<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طاهره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@taherehkordi324</link>
        <description>تهی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 22:33:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1807675/avatar/6ryGwk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طاهره</title>
            <link>https://virgool.io/@taherehkordi324</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امید؟ انتظاری بیهوده!</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-fdhceijslplp</link>
                <description>من برگشتمبرگشتم و بعد از یک سال، به پست های امیدی کوچک و نگاه خداوند نگاه کردم.هر چه بیشتر خواندم، بیشتر خنده ام گرفت.چقدر احمق بودم که فکر میکردم همه چیز درست میشود!و وضعیتم بعد از این همه مدت هنوز مانند پست برزخ آزار دهنده است!همان قدر پوچ گرا...همان قدر پر از گم گشتگی، خشم، غم و نفرت...همان قدر دلزده از دنیا و هر چیزی مربوط به وجود کوفتی اش!و آیا روزی میرسد که با دیدن این پست، آهی از سر آسودگی کشیده و بگویم: چه خوب که تمام شد؟امیدی ندارم!واقعا امیدی ندارم.چیست این امید؟ جز دروغ های زیبای کوچک و بزرگی که همیشه به خود میگوییم؟ و هر دفعه دلمان میخواهد که واقعی شوند؟دیگر حالم از هر چه امیدواری و مثبت اندیشی به هم میخورد!در حال حاضر، تنها چیزی که مرا در این دنیای بی معنی  نگه داشته، جبر زندگی است.و چه سخت است که آدمیزاد حتی با آشکار ترین نکته ی سرشت خویش، یعنی وجودش، در ستیز باشد...</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 03:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم بی درمان</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-hirwgungzdkx</link>
                <description>_داری من رو کجا میبری؟این سوالی بود که کیاوش با کنجکاوی از شیدا پرسید.شیدا با خنده گفت:میفهمی فقط این سربالایی رو بپیچ راست.کیاوش کاری که شیدا گفت را با کنجکاوی انجام داد.اندکی جلوتر شیدا با خوشحالی گفت:همینجا خوبه پارک کن.کیاوش نمیفهمید چرا شیدا نزدیک غروب او را به بالای این تپه آورده.وقتی با شیدا از ماشین پیاده شد.شیدا با ذوق پرید و دستهایش را رو به جلو باز کرد:دی دی دی دین!شگفتانهههه!کیاوش با دیدن منظره رو به رویش تعجب کرد.شهر زیر پای آنها بود!تمام ساختمان های لواسان به صورت مرتب و قشنگی دیده میشدند.این منظره ارزش این راه را داشت.از دیدن همچین صحنه ای لبخند زد.شیدا با خنده گفت:اینجا بام لواسونه!مثل بام تهران کل شهر زیر پاته البته مثل بام تهران مکان تفریحی نیست و خب دید آنچنان بازی نداره ولی خب جای قشنگیه.تازه کامل تاریک بشه خوشگلتره.کیاوش با چشمان قهوه ایش به شیدا نگاه کرد.آنقدر زیبا که انگار شیدا فرشته ای بود و در قالب انسان به زمین آمده بود.شیدا با نگاه زیبای کیاوش دلش لرزید.کیاوش جلو آمد و با دست راستش گونه شیدا را نوازش کرد،با لبخندی بر صورتش گفت:من چقدر خوشبختم که تو رو دارم شیدا.تپش قلب شیدا بیشتر شد.نمیدانست در وصف این احساس خوبش چه بگوید.انگار او خواستنی ترین و ارزشمندترین موجود در دنیا بود.دست راستش را بر صورت مردانه کیاوش گذاشت و با خوشحالی گفت:من خوشبخت ترم که مردی مثل تو رو دارم.من شیدای توام،کیاوش!و کیاوش را با تمام احساسات خوبش در آغوش گرفت.دقایقی بعد در کنار ماشین و روی سبزه های تپه در کنار هم نشسته بودند.چیپس هایشان را باز کردند و در حال چیپس خوردن از منظره لذت میبردند.شیدا همانطور که چیپس میخورد گفت:کیاوش_جان کیاوش؟عاشق صدای بم و مردانه و در عین حال محبت آمیز او بود.به او دلگرمی و امید میداد.شیدا با لحن ناراحتی ادامه داد:از وضعیت خونمون ناراحتم_چرا جان دلم؟_دیروز با بابام بحثم شد.سر اینکه میخوام از دانشگاه انصراف بدم.بهش گفتم پدر من دانشگاه جای من نیست،اصلا دلم نمیخواد برم دانشگاه.وکالت به درد من نمیخوره،ولی عاشق معماریم.میخوام دوره هاش رو شرکت کنم.با کار کردن به عنوان منشی تو شرکت پول کلاسام هم خودم در میارم.دوره ام هم که تموم شد معمار میشم.ازم هم پرسید که نمیتونم دوره معماری و دانشگاه رو با هم ادامه بدم؟منم توضیح دادم که اگه بخوام این کارو کنم دیگه نمیتونم منشی پاره وقت شرکت باشم.اونم گفت پس نرو معماری!من صلاحت رو میخوام دختر!چرا باید از دانشگاه انصراف بدی؟ته بحثمونم داد و بیداد شد و آخرم قانع نشد.گفت اگه اینکار رو کنی دیگه دختر من نیستی...با گفتن جمله آخر بغضی گلویش را گرفت.دیدن ناراحتی شیدا برای کیاوش چیپس را زهر مارش کرد.شیدا با صدای بغض آلود ادامه داد:من هیچ وقت نتونستم رابطمو با بابام درست کنم.من همیشه بچه خوبه بودم،بچه حرف گوش کنه،ولی بابام هیچ وقت بابای خوبی نبود.من از بابام میترسیدم.میترسیدم هر کاری بکنم ازم عصبانی شه!داد بزنه!کتکم بزنه!بخاطر ترسم کارایی که میگفت رو درست انجام نمیدادم.و اونم بهم میگفت دست و پا چلفتی!زبونی بهم محبت میکرد ولی در عمل آدمی بود که هیچ وقت نمیتونستم بهش اعتماد کنم.من هیچ وقت نتونستم بابام رو یه تکیه گاه ببینم.یه پدر ببینم...اینجا بود که چیپس از دستش افتاد و بغضش ترکید.انگار هزاران زخمی که در طی این سالها از پدرش خورده بود دوباره سر باز کرده بودند.کیاوش چیپس را کنار گذاشت و بغلش کرد.از رابطه بد شیدا و پدرش خبر داشت،ولی تا به حال شیدا را انقدر آشفته ندیده بود.دلش نمیخواست او ناراحت باشد.همانگونه که با دو دستش شیدای گریان را در آغوش گرفته بود گفت:میفهمم چقدر فشار روته.ولی هر چیزی چاره داره خب؟اصلا من با بابات حرف میزنم.شیدا با صدای لرزان گفت:اون خیلی غده!حرف کسی رو قبول نمیکنه که!اصلا تقصیر من احمقه که به خودم سختی دادم برم دانشگاه!اونم فقط برای پول وکالت!الان تهش که چی؟به علاقم نرسیدم!حتی الانم تو رو ناراحت کردم فقط!هق هقش بیشتر شد.کیاوش با آرامش ادامه داد:تو احمق نیستی شیدا.شاید بابات میگه حیفه که دانشگاه رو ول کنی.بدم نمیگه.ولی خب من و تو میتونیم با هم قانعش کنیم که وکالت به دردت نمیخوره.باشه؟همان لحظه با دستش صورت شیدا را بالا اورد و آرام و مهربان گفت:بهم نگاه کن شیدا.نگاه غمگین شیدا به چشمان کیاوش گره خورد.نگاه چشمان کیاوش در عین صلابت،با غم آمیخته شده بود.کیاوش با غمی در صدایش ادامه داد:درسته ناراحت شدم شیدا.ولی همش بخاطر توعه،چون دوستت دارم.خب؟دلم نمیخواد فقط بخاطر ناراحت نشدن من درد و دل نکنی!خودت رو خالی کن شیدا!هر چی میخوای بگو.کیاوش مطمئن نگاهش میکرد.جوری که انگار اگر پادشاهی انگلستان را هم میخواست،باز همچون سرو،استوار و همچون کوه،سخت در راه حمایت از اومی ایستاد.شیدا با صورت پر از بغضش لبخندی زد و گفت:ممنونم کیاوش.و محکم بغلش کرد.لمس آن بدن مردانه و استشمام عطرش به او احساس قدرت میداد.انگار هیچکس نمیتوانست با او مقابله کند.در یک لحظه تمامی مشکلاتش را فراموش کرد و تنها کیاوش را می دید._شیدا،شیدا مامان کجایی؟بیاصدای مادرش رشته افکارش را پاره کرد.با حیرت به اطراف نگاه کرد.روی تختش نشسته بود.حقایق دوباره همچون نیزه هایی سمی به ذهنش حمله کردند و او را دریدند.اینکه کیاوش،همان پسر مهربان و با شخصیتی که دلش را برده بود،احتمالا الان شیفتش در شرکت تمام میشد،در حالی که او را به نام خانم صدر زاده میشناخت و نه شیدای او.اینکه هیچ کس نبود تا پدرش را برای انصراف از دانشگاه قانع کند.اینکه او تنها بود...در همین افکار بود که ناگهان مادرش در اتاق را باز کرد._شیدا!مگه صدات نکردم؟بیا آشپزخونه کمکم کن تنهایی نمیتونم شام درست کنم!شیدا با بغض به مادرش نگاه کرد و با ناراحتی گفت:شام؟من کوفت بخورم!پتو را بر سرش کشید و هق هق گریه کرد.مادر که از دعوای او با پدر خبر داشت،چیزی نگفت و با ناراحتی در را بست.حقایق تلخ مانند گرگهای گرسنه قلب شیدا را میدریدند.اینکه او هیچ وقت با پدرش خوب نبود و توانی برای درست کردن رابطه شان نداشت.اینکهاو دلش جنس مخالفی میخواست تا بتواند به او اعتماد کند.اینکه او برای ازدواج آماده نبود اما دلش میخواست زودتر از دست پدرش فرار کند.و هزاران حقیقت دیگر...شیدا گریه میکرد و راهی برای نجاتش وجود نداشت.(تقدیم به تمام دخترانی که پدرشان را دیدند اما پدر داشتن را نچشیدند)</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 13:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه خداوند</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-malbnozubkrw</link>
                <description>یک وقت هایی آدم مینشیند و به سرگذشتش فکر میکنداینکه چه شد که به اینجا رسید؟چه شد که چرخش زمان او را به این موقعیت آورد؟و واقعا در تحیر میمانداز این همه اتفاقاتی که اصلا انتظارش را نداشت که اصلا فکرش را نمیکردکی فکر میکرد من بالاخره بعد یک سال حال بعد ادبیات دانشگاه پیام نور قبول شوم و در نهایت بفهمم که کلاسهای رشته ام مجازی است!؟راستش مجازی بودن رشته ام به دلیل کمبود جمعیت دانشجوها خیلی ناراحتم کردولی بخاطر پدرم ثبت نام کردمبخاطر اینکه نمیدانستم اگه دانشگاه نرم چه کنمولی آن وقت حالم از کلاسهای مجازی به هم میخورداصلا هدفم از دانشگاه بحث با استاد و دانشجویان در فضای کلاس حضوری بودنه اینکه فقط بنشینم در خانه و کتاب ها را بخوانم و امتحان ها را بدهم تا مدرک بگیرماما به هر حال در دانشگاه پیام نور قبول شده بودم ثبت نام کردم چون میدانستم کشش دوباره کنکور دادن را ندارمدر این دو ترم مجازی بودن دانشگاه برای من فشار روحی و روانی زیادی به وجود آورداما حالا میفهمم که مجازی بودنش تا حدودی برایم مثبت استبخاطر مجازی بودن دانشگاهم وقت آزادتری برای انجام کارهای متنوع دارمکلاس زبان میروم و تازه رفتن به باشگاه را شروع کردمو خب درست است که همچنان گاهی حسرت کلاس حضوری را میخورم اما الان از اتفاقی که برایم افتاده و از این راه خوشحالمچون حس میکنم خداوند این راه را مقابلم گذاشت تا من بتوانم به علایق مختلفم برسمانگار او از ظرفیت های من خبر داشت و میدانست که من میتوانم با درس خواندن در پیام نور راحت تر دیگر علایقم را دنبال کنمو خب الان از درس خواندن در پیام نور به اندازه قبل ناراحت نیستمهمچنان از خودم و آینده میترسماز مسئولیت های بیشمارماما الان از خودم راضی امبه عنوان کسی که انگلیسی اش را ادامه میدهد،باشگاه میرود و درس میخواندحداقل میدانم که با وجود خستگی و سختی دارم خودم را رشد میدهمو دیگر تقریبا قبول کردم که غم و سختی همیشه با آدم هستهمانطور که خدا در قرآن میفرماید:و خلقنا الانسان فی کبدما انسان را در رنج آفریدیماما خودش در این سختی ها همیشه کنار ماست و هیچ وقت رهایمان نمیکندو وقتی به سرگذشت عجیبم در طی این سالها نگاه میکنم همیشه نگاه خدا را بر روی خودم حس میکنماو کسی بود که من را تا اینجا رشد داد و به اینجا آوردو من تا ابد میتوانم به او تکیه کنماین بزرگترین امید من در طی این سالهاست:)</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 13:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه برای معشوقی که نمیشناسمش!</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-ybsirycp0ffw</link>
                <description>معشوق ناشناختهدرست است که هنوز نیستی و نمیشناسمتاما به تو نیاز دارم!قرار است چگونه بیایی؟قرار است چگونه به هم برسیم؟چه شکلی هستی؟بلند یا کوتاه؟با موی سیاه یا قهوه ای؟مثل خودم تند خو هستی؟یا که آرامی؟نمیدانمهیچ کس نمیداندچون نیامدیچون نیستیو من از این نیامدن دارم دق میکنم!میدانمهنوز بچه امهنوز بزرگ نشده امهنوز نمیتوانم مشکلات را حل کنم و زندگی ای خوب بسازمولی به تو نیاز دارمبه تویی که هنوز نیامدیبه تو نیاز دارم تا پشت و پناهم باشیتا تشویقم کنیتا با من تا آسمان کمال پرواز کنیآه از نبودنتآه از من که احساساتم دارند یه تنه نابودم میکنندآه از مشکلات و دغدغه هایم که همه شان دارند به من هجوم می آورند و تکه پاره ام میکنند و نبود تو تنها یکی از آنهاست...بسیار هستند آدم هایی که من در انتهای ذهنم فکر میکردم بالاخره یکی از آنهاییولی نبودیهمچنان به آن آدم ها فکر میکنمهمچنان فکر میکنم که یکی از آنها تو هستیامید دارم که باشیولی میدانم این امید هیچ فرقی با حماقت ندارد!آن آدمها بسیار متفاوت ترند،دور ترند،بزرگ ترند...و امید من تنها همه چیز را احمقانه تر و وحشتناک تر میکند!در آخر واقعا نمیدانم چه کسی هستی و کی میاییاما من در این خلوت تنهایی ام بخاطر نبودنت دارم آرام آرام میمیرملطفا زودتر بیا...همینقدر تنها و خسته ام...</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 13:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدی کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-atdlekihdb1s</link>
                <description>امیدی دارمکوچک اما نیرومندبرای روزی که منسرانجام قدرت میگیرمو بعد از این همه جنگ های پی درپی و بیهودهتو را شکست می دهمو مانند قاتلی بی احساستکه تکه ات می کنم!آریآن روزوجود نحست رااز روی صفحه زندگی ام پاک می کنمو انتقام سالها رنج و عذاب رااز تو میگیرمبترس از آمدن آن روزای من سیاه و غمگین!همین قدر دل مرده اما امیدوار...</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 15:09:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برزخ ازار دهنده</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-zyrb9hmgbpqe</link>
                <description>فروپاشی و ازبین رفتن دقیقا به همین شکل!همه ی وجودم از هم گسسته است.روحم فروپاشیده و دیگر حوصله و توانی برای ادامه دادن ندارم.دیگر انگیزه ای هم برای ادامه دادن ندارم.نا امیدی گناه است،میدانم اما نا امیدم.از همه چیز متنفرم.از هدف،آرزو،امید،تلاش،شادی،غم،زندگی،آدمها و هر چیز دیگر متنفرم.فکر کنم فقط میخواهم بمیرم و بروم پیش خدا و از دستش شکایت کنم!نه!می خواهم زندگی کنم!اما چگونه با این همه درد سر کنم و دردسر ها را به جان بخرم و مشکلات را حل کنم؟نه رنج دنیا را می خواهم نه مرگ را...درست وسط برزخم!برزخی دردناک بین مرگ و زندگی که هیچ وقت نتوانستم از آن خارج شوم!و الان فقط میخواهم از همه چیز فرار کنم!کاش میشد فرار کنم...زندگی کردن سخت است و پر از درد و رنج و کوفت و زهرمار!و ادمی ضعیف النفس،احمق،بی اراده و تنبل مثل من نمیتواند چنین سختی را تحمل کند و به درد لای جرز دیوار میخورد!یک بار پدرم به من گفت که اگر انسان هدف داشته باشد همه چیز برایش شیرین و قشنگ است.اما حالا که هدف و آرزو دارم باز هم همه چیز برایم زشت و نفرت انگیز است و از هیچ چیزی لذت نمیبرم!اصلا گیرم که به اهدافم برسم.با این رسیدن چه میشوم؟کجای این دنیای کوفتی را پر میکنم؟اصلا چرا ما زندگی میکنیم؟مسخره است!همه چیز بی معنی است!از زندگی و درد و رنج فراوانش متنفرم اما از خودم بیشتر از همه چیز متنفرم!در من،انگار منم در پی انکار خودم...</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 11:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-upernoiflp7a</link>
                <description>فشار کنکور؟نه بابا کنکور فشار نداره که خیلیم راحته...با سلام و احترام خدمت عزیزاناینجانب طاهره کردی به دلیل فشار زیاد کنکور دی و بیشتر از آن کنکور تیر حرص خورده?و به همین دلیل حرف دلم را با کمک شاعران معروف تبدیل به دوبیتی کرده ام?تقدیم به شما مخاطبان عزیز:)خیزید و بخوانید که هنگام فغان استکنکور خر از جانب مسئول وزان استطاهره کردی و منوچهریبوی گند کنکوری آید همیاسترس باری دگر آید همیطاهره کردی و رودکیالا ای کنکوری درسی بخوان تا نِیل دانشگاهکه درس آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!طاهره کردی و حافظنِیل:رسیدنخوانده ای ای کنکوری جانم ولی حالا چرا؟بی شعور!این ساعت این شب های آخر را چرا؟طاهره کردی و شهریاربا عقل آب عشق به یک جو نمی رودبیچاره فرد عاشق غفلت و کنکوریطاهره کردی و شهریاربا اینکه کنکور دی رو آزمایشی ثبت نام کردم به غلط کردن افتادم???هیچی از دهم و یازدهم رو مرور نکردم دوازدهم هم وسط سالم و نصفه خوندم:|واقعا عالیه??</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 14:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برد ماندگار!</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-mlivkede2otz</link>
                <description>قاب ماندگار:)انقدر این بازی برام لذت بخش بود که با هیچ چیزی نمیتونم توصیفش کنماصلا تمام ناراحتی مردم از بازی قبلی رو شست برد?یه جوری بچه ها تو زمین بازی کردن انگار غیر مستقیم میگفتن:((دیدین؟ما هم میتونیم.))?وقتی هم که دو تا گل زدیم و بردیم برای اولین بار تو عمرم بخاطر برد تیم ملی گریه کردم:)گریه کردم چون این برد بخاطر وضعیت غم انگیزی که این مدت داشتیم از هر چیز دیگه ای خاص تر و لذت بخش تر بود و مطمئنم برای همین توی ذهن همه ماندگار میشه:)گریه کردم چون حس کردم بعد این همه فشاری که از طرف رسانه ها و دشمن روی مردم بود بالاخره یه خوشحالی تونست این فشار رو کم کنه و دلا رو به هم نزدیک کنه:)گریه کردم چون خوشحال بودم از اینکه دشمنامون چقدر الان دارن میسوزن:)اما همچنان ناراحتم واسه اون کسایی که بخاطر هجمه رسانه ای دشمن دوست داشتن تیم ملیشون ببازه?امیدوارم یه روز حقیقت واسه همشون آشکار بشه و همیشه پشت وطنشون باشن?انشاالله که بازیکنانمون بتونن قوی تر از اینم بیان تو زمین?خدا پشت و پناهتون?</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 17:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تف تو رنج و سختی و کنکور!</title>
                <link>https://virgool.io/@taherehkordi324/%D8%AA%D9%81-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-drz1jgmery8v</link>
                <description>همینقدر نگران و ناراحت و خسته...دارم درون خودم غرق میشوم.انگار تمام حس های بد جهان درونم به تکاپو افتاده اند تا مرا به جنون بکشانند.میان دو شخصیت متفاوت و متضاد خود مانده ام.میان سختی کشیدن و راحتی از مسئولیت مانده ام...اعصابم از خودم خرد است که شعار میدهم اما در وقت عمل فرار میکنم.ناراحتم از اینکه همیشه احساساتم در مشاجره با عقلم میبرد،و در آخر میشوم همان تنبل بی عار پر ادعا که نمیتواند درس خواندن را که در مقابل مسئولیت های بزرگسالی مثل رودی در برابر دریاست!درست انجام دهد.عصبانیم از اینکه نمیتوانم تغییر کنم.یا شاید نمیخواهم؟نمیدانم!هیچوقت بلد نبودم احساساتم را خوب درک کنم!غمگینم از اینکه دو سال تمام بخاطر آن ویروس نحس،مانند کنه به خانه چسبیده بودم و آنقدر افسرده و خسته بودم که بخاطر زنده ماندنم از خدا گلایه میکردم!در تمام این دو سال،من فقط در رویاهای خود،داستانها و فیلمها زندگی کردم و در زندگی واقعی فقط یک بازنده بدبخت بوده ام!انقدر در ذهنم زندگی کردم که دچار اختلال رویا پردازی ناسازگار شدم،و از اینکه خیال پردازی هایم واقعی نمیشوند گریه میکردم!رشته ای اشتباه انتخاب کردم و برای تغییرش حتی تابستانهایم را از دست دادم!در منجلابی از گناه غرق شدم که برای بیرون آمدن از آن مدت خیلی زیادی دست و پا زدم!۶ نفر از بزرگان خانواده ام مردند!دو نفرشان در فاصله ی یک هفته!و شاید خیلی به آنها نزدیک نبوده ام اما جای خالی آنها همیشه آزارم میدهد.و حالا که با بهتر شدن شرایط(از نظر ویروسی!)بالاخره زندگی عادی روال خود را سر گرفت.من به مزخرف ترین سال در تمام زندگی رسیدم:پیش دانشگاهی!احساس میکنم این دنیا در این مدت انقدر با سختی هایش به قلبم زخم زده و زخم های کهنه را هم چندین و چند بار باز کرده،نیاز به استراحتی چندین هزار ساله دارم.در کلبه ای در مازندران،با طبیعت زیبا و هوای خوب و بی دود و آلودگی،بدون سر و صدای زندگی صنعتی،بدون دغدغه همراه با هزاران کتاب و فیلم و سریال و اینترنت پرسرعت!آری نیاز به استراحت دارم اما صدای عقلم در گوشم میپیچد و آزارم میدهد:سال کنکور است!از خوشی هایت بزن و چند ماه درس بخوان بعدش راحت میشوی!مگر نمیخواهی رشته ادبیات در تهران قبول شوی؟تازه خوش به حالت است با انقدر شرط معدل و حذف دروس عمومی و چه و چه و چه!نمیخواهی برای کنکور بخوانی؟خب احمق دانشگاه نروی میخواهی چه کنی؟به جز ادبیات چه علاقه و هدف کوفتی دیگری در زندگی داری؟و...آری!ادبیات را دوست دارم اما...اما من مانند شخصیت های اصلی فیلم های آخرالزمانی نیستم که با حمله هیولاها و یک شوک ناگهانی،از آدمی ترسو و به درد نخور ناگهان تبدیل به قدرتمند ترین فرد در دنیا میشوند!راستش من از دسته همان شخصیت فرعی ها هستم که تغییر خاصی در شخصیتشان ایجاد نمیشود و معلوم نیست زنده میمانند یا نه!برخی هایشان که همان ثانیه های اول فیلم میمیرند!آری حقیقت تلخ است.اما زندگی فیلم نیست که تغییر های یک دفعه ای و سریع در آن روال باشد!اتفاقا تغییر دادن خود و خود شناسی انقدر سخت هستند که خیلی از مردم کلا بی خیالش میشوند!و حالا من مانده ام و کلی استرس و فشار بخاطر دو راهی لیسانس و دیپلم که مانند موریانه تمام وجودم را می جود!میدانم که میتوانم از همین حالا تغییر را پله پله شروع کنم و از نیم ساعت درس خواندن بعد چند وقت به چهار ساعت برسم.میدانم که باید بخاطر چیزی که میخواهم تغییر کنم اما تحمل رنج را ندارم.و راستش را بگویم چیزی بیشتر از یک ترسوی ضعیف ناراحت نیستم.حتی دلم میخواهد بیخیال دانشگاه بشوم اما دانشگاه نروم چه کنم؟...این بود زندگی نوجوانی که چند ماه دیگر وارد دوره جوانی میشود و هنوز از دست مسئولیت های روزمره ای مانند تمیز کردن اتاقش فرار میکند!او با گذشت دو سال و نیم هنوز در ۱۵ سالگیش گیر کرده است و خود ۱۵ ساله ی درونش برای بزرگ نشدن جیغ میزند و التماس میکند!و کلا در یک کلام:از بزرگ شدن متنفرم!</description>
                <category>طاهره</category>
                <author>طاهره</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 20:26:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>