<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ترانه دفک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@taranehdafak</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 03:43:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/110180/avatar/hcLsrh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ترانه دفک</title>
            <link>https://virgool.io/@taranehdafak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بنویس!</title>
                <link>https://virgool.io/@taranehdafak/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-w42im5t0cghw</link>
                <description>مام دلخوشیم به همین نوشتنا...خدا اون روزو نیاره که قدرتِ نوشتن از من گرفته بشه؛یه سری حرفا یقینا عین یه توپِ بزرگ تو این گلو میموند و ممکن بود غمباد بشه یا یه حسرتِ بزرگ برای روایت کردن!یادمه گفتم بهت:&quot;وقتی می نویسم، حالِ بدم خوب میشه و حال خوبم، عالی!&quot;یادمه گفتی:&quot;پس بنویس! خوب میکُنی می نویسی!&quot;دوست داشتم بگی:&quot;پس بنویس! خوب میکُنی می نویسی؛ کارِ منو راحت میکنی&quot; :)دوست داشتم اضافه کنی:&quot;اینطوری هر وقت چیزی بنویسی میفهمم  اون لحظه ات، مرزِ  بینِ یه حال به یه حال بهترت بوده&quot;  :)آره دوست داشتم بگی...بامدادِ هفتم تیر ۱۳۹۹ترانه دفک</description>
                <category>ترانه دفک</category>
                <author>ترانه دفک</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 05:47:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغل فرودگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@taranehdafak/%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-x52lsxjm8ijb</link>
                <description>دیروز پنج عصر تو ایستگاه دروازه شمرون بعد از یه روز طولانیِ دانشگاه از هم خداحافظی می کردن؛امروز ساعت ده صبح وسط شلوغی و رفت آمدهای هول هولیِ بچه ها تو همکف فنی، همو از دور می دیدن و نیششون تا گوشه ی چشماشون باز میشد و سریع برا هم دست تکون میدادن؛بعدش با قدمای گشاد و سرعت زیاد به سمت هم میرفتن و وقتی می رسیدن به هم، عمیقا همو تو آغوش هم میفِشُردن و محکم دست میدادن؛یه نخاله ای هم مِثِ من اون وسط نیش خند میزد و به زهره میگفت:&quot;اینارو:))) یه جوری همو بغل میکنن و از دیدن هم ذوق میکنن، انگار دو ساله همو ندیدن و اون یکی الان از هواپیما پیاده شده؛ این #بغل_فرودگاهیا چیه وقتی ۲۴ ساعت نشده که همو ندیدن؟&quot;خودِ نخاله ام کم کم معتادِ همین #بغل فرودگاهی تو همکفِ فنی شدم و میگفتم:&quot;آآآ سلام داداااش بیا بغل فرودگاهی:))&quot;حق با اونا بود؛مثِ اونا باید رفاقت و حس و حالشو از همون روزای اول، محکم بغل می کردم تا که مسخره کردنشم برام آرزو نشه!!!یه چیزی بگم که فقط باهاش بخندن؛فقط انحنای لباشونو ببینم و صدای خنده هاشون رو دوباره قبل شروع کلاس بشنوم؛ اشکال نداره هر چی فِک کنن اینکه شاید غیرعادیم یا حتی دلقکشونم :))آره داداش رفاقت، مجازیش فایده ندارهویدئو کال برای &quot;بغل فرودگاهی&quot; جواب نیست!۶ تیر ۱۳۹۹در آستانه ی پایان ترم ششم (ترم مجازی) دانشگاهترانه دفک</description>
                <category>ترانه دفک</category>
                <author>ترانه دفک</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 00:10:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی قطعه ی&quot;دلم گرفته&quot; با صدای فریدون فرخزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@taranehdafak/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%DB%8C%D8%AF%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF-jkqhglubjotw</link>
                <description>یقینا خدا دستمان را خواهد گرفت... با نام و یاد خدادرباره ی قطعه ی&quot;دلم گرفته&quot; با صدای فریدون فرخزاد: ابتدا که این قطعه را شنیدم، زیبا بود اما احساس کردم نمی تواند به اندازه ی خیلی دیگر از آثار فریدون فرخزاد مثل &quot;آشیانه&quot; ، &quot;شب بود بیابان بود&quot; و ... جذاب باشد به خصوص اینکه کروسِ &quot;دلم‌ گرفته است&quot; در نگاه اوّل تکّررش برایم زائد و زیاد به نظر می آمد گرچه تا حدی آن را به خاطر اختلاف سلیقه ای که در برهه های زمانی بین مردمان یک جامعه به وجود می آید و فواصل نسل ها، تصور کردم اما بعد از چند بار فرصت دادن و گوش کردن،  به طرز عجیبی جذب چند موضوع در آن شدم:? شوری و بغضی که سهوا یا عمدا در صدای فریدون می شنویم؛? شعرِ کوتاه اما آشنا و  عباراتی که حقیقتا به خصوص در این روزا با آن ها عجیب همزادپنداری کردم؛? موسیقی ای(آهنگی) که همواره در پیِ آواز به گمانِ من می دَوَد و هر جا که لازم است موزیکِ متن برای یک دکلمه باشد، می شود، هر جا لازم است به اوج برویم، همراهی میکند و ... (شاید لازم باشد بگویم آهنگسازی قطعه از خود فریدون فرخزاد و تنظیم آن بر عهده ی منوچهر چشم آذر بوده است).حقیقتا کنجکاو شدم...اول دوست داشتم بدانم شعر از کیست و با اینکه نمی دانستم اما حدسم فروغ بود و درست بود!اصلا بغض صدای فریدون چیزی جز این را نشانم نمی داد...دوم می خواستم بفهمم حدس دومم هم یقین می شود؟!و آن، این بود که این قطعه پس از فوت فروغ ساخته شده است؟که بله حدسم درست بود!ترکیب زیبا و دلخواهی است.پارادوکسِ غرور و ضعفِ نهفته در دل تنگی را در بغض و فریادهای فریدون به خوبی می شنوید و شما را به حسی واقعی دعوت می کند تا همراه با او، واقعا &quot;دلتان بگیرد&quot;!گفته شده تاریخِ فوت فروغ فرخزاد با تاریخ سُرایش این شعر، فاصله ی چندانی ندارد.شعر، بسیار کوتاه و شامل چند عبارت است شاید در نگاهِ اول این موضوع شما را نسبت به ارزش های محتواییِ این اثر، بدبین کند یا آن را کافی نبینید اما یادم می آید یک فایل صوتی با صدای استاد لطفی گوش می دادم که تاکید داشتن که در موسیقی سنتی به سبک اصفهانی معمولا شعرها بسیار کوتاه اند اما چندین بار تکرار می شوند و با موسیقی(آهنگ)، به همان چند عبارت بال و پر داده می شود و نیّت آن است که شعر به خوبی در فهمِ مخاطب رَوَد و بر معانی و لایه های احساسیِ آن تاکید شود.گرچه صحبتِ صورت گرفته، کاملا گِردِ موضوعِ سبک اصفهانی در موسیقی سنتی ماست اما کوتاهی و تاثیرگذاری شعر را که بر خودم دیدم، یاد این صحبتِ استاد افتادم و احساس کردم این کوتاهی، می تواند ارزشی باشد برای این اثر...!در آخر دعوتتان می کنم در لذّتی که بردم، شریک باشین؛همراه فریدون فرخزاد بر روی صحنه، تک تک کلمات و عبارات را با تمام وجود تصوّر و لمس کنیدو همراه فروغ فرخزاد غرق در احساسات ناشی از فقدان ها و غم های شیرین و تلخ زمانه مان باشید...هجدهمِ فروردین ۱۳۹۹ترانه دفک https://www.aparat.com/v/nDqg6 </description>
                <category>ترانه دفک</category>
                <author>ترانه دفک</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 17:08:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظاتی با طعمِ شکلاتِ تلخِ هشتاد و شش درصد!</title>
                <link>https://virgool.io/@taranehdafak/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D9%84%D8%AE%D9%90-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-ehqvhtiabcxz</link>
                <description>یقینا خدا دستمان را خواهد گرفت... با نام و یاد خدالحظات گُنگ و مُبهمی هستند...&quot;امّید&quot; در عینِ یک &quot;بیمِ&quot; عمیق!آماده برای به &quot;دست آوردن&quot; پس از &quot;فقدان&quot; های سنگین!انگار که &quot;صلحی&quot; می رسد پس از &quot;جنگ&quot; های متعدد و سخت!رقص و لبخندی &quot;بهاره&quot; پس از سوزِ شب های تاریک &quot;زمستان&quot; !شادیِ عمیقی است اما تلخ...لحظه هایی با طعمِ شکلاتِ تلخِ هشتاد و شش درصد!!با شوق لباس های نو بر تن می کنم اما قفسه سینه آکنده از خاطرات است.تصاویری که بر پرده ی سینمای چشمانم مثل فیلمی در این لحظات در حال اکرانند...در آینه انحنای لبخندم را می بینم اما پراکندگی غبار بر آینه، تصویر کدری از صورتِ تازه و بشّاشم را به من نشان می دهد.بلهبهار می آید اما همیشه، هنوز مقداری زمستان است!همیشه در اردیبهشت، &quot;بهمن&quot; به یاد می آید...با همه ی این حرف ها، به قول پدربزرگم:&quot;سعادت در اُمیدواریست...&quot;نود و نه سراسر نورِ &quot;امید&quot; بهار مبارک??ترانه دفکبامدادِ یکم فروردین ۱۳۹۹ساعاتی پیش از تحویل گرفتن سال</description>
                <category>ترانه دفک</category>
                <author>ترانه دفک</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 04:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پدربزرگ، بابامحمود</title>
                <link>https://virgool.io/@taranehdafak/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-g8gqqgv7b8kg</link>
                <description>دیروز توی خونه،بعد از خاکسپاری،به تک تک کسایی که برای تسلّی دلمون با ما به منزل اومدن، نگاه کردم و تک به تک به یاد آوردم که با چه تُنی از صدا و با چه لحنی صداشون می کردی و چی بهشون می گفتی‌...به کدوماشون بیشتر زنگ می زدی و با کدوماشون بیشتر می خندیدی؛با کیا راحت تر بودی و با کیا رسمی تر؛من همه رو میدونستم،و همه چی رو مرور میکردم،خب ما باهم زندگی میکردیم!&quot;زندگی&quot;نوه ی تو نبودممن، فرزند خودت بودم که از وقتی که خودمو پیدا کردم و شناختم کنارت زندگی کردم و بزرگ شدم؛صدای پاهات توی راه پله های ساختمون،صحبتهای سیاسی بعد از هر خبر سیاسی جدید و تیتر جدید روزنامه ها،خاطراتی که تعریف میکردی برام از زمان شاه،مطالبی که گلچین می کردی از روزنامه ها و بهم می دادی تا بخونم،موقع هایی که یادآوری می کردی نوزاد چند وجبی بودم که میذاشتینَم روی مبل پذیراییتون و یه بالشت پهلوم میذاشتین که نیفتم،حرفای روز قبل از راهی بیمارستان شدنت تو ماشین وقتی تو تجریش پارک کرده بودم تا مامان برگرده،پیگیری درس و دانشگاه ازم،برق نگاهت و لبخندت وقتی از در میرسیدم تو خونه تون،هر بار ذوق کردنت و با آب و تاب سلام کردنت،...??تا کجا بنویسم؟&quot;ما زندگی کردیم باهم&quot;از این به بعد، همه جا خاطره ست همه برنامه های تلویزیونیهمه روزنامه هاهمه ی سیاستهمه ی کلینیک شهرداریهمه ی میدون ولیعصر و کوچه فرهنگ حسینیهمه ی خونههمه ی محلههمه ی کوچههمه ی راه پلههمه ی دایی سپهرهمه ی مامان بدریهمه ی مامانهمه ی من خاطره ست و جای خالیت...?.تموم نمیشههر چی فکر میکنم، تموم نمیشه..بامداد هفدهم بهمن ماه ۱۳۹۸دو روز بعد از خاکسپاریسه روز بعد از وداع&quot;برای بابامحمود&quot;? ترانه دفک</description>
                <category>ترانه دفک</category>
                <author>ترانه دفک</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 14:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>