<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Tahere Niroumand</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tahereniroumand</link>
        <description>نویسنده 
دلنوشته و داستان کوتاه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:35:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4046606/avatar/efXVBB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Tahere Niroumand</title>
            <link>https://virgool.io/@tahereniroumand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقطه‌ی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ioen6dduje1f</link>
                <description>بعد از سال‌ها بازگشتم...نشستم داخل همان طاقچه‌ی خانه‌ی پدری، همان که رو به حیاط باز می‌شد و من پاهایم را آویزان می‌کردم و همراه پرنده‌های روی شاخه‌های درخت زردآلو آواز می‌خواندم.خام بودم، اما امیدوار...دفتر خاطرات هنوز همان‌جا بود میان قفسه‌ی کتاب‌ها...بی‌اختیار بازش کردم.دیگر رنگی نداشت دقیقا مثل حس آشنایی که من داشتم.  صفحه‌ها پر بودند از جمله‌ها...اما جمله‌ها کوتاه بودند.انگار همه از رسیدن و از تکلیف روشن خودشان می‌ترسیدند و زودی به نقطه‌ای پناه برده بودند. من میان آن همه پایان زودرس فقط به دنبال تو گشتم.در حاشیه‌ی کاغذهای کاهی نبودی.دقیقا وسط صفحه افتاده بودی میان خط‌خوردگی‌ها، میان دلخوردگی‌ها و میان آن سادگی‌هایی که خیال می‌کردم آخرشان به تو می‌رسد.اما فشار دستم تو را سیاه‌تر کرده بود.چقدر واژه‌ی سرد و سنگین نرسیدن میان این سطرها جا مانده بود. آن‌قدر  که در لحظه‌یبودن حصار تنهایی‌ام تنگ‌تر شد.عجیب‌تر از آن برای هیچ‌کدام از جمله‌ها نقطه‌ پایان ننشسته بود و سیاهی پایان  آن‌ها  بر دل من نشسته بود... ولی بی‌آنکه بدانمچه شد که نشدسرم را تکیه دادم به قاب پنجرهو به حیاط خالی از درخت خیره ماندم.طاهره نیرومند 🌿۴۰۵/۳/۲۳طاهره نیرومند 🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 01:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ck3kvwa2dewt</link>
                <description>چگونه بگویم تو را می‌شناسموقتی هر بار در آینهغریبه‌ای نزدیک‌تر از منبه من ایستاده است؟هر بار می‌پرسمآیا من دیروزهمان من امروز است؟!من دیروزکجا جا مانده؟در خاطره‌ها؟در ترس‌ها؟در تنهایی‌ها...پس بگوچرامن امروز درمانده است؟از تمام نقش‌هایی که بازی کرده‌اماز تمام نقاب‌هایی که بر چهره داشته‌امکدامشانصاحب این نام است؟من مانده‌ام،اما بیشتردرمانده‌ام.با دردهایی که جوانه می‌زنندبا خاطره‌هایی کهپیر نمی‌شوندبار‌ها درونم به زانو افتادمپاشیده‌اماما تصویر مندر نگاه دیگران چه بودکهمرا اینگونه به ادامه وا داشتندتا جاییکه اگر خواستم بمیرمحتی برای رفتن همنقش بازی کنماگر این منم،پس آن‌که هر روزاز من دورتر می‌شودکیست؟طاهره نیرومند طاهره نیرومند</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 08:27:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده بگویم حالم خوب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pvrf6yka7fcc</link>
                <description>امروز بعد از ماه‌ها خانه‌نشینی و حس افسردگی به خود گرفتن، سری به خیابان زدم. شهر پر شده بود از بنر‌هایی که به مزاج من خوش نمی‌آمد. هربار که نگاهم به یکی از آن‌ها می‌افتاد ناخواسته دهن‌کجی می‌کردم. اما خیابان ادامه داشت و من نیز... در مسیرم به جمعه بازار رسیدم. مثل همیشه زندگی جریان داشت؛ مردم درحال خرید و فروش بودند و دست‌فروش‌هایی که هنر خودشان را به نمایش گذاشته بودند. از کشاورز و میوه‌های تازه‌ش گرفته بود تا پیرزن بافنده که چند لیف، کیف و جوراب بافتنی داشت. همه بی‌اعتنا به اخبار و شرایط بودند. که همان‌لحظه بوی معطر ریحان بی‌اجازه به مشامم خورد و برای چند ثانیه در جایم متوقف شدم. چشمانم بی‌اراده بسته شد و نفس عمیقی کشیدم. بعد از چند لحظه چشم باز کردم و روبه‌رویم سیب‌زمینی‌های خاکی، کلم‌های زرد، فلفل‌های قرمز وسبز، گوجه‌، پیاز، خیار و بادمجون‌های تازه که با رنگ نارنجی غروب خورشید زیباتر شده بودند. دلم خواست همان‌جا بمانم و نگاه کنم به همه چیز... به همه‌ی چیزهایی در آن زندگی، نفس می‌کشید روی پاهای خودش راه می‌رفت.اما پاهایم چیزی دیگری می‌گفت راهش از جمعه بازار کج کرد. انگار از شلوغی خوشش نمی‌آمد. شاید من زیادی سخت گرفتم.شاید هم خستگی روزهایی که نمی‌دانم چرا تاوان داشت.اما خسته‌ بودم...از چی؟ نمی‌دانم.شاید هم دلتنگ!شاید واقعا دلتنگ بودم، دلتنگ اسم‌هایی که هر چند وقت یک‌بار از اعماق ذهنم بالا می‌آمدند؛ مثل چوب پنبه‌‌ روی آب کثیف... نمی‌دانم ولی چه مزخرف است که می‌گویند آدم باید فراموش کند اما با چه منطقی این را می‌گویند؟!من هنوز نام اسم‌های عزیزانم و تن‌هایی که به خاک سپرده شده‌‌اند را هرشب، در دلم می‌بوسم و با گریه می‌شویم. اما آن‌هایی که می‌گویند گذشته ته‌نشین می‌شود و فراموش دروغ است. مثل همین حالا...کافه‌ها هنوز بازند. میز‌ها سر جایشان هستند. فنجان‌ها شسته و قهوه‌ها دم کرده می‌‌شوند. دقیقا مثل همین حالا...کهدلم می‌خواهد بروم بنشینم پشت یکی از آن میز‌‌ها... سیگاری روشن کنم و به آدم‌هایی که از جلوی کافه رد می‌شوند، نگاه کنم. اما ذهنم مثل سایه می‌ماند و اجازه مرخصی به این آدم تیمار نمی‌دهد.با چه دلخوشی! انگار که یکی  صفحه‌ی زندگی مرا از جا کنده و دورانداخته باشد.چون دیگر هیچ‌چیزی را نمی‌توانم نگه دارم و همه چیز از دستم سُر می‌خورد.طاهره نیرومند ۱۴۰۵/۳/۸🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 07:28:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغ سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-k5nfx3ch69wz</link>
                <description>اتوبوس به راه افتاد. «میهن» به بیرون چشم دوخت. پشت شیشه، برگ‌های سبز درختان به تنه‌های قهوه‌ای خیس گره خورده بودند و در امتداد جاده بیشتر و بیشتر می‌شدند. اما در دل میهن، سیاهی آرام‌آرام دهان باز می‌کرد. پاهایش شل افتاده بود و تن کوچکش روی صندلی، مثل لباسی خیس وا رفته بود.دستانش را روی زانوهای لرزانش می‌فشرد؛ انگار می‌ترسید تکه‌تکه شوند و در پیچ جاده بریزند. بوی نمناک و کهنگی اتوبوس، بخار صبحگاهی نشسته روی شیشه‌ها و صدای خسته‌ی موتور، شبیه لالایی غمگینی بود که به میهن یادآوری می‌کرد بعضی مسیرها اسمشان سفر نیست؛ خداحافظی تلخی‌اند که باید رفت.اما این تصمیم او نبود. نه می‌توانست کاری کند و نه حتی اگر می‌خواست، راهی برای برگشت داشت. اما در این بحبوحه‌ی زماندلش می‌خواست دستش را به سمت آسمان چنگ بزند و خورشیدی را که پشت ابرها پنهان شده بود در آغوش بگیرد؛ شاید قالب منجمد تنش کمی آب می‌شد. اما بخت سیاهش سال‌ها بود شکل کلاغی به خود گرفته بود که مدام دور سرش می‌چرخید؛ نه خسته می‌شد و نه می‌رفت. درست مثل حالا که سایه‌ی بالش را روی او پهن کرده بود و تاریکی درونش آرام‌آرام جان می‌گرفت.اتوبوس از جاده بالا می‌رفت و میهن آهسته در خودش پایین می‌رفت.مثل تمام آن روزها که نتوانست قدم از قدم بردارد، از خانه بیرون بزند و تا آن دوردست‌ها برود؛ پای خوشه‌های طلایی گندم، همان‌جا که همیشه دلش می‌خواست خودش را میان آفتاب گم کند.اما هر بار تیله‌های سیاه، پیش از او به راه می‌افتادند؛ قل می‌خوردند گوشه‌ی ذهنش و راه فرار را می‌بستند.ولی حالا روی صندلی سرد اتوبوس نشسته بود و برای اولین بار سرمای واقعی زندگی را بدون آن تیله‌ها با تمام وجودش حس می‌کرد.شیشه‌های اتوبوس با نفس‌های بی‌وقفه‌ی مسافران گاه بی‌گاه تار می‌شدند و میهن با نوک انگشتش آرام خط کجی روی بخار شیشه می‌کشید؛ خطی که فوری محو می‌شد، درست مثل تمام چیزهایی که در زندگی‌اش خواسته بود نگه دارد ولی نتوانسته بود. پیشانی‌اش را به شیشه تکیه داد. سرمای بیرون از درز باریکِ پنجره به پوستش نشت کرد، اما هنوز به سردی درونش نمی‌رسید.زنِ کناری که با خیال راحت خوابش برده بود با پیچ‌وخم‌های جاده، سرش آرام روی شانه‌ی میهن افتاد؛ اما او حتی شانه خالی نکرد. مدت‌ها بود به سنگینی بار آدم‌ها عادت کرده بود. بعد از ساعتی،با افتادنِ بیسکویت از دست پسربچه‌ای در آغوش مادرش، گریه‌ی ناگهانی کودک و صدای پیرمردی که کلافه فریاد زد: «خفه‌ش کن... سرمون رو بُرد.»بعد صدای فندکی که تق‌تق کرد تا سیگاری روشن شود.نگاهش بی‌اختیار به سوختگی روی دستش سُر خورد.تنش لرزید نه از سرما... قلبش در سینه چنان کوبید که انگار کسی او را غافلگیرانه ترسانده باشد. ناگهان تصویر حیاط قدیمی از ته ذهنش بالا آمد؛ حوض کوچک آبی‌رنگ، دیوارهای کاهگلی و خاک نم‌خورده‌ی حیاطی که تابستان‌ها مجبور بود هر روز آب بپاشد تا گردوغبارش بخوابد.و خودش... دختری که همیشه کنار دیوار می‌نشست، زانوهایش را بغل می‌کرد و به جمله‌ای تکراری گوش می‌داد:«کفن‌پوش از این خونه میری.»همین. کوتاه، ساده، تلخ.اما همان چند کلمه، مثل میخی زنگ‌زده، سال‌ها در تنش فرو رفته بود. امایک‌‌ شب، وسط زمستان، وقتی برف تا زانو رسیده بود، زن‌های فامیل داخل آشپزخانه نشسته بودند و شیرینی داخل بشقاب می‌چیدند. بوی ولیمه تمام خانه را برداشته بود.میهن سینیِ چای را با دو دست نگه داشته بود، اما جرات رفتن به داخل سالن را نداشت که صدای آرامِ زنی از پشت سرش بلند شد:«دیدی آخرشم بچه نیاورد، چی‌شد...»بعد صدای دیگری، آهسته‌تر: «مرد جوونه... حق داره دوباره زندگی کنه.»همه آرام حرف می‌زدند، اما نه آن‌قدر آرام که گوش میهن نشنود و تمام چای داخل سینی روی دستش ریخت.آن شب تا صبح کنارِ پنجره نشست و به حیاط سفید خیره ماند. صبح، وقتی از اتاق بیرون آمد، گوشه‌ی حیاط یک جفت کفش زنانه دید که متعلق به او نبود.اتوبوس از دست‌اندازی رد شد و لیوانِ پلاستیکیِ چای از دست مردی در ردیف جلو افتاد. چای کف راهرو پخش شد و آرام به سمت کفش‌های میهن خزید.او فقط نگاه کرد و ساکت ماند.بیرون، باران ریزی شروع شده بود. قطره‌ها  آرام روی شیشه سُر می‌خوردند و منظره را تکه‌تکه می‌کردند. میهن نوک انگشتش را روی قطره‌ها گذاشت تا جلوی سقوطشان را بگیرد، اما آن‌ها بی‌وقفه پایین رفتند؛ درست مثل اتفاقات زندگی‌اش که هیچ‌وقت نتوانست جلویشان را بگیرد. هر بار آرزو می‌کرد همه‌چیز خواب باشد؛ خوابی که در آن اسمش میهن نباشد و چنین خاطراتی در ذهنش زنده نمانند.بعد از ساعت‌ها، و مسافت‌ها دورتر از آن سنگینی، اتوبوس بوی نم، دود سیگار و خستگی مانده گرفته بود. نزدیک ورودی تونلی، چند سایه جلوی شیشه افتاد.راننده خسته زیر لب فحشی داد و پایش را روی ترمز کوبید. همه به جلو پرت شدند. زنِ کناری از خواب پرید. بچه دوباره زد زیر گریه. پیرمرد غر زد: «باز چی شد؟»راننده در را باز کرد. باد سرد و بوی لاستیک باران‌خورده جاده به داخل خزید. جاده را مه برداشته بود.چند متر جلوتر، چیزی میانِ نورِ چراغ‌های تونل افتاده بود.راننده چراغ‌قوه را برداشت و پایین رفت. صدای همهمه آرام توی اتوبوس پیچید. یکی بلند شد و گردن کشید. یکی گفت: «سگه؟»اما سگ نبود.کلاغی با بال له‌شده وسط جاده تقلا می‌کرد. پرهای سیاهش خیس بودند و خودش را روی آسفالت می‌کشید. تقلاهایش بی‌فایده بود.راننده با نوک کفشش هُلش داد کنار جاده.کلاغ صدایی خشک و بریده کرد.راننده برگشت پشت فرمان. اتوبوس دوباره راه افتاد.میهن آرام سرش را به شیشه تکیه داد و به خوشه‌های طلایی در ذهنش فکر کرد.طاهره نیرومند ۱۴۰۵/۳/۷🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 07:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل کوچک من کجاست</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%DA%AF%D9%84-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k9j8bs4eslsn</link>
                <description>عنوان: گل کوچک من کجاست؟قسمت اول+۱۰باران بی‌وقفه از دهان ناودان می‌چکید؛ هر قطره تند و تیز، خودش را به شیشه می‌کوبید و بی‌حوصله به پایین سر می‌خورد. مادر اما، با آن جثه ریزش، گوشه‌ی اتاق جمع شده بود و زانوهایش را در شکمش فرو برده بود. دست‌هایش قاب عکسی را به سینه چسبانده بودند، پیشانی‌اش به عکس تکیه داده بود. همین یک ماه کافی بود که پوست زردش به دو پاره استخوانش بچسبد.شب‌ها آهسته می‌گذشتند و او همان‌جا مچاله می‌ماند و با خودش حرف می‌زد؛ گاهی ضرباهنگ کلماتی که در هوا می‌افتادند و کامل نمی‌شدند، در گوشم می‌پیچید و مبهم می‌ماند. همان‌قدر دیدن حالش کافی بود که دلم مچاله شود. گلویش مدام چیزی را به زور قورت می‌داد و مزه‌ی شوری روی لب‌های من می‌نشست؛ در میان این شب‌ها، دلم می‌خواست چیزهایی را بالا بیاورم و دور بریزم، اما نمی‌شد، انگار جلبکی تمام وجودم را دربرگرفته باشد و جدا نمی‌شد.نگاهم به گوشه‌ی کاغذ در دستانم بود. نوک انگشتانم تاریخ درج‌شده را خراش می‌دادند تا شاید بتوانم وزنش را کم کنم، اما با صدای برش ناگهانی کاغذ، تکه‌ای پاره شد.  درست همان لحظه، مادر ناگهان قاب را از سینه‌اش جدا کرد. حرکتش بیشتر به هراس می‌مانست تا تصمیم. از جا کند و با پاهای برهنه‌اش روی سرامیک سرد خانه به راه افتاد. پیچ راهرو را تند گذشت و لامپ آشپزخانه روشن شد. نور زردش روی کاشی‌ها دوید و همزمان سایه کوتاهش، روی زمین کشیده شد.صدای گرفته‌اش به در و دیوار خورد و بازگشت، و به گوشم نشست:«فیروزه! فیروزه پاشو! سبزی رو از یخچال بیار، الانه که داداشت برسه. می‌بینی که بارون می‌باره، بچم اش‌رشته رو خیلی دوست داره.»خانه، خالی‌تر از آن بود که صدا را در خودش نگه دارد. کاغذ را کنار گذاشتم. دست و پنجه‌های خشکیده و یخ‌زده‌ام را روی زمین فشار دادم و از جایم بلند شدم. پاهایم زیر تنم می‌لرزیدند و آرام‌آرام قدم برمی‌داشتم، دیوارهای راهرو را تکیه می‌کردم تا سنگینی وزنم کم شود. خس‌خس از ته گلویم بلند شد و به ناچار در پیچ راهرو ایستادم. محو تاریکی سالن شدم؛ آن‌قدر غم‌انگیز بود که تیک‌تاک ساعت، آرام و یکنواخت، میان سینه‌ی خانه به دنبال سکوت می‌دوید.طاهره نیرومند 🌿قسمت دومخودم را به چارچوب در آشپزخانه رساندم.مادر پشت به من ایستاده بود. قاب عکس را روی کابینت گذاشته و قابلمه‌ی بزرگی را از قفسه بیرون می‌کشید. دست‌هایش می‌لرزیدند، اما با سماجتی عجیب شیر آب را باز کرد. صدای شرشر آب با باران بیرون قاطی شد؛ انگار خانه از دو طرف در حال غرق شدن بود. آب از لبه‌ی قابلمه بالا می‌آمد و سرریز می‌کرد، اما او نگاه نمی‌کرد.«مامان…»نشنید.یا شاید شنید و نخواست بشنود.چند بار در یخچال را باز و بسته کرد. انگار نمی‌دانست چه می‌خواهد یا دنبال چیزی می‌گشت که دیگر وجود نداشت. نور سفید یخچال روی صورت رنگ‌پریده‌اش افتاد. همان‌طور خیره ماند؛ پلک نمی‌زد. بعد با تعجب کودکانه گفت:«پس کو؟ سبزی کو؟ فیروزه!»نامم که از دهانش بیرون آمد، قلبم مثل لیوانی که از دست بیفتد در سینه‌ام شکست. جلو رفتم و آرام در یخچال را بستم. بوی سردی و ماندگی بیرون زد.گفتم:«مامان… آروم باش…»اما بقیه کلمه‌ها همان‌جا ته حلقم ماسیدند.چشم‌های گودافتاده‌اش ناگهان به صورتم دوخته شد؛ تیز و هراسان. لب‌هایش لرزید و بغضش ترکید در ناباوری گفت:«بارون میاد… هوا سرده… سرما می‌خوره… زنگ بزن زودتر بیاد… بگو عجله کنه…»صدایش نازک شده بود؛ مثل نخ باریکی که هر لحظه ممکن بود پاره شود.آهسته روی صندلی کنار پنجره نشست. قاب را روی پاهایش گذاشت و با انگشت روی شیشه کشید؛ انگار موهایش را مرتب می‌کند. نوک انگشتش روی چال گونه‌اش ثابت ماند. زیر لب گفت:«جیگرگوشم… قشنگ‌ترین لبخند دنیا رو داشت… وقتی می‌خندید، چال می‌افتاد اینجا… یادته فیروزه، بهار... توی حیاط.»حیاط در ذهنم جان گرفت.ایوان پوشیده از گل شد. بادام لبریز از شکوفه. باران نرم می‌بارید و او با موهای خیس، وسط حیاط می‌چرخید‌می‌چرخید... کف دست‌هایش را بازکرده بود رو به آسمان می‌خندید و می‌گفت: «مامان بهار امسال رو خیلی دوست دارم. حس می‌کنم سال قشنگیه.»باد می‌وزید و شکوفه‌ها را روی شانه‌های مردانه‌اش می‌نشستند. بوی خاک خیس و عطر جوانی‌اش از سرکوچه تا ته محله می‌پیچید. حتی پیرزن همسایه هم از پشت پنجره برای او و سلامتی گ، جوانی‌ش خوشحال بود و دعای خیر برایش خواند. مادر همان‌طور که شیشه را نوازش می‌کرد، آرام گفت: «اما لبخند و جوونیش خیلی کوتاه بود.»خمیده روی قاب بود کهرعد ناگهان آسمان را شکافت. فضای آشپزخانه را برای یک لحظه سفید کرد؛ سفیدی بی‌رحم شبیه سردخانه‌ی بیمارستان... پارچه‌ی سفید با لکه‌های خون...باد تندی وزیده شد و شاخه‌ی درختی با ضربه محکم به پنجره کوبیده شد.مادر جیغ کشید.از جا پرید. قاب از دستش رها شد.صدای شکستن شیشه در فضا پیچید.دقیقا مثل همان صدا بود. همان صدا...در گوشم دویدن‌ها زنده شد؛ نفس‌های بریده، جیغ‌هایی که نیمه‌کاره می‌ماند، تیرهایی که به دیوار و سینه و پشت کمر می‌خورد.قلبم در قفسه‌ی سینه یخ زد. پاهایم لرزید و روی سرامیک سر خوردم و همان‌جا نشستم. کف دستم روی شیشه‌ی ریز رفت و سوزش خون را حس کردم. اما دردش به درد مانده در سینه‌م نمی‌رسید.خیابان دوباره جلوی چشمم جان گرفت. خیابان خیس...دود اشک‌آور.... بوی ترس، بوی درد. دودی که چشم‌ها را می‌سوزاند. مردمی که دست خالی دویدند.فریاد زدند اما تیر در جانشان نشست.کسی فریاد زد: «کجایی پسرم!» کسی گفت: «بابا، برو… من میام…»و صدا‌های که خاموش شد.باران آن روز هم می‌بارید. نه مثل رحمت، مثل غسل دادن یک جنایت. انگار شهر را می‌شست اما خون می‌ماند. لکه‌ها می‌ماندند...مثل لکه‌ی خون روی پارچه سفید دور بدن برادر حتی بعد خاک شدن...دوباره رعدوبرق همه‌جا را روشن کرد به خودم آمدم. درد در سرم پیچید و نبض شقیقه ام درحال انفجار بود که مادرم را دیدم روی زمین افتاده بود، میان شیشه‌ها. قاب شکسته را بغل کرده بود و زیر لب تکرار می‌کرد:«پسرم برگرد مامان منتظرته…»صدایش دیگر صدای آدمی نبود که امید داشته باشد. صدای کسی بود که در لحظه‌ای گیر کرده؛ در همان ساعتی که عقربه‌ها ایستادند و هیچ‌وقت جلو نرفتند. همان لحظه‌ای تیر در جان برادرم نشست.ساعت سالن هنوز تیک‌تاک می‌کرد.اما برای ما، زمان همان روز تمام شده بود.دست خون‌آلودم را روی زمین گذاشتم و خودم را به او رساندم. شیشه‌ها زیر زانویم صدا دادند؛ مثل خرد شدن استخوان‌های نازک خاطره.قاب را از بغلش نگرفتم. نگذاشتم. فقط دستش را گرفتم. سرد بود.بیرون، باران آرام‌تر شده بود. شرشر آب قطع شد. قابلمه لبریز، خاموش و بی‌حرکت روی گاز مانده بود. شعله‌ای روشن نبود. غذایی در کار نبود.فقط ما بودیم.و خانه‌ای که از غرق غم شده بود.فهمیدم برای آزادی،برای حق زندگی در اینجا،فقط یک نفر را نمی‌برند.خانه را با آبادی‌اش می‌برند.صدای قاشق به قابلمه را،بوی سبزی خردشده را که عصرها در هوا می‌پیچید،سحرهایی که با حلقه صبح می‌شود، نه با خورشید.مادر را می‌برند؛لبخندش را،حوصله‌ی بافتن موهای دخترش را،دعای آرام زیر لبش وقت بیرون رفتن بچه‌ها.زمان را می‌برند.تیک‌تاک ساعت راا عقربه‌ها دیگر جلو نمی‌روند.روی همان عدد می‌مانند،روی همان تاریخ،روی همان ثانیه‌ای که کش آمد و برید.همان روز.روزی که خیابان جاری خون بود.دود در هوا می‌چرخید و چشم‌ها می‌سوختند.مردم می‌دویدند؛نه برای آزادی،برای حق زندگی.اما کفش‌ها روی آسفالت باران‌خورده سر می‌خوردند.کفش‌هایی که بی‌پا جا می‌ماندند؛فریادها در هوا گم می‌شدند.کسی نام پسرش را صدا می‌زد.کسی می‌گفت: «کجایی پسرم…»مادری در ناباوری به جای گریه خندید…و صدایی که نیمه ماند،در گلو،در دود،در تاریخ.در برنگشتن‌ها و کم شدن‌ها.اما فقط یک نفر کم نشد؛همه کم شدند.جای خالی‌شان مثل ترک عمیقی از میان خانه‌ها گذشتو زندگی را دو نیم کرد؛نیمه‌ای که نفس می‌کشیدو نیمه‌ای که در همان روز مانده است.از آن روز،دیگر در خانه‌ای مثل قبل باز نشد.دیگر بخاری‌ای آن‌قدر گرم نبود که سرمای دی را بشکند.هیچ بهاری آن‌قدر نرسید که شکوفه دهد.ما همان‌جا ماندیم؛در نوزدهم،در بیستم،در دی سردیکه شکوفه‌ها را یخ زدو بهار را آراماز حیاط‌مان برداشت.پایانطاهره نیرومند 🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 16:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل کوچک من کجاست</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%DA%AF%D9%84-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-elxdjwxpbwdp</link>
                <description>عنوان: گل کوچک من کجاستقسمت اول+۱۰باران بی‌وقفه از دهان ناودان می‌چکید؛ هر قطره تند و تیز، خودش را به شیشه می‌کوبید و بی‌حوصله به پایین سر می‌خورد. مادر اما، با آن جثه ریزش، گوشه‌ی اتاق جمع شده بود و زانوهایش را در شکمش فرو برده بود. دست‌هایش قاب عکسی را به سینه چسبانده بودند، پیشانی‌اش به عکس تکیه داده بود. همین یک ماه کافی بود که پوست زردش به دو پاره استخوانش بچسبد.شب‌ها آهسته می‌گذشتند و او همان‌جا مچاله می‌ماند و با خودش حرف می‌زد؛ گاهی ضرباهنگ کلماتی که در هوا می‌افتادند و کامل نمی‌شدند، در گوشم می‌پیچید و مبهم می‌ماند. همان‌قدر دیدن حالش کافی بود که دلم مچاله شود. گلویش مدام چیزی را به زور قورت می‌داد و مزه‌ی شوری روی لب‌های من می‌نشست؛ در میان این شب‌ها، دلم می‌خواست چیزهایی را بالا بیاورم و دور بریزم، اما نمی‌شد، انگار جلبکی تمام وجودم را دربرگرفته باشد و جدا نمی‌شد.نگاهم به گوشه‌ی کاغذ در دستانم بود. نوک انگشتانم تاریخ درج‌شده را خراش می‌دادند تا شاید بتوانم وزنش را کم کنم، اما با صدای برش ناگهانی کاغذ، تکه‌ای پاره شد.  درست همان لحظه، مادر ناگهان قاب را از سینه‌اش جدا کرد. حرکتش بیشتر به هراس می‌مانست تا تصمیم. از جا کند و با پاهای برهنه‌اش روی سرامیک سرد خانه به راه افتاد. پیچ راهرو را تند گذشت و لامپ آشپزخانه روشن شد. نور زردش روی کاشی‌ها دوید و همزمان سایه کوتاهش، روی زمین کشیده شد.صدای گرفته‌اش به در و دیوار خورد و بازگشت، و به گوشم نشست:«فیروزه! فیروزه پاشو! سبزی رو از یخچال بیار، الانه که داداشت برسه. می‌بینی که بارون می‌باره، بچم اش‌رشته رو خیلی دوست داره.»خانه، خالی‌تر از آن بود که صدا را در خودش نگه دارد. کاغذ را کنار گذاشتم. دست و پنجه‌های خشکیده و یخ‌زده‌ام را روی زمین فشار دادم و از جایم بلند شدم. پاهایم زیر تنم می‌لرزیدند و آرام‌آرام قدم برمی‌داشتم، دیوارهای راهرو را تکیه می‌کردم تا سنگینی وزنم کم شود. خس‌خس از ته گلویم بلند شد و به ناچار در پیچ راهرو ایستادم. محو تاریکی سالن شدم؛ آن‌قدر غم‌انگیز بود که تیک‌تاک ساعت، آرام و یکنواخت، میان سینه‌ی خانه به دنبال سکوت می‌دوید.طاهره نیرومند 🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 02:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خون پیچیده</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-dm1yabir3y73</link>
                <description>همه می‌دانندهمه می‌داننددرد همین است که همه می‌دانند،خود را به نفهمیدن زده‌اندبر فراز آسمان ماکلاغی پر می‌زنددر گوش‌هایمانغارغار می‌کندبا حضور شومشاز دل‌های خونی‌مان خبردار استمی‌رقصد بر شاخه‌های کاج کهنسالبوی مرگ را می‌‌برد تا سقف آسمانسایه افتاده بر ما از ابر خاکستری نیستخورشید را به زنجیر گرفته‌انددر پشت دیوار بلند زمان‌شانتاریکی را کش داده‌اند نیم قرنتا ترس باشد قانون این وطنخانه را مرداب خون پرکردهلک‌لک‌ آزاد ما در ماتم فرو بردهزمستان در دی ماه تمام شدباران بارید برف باریداماآدمی را ندیدم که بهار را بخواهدجان‌ها گرم بود روح‌ها در تن سردبغض در گلوی خانه نشستهفریاد ناامیدی در هوا می‌پیچیددر میان نفس‌های بریده از خاکدر پی گمگشته خویشدر صدایی خستهدر چهره‌های مانده از دردتن خانه‌ای را لرزانداز ناشناسی با کد ۱۱۸۷۰آرزوها مرده‌اندجان‌ها ارزان شدشب در تن خانه محصور گشتمسکن!نان!فنجان ما پر شد از خونگرم گرمداغ داغاز دردی که کرده طغیانانتظاری کهنه بر سر آمدن نوری بر خانهخورشید را در آغوش کشیده‌ایمدر سحرگاه در سرهای آویزان به حلقهشکوفه سیاه نشسته بر گل قرمزکه در متلاشی شدن جان می‌گویدبابا تنم می‌سوزدو نبض رفته می‌ماند به خط‌های کج‌ومعوجاز شمال تا جنوباز شرق تا غربگوش دادمگوش دادم به همه‌ی صداهابه خیابان‌هایی که از خون جان گرفتهدر رگ‌هایش حجمی از درد نهفتهاز خداحافظی تلخ او پس از ورودگلوله و زخم‌های محو شده در دودمی‌روم به مادر نگویید که نماند چشم براهدگر نیستم،نیستم در سایه‌ی سرد و سیاهپرواز کرده‌امپرواز کرده‌ام از این خاک به درد آمیختهبه بابا بگویدگوش دادمت پیش از تو رفته‌امطاهره🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 19:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زنده نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-qpfizlgx58l7</link>
                <description>همه می‌دانند همه می‌داننددرد همین است که همه می‌دانند، بر فراز آسمان ما کلاغی پر می‌زند در گوش‌هایمان غارغار می‌کند  از دل‌های خونی‌مان خبردار است می‌رقصد بر شاخه‌های کاج کهنسال بوی مرگ را می‌خواند بر موج افتاده در ابر سایه افتاده بر ما از ابر خاکستری نیست خورشید را در پشت دیوار بلند زمان‌شان به زنجیر گرفته‌اند خانه را مرداب خون پرکرده لک‌لک‌ آزاد ما در ماتم فرو رفته زمستان در دی ماه تمام شد باران بارید برف بارید اماآدمی را ندیدم که بهار را بخواهدجان‌ها گرم بود روح‌ها در تن سرد بغض در گلوی خانه نشسته فریاد ناامیدی در هوا می‌پیچید در میان نفس‌های بریده از خاک در پی گمگشته خویش در صدایی خسته  در چهره‌های مانده از درد تن خانه‌ای را لرزانداز ناشناسی با کد ۱۱۸۷۰آرزوها مرده‌اند جان‌ها ارزان شدشب در تن خانه محصور گشتمسکن! نان!فنجان ما پر شد از خونگرم گرم داغ داغ از دردی که کرده طغیان انتظاری کهنه بر سر آمدن نوری بر خانه خورشید را در آغوش کشیده‌ایمدر سحرگاه در سرهای آویزان به حلقهشکوفه سیاه نشسته بر گل قرمز که در متلاشی شدن  جان می‌گوید بابا تنم می‌سوزد و نبض رفته می‌ماند به خط‌های کج‌ومعوجاز شمال تا جنوب از شرق تا غرب گوش دادم گوش دادم به همه‌ی صداها به خیابان‌هایی که از خون جان گرفته در رگ‌هایش حجمی از درد نهفتهاز خداحافظی تلخ او پس از ورود گلوله و زخم‌های محو شده در دودمی‌روم به مادر نگویید که نماند چشم براه دگر نیستم، نیستم در سایه‌ی سرد و سیاهپرواز کرده‌امپرواز کرده‌ام از این خاک به درد آمیخته به بابا بگوید گوش دادمت پیش از تو رفته‌ام</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 18:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ralrs3yrd4p8</link>
                <description>ای جوانه‌ی آزادیتو در خاکیسر بلند کردیکه تبرهازودتر از آفتابدور تو حلقه زدندو مادر زمستانی که نامش را وطن گذاشته بودندبا توقد کشیدیمدردهاوصله نبودندحکم بودنداز بالاصادر می‌شدندو بر تن‌هافرود می‌آمدند.دل‌هاخونین نبودندتهی بودندمثل رگ‌هاییکه خونشانسال‌هاستدر خیابان مانده.از بلندینیفتادیمپرت‌مان کردنداز اعتماداز حقاز نام.میان نیرنگدروغو جنونی کهلباس قانون پوشیده بودمازنده ماندیمفقطبه امید تو.به امید تودر خاکیکه بوی کفتار می‌دادلبخند زدیمو اسمش رامقاومت گذاشتیم.آبانعدد نبودخیابانی بودکه خونمسیرش راعوض کردآبانبا بغضی ازاز درددر گلوی‌مانماند.در راه توجوان‌هاکم نشدندجا ماندنددر گلوی مادرهادر شب‌های سرد و بی‌پلاک.اماآن پرنده‌ی سعادتکه گفتنددر آسمان دیده شدهمراهش امید ما کم‌کمپدیده شدمثل همانخدانورکهدست‌بستهرقصیدو افتادتا بفهمیمآزادیتماشایی نیست.حالادر کلاسدر خیاباندر قفسدر تن‌های بی‌جان.نامتنجوا شدآرام آرامتا به بلندگویرسیدزندگی‌ت خواهیم کردبلند می‌گویمآزادیآزادیآزادیطاهره🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 02:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-qkbgfvrf3usl</link>
                <description>ای جوانه‌ی آزادیتو در خاکیسر بلند کردیکه تبرهازودتر از آفتابدور تو حلقه زدندو مادر زمستانی که نامش را وطن گذاشته بودندبا توقد کشیدیمدردهاوصله نبودندحکم بودنداز بالاصادر می‌شدندو بر تن‌هافرود می‌آمدند.دل‌هاخونین نبودندتهی بودندمثل رگ‌هاییکه خونشانسال‌هاستدر خیابان مانده.از بلندینیفتادیمپرت‌مان کردنداز اعتماداز حقاز نام.میان نیرنگدروغو جنونی کهلباس قانون پوشیده بودمازنده ماندیمفقطبه امید تو.به امید تودر خاکیکه بوی کفتار می‌دادلبخند زدیمو اسمش رامقاومت گذاشتیم.آبانعدد نبودخیابانی بودکه خونمسیرش راعوض کردآبانبا بغضی ازاز درددر گلوی‌مانماند.در راه توجوان‌هاکم نشدندجا ماندنددر گلوی مادرهادر شب‌های سرد و بی‌پلاک.اماآن پرنده‌ی سعادتکه گفتنددر آسمان دیده شدهمراهش امید ما کم‌کمپدیده شدمثل همانخدانورکهدست‌بستهرقصیدو افتادتا بفهمیمآزادیتماشایی نیست.حالادر کلاسدر خیاباندر قفسدر تن‌های بی‌جان.نامتنجوا شدآرام آرامتا به بلندگویرسیدزندگی‌ت خواهیم کردبلند می‌گویمآزادیآزادیآزادیطاهره🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 09:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین فصل کتابش</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4-h0enrt9yn88m</link>
                <description>در ایستگاه اتوبوس دخترکی تک‌وتنها  ایستاده بودکنار همان نیمکت فلزی زنگ‌زده کهسبزش سال‌هاستبه خاکستری خسته رنگ باخته بودباران می‌بارید آرام آرام...با صدای افتادن چکه‌چکه‌‌ی قطرات باراناز نوک برگ درختان ایستاده‌ی کنار خیابان در گودال‌‌های کوچک پر از آب در ماه آبان بی‌هوا یاد تو افتاد و تنش پرت شد در زمستان لرز برداشت تمام تن دخترک از سرما.اما او ترسیده بود...ترسیده بود از مرور اتفاقی که اتفاق افتاده بود نفسش آرام آرام در هوا بخار می‌شد اما نگاهش رفت بی‌هوا به سمت ساعت مچی ترک‌خورده روی دستش.نفسش بُرید...نگاهش قفل شد...عقربه روی همان دقیقه بود روی همان ثانیه‌های خالی از تو...لحظه‌ای چشمانش مکث کردتا نیارد نام تو بر زبان اما دیر شد، خیلی دیر.بی‌اختیار گم شد در غمگین‌ترین اتفاق ممکن. به ثانیه نکشید آمدی تو در نگاهش در آخرین تصویر سوزان از فصل کتابش.ایستاده بودی رو به رویشدست‌هایت در جیب پالتو گرم نرم اما با نگاهی سرد یخ... برف غربت زده انگار به جانت خورده بود که بی‌رحمانه سردی نگاهت را به سویش پرت کردی.بی‌آنکه بگویی تمام است راه، به بن‌بست تنهایی کشاندی او را.اما کشاندی... اتوبوس‌ها می‌آمدند و می‌رفتندو هر بار صدای باز و بستن شدن  درهایشانمثل تکرار یک سوال بی‌جواببه گوشش می‌رسید؛ خفه اما موندگار مثل تو...اندکی که گذشت، خیلی گذشتخیلی.نگاهش از شانه‌ی تو رد شدافتاد روی خیابان خیس باخاطراتی که که مثل اسب افسار گسیخته در جانش می‌تاخت،خسته بود اما بیشتر درد داشت.باد هم با اولین قطره‌ای افتاد از چشم او شاخه‌های خشک درخت کنار ایستگاه را لرزانده بودو قطره‌ها روی آسفالت می‌لغزیدنداو همانجا ایستاده بودو می‌دانست که مثل همیشهقرعه به نام او نیستبدنش مثل نگاهش روی اسفالت ثابت ماند وسرمای زمستان، بی‌اجازه، نشست بین آن‌هاچیزی نگفتنداما می‌دانستندبعضی از رفتن‌ها گفته نمی‌شوندتا واقعی‌تر باورپذیرتر شوندو تلخ‌تر چشیده‌تر شوند پرتوی نارنجی آسمان را در بغل گرفتغروب آمد آخرین اتوبوس هم گذشت سوار نشداو هم سوار نشدچند ثانیه کنار هم ایستاده‌اندمثل دو نفر که حتی هم خاطره هم نیستندفقط حضور و غیاب بود. اما او قدمی عقب رفتروی همان نیمکت نشستساعت هنوز روی همان دقیقه ایستاده بودنیمکت سرد...ایستگاه خالی...و هر صدا  هر قطره‌ی باران...به او یادآوری می‌کرد که تنهاستطاهره نیرومند ۱۳:۳۵ ۱۴۰۴/۹/۱۰</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 08:55:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%A8%D8%B1%D9%81-czakqbnaho32</link>
                <description>صبح استخورشید بی‌حوصلهروی جهان می‌افتد.بخار قهوهآهسته و بی‌صدااز لبه‌ی پنجره بالا می‌رودو منخواب‌آلودبه تو فکر می‌کنم.در خیالم،زمستان است.برفسنگین و خستهروی شاخه‌ها می‌نشیند.توبا دستکش‌های پشمیدر ایوان ایستاده‌ای،ذوقت از سرما بیشتر است.خورده‌چوب‌هادر شومینه ترق‌ترق می‌‌کنندو مناز نگاه تو می‌سوزم.پرتقالی از سبد میوه می‌قاپم،پوستش رایواش‌یواش می‌کنمبوی پرتقالزوددر خانه می‌پیچد،حواس‌پرتی منباز بهاسم  تو می‌رسد.تو از ایواندل می‌کنی ومی‌دویبه میان برف.رد پایتمی‌ماند روی آنگونه‌هایت نرم است،نوک بینی‌اتزودسرخ و صمیمی می‌شود با هوا.از دورمی‌نشینم به تماشایتتا تو برگردیو منبوی برف رااز تن تو بگیرم.قبل از اینکهسیر شویی از برفقهوه را در فنجان می‌ریزممی‌گذارم روی میز،می‌دانم می‌آییو می‌گوییچه سرد و زیباستبیشتر بیاییمبیشتر بمانیمتا تو برگردی ومن با خودم فکر می‌کنمزمستان می‌آیدکه من را به تو برساند.و خیال منبه بهانه‌ی آمدنتهر روزبرفی‌تر می‌شود.طاهره نیرومند ۱۶ دی</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 08:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-vvcaiyfogxmt</link>
                <description>در ایستگاه اتوبوس دخترکی تک‌وتنها  ایستاده بودکنار همان نیمکت فلزی زنگ‌زده کهسبزش سال‌هاستبه خاکستری خسته رنگ باخته بودباران می‌بارید آرام آرام...با صدای افتادن چکه‌چکه‌‌ی قطرات باراناز نوک برگ درختان ایستاده‌ی کنار خیابان در گودال‌‌های کوچک پر از آب در ماه آبان بی‌هوا یاد تو افتاد و تنش پرت شد در زمستان لرز برداشت تمام تن دخترک از سرما.اما او ترسیده بود...ترسیده بود از مرور اتفاقی که اتفاق افتاده بود نفسش آرام آرام در هوا بخار می‌شد اما نگاهش رفت بی‌هوا به سمت ساعت مچی ترک‌خورده روی دستش.نفسش بُرید...نگاهش قفل شد...عقربه روی همان دقیقه بود روی همان ثانیه‌های خالی از تو...لحظه‌ای چشمانش مکث کردتا نیارد نام تو بر زبان اما دیر شد، خیلی دیر.بی‌اختیار گم شد در غمگین‌ترین اتفاق ممکن. به ثانیه نکشید آمدی تو در نگاهش در آخرین تصویر سوزان از فصل کتابش.ایستاده بودی رو به رویشدست‌هایت در جیب پالتو گرم نرم اما با نگاهی سرد یخ... برف غربت زده انگار به جانت خورده بود که بی‌رحمانه سردی نگاهت را به سویش پرت کردی.بی‌آنکه بگویی تمام است راه، به بن‌بست تنهایی کشاندی او را.اما کشاندی... اتوبوس‌ها می‌آمدند و می‌رفتندو هر بار صدای باز و بستن شدن  درهایشانمثل تکرار یک سوال بی‌جواببه گوشش می‌رسید؛ خفه اما موندگار مثل تو...اندکی که گذشت، خیلی گذشتخیلی.نگاهش از شانه‌ی تو رد شدافتاد روی خیابان خیس باخاطراتی که که مثل اسب افسار گسیخته در جانش می‌تاخت،خسته بود اما بیشتر درد داشت.باد هم با اولین قطره‌ای افتاد از چشم او شاخه‌های خشک درخت کنار ایستگاه را لرزانده بودو قطره‌ها روی آسفالت می‌لغزیدنداو همانجا ایستاده بودو می‌دانست که مثل همیشهقرعه به نام او نیستبدنش مثل نگاهش روی اسفالت ثابت ماند وسرمای زمستان، بی‌اجازه، نشست بین آن‌هاچیزی نگفتنداما می‌دانستندبعضی از رفتن‌ها گفته نمی‌شوندتا واقعی‌تر باورپذیرتر شوندو تلخ‌تر چشیده‌تر شوند پرتوی نارنجی آسمان را در بغل گرفتغروب آمد آخرین اتوبوس هم گذشت سوار نشداو هم سوار نشدچند ثانیه کنار هم ایستاده‌اندمثل دو نفر که حتی هم خاطره هم نیستندفقط حضور و غیاب بود. اما او قدمی عقب رفتروی همان نیمکت نشستساعت هنوز روی همان دقیقه ایستاده بودنیمکت سرد...ایستگاه خالی...و هر صدا  هر قطره‌ی باران...به او یادآوری می‌کرد که تنهاستطاهره نیرومند ۱۳:۳۵ ۱۴۰۴/۹/۱۰</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 15:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید شاید</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-kuucdv7avcgv</link>
                <description>نور زرد صبح پاییزیآرام روی صورتم می‌نشیند...هوا کمی سرد است،کمی دلنشین....میله‌های بالکنهنوز سرمای شب را در خود نگه داشته‌اند.نسیم، پوست خسته‌ام را نوازش می‌کندو منبه کوچه و خیابان،به جهان فرو رفته در سکوت نگاه می‌کنم...آسمان، آبی‌تر از همیشه بر زندگی لبخند می‌زند و چند تکه شکوفه‌ی سفیدبر لباسش افتاده‌اند...دیشب،به پایان فکر می‌کردمبه اینکه می‌شود تصمیم گرفتاز جریان زندگی بیرون رفت،بدون آنکه کسی بداند....اما حالا،دوباره ایستاده‌ام...نفس می‌کشم،و اندک خیالی آرام در من می‌دود.شاید دلتنگی‌های مکررهمه‌ی ناخوشی‌ها را بیاورند...نمی‌دانم....اما هیچ چیزتیره‌تر از دلتنگی شب نیست؛همان دلتنگی‌ایکه آرامش تاریکی را می‌دردو هر دم می‌کُشدش...و باز...من اینجا ایستاده‌ام،خورشید بر من می‌تابد،گرمایش را حس می‌کنم،و جهان...با تمام بودنشدر من جاری‌ست.هوایی هستکه اجازه می‌دهد آن را بنوشمنفس بکشمبمانم...پس زندگیادامه دارد...ادامه...طاهره نیرومند طاهره 🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 20:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفته از یاد</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-pul5bjx60qpe</link>
                <description>بهار بود...شکوفه‌ها بر تن بادام نشسته بودند...زنی ایستاده بود زیر بار عطر سفید درخت...با هر ریزش شکوفه، او دست بر دلش می‌گذاشت....می‌چرخید،می‌چرخید،می‌چرخید...انگار زندگی‌اش، همان سقوط چرخان شکوفه‌ها بود که با باد می‌ریخت پایین...سفید، صورتیو نرم،مثل یاد مردی کهقفل دستانش راروزی در چرخش زمین گم کرده بود.اما باد....هر بار که برمی‌گشتیاداو را دوباره در آغوشش می‌آورد...طاهره نیرومند طاهره🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 20:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی و مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-apbw7yfb5crj</link>
                <description>ایستاده بود روی آرزوهایش،میان جاده‌ای که یک‌سو سپیدپوش بودو سوی دیگرش تا بی‌کران سبز می‌رفت.چاله‌های کوچکی میان راه دهان گشوده بودند؛شبیه گوی‌های معجزه، یا شاید دهان‌هایی که خواسته‌های آدم‌ها را می‌بلعیدند.هر بار که یکی از آرزوهایش را در چاله می‌انداخت،سپیدیِ برف بیشتر می‌شد،انگار جهان، تاوان خواستن را از او می‌گرفت.در آغاز، با هر آرزو، جوان‌تر می‌شد.اما به مرور، چشمانش خسته‌تر،دست‌هایش سردتر،و کمرش خم‌تر از دیروز.سال‌ها گذشت،و هر بار که معجزه‌ای را از دل خاک بیرون کشید،پیرتر شد، اما بی‌قرارتر...روزی خواسته‌ای داشت که با تمام وجود می‌خواستشچیزی از جنس دل، نه از جنس دنیا.منتظر ماند،بیشتر از هر بار.و وقتی خم شد تا به آن برسد،صدای لولای پیرِ خانه از تنش برخاست.اما لبخند زد،چون معجزه را بر کف دستانش دید.دور تا دور، جنگل سبز، خزان شده بود.درختان پوست انداخته،زمین تشنه،و باد بوی ناامیدی می‌داد.او در میان جاده ایستاده بود،درحالی‌که هر قدم،به قیمت سالی از عمرش تمام می‌شد.در کنار جاده، زندگی جاری بود؛مردی با دستان پینه‌بسته نان می‌فروخت،زنی کودکش را از میان ترافیک رد می‌کرد،و صدای بوق و خستگی،بر دوشِ هوای عصر سنگینی می‌کرد.او نگاه می‌کرد و لبخند تلخی بر لب داشت؛می‌دانست همه‌ی آن‌ها هم،چاله‌ای در جاده دارندکه آرزوهایشان را در آن انداخته‌اندو منتظر معجزه‌ای‌اندکه شاید هرگز برنگردد.در ابتدای جاده،با تاریِ دید، سبزی را دید،در کنار دختربچه‌ای که چیزی شبیه نور در آغوش داشت.سبز بود،سبزِ بی‌انتها.احساس کرد باید بایستد،باید تماشا کند،باید اجازه دهد جهان، بدون او ادامه یابد.ناگهان جاده از چاله‌ها لبریز شدو از هر چاله، نوری رویید،مثل ریشه‌ی امیدی که در خاک می‌جوشد.اما هنوز،آن‌سوی جاده سپید بود،و سرمایش،در استخوان‌های او می‌لرزید...با خودش گفت:«شاید ما برای آرزو کردن آمدیم نه زیستن»و ایستاددر میان جاده‌ای که نیمی‌اش هنوز در برف بودو نیمی‌اش رویا...طاهره نیرومند و نیمی‌اش در رویا...</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 20:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%B1%D9%87%D8%A7-nb5tvy07gcau</link>
                <description>من همیشه متهم بوده‌ام...اما نه به گناه بزرگی که تصور می‌کنید...گناه من فقط «رها بودن» بود.به این‌که زود می‌روم، زود می‌گذرم...به این‌که بند نمی‌شوم و نمی‌مانم...به این‌که به هیچ‌کس دوستت دارم نمی‌گویم و رها کردن آدم‌ها برایم در لحظه‌ای از مکث می‌گذرد....می‌گویند نگاهت سرد و بی‌احساس استمی‌گویند دلت جا ندارد برای ماندن یا دوست داشتن کسی...شاید هم حق دارند.می‌گویند تو امن نیستی تو خانه نمی‌سازی،فقط می‌روی و رد می‌گذاری....ناپدید می‌شوی به عمد در خاطراتی که نمی‌خواهی کسی در یادش داشته باشد...اما کسی نمی‌فهمد...من از خودم بیشتر می‌ترسم تا از رفتن.از این رهایی بی‌انتها که گاهی مثل زهر در رگ‌هایم می‌دود.از این‌که نکند بی‌هوا کسی به من بند شود...یا بدتر من به کسی بند شوم...می‌ترسم آن‌قدر نزدیک شوم که بوی آزادی‌ام را گم کنم در آغوشی گرم و ناگزیر...که می‌دانم جذابیتش شاید تا هفته‌ایشاید تا ماهی بیشتر از این نمی‌ماند.و بعد من می‌مانم و راهی که دوباره در پی گم کردنش قدم می‌گذارم.اصلا من سال‌هاست با همین ترس بزرگ شده‌ام.در آغوش تمام ترس‌هایم ظاهری آرام ساخته‌ام،اما درونم پر از عمق است...از آن جنس عمیق که لبخند نمی‌خواهد،توضیح نمی‌خواهد،فقط فهمیدن می‌خواهد.....ظاهر آدم‌ها مرا خسته می‌کند؛آن‌همه تکرار، آن‌همه نقش‌های تمرینیکه خودشان را هم فرسوده کرده‌اند.من از سطح بی‌خیالی قصه‌ها و آدم‌هایش عبور می‌کنم تا جایی که واژه‌ها تمام می‌شوند و انسانِ واقعی آغاز می‌شود.برای من «عمق» مقدس است.هرکه تا آن‌جا رسیده باشد،برای همیشه در من ماندگار استحتی اگر سال‌هاست رفته باشد.من هنوز دوست‌شان دارم،در میان فاصله‌هادر میان سکوت‌هادر میان تمام آن‌چه دیگر نیست.شاید هم همین است که جهان مرا اشتباه می‌‌بیند.از دور تصویرم سرد استدور، بی‌قید، بی‌احساس...اما هیچ‌کس نمی‌داند در درون منچه زنی ایستادهآزاد، اما زخمی و پردرد...رها، اما با ریشه‌هایی عمیقدر خاک خاطراتی متفاوت...من نه فرار می‌کنم نه جایگزین می‌سازم.فقط نمی‌خواهم تکرار شومدر دیوار روزمرگی‌های تنگ و تعلق بار....و شاید همین، گناه من است که نمی‌خواهم داشتنم کسی را ببرد یا نابود کند...من همینم! زنی میان دو سرنوشتیکی آزاد، یکی عاشق....و هر دو به یک اندازه می‌سوزند....طاهره نیرومند طاهره نیرومند 🌿</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 20:09:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D8%B2%D9%86-xyyy41bc9uhw</link>
                <description>چهره‌اش بوم نقاشی بودکبودی بر لب و گونه‌اش پیدا و برجسته بوددر چشمانش رودی از مروارید روانقطره‌قطره جاری بر رخسار او بودگاه و بی‌گاه بغض در گلویش می‌ماندمی‌درید همچو استخوان سرد و بی‌پایان بودمردمان فریاد ‌می‌زدند، اما در گردابکوچه‌های نیستی غرق، فریاد او بی‌جان بودنخ نامرئی بر لب‌هایش دوخته بودواژه‌‌ها قطره‌قطره از بین لبش چکان بودسیلی از هنر مردانه بر گونه‌اش نشستخون می‌چکید، کبود و سرخ، همچو شب تیز و جان بودبه جرم زن بودن هزار زخم در جانشآرام گرفته، همچو خنجری پنهان بودآسمان شرمگین، شب بر پوستش کشیدچون پرده سرد، تاریک، پر راز و نهان بوداو بی‌بال، خیال پرواز داشتبه آن سو: آب، آبادانی، زن، زندگی، آزادی، بی‌پایان بوداما آبی کبودی بر صورتش، دریایی آوردغرق امواجش، دل او در طوفان بوددر این سرزمین، کتاب آسمانی به زیر بازو گرفتندزور بازو را مرد خواند، عشق را جرم دانستند هوشیاری را درد بلای انسان خواندنداما بر بالش سبز گل‌هایش تا ابد جاریستخطی از خون، خطی از اشک، خطی از حسرت و امید جهان بودو او هنوز همایستاده، فریاد می‌زندهنوز زن است در این سرزمین پا برجا و جاویدانهنوز زن است، و این سرزمین، پابرجا جاویدان</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 10:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دیگر انجا نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-gljwliaqomfk</link>
                <description>من دیگر آن‌جا نیستم +۱۲ نویسنده: طاهره نیرومند امروز چندشنبه بود؟ نمی‌دانم.قبل از اینکه پلک‌هایم کامل باز شود، بوی تند وایتکس دماغم را سوزاند و مزه‌ی تلخی زیر زبانم نشست؛ همان مزه‌ای که دو سالی می‌شد دست از سرم برنمی‌داشت...پیش از آن‌که تیک‌تاک ساعت صبح را اعلام کند، نور زرد تیرماه از لای پرده‌ی نازک، وارد اتاق شده بود و یک خط کج روی فرش انداخته بود. همان خطی که گرد و غبارِ در هوا را لو می‌داد. از گوشه‌ی پنجره، چشمم به حیاط افتاد، آن‌جا که یک نارنگی تنها و خشکیده آویزان بر شاخه مانده بود، مثل چیزی که نمی‌خواست باور کند فصلش تمام شده باشد.ملحفه‌ی گلدار زیرم از شرجی هوا چروک بود، گره‌ی دستانم ناخواسته در همان چین‌ها قفل شده بود انگار می‌ترسیدم چیزی از دستم برود مثل نخ سفید آویزان به گوشه ملحفه که شب‌ها لای انگشتان پایم می‌رفت اما هیچ‌وقت دلم نیامد جدایش کنم... می‌ترسیدم پارچه از هم بپاشد.صدای کشیده شدن بُرس روی سرامیک از آشپزخانه می‌آمد. نیم‌خیز شدم و به آشپزخانه سرک کشیدم.آب از نوک آرنج‌های بالا زده‌ی لباسِ مادر روی کاشی می‌چکید. روسری گل‌گلی‌اش نم‌دار بود. چند تار موی جوگندمی به پیشانی‌اش چسبیده بود...انگار بیست سال بود کارش همین و از گذشته جدا نشده بود. وسواس داشت؛ هر روز و هر هفته، بساط شست‌وشو در حیاط روبه‌راه بود.بدمهمان نبود، ولی قبل و بعد مهمانی همه‌جا را غسل می‌داد؛مثل امروز که قرار بود مهمان داشته باشیم.از صبح زود افتاده بود به جان خانه؛ حیاط، راهرو، حتی در انباری را هم شسته بود. انگار خانه را برای اولین‌بار می‌خواست به بهترین شکل نشان دهد...بعضی مواقع پیش خودم فکر می‌کردم شاید ماشین قراضه‌ی نان خشکی دلیل تمام این وسواس بود که نمی‌گذاشت هیچ‌وقت شوینده‌مان تمام شود... یا شاید قهوه‌خانه‌ی پدر که مشتری‌هایش عاشق نوشابه بودند و بطری هر هفته زیر درخت توت تلنبار می‌شد. هرچیزی انگار با زندگی ما عجین شده بود.قل‌قل قابلمه و بوی قلم گاو همه‌جا را پر کرده بود؛ جز گوشه‌ی انتهایی راهرو که اتاق محسن بود و لنگه‌ی جورابش هنوز همان‌جا ولو بود. بوی مکانیکی و روغن سوخته می‌داد؛ مثل خودش...دفتر ریاضی هانیه کنار متکای کوچک وسط سالن افتاده بود. مداد کوتاهش همان‌جا مانده بود و کسی او را نمی‌دید.روی دسته‌ی مبل، شال اتو کشیده‌ی  نرگس رها بود. رد دستمال خیسش هنوز روی آینه‌ی کج سالن برق می‌زد...انگار که به من دهن‌کجی می‌کرد.دقیقاً مثل همان روز...هوای بهمن دو سال پیش...همان هوای خاکستری و تپش بی‌قرار در سینه که بی‌خودی هیجان‌زده‌ام کرده بود.صدای باران در کوچه می‌دوید. بوی خاک نم‌خورده از لای پنجره به اتاق می‌آمد.سحاب سر کوچه کنار تیر برق منتظرم ایستاده بود. دست‌هایش را در جیب شلوار جینش فرو کرده بود. کاپشن طوسی‌اش خیس باران بود و بخار نفسش در هوا می‌لولید...با همان نگاه آرامی که همیشه بیشتر از باران می‌ترساندم.اولین قرار...سحاب قد بلند، شانه‌های پهن و مردانه‌ای داشت اما نه آن‌طور که جلب توجه کند. قامتش آرام و مطمئن به نظر می‌رسید، مثل همان‌هایی که راحت می‌شود بهشان تکیه کرد. چشم‌هایش روشن و مایل به چوب‌های نم‌زده بودند، رنگی که آدم را به یاد رگ‌های قهوه‌ای کوه می‌انداخت. لبخند کوچکی داشت که گاهگاهی بی‌صدا روی لبش می‌نشست.حضورش در زیر باران، ناخواسته ذهنم را می‌بُرد به دو هفته پیش؛ همان روزی که با مادرش برای گفت‌وگوی آخر به خانه‌مان آمده بود. تمام وقت نگاهش روی گل‌های قرمز قالی رنگ‌روفته ماند. انگار که مجلس خواستگاری نبود و می‌خواست قالی را بپسندد یا خجالتش را روی غنچه‌های قالی پخش می‌کرد، نمی‌دانم شاید هم رازی را در چشم‌هایش مخفی می‌کرد؛ مثل کسی که نگران است نگاهش را بلند کند و همه‌چیز آشکار شود...اما امروز، همان‌طور که مثل پسربچه‌ها با نوک کفشش روی آسفالت خیس خط فرضی می‌کشید، منتظرم ایستاده بود. جالب‌تر از همه نگاهش فقط به من بود نه به زمین یا دیوارهای بارانی کوچه. باران آرام روی موهای مشکی مخملی‌اش چکه می‌کرد و من ناخواسته دلم برایش ضعف می‌رفت. اما با دیدن رنگ لب‌هایش که گرم و مایل به پرتقالی بود، بوی ترش و شیرین نارنگی پوست‌کنده در مشامم نشست، همان عطری که همیشه از کودکی در زمستان و حیاط می‌پیچید و تا عمق جان می‌نشست.با نزدیک شدنم، دو طرف لبش کش آمد؛ از همان لبخندهایی که وقتی آدم خیالش راحت می‌شود، بی‌اختیار روی صورتش می‌نشیند.دستش را آهسته جلو آورد. دست‌هایش گرم بود، جوری که سرمای زمستان از تنم کوچ کرد و جایش تابستان نشست. با صدای آرام و بی‌لرزش گفت:«سلام سوده خانوم.»با رفتارش بیشتر مجذوبش شدم. آرام و بی‌تکلف بود، انگار بلد بود که چطور دل آدم را تسلیم خودش کند؛ شاید هم بخاطر شغلش و سال‌ها تجربه در جمع‌های مختلف بود.اما با تپش قلبی که نه خیلی تند بود و نه خیلی آرام، جواب سلامش را دادم با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد... اما گره‌ی بی‌صدای دستانش زمان را از لحظاتم را ربود طوری‌که نفهمیدم چطور قدم‌هایم آرام بدون فکر با او هماهنگ و یکی شد، اما شد. از همان روز به بعد، من با او مسیرهای زیادی رفتم و هر مسیر برایم مثل فعل آخر جمله بود که فقط با او معنا پیدا می‌کرد.صدای گنجشک‌ها پشت پنجره پیچید. چشمانم را نیمه‌باز کردم و مادرم غرغر‌کنان به نرگس گفت:«پاشو برو ببین سوده بیدار شده یا نه، خواب نمونه...»با صدای بلند مادرم از افکارم به بیرون پرت شدم. چشم که چرخاندم، نرگس با همان چشمان به رنگ شب و برقی که از هیجان درونش می‌درخشید، سینی صبحانه را روی میز گذاشت.بوی چای تازه دم در اتاق پیچیده بود. بخار چای روی پوست مخملی صورتش گل سرخی نشانده بود. زیبا و پرطراوت...از جایم بلند شدم و بیرون اتاق آمدم که ناگهان نرگس جلو آمد و دستم را گرفت به سمت اینه کشاند.انگار که صبح اول مدرسه باشد، لباس نو پوشیده و منتظر یک رویداد بزرگ بود. شاید هم حق داشت که دنبال یک دنیای بزرگ‌تر از این خانواده برود.با هیجان شال را از روی دسته مبل برداشت، نگاهی به سادگی آن انداخت و لبخند رضایت گوشه‌ی لبش نشست. با دقت تا زد؛ نه برای این‌که زیبا بود، نه حتی برای این‌که دلش می‌خواست خوب دیده شود. فقط برای این‌که نرگس بود. همیشه همه‌چیز را درست سر جایش می‌گذاشت.از وقتی کوچک‌تر بود، نگاه‌ها دنبال او می‌چرخید؛ چه وقتی در کوچه می‌دوید، چه وقتی جواب بقیه را با آن لبخند شیرینش می‌داد و نگاه گیرا که  هیچ‌وقت نیاز نداشت کسی را راضی کند. خودش بود، تمام‌قد، بی‌تردید، بی‌نیاز به رضایت دیگران.کنارش ایستاده بودم که رو به آینه پرسید:«نمی‌خوای بپرسی چکارس؟»هنوز دهان باز نکرده بودم که صدایمادر از اشپزخانه آمد:«پدرش بازاریه، خودش هم که حسابداره. کار درسته.»کار درست! بی‌اختیار  ذهنم رفت سمت سحاب و اسمش را زیرلب زمزمه کردم:«مثل سحاب؟»اما نه... سحاب مهندس بود. مهندس بودنش به چه درد من خورد؟ خودش را بلد نبود جمع کند. بکوب و بساز بود که کوبیدنش نصیبم شد.نرگس شال را انداخت روی سرش و جلو آینه کمی آن را مرتب کرد. پرسید:«خوبه؟»اما حواسم جای دیگری بود. با دستش تکانم داد:«کجایی؟ می‌گم برای شب خوبه؟»لبخندش را که دیدم دلم خواست جای او می‌بودماما دیگر سوده گذشته نبودم؛چشمانم در آینه، روی دختری متمرکز شد که موهای موج‌دار پاییزی، مایل به طلایی روی شانه‌هایش ریخته بود. و زغالی چشمانش که سنگینی سال‌هایش را به دوش می‌کشید. نفس عمیق کشیدم، لب‌های بی‌رنگم را کمی کشیدم و لبخند تصعنی زدم:« همیشه خوبی، معلومه که بهت میاد.»اما ته دلم چیزی درحال جوشیدن بود، ناآرام و آشفته بودم. مثل کسی که از من عبور کرده و مرا نامرتب گذاشته بود.بعد از خوردن صبحانه، لباس کار آرایشگاه را که دیروز شسته بودم، از روی بند برداشتم و در کیف کولی انداختم. هنوز طوفان درونم آرام نگرفته بود؛ مثل کسی که از خواب آشفته‌ای بیرون آمده و نمی‌تواند مرز میان خیال و واقعیت را پیدا کند. با قدم‌های سنگین پا در کوچه گذاشتم با اینکه ساعت ده صبح بود، سایه‌ها مثل تکه‌های کاغذ خیس به دیوار چسبیده بودند.انتهای کوچه، سبزی‌فروش پیر طبق معمول بساطش را پهن کرده بود. جعفری و ریحان‌های تازه‌اش روی گونی‌های نم‌کشیده مثل تکه‌ای از بهار بودند؛ بویشان تا این‌جا می‌آمد، انگار عمداً خودشان را به بقیه می‌چسبانند. «ریحون تازه… جعفری خوش‌عطر…» از کنارش رد شدم و بوی سبزی‌ها پشت سرم ماند، اما بوی دیگری جلوتر منتظرم بود…نرسیده به قهوه‌خانه، سگ لاغرمردنی کنار دیوار لم داده بود. با نگاه خمار و بی‌حوصله، آدم‌های درحال گذر را تعقیب می‌کرد؛ مثل بقیه‌ی مردهای این محله که سال‌‌ها بود به خمار عادت کرده‌ بودند. رد دود تریاک هنوز در هوا می‌لولید و صدای قل‌قل سماور، نبض یکنواخت کوچه را تشکیل می‌داد.پدرم پشت پرده‌ی رنگ‌ورفته‌ی سبزرنگ روی تخت چوبی نشسته بود. با همان پیراهن چهارخانه‌ی رنگ‌پریده که در تنش زار می‌زد، صورت آفتاب‌سوخته و سبیل زردی که از قمار عمرش باقی مانده بود. چشم‌هایش آرام بودند، اما وقتی حواسش نبود، انگشت‌هایش روی تخت چوبی ریتم‌دار ضربه می‌زد؛ تند و کوتاه، مثل کسی که در انتظار آمدن کسی باشد. با دیدنش، حسرتی در رگ‌هایم دوید.سال‌ها پیش که پدرم تازه قهوه‌خانه را راه انداخته بود، من و نرگس هر عصر همین‌جا کمک‌حالش بودیم. صدای بچگی‌هایمان در خش‌خش رادیو و به‌هم خوردن استکان و نعلبکی گذشت. حالا تنها چای و دود هست، ولی پدر نیست… یکی از همان روزها مادر قشقرقی به‌پا کرد و قدغن کرد که پای تریاک به خانه باز نشود؛ انگار پای پدر را قطع کرد. پدر شب‌هایش همین‌جا می‌گذشت. گاهی برای حمام و ناهار و شام یک روز در هفته به خانه می‌آمد، که دیگر همان هم نیامد و هانیه ته‌تغاری بیشتر وقت‌ها برایش غذا می‌برد؛ هانیه‌ای که همدم تنهایی پدر بود. اما دیدم که مادرم بعد از آن ماجرا اخم‌هایش بیشتر از خنده‌هایش شد و هر وقت عصبی می‌شد، ساکت یک‌جا می‌نشست، نخود یا عدس جلویش پهن می‌کرد حتی اگر یک سنگ‌ریزه هم در آن‌ها نبود.اما دانه‌دانه جدایشان می‌کرد.شاید برای آرام کردن خودش می‌شمرد وقتیدیگر کسی نبود پای غرهایش بنشیند.نمی‌دانم چطور از کوچه و قهوه‌خانه گذشتم و خودم را در ایستگاه اتوبوس دیدم. ایستگاه شلوغ بود و بخار گرما روی سر مردم نشسته و لابه‌لای هر تار موهایشان عرق سرازیر بود. دستم ناخواسته به دور بند کیفم حلقه شد، انگار می‌خواستم خودم را نگه دارم… چشمانم رو به آسفالت ترک‌خورده بود ولی ذهنم جای دیگری پرسه می‌زد؛ جایی که صدای قدم‌های سحاب روی خش‌خش برگ‌های پاییزی آرام در گوشم می‌پیچید.میان شلوغی، پسربچه‌ای را دیدم که آبنبات نارنجی‌اش را پوست می‌کرد. رنگ براقش زیر آن  آفتاب داغ، یک‌باره مرا پرت کرد به همان پاییز؛ به قاچ‌های نارنگی‌ای که سحاب پوست می‌کرد و در دهانم می‌گذاشت. طعم ترش و شیرینش در جانم می‌نشست، انگار زندگی‌ام در همان قاچ کوچک خلاصه شده بود.سحاب همیشه آرام راه می‌رفت؛ حتی میان شلوغی‌ها دستانم را محکم می‌گرفت و طوری قدم برمی‌داشت که انگار مقصدش همان‌جایی‌ست که ایستاده بود. حتی نگاهش روی جزئیات کوچک مکث می‌‌شد؛ چیزهایی را می‌دید که هیچ‌کس نمی‌دید.اما من… بی او در همان شلوغی گم می‌شدم؛ مثل عکسی بی‌قاب در باد که نمی‌داند کجا می‌رود.گاهی خیال می‌کنم سحاب همان‌طور با جزییات چیزهایی را از درون من جدا می‌کرد و دور می‌انداخت؛ مثل بی‌پناهی و تنهایی و جای آن‌ها را با آرامش پر می‌کرد… نمی‌دانم، اما تمام سکوت‌هایم را بلد بود. وقتی ناراحت بودم، بی‌آن‌که سوالی کند، کنارم می‌نشست و فقط دستش را آرام روی ساعدم می‌گذاشت. منتظر می‌ماند لب بجنبانم. بعدش من حرف می‌زدم، درد‌دل می‌کردم، گاهی گریه می‌کردم و سبک می‌شدم، اما حالا کلمه‌ها در گلویم می‌سوختند ولی بیرون نمی‌آمدند… او نبود و من در آن زندگی جا ماندم.سال پیش، عصر یک روز بارانی بود. باران تا رگ‌های آسفالت نفوذ کرده بود و جویبار کنار خیابان، زباله‌ها را با خود می‌کشاند. برای تولد هانیه راهی بازار نزدیک آرایشگاه شده بودم. یک جعبه مداد رنگی و یک عروسک خرسی در ذهنم بود. هانیه مثل امیدی بود که همه را دور هم جمع می‌کرد؛ پناه زندگی پدر، رفع خستگی‌های محسن، آرامش مادر، کپی بچگی‌های نرگس و برای من عزیز دوردانه‌ای بود که وجودش می‌گذاشت همه‌چیز را پشت سر بگذرانم.چترهای رنگارنگ آویزان از سقف بازار و بوی عطاری‌ها که با نم باران در هوا پیچیده بود حس و حال آرامی به آدمی می‌داد.در همان لحظه که همه‌جا را از زیر نگاهم می‌گذراندم، گوشه‌ای از بازار نگاهم به مغازه کوچکی از لوازم تحریر افتاد. نزدیک‌تر رفتم و بسته مداد رنگی دوازده‌تایی را از پشت ویترین انتخاب کردم. فروشنده جلو آمد و آن را به دستم داد. همان‌جا منتظر ماندم تا چند مارک دیگر بیاورد که درست در میان شلوغی بازار چشمم به سحاب افتاد.اول خیال کردم اشتباه می‌کنم. بار دیگر پلک زدم تا مطمئن شوم. خودش بود. امروز برای یک پروژه ساختمان‌سازی قرار کاری داشت. ولی حالا با پیراهن سورمه‌ای، شلوار طوسی و کفش‌هایی که برق می‌زدند کنار بساط دستبند‌های دست‌بافت ایستاده بود. شیک‌تر از همیشه، انگار که برای دل‌بردن آمده باشد... می‌خندید اما با دختری که من نبودم. دختر، قدی کوتاه داشت که قامتش تا شانه‌‌ی سحاب می‌رسید و لبخندش با آرامش سحاب هماهنگ بود، اما من حالا انگار غریبه‌ای بودم که تماشایش می‌کرد. در همان خنده‌ها، سحاب دستش بی‌هوا روی بازوی دختر نشست. من جانم رفت…دستم محکم به جعبه‌ی مداد رنگی روی ویترین چسبید. زمین زیرم نرم شد، پاهایم تا قوزک فرو رفت و ضربان قلبم تندتر شد.مرد فروشنده چیزی پرسید، اما صدایش در افکارم گم شد. پلک زدم، نه یک‌بار، بلکه چند بار…  تصویر نریخت خودش بود…مثل آن روزی که، آب نارنگی پاشید روی مقنعه‌ی سفید هانیه و او زد زیر گریه و گفت:«ببین خراب شد، کثیف شد… درست نمی‌شه.» لک هرچه شسته شد، نرفت و دلم همان‌جا پاشید، بی‌آنکه کسی بفهمد.تمام راه ذهنم در بازار و گذشته جا مانده بود. نمی‌دانم اتوبوس کی آمد و کی رسیدم؛ فقط وقتی دستگیره‌ی در آرایشگاه را گرفتم، فهمیدم کف دستم از عرق خیس شده و انگشتانم بی‌اختیار دسته را محکم‌تر می‌فشارد. حوصله‌ی آمدن نداشتم، ولی چون رنگ‌کار اصلی بودم، نمی‌توانستم نیایم.این مدت آرایشگاه برایم مثل فرار از گذشته شده بود؛ جایی که نور زرد و بوی کرم‌پودر و عطر در هوا شناور بود و میان قصه‌های مشتری‌ها که هرکدام زندگی خودشان را داشتند، می‌توانستم لحظه‌ای خودم را از واقعیت زندگیم گم کنم. مثل امروز که ذهنم میان آشفتگی افکارم و فکر خواستگاری امشب نرگس، بی‌وقفه ورق می‌خورد، اما باز اینجا بودم تا آرام شوم. وارد سالن شدم.عروس امروز با بینی عمل‌شده و لبخندی که هیچ غمی در آن پیدانبود، روی مبل تک‌نفره منتظرم نشسته بود. با لبخندش غم عجیبی مرا در بر گرفت، آن غمی که ته دلم را می‌سوزاند و نمی‌دانستم باید گریه کنم یا نفس بکشم. من هم قرار بود عروس باشم، در بهاری که هرگز نرسید، و شکوفه‌های تور عروسم با آمدن «لیلی» در زمستان خشک شدند؛ لیلی، نامزد قبلی سحاب، کسی که هیچ وقت نگفته بود، کسی که هیچ وقت انتظارش را نداشتم. نگفته بود که نامزد داشته، نگفته بود که برمی‌گردد، نگفته بود که هنوز از دلش بیرون نرفته… اما حالا برگشته بود؛ از آلمان، و سحاب هم از مسیر من.برای آخرین بار که دیدمش، چشمانم خیس و گلویم سنگین بود. پرسیدم:«چرا نشد که با هم بمونیم؟»صدای خودم هم غریب بود، انگار از ته چاه می‌آمد، ولی می‌خواستم از زبان خودش بشنوم؛ می‌خواستم باور کنم چیزی بینمان افتاده بود که دیگر کسی آن را «ما» نمی‌خواند، که تنها رد پای خاطره‌ای بود که هیچ‌وقت مال من نبود.سحاب دستش را داخل جیبش فشرد، سرش پایین بود و نگاهش از چشم‌هایم فراری؛ چشمانی که قبلاً خانه‌ی اعتماد بودند، حالا سرد و دور. لبش لرزید، با تردید گفت:«من… من تو رو خواستم چون می‌خواستم فراموشش کنم. ولی بعضی‌ها رو نمی‌شه از دل کند. لیلی… لیلی از اونایی‌ بود که انگار هیچ‌وقت از من نرفته…ببخش، سوده.»نگاهم خشک بود، اما زیرش شعله‌ای می‌سوخت که راه به جایی نداشت، مثل آتشی که در یک جنگل مرده شعله می‌کشد و هیچ آبی آن را خاموش نمی‌کند.نفس‌ام را حبس کردم و پرسیدم:«یعنی من فقط مرهم بودم؟ یه وصله‌ی موقتی؟»سحاب سکوت کرد؛ سکوتش دردم را سنگین‌تر می‌کرد. سرش را بیشتر پایین انداخت و گفت:«تو هیچ‌وقت موقتی نبودی… فقط زمان اشتباهی اومدی.»عرق سردی از پشت گردنم سر خورد و در گودی کمرم گم شد. قلبم توی سینه‌ام مثل پرنده‌ای زخمی می‌تپید و هیچ راهی برای فرار نداشت.چشم‌هایم را بستم، از گلویم فریاد بلند شد:«لعنتی، اونایی که زمان اشتباهی اومدن؟ آواره می‌شن؟ بدبخت می‌شن؟ اونا رو کی جمع می‌کنه؟»هیچ جوابی نشنیدم، هیچ کلمه‌ای، هیچ پلکی، هیچ نگاهی....سحاب رفت و صدای قدم‌هایش مثل کشیده شدن صندلی در اتاق خالی برای همیشه روی قلبم خراش انداخت.با صدای کشیده شدن صندلی عروس که کمرش خشک شده بود، به خودم آمدم. پایان رنگ‌کاری بود. سشوار را گرفتم و گرمایش را روی فویل‌ها پخش کردم تا نتیجه نهایی حاصل شود، اما خراش دردناکی روی مغزم کشیده شد. درد ناگهانی از شقیقه تا تمام سرم دوید؛ طوری که مجبور شدم سشوار را خاموش کنم، عقب بروم و روی مبل راحتی بنشینم.بی‌هوا دستانم را قابِ سر و گوش‌هایم کردم و به سکوت پناه بردم. لیوان آب یخ روی میز را سرکشیدم و چند نفس عمیق کشیدم تا خودم را جمع کنم.اما نگاه‌ام دوباره به روبه‌روی در ورودی آرایشگاه قفل شد؛ جایی که دختری با شومیز و شلوار آبی پا رو پا روی صندلی نشسته بود، کفش‌های پاشنه‌دارش شکوفه‌های سفید داشتند. نگاه‌ام روی آن سفیدی خشک ماند و ناخواسته یاد محسن افتادم، برادرم که دو سال از من کوچک‌تر بود اما زودتر از همه پیر شده بود.آن روز زمستانی که برف جلوی تعمیرگاه پهن شده بود و مشتری‌ای به‌خاطر به موقع آماده نشدن ماشینش دعوا راه انداخته بود، هر کلمه مثل پتکی بر سر محسن کوبیده شد. درد سکوت او شد بسته‌ی قرص مسکنی که از جیبش نیافتاد و سردردی که مثل سایه آویزانش شد.حالا من چقدر به آن بسته مسکنش احتیاج داشتم تا مغزم آرام بگیرد.یک ساعت مانده به غروب به خانه برگشتم. جایی که همه‌چیز شاید متفاوت بود، اما خانه بود…پدرم از قهوه‌خانه برگشته بود و در حمام بود، مادر کمی مهربان‌تر حوله به دست کنار حمام ایستاده بود، محسن وسط سالن موهای بلند هانیه را می‌بافت و نرگس در بی‌قراری از سالن به حیاط قدم می‌زد…اما من…از من آدمی ماندهکه وسط آرامشبی‌هوا، دلش می‌لرزدانگار قرار است همه‌چیز تمام شود.حالا کنار پنجره باز نشستم، پرده‌ها کنار زده شده بودند و نگاهم به غروب خورشید و درخت نارنگی بود که هیچ نارنگی خشکی روی شاخه‌هایش نبود.</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 15:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره باز</title>
                <link>https://virgool.io/@tahereniroumand/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-kwlhjgfhamsp</link>
                <description>او عاشق شده بود...اما یک روز،او از نگاهش رفت.با این‌که هر شب در خواب‌هایش گم می‌شد،هیچ‌وقت بیدار نمی‌ماند تا پیدایش کند.کفش‌هایش، مثل رفتنش، بی‌صدا بودنداما رد پایش...رد پا دیوانه‌اش می‌کرد.مثل آواره‌ای که پناه می‌خواست،به دنبال صدایش می‌دوید...اما هرچه جلوتر می‌رفت،صدا...سراب‌تر می‌شد...تا شبی،دید که حتی از خواب‌ هم فراری شده.او بیدار ماندبا پاکت سیگار،لحظه‌ها را دود کردحسرت ماند در ازدحامسیاهی شب تب‌دار و بیمارو از آدم‌ها دور شد...شدبی‌نشانهبی‌در و پیکر،در این کوچه و آن کوچهپراکنده شد.پاییزی شد...خاکستری شدو مسیر برگشت رابا گریه تر کرد.بذر سوخته‌‌ی خودش را پاشید،اما هیچ جوانه‌ای نزد...گفت:اگر سال‌ها گذشتو او را از یادش افتادخواهش می‌کنم:بلندش کنید...بگذارید برگردددرِ را بکوبد.حتی اگر خرابه‌ای شده بودکه درونش سکونت،محال باشد...فقط یک پنجره باز بگذارید...شاید دوبارهدلتنگ هوای او شود،شاید باد،یادش را بیاورد...و این‌بار،تمام شود.تمام.طاهره نیرومند ۲:۴۶۱۲/۵/۱۴۰۴</description>
                <category>Tahere Niroumand</category>
                <author>Tahere Niroumand</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 03:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>