<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های tamami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tamame</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 11:08:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/162880/avatar/Vka8qj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>tamami</title>
            <link>https://virgool.io/@tamame</link>
        </image>

                    <item>
                <title>O Negative</title>
                <link>https://virgool.io/@tamame/o-negative-evfnjocf2wj0</link>
                <description>تنهایی بی وصف خون اُ منفی تو ..‌. کافیه همون آهنگی که اون روز رو در پس زمینه داشته پلی کنم و خب همین الان هم همین کار رو کردم و نتیجه اینکه پس زمینه این متن نهایت تنهایی است که در گستره سال‌های عمرم پخش و پلا بوده و هست و امروز که وارد سالی دیگر از عمرم شدم با نهایت استیصال دست‌هام رو بالا برده و تسلیم شدم. اساسا هیچ هم این حجم از تنهایی رو که در من گر گرفته است تجربه نکرده و پوچ نبوده و هیچ نداشتن، هیچ خواسته نشدن و هیچ و هیچ بعد از این همه سال و خب انصافا بودن به از نبودن نیست و شیم آن می. خواسته نشدن ولی بودن یعنی زور بی‌جا زدن یعنی الان که به این نتیجه رسیدی که هیچ نیستی، هیچ‌کس رو نداری و هیچ در هیچ در حال ادامه هستی. کلی ادا اومدی ولی در نهایت هیچ تبریکی از آدم‌هایی که دو دستی خودت رو صرفشون کردی دریافت نکردی و خب تموم میشه این روز هم و تو میمانی و دست‌هایی که سخت به آدم‌هایی که نباید باشند التماس بودن می‌کنند و آنها هم نخواسته شدنت رو به ناچار می‌پذیرند گویی بهت ترحم می‌کنند و تو می‌پذیری تا به اسناد هیچیتت اضافه کنی.تولدت مبارک.</description>
                <category>tamami</category>
                <author>tamami</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 22:07:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پکیج موفقیت در زندگی عادی تو جایی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@tamame/%D9%BE%DA%A9%DB%8C%D8%AC-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-rh7smgzbfrqe</link>
                <description>از اون‌هایی که می‌گند انسان‌های موفق تسلیم نمیشند متنفرم، از اون بیشتر از این شعر رهرو آن نیست که فلان و فیسان رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رفت و کوفت شد لحظه‌های زندگیش و در وقت مناسب و لحظه‌ای که باید لذت نبرد. از اونایی که میگند همیشه وقتی طاقتت تلف شد و ناامید شدی از وضعیت بدت باد پایین دستت بیوفت. آره میدونم من دختر ۱۲ ساله ایلامی نیستم که بخاظر لباس نو خودم رو بکشم یا اون پسر انزلی‌چی که بخاطر گشنگی تلف شدند یا هزاران انسون دیگه که از سر فقر به زندگی خود که یه عده گفتند انسان‌های موفق هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شوند خط صاف و با بوق ممتد نداری پایان دادند. از آدمهایی که فقر رو پذیرفتند و به تکاپو افتادند تا واسه فقرا کمک جمع کنند متنفرم. از اونهایی که به اونهای دیگه نگاهی اگزوتیک دارند تو گویی با پدیده‌ای طرفند که دور از اونهاست. ناکجا، عجیب و هب قابل تأمل و نگاه کردن و درموردش ساعت‌ها بحث کردن‌ متنفر از تموم فرمول‌های موفقیت که برای فقرا نوشته شد ولی همیشه فقر و هزار جور مانع ساختاری دیگه جلو راهشون قرار گرفت و بقیه‌ای که فرمول‌های ولع انگیز موفقیت رو نوشتند از قبل فروش کتاب‌ها و درس گفتارها و جلسات‌شون پول‌دار شدند. من هیچ وقت هیچ پکیجی رو نخوندم و ندیدم و نرفتم ولی میدونم که موفقیت در مسئولیتی که بر عهده فرد می‌گذارد نیست و متنفرم از این نظامی که به تو آزادی و حق انتخاب می دهد اما حق برابری در قبال آزادی و انتخاب نمی دهد. متنفرم از این سوژه مازاد تولید کردن‌های این نظام که کردیت میده به اونهایی که سرشون رو کردن تو آخور سرمایه‌داری و در تصورشون انسان موفق هستند در حالی که چیزی جز برده این نظام نیستند. من سوژه مازادی هستم که پکیج موفقیت رو نمی‌خوام ولی یک زندگی عادی را هم می‌خواهم.</description>
                <category>tamami</category>
                <author>tamami</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 10:21:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Of course, u are NOT strong</title>
                <link>https://virgool.io/@tamame/of-course-u-are-not-strong-nvhezkutedxo</link>
                <description>آرزوی مجید انتظامی رو گوش می دادم که یهو واشر سر سیلندر سوزوندم و تصمیم گرفتم به ایکیوسان پیام بدم و بگم من حسنی ای هستم که به مکتب نمی رفتد و امروز اون جمعه است که بلند شدم و به مکتب رفتم. درسته من اومدم اینجا که کار کنم و از مصاحبه اومدم و قراره چند روزی آزمایشی هم کار کنم تا ببینیم کی می خواد و کی نمی خواد و باز وقت عمل که رسید اعتماد به نفس من به صفر رسید و انتظارم از خودم که هیچی نیست بالا رفت. خانم موفقی که هیچی بلد نیست و کسر شأن خودش میدونی کاری خارج از علاقه اش انجام بده. علاقه ام؟ نمی دونم ولی می دونم این نیست که فحش و بد و بیراه مردم رو که از اون ور خط بشنوم. خلاصه رفتم پیام بدم که باز یادم اومد که دوستان برای این با تو رابطه نگرفتند که درد و بلای تو بخوره تو سرشون هرچند که به زبان این رو اذعان کنند ولی خب آدم ها اونقدر مشکلات دارند و تو نمی دونی پس یعنی تو هم باید این مشکل رو داشته باشیو آدم ها ندونند. بدو بدو هات اسپاتم رو روشن کردم و در حالی که در حال آموزش اکسل بودم خودم رو رسوندم به اینجا که بنویسم که اذعان کنم( برای خودم) که تو باید بجنگی و اون چه رو می خوای اولش با تحقیر ایگوی لعنتیت باید بهش برسی نه این که ایگوت باد تو قب قبش کنه و تو رو از راه باز داره. تو یه جنگجویی و کار جنگنجو جنگیدنه. مگر اینکه قطع عضو شده باشه که معمولا خودش رو میکشه و البته که تو قوی نیستی و دست به این کار نمی زنی. تو مثل کرمی وول می خوری و دیگران رو وادار به دیدن این تصویر چندش آور می کنی.توی مسیر، حد فاصل ایتالیا و کشاورز تو نادری دوباره با تو قدم زدم و دوباره انرژیم تموم شد. خیابونا به مدد کوفتی کرونا خلوت بود. آدم ها ماسک و دستکش زده و تو گویی زندگی از اول همین بوده است و عجیب آدمهایی بودند که ماسک نداشتند و درد تمام وجودم رو باز گرفت و مثل همیشه که  کاری ازم بر نمیاد بغض کردم و سعی کردم قوی باشم مثل تموم اون هایی که ماسک ندارند. درد دارم و سال هاست این درد را در نمود بیرونیش سرکوب کردم و فراموش کردم اونقدری که به ایکیوسان پیام ندادم که تهرانم و دلم برای همه پر میکشه که جیبم خالیه و که عجیب نیست اون آدمی که ماسک نزده که در خانه بمانیم چیزی جز سرکوبی نیست که همیشه شده ایم  و اینبار حق انتخاب رو به خودمون واگذار کردند. خودمون که البته قشر فرودستی است که مجبور به کار در این اوضاع هست. حق انتخابی که ته آن تن دادن به وضعیتی است که حکومت تمام تلاشش را برای عادی سازی آن کرد یعنی رفتن بیرون از خونه و خونت پای خودت نوشته شدن. مثل آبان که خون هرآنکه درد نان داشت پای خودش بود برخلاف دی و هواپیما که خون بهای مسافران صدای تک تک مردم جهان شد ولی صدای این قشر که همیشه خونش پای خودش هست به جایی نرسیده است چرا که اونقدر دویده است که توان فریاد زدن ندارد که زد و 1500 نفر خون به پای خود تو پاچه اش رفت که تبعیض در حال بازتولید نه تنها به دست طبقه حاکم که به دست طبقه ا عجیب غریب که برای کادر درمان می رقصد و برای کودکان کادر ژل ضد عفونی تهیه می کند و بعد فراموش می کند. طبقه ای که در حال مسئولیت زدایی از دولت و حکومت و مسئولیت زایی برای مردمی است که تا همین حالا هم به زور دوام آورده اند. طبقه ای که همدست وضع موجود است و اسم تمام کارهایش را خیریه گذاشته است و در خیریه اش سکوت می کند چرا که اگر سخنی رانده شود در آن خیریه تخته می شود. طبقه ای که اگر به حای کمک به فرودست فرادست رو مورد پرش قرار میداد شاید الان پیرمردی که ماسک و دستکش ندارد عجیب نبود.آرزوی انتظامی تکرار میشه و من تمرین مسئولیت پذیری میکنم.</description>
                <category>tamami</category>
                <author>tamami</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 20:10:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هیچ تمایلی به یاد گرفتن ندارم. من کنجکاویم رو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@tamame/%D9%85%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88-xxoybtvyjzzb</link>
                <description>روزها رو با این استرس شروع میکنم که برای قرارها و برنامه هایی که شب قبل ریختم چطوری بهونه جور کنم که هم مظلوم نمایی نباشه و هم به عنوان یک شخص قوی از زیرش فرار کنم و خب معمولا می خوابم تا به زور نتونستن از خوابیدن و تپش قلب بیدار بشم و مدام خودم رو شماتت کنم که تو قوی نیستی تو خودخواهی تو بی استفاده ای و تو هیچ رقمه با اونچه از خودت تو ذهنت ساختی یکی نیستی چون این بیرون هیچ کس تو رو اونطوری که خودت تو ذهت خودت رو می بینی نمی بینه. تو یه لوزری که مدام اون آدم کوفتی تو ذهنت رو بزرگ و اجتماعی و تو دلبرو و محبوب می سازی و این بیرون با واقعیتی روبرو میشی که باعث میشه رفتارت طوری باشه که نخواستنی باشی. یه نگاه به پیام رسان ها و لاگ گوشیت بنداز میفهمی که چقدر تنهایی. قراره اکسل یاد بگیری و قراره بری سر کار و فکرش هم ترس به جونت میندازه تو از قضاوت شدن می ترسی چون خلاف اونچه که بودی تظاهر کردی و می دونی یه جا مچت گرفته میشه و نمیخوای بشنوی که واقعا تو این همه سال کس موش چال میکردی؟ چرا اینو بلد نیستی؟ اینو که بچه 5 ساله هم بلده؟ بله تو یه جایی به گا خواهی رفت و برای فرار کردن از این به گا رفتن و قضاوت شدن به فکر خودفریبی میوفته که خودت رو از روی زمین گم و گور کنی. حاضری لذت زندگی کردن رو به فنا بدی ولی تن به قضاوت شدن که لیاقتش رو داری ندی.آره تو جیه کن که کنجکاو نیستی و کنجکاویت رو تو کودکی زمانی که مامان گفت چقدر چرا چرا می کنی سرکوب کردی... تو هنوزم هم کلمه پرسشیت چراست و این همه رو آزار میده. هیچ کس دوست نداره با کلمه چرا مورد پرسش قرار بگیره و این نشون میده که چقدر ضریب هوشیت پایینه که حتی مسیر یه گفتگو رو نمی تونی به دست بگیری و این تنهاییت رو بیشتر میکنه و تو همیشه میگی من همینم. ساکت و شنونده ولی آدما به حرف احتیاج دارند نه گوش و تو مدام به روزهایی فکر میکنی که چقدر حرف برای گفتن داشتی و با این گزاره تند خبری روبرو شدی که بچه که حرف نمیزنه و مدام خودت رو با این گزاره و یاداوریش فریب میدی و سعی میکنی از یک آدم معمولی به یک آدم خاص تبدیل بشی ولی تو حتی معمولی هم نیستی تو نامرئی هستی و به زور با ورد من هم هستم خودت رو مرئی میکنی اما خیلی زود رنگ میبازی و نامرئی میشه کافیه به پایم ها و لاگ گوشیت نگاه کنی.</description>
                <category>tamami</category>
                <author>tamami</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 19:59:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقیقا</title>
                <link>https://virgool.io/@tamame/%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-bxyamdz4ro5k</link>
                <description>دقیقا با امسال میشه هر سال و با امشب میشه هر شب که بزرگترین تصمیم های زندگی خود را گرفته ام و احتمالا باید الان از جایگاهی که در این دنیای عجیب و غریب و پر شتاب و با ریتم توقف ناپذیر اشغال کرده ام خوشحال باشم اما دقیقا از همون سالی که مهرنوش دوستم بر اثر سرطان خون مرد و از سال ها قبلترش مطمئن بودم که اگر میشد انسان ها جان خود را به انسان هایی بدهند که زندگی کردن رو بلد هستند من بدون لحظه ای درنگ جانم رو به فردی که بعد از بررسی های لازم بهم اطمینان می داد که ارزشش را دارد اهدا می کردم. نه اینکه جان من ارزش داشته باشد بلکه زندگی برای مرده هایی ارزش دارد که هیچ وقت فکر نمی کردند در اون لحظه ای که مردند خواهند مرد و اتفاقا برخی از آنها کسانی بودند که زیستن را بلد بودند.صدای تلویزیون میاد و من مثل همه چیزهای اطراف از صدای تلویزیون هم متنفرم من تنها از تو تنفر ندارم و خب اون هم که همیشه از تو فراری. تو دقیقا همون سمی هستی که بدنم نیاز به زدودنش دارد و من با اشتیاق هر سال و هر روزش تو را میمکم، مینوشم، استنشاق می کنم و با دردی که واردم می شود دقیقا با امسال و همه سال های دیگر در همین نقطه ای که می نویسم می مانم.دقیقا با امسال 10 سال است که اینجا نشسته ام و خیلی چیزها تغییر کرده است حتی تو به جز من. بزرگترین تصمیم امسالم و تمام سال های قبل بیرون کردن تو از زندگی و شروع یک زندگی جدید است ولی من با تموم نبودن هاییت، با تموم بی سهمی که سهم من بود از تو، ترس لحظه ای بی خبری از تو در سراشیبی سقوط و اضمحلال پرتابم می کند و من دست هایم را به سمت هیچ کس جز تو نمیتوانم دراز کنم با اطمینان از اینکه مثل هرسال و هربارش دست های تو سمت دیگری است.من هر آنچه را که ندارم بخاطر توست و تو همانی هستی که من نیستم و من با وجود تو هیچ اعتمادی به خودم ندارم چرا که بارها با خیانتی که تو کردی و برگشتی که من داشتم به خودم صد هزار بار خیانت کردم.</description>
                <category>tamami</category>
                <author>tamami</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 20:57:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>