شازده فکر کرده بود پسر شاهه، برا خودش قلعه ساخته بود. درو که باز کرد، بی این که بپرسه خودمو جا کردم تو. میدونستم زورش به من نمیرسه. زورش فقط به توپ بی‌نوا میرسه.-         از خدا بی‌خبر، لااقل جنازه‌شو بده. می‌خواستم براش گریه کنم.شازده سیگاری بود. هربار میدیدیش، یه سیگار دستش بود. یه تیکه از زیر پوشش همیشه سوراخ بود. همیشه هم میلرزید؛ دستاش، پاهاش. ولی خوب با اون هیکل لرزون سرپا بود. جوابمو نداد. پشتشو کرد بهم، رفت لب حوض نشست و سیگارشو روشن کرد. پک زد؛ بعد غصه هاشو دود کرد داد هوا.جنازه‌ی توپو دیدم. وسط حیاط دراز به دراز افتاده بود. دلم میخواست سیگارو از دستش بگیرم، یه پک بزنم، یه فکری براش بکنم. نمیدونم، شاید واسه توپم ختم بگیرم. ولی فقط نگاه کردم.چند دیقه‌ای گذشت. طاقت نیاوردم، برگشتم گفتم:-        نکش. بسه دیگه. بغل اون ماهیای بیچاره‌ای، نفسشونو میبری. چقدر میکشی؟ میوفتی رو دستمون. میمیریا. بچه هم که نداری. منم پول ندارم برات قبر بخرم. تهش تو همون گنجه خاکت میکنم. گوش میدی؟ سینت به خس خس افتاده. ول کن دیگه.دو سه تایی سرفه کرد. سینش که صاف شد گفت:-        قبر نمی‌خوام. تو اون گنجه هم نمیخواد منو چال کنی. نترس. من وقتی مردم، ماهی می‌شم. میام تو همین حوضه، انقدر شنا میکنم تا باز بمیرم.-        یعنی چی؟ نمیتونی ماهی شی که! ماهی ها ماهی ان، آدم نیستن که. تا حالا دیدی یه ماهی بمیره آدم شه؟ ندیدی دیگه. مثل اون مشکیه که دم عید مرد. همون که گربه چش سفیده خوردش. خودت مگه پرتش نکردی تو باغچه؟ اون که آدم نشد. تو هم ماهی نمی‌شی. هیشکی ماهی نمی‌شه. خاک میشه، فهمیدی؟ خاک. عبدلله هم خاک شد. زری جونم خاک شد.ته سیگارشو که انداخت تو حوض، دیوونه شدم.-        هوی! چیکار میکنی؟ گناه دارن؛ میمیرن. ماهی مادرمرده چیکارت کرده مگه، پیرمرد؟ زورت فقط به ماهی میرسه. به ماهی و توپ. من اصن می‌رم. رفتم، شازده. خدافظ.شازده گفت:-        ماهی هم دل داره. غم داره. سیگار میکشه. نگاش کن، اومده دو تا پک بزنه.درو کوفتم.تا امروز دیگه در این قلعه رو نکوفتم. امروزم چون کارم گیره در میزنم. وگرنه شازده که نه اعصاب داره، نه هوش و حواس. انقدر حواس نداره که لابد نمیشنوه. نمیشنوه صدای این در آهنی کوفتی رو. این در لعنتی انگار اون‌قد کلفته که نه صدام میرسه، نه نفرینی که تو دلم گره خورده.کوبیدم، هیچ.باز کوبیدم، باز هم هیچ.فهمیدم نیست. یا هست و نمی‌شنوه. یا خوابیده. یا نمی‌خواد کسی بفهمه هست. شاید هم رفته سیگار بخره. ولی توپم الان مهم‌تره. باید بپرم تو. تا خونه نیست، اون توپ لامصب رو بردارم. تا این یکی هم جنازه نکرده. از بالای در که پریدم تو، چشمم به توپ افتاد. تو حوض افتاده بود. حوض ماهی قرمزای بی‌زبون. ماهی قرمزای سیگاریِ بی‌نوا. توپ رو برداشتم. ته سیگارا هنوز همونجان. ماهی‌ها هم شنا می‌کردن. اینور اونور می‌پریدن.لای ماهی قرمزا یه دونه ماهی سیاه هم بود. عین همونی که مرده بود. همونی که شازده با گریه از دهن گربه بیرون کشیدش. همونی که چال کرد تو خاک. مرده بود، خودم دیدم مرده. خودم براش سنگ قبر گذاشتم. چه میدونم والا، لابد یه جدیدشو گرفته. منم جنازه‌ی توپمو که دیدم، یه دونه جدید گرفتم. اون که دیگه شازده‌ست. جونش به جون ماهیاش بنده.ماهی سیاهه اومد بالا. دو تا پک به سیگار زد. باز رفت قاطی بقیه‌ی ماهیا. باهم شنا کردن. منم توپو که برداشتم، درو کوفتم.</description>
                <category>سارا تقی زاده</category>
                <author>سارا تقی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 14:08:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>