<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تهمتن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tamiboroumand</link>
        <description>حتی اگه همه چی بد باشه که هست، اینکه بدونی اتفاقا چه‌طور اینقد بد رفم می‌خورن هم حالتو بهتر می‌کنه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:42:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6005/avatar/li5zSL.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تهمتن</title>
            <link>https://virgool.io/@tamiboroumand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جوکر؛ agent of chaos یا اصل جهان‌شمول ترمودینامیک</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-agent-of-chaos-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9-xpvhmex4wvkh</link>
                <description>اواسط سال ۲۰۱۵ میلادیاحتمالا در تقسیم‌بندی‌های ایدئولویک من یک لیبرال راست میانه هستم. چیزی در ذهنم می‌گذره و اون اینه، راه نجات دنیا از واقعی‌شدن ایده‌ی بتمن می‌گذره. یک سرمایه‌دار اخلاق‌مدار که برای توسعه سرمایه‌ش رو توزیع می‌کنه.در مغازله‌ها به معشوقه‌ی وقت، نامه‌ای نوشتم که چرا من و چرا بتمن؟ جواب داد که چرا تو و چرا تهمتن؟!کمی گذشت. توی پینترست، چندتا ساجسشن جوکر گرفتم و با کمیک  killing the joke آشنا شدم. حالا سال ۲۰۱۶ عه. من در خلال خوندن برای کنکور تبدیل به یک چپ با ایده‌های ایدئالیستی آلمانی شده بودم که هگل و منطق دیالکتیک براش انتهای دنیا بود و اون کمیک خاص، چهره‌ای باور‌نکردنی و ترسناک رو از واقعیت براش بر ملا کرده بود. جوکر همون بتمنه یا بتمن همون جوکره. تظاهرات همزمان دو تا کاراکتریستیک روانی که هر کدوم برای جاری شدن دینامیکی از یک ارتباط وجود دارن تا حقیقت کم کم شکل واقعیت به خودش بگیره. از اون روز دنیای من نماد دیگه‌ای به خودش گرفت.دنیای من فقط و فعلا به جوکر نیاز داشت تا به بتمن…تاریخ یک جوکر، تاریخ حضور و به نقد تاریک و مسخره‌ی یک قدرته. ملیجک‌های درباری، کاری به جز همون کاری که کمدین‌های دارک امروزی می‌کنن، نداشتن. می‌خندودن و تا چیزی رو نقد کنن.لطافت و ظرافت و رِندی. چیزی که اون‌ها رو «متمایز» نگه می‌داشت تا به عنوان یک استثنا در بدنه‌ی یک نظم تمام‌نشدنی به بقای خودشون ادامه بدن و نظم رو به چالش بکشن.همیشه در یک دِک کامل از ورق‌های بازی، فقط و فقط یک جفت از کارت جوکر وجود داره. و همیشه اون کارت، کارتیه که قراره قاعده‌ی بازی رو بشکنه…بنای فلسفه‌ی ذهنی و روان‌شناختی جوکر روی دو مفهوم توسعه پیدا کرده. یکی اپوریا و آیرونی و یکی انتزاع‌های متعالی! پیچیده‌ش نمی‌کنم:۱- جوکر بودن همیشه معنای شکستن نظم رو در خودش داره. جایی که رو به روی بتمن وایستادی. کسی که تمام زندگی خودش و حتی دیگران رو به دقت برنامه ریزی کرده. قانون گذاشته. و به قانون خودش پایبنده. حالا تو جوکری و با دست خالی باید جلوی کسی بایستی که اصلا موجب همین دست خالی شدن توعه. چاره چیه؟ تو که زورت به اون هیچ‌وقت نمی‌رسه. ولی زور خودش به خودش شاید برسه. اپوریا، جاییه که یه موقعیت مشکوک رو طوری برای طرف مطرح می‌کنی تا اون به همه‌ی پایه‌های نظمش شک کنه. شکی که با پذیرش واقعیت‌های آیرونیک، یعنی موقعیت‌های متناقض خنده‌داری که همزمان و در عین ناسازگاری باهم اون وسط وجود داره، کاملا به عمق منطق متزلزل آدما نفوذ می‌کنه. حتی به عمق یک بتمن.۲- انتزاع‌های متعالی. این کلمات سخت و قلمبه یعنی از اون دست موقعیت‌هایی که تو می‌تونی از دل هر‌چیزی خود اونو نقد منفی کنی. می‌تونی بگی اگه چیزی قطعیت نداره، پس خود اصل عدم قطعیت هم می‌تونه قطعیت نداشته باشه!می‌تونی خودت رو نقد کنی. می‌تونی هرکسی که خودشو جدی می‌گیره رو نقد کنی. می‌تونی نقد کردن خودتو نقد کنی. می‌تونی نقد کردن رو نقد کنی…به خودم اومدم، زیر میز و قرار داد همه‌‌ی چیزایی زدم که ساختم. هر ارتباط مستقیم و غیر‌مستقیمو با قدرت از خودم گرفتم.مادرم دم کار‌خونه نو‌آوری پیاده‌م می‌کنه، می‌گه اینجا می‌ری چیکار. می‌گم اینجا رو ما راه انداختیم. مال خودمونه. می‌خنده با پوزخند و می‌گه باشه منم سیندرلام… با خودم فکر می‌کنم اسم من چرا اینجا نیست؟…همین مادر دو هفته پیش جلوی شوهرش ازم شنید که برا این بالای هرم قدرت وایساده که تو ۱۸ سالگی با لاس و لوس تو شرکتای ایتالیایی فعال توی ایران زمان ستم‌شاهی کار خودشو جلو برده.رندی و حافظ‌بازی و نیش و خنده همه‌ی زندگیمو فرا گرفته. ترس آدما از من وقتیه که آروم و با لبخند جلوشون نشستم. غیر‌ترسناک‌ترین حالت یه آدم عادی که برای من توی چشم دیگران فیک به نظر می‌رسه. هر خونواده‌ای، از مال خودم تا دوستام و عزیز‌ترینام، نگران دودمان منظمشون هستن وقتی چیزی از تهمتن اونجا نفوذ می‌کنه.آیین‌نامه‌ی دفاع دانشگاه مااااااااااادر کشورو عوض کردم. بوفه‌ی هنر‌های زیبا رو بستیم.بیشتر به خودم اومدم. شیفته‌ی بوردیو شدم که بهم یاد داد ما agentایم تا نظم رو جلو ببریم و اگه می‌خوایم چیزی رو عوض کنیم باید از خودمون فاصله بگیریم. دیدم ای بابا از فوکو خوشم میاد که اسم معروف‌ترین کتابش نظم اشیاس و داره می‌گه نظم وجود خارجی نداره. هگل رو پرستیم که برام دو‌ روی متضاد رو توی یه سکه گنجوند. ویتگنشتاین زبان رو برام زنده کرد و نشون داد با زبان می‌شه هر چیزی رو مورد مطالعه‌ی خودش قرار داد. می‌شه زبان‌شناس زبان‌شناسی بود. یا روان‌شناس روان‌شناسی. یا جامعه‌شناس جامعه‌شناسی…همه‌ی اینارو گفتم نه برا اینکه من آدم خفنی‌م. برا اینکه انتهای این مسیر یه پسر وا مونده نشسته. بدون پوول. بدون سرمایه. بدون خونواده. بدون پشتوانه. بدون حموم. بعضی وقتا بدون غذا. یه لوزر. یه عجیب. یه غریب و از مهم‌تر، بدون برنامه… جوکر بودن یه ظهور نمی‌خواد. یه تصمیمه…</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 01:11:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Unpopular opinion یا چرا زبان فارسی و ایران را باید جدی گرفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/unpopular-opinion-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-dtkzzgykvbhf</link>
                <description>شوخی تیپیکال تهمتن خنده‌آور اول: نویسنده‌ی به چشم بعضی محترم و در چشم اغلب نا‌محترم سطور پیش رو از اعماق وجود باور دارد که زبان فارسی دچار ضعف و نا‌توانی در ارائه‌ی مفاهیم انتزاعی و گاهی علمی است؛ اما با کمال پر رویی در حال نوشتن مطلبی در دفاع از زبان فارسی است.خنده‌آور دوم: نویسنده چنان جنونی را حامل و حادث است که معمولا از همه ایراد می‌گیرد که بخاطر دانش کم تکیه بر یک چیز می‌کنند و همه‌ی دنیا را با آن تفسیر می‌کنند اما خودش همان یک عینک «بوردیو» (جامعه‌شناس و انسان‌شناس فرانسوی) را به چشم زده و پدر صاحاب تمام بچه‌های روی کره‌ی زمین را با آن در آورده است.خنده‌آور سوم: به دلیل خستگی جسمی و فراخی بیش از حد، متن را تماما نا‌دقیق می‌نویسد اما طوری جلوه می‌دهد که کسی هم شک نکن.با توجه با تذکره‌ی بالا، مرحمت می‌کنید اگر متن رو مطالعه بفرمایید.از پیچیده‌ترین مفاهیم در جامعه‌شناسی، تعریف «فرهنگ» به طرزی دقیق و قابل شمولیت علمی بوده (است؟!!). فرهنگ با ارجاع به واژه‌ی culture، مفهومی مدرن (بعد از قرن ۱۶) به حساب می‌آید. ریشه‌ی این کلمه از معانی لاتین آن به مفهوم کشت و زراعت و رشد دادن بذر از داخل خاک می‌آید. به طور کلی و در طول زمان از این مفهوم برای فرآیند درونی کردن و رشد دادن چیزی استفاده می‌شده است. این مفهوم در دنیای مدرن و برای دانشمندان قرن ۲۰‌ام تبدیل به دغدغه‌ی جدی‌ای شده بود. پرسش از اینکه فرهنگ با تعریفی جامع و علمی چیست، نقطه‌ی مرکزی تلاش‌های روشن‌فکری اروپای قاره‌ای بوده. نقاط مشترکی در توصیف‌ها یا ابداعات نظریه‌پرداز‌های فرهنگ در این مورد وجود دارد که ریشه در همین معنای کلمه‌ی کالچر پیدا کرده است. از آنجایی که فرآیند پرورش، در کاشت و برداشت دانه به عنوان ایده‌ی انتزاعی فرهنگ وجود داشته است، تقریبا تمامی این نظریات اشاره‌ی مرکزی خود را بر کاشتن و درونی کردن تخم اندیشه و پروراندن آن در خاک ذهن مردم داشته اند. این فرآیند قاعدتا از طریق سیستم‌های آموزشی اتفاق می‌افتد. تحلیل‌های فرهنگی و نظریات منتقدانه حول آموزش دادن به مردم چه در خانواده، چه در مدارس و چه به واسطه‌ی رسانه‌ها مطرح می‌شدند. ای این بین، یکی از سازگار‌ترین و پیچیده‌ترین و کم کم مقبول‌ترین این نظریات، نظریه‌ی هبیتوس بوردیو است.بوردیو این فرآیند آموزش را بر اساس مکانیزم زیستی عادت برای بشر، به تمام بدنه‌ی اجتماع نسبت می‌دهد. و تأکیید دارد مجموعه‌ی ارزش‌گذاری‌های هر اجتماع بشری، چیزی به جز پیش‌فرض‌های نهادینه‌ شده توسط سیستم آموزشی و تکرار آن در تاریخ نیست که تبدیل به عادت شده است. شاید این کوتاه‌ترین تعریف برای نظریه‌ی پیچیده‌ی بوردیو باشد: فرهنگ همان عادت‌های جمعی در هر اجتماع است.بر‌می‌گردیم به ایران و زبان فارسی! فرهنگ در پارسی کلمه‌ای دو جزئی است. فر و هنگ دو جزء تشکیل دهنده‌ی آن هستند. فر به کلماتی از جمله فرا ارجاع دارد که به معنای پیشین و یا «ما ورا!» و به طور کلی هر چیزی خارج از موضوع اصلی اشاره دارد. اصلن من همین فر در مقابل اصل!!!! هنگ هم در معنای راندن و اختیار کرد و هم‌رده با کلماتی مثل آهنگ است. آهنگ در فارسی به معنای قصد و غرض هم است. مثل اون آهنگ رفتن کرده است. به هر حال ترکیب کلمه‌ی فرهنگ گویی اشاره‌ی مستقیمی به چیز‌هایی دارد که ورای اختیار و تصمیمات ما اتفاق می‌افتند.اما عادت چیست؟ عادت آن مجموعه از کنش‌ها و رفتار‌های ماست که در ابتدا با فکر و منظور خاصی انجام می‌شده اما در طول زمان دیگر با تکرار بسیار زیاد وارد نا‌خوداگاه ما شده است. پس بدون اندیشیدن و بعضا در مواقع نا‌کارامد هم دست به انجام آن‌ها می‌زنیم. پس عادت در‌واقع همان معنی دقیق کلمه‌ی فرهنگ است. و تعبیر کالچر در مدرن‌ترین صورت خود نیز همان معنی عادت و کلمه‌ی دقیق فرهنگ است.«برای آنان که می‌اندیشند» :دی</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 12:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شورش علیه خود</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-oactoqyzg6hh</link>
                <description>لودویگ ویتگنشتاین در کتاب فرهنگ و ارزش جمله‌ی کمتر پرداخته شده، اما به غایت مهمی دارد. «فرد انقلابی همانی است که بتواند در درون خود انقلاب کند» (ویتگنشاین، ۱۹۹۸: ۶۶)این جمله از فراز بخشی از کتاب فرهنگ و ارزش است که نویسنده در آن تلاش دارد باورمندی به تعصبات را مورد نقد قرار دهد. البته موضوع در همین سطح اولیه پیگیری و تمام نمی‌شود. موضوع حول آن می‌چرخد که علاوه بر اعتقاد عموم بر چنین مفهوم منطقی‌ای، چرا واقعیت‌های بدیهی که در سطح زبانی حتی برای ما جا افتاده اند، وقتی سرشتی خدا‌گون به خود بگیرند، تنها از طریق شورش علیه خود است که توانایی بالا‌تر رفتن از سطح خود را مجددا پیدا می‌کنند. به استناد حضرتش، وقتی زبان و واژه‌ها حتی چنین هستند، چه رسد به یک تهمتن‌نامی، در گوشه‌ای از خیابان‌های یک شهر فلک‌زده! شاید باید لحظه‌ای افتخار پایین انداختن گارد را از خود گرفت و به بی‌دفاعی خود و پیروزیِ زدن‌ها افتخار نکرد! شاید بهتر است این بار جلوی آیینه‌ای که به هر ترتیب جادوی بازتاب آن رنگ واقعیت به خود می‌گیرد، سر و صورت خود را کمی هدف قرار داد.شاید همین واقعیت در لحظه که برای نوشتن چنین متنی، به دنبال موسیقی‌ای باشم تا تمام احساساتم را دخیل کند، نشان از همین موضوع داشته باشد که برای عبور از این سد خود‌اگاهِ همیشه پاسخگو نیاز به درجات بالا‌تری از درگیری تمام آن‌چیزی که هوش بشری را دخیل می‌کند؛ است. شاید بیات ترک ۳۰ دقیقه‌ای محمد‌رضا لطفی آنقدر مرا نحیف در‌آورد که جرأتی پیدا کنم تا چیزی برای از دست دادن در این خودِ به ظاهر همه‌چیز تمام نداشته باشم!در چنین لحظاتی مهم نیست که آیا برای انتقادات از خود جوابی آماده دارم یا نه؟ حتی مهم نیست که آن پاسخ‌ها از نظر علمی یا عینی معتبر هستند یا نه! حتی مهم نیست که آیا در مقام مقایسه کارایی بهتری دارند یا نه! در چنین لحظاتی باید خود را به دست انقلابیون سپرد. اگر لحظه‌ای این ادعا وجود دارد که واقعیتی اجتماعی بیرون از تهمتن وجود دارد، شاید بستن چشم‌های تهمتن و باز کردن چشم‌های جامعه‌شناس به روی تهمتن، اخلاقی‌ترین کار این جناب مدعی باشد.طرح‌واره‌ی منظم تهمتن، یا طرح‌واره‌ی سازگار او، فکر می‌کنم این تعریف دقیق‌تری است، شاید برای هوییت خودش دچار نار‌سایی و اختلال نباشد، همین کفایت که در تار و پود اجتماعی آن بیرون گره ایجاد کند. همان برای مستحق نقد بودن کافی است.شاید دیباچه‌ی دل هر مخاطب نزدیک من پر از ایرادات آزار‌دهنده‌ی من برای آن‌ها باشد که حتی بعضی از اوقات برخورد‌های پیشین یا تصویر ذهنی از آن برخورد‌ها (که همان نیز به خودی خود معتبر است) اجازه‌ی باز‌گویی را به آن‌ها نداده باشد. اما روی هم رفته، همه‌ی آن‌ها بر مدار همین تصویر خدا‌گونی می‌گذرد که ویتگنشتاین از آن یاد کرده است. چه بهتر که این تصویر که موجب نفوذ آزار‌دهنده‌ی تهمتن در آن مخاطبان است همینجا مورد هجمه قرار گیرد.تصویری از آن هوییت بدون تَرَک که از پس هر نابسمانی اگر به پاسخی در آن نرسد، دست پاچه و هراسان می‌شود. همانکه به شوخ و جد «پدر جو ایران» نامیده می‌شود. این اعتماد به نفس (نه به عنوان چیزی زائد) امکان کش آمدن زمان را از همین هوییت گرفته است. واکنش‌های بیش از حد فعالانه (overreaction) حتی اگر موجب پاسخ‌های مناسب هم شود، تنظیمات زمانی واقعیت اجتماعی آن بیرون را بر هم می‌زند. انتظارات درونی از این هوییت تهمتن، فرصتی برای رشد عرضی نمی‌گذارد. شاید همیشه رفتن به سمت هدف مهم نباشد. شاید این عرض جاده است که گاهی باید برای حضور بیشتر آماده شود. شاید باید جایی از آن سرعت و پیشروی دست کشید. نگاه کرد. امن شد یا امن کرد... شاید امروز و این لحظات همان انقلاب واقعی باشد... شاید این تصویر باید همین امروز مورد هدف قرار بگیرد تا تصویر‌های بزرگتری که باید ساخته شوند، هیچوقت مورد هدف قرار نگریند...</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 00:18:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامد‌گرا! کلاه خودت را سفت بچسب، اما سرت را می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%AA-%D8%A8%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-wznllxam8bcg</link>
                <description>بوردیو (دامت برکات)، در  چاپ انگلیسی و معروف ۱۹۹۰ کتاب باز‌تولید می‌نویسد: «قدرت نمادین یک مأمور تربیتی با میزان وزن‌دهی‌ای تعریف می‌شود که او در ساختار روابط قدرت و روابط نمادین بین عواملی توزیع می‌کند که دست به کنش‌های خشونت نمادین می‌زنند . این ساختار به ترتیب روابط قدرت بین گروه‌ها و طبقه‌های مختلف مد نظر را که دست به تشکیل صورت اجتماعی زدند مشخص می‌کند. [دقیقا] به واسطه‌ی تأثیر میانجی همین تسلط سامانه‌ی کنش‌های پرورشی است  که افراد مختلف در سامانه‌ی اقتدار پرورشی در گروه‌ها طبقه‌های مختلف با خود حمل می‌کنند و به صورتی عینی و غیر‌مستقیم دست به همکاری با گروه‌های حاکم و مسلط می‌زنند»
خلاصه‌ی معنای این سطور پیچیده و تمام آثار بوردیو، این است:مردم، البته نه همه‌ی مردم؛ کسانی که به اندازه‌ی کافی خوش‌شانس بوده اند که در میان طبقاتی به دنیا آمده باشند که بتوانند مورد آموزش حاکمیت قرار گیرند؛ تبدیل به متخصص (ابزار)‌هایی می‌شوند. این متخصصان در حالی که از پشت پرده‌ی جریان همیشگی و ثابت آموزش خبر ندارند، سخت تلاش می‌کنند تا جایگاه بهتری پیدا کنند. جایگاه بهتر را نیز به ازای خدماتی که به حاکمیت قدرت ارائه می‌دهند دریافت می‌کنند. این سیر برای همیشه طبیعی به نظر می‌رسد و دائما باز‌تولید می‌شود. حتی اگه فاصله‌ی حاکمیت و طبقه‌ی متخصص متوسط به قدری زیاد و عمیق باشد، آن حاکمیت پشت جریان آموزش پنهان می‌شود و واسط‌های ظاهرا منتقد نیز حتی متوجه خدماتی که در حال ارائه هستند نخواهند شد!اخلاقیات؛ عشق گمشدهاز شرم‌آورترین تصاویری که در ذهنم در این سال‌های اخیر ثبت شده است، لوگوی پارک علم و فناوری پردیس است با امضای «معاونت علم و فناوری ریاست جمهوری ایران»Iran silicon valleyاین لوگو علاوه بر تمام شاخصه‌های هویت‌زدایی که به اجتماع ایرانی القا می‌کند، پیامی صریح و شفاف در خود دارد. ما دنبال‌رو غرب به عنوان منبع انباشت علم(؟) و دانش و فن‌آوری هستیم.غرب چیزی کمی بیش از دو هزار‌سال تاریخ تقویمی دارد. علاوه بر این، از حیث تاریخ اندیشه چیزی نزدیک به هزار سال هم سابقه‌ی بیشتری می‌توان به آن اضافه کرد. از این نزدیک به ۳۰۰۰ سال سابقه‌ی فرهنگی (فرهنگ در اینجا به معنای فضیلت نیست؛ به معنای یک ساختار اجتماعی از مجموع رفتار‌های عادی است) در بهترین حالت، پس از انقلاب صنعتی (که بدون شک سهل‌گیری به سود طرف مقابل این مقاله است) مربوط به تولید فن‌آوری است. یعنی چیزی بین ۲۰۰ تا ۴۰۰ سال. اگر بطور میانگین این عدد را ۳۰۰ سال در نظر بگیریم، ۲۷۰۰ سال، این فرهنگ در حال تولید محتویاتی دیگر بوده است که این ۳۰۰ سال را بر شانه‌های آن بنا کرده است.فلسفه همان چیزی است که این فاصله‌ی تاریخی را پر کرده است. اگر به کاپل‌استون یا یوستین گوردر اقتدا کنیم، حداقل ۱۸ فیلسوف عمده و تأثیر‌گذار و مکتب‌ساز در تاریخ، پروژه‌ی مستقیم اخلاقیات در فلسفه داشته اند.( سقراط، افلاطون، ارسطو، سن آگوستین، آکوییناس، دکارت، اسپینوزا، لاک، هیوم، برکلی، هابز، روسو، کانت، فیخه، هگل، شوپنهاور، فروید و نیچه)این اخلاق‌پژوهی و پرداختن به فلسفه‌ی اخلاق، با چنین سابقه‌ی طولانی‌ای هیچ اثری در برنامه‌های توسعه‌ی دانش یا علم در ایران ندارد.اخلاقیات و تکنولوژیاخلاقیات به طور عمده، به سه رویکرد فلسفی کلی تقسیم می‌شود.اخلاقیات اصول‌گرا: اصولی اخلاقی که معمولا تغیر‌ناپذیر و جهان‌شمول به حساب می‌آینداخلاقیات پیامد‌گرا: اصولی اخلاقی که بر اساس منافع شخص تعیین می‌شوند. بیشترین منفعت و کمترین ضرراخلااقیات فضیلت‌محور: اصول اخلاقی که بر اساس رفتار یک فردی آرمانی به عنوان فرد فاضل تعیین می‌شوند.دنیای سرمایه‌داری که پس از انقلاب صنعتی، صورت امروزین خود را پیدا کرده است. (این تأکیید بر صورت امروزین از جهت باور منتقدین سرمایه‌داری به ثبات محتوا و درون مایه‌ی نظام‌های اقتصاد سیاسی در طول تاریخ است که همه‌ی آن‌ها را اشکال مختلفی از سرمایه داری می‌دانند) وبر در یکی از معروف‌ترین پژوهش‌های تاریخ اندیشه، روحیه‌ی سرمایه‌داری را در جریان اخلاقی‌ای می‌داند که از جریان مذهبی-مسیحی پروتستانیسم آمده است. پروتستانیسم چنانچه از اسمش بر‌می‌آید، جریانی مخالف با کلیسای کاتولیک بوده است که مرکزیت قدرت سیاسی پیدا کرده بوده است. از میان سه رویکرد فلسفی بالا به اخلاقیات، دومی یعنی اخلاقیات پیامد‌گرا، حاصل این فرآیند است. صلب بیش از حد آزادی‌های فردی توسط کلیسا، موجب بوجود آمدن چنین شاخه‌ای از مذهب شد. این مذهب تکیه‌ی فراوانی بر فعل «کار کردن» دارد تا از طریق آن، تسلط همه‌جانبه‌ی کلیسا بر توزیع سرمایه را بشکنند. انقلاب صنعتی بر شانه‌ی این جنبش جلو رفته است.اما گذشت چند قرن از این ماجرا و نشاندن روحیه‌ی سرمایه‌داری با تکیه بر رشد شخصی و بر‌جسته کردن آزادی بر مسند قدرت، چیزی فرا‌تر از یک جریان بدیل از پروتستانیسم به جا گذاشت.عطش برای کار، تبدیل به عطش برای پیشرفت در جریان توزیع منابع اقتصادی شد. منابع اقتصادی هم ترجیح خود بر دیگری را پر‌رنگ‌تر کرد. در خلال این ایده‌ی لیبرال (آزادی‌های فردی و پذیرش مسئولیت آن)، کسب منافع کم کم به اصل در جریان سرمایه‌داری تبدیل شد. و رویکرد اخلاقیاتی دوم را با ظهور بازار آزاد بر جریان اقتصاد حاکم کرد.حد و حدود این خواست و اراده‌ی «آزاد» فردی، محل درگیری اخلاق‌پژوهان لیبرال شد. گفت و گویی غیابی در سه نسل بین آدام اسمیت (مطرح‌کننده‌ی ایده‌ی بازار آزاد و خود تنظیم با «دست پنهان بازار»)، جان استوارت میل (توسعه‌دهنده‌ی مفهوم آزادی و قائل به تعیین مسئولیت اجتماعی) و جان راولز (قائل به مقدم بودن عدالت در آزادی فردی) در گرفت تا بتوانند این میل شهوت‌ناک به خواست بیشتر را محدود کنند. اما نتیجه‌ی چنین اخلاقی، پیدایش راه‌هایی برای توجیح زیاده خواهی‌ها تا به امروز بوده است. زمانی که اصولی جهان شمول، چنانچه  در اخلاقیات اصول‌گرا مطرح است، وجود خارجی ندارد و الگوی دائمی چنانچه در اخلاقیات فضیلت‌محور موجود است نیز در دسترس نیست؛ جریان توزیع قدرت، منافع را مشخص می‌کند و همگان در خدمت قدرت در بهترین حالت دست به حصول منافع می‌زنند. اما حتی این فرض بدتر نیز وجود دارد که برای خدمت به قدرت‌های متفاوت دست به حصول منافع متضاد بزنند و هیچ راهی برای توسعه وجود نداشته باشد.نمود این تضاد همزمان ارزش‌ها، جمهوری اسلامی ایران: از ۶:۴۰ تا ۶:۵۰برنامه‌ای که مخاطب کودک دارد.https://www.youtube.com/watch?v=L88nzOoSjOUمنابع:باذری, یوسف, جعفری, صابر. (1396). ماکس وبر و مناقشۀ روشی. مطالعات جامعه شناختی (نامه علوم اجتماعی سابق), 25(2), 505-537. doi: 10.22059/jsr.2018.71032وارد ، استفن . (‌۲۰۱۲) . اخلاق رسانه‌ای . ( ترجمه تهمتن برومند) . تهران : نشر اندیشه احسان.Bourdieu, P., &amp; Passeron, J. (1977). Reproduction. London u.a.: 1990.Weber, Max. The Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism. New York: Scribner, 1958. Print.</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 03:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغل علمی، مرگ تدریجی یک رویا (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DB%B1-nntxse5tkhrf</link>
                <description>دانشمند تنهااز سال ۲۰۱۷ تا همین الان، یعنی مارچ ۲۰۲۰، من در یه اقدام به قول دیگران احمقانه تصمیم گرفتم فقط در حوزه‌های علمی محض مربوط به تخصصم کار کنم. این سه سال، برای من فقط سه پروژه‌ی نصفه و نیمه‌ی علمی برای من داشت. و اینجا می‌خوام از تجربه‌ی زیسته‌ام از کار علمی در ایران بگم.تعریف کار علمی در این متن:کار علمی شامل پرداختن به یک مسئله با رویکرد علمیه. رویکرد علمی هم در اینجا یعنی شما با مسئله‌ای مواجه هستید که پروتکل روتین برای انجامش یا روش‌های معمول برای حل‌ش وجود نداره و شما باید از صفر مسئله رو شناسایی کنید، روش‌شناسی‌ای برای نزدیک شدن بهش طراحی کنید و بعد پیاده‌سازی‌ای که تضمینی هم برای نتیجه درش نیست و به جاش پول دریافت کنید. به طور خلاصه، کار پژوهش‌گری رو اینجا با مسامحه کار علمی در نظر گرفتمپایان یک نامه۲۹ خرداد ۱۳۹۷، پروپوزال پایان‌نامه‌ای که از زمستون ۹۶ شروع به نوشتنش کرده بودم رو تسلیم به گروه کردم! در دانشکده‌ی علوم اجتماعی--که روزی فکر می‌کردم اینجا آخرین خاکریز علم انتقادی در ایرانه و من قرار چه مجاهدت‌های اینجا ببینم و بکنم!--رسم بر این است که هر گروهی پروپوزال‌های دریافت شده را در جلسه‌ی هفتگی گروه مطرح می‌کنند و صرفا با توجه به روابط حسنه‌ی اساتید با هم آن را تصویب می‌کنند! احتمالا برای اولین بار و آخرین بار در تاریخ ۱۵ یا ۱۶‌ام تیر ماه بنده رو به عنوان دانشجو و بدون حضور استاد راهنما به اتاق فسقلی گروه بدبخت ما فرا خوندن تا از پروپوزالم دفاع کنم! وقتی رسیدم در اتاق ریاست گروه و همینطور در اتاق منشیش قفل بود! اساتید لطف کردن و با تأخیر ۴۵ دقیقه‌ای رسیدن. مدیر گروه کلید انداخت و در اتااق منشی رو باز کرد. حدددددددس بزنین چی شد؟! پروپوزال من خاک گرفته دقیقا در همون نقطه‌ای بود که خود روی میز منشی گذاشته بودم ۱۷ ۱۸ روز قبل!پروپوزال رو برداشتند و رفتیم داخل اتاق! یکی از اساتید نا‌محترم به عنوان پایان‌نامه نگاه کرد! «این چه مخرفیه؟! به درد نمی‌خوره» بعد با حرکتی که مچش داد پرتش کرد روی میز. دو سال قبل توی اون دانشکده به دلایلی من صرفا یه اسب مسابقه بودم. کلمو می‌نداختم پایین. می‌رفتم سر کلاس، بعدش کافه و قهوه و بعدشم خونه. اونا صرفا از من یه آدم نا‌متجانس دیده بودن که برای تلطیف این اختلاف، از ۱/۵ ساعت کلاسا ۴۵ دیقه‌ش رو داشته می‌خندونده بقیه رو! به هر حال توی اون جلسه بعد از اینکه از تحقیر جنسی هم فرو‌گذار نکردن بخاطر مو‌هام!!! صدا‌ها بالا رفت و چارتا لیچار تند بارشون کردم و اومدم بیرون! ۱۹ تیر ماه باهام تماس گرفتن که بیا محتوای پایان‌نامه‌تو ما خوندیم خوبه(!) ولی عنوانشو عوض کن! رفتم اونجا و در‌حالی که هیچکی نبود با صورت جلسه‌ای مواجه شدم که عنوان پایان‌نامم بدون اطلاع خودم از عنوانش تصویب شده بود! همه‌ی اینارو گفتم که بدونید صرفا تصویبش اینقدر با مشکل مواجه شد! یک سال و دو‌ماه هر روز روی این پایان‌نامه کار شد و علاوه بر خودم حدا‌قل ده نفر دیگه هم در‌گیر این موضوع بودن و کمک‌هایی می‌گرفتم ازشون. حجم و داستانای کار در این حد زیاد بود که انتهای کار رابطه‌م متلاشی شد! اضافه‌وزرنم بر‌گشت. کبد‌م وضعیت خطرناکی پیدا کرد و ... اما حالا «کار» این وسط از اینجا شروع شد. وزارت ورزش و جوانان به دلیل تأکید عالی‌ترین مقام کشور در فروردین ماه ۹۸، اطلاعیه‌ی حمایت از طرح پایان‌نامه‌هایی رو که در موضوع آسیب‌شناسی کنکور کار کرده باشن به دانشگاه تهران ارسال کرده بود. ما هم خوشحال که ایول اینهمه سگ دو زدیم، یه چیزی بهمون می‌دن!بعضی از دوستا که کمک کردنرفتم معاونت پژوهشی دانشکده. نمی‌دونستن پروتوکل این آگهی چیه! سه روز طول تا کشید تا بهم یه نامه دادن و بعدش خودشون تماس گرفتن با وزارت‌خونه و فهمیدن اون نامه اصن به درد نمی‌خوره فقط کپی صورت جلسه‌ی تصویب پروپوزال رو می‌خواستن و خود پروپوزال که اونارم باید دستی می‌گرفتم می‌بردم اونجا خودم. رفتم سراغ صورت جلسه! کاشف به عمل اومد که پروپوزال من توی کارتابل آموزش ثبت نشده! فروردین ماهه! من ترم شیشم! کارای میدانیمو کردم! مدلسازیمو کردم! درفت پایان‌نامم آخراشه. و پروپوزال من ثبت نشده!!!!!! چند روزی درگیرش بودم تا بلاخره اون صورت جلسه رو قاطی یکی از پوشه‌های مدیر گروهی (که دو بار در این بین عوض شده بود) پیدا کردم که دست‌نویس روی عنوان خط کشیده بودن و عوضش کرده بودن، بخاطر همین دیگه یادشون رفته بود تایپ کنن مجددا و نداده بودن به تحصیلات تکمیلی و ما بقی داستان! ما با چیزایی که اونا می‌خواستن رفتیم وزارت‌خونه. اردیبهشت شده بود. حدودا ۱۸ ۲۰ اینای اردیبهشت بود.وزارت‌خونه پرونده‌ی من رو تشکیل داد و بعد سه هفته گفتن که گرنت بهت تعلق می‌گیره، منتهی باید تأییدیه‌ی موسسه‌ی ایران‌داک رو بیاری برامون! حالا ایران داک چیه؟ ایران‌داک یه موسسه‌ی زیر‌مجموعه‌ی وزارت علومه کهه دولت برای مستند‌سازی علمی توی ایران مثلا راه‌اندازی کرده. مام گفتیم باشه. از اونجایی که توی ایران هر چیز اینترنتی و تلفنی تهش یه پیگیری حضوری لازم داره، من پاشنه‌ی کفشو می‌دم بالا همیشه و کار آخرو اول می‌کنم. پاشدم رفتم چهار‌راه ولیعصر که ساختمون ایران‌داک اونجاست. در و تشکیلات اصلیشو بسته بودن و یه در توی کوچه‌ی پشتش داشت! تا اونجا رفتم و بهم گفتن که اینجا اطلاعات سری هست و اجازه‌ی ورود ندارید!!! یعنی موسسه‌ی اصلی اسناد علمی کشور به طور کل درش اجازه‌ی رفت و آمد نیست!!! خلاصه منو مجبور کردن که از همون جا با موبایل خودم زنگ بزنم به پشتیبانیشون و اونا هم بعد کلی کلنجار رفتن آخرش این خبر خوش رو بهم دادن که ما با دانشگاه تهران همکاری نمی‌کنیم!!!!حالا شما حساب کنید که مهم‌ترین دانشگاه کشور که دولتیه(!) با یه سازمان زیر‌مجموعه‌ی نهاد خودش کار نمی‌کنه! و معنی این چیه؟ معنی‌ش اینه که به قول خودشون تمام پنجاه‌هزار دانشجوی دانشگاه مادر کشور یا مادر دانشگاه‌های کشور نمی‌تونن از حمایت‌های دولت در هیچ زمینه‌ای استفاده کنن! چرا؟ چون مصوبه‌ی همین دولت که هم دانشگاه مال خودشه هم اون موسسه، تأیید اعتبار کار‌های علمی توی کشورو سپرده به اون موسسه!رفتم معاونت آموزشی دانشگاه تو خیابون نصرت! منتظر معاون معاونت بودم! (این هم خودش داستانیه که اونجا همه معاونن). از ساعت ناهارشون گذشته بود ولی نمیومدن. تا اینکه یه خانومی که بعدا فهمیدم رئیس دفتر همون معاون معاونه :))) اومد گفت کارتون! وسط لابی‌ها! گفتم با دکتر فلانی کار دارم. گفت می‌دونم می‌گم کارتون! گفتم یه مشکل سازمانی باید با خودشون مطرح کنم. جیغ کشید که اول باید با من مطرح کنی و من همه چیو می‌دونم و از این حرفا! گفتم که باشه! داستان فلان و بیساره! گفت که آقا از این خبرا نیست. این اصن به ما ربطی نداره برو معاونت پژوهشی! این وسط دنبال بقیه‌ی داستانا رفتم دانشکده یه سر و یکی از وروودیای دانشکده جوریه که از جلوی مدیر‌کل آموزشمون رد می‌شه. دیگه اینقد رفتم و اومدم سلام علیک داریم با هم. بهش گفتم رفتم اونجا و اینارو گفتن و اینا. تازه بهم گفت که جریان از چه قرار بوده. مثه اینکه از دو سال قبل، دانشگاه تهران با ایران‌داک سر سهم کپی‌رایت از پایان‌نامه‌های دانشگاه تهران به اختلاف می‌خورن و دانشگاه برای پول کمتری که می‌گرفته دیگه پایان‌نامه‌هاشو اونجا ثبت نمی‌کنه. ایران‌داک هم می‌رن از سر انقلاب یه سی‌دی می‌خرن که توش ۲۰ هزار عنوان پایان‌نامه‌ی دانشگاه بوده و دیگه دعوا بالا می‌گیره و دو سه ساله که این ماجرا ادامه داره. خلاصه بهم گفت که ما هر هفته می‌ریم جلسه و سر این موضوع به توافق نمی‌رسن. به هر حال، من بین دو‌تا معاونت آموزشی و پژوهشی و دفتر اسناد و کتابخونه‌ی مرکزی دانشگاه تهران هی جابجا می‌شدم. این فرآیند با تحمل دعوا‌ها و داد و بیدادایی که نیابتی سر من خالی می‌کردن از همدیگه ادامه داشت تا اینکه توی شهریور ماه به من گفتن که یه نامه رسیدگی شخصی بزن به معاون کل آموزشی دانشگاه و شرح ما‌وقع بده. منم نامه زدم و دو سه روز بعدش یکی از کار‌مندا با من تماس گرفت. متن نامه رو نخونده بود و هی می‌پرسید قضیه چیه؟ من هم هر‌چی توضیح می‌دادم متوجه نمی‌شد و می‌گفت من الان باید چیکار کنم؟!! آخرش و صرفا از روی رفع مسئولیت گفت باشه پس من دوباره نامه می‌زنم به ایران‌داک. حالا هر‌چی من می‌گفتم که خانم محترم ایران‌داک کاره‌ای نیست، دانشگاه باید اینو تأیید کنه از تو پورتالی که ایران‌داک بهشون داده. ولی گوشش بدهکار نبود! وسط شهریور من دیگه دفاع کردم! یعنی گرنتی که باید برای انجام پایان‌نامه می‌گرفتم رو هنوز نگرفته بودم و دفاع کردم.این وسط هم اگه کسی برای خنده خواست دفاعم رو ببینه که این کوفتی چطور شروع شد و با چه جنجالی تموم شد اینجا می‌تونه ببینتش:https://www.aparat.com/v/TgSbu/%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D8%9B_%D8%B1%D9%88%D8%B4_%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%88_%D9%88_%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1%DB%8C بعد از دفاع دوباره زنگ زدم به ایران‌داک که چی شد پس؟ بهم گفتن که اینجا یه نامه دادن که شما خطاب به معاونت آموزشی دانشگاه تهران نوشتی! یعنی اون کارمند عزیز در دانشگاه تهران نامه‌ی خودم رو به صروت فیزیکی رو نوشت کرده بوده به ایران‌داک! من هم دوباره رفتم معاونت‌های مختلف تا اینکه آخر سر تونستم برم پیش خود معاون پژوهشی دانشگاه حضورا. ایشونم آخرش لطف کردن(!) و تماس گرفتن با کتابخونه گفتن که استنثناء مال ایشون رو تأیید کنید. تا آخرش من خودم رفتم پیش مسئول طبقه‌بندی اسناد کتاب‌خونه و ایشونم یه زنگ زدن به ایران‌داک رمز فراموشی گرفتن و پروپوزال من رو تأیید کردن. ایمیل تأییدیه رو پرینت گرفتم و بردم وزارت‌خونه. تا مهر‌ماه ۹۸ بازم خبری نشد و هر‌چی هم زنگ می‌زدم جواب نمی‌دادن. حضوری دوباره رفتم و اون خانومی که مسئول بودن در این ماجرا باز هم حضور نداشت. به سختی گفتم من می‌خوام برم تو و ببینم اصن پرونده‌ی من کجاست. بعد از چند‌تا پاس‌کاری بلاخره بهم مسیر کارتابل کارمو نشون دادن که تازه وقتی اردیبهشت ماه گرنت برای من تعیین شده، اولین رو‌نوشت نامه از کار من آخرای شهریور بوده! و همه اونجا متعجب بودن که چرا! بهم گفتن ببین تو هنوز حتی قرار‌دادتم نبستی. اون موقع هنوز من قرار بود ویزا بگیرم و برم به ترم ژانویه‌ی دانشگام برسم. بهشون گفتم که داغ یه گرنت موند رو دل من، من اصن نیستم. همینجوریشم یه ترم عقب افتادم! فقط رفتم پرسیدم حالا پول این گرنت چقدره! گفتن نمی‌دونیم. گفتم مگه ممکنه اصن یه جایی گرنت تعیین کنه و ندونه! گفتن آره منتهی پارسال برای کار‌شناسی ارشد ۳ میلیون بوده!گذشت، مملکت و زندگی شخصیم همزمان به فنا رفت. دو سه ماه همه‌چی در حالت تعلیق بود تا باز توی دی ماه چند‌بار زنگ زدم. دفعه‌ی اول جواب دادن و گفتن تا هفته دیگه خودمون بهت زنگ می‌زنیم بیای برای قرار‌داد. اون هفته‌ی دیگه از دی‌ماه تبدیل شد به ۲۰ اسفند تقریبا. هر روز زنگ زدم و جواب ندادن تا خودشون زنگ زدن و گفتن بیا برای قرار‌داد! وسط شیوع قرنطینه. گفتن فلان و بهمان مدرک به اضافه حساب بانک ملی! که من نداشتم! صبح با هزار بد‌بختی خودمو رسوندم به شعبه‌ی بانک ملی نزدیک ساختمون شماره‌ی دو وزارت‌خونه. یک ساعت و ربع با تمامی امراض مختلف دست و پنجه نرم کردم تا برام یه حساب باز کنن و تهش متصدی گفت حالا اجباری بود توی این اوضاع! گفتم آقا چی بگم ۱۱ ماه پیش می‌خواستن یه پولی بهم بدن تازه گفتن پاشو بیا!حسابو باز کردم و رفتم سراغ وزارت‌خونه. خانم مسئول باز نبود! «پیش پای من» رفته بود جلسه! ۴۵ دیقه بعدش اومد. با این سوال شروع کرد. آقای تهمتن خان شما مگه نمی‌خواستی بری خارج؟! گفتم یه مشکلی برام پیش اومد کنسلش کردم! گفت وا یعنی چی؟! گفتم یه مشکل شخصی دیگه. گفت مگه می‌شه؟ گفتم یه قول و قراری داشتیم کنسل شد! ازون خنده‌ها که همه جدیدا تحویلم می‌دن (اینم خودش داستانیه‌ها) گفت بهتر!یه قرار‌داد پرینت گرفت و گفت گالینگور پایان‌نامه‌ت رو هم باید با یه مقاله برامون بیاری! (حالا در نظر بگیریم که این قرار داد باید قبل از انجام پایان‌نامه و کمک خرج اون بسته می‌شد و نسخه‌ی پایان‌نامه‌ی گالینگور و اینا خبری نباید می‌بود برای پرداخت)سه تا قرار‌داد جلوم گذاشتن گفتن امضا بزن. خوندم. نوشته شده بود که این قرار‌داد از تاریخ ۹۸/۸/۱۴ تا ۹۸/۱۲/۲۸ بسته شده و ما به ازا انجام پایان‌نا.مه برای اونجا پرداخت می‌شه! گفته بودن توی صفحه‌ی اولش باید ذکر بشه که این پایان‌نامه به «هزینه»‌ی اونجا انجام شده! پایان‌نامه‌ای که ۱۷ شهریور ماه تموم شده بود!مبلغش چقد بود؟! دو میلیون تومن!!! دو میلیون تومن برای پایان‌نامه‌ای که ۱/۵ پول پرینت ۳۰۰ ۴۰۰ تا پرسش‌نامه‌ش شده بود. ۴ نسخه ازش با وجود مصوبه‌ی وزارت علوم که نباید دیگه چاپ بشه، چاپ گالینگور شد هر کدوم ۱۱۳ هزار تومن. دو میلیون تومن بابتش می‌خواستم بهم بدن!امضا کردم و تاریخ زدم. نسخه‌ی اولو دادم. گفت چرا تاریخ زدی؟! پاره کرد و یکی دیگه داد که تاریخ نزنم و معلوم نباشه ۲۰ اسفند تازه باهام قرار دادی رو بستن که سر تا پاش ایراد داره و همونم دارن ۴ ماه بعد از تاریخ روی قرار‌داد می‌بندن! قرارداد‌ها رو دادم و گفت تموم شد دیگه. برو مقاله رو با یه نسخه‌ی گالینگور شده که صفحه اولش اینو نوشتی بیار! گفتم پول چی؟ گفت برو هنوز تأمین اعتبار نشدیم! گفتم سال تمومه قراردادم که به خودم ندادین هر سه نسخه‌شو گرفتین! کی پولو می‌دین؟! گفت هر موقع دادیم می‌ریزیم تو حسابت.اومدم بیرون و رفتم تو رستورانی که برام خیلی عزیزه ناهار خوردم و برگشتم خونه...</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 21:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ّ[انحصار] مزخرف بازار [آزاد]</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D9%91%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-yu5ip0mixkuf</link>
                <description>بازار ظاهرا آزادنوشته‌ی حال حاضر، ادامه‌ی مطلب قبلی با عنوان مشابه‌ی «مزخرف [کافه] بازار» نوشته شده که نقدی فوکویی به روایت نقل شده توسط یکی از کارکنان شرکت کافه بازار است که در این بلاگ زیر آماده است:https://virgool.io/@arash.shakery/%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-sdlnubljqtiaبعد از نوشتن این بلاگ، هجمه‌ی قابل انتظار و نسبتا زیادی (با توجه به بی‌نام و نشان بودن من چه در اکوسیستم استارتاپی که مورد هدف بوده و چه در شبکه‌های اجتماعی) نسبت به متن قبلی اعمال شد. با این وجود در مجموع نوشته استقبال خوبی داشت و حد‌اقل مورد توجه قرار گرفت. اما در واکنشا و درگیری لفظی‌ای که مستقیما بین من و کارکنای کافه‌بازار در گرفت و جوابیه‌ی‌های نویسنده یه نکته وجود داره که ایده‌ی اصلی نوشتن این مطلب دومه.این جواب از طرف مدافعان بازار آزاد در کافه بازار داده شده:انحصار خوبه، بشرطی که مال ما باشه؛کنترل و انحصار برای بازاراین جمله رو همزمان بذاریم کنار نقل قول نویسنده‌ی اصلی از کافه‌بازار در مورد شبهاتی که به طور سیستماتیک توسط کافه‌بازار بررسی و جهت‌دهی می‌شن:معمولا چهارشنبه‌ی آخر هر ماه یه مراسم دورهمی کل شرکت هست به اسم چهارشنبگان. همه‌ی بچه‌ها میان پایین و یه سری سوال جواب با حسام داریم و بعدش هم پذیرایی و جوجه و بازی و غیره. سوال‌جواب‌ها معمولا حول مسائل محصولیه، چی شد رسید رو ترکوندیم؟ چرا ویدیو توی بازار که مخصوص اپ اندروید هست؟ به کاربر فعلی ضربه نمیزنه؟ مسئولیت‌های اجتماعی شرکت چیه؟ اینکه حقوق بالا می‌دیم به استارتاپ‌ها ضربه نمی‌زنه؟ و اینجور مسائل. بازی‌ها هم کنسول و بوردگیم و غیره.تجمیع المان‌های کنترل در بازار و چیز‌هایی از قبیل «... حقوق بالا [و] ... ضربه زدن به استارتاپ‌ها» بهمون همون عناصری رو بر‌می‌گردونه که در تحلیل‌های دقیق‌تر جامعه‌شناسی به عنوان انحصار ازشون یاد می‌شه. به نظر میاد اینطور در بین کار‌کنان کافه‌بازار جا افتاده که سطحی از کنترل و انحصار که بر اون‌ها یا توسط اون‌ها بر ما‌بقی بازار اعمال می‌شه؛ خیر و صوابی برای منافع عموم هست که از طریق لطف این بنگاه‌های سرمایه‌داری و تراست‌های مالی به جامعه تزریق می‌شن.نکته‌ی جالب ماجرا، اما اینجاست که آگاهانه یا غیر‌آگاهانه و به طورت اورگانیک این رفتار دقیقا همون چیزیه که علنا از طرف بنیان‌گذار‌های نظریه‌ی بازار آزاد سرمایه‌داری یا چیزی که  به نئولیبرالیسم معروف شده حدودا ۶۰ سال پیش مطرح شده. یعنی این موضوع که با اسم برداشتن انحصار از بازار دست دولت رو از گردش سرمایه ببرن اما دست آخر خودشون انحصار رو به دست بگیرن. این توجیه به صورت سیستماتیک اعمال شده، می‌شه و خواهد شد.قسمت زیر از مقاله‌ی معروف راب فن هورن (۲۰۰۹) به نام «اختراع مجدد انحصار و نقش شرکت‌های عمده در آن» استخراج شده که علاوه بر توضیحاتی که اینجا میارم بعضی از نقل قول‌ها رو عینا تکرار می‌کنم تا این شباهت اعجاب آور رو بهتر درک کنیم.نشست ده ساله‌ی نئولیبرالیسمتوی دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ میلادی، بعد از تموم شدن جنگ‌های جهانی و تسلط آمریکا، بازار آزاد به سرعت تبدیل به ایدئولوژی مسلط در بین جهان رو به توسعه و صنعتی بعد از جنگ شد. اما انباشت سرمایه‌ها (یعنی پولدار بودن تاریخی بعضی از اشخاص یا شرکت‌ها) این ترس رو به بازار آزاد اورد که حالا این انحصار مایه‌ی خطر برای آزادی مردم نشه. برای حل این مسئله و با حمایت مالی یکی از همین بنگاه‌های بانکی پولدار (!) دو دسته از نظریه‌پردازای اقتصاد بازار آزادی از آلمان (اوردو لیبرال‌ها) و دانشگاه شیکاگو (نئولیبرال‌ها) توی یه دهکده‌ای توی سوییس به اسم «مون پلرین» (کوه پلرین) جمع شدن تا برای مشکل انحصار بازار آزاد یه راه حلی بدن.مسئله از اینجا به وجود اومده که «شرکت‌ها از نفوذ و قدرت سیاسی‌شون [سوء] استفاده می‌کنند تا اقتدار دولت‌ها را جهت بدهند» (فن هورن، ۲۰۰۹: ۲۱۵)بعد از گذشت یه مدت از این نشست ده ساله، جواب مسئله‌ی جلو‌گیری از انحصار توسط نظریه‌پردازای لیبرالیسم به این گزاره تبدیل شد که انحصار برای بازار نه تنها خوبه، بلکه ضروریه و انحصار فقط برای دولت ممنوعه!انحصار برای بازار نتیجه‌ی چرب و نرمی به همراه داره. «کنترل» رو از «مالکیت» جدا نمی‌کنه. بنابر‌این با «به رسمیت شناختن مالکیت همراه با کنترل» دیگه هیچ راهی برای جلو‌گیری از تنها هدف مالکا (یعنی ماکسیمایز کردن سود) نمی‌مونه! همه‌ی مشکل هم با «رقابت» آزاده. اما یهو به این نتیجه رسیدن که «رقابت حتی در سایه‌ی انحصار هم وجود داره» (فن هورن، ۲۰۰۹: ۲۱۷-۲۱۸)تأکیید عجیب بازار به تناقض‌گویی‌های عجیب‌غریبی رسیده! این گزاره‌ی خنده دار ایده‌ی بازار و بازاری‌ها برای توجیه انحصار همه‌جورشونه: «با این پیش فرض که نیرو‌های رقابتی جلوی انحصار رو می‌گیرن (چه طوریش معلوم نیست اما به هر حال...) اگر ساختار شرکت‌ها به ظهور انحصار منجر بشود، همزمان به افول همان انحصار نیز منجر می‌شود--حتی اگر در ظاهر منجر به تشکیل سازمان‌ها بزرگ مقیاس با قدرت انحصاری شده باشد!!!» (فن هورن، ۲۰۰۹: ۲۱۸) این ادعا‌های خنده دار تا اینجا حلو می‌رن اصلا اسم انحصار توسط قدرت‌های بازار رو انحصار نمی‌دون و اون رو یه لطف می‌دونن! ادعای نظریه‌پردازای نئولیبرال و بازار آزاد اینه که «انحصار فقط زمانی باقی می‌ماند که فقط از طریق کمک‌های دولتی دریافت بشه» (فن هورن، ۲۰۰۹: ۲۱۹) و انحصار اگر مستقیما از دولت نباشه اشکالی نداره! «انحصار خصوصی، باید نسبت به انحصار دولتی و «قانون‌گذاری‌های دولتی علیه انحصار(!)» ترجیح داده بشوند». (فن هورن، ۲۰۰۹: ۲۲۰)در تمام این سطور، انحصار مالی و کاری به اضافه‌ی قدرت کنترل (چه در سطح شخصی چه در سطح اجتماعی و چه در سطح بازار) مورد تأکییده. درست مثل چیزی که تو ذهن این دوستانمون و در مورد کاری که شرکت بزرگشون می‌کنه یاد‌آوره. «کنترل»، «انحصار»، «ضربه زدن به استارتاپای دیگه»، «رشد» و ...منابع:Horn, R. V. (2009). 6. Reinventing Monopoly and the Role of Corporations: The Roots of Chicago Law and Economics. The Road from Mont Pèlerin, 204–237. doi: 10.4159/9780674054264-007</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 13:03:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزخرف [کافه] بازار</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-f7sijbi3kaxd</link>
                <description> http://vrgl.ir/oU9qJ این نوشتار، تحلیل محتوایی گفتمان بازار آزاد در ایران با رویکرد تبار‌شناسی فوکویی و مراجعه به نوشتار بالا از آقای آرش شاکری است. دانستن این موضوع ضروری است که واژه‌ی زخرف در عربی به معنای پوشاندن و اندود کردن محتوا و کلام بی‌معنا و بی‌ارزش با رویه‌های زرق و برق دار است. بنا‌براین مزخرف یعنی چیزی که اصل بی‌ارزش آن توسط ظاهری فریبنده پوشانده شده است. مثل بدلیجات آب طلا. خوشگل و بی‌ارزش!توهم آزادیفوکو بین افکار عمومی اسم دهن پر کن و الحق در بین متفکرا هم ایده‌پرداز مهمیه. یکی از تمثیل‌های اصلی‌ای که فوکو (۱۹۷۷) بکار برده، زندان و تغییر ماهیت زندان و زندان‌بانه. قضیه بطور ساده اینه که حالت سفت و سخت و بسته‌ی زندان، کم کم باز‌تر و غیر‌قابل تشخیص‌تر می‌شه. فضای زندان از کوچیک به بزرگ تبدیل می‌شه و هدف تنبیه بیشتر بجای اینکه زجر باشه، کنترل و کنترل و کنترل می‌شه. روابطی (مثل کار و تجارت) توی زندان بر‌قرار می‌شه تا زندانیا دور هم بیشتر حال کنن و اونجا بمونن تا عذاب بکشن و بخوان عصیان کنن. زندان بان هم جای اینکه یه جای خاص و دور از دسترسی باشه، همون وسط؛ همراه همه‌ست تا همه همیشه ببیننش و در عوض وجود متمایزشو کمتر احساس کنن. یه پارادوکس عجیب که همیشه یه عذاب وجدان مراقب رو همراه خودش میاره.این اون چیزیه که از آزادی، اطراف خودمون به شدت می‌بینیم. در رها‌ترین حالت‌های خودمون، در حالتی که بند اسارت مخدر و الکل هستیم، احساس رهایی می‌کنیم و بعدش عذاب و عذاب و عذاب. نظارتایی که از خونواده تا آژان احساس می‌کنیم. عکسی که نباید منتشر شه تا حرفی که نباید پخش شه... از این مثال‌های قابل لمس اطرافمون زیاده و با کمی رعایت جانبه انصاف و اخلاق و مراجعه به خودمون کلیشو می‌تونیم به یاد بیاریم.این توهم آزادی باید حتما و حتما و حتما قابل درک «بلافاصل» (immediate) (بوردیو، ۱۹۸۴) باشه. یعنی همونی که آدما تو نگاه اول می‌یننو درک کنن. نه نیاز به عمیق شدن داشته باشه، نه نیاز به شک. همون مَثَل عقل مردم به چششونه. چیزایی که سریعا توجه چشم رو جلب کنه. چیزایی که تمایز ایجاد کنه. چیزایی از جنس تفاوت با تمام محدودیت‌ها و محرومیت‌های فرا‌گیر.‍آخرش دوباره زنگ زدم منیره پلاک رو پرسیدم که فهمیدم همون ساختمون بزرگه‌س. وقتی وارد شدم همچنان شک داشتم، با خودم گفتم لابود ساختمون تجاریه و داخلش چند تا شرکت مختلف هستن. صندلی‌های رنگی، فضای شاد، آدم‌هایی که همه تی‌شرت پوشیدن و … تو همین فکرا بودم که بالاخره ارسطو اومد رفتیم اتاق مصاحبه. یه سری اتاق شیشه‌ای بود که هر کدوم یه میز کوچیک و چند تا صندلی رنگی فانتزی داشت.تطبیقجای جای این نوشته پر از ایماژِ (تصویر خیالی‌ای که کم کم تبدیل به واقعیتی دروغی می‌شه) آزادیه. تأکیید به اینکه اینجا با همه جا‌ها فرق داره و آزاده:اتاق‌های جلسات که شیشه‌ای بود و از بیرون داخلش دیده می‌شد با همون صندلی رنگی‌های فانتزی، هر طبقه یه اتاق استراحت که دو تا تخت داشت، آشپزخونه و کمد وسایل تحریر و سیم و کابل و غیره. غیر از راهروها جایی دوربین نداشت، همه چیز کلا آزاد بود و هیچ کنترل و نظارتی حس نمی‌کردی.فضا کاملا دوستانه و بر مبنای اعتماد بود، خبری از اون میزهای مدیریتی و آدم‌های کت و شلواری نبود، شبیه به چیزی بود که معمولا از فضای کار شرکت‌هایی مثل گوگل می‌بینی. مهرناز یه دوربین عکس فوری هم داشت که عکس می‌گرفتیم و بعدا با اون عکس‌ها استوجیت بازی کردیم.برعکس خیلی از شرکت‌های دیگه حتی چک و سفته و تضمین و از این چیزا هم کسی ازم نخواست. خلاصه این بود فرایند استخدام تا آنبوردینگ.حالا در عین حال و از زبون همین آقای شاکری در این مدت یه سال می‌شنویم که:وظیفه منتور شامل پیگیری این فرایند می‌شه که فرد چیزی رو ignore نکنه یا از روی اون رد نشه. همچنین اوایل که وارد شرکت می‌شی فضا بزرگه و طول می‌کشه تا جا بیافتی یا با همه آشنا بشی. اوایل برای ناهار هم با نیروی تازه‌وارد می‌ریم که زیاد حس تنهایی نداشته باشه. یه سری جلسات یک‌به‌یک هم همیشه داریم که اگه مشکلی کمبودی ناراحتی چیزی بود راحت بگه و برطرف کنیم. باصطلاح فاز طرف رو بگیریم.در انتهای دوره منتورشیپ هم یه پروژه‌ آموزشی می‌دیم انجام بده و طی پروژه کیفیت کد رو بسنجیم و best practiceها رو بگیم و استایل‌گاید‌هایی که توی همه پروژه‌های شرکت رعایت می‌کنیم رو آموزش بدیم. وقتی دوره منتورشیپ تموم شد فرد وارد تیم خودش می‌شه و از اونجا به بعد ممکنه مسئول رشد و ارتقاء شخص دیگه‌ای باشه.معمولا توی همه‌ی تیم‌ها (فنی و غیرفنی) یک نفر تیم‌لیدر هست که هفته یا دو هفته یک بار با اعضای تیم جلسه داره. این تیم‌لیدر مسائل و مشکلات انسانی افراد رو باهاشون صحبت می‌کنه و راهنمایی می‌کنه. غیر از مسائل فردی، هماهنگی‌های گروهی رو هم انجام می‌ده، از رزرو اتاق جلسات گرفته تا رهبری جلسات دیلی و پلنینگ و رترو و …یه رول Tech Lead هم داریم (که ممکنه توی تیم‌لیدر جمع بشه) که داخل تیم در مورد تصمیمات فنی نظر می‌ده، اینکه چه لایبرری استفاده بشه، دیزاین چجوری باشه و غیره که البته برای این مسائل جلسات تشکیل می‌شه و همه‌ی اعضای تیم نظر می‌دن اما نظر نهایی با Tech Lead هست.فرایند رشد و ارتقاء اعضای هر تیم به عهده‌ی تیم‌لیدر هست. اینکه بچه‌ها رو راهنمایی کنه به چه سمتی برن و چه چیزایی میتونن بخونن یادگیری داشته باشن تا بعدا بتونن ارتقا بگیرن.(یه مورد رو اوایل نمی‌دونستم و توی تلگرام جواب دادم داستان شد! شانس آوردم اون زمان عین محتوای حرفاش رو توی ورکبل گذاشته بودم و لااقل داخل شرکت شبهه‌ای باقی نموند!!)از این قبیل نمونه‌های متضاد توی این متن بسیار زیاده. تمام المان‌های سنتی از مدیریت و کنترل با تی‌شرت و مدل‌های موی متفاوت‌تر در جریانه. اما به نظر آزادیم!کالا شدن خیلی هم خوبه!بازار بی‌رحمه. بر‌خلاف تصاویر شاعرانه و رومانتیک و سانتیمانتال که از فیلم‌ها و سریال‌ها قرض گرفتیم. همه‌ی پیکسلایی که باهاشون می‌خوایم خودمون رو فریاد بزنیم، بازار شوخی با پول نداره. همه‌ی این آزادی‌ها برای همین یه جمله‌ست. ما یه مشت ابزاریم دست بازار:هر بار سر یه چالشی کسی غر می‌زد مهتدی یه جمله معروف داشت که «پول می‌گیریم همین کارهای سخت رو انجام بدیم» (نمی‌دونم جدی می‌گه یا شوخی، ولی جمله مورد علاقه‌م شده هر جا بخاطر چالشی بودن کار کسی غر بزنه منم می‌گم).مهم نیست چقد کار نشدنی‌ای بخوان. مهم نیست «ما» چه وضعیتی داریم. پولمونو می‌دن، کارشونو می‌کنیم. دست آخر هم در کمال متانت و آزادی مثل یه دستمال ممکنه بندازنمون دور:بعد از یه ماه و نیم این تیم دیسش خورد (مطمئن نیستم این «دیس» از چی میاد یا مخفف چیه، بین بچه‌ها به این معنیه که ترکید و اینا).یک هفته بعد از رفتنم خبرش اومد که دیسِ رسید هم رسید! ماجرا این بود که به اندازه کافی سود‌آوری نداشت و رقابت با رقبایی که بعضا با رابطه و ضابطه جلوی فعالیت ما رو می‌گرفتن سخت بود.تفرعن (خود خفن پنداری)یکی از اتفاقایی که در این فرآیند توهم آزادی ما زندانیا تو این قفس‌های طلایی می‌افته، چیزی به اسم «باز‌تأییده» (reaffirmation) (بوردیو، ۱۹۹۰). یعنی خودمون خودمونو تأیید می‌کنیم و خیلی هم با خودمون حال می‌کنیم. جدا از تعریفای شخصی آقای شاکری از خودشون که خب اختیار خودشونه برای میزانی دلخواه از افتادگی که جای پرداخت و نقدش اینجا نیست (مثل تضاد تأکید‌هایی که بر زیست شهرستانی و کم‌امکاناتشون دارند با این فکت که بعد از مهاجرت به کلان‌شهر تهران و قبل از به دست اوردن این شغل موفق به خرید یا اجاره‌ی یه منزل در یکی از نقاط رو به رشد تهران شدن که البته باز هم می‌گم جایگاه این نقد به شخص ایشون نیست)، به شدت تأکید روی این موضوعه که: هر کی توی این فضا هست «حتما خفففففنه»؛هدف اینه آدم غیرخفن رو نگیریم. اینو می‌دونیم که با سیستم فعلی امکان ریجکت اشتباه هست، ولی مطمئنیم که امکان اکسپت اشتباه خیلی کم و ناچیزه.این یه چوب دو سر طلاء خیلی «خفنه»! این نه تنها تفرعن و باز‌تأییده خودشون و تو سر بقیه زدن با تأکیید به ضعف دیگرانه ؛اگرچه باز هم ریجکتی معمولا بخاطر ضعف فنی هست. کسی که واقعا دانش فنی بالایی داره، اون قدر اعتماد به نفس داره که احساس نیاز به چنین رفتارهایی نداشته باشه.بلکه داره خیلی واضح و روشن نقدی رو بهمون یاد‌آوری می‌کنه که اتفاقا همه‌ی اونایی که از بازار آزاد هم تلاش دارن تا درِ آکادمی‌های علمی رو ببندن روش تأکید دارن! جایی نباید آموخت و رشد کرد. بازار وقت برای این کار نداره. شما باید خفن باشی و کار راه بندازی!:معمولا باید یک نقطه درخشان پیدا بشه که فرد برای مصاحبه تایید بشه، حالا یا تو شبکه‌های اجتماعی حرفه‌ای یا سوابق کاری فرد توی شرکت‌های مطرح یا نمونه‌کارهایی که قابل رویت باشه و کیفیتش خوب باشه، یا رتبه خوب در مسابقات معتبر (حداقل پوزیشن فرانت به همین شکل بررسی می‌شه).چیزی که داریم می‌بینیم، فک نکنید محدود به ایران یا فضای بازار معمولا انحصاری ایرانه. تقریبا مو به موی این اتفاقا کپی برداری شده از شرکت‌های بزرگ دنیاست. همونا که یه روزی پارتیشن کردناشون و جدا کردناش نشونه‌ی با کلاسی بود، امروز اشتراک و قاطی بودن و شاید فردا هم انزوا و تک سلولی بودنشون! همونا که همینطور چندین مرحله‌ی مختلف و عجیب‌ غریب استخدامی دارن و تهش به شخصی‌ترین مظاهر اون توهم آزادی هم رحم نمی‌کنن:بعد از ارسال رزومه، ورکبل لینک شبکه‌های اجتماعی رو از داخل رزومه در میاره و یه سری لینک‌های دیگه هم تا جای ممکن از داخل همین شبکه‌ها استخراج می‌کنهتا پروفایل‌های شخصی اینستاگرام و فیسبوک و غیره.دست آخر اینو بدونید که این محتوا‌ها به طور اتفاقی منتشر نمی‌شن. به طور اتفاقی جواب به برخی سوال‌ها (هر چند در خام‌ترین شکل ممکن) داده نمی‌شه. ممکنه که ناخود‌آگاه این اتفاق بیافته. اما تصادفی نیست:معمولا چهارشنبه‌ی آخر هر ماه یه مراسم دورهمی کل شرکت هست به اسم چهارشنبگان. همه‌ی بچه‌ها میان پایین و یه سری سوال جواب با حسام داریم و بعدش هم پذیرایی و جوجه و بازی و غیره. سوال‌جواب‌ها معمولا حول مسائل محصولیه، چی شد رسید رو ترکوندیم؟ چرا ویدیو توی بازار که مخصوص اپ اندروید هست؟ به کاربر فعلی ضربه نمیزنه؟ مسئولیت‌های اجتماعی شرکت چیه؟ اینکه حقوق بالا می‌دیم به استارتاپ‌ها ضربه نمی‌زنه؟ و اینجور مسائل. بازی‌ها هم کنسول و بوردگیم و غیره.منابع:Bourdieu, P., &amp; Nice, R. (1984). Distinction: social critique of the judgement of taste. London: Routledge &amp; Kegan Paul.Bourdieu, P., &amp; Passeron, J.-C. (1990). Reproduction in education, society and culture. London: Sage.Foucault, M. (1977). Discipline and punish: the birth of the prison. New York: Vintage Books.</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2019 02:05:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-zdibgou769tx</link>
                <description>تمایلاتوسوسه... اغوا... هوس یا تمنا. هر چیزی می‌تونیم اسمش رو بذاریم. بیاین با هم یه مدل‌سازی از دنیا ارائه بدیم. شاید یکی منتظر همین دیدگاه باشه.اقتصاد آزاداگر اهل سریال دیدن باشید، به احتمال زیاد house of cards رو دیدید یا تصویری ازش توی ذهن دارید. اگر هم اینطور نیست، با هم این دیالوگ رو مرور می‌کنیم:“Money is the Mc-mansion in Sarasota that starts falling apart after 10 years. Power is the old stone building that stands for centuries. I cannot respect someone who doesn’t see the difference.”پول مثل یه قصر مجلل و پوشالی می‌مونه که بعد از ده سال فرو می‌ریزه. قدرت اما یه ساختمون سنگیه که قرن‌ها سر جاش می‌مونه! و من نمی‌تونم به کسی که تفاوت این دو تا رو نمی‌بینه احترام بذارم!تصوری که همه از اقتصاد آزاد دارند چیزی شبیه به این نقل قوله. اقتصاد آزاد که همه‌ی تصویر ما از جهان رو ساخته--از تجربیات فیزیکی زندگیمون تا نماد‌های روابط انسانیمون--معمولا برای همه در این تعریف ساده خلاصه شده. عرضه و تقاضا! چیز‌ها تولید نمی‌شوند مگر اینکه تقاضایی براشون وجود داشته باشه. و زمانی که تقاضا هست، برای رفع اون تقاضا چیز‌هایی تولید خواهند شد. انگار تولید و تقاضا دو روی یک سکه هستند و هر کدام برای وجود دیگری لازم و ضروری!اما واقعیت بازار آزاد، درست مثل طبیعت بی‌رحم اطرافمون، چیز دیگریست. تولید هیچ نقشی در این وسط ایفا نمی‌کند مگر یک چیز. تولیدِ خودِ تقاضا. اما حالا با کمی اغماض به کسانی هم که تفاوت این دو رو نمی‌دونند احترام می‌ذاریم.این جمله‌ی کلیشه‌ای اما مهم در علم رو بار‌ها شنیدیم: «صورت مسئله مهم‌تر از جوابه». این واقعیت، علم رو تا این لحظه به جلو برده. سوال‌ها مطرح می‌شوند. به ذهن‌ها جهت و انگیزه می‌دهند. یک هفته، یک ماه، یک سال یا یک قرن یا یک هزاره بعد‌تر پاسخ خواهد آمد. ولی چیزی که در این میان مهم‌تر است، فعالیتی‌ست که از همان سوال در جامعه‌ی علمی شکل می‌گیرد. بازار آزاد هم درست همینطور. تقاضا که باشه، تولید انجام می‌شه. تقاضا رو شکل بدیم. تقاضا رو کنترل کنیم. تقاضا رو ارضا کنیم. و البته تقاضا رو گشنه نگه داریم.بازار سرمایه؛ بازار احساساتبدن انسان طوری تکامل پیدا کرده که برای تقاضا‌های اصلی بجنگه. تقاضا‌های اصلی برای انسان چیه؟ غذا، خواب، سلامت و بقا. تقاضای اصلی برای انسان‌ها (جمعی از انسان) چیه؟ ارتباط، آرامش و توجه.دسته‌ی اول به طور فیزیکی برای ما اساسی هستند و دسته‌ی دوم به طور قرار‌دادی. اما نبود هر کدوم ما رو به جنگ بیشتر فرا‌می‌خونه. بجنگ و بدست بیار. جنگ سلاح و مشت و لگد نیست. جنگ همه یا هیچه. همه یا هیچ رو می‌شه با شمشیر و تفنگ به دست اورد، می‌شه با کرشمه و غمزه. با نیاز. با خواست. با التماس.فکر کنید جایی نشستید و سر شما دعوا و جنگ بالا می‌گیره. درست مثل نرون در جایگاه ویژه‌ی کلزیوم. برای شصت مبارک شما، دیگران در میدان همدیگر رو تیکه و پاره می‌کنند. آدم خوشش میاد. توی دلش قند آب می‌شه که سرش دعوا به راه افتاده.آن پایین روی خاک و خل‌ها به سرمایه‌ی شما «نیاز» دارند. پس سرش با هم می‌جنگند.از لحظه‌ی تولد تا مرگ، جور کردن تمام سرمایه‌هایی که براش بر سر شما بجنگند هزینه‌بر است. به جز یکی. مجانی مجانی می‌تونی همه را به جان هم بیاندازید. توجه! کسی تقاضا می‌کنه و تو می‌تونی خرج کنی یا نه. و تو خرج نمی‌کنی. و تو بد خرج می‌کنی. و جنگ راه می‌اندازی. و کشته مرده می‌پروری.عادت کن تا برده‌ی من باشیعادتگوشی‌های موبایل رو نگاه کنید. چند آیکون از اسطوره‌ها موفقیت. فیس‌بوک. توییتر. اینستاگرام. تلگرام. اسنپ چت. ما روز‌ها عادت داریم که اونا رو چک کنیم. هیچ کدوم از اپ‌هایی که عادت نداریم و مناسبتی به اونا سر می‌زنیم برای ما تبدیل به اسطوره‌های موفقیت نشدند! از اون دسته از نیاز‌های اصلی فیزیکی ما به طور باور‌نکردنی ریشه در عادت ما دارند. ما برای عادت‌هامون می‌جنگیم. برای هر روز غذا خوردن. برای هر‌شب جایی خوابیدن. برای سکس کردن و بقا.اگر قراره سر شما جنگ بشه؛ و قلقلک می‌روید تا تبدیل به وسوسه‌های روزانه‌ی دیگران شوید، وارد عادت دیگران شوید. عادتشان شوید و تقاضا برایتان را بالا ببرید. همان دم که عادت کردند. گوشه‌ی چشمی خواستند یا التفاتی دیگر بازار شما شکل گرفته. حالا دریغ کنید. کرشمه می‌کنند. دریغ کنید. التماس می‌کنند. دریغ کنید. می‌جنگند. عادت کردند. برای چیزی که انتها ندارد و کمبودی نیست، عادتشان دادید و بازار ساختید. حالا به هر شکل و هر وقت که خواستید، عرضه کنید!</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2019 15:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکنش، بجای کنش؛ بازار آزاد و پاییده شدن ما</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%B4%D8%9B-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%A7-imrkq7exmyux</link>
                <description>نظارتفلسفه در قرن ۱۹ و ۲۰ به اندازه‌ی کافی پیچیده شد تا کلیتی به اسم فلسفه هم تقسیم‌بندی دوگانه بشه. فلسفه‌ی قاره‌ای و فلسفه‌ی تحلیلی! فلسفه‌ی قاره‌ای مربوط به فلسفه‌ی زاده شده در قاره‌ی اروپا ست. منظور از اروپا هم نزد خود اروپاییان! تمام قاره‌ی سبز به جز بریتانیا و کما بیش حوزه‌ی اسکاندیناوی‌ست. و خب بدیهتا فلسفه‌ی تحلیلی مربوط به فلسفه‌ی تولید شده در ما‌بقی دنیا (که از نظر همان اروپاییان یعنی کشور‌های اسکاندیناوی، ریتانیا و آمریکای شمالی-- خلاصه بگم که این یعنی بقیه‌ی دنیا بوووووق) ست.تعبیر دم دستی از فلسفه‌ی قاره‌ای، ایده‌های خلق‌الساعه‌ای است که از آسمان بر ما فرو میاد. فلسفه‌ی قاره‌ای فلسفه‌ای مولد است. ایده مطرح می‌کنه. پرسش می‌سازه. نظریه می‌ده. فلسفه‌ی تحلیلی اما درست بر‌عکس؛ اون‌چیزی که هست رو تحلیل می‌کنه. روند‌ها رو دنبال می‌کنه. به پرسشا جواب می‌ده.احتمالا تا الان باید حدس زده باشید که این مقدمه چطور قراره با عنوان نوشته مرتبط بشه. فلسفه‌ی قاره‌ای فلسفه‌ای کنش‌گراست و فلسفه‌ی تحلیلی فلسفه‌ای واکنش‌گرا. و از اینجا می‌تونیم وارد بحث بشیم. همون طور که بالا‌تر گفتم، فلسفه‌ی تحلیلی عمدتا مربوط به بریتانیا و ایالات متحده‌ی آمریکا‌ست. ورود فلسفه‌ی تحلیلی به آمریکا، مکتبی از علوم انسانی رو در جهان برپا کرد که به دلیل موقعیت جغرافیای آکادمی‌های فعال در ایالات متحده در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ به مکتب شیکاگو معروف شد. این مکتب با نام علمی‌تر مکتب رفتار‌گرایی شناخته می‌شه.اصولا شروع به تحلیل از کنش، امر سخت‌تری نسبت به شروع تحلیل از واکنش است. کنش ناگهانی و از هیچ جا سر می‌زنه. برای تحلیل کنش نیاز به شکافتن لایه‌های ذهنی و اجتماعی هست. باید فرضیه‌ای ساخت و مستندات رو امتحان کرد و تازه امیدوار بود به بخشی از واقعیت دست پیدا کرد. اما واکنش خیلی راحت مورد پی‌گیری قرار می‌گیره. واکنش رو فارغ از اینکه اون کنش مورد نظر چی بوده و چرا بوده می‌شه دنبال کرد. مثل دستگاه محرک و پاسخ. دیگه کاری نداریم که آتیش چیه و از کجا اومده. آتیش داغه و ملت در مواجهه با آتیش دستشون رو می‌کشن. به همین سادگی.تا اینجا متوجه شدیم که آمریکا یکی از مراکز اصلی مکتب رفتار‌گرایی هست و رفتار‌گرا‌ها، واکنش‌ها رو مورد توجه خودشون قرار می‌دن. بازار آزاد و نئو‌لیبرالیسم هم که به وضوح در ایالات متحده‌ی آمریکا به بلوغ و اوج رسیده. از ۱۰ شرکت بزرگ سرمایه‌دار در دنیای تکنولوژی، ۷ شرکت (اوراکل، فیس‌بوک، آی‌بی‌ام، اینتل، آلفابت یا گوگل، مایکروسافت و اپل) آمریکایی هستن. تمامی این شرکت‌ها به طور مستقیم یا به طور مشترک در زمینه‌ی شبکه‌های اجتماعی خدمات مجانی ارائه می‌کنند یا سخت‌افزار‌هایی با پروتوکل‌های پایش اطلاعات تولید می‌کنند.شبکه‌های اجتماعی بعد از گذشت چند سال، معمولا امکانات واکنشی برای کاربراشون فراهم کردند. مثه لایک کردن، یا اشتراک گذاری و ... بر‌می‌گردیم سراغ کنش و واکنش. معمولا تجربیات شخصی از شبکه‌های اجتماعی همراه هستند با بمبارون محتوایی نسبت به چیزایی که لایک می‌کنیم یا چیزایی که باز‌نشر کردیم، دیدیم یا سیو کردیم. خیلی کم اصولا به محتوایی که خودمون تولید می‌کنیم پرداخته می‌شه. این همون خاصیت سادگی بررسی واکنش نسبت به کنش هست. بازار حول وا‌کنش شکل می‌گیره و گسترده می‌شه. با هر یه دونه کنش می‌شه هزاران یا میلیون‌ها وا‌کنش رو بررسی کرد و پایید.بازار برای تولید و فروش، نیاز داره واکنش‌ها رو بسنجه. مردم به چه چیزی واکنش نشون می‌دن؟ اونو بسازن یا اونجور تبلیغ کنن...</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 22 Feb 2019 19:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افتضاح اقتصادی؛ هدیه‌ی طراحان، بنچ‌مارکر‌ها و کپی‌کاران</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%9B-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%DA%86%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-revld7xr2kyg</link>
                <description>گزارش مجمع جهانی اقتصادمجمع جهانی اقتصاد هفته‌ی گذشته‌، گزارشی ۶۷۱ صفحه‌ای از وضعیت اقتصاد‌های جهان در شرایطی موسوم به موج چهارم انقلاب صنعتی را بر اساس شاخصی جدید به نام نسخه‌ی چهارم شاخص رقابت‌پذیری منتشر کرده است.در این گزارش ۱۴۰ کشور دنیا در چهار حوزه‌ی شرایط و امکانات، سرمایه‌ی اجتماعی، وضعیت بازار و زیست‌بوم نو‌آوری و ۱۲ رکن در مجموع برای این چهار حوزه مورد بررسی و رتبه‌بندی قرار گرفته اند.اگر اولین سوال شما وضعیت کلی ایران به عنوان یکی از این ۱۴۰ کشور دنیاست، پاسخ شما را گردانندگان اقتصادی ایران به این صورت داده‌اند:ایران در شاخص رقابت‌پذیریاما نگاهی دقیق‌تر حتی اوضاع را از چیزی که به نظر می‌آید هم اسفناک‌تر نشان می‌دهد. در ادامه به بررسی دقیق‌تر و تحلیلی برخی از شاخص‌های موجود در این گزارش می‌پردازم.به طور کلی رتبه‌ی ایران در تمام ۱۴ رکن مورد بررسی در نیمه‌ی دوم جدول رتبه‌بندی است جز رکن مربوط به اندازه‌ی بازار که متغیری مستقل از برنامه‌های اقتصادی به حساب می‌آید و زیست‌بوم نو‌آوری که در آن رتبه‌ای کمی بالا‌تر از نیمه را به خود اختصاص داده است ( رتبه‌ی ۶۵ از ۱۴۰ کشور). به این مورد در ادامه اشاره خواهد شد اما برای نمونه حتی در همین رکن و نمره‌ی دریافتی ایران از ۱۰۰ نمره تنها ۳۰ نمره است!در تمامی این ارکان به جز تطابق با و به کار‌گیری تکنولوژی‌های دیجیتال نسبت به وضعیت گذشته‌ی خود هیچ پیشرفتی نداشتیم.در تمامی این ارکان به جز حجم و اندازه‌ی بازار که باز هم بالا‌تر به آن اشاره شد از متوسط خاور‌میانه و شمال آفریقا پایین‌تر یا حداکثر برابر هستیم.رتبه‌ی ایران در شاخص‌های مجمع جهاندر پایین ارکان و شاخص‌هایی مورد بررسی قرار خواهند گرفت که در آنها ایران رتبه‌ای پایین‌تر از ۱۰۰ را به خود اختصاص داده است. یعنی جایی پایین‌تر از ۱/۳ انتهایی جدول رتبه‌بندی.رکن نهاد‌های قانونی: رتبه‌ی کل ۱۲۱شاخص حوادث تروریستی: ۱۰۶‌شاخص شفافیت بودجه: ۱۳۴‌شاخص آزادی رسانه‌ها: ۱۳۴‌شاخص مشارکت الکترونیک در دولت: ۱۰۱‌شاخص فساد: ۱۰۹‌شاخص حق مالکیت: ۱۰۳‌شاخص حق مالکیت فکری: ۱۲۶شاخص اعلام استاندارد‌ها: ۱۲۷شاخص سامان‌دهی تعارض منافع: ۱۲۱شاخص حق حاکمیت سهامداران: ۱۳۶این رکن شاخص‌هایی مربوط به فساد سازمان‌یافته و ظرفیت قانونی کشور در امر توسعه را در خود جای داده است که به وضوح وضعیت بسیار نا‌مناسبی در ایران دارد. تمام توسعه‌ی الکترونیکی انجام شده در کشور که کار‌گزاران آن‌ها حتی در بخش خصوصی مدعی شفاف‌سازی به واسطه‌ی آنها بوده اند منجر به فساد سیستماتیک بیشتر شده است.رکن پذیرش تکنولوژی‌های دیجیتال و اینترنتی: رتبه‌ی کل ۸۰شاخص مشترکین اینترنت فیبری: ۱۱۴با توجه به ادعای مسئولین مبنی بر ارزانی استفاده از اینترنت پر‌سرعت در ایران، در این شاخص حتی به استاندارد‌های قابل اندازه‌گیری هم نرسیدیم و میزان مشترکین اینترنت فیبری در ایران صفر گزارش شده است.رکن ثبات در اقتصاد کلان: رتبه‌ی کل ۱۱۷شاخص تورم سالانه: ۱۲۲رکن تخصص (نیروی متخصص): رتبه‌ی کل ۹۱شاخص طول مدت آموزش نیروی کار: ۱۲۱میزان تخصص فارغ‌التحصیلان: ۱۱۳شاخص آموزش تفکر انتقادی: ۱۰۲ترکیب شاخص‌های بالا خصوصا شاخص آموزش تفکر انتقادی در تعارض کامل با ادعا‌های مطرح شده توسط اکوسیستم کار‌آفرینی کشور مبنی ببر افزایش نو‌آوری است. نتیجه‌ی این آمار نشان می‌دهد که آکادمی در ایران از کار افتاده است و نیرویی بابت انجام نو‌آوری و ابتکار و پیاده‌سازی خلاق وجود تربیت نمی‌شود! نو‌آوری نتیجه‌ی بلافاصله‌ی تفکر انتقادی است!رکن بازار محصول: رتبه‌ی کل ۱۳۴شاخص کژکارکرد مالیت‌ها و یارانه در بازار رقابتی: ۱۰۸شاخص رقابت در ارائه‌ی خدمات: ۱۲۴شاخص تعدد کالا‌ها یا خدمات معاف از تعرفه: ۱۱۷شاخص درصد مالیات گمرکی: ۱۴۰در این رکن هم شاخص‌های مربوط به انحصار بازار و عدم رقابت بازاری معرفی شده اند که جدا از شاخص‌هایی که مربوط به موارد قانونی و سیستماتیک است؛ همین یک مورد رقابت در ارائه‌ی خدمات نشان از عدم وجود نو‌آوری در فضای کسب و کاری ایران دارد!رکن بازار کار: رتبه‌ی کل ۱۳۶هزینه‌ی تعدیل نیرو: ۱۰۱شاخص همکاری در روابط کارکنان: ۱۲۳شاخص انعطاف‌پذیری دستمزد مقرر: ۱۲۰شاخص تسهیلات در استخدام نیروی کار خارجی: ۱۲۹شاخص پویایی درونی نیروی کار: ۱۱۷شاخص اعتماد و اعتقاد به مدیریت علمی: ۱۲۹نسبت دستمزد و باز‌دهی: ۱۰۵نسبت مشارکت نیروی کار زن: ۱۳۶مالیت بر کارگر: ۱۱۴رکن سیستم پولی و مالی: رتبه‌ی کل ۹۸شاخص جذب سرمایه برای کسب و کار‌های کوچک و متوسط: ۱۲۷دسترسی به سرمایه‌های بنگاه‌های خطر‌پذیر: ۱۱۱شاخص صحت و سلامت بانکی: ۱۳۱درصد وام‌های باز‌پرداخت‌نشده: ۱۰۳شاخص شکاف اعتباری: ۱۱۵رکن اندازه‌ی بازار:شاخص رشد محصولات داخلی: ۱۸واردات: ۱۳۷در اینجا به عمد هر دو شاخص را کنار هم آورده ام. تناقضی آشکار در رتبه‌ی بسیار خوب ایران در رشد محصولات داخلی و رتبه‌ی فاجعه‌آمیز واردات به صورت همزمان!رکن پویایی تجاری: رتبه‌ی کل ۱۱۹شاخص نرخ پرداخت قروض و فرار از ورشکستگی: ۱۲۳شاخص قواعد اعلام ورشکستگی: ۱۲۱شاخص دیدگاه نسبت به ریسک‌های کار‌آفرینی: ۱۲۶شاخص تمایل به اعطای اقتدار و نمایندگی: ۱۳۰رکن ظرفیت‌های نو‌آوری: رتبه‌ی کل ۶۵شاخص تنوع در نیروی کار: ۱۲۵شاخص سهام‌داری‌های مشارکتی: ۱۱۴شاخص اپلیکیشن‌های پتنت شده: ۱۰۰نتیجه(!):مسئله‌ی پیش‌آمده هضم این رتبه‌ی البته نه چندان خوب اما بالا‌تر از نیمه‌ی جدول ایران در نو‌آوری است. از میان شاخص‌های مطرح شده در رکن ظرفیت‌های نو‌آوری، آنچه که رتبه‌ی ما را کمی بهبود بخشیده است به جز رتبه‌های بالای صد که بالا به آن اشاره شد، شاخص‌های مربوط به موسسات آموزشی و مقالات منتشر شده با شاخص H-index است. در بخش روش‌شناسی پیوست شده به این گزارش در مجمع جهانی اقتصاد، نمره‌های به دست آمده در این شاخص‌ها از وب‌سایت SCImago استخراج شده است. قبلا در مطلبی به طور کامل این ر‌تبه‌بندی را شرح دادم. اما برای اینکه شما از بی‌اعتباری کیفی این آمار آگاه شوید همین کافی است که بدانید با مصوبات آیین‌نامه‌ای وزارت علوم مبنی بر اجبار چاپ مقاله در تعیین نمره‌ی پایان‌نامه و دفاع از رساله‌ی دکتری و همینطور عضویت هئیت علمی دانشگاه‌ها، رتبه‌ی ایران به صورت تصنعی در شاخص‌های کمی این وب‌سایت به طور مثال در شاخص اچ ۴۴ است و از حیث تعدد ۲۲. اما در همین رده‌بندی و در بخش متوسط ارجاعات خارجی در مقاله‌های ایرانی رتبه‌ی ایران بالای ۲۰۰ است!با کنار هم گذاشتن چند شاخص از شاخص‌هایی که در بالا معرفی شدند می‌توان به راحتی دریافت که ایران از منظر رقابت‌پذیری و نو‌آوری وضعیت بسیار ضعیف در جهان دارد. شاخص‌هایی همچون میزان واردات بسیار بالا در کنار افزایش محصولات داخلی (!)، تمایل کم به سرمایه‌گذاری‌های خطر‌پذیر، پتنت‌های ثبت شده‌ی بسیار پایین، رقابت پایین در محصولات خدماتی، ریسک بالای کار‌آفرینی، وضعیت بد کسب و کار‌های کوچک و متوسط و نداشتن آکادمی به معنای کلمه برای تربیت افراد خلاق؛ هیچ کدام سازگاری با ادعا‌های کار‌آفرینان و حتی همین رتبه‌ی منتشر شده در این گزارش ندارند. تمام شاخص‌های ذکر شده نشان از عدم رقابت و عدم نو‌آوری و خلاقیتی است که به طور تصنعی و متناقضی بعضی از شاخص‌ها را با کپی‌های مبتدیان، بنچ مارکینگ‌هایی بدون پایه‌ی علمی و انحصاری بی‌حد و حصر بالا نگه داشته است و تقریبا در تمامی شاخص‌های مرتبط دیگر برای اقتصاد ایران افتضاح به بار آورده اند.منبع:https://www.weforum.org/reports/the-global-competitveness-report-2018</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 15:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توسعه‌ی ایرانی، توسعه‌ی قجری</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%AC%D8%B1%DB%8C-o05it5yvmdz7</link>
                <description>سلفی ناصر‌الدین شاهخاطراتقبل از اینکه بخوام راجع به این مفهوم من دراوردی یکمی دقیق‌تر و با نگاه علمی‌تر بنویسم یه اشاره‌ای کنم به ریشه‌ی چنین استعاره‌ای.ناصر‌الدین شاه یکی از اولین مجموعه‌ خاطره‌نویسی‌های شخصی یا اتوبیوگرافی‌های ایران را نوشته است و منبع بسیاری از ارجاعات ایرانیان از احوالات اجتماعی شده است. دقت کنید که محتوا در اواخر قرن ۱۹ میلادی به نگارش درآمده و منبع ارجاعات علمی و فرهنگی ایرانیان است. برای ارائه‌ی یک دید قابل مقایسه دقت کنید که این خاطرات از روند اجتماعی ایران که همانطور که پیش‌تر گفتم هنوز منبع ارجاعات اجتماعی است هم‌عصر با چه نظایری در دیگر نقاط دنیاست: یک قرن پس از صورت‌بندی قوانین دینامیک توسط نیوتونمقارن با صورت‌بندی نظریه‌ی تکامل توسط چارلز داروینمقارن با پیدایش جامعه‌شناسی توسط آگوست کُنتمقارن با چاپ کتاب سرمایه توسط کارل مارکسمقارن با ابداع قواعد روش‌شناسی در علوم اجتماعی توسط امیل دورکایمنگارش شخصی خاطرات و آن هم توسط شخصیت‌های اجتماعی مهم حتی در زمان حاضر نیز موضوعی متدوال است و ایرادی بر آن از این جهت وارد نیست. اما مسئله زمانی پدید می‌آید که چنین منابعی، تبدیل به اولین منابع موجود برای ارجاعات دست اول در سطح کلان می‌شوند. چنین خاطراتی برداشت‌های شخصی مواجهه با پدیده‌های دنیا هستند و می‌تواند بسیار سطحی و فاقد اعتبار باشند. مقبولیت چنین برداشت‌هایی حاکی از نگرش ما در اعطای اعتبار به اشخاص و دریافت‌های بلافاصله و ساختار‌نیافته از پدیده‌هاست. در چنین شرایطی است که «اشخاص» مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر از ساختار‌ها یا روش‌ها می‌شوند و امکان ظهور استبداد همواره وجود خواهد داشت.توسعه امکان دارد؟بسیاری از ریشه‌های توسعه به مفهوم اقتصادی-اجتماعی آن ریشه در اندیشه‌ی متفکران لیبرال انگلیسی مثل میل و اسمیت و یا ساختار‌گرایان آمریکایی مثل پارسونز دارد. یکی از معروف‌ترین مدل‌های توسعه موسوم به اجایل (AGIL) متعلق به نظریه‌ی اجتماعی تالکوت پارسونز تحت عنوان ساختار‌گرایی کارکردی است که حدود نیم قرن-از دهه‌ی ۲۰ تا دهه‌ی ۷۰-مسلط‌ترین رویکرد فکری در جهان بود. به طور خلاصه می‌توان آن را چنین شرح داد که پدیده‌های اجتماعی در یک چرخه از تولید، سنجش کارایی، اصلاح، تثبیت/حذف قرار دارند. به زبان ساده یعنی هر چیزی که وجود دارد، به دلیل کارایی آن است و در غیر این صورت حذف می‌شد.چنین رویکردی موجب پیشرفت‌های بسیاری در این بازه‌ی زمانی ۵۰ ساله شد. چرا که تمام تلاش‌ها معطوف به بالا بردن کارایی سیستم‌های موجود یا حذف سیستم‌های ظاهرا غیر‌کار‌آمد و جایگزینی آنها با سیستم‌های کار‌آمد بود. اما قدرت گرفتن رویکرد‌های انتقادی و همین‌طور نگاه باز‌تر و دقیق‌تر به مسئله‌ی توسعه که با روش‌های دقیق‌تری همه‌ی جوانب را مورد سنجش قرار می‌داد، چنین پیش‌فرضی را زیر سوال بردنند. کتاب بسیار معروف دیالکتیک روشنگری اثر آدورنو-هورکهایمر که پس از فرار از آلمان نازی و پناه بردن به آمریکای پس از جنگ نوشته شد و کارکرد معکوس علم و تکنولوژی را در گسترش تبعیض و فساد به تصویر کشید پشتوانه‌ی نظری به این مناقشه داد.در دهه‌ی هفتاد میلادی یک اندیشکده‌ی اروپایی به نام «باشگاه رم» (club of rome) با یک مطالعه‌ی همه جانبه و بکار گیری توزیع‌های آماری منجمله منحنی بسیار معروف کوزنتس نشان داد که دنیا با «محدودیت رشد» مواجه است. یعنی استفاده‌ی بیش از اندازه از منابع برای توسعه موجب آسیبب رساندن به دیگر ابعاد زندگی در جهان می‌شود. منحنی کوزنتس که در پایین آن را می‌بینید نشان داد روند بهره‌برداری بهینه از منابع و توسعه جایی متوقف می‌شود و توسعه‌ی بیشتر از آن حد موجب افزایش آسیب خواهد شد. با همه‌ی این تفاسیر این مسئله صورت جدی به خودش گرفت! آیا واقعا توسعه امکان‌پذیر است؟منحنی کوزنتستوسعه چیست؟با وجود قدرت گرفتن هر چه بیشتر سرمایه‌داری و تلاش برای انزوای رویکرد‌های انتقادی در دنیای علمی و توجه بیشتر به امر توسعه در جهان، مجله‌ای با نام آرنا در استرالیا سعی کرد تا سنگر رویکرد انتقادی را در این زمینه حفظ کند. جمعی از جامعه‌شناسان و منتقدان نام‌دار استرالیایی به طور ساختار یافته‌ای تلاش‌های علمی منتقدانه را در این مجله ادامه دادند. پاول جیمز یکی از معروف‌ترین چهره‌های این مجله است. او پست‌های اجرایی دولتی یا میان دولتی و بین‌المللی (سازمان ملل به عنوانن متولی توسعه در جهان) داشته است و با این تجربیات سعی کرده است با رویکردی انتقادی مفهوم جدیدی از توسعه ارائه کند.پس از سال‌ها تلاش برای توسعه‌ی پایدار یا همه‌گانی در جهان یک واقعیت همچنان در ذوق می‌زند. در دهه‌ی هشتاد میلادی فرضیه‌ای توسط یک دانشمند آلمانی به نام برنت مطرح شد که خطی افقی و فرضی در جهان وجود دارد که کشور‌ها را به دو دسته‌ی شمالی‌های پولدار و توسعه یافته و جنوبی‌های فقیر و توسعه نیافته تقسیم می‌کند. و متاسفانه همچنان این تقسیم‌بندی با کمترین میزان خطا اعتبار دارد!brandt lineجیمز در کتابی تحت عنوان «جهانی‌شدن، ملی‌گرایی و قوم‌گرایی» با دوگانه‌ای روبه‌رو است که چطور محصولات صادر شده از دنیای توسعه‌یافته قابلیت استفاده در سراسر دنیا را دارند اما خود توسعه نتوانسته است خارج از قالب همیشگی ریشه بدواند؟او برای پاسخ به این مسئله توسعه را حاصل فرآیند «انتزاع» می‌داند. انتزاع در این معنی که از پیچیدگی‌ها و روابط درون شبکه‌ای یک پدیده رمزگشایی شود و در یک فرآیند بازگشتی به لخت‌ترین حالت ممکن از آن پدیده برسیم. حال این لخت‌ترین حالت ممکن حاوی همه‌ی ویژگی‌های ضروری‌ای است تا بتوان روی آن به عنوان یک زیر‌ساخت و پی، عملیات توسعه را پیاده کرد. ملحقات ویژه‌ی فرهنگی و غیره را اضافه کرد تا بتوان آن را در هر زمینه‌ای به کار برد.به طور معمول کشور‌های پیشرفته این فرآیند و ساز و کار علمی دست‌یافتن به انتزاع را برملا یا صادر نمی‌کنند. بلکه صرفا محصول انتزاع شده را برای مصرف (خواه کالا، خواه فرهنگ یا حتی دانش!) در اختیار دیگران می‌گذارند.توسعه‌ی قجری: تعبیر و شاخصه‌هاحالا به موضوع ناصر‌الدین شاه بر‌می‌گردیم. ناصر‌الدین شاه نماد مواجهه شخصی و غیر‌تخصصی با محصولات دنیای توسعه‌یافته است. این‌طور بوده که شاه دو عالم می‌گفته «خوشمان آمد، این را می‌خواهیم!» و دیگران «این» را وارد کشور می‌کردند. این درست مثل همان موضوع مطرح شده در ابتدای متن است. مراجعه به اولین و سطحی‌ترین مواجهه با دنیای بیرون از خودمان با اتکا به تجربه‌های شخصی نه ساختار یافته. مثل علاقه‌مندی‌مان به قصه، به خاطره و به روایت.تجربه‌های ما از دنیای توسعه یافته بعضا خلاصه می‌شود به ارتفاع برج‌ها، آسانسور‌های شیشه‌ای، کافه‌ها و رستوران‌ها و ...این رویکرد دقیقا در فضای علمی کشور نیز وجود دارد. ما فلان یا بهمان مرکز را می‌خواهیم. ساختمان خوشگل‌اش را می‌خواهیم. می‌خواهیم همه‌ی کامپیوتر‌هایمان مک بوک باشد! کسی ساختار‌ها را بررسی نمی‌کند. کسی واقعیت تاریخی آن محصول را نمی‌داند. کسی زمینه‌ی فرهنگی و الزام‌آور آن محصول را نمی‌داند. ما فقط خود پیچیده‌ترین نمود از یک پدیده را می‌خواهیم. یک محصول بسته‌بندی شده که استفاده از آن ساده باشد اما به همان میزان هم محتویات درون بسته‌بندی شیک ان پیچیده و گیج‌کننده.این چیزی است که من نام آنرا توسعه‌ی قجری گذاشتم و می‌توانم شاخصه‌های زیر را به آن اختصاص دهم.توسعه‌ی قجری: فاقد انتزاع طراحی استمحصول محور و بی‌توجه به فرآیند و ساز و کار استزود بازده است ولی دیر‌پا نیستدرون‌زا یا دارای باز‌تولید درونی نیستفاقد قابلیت گسترش استسازگار و یکپارچه نیستواکنش گرا‌ست و کنش گرا نیستپاسخ است اما پرسش نداردهزینه‌بر است اما درآمد‌زا نیستدنباله‌رو است اما تولید‌کننده نیستمنابع:Horkheimer, M., Adorno, T., Noeri, G. and Jephcott, E. (2002). Dialectic of Enlightenment. Redwood City: Stanford University Press.Ritzer, G. (2013). Sociological theory. New York: McGraw-Hill Higher Education.James, P. (2006). Globalism nationalism tribalism. London: Sage.Meadows, D. (1982). The Limits to growth. New York: Universe Books.Arrighi, G., Silver, B. and Brewer, B. (2003). Industrial convergence, globalization, and the persistence of the North-South divide. Studies in Comparative International Development, 38(1), pp.3-31.</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 12 Oct 2018 17:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساقیا بر خیز و در ده جام را/خاک بر سر کن استارتاپ ایام را</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%B3%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-elevwbrvspkj</link>
                <description>شندیم امروز بخش بزرگی از اکوسیستم استارتاپی ایران، افرادی که به غلط خودشون رو کار‌آفرین تلقی می‌کنن، دور هم جمع شدن تا الطاف معاون ریاست جمهوری در امور علمی شامل حالشون بشه! خیلی کوتاه و خلاصه می‌خوام از خجالت دوستان در بیام یا اندک توضیحی بدم که چرا فلسفه به درد صنعت و اقتصاد می‌خوره!ایران الان بحران‌های خیلی خیلی خیلی زیادی رو داره از سر می‌گذرونه. قابل لمس‌ترینش بحران آب و برقه. شما در سرتاسر این اکوسیستم ذره‌ای تکاپو برای حل این مشکل نمی‌بینید! کسی به آب فکر نمی‌کنه! کسی نگران مصرف انرژی نیست! در خلاقانه‌ترین حالت ما به فکر فروش زعفرون از طریق اینترنت هستیم! سیاست‌گذار کلان فن‌آوری در کشور رو به اعضای اتاق بازرگانی ایران می‌گه که (نقل به مضمون) راه حل شما صنعت‌گرا اینه که دودکشا رو از بین ببرید و از کامپیوتر پول در بیارید!دلیلش اینه که ما کلا اشتباهی بودیم! کلا اشتباه گرفتیم. استارتاپ یه مغازه‌ی الکترونیکی نیست! استارتاپ راه حل برای یه مشکله! حالا فلسفه‌ش کجاست؟ فلسفه‌ش اونجاست که فضای کار‌آفرینی و استارتاپی که ما داریم کپی‌های دم دستی از اونارو پیاده می‌کنیم حاصل ۴۰۰ ۵۰۰ سال تحول ایده‌های داروینیستی و اورگانیستیه که منجر شده به لیبرالیسم و بازار آزاد اقتصادی! رویکرد اورگانیستی و داروینیستی می‌گه که مناسب‌ترین و منطبق‌ترین  اونجا کسی برای اینکه دلش می‌خواد پولدار شه به زور کار‌آفرین و نو‌آور نمی‌شه! اونجا چون کسی یه دغدغه و مشکلی داره و راه حلی هم برای اون مشکلش پیدا کرده کار‌آفرین و استارتاپی می‌شه. و به طور اورگانیک اگه اون دغدغه مهم و مشکل تعداد زیادی از آدما باشه خریدار پیدا می‌کنه و پولدار می‌شه! نه واسه اینکه بازار‌های عصر صفوی رو دیجیتالا کرده یا مسافرکشی رو به کمک موبایل راحت‌تر کرده! نمی‌شه توی کشوری که هنوز تکلیفشو با فلسفه و فرهنگش روشن نکرده، اکوسیستم کارآفرینی داشت.ببخشید دوستان کار‌آفرین. مزاحمتون نشم دیگه بیشتر از این.</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 02 Aug 2018 22:39:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما در عمل خوب نیستیم، چون ما در نظر خوب نیستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ygyaoz2vk0n9</link>
                <description>علمفرض کنید سال ۱۹۳۹ و در بحبحه‌ی جنگ جهانی هستیم. فرض کنید ما قوی‌ترین کشور جهان هستیم و حالا عشق کرده ایم بمب اتم هم بسازیم! ذهن ایرانی می‌گوید برویم سراغ مهندسین با تجربه. کار عملی را باید به آنها سپرد. کسانی که چهار پیرهن بیشتر پاره کردند و بلدند «چیزی» «بسازند». حالا آن وسط‌ها یک صحیح و خطایی هم می‌کنند، اما مهم این است که مرد عملند. این دانشمند‌ها فقط مزخرفاتی می‌گویند که در «تئوری» قشنگ است اما در عمل هیچ!اما مدیران پروژه بزرگترین نظریه‌پرداز قرن اگر نگویم تاریخ--آلبرت اینشتین-- و فیزیکدان «نظری» دیگری به نام انریکو فرمی بودند. یک لحظه تصور کنید برای چنین عملیات پشتوانه‌ی دقیق نظری وجود نداشته باشد. حتی اگر درک کرده باشیم که از برخورد ذرات زیر‌اتمی مقدار زیادی انرژی تولید می‌شود، پرتاب بدون دقت نظری این ذرات به هم‌دیگر هر روز بخش بزرگی از جمعیت نیم‌کره شمالی کباب و ذوب می‌شدند.هم سن و سال‌های من در دوران راهنمایی و دبیرستان و نسل جدیدی‌ها حتما در کلاس‌های ۷‌ام به بالا، لابد بسیار از آن دبییر فرزانه‌ی مدرسه‌ی خود بسیار اندر بسیار شنیده اند که «آقا اشکال ما ایرانیا اینه که همه‌چی فقط تئوری! ما بهترین علم تئوری رو داریم! ولی عمل چی؟ هیچی بلد نیستیم. همش تو درس و دانشگاه می‌گن این فرمول و حساب کن و این رو بخون و حفظ کن. ولی یه پیچ یاد نمی‌دن آدم ببنده!!»اما مسئله در این است که ما درک صحیحی از «علم» پیدا نکردیم! مگر تکنولوژی چیزی به جز خط سیر علم محض است؟ یک نگاه به همه‌ی آن‌چیزی که علم طی کرده است تا به اینجا برسد ما را بسیار روشن خواهد کرد.بسیار بین ما رواج دارد که فلسفه را خار (خوار؟) بداریم (بدانیم). چون محض‌ترین و نظری‌ترین و چرت‌ترین چیز‌های دنیاست. همین خط را بگیریم، می‌رویم تا دیگر علوم محض! ریاضی، فیزیک، شیمی و .... اما حالا مهم‌ترین فیلسوفان و نظری‌باز‌های دنیا را بشماریم ببینیم با خودمان چند چندیم؟فرانسیس بیکن، جان لاک، جرج بارکلی، دیوید هیوم همه فیلسوفان نظری بریتانیایی هستند که تأثییر عمده در سیر تحول علمی و فلسفی داشتند. و حالاااا سووورپرااایز! بریتانیا سردمدار توسعه در جهان است!امانوئل کانت، شوپنهاور، هگل، نیچه، مارکس، انگلز و هوسرل همه فیلسوفان نظری آلمانی هستند و باز هم فلسفه و علم مسلما از آنها عبور کرده است. و حالا ببببنگ! آلمان از صنعتی‌ترین کشوران دنیا ست!دکارت، ولتر، روسو (با کمی اغماض)، مونتسکیو، کنت، توکویل، دورکیم و سن سیمون هم فیلسوفان نظری فرانسه بودند و عجب که ما پیشرفت را با بلاد فرنگ (فراننسه) شناختیم!باور کنید این موضوع که کشور‌های پییشرفته در دنیا محل تولید علوم نظری هم بودند یک اتفاق نیست. یک سیر تاریخی طبیعی استو تکنولوژی از تکنولوژی فروشی‌های معتبر خریداری نمی‌شود. علوم پایه و محض توسعه‌دهنده‌ی علم هستند.اما این که چقدر این دروغ یا توهم یا هر چیز دیکری که اسم آن را بگذاریم در‌باره‌ی شکوفایی و نبوغ ما ایرانی‌ها در علوم نظری واقعیت دارد یا نه را می‌توان به سادگی آزمود! جدا از رجوع به حافظه‌ی شخصی هر کدام از ما‌ها که آیا در خاطر داریم چیز عمده‌ای در علم به نام ما ثبت شده باشد یا در کتاب‌های درسی‌مان در هز مقطعی اصولا مبحثی از علوم مختلف از یک دانشمند ایرانی تدریس می‌شود یا نه اما راه‌های دقیق‌تر و علمی‌تر و عینی‌تری هم وجود دارد.وب‌سایت اس‌جی‌آر که پایگاه معتبری در دسته‌بندی و رتبه‌دهی به مقالات علمی است هر ساله رتبه‌بندی‌های معتبری را از وضعیت تولید مقالات علمی در دنیا منتشر می‌کند. آخرین این رتبه‌بندی‌ها حاوی این نکات است:۲۲- از حییث رتبه‌بندی در تعداد مقالات ما دارای رتبه‌ی ۲۲‌ام در جهان هستیم. با این که تمامی کشور‌های توسعه‌یافته از ما بالا‌تر هستند اما این رتبه شاید رتبه‌ی بدی به نظر نرسد اما...۳۳- رتبه‌ای است که ما از نظر ارجاع به مقالات علمی خود در دنیا داریم. هر چه میزان ارجاعات بیشتر باشد یعنی مقالات قابل اعتماد‌تر و با کیفیت‌تر بوده اند. علاوه بر این...۴۲- رتبه‌ی ما از ننظر شاخص H است. شاخص H نشان دهنده‌ی بیشترین مقالات علمی یک فرد یا یک نهاد است که حتما به اندازه‌ی همان تعداد مقاله یا بیشتر توسط دیگران ارجاع داده شده است. مثلا اگر عدد این شاخص برای فرد یا نهادی ۳ باشد، یعنی این فرد سه مقاله دارد که حتما سه بار ارجاع شده باشد اما ۴ مقاله ندارد که حتما ۴ بار ارجاع شده باشد.۲۰۳- و اما واقعیت به صورتی کیفی‌تر اینجا نمایان می‌شود. رتبه‌ی ما از نظر سرانه‌ی ارجاعات علمی ۲۰۳ام در جهان است!!!واقعیت اینجاست که ما هیچ تولید علمی (نظری) نداریم و به تبع آن هیچ تولید تکنولوژیک (علمی) هم نداریم. به همین سادگی ولی نه به همین خوشمزگی!</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jun 2018 23:54:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده باد دروغ یا «جنگ صلح است-آزادی بردگی‌ست-نادانی توانایی‌ست»</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B3%D8%AA-p3hmuoadfhzx</link>
                <description>تپسیچیزی که در تیتر این مطلب اورده شده شاید معروف‌ترین جمله از رمان نوزده هشتاد و چهار (۱۹۸۴) جورج اُوروله. این رمان انتقادی در ۱۹۴۸ نوشته شده. یکمی اگه به این عدد بیشتر توجه کنیم یک بخشی از عقب‌موندگی خودمون رو بهتر درک می‌کنیم. از ۱۹۴۸ که اورول این رمان رو در بریتانیا نوشته دقیقا ۷۰ سال می‌گذره. بریتانیا نه در خفقان سیاسی در اون زمان قرار داشته نه فضای اقتصادی بسته‌ای داشته. اتفاقا در اوج گسترش سرمایه‌داری پس از جنگ جهانی به سر می‌برده. حالا ما هفتاد سال بعد از این ماجرا، با شعاری سرمایه‌دارانه مواجهیم که به وضوح به ما می‌گه «جنگ صلح است. آزادی بردگی‌ست. نادانی توانایی‌ست.»بر اساس گزارش‌هایی که از اینور و اونور اکوسیستم استارتاپی منتشر می‌شه، پارسال بیشترین میزان استفاده از تاکسی‌های آنلاین رو داشتیم. بازار‌یاب‌ها و نابغه‌های تبلیغاتی این کسب و کار‌ها هم در آخرین شعار و توسط تپسی به نمایندگی تمام این صنف کمپین راه انداختند با این شعار که «زنده باد رانندگان همه‌ی تاکسی‌های اینترنتی... چون، با هم آلودگی هوا را کاهش دادیم.»!!!فکر می‌کنم همه‌ی ما گذشته و سال جاری تلخ‌ترین تجربه رو از برخورد مستقیم با هوای آلوده داشتیم. اما اگه حتی همین احساس خودمون هم مهم و علمی و تعیین‌کننده نباشه؛ بر اساس این گزارش ما رکورد آلودگی هوا رو در تهران زدیم! بر اساس این یکی گزارش هم رکورد آلودگی در تعطیلات نوروز رو هم امسال شکستیم!کسانی که مردم رو نادون فرض می‌کنند، خودشون هیچ مقاومتی در برابر تناقض‌های منطقی در استدلال شخصی از خودشون نشون نمی‌دن؟خیلی بدیهیه که استفاده از این تاکسی‌ها و خصوصا با فرهنگ استفاده‌ی ما از اونها هیچ کمکی به آلودگی هوا نمی‌کنه. این تاکسی‌ها و سهولت بسیار زیادشون برای عضویت در ناوگانشون به وضوح یک سری ماشین که از روی بیکاری صاحب اون‌ها یا عدم صرفه در استفاده ازشون به خاطر مخارج جانبی رو به خیابون‌ها کشونده. چون حالا دیگه می‌شه از هر ماشینی پول دراورد. علاوه بر این با توجه به طی مسافت‌های روزانه برای امور شخصی با این خودرو‌ها به جای خودروی شخص، در بهترین شرایط تعداد خودرو‌های سواری تکسرنشین برای امور شخصی حفظ شده با این تفاوت که توی اون خودرو یک نفر به انضمام یک راننده نشسته! اما حالت بد‌تر این موضوع هست که به خاطر سیاست‌های قیمت‌گذاری ابتدایی (چون الان در بیشتر مسیر‌ها از آژانس هم گرونتر شدن) ارزان‌تر از رقبای سنتی، خیلی از ما‌ها به خاطر تنبلی و راحت‌طلبی مسیر‌های قابل رفت و آمد با وسایل عمومی و کمی پیاده‌روی رو با این ماشین‌ها می‌ریم.همین میزان استدلال فکر می‌کنم برای این که یک آدم با وجدان چنین دروغی رو به خورد مردم نده کافیه. اما همونطور که معلومه... زنده باد دروغ... «جنگ صلح است. آزادی بردگی‌ست. نادانی توانایی‌ست».</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Fri, 18 May 2018 15:11:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر‌ساخت؛ شبکه‌ی پیچیده‌ای که بدون آن توسعه ممکن نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%9B-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lrhzgmolazph</link>
                <description>زیر‌ساختزیر‌ساخت چیزی شبیه به یک کلاف است. خود کلاف ساختار پیچیده‌ای ندارد. اگر سر و ته آن را پیدا کنید، چیزی به جز یک رشته‌ی ساده نیست. زیر‌ساخت هم اگر مبداء و مقصد مشخصی داشته باشد، بدیهی و ساده به نظر می‌رسد.حالا اگر سر این رشته‌ از دست شما خارج شود چنان در خود می‌پیچد که تبدیل به ضرب‌المثل می‌شود. کلاف سر‌در‌گم! کلاف سر‌درگم زیرساختی چیزی شبیه به کابوس برای توسعه است.سناریو‌های ممکن در نبود یک زیرساختکوچه‌ی ما یک طرفه است. مطابق با آیین‌نامه در مسیر یک‌طرفه، پارک کردن در سمت چپ خیابان ممنوع است. و خب در تهران هیچ جایی نیست که این قانون رعایت شود. یک کوچه با عرض ۷ متر و سه لاین استفاده شده برای رفت و آمد و پارک ماشین! «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل».رفت و آمد در کوچه و ورود به پارکینگ و خروج از آن به شدت دچار مشکل است.آنچه مسلم است؛ برای حل این مشکلات قانون باید رعایت شود. پارک خودرو در سمت چپ کوچه ممنوع باشد. پس راه حل مشخص است. بیایید کلاف زیر‌ساخت را بررسی کنیم.الگوریتم زیر‌ساختسناریو زیرساختی ۱: تعداد ماشین‌های درون کوچه باید کم شود. حالا یا پارکینگ به تعداد کافی در خانه‌ها نیست یا مهمان و مراجع به هر خانوار یا دستگاه آپارتمان بیشتر از حد توان پارکینگ‌ها است. پس باید خانوار یا آپارتمان‌های کمتری در هر ملک درون آن محله باشد. جمعیت از قبل مشخص و موجود است. فضا‌های شهری هم ثابت و مشخص است. پس زیر‌ساخت فضایی یا شهری برای این جمعیت نداریم!سناریو زیرساختی ۲:تراکم ماشین برای کوچه کم شود. یک راه‌حل عریض در نظر گرفتن خیابان‌ها و تبدیل آن به خیابان‌های دو طرفه است با ۴ لاین استاندارد. پس تعداد خانه‌های کمتری در یک محله قرار می‌گیرد. دوباره جمعیت شهر موجود و مشخص است. فضای شهری هم مشخص است. پس زیر‌ساخت فضایی و شهری برای این جمعیت نداریم.سناریو زیر‌ساختی ۳:فرض می‌گیریم بخواهیم سناریوی بالا را عملی کنیم. یعنی بخواهیم محله‌های شهری را با کوچه‌های عریض‌تر طراحی کنیم. پس تعداد خانه‌ی کمتری در هر محله قرار می‌گیرد. جمعیت هم که همچنان ثابت است. پس باید فضای شهر را در مساحت بزرگتری در نظر بگیریم. شهر را بزرگتر کنیم، امکانات خدمات شهری، زیر‌ساخت‌های حامل انرژی و زیر‌ساخت‌های ابتدایی نظیر مسیر و جاده نداریم.سناریو زیر‌ساختی ۴:فرض کنید بخواهیم مشکل سناریوی زیر‌ساختی ۳ را حل کنیم. باید متخصص تربیت کنیم. آیا زیر‌‌ساخت آموزشی برای تربیت این حجم از متخصص واقعی را داریم؟ اگر هم داشته باشیم و تربیت هم بکنیم؛ آیا هر کسی حاضر است در‌شرایط سخت خارج از مرکز (مرکزی که چگالی و تجمع امکانات و منابع است) کار و زندگی کند؟ این موضوع خود توسعه‌ی سریع شهر‌نشینی می‌خواهد. توسعه‌ی شهرنشینی هم زیر‌ساخت منابع اولیه و مالی می‌خواهد! آیا اعتبارات لازم را داریم؟سناریو زیر‌ساختی ۵:خب مسیر را عوض می‌کنیم. تعداد خودرو‌های پارک‌شده در محله باید کم شود. مراجعان به بخش‌های خدماتی می‌تواند مدیریت شود. یک راه‌حل جدا‌سازی حومه‌های مسکونی از حومه‌های تجاری است. طراحی شهری به این صورت انجام نشده است. زیر‌ساخت شهری و معماری مناسب برای این کار وجود ندارد. جدا‌سازی فضا‌های شهری صورت نگرفته است.سناریو زیرساختی ۶:برای اینکه این کلاف شما را خسته نکند بعد از این شش سناریو، نوشتن را متوقف می‌کنم. راه حل دیگر مدیریت وضعیت مراجعان عدم استفاده‌ی آنها از خودرو‌های شخصی است. پس باید شبکه‌ی سریع و مویرگی از حمل و نقل عمومی وجود داشته باشد. چنین زیر‌ساختی هم وجود ندارد!نتیجه‌ی اخلاقی از این متن: نمی‌شود یک قانون ساده‌ی راهنمایی و رانندگی را به دلیل نبود زیر‌ساخت‌های مرتبط یا حتی نا‌مرتبط پیاده‌سازی کرد.زیر‌ساخت خیلی مهم‌تر از شعار‌هایی است که می‌شنویم!</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 10 May 2018 20:14:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک اشتباه بشری! تاریخ شکست‌ها را یاد‌داشت نمی‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-i1n715ve9wh4</link>
                <description>وقتی شما شکست می‌خورید، تاریخ آن را به خاطر نمی‌آورد!موضوع چیست؟بیایید با هم فکر کنیم. به نظر شما نیوتن اولین و تنها کسی بوده است که تا قرن هفده به سقوط اجسام فکر کرده؟ یا اینشتن اولین کسی بوده است که به کاستی‌های مدل مکانیکی نیوتن فکر کرده؟ یوسین بولت یا مایکل فلپس اولین اولین افرادی بودند که برای ثبت رکورد‌های افسانه‌ای تلاش کردند؟فکر نمی‌کنم جواب مثبت به سوال‌های بالا چیزی به جز کوته‌فکری باشد. ده‌ها، صد‌ها، هزاران یا شاید میلیون‌ها نفر چنین تصمیم‌هایی گرفتند. و حتما بعضی از آنها، فرا‌تر از تصمیم، دست به تلاش هم زده اند. اما موفق نشدند. خیلی راحت. به همین سادگی! کسی جایی از کتاب‌های تاریخ ننوشته است که فلانی تمام عمر تلاش کرد تا پرده از راز کائنات بردارد اما موفق نشد. کسی جایی از کتاب رکورد‌ها دومین دونده‌ی سریع جهان را یاد‌داشت نکرده است. اما جهان ما نزدیک به ۸ میلیارد جمعیت دارد! یعنی واقعا دنیا برای ۸ میلیارد نفر به جز آن چند صد هزار پیشرو نابود شده است؟آیا نباید شکست خورد؟ آیا شکست را نباید پذیرفت؟ آیا همیشه می‌توان برنده بود؟پس چطور باید ادامه داد؟پس اگر تاریخ فقط یک ظرفیت محدودی برای ثبت شما دارد، اگر آن‌چیزی که به عنوان پیروزی و موفقیت شناخته می‌شود سهم کمی برای افراد قائل است؛ باید متوقف شد؟ باید ایستاد؟ باید کنار کشید؟تصور ما از افسردگی، سکون است. گوشه‌گیری. انزوا. تصویر فردی که گوشه‌ای رو به دیوار نشسته است و خود را در میان زانو‌ها و دست‌هایش پنهان کرده است. هیچ حرکتی در او دیده نمی‌شود. حالا فرض کنید اگر قرار بود هر حرکتی به یکی از این لحظات قابل ثبت در تاریخ ختم شود آیا کسی از آن گوشه‌ی دیوار بلند می‌شد...؟شکست را با آغوش باز بپذیریمسخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و ویدئو‌های انگیزشی پر از این جمله‌ی تکراری است: «... هر روز از خودتان بهتر باشید...». بگذارید این موضوع را اینطور مطرح کنیم!بگذارید از لحظه‌ای که از سکون و کنار دیوار بلند می‌شویم شروع کنیم. به ازای هر لحظه که پیش می‌رویم، سکون قبلی را در هم می‌شکنیم. هر لحظه یک زندگی جدید. می‌ایستیم. می‌چرخیم. جهتی را انتخاب می‌کنیم. حرکت می‌کنیم. قدم بعد از قدم. هر کلمه‌ی بیشتری که می‌خوانیم. هر صفحه‌ای که ورق می‌زنیم. هر جسمی که جا به جا می‌کنیم. هر دستور پختی که امتحان می‌کنیم. هر ایده‌ای که می‌پرورانیم. هر کلمه‌ای که صحبت می‌کنیم.هر لحظه یک پیروزی برای خودمان است. وقتی به سر حد خستگی و توان همیشگی می‌رسیم، آن یک قدم اضافی، آن یک ذره فشار بیشتری که تحمل می‌کنیم؛ همان پیروزی هر لحظه‌ی ما به خودمان است. همان بهتر بودن از خودمان. حالا این مسیر طولانی را در زندگی‌مان در نظر بگیرید. چقدر از این لحظه‌ها وجود داشته است؟ چقدر دیگر وجود دارد؟ همه‌ی آن‌ها را در مقابل آن یک لحظه‌ای که تاریخ بخواهد به یاد داشته باشد هیچ کنیم؟نه! باید حرکت کنیم و تمام این لحظه‌ها را برای خودمان تاریخ کنیم. آن یک لحظه‌ی تاریخی برسد یا نه! میلیون‌ها لحظه‌ی دیگر را تجربه کرده ایم. لذت برده ایم. آن لحظه‌ها که از خودمان بهتر بوده ایم، برده ایم. بهتریم خودمان بلاخره تاریخ را هم شکست می‌دهد.</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 06 May 2018 20:51:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوزخنده‌ای به دکان جدید: مسئولیت اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D9%BE%D9%88%D8%B2%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-zqrddzwj2w0q</link>
                <description>مسئولیت اجتماعیدوستی دیروز بهم گفت که سراغ استارتاپ‌های مسئولیت اجتماعی نریم که دیگه بستنش... فلانی کمپلت برداشتش!توی ذهنم فقط این اتفاق رو مرور می‌کردم:روز ۱ - گرم‌کن غذا، کتابخونه‌ی ملی: یه گرم‌کن قدیمی. از اینایی که دو تا در کشویی گنده دارن و چند تا المنت زیرشون داغ می‌شه و چند ساعتی طول می‌کشه تا غذات رو گرم کنن. یک نفر در کشویی رو بد می‌کشه و در دیگه راحت بسته نمی‌شه! غذاش رو بر می‌داره و در رو باز می‌ذاره و می‌ره. همه میان درو باز می‌کنن، غذا می‌ذارن یا بر‌می‌دارن. در رو می‌کشن. می‌بینن گیر می‌کنه. حتی تلاش دوباره هم نمی‌کنن! در رو باز می‌ذارن و می‌رن. با در که یکمی ور بری می‌فهمی باید به سمت بالا یه نیرو وارد کرد و بعد کشیدش. مدتی که اونجایی و غذا می‌خوری پشت هر سه چار نفر می‌ری و در رو می‌بندی کسای دیگه هم اینو می‌بینن‌! ولی خب... همه حد‌اقل فوق لیسانس دارن اونجا...روز ۲ - در گرم کن خرابه هنوز! همه میان و با در باز کارشونو می‌کنن و می‌رن! تو مدتی که غذا می‌خوری بعد هر چند نفر پا می‌شی در رو می‌بندی و می‌شینی. همه هم این رو می‌بینن! ولی خب... همه حداقل فوق لیسانس دارن.......روز ۳۷ - در گرم کن هنوز خرابه! همه میان دری رو کهه بستی باز می‌کنن، غذاشون رو بر‌می‌دارن. نمی‌تونن ببندش. در رو باز می‌ذارن و به زندگیشون می‌رسن. در رو می‌بندی. همه هم اینو می‌بینن! ولی خب...مسئولیت اجتماعی؟ استارتاپ؟ بودجه؟ پول؟ سود؟ منفعت؟</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sun, 29 Apr 2018 16:04:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زامبی‌لند کامپیوتری</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1%DB%8C-aqdciyjzxbfv</link>
                <description>&#x27;این روز‌ها که همه برنامه‌نویس و کد نویس و توسعه‌دهنده‌ی اپلیکیشن و وب شدند یک آسیب اجتماعی پنهان در حال رشد است که کمتر کسی به آن توجه می‌کند.&#x27;بررسی آسیب‌های اجتماعی بعضی موقع‌ها ظرافت‌های خاصی رو طلب می‌کنند. همیشه، همه چیز همونقدر که ما انتظار داریم واضح و بدیهی نیست. بیایید حالا با بررسی یک تجربه‌ی شخصی یکی از این آسیب‌های اجتماعی پنهون رو با هم روشن کنیم.واقعیت بازار کار ایرانیک توییتی چند وقت پیش دست به دست می‌چرخید با این مضمون که یک نفری با معدل ۱۳ و ۴ ترم مشروطی از بیکاری شکوه می‌کرده در حالی که ما آدم داریم که با معدل ارشد ۱۹.۵ سه سال مثلا که بیکاره! یکی از دوستان بنده در جواب به این توییت نوشته بود: بله آقا، بهانه نیارید! من خودم معدلم ۱۲ بوده الان توسعه دهنده‌ی ارشدم توی یک شرکت خفن، قبل از اون هم مدیر محصول بودم تو یک شرکت خفن دیگه، قبلش هم سه سال تدریس گیتار می‌کردم! پس نتیجه می‌گیریم که کار هست، اگه که کار ندارید چون تنبلی کردید و تخصصی ندارید!همچین داستانی رو در گوشه‌ی ذهن خودتون داشته باشید. از این هم بگذریم که این ادعا با آمار‌های رسمی بیکاری چقد تطابق دارد! اما خود من هم که خب رسما مدت‌هاست که بیکارم در اطراف خودم تعداد کمتر از انگشت‌های دستم آدم می‌شناسم که سر کار رفته باشند. از اون تعداد هم باز کمتر از انگشت‌های یک دستم می‌شناسم که بدون پارتی و رانت سر کار رفته باشند. اون آدم‌هایی هم که می‌مونند همگی یک ویژگی مشترک دارند! تخصص همه در علوم کامپیوتری است.راه حل ابتداییاحتمالا اینجوری به ذهن متبادر می‌شود که: «آقا جان!» عصر، عصر تکنولوژیه. همه چیز کامپیوتری شده. پس باید همه بروند سراغ علوم کامپیوتری و برنامه‌نویسی و الخ...اینطوری هم بازار کار وجود خواهد داشت و هم تخصص. پس همه‌ی مشکلات به خوبی و خوشی تمام خواهد شد.آسیب اجتماعیحالا از همه‌ی مشکلاتی که بر سر عملی شدن این ایده وجود دارد هم می‌گذریم. فرض می‌کنیم محدودیت منابع در این صنعت خاص وجود ندارد. حجم پول در گردشش بی‌نهایت است. زیر‌ساخت‌های فیزیکیی و قانونی و استراتژیکش هم وجود دارد. با خشکسالی در دیگر تخصص‌های اجتماع هم هیچ مشکلی پیش نمی‌آید و بقیه‌ی کشور‌های توسعه‌یافته هم همگی عاری از تخصص‌های دیگه هستند. هیچ علمی نظری‌ هم در دنیا ضروری نیست و وجود ندارد و ... .فرض می‌کنیم که همه‌ی افراد بخواهند بیایند و رشته‌های مربوط به کامپیوتر رو برای تحصیل و تخصص خود انتخاب کنند. چند مشکل بلافاصله خودش رو نمایان می‌کند. یکی این موضوع که همه چنین علاقه‌ای ندارند. پس یا از سر اجبار این کار رو خواهند کرد که معمولا از نظر روانی هچین هم پر انگیزه نخواهند بود که بتونند در این راه پر پیچ و خم موفق شوند. یا اینکه این تخصص رو در کنار تخصصی که بهش علاقه دارند پیش می‌برند. فعلا این مورد دوم رو کار خواهیم داشت. مشکل دیگه هم این خواهد بود در شرایط فعلی ظرفیت آموزشی کافی برای همه‌ی مردم وجود ندارد تا همگی بخواهند کامپیوتر بخونند. لاجرم یک عده‌ای تحصیلات دیگه‌ای خواهند داشت و باز به طور خود خوان در کنار درس و رشته و تخصص دیگه‌ای این کار رو پیش می‌برند.حالا برای یک لحظه زمان و مکان رو در محاسباتمون دخیل کنیم. زمان و مکان چیز‌های واقعی‌ای هستند که نمی‌شود از اونها فرار کرد. برای اینکه بخوایم دو تخصصه یا چند تخصصه بشیم یا برای اینکه بخوایم تخصص‌های بین رشته‌ای در رشته‌ی خودمون و کامپیوتر برقرار کنیم باید زمان زیادی وسط بذاریم.زمانی که ما رو از ارتباطمون با اجتماع خواهد انداخت. زمانی که تغذیه‌ی صحیح رو برامون سخت‌تر می‌کند. زمان و مکانی که ما رو به جاهای خلوت و بی‌ارتباط--برای خوندن و تمرکز کردن--می‌برد. زمانی که ما رو برای تمرکز بیشتر به دود و دم کافئین نیازمند می‌کند.حالا آدم‌های بسیار ترکه‌ای یا بسیار چاق با ظاهر عجیب غریب و محیط‌های دود گرفته و تاریک، بدون برخورد اجتماعی کافی چیزی به جز زامبی‌های اجتماعی هستند؟</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Wed, 25 Apr 2018 13:09:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارناوال دو رویی: واقعیت مجازی ما بر روی اینترنت نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-onxagohe39nq</link>
                <description>کارناوالمی‌دونید کارناوال چی بوده؟ تا حالا فکر کردید برای چی در جشن و سروری به این بزرگی نقاب‌های عجیب و غریب می‌زنند؟ چرا در کشور‌هایی که چنین رفتاری ممنوع نیست، مردم خودشون رو پنهان می‌کنند؟کارناوال در اصل یک جنبش اجتماعی بر علیه خفقان دولت کلیسا در قرون وسطا بوده! مردمی که جرأت نداشتند لام تا کام حرف بزنند و خودشون رو بیان کنند در یک فاصله‌ی زمانی مشخص از سال به صورتشون نقاب می‌زدند تا شناخته نشوند و تازه خودِ واقعی‌شون رو ارائه کنند. نقدی اگر داشتند. طنز و فکاهه و هجوی از دولت و رئیس و رؤسا! محرک هم خب می‌خواستند تا بلاخره جربزه نشون بدهند و حرفشون رو بزنند! اینجوری شد که کارناوال شده جایی که نقاب می‌زنند و می‌نوشند و می‌رقصند و ...حالا یک نگاهی به اطراف خودمون بیاندازیم. ما نقاب می‌زنیم تا حود واقعیمون رو نشون ندیم! تازه توی اینترنت واقعی‌تر و پی‌پرده‌تر می‌شیم. دنیای مجازی ما خیلی واقعی‌تر از دنیای فیزیکی و به ظاهر واقعی ما ایرانی‌ها شده. دو رویی می‌کنیم. کدام یکی از ما مثل فیلم‌ها سریال‌هامون لباس می‌پوشیم؟ حرف می‌زنیم؟ چقدر از تعارف‌هایی که می‌کنیم واقعی هستند؟ اصلا مکالمات قالبی ما چقدر با معنی هستند؟ جواب سلام چطوری ما یک سری جمله‌ی از پیش تعیین شده‌ی بی‌معناست! غیر از این نیست، مگه نه؟سر کار نقش بازی می‌کنیم! از کسی که بدمون میاد تعریف می‌کنیم. از کسی که انتقاد داریم تشکر می‌کنیم. بعد تازه که در خونه‌هامون رو باز می‌کنیم شروع می‌کنیم به «درد و دل»!! سر کلاس جوری می‌شینیم که راحت نیستیم. به دروغ سر تکون می‌دیم.فقط یکی از تبعات این دورویی و فاصله‌ی ما از واقعیت خودمون، جدا از آسیب‌های روانی فراوون، این می‌تونه باشه که ما ایرانیان رو نمی‌شود مطالعه کرد! مگر چقدر پژوهش‌گر دسترسیی به چاردیواری‌های خصوصی ما داره تا تازه بخواد واقعیت پشت نقاب‌هامون رو سر کار و درس و مدرسه تشخیص بده؟جامعه‌ای که اینقدر از خودش فاصله گرفته و نشه واقعیتش رو از پشت نقاب مطالعه کرد، نه می‌شه براش برنامه ریخت، نه اصلاحش کرد، نه توسعه داد!</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Thu, 19 Apr 2018 17:02:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتصاد ایران به زبان ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@tamiboroumand/%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-vpzhnm2fzrs7</link>
                <description>دلارمتنی که در ادامه خواهید دید، دیدگاه غالب نظریه‌پردازان عمده‌ی اجتماعی ایران در مورد مناسبات اقتصادی در ایران است که سعی شده به زبانی ساده با کمی تحلیل در اینجا آورده شود.اگر شما صاحب کسب و کار هستید یا در فکر راه انداختن اون هستید؛ یا اصلا آینده‌ی زندگی خودتون رو در گرو مناسبات اقتصادی ایران، مثل نوسان بازار ارز یا امکان سرمایه‌گذاری چه کلان و چه خرد می‌بینید، باید یک دید کلی از چیزی که واقعا در اقتصاد ایران اتفاق می‌افتد و منطق کلی حاکم بر اون داشته باشید.مفاهیم مهم: نئو لیبرالیسم - تورم انباشتیبرای اینکه همه‌ی خواننده‌ها برداشت راحتی از این متن داشته باشند، در اینجا دو کلمه که به وفور در این نوشته به کار می‌برم رو تعریف می‌کنم:نئو لیبرالیسم: نظریه پردازان اصلی لیبرالیسم و اونچه بعد‌ها ازش زاییده شده و تا حدودی هم در مقابل اون قرار گرفت، نئولیبرالیسم، آدام اسمیت و جان استوارت میل فیلسوفان و اندیشمندان و تا حدودی اقتصاد دانان بریتانیایی هستند. آنها در یک گفت و گوی غیر مستقیم با یکدیگر و در طول دو نسل پشت سر هم این مفهوم رو توسعه دادند. ما تقریبا تعریف روشنی از لیبرالیسم داریم. لیبرالیسم شاید به خلاصه‌ترین شکل کوتاه کردن دست ناظر‌ها یا مداخله‌ گر‌ها (از هر نوعی، مثل ارباب، سلطان، کلیسا، مدرسه و ...) از تصمیم گیری برای «تک» انسان‌ها و در عوض مسئول قرار دادن اون «تک» انسان‌ها برای کار خودشون است! شاید یکمی سخت شد. بذارید اینجوری بگم؛ وقتی یک آدم آزاد است در معنای لیبرال، جامعه به خاطر که اون آدم حال بکند، انجام کار‌ها رو برای او آزاد نمی‌گذارد! در عوض برای این آزادی رو داده است که برای هر پیامد اون، یقه‌ی خود فرد رو بشود گرفت. هر کسی پاسخ‌گوی کار‌های خودش باشد. بنابراین منطقی هست که این آزادی فقط تا جایی کارایی دارد که ما به طور خودمونی «هوای همدیگر رو داشته باشیم».نئولیبرالیسم تا حدودی در ادبیات علمی، با برداشتن همین ایده و انداختنش در بازار مالی و اقتصادی به دنیا اومد--اما در این که نئولیبرالیسم واقعا چی هست و فراتر از یک مفهوم و ایدئولوژی اقتصادی و سیاسی در حال کار کردن هست هنوز اجماع یا تعریف دقیقی وجود ندارد! به هر حال نئولیبرالیسم یعنی همین ایده‌ی لیبرالیسم در بالا رو برداریم و مثل قیمه‌ها بریزیم توی ماست‌های اقتصادی و مالی. دیگر دست آشکاری از طرف دولت یا هر سیستم کنترل کننده‌ی دیگری وجود نداشته باشد تا بگوید بازار چه چیزی را عرضه کند و مردم از بین همان‌ها چیزی را تقاضا کنند. دیگر ملت هر چیزی که «می‌خواهند» تقاضا می‌کنند و بازار آنرا تولید و عرضه می‌کند. تا زمانی که سود و منفعت دو طرف تأمین می‌شود هم این داستان ادامه دارد. اسم تعادلی را هم که این اصطلاح خیلی باکلاس عرضه و تقاضا به وجود می‌آورد گذاشتند «دست پنهان بازار».تورم انباشتی یا تجمیعی: تورم تا حدودی برای همه‌ی ما واضح است. میزان رشد قیمت کالا‌های مصرفی که برای چندین دلیل در بازار اتفاق می‌افتد. دلیل‌هایی مثل کنترل نقدینگی (یعنی پولی که دست تقاضا کننده‌ها در بازار به هر دلیلی باقی مونده اما به اون اندازه کالا یا خدمات جدید ارائه نشده، پس قیمت همون کالا‌ها یا خدمات رو زیاد می‌کنند تا این تعادل بین عرضه و تقاضا بهم نخورد)، کاهش ارزش واحد پولی کشور و افزایش هزینه‌ی تولید و ....اما شیوه‌ی محاسبه‌ی تورم که البته روش‌های مختلفی هم داره معمولا فاصله‌های زمانی مشخصی رو پوشش می‌دهد. و معمولا هم برای هر کشوری ماهانه و سالانه اعلام می‌شود. بنابراین نرخ تورم همواره ضریبی جدید از نرخ تورم سال قبل می‌باشد. تورم انباشتی نرخ مجموعه این تورم‌ها در یک بازه‌ی زمانی بسیار طولانی رو نشون می‌دهد.حالا یک یادآوری تاریخی...تاریخچه:شاید بتونم ادعا کنم که ساز و کار مدرن اقتصادی با جنبش مشروطه و آغاز دوران پهلوی در ایران شروع به کار کرد و از اون موقع می‌شود از علم اقتصاد صحبت کرد. با روی کار اومدن دولت پهلوی اول، ما چیزی شبیه به سیاست‌های ریاضت اقتصادی با ایده‌ی انباشت ذخیره‌ی ارزی حاصل از فروش نفت داشتیم. بعد از اون با روی کار اومدن پهلوی دوم و به پشتوانه‌ی یک ذخیره‌ی ارزی مناسب و بالا رفتن قیمت نفت، شروع به سرمایه‌گذاری کردیم. همونجوری که قبلا یک توضیح کوتاه دادم، برنامه‌ی توسعه‌ی اقتصادی ایران زیر نظر نظریه‌پرداز مشهور آمریکایی، ویتمن روستو، انجام گرفت که تمرکز کار هم بر بازار آزاد و تبدیل جامعه‌ی سنتی به جامعه‌ی مصرفی  بود. بعد از انقلاب هم تا زمان جنگ که صحبتی از ساختار‌های واضح اقتصادی نمی‌شود داشت. اما پس از جنگ ما چهار رئیس جمهور و هشت دولت داشتیم که هر کدوم از اونها تصمیمای مهم اقتصادی‌ داشتن: هاشمی رفسنجانی:  ورود به فضای خصوصی سازی با ابداع چیزی به نام خصولتی!محمد خاتمی: فضای اجتماعی باز‌تر و رواج مصرف‌های اجتماعی!محمود احمدی‌نژاد: آزاد‌سازی قیمت حامل‌های انرژی و بخشی از ارزش واحد پولی و همینطور برداشتن سوپسید‌های دولتی!حسن روحانی: تثبیت زیرساخت‌های قانونی برای معاملات خارجی و آزاد‌سازی کامل قیمت ارز!تحلیل جامعه‌شناختی:در ادامه و تا یک حدودی، و البته بدون دقت علمی، نئولیبرالیسم اقتصادی رو با بازار آزاد یکی در نظر می‌گیریم. بازار آزاد همونجوری که بالا توضیح دادم، دست‌های نظارتی در بازار رو قطع می‌کند. این خواست و تقاضای مصرف‌کننده هست که تولید رو رقم می‌زند، دیگه به این شکل نیست که از بالا دستور برای تولید یک سری چیز‌ها بیاید و مردم و هم مجبور باشند از همان‌ها انتخاب کنند و همان‌ها را بخواهند. اما اینجا به وضوح خطری بخش دست بالا و تولید کننده‌ها و فروشنده‌ها رو تهدید می‌کند. شاید مردم دیگه چیزی نخواهند! به همان سبک زندگی عادت کنند و همان را ادامه بدهند. پس تکلیف سود‌های روز‌افزون بعد از اشباع بازار چه خواهد شد؟ اینجا روی پنهان بازار آزاد به مداخله‌گر‌ترین شکل ممکن مورد استفاده قرار می‌گیرد. حالا دیگر قبل از تقاضا و خواست کردم محصول و خدماتی ارائه نمی‌شود. بلکه خود خواست و سبک زندگی ارائه می‌شود تا تقاضای اضافی در مردم به وجود بیاید و چرخه‌ی به ظاهر متعادل عرضه و تقاضا دوباره فعال بشود!حالا این بازار آزاد برای راه افتادنش پیش نیاز‌هایی دارد. بازار آزاد نیازمند فراوانی خدمات و کالا هست. برای تولید و ارائه‌ی خدمات هم که به طور واضحی نیاز به سرمایه هست. در این موضوع هم فکر می‌کنم برای ما شکی نیست که بخش تولید داخلی در ایران به دلایل واضحی از کار افتاده یا دچار بحران است. پس نمی‌شود روی تولید سرمایه‌ی داخلی در این بازار حساب کرد! پس می‌ماند راه سرمایه‌گذاری خارجی. بازار آزاد با چنین سرمایه‌ای مستلزم مشخصه‌های زیر برای به کار افتادن است:آزاد باشد: خب از اسمش مشخص است، بازار آزاد، یعنی دست بالای دیگر دست‌ها وجود نداشته باشد تا یکهو با یک تصمیم مشخص کند چه کسیی باید چه چیزی را تولید کند و چه کسی باید چه چیزی را مصرف. قدرت در بازار متمرکز نباشد تا امکان چونه زنی با قدرت‌های متعدد اما کوچکتر وجود داشته باشد. بشود ائتلافی تشکیل داد و امتیازی رد و بدل کرد. خصوصی سازی و تمرکز زدایی از قدرت واحد اقتصادی همین کار رو در واقع انجام می‌ده.بازار داشته باشد: باز هم همونطور که اسمش روش هست، باید بازار مصرف داشته باشد. یعنی مصرف کننده توانایی انتخاب کالا برخوردار باشد. یکسری از دغدغه‌های اولیه برایش حل شده باشد تا رو به مصرف بیاورد. امکان سرمایه‌گذاری‌های کوچک و کوتاه مدت مثل سپرده‌های پر سود کوتاه مدت یا تبدیل پول به طلا و چیز‌هایی مثل این یا وجود نداشته باشند یا دور از دسترس باشند (مثلا قیمت طلا به قدری گران باشد که با سرمایه‌های کوچک نشود به راحتی آنها را انباشته کرد تا پول در دست مردم تبدیل به کالا‌های مصرفی یا خدمات اجتماعی بشود).بازار برای سرمایه‌گذاری به صرفه باشد: اینجا همونجایی هست که اکثر شوک‌های اقتصادی ملموس توجیه می‌شود و پای تورم انباشتی و جهش‌های قیمت ارز وسط میاد. فرض کنید شما یک سرمایه‌گذار خارجی هستید و می‌خواهید در ایران سرمایه‌گذاری کنید. اگر قیمت ارز در ایران قیمت واقعی نداشته باشد و به طور مصنوعی ارزان نگه داشته شده باشد--یعنی با دیگر ارزش‌های بازار ایران و قیمت‌های دیگر مواد مصرفی و میزان تورم واقعی سازگاری نداشته باشد-- شما مجبور هستید برای راه اندازی یک کسب و کار مقدار بیشتری سرمایه‌ی ارزی وارد بازار ایران کنید. مثلا اگر قرار باشد ۱۰ میلیارد تومن برای راه اندازی کاری در ایران سرمایه نیاز باشد شما با قیمت دستوری دلار (بر فرض ۳۰۰۰ تومن) نیاز به سرمایه‌گذاری سه میلیون دلاری دارید، در حالی که با قیمت واقعی (۶۰۰۰ تومن)، که بر اساس همون تورم انباشتی یه مقدار واقعی و روی هم جمع‌شده‌ی افت ارزش تومن تعیین می‌شود، نیاز به سرمایه‌گذاری نصف این مقدار خواهید داشت. همینن استدلال رو می‌شود برای قیمت حامل‌های انرژی و برداشتن سوپسید‌ها نیز به کار برد. چونکه سرمایه‌گذار خارجی در بازار آزاد معمولا دانش و علم را به شما نمی‌فروشد؛ بلکه تکنولوژی را به شما می‌فروشد یا با شما سهیم می‌شود. حالا فکر کنید که شما یک کشور تولید کننده‌ی انرژی و مواد خام اولیه باشید. اگر با پشتوانه‌ی این موضوع قیمت حامل‌های انرژی که مثل مواد اولیه برای تکنولوژی به کار رفته توی یک خط تولید هستند، قیمت تموم شده‌ی تولید ایین محصول نسبت به جاهای دیگه توی دنیا خیلی کمتر باشه، این موضوع برای شما تماما سود خواهد بود و برای سرمایه‌گذار یا فروشنده‌ی تکننولوژی تماما باخت به حساب میاد. بنابر این به این خاطر که سرمایه‌گذاری به صرفه باشد، باید قیمت‌ها واقعی و آزاد باشند.حالا تحلیل جامعه‌شناسی این موضوع رو مطرح می‌کنم. اگر دقت کنیم، کم کم بستتر تمام الزامات بالا در دولت‌های ایران فراهم شده. برخلاف اون چیزی که انتظار می‌رود، اقتصاد ایران دائما به سمت نئولیبرالیسم حرکت کرده است. با این که آمار دقیقی از اینجور چیز‌ها در ایران وجود ندارد اما این ور و اونو، در این مصاحبه و اون مصاحبه شنیده شده که تورم انباشتی در ایران در چهار سال قبل حدود صد در صد بوده. پس این قیمت دلار کاملا با بازار آزاد سازگاری دارد. یکی خصوصی سازی رو به شکل خاصی کلید زده، یکی جامعه‌ی مصرفی رو بار آورده، یکی قیمت حامل‌های انرژی رو آزاد کرده، یکی سود بانک رو کم کرده، یکی قیمت ارز رو بالا برده و ...ایران به شدت به سوی نئو‌لیبرالیسم در حرکت است. من به عنوان یک جامعه‌شناس شاید کاملا با همچین چیزی مخالف باشم، اما واقعیت رو نمی‌تونم کتمان کنم....</description>
                <category>تهمتن</category>
                <author>تهمتن</author>
                <pubDate>Sat, 14 Apr 2018 16:47:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>