<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویایی بی انتها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@taha.accessories</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:14:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3446350/avatar/uogkBR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رویایی بی انتها</title>
            <link>https://virgool.io/@taha.accessories</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر سال زمان تولدم می میرم(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@taha.accessories/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-i1yxae5abyzy</link>
                <description>بعد از یک روز تعطیل که کاملا استراحت کرده بودم با انرژی از خواب پاشدم و در حال صبحانه خوردن اولین جستجوی خودمو در دنیای اینترنت شروع کرد،(ملاقات دو نفر بعد از مرگ):تناسخ در روانشناسی به معنای اعتقاد به این است که روح پس از مرگ به بدن جدیدی منتقل می‌شود، و این چرخه ممکن است بارها تکرار شود. این مفهوم بیشتر در فلسفه و ادیان شرقی مانند هندوئیسم و بودیسم مطرح است، اما در برخی از مکاتب روانشناسی نیز به آن پرداخته شده است.تنها جواب منطقی حرفهای لیلا  &quot;تناسخ&quot; ، نمی خوام خیلی خودمو غرق در ادیان و مذهب و اینا بکنم بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که برای لیلا و معشوقش تناسخ صدق می کنه .خیلی جالبه ولی چطور یه روح می تونه  و یا چی باعث شده که خاطراتشو به یاد بیاره. دوباره افکارم مثل یه اسب وحشی توی دشت ذهنم چهار نعل می تاخت و برام خیلی سخت بود کنترلش کنم.تصمیم گرفتم که مطالعه بیشتری کنم و دوباره رفتم دانشگاه تا ببینم چیزی پیدا می کنم یا نه.تقریبا 3 ساعتی تو کتابخونه دانشگاه نشستم و چند تا کتابو سرسری نگاه کردم نتیجه ی خاصی نگرفتم، (در دیدگاه ها و فلسفه های مختلف تلاقی دو روح ممکن نیست. فقط در دیدگاه معنوی و کارمایی پیوند های روحی باعث تلاقی دو روح می شود.). اینا یعنی بن بست.نفس عمیق کشیدم ،ای خدا، خسته و گرسنه شده بودم، انتهای یک کتاب باز کردم و نوشته بود &quot;در نهایت همه چیز بستگی به باور شخصی افراد دارد.تو ذهنم داشتم زمزمه می کردم(خب تناسخ اتفاق افتاده نیما ،خب پس احتمالا این دو نفر باور خیلی قوی داشتن، اما یاد نوشته لیلا افتادم که &quot; تو مرا به یاد نمی آوری&quot; پس تناسخ اتفاق افتاده ولی یکی از روح ها اون یکیو بیاد اورده.....؟وای وای مغزم دیگه درد گرفته ، وسایلمو برداشتمو رفتم به سمت خونه. وسط راه یه پیام به خانوم زمانی(لیلای عجیب) دادم و نوشتم :  سلام کی می تونیم دیدار بعدیمونو هماهنگ کنیم خانوم زمانی. سلام آقای سپهرییییییی فردا میشه ولی باز اول وقت باید تشریف بیارید.از کشیدن فامیلیم فهمیدم که باید لیلا صداش می کردم،پس نوشتم:چشم لیلا خانوم.</description>
                <category>رویایی بی انتها</category>
                <author>رویایی بی انتها</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 14:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر سال زمان تولدم می میرم(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@taha.accessories/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nvjbwocimnjh</link>
                <description>&quot;هیچ کس باورم نمی کند که من با تو دوبار زندگی کردم ،من خودم هم باور نمی کنم که تمام احساساتی که برایم آشنا بود بخاطر این بود که تو برایم قدیمی ترین آشنایی عزیز جانم ، تو مرا به یاد نمی آوری و این سخت است برای من،با چه کسی می توانستم صحبت کنم ، حالم را بیان کنم و تجربه دوباره عشقم را برایش وصف کنم، آه تحملش برایم سنگین شده است.&quot;پاییز 1360خواندن دست نوشته های لیلا زمان را کاملا از یادم برده بود این یه بخش کوتاهی بود از اون نوشته لیلا که 43 سال پیش شروع به نوشتن کرده بود ، یکی از دوستان لیلا بهم گفته بود که خیلی در مورد این نوشته ها کنجکاو نشم ولی واقعیت همین یه خط از نوشته های لیلا آتشی درون من ایجاد کرد که تصمیم گرفتم تا انتهای داستان لیلا رو دنبال کنم ولی از کجا باید شروع کنم..؟صدای گوشی تلفن منو از جا پروند، هم خونه ایم فرهاد بود. دیر شده بود قرار بود شام امشبو من درست کنم با عجله رفتمو سر راهم غذا از بیرون گرفتم رسیدم خونه ،فرهاد با شوخی گفت به به، چی باعث شده مارو مهمون کنی منم ختدیدم و گفتم سر شام با هم حرف میزنیم میز و بچین که من دست و رومو بشورم.فرهاد بنظرت دو نفر میتونن با هم دو بار زندگی کنن؟اوووم اول یه لیوان نوشابه بریز.. مرسی نیما. ببین یعنی یبار مردن و دوباره زنده شدن؟ وای چرا به اینجاش فکر نکرده بود هیچ جوابی برای فرهاد نداشتم. ولی خب احتمالا همینه وگرنه چجوری میشه دو نفر دوبار کنار هم باشن و دو بار زندگی کنن.شام و خوردیم آماده شدم برا خواب ولی ذهنم اصلا برای خواب آماده نبود تو کسری از ثانیه کلی فکر می گذشت ازش و منم برای بیشترشون جوابی نداشتم فقط می رفتم سراغ بعدی.صدای زنگ گوشیم منو از جام مثل فنر بلند کرد ،سرم سنگین بود نمی دونستم کجام ،یکم که حالم جا اومد ، با خودم گفتم امروز تعطیل رسمی بود که ،یادم رفته بود آلارم گوشیمو تنظیم کنم ولی خوشحال شدم می تونستم بیشتر بخوابم ، دراز کشیدم ولی دوباره فکرم رفت سمت لیلا شروع کردم دنبال راه حل برا اینکه اطلاعاتمو بیشتر کنم و چشمامم رفت رو هم.</description>
                <category>رویایی بی انتها</category>
                <author>رویایی بی انتها</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 09:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر سال زمان تولدم می میرم (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@taha.accessories/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-un3eluainumg</link>
                <description>قبل از خواندن قضاوت نکنید ، این نوشته نه از ذهن آدم افسرده تراوش شده نه یه آدم بیچاره ، این نوشته نقل قول از یک انسانِ که به گواه من با تمام سلول های بدنش عاشق بود و عاشقی کرد.اولین جلسه :اولین دیدار من با لیلا 14 اردیبهشت 1403 بود،دقیقا یادمه بهم گفت اول صبح بیا که جفتمون پر انرژی باشیم البته من که کلا صبح زود بیدار شدن برام مثل کابوسه اما کنجکاوی زیادم برای شنیدن خاطرات لیلا منو 6 صبح از رختخواب بیرون کشید. تقریبا ساعت 8 صبح رسیدم دمه خونشون قبل از زدن زنگ از پنجره صدام کرد و دعوتم کرد بالا هوا هنوز حال و هوای عید و داشت رفتم بالا و وقتی در خونرو برام باز کرد و دعوتم کرد به داخل،همین که وارد شدم با میز صبحونه روبرو شدم و بهم گفت ببخش منو میدونم صبح زود بیدار شدن برات مثل کابوس،!!!! خشکم زد تو دلم گفتم (نکنه کسی چیزی گفته بهش) و بعد با یه لبخند نشستم و وسایلمو گذاشتم روی میز دزدکی نگاش کردم کنار پنجره وایساده بود فنجون چایی دستش بود و نور خورشید سایشو رو دیوار زیباتر طراحی کرده بود که یدفه گلوشو صاف کرد و منم به خودم اومد گفتم خانم زمانی می تونیم شروع کنیم ، خیلی آروم و مهربون گفت منو همون لیلا صدا کن، راحتترم. و بعد با لحن جدی گفت: چی دوست داری بشنوی ،یکم جا خوردم و گفتم همه چیو و یه خنده کوچیک کرد و نشست.میدونی آقای سپهری ،گفتم نیما هستم.ادامه داد نیما جان میدونی آدمای کمی هستن که حوصله حرفای منو داشته باشن ، پس بدون برام جالبه که تو اینجایی،از نظر خیلیا حرفای من عجیب و غریب و خیلیام بهم می گن دیوونه ،لیلا خانم این واژه لایق خودشونه من با شما نا آشنا نیستم خیلی در موردتون تحقیق کردم و حرفاتونوو و نوشته هاتونو خوندم برا همینم این همه اصرار داشتم ببینمتون و باهاتون مصاحبه کنم ، تو دانشگاه هیچکس فکر نمی کرد من موفق بشم شمارو ببینم.لیلا گفت: البته نیما جان خواستن توانستنه و با صدای آروم خندید.به ساعتم نگا کردم و دیدم همین گفتگوی ما تقریبا تا ساعت 11 طول کشیده ، تو چهره لیلا یه خستگی دیدم و ازش خدافظی کردم و گفتم که شمام استراحت کنید و اجازه گرفتم که چند روز دیگه ببینمش و سوار ماشینم شدم. خیلی فکرم درگیر لیلا شده بود با خودم گفتم می چرخم هر چی اطلاعات هست در موردش پیدا می کنم رفتم به سمت دانشگاه که یسر به بچه ها بزنم و یکم تو کتابخونه دانشگاه بچرخم.من نیما سپهری 24 ساله دانشجوی ارشد روانشناسی عمومی دانشگاه تهران هستم عاشق رشته و کمک به دیگران هستم ، میدونم کنجکاوید که دلیل علاقه منو به داستان لیلا بدونید ،حتما تو قسمت های بعدی بتون می گم.</description>
                <category>رویایی بی انتها</category>
                <author>رویایی بی انتها</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 14:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عذاب وجدان</title>
                <link>https://virgool.io/@taha.accessories/%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-qc3fikfxxyvr</link>
                <description>صبح که بیدار شدم با عجله آماده شدم و رفتم تا ببینمش،انگار جوون ۱۸ ساله بودم که عشقشو می خواست بعد یک هفته ببینه،! اما ای کاش جوون ۱۸ ساله بودم نه با این سن عاشق یه آدمی بشم که خودش زندگی داره،حالا گذشت و گذشت و گذشت و من دیگه اونو ندارم ،میدونی اصلا نباید میومد که بخوام داشته باشمش ولی گذشت و با دلخوری از همدجدا شدیم و  دیگه نیست ، بیشتر خوشحالم تا ناراحت چون منم زندگی خودمو داشتم حالا گذشت و منم با عذاب وجدانی که از دو سمت بهم فشار میاره  و دارم زندگی می کنم...! کاش دوست داشتنو بلد نبودم.</description>
                <category>رویایی بی انتها</category>
                <author>رویایی بی انتها</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 22:35:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>