<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طاها ربانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@taharabbani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:26:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7935/avatar/PsolPk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طاها ربانی</title>
            <link>https://virgool.io/@taharabbani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری #6</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-6-qcrvaqwrmsoj</link>
                <description>خاطرات شاهزاده هری، یا زاپاسقسمت ششممترجم: طاها ربانینه. من اینجا را برگزیدم، چون این پارک خیلی دوست‌داشتنی بود، و چون به‌نظر می‌آمد صلح و آرامش دارد.پاهایمان تقریباً روی صورت والیس سیمپسون قرار داشت. بابا شروع کرد به ارائه‌ی نیمچه‌سخنرانی‌ای درباره‌ی فلان شخص در اینجا و بهمان پسرعمو در آنجا. همه‌ی آن دوک‌ها و دوشس‌هایی که زمانی خیلی بااهمیت بودند. بابا عمرش را به مطالعه‌ی تاریخ گذرانده و حجم عظیمی از اطلاعات برای ارائه داشت. بخشی از وجودم می‌گفت که ساعت‌ها آنجا خواهیم ماند و قرار است در پایان امتحان هم بگیرند. ولی به ما رحم کرد و صحبت را پایان داد. در مسیر چمن‌های کنار دریاچه ادامه دادیم و به دسته‌ای از گل‌های کوچک نرگس رسیدیم.آنجا بود که بالاخره سراغ اصل کار رفتیم.سعی کردم قضایا را از دید خودم توضیح بدهم. بهترین ارائه‌ام نبود. اول از همه اینکه هنوز عصبی بودم و در تکاپو بودم که احساساتم را در کنترل داشته باشم و، درعینِ‌حال، تلاش می‌کردم روشن و کوتاه حرفم را بزنم. به‌علاوه، با خودم عهد بسته بودم که نگذارم این مواجهه به یک بگومگوی دیگر تبدیل شود. اما خیلی زود فهمیدم که این کار را من نباید انجام بدهم. بابا و ویلی هم باید نقش خودشان را بازی می‌کردند و آن‌ها آمده بودند که دعوا راه بیندازند. هربار که خطر می‌کردم و توضیح جدیدی می‌دادم یا اندیشه‌ی جدیدی را پی می‌گرفتم، یکی‌شان یا هر دوی آن‌ها حرفم را قطع می‌کردند. به‌خصوص ویلی اصلاً نمی‌خواست هیچ چیزی بشنود. بعد از اینکه چندین بار صحبت‌های من را قطع کرد، شروع کردیم به جریحه‌دارکردن همدیگر. همان چیزهایی را گفتیم که ماه‌ها بود، و بلکه سال‌ها بود، به همدیگر می‌گفتیم. آن‌قدر کار بالا گرفت که بابا آخرش دستش را بالا آورد. «بسه!»بین ما ایستاده بود و به صورت‌های گرگرفته‌مان نگاه می‌کرد: «بچه‌ها، لطفاً! این سال‌های آخر من را مصیبت‌بار نکنید.»صدایش خراشیده و شکننده بود. اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم صدای پیرمردها بود.به بابابزرگ فکر کردم.یک‌دفعه چیزی درون من جابه‌جا شد. به ویلی نگاه کردم، شاید برای اولین بار از زمانی که بچه بودیم واقعاً به او نگاه کردم. درون خودم ثبتش کردم: اخم آشنایش، که به‌صورت پیش‌فرض موقعی که با من طرف بود روی صورتش داشت؛کچلی سرش، که از مال من شدیدتر بود؛ شباهت چهره‌اش به مامان، که در گذر زمان، در گذر عمر، داشت از بین می‌رفت. از بعضی جهات آیینه‌ای بود که جلوی من گرفته باشند، از بعضی جهات هم نقطه‌ی مقابل من بود. داداش عزیز من، رفیق و رقیب من، چطور اوضاع این‌طور شد؟</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 17:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری #5</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-5-nfrihoomlceg</link>
                <description>هر روز حدود ۴۰۰ کلمه از ترجمه‌ی  کتاب خاطرات شاهزاده هری، با عنوان اصلی زاپاس، را در اینجا قرار می‌دهم.  ممنون می‌شوم با لایک و کامنت و به‌اشتراک‌گذاری از ما حمایت کنید.خاطرات شاهزاده هری، یا زاپاسقسمت پنجممترجم: طاها ربانیشاهزاده هری در کنار شاه چارلز و ولیعهد ویلیامبه غیر از ترس، یک‌جور هوشیاری فوق‌العاده پیدا کرده بودم و همین‌طور احساس آسیب‌پذیری شدید و غلیظ که در دیگر لحظات مهم زندگی‌ام هم تجربه‌اش کرده بودم.وقتی پشت تابوت مادرم راه می‌رفتم.وقتی اولین بار به میدان نبرد پا می‌گذاشتم.وقتی وسط وحشت‌زدگی سخنرانی کردم.درست همان حسی را داشتم که وقتی ماجرایی را آغاز می‌کنی داری، وقتی نمی‌دانی آیا برایش آماده هستی یا نه، و البته کاملاً آگاهی که هیچ راهی برای برگشت وجود ندارد. تقدیر حکم‌فرما بود.با خودم گفتم، باشه مامان. قاچ زین را می‌چسبم. رفتم که رفتم. دعا کن موفق بشوم.وسط راه به هم رسیدیم. ویلی؟ بابا؟ سلام.هارولد.آب یخ.چرخیدیم، هم‌ردیف شدیم، و در مسیر شن‌ریزی‌شده‌ی روی پل سنگی کوچکی که با عاج تزئین شده بود راه افتادیم.این‌طور که ما هماهنگ و هم‌ردیف شدیم، این روشی که ما بدون گفتن کلمه‌ای گام‌هایمان را هماهنگ کردیم و سرهایمان را پایین انداختیم، به‌علاوه‌ی نزدیکی این قبرها... همه‌ی این‌ها غیر از اینکه من را به یاد تشییع جنازه‌ی مامان بیندازد چه کار دیگری می‌توانست بکند؟ به خودم گفتم به‌ش فکر نکن، عوضش به صدای شن‌ریزه‌ها در زیر پاهایمان فکر کن، و به اینکه چطور کلماتمان مثل دودی که در باد گم می‌شود از دهانمان خارج می‌شد.انگلیسی باشی و از خاندان وینزر باشی، کاری که در چنین شرایطی می‌کنی این است که خیلی عادی درباره‌ی آب‌وهوا حرف می‌زنی. متن نوشته‌هایمان در مراسم خاکسپاری بابابزرگ را با هم مقایسه کردیم. همه‌ی جزئیات خاکسپاری را، تا کوچکترین جزئیات، خودش برنامه‌ریزی کرده بود. این را با لبخندی محزون به همدیگر یادآور شدیم.صحبت کوتاهی بود. بلکه حتی کوتاه‌ترین بود. درباره‌ی هر موضوع فرعی‌ای که بود حرف زده بودیم و من منتظر بودم که برویم سراغ موضوع اصلی. متعجب بودم که چرا این همه دارد طول می‌کشد و چطور ممکن است که پدرم و برادرم این‌قدر آرام ظاهر شوند.دور و اطراف را نگاهی انداختم. مسیر نسبتاً زیادی را پیموده بودیم و حالا درست وسط محوطه‌ی خاکسپاری سلطنتی قرار داشتیم. بیش از آنکه یاد شاهزاده هملت در ما زنده شود، حواسمان به قوزک پایمان بود. فکرش را بکن... نه که خود من هم یک بار درخواست کردم اینجا دفن شوم؟ چند ساعت قبل از آنکه عازم جنگ شوم، منشی خصوصی‌ام گفت لازم است مکانی را که می‌خواهم باقی‌مانده‌هایم دفن شود مشخص کنم. «اگر بدترین اتفاق ممکن افتاد، والاحضرت... جنگ پیش‌بینی‌پذیر نیست...»چندین گزینه داشتم. نمازخانه‌ی سنت جورج؟ سرداب سلطنتی در وینزر، جایی که بابابزرگ قرار بود در آنجا آرام بگیرد؟</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 18:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری #4</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-4-qsoa0qnoh8ir</link>
                <description>کتاب‌هایی هست که فوراً در دنیا گل می‌کند، اما تا مراحل مختلف چاپ و کسب مجوزها را از سر بگذراند مدتی طول می‌کشد تا به دست مخاطب فارسی‌زبان برسد. ما امیدواریم بتوانیم بر این مشکل غلبه کنیم. فعلاً کتاب خاطرات شاهزاده هری را به‌صورت روزانه ۴۰۰ کلمه خدمت شما عرضه می‌کنیم. با لایک و کامنت و به‌اشتراک‌گذاری از ما در این راه حمایت کنید.خاطرات شاهزاده هری، یا زاپاسقسمت چهارممترجم: طاها ربانیمادر من هم همین است. برای همین است که من می‌توانم او را ببینم، حسش کنم، همیشه می‌توانم، اما به‌خصوص در آن بعدازظهر آوریلی در پارک فراگمور بیش از همیشه می‌توانستم. هم این بود و هم این واقعیت که من داشتم پرچم او را حمل می‌کردم. من به این پارک آمده بودم چون صلح‌وصفا می‌خواستم. بیش از هرچیزی می‌خواستمش. به‌خاطر خانواده‌ام و برای خودم، و البته برای او، صلح‌وصفا می‌خواستم. مردم یادشان می‌رود که مادر من چقدر برای صلح تلاش می‌کرد. کره‌ی زمین را بارها گشت، از روی زمین‌های مین‌گذاری‌شده می‌خرامید، بیماران ایدزی را در آغوش می‌گرفت، بچه‌هایی که در جنگ یتیم شده بودند را تسلی می‌داد، همیشه تلاش می‌کرد کسی را در جایی به صلح‌وآرامش برساند؛ و من می‌دانم که چقدر بی‌تاب این بود که بین پسرانش صلح‌وآرامش برقرار باشد، و همین‌طور بین ما دو تا و بابا. و بین کل خانواده. چندین ماه بود که در خانواده‌ی وینزر [خاندان سلطنتی] جنگ بود. هم‌طبقه‌های من همیشه و هر-از-چندی با هم ستیز و کشمکش داشته‌اند و این قضیه چندین قرن قدمت دارد، اما این یکی فرق داشت. این یکی یک گسیختگیِ تمام‌عیار در پیش روی عموم مردم بود و این تهدید وجود داشت که این گسیختگی رفوناپذیر باشد. برای همین، با اینکه من صرفاً و مخصوصاُ برای شرکت در خاکسپاری بابابزرگ به خانه رفته بودم، وقتی آنجا بودم درخواست این جلسه‌ی محرمانه را دادم تا با برادر بزرگترم، ویلی، و پدرم درباره‌ی شرایط موجود حرف بزنیم. تا راهی برای برون‌رفت از این شرایط پیدا کنیم. اما الان داشتم به گوشی‌ام نگاه می‌کردم و بار دیگر بالا و پایین مسیر پارک را برانداز کردم و با خودم فکر کردم: شاید نظرشان تغییر کرده است. شاید نمی‌خواهند بیایند. کمتر از یک ثانیه به تسلیم‌شدن فکر کردم، به اینکه بروم و برای خودم در پارک قدم بزنم یا برگردم به کاخ، جایی که همه‌ی خانواده داشتند می‌نوشیدند و داستان‌هایشان از بابابزرگ را برای همدیگر تعریف می‌کردند. بعد، بالاخره، دیدمشان. شانه‌به‌شانه، با قدم‌های بلند به سمتم می‌آمدند. اخم‌آلود به‌نظر می‌رسیدند. می‌شود گفت تهدیدآمیز بود. به‌علاوه، به‌نظر می‌رسید کاملاً هماهنگ هستند. دلم خالی شد. در حالت عادی، آن‌ها سر فلان یا بهمان چیز یکی‌به‌دو می‌کردند، اما الان هم‌گام و هم‌قدم ظاهر شده بودند. در یک تیم بودند. این فکر به سراغم آمد: بگذار ببینم، ما آمده‌ایم قدمی با هم بزنیم... یا اینکه دوئل کنیم؟ از روی نیمکت چوبی بلند شدم، با دودلی قدمی به سمتشان برداشتم، و لبخندی زورکی زدم. لبخندم را جواب ندادند. حالا دیگر واقعاً قلبم در سینه می‌کوبید. به خودم گفتم «نفس عمیق بکش».</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 21:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری #3</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-3-euiwwsjdvnqx</link>
                <description>هر روز حدود ۴۰۰  کلمه از ترجمه‌ی کتاب خاطرات شاهزاده هری، با عنوان اصلی زاپاس، را در  اینجا قرار می‌دهم. ممنون می‌شوم با لایک و کامنت و به‌اشتراک‌گذاری از ما حمایت کنید.خاطرات شاهزاده هری، یا زاپاس قسمت سوم مترجم: طاها ربانییادش، مثل همیشه، به من هوایِ امید و آتشِ انرژی تزریق کرد.و همین‌طور گرفتگی غم را.من هر روز جای خالی مادرم را احساس می‌کردم، اما آن روز، در آن میعادگاه اعصاب‌خراشِ فراگمور، خودم را در حالی یافتم که دلم برایش پرپر می‌زد، و نمی‌دانستم که چرا. مثل خیلی چیزهای دیگری که به او ارتباط پیدا می‌کرد، نمی‌شد راحت به کلمه درآوردش.با اینکه مادرم پرنسس [همسر شاهزاده] بود و هم‌نام یکی از الهگان، هر دو واژه در توصیف او کم می‌آوردند و ناکافی به نظر می‌رسیدند.مردم مرتب او را با تمثال‌ها و قدیسان مقایسه می‌کردند، با نلسون ماندلا و مادر ترزا و ژاندارک، اما با اینکه تک‌تک این مقایسه‌ها ارجمند و پر از مهر بودند، انگار به هدف نمی‌زدند. مادر من شناخته‌شده‌ترین زن روی زمین بود، مادر من یکی از محبوب‌ترین‌ها بود، اما به‌راحتی می‌شد او را توصیف‌ناشدنی خواند. حقیقت، صاف‌وساده، همین است. و بااین‌حال، چطور کسی که تا این حدّ فراتر از زبان روزمرّه است می‌تواند تا این حدّ واقعی باشد، حضورش این‌قدر ملموس باشد، و در ذهن من به این صورتِ اعلا زنده و حاضر باشد؟ چطور ممکن بود بتوانم او را این‌قدر واضح ببینم، درست مثل قویی که داشت روی آن دریاچه‌ی نیلی‌رنگ از برابر من می‌گذشت؟ چطور امکان داشت هنوز صدای خنده‌اش را بشنوم، خنده‌ای به گوش‌نوازی آواز پرندگانِ نشسته بر درخت چنار؟ خیلی چیزها بود که یادم نمی‌آمد، چون موقعی که او درگذشت من کم‌سن‌وسال بودم، اما معجزه آن چیزهایی بود که یادم می‌آمد. لبخند ویرانگرش، چشمان آسیب‌پذیرش، عشق کودکانه‌اش به فیلم و موسیقی و لباس و شیرینی؛ و همین‌طور به ما. وای که چقدر برادرم و من را دوست می‌داشت. در مصاحبه‌ای اعتراف کرده بود که «عشقی وسواس‌گونه» به ما دارد.خوب، مامان... من هم به تو همین‌طور.شاید دلیل همه‌جاحاضربودنش همان دلیل توصیف‌ناپذیربودنش باشد: چون او نور بود، نوری خالص و تابان. چطور کسی می‌تواند نور را توصیف کند؟ حتی انیشتین هم در این مسأله به زحمت می‌افتاد. چند وقت پیش، ستاره‌شناسان بزرگترین تلسکوپشان را بازتنظیم کردند و آن را به‌سمت شکافی ریز در کهکشان نشانه گرفتند. آن‌ها توانستند نمایی کوتاه از یک کره‌ی شگفت‌انگیز بگیرند. نامش را ایرندل گذاشتند، واژه‌ای به انگلیسی قدیم به معنای ستاره‌ی صبح. ایرندل میلیاردهامیلیارد کیلومتر با ما فاصله دارد، درحالی‌که احتمالاً مدت‌ها است از میان رفته، اما به بیگ‌بنگ، به لحظه‌ی آفرینش، نزدیک‌تر از کهکشان راه شیری ما است؛ و بااین‌حال، چشمان میرای ما می‌تواند آن را ببیند، ازبس‌که روشن و درخشان است.</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 17:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری #2</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-2-yuyi0qvh0850</link>
                <description>هر روز حدود ۴۰۰ کلمه از ترجمه‌ی کتاب خاطرات شاهزاده هری، با عنوان اصلی زاپاس، را در اینجا قرار می‌دهم. ممنون می‌شوم با لایک و کامنت و به‌اشتراک‌گذاری از ما حمایت کنید. خاطرات شاهزاده هری، یا زاپاسقسمت دوممترجم: طاها ربانیهمه خندیدند. با ریش بودن یا بی ریش بودن، مسأله‌ی همه این بود، اما اگر از بابابزرگ می‌پرسیدی، این ریش هنوز آن‌قدر ریش نبود که مسأله باشد. «بگذار آن‌قدر بلند شود که آن وایکینگ‌های خدازده هم جلویت کم بیاورند.»به عقاید مستحکم بابابزرگ فکر کردم، به علائق متعددش: کالسکه‌رانی، باربیکیو، تیراندازی، غذا، آبجو. آن‌طوری که زندگی را در آغوش گرفته بود. از این جهت مثل مادرم بود. شاید برای همین بود که این‌قدر به مادرم علاقه داشت. خیلی وقت پیش از آنکه مادرم تبدیل شود به پرنسس دایانا، همان‌وقتی که فقط دایانا اسپنسر بود، معلم مهدکودک، دوست‌دختر مخفی پرنس چارلز، بابابزرگم از همان موقع رساترین صدا در میان حامیان مادرم داشت. بعضی می‌گویند که در واقع او بود که زمینه‌ی ازدواج پدر و مادرم را فراهم کرد. اگر این‌طور باشد، می‌توان این‌طور استدلال کرد که بابابزرگ دلیل اصلی وجود من در این دنیا است. اما از نظر او، من نباید اینجا می‌بودم. همین‌طور هم برادر بزرگم. از آن‌طرف، شاید مادرمان باید اینجا می‌بود. اگر با بابا ازدواج نکرده بود...یکی از گپ‌های اخیرمان را یادم آمد. فقط من و بابابزرگ بودیم. خیلی از نودوهفت‌ساله‌شدنش نگذشته بود. به پایان فکر می‌کرد. گفت که دیگر نمی‌تواند علائقش را دنبال کند. و بااین‌حال، آن چیزی که بیش از همه دلش برایش تنگ می‌شد کار بود. گفت که بدون کار همه‌چیز فرومی‌ریزد. غمگین به‌نظر نمی‌رسید. صرفاً آماده شده بود. «باید بدانی که کی وقت رفتن است، هری.»اکنون به دوردست‌ها می‌نگریستم، به خط افق کوچکی از گوردخمه‌ها و یادمان‌های پراکنده در طول فراگمور. محوطه‌ی خاکسپاری سلطتنی. آخرین مکان آرامش برای بسیاری از ما، از جمله برای ملکه ویکتوریا. همین‌طور برای والیس سیمپسونِ بدنام. و همچنین برای شوهرِ دوبار بدنام‌تر از خودش، ادوارد، پادشاه سابق و دایی مادربزرگم. بعد از اینکه ادوارد تاج پادشاهی را برای ازدواج با والیس واگذار کرد و بعد که با هم از بریتانیا فرار کردند، هر دو نفرشان دل‌نگران آخرین بازگشتشان بودند. هر دو شوق این داشتند که درست همین‌جا دفن شوند. ملکه، یعنی مادربزرگم، درخواستشان را پذیرفت. اما آن‌ها را در فاصله‌ای از دیگران قرار داد، در زیر چناری خمیده. لابد آخرین فرصت برای انگشت نهی نشان‌دادن. شاید آخرین فرصت برای از خود راندن. در سوالم که والیس و ادوارد حالا چه حسی درباره‌ی آن همه دل‌نگرانی دارند. آیا آخرِ سر، هیچ‌کدام از این‌ها اهمیتی داشت؟ در سوالم که آیا اصلاً برای آن‌ها جای سوالی داشت. آیا آن‌ها در قلمرویی هوایی خرامان می‌گردند و هنوز درباره‌ی گزینه‌هایی که انتخاب کرده‌اند تعمق می‌کنند؟ یا اینکه هیچ‌کجا نیستند و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنند؟ آیا ممکن است که واقعاً بعد از اینجا هیچ خبری نباشد؟ آیا خودآگاهی نیز مثل زمان توقفی دارد؟ یا شاید -با خودم این‌طور فکر کردم- فقط شاید، آن‌ها همین حالا همین‌جا هستند، در کنار آن خرابه‌ی قلّابی گوتیک، یا کنار خود من، در حال استراق سمع افکارم. و اگر این‌طور باشد... نکند مادرم هم همین‌جا باشد؟یکینگ‌های خدازده هم جلویت کم بیاورند.»به عقاید مستحکم بابابزرگ فکر کردم، به علائق متعددش: کالسکه‌رانی، باربیکیو، تیراندازی، غذا، آبجو. آن‌طوری که زندگی را در آغوش گرفته بود. از این جهت مثل مادرم بود. شاید برای همین بود که این‌قدر به مادرم علاقه داشت. خیلی وقت پیش از آنکه مادرم تبدیل شود به پرنسس دایانا، همان‌وقتی که فقط دایانا اسپنسر بود، معلم مهدکودک، دوست‌دختر مخفی پرنس چارلز، بابابزرگم از همان موقع رساترین صدا در میان حامیان مادرم داشت. بعضی می‌گویند که در واقع او بود که زمینه‌ی ازدواج پدر و مادرم را فراهم کرد. اگر این‌طور باشد، می‌توان این‌طور استدلال کرد که بابابزرگ دلیل اصلی وجود من در این دنیا است. اما از نظر او، من نباید اینجا می‌بودم. همین‌طور هم برادر بزرگم. از آن‌طرف، شاید مادرمان باید اینجا می‌بود. اگر با بابا ازدواج نکرده بود...یکی از گپ‌های اخیرمان را یادم آمد. فقط من و بابابزرگ بودیم. خیلی از نودوهفت‌ساله‌شدنش نگذشته بود. به پایان فکر می‌کرد. گفت که دیگر نمی‌تواند علائقش را دنبال کند. و بااین‌حال، آن چیزی که بیش از همه دلش برایش تنگ می‌شد کار بود. گفت که بدون کار همه‌چیز فرومی‌ریزد. غمگین به‌نظر نمی‌رسید. صرفاً آماده شده بود. «باید بدانی که کی وقت رفتن است، هری.»اکنون به دوردست‌ها می‌نگریستم، به خط افق کوچکی از گوردخمه‌ها و یادمان‌های پراکنده در طول فراگمور. محوطه‌ی خاکسپاری سلطتنی. آخرین مکان آرامش برای بسیاری از ما، از جمله برای ملکه ویکتوریا. همین‌طور برای والیس سیمپسونِ بدنام. و همچنین برای شوهرِ دوبار بدنام‌تر از خودش، ادوارد، پادشاه سابق و دایی مادربزرگم. بعد از اینکه ادوارد تاج پادشاهی را برای ازدواج با والیس واگذار کرد و بعد که با هم از بریتانیا فرار کردند، هر دو نفرشان دل‌نگران آخرین بازگشتشان بودند. هر دو شوق این داشتند که درست همین‌جا دفن شوند. ملکه، یعنی مادربزرگم، درخواستشان را پذیرفت. اما آن‌ها را در فاصله‌ای از دیگران قرار داد، در زیر چناری خمیده. لابد آخرین فرصت برای انگشت نهی نشان‌دادن. شاید آخرین فرصت برای از خود راندن. در سوالم که والیس و ادوارد حالا چه حسی درباره‌ی آن همه دل‌نگرانی دارند. آیا آخرِ سر، هیچ‌کدام از این‌ها اهمیتی داشت؟ در سوالم که آیا اصلاً برای آن‌ها جای سوالی داشت. آیا آن‌ها در قلمرویی هوایی خرامان می‌گردند و هنوز درباره‌ی گزینه‌هایی که انتخاب کرده‌اند تعمق می‌کنند؟ یا اینکه هیچ‌کجا نیستند و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنند؟ آیا ممکن است که واقعاً بعد از اینجا هیچ خبری نباشد؟ آیا خودآگاهی نیز مثل زمان توقفی دارد؟ یا شاید -با خودم این‌طور فکر کردم- فقط شاید، آن‌ها همین حالا همین‌جا هستند، در کنار آن خرابه‌ی قلّابی گوتیک، یا کنار خود من، در حال استراق سمع افکارم. و اگر این‌طور باشد... نکند مادرم هم همین‌جا باشد؟</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 21:48:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری #1</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-1-rhvd0d0teipd</link>
                <description>از امروز به بعد، ان‌شاءالله، هر روز حدود ۴۰۰ کلمه از ترجمه‌ی کتاب خاطرات شاهزاده هری، با عنوان اصلی زاپاس، را در اینجا قرار می‌دهم. امید که راهگشای کارهای بزرگتر باشد. ممنون می‌شوم با لایک و کامنت و به‌اشتراک‌گذاری از ما حمایت کنید. خاطرات شاهزاده هری، یا زاپاسمترجم: طاها ربانی[صفحه‌ی تقدیم‌نامه]گذشته اصلاً نمرده است. گذشته حتی نگذشته است.ویلیام فاکنر[آغاز]هماهنگ کرده بودیم که یکی دو ساعت بعد از خاکسپاری همدیگر را ببینیم. در پارک فراگمور، کنار خرابه‌های قدیم گوتیک. من پیش از همه رسیدم.نگاهی به اطراف انداختم، هیچ‌کسی را ندیدم.گوشی‌ام را نگاه کردم. نه پیامکی و نه صوتی.همان‌طور که به دیوار سنگی تکیه داده بودم با خودم گفتم «دیر می‌کنند».گوشی‌ام را کنار گذاشتم و با خودم گفتم «صبور باش».آب‌وهوا همان چیزی بود که از آوریل انتظار می‌رفت. نه خیلی زمستان بود و نه چندان بهار. درخت‌ها لخت شده بودند، اما هوا صاف بود. آسمان خاکستری بود، اما لاله‌ها می‌شکفتند. نور خورشید بی‌حال بود، اما دریاچه‌ی نیلی‌رنگ، در گذر از میان پارک، تلألو داشت.با خودم گفتم «چقدر همه‌چیز زیبا است». و چقدر هم غمگین بود.روزگاری، قرار بود اینجا خانه‌ی همیشگی من باشد. اما بعد معلوم شد که اینجا هم فقط ایستگاهی است برای توقفی کوتاه.وقتی من و همسرم از اینجا فرار کردیم، مبادا که روح و جسم‌مان آسیب ببیند، نمی‌دانستم آیا هیچ‌وقت به اینجا برخواهم گشت یا نه. ژانویه‌ی ۲۰۲۰ بود. حالا، پانزده ماه گذشته و من اینجا هستم. چند روزی بعد از اینکه با سی‌ودو تماس ناموفق و یک تماس کوتاه موفق از خواب بیدار شدم. موقع صحبت با مامان‌بزرگ قلبم داشت از جا کنده می‌شد: «هری... بابابزرگ رفت.»باد گرفت. هوا خنک شد. بازوهایم را بغل کردم و مالیدم. نباید پیراهن سفیدم را که این‌قدر نازک بود می‌پوشیدم. کاش کت‌وشلوار مخصوص خاکسپاری را عوض نکرده بودم. کاش پالتویی با خودم آورده بودم. پشتم را به باد کردم. خرابه‌های گوتیک در پیش چشمانم نمایان شد. گوتیک‌بودنش واقعاً بیش از چرخ هزاره نبود. مقداری هنر معماری و مقداری هم نمایش‌بازی. با خودم گفتم «مثل خیلی چیزهای دیگر اینجا».از کنار دیوار سنگی دور شدم و رفتم به سمت نیمکتی چوبی و کوچک. نشستم و دوباره گوشی‌ام را چک کردم. بالا و پایین باغ را از نظر می‌گذراندم.کجا مانده‌اند؟دوباره باد وزید. خنده‌دار اینکه من را به یاد بابابزرگ می‌انداخت. شاید یاد خُلق سردش افتاده بودم. یا شوخ‌طبعیِ یخی‌اش. به‌طور خاص، یک تیراندازی آخر هفته را در چند سال پیش به یاد آوردم. یکی از همراهانمان، فقط برای اینکه صحبتی کرده باشد، از بابابزرگ پرسید نظرش درباره‌ی ریشی که آن‌موقع تازه گذاشته بودم چه است. ریش من مایه‌ی نگرانی خانواده و جدال در رسانه‌ها شده بود. «آیا ملکه نباید پرنس هری را مجبور کند ریشش را بتراشد؟» بابابزرگ نگاهی به همراهم کرد، بعد به چانه‌ام نگاه کرد، و بعد نیشش به پوزخندی افتضاح باز شد. «اینکه ریش نشد.»</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 16:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من با هوش مصنوعی یک ماه آثار هنری تولید کردم. و این‌طوری بود که...</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-d8kpc7wr9ccc</link>
                <description>نویسنده: برندا کوواروبیاس[1]منبع: Medium مزایا و معایب آثار آفریده‌شده با هوش مصنوعی[توضیح مترجم: من قصد دارم (و  در عمرم از این قصدهای نافرجام زیاد داشته‌ام) که ده مقاله درباره‌ی آثار  هنریِ آفریده‌ی هوش مصنوعی ترجمه کنم و در اینترنت منتشر کنم تا اگر  استقبالی از آن‌ها شد، به فکر کار جدی‌تری در همین رابطه بیفتم. این سومین مقاله است. مقاله‌ی اول را از اینجا و مقاله‌ی دوم را از اینجا بخوانید.]اثر هنری چیست؟ از نظر بعضی‌ها بیانی انسانی است، که در نقاشی‌ها و موسیقی و فیلم می‌بینیم. از نظر بعضی دیگر، نوعی از سرگرمی است، چیزی که بی‌اراده از آن لذت می‌بریم، اما لزوماً جدی‌اش نمی‌گیریم. گاهی معنایی دارد. گاهی ندارد. اما یک چیز ثابت است: اثر هنری را انسان برای انسان می‌آفریند.لااقل اینکه قدیم‌ها این‌طوری بود.هنرِ آفریده‌ی هوش مصنوعی مفهومی نسبتاً جدید در جهان هنر است و هنوز به‌اندازه‌ی کافی پرورانده نشده و شرکت‌های فن‌آوری در تقلا هستند تا سبک‌ها و تکنیک‌های هنر انسانی را با سرعت تکنولوژی ترکیب کنند. انتظار می‌رود که آفرینشگرهای هنری بتوانند با جمع‌آوری اطلاعات از سرتاسر اینترنت یاد بگیرند که چگونه طبق پیام‌واره تصویر جدیدی بسازند.من عاشق ساخت آثار هنری هستم، اما از مهارت بی‌بهره‌ام. یک روز با خودم فکر کردم بگذار هوش مصنوعی را امتحان کنم تا ببینم می‌تواند کمکم کند چیز جدیدی بسازم یا نه. من به مدت یک ماه از آفرینشگر آثار هنریِ میدجرنی[2] استفاده کردم. نتیجه‌ی کار فراتر از انتظارم بود و پنجره‌ای به‌سوی مهم‌ترین قوت‌ها و ضعف‌های هوش مصنوعی باز کرد.آفرینشگر هوش مصنوعی چه شکلی کار می‌کند؟مثل بسیاری از آفرینشگرهای هوش مصنوعی، میدجرنی پیش از اینکه بازدیدکنندگان را به صفحه‌ی عضویت هدایت کند اجازه‌ی تعداد اندکی دانلود مجانی را می‌دهد. عضویت ماهانه ۱۰ تا ۵۰ دلار آب می‌خورد، که با گران‌ترین رقم عضویت می‌توانید به‌صورت نامحدود دانلود و تولید داشته باشید، ضمن اینکه حالت خصوصی هم در اختیار دارید.برای اینکه فرد بتواند اثری بسازد، باید در صفحه‌ی دیسکوردِ[3] آن‌ها عضو شود و در هر کانالی که در دسترس است شروع به کار کند، یا اینکه از ربات میدجرنی[4] استفاده کند، که برای این کار باید در نوار گفتگو پیام‌واره‌ای[5] بفرستد. بر عهده‌ی خودتان است که در پیام‌واره جزئیات را کم یا زیاد تعریف کنید. گفتن ندارد که هرچقدر بیشتر جزئیات را مشخص کنید، تصویر به آنچه در ذهن‌تان دارید نزدیکتر می‌شود. همچنین با تعیین ابعاد مورد نظرتان می‌توانید اندازه‌ی تصویر را کنترل کنید.روبات [ِ میدجرنی] برای پیام‌واره‌ی شما چهار پاسخ ارائه می‌دهد. شما می‌توانید هرکدام از این تصویرها را، یا همه‌ی آن‌ها را، بازبینی کنید و کیفیت آن‌ها را ارتقا دهید.در تصویر زیر، من پیام‌واره‌ای ساده و بدون جزئیاتی چندان را به روبات دادم. پیام‌واره این بود:“Dog dressed as ghost surrounded by jack-o-lanterns at night.”[سگی که مثل اشباح لباس پوشیده و دورش را کدوهای جشن هالووین گرفته‌اند در شب.]من کیفیت عکس سوم (U3) را ارتقا دادم و به ساخت نسخه‌های دیگر از آن در این برنامه ادامه دادم تا به طرح اولیه‌ای که می‌خواستم رسیدم، که در پایین آن را می‌بینید.من تا آنجایی که می‌شد جزئیات را کم گرفته بودم، برای همین بیشتر تخیل [در این تصویر] بر عهده‌ی خود هوش مصنوعی بوده است. این می‌تواند خوب باشد یا بد. بستگی دارد به اینکه شما به چه نوع اثری می‌خواهید برسید.مشکل اینجا است: به‌نظر می‌رسد هوش مصنوعی بعضی از واژه‌ها را با بعضی دیگر ارتباط می‌دهد و مفاهیمی را که در پیام‌واره وارد نشده با هم ترکیب می‌کند، مگر اینکه پیام‌واره خیلی دقیق باشد.پس، در این مورد، با اینکه هوشِ‌مصنوعی فهمید که من سگی می‌خواهم که در شب به شکل اشباح لباس پوشیده و در کنارش کدوهای جشن هالووین باشد، اما درنیافت که هرکدام از این‌ها را کجا می‌خواهم بگذارم و می‌خواهم هرکدام چه کاری انجام دهند. در نتیجه، این برنامه مفاهیمی را که در پیام‌واره‌ام نبود با هم ترکیب کرد و کدوهای جشن هالووین را شبیه برگ (در ارتباط با واژه‌ی «اشباح» و به خاطر پاییز[6]) و توپ (در ارتباط با واژه‌ی «سگ») درآورد.من رویکردم را عوض کردم و تا جایی که می‌شد [به پیام‌واره] جزئیات اضافه کردم. پیام‌واره‌ی من این شد:“hyper-realistic, photorealistic landscape of labrador dog dressed as a ghost, dog dressed as a ghost in bedsheets, surrounded by carved jack-o-lanterns and pumpkins, dog dressed as a ghost in pumpkin patch full of jack-o-lanterns, at night, with stars overhead, and trees in the background, photorealistic, high-definition, detailed — ar 6:5 — s 5000.”[به‌شدت واقع‌گرا، منظره‌ای واقعی مثل عکس از سگ لابرادوری با لباس اشباح، سگ با لباسی از ملافه به شکل اشباح، دور آن کدوهای چشم-و-دماغ-درآورده‌ی جشن هالووین، سگ با لباس اشباح در کشتزاری پر از کدوهای جشن هالووین، در شب، ستاره‌ها در بالای سر، و درختانی در پس‌زمینه، واقعی مثل عکس، وضوح بالا، پرجزئیات -نسبت تصویر ۶ به ۵- اس ۵۰۰۰[7].]این بار هم به همان مشکل قبلی دچار شدم. هوش‌مصنوعی کلیدواژه‌ها را می‌فهمید، اما همچنان این واژه‌ها را با مفاهیم نزدیکشان مرتبط می‌کرد.البته این لزوماً اتفاق بدی نیست، چون فضایی برای خلاقیت فراهم می‌آورد. من وقتی به تصویر بالا نگاه می‌کنم می‌توانم داستانی را تخیل کنم درباره‌ی سگی که تصادفاً در شب هالووین به دنیای پس از مرگ سفر کرده است. شاید این سگ کدوها را با توپ اشتباه گرفته و تصمیم گرفته تا وقتی صاحب خود را پیدا کند در کشتزار کدو بازی کند. شاید کدوها ارواح راه‌بلدی هستند که می‌خواهند راه خانه را به سگ نشان دهند. شاید این تصویر دقیقاً همان چیزی نباشد که من می‌خواسته‌ام، اما وقتی به هوش مصنوعی اجازه‌ی تجربه‌کردن می‌دهم، می‌توانم مفهومی را بهتر از آنچه در ذهنم خیال کرده بودم پرورش دهم. تقریباً مثل این است که همراه یک دوست درباره‌ی یک پروژه جلسه‌ی بارش مغزی برگزار کنیم.بااین‌حال، کار من هنوز تمام نشده بود. من می‌خواستم به آن ظاهر به‌شدت واقعی‌ای که در پیام‌واره‌ام ذکر کرده بودم برسم. برای همین شروع به ساخت نسخه‌های دیگری از این تصویر کردم تا اینکه به تصویر زیر رسیدم:اینجا جایی است که این فرایند خلاقانه سرگرم‌کننده می‌شود چون، با اینکه این تصویر بی‌عیب‌ونقص نیست، آن‌قدر جزئیات دارد که بتوان آن را مبنا گرفت و ویرایشش را شروع کرد. کسانی که با فوتوشاب و دیگر نرم‌افزارهای ویرایشی آشنا هستند می‌توانند این عکس را آن‌طوری که می‌خواهند اصلاح کنند و اثری بسازند مختص خودشان.به این صورت، آثارِ آفریده‌ی هوش مصنوعی بهترین شیوه برای مبتدیان و کسانی است که دچار انسداد خلاقیت[8] شده‌اند و برای شروع پروژه‌شان نیاز به کمک دارند.مهم‌ترین قوت‌ها و ضعف‌های هوش‌مصنوعی چیستند؟بنا به تجربه‌ی من، آفرینشگرهای هوش مصنوعیِ موجود در ساخت منظره‌ها و آثار فانتزی بهتر عمل می‌کنند تا در ساخت تصویرهای واقع‌گرایانه از انسان‌ها. به‌خصوص سیستم‌های هوش‌مصنوعی‌ای مثل میدجرنی در کشیدن[9] دست و پا و صورت به تقلا می‌افتند. ممکن است حتی بعد از اینکه ویرایش‌های لازم را در برنامه اعمال کردید باز هم تصویرتان بانویی بدون دست، یا برعکس با سه دست، باشد. اما وقتی مساله بر سر سایه‌زنی و نورپردازی و احساس[10] باشد، هوش مصنوعی فراتر از انتظار عمل می‌کند.هوش مصنوعی می‌تواند همه‌نوع اثری تولید کند، از جمله نقاشی‌های آبرنگ، تصاویر به‌شدت واقعی، فانتزی، سوررئالیستی، و انتزاعی. بااین‌حال، به نظر می‌رسد هوش مصنوعی میل به غرابت[11] دارد.بیشتر عکس‌های «واقع‌گرایانه‌ی» آفریده‌ی هوش‌مصنوعی از آدم‌ها شبیه آدم‌های واقعی نیستند. در این عکس‌ها، آدم‌ها معمولاً پوستی محو و مات، چشمانی درشت، و یک جور حالت عجیب‌وغریب مشترکی دارند که تنها می‌توان آن را با صفت «کامپیوتری» توصیف کرد. و بااین‌حال، همین گیر-و-گرفت‌ها در تصاویر واقع‌گرایانه به‌خوبی به ساخت شخصیت‌های فانتزی و داستانی خدمت می‌کند، چون در این ژانرها نیازی به پشتیبانی از اجزای واقع‌گرایانه‌ی صورت انسان وجود ندارد.آثار مرا در ادامه ببینید. ترول باغی[12] همزمان هم چندش‌آور است و هم بامزه. غول یخی شبیه پادشاهی مهربان و درعین‌حال خوفناک است. مرد پوشیده در برگ‌ها مثل این است که نگهبان جنگل باشد. و زن محصور در گل‌ها شیرین و رام است، انگار که متعلق به نقاشی‌ای قدیمی باشد.هیچ‌کدام از این تصاویر قرار نبوده مثل تصویر اول این مقاله واقع‌گرایانه باشد، و به همین خاطر است که من توانسته‌ام با هوش مصنوعی، و نه علیه هوش مصنوعی، کار کنم و تصاویری هنری و خلاقانه بسازم.می‌توان با ویرایشگرهای پیشرفته‌تر روی این عکس‌ها کار کرد و جزئیات آن‌ها را بیش از آنچه هوش مصنوعی می‌تواند افزایش داد و آن‌ها را واقع‌نمایانه‌تر کرد. اما اگر ضعف‌های فرضی این سیستم را بپذیرید، می‌توانید از آن‌ها به نفع خودتان استفاده کنید.صرف‌نظر از اینکه از چه برنامه‌ای استفاده می‌کنید، واضح است که آفرینشگرهای هوش مصنوعی رویکرد یگانه‌ای را نسبت به هنر فراهم می‌آورند و آفرینندگی -این خواست انسانی- را با سرعت و عمق فهم کامپیوتر ترکیب می‌کنند. بسیار جذاب است که ببینیم هنرمندان حرفه‌ای چگونه در آینده‌ی نزدیک از این امکانات بهره می‌برند.پانویس‌ها[1] Brenda Covarrubias[2] Midjourney[3] Discord[4] Midjourney Bot[5] prompt[6] جشن هالووین در ۳۱ اکتبر برگزار می‌شود که برابر است با ۹ آبان و طبق گفته‌ی ویکی‌پدیای فارسی «بسیاری از سنت‌های هالووین برگرفته از مراسم‌های فصل برداشت محصول در فرهنگ باستانی سلت‌ها... است.»[7] معنای این آخری را نفهمیدم. مترجم[8] Creator’s block[9] rendering[10] perception[11] Prone to the uncanny[12] Garden troll</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Nov 2022 18:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی دال-ای مینی، ابزاری برای همگانی‌کردن هنر[1]</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B11-cwy3apndtsk3</link>
                <description>وقتی یادگیری ماشین همراه می‌شود با هنر سورئالیستی و بعد با رِدیت، آن‌وقت است که به Dall-E mini [با نام بعدی Craiyon] می‌رسیم.نویسنده: کای مک‌نامیمنبع: npr.org[توضیح مترجم: من قصد دارم (و  در عمرم از این قصدهای نافرجام زیاد داشته‌ام) که ده مقاله درباره‌ی آثار  هنریِ آفریده‌ی هوش مصنوعی ترجمه کنم و در اینترنت منتشر کنم تا اگر  استقبالی از آن‌ها شد، به فکر کار جدی‌تری در همین رابطه بیفتم. این دومین مقاله است. مقاله‌ی اول را از اینجا بخوانید.]بچه‌ها در حال پارکوردال-ای مینی همان هوش مصنوعی‌ای است که جواب تمام «اگر اون‌طوری می‌شد، چطوری می‌شد؟»هایی را که هیچ‌وقت به زبان نیاورده بودید می‌دهد: اگر ولدمورت عضو گرین دی [2] بود، چطوری می‌شد؟ اگر در موردور مک‌دونالد وجود داشت، چطوری می‌شد؟ اگر دانشمندان به تهِ گودال ماریانا[3] یک رومبا[4] می‌فرستادند، چطوری می‌شد؟دیگر نیازی نیست که به دنبال جواب این سوال بگردید که اگر یک رومبا برود و ته گودال ماریانا را جارو کند، چطوری می‌شود. Dall-E mini جواب را به شما نشان می‌دهد.رومبا در گودال ماریانادال-ای مینی آفرینشگر[5] آنلاینِ تبدیلِ-متن-به-تصویری است که در این چند هفته‌ی اخیر رسانه‌های اجتماعی را با محبوبیتش ترکانده.این برنامه یک عبارت متنی را می‌گیرد -مثلاً «غروب در کوهستان»، «برج ایفل در ماه»، «اوباما در حال ساخت قصر شنی»، یا هر چیز دیگری که به ذهن‌تان امکان خطور دارد- و بعد طبق این متن تصویری می‌سازد.نتیجه گاهی زیبایی غریبی دارد، مثل «بودای سینث‌وِیو[6]»، یا «ناگت مرغی که در باران سیگار می‌کشد». بعضی دیگر هم، مثلاً «توپولوها[7] در خانه‌ی سالمندان»، واقعاً ترسناک‌اند.بودای سینث‌ویو یا مسیح ویپور-ویو؟ این تصویر را از لینک ارائه‌شده در مقاله‌ی اصلی پیدا کردم، ولی تازه الان دیدم که پیام‌واره‌ی بالای عکس با آنچه در متن گفته شده فرق دارد.مترجمدال-ای مینی وقتی رسوای اینترنت شد که کاربران رسانه‌های اجتماعی شروع کردند به استفاده از آن برای دست‌ورزی با شمایل‌های شناخته‌شده‌ی فرهنگ عوام و تبدیل آن‌ها به میم‌های[8] شِبهِ عکس[9].بوریس دایْما[10] -که مهندس کامپیوتر و مستقر در تگزاس است- Dall-E mini را ساخت تا با آن در یک رقابت کدنویسی شرکت کند. نام برنامه‌ای که دایْما نوشت از هوش مصنوعی‌ای گرفته شده که این برنامه براساس آن ساخته شده. Dall-E mini الهام‌گرفته است از Dall-E که ساخته‌ی فوق‌العاده قدرتمند شرکت هوش مصنوعیِ OpenAIاست. دال-ای مینی اساساً اپلیکشن تحت وبی است که همان تکنولوژی را، اما با دسترسی آسان‌تر، به اجرا می‌گذارد. (دایْما مدتی است که به درخواست شرکت OpenAI نام Dall-E mini را به Craiyon تغییر داده است.)توپولوها در خانه‌ی سالمندانشرکت OpenAI بیشتر دسترسی‌ها به مدل خودش را محدود کرده است، اما هرکسی در اینترنت می‌تواند از مدل دایْما استفاده کند، ضمن اینکه این مدل با همکاری انجمن‌های (یا باهمادهای)[11] تحقیقاتی هوش مصنوعی در توییتر و گیت‌هاب پرورانده[12] شده است.دایْما تلفنی به ما [NPR یا National Public Radio] گفت: «من بازخوردها و پیشنهادهای جالبی از باهماد هوش مصنوعی دریافت کرده‌ام.» و این مدل در آفرینش تصاویر «هر روز بهتر و بهتر و بهتر شد» تا به جایی رسید که دایْما از آن با عنوان «آستانه‌ی همه‌گیری[13]» یاد می‌کند.تصاویری که دال-ای مینی تولید می‌کند شاید هنوز ناشفاف یا بدشکل باشد، اما دایْما می‌گوید که این مدل به نقطه‌ای رسیده که تصاویرش همواره به‌اندازه‌ی کافی خوب هستند، ضمن اینکه این مدل مخاطب کافی پیدا کرده، و شرایط برای اینکه این پروژه همه‌گیر شود مناسب بوده است.درس‌گرفتن از گذشته، و [مواجهه با] آینده‌ای پیچیدهدال-ای مینی به‌لحاظ قابلیت دسترسی عمومی به آن بی‌همتا است، اما این اولین‌بار نیست که آثار آفریده‌ی هوش مصنوعی در صدر اخبار قرار می‌گیرند.در سال ۲۰۱۸، کریستیز -خانه‌ی حراج آثار هنری- پرتره‌ای آفریده‌ی هوش مصنوعی را بیش از ۴۰۰هزار دلار فروخت.زیو اپستین[14] -که محققی است در گروه پویایی‌های انسانی متعلق به آزمایشگاه رسانه‌ی ام‌آی‌تی[۱۵]- می‌گوید پیشرفت‌هایی که در حوزه‌ی آفرینشگرهای مبتنی بر هوش مصنوعی صورت گرفته باعث شده برداشت‌ها درباره‌ی موضوع مالکیت در بخش هنر پیچیده شود.در مورد مدل‌های مبتنی بر یادگیری ماشینی، مثل همین دال-ای مینی، وقتی می‌خواهیم شریکان دخیل در ساخت قطعه‌ای هنری را در نظر بگیریم، تعداد کسانی که اثر را باید به آن‌ها منتسب کرد زیاد می‌شود.اپستین به ما گفت: «این ابزارها همان سیستم‌های غیرمتمرکز اجتماعی-فن‌آورانه هستند. (آفرینش آثار هوش مصنوعی) باعث بغرنج‌شدن نظامِ[16] [میان] عاملان انسانی و فرایندهای محاسباتی می‌شود.»اول کدنویس‌هایی قرار دارند که این مدل را ساخته‌اند.در مورد دال-ای مینی، کدنویس اصلی خود دایْما است، اما اعضایی از اجتماعِ (یا باهمادِ) متن‌بازِ هوش مصنوعی نیز هستند که در این پروژه همکاری کرده‌اند. بعد هم صاحبان تصاویری هستند که هوش مصنوعی با آن تصاویر تعلیم دیده است. دایْما از مجموعه عکسی موجود استفاده کرد تا مدلش را تنظیم دقیق کند، یعنی که اصلاً به برنامه یاد بدهد چگونه متن را به تصویر ترجمه کند.دارث‌ویدیر در حال دزدیدن یک تک‌چرخهدر آخر، کاربری است که با پیام‌واره‌ی (پرامپت[17]) متنی سر می‌رسد -پیام‌واره‌ای مثل این: «تصویری از دوربین مداربسته از دارث‌ویدر[18]  در حال دزدیدن یک تک‌چرخه»- و از آن در دال-ای مینی استفاده می‌کند. لذا سخت است که بگوییم چه کسی صاحب عکسی است که در آن گامبی[19] در حال اجرای کنسرتی در پشت میز کوچک در NPR است[20].کنسرت گامبی در پشت میز کوچکبعضی از سازندگان[21]درباره‌ی استلزامات اخلاقی آفرینشگرهای رسانه‌ای مبتنی بر هوش مصنوعی نیز نگرانی‌هایی دارند.دیپ‌فیک[22] (یا جعل عمیق) یعنی مدل‌های مبتنی بر یادگیری ماشینی را به‌صورت قابل باوری به کار ببرید و تصاویری جعلی از سیاستمداران یا سلبریتی‌ها ارائه دهید. مساله‌ی اصلی جیمز بتکر[23] -که مهندس نرم‌افزار است- همین موضوع است.بتکر سازنده‌ی تورتویز[24] [به معنای سنگ‌پشت] است. تورتویز برنامه‌ای است برای تبدیل متن به گفتار و از بعضی از آخرین تکنیک‌های یادگیری ماشینی برای آفرینش گفتار براساس صدای منبع مورد نظر استفاده می‌کند.بتکر تورتویز را از ابتدا در حاشیه‌ی کارهایش شروع کرد و حالا می‌گوید که به‌خاطر احتمال استفاده‌های نابه‌جای احتمالی انگیزه‌ای برای ادامه‌ی توسعه‌ی[25] آن ندارد.بتکر به ما چنین می‌گوید: «این چیزی است که من به‌شدت درباره‌ی آن نگرانم. مردم سعی می‌کنند از دهان سیاستمدارها حرف‌هایی را دربیاورند که واقعاً نگفته‌اند، یا حتی استشهادهایی برای ارائه در دادگاه درست کنند.»اما دسترسی آسانی که پروژه‌هایی مثل پروژه‌ی دایْما و پروژه‌ی بتکر فراهم می‌آورند اثرات مثبتی هم داشته است. تورتویز پیش پای سازندگانی[26] که توان استخدام صداپیشه ندارند راهی گذاشته است تا برای پروژه‌هایشان صداهای-روی-کار[27] واقعی درست کنند. همین‌طور، دایْما می‌گوید که کسب‌وکارهای کوچک وقتی نمی‌توانند طراح به کار بگیرند از دال-ای مینی برای آفرینش کارهای گرافیکی استفاده می‌کنند.همچنین، هرچقدر دسترسی به ابزارهای هوش مصنوعی آسان‌تر شود شاید مردم بیشتر با خطرات احتمالی رسانه‌های آفریده‌ی هوش مصنوعی آشنا شوند. برای دایْما و بتکر، هر چقدر دسترسی به پروژه‌هایشان آسان‌تر شود، قابلیت‌های به‌سرعت رو-به-پیشرفتِ هوش مصنوعی و توانایی آن در پخش اطلاعات نادرست هم برای مردم آشکارتر می‌شود.اپستین از MIT نیز همین را می‌گوید: «اگر مردم بتوانند با هوش مصنوعی تعامل کنند و یک‌جورهایی خودشان تبدیل با خالق [آثار هنری] شوند، آن‌وقت، شاید، این خودش یک‌جورهایی باعث واکسینه‌شدن آن‌ها در برابر اطلاعات غلط بشود.»پانویس‌ها[1] تیتر از مترجم است. زیرتیتر همان تیتر اصلی مقاله است.[2] Green Day یک گروه آهنگ‌سازی پانک-پاپ، که در سال ۲۰۰۴ به خاطر آلبوم American Idiot یا «نادان آمریکایی» برنده‌ی جایزه‌ی گرمی شد.[3] Mariana Trench عمیق‌ترین گودال جهان واقع در اقیانوس آرام.[4] Roomba جاروبرقی روبوتیک، محصول شرکت iRobot، که از سال ۲۰۰۲ به بازار عرضه شده است.generator[5][6] synthwave buddha[7] Teletubbies[8] memes[9] photorealistic[10] Boris Dayma. برای اینکه نام او اشتباهاً «دائماً» خوانده نشود، در تمام متن نام او را با علامت ساکن روی ی می‌نویسم، یعنی این شکلی: «دایْما».[11] Communities. کامیونیتی را «اجتماع» ترجمه می‌کنند. اما اجتماع معنای رسایی ندارد و در فهم عموم تمایزی با «جامعه» ندارد. در کتاب فلسفه‌ی سیاسی نوشته‌ی آدام سویفت، مترجم کتاب، آقای پویا موحد، از واژه‌ی «باهماد» استفاده کرده‌اند و تقدم در این کار را به آقای خشایار دیهیمی نسبت داده‌اند. این واژه هنوز جا نیفتاده است، بااین‌حال، من در ادامه از همین واژه استفاده می‌کنم.[12] Developed. در بسیاری از ترجمه‌ها از اولین کلمه‌ای که در لغت‌نامه‌ها روبه‌روی واژه‌ی انگلیسی نوشته شده استفاده می‌کنند و واژه‌ی «دولوپ» از این لحاظ به سرنوشت شومی دچار شده و همیشه و در هر نوع متنی آن را به «توسعه» معنا می‌کنند. الان رسماً در متون کامپیوتری همه‌جا از «توسعه‌دهندگان» نام برده می‌شود، اما اینکه این توسعه‌دهندگان چه چیزی را «وسعت» می‌دهند چندان معلوم نیست.[13] A viral threshold[14] Ziv Epstein[15] MIT Media Lab’s Human Dynamics Group[16] arrangment[17] prompt[18] Darth Vader شخصیت مشهور مجموعه فیلم‌های جنگ ستارگان.[19] Gumby گویا شخصیت اصلی در مجموعه‌ای انیمیشنی به همین نام در آمریکا است.[20] در صورت علاقه به «کنسرت در پشت میز کوچک NPR» یا NPR Tiny Desk concert به این لینک ویکی‌پدیا مراجعه بفرمایید. من خودم علاقه‌ای نداشتم. https://en.wikipedia.org/wiki/Tiny_Desk_Concerts[21] developers[22] deepfake[23] James Betker[24] Tortoise[25] بله. خیاط در کوزه افتاد. چاره‌ای جز استفاده از واژه‌ی «توسعه» در برابر develop نداشتم.[26] developers[27] Voice-overs</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Nov 2022 14:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم انیمه‌کارهای ژاپن از آثار آفریده‌ی هوش مصنوعی</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-vxqtpyvbi0tp</link>
                <description>آثار تولیدشده به‌وسیله‌ی هوش مصنوعی با تقلید از هنرمند درگذشته، کیم جونگ گی[توضیح مترجم: من قصد دارم (و در عمرم از این قصدهای نافرجام زیاد داشته‌ام) که ده مقاله درباره‌ی آثار هنریِ آفریده‌ی هوش مصنوعی ترجمه کنم و در اینترنت منتشر کنم تا اگر استقبالی از آن‌ها شد، به فکر کار جدی‌تری در همین رابطه بیفتم.این اولین مقاله است. مقاله‌ی بعدی را از اینجا بخوانید.]نویسنده: آندرو دکمنبع: restofworld.orgروز سوم اکتبر، تصویرگر مشهور اهل کره‌ی جنوبی، کیم جونگ گی[1]، به‌صورت ناگهانی در سن ۴۷سالگی درگذشت. او به‌خاطر نوآوری‌هایش با جوهر و قلم‌مو در سبک مانهوا[2]-که یک نوع هنر کمیک‌بوک در کره است- محبوبیت زیادی داشت. او مخاطبانش را با کشیدن صحنه‌های عظیم و پرشاخ‌وبرگ از حافظه و به‌صورت زنده مسحور می‌کرد و به همین جهت نیز مشهور بود.تنها چند روز پس از این اتفاق، یک بازی‌ساز سابق فرانسوی، که در فضای آنلاین به نام 5you شناخته می‌شود، آثار جونگ گی را وارد یک مدلِ هوش مصنوعی کرد. او این مدل را به یادبود هنرمند درگذشته در توییتر منتشر کرد و به کاربران اجازه داد که با پیام‌واره‌ی (پرامپتِ[3]) متنی ساده‌ای آثاری به سبک جونگ گی بسازند. این آثار میدان‌های نبردی دیستوپیایی[4]‌ (پادآرمان‌شهری) و غذافروشی‌های پرجنب‌وجوشی را نشان می‌داد. این آثار به‌لحاظ سبکی دقت خوفناکی داشتند و، صرف‌نظر از دمِ‌خروس‌هایی که بیرون می‌زد[5]، به‌اندازه‌ی خود کارهای جونگ گی پرجزئیات بود.واکنش‌ها جز تحقیر و تخفیف نبود. دیو شیت[6]، نویسنده‌ی کمیک‌بوک، در پستی پربازدید در توییتر این‌طور نوشت: «کمتر از (یک هفته پیش) کیم جونگ گی ما را تنها گذاشت و حالا داداشی‌های هوش مصنوعی دارند سبک او را «کپی[7]» می‌کنند و برای خودشان اعتبار می‌خرند. کرکس‌های بی‌وجود. بدبخت‌های بی‌هنر.» کوری میشل هندورکر[8]، کارتونیست، هم نوشت: «هنرمند فقط «سبک» نیست. هنرمند محصول نیست. هنرمند انسانی زنده و در حال تجربه است.»به نظر خیلی‌ها [تولیدات] این هوش مصنوعیِ آفرینشگر[9] دزدی از آثار جونگ گی بود. 5you به ما (سایت Rest of World) گفت که از جانب تصویرگران و هواداران جونگ گی پیام‌های تهدید به مرگ دریافت کرده است. او از ما خواست که برای امنیتش تنها از اسم مستعار آنلاینش استفاده کنیم.شاید بتوان به هوش مصنوعی آفرینشگر لقب «دیوانگی جدید» سیلیکون‌ولی داد، اما خارج از سیلیکون‌ولی، دشمنی و تردید در جای غیرمنتظره‌ای بالا گرفته، یعنی در میان هنرمندان انیمه‌کار و مانگاکار. در هفته‌های اخیر، یک سری مشاجره‌ها بر سر هنرِ آفریده‌ی هوش مصنوعی -که بیشتر در ژاپن روی داد، اما در کره‌ی جنوبی هم بود- باعث شد چهره‌ها و طرفداران این پیشه به تقبیح تکنولوژی، و در کنار آن به تقیبح هنرمندانی که از این تکنولوژی استفاده می‌کنند، بپردازند.فرهنگ جاافتاده‌ای وجود دارد که طبق آن شیفتگان انیمه‌ها و مانگاها از آثار دارای کپی‌رایتْ فن-آرت[10] (آثار شیفتگان) تولید می‌کنند. بااین‌حال، خیلی‌ها یک خط قرمز به دور آثاری که هوش مصنوعی به‌صورت کاملاً مشابه تولید می‌کند می‌کشند. ما (سایت Rest of World) با قانون‌دانان، هنرمندان و شرکت‌های هوش مصنوعی آفرینشگر صحبت کردیم. آن‌ها ریشه‌ی این عکس‌العمل‌ها را در وفاداری شدید حلقه‌های انیمه‌کار و مانگارکار -و در ژاپن، همچنین قوانین سهل‌گیرانه‌ی[11]مربوط به کپی‌رایت و دیتا-اسکرپینگ[12](تراش‌دادن داده)- می‌دانند. برآمدن و طلوع این نوع مدل‌ها [ی هوش مصنوعی] فقط مرزهای مالکیت و مسئولیت را کم‌رنگ نمی‌کند، بلکه به این ترس دامن می‌زند که راه معاش هنرمندان نیز بسته شود.فایویو (5you) به ما چنین گفت: «من فکر می‌کنم ترس آن‌ها از این است که برای کاری تمرین و تلاش بکنند که ممرّ درآمدی برایشان فراهم نیاورد، چون هوش مصنوعی جایشان را می‌خواهد بگیرد.»یکی از راه‌گشایان این عرصه Stable Diffusion است، که رقیب دیگر مدلِ آثار هنری[13]، یعنی Dall-E است و در ۲۲ آگوست به بازار آمد. Stability AI متن‌باز است، که یعنی، برخلاف Dall-E، مهندسان می‌توانند این مدل را با هر مجموعه داده‌های تصویری آموزش دهند و هر سبک از هنر را که دوست دارند تولید انبوه کنند؛ و به هیچ دعوت‌نامه یا عضویتی هم نیاز ندارد. مثلاً، 5you تصویرگری‌های جونگ گی را بدون کسب مجوز از هنرمند یا ناشران [ِ آثار هنرمند] از گوگل ایمیجز[14] برداشته و بعد به سرویس (یا خدمات) Stable Diffusion وارد کرده است.طبق گزارش‌ها، در میانه‌ی ماه اکتبر، Stability AI، که کمپانی صاحب Stable Diffusion است، توانست ۱۰۱ میلیون دلار [سرمایه] فراهم کند و ارزش [بازاری] برابر با ۱میلیارد دلار به دست آورد. استارتاپ‌های هوش مصنوعی، که به دنبال سهمی از این بازار هستند، با استفاده از کد متن‌بازِ Stable Diffusion آفرینشگرهای تخصصی و به‌سازی‌شده‌ای منتشر کرده‌اند، از جمله چندین آفرینشگر که برای [تولید] آثار مانگا و انیمه تعلیم داده شده‌اند.یک استارتاپ هوش مصنوعی ژاپنی به نام Radius5 یکی از اولین کمپانی‌هایی بود که پا به این عرصه‌ی خطیر گذاشت و در ماه آگوست نسخه‌ی بتای آفرینشگر هنری خود را با نام میمیک[15]منتشر کرد. مخاطب هدف این آفرینشگر سازندگان سبک انیمه بود. هنرمندان می‌توانستند کارهای خودشان را آپلود کنند و هوش مصنوعی را طوری تنظیم کنند که تصاویری به سبک خودشان تولید کند. این کمپانی پنج هنرمند انیمه را برای آزمون نسخه‌ی اولیه (پایلوت) استخدام کرد.تقریباً بی‌هیچ درنگی، یعنی درست در همان روز انتشار میمیک، Radius5بیانیه‌ای منتشر کرد که هنرمندانش در رسانه‌های اجتماعی هدف بدرفتاری[16] قرار گرفته‌اند. مدیرعامل شرکت، دایسوکه اوروشیهارا[17]، از انبوه منتقدان تویتیری استدعا کرد که «لطفاً از نکوهش و تهمت‌زنی به خالقان [آثار] خودداری فرمایید.» تصویرگران این سرویس را تقبیح کردند و گفتند که میمیک این فرم هنری را خوار می‌کند و باعث می‌شود کارهای هنرمندان بدون اجازه‌ی آن‌ها بازساخته شود.و تا حدودی حق هم با آن‌ها بود. Radius5 تنها چند ساعتی بعد از بیانیه‌اش نسخه‌ی بتا را برای مدت نامحدودی بست، چون کاربران داشتند کارهای دیگر هنرمندان را آپلود می‌کردند. این کار خلاف شرایط و مقررات استفاده از خدمات میمک بود، اما هیچ محدودیتی برای جلوگیری از این کار ایجاد نشده بود. عبارت «AI学習禁止» («نه به یادگیری هوش مصنوعی») توییتر ژاپنی را درنوردید.طوفانی مشابهْ شرکت داستان‌گوییِ مبتنی بر هوش مصنوعیِ NovelAIرا فراگرفت. این شرکت در سوم اکتبر آفرینشگر تصویری‌ای را منتشر کرد. شایعات توییتری به‌سرعت پخش شد که این آفرینشگر صرفاً تصویرهای انسان‌ساخته را از اینترنت می‌دزدد. ویرجینیا هیلتون، مدیر اجتماعِ[18] NovelAI به ما گفت فکر می‌کند این فوران خشم به این مربوط می‌شود که این هوش مصنوعی خیلی دقیق توانسته سبک‌های انیمه را تقلید کند.او به Rest of World گفت: «من واقعاً فکر می‌کنم که بسیاری از مردم ژاپن هنر (انیمه) را نوعی صادرات تلقی می‌کنند... یافتن قابلیت‌های این مدل (NovelAI) و پیشرفت‌هایی که نسبت به Stable Diffusion و Dall-E داشته – آدم را می‌ترساند.» این کمپانی همچنین مجبور شد که برای تعمیرات اضطراری خدماتش را متوقف کند. به‌خاطر افزایش ناگهانی ترافیک [ِ ورودی سایت]، که عمدتاً از سمت ژاپن و کره‌ی جنوبی بود، به زیرساخت‌های کمپانی فشار آمد، ضمن اینکه هک هم اتفاق افتاد. تیم [سازنده] پستی وبلاگی به زبان ژاپنی منتشر کرد تا قضایا را روشن کند، و ضمن آن در تقلا بود که دوستانی را به کار بگیرد و پست‌های توییتر و دیسکوردش[19] را ترجمه کند.آثار و پیامدهای این قضیه همچنان ادامه دارد. هنرمندی ژاپنی مجبور شد برای مقابله با این اتهام که مخفیانه از هوش مصنوعی استفاده می‌کند اسکرین‌شات‌هایی را توییت کند که لایه‌های [اثرش را در] نرم‌افزار تصویرگری نشان می‌داد. دو تا از مشهورین بندهای وی‌تیوبرِ[20] کشور از میلیون‌ها دنبال‌کننده‌شان در رسانه‌های اجتماعی درخواست کردند که از هوش مصنوعی در فن‌آرت‌هایشان استفاده نکنند. این دو بند به مسائل مربوط به کپی‌رایت استناد کردند که در صورت بازنشر این نوع کارها در اکانت رسمی‌شان آن‌ها دچارش می‌شدند. پیکسیو[21] اعلام کرد که تگ‌هایی را منتشر می‌کند تا آثار تولیدشده به‌وسیله‌ی هوش مصنوعی را در جستجو و در رتبه‌بندی محبوبیت فیلتر کند.مانگا و انیمه، در عمل، میدان آزمونی شده‌اند که در آن مسئولیت‌های مربوط به کپی‌رایت و اخلاقیات مرتبط با هنرهای هوش مصنوعی ارزیابی می‌شوند. این پیشه‌ها مدت‌ها است که اجازه‌ی بازتولید شخصیت‌های دارای کپی‌رایت را از طریق دوجینشی[22] (نشریات ساخته‌ی شیفتگان) می‌دهد، که هدفش تاحدی شعله‌ورنگه‌داشتن آتش محبوبیت نسخه‌های اصلی است. حتی مرحوم شینزو آبه نیز یک بار برای این پیشه‌ی بی‌مجوز پادرمیانی کرد و استدلال نمود که از این پیشه، به عنوان نوعی پارودی[23]، باید در مقابل دعاوی قضایی محافظت نمود.فارغ از دوجینشی، قوانین ژاپن معمولاً در برابر تخلف از کپی‌رایت بسیار سختگیرانه[24] است. حتی اگر کاربری صرفاً تصویری را ریتوییت یا بازنشر کند که کپی‌رایت را زیر پا گذاشته، ممکن است مورد تعقیب قضایی قرار بگیرد. اما در مورد آثار تولیدشده به‌وسیله‌ی هوش مصنوعی، مسائل قضایی تنها زمانی پیش می‌آید که نسخه‌ی خروجی دقیقاً مشابه تصاویری باشد که مدل طبق آن‌ها آموزش دیده است، یا تنه به تنه‌ی آن‌ها بزند.تایچی کاکینوما[25]، همکار موسسه‌ی حقوقی Storia در زمینه‌ی هوش مصنوعی است. او همچنین عضوی از کمیته‌ی وزارت اقتصاد در امور مربوط به خط مشی قراردادها در زمینه‌ی هوش مصنوعی و داده نیز هست. کاکینوما به Rest of World چنین گفت: «اگر تصاویر تولیدی عین هم باشند... انتشار (آن تصاویر) ممکن است ناقض کپی‌رایت باشد.» این خطری برای میمک و آفرینشگرهایی مشابه آن است که برای تقلید از یک هنرمند ساخته می‌شوند. «چنین (نتیجه‌ای) در صورتی به دست می‌آید که آن [آفرینشگر] تنها با تصاویری از یک مولف مشخص تعلیم دیده باشد.»اما موفقیت پرونده‌های قضایی علیه شرکت‌های هوش مصنوعی چندان محتمل نیست. این را کازویاسو شیرایشی[26] می‌گوید که همکار شرکت حقوقی TMI Associates، با دفتر مرکزی مستقر در توکیو، است. در سال ۲۰۱۸، هیئت مقننه‌ی ژاپن، یعنی National Diet، قانون کپی‌رایت ملی را اصلاح کرد تا به مدل‌های مبتنی بر یادگیری ماشینی اجازه‌ی تراش‌دادن[27] داده‌های دارای کپی‌رایت را از اینترنت و بدون مجوز بدهد. این اصلاحیه چتری حمایتی در قبال مسئولیت‌های [شرکت‌های] خدماتی‌ای مثل NovelAI فراهم آورد.شیرایشی می‌گوید اینکه تصاویر در ازای سود فروخته شوند یا نه تقریباً هیچ ربطی به پرونده‌های تخلف از کپی‌رایت در دادگاه‌های ژاپن ندارد. اما خیلی از هنرمندان فعال می‌ترسند که این‌طور نباشد.هاروکا فوکوی، هنرمند ساکن در توکیو که انیمه و مانگای رومانسِ کوئیر می‌سازد، تأیید می‌کند که تکنولوژی هوش مصنوعی در مسیر تغییر پیشه‌ی تصویرگرانی مثل خودش، علی‌رغم تمام مخالفت‌های اخیر، است. او به ما گفت: «این نگرانی وجود دارد که تقاضا برای تصویرگری کاهش بیابد و درخواستی [برای این هنر] باقی نماند... پیشرفت‌های فن‌آورانه هم مزیت کاهش هزینه را داشته و هم ترس از شغل کمتر.»فوکوی خودش به فکر استفاده از هوش مصنوعی به عنوان ابزاری یاریگر بود، اما وقتی از او پرسیدیم که آیا با آثار هنری آفریده‌ی هوش مصنوعی براساس کارهای خودش موافقت دارد چندان خوشحال نشد.او گفت: «من قصد ندارم علیه [کسانی که از آثار من] استفاده‌ی شخصی [می‌کنند] اقدام قانونی انجام دهم، (اما) اگر من نظرم را در مورد موضوع به اطلاع دیگران رسانده باشم و اگر پولی ردوبدل شود، دنبال اقدام قانونی خواهم رفت.» او همچنین گفت: «اگر هنرمند اجازه ندهد، باید استفاده از اثرش را متوقف کنند.»اما در قضیه‌ی کیم جونگ گی معلوم شد که ممکن است دسترسی به هنرمند ممکن نباشد تا بتوان مجوزی از او گرفت. فوکوی تأیید می‌کند که «آدم نمی‌تواند مقصود خودش را بعد از مرگ بیان کند. ولی کاش بشود از خانواده‌اش نظر خواست.»[1] Kim Jung Gi[2] ink-and-brushwork of manhwa[3] prompt[4] dystopian[5] telltale warping[6] Dave Scheidt[7] replicating[8] Kori Michele Handwerker[9] AI generator[10] fan art[11] Lenient laws. این عبارت را به این خاطر در اینجا آوردم که در ادامه‌ی این مقاله به قوانین «سختگیرانه»ی ژاپن در قبال کپی‌رایت اشاره می‌شود. این تناقضی که به چشم می‌آید از خود متن است.[12] data-scarping[13] AI art model Dall-E[14] Google Images[15] Mimic[16] abuse[17] Daisuke Urushihara[18] Community manager[19] Discord[20] VTuber bands[21] Pixiv[22] doujinshi[23] Parody نقیضه، تقلید مضحک.[24] Ordinarily harsh[25] Taichi Kakimuma[26] Kazuyasu Shiraishi[27] scarpe</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 14:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌ای صوتی از کتاب ملت‌ها و ملی‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dtlntw7emfow</link>
                <description>هرازگاهی، موقع تورق کتابی، به بخش‌هایی می‌رسم که چنان به دلم می‌نشیند که دلم می‌خواهد آن را بلند برای دیگری بخوانم. امتحان می‌کنم که ببینم می‌شود این کار را در اینجا انجام داد یا نه. در این پست، صفحات ۴۵ تا ۴۷ کتاب مهم ملت‌ها و ملی‌گرایی از ارنست گلنر با ترجمه‌ی ابوالفضل مینویی‌فر از انتشارات گام نو را می‌خوانم.پی‌نوشت ۱: به نظر می‌آید که باید اول این پست را ارسال کنم و بعد فایل صوتی را به آن الصاق کنم. تست می‌کنم.پی‌نوشت ۲: با موبایل نشد فایل صوتی را آپلود کنم. مجبور شدم از پشت لپ‌تاپ انجامش بدم و شد. </description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 23:35:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت کشمیر از نگاه داخلی هند</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%B4%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%AF-od2f3q5cn1fs</link>
                <description>منطقه‌ی کشمیر بزرگ از قدیم محل رفت‌وآمد کاروان‌های تجاری و چهارراه فرهنگ‌ها بوده است. لغو آرتیکل ۳۷۰ در سال گذشته‌ی میلادی به نظر گزینه‌ی غیرقابل اجتنابی بوده است. هرچند بر سر نحوه‌ی اجرای آن می‌شود دولت راستگرای مودی را متهم نمود، در اصلِ این اتفاق، شاید بتوان این‌طور گفت که، بقیه‌ی احزاب هند نفس راحتی کشیده‌اند که بدنامی این اتفاق به نام آن‌ها نشده است. البته دیدگاه ما شبیه دیدگاه فاشیست‌های ضدهندوی تغذیه‌شده از ملی‌گرایی پاکستان نیست. دیدگاهی که به‌نظر ما درست می‌رسد این است که مزایای در نظر گرفته‌شده  برای منطقه‌ی کشمیر مانع یکپارچگی ملی هند می‌شد و از نظر حقوق اساسی استحکام چندانی نداشت. یکی از بندهای این آرتیکل ۳۷۰ این بوده است که دیگر هندی‌ها اجازه‌ی خرید زمین در آن منطقه را ندارند. این قانونی است خلاف آزادی فردی که می‌گوید هر کس می‌تواند در مالی که از آن خودش است به دلخواه خود دست ببرد. این مزیت‌ها همچنین مانع همبستگی ملی می‌شود. فرض کنید در ایران در مناطق ترک‌نشین برای رضای خاطر احساسات پان‌ترکیستی، اجازه‌ی فروش زمین به کردها را ندهند. این جز تقویت نیروی گریز از مرکز و تقدیم کشور به نیروهای تجزیه‌گرا فایده‌ی دیگری ندارد. بدیهی است که شق مقابل این رفتار، یعنی کوچاندن دیگر اقوام به آن منطقه برای اهداف سیاسی نیز به همان اندازه محکوم است. البته در مقام فرد، انسان‌ها به غیر از قانون ملاحظه‌ی نهادهای دیگری را هم دارند و در تصمیم‌گیری‌های خود دخیل می‌کنند. اما اینکه دولت قانونی را اعمال کند که آزادی‌های فردی را زیر سوال ببرد پذیرفتنی نیست. اما اینکه آیا منطقه‌ی کشمیر بتواند همانند روزگاران گذشته گذرگاه کاروان‌های تجاری از منطقه‌ی آسیای مرکزی بشود امر بعیدی است. از نظر روابط بین سه کشور چین و هند و پاکستان در فرصت دیگری باید صحبت کنم، اما از منظر سیاست داخلی هند:باید توجه داشت که در سیستم فدرالی اداره‌ی هند، قدرتِ بیشتر دست دولت مرکزی است تا ایالت‌ها و این امر به خصوص در زمینه‌ی مالی مشهود است. دولت‌های ایالتی در بعضی زمینه‌ها اجازه‌ی دریافت مالیات دارند، اما مالیات‌های اصلی به دولت فدرال می‌رسد و از مرکز میان ایالت‌ها بازتقسیم می‌شود. تصمیم‌گیری در مورد بازتقسیم درآمدهای مالیاتی بالطبع تصمیمی سیاسی است و لزوماً ایالتی که بیشتری درآمد مالیاتی را داشته به همان اندازه مالیات‌ها نصیب نمی‌برد. این نوع صلاح‌دیدگرایی باعث می‌شود که انگیزه‌ها تغییر کند و راه‌های غیراقتصادی برای بیشینه‌کردن میزان بهره‌مندی ایالت‌ها در سرلوحه‌ی کار آن‌ها قرار بگیرد. این یعنی اینکه ایالت‌هایی که نفوذ بیشتری در نظام فدرالی یا همان دولت مرکزی دارند امکان بهره‌مندی بیشتری از این درآمدها را پیدا می‌کنند. کشمیر که تبدیل به منطقه‌ای تحت اداره‌ی دولت مرکزی شده است از چنین نفوذی محروم است و اگر هم محروم نبود، به‌خاطر جدافتادگی سالیان گذشته‌اش نمی‌تواند به‌اندازه‌ی دیگر ایالت‌ها نفوذ داشته باشد. نکته‌ی دیگر نحوه‌ی اداره‌ی کشور توسط قوه‌ی مجریه است. در قوه‌ی مجریه، دفتر نخست‌وزیری قدرت فوق‌العاده‌ای دارد و این قدرت در دوره‌ی نارندرا مودی افزایش هم داشته است. تصمیمات به جای آنکه در هیئت دولت گرفته شود، یعنی در جایی که تصمیمات باید به تأیید کابینه برسد و به‌هرحال مقادیری دموکراتیک است، مستقیماً از دفتر نخست‌وزیر پیش برده می‌شود. باید توجه داشت که نظام اداری هند بسیار جزیره‌ای جزیره‌ای است و هماهنگی زیادی در اداره‌ی کشور وجود ندارد. یک نمونه‌اش تعدد وزارت‌خانه‌های مربوط به سیستم حمل‌ونقل است. وزارت‌خانه‌های مربوطه عبارتند از وزارت بنادر، وزارت راه، وزارت راه‌آهن و ... . در چنین سیستمی که وزارتخانه به‌شکل غنیمت دیده و تقسیم می‌شود، پیشبرد کارها بیشتر بر عهده‌ی چهره‌ها است تا بر عهده‌ی سیستم. در چنین سیستمی است که چهره‌ای کاریزماتیک مثل نارندرا مودی قدرت زیادی پیدا می‌کند. کارها را کسی پیش می‌برد که همّ خود را برای انجام آن کار گذاشته است. به این صورت می‌بینیم که اهمیت مناطق بستگی پیدا می‌کند به اهمیتی که آن فرد برای آن منقطه قائل است. و چه انتظاری از هندوی افراطی‌ای مثل نارندرا مودی درباره‌ی منطقه‌ی کشمیر می‌رود؟</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 00:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌ای از کتاب اسب کربلا</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AA%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7-jyb1zjkz08it</link>
                <description>در بهار ۱۹۹۴، در فیلادلفیا زندگی می‌کردم و با کمک معلمی خصوصی اهل پاکستان زبان اردویم را تقویت می‌کردم. او فارغ‌التحصیل لاهور بود. او را احمد می‌نامم. احمد معلمی ایدئال بود. محققی حساس و آدمی پرمهارت در خواندن اشعار اردو. ضمناً، احمد خودش را سکولاریست و کلبی‌مسلک می‌دانست. دنیادیده و پیچیده بود. به من گفت نگرشی آزاداندیشانه به میراث دینی خویش، به اسلام و مسلمانی، دارد. بعدازظهر هر پنج‌شنبه در آن بهار، ما در محوطه‌ی دانشگاه پنسیلوانیا همدیگر را می‌دیدیم و روی نیمکتی درچمن‌های بیرون کتابخانه‌ی ون‌پلت می‌نشستیم. من با خودم متن هر شعری را که در آن هفته روی ترجمه‌اش کار می‌کردم می‌آوردم. احمد سیگار می‌کشید. یادم است که سیگار دانهیل اینترنشنال بود. او با صبر و حوصله به تپق‌زدن‌های من در خواندن هر بند گوش می‌داد. به تشویق سر تکان می‌داد و به میان خواندنم می‌پرید تا ترجمه‌ام را اصلاح کند یا فقط برای اینکه بیتی موردعلاقه را بازبخواند و به من نشان بدهد که آن شعر را چه‌شکلی باید خواند تا صحیح باشد.بعد یک روز شروع کردیم به خواندن اشعار شاعر پاکستانیِ متعلق به قرن بیستم، مصطفی زیدی. شعری که در آن هفته با آن سروکله می‌زدم «آی کربلا، آی کربلا» نام داشت. این پنج‌شنبه احمد ساکت‌تر از معمول به‌نظر می‌رسید؛ اما من بیش از آن درگیر ماضی و مضارع بودم که خیلی توجهی به حال او بکنم. او در سکوت سیگار دانهیلش را می‌کشید و من زورزنان بیت‌به‌بیت جلو می‌رفتم:بالاخره آمد آنچه بر سر امام خیمه‌ها آمدآنجا که لب‌ها از تشنگی تفتیده بودند،به که می‌توان گفت؟ چگونه می‌توان گفت؟آی کربلا! آی کربلا!چگونه می‌توان این داستان را بازگفت،این داستان اسف‌بار و شرم‌آور را؟خانواده‌ای از خاندانی بلندمرتبه،با بی‌حرمتی به پیش رانده می‌شدند.مشکی که زبان پیکان‌هاتشنگی خود را با آن سیراب می‌کردند.در میان خون و غبارپرچم سبز فروافتاد.آهی که از سینه برآمده بوددر صحرای بی‌آب‌وعلف گم شد.نوری خاموش شددر ساعات پسین روز.اجساد خاندان شیران،اجساد خانواده‌ی پیامبر،پیکر علی‌اکبر، او که زمانیبر زانوی قاری قرآن می‌خوابید.آن پیکر که بازوانش قطع شد،او که پرچم را با خود حمل می‌کرد؛پیکر علی‌اصغر، آن نوزادی که شیر می‌نوشیدو به لالایی مادرش گوش می‌داد.به‌همین منوال، نام شهدا می‌آمد. بعد من به مرگ فرزندان زینب [س] رسیدم؛ عون و محمد دو پسر بسیار جوان که عمویشان، حسین، آن‌ها را بسیار دوست می‌داشت:آن دو جوان بی‌گناه که تاب آوردندشماتت‌های وحشیان را:عون و محمد که دست‌هایشان را پیش آورده بودند؛کوچک، بسیار کوچک.و همان‌جا بود که معلم من به گریه افتاد، و نه با توداری: هق‌هقی واقعی و با صدای بلند.جا خوردم. ما اینجا بودیم. دور از هر محیط محرمی، در محوطه‌ی یکی از دانشگاه‌های بزرگ، دو نفر پژوهشگر، خبره در نمادهای نوشتاری اردو (شاید هم فقط خودمان خودمان را این‌طور می‌خواندیم). ما این نمادها را ایمن و بی‌خطر می‌دیدیم. دور بود. زیر شیشه. به‌نظر من که این‌طور می‌آمد؛ اما احمد نشان داد که اشتباه می‌کرده‌ام.برای خرید کتاب می‌توانید از لینک زیر اقدام کنید.https://bit.ly/2Bg6DLp</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 12:41:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چه ترجمه‌ای است آقای باقر پرهام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%85-xqatiz06oql7</link>
                <description>باقر پرهام با این ترجمه‌اش. این دومین کتابی است که با ترجمه‌ی او می‌خونم و هنوز چندان پیش‌نرفته رهاش می‌کنم. سر و ته پاراگراف‌های ترجمه‌ی او با هم نمی‌خونه. خدا را شکر که این کتاب انگلیسی بود و می‌تونستم با متن اصلی تطبیق بدم. قبلاً نمونه‌ای از کتاب مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه‌شناسی از رمون آرون را در وبلاگم (در blog.ir) آورده بودم و نشون داده بودم که چه ترجمه‌ی افتضاحی است، ولی چون متن اصلی به فرانسه بود نمی‌تونستم تطبیقش بدم. اما این کتاب را می‌شود با متن اصلی مقایسه کنم. فقط یک نمونه می‌آرم تا مغشوش‌بودن ذهن مترجم را متوجه شوید، چون هرچقدر هم آدم مترجم بدی باشد، باید متوجه اختلاف ابتدا و انتهای پاراگراف بشود. پاراگراف اصلی این است:The historicist argument has a certain plausibility which can easily be accounted for by the preponderance of dogmatism in the past. We are not permitted to forget Voltaire&#x27;s complaint: &quot;nous avons des bacheliers qui savent tout ce que ces grands hommes ignoraient.&quot; Apart from this, many thinkers of the first rank have propounded all-comprehensive doctrines which they regarded as final in all important respects—doctrines which invariably have proved to be in need of radical revision. We ought therefore to welcome historicism as an ally in our fight against dogmatism. But dogmatism—or theinclination &quot;to identify the goal of our thinking with the point at which we have become tired of thinking&quot; — is so natural to man that it is not likely to be a preserve of the past.ترجمه‌ی باقر پرهام اینه«در برهان تاریخ‌گرایان البته جاذبه‌ای فریبنده هست و همین جاذبه است که پیشرفت دگماتیسم را در گذشته توجیه می‌کند. کنایه‌ی ولتر را فراموش نکنیم که می‌گفت: «دیپلمه‌های امروزی ما معلوماتی دارند که آن مردان بزرگ گذشته نداشتند.» از این که بگذریم، بسیاری از متفکران برجسته به نظریه‌های جامع فراگیری رسیده‌اند که به نظر آنان می‌بایست به مهم‌ترین مسایل موجود پاسخی قطعی بدهد: ولی حتی یکی از آن‌ها هم نیست که به تجدیدنظری اساسی تن درنداده باشد. پس لازم است از تاریخ‌گرایی به عنوان متحد و همدست در مبارزه بر ضد دگماتیسم استقبال کنیم. دگماتیسم -یا علاقه‌ی ما به «یکی‌کردن هدف اندیشه‌ی ما با همان نقطه‌ای که اندیشه در آن بازایستاده و از اندیشیدن خسته شده است»- به‌حدی طبیعی بشر است که ممکن نیست فکر کنیم که امری فقط محدود به گذشته بوده است.» (حقوق طبیعی و تاریخ، لئو اشتراوس، نشر آگه، ۱۳۷۳)حال باید پرسید که چطور وقتی «برهان تاریخ‌گرایان جاذبه‌ای» داشته که «پیشرفت دگماتیسم را... توجیه می‌کند»، می‌توانیم «از تاریخ‌گرایی به عنوان متحد و همدست در مبارزه بر ضد دگماتیسم استقبال کنیم»؟ تنها دلیل چنین امکانی ناتوانی مترجم در خواندن متن و نداشتن اندکی قوه‌ی تمییز است. ترجمه‌ی درست جمله‌ی اول این است:«برهان تاریخ‌گرایی مقادیری صحت دارد که این صحت را می‌توان به‌راحتی ناشی از غلبه‌ی دگماتیسم در گذشته دانست.» یعنی دگماتیسم در گذشته غلبه داشته، اما آن‌قدر قابل دفاع نبوده که برهان تاریخ‌گرایی هم بر آن برتری داشته است. و دگماتیسم چیزی است که باید علیه آن حتی با برهان تاریخ‌گرایی هم هم‌دست شد و به همین‌خاطر باید «از تاریخ‌گرایی به عنوان متحد و همدست در مبارزه بر ضد دگماتیسم استقبال کنیم.»ضمناً کاملاً پیدا است که این کتاب ویراستار داشته و باید از ویراستار کتاب قدردانی کرد، اما ترجمه‌ی بد، به‌خصوص ترجمه‌ی بد مشاهیر، را نمی‌شود تک‌تک با جملات متن اصلی تطبیق داد. این کار ترجمه‌ی دوباره است و از محدوده‌ی وظایف ویراستار خارج. </description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 16:12:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسیونالیسم قومی در پاکستان</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%82%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-tc1r7gm6vrql</link>
                <description>در ایران، مبادیِ خبری در زمینه‌یِ شبه‌قاره در اختیارِ کسانی است که طرفدارِ نظامِ حاکم بر پاکستان هستند یا نوعِ معیوبی از وحدتِ اسلامی را تبلیغ می‌کنند. برایِ مثال می‌توانید به بخشِ پاکستان و هندِ خبرگزاریِ تسنیم مراجعه کنید. شاید یکی از دلایلی که کمتر به جنوبِ آسیا پرداخته می‌شود همین رویکرد باشد.به‌خاطرِ نوعِ خبررسانیِ آن‌ها، ما کمتر از دسته‌بندی‌هایِ درونِ این کشورها خبردار می‌شویم و فقط یک‌سری کلیشه از آنجا داریم.یکی از نکاتِ جالبی که در مطالعاتم به آن رسیده‌ام این است که چسبِ اسلام نتوانسته قومیت‌هایِ گوناگونِ پاکستان را به هم بچسباند و علی‌رغمِ ملی‌گرایی‌ای که ذیلِ پرچمِ پاکستان ترویج می‌شود و با دشمنی با هند تقویت می‌شود، همچنان علایقِ ایالتی سر بلند می‌کند و به مخالفانِ دولت قدرت می‌دهد.یکی از ایالت‌هایی که ملت‌گرایی (یا ناسیونالیسم یا قوم‌گرایی) در آنجا قدرت دارد ایالتِ سند است. سندی‌ها خود را در تقابل با پنجاب می‌بینند که مرکزِ قدرتِ نظامیِ پاکستان است. بزرگترین سیاستمدارِ سندی ذوالفقار علی بوتو بود و بعد دخترش، بی‌نظیر بوتو. بعد از کشته‌شدنِ بی‌نظیر بوتو، شوهرِ بی‌نظیر، یعنی آصف علی زرداری، مدتی نخست‌وزیر بود که بعداً با حکم دادگاه و به جرمِ تخلفاتِ مالی به‌صورتِ مادام‌العمر از فعالیتِ سیاسی کنار گذاشته شد. هم‌اکنون پسرِ بی‌نظیر و زرداری، یعنی بلاوال زرداری-بوتو، فعالیت‌هایِ حزبِ مردمِ پاکستان (یا PPP) را برعهده دارد.توضیح تصویر: پستِ فیسبوکیِ یکی از طرفداران حزب مردم که به استخدام پنجابی‌ها و خیبرپختونخوایی‌ها در ایالتِ سند اعتراض می‌کند.</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 14:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه‌ی قدیم و جدید هند و تاثیر آن بر روابط خارجی این کشور</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-jgow1zhycxlp</link>
                <description>نقشه‌یِ قدیمِ هند و نقشه‌یِ فعلیِ هند با هم بسیار متفاوت‌اند و این بر سیاستِ این کشور تاثیرِ زیادی می‌گذارد. تا قرنِ بیستم، هند و آسیایِ میانه به هم پیوسته بودند. اما در قرنِ بیستم چین تبت را به خود الحاق کرد و با خروجِ انگلیسی‌ها شبه‌قاره تقسیم شد و، به این ترتیب، ارتباطِ هند با آسیایِ میانه قطع شد.(در دنیایِ قدیم، روسیه‌یِ تزاری به‌سرعت مساحتِ خود را افزایش می‌داد و انگلیسی‌هایِ استعمارگر که در ابتدا در بِنگال متمرکز بودند نیز قلمروِ خود را گسترش می‌دادند. به این ترتیب، کم‌کم قلمرویِ دو کشور در آسیایِ میانه به هم نزدیک شد (تصویرِ اول). تصویرِ دوم کشورهایِ استقلال‌یافته‌یِ بعد از شوروی را نشان می‌دهد.)نقشه‌ی ۱: امپراتوری تزار و هندِ بریتانیا تا آستانه‌ی درگیری در آسیا به هم نزدیک شده بودند.نقشه‌ی ۲: مناطقی که از زمان تزارها تا پایان شوروی تحت سلطه‌ی روس‌ها بودند.نویسنده‌یِ مقاله‌ای که در پستِ قبلی به آن اشاره کردم، شیوشانکار منون، می‌گوید تاریخی که انگلیسی‌ها به هندی‌ها آموختند این بود که هند همیشه تحتِ سلطه‌یِ بیگانگان بوده است، و به این شکل سلطه‌یِ خود را بر هند توجیه می‌کردند. این نگاهِ تاریخی منجر به این شده که هند همواره به همسایگانش به چشمِ تهدید نگاه کند.منون می‌گوید، برخلافِ ادعایِ بریتانیایی‌ها، پرثمرترین و شکوفاترین دورانِ هند دورانی بوده که با همسایگانش ارتباط داشته. مناطقی که اکنون مناطقِ حاشیه‌ای و دور از مرکز و توسعه‌نیافته تلقی می‌شوند در دورانِ قدیم مرکزِ رفت‌وآمد کاروان‌هایِ تجارتی بوده‌اند، جاهایی مثلِ ایالتِ خیبرپختونخوایِ پاکستان و منطقه‌یِ کشمیر.همچنین، می‌دانیم که بنگلادش و منطقه‌یِ شمال‌شرقِ هند به هم پیوسته بودند، اما با کشیدنِ مرزهایِ استعماری، راه‌هایِ دسترسیِ شمال‌شرقِ هند به دنیایِ خارج به‌شدت محدود شد و این منطقه تبدیل شد به منطقه‌ای محروم و دور از دسترس که نه با همسایگان ارتباطی داشت و نه با هند جز از طریقِ باریکه‌یِ سیلیگوری، یا گردنِ مرغ (chiken’s neck). (تصویرِ سوم)نقشه‌ی ۳: باریکه‌ی سیلیگوری، یا گردن مرغ، با فلش مشخص شده است. رودِ براهماپوترا مسیرِ حمل‌ونقلِ طبیعی در این منطقه بوده، اما مرزهایِ فعلی طرفین را مجبور کرده که برایِ نحوه‌یِ استفاده از رودخانه با هم مذاکره کنند و مذاکرات چندان مثمرِ ثمر نیست. دلایل این ناکامی را باید در پست‌هایِ بعدی تشریح کنیم.</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 15:07:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژی هند در برابر چین</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D9%86-mll7iep2niyf</link>
                <description>من مطالب مربوط به هند را دیگر در اینجا قرار نمی‌دهم. درصورتی‌که به نوشته‌های من در این موضوع علاقه دارید، به کانال تلگرامی https://t.me/subcontinent یا کانال بله https://ble.ir/indianstudies مراجعه بفرمایید. کانال بله را تازه راه انداخته‌ام و مطالب قدیم‌تر در آن نیست. موسسه‌یِ بروکینگزِ هند مقاله‌ای از شیوشانکار منون منتشر کرد با عنوانِ «استراتژیِ امورِ خارجه‌یِ هند». بعد از انتشارِ این مقاله، که با استقبالِ زیادی روبه‌رو شد، وبیناری با حضورِ نویسنده و اندیشمندانی از کشورهایِ دیگر برگزار شد و حاضران درباره‌یِ این مقاله سخنانی گفتند.خلاصه‌ای از این صحبت‌ها را کنستانتینو خاویر، از اعضایِ ارشدِ موسسه‌یِ بروکینگزِ هند، توییت کرده که ترجمه‌یِ آن‌ها را در ادامه می‌خوانید.موضوعِ بحث: چینمنون: این روزها سطحِ اعتماد خیلی پایین‌تر از سال ۲۰۰۷ است. اگر به آنچه در چند برهه‌یِ حساس اتفاق افتاده نگاه کنیم، مثلاً به اتفاقاتِ دریایِ چینِ جنوبی، به تایوان، به هنگ‌کنک، طبیعتاً به نتایجی می‌رسیم که اندکی با گذشته متفاوت است. حتی خودِ چینی‌ها هم دیگر صحبتی از «خیزشِ صلح‌آمیز» نمی‌کنند.منون: [کشورِ] تمامِ کسانی که در این جلسه هستیم با چین روابط مهمی داریم، روابطی که در آن هم رقابت هست و هم همکاری. هرکدام از ما از شیوه‌هایی استفاده می‌کنیم تا آن رفتارهایی را که می‌پسندیم در چین تقویت کنیم، ولی همیشه در این کار موفق نیستیم.منون: وقتی به همکاری‌هایی که ما با همدیگر داریم نگاه کنیم، می‌بینیم ریشه‌یِ بسیاری از این همکاری‌ها به ارزیابیِ جدیدی می‌رسد که همه‌یِ ما از موقعیتِ چین و مقاصدِ این کشور داریم. برایِ همین، من خیلی وقت‌ها به دوستانِ هندی‌ام می‌گویم که رابطه‌یِ ما با بسیاری از دوستان‌مان از صدقه‌سرِ چین است.جلال (از اندونزی): در حالتِ عادی، وقتی ما از استقلالِ استراتژیکِ (اندونزی) حرف می‌زنیم منظورمان این است که اندونزی از تمامِ قدرت‌هایِ بزرگ به یک اندازه دور باشد... اما اکنون، استقلالِ استراتژیک از نظر ما این است که تا می‌شود به پکن و واشنگتن نزدیک شویم.ویس (فرانسه): (در پاسخ به این سوال که نزدیکیِ فرانسه به هند آیا بر روابط با چین هزینه‌ای تحمیل کرده است؟) من فکر نمی‌کنم این یک جور بازیِ با جمعِ صفر باشد. قضیه این است که ما بتوانیم آن چیزهایی را که به آن‌ها اعتقاد داریم به شرکایِ خود منتقل کنیم، و هزینه‌یِ این کار چندان بالا نیست.ویس: درباره‌یِ درکی که اروپا از چین دارد، سالِ ۲۰۲۰ نقطه‌یِ عطفی بود. ...چیزی در این میان خراب شد... چین در صحنه‌یِ بین‌الملل بازیگری است که ما می‌توانیم با او در بعضی کارها مشارکت کنیم... اما الگویی که چین عرضه می‌کند و نفوذِ ژئوپلتیکی‌اش این کشور را تبدیل به رقیبِ ما می‌کند.مدکالف (استرالیا): در مجامعِ سیاستگذاریِ استرالیا این دیدگاه تقویت شده که هرچه مشکلات ما با چین بیشتر می‌شود، اهمیتِ هند افزون‌تر می‌شود. بااین‌حال، فکر می‌کنم ما هم اندک‌اندک داریم متوجه می‌شویم که همکاری با هند نیز پیچیدگی‌هایِ خودش را دارد.آیرس (آمریکا): اکنون لحظه‌ای است که ناگهان توجهِ همه به چین جلب شده... و این باعث می‌شود که در بحث‌هایِ سیاست خارجی نتوان به‌راحتی فرصتی پیدا کرد... تا درباره‌یِ اهمیتِ همکاری میانِ دو دموکراسی سخنی بگوییم، چون اضطراری ندارد.منون: بدیهی است که موضعِ ایده‌آل برایِ هند این است که فاصله‌اش با آمریکا و چین کمتر از فاصله‌یِ آن دو کشور با هم باشد. و با توجه به مسیری که روابطِ این دو کشور طی می‌کند، این کارِ سختی نباید باشد.برای دانلود فایل‌ها و دریافت لینک‌های مربوطه به کانال t.me/subcontinent مراجعه کنید.</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 16:05:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جین آستین‌ستان</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AC%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-a2talubo1ojm</link>
                <description>در پاکستان پدیده‌ای به وجود آمده و آن تقلید از داستان‌های جین آستین است. جین آستین را احتمالاً می‌شناسید، نویسنده‌ی کتاب معروف غرور و تعصب، که در ایران نشر نی با ترجمه‌ی رضا رضایی همه‌ی کتاب‌های او را منتشر کرده است.آستین‌ستان، بر وزن پاکستاندر پاکستان، کارهای جین آستین جایگاه ویژه‌ای دارد. در مدارس کارهای او را تدریس می‌کنند. کتابفروشی‌ها کتاب‌های او را، نقد کتاب‌های او را، و رمان‌هایی به سبکِ رمان‌های او را می‌فروشند. در ویدیو‌کلوپ‌ها می‌توان فیلم‌ها و سریال‌هایی برگرفته از نوشته‌های جین آستین را پیدا کرد. «غرور و تعصب» به اردو ترجمه شده و نسخه‌ی بالیوودی از رمان «اِما» به نام «عایشه» را میلیون‌ها پاکستانی دیده‌اند.«انجمن جین آستین پاکستان» دو سالی هست که ایجاد شده. این انجمن در سال دو سه جلسه برگزار می‌کند، اما یکی از این جلسات جالبتر است. در این جلسه، اعضا به سبک انگلستان قرن نوزدهم لباس می‌پوشند و با همدیگر درباره‌ی جزئیات محیط داستان‌های او حرف می‌زنند، مثلاً درباره‌ی اینکه لایم رجیس (شهری که داستان «ترغیب» در آن می‌گذرد) بر بث (شهر محل تولد نویسنده) چه مزیت‌هایی دارد.اعضای این انجمن می‌گویند با اینکه فاصله‌ی زمانی رمان‌ها با زمانِ حال ۲۰۰ سال است، اما آن دورانِ انگلیس به این دورانِ پاکستان شباهت زیادی دارد. در انگلیس، در بخشی از سال فعالیت‌های اجتماعی و مجالس رقص زیاد می‌شد و افراد می‌توانستند در این مجالس همسران خود را پیدا کنند. در پاکستان نیز چنین پدیده‌ای وجود دارد. پسران خارج‌نشینِ پاکستانی که عمرشان را در دبی و دالاس تلف می‌کنند در روزهای تغییر سال میلادی، مثل پرندگان مهاجر، به خانه‌های خود برمی‌گردند تا با «دختری شایسته سرِ زندگی بروند.» در این فاصله‌ی بیست‌روزه‌ی همه به مجالسِ پشتِ‌سرِهم عروسی و مهمانی و... می‌روند. حتی گاهی ممکن است دختران جوان در عرضِ یک روز در سه مجلس عروسی شرکت کنند تا در آن‌ها «رخی بنمایانند».این مطلب ترجمه‌ای خلاصه بود از بخش‌های ابتدایی مقاله‌ای ۴۰۰۰کلمه‌ای در یکی از مجلات وابسته به اکونومیست. گویا بعضی از بچه‌پولدارهای پاکستانی از این مطلب برآشفته‌اند و سعی کرده‌اند از طریق نفوذی که دارند برای نویسنده‌ی مطلب مزاحمت شغلی ایجاد کنند.</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 16:01:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تامین مالی پروژه‌های زیرساختی در هند</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%AF-wkeqzxx7f5h6</link>
                <description>  هند به‌لحاظ زیرساخت‌ها، به‌خصوص زیرساخت‌های حمل‌ونقل، بسیار فقیر است و از آخر، بعد از آفریقا، در رده‌ی دوم قرار می‌گیرد. یکی از مشکلاتی که این کشور برای توسعه‌ی زیرساخت‌ها دارد تامین مالی پروژه‌ها است. تا پیش از آزادسازی‌های اقتصادی، که از اواسط دهه‌ی ۱۹۸۰ مقدماتش چیده و از ۱۹۹۰ به‌بعد به‌صورت رسمی پیگیری شد و قوانین مرتبط به‌تصویب رسید، بخش خصوصی اجازه‌ی عرض اندام نداشت و نمی‌توانست در پروژه‌های زیرساختی حضور داشته باشد. ضمن اینکه سرمایه‌گذاری در این بخش دیربازده است و اصولاً بخش خصوصی رغبتی به حضور در این عرصه را هم ندارد، مگر اینکه دولت حمایت‌هایی از آن‌ها بکنند. از طرف دیگر، طبق اصلاحات ارضی‌ای که بعد از استقلال در دولت‌های متمایل به چپ هند صورت گرفت، سازمان‌های دولتی، مثل شهرداری‌ها، اجازه نداشتند از زمین‌های‌شان جز برای استفاده‌ی عمومی (و نه حتی اهداف عمومی) استفاده کنند و مثلاً تنها می‌توانستند در این زمین‌ها پارک و مدرسه و بیمارستان بسازند؛ همچنین مالکیت زمین سقف داشت و تغییر کاربری زمین‌ها مجاز نبود. البته باید توجه داشت که موضوع زمین در حوزه‌ی اختیارات ایالت‌ها قرار دارد و بنابراین این قوانین در تمام ایالت‌ها یکسان نیست و ممکن است هر ایالت تغییراتی در آن‌ها داده باشد. دولت‌ها، برای اجرای پروژه‌های زیرساختی و گریز از محدودیت‌های سازمان‌های دولتی، سازمان‌های نیمه‌دولتی را پدید آوردند (parastatals). سابقه‌ی این سازمان‌ها به دوره‌ی بریتیش راج برمی‌گردد. در دوره‌ی حکومت دولت استعماری بریتانیا، انگلیسی‌ها برای سامان‌دادن به وضعیت حاشیه‌نشینی و جلوگیری از گسترش طاعون هیئت‌هایی به‌نام CITB ایجاد کردند تا این هیئت‌ها زمین‌های کشاورزی اطراف شهرها را بخرند و محله‌های حومه‌ای سالمی بسازند و از استعمار چهره‌ی موجهی نشان دهند. دولت استعماری برای تصاحب زمین‌ها قانون Land Acquisition Act 1898 را تصویب کرد که تا سال ۲۰۱۳ همچنان پابرجا بود. دولت استعماری و بعداً دولت هند خود را محق به خرید اجباری زمین برای اهداف عمومی می‌دانسته و می‌دانند (eminent domain) و این قانون نیز بر بنیاد همین پیش‌فرض است. سازمان‌های نیمه‌دولتی ادامه‌ی راه CITBها در دوره‌ی استقلال بودند. این سازمان‌ها زمین‌ها را در ازای پرداخت قیمت روز از صاحبان‌شان می‌گرفتند و بعد برای این زمین‌ها زیرساخت‌های مناسب را فراهم می‌کردند و سپس زمین را، که با فعالیت‌های زیرساختی ارزش بالاتری پیدا کرده بود، می‌فروختند. به‌این‌ترتیب، دولت‌های ایالتی، که دستشان از نظر بودجه بسته بود، می‌توانستند توسعه‌ی زیرساخت‌ها را تامین مالی کنند. بعد از آزادسازی اقتصادی، مدل دیگری شکل گرفت و آن همکاری بخش دولتی و خصوص (Public Private Partnership (PPP)) بود. در این مدل، سازمان نیمه‌دولتی زمین‌ها را تصاحب می‌کرد و بعد به بخش خصوصی واگذار می‌کرد تا آن‌ها توسعه‌ی زیرساختی را پیش ببرند. نمونه‌ای از این مدل را می‌توان در ساخت فرودگاه بین‌المللی بنگلور دید. سازمانی نیمه‌دولتی به‌نام Karnataka Industrial Areas Development Board (KIADB) چهارهزار جریب زمین را تصاحب کرد و بعد آن‌ها را در اختیار سازمان نیمه‌دولتی دیگری به‌نام KSIIDC قرار داد تا این سازمان با بخش خصوصی قرارداد ببندد. قرار شد ۲۰۰۰ جریب از این زمین‌ها به فرودگاه اختصاص بیابد و مابقی به ساخت‌وسازهای دیگر. بخش خصوصی طرف قرارداد، که سه شرکت خارجی بودند، به‌همراه طرف دولتی (KSIIDC و Airport Authority of India (AII)) کنسرسیومی به‌نام BIAL تشکیل دادند؛ در سال ۲۰۰۲، ۷۴درصد از سهام این کنسرسیوم متعلق به بخش خصوصی و مابقی متعلق به دولت بود. کنسرسیوم BIAL زمین‌ها را به‌مدت ۳۰ سال اجاره کرد. در سال ۲۰۰۹، هجده ماه بعد از افتتاح فرودگاه بین‌المللی بنگلور، شرکتی دیگر بخش عمده‌ی سهام بخش خصوصی این کنسرسیوم را خرید. بالارفتن قیمت‌های زمین اطراف فرودگاه و درآمد حاصل از ساخت‌وسازها در سهام کنسرسیوم لحاظ می‌شد. در نتیجه، شرکت‌های خصوصی با فروش سهام خود توانستند ده برابر سرمایه‌گذاری‌شان سود کنند. مشکل، از نظر بخش عمومی، این بود که حضور بخش خصوصی برای این بوده که فشار کمتری به بخش عمومی بیاید و زیرساخت‌ها با هزینه‌ی کمتری برای مردم فراهم شود. اما هزینه‌ای که صرف خرید سهام کنسرسیوم شده بود در دفاتر مالی این کنسرسیوم به‌عنوان افزایش هزینه‌ی پروژه وارد شد و این هزینه بر دوش کاربران افتاد (user development fee). نکته‌ی دیگر این است که در روال قدیم سازمان‌های نیمه‌دولتی بعد از تصاحب زمین برای این زمین‌ها زیرساخت‌هایی فراهم می‌کردند، و وجود این زیرساخت‌ها بود که باعث افزایش قیمت زمین می‌شد. اما اکنون که به بخش خصوصی اجازه‌ی ورود به این عرصه داده شده است، و با تغییراتی که سیاستمداران زمین‌خوار در بعضی ایالت‌ها در قوانین داده‌اند، زمین موضوع سوداگری شده است. البته همچنان موانعی قانونی بر سر راه این موضوع هست و سقف مالکیت و قوانین اصلاحات ارضی وجود دارد، اما به‌هرحال، سیاستمدارن توانسته‌اند استفاده‌ی کافی را از شرایط فعلی ببرند و قدرت مبتنی بر زمین خود را افزایش دهند. نمونه‌ی آن مجلس کارناتاکا است که از ۳۰ عضو آن ۲۳ نفر ثروت خود را از زمین و در سال‌های اخیر به‌دست آورده‌اند.   این خلاصه‌ای است از مقاله‌ی Land-based Financing for Infrastructure نوشته‌ی Sai Balakrishnan از کتاب The Political Economy of Contemporary India به ویراستاری R. Nagaraj و Sripad Motiram</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 08:56:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناطق ویژه‌ی اقتصادی در هند و مناقشات میان دو وزارتخانه‌ی امور مالی و تجارت</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%82-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%AA-x3eizo6kvijv</link>
                <description>در اوایل قرن بیست‌ویکم که جبهه‌ی پیشروان متحد (United Progressive Alliance) به رهبری حزب کنگره در قدرت و نخست‌وزیر مانموهان سینگ بود، طرحی برای ایجاد مناطق ویژه‌ی اقتصادی در هند به‌وجود آمد. وزیر صنعت و تجارت هند که از چین بازدید کرده بود تحت تاثیر مناطق ویژه‌ی اقتصادی آن کشور قرار گرفت و به‌دنبال پیاده‌سازی این ایده در هند رفت. اما از زمانی که قانون مناطق ویژه‌ی اقتصادی در هند به‌تصویب رسید (SEZs ACT 2005)، تعداد این مناطق رشد وحشتناکی پیدا کرد، به‌صورتی که نزدیک به پانصد پیشنهاد ایجاد این مناطق به دولت ارائه شد و دویست‌وخرده‌ای از آن‌ها به تایید نهایی کمیسیون مربوطه رسید. این مناطق و رشد تعداد آن‌ها عواقبی داشت که در ادامه می‌گوییم.بنگاه‌ها برای اینکه بتوانند مجوز ایجاد مناطق ویژه‌ی اقتصادی را بگیرند باید حد معینی از زمین در اختیار می‌داشتند و طبعاً این زمین‌ها باید در مجاورت هم می‌بود. بنگاه‌ها اجازه‌ی خرید زمین‌ها را به‌صورت مستقیم نداشتند، مبادا که خود خریدوفروش زمین تبدیل به تجارت مستقلی شود و ایده‌ی مناطق ویژه‌ی اقتصادی را به‌انحراف بکشاند. دولت از طرف این شرکت‌ها زمین‌ها را می‌خرید یا تصاحب می‌کرد و بعد به این بنگاه‌ها واگذار می‌کرد. اما فرآیند تصاحب موجب اعتراضات شدیدی شد و ناآرامی‌های زیادی ایجاد کرد و القاب بدی برای این سیاست در پی داشت، مثل سرمایه‌داری رفاقتی و سرمایه‌داری درنده‌خویانه (crony or predatory capitalism). مشکل دیگری که پدید آمد این بود که اکثریت قریب به اتفاق این مناطق در اطراف شهرهای بزرگ و در ایالت‌های ساحلی ایجاد می‌شدند. این وضعیت منجر به آن چیزی شد که دولت قصدش را نداشت، یعنی سوداگری در املاک. این متن ویرایش‌نشده است و بعضی از اطلاعات آن دقیق نیست.این متن خلاصه‌ای است از مقاله‌ی Infrastructures of Growth, Corridors of Powers از Preeti Sampat در کتاب Political Economy of Contemporary India از R. Nagarj و  Sripad Motiramاما مساله‌ی دیگری هم بود و آن اختلاف میان وزارت تجارت و وزارت امور مالی بود. در مناطق ویژه‌ی اقتصادی تا پنج سال ابتدای کار قرار نبود از شرکت‌ها مالیات گرفته شود و بعد از پنج سال نیز اگر سود حاصل در همان مناطق سرمایه‌گذاری می‌شد تا پنج سال تخفیف مالیاتی ۵۰درصدی شامل حال بنگاه‌ها می‌شد. هدف از این ارفاق افزایش انگیزه برای شرکت‌های تولیدی (manufacturers) بود. اما در عمل بسیاری از شرکت‌های بخش خدمات به این مناطق می‌رفتند (و بخش خدمات از پیشروترین بخش‌های اقتصاد هند است و همین بخش بود که از میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۸۰ به اقتصاد هند تکان داد و راه را برای آزادسازی اقتصادی باز کرد). به‌این‌ترتیب هند از بخش زیادی از مالیات‌ها محروم می‌شد. درحالی‌که جهان‌بینی وزارت تجارت رفع موانع فعالیت‌های اقتصادی برای رسیدن به توسعه بود، وزارت امور مالی بار برنامه‌های حمایتی دولتی را بر دوش خود احساس می‌کرد و برای این کار نیاز به کسب درآمد داشت و نمی‌توانست از این مالیات‌ها چشم‌پوشی کند. درنتیجه، وزارت امور مالی طرح Minimum Alternate Tax (MAT) را ارائه کرد که طبق آن از شرکت‌های حاضر در مناطق ویژه‌ی اقتصادی ۱۵درصد مالیات گرفته می‌شد. و وزارت امور مالی در نهایت توانست طرح خود را پیش ببرد. دلیلی که این مقاله برای توفق وزارت امور مالی مطرح می‌کند این است: طرح‌های دولتی بستگی زیادی به اشخاصی دارد که در قدرت هستند. در دولت مانموهان سینگ، وزرای هر دو وزارتخانه از افراد بانفوذ حزب کنگره بودند. اما در دولت‌های بعدی، درحالی‌که وزارت امور مالی همچنان فردی بانفوذ را در راس خود داشت، در وزارت تجارت فردی کمتر بانفوذ بر سر کار بود. ضمن اینکه معافیت مالیاتی، که پیشنهاد وزارت تجارت بود، درواقع، دخالت در امور وزارت امور مالی بود. تا وقتی که فلانی در وزارت تجارت بود، ایجاد مناطق آزادی اقتصادی طرح خود وی بود و از آن پشتیبانی محکمی می‌کرد و تبعات مداخله در امور وزارتخانه‌ای دیگر را می‌پذیرفت. اما وقتی فردی دیگر بر سر کار آمد، دیگر انگیزه‌ای شخصی برای پیشبرد آن در میان نبود و به‌همین‌خاطر آن وزارتخانه پای خود را از امور مربوط به وزارت مالیه بیرون کشید. توزیع مناطق ویژه‌ی اقتصادی در هند</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 11:52:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی شورش بزرگ هند به سال ۱۸۵۷</title>
                <link>https://virgool.io/@taharabbani/%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-zuzxlay75t8q</link>
                <description>انگلیسی‌ها هندی‌های «پیکارجو» را به توپ بسته‌اند. در آستانه‌ی پنج‌هزار-بازدیده-شدن این پست (البته بعد از پنج سال و دقیقاً نمی‌دونم چرا. بقیه‌ی پست‌هام در این حد بازدید نداشته‌اند. حدود ۴۰۰۰ بازدید از طریق گوگل بوده است) اعلام کنم که مطالب مربوط به هند را دیگر در اینجا قرار نمی‌دهم. درصورتی که علاقه‌مند به مطالب من در رابطه با هند هستید، به کانال تلگرامی مطالعات هند به آدرس t.me/subcontinent مراجعه بفرمایید.در قسمت قبل، گفتم که تا زمانی که سردار پاتل زنده بود، نهرو نمی‌تونست برنامه‌های چپ‌گرایانه‌اش را با قدرت پیش ببره. پاتل روابط نزدیکی با سرمایه‌دارن بزرگ هندی داشت و از اون‌ها حمایت می‌کرد. (بقیه هم البته داشته‌اند. گاندی توی کاخ بیرلا زندگی می‌کرد و همان‌جا ترور شد. حتی نهرو هم با بیرلا و تاتا روابطی داشته، اما به‌هرحال برنامه‌های خودش را پیش برد.) سردار پاتل در سال 1950، سه سال بعد از استقلال، مرد و راه را برای برنامه‌های تمرکزگرایانه‌ی نهرو باز کرد. نهرو planning commission، یا کمیسیون برنامه‌ریزی، را به وجود آورد. این کمیسیون مثل سازمان برنامه و بودجه‌ی کشور خودمون بود (بود، چون بالاخره نارندرا مودی این کمیسیون را منحل کرد. یعنی تا همین چند سال پیش هم این سازمان بر سر کار بود، هرچند بعد از ۱۹۹۰ و «آزادسازی اقتصادی» قدرتش کمتر شده بود.) [من سختمه بگم کمیسیون برنامه‌ریزی، بنابراین برای اشاره بهش می‌گم «پلنینگ کامیشن».] پلنینگ کامیشن برنامه‌های پنج‌ساله‌ی توسعه می‌نوشت. حالا، چه فرقی می‌کنه که کی برای کشور برنامه‌ریزی بکنه؟ اینجا باید یه مقدار درباره‌ی دوران مبارزات استقلال و تفاوت هند و پاکستان قصه بگم. تا سال 1857، سال شورش بزرگ (Great Mutiny)، هند در ظاهر همچنان کشور مستقلی بود، یا، به عبارت بهتر، امپراطوری مغول همچنان در ظاهر بر سر کار بود (امپراطوری «مغول»؟! بله. امپراطوری مغول. البته آقای عبدالله شهبازی توی کتاب زرسالارانشون یک چیزی به این مضمون می‌گن که غربی‌ها هی روی این اسم «مغول» تاکید می‌کرده‌اند تا اعتبار اون حکومت را زیر سوال ببرند و اون‌ها را خارجی نشون بدن و برای حضور خودشون مشروعیت به وجود بیارن و از این دست کثافت‌کاری‌های استعماری؛ و می‌گن که اسم معتبر این امپراطوری درواقع «گورکانیان هند» است. ولی من در تایید این حرف جایی چیزی ندیده‌ام. به‌هرحال، دین این «مغول‌ها» اسلام و زبان رسمی حکومتشون فارسی بوده. بله. فارسی! و این انگلیسی‌ها بوده‌اند که زبان فارسی را در اوایل قرن نوزدهم برانداختند، و الا قبل از اون تمام مدارک دولتی و دیوان‌های اداری فارسی بوده.) [چقدر حرف‌هایی که توی پرانتز می‌زنم بیشتر از حرف‌های بیرون پرانتزمه.] عرض می‌کردم که تا سال شورش بزرگ، در هند شخصی با عنوان امپراطور مغول وجود داشته است، هرچند در عمل قدرتی نداشته. درعمل، این شرکت خصوصی (سهامی عام) کمپانی هند شرقی بوده که بر هند فرمان‌روایی می‌کرده. کمپانی هند شرقی برای کنترل هند سربازان بومی را به کار می‌گرفته. بنابراین بدنه‌ی ارتش کمپانی هند شرقی از مسلمون و هندو تشکیل می‌شده و استعمار از خود مردم مستعمره برای کنترل‌شون استفاده می‌کرده. خیلی به‌نظر خفت‌بار می‌آد؟ خوب، هنوز اون موقع مفاهیم ناسیونالیسم و Nation، که به فارسی «ملت» ترجمه‌اش می‌کنند، و از دل روندهای تاریخی کشورهای اروپایی به وجود اومده بودند،  به کشورهای «غیرمتمدن» صادر نشده بود، اما مفاهیم دیگه‌ای میون این مردم وجود داشت، مثل دین و اعتقادات مذهبی. در سال ۱۸۵۷، یک‌دفعه این شایعه میون سربازان هندی کمپانی پخش شد که روغن مورد استفاده در تفنگ‌ها از گاو و خوک تهیه می‌شه. هندوها از گاوش خشمگین شدند و مسلمون‌ها از خوکش. البته حتماً از قبل نارضایتی‌هایی هم بوده که من خیلی ازشون اطلاع ندارم؛ و قاعدتاً حماقت و تبختر و گنده‌دماغی انگلیسی‌ها هم حرص هندی‌ها را درآورده، و الا با یه عذرخواهی ساده و قول به اینکه دیگه از این کارها نمی‌شه و خاطیان مجازات می‌شن احتمالاً می شد سروته قضیه را هم آورد، اما به جای این کارها، انگلیسی‌ها سربازهای هندی‌ای را که حاضر نبودند از این تفنگ‌ها استفاده بکنند مجازات می‌کردند. شورش شروع شد و کل هند را فراگرفت. ملت هم ریختند دور امپراطور مغول که تو شاه مایی. ولی بنده‌ی خدا، این آخرین امپراطور، بیشتر ادیب و فرهیخته بوده و هیچ وقت امپراطوری نکرده بوده، بنابراین قدرت سازماندهی هم نداشته. انگلیسی‌ها آخر کار و بعد از سرکوب شورش اون را می‌گیرن و جلوی چشمش پسراش و نوه‌اش را می‌کشند (این قسمت به‌نقل از ویکی‌پدیا. اون چیزی که توی ذهنم مونده اینه که بچه‌هاش را با «وحشی‌گری» می‌کشند. جوری که صدای اعتراض خود انگلیسی‌ها را هم درمی‌آره.)به‌هرحال، نتیجه‌ی شورش بزرگ، یا شورش سپاهیان (Sepoy Mutiny) [که سپوی همون سپاه خودمون باشه] این شد که در انگلستان، مجلس پا وسط گذاشت و یه مقدار دنبال گندکاری‌های کمپانی هند شرقی را گرفت، که منتج به این شد که بریتانیا کمپانی هند شرقی را منحل کنه و خودش به‌صورت رسمی کنترل هند را برعهده بگیره. (این هم از برکات دموکراسی. مثل الان که یقه‌ی نسخت‌وزیرشون را می‌گیرن که چرا داری اسلحه به عربستان می‌فروشی. می‌بینید که چقدر هم تأثیرگذاره واقعاً. یعنی که دعوای کمپانی‌ها و دموکراسی‌ها واقعیه، هرچند فایده‌ای برای مردم کشته‌شده نداره.)خوب. بقیه‌اش بمونه برای بعد. می‌خواستم به اینجا برسم که تفاوت حکومت بریتانیا را در قسمت‌های مختلف هند بگم و اینکه چی شد که حکومت هند و حکومت پاکستان انقدر با هم متفاوت شدند. ولی نگفتم. دعا کنید موفق بشم بقیه‌اش را هم بنویسم. این‌ها را همه از ذهن می‌نویسم، چون پیگیر منابع شدن کار سختیه. بعضی جاهاش ممکنه سوتی بدم، که دیگه باید ببخشید. مثلاً نوشته بودم که «ارتش کمپانی هند شرقی از مسلمون و هندو و &quot;سیک&quot; تشکیل شده بود.» بعد موقع چک‌کردن دیدم که انگار انگلیسی‌ها از سیک‌ها برای سرکوب شورش بزرگ استفاده کرده بودند. کمترین مایه را از خودشون می‌ذاشتند لامصب‌ها!سربازهای هندی‌ای که به‌دست سربازهای هندی دیگه به‌خاطر انگلیسی‌ها اعدام شده‌اند.</description>
                <category>طاها ربانی</category>
                <author>طاها ربانی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Apr 2018 22:01:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>