<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تارا ر.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tararassafi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:19:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3007637/avatar/hygKCa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تارا ر.</title>
            <link>https://virgool.io/@tararassafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیکان سفید پدربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@tararassafi/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-fxjzesvvzcbz</link>
                <description>حیاط خانه از اتاق خواب هم کوچک‌تر شده بود. درخت‌ها دست و پایشان را جمع‌‌وجور کرده بودند تا جا به گل‌های شمعدانی هم برسد و مشخص نبود کدام گل به کدام شاخه چسبیده. انگار پیکان سفید هم این را می‌دانست. درخت نارنج که با هر نسیم به شیشه‌ی پیکان ضربه می‌زد، پیکان پیر، پیرتر می‌شد و بیشتر در خود فرو می‌رفت. از کارافتاده بود. اصلاً همراه پدربزرگ -یار غارش- مٌرده بود. دیگر جسمی بی‌جان بود میان طروات حیاط کوچک مادربزرگ.  پدربزرگ زود مرده بود. این را من نمی‌گفتم، همسایه‌ها و رفقایش در بهشت زهرا گفته بودند. گفته بودند زود بود؛ باید می‌ماند و حداقل نوه‌اش را می‌دید. سه ماه قبل از این‌که من به دنیا بیایم، مرده بود. بعد از آن هیچ‌کس به پیکان سفید «تو» نگفته بود. شاید از سر احترام بود، شاید هم تحمل غم دوری پدربزرگ برایشان سخت بود. پیکان بیشتر از هرچیزی یادآور او بود. هر عکسی که داشت، کنار پیکان بود. اگر پیدا نمی‌شد، مشغول تعمیر پیکان بود. خاله می‌گفت پیکان اگر چشم داشت، در مراسم خاکسپاری پدربزرگ بیشتر از همه‌مان گریه می‌کرد.هشت سالم بود که پیکان سفید پاتوق بازی‌هایم شد. در رویاهایم راننده‌ای بی‌اعصاب بودم که در هفت‌حوض مسافر می‌زند و سر هزارتومن کرایه‌ی کمتر و بیشتر با همه چانه می‌زند. اما در رویاهایم هم پیکان برای خودم نبود، چون رد پدربزرگ همه‌جایش  بود: از سیگار بهمن داخل داشبورد گرفته تا کلاه کپی مردانه روی صندلی عقب. داخل پیکان سفید پدربزرگ هنوز زنده بود.مادربزرگ بیشتر از همه از ماشین بدش می‌آمد. می‌گفت برای حیاطشان بزرگ است، اصلاً ماشین به چه کارشان می‌آید؟ ماشین از این کوچک‌تر نیست؟ اما در دهه‌ی شصت شمسی دست مشتری در انتخاب ماشین دلخواه بسته بود. آخر این شد که پیکان از همان سال پای ثابت حیاط خانه‌شان شد. اوایل راحت می‌آمد توی خانه و راحت‌تر بیرون می‌رفت . اما ساختمان که روی ساختمان آمد و طبقه روی طبقه، کوچه آنقدر تنگ شد که دو نفر باید این‌طرف و آن‌طرف می‌ایستادند و فرمان می‌دادند. بعد از هشت بار عقب و جلو کردن و فرمان شکستن ، ماشین تازه می‌آمد وسط کوچه‌ی بن‌بست. قوای دست پدربزرگ که رفت، ماشین هم کمتر از خانه بیرون آمد.مادربزرگ از پیکان بدش می‌آمد اما بعد از پدربزرگ اجازه نداده بود کسی نگاه چپ به آن کند. یادگار همسرش بود و روزهای جوانی. خاک روی ماشین نشست و پیکان سفید خاکستری شد. یک بار که از سر کنجکاوی کودکی سوییچ را قاپیدم و استارت زدم، روشن نشد. بعد از آن هم روشن نشد. دیگر کسی نبود که روغن موتورش را عوض کند، باد چرخ‌هایش را بررسی کند و لنت و تسمه‌تایم جدید برایش بخرد. فایده نداشت. بی‌خود بود. آفتابه خرج لحیم بود.بعدترها هم بچه‌ها یکی‌یکی ازدواج کردند و  رفتند و مادربزرگ ماند و پیکان سفید توی حیاط کوچک‌تر از اتاق خواب. هرکدامشان یک جای این کره‌ی خاکی رفته بودند و آخرین چیزی که ذهنشان را درگیر می‌کرد، ماشین کهنه‌ی پدرشان بود. فقط من بودم که دوهفته یک‌بار به مادربزرگ سر می‌زدم و خریدهایش را انجام می‌دادم. مادربزرگ هم پیر شده بود، مثل محله، مثل خانه، مثل ماشین. هربار که می‌دیدمشان تَرکی جدید روی صورت همگی‌شان افتاده بود.بار آخر، مادربزرگ به استقبالم نیامد. گوشه‌ی خانه پیدایش کردم. دست روی قلبش گذاشته بود و نیمه‌جان روی زمین افتاده بود. کاش کسی یادم داده بود در بحران چه کار کنم. کاش کسی گفته بود به اوپراتور اوررژانس چه باید گفت. باید سلام می‌کردم؟ یا شرایطم را درک می‌کرد؟ کاش کسی هشدار داده بود که خانه‌ای قدیمی توی کوچه‌ای بن‌بست -به‌جز برای ساکنینش- به چشم بنی‌بشری نمی‌آید. آمبولانس در پیچ‌وخم محله گم شده بود و پیدایمان نمی‌کرد. برج‌ها ما را از روی نقشه پاک کرده بودند.انگار حال مادربزرگ به عقربه‌ی ثانیه‌شمار وصل شده بود، هر قدمی که عقربه برمی‌داشت، حال مادربزرگ بدتر می‌شد. چاره‌ای نبود. به‌‎سان کودکی سوییچ را قاپیدم و پشت فرمان پیکان سفید نشستم. استارت زدم. روشن نشد. دوباره استارت زدم روشن نشد. چشمانم را بستم، کمی مکث کردم و برای بار سوم استارت زدم. موتور خرخرکنان روشن شد. درهای حیاط را باز کردم و پشت فرمان نشستم. آیینه را تنظیم کردم و ماشین را از کوچه‌ی تنگ بیرون آوردم. تک‌نفری کار سه‌نفر را انجام دادم و مادربزرگ را به بیمارستان رساندم.پرستارها باسرعت مادربزرگ را داخل بخش اورژانس بردند. ماشین را خاموش کردم و دنبالشان رفتم. نگهبان اجازه نداد. می‌گفت باید ماشین را جابه‌جا کنم. دوباره پشت فرمان نشستم. یک بار، دوبار، پنج بار استارت زدم. ماشین روشن نشد. نگهبان تهدید می‌کرد، می‌گفت اگر من ماشین را برندارم، خودشان آن را جابه‌جا می‌کنند.به پیکان سفید نگاه کردم، به خاکی که رویش انباشته شده بود. صندلی عقب را باز کردم و کلاه کپی پدربزرگ را برداشتم و به سمت اورژانس رفتم.پیکان سفید در سکوت نشسته بود. ماموریت سی‌ساله تمام شده بود.</description>
                <category>تارا ر.</category>
                <author>تارا ر.</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 19:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم «شغال» را؟ | درباره‌ی سریال شغال</title>
                <link>https://virgool.io/@tararassafi/%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-t5huejb066ow</link>
                <description>پوستر سریال شغالهشدار: این متن شامل تحلیل صحنه‌هایی است که به خشونت جنسی اشاره دارد. خواندن آن ممکن است برای برخی مخاطبان ناراحت‌کننده باشد.دو جمعه در جایی مهمان بودم و تلویزیون روشن بود و در میان شلوغی سریالی پخش می‌شد که پنج صحنه در میان دیدنش هم برایم عذاب بود: شغال. به کارگردانی بهرنگ توفیقی و نویسندگی زامیاد سعدوند. برای بار هزارم متعجب شدم از میزان علاقه‌ی سینماگران ایرانی به کلیشه. شاید هم از علاقه نیست و از سر ناچاری است. به هرحال نوآوری نیاز به نیمچه خلاقیت و اندک هوشی دارد که انگار تخمش را ملخ خورده و تا چشم کار می‌کند تکرار است و تکرار و تکرار.آقایان! (بعید می‌دانم در جمع این متفکران خانمی وجود داشته باشد!) در دنیایی که دسترسی به سریال‌هایی مثل دارک و بلک میرور و گیم آو ترونز و... با چند کلیک و به صورت رایگان(البته برای ما ایرانیان) فراهم شده، برای چه آدم‌ها باید پول بدهند و سریالی مثل آشغال، ببخشید! شغال را ببینند؟ در زمانی که تمام پلتفرم‌های دنیا تلاش می‌کنند مفاهیم روز دنیا را با قالبی نوآورانه ارائه دهند، هنرمندان (!!) ما مفاهیم نیم‌قرن پیش را با قالب سریال‌های ماه رمضانی به خورد مردم بینوا می‌دهند و صدا از سنگ درمی‌آید، از ایرانی جماعت نه. از ابتدا شروع می‌کنم. در همه جای دنیا رایج است که اگر فیلم یا سریال شما صحنه‌هایی با مضامین تکان‌دهنده دارد، قبل از شروع یک «هشدار تماشا» به افراد داده شود تا اگر کسی درگیر این موضوع است، به شکل ناخواسته با آن مواجه نشود و با آمادگی به تماشا بنشیند. اما در این کشور خبری از این حرف‌ها نیست! نکند آقایان فکر می‌کنند مساله تعرض مساله مهمی نیست؟ نه، بعید می‌دانم! هشدار تماشا تعرض ناخواسته (این یکی هم ابداع نویسندگان ایرانی است) صورت می‌گیرد و برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران دختر به کلانتری می‌رود و شکایت می‌کند. راستش را بگویم خوشحال شدم. اینکه می‌بینیم شخصیت دختر مهملاتی مثل آبرو و چیزهای دیگر را مطرح نمی‌کند و مستقیم پیش پلیس می‌رود، برایم خوشایند بود. اما اگر این‌ها هنرمندند و ما مشتری هنرشان (مگر هنر این‌ها چیزی به‌جز کالاست؟)، می‌دانستم بالاخره یک جا افکارشان می‌زند بیرون. اصلاً همان صحنه‌ی تعرض را در نظر بگیرید: کدام کارگردانی که ذره‌ای حس هم‌دردی با شخصیت دختر داشته باشد، آن صحنه را آن‌طور کارگردانی می‌کند؟ چطور می‌شود صحنه به آن هولناکی پخش شود و ما نگران که هیچی، اصلاً به دختر فکر هم نکنیم؟در همان اپیزود اول دیالوگ‌ دختری که متاسفانه هم‌نام من است، این بود: «تو جای داداشمی، اما با این حرف‌هایی که می‌زنی بیشتر شبیه خواهرمی.» الله‌واکبر! دوباره سال ساخت سریال را نگاه می‌کنم. نه، هنوز 1403 است. عجیب است. یا مثلاً تمام شخصیت‌ها بلااستثنا در مواجه با فردی که مورد تعرض قرار گرفته می‌گویند: «من خودم دختر دارم، می‌دونم.» این هم در نوع خود خیلی عجیب است. اینکه آدم‌ها فقط در این نوع از جرم‌ها باید خواهر، دختر، مادر، زن داشته باشند تا متوجه شوند. دختر ندارند، بلانسب شعور هم ندارند؟! کسی شنیده در باقی جرم‌ها کسی این حرف را بزند؟ مثلاً ماشین برادر کسی را بدزدند، فردی برای هم‌دردی بگوید: «من خودم برادر دارم، می‌دونم.» یا مثلاً «من خودم دایی دارم، می‌دونم.» من که نشنیده‌ام.یا مثلاً پدر پسر که به‌نظر می‌رسد شخصیت مثبت داستان باشد، پسر را از فرودگاه برمی‌گرداند و دنبال این است که حق دختر را بگیرد. اپیزود سوم این حرف‌ها از زبان مبارک بیرون می‌آید: «حاضرم بمیرم ولی آبروم نره.» چندین و چند بار کلمه‌ی آبرو از زبان افراد خارج شد. احساس نمی‌کنید کلمات موهومی مثل آبرو همان مساله‌ایست که باعث می‌شود اگر فردی مورد تعرض قرار گرفت پیش پلیس نرود؟ نمی‌خواهید پاک کنید این لکه‌ی ننگ را از فرهنگ ایرانی؟و نقطه‌ی اوج داستان: 1. پدر پیشنهاد می‌دهد که دختر با پسرش ازدواج کند. دختر اعتراض می‌کند ولی چرا حس می‌کنم قرار است همین اتفاق بیفتد؟ که اگر بیفتد تمامی افراد دخیل در ساخت سریال باید نگاهی دوباره به باورها و دیدگاه‌های خود بکنند.و 2- دختر می‌گوید از شکایت منصرف شده.و شد آن‌چه نباید می‌شد. در اپیزود اول چیزی که همه را خوشحال کرد را این‌طور خراب کردید. این سریال فقط و فقط یک نکته‌ی مثبت داشت که در قیمت سوم با غلط‌گیر پاکش کردید.ادعای امروزی بودن دارید اما دم شغالتان بیرون زده!این سریال سخیف و مبتذل است و بیننده‌ی معمولی را عصبانی و کلافه می‌کند.حیف زمان.حیف پول.حیف تجهیزات.حیف...حیف...آقایان! شما عقیبید! هم از فیلمنامه و هم از مسائل مربوط به زنان. و جالب اینکه با اعتمادبه‌نفس به هر دومورد ورود می‌کنید.تنها می‌شود گفت حیف ایران!</description>
                <category>تارا ر.</category>
                <author>تارا ر.</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 18:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیکو، فِنتی و شَنِل...و باقی چیزهایی که نیاز نداری...</title>
                <link>https://virgool.io/@tararassafi/%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D9%88-%D9%81%D9%90%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%8E%D9%86%D9%90%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hz67mbovgb9j</link>
                <description>اکسپلور اینستاگرامم پر شده بود از ویدیوهای آموزش آرایش. دختران امروزی ترگل‌ورگل که هر کدام از دیگری زیباتر بودند. هر محصول آرایشی را جلوی دوربین می‌گرفتند، کف دست راست را پشتش قرار می‌دادند و با ناخن دست چپ روی جعبه‌ی شیشه‌ای‌اش ضربه می‌زنند. بعد هم آن را به یک جایی روی صورتشان می‌مالیدند و در نهایت «فِیدَش» می‌کردند. هرچه روی گزینه‌های اینستاگرام می‌زدم و با قسم و آیه تمنا می‌کردم که از این دست ویدیوها نشانم ندهد فایده‌ای نداشت، الگوریتم تشخیص داده بود که به آرایش احتیاج دارم و بدتر از آن، این‌که بلد نیستم چطور آرایش کنم؛ که البته پر بی‌راه هم نبود.به یادم ندارم برای آرایش کردن زمان گذاشته باشم. اوایل نوجوانی فقط به این دلیل بود که دقیقه‌نودی بودم؛ وقت نداشتم آرایش کنم. اکثر اوقات بند کفش‌هایم را هم در تاکسی یا اتوبوس می‌بستم. اما بعدترها زمان هم داشتم و آرایش نمی‌کردم. با خودم می‌گفتم یک فمنیست واقعی که آرایش نمی‌کند، می‌کند؟ احساس می‌کردم دخترهایی مثل هیلی بیبر[1]، با آن پوست شفاف و مژه‌های بلند و لب‌های گوشتی، نمونه‌ی بارز زنان علیه زنان هستند که با تبلیغ استاندارهای زیبایی غیرواقعی ، شرایط را برای زنان معمولی سخت‌تر می‌کنند.البته آن زمان هنوز با موج سوم فمنیسم آشنا نشده بودم.[i] اگر مبارزه‌ی زنان برای حق رأی و حقوق مدنیشان را موج اول در نظر بگیریم و موج دوم را تلاش برای برابری اجتماعی و اقتصادی و نقد نقش‌های سنتی زنان در خانواده و جامعه، موج سوم تلاشی برای به نمایش گذاشتن هویت تمام زنان جامعه است و فمنیسم ماتیکی-شاخه‌ای از موج سوم فمنیسم- به دنبال اثبات این است که زنان هنوز هم می‌توانند فمینیست باشند بدون آنکه زنانگی خود، به ویژه از نظر جنسی، را نادیده بگیرند یا نفی کنند.‌کم‌کم احساس کردم شاید زنانی که پیش‌تر دشمن تصورشان می‌کردم، (با پوست‌های برنزه، رژهای پررنگ و اعتمادبه‌نفس‌های سرشار) در حال نمایش نوعی مقاومت هستند. مقاومت دربرابر آن‌هایی که تمام زن‌ها را یک‌جور می‌خواهند: سربه‌زیر و بدون حق انتخاب.اصلاً بیایید همان هیلی بیبر را در نظر بگیریم: زمانی که با جاستین بیبر، خواننده مشهور کانادایی، ازدواج کرد، ثروتش دو میلیون دلار بود. همان سال ثروت جاستین بیبر چیزی حدود هشتادوسه میلیون دلار بود. حالا بعد از گذشت هفت سال، ثروت جاستین بیبر دویست میلیون دلار است و ثروت هیلی بیبر یک بیلیون دلار.[ii] پولی که با راه‌اندازی برند خودش و استفاده از تبلیغات موثر بدست آورده، نه ازدواج با ستاره‌ای پولدار.یا مثلاً برندی که ریحانا در سال 2017 راه‌اندازی کرد: فنتی بیوتی[2]. این برند با شعار «زیبایی برای همه» شروع به کار کرد و می‌خواست در تولید محصولاتش به تمام رنگ پوست‌ها توجه کند و در اولین لانچش چهل رنگ و در لانچ بعدی پنجاه طیف رنگی کرم‌پودر تولید کرد.[iii] (البته احتمالاً بخش عمده‌ای از این افراد به‌دلیل قیمت گران این محصولات خودبه‌خود از دسته‌ی «همه» خارج شوند!)این مثال‌ها را برای خودم می‌زدم و هنوز، اما، آرایش کردن برایم منطقی نبود. انگار جایی، بین زمانی که لک‌های صورتت را با کرم‌پودر می‌پوشانی تا زمانی که با کانتور و هایلاتر و بلاش گونه‌هایت را استخوانی‌تر و برجسته‌تر می‌کنی، خودت را تبدیل به محصولی برای ارائه می‌کنی. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که زن‌ها را همه‌چیز تمام می‌خواهد: قدیسِ عشوه‌گر، همه‌چیزدانِ سربه‌زیر، سنتیِ مدرن. در چنین دنیایی، انگار می‌خواهی بزنی زیر میز و بگویی من هیچ‌چیز نیستم، دست از سرم بردارید. مثلاً در چین گروهی از زنان در پلتفرم RED جنبشی تحت عنوان «رد مسئولیت زیبایی» راه‌اندازی کردند.[iv] یعنی زنان زیبایی به کسی بدهکار نیستند.عجب جنبش خوبی! خدا -و بنده‌ی خدا- بیشترش کند!هیلی بیبر می‌توانست از شهرتش استفاده کند و کتاب بفروشد. صنعت نشر رکود پیدا کرده؟ اشکالی ندارد، می‌شد کیف و کفش بفروشد. اصلاً عطر بفروشد. اما لوازم آرایشی را انتخاب کرد، صنعتی که احساس شرم، ترس و ناکافی بودن را به زنان القا می‌کند و بعد با فروش یک معجون زیبایی به درآمد هنگفت می‌رسد. به‌یاد دارم که چند ماه گذشته، اسپری‌ای جادویی در اینستاگرام ترند شد. یک اسپری خاص که روی صورت می‌زدید و موهای (شما بخوانید پرز) صورت را که با چشم غیرمصلح دیده نمی‌شد برایتان مشخص کرد و بعد می‌توانستید آن‌ها را شِیو کنید. اگر این محصول زبان داشت، احتمالاً می‌گفت :«یک سری مو روی صورتتان هست که نه خودتتان می‌بینید و نه اطرافیانتان. ما آن‌ها را به شما نمایش می‌دهیم تا تبدیل به معذلی جدید برایتان شود!» دیگر یک زن از خدا چه می‌خواهد؟!اما من تمام زن‌هایی را می‌بینم که آرایش می‌کنند و جسورند، آرایش می‌کنند و بی‌پروایند، آرایش می‌کنند و فمنیستند. شاید آرایش بتواند ابزاری شود که هنجارهای جدید تولید می‌کند و تبدیل به زبانِ شخصیِ بدن شود؛ نوعی بازیگوشی با جنسیت، یا حتی ابزاری برای بازپس‌گیری کنترل بر بدن خود. مانند کسانی که با تتو یا پیرسینگ مرزهای انتظارات اجتماعی را جابه‌جا می‌کنند، آرایش هم می‌تواند ابزاری برای بیان خلاقیت، مقاومت، یا صرفاً لذت بردن از خود شود، بی‌آنکه لزوماً در خدمت نگاه مردانه یا بازار باشد.هنوز آرایش برایم فمینیستی نیست، اما افرادی را که آرایش می‌کنند، درک می‌کنم. شاید روزی مهم در زندگی هرکس وجود داشته باشد که دلش بخواهد بهترین نسخه‌ی خودش باشد: مثلاً روزی که صبحش بلند می‌شوی و جستاری درباره‌ی آرایش کردن می‌نویسی. آن روز است که کرم‌پودر می‌زنی، خط چشم‌ رنگی کج‌ومعوج می‌کشی و سایه‌ی همرنگ می‌زنی. بعد پشت لپ‌تاپ می‌نشینی و هر زمان که به حالت استندبای درآمد، از تصویر خودت درون صفحه‌ی سیاه کیف می‌کنی.اگر آرایش را انتخاب ببینیم، نه اجبار، از وضعیت سیاه و سفید خارج می‌شود. فرق است بین زنی که به او گفته شده بدون کرم‌پودر زشت است، با زنی که تصمیم می‌گیرد رژ قرمز جگری بزند چون حالش را بهتر می‌کند.راستش هنوز تفاوت کانتور و هایلایتر و بلاش را دقیق نمی‌دانم، اما دیروز برای اولین بار کانتور خریدم. شاید فردا از آن استفاده کردم. امروز خیلی حال و هوایش نیست.[1] Hailey Bieber  مدل آمریکایی. از سال ۲۰۱۴ فعالیت خود را شروع کرد و در سپتامبر سال ۲۰۱۸ با جاستین بیبر ازدواج کرد و در یک توییت رسمی نام خانوادگی خود را از بالدوین به بیبر تغییر داد.[2] Fenty Beauty[i] Walker, R. (2013, January 25). Talking feminism with Rebecca Walker. The Whitman Wire.https://whitmanwire.com/news/2013/01/25/talking-feminism-with-rebecca-walker/[ii] Bailey, A. (2025, May 29). Hailey Bieber’s Rhode sold for $1 billion — Here’s what that means for her net worth. Elle. Retrieved fromhttps://www.elle.com/culture/celebrities/a64916388/hailey‑bieber‑rhode‑1‑billion‑deal‑net‑worth‑effect/[iii] Fenty Beauty. (2025, May 29). About the brands. Retrieved July 29, 2025, from https://fentybeauty.com/pages/about-the-brands[iv] Zhan, J. (2024). Beauty as duty: a study of the feminist movement “rejecting beauty duty” on RED. Feminist Media Studies, 1–16.https://doi.org/10.1080/14680777.2024.2416177 </description>
                <category>تارا ر.</category>
                <author>تارا ر.</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 00:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جم‌تی‌وی روی پرده: نگاهی به فیلم زن‌وبچه</title>
                <link>https://virgool.io/@tararassafi/%D8%AC%D9%85-%D8%AA%DB%8C-%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%86-%D9%88%D8%A8%DA%86%D9%87-nxnxfuf8ffzm</link>
                <description>این یادداشت بخش‌هایی از داستان فیلم زن‌وبچه را لو می‌دهد.فیلم زن‌وبچه را در اولین روز اکران در سینما دیدم. دوست داشتم بدون پیش‌داوری و انتظار فیلم را تجربه کنم. زن‌وبچه اما از همان دقیقه‌های اول به‌جای روایت داستانی جدید، در گوش‌های پر ما قصه‌هایی تکراری می‌گوید. انگار گریه‌ها و زجه‌های شخصیت‌ها، تلاشی واهی برای گول زدن تماشاگر بود تا نمایش حقیقتی انسانی. فیلم بیشتر دغدغه دارد که بگوید «ببینید چقدر مهمم»، تا اینکه واقعاً چیزی برای گفتن داشته باشد.داستان فیلم درباره‌ی مهناز، پرستاری بیوه، است که با حمید، راننده آمبولانس نامزد کرده. مهناز با مادر، خواهر، پسر نوجوان و دختر کوچکش زندگی می‌کند و در همان آغاز، تردیدش نسبت به آینده رابطه با حمید را می‌دانیم. اما بی‌هیچ زمینه‌سازی روان‌شناختی، او ناگهان تسلیم خواسته حمید می‌شود و بچه‌ها را برای چند روز به خانه پدرشوهر عبوس و خشنش می‌فرستد. تصمیمی که به‌سرعت بحران‌هایی بی‌پایه را در پی دارد. روایت به‌جای پیشرفت تدریجی و درونی، به ضرب حادثه‌هایی پیش می‌رود که ناگهانی‌اند، غیرمنطقی‌اند و بیش از آن‌که شخصیت‌محور باشند، کارکردی تزئینی دارند؛ مثل این‌که فیلم‌نامه‌نویس صرفاً به دنبال غافل‌گیری مخاطب است، بی‌آنکه بداند چرا. این بحران‌های تصنعی حتی نمی‌توانند روایت بی‌رمق فیلم را زنده کنند. فیلم، در نبود گره‌افکنی‌های معنادار، به چیزی بدل می‌شود شبیه پرسه‌زنی میان اپیزودهایی جداافتاده که قرار بوده با خشونت یا هیجانِ لحظه‌ای، تماشاگر را بیدار نگه دارند.در باب شخصیت‌پردازی، فیلم زن و بچه به‌جای اینکه ما را با انسان‌هایی واقعی و چندبعدی مواجه کند، مجموعه‌ای از تیپ‌های سطحی و تصنعی تحویل می‌دهد که تنها برای پیشبرد درام و القای احساسات طراحی شده‌اند و از هرگونه منطق درونی شخصیت عاری هستند. علی‌یار، پسر نوجوانی که قرار است نمونه‌ای از «ضدقهرمان آسیب‌دیده» باشد، به‌طرز آزاردهنده‌ای بد طراحی شده: همزمان ولگرد، عاشق‌پیشه، دردسرساز و قربانی. گویی نویسنده برای اینکه مرگ زودهنگام او بار عاطفی داشته باشد، ناگهان وصله‌هایی از عشق و دلسوزی و مهربانی بر تن شخصیت چسبانده تا شاید برای تماشاگر دوست‌داشتنی شود. اما نتیجه دقیقاً برعکس است: علی‌یار شخصیتی بی‌ریشه، متناقض و ساختگی باقی می‌ماند، و همین باعث می‌شود مرگش بی‌اثر جلوه کند.مهناز هم (در مقام شخصیت محوری فیلم) اسیر همین فقدان انسجام است. نمی‌فهمیم چرا زنی که می‌داند نامزدش بیمار به بیمارستان می‌فروشد، همچنان با او می‌ماند؛ نمی‌فهمیم دقیقاً در بیمارستان چه می‌کند، و اصلاً چرا چنین آزادی عملی در جابه‌جایی میان بخش‌ها دارد؛ و عجیب‌تر آن‌که به‌راحتی مرتکب قتل می‌شود و باز به‌راحتی از بار مسئولیت آن رها می‌شود، چون بیمار زنده مانده.( آن بیمارستان دوربین مداربسته یا پزشک ندارد؟!) در کنار او، خواهرش فقط یک چهره‌ی خوش‌سیماست بدون شغل (تا چند سکانس پایانی هیچ اشاره‌ای نمی‌شود)، بدون ویژگی متمایز، و مادرشان چنان بی‌اثر است که حذفش تغییری در خط داستانی ایجاد نمی‌کرد. شخصیت‌ها  بازتاب انسان‌های واقعی نیستند، بلکه ماکتی از آن چیزی‌اند که کارگردان گمان می‌کند برای ایجاد تأثر یا تعلیق کافی‌ست و این سوءتفاهمی‌ست که کلیت فیلم را به لبه‌ی کاریکاتور سوق می‌دهد.اما یکی از آزاردهنده‌ترین ویژگی‌های فیلم، سبک کارگردانی آن است. دوربین لرزان و بی‌هدف، که گویی در تلاش است میان بازیگران پناهگاهی پیدا کند، بیش از آنکه به فیلم حس مستند یا تنش بدهد، به هرج‌ومرج دامن می‌زند. با هر دیالوگ ساده، دوربین از این سو به آن سو هجوم می‌برد، بی‌آنکه منطق بصری یا حسی روشنی پشت حرکاتش باشد. به‌جای آنکه نگاه ما را هدایت کند، آن را مختل می‌کند. درواقع، این دوربین نه‌تنها ما را وارد موقعیت‌ها نمی‌کند، بلکه با سرگیجه‌آورترین شکل ممکن از آن‌ها بیرون می‌زند. تماشای فیلم بیشتر شبیه تماشای تقلای یک فیلم‌بردار گم‌شده در شلوغی است، نه روایت دقیق و فکرشده‌ی یک داستان انسانی. کارگردان به‌جای کنترل فضا، در آن گم شده، و ما را هم با خود به گم‌گشتگی کشانده است.در نهایت، زن‌وبچه بیشتر شبیه آزمایش است تا فیلم: آزمایشی برای سنجیدن اینکه تا چه حد می‌شود با صحنه‌هایی سادیستی، بغض تماشاچی را تحریک کرد و از او اشک گرفت، بی‌آنکه درامی واقعی در کار باشد. فیلم به‌جای آنکه ما را درگیر کند، به ما حمله می‌کند؛ و به‌جای آنکه روایت تعریف کند، صرفاً روی اعصاب‌مان راه می‌رود تا وانمود کند دغدغه‌ی مهمی دارد. این نمایش کشدار و بی‌رمق، در نهایت چیزی فراتر از یک سریال آبکی ترکی نیست: همان منطق قصاص‌محور و اشک‌درار، این بار در قالب فیلمی دو ساعته.</description>
                <category>تارا ر.</category>
                <author>تارا ر.</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 22:54:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تو اکنون ره خانه دیو گیر» : درباره‌ی پیرپسر</title>
                <link>https://virgool.io/@tararassafi/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D8%B1-xsi6wzp5wvpa</link>
                <description>منبع عکس: سایت سلام سینمااین یادداشت بخش‌هایی از داستان فیلم پیرپسر را لو می‌دهد.این یادداشت حاصل دو بار تماشای پیرپسر است؛ بار اول از سر کنجکاوی و بار دوم با تمرکز بیشتر. اولین بار که فیلم را دیدم فهمیدم دوستش دارم و دقیق نمی‌دانستم چرا. (نیم‌ساعت پایانی نه می‌توانستم مستقیم به پرده نگاه کنم و نه می‌توانستم چشم از آن بردارم.)بار دوم، فهمیدم که آنچه در این فیلم بیش از هر چیز ماندگار است، نه قصه‌اش، که حس خانه‌ایست که دیگر خانه نیست؛ فضایی است که نظم‌ و سلطه‌ را در خود فروبرده، بی‌آنکه نیازی به فریاد یا اغراق داشته باشد.نام فیلم «پیرپسر» است؛ نه «پدر»، نه «پسر»، چیزی میان این دو. عنوانی که در نگاه اول شاید فقط اشاره‌ای باشد به سن‌وسال شخصیت اصلی، علی، که هنوز ازدواج نکرده و در خانه‌ی پدرش زندگی می‌کند. اما برای من، «پیرپسر» نام نسلی‌ست که در خانه مانده، اما دیگر هیچ نسبتی با آن خانه ندارد. نسلی که نه توانسته خودش را از زیر سایه‌ی پدر بیرون بکشد، نه توانسته از نسل بعد محافظت کند. نسلی که همیشه یک قدم عقب است: در تصمیم، در کنش، در نجات.پیرپسر، برای من، درباره استبداد بود. استبدادی درونی‌شده در زبان، نگاه و رابطه‌ها. درباره فضاهایی که در ظاهر معمولی‌اند، اما چیزی در سکوت و چیدمانشان سنگینی می‌کند. فضاهایی که انگار بارها و بارها دیده‌ام ولی همچنان غریبند.برای من، این فیلم بیش از آنکه قصه تعریف کند، حس ساخت. حسی از معلق بودن در جایی که باید آشنا باشد، اما نیست. این یادداشت تلاشی‌ شخصی است برای فهم آن فضا، آن نور سبز و سکوت‌هایش و آن لحظه‌ی چرخش دوربین که انگار بی‌صدا تاریخ را ثبت می‌کند.سکوت و نور: خانه به‌مثابه مکان سلطهدر این فیلم ، خانه فقط مکانی ساده نیست. فضایی‌ست که در آن مناسبات قدرت نهادینه شده‌اند؛ جایی که معماری، نور و سکوت در کنار هم ساختار سلطه را بازتولید می‌کنند. یکی از ویژگی‌های بصری شاخص فیلم، نور سبز سرد و خفه‌کننده‌ای‌ست که در بسیاری از سکانس‌های خانه دیده می‌شود. این نور نه طبیعی‌ست، نه گرم و نه حتی ترسناک. چیزی‌ست در میانه‌ی مرگ عاطفی و فساد. نور سبز و یا شاید سبزآبی در این‌جا محیطی عجیب را می‌سازد؛ جایی که عاطفه‌ی پدر-پسری جایش را به حسادت داده و در باطن بی‌اندازه خشونت‌بار است.دستانی که به هم نمی‌رسند: عشق رعنا و علیرابطه‌ی علی و رعنا را می‌توان در سکانسی که در خانه‌ی رعنا (بعد از قرارشان) اتفاق می‌افتد، خلاصه کرد. دست رعنا که نیمه‌باز است و تکان نمی‌خورد و دست علی که مردد است: دست‌هایش را بگیرد یا نه؟ و در آخر منصرف می‌شود. شک، تردید و دست‌هایی که به هم نمی‌رسند.یکی دیگر از سکانس‌های کلیدی میان این دو در رستوران اتفاق می‌افتد. علی از رعنا می‌پرسد: «چپ‌چشم هستی یا راست‌چشم؟» و وقتی متوجه می‌شوند که چپ‌چشم است، علی با مکثی کوتاه می‌گوید: «پس تو پیچیده‌ای. تناقض داری.» همین‌جا، با چند کلمه، رابطه‌ی آن‌ها لایه‌برداری می‌شود: رعنا را نمی‌شود به‌سادگی فهمید، و علی، به‌جای اینکه بخواهد کنترلش کند، تلاش می‌کند او را کشف کند.نورپردازی در این سکانس در خدمت همین دوگانگی‌ست: نیمی از صورت رعنا در نور گرم و روشن است و نیمه‌ی دیگر در نور قرمز. گویی خودش به دو چهره تقسیم شده. نه از نظر شخصیتی، بلکه از نظر موقعیتی: میان میل و محدودیت، میان بودن و نماندن.رعنای پیرپسر بیشتر از آنکه فردی معمولی و ساده باشد، تصویر زنی پیچیده است که در هیچ قالب سیاه و سفید نمی‌گنجد:  هم میل به استقلال دارد، هم ناچار است، گاهی، با افرادی مثل غلام خوب تا کند. این دوگانگی نه ضعف او، که بخشی از واقعیت موقعیت اوست. رعنا می‌داند چه می‌خواهد: خانه‌ای مستقل و زندگی‌ای آزاد. اما برای رسیدن به این خواسته‌ها، منابع لازم را ندارد و ناچار است با همان ساختاری که او را محدود کرده، کنار بیاید. غلام فقط پدرسالار خانواده نیست، بلکه نمادی از قدرتی است که در تمام زندگی رعنا جریان دارد؛ قدرتی که او باید با آن چانه بزند و گاهی تن بدهد، تا دوام بیاورد. او از دست پدر- و مادر- خودش فرار کرده و حالا دنبال کسی است که دوباره نقش پدر را برایش بازی کند.این پیچیدگی و تضاد، رعنا را به صدای واقعی‌تری از زنانی تبدیل می‌کند که در جوامع بسته و مردسالار زندگی می‌کنند؛ زنانی که نه قربانیان مطلق‌اند و نه قهرمانان بی‌چون و چرا. انسان‌هایی‌اند که میان خواسته‌ها و محدودیت‌هایشان در نوسانند و با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنند.دیوارهای سخنگو: نقاشی‌های روی دیواردر خانه‌، نقاشی‌های متعددی از ژاک لویی داوید بر دیوارها دیده می‌شود. این حضور در ظاهر تزئینی‌، در واقع سرنخی‌ست از زبان رسمی قدرت که بر فضا حاکم است. داوید، نقاشی‌ست که هم انقلاب فرانسه را ستایش کرد، هم به دربار ناپلئون خدمت کرد. او کسی است که زبان تصویری نظم، قهرمانی و اطاعت را صورت‌بندی کرد.تابلوهای او، با بدن‌های منضبط، ژست‌های نظامی، و نورهای خشک و بی‌احساس، دقیقاً همان چیزی را بازنمایی می‌کنند که پیرپسر در حال نقد آن است: بدن‌های آماده‌ی فدا شدن، احساسات حذف‌شده و فضاهای کنترل‌شده. این تابلوها، فضای خانه را  پر می‌کنند و جهت می‌دهند: به ذهن، به حافظه، و به نحوه‌ی نگاه کردن به خانواده، فرزندان و آینده.غلام در خانه‌ای زندگی می‌کند که تاریخش را بر دیوارهایش حک کرده: تاریخ اطاعت، فرماندهی، و قهرمانیِ ساختگی. اما تنها نقاشی مهم فیلم همین‌ها نیستند.در اتاق علی، تابلویی از نقاشی معروف کاراواجو دیده می‌شود: «ناباوری توماس قدیس»، در این نقاشی توماس در رستاخیز و ظهور مسیح شک می‌کند و می‌گوید: «تا با چشم خودم نبینم و انگشتم را توی زخم پهلوی او فرونکنم، باور نمی‌کنم». هفته‌ی بعد مسیح بین حواریون حاضر می‌شود و از او می‌خواهد دست بر پهلویش بگذارد. سپس می‌گوید: «تو با مشاهده ایمان آوردی؛ خوشا آنان که نادیده مؤمنند». در این تصویر لمس داریم، شک، تردید، و جستجوی حقیقت در دل زخم و جراحت.علی، برخلاف پدر، به‌دنبال لمس حقیقت است، نه تحمیل آن. اما مسئله این‌جاست که او نیز در لحظه‌های کلیدی، قادر به تصمیم‌گیری نیست. او در مرز باقی می‌ماند: نه شورشی‌ست، نه مطیع. همانند توماس، حقیقت را لمس می‌کند، اما این لمس به یقین منتهی نمی‌شود؛ بلکه -اکثر اوقات- به انفعال می‌انجامد.این تابلو در اتاق علی شاید از هر گفت‌وگویی صریح‌تر بگوید که او فرزند همان پدر است، اما می‌خواهد شک کند و نمی‌داند شک را چگونه به کنش بدل کند.مار بر دوش:  پایان‌بندیغلام خود ضحاک است و این در پلان‌به‌پلان فیلم جاریست. از آخرین قرارش با رعنا که برمی‌گردد، در پشتش تتوی ضحاک دیده می‌شود. نه روی بازو یا سینه، روی پشت: جایی که کمتر دیده می‌شود اما همه‌چیز را حمل می‌کند. همانند تاریخ، که دیده نمی‌شود و تمام حقایق را حمل می‌کند.ضحاک در شاهنامه پادشاهی‌ست که برای بقای سلطه‌اش، هر روز مغز جوانان را به مارهای روی شانه‌اش می‌دهد. مارهایی که نماد تکرار بی‌پایان خشونت هستند. غلام، در این تصویر، تنها یک پدر مستبد نیست، او تجسد همان سازوکار تاریخی‌ست که با قربانی کردن فرزندان خود زنده می‌ماند.در لحظه‌ی اوج سکانس پایانی، علی می‌خواهد جلوی مرگ برادر کوچکش، رضا، را بگیرد. ابتدا بی‌سلاح جلو می‌رود؛ شاید راهی اخلاقی‌تر. اما چیزی عوض نمی‌شود. مرگ رضا ناگزیر است. آن‌گاه است که علی چاقو برمی‌دارد و آن را نه به قلب یا گلو، بلکه دقیقاً به وسط تتوی ضحاک فرو می‌کند. این ضربه نه به پدر، بلکه به تاریخ سلطه وارد می‌شود. انگار علی می‌فهمد که شخص پدر مهم نیست؛ مهم آن تفکری که پدر حامل آن است. او نه غلام، که ضحاک را می‌کُشد.اما مسئله‌ این‌جاست: دیر شده. رضا مرده. نسل بعد قربانی شده. علی هم حالا، با دستان خونی، نه پیروز است، نه آزاد؛ فقط خسته است، تنها مانده و درگیر چرخه‌ای شده که ممکن است تکرار شود.پیرپسر ما را با بدنی افتاده، حالی پریشان و دستانی خونین رها می‌کند و با دوربینی که حالا دیگر به‌هیچ‌کدام از شخصیت تعلق ندارد، چرخ می‌زند. خانه را مرور می‌کند. انگار می‌خواهد صحنه‌ی جنایتی تاریخی را ثبت کند. ما دیگر در دل داستان نیستیم، بیرون ایستاده‌ایم. پدر مرده، پسر جوان کشته شده و علی تنها مانده. اما خانه همچنان پابرجاست.</description>
                <category>تارا ر.</category>
                <author>تارا ر.</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 11:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به دنیا آمده بودم تا بترسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@tararassafi/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-jg5snrxgu649</link>
                <description>دقیق نمی‌دانم احساسم را به چه تشبیه کنم، ولی مانند این بود که بندبازی بلد نباشی و روی بند راه بروی، همه نگاهت بکنند و کف و سوت بزنند و ندانند در دلت چه آشوبی است. از  یک طرف بخواهی تمام تلاشت را بکنی که سالم به انتهای بند برسی و از طرفی دیگر اگر زور بیخود نزنی، تمام سختی‌ها همان‌جا، همان لحظه تمام می‌شود. صدای قلبم را می‌شنیدم. بقیه هم اگر خوب گوش می‌کردند، می‌شنیدند. زندگی من همیشه یک «ای کاش» بزرگ بود. ای کاش چیزی نگفته بودم. ای کاش چیزی گفته بودم. ای کاش نترسیده بودم. غلط می‌گیرم و دوباره می‌نویسم: زندگی من یک «ترس» بزرگ بود. هیچ‌چیز برای ترس نبود و از همه‌چیز می‌ترسیدم. من به دنیا آمده بودم تا بترسم. شاید وقت تولدم ستاره‌ها جوری کنار هم قرار گرفته بودند که من بترسم. شاید دکتر زنان و زایمان بند ناف مرا با ترس بریده بود. شاید جایی در انباری مهدکودک گم شده بودم و ترسیده بودم. شاید هم همه‌چیز تقصیر خودم بود و می‌ترسیدم تقصیر را بر عهده بگیرم. اینهمه مهمل بافتم که بگویم اگر در خیابان کسی را دیدید که گریه می‌کند، خودش را چنگ می‌زند، زیر لب چیز می‌گوید، عجیب نگاهش نکنید. همه با هیولاهای واقعی نمی‌جنگند. بعضی هیولاها ته ته دل خودمان هستند و هیچ‌کس نمی‌بیندش. مثل همین ترس و نگرانی لعنتی. </description>
                <category>تارا ر.</category>
                <author>تارا ر.</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 11:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت متوسط بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@tararassafi/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-av7gvwx3w7j6</link>
                <description>از وقتی یادم است، دوست داشتم نفر اول باشم؛ همه از من تعریف کنند و موفقیت‌هایم را برای هم تعریف کنند. ولی حالا، با بیست و پنج سال و چند ماه سن، به این نتیجه رسیدم که قدرت واقعی در متوسط بودن است. این‌که بدانی عالی نیستی ولی بد هم نیستی. نفر اول نمی‌شوی ولی احتمالاً آخر هم نمی‌شوی. این‌که ادامه بدهی نه به‌خاطر این‌که از بقیه بهتر باشی بلکه فقط برای اینکه ادامه بدهی. مقصد مهم نیست، مسیر است که باید لذت‌بخش باشد. مگر نه؟ حالا که اینجا هستم، هر کلمه‌ای که می‌نویسم و پیش می‌روم به این فکر می‌کنم که کاش در چیزی عالی بودم. اما واقعیت این است که در همه چیز متوسطم و آنقدر قدرتمند نیستم که این موضوع را قبول کنم. مساله‌ی اصلی در پذیرش است. وقتی بپذیری که متوسط بودن آنقدرها هم بد نیست، می‌توانی تلاش کنی که بهتر شوی. همیشه در دنیایی که در ذهنم ساخته بودم، در همه چیز بهترین بودم. همین بود که دیگر تلاش نمی‌کردم، یعنی دیگر جایی برای تلاش وجود نداشت. اما واقعیت همیشه سر بزنگاه سر می‌رسد، با قلدری هلت می‌دهد یک گوشه و مجبورت می‌کند همه چیز را دقیق نگاه کنی. تا می‌خواهی حواست را پرت کنی، سفت شانه‌ات را می‌چسبد و دوباره برت می‌گرداند سرجای اولت. وقتی همه چیز را تماشا کردی، ولت می‌کنی و حالا انتخاب با توست که به دنیای خیالی‌ات برگردی یا  کم‌کم سعی کنی واقعیت را بپذیری. می‌خواهم اینجا بنویسم تا دستم روان‌تر شود. خیلی وقت است که ننوشته‌ام و حالا همه چیز برایم غریب است. اما هیچ چیز در این دنیا نیست که با تمرین بهتر نشود. می‌روم و امیدوارم خیلی زود برگردم. </description>
                <category>تارا ر.</category>
                <author>تارا ر.</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 00:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>