<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید دادخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tahaaseh</link>
        <description>احدی از رعایای ممالک محروسه‌ی ایران!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:30:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/79165/avatar/yEb9vP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید دادخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@tahaaseh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۴</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D9%8E%D8%B3%D9%92%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%94%DB%B4-yxq1fzdrmwlm</link>
                <description>این چند روز را مشغول عکاسی بودم، البته عکاسی با چاشنی ترس از مأموران خدوم لباس شخصی که نکند پا پیچم بشوند و دوربینم را ببرند! از تجمعات شبانه عکس می‌گرفتم و چند عکس خوب هم دشت کردم. در عکاسی بیشتر به دنبال نشان دادن تناقضات عقیدتی مردم بودم و سعی داشتم آن را در قالب عکس روایت کنم. در شهر من برگزاری کنسرت از هر نوعش ممنوع است، اما در این شب ها ژانرهای مختلف موسیقی در کوچه و خیابان های شهر در حال اجراست! در برخی از آن جایگاه‌های اجتماع مردم(دوست ندارم نام موکب را که یادآور اربعین و امام حسین است بر آن‌ها بگذارم) زن و مرد و دختر و پسر دوشادوش هم هم زمان با پخش موسیقی مشغول شادی و تکان دادن پرچم و بالا و پایین پریدن هستند. موسیقی‌ها را از نظر شرعی اگر بخواهی بررسی کنی که حرام است و اگر از نظر عرفی و اجتماعی بخواهی به آن نگاه کنی موجب آزار و اذیت عده‌ای است، اما خوب این‌ها چه اهمیتی دارد؟!!من فقط در عجبم که چطور با این همه سرد و گرم شدن کسی تَرَک بر نمی‌دارد؟ ابتدا یک موسیقی بیس‌دار پخش می‌کنند که پیرمرد را هم به جنباندن کمر وا می دارد، بعد بلافاصله دعای فرج می‌گذارند، بعد از آن یک مداحی موزیکال حماسی پخش می‌کنند و بلافاصله یک چاوشی غمگین پلی می‌کنند!! دیشب هم وسط خیابان جایگاهی را درست کرده بودند و طرف که نمی‌دانم خوانند بود یا یک آدم الکی، پشت میکروفون رفته بود و با انواع و اقسام ژست‌های عجیب و غریب پلی‌بک یک موسیقی تند را برای جمعیت مثلا مذهبی که چند نفر طلبه‌ی ملبس هم در میانشان بودند، می‌خواند!از موسیقی که بگذریم پوشش‌ها هم جالب توجه است. مردان و زنان با هر نوع پوششی که دلتان بخواهد در تجمعات حضور دارند. اصلا یک قانون نانوشته‌ای وجود دارد و آن این است که شما یک پرچم ایران دست بگیر بعد هر طور که خواستی لباس بپوش! تا دیروز می‌گفتند اگر بی‌حجاب دیدید از او عکس بگیرید تا جریمه‌اش کنیم، امروز اگر به زنی که حجاب درستی ندارد تذکر بدهی جریمه‌ات می‌کنند! نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی.اول و آخر مراسم‌ها هم دعای فرج می‌خوانند و وقتی به آن جمله‌ی «و انقطع الرجاء» می‌رسند اشکی در چشمانشان حلقه می‌زند، بعد که بحث آینده می‌شود می‌گویند ما می‌خواهیم جهان را فتح کنیم! من که نمی‌فهمم این چطور ناامیدی است که فتح جهان از آن سر در می‌آورد.برایم سوال است فردا روزی که این تجمعات جمع شد و زندگی به روال عادی برگشت، باز هم عده‌ای که تا دیروز داد سخن از حرمت اختلاط زن و مرد سر می‌دادند و مخالف حضور بانوان در ورزشگاه‌ بودند، یا اجازه‌ی برگزاری کنسرت در این شهر و آن شهر را نمی‌دادند باز هم می‌خواهند به همان رفتار ادامه دهند یا از این همه دورویی عرق شرم بر پیشانیشان می‌نشیند؟یا می‌خواهم بدانم اگر جوانی به ماشینش سیستمی بست و صدای موسیقی را زیاد کرد باز هم قرار است پلیس با او برخورد کند یا بستن باند به سقف ماشین و بلند کردن صدای موسیقی فقط برای عده‌ای خاص و یا موسیقی‌های خاصی مجاز است؟از این حرفا بگذریم؛ دیشب که برای عکاسی به همین تجمعات رفته بودم توسط یکی از مأموران خدوم لباس شخصی متوجه شدم قانون عکاسی در مکان‌های عمومی حرفی بیش نیست و باید برای اینکار که قانون آن را آزاد شمرده است مجوز گرفت. البته رفتارشان محترمانه بود و منت بر سر من گذاشتند و دوربین را از من نگرفتند. فقط کلی مرا سیم جین کردند که از کجایی و برای چه کسی کار می‌کنی. گوشی‌ام را هم چک کردند. آخر هم با سلام و صلوات ولم کردند به امان خدا. </description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۳</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D9%8E%D8%B3%D9%92%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%94%DB%B3-ssfl76xxmsw3</link>
                <description>دوربین دوستم را مدتی است قرض گرفته‌ام تا این روزها که وقت آزادتری دارم کمی عکاسی یاد بگیرم. از کودکی، یعنی از ۱۳ چهارده سالگی، عاشق عکاسی بودم ولی بخاطر بی‌پولی هیچ وقت نتوانستم حتی از آن ارزان‌‌قیمت‌هایش را بخرم. حالا در نزدیکی ۳۰ سالگی فرصتی دست داده تا شاید بتوانم یکی از آن عقده‌های کودکی را جبران کنم. همان روز اول که دوربین را در دست گرفتم و چند عکس کج و معوج انداختم فهمیدم که چقدر این کار را دوست دارم. کیف‌ دوربین را که روی شانه حمایل می کنم و دوربین را به گردن می‌اندازم احساس می‌کنم اعتماد بنفسم چندبرابر شده است. هنوز درگیر یادگرفتن تنظیمات دوربین هستم و با فکوس هم مشکل دارم؛ هر جا که یک سوژه‌ی بی‌خود پیدا می‌شود سریع فکوس می‌کند و زمانی که یک سوژه‌ی خوب پیدا می‌شود آنقدر لفتش می‌دهد که سوژه از دست می‌رود. در همین مدت کوتاهی که برای عکاسی با دوربین به خیابان رفتم چند نفر از من خواستند تا از آن‌ها عکس بگیرم. نمی‌دانید چه دلهره‌ای دارد! هنوز هِر را از بِر تشخیص نمی‌دهی که دیگران از تو انتظار خلق یک اثر هنری را دارند! با سلام و صلوات چند عکس برایشان گرفتم و تا الان که خدا نگذاشته آبرویم پیش کسی برود. خوبی عکاسی خیابانی این است که در بیشتر مواقع عکست را، بدون آنکه سوژه‌ات متوجه شود، می‌گیری و می‌روی و قرار نیست کسی از آن خبر دار شود. اما در کنار این خوبی یک ترس لذت بخشی هم دارد؛ می‌خواهی لنز دوربینت را به سمت مرد یا زنی نشانه بگیری که اصلا او را نمی‌شناسی و در دلت می گویی اگر متوجه شود دارم از او عکس می گیرم ممکن است بیاید چند فحش آبدار نثارم کند و یا حتی به دوربینم آسیبی برساند. ولی واقعیت این است که اکثر مردم از اینکه از آن‌ها عکس گرفته شود خوششان می‌آید.یکی از جاهایی که برای عکاسی خیلی به آن علاقه‌دارم ابتدای خیابان فجر است. شب‌ها مردم که بیشترشان هم دختر–پسرهای جوانند آنجا جمع می‌شوند و پرچم تکان می دهند و بالا و پایین می‌پرند! آهنگ که اوج می‌گیرد من بین جمعیت به سرعت می‌لولم و اینطرف و آن طرف می‌روم تا سوژه‌ای برای عکاسی پیدا کنم و هیچ وقت هم دست خالی از این جمعیت پر شور برنگشته‌ام. اما خودمانیم بعضی از این تجمعات بی‌شباهت به آن پارتی‌های کذایی نیست! بطور مضحکی خون‌خواهی قائد شهید را تبدیل به کارناوال‌های شادی کردند و از آن عجیب‌تر اینکه نامش را جهاد و انجام وظیفه هم گذاشته‌اند. درست است، همه جا اینگونه نیست، ولی دور نیست که همه‌جا اینگونه بشود! البته برای من عکاس باشی که خوب است. از این فجایع چند عکس خوب دشت می کنم. به شوخی به دوستانم می‌گویم من نه عکاس خیابانی هستم نه خبری، بلکه عکاس فاجعه‌ام و سعی می‌کنم از فجایعی که رخ می‌دهد عکس بگیرم! فجایع معنایی عام دارد و از قتل و خون‌ریزی بگیرید تا تحریف دین را در بر می گیرد. اصلا چرا واقعا چیزی به اسم عکاسی فاجعه یا عکاس فاجعه نداریم؟ پس چه کسی باید تمام این فجایعی که دوربرمان رخ می‌دهد را ثبت کند؟چند عکس از عکس‌هایی که در این مدت گرفتم</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 14:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۲</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D9%8E%D8%B3%D9%92%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%94%DB%B2-z82tevua6jup</link>
                <description>مانند پیرمرد فرتوتی شده‌ام که دیگر حال و حوصله‌ی انجام هیچ کاری را ندارد و بیشتر وقت خود را یا در رختخواب به سر می برد یا اگر جسمش یاری کند، در پارک قدم می زند. هر کاری نیاز به انگیزه دارد و من مدتی است که دیگر انگیزه‌ی هیچ کاری را ندارم، حتی حوصله‌ی آن بحث‌های سیاسی همیشگیم را. در گذشته بیشتر سیاسی‌نویس بودم ولی امروزه، نه از ترس میرغضب و سیاه‌چاله‌اش، بلکه به دلیل نبود انگیزه‌ی لازم، دیگر حوصله‌ی آن بحث های دامنه‌دارِ بی‌پایانِ زجرآورِ سیاسی را ندارم.یکی از کارهایی که هنوز برایش انگیزه دارم خرید کادو برای همسرم است. بله، من هنوز ازدواج نکرده‌ام ولی چه چیزی مانع این است که از حالا برای همسر آینده‌ام چیزی نگیرم؟ بعد که سروکله‌اش پیدا شد می توانم سینه جلو بدهم و با غرور بگویم «من قبل از آمدنت به فکرت بودم». کاش جوان‌تر ها هم بجای اینکه دنبال رابطه و دیت و کافه باشند کمی از این کارها می کردند.من گاهی وقت ها در خیال خودم تصور می‌کنم با همسرم در حال قدم زدن در کوچه خیابان‌های شهر هستیم و در دل با او صحبت می‌کنم! می‌دانم این حالات کمی شباهت به روان پریشی دارد ولی به‌ِتان اطمینان می‌دهم که مشاعرم هنوز سرجایشان هستند.دیشب با یکی از دوستانم و به همراه همسرش به تجمعات شبانه رفتیم. رفتن به این تجمعات برای من حکم تفریح و سیاحت را دارد نه انجام وظیفه یا هر چیز دیگری که به آن می‌گویند. بودن با آن دست از دوستانم که خانواده‌ تشکیل داده‌اند حس بسیار خوبی دارد، احساس تعلق به چیزی و فرار از آن چاه نمناک تنهایی. البته در چشمان همسرانشان می‌بینم که چگونه به دیده‌ی ترحم به من می‌نگرند ولی راستش را بخواهید همان هم برایم حس خوشایندی دارد! همین که شخص دیگری برای تو دل می‌سوزاند حس *بودن* را به تو القاء می کند؛ حس می‌کنی دنیا آنقدرها هم که باید از معنا خالی نشده است و هنوز کورسوی امیدی برای زندگی هست.در قسمتی از مسیر مکانی را مخصوص هنرمندان درست کرده‌اند که عده‌ای از اساتید و دانشجویان خط و کاریکاتور آنجا جمع می‌شوند و رایگان برای مردم خط می‌نویسند و نقاشی می‌کشند. کمی آن طرف‌تر یک شهربازی کوچک برای کودکان درست کرده اند و چند قدم جلوتر هم ایستگاه صلواتی‌ای است که انواع چای‌ را در مزه‌های مختلف دارد. من چای با طعم آناناسش را گرفتم که مزه‌ی پودر نارگیل می داد و دیگر جرأت نکردم چای با مزه‌ی موز را بخورم که خدا می‌دانست قرار است مزه‌ی چه چیزی بدهد؟!در میان جمع هنرمندان دختری نظرم را جلب کرد. آثار هنری همیشه برایم جذاب‌اند اما این‌بار، جادوی چهره‌اش از خود اثر، عمیق‌تر و فریبنده‌تر بود. صورتی سفید و کشیده داشت که در میان سیاهی روسری‌اش همچون ماهی در میان ابرها می‌درخشید. و آن چشمان سیاه و فراخ که طراوت جوانی را در خود پنهان کرده بود و مژه‌های بلند و ابروان نازک و لطیف و لب‌های باریک که هنگام خندیدن چال گونه‌اش را نمایان می ساخت، انسان را مسحور خود می کرد.مدتی است متوجه شده‌ام به چنین چهره‌هایی گرایش دارم. نمی‌دانم بر اساس روانشناسی فرویدی این جذبه در کدام یک از خاطرات کودکی‌ام ریشه دارد یا بر اساس علم زیست‌شناسی آیا این حس معلول یک واکنش هورمونی است یا نه؟ با این‌حال، دانستن این ریشه‌ها، مرا به احتیاطی بیشتر وا می‌دارد تا در دام احساسات آنی نیفتم. البته، شاید دلیل اصلی این تردید کمبود اعتماد‌به‌نفسی باشد که مانع از پا پیش گذاشتن می‌شود! به هر حال جلو نرفتم و چیزی نگفتم. البته اصلا موقعیتش هم نبود که بخواهم چنین کاری کنم، اما باور کنید می‌توانستم ساعت ها آنجا بایستم و آن منظره‌ی زیبا را نگاه کنم.</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 22:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستان عاشقانه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-hqckykoyxnfn</link>
                <description>*این داستان نه چندان که باید واقعی است و نه چندان که شاید زاده‌ی ذهن و خیال*در ایام تحصیل رفیقی داشتم که از جیک و پوک هم‌دیگر خبر داشتیم، البته نه آنقدر که من تصور می‌کردم! روزی در خانه‌اش نشسته بودیم و گپ می‌زدیم که ناگهان شروع به صحبت از ازدواجش کرد و داستان آشناییش را با همسرش، که تا آن زمان من نسبت به آن بی اطلاع بودم، برایم تعریف کرد.داستان بر می‌گشت به سال های قبل از دانشجوییش، وقتی تنها ۱۷ سال سن داشت. در آن ایام سخت مشغول حرفه‌ی عکاسی بود و در اینیستاگرام پیجی داشت که کارهایش را در آن به اشتراک می گذاشت. از طریق پیجش با دختری آشنا شد که علاقه‌مند به عکس و عکاسی بود.مدتی از آشناییشان گذشته بود که جمع دوستانه‌ی پیجش – که آن زمان نزدیک به دو هزار نفر فالوور داشت – به سه نفر رسید. گروهی چهار نفره در تلگرام تشکیل دادند و به صورت مجازی با هم در ارتباط بودند.شاید بپرسید جمع دوستانه‌یشان که سه نفره بود، چطور ناگهان گروهشان چهار نفره شد؟! راستش را بخواهید نفر چهارم هم خودش بود که بدون آنکه آن دو نفر دیگر بفهمند با شماره و اکانت دیگری خودش را عضو گروه کرده بود و شخصیتی جعلی به آن بخشیده بود!تعریف می‌کرد که در آن سال‌ها استاد طلبه‌ای داشت که پیشش چیزهایی می‌خواند، من هم آن طلبه را دیده بودم. آدم خاص و منحصر به فردی بود. در اولین برخورد با او متوجه‌ی هوش سرشار و تیز بینی‌اش شدم. استادش در آن موقع هنوز سی سال هم سن نداشت ولی بسیار پخته تر از سن و سالش رفتار می کرد.بخاطر بعضی از بحث ها و گفت‌وگوهایی که در گروهشان پیش می آمد به مرور آن دو نفر دیگر را هم به استادش معرفی کرده بود تا اگر سوالی دارند از او بپرسند.مدتی به این منوال گذاشت تا روزی که بالاخره در دانشگاه قم پذیرش شد. وقتی قرار شد به دانشگاه بیاید به دوستانش گفت که دیگر نمی‌تواند در گروه فعالیتی داشته باشد و از آن‌ها خداحافظی کرد. راستش را بخواهید علت این خداحافظیش را نمی‌دانم ولی این را می‌دانم که در این مدت شخصیتش خیلی تغییر کرده بود.خداحافظی که کرد همان دخترک که در این سال ها دل به رفیق ما داده بود نتوانست دوریش را تحمل کند و تنها چند روز بعد پیام داد که من دل به تو باخته‌ام و نمی‌توانم این فراغ را تحمل کنم! دوستی و رابطه‌ای دو نفر شکل گرفت که یک سالی ادامه داشت.اولین دیدار حضوریشان از این قرار بود که دختر داستان ما که ساکن سمنان بود با خانواده‌اش برای زیارت به مشهد می روند؛ دقیقا همان زمانی که رفیق من هم با چندتن از دوستانش به مشهد رفته بود که متاسفانه من در آن سفر حضور نداشتم. خلاصه پنهانی قرار و مدار ملاقات را می‌گذارند و اولین دیدارشان نیمه شب در صحن گوهرشاد رخ می دهد. نمی‌دانم چه چیزها به هم گفتند و چون تجربه‌ی چنین ملاقات‌هایی را هم ندارم نمی‌توانم حدس بزنم!چند ماه بعد برای ملاقات دوم، دخترک خانواده‌اش را مجاب می‌کند که این بار برای زیارت به قم بروند. این بار قرار و مدارها را از قبل با یکدیگر می‌گذارند. برای اینکه خانواده‌ی دختر متوجه نشوند قرار بر این می‌شود که محل دیدار جایی غیر از حرم و آن اطراف باشد. آخر حرم حضرت معصومه خیلی کوچک است و جای مناسبی برای یک قرار عاشقانه نیست!رفیقم قبل از قرارش در خانه‌ی همان طلبه‌ای بود که ذکرش در بالا رفت. استادش فهمید که او مثل همیشه نیست و حسی از شوق و اضطراب در چهره‌‌ی  شاگردش هویداست؛ به همین  دلیل پاپیچش می شود و با سوال های مکرر و مصرانه به اصل قضیه پی‌‌ می برد.آن طلبه بواسطه‌ی سوال هایی که دختر همان چندسال پیش از او کرده بود و گفت‌وگوهایی که در تلگرام باهم داشتند از اخلاق و اعتقادات او آگاه بود و سعی در منصرف کردن پسر از این دیدار داشت و به او در مورد این رابطه‌اش هشدار داد.نمی‌دانم چطور حرف‌های او در رفیقم نفوذ کرده بود ولی همین سخنان که احتمالاً با آب و تاب فراوانی همراه بود، سخت در او اثر گذاشت.وقت قرار رسید و دخترک منتظر شاهزاده بود! هر چه زنگ زد و پیام داد خبری از او نشد. آخر چطور ممکن است کسی بتواند اینگونه با احساسات یک انسان دیگر که دل به او سپرده است بازی کند؟! باور کنید اگر احساس ندامت رفیقم در هنگام تعریف این قضیه نبود بسیار از او و این عملش منزجر می‌شدم، هر چند که به هر حال بسیار ناراحت شدم و شگفتی‌ام را از این عمل به او گوش زد کردم.نمی دانم به آن دختر چه گذشت، آیا حس خشم وجودش را فراگرفته بود یا احساس کسی را داشت که از سمت نزدیک ترین کسش خیانت دیده است؟ متاسفانه روایت زنانه‌ی این داستان را نشنیده‌ام.امیدوارم فرصت کرده باشد که یک دل سیر در خلوت گریه کند. آخر می دانید، این گونه خیانت دیدن ها بخصوص در جامعه‌ی ما تحملش بسیار سخت است. در زمانی که محتاج کمک دیگران هستیم، بخصوص اگر دختری جوان باشید، باید دندان بر جگر بگذاریم تا خدایی نکرده درد خیانت و طرد شدگی با درد قضاوت ها و زخم زبان هایی دردناک همراه نشود.ارتباط این بار بصورت کامل قطع شد. پسر که انگار از زیر بار مسولیتی شانه خالی کرده بود بر روی درس خود تمرکز می‌کند و دختر که دیگر خبری از او نمی‌شود. سه سالی می گذرد. یک سال مانده بود دوره‌ی کارشناسی تمام شود که بیماری کرونا فراگیر شد و دنیا را به تعطیلی کشاند. رفیقم آن سال ها در قم خانه‌ی کوچکی خریده بود، یعنی پدرش خریده بود، و او بیشتر اوقات در آنجا ساکن بود و گه‌گاهی به پیش پدر و مادرش می رفت.در زمان کرونا که دید و بازدیدهای دوستانه کم شده بود بسیاری از ما طعم تلخ تنهایی را چشیدیم. من حتی آدم‌هایی را سراغ دارم که در آن دوسال دچار افسردگی شدند. خلاصه که تنهایی و حس عدم تعلق آن روزها بیشتر از کرونا جان می‌گرفت.رفیقم تعریف کرد که روزی نزدیکی‌های غروب که در تنهایی نشسته بود پیامکی بر روی گوشیش آمد: «من هنوز هم به فکر تو هستم». سه سال گذشته بود و حتی بعد از آن اتفاق هم انگار عشق رفیق ما هنوز در قلب آن دختر گرم بود! نمی‌دانم این را به حساب سادگی آن دختر بگذارم یا آن را معجزه‌ی عشق بنامم؟ در هر حال، این بار رفیقم که تنهایی به صدجایش فشار آورده بود، سریع تصمیم خود را می‌گیرد و به خواستگاری دختر بی‌نوا می رود!می‌گفت که پدر خودش ابتدا مخالف بود ولی سپس رضایت داد. حالا حدود ۵ سالی است که آن ها با هم زندگی می کنند و اخیرا بچه دار هم شده‌اند.از او پرسیدم چرا اینگونه ناگهان به خواستگاریش رفتی؟ گفت که احساس می‌کرده نسبت به عواطف این دختر مسولیتی دارد! حالا نمی دانم بخاطر احساس ترحم تن به ازدواج داده است یا بخاطر فشار تنهایی دوران کرونا، مهم این است که الان عاشقانه همدیگر را دوست دارند.</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 06:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۱</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D9%8E%D8%B3%D9%92%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%94%DB%B1-hukenkyuai1q</link>
                <description>دیروز صبح تا ظهر، غرقِ در دنیای هملت شدم و نمایشنامه را یک‌سره خواندم. واقعاً نمی‌دانم چه بگویم؛ نه فقط گیرا، که فوق‌العاده بود! ترجمه‌ی آقای به‌آذین هم بی‌نظیر بود؛ دیالوگ‌های سنگین و عمیق، با حفظ غنای ادبی، به فارسی شیرین و روان ترجمه شده بودند.الان هم در تنهایی روی صندلی های سنگی کنار تاب و سرسره‌ی پارک محل نشسته‌ام و همزمان با گوش دادن به آهنگ on the nature of daylight مشغول نوشتن هستم. آدم ها را نگاه می کنم و سعی در فهمیدن آن‌ها از روی رفتار و سکناتشان دارم.خانم جوان و زیبایی را دیدم که بچه ای به همراه داشت و برایم سخت بود باور کنم مادر بچه است، چون زیادی جوان و باطراوت جلوه می کرد، آخر وقتی یک زن بچه‌ای می زاید دیگر آن طراوت و شادابی قبل را ندارد. انگار کودک تمام آن اکسیر جوانی مادر را به عاریت می گیرد و دیگر پس نمی آورد.چشمانم را بر روی هر عابری می گشایم و بی‌صدا دعوتش می کنم که چند لحظه‌ای در کنار بنشیند اما فایده‌ای ندارد. نیم ساعتی هست که اینجا تک و تنها نشسته‌ام و کسی نیامده تا حتی کمی آن طرف‌تر بنشیند. شاید واقعا در روحم دافعه‌ای برای مردم دارم که از من دوری می کنند؟!از آدم های دوروبرم فقط محمد حسین برایم مانده، البته گه‌گاهی هم شیخ حسین برای کشیدن سیگار سری به من می‌زند. چند هفته‌ای هست که از ابوالفضل – بعد از چندبار تماس و جواب رد شنیدن برای دیدار – خبری ندارم. از محمدحسن هم که قرار بود هم‌دیگر را ببینیم مدت هاست خبری نیست.دیروز محمد حسین گفت به نیت من تفألی به قرآن زده و آیه‌ی عذاب و عقاب و یک همچین مضمونی در آمده! یاد ۱۳ سال پیش افتادم که اولین بار در نمازخانه‌ی مدرسه‌ی فرهنگ طه این تفأل را به قرآن برایم زده بود و آیه‌ی بدی مثل آیه‌ی عذاب برایم آمده بود! امروز خودم با حال نزار قرآن را باز کردم که آیات توبه و صبر آمد! باورم نمی‌شود انقدر آدم بدی باشم، ولی خوب، نسبت به این آخری همه‌ی آدم ها نیازمند توبه و صبر هستند.چند پسر جوان آمدند و نگاهی به من انداختند و کمی آن طرف تر نشستند. دوست داشتم دعوتشان کنم که نزدیک تر بیایند ولی مگر آن مکان به من تعلق داشت تا بخواهم کسی را به آن دعوت کنم؟یاد چند شب پیش افتادم که با آجورا و عرفان و عباس و آن دیگر دوستشان که نامش را فراموش کردم همین جا آشنا شدم. هر چهار نفرشان در هنرستان هنرهای زیبا درس می خواندند. دوتایشان تئاتری بودند و دوتایشان سینمایی. وه، که هم نشینی با آن ها چه لذتی برایم داشت. کلی در مورد فیلم و سینما و نمایشنامه صحبت کردیم. اصلا هم صحبتی با آن ها باعث شد بروم و هملت را بخوانم.تقریباً هر شب در کوچه و خیابان ها پرسه میزنم، به امید اینکه شاید معجزه‌ای رخ دهد و زندگیم را از این کسالت رهایی بخشد. خدا را چه دیدی شاید در همین پرسه زدن ها – همانند رمان شب‌های روشن داستایوفسکی – با دختری زیبا آشنا شدم!آدم ها چه بی‌تفاوت از جلویم رد می‌شوند! انگار اصلا وجود خارجی ندارم؛ نه، البته اوضاع آنقدرها هم بد نیست، وقتی بهشان زل میزنم گوشه چشمی به من می‌اندازند.انگار این صندلی های سنگی را یک نفره اشغال کرده‌ام. ولش کن، ساعت نزدیک ۱۱:۳۰شب است، سیگار دیگریبکشم و بروم خانه.</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 18:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگار! (نوشته‌ای برای تنهایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-v4olmkeaikhp</link>
                <description>در تنهایی‌ام، تنها سیگار برایم مانده است.هر بار که کبریت را می‌زنم، نور کوچکش لحظه‌ای صورتِ خالیِ اتاق را روشن می‌کند،و سپس دود؛ دودی که مثل خاطره‌ای دیررس آهسته بالا می‌رود، به سقف می‌رسد، و آنجا پخش می‌شود تا ناپدید گردد.سیگار بین انگشتانم می‌سوزد، نه تند، نه آرام؛ با همان صبرِ تلخی که من این روزها یاد گرفته‌ام.هر پُک،یک نفسِ عمیق از نبودن است؛ نفسی که به جای اکسیژن، فقط طعمِ خاکستر و پشیمانی می‌آورد.دودش را بیرون می‌دهم و برای لحظه‌ای فکر می‌کنم اگر تو بودی، شاید می‌گفتی: «این دود را هم مثل خودت هدر می‌دهی.»اما تو نیستی، و سیگار هست؛آخرین چیزی که هنوز اجازه می‌دهد چیزی از درونم بیرون بریزد، حتی اگر فقط به شکلِ ابرهای خاکستریِ بی‌جهت باشد.وقتی به ته می‌رسد، ته‌سیگار را در زیرسیگاری فشار می‌دهم، مثل کسی که آخرین کلمه را با مشت بر دهانِ سکوت می‌کوبد.و باز تنهایی می‌ماند؛ کمی سنگین‌تر، دودگرفته‌، و همچنان تنها.سیگار بعدی را برمی‌دارم. چون در این خلأ، تنها سوختنِ چیزی شبیهِ زنده بودن است</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش سوگ! (معرفی فیلم Hamnet)</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-hamnet-t611tulmxskw</link>
                <description>&quot;من خود چندان که باید درستکارم، با این حال چنان عیب هایی بر خویش می توانم برشمارم که بهتر بود هرگز از مادر زاده نمی شدم. من بسیار مغرور، انتقام جو و جاه طلب هستم و گناهانی در سر به سویم روی می آورند، بیش از آن که اندیشه ای برای بیانشان یا خیالی برای تصورشان یا زمانی برای به انجام رساندنشان داشته باشم. کسانی همچون من به چه دلیل در میان آسمان و زمین می خزند؟ ما همه تماماً دغل‌بازیم پس به هیچ یک از ما اعتماد مکن، مسیر در پیش گیر و به صومعه برو!&quot;سوگ یک چهره‌ی ظاهری دارد و یک چهره‌ی باطنی. سوگ در ظاهر با شیون و گریه همراه است، اما در باطن یک حماسه‌ است. اگر زن و مادر را نماد چهره‌ی ظاهری سوگ بدانیم، بایستی مرد و پدر را خالق وجهه‌ی باطنی سوگ بنامیم.مردان برای سوگواری نیازمند حماسه‌اند، مردان با گریه و شیون آرام نمی‌گیرند؛ آن ها باید برای سوگشان حماسه خلق کنند. پدری که فرزند خود را از دست می دهد، هر چه گریه کند آرام نمی‌گیرد.در بعضی از کتب روانشناسی می‌خواندم که مردان در سوگ و غم ضعیف تر از زنان هستند. این واقعیتی است انکار نشدنی، چرا که مرد برای سوگواری به چیزی فراتر از گریه و زاری احتیاج دارد!پدری که فرزند خود را از دست داده معتقد است در مرگ فرزندش مقصر است. پدر نقش حامی را در خانواده دارد. او باید از زن و فرزندان خود مراقبت کند؛ حال اگر آسیبی به یکی از اعضای خانواده وارد شود، مرد نمی‌تواند با گریه و زاری، سنگینی فقدان را تحمل کند.همنت تنها پسر ویلیام و اگنس بر اثر طاعون در کودکی و در مقابل چشمان مادر می میرد. ویلیام در زمان مرگِ پسرش در خانه حضور نداشت و همسرش از نبود او و از آن فقدانْ و سوگْ، چنان در رنج فرو می‌رود که هر ثانیه‌ نبودِ همنت برایش تبدیل به عذابی ابدی می شود.اگنس، ویلیام را بخاطر نبودن‌هایش مقصر می داند. او گمان می کند کارکردن تنها چیز مهمی است که ویلیام در زندگیش به آن اهمیت می‌دهد.ویلیام اما می خواهد برای پسرش پدرانه سوگواری کند. او می خواهد کاری کند تا انسان های بی‌شماری در طول تاریخ برای مرگ پسرش بگریند! او می‌خواهد حماسه ای خلق کند تا آیندگان نیز با اشک‌هایشان اگنس را تسلی دهند.&quot;بودن یا نبودن، مسئله این است! آیا شرافت آدمی در این نهفته است که درونِ خویش، از تیرها و فلاخن‌های بخت مفلوکش رنج برد ویا سلاح برگیرد، در برابر دریایی از مصیبت‌ها و با ایستادگی خویش به آن‌ها پایان دهد؟!&quot;آری، ویلیام شکسپیر در سوگ فرزند خود تراژدی هملت را خلق می کند تا به جهان نشان دهد یک پدر چگونه برای کودک خود سوگواری می‌کند.</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، عشق و مرگ(نوشته‌های جنگ رمضان)</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-v8vwmpf9xfwc</link>
                <description>زندگی، عشق و مرگ. این سه واژه را دست‌کم نگیرید؛ حداقل در زندگی ما ساکنان شرق زمین این سه واژه حاوی پیام های بی‌شماری است.این سه واژه در عرض هم نیستند یا حتی قسیم یک مقسم واحد به حساب نمی‌آیند. این سه واژه بشدت در هم تنیده اند.ما به اشتباه گمان می‌کنیم وقتی زندگی هست مرگ نیست و وقتی مرگ هست عشقی وجود ندارد، حال آنکه اگر کمی دقیق تر نگاه کنیم، در می‌یابیم هر سه این ها همچون اجزای مقوم یک نوع، همواره و در هر زمان با هم هستند.عاشق شده‌اید؟ وقتی انسان عاشق شخص دیگری می‌شود، زن و مرد هم ندارد، در لحظه‌ی جرقه‌ زدن عشق، دقیقا همان لحظه ای که قلبش می‌لرزد، در همان لحظه زندگی را با تمام وجودش لمس می‌کند. شاید پیش خود بگویید این از همان کلیشه‌های همیشگی است؛ اما من از شما خواهش می کنم کمی دقیق تر نگاه کنید. آیا در کنار این کلیشه‌ی همیشگی مرگ را هم می بینید؟ آری، امکان ندارد عشق و زندگی در جایی باهم جمع شوند و سروکله‌ی‌ مرگ پیدا نشود!انسان که عاشق می‌شود، تمام یا حداقل بخشی از ارزش های گذشته اش می میرند و ارزش های دیگری جای آن ها متولد شده و حیات می‌یابند.دختر و پسری که عاشق هم می‌شوند در کنار عشق و آن زندگی تازه‌ متولد شده، به ناچار مرگ راهم در آغوش می‌کشند. مرگِ تمام آنچه که قبلاً بوده اند!یکی از نیروهای امدادی تعریف می کرد وقتی به محل بمباران رسیدیم، مردی را از زیرآوار بیرون آوردیم که یک پاییش قطع شده بود و فقط به تکه پوستی بند بود. درد غریبی را تحمل می کرد، اما با این حال نگران همسرش بود. می گفت وقت تزریق انسولین همسرش است. گویی غریزه‌ی بقا در این آدم مرده است. آخر چگونه می‌شود بعد از بمباران و آن صدای مهیب و آن موج انفجار ویرانگر، با پایی که به پوستی بند است به فکر همسر بود؟!وقتی ما زندگی را پذیرفتیم به ناچار عشق و مرگ را هم پذیرفتیم. تا به حال به این موضوع دقت کرده اید که وقتی به هر یک از این سه واژه فکر می کنید ذهنتان ناخودآگاه به سراغ آن دو واژه‌ی دیگر هم می رود؟چندی پیش نیز فیلمی را دیدم که نیروهای امدادی سعی دارند زنی را از زیرآوار خارج کنند. زن هنوز تا سینه‌ زیرآوار بود، با این حال سرش را بالا آورد و از امدادگر پرسید: «کودکانم کجا هستند؟ فرزندانم را پیدا کرده‌اید؟» این زن همان دختری است که تا قبل از عاشق شدن و تا قبل از اینکه طعم مادری را بچشد، شاید بزرگ ترین نگرانیش موها و یا پوست صورتش بود، اما حالا که مادر شده و طعم عشق و زندگی را چشیده انگار آن «من» قبلی‌اش مرده و آن دخترک حساس دیگر وجود خارجی ندارد.عشق به شما زندگی جدیدی می دهد و زندگی جدید مرگ زندگی گذشته است و از این هیچ راه فراری نیست. اتفاقا کسانی که سعی دارند یکی از این سه را از هم جدا کنند همواره شکست می خورند. به طلاق ها یا به افرادی که از ناراحتی روحی رنج می برند نگاه کنید!در جنگ این مسئله بیشتر از قبل نمایان است، فقط کافی است با دقت بیشتری به اطرافمان و البته به درون خودمان نگاه کنیم. ببینیم عاشق چه می‌شویم، چه حیات جدیدی می‌یابیم و چه چیزهایی را از دست می دهیم؟</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه! (معرفی فیلم 12th Fail)</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-12th-fail-dxiskazbhjgt</link>
                <description>حداقل یک بار در زندگی‌مان با معجزه‌ای روبرو خواهیم شد؛ معجزه‌ای آن‌چنان بزرگ که می‌تواند مسیر تمام زندگی‌مان را دگرگون کند. با این حال، باید گفت بسیاری از ما این لحظه‌ی طلایی را نادیده می‌گیریم. گاهی ترس، گاهی شک و گاهی هر دوی این‌ها، باعث می‌شوند درست در لحظه‌ای که معجزه در حال رخ دادن است، جلوی آن را بگیریم و فرصت را از دست بدهیم.تصور کنید در یک روستای دورافتاده زندگی می‌کنید، آن هم در کشوری که فقر و تبعیض در آن حکم‌فرماست. شما یک روستازاده‌ی فقیر هستید و آرزو دارید به یکی از پست‌های عالی و کلیدی در کشور دست پیدا کنید! احتمال موفقیتتان چقدر است؟ آیا برای رسیدن به این هدف، نیاز به یک معجزه نیست؟داستان فیلم «دوازدهمین شکست»، روایتگر یک داستان واقعی و شگفت‌انگیز است؛ داستانی از همان معجزه‌ای که می‌تواند مسیر یک زندگی را کاملاً تغییر دهد.فیلم روایتگر تلاش های جوانی به نام مانوج است که آرزو دارد یکی از افسران ارشد پلیس (IPS) شود. فیلم در کنار روایت داستان مانوج چند خورده روایت از اطرافیان او نیز دارد. داستان آنقدر غنی هست که هرکسی بتواند گوشه ای از زندگی خود را نیز در آن ببیند.فیلمنامه به خوبی تمام اتفاقات یک زندگی واقعی را در کنار هم چیده است، از شکست و مرگ تا عشق و پیروزی. البته کارگردانی ضعف‌هایی دارد ولی حضور فیلم میان ۲۵۰ فیلم برتر IMDB بی جهت نیست.فیلم به زیبایی توانسته است پیام اصلی خود، یعنی مقابله با فقر و تبعیض در جامعه را، در قالب یک داستان انگیزشی و عاشقانه و به دور از سیاه‌نمایی به تصویر بکشد.وقتی فیلم را دیدم، یاد جملاتی افتادم که در ابتدای مقاله نوشتم، مهمترین بخش فیلم برایم همان معجزه‌ای بود که مانوج به آن نیاز داشت تا با اعتماد به نفس برای هدف خود تلاش کند. انسان اگر انگیزه داشته باشد مانند فرهاد به جان کوه می‌افتد و چه انگیزه‌ی قوی تر از عشق!معجزه به هر شکلی که باشد در زندگی همه‌ی ما هست، شاید هنوز سروکله اش پیدا نشده باشد، اما به قول داستایوفسکی: «می دانستم که بی‌شک اتفاقی برایم خواهد افتاد که در سرنوشتم اثری عمیق و قطعی خواهد داشت»(قمارباز).معجزه یک اتفاق است، یک مسیر تازه، و فیلم دوازدهمین شکست به خوبی نشان می دهد که چگونه باید آن مسیر را طی کرد.</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر! (معرفی فیلم The Lives of Others)</title>
                <link>https://virgool.io/@tahaaseh/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-lives-of-others-axntdws07gc3</link>
                <description>اکثر ما اینطور‌ فکر می‌‌کنیم که برای تغییر تفکر و اعتقادات دیگران باید ساعت ها وقت بگذاریم و با بحث های درهم برهم فلسفی و تاریخی و اجتماعی چیزی را که به آن معتقدیم در ذهن طرف مقابلمان حقنه کنیم!! البته تجربه‌ نشان داده است که این روش چندان هم موفقیت آمیز عمل نمی کند و پس از ساعت‌ها تلاش برای فهماندن چیزی به طرف مقابلمان، سرآخر دست از پا درازتر ناامیدانه از این کار انصراف داده و عطایش را به لقایش می بخشیم.حال تصور کنید طرف مقابل‌تان یک افسر امنیتی است که با اعتقادی راسخ به سیستم و ایدولوژی حاکم در حال انجام وظیفه است! احتمالاً حتی فکر تغییر او را از ذهن خود عبور نمی دهیم. این دقیقاً همان جایی است که فلوریان هنکل کارگردان و نویسنده‌ی فیلم زندگی دیگران دست روی آن گذاشته است.در همان ابتدای فیلم با سروان گرد ویزلر، افسر سازمان امنیتی آلمان شرقی، آشنا می شویم. افسری سرد، با چهره‌ای بی حس و به شدت وفادار به سوسیالیسم.بخشی که سروان ویزلر در آن مشغول انجام وظیفه است مأموریت دارد تا هنرمندان را زیرنظر بگیرد تا مبادا دست از پا خطا کرده و اثری مخالف با سوسیالیسم تولید کنند.در نگاه اول، فیلم در مورد آزادی بیان و سانسور است اما برای من این فیلم یک فیلم عاشقانه است که برای روایت داستان و انتقال پیام خود از چنین قالبی بهره برده است.فیلم بیش از هر چیز ناظر به تغییرات درونی سروان ویزلر است. ویزلر که مأموریت می‌یابد از زندگی خصوصی گئورگ درایمن، کارگردان تئاتر، و همسرش کریستا جاسوسی کند، در طول روند تحقیق دچار یک دگرگونی اعتقادی می‌شود، اما این دگرگونی نه با بحث های فلسفی یا مطالعه‌ی آثار روشن‌فکران، بلکه بوسیله‌ی عشق رقم می‌خورد.گرد ویزلر تنهاست. همسر و فرزندی ندارد و در فیلم اثری از خانواداش نیست. فردی که با کار زیاد خود را مشغول نگه می‌دارد تا شاید آن حس تنهایی و افسردگی به سراغش نیاید.سروان ویزلر مانند بسیاری از مردان، سد بتنی بزرگی است که دورتا دور دریاچه‌ی زلال درونش را گرفته است. گاهی خود مرد آنقدر به آن دیوار بتنی وجودش خیره می شود که دریاچه‌ی زلال درونش را فراموش می کند. کافی است شکافی ولو کوچک در دیواره‌ی این سد ایجاد کنید تا حجم عظیم آب به مرور تمام دیواره‌ی سد را فرو بریزد و موج آب شما را در برگیرد و این کاری است که یک زن می‌تواند با عشق خود انجام دهد.در این فیلم نیز کریستا این وظیفه را بر دوش می کشد. کریستا در این فیلم سه مرد را شیفته‌ی خود می کند:اولین نفر شوهرش، گئورگ است. عشق آن‌ها در ظاهر عمیق است ولی فیلمساز به ما نشان می دهد یک عشق ولو اینکه در ظاهر پر شور و حرارت است، می‌تواند هم‌زمان خالی از اعتماد و وفاداری نیز باشد. گئورگ همسر خود را در جریان کار خود قرار نمی‌دهد و کریستا برای فرار از فشار و نجات زندگی هنری‌اش حاضر می شود با نیروهای امنیتی همکاری کند.دومین نفر وزیر فرهنگ است. شیفتگی وزیر به کریستا صرفا یک شیفتگی جنسی و شهوانی است و فاقد ایجاد هرگونه ارزش انسانی.اما سومین نفر سروان ویزلر است. توصیف عشق ویزلر به کریستا همانند شخصیت خود ویزلر سخت است. عشق او یک عشق نامرئی ولی عمیق است. آنقدر عمیق که موجب خیانت ویزلر به تمام اعتقاداتی می‌شود که سال ها با او همراه بوده‌اند. عشقی همراه با حسادت که باعث می شود عاشق باوجود حسادتی که در وجودش شعله می‌کشد کاری علیه معشوق انجام ندهد و حتی کارهای خلاف شوهرش را نیز ندید بگیرد.ویزلر نه به دنبال ارضای شهوت جنسی است و نه به دنبال جلب اعتماد کریستا. او فقط می‌خواهد آن خلأ‌ای که سال ها در زندگیش وجود داشته را پر کند، ولو با عشق ورزیدن به یک زن که حتی او را نمی‌شناسد.در سرتاسر فیلم به یاد ندارم که در چهره‌ی ویزلر اثری از شادی باشد، به جز در سکانس پایانی فیلم، آنجا که پس از سال ها، از عشق ورزیدنش تقدیر می‌شود.«یک زندانی بی‌گناه با طی زمان عصبی و خشمگین می‌شود، چون فکر می‌کند در حقش بی عدالتی شده، پرخاش می کند و فریاد می‌کشد؛ اما یک گناهکار با گذشت زمان آرام و ساکت تر می‌شود یا گریه می کند، چون می داند بی دلیل دستگیر نشده»سروان ویزلر گناهکار است و گناهش چیزی به جز عشق ورزیدن به کریستا نیست!</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتاری درمورد فیلم استاکر، اثر کارگردان شهیر روس، آندری تارکوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/felmobox/stalker-qlwbuyhjzrna</link>
                <description>در اتاق آرزوها تنها پنهانی ترین آرزو برآورده می شود، نه آن آرزوهایی که به زبان گفته می شوند!به نام خداآندری تارکوفسکی از آن دست کارگردان­ هایی است که به دنبال انتقال پیامی مهم به مخاطب است تا اینکه نگاهش به گیشه فروش باشد. این مطلب از آثار وی کاملا مشخص است. فیلم هایی طولانی، با سکانس هایی بلند و حرکت دوربینی آرام به همراه مفاهیم متافیزیکی و معناگرایانه که انسان مدرن کمتر تاب تحمل چنین مسائلی را دارد. تمام این مشخصات بطور کامل در استاکر قابل مشاهده است.استاکر را می­توان فیلمی دانست که سعی دارد ایمان را به انسان امروزی یادآوری کند. استاکر بازگشتی است به درون. درونی که در دنیا امروز و جوامع مدرن به آن کمتر بها داده می­شود. استاکر می­خواهد این مفهوم که همه چیز با تجربه قابل اثبات نیست را به انسان بفهماند و بگوید اگر کمی دقیق نگاه کنیم می­توانیم معجزاتی را ببینیم که در اطراف ما درحال رخ دادن هستند.بهترین واژه ای که می تواند برای توصیف این اثر استفاده کرد واژه انسان است. این فیلم به شدت انسانی است. در واقع استاکر پیش از آن که یک فیلم باشد یک اثر روانشناسانه و انسان شناسانه است.Stalkerدر فیلم سه شخصیت اصلی وجود دارد که ما نام آن ها را نمی­دانیم بلکه آن ها را با شغل و حرفه ای که دارند می­شناسیم. استاکر، پروفسور و نویسنده آن سه شخصیتی هستند که ما در فیلم با آن ها همسفر شده و به مکانی مرموز به نام منطقه می رویم. این نوع نام گذاری (در واقع نام نَگذاری) باعث شده است که داستان فیلم تمثیلی شده و بیننده بتواند ارتباط بیشتری با فیلم و داستان آن بر قرار کند.در منطقه اتاقی وجود دارد. اتاقی که آرزو را برآورده می­کند! استاکر ها در واقع راهنمایان مردمانی هستند که به جستوجوی اتاق خواهان رفتن به منطقه­اند. استاکری که ما در فیلم مشاهده می­کنیم انسانی است رنجور و غمگین که چیزی به جز اتاق برایش نمانده است. شخصیت پروفسور در فیلم یک دانشمند تجربه گرا است که گویی در طول عمر علمی خود نتوانسته موفقیت چشم گیری بدست بیاورد و حال توسط دوستان و اطرافیانش نیز طرد شده و خواهان رسیدن به اتاق آرزوها است. نویسنده اما انسانی است دائم الخمر که از نقد های غیرمنصفانه (در واقع همان حرف مردم خودمان) رنجیده و دچار روزمرگی شدیدی شده است.در منطقه و برای رسید به اتاق باید مراقب هر قدمی که برداشته می­شود بود. نزدیک ترین راه به اتاق مطمئن ترین راه نیست و قبل از رسیدن به اتاق باید از تونلی به نام چرخ گوشت گذشت! فقط کافی است به جای کلمه منطقه، دنیا و به جای کلمه اتاق، ایمان را گذاشت تا متوجه­ پیامی که در فیلم هست شد. در دنیا برای رسیدن به ایمان نمی­ توان هر مسیری را رفت. در راه رسیدن به ایمان هرچقدر مسیر طولانی تر و مشکل تر باشد ایمان راسخ تر و استوارتر خواهد بود و مهم ترین مطلب آنکه قبل از رسیدن به ایمان روح انسان باید خُرد و نرم شده باشد.Stalkerاین فیلم پر از دیالوگ ها، مونولوگ ها، سکانس ها و صحنه های اعجاب انگیز است. شاید این فیلم ۲ساعت و چهل دقیقه ­ای برای مخاطب عام سینما که بیشتر به دنبال سرگرمی و صحنه های پرهیاهو و اکشن است حوصله سر بر و خسته کننده باشد، اما بدون شک مخاطبانی که علاقمند به سینمای معناگرا و بدون هیاهو هستند از این فیلم لذت خواهند برد.« در این نوشتار به مسائل زیادی در مورد فیلم و داستان فیلم اشاره نشد، بلکه تنها به مهم ترین مسائل بسنده شد. البته نوشتارها، نقدها و تحلیل های دیگری در مورد فیلم در فضای اینترنت موجود است که می توانید به آن ها مراجعه کنید »</description>
                <category>سعید دادخواه</category>
                <author>سعید دادخواه</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 17:41:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>