<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم طهماسبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tahmasbii89</link>
        <description>روزنامه‌نگاری که از دل آرشیو کاغذی افتاده وسط جهان مدرن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:06:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21857/avatar/ZPFgJl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم طهماسبی</title>
            <link>https://virgool.io/@tahmasbii89</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی‌پولی و مکافات</title>
                <link>https://virgool.io/@tahmasbii89/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-qzbshcwinibt</link>
                <description>نمی‌دونم تاحالا چقدر پیش اومده که هیچی پول نداشته باشین. هیچی که یعنی مثلا وسط برج باشه و ته حساب‌هاتون رو که باهم جمع می‌زنید بشه هفتاد هشتاد تومن. اردی‌بهشت برای من این‌طوری بود. استرس بی‌پولی شدید و هزاران خرجِ شدیدتر تا آخر ماه چسبیده بود بهم و ولم نمی‌کرد. همینطور که روی تخت اتاقم دراز کشیده بودم و داشتم به یکی از بزرگترین ورشکستگی‌های تاریخ زندگی‌م از زمان استقلال مالی فکر می‌کردم، یهو یه چیزی ارشمیدس‌وار توی سرم داد زد: اورِکا، اورِکا، دیوار‍! در طرفه‌العینی انرژی از دست‌رفته از فرط بی‌پولی تبدیل شد به یک سوپرپاوِر و عین فنر از جام پریدم انگار کن که کاپیتان یک کشتی شکست‌خورده با سرنشینان گرسنه و رو به احتضار باشم که وسط یه اقیانوس بی‌انتها کفِ کشتیش گیر می‌کنه به یک گنج بزرگ. با حس «مکنزی اسکات» همسر جف بزوس که در آستانه طلاق می‌دونست قراره ثروت هنگفتی نصیبش بشه، شروع کردم چرخیدن دور اتاق تا یک وسیله درخور که تا ته ماه من رو بکشونه و جیبم رو خوشحال کنه پیدا کنم. من عاشق وسیله‌هامم. در این حد که هوا را از من بگیر ولی وسایل شخصیم رو نه. بعد از ساعتی غور و جست‌و‌جو یکسری اسباب و ادوات که خیلی وقت بود استفاده نمی‌کردم رو جمع کردم وسط اتاق و با اشک و آه بهشون گفتم: عزیزانم یکی از شما باید قربانی بشه تا من بتونم زنده بمونم. بعد با یک نفس عمیق از سر شرمندگی آروم گفتم: قول می‌دم جای بدی نفرستمت و در آزمونی سخت یک راکتِ تنیس قدیمی رو انتخاب کردم که خیلی وقت بود باهاش بازی نمی‌کردم و فقط آویزونش کرده بودم به دیوار که یادم نره چقدر کمکم کرد تا ورزش مورد علاقه‌م رو یاد بگیرم.یک دور توی دستم چرخوندمش و با حال شرمندگی گوشیم رو برداشتم تا مدلش رو سرچ کنم و ببینم به چند چوق می‌تونم آبش کنم. دیدم قیمت نوش صد دلاره. حساب کردم که خب دو میلیون و هفتصد پول راکته و من می‌تونم یک و نیم بفروشمش (که زهی خیال باطل). با خوشحالی از همه زوایاش عکس گرفتم و پستش کردم روی دیوار و نشستم منتظر که دیوار منتشرش کنه. بالاخره لحظه موعود رسید و عکس و مشخصات راکت نازنینم منتشر شد. تا فرداش چندتا تماس داشتم و چند نفر می‌خواستن راکتم رو دویست‌سیصد تومن زیر قیمت بخرن و خب درسته که بی‌پول بودم ولی قرار نبود که شرافتم رو بفروشم و کاملا غَره و سربلند معتقد بودم که بالاخره هرچیزی بهایی داره و اگه راکت عزیزم رو می‌خوای باید بهای واقعیش رو پرداخت کنی.بعد از ناز و نیاز با چندتا خریدار، یکی روی واتس‌اپ بهم پیام داد: راکتت رو اگه نفروختی من می‌خرم. سریع پیام رو باز کردم و دیدم دختر جوانی همسن و سال خودمه و توی عکسش لبخندی به پهنای صورت داره که عجیب به دلم نشست. هیچ حرفی از تخفیف نزد و قرار گذاشتیم که من فردا راکت رو براش ببرم. فردا رسید و من با هشتاد هزار تومان در حساب ولی در عوض هزار کاکلی شاد در چشمام نزدیک ۵۰ کیلومتر از کرج رانندگی کردم تا راکت رو برسونم به دست صاحب بعدیش. رسیدم و با دوست خریدارمون تماس گرفتم. چند دقیقه بعد اومد با همون لبخندی که توی عکس داشت، راکت رو گرفت و بررسی کرد و گفت: خب می‌خوامش! یک ای‌والله تو دلم گفتم و با حفظ ظاهر که حالا چیز خاصی هم نیست گفتم: خب مبارکه. گفت: مرسی. فقط یک و نیم زیاده. قیمت واقعیش این‌قدر نیست. گفتم: خب می‌تونم بهت تخفیف بدم. (فازت چیه واقعا) همینطور که راکت رو توی دستش می‌چرخوند و نگاهش می‌کرد، گفت: راستش من راکت رو برای شاگردم می‌خوام و خودم راکت حرفه‌ای دارم. (اولین زدن توی سر مال این‌جا اتفاق افتاد.) بعد گفت: راکتت هم ماشالله خوب زدگی داره، کُشتی گرفتی باهاش؟ (دومیش) بعد اضافه کرد: اینا اصلا دیگه تولید هم نمی‌شن، خیلی قدیمی‌اند. (سومین ضربه و ناک اوت). گفت: هفتصد تومن می‌تونم بخرمش. از بچگی این مشکل رو داشتم که وقتی توی این شرایط قرار می‌گرفتم، قدرت تکلمم رو به طور کامل از دست می‌دادم. سخنرانی و سفسطه‌هام فقط برای وقتی بود که در موضع قدرت بودم و این‌جا از قدرت خبری نبود. یک مربی حرفه‌ای مقابل منی ایستاده بود که کلا تاحالا دوتا بازی رو برده بودم و از اون بدتر در اون لحظه ته جیبم جای رویا شپش می‌پروروندم. نمی‌دونم چی شد و واقعا چه پروسه‌ای اتفاق افتاد که مغزم فرمون نداد و یهو از دهنم پرید: باشه! قبوله. (واقعا نپرسید چرا که خودم هم نمی‌دونم. لابد درد بی‌پولی امانم رو بریده بود و فقط می‌خواستم اون اس‌ام‌اس واریزِ لعنتی رو روی گوشیم ببینم.)خندید و گفت: چه زود قانع شدی. پس شماره کارتت رو بده همین الان بزنم برات. اون لحظه از هزار کاکلی شاد توی چشمام دیگه خبری نبود و به جاش هزار قناری خاموش در گلوم براش خوندن: پنجاه بیست و دو....اس‌ام‌اس واریز که اومد برام، دختر پیروزمندانه روی پاشنه پا چرخید و گفت: قول می‌دم مراقبش باشم و من با لبخندی مصنوعی و خشکیده سر تکون دادم و بعد به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود. راکت عزیزم، راکت نازنینم؛ همون که توی زمین‌های مختلف همراهیم کرده بود و  شاهد تلاش‌های بی‌وقفه و نفس‌نفس زدن‌های طولانی برای گرفتن امتیازهایی بود که میلیون‌ها تومن می‌ارزیدند، حالا مفت‌مفت از چنگم رفته بود و نمی‌دونستم این غم بزرگ رو به چه چیز بزرگی تبدیل کنم که دردش کمتر شه. به خودم قول دادم که بهش فکر نکنم و گفتم عوضش الان هفتصد و هشتاد هزار تومن داری که اگه صرفه‌جویی کنی می‌تونی تا آخر ماه زنده بمونی. اولین کاری که کردم گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به آموزشگاه موسیقی و با صدایی لرزون و از سر استیصال گفتم: می‌خواستم خبر بدم که من از این جلسه نمی‌تونم بیام کلاس (چون موعد پرداخت شهریه بود). خانم منشی گفت: «عه چرا مریم جان؟» واقعا چرا مریم جان؟ چرا راکت یک و پونصدی رو هشتصد تومن ارزونتر دادی رفت و حالا باید از همه استانداردهای زندگیت بزنی که فقط بتونی ماه رو به آخر برسونی. ولی نخواستم خودباختگی بزرگم رو نشون بدم، پس صدای لرزونم رو صاف کردم و گفتم: ممم خب من دارم از ایران می‌رم! (واقعا نمی‌دونم این جفنگیات در بزنگاه‌ها چطور به ذهنم خطور می‌کنه.) خانم منشی گفت: اووووه تبریک می‌گم عزیزم. امیدوارم هرجا هستی موفق باشی. باشه من به استاد می‌گم. ولی برای خداحافظی حتما بیا پیش‌مون و قطع کرد. استارت زدم و مثل سربازی که از جنگ برمی‌گرده و همه چیزش رو از دست داده ولی می‌خواد به خودش بقبولونه که زندگی هنوز خوشگلیاشو داره، یه موسیقی ملایم پلی کردم و زدم به خیابون. قبل از این رسوایی بزرگ برنامه‌ام بود که برم کافه و خودم رو به یه نوشیدنی دعوت کنم ولی الان وضع فرق می‌کرد و باید تنبیه می‌شدم. برای همین توی آیینه زل زدم به چشمای خودم و گفتم پنجاه کیلومتر رو بدون هیچ حرف اضافه‌ای برمی‌گردی خونه و تا یک هفته از خونه بیرون نمیای تا حساب کار دستت بیاد. رسیدم خونه و دو سه روز گذشت. تقریبا یادم رفته بود که چه روز سختی رو پشت سر گذاشتم و داشتم در آرامشِ پس از طوفان برای خودم صبحانه می‌خوردم که یهو دوستم پیام داد: مریم. یه اتفاقی افتاده می‌شه کمکم کنی؟ دستپاچه نوشتم: چی شده عزیزم؟ نوشت: «به پونصد تومن پول احتیاج دارم. یه گندی زدم و نمی‌تونم به کسی بگم. تو هم نپرس. داری بهم بدی؟ اول ماه بعد بهت برمی‌گردونم.» دوباره مغزم از حالت عادی خارج و برفکی شد. براش با انگشتانی لرزان (که کاش می‌شکستند) نوشتم: آره عزیزم حتما. شماره کارت بده. فوقع ماوقع و اس‌ام‌اس برداشت از حساب...حالا من مونده بودم و حدود صد هزارتومن پول کف حسابم (ریاضیم ضعیف نیست یه کمیش رو خرج کرده بودم)؛ در حالی که دوازده روز مونده بود ماه تموم شه، راکتم رو مفت فروخته و کلاسم رو هم کنسل کرده بودم. نشستم و اونقدر در سکوت زل زدم به لیوان قهوه تا سرد شد و مجبور شدم خالیش کنم توی سینک. رفتم روی تختم دراز کشیدم و به بابام مسیج دادم: بابا. می‌تونم ازت پول قرض بگیرم؟ (واقعا چرا از اول این‌کار رو نکردم) بابام در کسری از ثانیه جواب داد: حتما دخترم. گفتم: ممنون ولی کاش «نه» گفتن یادم می‌دادی. برام چندتا علامت تعجب فرستاد و بعدش اس‌ام‌اس واریز اومد. </description>
                <category>مریم طهماسبی</category>
                <author>مریم طهماسبی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 00:32:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین وسوسه دودوک</title>
                <link>https://virgool.io/@tahmasbii89/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%88%DA%A9-hwfyxfeao2g1</link>
                <description>در فیلم گلادیاتور آن‌جا که راسل کرو دستگیر و در قفسی چوبی برده می‌شود، از میان موسیقی شکوه‌مند هانس زیمر صدای عجیب و میخ‌کوب‌کننده‌ی سازی بادی به گوش می‌رسد. سازی با صدایی حزن‌آلود و چیزی شبیه به فلوت و کلارینت اما رویایی‌تر؛ سازی به نام «دودوک» با نوازندگی «ژیوان گاسپاریان».ژیوان گاسپاریان در سال ۱۹۲۸ میلادی در ارمنستان به دنیا آمد و در ۶ جولای ۲۰۲۱ چشم از جهان فروبست و در طول زندگی ۹۲ ساله‌اش تبدیل شد به اسطوره دودوک‌نوازی ارمنستان، اولین موسیقی‌دانی بود که نشان «هنرمند مردمی» را در ارمنستان دریافت کرد و البته نامش در کنار نوازندگان بزرگ جهان برده می‌شود.پیش از ژیوان گاسپاریان دودوک سازی کم و بیش ملی و محلی بود و کم‌تر پیش می‌آمد که صدای آن از ارمنستان فراتر برود و مردم سرزمین‌های دیگر آن را بشناسند. علاوه بر این، پرداختی که ژیوان گاسپاریان از دودوک داشت، پیش از او کم‌تر به گوش رسیده بود.دودوک ارمنستان دو مکتب دارد. یکی مکتب سنتی با تکنیک‌های ساختارمند و دیگری مکتب مدرن که به نوازنده در پرداخت و اجرا آزادی عمل می‌دهد. ژیوان گاسپاریان اولین کسی بود که توانست این دو مکتب را به خوبی با یکدیگر وفق دهد و کاری کند که صدای دودوک مرزهای ارمنستان را درنوردد و به گوش جان شنوندگانی از هرکجای این جهان خوش بنشیند. همین هوش و انعطاف ژیوان گاسپاریان سبب شد که در غرب شناخته شود و آهنگسازان بزرگ دوست داشته باشند که با او همکاری کنند.ژیوان گاسپاریان نوازندگی دودوک را به سرودن شعر تشبیه کرده و گفته بود که وقتی روی صحنه مشغول اجرا است درواقع دارد شعر می‌گوید و با زبان موسیقی با مخاطبانش صحبت می‌کند. گاسپاریان معتقد بود که موسیقی‌اش چیزی میان رنج و تنهایی و شادی است و از درون روحش بیرون می‌آید و شاید به همین دلیل است که دیگران آن را با اعماق وجودشان درک می‌کنند.هانس زیمر در مصاحبه‌ای درباره گاسپاریان می‌گوید: «او خدای ارمنستان است و بسیار شگفت‌انگیز. خیلی دوست داشتم برای گلادیاتور قطعه‌ای بنویسم که ژیوان آن را اجرا کند. با این‌که دیگران به من می‌گفتند که دسترسی به او ناممکن است و با وجود آن‌که زبان یک‌دیگر را متوجه نمی‌شدیم اما این‌کار را انجام دادم و نتیجه‌اش خارق‌العاده شد.»در سال ۱۹۸۸ «برایان اینو» موسیقی‌دان سرشناس انگلیسی صدای ساز ژیوان را در مسکو شنید و او را به لندن دعوت و سپس به «مایکل بروک» گیتاریست کانادایی معرفی کرد. او درباره گاسپاریان و دودوک می‌گوید: «بدون شک یکی از زیباترین اصواتی بود که شنیده بودم.»همکاری گاسپاریان و مایکل بروک اولین فعالیت بین‌المللی این هنرمند ارمنی و سرآغاز معرفی او به جامعه جهانی موسیقی بود. البته گاسپاریان پیش از هرچیزی با موسیقی فیلم «آخرین وسوسه مسیح» مارتین اسکورسیزی به دنیا معرفی شد و پس از آن در فیلم‌های دیگری نیز صدای ساز او شنیده شد.گاسپاریان در طول فعالیت حرفه‌ای‌اش با کیهان کلهر و حسین علیزاده نیز همکاری کرد. آلبوم «به تماشای آب‌های سپید» نتیجه هم‌کاری او و حسین علیزاده است.گاسپاریان همچنین کاندیدای گرمی و برنده جایزه وومکس نیز شده است.ژیوان گاسپاریان سواد آکادمیک موسیقی نداشت اما به اسطوره موسیقی ارمنستان بدل شد و نام او با فرهنگ ارمنستان تا ابد گره خورده است. صدای ساز او در جای‌جای ارمنستان به گوش می‌خورد و تصویرش همه جا دیده می‌شود. نوازنده‌ای اسطوره‌ای که دیگر حضور فیزیکی و اجرای زنده ندارد اما صدای ساز رازآلودش تا همیشه در ارمنستان و ورای آن طنین‌انداز خواهد بود.*این مطلب را برای رسانه روزآروز نوشته بودم.</description>
                <category>مریم طهماسبی</category>
                <author>مریم طهماسبی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 00:40:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر بساطی که بساطی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-x7xtxuciog5m</link>
                <description>اندر احوالات صاحب شلوارِ معروف  حکایت، حکایتِ «مَرد» در قصه‌ی «اسرارِ گنجِ دره جنی» ابراهیم گلستان است. آن‌جا که از همه‌جا بی‌خبر و اتفاقی سر از چاهی در می‌آورد و تهِ آن چاه سنگ‌هایی می‌بیند، هرکدام به بارِ ارزشمندی مزین‌ شده؛ از سینه‌ریز و گوشواره تا گُرز و یراق و تیر و زره. گنجی که مرد را به عرش می‌برد و درست زمانی که در عرش می‌خواهد سرِ آسوده بر بالش بگذارد، به چشم بر هم زدنی روانه فرش و زیرِ فرش می‌شود. حالا این‌که من و ابراهیم گلستان را کجا می‌برند، بماند؛ اما ماجرا دقیقا همین اتفاق است که یک‌باره نمی‌دانی از کجا می‌افتد، تو را همراه می‌کند، بقیه را همراه می‌کند و نهایتا چشم باز می‌کنی و می‌بینی که با سرعت نور رو به ناکجا در حرکتی. مقدمه‌چینی را کنار بگذاریم. پیش از آن‌که از اصل ماجرا و حواشی‌اش بگویم، می‌خواهم ناراحتی‌ام را اول از همه بنویسم که برای گفتن اصل داستان راحت باشم.رفتار جنسیت‌زده دقیقا در همین بزنگاه‌ها خودش را نشان می‌دهد. این‌قدر کلیشه‌های جنسی ذهن آدم‌ها را از اعماق و اطراف پر کرده که هیچ‌کس به ذهنش نمی‌رسد که شاید پشت این اکانت‌های کسب‌وکار که زیر توییت من نوشته‌اند یک «زن» نشسته باشد. همه یکصدا و با حالت علامه دهر واری فریاد می‌زنند چون یک زن توییت کرده این‌ برندها دارند سر و دست می‌شکنند. کمی آرام‌تر عزیزان من! آٰرام‌تر! باور کنید یک زن هم می‌تواند درباره روابط عمومی و شبکه‌های اجتماعی استراتژی بدهد و حتی فراتر از این مسائل، اگر به کاراکتر یک برند بخواهیم جنسیتی نگاه کنیم، یک زن هم می‌تواند کاراکتر برند باشد. پس این داستان که برندهایی با جنسیت مرد برای مالِنا فندک روشن کرده‌اند، صرفا زاده ذهن شماست که باید ریشه‌یابی‌اش کنید و هرچه زودتر یک کلنگ بردارید و به جان آجر به آجر کلیشه‌های جنسیتی ذهن‌تان بیفتید که این کوته‌بینی جایی کار دست‌تان می‌دهد؛ به خصوص در مقابل نسل آینده که این چیزها سرش نمی‌شود و آن‌وقت مجبورید تن بدهید به انزوا و متهم شوید به نادانی.دوم این‌که خوشبختانه در توییتر الی ماشالله مردانی داریم که به قول معروف فیواستارخورشان ملس است و اتفاقا خیلی هم محبوب هستند و بارها شده که در جریانات مختلف برای برندها نوشته‌اند و مورد استقبال هم قرار گرفته. اما هیچ‌کس نگفته فلانی چون پسر است، این‌طوری شده. چرا؟ چون باز ذهن جنسیت‌زده خلاقیت و بامزگی را مختص مردان می‌داند و اگر دختری این وسط چیزی بگوید، بلاشک از زنانگی‌اش استفاده کرده. از ترول‌های شبکه‌های اجتماعی که انتظاری نمی‌رود اما من از آدم‌های شناخته‌شده و موجه در عرصه‌های مختلف تعجب می‌کنم که «مردسالاری» چطور این‌چنین محکم روی مسیر ذهن تا خروجی فکر‌شان ایستاده و هرچیزی که به آن خطور می‌کند را به عنوان وحی مُنزل بیان می‌کنند. این وسط دُمِ خروس دوستان و آشنایانی که اتفاقا خوب هم شعار برابری می‌دهند، از فرط هیجان‌زدگی نمایان شد و چپ و راست می‌گفتند: «هی فلانی! چون دختر بودی اینجوری شد.» یا از آن بدتر که «خودت از زنانگی‌ت استفاده کردی و داری حال می‌کنی که همه جا دارن ازت صحبت می‌کنن.» از حرف‌های رکیک ترول‌ها هم نگویم که دست آخر سبب شد که صفحه را ببندم تا از حملات‌شان در امان بمانم.اما داستان از کجا شروع شد؟ من هم مثل خیلی از کاربران در توییتر که از ترک دیوار هم شرح حالی درمی‌آورند و می‌نویسند، توییت می‌کنم. این توییت هم درست بعد از تحویل گرفتن بسته از دیجیکالا بود و استفاده از شلوار مذکور. آن‌قدرها هم به نظرم چیز بامزه‌ای نبود چون از قدیم‌الایام چادرِ در باز کردن و لباسِ نان خریدن و دمپاییِ تا سر کوچه رفتن را همه داشتند و همچنان دارند ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند که اگر روزی چنین چیز معمولی را جایی بنویسند، این‌طور مورد توجه قرار بگیرد. من هم از یک کار روزمره در قرنطینه که خریدها بیشتر به صورت آنلاین است، نوشتم و از قضا احتمالا به خاطر حس همذات‌پنداری، مورد پسند واقع شد.پس از آن فیلیمو برایم نوشت که اگر شلوار فیلیمو دیدن ندارم، می‌تواند یکی برایم بفرستد که خب طبیعتا خیلی بامزه بود و هیجان‌زده شدم و یک آن با ۴ هزار فالوور ناقابل فکر کردم الان روح صدف بیوتی و الناز گلرخ و باقی دوستان در من حلول کرده و احساس «جاست فالو می»‌واری تمام وجودم را گرفت که خب البته برای تجربه این حس از فیلیمو ممنونم. ولی قضیه به همین‌جا ختم نشد و جواب دیجیکالا به فیلیمو (و نه به من) که او را به صفحه «شلوار راحتی» در دیجیکالا برای خرید ارجاع داده بود، خیلی بامزه‌تر بود و فوقع ما وقع...نمی‌دانم چه شد که پس از آن آسان‌پرداخت، جاباما، ایرانسل، کاله، خشکشویی پاکان، دهاتی، آچاره، کُمُدا و یک عالمه برند دیگر آمدند تحت لوای آن توییت و مثل کافه‌های ناشناخته پاریس که به یک‌باره نویسنده‌های معروف در آن جمع می‌شدند، به گفت‌وگو با هم و پیشنهادهای بامزه به من پرداختند. باور کنید نه کمپینی بود، نه پولی، نه تبلیغی و نه هماهنگی‌ای. همه این اتفاقات خودجوش افتاد که خب البته نمره هوشمندی‌اش را به شخصه به فیلیمو می‌دهم که آغازگر ماجرا بود.اما چشم که بر هم زدم دیدم کنترل اوضاع از دستم خارج شده و کار به شبکه‌های اجتماعی دیگر رسیده و حجم و هجمه الفاظ رکیکی که سمت من و این کسب‌وکارها زیر توییت و دایرکت روانه می‌شد، غیر قابل باور بود. بنابراین صفحه را بستم بلکه اوضاع آرامتر شود.این وسط عده‌ای از دوستان اصرار دارند که بگویند من از جایی پول گرفته‌ام یا استراتژی خاصی پشت داستان بوده. اتفاقا تبلیغ کردن در ازای پول گرفتن خیلی هم کار خوبی است اگر درست انجام شود اما در این مورد استثنا این‌طور نبوده و نه تنها پول که استراتژی‌ای هم از سوی من در کار نبوده. روزنامه وزین و حرفه‌ای هفت صبح هم که ید طولایی در وارونه جلوه دادن حقیقت دارد، در صفحه اولش نوشته بود که این شیوه جدید تبلیغات است و این هم تعرفه‌هایش و بعد هم یکی از خبرنگاران روزنامه متنِ منتشر شده را برای من فرستاد به خیال اینکه لابد باید خوشحال هم باشم که درباره‌ام نوشته‌اند؛ اما وقتی اعتراض کردم که حق نداشتند اطلاعات غلط به خورد مخاطب بدهند، به من گفتند که تو صاحب‌نظر نیستی و تشخیص درست بودن این موضوع را باید بگذارم بر عهده کسانی که درس مطبوعات خوانده‌اند، غافل از آنکه سوژه خودش فارغ‌التحصیل روزنامه‌نگاری است و مطبوعاتچی هم بوده. اما داستان به همینجا ختم نشد و این خبرنگار بسیار حرفه‌ای و بر اعصابِ خویشتن مسلط به من گفت که لابد آنقدر در مطبوعات ناموفق بوده‌ام که سر از اکوسیستم استارتاپی درآورده‌ام. حیف که تعریف نشر اکاذیب در مملکت ما فرق می‌کند و من هم کفش آهنی ندارم (اگر برندی هست که تولید می‌کند، برایم بفرستد چون کاربردش زیاد است) که دنباله‌ی موضوع را بگیرم و البته یادداشت یک روزنامه زرد هم چندان اهمیتی ندارد اما خواهش من این است که اگر در رسانه‌های اینچنینی کار می‌کنید لااقل آزاده باشید و به اعصاب‌تان مسلط، چون ممکن است در بزنگاه‌هایی مثل این به ضررتان تمام شود.حالا هم اگر اتفاقات جالبی در خصوص این موضوع در صنعت مارکتینگ افتاده، خیلی خوشحالم که بخشی از ماجرا بوده‌ام و امیدوارم که در این وانفسای اقتصادی، این قبیل کارها حال کسب‌وکارها و مشتری‌هایشان را بهتر کند که به قول گلستان در همان کتاب مذکور «این بنایِ رسایِ رسالت ماست در حال حاضر و حوالتِ ماست به آینده.»ممنون که وقت عزیزتان را پای این حرف‌ها گذاشتید.</description>
                <category>مریم طهماسبی</category>
                <author>مریم طهماسبی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 16:44:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مَش حسن» باش تا «بازی» رو عوض کنی ماتادور!</title>
                <link>https://virgool.io/@tahmasbii89/%D9%85%D9%8E%D8%B4-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B1-h8dtkxntzn38</link>
                <description>ویکتور باریو، ماتادوری که در گاوبازی از پای درآمد«زنده باد سن فرمین» جمله‌ای است که جولای هرسال در گوش اسپانیا می‌پیچد. بعد از آن مردی با لباس سفید به نبرد با یک گاو خشمگین می‌رود و در نهایت آن‌قدر می‌جنگد تا یا گاو از پا دربیاید یا ماتادور. البته خیلی بعید است که ماتادور کشته شود و معمولا آن‌قدر جراحت می‌بیند که از بازی بیرون رفته و ماتادور دیگری به جنگ گاو می‌آید. اما مرگ غیرمحتمل نیست و مثلا در سال‌های اخیر یک گاوباز معروف به اسم «ویکتور باریو» به خشم و زور حریفِ گاوش در یکی از همین مسابقه‌ها کشته شد.قطعا نمی‌خواهم درباره گاوبازی حرف بزنم. نه علاقه‌ای به این حجم از خشونت دارم و نه تخصصی در بازی. اما گاوبازی را گر نیک بنگریم نهایت حس آدمی است به تجربه پیروزی و شکست دادن غول بی شاخ و دمی که شکست‌دادنش کار هرکسی نیست. از گاوبازِ زخمی چه کسی پیروزمندتر که زندگی‌اش را می‌گذارد کف دستش و به جان حیوانی می‌افتد که نه عقل و منطقی دارد و نه رفتار قابل پیش‌بینی‌ای. مسابقه‌ای که در عین هیجان‌انگیز بودن برای ماتادور و تماشاچیانش، می‌تواند خیلی هم غم‌انگیز باشد.این‌ها را گفتم تا برسم به این‌که حس رقابت در ناخودآگاه آدم است. انسان از بدو وجود دوست داشته بر اطرافیان و هم‌نوعانش برتری داشته باشد. بازی‌های محلی جدای از سرگرمی به همین منظور ساخته شدند. پای تکنولوژی هم که به جهان باز شد، رقابت بر سر رقابت کردن مردم شکل گرفت. کمپانی‌های بزرگ راه افتادند و بازی‌های رنگارنگی متولد شدند که در جذابیت پیش چشم هم قدرت‌نمایی می‌کردند. بازی‌های ویدیویی و موبایلی شاید مثل گاوهایی باشند که شکست‌دادن‌شان، فائق آمدن بر چالشی بزرگ است اما تولیدکنندگان‌شان هم مثل ماتادورهایی هستند که مقابل یک دنیای به ظاهر ساده اما غیرقابل پیش‌بینی، قدرتمند و در حال تغییر که از زمین و زمان و محیط اثر می‌پذیرد، قرار گرفته‌اند. بازی‌هایی که به دست انسان‌ها ساخته می‌شوند، منطق دارند و اگر دست‌شان رو شود و مخاطب رفتارشان را کشف کند، طعم‌شان از دهان می‌افتد و چراغ عمرشان رفته رفته خاموش می‌شود. درواقع رقابت واقعی چیزی نیست که میان مخاطبان یک بازی رخ می‌دهد، بلکه دقیقا آن چیزی است که میان تولیدکنندگان بازی‌ها در جریان است و هرکه رفتار عجیب‌تر، پیچیده‌تر و غیرقابل پیش‌بینی‌تری نشان دهد و البته این پیچیدگی را تا جایی ادامه دهد که از حوصله مخاطبش خارج نشود، در این رقابت پیروزتر است؛ درواقع گاو بزرگ صنعت بازی را توانسته برای لحظاتی از پای درآورد و ماتادورِ پیروز میدان باشد. اما پیچیدگی همیشه هم برگ برنده نیست، به خصوص اگر در لحظه‌ی اول به صورت مخاطب بزند. آدم‌ها متاسفانه وقتی در معرض پیچیدگی‌های مختلف قرار بگیرند، پیچیدگی‌زده می‌شوند و دنبال امکانات در ظاهر ساده‌ای می‌گردند که اگرچه بُعد رقابت و جنگیدن را در آن‌ها قلقلک می‌دهد، اما وقت زیادی از آن‌ها نمی‌گیرد. این البته همان راهی است که مینیمالیست‌ها نیز در هنر رفتند و پیچیدگی را از چهره هنر پاک و بر مفهوم آن اضافه کردند. برای همین ممکن است شما یک تابلوی نقاشی را ببینید که تنها حاصل کشیدن چند خط سیاه روی سطحی سفید باشد، اما ساعت‌ها به تماشای آن بنشینید؛ زمانی که شاید برای تماشای تابلوهای پیچیده‌‌ی لئوناردو داوینچی نگذارید. برای همین ماتادور اگر ماتادور باشد باید بتواند آن‌قدر حریف را بشناسد که با حفظ سمت «مش حسن» شود و درست مثل گاوها غیرقابل پیش‌بینی و چالش‌برانگیز اما قبل از آن‌که گاو زمانه را گیج و خشمگین کند یا آن‌که کاری کند که دست خودش رو شود و بازی را واگذار کند، با تغییراتی در ظاهر و باطن او را از پای درآورد و بازی جدیدی را رقم بزند.در این زمانه‌ی گاوبازی، طبیعی است که دور، دورِ بازی‌های زنده آنلاین باشد. بازی‌هایی که اصلا موقعیت‌شان فضای پیچیدگی آن‌چنانی را ندارد ولی در عین سادگی رقابتی سخت را برای مخاطبان‌شان رقم می‌زنند. برای همین است که بازی‌کننده ممکن است از یک بازی که سر و تهش از ابتدا مشخص است، خسته شود اما یک بازی آنلاین آن هم وقتی که این امکان را دارد که در مفهوم بازی، مدام تغییر کند، می‌تواند اتفاقات تازه‌ای را برای بازی‌کننده به وجود بیاورد. از سوی دیگر بعضی بازی‌های آنلاین همیشه و هروقت که مخاطب بخواهد در دسترس نیستند و حس انتظار را در شرکت‌کننده ایجاد می‌کنند و همین ویژگی نیز بر جذابیت داستان‌شان اضافه می‌کند. ویژگی دیگری که بعضی بازی‌های آنلاین دارند، ایجاد رقابت بین تعداد بیشماری شرکت‌کننده است. قطعا این حس که منِ شرکت‌کننده قرار است با هزاران یا شاید میلیون‌ها آدم بر سر یک موضوع یکسان رقابت کنم به مراتب جذاب‌تر است از رقابت بین دو یا چند نفر محدود. برای همین است که ماتادور محبوب اسپانیا گاوبازی شکست‌ناپذیر و باهوش است که علاوه بر آن‌که بازی هیجان‌انگیزی راه می‌اندازد، تمام تماشاچیان را می‌تواند چنان همزاد و همذات‌پندارانه با خود همراه کند که هرکدام از آن‌ها خود را یک ماتادور و در میان میدان نبرد ببینند. ویژگی‌ای که در بازی‌های آنلاین ملموس‌تر و واقعی‌تر است و تماشاچیان خود نیز شرکت‌کننده و عضوی از بازی هستند.البته این تمام ماجرا نیست و قطعا بازی‌های ویدیویی در ژانرهای مختلف نیز طرفداران و منتظران خودشان را دارند اما واقعیت آن است که ماتادورهای دنیایِ بازی با دستمال قرمز همیشگی‌شان باید علاوه بر قدرتی که به آن ایمان دارند بتوانند در لحظه بازی را عوض و گاو را غافلگیر کنند وگرنه محکوم به شکست و دادن جای‌شان به ماتادورهای دیگر یا حتی مرگ و خاموشی‌اند. درست مثل ویکتور باریو که غره و مطمئن چشم در چشم گاو دوخت اما درست در همان لحظه با اصابت شاخ حریف به سینه‌اش خیلی غم‌انگیز و برای همیشه خاموش شد. ویکتور باریو بودن اگر هوش و حواس نباشد در یک لحظه اتفاق می‌افتد و آن‌جاست که «فدریکو گارسیا لورکا» بالای سر آدم می‌آید و می‌خواند: نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن، نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات. چراکه تو دیگر مُرده‌ای! </description>
                <category>مریم طهماسبی</category>
                <author>مریم طهماسبی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2019 14:42:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>