<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طلا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tala-afsa</link>
        <description>بنده طلا هستم. عاشق صحبت با ادم های مختلف و کسب تجربه هاشونم تا یاد بگیرم و یاد بدم و اینجام تا بنویسم و بخونم :) پس بیاین با هم بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:15:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1723144/avatar/SReIa4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طلا</title>
            <link>https://virgool.io/@tala-afsa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کسب‌وکار در دل بحران</title>
                <link>https://virgool.io/@tala-afsa/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-uz9afh7y3tkg</link>
                <description>الان که این متن رو می‌نویسم دی‌ماه ۱۴۰۴ هست، میشه گفت که در خاموشی دیجیتال به‌سر می‌بریم و می‌دونم کسب‌وکار ها به سختی بقاشون رو حفظ می‌کنن. آدما احتمالا خیلی ناامید هستن و از بی‌کاری میرن سراغ کتابای قدیمی که نیمه‌‌راه رها کردن. آدمای کمی رو می‌شناسم که تو این شرایط شناگر ماهری شدن و دارن موج‌سواری می‌کنن. حدس می‌زنم حالشون خیلی بهتر از کسایی هست که منتظر یه معجزه هستن برای تغییر. نمی‌دونم چرا این متن رو می‌نویسم اما می‌دونم برخلاف متن‌های دیگه‌م این یکی برای خودمه. این یکی رو می‌نویسم چون می‌دونم چندسال بعد دوباره بهش سر می‌زنم و می‌خونمش، البته یه نور امیدی هم دارم که بتونم انگیزه‌م و نگاهم رو انتقال بدم. الان از بخش تلاش برای القای حس همزاد پنداری می‌گذریم و به حرفایی که کل دقایق قبل بهش فکر می‌کردم می‌رسیم. امروز و هفته‌ی گذشته من و تیم دوست‌داشتنیم که قرار نیست حالا حالاها این متن رو بخونن جلسه داشتیم. مشتاقانه صحبت کردیم، نقشه‌ی راه می‌چیدیم و بالغانه پیش‌ می‌رفتیم. احتمالا غیرممکن به نظر بیاد کاری که می‌کنیم اما در تلاشیم یه کسب‌وکار راه بندازیم. راستش نمیخوام اسمش رو کسب‌وکار بذارم چون به عقیده‌ی خودم اصلا شبیه ۵ تا نوجوونی که فقط میخوان یه استارتاپ داشته باشن نیستیم، اما از عقاید من بگذریم و به پوینت این متن‌ها برسیم. ما می‌دونیم کاری که داریم انجام می‌دیم با این وضعیت ناپایدار می‌تونه سخت یا حتی غیرممکن باشه اما همزمان هم می‌دونیم که مسیری که تا الان طی کردیم هم میتونست غیرممکن باشه، میتونست غیر ممکن باشه که باهم در ارتباط بمونیم، از راه دور جلسه بذاریم و حتی بخشی از مسیر ساخت کسب‌وکار رو پیش ببریم، اما غیرممکن رو ممکن کردیم. در نهایت اگه بخوام واقع‌گرایانه و از سوم شخص به زندگیم نگاه کنم، می‌فهمم محدودیت همیشه وجود داشته فقط مقیاسش فرق کرده، اما چیزی که باعث تغییر می‌شه نوع مواجهه‌ی ما با محدودیت هست. بخوام کوتاهش کنم: خیلی آسونه که ناامید بشیم و مثل جمعیت عصبانی، هیجانی و در نقش قربانی فرو بریم. سخت‌تره که مسئولیت بپذیریم، آروم بمونیم و هوشمندانه‌ انتخاب کنیم. بخاطر همینه که این متن رو فقط دسته‌ی دوم درک می‌کنن و متاسفانه تعداد اندکی هستن. اما به اعتقاد من، تغییر واقعی به دست کسایی اتفاق میوفته که راه سخت رو انتخاب می‌کنن. </description>
                <category>طلا</category>
                <author>طلا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 17:05:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف های طلایی از آقای شکارچی</title>
                <link>https://virgool.io/@tala-afsa/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-dh0mpq1hggqi</link>
                <description>مستر هانتر یا آقای شکارچی کیه ؟ من مستر هانتر رو اینطوی توصیف میکنم: فردی که بیدار شده، یا بهتره بگم کسی که تحلیل میکنه، موضوعات مختلف رو بررسی میکنه و به آدم ها انتقال میده. کاری که کمتر کسی انجام میده یا بهتره بگم کاری که این روزا کسی انجام نمیده. من ویدیو های مختلف مستر هانتر رو در اینستاگرام دنبال میکنم و دوست داشتم که درمورد یکی از ویدیوهای خوبش اینجا هم بنویسم. تایتل این محتوا هست: نکاتی برای ۳۰ تا ۴۰ سالگی.مهم ترین نکته ای که من دوست داشتم این بود که پول خوشحالی نمیاره :) من تا قبل از این ویدیو ذهنیتم این بود که پول همه چیزه! خب اشتباه هم نیست، پول همه چیزه جز خوشحالی. خوشحالی چیزی نیست که به این سادگیا بتونیم داشته باشیمش. خوشحالی از اعماق وجود ما میاد، زمانیکه کاری رو انجام بدیم که دوست داریم، اما ذهنیتمون طوری شکل گرفته که به زندگی ای که داریم راضی باشیم و طوری دغدغه هامون زیاده که تعداد زیادی از آدما که این متن رو می‌خونن حتی بهش فکر هم نکردن که خوشحالی حق طبیعیشونه. باید خوشحال باشن و زندگی کنن، این رو از فشاری که توی مدرسه به بچه ها میاد که یادشون میره حتی به این فکر کنن که خوشحالن یا نه میگم بهتون. خب از بحث دور نشیم، برای اثبات اینکه پول خوشحالی نمیاره، میتونی از یه آدم میلیاردر این رو بپرسی: آیا واقعا خوشحالی؟ اما قبلش بپرس کارش رو دوست داره یا نه، اگر گفت &quot; آره &quot;پس احتمال زیاد هست یا قراره باشه. اگر گفت&quot; نه&quot; قطعا نیست. نکته ی بعدی که بی نهایت قشنگه اینه که احتمال این هست که ما حتی تا ۳۰ سالگی نفهمیم علاقمون چیه:) پس چیزی که باید یاد بگیریم این هست که از اشتباه کردن نترسیم و مهم تر از اون یادمون باشه، یک اشتباه جدید کردن بهتر از اینه که به اشتباه قبلیمون ادامه بدیم. پس تا میتونیم تجربه کنیم و شکست بخوریم، آخرش همه چی درست میشه و اگر نشد بدون آخرش نیست.به شانس اعتقاد داری؟ من دارم و معتقدم خودم می‌سازمش. درواقع شانس داره هربار میاد در خونمون ولی چون چراغی توی خونه روشن نیست، دوباره میره تا به خونه های دیگه سر بزنه. کافیه چراغ خونت رو روشن کنی تا به قول مستر هانتر، یه آدامس بچسبونه رو زنگ خونت و تا در رو باز نکنی، نره. اما چطوری باید چراغ خونت رو روشن کنی؟ مهارت یاد بگیر -&gt; کانکشن بساز -&gt; فرصت هارو ببین.  بی زحمت عجله هم نکن، همه چی به موقعش اتفاق میوفته?اینا نکاتی بودن که من دوسشون داشتم ولی این ها قطره ای از دریای گنج هستن. پیشنهاد میکنم برید دریا و برای رفتن، به پیج مستر هانتر سر بزنید.</description>
                <category>طلا</category>
                <author>طلا</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 05:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روبیکمپ</title>
                <link>https://virgool.io/@tala-afsa/%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%85%D9%BE-e86m79jhxshm</link>
                <description>اواخر خردادماه بود که من به وسیله ی دوستم با یه کمپ تابستونی آشنا شدم، فرم پذیرش رو پر کردم و براشون ارسال کردم و خوشبختانه پذیرش گرفتم. اسم کمپ تابستونی که قرار بود شرکت کنم &quot;روبیکمپ&quot; بود. یکم دقیق تر بگم: روبیکمپ یه کمپ یک ساله هست که طی این یک سال به نوجوانان ۱۴ تا ۱۶ سال که پذیرش میگیرن به صورت رایگان زبان برنامه نویسی پایتون، زبان انگلیسی، کارآفرینی و توسعه فردی یاد میدن. البته این هم داریم که ما رشته ی تخصصی هم انتخاب می‌کردیم و اون رشته رو یاد می‌گرفتیم. بعد از حدودا یک هفته زنگ خونه رو زدن و یه باکس بزرگ چسب کاری شده دادن دستم. بدو بدو رفتم چاقو رو برداشتم و کارتون رو بریدم که ببینم چی هست.و در کمال تعجب با همچین چیزایی روبه رو شدم. یه پک کامل از تمام لوازم هایی که برای شرکت توی کلاس ها نیاز می‌شد. محتوای باکس رو همونطور که مشاهده می‌کنید لپ تاپ، کلاه، ماگ با طرح لوگوی روبیکمپ، کتاب &quot;اثر مرکب&quot;، ۳ تا کتاب زبان انگلیسی و دوتا کتاب داستان + سیدی هاشون که کاملا به زبان انگلیسی بودن، موس و هندزفری.بعد از هماهنگی های گروهیمون، کلاس ها بالاخره شروع شد.اولین کلاسمون پایتون بود که چرا دروغ بگم در عین تلخیش، شیرین بود. دوستش نداشتم ولی وقتی شروع می‌کردم به کد زدن متوجه زمان نبودم و وقتی کدم ران میشد مثل بچه ای که بهش شکلات دادن خوشحال می‌شدم. ۳ ماه زبان پایتون رو یاد گرفتیم و هرکدوم رشته ی تخصصی خودمون رو انتخاب کردیم. من بعد از کلی سرچ و تحقیق طراحی سایت رو انتخاب کردم.و دوره های طراحی سایت و گذروندیم. این عکس از روزای اول یادگیری بود که با زبان اچ تی ام ال شروع کردیم. همین بین برای تشکر از زحمات استادم (الهه رمضانی) براش این کد رو با تیبل زدم و فرستادم :) از همین بوم اگه این متن رو یه روزی دیدن بهشون میگم: (خوشحالم که استادی به صبوری شما داشتم و اولین مهارت های زندگیم رو به وسیله شما یاد گرفتم، هرجا هستین کلی دمتون گرم). به جرات می‌تونم بگم یادگیری اچ تی ام ال و سی اس اس از شیرین ترین چیزهایی بودن که توی عمرم تجربه کرده بودم. تا چشم داشتم و دستام خشک نمی‌شد، سعی میکردم سایت های مختلف طراحی کنم و کدشون رو بزنم. ولی ناگفته نماند همیشه با بوت استرپ مشکل داشتم ? انگار اموالشو خورده بودم که هربار اجراش میکردم همه ی مارجین ها رو بهم می‌ریخت.اماا میرسیم به بخش خیلی جذاب که کلاس های زبان انگلیسی بودن. بخشی که واقعا فان و دلپذیر بود برام. فان بخاطر معلم های خوش منشمون که اینقدره تدریس هاشون نمکی (نمکی در لغت نامه ی طلا یعنی بانمک) بود که کیف می‌کردی فقط گوش بدی. دلپذیر بخاطر لهجه ی قوی انگلیسیشون که من قند تو دلم آب میشد حرف میزدن. از تیچر های من خانم سبک رو، خانم بنیادی و خانم دانا بودن که واقعاااا عالی تدریس می‌کردن. آخرین دوره دوره ی کارآفرینی بود که ما با مباحث جذاب کارآفرینی آشنا شدیم. تا قبلش اصلا نمیدونستم کارآفرینی چی هست ولی بعدا که شناختمش برام خیلی جالب شد. استاد کارآفرینی ما هومن بود که از همین بوم میگم، هومن فوق العادست! بذارید با مثال بگم :) ما ساعت ۷ونیم صبح چهارشنبه و پنجشنبه از خواب پا می‌شدیم برای شرکت در کلاس ها. به این خاطر که هومن نیویورک بود و اختلاف ساعت داشتیم، اول صبح کلی خواب آلود بودیم ولی با وجود اینکه تایم کلاسامون 1و نیم ساعت بود ما تا ۱۰ سرکلاس بودیم و در آخر هم شاد و شنگول از جلسه خارج می‌شدیم. حالا می‌تونیم برگردیم به تدریس عالی هومن که اصلا جنبه ی تدریس نداشت و بیشتر برامون هیجان انگیز بود. دمت گرم هومن❤️‍این عکس بخشی از کلاس های اول صبجمونه :) البته تعدادمون بیشتر بود و بعضی افراد اسلاید های بعدی صفحه ی زوم بودن. همین بین کلی پروژه ران کردیم که درموردش مفصل توی مقاله (کسب و کار های نقلی) نوشتم. بعد از اتمام دوره ی دانشجویی ما فارغ التحصیل شدیم اما همه چیز همینجا تموم نمیشه :) روبیکمپ بعد از فارغ‌التحصیلی بچه ها یه سری افراد رو برای موندن در روبیکمپ در جایگاه تی ای انتخاب میکنه و خوشبختانه من یکی از اون افراد خوش شانس بودم که تی ای شدم و در روبیکمپ موندم. من تی ای بخش طراحی سایت و همینطور مسئول حال خوب روبیکمپ بودم. یعنی برای مناسبت های مخالف پیام تبریک مینوشتم و حتی کادو هم می‌فرستادم، همزمان در کلاس های طراحی گرافیک هم شرکت می‌کردم، چون بخشی از من انگاری خیلی به دیزاین و طراحی علاقه‌منده. کلا بنده از شخصیتی هنری برخوردارم. بخشی از روند کاردر حال حاضر هم که من دارم این متن رو مینویسم تاریخ 1402.07.25 هست و الان دیگه از مرحله ی تی ای رد شدم و به همراه ۳ نفر از بهترین دوستام، حنانه و بصیرا به مرحله ی مدیریت بخش هایی از روبیکمپ رسیدیم. من مدیریت بخش community out reach رو به عهده دارم. دست نویس: الان که به مسیری که اومدم نگاه میکنم میبینم که چه راه طولانی ای رو اومدم و چه مسیر طولانی تری در انتظار من هست، اما خوشحالم که در این نقطه هستم و خوشحال ترم که طعم رشد رو عمیقا چشیدم و یه دنیا مشتاقم تا چیزهایی که یاد گرفتم رو به آدم های مختلف یاد بدم، تا من هم دلیلی باشم که اطرافیانم رشد کنن و قشنگ ترین تصویر دنیا خواهد بود تصویر رشد افراد، افرادی که هرچند کوچک تونسته باشم بخش از دلیل این رشد باشم. کلام آخر : پشت تمام کلماتی که توی این وبلاگ نوشتم یه داستان فراموش نشدنی و تاثیر گذار نشسته که مسیر طلا رو به طلایی که امروز هست، سوق داده و بخش زیاااادی از این داستان شنیدنی به دست سعید (فوندر روبیکمپ) رقم خورده، سعید از خرمندترین و ارزشمندترین ادم هاییه که شناختم، مطمئنم اگر شما هم بشناسیدش به این خرمندی پی می‌برید. &quot;اگه بیشتر درمورد سعید بگم احتمالا میگه &quot;مگه وبلاگ روبیکمپ نیست چرا اینقدر زیاد از من نوشتی؟&quot;، پس ترجیح میدم همینجا این وبلاگ رو به پایان برسونم :) </description>
                <category>طلا</category>
                <author>طلا</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 03:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ی من در کارآموزی دستیار</title>
                <link>https://virgool.io/@tala-afsa/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-gil7pzpgpood</link>
                <description>اولین دوره ی کارآموزیم در تهران به مدت ۳ماه. تابستون 1402 بعد از مدرسه ها من برای دومین بار رفتم تهران  برای گذروندن دوره ی کارآموزی در دستیار. (یه پارازیت: دستیار یه افزونه ی کرومه که کلی ابزار کاربردی و جذاب داره و بهتون توی کارای روزمرتون کمک می‌کنه. واضح تر بگم، دستیار شما در دنیای شلوغ دیجیتالیه و کوفوندر دستیار علیرضاست که خوشبختانه منتور من هم هست. علیرضا از اون آدماست که دوست داری ساعت ها باهاش حرف بزنی و از هر کلمش تجربه، خرد و اطلاعات می‌باره.) دمت گرم علیرضا!روز 1تیرماه بود که من وارد شرکت شدم و کارم رو شروع کردم. اینکه برای اولین بار کار کردن در محیط واقعی رو تجربه می‌کردم برام قشنگ بود. دروغ نگم استرس هم داشتما. وقتی وارد شرکت شدم مستقیم رفتیم اتاق جلسه و با همچین ویوی دلنشینی مواجه شدم. البته بوی کبریت، چوب و کتاب هایی از جنس کاغذ کاهی که یکی دوتاشون برمیگشت به دهه ی شصت رو دلم نیومد نگم.بعد از یک هفته انبورد شدم که باید چیکار کنم و چه کارهایی رو انجام بدم. اگه کنجکاوین که کارآموز چه بخشی بودم باید بگم، مارکتینگ. کلی چیز یاد گرفتم و کلی بالا پایین داشتیم توی این مسیر، از شاخ و برگ اینستاگرام، لینکدین، توییتر، ساختار و الگوریتم هرکدوم، بازار هدفشون، کپی رایتینگ، کانتنت، تولید محتوا و ...  گرفته تا تجربه هایی که با معاشرت با آدم های مختلف بدست آوردم.همین بین تجربه ی سوزوندن سینی توی آشپزخونه دستیار هم داشتم. و بک گراند هم علیرضاست که تاسف بار به سینی نگاه میکنه :) کلام آخر، از این بوم از : علیرضا، حسام، مژده، یگانه، صبا، مهدی، مروارید، محمد، رضا، محمد (قدیم)، نازنین، فاطمه، علیرضا (علمدار) و مهدی تشکر می‌کنم. این افراد در دوره ی کارآموزیم در کنار من بودن که از تک تکشون کلییی چیزای خفن یاد گرفتم. از همه کلی ممنونم :)</description>
                <category>طلا</category>
                <author>طلا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 03:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامیونیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@tala-afsa/%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AA%DB%8C-yg4ik84899bv</link>
                <description>قیچی رو برداشتم و ربان تاسیس شرکت جدیدمون رو با لبخند بریدم ...به همکارام که هرکدوم دوستای قدیمیم یا دانشگاهیم بودن نگاه کردم و طوری میخندیدن که انگار میگفتن رسیدیم :)همین بین یادم افتاد که چقدر مهمه یه کامیونیتی، طوری که این موفقیت از دل یه کامیونیتی خلاق و پرتلاش دراومد .کامیونیتی میتونه توی کلمات مختلف تفسیر بشه، جامعه، اجتماع، گروهی از مردم با هدف مشترک در کنار هماما تفسیر من اینه :کامیونیتی شامل یه گروه یا گروهی از رفقاست (میگم رفقا چون خیلی مهمه که توی گروه همه با هم دوست باشن :) که هرکدوم با مهارت های مختلف در کنار هم جمع میشن تا یه کاری رو انجام بدن ...حالا مفهوم کار هم زیاد داریم، مثلا : کارآفرینی، ایجاد شغل، درآمدزایی، انجام کارهای مختلف با هدف مشترکخلاصه بگم برای اینکه مثل داستان بالا بالاخره بگیم &quot;رسیدیم&quot; نیاز داره به یه کامیونیتی خیلـــــی خــــوب !</description>
                <category>طلا</category>
                <author>طلا</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 19:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب و کار های نقلی (کارآفرینی)</title>
                <link>https://virgool.io/@tala-afsa/%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D9%BE%DA%A9-mnclsmpikq6q</link>
                <description>پروانه فروشیتقریبا ۱۲ سالم بود که اولین کسب و کار کوچولو موچولوم رو شروع کردم. البته همه چی از اینجا شروع شد که من عاشق درست کردن ماکت، کاردستی، نقاشی و ... بودم که از بین همینا این بیزنس رو شروع کردم. حالا بیزنس چی بود؟ فروش پروانه :) البته از نوع کاردستیش. وسایل لازم: قیچی، مقوای ضخیم، مداد و چسب دوطرفه. خلاصه اینارو خریدم و شروع کردم به درست کردن پروانه و فروختنشون، برای اون موقع یادمه که نزدیک به 400 توی 2هفته و نیم فروش داشتم. از اولین طرح هایی هم که فروختم این عکس بود. عکس سمت راست نمونه کار، عکس سمت چپ در شرف نمونه شدن. نارلین مارکتسال ۱۴۰۰ بود که من وارد روبیکمپ شدم و با مفهوم کارآفرینی بیشتر آشنا شدم. منی که دنبال یه فرصت بودم که شغل خودم رو داشته باشم، اینبار نارلین مارکت رو راه اندازی کردم، البته قوی تر شروع کردم چون مفاهیمی که خیلی به کارم کمک می‌کرد رو توی کلاسای کارآفرینی روبیکمپ یاد می‌گرفتم. حالا نارلین دقیقا چی بود؟ نارلین یه فروشگاه آنلاین اکسسوری بود که اکسسوری هایی درقالب دونات، کیک، گردنبند ماه و ... درست می‌کردم و می‌فروختم. وسایل لازم: قلاب گوشواره + خمیر مجسمه سازی (پلیمری)بیزپکاما جذاب تر از همه ی اینها بیزپکه! حالا بیاین از بیزپک بهتون بگم :) اولین بار ما توی کلاس کارآفرینی درموردش صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که راهی هست تا کمی بتونیم از زندگی پلاستیکی دور تر بشیم. بیزپک از پارچه و موم درست شده و میتونه جانشین خوبی برای پلاستیک باشه. حالا چطوری؟ پارچه ی پنبه ای آغشته به موم عسل مثل سلفون عمل می‌کنه که ما می‌تونستیم انواع میوه ها و ساندویچ ها رو باهاش بپیچیم و حتی در ظرف هارو باهاش ببندیم و ... اما برخلاف سلفون، بیزپک به طبیعت آسیب نمی‌زنه و تجزیه پذیر هم هست. ما بعد از چهار هفته تونستیم محصول رو تولید کنیم ، پیج اینستاگرام و سایتش رو بالا بیاریم و با اینفلوئنسر ها و بلاگر ها ارتباط برقرار کنیم و محصولمون رو براشون ارسال کنیم. اما چرا این پروژه جذاب تر بود؟ چون گروهی کار می‌کردیم. همه دورهم تلاش می‌کردیم که بیزپک رو رشد بدیم. گروه ما یه گروه ۱۰ نفره بود که شامل : امیرحسین، حنانه، هستی، ابوالفضل، عرفان، محمد، علیرضا، محمدرضا، سامان، مهدی و من بود. البته به مرور کمتر شدیم و اعضایی که در نهایت موند شامل، من، عرفان، هستی، حنانه و محمد میشه.  بعد از همه ی اینها، هرکدوم از ما کلی تجربه کسب کردیم و یاد گرفتیم، با کلی چلنج مواجه شدیم و تلاش برای حلشون کردیم، زیر و بم یک بیزنس رو از نزدیک دیدیم و کارآفرینی رو با عمق وجودمون لمس کردیم. کلام آخر:‌ این رو هم کلی قبول دارم که اگه یک بار بیای سراغش، دیگه نمی‌تونی ازش دل بکنی و هربار به این فکر می‌کنی که دوباره یه کار جدید شروع کنی :)</description>
                <category>طلا</category>
                <author>طلا</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jul 2022 17:00:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>