<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های CaCaki</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tanin567y</link>
        <description>رمان ژاپنی هر هفته میزارم😉
اگه منتظر قسمت بعدی هستی🙂لایک رو ببر بالا تا انرژی بگیرم واسه نوشتن🤩🫠🫡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:59:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3305236/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>CaCaki</title>
            <link>https://virgool.io/@tanin567y</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناول دنیای شوم اما تخیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-yfdttfs22oet</link>
                <description>چپتر ۱:پایان یا شروع سختی؟؟نمیدونم از کی بود که دیگه نمیدونستم چطوری گریه کنم،بخندم یا اشتیاق داشته باشماز ۱۰سال پیش که فقط ۴سالم بود و مادرم از پدرم آنتوان جدا شد و دیگه اون رو ندیدماز ۶ سال پیش که پدرم به خاطر ورشكستگی افسرده و گوشه گیر شد و بعد از مدتی مرد یا اون موقع که بعد از فوت پدرم خانواده پدرم منو سپردن دست یه پیرمرد خرفت آشغال که بجز غرور و دختر بازیاش هیچ چیز بدرد بخور دیگه نداشتیا شاید حتی اون موقع ها که این مرد خیکیه اعصاب خرد کن منو زیر بار کتک میگرفت و مجبورم می‌کرد مخ دخترا رو بزنم و ازشون دزدی کنمیا..یا اون موقع که مجبورم می‌کرد از دیدن زجر کشیدن آدمای بیگناه زیر دست کتکاش حال کنم و لذت ببرم که شاید عده کمی از آدما با بدنی سالم از دستش خلاص میشدن چون طوری آزارشون می‌داد که انگار کالسکه از روشون رد شده باشه عده ایشون هم که از شدت ضربات غش میکردن و کارشون به بیمارستان میکشیدیا...... یا اون موقع که نه نه مطمئنم که این قضیه از اون زمان و اتفاقات شروع نشدهقطعا از اون روزی شروع شده که برای اولین بار مجبور شدم آدم بکشمآره آره خودشه همون موقع بود همون موقع بود که دیگه هیچ احساس شادی رو حس نمیکردم هیچ اشتیاقی به هیچ کاری نداشتمحتی اونقدر بی احساس شده بودم و خسته که گریه و بقض هم نمیتونست کمکم کنهاون روز سرنوشت ساز همه خاطرات گذشتم رو به یاد می آوردم ...مثل یه پرده نمایش بلند و طولانی به سرعت از جلوی چشمام می‌گذشتنتموم اون خاطره های تلخ و نا امید کننده ای که طی اون سال ها تجربه کرده بودم</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 18:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام من با دختر شدنم</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%85-gkjjqughwxgc</link>
                <description>چپتر ۱ :شروع انتقامیک.......نفس کشیدندو.........هوووووفسه........نفس نفس زدنچهار......پنج....آرامش خودتو حفظ کن مومیچی به خودت مسلط باشحتی صدای نفس کشیدنت هم نباید دربیاد تا وقتی که این مرد از اینجا بره باید همینجا بمونینباید تو رو ببینهاگه میخوای زنده بمونیاین ها کلماتی بودند که در آن لحظه حساس در سر مومیچی کیوتارو می‌پیچیدآنقدر ترسیده بود که این کلمه ها و جملات مانند نوشته ای با فونت بزرگ روی مغز او رژه می‌رفتند و یکهو ظاهر می شدندچشمانش از شدت اضطراب و نگرانی مانند کسی شده بود که گویی روح یا جسدی آغشته به خون دیده باشددستان کوچکش را طوری روی گوش هایش و فرق سرش گذاشته بود که هرکس اورا نمیشناخت گمان می‌کرد اختلال روانی یا افسردگی داردآب دهانش را مدام قورت می‌داد و لحظاتی هم اشک از گونه هایش سرازیر می شد اشک هایی ذلال که قادر به دیدن صورت خود در آن بودی...نمایان گر بغض و ناراحتی و مقدار بسیار زیادی کینهلحظه ای سکوت در آن مکان حاکم شدمومیچی با خود فکر کرد که تا دقایقی پیش همهمه و صدای گریه و ناله این مکان را پر کرده بود پس چگونه اینجا حالا در سکوت مطلق فرو رفتهدیگر اشکی از چشمانش سرازیر نمی شد آرام آرام در اتاقک کوچکی را که درونش بود باز کرد با نیم نگاه کوچکی که از لای درز در بیرون آورده بود فضای سهمگین بیرون را برانداز کردهیچ صدایی نبود لحظه ای درنگ کرد پس از وارسی کامل اطراف به سرعت و با پریشان حالی انگار که تازه دویدن را یاد گرفته به طرف مادر و خواهرش که حالا با چشمانی سرد و بی احساس و بدنی به سرمای یخ و غلطان در خون در حالتی که در آغوش یکدیگر بودند رفتذهن مومیچی از همه افکارش که تا آن لحظه در سر داشت پاک شد مغزش دیگر توان فکر کردن را نداشتخالی خالی بوداین احساس به او دست داده بود که گویی در درون ذهن خود که حالا در پوچی مطلق فرورفته بود غرق شده و دنیا بر سرش ویران شده باشدصحنه ای که در آن زمان شاهدش بود را هرگز باور نمی‌کرد بغض راه گلویش را بسته بود و اجازه نفس کشیدن به اورا نمیداداشکی که از چشمانش سرازیر شده بود امانش را بریده بود و جلوی دیدن جسد مادر و خواهر عزیزش را گرفته بودبا ناراحتی و افسردگی ابتدا دست مادرش و سپس دست خواهرش الیزا را محکم گرفت و با نا امیدی و ناراحتی ناله ای بزرگ که گویی تا آن موقع به زور و با تمام وجودش سعی در سرکوفت کردن و نگاه داشتن آن داشت آزاد کرد و سر دادبا صدایی بلند فریاد زد:&lt;&lt;مادرررر.......!!خواهرررررررر.....!!&gt;&gt;او که دیگر همه زندگی اش را از دست داده بود هیچ چیزی جلودارش نبود و بغض و نا امیدی و افسوس جای خودشان را به خشم و کینه و نفرت و حس انتقام داده بودند با همان بغضی که به احساس نفرت تبدیل شده بود و صدایی خش دار و گرفته فریاد زد:ازت متنفرم!!!!!!مطمئن باش که انتقام مادرم و خواهرم الیزا رو ازت میگیرم.......ای کنت شیطانی</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 18:47:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه پلیس یک شیطان کامل است</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oec9kjayeukq</link>
                <description>[نام:(نیمه پلیس یک شیطان کامل است)]هرچه که بیشتر میدوید نفس هایش سریع تر و تند تر در شش هایش به جریان می افتادصدای پاهایش به قدری بلند بود که تمام حیوانات روز زی در آن شب تاریک که ماه کامل و خونین به نظر می‌رسید و چشم هر موجودی را به ترس و وحشت فرامیخواند را بیدار می‌کرد و آنها را وادار به هیاهو و ایجاد صوت میکرد.جغدها در آن لحظات گوش هرکسی را به شنیدن آواز وحشت و دلهره دعوت می‌کردندشغال ها و گرگ ها در آن زمان به دلیل سرخی مهتاب، با جغد ها همخوانی می‌کردند و ترانه مرگ و ترس را به این ملودی اضافه می‌کردندسر بازرس جان که تا ساعاتی قبل درحال نوشیدن قهوه و خوردن شامش در بالکن کوچک و پرگل خانه اش بود بعد از دریافت نامه ای از طرف گروهبان جف فوری خود را به محل پیام رسانده بود و تا اکنون در تعقیب فرد متواری و دستگیری او بود حالا که از این تعقیب و گریز به نفس افتاد دیگر نای رفتن نداشت اما ادامه داد چون می‌دانست اگر ادامه ندهد سرنوشت شومی مردم کل قلرو و کشور را به انتظار میکشد.صدای پاها بلد تر میشد زیرا هرچه به جلو می‌رفتند به دلیل بن‌بست شدن آن مسیر شانس بیشتری برای دستگیری مجرم داشتندبلاخره پس از چند ساعت این دوندگی به پایان رسید و همه به انتهای خط که کوچه ای باریک و بن‌بست بود رسیدندسربازرس که لحضه ای برای نفس گیری خم شده بود و عرق های پیشانی اش که تا زیر چانه اش کشیده شده بودند را پاک می‌کرد پس از لبخندی شادمان و پیروزمندانه ایستاد و قدم هایش را بر زمین استوار کرد با حالتی تعنه آمیز رو به متواری نگاهی انداخت و همراه با تبسمی از روی غرور گفت:هِهه....فکر کردی اگه یه ماسک تقلبی و لباس مبدل آشغالی بپوشی میتونی از دست مامورای دولت قایم بشی و فرار کنی؟..کورخوندی..ما از اون ماموراش نیستیم که چهره تقلبی رو از واقعی تشخیص ندن....رمی دگنررمی که تا پایان سخنان سربازرس چیزی نگفته بود و هر کس او را می‌شناخت می گفت که حتما برای سرگرمی و از عمد خود را وارد تله ماموران انداخته و برای سرگرمی و هدفی کوچک خود را به سمت کوچه بن بست کشانده با لبخندی شیطنت آمیز و قهقهه ای کر کننده که هر کس این صدا را از فاصله ۲۰۰متری می‌شنید از شدت وحشت و ترس دچار تشنج کردن میشد به پرواز درآمد و در اوج قرار گرفتعصایی که در دست داشت را به همراه وردی که در زیر لبانش زمزمه میشد به سمت ماموران هدف قرار داد و با فوتی قوی و محکم آن را به طرف پلیس ها پرتاب کرد</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 18:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناول مدرسه و کتاب طلسم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-vqdmfwujwayp</link>
                <description>چپتر ۴دانش آموز نمونه رتبه اولدانش آموز نمونه رتبه دومدانش آموز نمونه رتبه سومرتبه چهارم رتبه پنجملیست شاگردان نمونه کلاس روی دیواری که پر از پوستر و روزنامه دیواری بود و در مجاورت با در قرار داشت زده شده بودهمه دانش آموزان همدیگر را کنار میزدن  تابتوانند نام خودشان را از بین اسامی شاگردان برتر پیدا کنند دو نفر از دانش آموزان دختر که در جلوی بقیه قرار داشتند به یکدیگر می‌گفتند&quot;اَاَاَاَاَه، بازم که کشیما و ساتورو و سوزونه شاگردای اول کلاس شدن&quot;...&quot;آره آخه اینا چی کار میکنن که انقدر نمرشون بالا میره؟به ماهم که نمیگن لااقل یکم وضعیتمون از این جهنمی که هست بهتر شه&quot;...&quot;اوهوم ،اصلا اینا حتی یه روز تعطیلم ندارن که همش میشینن درس میخونن ،درس درس درس&quot;...&quot;نه بابا به درس و این چیزا نیست به هوشه تکرار کن، هوش ،واقعا اگه ما نصف آی کیوی اونارو داشتیم الان اوضاعمون اینطوری اسف ناک نبود&quot;...&quot;چی میگی توی این دره و زمونه کی آی کیو ش از اون یکی بالاتره آخههمون که گفتم اونا فقط درس میخونن همین و بس مثل من و تو نیستن که برن انیمه و رمان و داستانای عشقولانه بخونن بعد که هشتشون گرو نهشون شد به فکر درس و مشقشون بیوفتناونا آنقدر درس میخونن که هیچکس جرئت نمیکنه بهشون بگه بس کنشرط میبندم تنها روز تعطیلشون فقط روز کریسمسه&quot;در همین هنگام تمام دانش آموزانی که برای دیدن لیست به آنجا رفته بودند ساکت شدند و سکوت بر آن جمع حکم فرما شد دو دختری که درحال صحبت کردن درمورد دانش آموزان ممتاز بودند با دیدن این سکوت حرف هایشان را قطع کردند و به جهتی که آن جمعیت خیره و مبهوت شده بودند سر چرخاندند و با تعجب گویی که فرشته ای نازل شده از آسمان ها را دیده باشند آن ها هم مانند بقیه دانش آموزان دختر برای شخصی خوش تیپ و خونسرد که تازه وارد کلاس شده بود هورایی قوی سردادندو بی اختیار و علاقه مندی با صدایی بلند فریاد زدند :کشیمااااااااااا!!!!!!!و به سمت او دویدند هر یکی از آنها چیزی میگفت و حرفی میزدیکی میگفت:وااااای. کشیمااا!تو خیلی باهوشیدوباره شاگرد اول شدیتبریک میگمدیگری میگفت:کشیمااا میشه باهم درس بخونیم؟یک نفر هم میگفت:کشیمااا به من توی درسا کمک میکنییکی از دختران هم گفت:کشیما تو خیلی باحالی میشه بعد ظهر با هم بریم کافه؟هرکسی به فکر خودش بود و برای منفعت خود هرکاری می‌کرد طوری که اگر ساتورو فوجی شاگرد دوم کلاس و دوست صمیمی کشیما در آن زمان در آن جا حاضر نمیشد شاید ماجرا به گیس و گیس کشی هم می‌رسید بعد از آمدن او به کلاس عده زیادی از دختران از کشیما فاصله گرفته و اطراف ساتورو را احاطه کردند همان گونه که از یک شاگرد نمونه و کاپیتان تیم بسکتبال و فوتبال مدرسه انتظار می‌رفت حتی بعضی ها میگفتند:&quot;آخه ساتورو چطوری میتونه هم شاگرد زرنگ مدرسه باشه هم کاپیتان فوتبال و بسکتبال.مگه داریم یه همچین س....می اصاً&quot;...&quot;آره بابا همین و بگو یارو میره عضو تیم شطرنج میشه نمره هاش عین ک...پک رو نون میشن اونوقت این رفیق ما عضو تیم شدن که سهله کاپیتان میشه اونم چه تیمیفوتبال؟بسکتبال؟ملت ۹ جون دارن ما به زور نیم جونمونو پر میکنیم&quot;...&quot;آره ملت شانش دارنا داداشحتی به این داشمون لقبم دادن دیهشبح فوتبالجوزام بسکتبالنابغه خرخوندیگه کم مونده ارباب رابطه ای یه همچین چیزایی ام بهش اضافه شه&quot;دختران هر کدام با قیافه ای مثمم به او در حضور همه دانش آموزان پیشنهاد رابطه می‌دادند و ساتورو که همیشه به مهربانی و شوخ طبعی خود معروف بود(البته بعضی وقتا بد خراب می‌کرد موقعیتو)با قیافه ای بشاش و خون گرمی خود به آنها گفت:اگه قراره من قرار بزارم که بیان همگی بریم باهم ترامیسویی کیکی شیری چیزی بخوریم؟؟هووووم!چطورهدختران که این حرف را شنیدند با صورتی عصبانی و غمگین مانند(پکر) به او نگاه کردند و با لبخندی ساختگی یکی یکی به او می‌گفتند:نه خوب راستش من کیک دوست ندارممنم همینطورمنم نمیتونم بیام جایی قرار دارمهمگی از او فاصله گرفتند و باز هم به سمت کشیما حجوم آوردندساتورو:اِههههههههه اینم از کشیمای خرشانس که تمام ارتباطات ما رو با دنیا قطع میکنه</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 18:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناول مدرسه و کتاب طلسم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-wkctlwodfv1c</link>
                <description>رمان:شروع داستان های دنباله دار بخش اول:مدرسه و کتاب طلسم شده &quot;چپتر3&quot;:شرط انجام شدنی یا نشدنی؟؟آنچه گذشت::تسوکی:فقط یه کار که بیشتر ازت نمیخوام، اونم یه کار ساده،تو بگو برو آب بخور همین.کنجی که چشمانش از خوشحالی برق میزد و لبخند شادی از خود نمایان ساخته بود غافل از اینکه تسوکی از او چه می‌خواست در دنیای خودش سیر می‌کردبه او گفت:بگو بگو می‌شنوم.تسوکی :تو......باید......تسوکی:تو......باید......به......یاسو......اعتراف کنی.تامامکنجی با شنیدن این حرف کل دنیا روی سرش خراب شد.چشماش سیاهی میرفت،مغزش اتصالی کرد. دهنش باز مونده بود و صورتش از شدت خجالت و تعجب مثل هشت پایی که آفتاب سوخته شده باشه شده بود و با همین احوالاتش باز هم به حالت عصبانی و متعجب به تسوکی نگاه کرد و فریاد بلندی کشید و گفت:چیییییییییییییییی!!!!!!؟؟؟؟؟؟تسوکی داشت کیف دنیارو می‌کرد و اصلا براش مهم نبود که کنجی بدبخت چه حالی داره و با صورتی جدی که البته به زور تا اون لحظه تونسته بود جلوی خودش رو بگیره و خندشو نشون نده به کنجی باز هم اون حرفا رو میزنه و با اون اتمام حجت میکنهکنجی ایندفعه این شرط رو قبول میکنه و با تکون دادن سرش به نشونه علامت تایید ولی با صورتی به قدری قرمز که دیگه حتی از سرش مثل هیزم دود بلند میشه به تسوکی نگاه میکنهتسوکی در این لحظه دیگه نمیتونه جلوی خودش رو بگیره و درحالی که داره از درون منفجر میشه به کنجی میگهتسوکی:خوبه..آفرین پسر خوب. ولی چون من آدم صبوری نیستم فقط تا آخر این هفته بهت وقت میدم.به نفعته که تا آخر هفته خودت یجوری اعتراف کنی ،حالا هر طوری که خواستی وگرنه به کشیما و بقیه میگم..رواله رفیق؟؟کنجی ایندفعه نگاه بی حوصله ای به تسوکی انداخت و با آهی گفت:باشه باشه هرچی تو بگی فقط دست از سر کچل من بردار.بعد با کمی استرس و حس ناامیدی به پشت یکی از درختای روبه روی مدرسه رفت و از اونجا به یاسو نگاه می‌کرد با خودش فکر می‌کرد که چطور بهش بگه نامه بفرستهخودش بگهگل بهش بدهمهمونش کنه به کافههدیه بهش بدهسرش از این فکر ها پر شده بود و در همین حین به حالت راه رفتن و نگاه یاسو خیره شده بود که یکدفعه متوجه هیکاری که داره بهش نگاه میکنه میشه و کل افکارش به هم میریزه. خودش رو جمع و جور میکنه و میبینه یاسو و هیکاری به سرعت وارد مدرسه شدنذهن کنجی:خوب من که فعلا تا آخر هفته وقت دارم نیاز نیست الان بهش فکر کنم باشه برای بعدا</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 18:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناول افسانه بعد،شیطان،شاهزاده و دوشیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B2%D9%87-alllyrxyndhx</link>
                <description>چپتر2:دوستی که از حد شوخی گذشت؟!ده دقیقه قبل از خوردن زنگ دبیرستانکنجی پسری با موهای خاکستری وچشمانی تیره رنگ،با دوستش تسوکی در حال قدم زدن به سمت مدرسه بود.کتابی در دست داشت و درحال خواندن آن بود.آنقدر غرق در خواندن کتاب شده بود و به آن علاقه داشت که چشمانش از تیرگی آسمان شب به چشمک ستاره بدل شد.تسوکی که همیشه سر به سر کنجی می گذاشت،وقتی برق چشمانش و ذوق او را دید از راه رفتن امتناع کرد و ایستاد.اما مثل اینکه کنجی هنوز به راه رفتن ادامه می‌داد و توجهش به کتاب بود.تسوکی با یک پوزخند،آرام آرام و با نوک پاهایش به او نزدیک  می شد. یک دفعه با یک حرکت غافلگیر کننده در گوش کنجی زمزمه کرد و او را از پشت ترساند . کنجی که تا آن موقع مشغول کتاب خواندن بود و چشمانش با اشتیاق تمام پاراگراف های کتاب را دنبال می‌کرد باحرکت غیر منتظره ای که تسوکی انجام داد،ترسید و کتابش را بست و محکم آن را به سر تسوکی کوبید.تسوکی که از کار خودش پشیمان نشده بود و باز هم می‌خواست با او شوخی کند و تلافی ضربه‌ای را که بهش زده بود را جبران کند به دور و اطرافش نگاه کرد که شاید چیز سرگرم کننده‌ای پیدا کند و با کنجی شوخی کند کنجی از حالت تسوکی فهمید دوباره به دنبال شوخی دیگر می‌گردد؛ با خنده و غرور به او گفت: با این کاری که کردی دیگه محاله چیزی رو پیدا کنی که باهاش منو بترسونی،از قدیم گفتن آدم از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شه.تسوکی هم که با شنیدن این حرف به سختی جلوی خنده خودشو گرفته بود و در حالی که با دستش شکمش رو میگرفت گفت: بچرخ تا بچرخیم،حالا بهت نشون میدم بابا بزرگ.این کلمه آخر بدجور کنجی رو آتشین کرد جوری که اگر کاغذی رو به دست کنجی با چشمانی از شعله های آتش نشات گرفته می‌دادید قطعا جان به جان آفرین تسلیم می‌کرد حتی با اینکه جانی نداشتاون با همین چشمانش به تسوکی بیچاره نگاه کرد و با پر رویی تمام زیر لب گفت::::::&lt;بابابزرگ عمته.&gt;تسوکی هم که عین خیالش نبود و حتی به نگاه های کنجی توجهی نکرد که شاید رویگردان شود از این کارهایش هنوز هم که هنوزه دنبال سوژه برای شوخی می‌گشت و دستش را به حالت افقی روی پیشانی اش گذاشت و دست دیگرش رو روی کمرش و خودش رو خم کرد تا به قولی زاویه دیدش بهتر شه  اما از این طرفکنجی عصبانی بودتسوکی دنبال سوژهکنجی عصبی بود تسوکی دنبال سوژهآخرش تسوکی نگاهش به یاسو افتاد که با هیکاری در حال قدم زدن به سمت مدرسه بود دقیقا همون لحظه و با همون حالت دستش برق عجیب و ترسناکی به چشمانش افتاد و لبخندی ناشیانه و شیطنت آمیزی کرد کنجی تعجب کرد و به او نگاه کردتسوکی به طرف کنجی برگشت و با همون قیافه شیطانی و لبخند تند و ترسناکشبه او خیره شدکنجی که از این حالت تسوکی هم با خبر بود و می‌دانست قطعاً در پشت این نگاه و لبخند یک حادثه و شوخی خطرناکی همراه است آب دهانش را قورت داد و با استرس و ترس به او نگاه کرد و دندان‌هایش را به هم کوبیدتسوکی می‌دونست که کنجی مدتیه به یاسو علاقه پیدا کرده و هر دفعه بچه‌های کلاس توی جمع خودمونی در مورد یاسو جلوی اون صحبت می‌کنن و از اون تعریف می‌کنن کنجی با خجالت و لبخند کوچک حرف اون ها رو تایید می‌کنهپس نگاه مظلومانه ای به خودش گرفت و آروم دستش رو دور شونه کنجی گذاشت و بعد از کمی تاملبعد از اینکه ادای آدمایی رو که دارن به خودشون فشار میارن رو در آوردبه کنجی گفت:هی! کن ميگما؛من یه مدته از یکی خوشم اومده ولی تا حالا به هیچکس نگفتم حتی کشیما،باورت میشه خب بایدم قضیه به این مهمی رو به اون نگفته باشم چون قشنگ میاد میزنه تو پرت بعدش میاد کلکای نداشتتم میریزونه  موندم چرا اصلا باهاش دوس شدمخب بگذریم چون رودلم سنگینی می‌کرد و از اونجا که فقط تو درکم میکنی رفیق،بهت میگم طرف کیه کمکم کنیا داداش!!!کنجی که فکر می‌کرد اشتباه کرده و قضاوتش غلط بوده وقتی کلمه درک کردن رو شنید سنسوراش قاطی کرد و صورتش که حالا از خجالت گل انداخته بود داد میزد که یه دل نه واقعا صد دل عاشق شدهبه تسوکی گفت:ی...ی...ی...یع...یعنی چی که درکت میکنم ! ا..ا..اص..اصلا درک کردن و کوفت.منظورت کلا چی هست حالا؟تسوکی این دفعه با لبخند وحشی تری بهش نگاه کرد و با همون حالت دست روی شانه به دور اشاره کردکنجی که با تعجب به اشاره انگشت تسوکی نگاه می‌کرد وقتی یاسو رو  در امتداد انگشتش دید صورتش مثل لبو سرخ شد و با عصبانیت تسوکی رو آروم هول داد و گفت: چ..چی..چی میگی من اصلا ازش خوشم نمیاد. تسوکی که از خنده به غلط کردن افتاده بود و به زور جلوی خندش رو گرفته بود، به کنجی گفت:آها..آها تو راست میگی من ببو بقیه همه گلابی ولی کسی چه میدونه شاید بقیه عین من خر نباشن حرفای تو رو باور کننچطوره ازشون بپرسم، هوم؟!نظرته؟؟کنجی با حالتی عصبانی طوری که همون موقع میتونست نصف تسوکی رو قورت بده ولی با کمی خجالت که البته خجالتش بیشتر از خشمش بود گفت:نه!!!!جان جدت نکن خب!!!؟ببین تر جدت ببخشید به عمت توهین کردم باور کن قصد بدی نداشتما از دنیا دلگیر بودم خواهشا به هیچکس نگو.تسوکی که داشت از این لحظه لذت می‌برد و هیچ چیز جلو دارش نبود جز اینکه الان پلیس سر برسه به جرم اذیت و آزار بندازنش زندان(البته شاید این هم جلوش رو نگیره) با خوشحالی و کرمی که داشت از درون قلقلکش می‌داد صورتش رو مثل بچه های تخس کرد و اون رو از طرف کنجی برگردوند و گفت:باشه ولی یه شرط داره باید شرطم رو قبول کنی مگرنه به همه میگم که آقامون معشوقه میخواد.کنجی:&lt;&lt;باشه..باشه..هر چی باشه قبول خب!!؟اصلا تو بگو همین الان برم برات زن بگیرم یا لباساتو بشورم یا تکالیفتو انجام بدم یا...تسوکی:خوبه....خوبه....دیگه جو نگیرتفقط یه کار که بیشتر ازت نمیخوام، اونم یه کار ساده،تو بگو برو آب بخور همین.کنجی که چشمانش از خوشحالی برق میزد و لبخند شادی از خود نمایان ساخته بود غافل از اینکه تسوکی از او چه می‌خواست در دنیای خودش سیر می‌کردبه او گفت:بگو بگو می‌شنوم.تسوکی باز بهمون صورت بدشگون و خنده مضحکش گفت: ببین اگه خیلی ناراحتی نمیگما !!ترجیح میدم به بقیه بگم. هوم!کنجی:ای بابا بگو دیگه مگه میخوای نامه عاشقانه ای چیزی بنویسی که انقد لفتش میدی!!کشتیمون.بنال.تسوکی :تو......باید......ادامه دارد......</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 15:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه؛بعد،شیطان،شاهزاده‌ و دوشیزه؛؛؛معرفی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B2%D9%87%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ezvvna1mqwlm</link>
                <description>چه خبرا🤔🤔دانش آموزا با امتحانا چه کردین😉🫠بسیار خوب 😌توی این پست میخوام یه معرفی کوتاه و جذاب😆 از ناول خودم براتون بزارم🤗😯امیدوارم خوشتون بیاد🫡🫡داستان حول محور یک دختر آروم و خونسرد و در برخی موارد بی احساس میچرخه که اسمش یاسوئهیاسو دختری با موهای مشکی و چشمانی بنفش زیباست که پوستی سفید و بدنی لاغر اندام داره یک دوست دختر صمیمی به اسم هیکاری یودا از بچگی با یاسو دوسته و هم بازی اونه که دارنده موهای بلند و لخت صورتی و چشمانی به رنگ یخ هستتا همینجا که گفتم کافیه😁😄بقیش براتون اسپویل میشه😉🤫🤫ولی گفته باشم 😌که یاسو یه روز به دنیایی میره که زندگیش در اون دنیا زیر و رو میشه 🫨🤯😲یه عالمه داستان هیجان انگیز و بزن بزن هم داره🥴😡🤬از اون داستان خفنا😎🤠ژانر های این رمان رو پایین براتون مینویسم🙃🙃تخیلی🧞‍♂️🧜🧚‍♀️فانتزی👼زندگی جاودانه🧑‍🦯سرب ضد قهرمان🦹‍♂️🦹‍♂️کارآگاهی🕵‍♀️🕵جنایی🔪اکشن🦹🦹‍♀️عاشقانه👩‍❤️‍💋‍👨خون آشامی🧛‍♂️🧛‍♀️شیاطین👹👿😈تناسخ👾ترسناک👻💀☠️امپراطوری🤴🫅</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 22:14:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناول،افسانه؛بعد،شیطان،شاهزاده و دوشیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B2%D9%87-hy12lqjinx3u</link>
                <description>چپتر1(دوست ابدی)سال ۲۰۲۴ میلادی ساعت ۷:۱۰ روز اولدبیرستان (قبل از ماجرای کتاب)صدای زنگ مدرسه به گوش می خوردیاسو مثل همیشه خونسرد و بی خیال و با همان اندام ظریفش کیف سنگین خود را حمل می‌کند با چشمان بنفشش نمای بیرونی مدرسه را که پر از دانش آموز دختر و پسر است می نگرندبا پاهای باریک و زیبایش به سمت مدرسه قدم بر می‌دارد  در همین هنگام یک نفر  او را از پشت غافلگیر می‌کند و با فریادی بلند که مضمون سلام خانمی را به همراه دارد یاسو را متوجه خود می‌کند یاسو می ایستد و سرش را برمی‌گرداند ؛ هیکاری را که دختری با موهای صورتی روشن و بلند و چشمانی آبی مانند یخ است می‌بیند که به او می‌خندد و شانه اش را می‌فشارد اما هیچ واکنشی نشان نمی‌دهدهیکاری که از کار یاسو متعجب نمی‌ شود دستانش را از روی شانه یاسو بر می‌دارد و چروک های لباسش را که روی شانه اش افتاده صاف می‌کند اما یاسو چیزی نمی‌گوید و به راهش ادامه میدهدولی هیکاری تسلیم نمیشود هر چه نباشد او دوست دوران کودکی اش است .روبه روی یاسو می ایستد و یاسو را از حرکت باز میدارد ، باز هم با همان شوخ طبعی خود با دستانش علامت پیروزی را نشان می‌دهد و زبانش را از دهانش بیرون می آورد و یکی از چشمانش را با نشانه چشمک می‌بندد یاسو مجددا به او بی محلی می‌کند و همان طور مانند قبل راه می‌رود هیکاری که خیلی از دستش ناراحت شد  با اخمی بر چهره اش ، دستانش را روی سینه خود می گذارد و با سرعت از کنار یاسو می‌گذردیاسو که از ناراحتی هیکاری پشیمان است روبه او می‌کند و به آرامی میگوید:ببخشید.هیکاری که هیچوقت کینه ای در دلش باقی نمی‌ماند به سرعت لبخند روی لبش نمایان می شود و دوان دوان به طرف یاسو می رود و او را در آغوش می‌گیرد و با خنده میگوید:تو دوست جونی خودمی یاسو هم به او لبخندی ملیح می‌زند و هر دو بعد از این ماجرا به مدرسه می‌روند اما در حین همین ماجرا کسی در پشت یکی از درختان نزدیک مدرسه آنها را نگاه می‌کرد یعنی چه کسی می‌تواند باشد؟؟...........ادامه دارد........</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 02:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناول افسانه؛بعد،شیطان،شاهزاده و دوشیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@tanin567y/%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B2%D9%87-krrykaglr2hd</link>
                <description>چپتر0(مقدمه-سر آغاز)نام:(آغازی بدون پایان)سال هاست که از آن دوران می‌گذرد آن دوران که همه کودکان مدرسه ای و مادران و پدران سخت کوش فارغ از افسردگی یا خرسندی خود همراه با شیاطین زندگی می‌کردند کودکان به مدرسه می‌رفتند مادران خانه داری می‌کردندپدران کار می‌کردند و برای خانواده خود غذاهایی تهیه می‌کردند همه خانواده ها زیبا خوش رو و مهربان با یکدیگر زندگی میکردنداما عجیب بود که رشد منفی جمعیت در آن زمان ها یک فاجعه بودهیچ کدام از آنها شیاطین را نمی‌شناختند زیرا آنها در تاریکی محو می‌شدند و زمانی که هنگامش می‌رسید با دندان هایی تیز و صورتی منجزر کننده، از تاریکی خارج می‌شدند و خود را به انسان نمایان می ساختند اما این کار شیاطین بر روی همه انسان ها صورت نمی‌پذیرفتشاید پرسیده شود که چگونه زمانی که شیاطین چهره خود را آشکار می‌ساختند انسان هایی که آن‌ها را نمی‌دیدند از این موضوع باخبر نمی‌شدند بالاخره موضوع توسط آن دسته از افراد که تجربه اش را داشته اند شایع میشد دلیلش آن بود کهشیاطین در آن دوران ها از انسان ها تغذیه میکردند  زیرا منبع غذایی دیگری برایشان موجود نبود نه حیوانی بود نه موجود مرده ای که از آن تغذیه کنند فقط و فقط انسان در آن دوره وجود داشتبه همین دلیل کسی از زیر دست شیاطین جان سالم به در نمی‌برد که اخبار آنها را به دیگران بدهدشاید به ذهنتان خطور کند که چرا شیاطین هم نوع خواری نمی‌کردند!!چون ان ها اصلا شیطان نبودند موجوداتی شبیه به آنان بودندانها انسان های طلسم شده بودندطلسم آنها توسط یک نفر رویشان انگاشته شده بود و ان فرد کسی نبود جز......توی همین موقع بود که مادر یاسو در زدیاسو که با اشتیاق تمام روی صندلی میز مانگاش نشسته بود و دستش رو زیر چانه اش گذاشته بود داشت به پاراگراف های کتاب نگاه می‌کرد و در همین حین هم چای سبزش رو میخورد،با آرومی و خونسردی گفت:بفرماییدمادرش وارد اتاق شد، آنقدر صورتش در هم رفته بود که نمیشد گفت میانسال است یا پیر زن چروکیدهبا عصبانیت و همان اخمش داد زد:باز هم رفتی سراغ این مانگا ها؟مگه نگفتم دیگه نری سراغشون؟آخه این کتاب های مزخرف چه کاری برای تو انجام میدن که تو شب و روز میخونیشون؟&gt;&gt;.بعد با لجبازی و کج خلقی کتاب رو از زیر دست یاسو محکم کشیدو در حالی که داشت نفس میزد تا خشمش رو کنترل کنهبا تعجب دید که دخترش هیچ عکس العملی نشون نمیده و همینجور آروم و بی احساسه و داره چایییش رو میخورهمادر که دلش برای دختر آرومش سوخت کتاب رو گذاشت روی میز و بهش گفت:مهم نیست ، بی خیالش شوبیا باهم بریم نهار بخوریم ، مگه یادت رفته برادرت فقط این موقع ها از کشور خارجه میاد دیدنمون؟؟چند روزی هم همینجا موندگار بود ولی تو توجهی نکردی و باهاش معاشرت نکردیحالا که روز آخریه که اینجاست بیا با هم غذا بخوریمهووووم؟؟&gt;&gt;یاسو با آرومی و خونسردی انگار که به هیچ چیز و هیچ جا اهمیت نمیده به مادرش سرش رو تکون میده و باز هم کتابش رو باز می‌کنه و میخونهمادر یاسو: اَاَاَاَاَه از دست تو دختر 😡😡مادر یاسو با عصبانیت پاهاش رو به زمین میکوبه و از اتاق میره بیرون  یاسو سرش رو بر می‌گردونه و چیزی رو زیر لب زمزمه میکنهبعد توجهش رو دوباره به متن کتاب میدهولی یک دفعه تعجب میکنه و چشماش گرد میشه مثل این میمونه که روح دیده باشهخیلی عجیب بود ولی یه جای کار کتاب میلنگید یاسو قبل از ورود مادرش به اتاق یک بوکمارک رو روی همون صفحه و یک علامت روی همون پاراگراف کتاب گذاشته بودولی انگار که اون تیکه از متن پاک شده باشه یا اصلا جاش رو به متن دیگه کتاب داده باشهبا تعجب توی ذهن خودش گفت نکنه کتاب طلسم شده باشه..........ادامه دارد.........</description>
                <category>CaCaki</category>
                <author>CaCaki</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 14:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>