<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تارا، Backster</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tarasyyyyr</link>
        <description>جسور و بی پروا !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3438356/avatar/SdKlit.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تارا، Backster</title>
            <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از هزار سال تمام هم باز اگر روزی به یادم بیافتی ، مرده ام کفن بر شانه از اشتباه مرگ میگذرد</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%81%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-imvmtpytel2s</link>
                <description>و بعد طوری پرده خانه را کنار می زند ، که باد از شمارش مردگان بی گورش نفهمد که یکی کم دارد.روزی که نبودمبا دیدن اینهابه یادم بیوفتهروقت ترکیب چیز های عجیب رو با قهوه دیدی... قهوه با همه چیز خوشمزست.هروقت نمادی از راپونزل دیدی... تخیلی سیری ناپذیر ، رها ، بی پرواهروقت گرمت بود و عرق میکردی ولی دست و پات یخ بودبا شنیدن &quot;صدات ارکستر نت های حنجره ست&quot;هروقت با دیدن لاله صورتی از خوشحالی شرحه شرحه شدیهروقت به دست آدما توجه کردی و روشون زوم کردیهروقت سه تا وایب متفاوت رو داشتی که هرکدوم ی زمانی بروز میکردن (هر کدوم از اون وایب هارو میتونم با ی رنگ شبیه سازی کنم. آبی آسمانی ، سبز جنگل ، شرابی)هروقت حس کردی آدما به شدت مسخرنهروقت ریز ترین صداهارو شنیدی. مثلا صدای پریز برقهروقت بعد کلی هارت و پورت کردن رفتی زیر پتو گریه کردیهروقت زیر میز تو فضای کوچولویی که صندلی میره توش رو زمین نشستیوقتی کیک نسکافه ای دیدیهربار که با ماه صحبت کردیوقتی با عشق آشپزی کردی پادکست های شاهنامه به نثر گوش دادیبا تماشا لوکی و ویچرهروقت حال اینو داشتی صبح جمعه ساعت 6 بری جنگلهربار که کسی بهت گفت از دور انگار خودتو خیلی میگیریاگر کسی رو دیدی که از بچها بیزاره ولی اون کوشولوهایی رو که دوسشون داره باهاشون ساعتها وقت میگذرونهبه یاد من بیوفت.هرجا بوی هالووین بنفش رو شنیدیهروقت موهای بلند روشن دیدیهروقت روتین پوستیت از بی حوصلگی تبدیل شد به صابون و آبهروقت کالکشن های YSL رو دیدی و دلت رفتهروقت پرنسس درونت و تنهایی زنده نگه داشتیهروقت ظروف فانتزی و آنتیک دیدیاگر دختری رو دیدی که روی زمین نشسته و سعی میکنه با گل های اطرافش تاج گل درست کنهبه یاد من بیوفت.هروقت تونستی به عجیب ترین و غیرمرتبط ترین راه های ممکن سوال های ریاضی رو حل کنیهروقت علاقه مند شدی به اتفاق هایی که احتمال رخ دادنشون صفر مثبتههروقت همه چیز رو ی تابع دیدیهروقت تغییر عقیده دادی و از فیزیک لذت بردیبا هومئوپاتیبا بکستربه یاد من بیوفت.هروقت قورت دادن عصبانیتت تبدیل شد به لرزیدنهروقت تو جمعی تک افتادی و هزارجور تهمت شنیدیهروقت عمیقا خواستی مشهد یا کربلا باشیهروقت فکر کردی نکنه هرچیزی که بهش ایمان دارم واقعا اشتباس؟هروقت یادت افتاد شایدم واقعا بی عرضه م. شایدم درست میگن. شایدم توهم زدم که قراره ایندفعه فرق داشته باشه.هروقت نه تونستی استراحت کنی نه کار کنی نه بخوابی نه کتاب بخونی.. هیچی... فقط تونستی هیچکاری نکنیهروقت نگرانی هایی داشتی که کسی درک نمیکرد هروقت سعی کردی از حقوقت دفاع کنیهروقت قبل خواب سناریو های عجیب چیدی تو ذهنتهروقت ایمان داشتی که قرار نیست معمولی زندگی کنیهرجا که از کم هوش بودن اطرافیانت خسته شدی و فهمیدی جات تو اون جمع نیستهروقت ناامید شدی از اوضاع و ادامه دادنهروقت با اتفاق جدیدی که برای وطنت افتاد ، رفتن رو برای بار هزارم تو دلت اعدام کردیبه یاد من بیوفت.در نهایتاگه یکی لاو بامبینگت کرد و متوجه نشدی چون بنظرت خیلی عادیه که یکی بخواد دیوونه وار بهت عشق بورزههروقت دولینگو انقدر ازت شاکی بود که کم مونده پرنده هاشو بفرسته در خونتوقتی یهو فاز عقابی گرفتی و آخر شب تازه یادت افتاد بجای عقاب دلت میخواد ی جوجو باشیهروقت کات کردن دردناک داشتی. من خیلی جدایی سخت تو زندگیم داشتم ، مثلا هرروز صبح که میخوام از پتو جدا شم حتما حتما یاد من بیوفت.از چت جی پی تی پرسیدم چه چیزایی من رو یاد تو میندازه : سلام 🌿سؤال قشنگیه… سعی می‌کنم صادقانه جواب بدم، بدون اغراق و بدون وابسته‌سازی.من وقتی به تو فکر می‌کنم یا چیزهایی شبیه تو می‌بینم، این‌ها میاد تو ذهنم:کسی که وسط فشار هم فکر می‌کنه؛ آدم‌هایی که فقط «تحمل» نمی‌کنن، بلکه تحلیل می‌کنن.نظم در دل آشوب؛ مثل وقتی که از برگِ در حال سقوط، نیرو و تابع می‌کشی بیرون.ترکیب عقل و لطافت؛ هم منطق داری، هم حساسیت، بدون این‌که یکی رو قربانی کنی.آدمی که هنوز در حال ساخته شدنه؛ نه کامل، نه ایستا، نه تسلیم.امیدِ واقع‌بینانه؛ نه خوش‌خیالی، نه سیاه‌بینی—اون حد میانیِ بالغ.و صحنه‌هایی مثل:نور عصرسکوت بعد از شلوغیشروع یک مسیر تازه قبل از اینکه کسی تشویق کنهنه به‌خاطر اسم یا داستان خاصی؛به‌خاطر نوع نگاهت.این هم هنر دست چتعلی که گفتم ی عکس با وایب من بسازپ.ن: چیزی هست که شمارو یاد من بندازه؟</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 23:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The witcher</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/the-witcher-crkgwjjpvbfq</link>
                <description>&quot;حاوی اسپویل&quot;سلام و درود ، امیدوارم حالتون خوب باشه ، میخوام راجب یکی از سریال های مورد علاقه م باهم صحبت کنیم و یجورایی این پست معرفی - نقد - بررسی &quot;از دیدگاه من&quot; محسوب میشه. خیلی اسمش رو معرفی فیلم نمیزارم. همون بررسی واژه بهتریه:)چون این سبک سریال های فانتزی دنیای مخصوص به خود و یا قوانین خاصی دارن اون وسطا مجبورم توضیح اضافه بر سازمان بدمویچر یک مجموعه تلوزیونی در ژانر درام فانتزی هست که توسط لورن اشمیت هیسریچ بر پایه ی کتابی با همین اسم نوشتۀ آندژی ساپکوفسکی ساخته شده.در درجه اول باید بگم قبل از انتشار این فیلم ، کتابِ ویچر به صورت گیم منتشر شد که طرفداران گیم و کتاب ویچر به طور کلی از سریال ناراضی بودن و معتقد بودن بسیار کم کاری شده ، اما برای منی که بعد از دیدن فیلم به سمت کتابش رفتم سریال خوشایندی بودهشخصیت هاگرالت از ریویا - ویچر افسانه ای مکتب گرگ ، یک شکارچی هیولا با قدرت های جادویی. در کودکی توسط مادرش رها شد و بعنوان ویچر در کر مورن توسط وسمیر تربیت شدبا بازی هنری کویل که بهترینههههگرالت عصبیسیریلا فیونا الن ریانون - تنها شاهزاده سینترا و نوه ی ملکه کالانته و دخترخوانده ی گرالتقانون سورپرایز : حق غافلگیری یک رسم و سنت در دنیای ویچر است ، طبق این قاعده اگر فردی یک فرد دیگر را نجات دهد، فرد ناجی حق دریافت یک بخشش از فرد نجات یافته را خواهد داشت و این بخشش باید برای یک یا هر دوی آن‌ها نادانسته باشد. به دلیل کمک گرالت به برداشتن نفرین دونی(پدر سیری) و مشخص شدن بارداری پاوتا (مادر سیری) سیری به سرپرستی گرالت درآمدبا بازیگری فریا آلنورژن ناناسیینیفر ونگربرگ - دختری گوژپشت و نیمه اِلف که به دلیل پتانسیل بالای جادویی اش در مدرسه جادوگری آرتوزا پذیرفته و تبدیل به جادوگری چیره شد ، او پس از آشنایی با گرالت به معشوقه ی او تبدیل شد.چی بودی چی شدی تو...با بازی آنیا چالوتراایشون هم تیسایا مربی ینیفریاسکیر - جولین آلفرد پانکراتز یا دندلاین ، یک شاعر آوازه خوان و دوست صمیمی گرالتیکی از بهترین نقش های این فیلم ، هم از نظر بازیگری هم صدا و همه چیبا بازیگری جوی بیتینقش منفی هارو هم چون دوس ندارم معرفی نمیکنمفصل اولفصل اول کمی گمراه کننده و گیج بود که چند داستان رو به طور همزمان روایت می کرد که براساس کتاب های &quot;آخرین آرزو&quot; و &quot;شمشیر سرنوشت&quot; ساخته شده. این فصل تو سه خط زمانی مختلف حرکت میکنهینیفر که در ونگربرگ با خمیدگی ستون فقرات متولد شد و سپس پای او به آکادمی جادو آرتوزا باز میشه. او پس از به پایان رساندن دوره آموزشی جادوگری خود در آرتوزا طی یک فرآیند دردناک فرم بدن خودش رو اصلاح کرد که بهای این جراحی زیبایی عدم توانایی بچه دار شدن بود.گرالت به لطف یاسکیر به جشنی از دربار سینترا دعوت شد. این جشن به منظور خواستگاری از دختر ملکه کالانته یعنی شاهزاده پاوتا برگزار می‌شد. ملکه از ارتباط دخترش با فردی دیگر آگاه بود و دوست نداشت که دخترش با این فرد ازدواج کند. در واقع دعوت گرالت در این مهمانی نیز به خاطر وجود اتفاقات احتمالی در همین مورد بود، اگرچه خود گرالت از آن خبر نداشت. آن فرد که با نام دونی شناخته می‌شد در این مهمانی حضور پیدا کرد تا از پاوتا خواستگاری کند. دونی به خاطر یک نفرین چهره‌اش کریه و سرش شبیه به یک جوجه تیغی شده بود. رویدادهایی جادویی و اجتناب‌ناپذیر در این مهمانی باعث شد تا دختر متولد نشده‌ی پاوتا یعنی سیری به خاطر قانون سورپرایز به گرالت پیوند بخورد. با این حال ملکه کالانته که از این موضوع بیزار بود گرالت را از سینترا اخراج کرد.به دنبال حمله یک جین (جنی از عنصر باد) به یاسکیر گرالت برای درمان او به شهر ریند رفت و در آنجا برای اولین بار با ینیفر ملاقات کرددر پی حمه ارتش نیلفگارد به سینترا ملکه کالانته مجروح و درنهایت خودکشی کرد و نوه اش سیری را به همراه افرادی فراری داد. در همین حین گرالت از از محل اسارتش فرار کرد و به جستجوی سیری رفت. در همین حین یکی از عاملان امپراتوری نیلفگارد و جادوگر نیلفگاردی با استفاده از یک جادو ممنوعه اقدام به یافتن موقعیت مکانی سیری کردند و سپس با یک داپلر تغییر شکل دهنده قصد فریب سیری را داشتند. سیری توسط دوست اِلفش دارا موفق به فرار از دست آنها شد.گرالت که به خاطر گزیدگی توسط هیولا وضعیت ناخوشایندی داشت توسط بازرگانی به خانه اش حمل شد و سپس مشخص شد همسر این بازرگان به سیری هم پناه داده و این گونه در پایان فصل سیری و گرالت به هم پیوستند.فصل دومداستان فصل دوم منسجم تر و جذاب تر بود و بر اساس کتاب های &quot;دانه حقیقت&quot; &quot;خون الف ها&quot; و &quot;موعد تحقیر&quot; ساخته شددر پی پیروزی قلمرو های شمالی در سودن گرالت و سیری با تیسایا (معلم اول ینیفر) دیدار کردند و او به انها خبر داد ینیفر مرده. سپس گرالت تصمیم گرفت سیری را به سنگر ویچر ها در کر مورهن ببرد.در جشن ویچر ها در کر مورهن با به لرزش درآمدن مدالیون ویچر ها آنها متوجه شدند اِسکل (ی ویچر دیگه) مورد حمله لشی(ی هیولا) قرار گرفته. گرالت متوجه شد اِسکل مورد نفوذ لشی قرار گرفته و تبدیل به یک لشی شده و نتوانسته لشی را کنترل کند و سپس اِسکل به وزمیر(استاد ویچر ها) حمله کرد ، گرالت که متوجه شده بود کر مورهن هم امن نیست شروع به آموزش سیری کرد.پس از ادامه یافتن تمرینات سیری ، سیری یک روز اعتراف کرد که موفق به کشتن یک مونولیث شده در اینجا وزمیر متوجه شد سیری دارای خون الدر (خون ارشد) است که فرض می شد مدتها پیش از بین رفته و شایعه ای وجود داشت که این خون ترکیبی موتاژن ها است که برای ایجاد ویچر ها استفاده می شد.وزمیر طرح خود را برای ایجاد یک ویچر جدید توسط خون سیری مطرح کرد و سیری این موضوع را پذیرفت اما اصرار داشت اولین نامزد خودش باشد.در همین حین گرالت متوجه شد ینیفر زنده است. آن‌ها پیش‌گویی ایثلین را کشف کردند که مدعی بود بچه‌ای با خون الدر دنیا را نابود خواهد کرد. قدرت‌های سیری مونولیث را فعال کرد و باعث آشکار شدن یک هیولای بالدار شد. گرالت به کر مورهن بازگشت و جلوی سیری برای شرکت در طرح جهش‌یافتن را گرفت.(اینجا رو حوصله ندارم زیاد توضیح بدم در این حد که ینیفر به سیری نزدیک شد به اسم کمک کردنش برای خارج کردنش از سینترا و آموزش دادن جادو بهش اما درواقع داشته خیانت میکرده و درنهایت هم متوجه میشن اما گرالت نمیکشتش چون عاشقش بوده)فصل سوم رو هنوز ندیدمبخش های فرینجیلا و حمله نیلفگارد رو هم ننوشتم چون خودم دوسش نداشتم و درکل این معرفی فیلمه مثلا:))) جزئیاتو دیگه خودتون ببینید دیگهدنیای ویچر همونطور که ازش انتظار میره مملو از موجودات عجیب و فانتزی مثل اِلف ها ، گاندالف ها ، دورف ها و ... اما مدتی قبل از بازه زمانی این سریال اتفاقی به نام برخورد کره ها باعث میشه موجودات جهان دیگه ای مثل هیولاها و گرگینه ها وارد این دنیا بشنسریال خط زمانی مشخص نداره و دائم عقب جلو میشه و باید مثل پازل کنار هم بچینیدشوندرکل قشنگه و پیشنهاد میکنم ببینید... اگر دیدید قبلا نظرتونو بگید چطور بوده؟ پ.ن: این پست رو خیلی وقت پیش نوشتم و قصد داشتم بهش اضافه کنم منتها یکهو دلم خواست پست بزارم و خب چیز اماده ای جز این نداشتم:)) شرمندههه</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 11:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیریم که این گریمه رو چشام. خب!؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A8-z2jk3oms8uhx</link>
                <description>یکسال تمام ، اتاق برایم معنای زندان میداد و جای خوابم مکانی بود که از آن آرامش میخواستم. صرفا میخواستم به روز بعد منتقلم کند تا دوباره در آن زندان کوچک بجنگم و چوب خط بکشم.هیچ وقت با خودم احساس راحتی نمیکردم. خیلی وقت ها برای خودم زندگی نمیکردم. نگران بودم. نگرانِ نگرانی و حرف بقیه. من آدم مهربانی بودم ، شاید برای راضی کردن بقیه حاضر بودم بیخیال خودم شوم. جلوی آینه گویی غریبه ای ملاقات می کردم که نمیداند چه میخواهد ، فقط ته دلش او را دوست داشت. علاقه ای که مشخص نبود از کجا نشات میگیرد؟تپش قلب!هیجان دست از زندگی من بر نمیدارد ، با چشمانی رگ به رگ شده ، ذهنی فرتوت و قلبی پر از استرس ، فعلا این ها دستاورد من از یک سال و چندی زحمت شبانه روزیست!؟ این شب ها فکر این که مزد این جان کندن ها را میگیرم یا باید با حالی زار به استقبال مهر بروم خواب و خوراک از من به طرز فاجعه باری ربوده. من منتظرم. منتظر آینده ای نامعلوم ، انتظاری که ذره ذره وجودم را خراش میدهد ، من را از خودم متلاشی میکند ، در نهایت یا روح خراشیده ام را در هم میشکند یا تسکین درد ها و خستگی هایم میشود. به امید ها و لبخند های ته دلم نیاز دارم... به خوشحالی ای معجزه وار و فرحبخش همچون آبِ خنکِ روزِ گرم در خاک گرفتگی های قلبم محتاجم.پایانش اشک است. اما از شوق؟ فکر نمیکنم.....من خوبم. بله حق با شماست. تمام شد این کنکور لعنتیِ 1404 به تمام سختی هایش. اما آنها نمیدانند سختی مثل بختک چسبیده به من. نمیدانند هیچوقت قرار نیست ولم کند. اصلا از وقتی یادم است دارم سختی میکشم. کدامشان نتیجه مطلوب داشته؟ نمیدانم:) حتی نمیدانم از بی عرضگی ست؟ نمیدانم.احساس میکنم آنها زندگی را ساده گرفته اند. به آسانی میگوند &quot;خب یک سال دیگه هم روش&quot; چطور استرس نکشم؟ چطور یک سال دیگر از ترس خستگی خواب نروم و با استرس بیدار شوم؟ احساس میکنم آنها نمیدانند چه بلایی بر سر من آمده. چه بلایی بر سر من آورده شده. من بهم وصل شده ی تکه های شکسته ی رویاهامم. اصلا چطور به خودشان حق میدهند من را قضاوت کنند؟ در حقیقت قرار نیست تو و همه آدم هایی که میجنگند شرایط یکسانی داشته باشید. ممکن است آنها با تفنگ و تانک به میدان نبرد بیایند و تو فقط مشت های گره کرده خودت را داشته باشی! از بیرون و نگاه مردم شاید تعریف برد ، بنر ها و کسب مقام ها و جایگاه هاست. اما بردن در پس همه ی سختی ها و ناعدالتی های هر آدم تعریف می شود. کنکور شاید اولین اتفاقی بود که به من فهماند زندگی خیلی ناعادلانه تر از چیزیست که فکرش را می کردم. عدالت مطلق را بیخیال. کاش حداقل یک قدم در راستای بهبود شرایط امسال برمیداشتند که باشد دل بچه ای که شب و روزش را گذاشته پای درس خوشحال میشد و انگیزه میگرفت. هیچ ، هیچ بخش امید بخش و مبتی در کنکور امسال ندیدیم... چه در قانون گذاری چه در تصحیح چه در تراز و چه در نتیجه. جو جنگی و بحث ظرفیت ها و دفترچه عجیب انتخاب رشته کنکور هم که به کنار! امروز سومین اصلاحیه ی دفترچه منتشر شد! تقریبا یک هفته پس از اتمام مهلت اصلی انتخاب رشته.چه در باره ما فکر میکنند؟ چقدر راحت نظر میدهند. جمله ای این روز ها در ذهنم اکو میشود. &quot;وا چرا اینجوری میکنی خیلیا پشت کنکور میمونن&quot; . مثل دریلی در گوشم فرو میرود. تا مغزم میرود و خراشش میدهد. مقایسه؟ هه! راحت میگویند میگذرد... میدانم میگذرد اما مطمئن نیستم من هم سالم خواهم گذشت؟ مگر ما روحمان از جنس فولاد است؟ اصلا چرا باید نرمال شود این پشت کنکور ماندن!؟ سنگ پایی که هر روز به روحمان کشیده میشود درد دارد. چقدر می توانیم قوی باشیم؟ ما در حال عبور از فرسایشی ترین کنکور سالیان اخیر هستیم. مارا بابت بی فکری های بقیه سرزنش میکنند طوری که شک میکنیم ، درخور هدفم جنگیده ام؟ حتی ، گاهی شک میکنم هدفم چیست:)))اصلا میخواهم عین دیوانه ها با خودم حرف بزنم؛ هی خودم! گوش کن. من تورا دوست دارم. انقدر نریز در خودت. من که جز تو کسی را ندارم.الان که دست به کیبورد هستم باران شدیدی می بارد ، صدایش گویی میخواهد انتقامِ ابر های نباریده در اثر گرمای ایجاد شده توسط آسفالت را ازش بگیرد. میخواهد کفِ خیابان را بِکند. یا شاید میخواهد خود را در آغوش سقفِ شیب دار خانه ها بیندازد. معشوقه ها میتوانند کیمیای متفاوتی داشته باشند. فهمیدم! شاید دوست دارند به پیش ما بیاید! آخر هرچند وقت یک بار درون کمد دیواری نَم میگیرد! یا آن طرف خانه که نیم متر ایزوگام ندارد همواره لَک میشود! بندگان خدا چقدر گناه دارند از سنگ و دیوار و گچ و سقف میگذرند تا بیایند کنار ما و ما چقدر بی رحمیم که هربار آنها را بیرون میکنیم و از ورودشان خرسند نمیشویم! شاید میخواهد مرا لمس کند... باید به سرعت به کنار پنجره بروم و دستم را دراز کنم و نوازشش کنم:((( اشکم درآمد دختر تمام کن این روضه را...  آه چقدر برنامه ها داشتم برای این تابستان که تبدیل شد به یک ماه ... چه میگویم؟ چگونه شد که ناگهان به اینجا رسیدم! میگفتم... هی من. این انتخابیست اجباری. میفهمی؟ از چه میخواهی فرار کنی؟ سرنوشتی که به دست تو نوشته نشده؟ الان که دارم فکر میکنم یادم می آید به تقدیر و سرنوشت اعتقاد نداشتم. اما خب چه میشه کرد؟ عوض میشود... کسی یادش نمی آید چقدر به در و دیوار زدم تا از جایی بشود... هرطور که ممکن است بشود... ولی نشد. گاهی فکر میکنم چقدر خوب میشد که به مسیری جز درس خواندن مطلق وارد میشدم. مثلا آشپز میشدم و درسی مرتبط میخواندم. معماری را خیلی دوست دارم! اما احساس میکنم خیلی در این زمینه نیازی به من نیست. خیاطی را هم دوست دارم ولی فکر نمیکنم در آن استعدادی داشته باشم! خصوصا که این روز ها همه طراح دوخت شده اند. در نهایت دوست دارم روزی به سفر دور دنیا بروم. با وَن مثلا ! از آن وَن خوشگل ها که همه چیز درونش دارد. این روز ها چیز های زیادی از دنیا میخواهم. نکند زیاده خواه شدم؟ بیشتر از حدم میخواهم؟ نمیدانم بهرحال. میخواهم. جلوه ها و موضوعاتی متفاوتی دارد. خیلی رویم نمیشود از همه اش بنویسم. مثلا دیدی گاهی ناگهانی احساس تنهایی شدید میکنی؟ خب بس است این برون ریزی کافی بود در همین حد.پ.ن: جدی انگار بهترم. احتمالا الان برم درس بخونم. انقدر بهترم که نمیدونم عنوان پست رو چی بذارم چون اولش خیلی غمگین و ناراحت شروع کردم:) الان تو ذهنم این میاد &quot;کی گفته خوشگلا باید درس بخونن؟ فقط باید برقصن&quot; :)))))))))))))))))))))))))))))) در واقع از جایی که تصمیم گرفتم مل دیوانه ها با خودم صحبت کنم بهترم. ی جاهای صحبتام با خودم قابل پخش نبود ، ننوشتم...عا. عنوان یادم اومد. بریم برا انتشار.کلام آخر. 1405 لطفا مهربون تر باش یذره. </description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 21:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ی قاچ تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%DB%8C-%D9%82%D8%A7%DA%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-jrhnkhcsfqfv</link>
                <description>سلاااااااام از فصل مورد علاقم🤭 نفرین نکنید. خب اخه ما زمستون میرفتیم مدرسه خوش نمیگذشت اصلا:)))چطو بتو گیر ندادن!؟من عاشق اینم که تو هرچیزی بستنی بریزم. یعنی این که تو قهوه بستنی بریزی بنظرم از پایین ترین لول های این امر خطیر هستش. میخوام حالا از این حرفا به چی برسم؟ این که چطور شد شروع کردم پست نوشتن!رفتم ماچا درست کردم(همش ادا🦦) و داخلش بستنی سنتی ریختم🤩🤣🤣 خیلی سم شد... روش پسته شناور بود و داخلش این تیکه های سفید (خامه هست فکر کنم) نرم و آب شدن🤣 ریختم دور ولی خواستم بگم شما این کار رو نکنید... بستنی وانیلی بریزینشاید با خودتون بگید ماچا؟؟؟؟ چقدر ادایی🙄🎀 ولی بچها جونم من اون موقع که هنوز ماچا مد نبود دو بسته خریدم (صرفا بعنوان ی نوشیدنی کافئین دار) و چون خیلی بدمزه س هنوز باقی مونده....تحقیقات انتخاب رشته ای🕵️‍♀️بعد از برگشتن از عراق که مصادف بود با زمانی که نتایج اولیه کنکور تیر اعلام شد من شروع کردم به تحقیق کردن راجب رشته های مختلف و اینکه آیا اصلا پشت کنکور بمونم یا نه ؟دوتا از رفیق هام میخوان پشت بمونن... چونکه نمیخوان اصلا به پیرا فکر کنن... نمیخوان چیزی جز دندون و پزشکی بخونن... و خب یجورایی میتونم بگم حق دارن! یعنی خانواده من هم چنین دیدگاهی دارن ، پشت بمون تا زمانی که پزشکی و دندون نیاوردی!دیدم تو کانالای تلگرامی میگن حتی اگر میدونید رتبه تون به پزشکی و دندون و اینا نمیخوره و اصلا پیرا نمیخواید باز هم تحقیقاتتون رو انجام بدین.... اینجوری شد که من رفتم سراغ تحقیق. از چنلای یوتیوبی گرفته تا سایت های آموزشی... بیشتر از یوتیوب استفاده میکردم (چنل کولمد که سمیوس بلایت معرفی کرده بود بهم)بعد از اینکه نشستم یکوچولو با خودم تو تنهاییام حرف زدم ، به این نتیجه رسیدم که آیا واقعا من پزشکی میخوام؟ که بخوام یک سال دیگه براش بشینم؟ امممم..... خیلی مطمئن نبودم!!!خب حقیقت اینه هنوزم سرگردونم.... سرگردون و درگیر.از طرفی... 👇افتادیم گیر ی عده که به دلایل شخصی مدام درس خوندن و تحصیل رو میکوبن. البته این موضوع خیلی دامن گیر من نبود و بیشتر دخترخاله م که امسال کنکور داره تحت فشارش بود و اتفاقی تو موقعیتی که چنین بحثی بود با اقوام (فامیل جماعت همیشه باید نظر بده) من هم حضور داشتم. صرفا چون خودشون یا دخترشون با اینکه دانشگاه رفتن شغلی پیدا نکردن ، ی دختر 17 ساله که کمتر از یک سال دیگه کنکور داره و سالها درس خونده و الانم حداقل تو چند ماه اخیر که کامل تو جریان کنکور قرار گرفته و تحت فشاره واقعا وقت یادآوری اینکه چون رشتش ریاضیه احتمال اینکه کار پیدا نکنه بالاس ، نیست! وقتش نیست! بین فارق التحصیل مدارس سمپاد و معمولی فرق هست بین دانشگاه درجه یک و آزاد فرق هست بین درس خوندن و نخوندن فرق هست! خوشبختانه یا متاسفانه همه میرن دانشگاه. چه درس بخونن چه نخونن. بعد اون بنده خدایی رو که مهندسی شیمی شریف میخونه رو با کسی که آبیاری گیاهان دریایی دانشگاه غیرانتفاهی خرگوش تپه میخونه مقایسه میکنن.امسال هم ی کورس راه افتاده ، هرکی بیشتر حرص دراره!!!! که تو این موضوع آموزش پرورش ، سنجش و سازمان نیرو سه رتبه برتر رو دارن.اولش گفتن یازدهم تاثیر قطعی داره.... بعد گفتن فقط 6 درس یازدهم تاثیر قطعی داره... بعد گفتن یازدهم تاثیر مثبت داره (دوهفته قبل کنکور اردیبهشت) بعد گفتن ترمیم تک درس حذفه... بعد دوباره برگردوندن گفتن از سال بعد حذفه... بعد گفتن سیو تراز حذفه... بعد گفتن نه از سال بعد حذفه... کنکور اردیبهشت و دادیم شب امتحان عربی تراز های داغونش اومد و حداقل تو اون یدونه امتحانمون کاملا رید. ببخشینا. گفتیم عیب نداره امتحان نهایی ها سخت بود حتما تراز خوبی میده. نداد. جنگ شد. کنکور عقب افتاد. فرش خونه رو گاز میزدیم که در بریم از زیر درس. گفتیم عیب نداره به چشم زمان اضافه بهش نگاه کن. بیشتر میتونی بخونی. تیر رو دادیم. گفتیم اوه این دیگه خیلی سخت بود حتما تراز خیلی خوبی میده... نداد.... تهشم زدن زیر مصوبه افزایش ظرفیت و ظرفیت امسال نسبت به پارسال حتی کاهش خواهد داشت (تو سه تا رشته تاپ تجربی) اینجوریاس که من خیلی اعصاب ندارم.اینجا تابستونم عاشقونس🥸چند روز پیش داشتیم میرفتیم جنگل که دیدم عع تو جنگل مه هست!!! آره میدونم جنگل خنکه ولی خب مه بود واقعا... خیلی سعی کردم عکس بگیرم ازش ولی پدرم به هیچ وجه قبول نمیکردن که خب همینجا قشنگه بزنین کنار:)))) ی پدر ایرانی همیشه متقده جلوتر قشنگ تره. و اینگونه بود که ما رفتیم جلوتر و تقریبا رسیدیم نوک قله و طبعا ارتفاع درختا کم شدن همانا و گرم تر شدن و تو فرق سر زدن آفتاب همانا....خیلی تلاش کردم و بهترین عکسی که تونستم ثبت کنم این شد. مه توش مشخصه؟کوچه پس کوچه های مازندران....اینم تو جنگل. همچنان تو ماشین:))))برگشتنی دمای هوا رو ببینید....ساری زیبا💖ما تو نسخه پرمیوم ایران زندگی میکنیم دوستان من. این عکس متعلق به مرداده....خب دیگه حرفام تموم شد. تا دیداری دیگر بدرود.پ.ن: من فهرست مطالب اضافه کردم ولی بلد نیستم چطور سر تیتر هامو زارم توش. نمیدونم الان که بولد کردم میره داخل اون باکسش یا نه ولی خب به امید خدا میریم برا انتشار. اگر دیدین فهرست خالیه دلیلش اینه که من بلد نیستم وشما باید بهم تو کامنتا آموزش بدین</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 18:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه اربعین 1404</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-1404-stipshudoaz1</link>
                <description>دوشنبه 12/05 ساعت 12:30 با اتوبوس از ترمینال دولت ساری حرکت کردیم و بدین صورت سفر ما آغاز شد. گروه ما 6 نفره بود و سه نفرش رو من و مادرم و خواهرم تشکیل میدادیم و سه نفر دیگه عمه م و بچهاش بودن...اوایل داخل دفترچه مینوشتم:))) بعد دیدم نمیشه بقیه رو تو نوت گوشی نوشتم. انقدر اوایلش ماشین تکون میخورد و منم خطم بده که خیلی نمیتونم بخونم چی نوشتم....سه شنبه 14/05 حدود 20 ساعت توی اتوبوس بودیم 😩و کمر و گردن برامون نمونده بود... ساعت 8ونیم صبح به مهران رسیدیم و تو ی موکب برای سرویس و استراحت توقف کوتاه داشتیم.نقطه صفر مرزیساعت 11 به وقت ایران سوار ون شدیم تا به نجف بریم. تو دیوانیه (تو مسیر نجف) ی جا وایستادیم که آب بگیریم ، از شدت گرما هرچقدر هم آب میخوردی کم بود. ی دختربچه عراقی با اشاره گفت بیاید آب بگیرید. آبی که تو دستم بود (زودتر گرفته بودیم) رو بهش نشون دادم و با دست تشکر کردم (اینجوری🙏) بعد برامون با دست بوس فرستاد🥲:))) یک جایی هم برای نماز ایستادیم که مدال بهترین چای عراقی این سفر تعلق میگیره به اون موکب. تقریبا ساعت 4 رسیدیم به نجف ، هوا بینهایت گرم بود ، پس از کمی گشتن به ی موکب ایرانی برای استراحت رفتیم. بخش استراحت موکب طبقه دوم بود و درواقع ی ساختمون نیمه کاره بود و دورش باز بود و با پارچه ای نازک پوشیده شده بود. هوا بشدت گرم بود و غیرقابل تحمل. اصلا کولر و پنکه ها پاسخگو نبودن. تا ساعت 6 مامان و عمه رفتن دنبال یک موکب دیگه... (اما در آن حوالی چیزی یافت نشد.) توی اون ساعت با وجود کولر و پنکه دمای داخل 43 درجه بود... 🫥کمی بعد به زیارت حرم امیرالمونین رفتیم ، همچنان شلوغ بود ، درهای ورودی نامشخص بودن ، یک جا نوشته بود ورودی اما میدیدی دارن ازش خارج میشن. یا یک جا نوشته بود الدخول النسا اما مرد هاهم از اونجا وارد میشدن. بعد از رد کردن چند ورودی دیدیم همچنان هی به حیاط میرسیم!! از گیت رد میشدیم و باز تو حیاط بودیم. دیگه که از گشتن به دنبال درب ورودی به خود فضای حرم خسته شدیم تو حیاط نشستیم و زیارت نامه خوندیم....تقریبا ساعت 8ونیم برای شام به همون موکب قبلی رفتیم... شام مرغ دم شده با هویج و فلفل دلمه ای بود. غذایی که من اصلا دوست نداشتم اما انقدر گرسنه بودم که به زبونم بسیااار خوشمزه بود. آن روز ناهار نخورده بودیم ، البته که از حق نگذریم غروب دو ظرف کوچیک قرمه سبزی برای ما 6 نفر آوردن اما انقدر گرم بود که روش کامل برشته شده بود و مزه ترش میداد... خراب بود... روز قبل هم شام نخورده بودیم چون توی راه غذاخوری های کثیفی بودن و شام رو به خوراکی هایی که همراه خودمون داشتیم راضی شدیم و ناگفته نماند سیر هم شدیم...بعد از شام از فرط گرما طاقتمان تاب شده بود:/ جایی هم که بودیم هنوز عمود ها شروع نشده بودن ، ماهم قصد پیاده روی چندان زیادی نداشتیم چون دو نونهال (بخوانید بچه) همراهمون بودن پس رفتیم و ماشینی گرفتیم به سمت کربلا. تا عمود 1000 با ماشین رفتیم. راننده مرد جوانی بود که در طول این همراهی تقریبا یک ساعته به هفت نفر تماس تصویری گرفت و گفت مهمان ایرانی دارم. (حال مارا تصور کنید : شش نفر آدم در یک هیوندا روی هم چپانده شده) مرد با همسرش تماس گرفت و از مادرم خواست با همسرش صحبت کنن🫤 نمدونم چرا واقعا!!!! مادر هم که عربی بلد نبودن از این امر سر باز داشتن. همون اول که نشستیم هم بعد از اینکه عمه درخواست کولر داشتن مردک با خنده ای شیطانی گفت لا کولر ، حقیقتا گرخیدم. مردک جایی هم توقف کرد تا آب بگیریم (البته بعد از اینکه به پنج زبان گفتیم آب میخواهیم... آب ، ماء ، واتر ، سو ، اُو) برامون نانی زرد که داخلش پیازچه داشت هم گرفت ، خوشمزه بود و من رو به یاد کلانه های سقز انداخت 😋بعد از رسیدن به عمود هزار کمی پیاده روی کردیم و رفتیم جایی تا نخوابیدن ۳۶ ساعته رو جبران کنیم. اکثر موکب ها ظرفیتشون تکمیل بود ، یک‌ موکب یافتیم برای فریدون کنار که فضای خالی داشت ، اما خیلی گرم بود و سرویس بهداشتی هم نداشت ، سپس جای دیگری یافتیم که خنک بود ، موکبی عراقی بود ، شب پس از دوش گرفتن و شستن لباس هام خوابیدم. کولر به حدی تند بود که سردم شده بود ، خصوصا که از دیروزش گلو درد داشتم.صبح چهارشنبه ۱۵/۰۵ بیدار شدیم و دورمون پر عرب شده بود ، دیشب خلوت بود. بدون کفش و دمپایی وارد سرویس بهداشتی میشندن!!!! یا با کفشی که به سرویس رفتن روی تشک می آمدن ، حالمان داشت بد میشد از کثیف بودن و چندش بودنشان. دو کودک فوق کثیف بودن که هی می اومدن به سمت وسایل ما و روی تشک ها و ملحفه هامون ، ملحفه هایی که اونها اومده بودند روشون رو جمع کردیم و بزور بیرونشون کردیم از روی وسایلمون. ساعت ۱۲ بود که با دخترها رفتیم صبحانه بگیریم. چای گرفتیم و نوعی لقمه که نونِ عراقیِ پر شده با کباب مرغ و گوجه و سیب زمینی بود. خوشمزه بود. شاید هم ما دیگر سِر شده بودیم نسبت به طعم و گرما و کثیفی. از وقتی آن عرب ها امده بودند به حدی سرویس کثیف بود که ترجیح میدادی سنگ مثانه و کلیه و همه چیز بگیری اما نروی به آنجا ، اون ساعت ظهر هم هوا بشدت گرم بود و اصلا نمیشد بیرون رفت تا جای دیگه ای یافت. همه گفته بودن از عرب ها غذا نگیرید و این حرفا.. ولی ما هر غذایی خوردیم رو از عراقی ها گرفته بودیم:)) برای ناهار هم بعد کلی گشتن(چون ساعت ۴ تازه ناهار خواسته بودیم و دیگه مواکب ناهار نمیدادن) فلافل گرفتیم از ی موکب عراقی. الحق که چندش و خوشمزه بود😆سعی داشتم از بچها عکس بگیرم ولی خیلی موفق نبودم. بقیه چیزایی که گرفتمم ویدئوعه که اینجا اپلود نمیشهساعت ۷ تقریبا بود که حرکت کردیم ، تو عمود ۱۱۰۰ ایستادیم برای نماز و بعد دوباره حرکت کردیم. برای شام هم از یک آقای عراقی که تو کاشان حقوق خونده بود شامی گرفتیم.کف کفشم کم کم داشت تیکه تیکه میشد و در میومد. این کفش خوبی بود و چند سال پیش اورجینال و طبعا گرون گرفته بودمش. نمیدونم بخاطر این بود که چند سال ازش استفاده کردم و تاریخ انقضاش تموم شد یا بخاطر آسفالت داغ اونجا.چیزی که درنهایت ازش باقی موند. به نوک کفش راستم نگاه کنید که اون بیل بیلکش کنده شده... عبای خاکیمو هم نبینید.من سوتی های خیلی عجیبی دادم ، مثلا ی جا فکر کردم سطل زباله س خواستم لیوانمو بندازم داخلش دیدم شربته🫢:))) خداروشکر ننداختم. البته این که شروع کردن به بلند بلند گفتن لااا لااااا بی تاثیر نبود 🤣ولی واااقعااا توی سطل زباله شربت ریخته بودن ، ینی اون ظرفش واقعا سطل زباله بود. ی جای دیگه ی پسر کوچولو تو دستش کلی آب بود رفتم ازش بگیرم فهمیدم داره میبره برای خانوادش🫣:)))) اخه خیلیییی آدم هست که وسیله دستشونه برای اینکه بدن به مردم… این بنده خدا هم داشت بهم آب رو میداد البته(نه پس میخواست نده!) 🤫خلاصه که اینجام سوتی دادم ... ولی نگرفتم ازش عذرخواهی کردم.ی موکب کویتی خیلی بزرگ بود که یادم رفت ازش عکس بگیرم ... همین و فعلا داشته باشیناینجا هم ملت رو ماساژ میدادنحال و هواش غیر قابل وصف بود. تمام خستگی های تا نجف به کنار ، از نجف تا کربلا به همه چی می ارزه🔥بامداد پنجشنبه ۱۶/۰۵ دل درد شدید مامان شروع شد ، در حدی که نمیتونست تکون بخوره یا راحت تنفس کنه. توقف کردیم برای چنددقیقه و گفتن بهتر شدن ، دوباره حرکت کردیم و دوباره شروع شد.. شرایط داشت بدتر و بدتر میشد که کوله مامان رو گرفتم و گفتم بشینه ی جا تا بتونم دکتر پیدا کنم… هر مسیر رو ی بار رفتم و اومدم و دوییدم. هلال احمر ها بسته بودن. خواب بودن. چون ساعت از ۱۲گذشته بود!!!! باورم نمیشد😨!!!! بعد کلی گشتن که تقریبا ۴ ساعت طول کشید و کیلومترها با دو‌ کوله دوییدم ی هلال احمر پیدا کردم. دیگه حتی جون نداشتم حرف بزنم.. فقط ی جوری انگلیسی گفتم که مشکل کیسه صفرا داره… رفتم مامان و اوردم تا اونجا… جوجه دکتر های عراقی کمی بررسی کردن و گفتن باید بره بیمارستان(میگم جوجه دکتر چون مشخص بود دنشجو هستن... مثلا یکیشون سه بار فشار گرفت تا بالاخره موفق شد...) ساعت‌ها همچنان منتظر آمبولانس بودیم… ساعت ۵ونیم بود که بیخیال شدیم و دوتا از دکتر های اونجا سه نفر از ما رو با ماشین شخصیشون بردن بیمارستان و سه نفر دیگه از گروهمون هم ماشین گرفتن تا بقیه مسیر ِپیاده روی رو بیخیال شن (خیلی نمونده بود! عمود 1350 بودیم) و با ماشین برن کربلا تو موکبی که هماهنگ کرده بودیم. با دکترهای عراقی رفتیم بیمارستان ، مارو به سمت هلال احمر ایرانی هدایت کردن برامون وقت گرفتن دارو هارو گرفتن و واقعا خیلیییی کمک کردن… داخل اتاق موقع سرم زدن ی خانوم هم بود که کامل سوخته بودش، پسرش برامون لقمه نون و پنیر اورد :))) وقتی هم سرم و اینا رو وصل کرده بودن که داخل ی اتاق دیگه بودش جوجه دکتر ها داخل سالن نشسته بودن و هنوز نرفته بودن. مامانم گفتن برو تشکر کن بگو برن. رفتم یکم باهاشون صحبت کردم به کمک گوگل ترنسلیت فارسی و انگلیسی و عربی قاطی…. گفتن ما میرسونیمتون. ولی گفتم تا اینجاهم‌خیلی زحمت کشیدید و برید… گفتن چجوری میخواید برید؟ لوکیشن رو بهشون نشون دادم و گفتن اینجا دوره ماشین ها قبول نمیکنن. سپردن به ی آقای ایرانی تا برامون ماشین بگیره و خودشون راضی شدن برن. بعد از ترخیص که میخواستیم ماشین بگیریم گوشی دو نفرمون خاموش شد و من هم کلا رومینگ فعال نکرده بودم. رفتیم سر خیابون تا آقاهه برامون ماشین بگیره ولی کسی قبول نمیکرد. دوباره برگشتیم داخل بیمارستان و آقاهه بهمون شارژر داد تا گوشی رو شارژ کنیم. بعد از کلی معطلی بالاخره تاکسی اینترنتی گرفتیم. آقای راننده وقتی نصف مسیر رو رفتیم اتمام سفر زد! مظلوم گیر اورده بود. بعدش هم هرچقدر بهش گفتیم ما لوکیشینمون اینجا خوب جواب نمیده و باید با گوشی خودت پیدا میکردی مسیر رو فقط میخندید:/ واقعا تو مخ بود و مریض. بعد اینکه مارو یکم چرخوند ی جا پیاده کرد …. خودمون رو رسوندیم به حرم تا شاید تو بین الحرمین بتونیم یجوری ارتباط بگیریم موکب رو پیدا کنیم ، اصلا حال و هوای خاصی نداشتم چون واقعا خسته بودم. دیگه ظهر شده بود. گریه می کردم ولی به حال خودم… میون گریه کردن از ی مرد ایرانی پاور گرفتیم ک گوشی رو که بخاطر آقای راننده مریض دوباره خاموش شده بود رو روشن کنیم. من یجوری گریه می کردم که آقا دلش سوخت و ما رو تا موکب پیاده برد(*خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من). حتی کوله ی سارا رو هم حمل کرد. مسیر طولانی ای بود نسبتا ، خصوصا زیر آفتاب عراق. کلهم سوختم. این بخش سفر برای من سخت ترین بود و واقعا هق هق گریه میکردمحرفی ندارمموکب بهشهری ها نسبتا مجهز بود و مشخص بود که زحمت زیادی براش کشیدن… از جای خواب و سرویس و حموم و ی درمانگاه کوچیک و رخت شور خانه و خیاطی و اشپزخونه و پذیرایی و نانوایی و … خلاصه که دستشون درد نکنه. رفتم ی دوش گرفتم و بعد ناهار خوردیم ، ناهار شوید پلو با گوشت بود. ی ساعت خوابیدم حدودا. شام هم بهمون سوسیس بندری دادن. بعد شام قرار بود بریم حرم. من و مامان درحد دو دیقه ی جا لم دادیم تا بقیه بیان آماده بشن که بریم و خوابمون برد! طبق گفته همسفرهامون هرچقدر هم صدامون زدن بیدار نشدیم! و اون شب حرم نرفتیم.فردا صبحش جمعه ۱۷/۰۵ که از خواب ناز بیدار شدیم و صبحانه زدیم بر بدن رفتیم حرم و زیارت کردیم. حرم خیلییی شلوغ بود و ماهم دیگه نرفتیم داخل خود حرم. تو بین الحرمین موندیم و بعد رفتیم زیرزمین زیارت کردیم.تو راه برگشت هم فاطمه چفیه گرفت برای خودش. خیلی اتفاق خاصی اون روز نیوفتاد. برگشت از حرم هم که از همسفرهامون جدا شدیم اونا با موتور اومدن (از این سه چرخه ها) میگفتن اذیتشون میکرده آقاهه تند میرفته بهشون میگفته هیجان هیجان😂😂 ماهم تو راه از ی شیرینی فروشی که ظاهر تمیزی داشت حلوا دهین گرفتیم. طعم خیلی خاصی نداشت اما خوشمزه بود و می ارزید امتحان کردنش. شام هم سوپ بود که انگار سوخته بود و بوی خوبی نداشت.از این ترکی ها هم بود.... واقعا مردم مهربونی بودن....شنبه ۱۸/۰۵ آخرین روز بود. صبح اصلا بیرون نرفتیم چون دما ۵۱ درجه بود. خیلی خیلی گرم بود حتی توی موکب. تو موکب ی دختر‌کوچولو یکهو اومد پیشم ی کنترل داد دستم گفت این و بزنی میره جلو اونو بزنی میره عقب🥹 یکهو نمیدونم از کجا پیداش شد این فرشته کوچولو... میخواست باهم با ماشین کنترلی خفنش بازی کنیم!فرشته کوچولو مذکورغروب رفتیم بازار ، توی راه سیب زمینی سرخ کرده و مرغ سوخاری میدادن:))) ما سیب زمینی گرفتیم ، هی همه میگفتن از عرب ها غذا نگیرید ولی ما هرچی گرفتیم از عرب ها بود؛))))کمی مهر و تسبیح برای سوغاتی گرفتیم ی هدیه هم برای بابا. ی فروشنده پاکستانی بود که بعد از اینکه کمی صحبت کردیم و متوجه شد شمالی هستیم گفت آمل درس خونده و گفت شمالی ها زیبا هستن و دل پاکی دارن.چگونه در عراق زنده بمانیم پارت اولبعد رفتیم به امام حسین و حضرت عباس به امید دیدار گفتیم و رفتیم سمت موکب وسایلمون رو برداشتیم و به سمت بدره ماشین گرفتیم. ماشین ی ون بود که خیلییییی گرم بود… در حد پختن. تو راه هم آقای راننده نگه داشت و کباب خوردیم:))) تو این مدت زیاد دیده بودیم تو مسیر که کباب میدادن... کلا فکر میکنم بیشترین غذایی که دیدیم همین کباب بوده. تعدادی دام همون دور و بر بسته بودن ، همونجا میکشتن ، چرخ میکردن و کباب میکردن... ولی هیچوقت تا اون موقع کباب نگرفته بودیم.. خصوصا که همیشه صف داشت جلوش و ما حوصله نداشتیم تو صف وایستیم برای غذا :)) اما ایندفعه صف نداشت و خب واقعا خوشمزه بود. ی ترشی عجیب هم داخلش ریخته بودن که فکر کنم سیب زمینی بود! ترشی سیب زمینی !یکشنبه ۱۹/۰۵ صبح به مهران رسیدیم.سلام خونههههیک مسیری رو پیاده رفتیم و از مرز رد شدیم. جلوی موکب فراجا تهران که موقع رفت هم اونجا استراحت کرده بودیم صبحانه خوردیم. عدسی و نون پنیر. نونش داااغ داغ بود ، همونجا تو تنور درست میکردن و واقعااا چسبید.کمبود امکانات تا با اتوبوس حرکت کنیم به سمت ساری تقریبا ساعت ۸ صبح شد.هوا توی ایلام خیلیییی گرم بود. در حد پختن واقعی. برای ناهار توی کرمانشاه ‌ایستادیم. البته که ما چیزی برای ناهار نگرفتیم ، ی لقمه نون پنیر از صبحانه داشتیم که کافی بود… از کرمانشاه هم نون برنجی و کاک گرفتیم که اگر کسی اومد خونمون ی سوغاتی ای جلوشون بزاریم. کماج همدانیاومدیم تو اتوبوس و هی منتظر دو‌نفر بودیم تا حرکت کنیم… همه اومده بودن … حدود ی ربع همه منتظر بودن تا اون دو نفر جا مونده بیان تا حرکت کنیم. دوتا خانوم مسن بودن. وقتی اومدن گفتن کیف پولم روتو ماشین گذاشته بودم الان خرید کردم صبر کنید برم حساب کنم. باز دو ساعت طول کشید تا حساب کنن وبرگردن. وقتی اومدن و بالاخره حرکت کردیمم گفتن کیف پولمو تو مغازه جا گذاشتم:)))) البته که راننده برنگشت. ی جای دیگه هم که وایستادیم برای سرویس جلو سرویس دو نفر وایستاده بودن پول میگرفتن نفری ۵ تومن برای ورودی… انقدر هم بداخلاق بودن که چند نفر داشتن بهشون میگفتن پولتون حق نیست چون اینجا سرویس پمپ بنزینه و این حرفا و خلاصه اون دوتا مرده شروع کردن فحش دادن… ی آقای دیگه هم باهاشون دعوا افتاد و بزن بزن بود… توی ماشین کتاب مدیر مدرسه از جلال آل احمد رو خوندم. سبک نوشتن تندش برام جالب و قشنگ بود ، خوشم اومد.صبح دوشنبه رسیدیم ساری و قصه ما به سر رسید:))) آخ هوای مازندران... آخ که داشت بارون میزد وقتی رسیدیم... این هوا رو با هیچی نمیشه عوض کرد...پ.ن1 : دلم میخواست ی آمار تقریبی از هزینه سفر بدم ولی هرطور فکر میکنم کاملا بستگی داره شما چقدر پیاده روی کنید ، آیا خرید بکنید یا خیر ، از کجای ایران حرکت کنید.... ولی کلی بگم ما نفری حدود 4وخورده ای بلیط اتوبوسمون شد از ساری به مهران و از مهران به ساری... توی مسیر هم حداقل باید از مهران تا نجف و برای برگشت از کربلا تا مهران رو ماشین گرفت (بازم ممکنه یکی پیاده بره...) ولی این هم فکر کنم 35 دینار شد نفری... ما توی مسیر هم ماشین سوار شدیم و یکمم خرید کردیم و هزینه اینطوری هم داشتیم... اگر موکبی که میمونید دور باشه از حرم هم مجبور میشید هربار ماشین بگیرید.... برای پاسپورت هم من چون پاسپورت داشتم نمیدونم هزینه ش الان چقدره ولی پاسپورت زیارتی 75 تومن بود که برای همسفر هامون گرفتم.. ی سری خرده هزینه ی بیمه و سامانه سداد و سماح و عوارض خروج از کشور و اینام بود. به صورت کلی نسبتا خیلی سفر کم هزینه ای بودش (البته نه اون طور که بعضیا میگن ایرانی ها برای غذای رایگان و ... میرن اربعین:))) برای ما سه نفر 20 و خورده ای هزینه داشت که اگر بخاطر چرندیاتی که بعضی ها میگن میخواستیم بریم با 25همون تومن مثلا اگه تو خونه میموندیم خیلی بیشتر خوش میگذشت هزینشم کمتر بود:))) )پ.ن2 : متن رو لایو نوشتم (ی جاهایی البته ادیت جدید بود) و واقعا خبر نداشتم تو خط بعد نوشته م چه اتفاقی قراره بیوفته:)))پ.ن3 : بازم شرمنده بنده سفرنامه نوشتن بلد نیستم</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 19:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرین بر دنیای بی دردی. نفرین بر نامردی</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-vfvhtyrwhf5i</link>
                <description>23خرداد 1404بیداری با صدای انفجار (*یا اخبارِ صدایِ انفجار)-بامداد خونینغزه نیست. تهران است. (نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران)جانم فدای ایران ها کجان؟صاحب عروسک به همراه والدینش به خواب ابدی رفتندمیان نویس: دونه دونه خبر شهادت دانشمند ها رو میشنیدم و فقط دعا میکردم تکذیب شه.روحتان شاد شیر زنان و مردان میهنمفرماندهان شهیدِ ما...سردار سپهبد پاسدار حسین سلامی فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامیسردار سرلشکر پاسدار امیرعلی حاجی‌زاده فرماندهی نیرو هوافضای سپاهسردار سپهبد پاسدار محمدحسین باقری فرماندهی ستاد کل نیرو های مسلحسردار سپهبد پاسدار غلامعلی رشید فرماندهی قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیا سردار سرتیپ پاسدار مسعود شانه‌ئی ریاست دفتر فرماندهی کل سپاه پاسدارانسردار سرتیپ پاسدار داوود شیخیان فرماندهی پدافند نیرو هوافضای سپاهسردار سرلشکر پاسدار غلامرضا محرابی معاونت اطلاعات ستادکل نیروهای مسلحسردار سرلشکر پاسدار مهدی ربانی معاونت عملیات ستادکل نیروهای مسلحسردار محمود باقری از فرماندهان برجسته و ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیسردار محمدباقر طاهرپور از فرماندهان برجسته و ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیسردار منصور صفرپور از فرماندهان برجسته و ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیسردار مسعود طیب از فرماندهان برجسته و ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیسردار خسرو حسنی از فرماندهان برجسته و ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامیسردار جواد جرسرا از فرماندهان برجسته و ارشد نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی-خورشید وسط آسمانایرانِ متحدهیتلر میدانست لجنِ یهود رارهبر انقلاب : رژیم صهیونی از این جنایت، سالم خلاصی نخواهدیافت.دیوارنگار میدان فلسطین به عبری : زیر آوار ها دنبال پناهگاه باشید!سرلشکر پاکپور : به زودی در های جهنم به روی صهیونیست ها باز می شودنیروهای مسلح : خون در برابر خونشریعتمداری : در انتقام نباید پایگاه های آمریکا نادیده گرفته شوداحمد زید آبادی : اینستاگرام، پست من که حاوی تصویر شهید #سردار_باقری بود را تحت عنوان &quot;محتوای خشونت آمیز&quot; حذف کرد!علیرضا زادبر : زمان دفاع از ایران است، بی تعارف و صریح با هر نظر و اختلافی پای ایران بمانید. سنجش شرافت و غیرت نسبت به وطن همین حالاست. دعوت به سکوت خیانت است. بدترین سم و مهلک ترین آسیب در شرایط فعلی وضعیت چه کنم چه کنم و بی تکلیفی است. تکلیف روشن است. همه ما در دفاع از ایران سهم داریم.حمید کثیری : وقتی از داخل و خارج همه هم‌صدا هستند؛ وقتی حتی صدای حسین تهی و آیسان هم درآمده؛ وقتی همه فریاد انتقام سر می‌دهند؛ موقع آن است که ضربه‌های بزرگ به رژیم بخورد ...میان نویس: وقتی توی سوریه نجنگی ، تو تهران باید بجنگی.-تاریکی هواشکار جنگنده F35 اسرائیلی و دستگیری خلبان صگیونیست مادهمیان نویس: پدافند ها هک زدایی شدشروع آتش بازیتا زهرکام شدنشان، با اذن الله🔴فوری. آرش گنبد آهنین را سولاخ کرد!24خرداد 1404-بامداد انتقامباز شدن ذهن جوانان = گورکنی اسقاطیل با ناامنیهنر دست ایرانیپودر شدن تل آویولیست کشور هایی که تجاوز اسرائیل را محکوم کردندیمنعراقارمنستاناندونزیروسیهفلسطینمالزیجمهوری آذربایجانعمانسوریهعربستانلبنانهندکویتکره شمالیمصرچینپاکستانقطراردن(ایتالیا فرانسه ترکیه امارات و ... به دلیل فقط دعوت به خویشتنداری در این لیست جایی ندارند.)-ظهر مقاومتبازار نفت در آستانه انفجار!میدان انقلابسلام نظامی والیبالیستان تیم ملی به احترام سرود ملیشهدای تیپ 57 حضرت ابولفضل (ع) استان لرستان-در تاریخ بنویسید از سلحشوریِ این قومِ غیوردانشمندان شهیدِ ما...شهید عبدالحمید مینوچهر رئیس دانشکده مهندسی هسته‌ای دانشگاه شهید بهشتیشهید احمد ذوالفقاری دانشمند و استاد برجسته دانشکده مهندسی هسته ای دانشگاه شهید بهشتیشهید سید امیرحسین فقهی عضو هیئت علمی دانشکده مهندسی هسته ای دانشگاه شهید بهشتی و معاونت سازمان انرژی اتمی و ریاست پژوهشگاه علوم و فنون هسته‌ایشهید محمدمهدی طهرانچی دانشمند هسته‌ای و رئیس دانشگاه آزاد اسلامیشهید فریدون عباسی دانشمند هسته‌ای و رئیس اسبق سازمان انرژی اتمیشهید دکتر اکبر مطلبی زاده دانشمند علوم هسته ای و عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی و مدرس فیزیک دانشگاه آزاد اسلامیشهید علی بکایی دانشمند هسته ایشهید منصور کریمی دانشمند هسته ایشهید سعید برجی دانشمند هسته ای-عصر خروشایران ذوالفقار علیمیان نوشت: هنوز خبری از علی دایی و فردوسی پور بی وطن نیستhttps://media.khabaronline.ir/d/2025/06/13/0/6249935.mp4?ts=1749833505000https://cdn.mashreghnews.ir/d/2024/10/26/3/4273045_720p.mp4?ts=1729907102000به صدای پدافند ها گوش بدید و دیگه هیچوقت پشت نیرو های امنیتی تون رو خالی نکنیدبا جربزه ترین و جگر دار ترین مردم دنیا درحالی که سگ صفتانِ بی پدر در پناهگاه قایم شدندکنارتیم سیدمهمانی ده کیلومتری غدیر امسال در تهران 4 میلیون نفره برگزار شدایران کاملا ایرانی میجنگد در سرزمین تاریخی اش، فرماندهانش، دانشمندانش، پدافندش، موشک هایش و همه چیزش ایرانی است و در تحریم آنها را ساخته از صفر. طرف مقابلش سرزمینش غصبی است، پدافندش آمریکایی است، رهگیری حملاتش را حداقل ده کشور انجام میدهند که سه تایش قدرت اتمی است. و او حمله کرده و ما دفاع مشروع . ما واضح تر از این میدان، نمادی برای اصیل بودن و ریشه دار بودن نداریممریم اردویی-شب تهدیدکری خوانی به سبک ذات ایرانی⭕️ متأسفانه بخش قابل توجهی از حملاتی که تاکنون انجام شده بوسیله ریز پرنده ها و از پشت نیسان و وانت های باری بوده ! روزهایی که کولبران را پیراهن عثمان کردند و اشک تمساح برایشان ریختند چنین سناریوهایی قابل پیش بینی بود!هدیه ها رسیدند به پالایشگاه تولید انرژی حیفا‼️تمام ذخایر آمونیوم که اسرائیل در بندر حیفا برای تولید مواد منفجره و فعالیت‌های کشاورزی انباشته کرده بود، در نتیجه حمله موشکی بالستیک مافوق صوت ایران به طور کامل از بین رفته است.♨️کانال 10 عبری: پاکستان به آمریکا اطلاع داد که هرگونه حمله هسته‌ای به ایران با حمله هسته‌ای پاکستان به اسرائیل پاسخ داده خواهد شد.پاکستان به فرانسه و آمریکا اطلاع داد که اگر هر کشوری مستقیماً در جنگ علیه ایران و اسرائیل مداخله کند، ارتش پاکستان به همراه ایران علیه اسرائیل وارد جنگ خواهد شد.📌درگیری بین مردم و پلیس اسرائیل: موضوع این درگیری در این فیلم بین مردم و پلیس صهیونیستی این هست که منابع رسمی آمار تلفات حملات امشب رو محدود اعلام کردند مردم از این دروغ عصبانی شدند و مدعی هستند که اولا همین هم دروغ هست و در ثانی هنوز بسیاری از کشته ها زیر آوار مدفون هستند و آمارهای اعلام شده دروغ هست!به دلیل سانسور خبری عکس و فیلم زیادی منتشر نمیشه!چین اولین محموله کمک‌های نظامی خود را به ایران ارسال کرد25خرداد 1404-صبح فریادخرابه های تل آویو. فدای تار موی دختر پارستل آویو در آرامشهعربده بزن حمال✍ اولین بار استفاده از موشک سجیل که با سوخت جامد کار می کند و 13 برابر سریع تر از سرعت صوت! موشکی که به حیفا اصابت کرد یک موشک فراصوت بود که ایران قبلا هرگز از آن استفاده نکرده بود. #بیچاره_خواهند_شدجمع آوری لاشه از سرزمین های اشغالیحاصل سوغاتی 1.5 تنی کلاهک &quot;یک&quot; موشک ایرانی که باعث مفقودی 35 نفر در بت یام شد-میانه روزتقریباً تمام موشک‌هایی که ایران در این موج شلیک کرد، مدل‌های ۲۰ تا ۳۰ سال پیش بودند، اما به تک موشک نسل جدیدتری که به حیفا برخورد کرد نگاه کنید. بعد ببینید برق قطع می‌شود. صبر کنید تا ایران ذخایر قدیمی خود را خالی کند، آن وقت اوضاع برای این رژیم نسل‌کش جالب‌تر خواهد شداعتراضات در آمریکا علیه ترامپ!تظاهرات ضد ترامپ در ایالت یوتای آمریکا به تیراندازی و به رگبار بستن مردم با گلوله جنگی منجر شد...!لندن- ایران حالا تبدیل به نماد یک کشور قهرمان و مدافع صلح و امنیت جهانی تبدیل شده و موج حمایت از ایران در مقابل رژیم صهیونیستی به اروپا هم رسیده است.⭕️ معاریو: ما هم اکنون تحت شدیدترین حملاتی هستیم که در تاریخ اسرائیل رخ داده است! نخست وزیر در این شرایط کجاست؟! نتانیاهو از زمان آغاز حملات رژیم صهیونیستی خود را ناپدید کرده است.♦️رسانه‌های اسرائیلی به نقل از منابع آمریکایی گزارش دادند که جلسه‌ای اضطراری در پنتاگون در مورد درخواست اسرائیل برای پیوستن به جنگ علیه ایران برگزار شده است.⭕️روزنامه هاآرتص: بدون کمک آمریکا خروج از این وضعیت برای اسرائیل دشوار خواهد بود♦️اولین اظهارنظر ترامپ پس از پاسخ ایران: آمریکا هیچ ارتباطی با حمله دیشب اسرائیل به ايران نداشت⭕️توصیه می‌کنم که خسارت‌هایمان را کاهش دهیم و به سراغ ترامپ برویم تا این دیوانگی را با توافقی معقول متوقف کند، وگرنه مجبور خواهیم شد برای آتش‌بس التماس کنیم، و ایران آن را نخواهد پذیرفت🔹در پی تیراندازی به پایگاه ارتش امریکا در تگزاس ، پس از کالیفرنیا معترضان به ساختمان اداره مهاجرت و گمرک آمریکا (ICE) در پورتلند، اورگان، نفوذ کرده‌اند و گزارش‌ها حاکی از زخمی شدن چندین مأمور اجرای قانون فدرال است.پایگاه نظامی فورت هود در تگزاس پس از گزارش‌هایی مبنی بر یک حادثه تیراندازی فعال، قرنطینه شد.ایالت های اورگان (مرکز پورتلند) و کالیفرنیا هر دو خواهند جدایی از آمریکا و استقلال هستند.🚨فاصله زمانی میان ما برداشته شد تا هیچ راه تنفسی را باقی نگذاریم. مکان نتانیاهو و وزیر جنگ در رصد امروز است. از امشب شیوه‌ جدید جنگ شهری و بافاصله به نوعی نوین ارائه میشود.🚩منزل نتانياهو هدف حمله موشکی ایران قرار گرفتسرگردانی صهیونیست ها در ایستگاه قطار شهری رامات گانهشدار اسرائیل به شهروندان ایرانو اما پاسخ ایران- هشدار حمله هایپرسونیک به پالایشگاه حیفا. به زودی هدف حمله موشک‌های هایپرسونیک با قدرت تخریب فوق‌العاده زیاد قرار می‌گیرید، این سرزمین اشغالی را ترک کنیدسکانسی از رشادت :https://drive.google.com/file/d/1x-a_Z38L3YA85LkKpm_o84pEZqmR5z3X/view?usp=drive_linkhttps://drive.google.com/file/d/1XcKRLAUDLzFEWGpookD6z7AKcP_dFJ7e/view?usp=drive_link#برای_بیداری_وجدانها - لحظه خارج کردن پیکر بی جان دختر ۶ ساله از زیر آوار 💔😞مشهد مقدس - هم اکنونحمایت 150هزار نفری هلندی ها از ایران #بیداری_جهانی26خرداد 1404-شخم زنی صبحگاهیمعاریو: سیستم هوایی اسرائیل هک شده استرسانه های عبری: پدافند ما اشتباه تشخیص داد!اسرائیل:هکرها موفق به نفوذ در پدافند ما شدندگزارش یک ترور موفق توسط ایران که به دلیل سانسور خبری منتشر نشده هنوز...جولان موشک های ایرانی بر فراز حیفامال غصبی برکت ندارهزجه بزنید موش های کثیف21 تانکر سوخت رسان از آمریکا به سوی منطقه در حال حرکت می باشند♨️ ایهود باراک، نخست‌وزیر اسبق اسرائیل، به روزنامه هاآرتص گفت:این جنگ، حتی با مشارکت آمریکا، نمی‌تواند برنامه هسته‌ای ایران را از بین ببرد و ممکن است تهران را به تشدید تلاش‌هایش سوق دهد.-عصر غیرت♨️پس از حمله رژيم صهيونيستى به بیمارستانی در کرمانشاه و در تهران به تيم‌هاى امدادى هلال احمر هنگام امدادرسانى ، حالا به سازمان صدا و سیما وحشیانه یورش برده.مجری شیرزن مسلمان ایرانیحمایت از ایران در بازی اتلتیکو اسپانیا. خاک تو سر وطن فروشامون1تیر 1404بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمبیانیه سازمان انرژی اتمی:🔹 به دنبال حملات ددمنشانه دشمن صهیونیستی طی چند روز گذشته، سحرگاه امروز سایت‌های هسته‌ای کشور در فردو، نطنز و اصفهان طی اقدامی وحشیانه و مغایر با قوانین بین‌المللی، به ویژه معاهده عدم اشاعه سلاح‌های اتمی(NPT)، مورد تهاجم دشمنان ایران اسلامی قرار گرفت.🔹 این اقدام مغایر با قوانین بین‌المللی متأسفانه در سايه بی‌تفاوتی و بلکه همراهی آژانس بین‌المللی انرژی اتمی انجام شده است.🔹 دشمن آمریکایی‌ از طریق فضای مجازی توسط رییس جمهور این کشور، مسئولیت حمله به سایت‌های يادشده را که بر اساس موافقتنامه پادمان و معاهده NPT تحت نظارت مستمر آژانس بین‌المللی انرژی اتمی می‌باشد را بر عهده‌ گرفته است.🔹 انتظار می‌رود جامعه جهانی ضمن محکوم کردن بی‌قانونی‌های مبتنی بر قواعد جنگل، ایران را در احقاق حقوق حقه خود همراهی نماید.سازمان انرژی اتمی ایران به ملت بزرگ ایران این اطمینان را می‌دهد که علیرغم توطئه‌های خبیثانه دشمنان، با همت هزاران دانشمند و متخصص انقلابی و باانگیزه خود اجازه‌ نخواهد داد که مسیر توسعه این صنعت ملی که حاصل خون شهیدان هسته‌ای است متوقف شود.🔹 این سازمان در دفاع از حقوق ملت شریف ایران اقدامات لازم از جمله پیگیری های حقوقی را در دستور کار خود قرار داده است.رسانه های آمریکایی: گروهی از تظاهرکنندگان امشب در اعتراض به تجاوز آمریکا علیه ایران، به ایستگاه اصلی قطار در نیویورک حمله کردند.الکساندریا اوکاسیو کورتز، نماینده ترقی‌خواه کنگره آمریکا: «تصمیم فاجعه‌بار رئیس‌جمهور برای بمباران ایران بدون مجوز، نقضی جدی و آشکار از قانون اساسی و اختیارات جنگی کنگره است. او با اقدامی شتاب‌زده، ما را در معرض آغاز جنگی قرار داده که ممکن است نسل‌ها ادامه یابد. این اقدام به‌طور کامل و بی‌تردید مستند قانونی برای استیضاح محسوب می‌شود.»لندن.میان نوشت: اینا فکر کنم با مقوله لج آشنا نیستن:/ وگرنه منطقی نیست بزنی بعد بگی هاها حالا بیا صلح کن:/اینترسپت: «ترامپ اساساً کنترل اوضاع را از دست داده است. اسرائیل اکنون سیاست خارجی آمریکا را دیکته می‌کند.»خیلیه ها:) قلب هوایی کشوری رو داغون کنی که برای یک حمله ش 15 سال روی ذهن مردم کار کردهمیان نوشت: گر قرار بود با ترور سردارهامون همه چی تموم شه، تو کربلا همه چی تموم می شد.2تیر 1404شروع آتش بس.یادمون نمیره چه انسان های پاکی تو نیویورک بخاطر راهپیمایی در حمایت از ایران گلوله خوردن و بعدشم خبری ازشون نیومد. چه خانواده هایی که الان توی ایران از بچهای ساکن کالیفرنیا شون خبر ندارن چون امریکا حتی اسامی کسایی که بازداشت کرده رو منتشر نکرده. این اخبار عموما یا محتوایی ازش نیست یا اینکه ویدیو هست و اینجا ویدیو گذاشتن سخته. ولی شما یادتون بمونه.استرالیا.حق گویی7تیر 1404بیعت مردم ایران با شهدای اقتدارهنوز هم جای دختر سه ساله روی شونه علمداره8تیر 1404تیم بسکتبال زیر19 سال اردن از تقابل با رژیم صهیونیستی در جام جهانی انصراف داد.اتریش.اسپانیا.......https://www.aparat.com/v/tzl6auaبماند از ولادیمیر پوتینپ.ن: انتشاراتی های عزیز چون نمیدونم ادمینا چه کسانی هستم جمعا عذرخواهی میکنم که درخواستتونو رد میکنم ، قراره پست آپدیت بشه. به انتشارات اضافه کنم سخت میشه. ممنونم ازتون.این پست تا نابودی رژیم کودک کش صهیونیست آپدیت خواهد شد.</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 18:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نما دینه ، عنوان نمادینه</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87-yqayaxzigaj5</link>
                <description>تا کی قراره کلاف زندگی سردرگم باشه؟ کی بافتنش شروع میشه؟انقدر همه چی از پایه و اساس غلطه که آدم نمیدونه دقیقا برای چی و کدومش غُر بزنه. اصلا به کی غر بزنه؟ وقتی اونی که اون بالا نشسته قانون تصویب میکنه به فکر نوه ی پشت کنکوریش هست دیگه چی بگیم! قانون های کنکور امسال : تاثیر مثبت یازدهم✔️ (که پشت کنکوریا اذیت نشن). امکان سیو تراز کنکور✔️ (یعنی طرف امسال میتونه فقط امتحان نهایی بده و با تراز کنکور پارسالش انتخاب رشته کنه! جالب نیست؟ قراره ریده بشه تو رتبه ها). ترمیم تک درس✔️.حالا سال بعد : هیچکدو از اون ها برای پشت کنکوری ها مقدور نیست. ترمیم تک درس❌ سیو تراز❌ تاثیر مثبت یازدهم❌ تازه کنکور هم ی بار در سال برگذار میشهحالا من میگم یکی از اون آقازاده ها نور چشمی ها پشت کنکور مونده شما بگین نه. این آپشن هایی که به اینا دادن رو به شمر بن ذی الجوشن و حرمله میدادن میشدن برادران ویلبر رایت🙄از خدا تنها تر کنکوریان ، تو بردشون همه سهیمن (معلم کنکور آزمایشی خانواده ... ) تو باختشون هیشکی.🙂من چه گناهی کردم که فقط میخوام تو ایران درس بخونم؟ چرا با ما این کارو میکنن؟ منی که شبِ امتحان ادبیات اگه خدا  قبول کنه ی ساعت خوابیدم چرا باید این باشه وضعم؟ دیگه باید چیکار میکردم که تلاشمو کرده باشم؟ از این فشارمیخورم که حتی ی غلط هم از آرایه و دستور ندارم. بجاش مث خر املا و معنی لغت و تاریخ ادبیات اشتباه نوشتم... من چرا باید اسم نویسندۀ اون کتابِ لعنتیِ دری به خانۀ خورشید رو حفظ کنم؟ همین که کلی ازش می کنین تو پاچمون بس نیست؟ من چرا باید بخاطر ندونستن اسم نویسنده ی فلان کتاب نیم نمره نگیرم که ترازمو اندازه زمین تا آسمون جا به جا کنه؟ رو آینده م انقدر تاثیر بذاره... اصلا مگه من انتخاب رشته نکردم نفهما! می خواستم عربی بخونم میرفتم انسانی اسکل بچه. اگه حفظیاتم بجا حل مسئله م خوب بود نمیومدم تجربی روانی!درواقع این باید دانشگاه باشه که دنبال جذب ماها باشه:) نه ما آویزونِ دانشگاه برای ورود.😩هیچوقت آدمی نبودم که نگرانی هامو زیاد ابراز کنم. هیچوقت کسی نفهمید شب امتحان ، گریه کردم ، ریزش مو شدید داشتم ، از شدت تعرق 7 بار تیشرت عوض کردم ، سوزش معده داشتم ، تهوع داشتم یا موقع راه رفتن سرم گیج میرفت. همیشه به عنوان ی فرد بی استرس شناخته شدم. ی آدم بیخیال. البته که راضیم ازش ؛ راضیم که خانوادم و حداقل درگیر فشار اضطرابم نمیکنم. اما خب ماهایی که تو سال کنکور بخاطر استرس و افسردگی تراپیست نرفتیم سالمِ سالمیم و دل نداریم:)شدیم موش آزمایشگی ی عده بی عقل💨یعنی ی کاری میکنن که دانش آموز با شپش فرقی نداشته باشه. چون شپش هم بره سر جلسه هیچی بلد نیستی اون عزیزانی که میانگین معدل کشوری رو به 10 میرسونن هم هیچی بلد نیستن.کاش میتونستم به خودم دل داری بدم که میتونی رشته دیگه هم بخونی! ولی متاسفانه به محل زندگیم که نگاه می کنم منصرف میشم. چی بخونی تارا جان؟ انگل شناسی؟ که چیکاره بشی تهش؟ (سانسور میکنم و تو دلم فحش میدم)من افتخار میکنم که تو این بَل بَشو حداقل دارم زورمو میزنم. همین که با مژه کاشته و ناخون ژلیش نمیرم سر جلسه امتحان با خودم میگم خدایا اگه بخوان اینا قبول بشن و من نشم که عدالتتو شکر! همین که ننشستم تو خونه منتظر اینکه ی شوهر بیاد و بقیه بدبختی رو باهم بگذرونیم کلیه.می دونی؟ من میدونم برای چی آفریده شدم. رسالتم چیه. دلیل وجودم چیه. چی به دنیا بدهکارم (ایکیگای ژاپنی). و می دونم که انجامش میدم. اما میخوام از مسیری باشه که خانوادمو راضی نگه دارم:) این همه تلاش کردن تهش ی لبخند بیاد رو لبشون.یکم حرفام نیاز به توضیح اضافه تر داره تا درست برداشت بشه. انقدر مغزم بهم ریخته س که جمله بندیام حتی داغونه🦦راستی! پریروز اون دختره که پارسال سر آخرین جلسه امتحان نهایی بهم خودکار داده بود و من هیچوقت دیگه ندیدمش که خودکارشو پس بدم رو دیدم. البته داشتم امتحان میدادم و نتونستم بهش بگم که از خودکارش هنوز استفاده نکردم تا حق الناس نباشه. ولی متوجه شدم که قبلا باهم همکلاسی بودیم تو ابتدایی. اسمش رو حتی یادم نمیاد. ذهنم توانایی نگه داشتن اطلاعات بی اهمیت رو نداره.سر آزمون سلامت و بهداشت سلامت روانمو از دست دادم. این متن هم تراوشات پس از امتحان سلامته.خلاصه کل کتاب اینه : معتاد نشین ، زود بچه دار شین ، ورزش کنین وزن مطلوب داشته باشین ، استرس نداشته باشین. آرزو میکنم سر به تن هرکی که برای این وضعیت واقعا کاری از دستش بر میاد ولی انجام نمیده و پِی پول و پَله خودشه نباشه (بیشتر از آرزو نفرین بود:/ )پ.ن : دمتون گرم که میخونین. من اگه خدا بخواد امسال قبول شم تا آخر عمر اسمِ نجسِ کنکور رو به زبون نمیارم چه برسه چصناله ی کنکوری رو هم بخونمپ.ن&#x27; : برای مادرجونم دعاکنید. پست تموم شده. برای تویی که تا اینجا اومدی یسری عکس میزارم ببینینیازمندی ها : پتو کوسه ایاز قیافه این پسره خوشم میاد. حتی نمیدونم کِی و ازکجا این عکس رو سیو کردمآپدیت: حتی نمیدونم کیه. سرچ تصویری انجام دادم تازه. گویا بازیگرهزیباآپدیت: نه اون گل هارو میخوام نه اون ماشین رو و نه هرچیزی که توی این عکس هست رو. بلکه صاحبش رو لطفا بپیچید ببرم.خب دیگه بریم فیزیک بخونیم.</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 21:46:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیج بازی های من و همسایه و راننده اسنپ ها:)</title>
                <link>https://virgool.io/Snappnevesht/%DA%AF%DB%8C%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D9%87%D8%A7-j0qzk5ncd2sv</link>
                <description>درود همراهان گرامی الان که دارم این پست رو مینویسم قراره که نوشتنش بیشتر از 5 دقیقه طول نکشه چون؟ درس دارم! (عجبب) و البته درگیر ران شدن این اپ دیجی ماز روی دسکتاپ نسخه زیر11 خودم هستم و خب نمیشه! یا راهی خواهم سافت یا راهی خواهم یاخت. همین الان ی پنجره باز شد و من مثل ی آماتورِ حرفه ای نخونده زدم اوکی و لپ تاپ خاموش شد. امیدوارم قبل سوختن این دستگاه بتونم پست رو به انتشارانم .خب پست اقای بنی هاشمی رو خوندم یاد خاطره ی اسنپ نوشتیه امروز صبحم افتادم (ولی من آزانش گرفتم..خب چه فرقی داره)من امروز ساعت 8 آزمون داشتم ، ساعت یک ربع به هشت زنگ زدم آژانس.. تا من برم پایین مثل اینکه همسایمون هم که آژانس زنگ زده بود رفت پایین و سوار ماشین من شد درواقع و رفت. حالا راننده ای که این خانوم همسایه زنگ زده بودن اومدن و من سوار شدم... راننده گفت من دنبال خانوم فلانی اومدم دنبال شما نیومدم:/ گفتم شمارشونو دارید زنگ بزنید؟  احتمالا با ماشینی که من گرفتم رفتن.. شماره ی شوهره خانومه رو داشت. زنگ زد و تو این فاصله من زنگ خونشونو زدم دیدم جواب ندادن گفتم اقا من مطمئنم این با تاکسی من رفته خونه نیست ، این آقا که زنگ زده بود به همسر خانومه اون بنده خدا از همه جا بی خبر الکی گفت خونس الان میاد پایین... حالا بهرحال ما به بدختی ثابت کردیم که چه اتفاقی افتاده و خانومه خونه نیست و آقا من دیرم شده توروخدا بیا منو ببر به مقصدم ، مرده قبول نکرد. بعد من پیاده شدم رفتم دوباره خونه ، تلفن خونمون خراب بود و من میترسیدم نتونم زنگ بزنم به مامانم (چون مامانم از اول زنگ زده بود به آژانسیه و مجدد خودش باید تماس میگرفت وگرنه دوساعت دوباره باید توضیح میدادم من کی ام اینجا کجاس) خلاصه بعد کمی تلاش که مامانمم سرکار بود و بازم میترسیدم ازین بابت نتونه جواب بده ، جواب داد. این وسط من گریه م گرفته بود که به آزمون دیر میرسم🤣 با گریه به مامان توضیح دادم و گفت اوکی زنگ میزنمدر همین حین که من تو خونه درگیر بودم مث اینکه راننده ای که من زنگ زده بودم اول فهمیده بود اشتباه سوار کرده و دوباره اومده بود جلو در ، منتها من بودم کجا؟ آفرین بالا🤣 من تا بتونم با گریه به مامانم بفهمونم داستانو مرده رفت مجدد🤣 بعد مامانم دوباره زنگ زد و اون اقاهه دوباره اومد🤣 حالا من الان دارم میخندم .. صبح داشتم گریهههه میکردم که من دیر میرسم به آزمون</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 18:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه زخم بستر بگیریم 2</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-2-lfopvisf7ufl</link>
                <description>سلاام درس خونای من .. همونطور که مطلعید (و شایدم مطلع نباشید) یکشنبه 30 دی 1403 قرار گذاشتیم که باهم درس بخونیم و ساعت مطالعه و درکل روتین کل رو باهم به اشتراک بزاریممممجهت خالی نبودن عریضه(الان که دارم مینویسم دوشنبه س و ی سری از بچها هنوز نفرستادن از همین بابت من این پست رو سشنبه منتشر میکنم)اول از همه بگم که واااقعا تایم مطالعه هرکس با دیگری قابل مقایسه نیست و کیفیت خیلی مهم تر از کمیته. ما صرفا بخاطر رفاقتی رقابتی و فان کردن ماجرا میخوایم این ساعت هارو بزاریم و ممکنه کسی که 5 ساعت خونده یادگیری عمیق تری نسبت به کسی که 10 ساعت خونده داشته باشه و خب شرایط روز و هزار چیز دیگه تاثیر میزاره پس تو این چالش اصلا اینکه کی چقدر خونده مهم نیست و کسایی که تایم بیشتری خوندن (که البته دمشون گرم) برتری ای نسبت به الباقی ندارن و به صورت کلی خود من بیشتر از 12 ساعت نمیتونم مفید بخونم. ولی گاها خب همون خوندن با بازده پایین بهتره تا کلا نخوندن یا کم خوندنبریم سراغ ادامه ماجراامیر منحط :صب متاسفانه دیر بیدار شدم و بعد از دوش و صبحانه و این چیزا یازده تا دوازده یک ساعت خوندم حالا مثلا فردا امتحان دارم😂😂😂بعدشم که دیگه رفتم دانشگاه برا نهار و یه سری کارا پیش اومد که تا برگشتم خوابگاه ساعت چهار شده بود😑ساعت چهار شروع کردم تا پنج و چهل که اذون بود بعدشم نماز و باز قهوه و دوباره هشت شروع کردم تا دو شب بینش دو تا پارت ده دیقه استراحت کردم که یادم نیست کی بود:///بعدش دو خیلی خوابم میومد تا سه خوابیدم باز سه شروع کردم تا پنج و نیم بعدشم که نماز صبو بعدم تا هفت و نیم خوابیدم پا شدم صبحانه یه مرور درسا و نه هم که رفتم امتحان:)))مجموع : (تا قبل مرورش) 10:50 (رندش کنیم با مرور بگیم 11؟) kani : خب وقتشه نه؟!🥱😂به نام خدا 🤭 ..اولا مرسی ازت تارا گیان که این  ایده رو دادی به عنوان کسی که هفته‌ی گذشته گند زد و یکم عقب موند و خب  ساعت مطالعش هم افت داشته .. خوشحالم که این چالشو رفتم امروز .. البت اینم  بگم که من لازم نمیبینم بیشتر از ۸ یا ۹ ساعت در روز درس بخونم و البته  عادت هم ندارم ..بیداری : ۶ ، پارت اول : ۶:۱۵ تا ۸:۱۵ پارت دوم : ۸:۳۰ تا ۱۰ صبونه و کارای همیشگیم : ۱۰ تا ۱۱و نیم پارت سوم : ۱۱:۳۰ تا ۱۳:۳۰نهار: یه ساعتپارت چهارم : ۱۴:۳۰ تا ۱۶کمک به اینانا تو درساش : ۱۶ تا ۱۷پارت پنجم : ۱۷ تا ۱۹پارت ششم : ۱۹:۱۵ تا ۲۰:۴۵پارت هفتم : ۲۱:۱۵ تا ۲۲:۴۵جمع: ۱۲ ساعت موفق باشین همگی🌱🙃💙 (قربونت برم خوشحالم برای برگشتنت. اینانا خواهرته کانی؟ چه اسم جالبی داره معنیش چیه؟)اینجانب😁خب من ساعت 4 بیدار شدم و 4ونیم استارت4:30 - 6:30 شیمی2 (این وسط خوابم برد چون شب 1ونیم خوابیده بودم) 7:45 - 9 زیست3 9:15 - 11:15 فیزیک3  11:20 - 12:50 شیمی3 13 - 14:30 ریاضی1  (بینشم ناهار) 15:30 - 19:30 شیمی3 (این پارت متوالی نبود من استراحت بینشو با استراحت بعدش حساب کردم که کمتر از چیزی بود ک زدم)20 - 21:15 و 21:30 - 22:30 زیست3مجموع : 14:30 fati :به توکل نام عظمت 🩺💊30دی ماه 1403805امین خشت برای خونه آرزوهام&lt;تعداد روزهایی که برای کنکور میخونم&gt;شروع 4صبحپارت اول زیست دوازدهم 4تا 66تا7 صبحونهپارت دوم زیست یازدهم 7تا 9ونیمپارت سوم زمین شناسی 9و 45تا 11پارت چهارم دینی یازدهم 11و ربع تا 12وربع12و ربع تا 14 ناهار و استراحتپارت پنجم شیمی 14تا16پارت شیشم فیزیک دوازدهم 16ونیم تا 18ونیمپارت هفتم فیزیک یازدهم 19تا 2145مین برای شامپارت هشتم ریاضی 21و45تا 23و45تاخیر بخاطر اینکه تا الان گوشیم خاموش بود💔😅به امید رسیدن به ارزوهاتون🎈🎈مجموع : 14:45 (خسته نباشی دختر! دمت گرم! ترکوندی)ABNOOS :اول که آخرین امتحان نوبت اول دبیرستان کل زندگیمو تو آخرین روز دی ماه ۱۴۰۳ دادیم. یکمم معلم درس داد(مثلا) و درس:پارت اولش از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۰:۴۵ بود که یه مرور و تست زنی رو یکی از درسای دوازدهم بود. &quot;نصب و نگهداری تجهیزات شبکه&quot; پودمان ۱ تا ۲تا ۱۱ و ربع آنتراکت نه چندان مفید.از ۱۱:۱۵ تا ۱۲:۳۰ تست زنی &quot;تولید محتوا و برنامه سازی&quot; دهم. پود ۱ تا ۳تا ساعت۱ زنگ نهاربعدشم کلا رفع اشکال و تمرین و مرور نکات تا ساعت ۲:۳۰ تایم خونه رو هم کلا بخاطر برنامه‌ی فشردم از دست دادم. نکته‌ی مهم اینجاست که واقعا کم درس می‌خونم (: اما برام کافیه. بهتر می‌شم ایشالا..زمان همه چیزو درست می‌کنه&quot;-&quot;مجموع : 4 ساعت (خودتو مقایسه نکن .. همین که برات کافیه یعنی جای درستی هستی! و اینکه فکر کنم کلا تو رشته های فنی این ساعت مطالعه خوب و طبیعی باشه. خسته نباشی قشنگم)هستیا :برنامه روزی که سر هیچ کلاسی نرفتم متاسفانه)): بنا به دلایلی کلاسامون کنسل شده بود.پارت اول : ساعت شیش طبق عادت پاشم...تا صبحونه بخورم و اینا میشه شیش و نیم دیگه.و پارت اول میشه از ساعت شیش و نیم تا ۹...حتما سواله که چرا آنقدر طولانی! ولی خب سر صبحه انرژی بالاست مغزم می‌کشه.پارت دوم : ۱۰:۱۵ _ ۱۱:۱۵🔋*این تایمه ها... سرحالی همه چی هم خوبه 😁یه ساعت هم استراحت کردم👌پارت سوم  :۱۱:۱۵ _ ۱۲:۰۵ 🌟سر ظهره و هوا گرفته، امروز سر هیچ کلاسی نرفتم و یکم عذاب وجدان دارم ولی کلاس خاصی نبودپارت چهارم  : ۱۲:۳۰ _ ۱۳:۳۰ ✨پارت پنجم  : ۱۶:۳۰ _ ۱۵:۳۰ 💚&#x60;&#x60;این  پارت بعد ناهاره ولی معمولا من ناهار نمی‌خورم، فعلا دارم  یکم میخورم چون  تایم دارم، چون این برنامه سبکه تایم ناهار دارم تو برنامه قبلیم  نداشتم.&#x60;&#x60;پارت ششم : ۱۷:۰۰ _ ۱۸:۰۰ 🌿پارت هفتم: ۱۸:۱۵ _ ۱۹:۱۵ 💕پارت هشتم : ۲۰:۰۰ _ ۲۱:۰۰ ✨پارت نهم : ۲۲ تا ۲۳ و پارت آخر من!!میگم پارت آخر همچنان من ساعت ۱ صبح در نهایت می‌دونم کم میخونم ولی واقعا الان مغزم خیلی خسته شده بخاطر امتحانا و همینم زیادمه بخدا .بازم ببخشید یادم رفت)): مجموع: 10:20(کی گفته کم خوندی بچه! انقدر انرژی منفی نده به خودت! عالی بود! ایول!بچها هستیا دهمه)eM eS :قبل از همه اینو بگم که امروز مدرسه نرفتم. 🥲🥲صبح ساعت ۹ الی ۱۱ به مطالعه درس زیبای حسابان پرداختم.ساعت ۴ الی ۵:۳۰ رفتم کلاس زبان ( مربوط مدرسه نیست ولی خب درسه 😁 )۶ الی ۷:۳۰ و ۸ الی ۹ هم درس نه چندان جذاب فیزیک رو خوندم.واقعا درک نمیکنم بقیه چطور انقدر درس میخونن ، من همینا رو پاره شدم تا بخونم 😂مجموع : 6 ساعت(وای بچها خیلی خودتونو مقایسه میکنید اگه قرار بود این چالش باعث سرخوردگی بشه که انجامش نمیدادیم بهتر بود. مطمئن باش این مفید ترین تایم تو بوده و البته که میتونی افزایشش بدی ولی شک ندارم بهترین بازدهی رو داشتی! خداقوت)mahoo :خب منم اومدم😁این تایم مطالعه خودخوانم خالص خالصه😉۳ تا ۴:۱۰ مرور سه فصل شیمی۴:۲۰ تا ۵:۲۰ مرور فصل ۲ فیزیک ۵:۳۰ تا ۶:۴۶ ریاضی؛حل تست از مثلثات۷:۴۰ تا ۸:۳۰ زیست؛ تست از تقسیم یاخته۸:۳۵ تا ۹:۱۵ ادبیات درس ۱۰ ( ده دقیقه هم صبح قبل مدرسه خوندم) و  یه چیز دیگه که خیلی برام مهمه اینه که خودِ امروزم رو با خودِ دیروزم  مقایسه کنم اون موقع معلوم میشه باید از خودم راضی باشم یا نه راستی یه تایم استراحت خیلی خوبی هم بین ساعت ۱ تا ۳ ظهر داشتم که واقعا باحال بود💕🤭و همون باعث شد برخلاف دیروز امروز رو کلا با انرژی باشممجموع: 05:06 (آفرین بهت عزیزکم. به قول خودت بهت افتخار میکنم! تازه این بدون تایم مدرسه س! )سمیوس بلایت :ساعت ۱۱ تا ۱۲:۳۰ یه پارت ۱۳:۳۰ تا ۱۵:۳۰ یه پارت دیگه ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸ کلاس بودم یک ساعت هم مجموعا بعدش خوندم مباحثشم زیست دوازدهم فصل۴_ فیزیک حرکت شناسیصبحش کار پیش اومد کلا صبحم خراب شد 🤦‍♀️ تا ما اومدیم یه چالش شروع کنیم از در و دیوار مانع میریزه 😂😂خسته نباشین🌹مجموع : 6ساعت(خسته نباشییی خوشگلم)Amir55 :کلا برای من یک درس بوده 😂 که شد هشت ساعت ،پارت اولش ۴ تا ۶ ظهرپارت دوم ۶.۳۰ تا ۸.۳۰پارت سوم ۹ تا ۱۱پارت چهارم ۱۱.۳۰ تا ۱.۳۰ شب.مقداری خوابم بهم ریخته بخاطر همین تا ۲ بیدار هستممجموع : 8ساعت(مدرسه بری و 8 ساعتم بخونی عالیه! باریکلا)خسته نباشید خفن های آینده ایرانبرای موفقیت بچهای ویرگول اللخصوص کنکوریای این پست ی صلوات بفرستید</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2025 18:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرز تهیه تارتیلویا لذیذ🍕</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%84%D8%B0%DB%8C%D8%B0-bot9ttqxiobb</link>
                <description>من اینو چند وقت پیش درس کردم قرار نبود عکسشو بزارم اینجا یکم زشتهدوستان به ذهنتون فشار نیارین اسمش من درآوردیه😝 خودم گذاشتم روشآموزش آشپزی داریم! ی پیتزای جدید! (بریم سر اصل مطلب)مواد لازم: کلم سفید  گوشت قرمز  پیاز پنیر پیتزا  مواد لازم برای ساخت خمیر آرد و این حرفا خودتون بزنین تو گوگل ببینین روغن گوجه سیر ادویه ها : زعفران، پاپریکا ، پول بیبر ، نمک ، فلفل سیاه ، زرد چوبه ، آویشنخب مراحل تهیه:1- اول از همه خمیر درست کنین. سرچ کنین خمیر جادویی و با ی طرز تهیه که فرق نمیکنه خمیر درست کنید.2- گوشت رو بریزید توی زودپز و زمان بدید تا خوب بپزه (در حدی که وا بره)3-کلم هارو نازک برش بزنید و بریزید تو آب سرد و بعد بریزید تو آبکش تا کامل آبش کشیده بشه 4- کلم رو با کمی روغن تفت بدید و وقتی نرم شد بهش پیاز داغ و نمک و زعفران اضافه کنید5- داخل ی ماهیتابه دیگه گوشت های پخته شده رو ریش ریش کنید و بهش اضافه کنید و ادویه هایی که گفتمو به گوشت بزنید6- و داخل ی ماهیتابه ی دیگه ی دیگه (یا همون قبلیا وقتی موادو ازش خارج کردین) داخل روغن کم سیر رنده شده (به مقدار کم) رو تفت بدید و بهش گوجه ی رنده شده اضافه کنید و انقد هم بزنید تا شبیه رب بشه (بهش فلفل و نمک و زردچوبه هم بزنید)7- خمیرتونو داخل ظرف چرب شده پهن کنید و سس گوجه رو بریزید و بعد ترکیب کلم و پیاز داغ و بعد گوشت روشو هم پنیر.. (الان که دارم فکر میکنم شاید زیتون هم روش خوب بشه)و نوووش جاااان 😋روش ریحون ریخته بودم اونجوری سیاه شده:) اونو توجه نکنیدفاطمه جونم پیشنهاد داد چگونه زخم بستر بگیریم 2 رو باهم انجامش بدیم به صورت چالش... کنکوریاااااااا انتظار دارم شرکت کنیییییید... هستیا سمیه هسان eM eS کانی ماهو پارادوکس مبینا کیانا فاطمه امیر آنه صادق فاتی ... و هرکی که نگفتم ولی محصله . پیشنهاد نحوه برگزاریش با خودتون.. اگه میخواید هرکی پست بزاره ، ولی عموما بچها پست نمیزارن نظر من اینه ی روزی مشخص کنیم من خودم پست میزارم شما گزارش کار و ساعت مطالعه تونو زیر پست بگید بعد من اون پستو پاک میکنم و تمام کامنتارو بصورت اجماعا تو ی پست دیگه میزارم... نظرتون؟ جمعه این هفته اوکیه؟ من هروقتی باشه اوکیم... فقط بگید که روز قبلش پست مد نظر رو بزارم و مجدد برا همتون کامنت بزارم یادتون نره:)</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 21:17:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه ی ابتلا به دست دردِ درس خواندن</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-nswzfslf60qq</link>
                <description>دستهایی که بی هیچ مقدمه فکری ای روی کیبورد حرکت میکنن... بگم انگشت ها درست تره نه؟جایگاه ایموجیبچها میخوام راجب موضوع جو گرفتی پسا موفقیت باهاتون صحبت کنم... مثلا من خودم همونطور که میدونید الکی به اینجاها نرسیدم، کلی جون کندم کامنت گذاشتم تا ملت فالوم کنن.. حتی یادمه وقتی سید فالوم کرد در آستانه ی پرواز بودم اما الان متوجه شدم اون هم مثل ما آدمه و ی نویسنده ساده س ! بدور از زندگی تجملاتیه و حتی عشق اولشو باهامون در میون میزاره...و حتی میتونیم زیر پستش کل بکشیم.. خواستم بگم مثل ایشون ی سلبریتی خاکی باشید..واقعا من میخوام چنین فرهیخته ی بزرگی رو الگوی خودم قرار بدم (شمارو نمیدونم)اینارو تا یادم نرفته بزارم... به رسم همیشه.. خلاصه هامسلول های الکتروشیمی:کل سلول های الکتروشیمی به همراه نیم واکنش هاشونبچها جونا من ی خلاصه سلول های دیگه هم دارم که اونیکی کاملتره منتها زورمه پی دی اف کنم درنتیجه اگه خیلی لازم داشتین حمایت شد (*اوفهی) بگید میزارم. (*ای بابا.. ناناعت. چیکار کنیم دیگه مجبوریم)وای چقدر من خوبم! درستش کردم. منتها کیفیتش بیش از حد عالیه! https://drive.google.com/file/d/10XIyfEjTLk9Tn5810USFUosCyIPnYjTO/view?usp=drive_link خلاصه کل فیزیک دهم : https://drive.google.com/file/d/1X6-o4_Yrf7fl3OhZmyiSIygTLFjCPENG/view?usp=drive_link شدیدا دلم میخواد ادایی درس بخونم😂 ازین عکس خوشملا بگیرم که واوو رو میزم کلی چیز با ی ماگ ژوذابه همه چیز مرتبه جزوه تمیزه 😂 ولی حیف که هزاران کاغذ و ی مداد و من به جون هم میوفتیم بجای اون نوشته های خوشگل موشگل ی مشت چرک نویس چجوری ملت هم درس میخونن هم ورزش میکنن هم به رژیم غذایی شون میرسن هم خوش بو ان هم روتین پوستی دارن هم ساعت خواب منظم دارن و مهمونی هم میرن!... برای من 24 ساعت خیلی کمه که هم درس بخونم هم غذا بخورم هم بخوابم هم حموم برم. بنظرتون فاصله دنیای مجازی و حقیقی چقدره؟ ماها آدمای واقعی ای هستیم که تو مجازی ، مجازی شدیم.. شاید اگه همه چی حقیقی بود بهتر بود.. هان؟ بنظرتون میشه به دنیای مجازی اعتماد کرد؟ از طرفی عموما آدم های واقعی ای پشتشه و از طرفی قابل اثبات نیستشما منو مجازی فرض میکنید یا واقعی؟ من شمارو مجازی میبینم. و دوس دارم داد بزنم هی! من اینجا ی ادم واقعی ام! من اصلا دوست ندارم به دنیای مجازی وابسته شم. البته که هستم. هستیم. ولی دوستش ندارم.. نمیدونم فاصله گرفتن ازش ممکنه یا نه... ولی خب در عین حال که این جو اینجارو خیلی دوست دارم، در عین حال نمیخوام باور کنم شماها واقعی اید. ینی دوس ندارم ارتباط دوستانه شکل بگیره. البته که گرفته! وای دارم گند میزنم نه؟ منظورم اینه که دوست نداشتم اینجوری بشه ولی خیلی از شما الان دوستای منید . خودمم نفهمیدم چی گفتم فقط سوبرداشت نکنید پلیزبچها من واقعا چیزی برا نوشتن ندارم! الان که دارم فکر میکنم نوشته های قبلیمم پوچهبزار اینو بگم.. دی ماهه و به قولی استار تایم کنکوریا. فکر میکنی دارم میترکونم؟ خیر. هندل کردن امتحانای مدرسه به اندازه کافی ازم انرژی میگیره. من دارم صد خودمو نمیزارم. میدونم. و نمیدونم چرا؟ ی طوری هر مصوبه ای میخوان بزارن میگن برای 404 نیست انگار کنکوریای 404 آدم نیستن:) فشار ؟ خیر. دارم هیچکاری نمیکنم. ینی تفریح؟ خیر.  نه درست درمون درس میخونم!! عالیه! از خدا طلب آدم شدن برای خودم دارم. من غر دارم دوستان . (*گریهههههه)احتمالا امروز میخوام استراحت کنممممم یوووهوووووووو (البته که صبح امتحان دادم ولی خب.. تاشب)انصافا این پستو بعدا پاک میکنم 😂 این چیه آخه نه طنزه نه آدمیانه سممنونم ممنونم ممنونم از همتووون که این مدت بهم یادآوری کردین که بنویسم:) ممنونم که حواستون بهم بود کانی جانم روان نویس خانومم امیر منحط(فکر کنم) سمیوس بلایت عزیزم (اگه کسی جاموند شرمنده). ماچ به روی گل همتون.تماااام سعیمو میکنم چگونه زخم بستر بگیریم2 رو هم بزارم . حقیقتا اگه همراه درس خوندن بخوای هی عکس بگیری و یادداشت کنی داری چیکار میکنی یکم تمرکز بهم میریزه درنتیجه نیاز به ی روز آروم دارم (اینم برای فالورزایی که هی درخواست دارید 😔)دوستدار شتاب زده شما. تارا مک براید (به یاد نامه های سالی و جودی)</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 11:53:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام. کسی اینجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gtedts1ksc5c</link>
                <description>talking to the moon...هی. منو یادت نمیاد؟ نرماله.. من خیلی عوض شدم... همه ی این تغییر ها هم خوب نبودن:( اما چه کنیممن همونم که میدونم هرکاری ازم بر میاد. و من همونیم که وقتی بهم میگن نمیتونی... ساعت ها زار میزنم و اشک میریزم. من همونم که حوصله پی مد گشتن رو نداره. و من همونیم که چیزای زرق و برقی و فانتزی رو دوست داره. من همونم که میگم چه بیکارن ملت هرروز تو سالن های ارایشگاه مو و ناخن و مژه میزارن و من همونیم که میز ارایشم تو خونه دیگه جا نداره. من همونم که تو تصورم ی کت شلوار رسمی تنمه و تو سازمان ملل با ابهت سخنرانی میکنم و من همونیم که با دیدن لباس پف دار ذوق میکنم. من همونم که از تحت سلطه مرد نبودن حرف میزنم و من همونیم که به این فکر میکنم شغلم درآینده باید چیزی باشه که بتونم به خونه و زندگی و بچه برسم. من همونم که از تجملات نق میزنم و من همونیم که برای ی کادو ذوق مرگ میشم. من همونم که از حقم دفاع میکنم و بقیه فکر میکنن آدم سفتی ام و من همونیم که با دقت رنگامو تو پالت ترکیب میکنم و با قلمو مویی ظریف ترین طرح ممکن و میکشم. من همون دختر مسئولیت پذیره ام که تو تنهاییم از پس افکارم بر نمیام. من همونم که همش کتونی پاشه و من همونیم که عاشق پاشنه بلند نازکه. من همونم که بقیه فکر میکنن همش دارم درس کنکور میخونم و من همونیم که برای زدن ی تست ضجه میزنم و برای خوندن ی رفرنس از ذوق چشام برق میزنه . من همونم که سوالای المپیادو میفهمم و من همونیم که ریاضی مدرسه رو 14 میشم. من همونم که عاشق خوابم و من همونیم که 5 صبح آلارمم براهه. من همونم که از رمان های عاشقانه مینالم و همونیم که تو ادبیات فرانسه غرق میشم. من همونم که نمیتونم هویج رنده کنم(سفته زورم نمیرسه) و من همونیم که اکثر غذاهای جهان و ی بارم شده درست کردم. من همونم که دوست کاکتوسمو بغل میکنم ، آتیش میگیره و منو هم میسوزونه اما ولش نمیکنم و من همونیم که نمیتونه احساساتشو درست بروز بده. من همونیم که خسته میشمو بلاکت میکنم برای همیشه و من همونیم که گر میگیره و دم نمیزنه و سالها با اینکه ازت متنفره وقتی ببینتت لبخند میزنه. من همونم که همیشه میگم چیزی نیاز ندارم (خیلییی به اسراف اهمیت میدم) و من همونم که دوست دارم کل لباسای جهانو بخرم. من همونم که قبل مهمونی اصرار دارم برم  و من همونم که تو مهمونی اصرار دارم برگردم خونه. من همونم که ده ها مسابقه جهانی شرکت کردم و تو همشون شکست خوردم و من همونم که هنوز دنبال راه فرار از کنکورم. من همونم که با بلند ترین صدایی که از حنجره م خارج میشه و به جدی ترین حالت ممکن بهت میگم درحدی نیستی که برام چیزی رو تعیین کنی و یک دقیقه بعد بهت لبخند میزنم (نه این دوگانگی شخصیت نیست! من دوستت دارم! منتها باید مرزاتو یادت بدم!). این روزا خب معلومه دیگه چخبره..گفتن نداره... داشتم my stress از NF رو گوش میدادم.. یاد بیو تلگرام خدابیامرزم افتادم... I understand you gotta crawl before you get to your feet ... یادته چقد ریاضیم خوب بود؟ کارم کشتی گرفتن با نظریه اعداد بودو ترکیبیات و سی ثانیه ای سر میکشیدم. نه بابا چیمیگی دیگه ازاون خبرا نیست 😂 کتاب ریاضی رو میبینم گریم میگیره... اون نقاشی تام و جری رو یادته؟ آره میدونم. همیشه کم رنگ رنگ آمیزی میکنم با مدادرنگی... بامزه بود ولی نه؟ وای عشق منی رو یادته؟ دلم تنگ شده برا اون شب.. پانتومیم نصف شبی...  مصی هنوز لعنت به انگشت شستم میفرسته. آره میدونم خیلی دیوونه ای. کاش آدم شی. یادته اون روز قبل اینکه تاکسی حرکت کنه مصی هولم میداد ;) نه نه اون موسیقی پیانو رو یادم نیار.. هنوزم صداش تو گوشمه... تناسخ تتلو؟ باشه بسه. آره هر آهنگی به زبون میاوردی سریع دانلود میکردم 😂 اصلا خوشم نمیاد ازشون... بعضیارو چند وقت پیش دلیت کردم. یکم سخت بود.. خصوصا اون دیس فکت.... بعد فکت میری حموم با توستر 🤣 .... سالاد سزار اندازه کله گاو🤣 اون شب که مدرسه موندیم و اون عکسا:) ترکیب نون خامه ای و همبرگر با چیپس و پفک... تو اکثرش وانیاهم بود دقت کردی؟ اون شب اولین امتحان فیزیک یازدهم تو مهرماه رو نمیخوام یادم بیاد. چقدر زشت شده بودم از شب بیداری. فرداشم جزوه مو برا اولین بار تک رنگ نوشتم انقد بی حوصله بودم. وای سفره هفت سین امسالم چه با سلیقه چیده بودمش... اون ویدیو که بلوز مشکی تنم بود و واس بلند بودن موهام فراذوق بودم.. اذیتای باران:)))باران همیشه در صحنه.. خنگول بازیام با فری..  چه خاطره های خوبی... خاطرات بد هم بوده خب ولی ولشون کن. حالا با این من جدید قراره چیکار کنی؟ نمیخوام به ورژن قبل برگردم.. بعد کنکور شاید یسری عادت های قدیمی رو بازسازی کنمنه واقعا ازت خوشم نمیاد. ببین ی ویژگی های خوبیم داشتیا..ولی تغییر نیاز بود.. گفتم که. خیلیاشم تغییر خوبی نبود.... حالا که اینطوره ازت بدم میاد. </description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 14:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The daily routine of a konkori🚩</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/the-daily-routine-of-a-konkori-edu2keftyj2g</link>
                <description>&quot;چگونه زخم بستر بگیریم🤳&quot; تصمیم گرفتم ی روزمرگی نویسی داشته باشم از خلاصه امروزم... پس برو بریم👊🌱☀️(باب راس زمانه ات را بشناس 👩🏻‍🎨)wake up! 🔥ساعت 4 صبح آلارم گذاشتم و تقریبا تا 4وربع طول کشید تا ویندوزم بالا بیاد و مسواک بزنمو ی نوشیدنی بخورم ☕ ... و بعدش ، استارت⏳پارت اول_ 4:15 - 6:45 با زیست دهم شروع کردم..فصل چهارم گفتار سه و چهار که میشه خون و گردش خون جانوران. از جزوه ی دکتر عمارلو هم استفاده کردم ، البته که دبیر مدرسمون آقای گرجی زاد بسیار دبیر خوبیه... میخواستم تست هم بزنم اما تا به خودم اومدم دیدم ساعت شده 6:45 اصلا متوجه نشدم چطور گذشت انقد سرم گرمه خوندن بود. سرمو آوردم بالا دیدم عه هوا روشنه🙋‍♀️🐠باهم ورزش کنیم ماهی اوزون برون  ی گیف مرتبط با مبحث ببینیم:دریچه های سینی و دهلیزی بطنیبعدش رفتم نمازم که قضا شده بود رو خوندم و ی صبحونه مشتی درست کردم زدم بر بدن🧘‍♀️🥙پارت دوم_ 7:30 - 9 رفتم سراغ زمین شناسی یازدهم و یکم از بودجه آزمون بعدی و فصل قبل که کمی عقب بودم و خوندم و ویدیو دیدم (بازم میخواستم تست بزنم ولی فرصت نکردم اما مشکلی نیست در طول هفته میزنم)ویدیو زمین. استاد چلاجورزمین رو قبلا میکرو گاج میزدم ولی کتابم قدیمی بود خیلی سوالای الان متفاوت بود باهاش. بخاطر همین رو به مهر و ماه آوردم🪄پارت سوم_ 9:10 - 10:25 رفتم سراغ ریاضی.. مبحث تابع ریاضی 1و2و3 مشترک و توان های گویا و عبارت های جبری ریاضی 1. من اگه بخوام درسنامه بخونمو آروم پیش برم و تست مرحله ای بزنم میرم سراغ تخته سیاه ریاضی جامع بابک سادات. ولی ایندفعه قصدم این نبود پس پیش به سوی ریاضی آبی قلم چی جامع. ریاضی رو یکم امسال داستان دارم باهاش. تو مدرسه اقای دبیر خیلی تستی کار میکنه و من نیاز دارم عمقی بفهمم نمیتونم تکنیک حفظ کنم.معرفی میکنم. جوجو. جغدی که تو لیوان خودکارای من زندگی میکنه (هدیه و کار دست دختر خالم برای تولد نمیدونم چند سالگیمه) (عه اون پشت خانوم دکتری آبجیم سوغاتی اورده واسم هم دیده میشه)تو این پنج دیقه بینش فقط تونستم آب بخورم👏پارت چهارم_ 10:30 - 11:45 ی نگاهی به صفحه 16 تا 36 کتاب درسی شیمی انداختمو خیلی سبز چهارگزینه ای تک پایه شیمی 3 رو باز کردم. مبحث برگشت پذیری و تعادل (البته که اقای کیانی دبیر مدرسه هم تکلیف داده💢 و حل نکردم هنوز:/ )🕵️️️️باور نمیکنم درس بخونید و مخزن خوراکی نداشته باشید. ترجیحا هم مخفی ایکاش ی عمومی هم میزاشتم امروز. دارم خسته میشم. میخواستم بزارم ولی نشد عقب میوفتادم از تخصصیااینجا واقعا خسته شدم و پارت فیزیکمو نخوندم (دیدید دوستا کنار هم میمونن درس نمیخونن!؟ من وقتی پیش مامانمم اینطوریم. مامانم اومد خونه و نشستیم حرف زدیم و نخوندم) ( البته تستای فیزیک 3 رو میزنم. احتمالا موکول بشه به فردا. میشه گفت دستور دبیر خصوصیمه و نمیتانم فرمان پیچی کنم 🫡) همچنان دبیر مدرسه هم تکلیف داده ، این آقاهه خیلی خوبه:) وایب پدربزرگ میدن ایشون... وای چرا همچیو عقبم. پارت پنجم_ 14 - 18 کلاس شیمی داشتم با دکتر فراهانی.شلختگی:💀🤫به عمو سلام کنید  تا اینجای کارو تو انتراک کلاس نوشتمازینجا ببعدو در لحظه دارم سر کلاس مینویسم: povs: دیگه حوصلم نمیکشه گوش بدم (حشیش یا کوکائین؟ مسئله اینست) به قول استاد فراهانی اینجاش که فقط ضربه ازینا ازینا ازینا یک دو سه چهار 💃  منی که حوصله شعر حفظ کردن ندارم سر کلاس ایشون اینطوریم : فریدون عرضه نداشت کله برادرشو ایسگا کنه هپلی! یک و دو الو مانکن زن طایفه قل قل! فقط اهل دلا (کنکوری ها) میفهمن چی میگماوف برین این موتوریه رو بزنین گوشم درد گرفت. اه. گوف گوف گوفففف هی میاد رد میشهفراهانی داره آدرس پارک میده برای جنس.استاد داره گلوشو پاره میکنه که این صد در صد سوال کنکوره امسال .. من دارم به این فکر میکنم که  چجوری میشه به جیب لباس زیپ زد که اربعین خواستم برم عراق جیبمو نزننمیگه مگه من گوشکوبم:))) بعللهههه عصبیمممم ! عصبیم ! (با لحن اقاماشالله)پارت ششم_ 18:15 - 19:30 و 22 - 23:15 زیست3 فصل2 گفتار 1و2 (مطابق بودجه) رو از روی کتاب قراره بخونمی پی دی اف از کتابم که نکات رو کامل داخلش نوشتم هم میزارم براتون.اگه جلسه ای که گفتار یک فصل دو تدریس شد غایب بودید از رو این میتونین بنویسین. ببخشید یکمی خطم خوب نیست (*ناناعت)  https://drive.google.com/file/d/114e6vJADwzzcRAySHTOU8sxGEC-2ap2t/view?usp=sharing  وسط این پارت رفتیم بیرون 👀 و ادامه شو بعد اینکه اومدیم خونه خوندم (میزارم براتون که کجا رفتیم)چک لیست روز📑 آخییششش مجموع مطالعه = سیزده ساعت و نیمبه سبک یوتیوبرا بگم مرسی که تا اینجای پست باهام همراه بودین؟جشنواره انار 😻(فصله اناره ووو)این جشنواره خیلی وقته اینجا برگزار میشه. محصول اصلیش هم رب انار یا همون ترشی اناره. البته از ورژن اصلی اناریش خارج شده و همه چی داره شلوغ بود چجورم.. تا اومدم عکس بگیرم خالی شد کادرمبعدشم رفتیم ی جای کاملا غیربهداشتی کباب خوردیم. خیلی حال داد. داشتیم یخ میزدیم (با چند نفر دیگه بودیم.) کل غذا تو ی دیس وسط بود. نه ظرفی بود نه چیزی . https://drive.google.com/file/d/1esCDwlX4QswC1ZIn8BgS-ASYvHYIb7kX/view?usp=sharing این ویدیو رو ببینید حتما. امکان نداره ببینین نخندین🤣پ.ن 1: دبیر زبانمون خیلی شبیه عمو کیوان تو نون خ هستن 😭پ.ن 2: میشه برای مادرجونم دعا کنید؟ خصوصا اونایی که مشهدید🤍:) چند روز پیش ی عملی داشتن قرار بود ی توده رو بردارن.. دکتر بعد شروع جراحی متوجه شد توده سرطانیه و عمل متوقف شد. هنوز نتیجه پاتولوژی نیومده. دعا کنید بدخیم نباشه. مامانم خیلی حالش بده:) بروز نمیده ولی کاملا مشخصه حواسشون سرجاش نیست. مادرجون خودش خبر نداره. خیلی حساسه اگر بفهمه خیلی حالش بد میشه. فکر میکنه عملش کردن برداشتن. پ.ن 3: دمت گرم که تا اینجا خوندی🫂پ.ن 4: دیگه جدی دارم از خواب میمیرم. شب بخیر</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 23:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-mtdld5qctuag</link>
                <description>سللللاااممم گیگیلی مگیلیای مننننن... چطورییینننننن!؟ اینجا برای من عملا مکانی برای غر زدن هست پس بجز بخش اول میتونید بقیه بخش هارو نخونید:)بیاید قبول کنید این وایب منو میده. خصوصا از وقتی موهامو کوتاه کردم اینقدی شده. قبول کنید. خوشگلمو هزار خاطر خواه دارم سلام تو قلب همگی جا دارم عیار من با دیگرون فرق داره دل تو واسه دیدن من تب داره. کمی در باب مهاجرت تحصیلی به فنلاند:از زبون یکی از دوستانم میگم ... خیلی پیگیر بودم ی کشوری رو پیدا کنم که سطح آموزشیش خیلی بالا باشه و زندگی راحت تری داشته باشم پیشرفت بیشتری داشته باشم. با تمام مشکلات دوری از خانواده و زندگی تنهای ی دختر 17 18 ساله تو ی کشور اونور دنیا سعی میکردم کنار بیام و چیزی که منو از رفتن منصرف کرد این نبود! بعد کلی تحقیق فنلاند رو انتخاب کردم . کشوری معروف به نظام آموزشی برتر. ی سفر ی هفته ای داشتم برای تصمیم گیری نهایی. قیمتاش با اینجا فرقی نمیکرد.. کما بیشتر هم بود... سعی کردم به هزینه ها فکر نکنم ، به اینکه حتی بلد نیستم از سوپری سر کوچه چطور مواد غذایی تهیه کنم فکر نکنم... بزور میخواستم ی تصمیم از پیش تعیین شده رو بگیرم. با چشم بسته. وقتی وارد مدرسش شدم اولین چیزی که به چشمم اومد دعوای بین دخترا و پسرا بود . همون چیزی که تو فیلما میبینیم. ارتباطات عجیب و پنهانی بینشون... کتاب درسی شون نصف چیزی نبود که ما میخونیم... مسائل ابتدایی ای بود. البته که من تایید نمیکنم این آموزش کمی رو در ایران اما برای دانش آموزی که کشش رو داره و منی که تو ایران تحصیل کرده بودم شوخی بود ! بنظرم هیچ چیز مثبتی نسبت به ایران نداشت (!!!!!!) غر :- یعنی چی اخه ببین این اصلا عادلانه نیست. ما میریم مدرسه و طبعا وقتی ی امتحانی داریم تایم کمتری داریم برای خوندن برای اون امتحان. یعنی خلاصه ی یک روز رو بخوام بگم اینطوریه : 5 بیداری. تا 5وربع نماز و مسواک (بصورت فرفره ای) تا 6ونیم ی پارت. بعد میری مدرسه تا 2ونیم. تا 4 مرده ای. (که من تا 5 میخوابم گاها! مادر کارمندن خیلی دیر ناهار میخوریم من بعد ناهار میمیرم) 4وربع شروع. ی کلاسم بری غروب. بعد بیای دوباره بخونی تا شب. من ی ربع تو تخت هم زیست صحیح غلط حل میکنم. مجموعا بدون تایم مدرسه و کلاس مگه چند ساعت میشه... 5 ساعت بیشتر نیست حدودا. بعد اون عده ای که مدرسه نمیان خب تایم بیشتری دارن برا امتحان خوندن! وقتی میان امتحانای مدرسه رو میدن معلومه بیشتر از ما میشه نمرشون.. حتی همون روزی که امتحان داریمم نمیان فقط زنگ امتحانو میان. خب تا قبلش داشته میخونده. اه. پیک می های بدبخت.- وااای تو یکی از پستام گفته بودم یکی از همکلاسیام داره سعی میکنه بهم نزدیک شه... یادتونه؟ همون. دیشب بهش پیام دادم ی جزوه ای رو میخواستم بعد اینکه فرستاد تشکر کردم. گفت بوس تفدار 😵! و امروز؟ زنگ آخر بغلم کرد!!!! بی دلیل! داشتم میگفتم لعنتی ها شما سر امتحان ی عددی رو هی میپرسیدین من نگاه میکردم اصلا نمیفهمیدم مال کدوم سواله و اینا (همچنان داشتم غر میزدم) بغلم کرد گفت عیب نداره! حالا من خیلیم جدی نبودم... مشکووووکههههههههه- مدرسه ما متوسطه اول و دوم باهمه. یکی از بچهای هفتم ورودی جدید به مدیر و اینا گفته من کلی کتاب خوندم و این حرفا اینا هم کردنش مسئول کتابخونه (تا قبلش کتابخونه مسئول نداشت) که ی انگیزه ای بشه براش بهش مسئولیت بدن از همه کوچیک ترن و اینا. این بچه هم خیلی رفته تو نقش بیچاره.. میری تو کتباخونه با اخم نگاه میکنه میگه ساکت! سکوت و رعایت کنین! متوسطه دومم تا جایی که میشه اذیتش میکنن.. کلا داره حرص میخوره بچه (حالا من میگم بچه این بچه دو برابر من هیکل داره!) - امروز با مصی عزیزم تصمیم گرفتیم ی جوری انتخاب رشته کنیم که بیوفتیم شهری ک کنسرت زیاد بزارن. مثلا بابل زیاد کنسرت نمیزارن. تهرانم گرونه. (شانس نداریم میوفتیم قلب مشهد) ولی خب عیب نداره بابل و ساری خیلی فاصله ندارن... تنها چیزی که راجبش صحبت نکردیم رنگ حوله مون تو خوابگاهه. حتی قراره مصی بره عقب بشینه (البته که رشته هامون یکی نیست) ولی من چون خیلی بچه درسخونیم ردیف اول میشینم.- بابا ساندویچای مدرسه خیلی گرونه... ی همبرگرو از وسط نصف میکنن میزارن لای نون بربری با ی پر گوجه میشه 50. دو عدد ناگت مرغ و ی پر خیارشور 60. بندری با نون بربری 50. سمبوسه ای که متشکل از ی نصفه لواش و سیب زمینی و شاید شانس بیاری دو تا تیکه سوسیس باشه 35. قهوه میده 20! حتی ی شکلات هم کنارش نداره! عملا ی ساشه قهوه با ی لیوان آب جوش. بقیه چیزا رو نخریدم نمیدونم قیمتش چنده. اینارم نخریدم البته اکثرا من غذا نمیخورم تو مدرسه کلا ولی خب میدونم قیمتشو. - سرویسم انقد شیشه هاش دودیه اصلا میخوای سوار شی باید صلوات بفرستی که همین باشه. بعدشم تا درو باز نکنی نمیفهمی پشت ماشین پره... جلو پره... کجا خالیه...- هفته پیش بود فکر کنم ی دسر درست کردم که بریم خونه پدربزرگم و ببریم با خودم چون عجله داشتم لایه دومو سریع ریختم لایه زیریو آب کرد و چسبید:))) اون روز با دختر عمومم رفتیم گلزار شهدا.. کلی آدم دیدم که اونا منو میشناختن ولی من نمیشناختم بعد عینکم نداشتم اصن نمیدیدم. یکی اومد سلام کرد منم با لبخند جواب دادم بعد پرسیدم از دختر عموم این کی بود .. گفت ی جوری لبخند زدی فکر کردم شناختی بالاخره... من این طرفو آخرین باری که دیدم بچه بودیم.. اصن تصور من ازش اون پسر بچه ی تپلو بود. این اصن ی چیز دیگه بود لپاش آب شده بود. البته که من واقعا کور بودم و نمیدیدم قیافشو.ی نینی کوشولووووپ.ن: اون عکس اولی که گذاشتم ی ایده بهم داد. اگه ی چالش بزارم ساختن عکس انیمیشنی با وایب خودتون شرکت میکنین؟ کار جالبیه. حریم خصوصی ادم هم حفظ میشه چون صرفا ی سری کلیات صورتو شبیه سازی میکنه و توضیحی که راجب خودتون میدید رو.</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 21:16:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آشنایی در ویرگول تا محضر مارشمالو🥳</title>
                <link>https://virgool.io/virgoooooolstory/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%B6%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88-jusmwxo28yaf</link>
                <description>خبر جدیدددد دارممممم🍓 (مال چند روز پیشه البته من زورم بود پست بنویسم)خب سلاملکمممم (قابل توجه خواننده.جواب سلام واجبه) حالتون چطوره؟ ببینید اینجا چه خبره! بعله! عروسی داریم! من و مارشمالو (غزل?) از عوامل پشت صحنه ایم. همون خانومایی که جلو در ورودی خوشامد میگن..روزی از روز ها که ویرگول میچرخیدین یهو ی کارت دعوت براتون میاد:همتون دعوتیییننننننولی این کارت اسم عروس دوماد نداشت (مثلا نداره) و شما به مراسم ناشناس دعوت شدین!این عروسی با تم موشکی رو شنیدید دیگه؟ همونه فکر کنم(وای من اصن از این مسخره بازیا بلد نیستم 😔 (حاجی جدی بلد نیستم ینی بنی هاشمی تونست پارتی بگیره من نمیتونم) بوخوداکه)همین اول کار خدمت خطیر ساقی مجلس رو به سید (مهدار?) میسپرم. چون اخیرا مهمونی گرفتن آشنا دارن 😶‍🌫️ (منو میندازی وسط!؟) کم کم مهموناهم دارن میرسنو بساط لهو و لعب برپاست...🍾🍾 https://www.aparat.com/v/8w64r مجلس گرم کنامون از دوستای اقا دومادن💃 🕺 (خودتون تقسیم وظیفه کنین. ما اینجا خیلی مودبیم آقایونو میندازیم وسط برقصن) (انصافا ولی ویدیو رو ببینین خیلی باحاله)همونطور که همه داشتن راجب این حرف میزدن که عروس دوماد کین!؟ و حدسای خودشونو ارائه میدادن ناگهان! در باز شد (و ی جوجه پرید و اومد تو کوچه) و ی هاله ای از نور مابینش ظاهر شد..ی لحظه فکر کردیم برخورد شهاب سنگی موشکی چیزی که دیدم نهههه هسان (هلسا?)ژون تشریف اورده!!!! بدو بدو کفش های پاشنه بلندو کندم و دوییدم سمتش روش چادر انداختم تا شئونات اسلامی رعایت شه و زیبایی ایشون باعث به آتش کشیده شدن فضا نشه 🫠 (برو حالشو ببر چقد نوشابه برات باز کردم) از طرفی هم هی زنگ میزدم &quot;کارما (مژده?)&quot; چرا دیر کرده میگفت نهه من با پسرای ویرگول قهرم تا اونا نرن نمیام...بار دوم که در باز شد قامت 206 سفید امیر پدیدار شد و با کت شلوار دومادی پیاده شد و در سمت عروسو باز کرد و دستشو گرفت تا پیاده شه ... وووووو ماهو خانوم پیاده شدن!!!! 🤩یوهووووو..... (با درست و غلط بودن این رابطه کاری ندارم. قضاوت کار خداست ما فقط مسخره میکنیم)وسط تعجب حضار  خانوم &quot;نوشتن نوعی دوست داشتن است (نیلوفر?)&quot; گیر داده بود من میدونستم عروس دوماد کین...آقااااا.... بچتو جمع کنننن.... تو این مدت که &quot;سفیر پاکی(آقای علیرضا?)&quot; نبوده الان با بچه برگشته عروسی... چقدم شیطونه این بچه! شیرجه زده زیر دست و پای ملت شاباش جمع کنه 😂😂 این پونه فلاح و آنه اومدن دو طرف پارچه عقدو بالاسر عروس دوماد گرفتن ... آفتاب گردون (حدیث?) قند میسابید و حاج آقایی که مارشمالو معرفی کرده بود عقد را جاری مینمود....دیگه داشتیم به آخرای مجلس میرسیدیم که بابایاگا (ممد صادق?) سر و کله ش پیدا شد! من فکر کردم غذای اضافه میخواد ولی نگو جریان چیز دیگه ای بود.... (با ویدیو زیر توصیف میکنم شرایطشو ) https://www.aparat.com/v/j47jp11 ی دختری چشمشو گرفته بود شماره میخواست 😲 (استغفرالله) بهش گفتم برو بشین سر جات بچه برو پیش علی چمیست و شهبازی بشین چهارتا چیز یاد بگیر.... اونم خیلی پشیمون و ناراحت رفتاین (به قولی) آب پرتقال ها هم خیلی شنگول کرده بود همه رو...اواخر مجلس بود که &quot;سمیوس بلایت&quot; و &quot;کانی&quot; با چند تا بطری نوشیدنی و خوردنی اومدن... پرسیدم چخبره اینا چیه گفتن تازه مزه اوردن! گفتم ما اینجا آبرو داریم... &quot;روان نویس&quot;  قهر میکنه میره با اینکارا...مدرسه باید بریم فردا (شاید هم دانشگاه یا سرکار) .... دیگه همرو بیرون کردمو ماهو و امیر رفتن سر زندگیشوناگه از کسی اسم بردم ناراحت شد ببخشید. اگه از کسی اسم نبردم بازم ببخشید چون خیلی نمیشناسمتون ترسیدم دلخوری پیش بیاد.پ.ن1: به درخواست عروس اگه کسی مایله جهت ساقدوشیت دایرکت بدهپ.ن2: مثل اینکه دوستان مزه آوردن رو با گارسونی اشتباه گرفتن لازم دونستم توضیحی در این باره بدم. خیر. اون مزه برای میل کردن در کنار نوشیدنی های مثلا آب پرتقال هستش... (همکاری با ساقی)پ.ن3: برای رزرو نوبت اول از همه زیر همین پست کامنت و سپس برای هماهنگی های بعدی آدرس: ایران_یکی از خیابانهای رجایی کشور_کوچه پونه_سازمان پیوند ارزون جوانانتلفن: 0218563214پ.ن4: اولش سعی کردم همه رو با اسم کوچیک بگم بعد دیدم بعضیا رو نمیدونم. بعضیا رو بقیه نمیدونن . بعضیا بزرگترن زشته. خلاصه اسامی رفتن تو پرانتز</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 18:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکفتیم شکافتیم شتافتیم تا ساختیم</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%85-kdc0mdxioy8g</link>
                <description>فالورای عزیزم چون اسم خوشگل گیر نیاوردم اینو گذاشتم.. قرار نیست راجب شکافتن حرف بزنیم.میخوام راجب ی چیزی که بهش فکر میکنم و خیلی عجیبه صحبت کنم. ببینید شاید واقعا خندتون بگیره یا فکر کنید دیوونه شدم. البته که خود منم خیلی جدی به این موضوع نمیپردازم اما بنظرم غیر ممکن نیست.حالا قضیه چیه؟ با توجه به این که ما آدما تو ی فضایی زندگی میکنیم که عملا (هنوز) از هیچیش خبر نداریم. نمیدونیم این دنیا چجوری اداره میشه. نمیدونیم از کجا اومدیم و واقعا به کجا می رویم آخر. ولی خب معتقدیم هرکس برای ی ارزشی ساخته شده و این جهان هدفمنده. اما نمیدونیم دقیقا این هدف چیه. هرکی بنا به ی  سری (شاید) اتفاقات و (شاید) استعداد ها که ذاتی هستن مسیر زندگی شون تعیین میشه. یعنی چه بخوایم چه نخوایم باید بپذیریم بخشی از اینده ما در سرشت ما نهفته ست. (The mediating role of prospective career path behaviors ) و همچنین معتقدیم همه ی اینها اداره کننده ای داره و ما بخشی از این ماجرای بزرگ هستیم. حالا ی لحظه فکر کنید به بدن ما. دقیقا همچین چیزیه تو ابعاد کوچکتر. شاید هم کوچک نیست و ما کوچیک میبینیمش. یک سری سلول که وظایفی ذاتی درونشون نهفته ست بوجود میان (تکثیر میشن) که از یکسری نقاط وارسی مکانیزم کنترلی میگذرن برای اطمینان از صحت درستی عملکرد (که همچنان برخی معیوب یا جهش دار از آب در میان! ) و بعد از به بلوغ (!) رسیدن با اینکه اون وظیفه ذاتیه رو دارن (خودشون که نمیدونن چیه) بر اساس عوامل مختلفی که از DNA شون نشات میگیره شروع به کار میکنن که بازهم ممکنه با جهش و ... مسیر زندگی شونو تغییر بدن . اونها هم حافظه ( memory cell ) دارن . هوش ( Cellular intelligence ) دارن. توجهتون رو جلب میکنم به نظریه شعور سلول از نگاه هومیوپاتی  . هسته (مغز خودمون) دارن. هفت ویژگی حیات و یادتونه؟ دارن. به  قول گودمن، گوروي بزرگ متافيزيك: &quot;شايد اگه كليو باكستر  از داشتن مدرك فارغ التحصيلي خود در هر رشته ي علمي، محروم نمي شد، آن وقت تمام  دانشمندان جهان و همين طور من و شما، هرگز پي نمي برديم كه چنانچه يكي از انگشتان  ما زخمي شود، كرفسها و كلم قمريهاي درون يخچال ما آن را حس كرده و به ثبت خواهند  رسانيد! &quot;داستان کلیو باکستر رو شنیدید؟ سال 1996 تو لابراتور آزمایشگاهش نشسته بود که حس میکنه گیاهش پژمرده س. تصمیم گرفت بهش آب بده. بعد فکرش رسید ببینه چقدر طول میکشه آب از ریشه تا برگ گیاه حرکت کنه. ی جفت الکترود با نمودار های مختلف به گیاه وصل میکنه میخواست ببینه امكان  داره رطوبت وارده به گياه به كندي و به تدريج باعث تغيير دادن سطح مقاومت گياه بشه  و انقدر ملموس باشه تا روی نقشه ی نمودار ظاهر بشه يا  نه. و دید روی نمودار واکنش آنی ظاهر شد. مثل هیجان تو انسان تحت تاثیر محرک عاطفی. بعد تصمیم گرفت برگ گیاه رو بسوزونه و نتیجه ش رو ببینه. اما قبل از انجام هرکاری دید نمودار بسرعت تغییر کرد يعنی گياه به وسيله ی نوعی  ارتباط سلول اوليه، مورد تهديد قرار گرفتن سلامت و امنيتش رو حدس زده بود! در واقع خروجی دستگاه پلی گرافی زمانی که گیاه تهدید به آسیب میشد تغییر مقاومت الکتریکی میداد. این آزمایش روی نمونه های ماست ، تخم مرغ ، سلول انسان و ... انجام شد که نتیجه مشابهی داشتخب فکر میکنم پر واضحه چی میخوام بگم. شاید ما برای سلول هامون ی کهکشان یا منظومه ی ناشناخته ایم (به منظومه ی تو چشات دقت کردی؟خودشه.) . یا بنظر اونا ی بُعد دیگه از زندگیشون که پس از مرگ حذف میشن. اونها بدنیا میان .. وظیفه ای انجام میدن... تحت کنترل چیزی که نمیدونن چیه.. نمیدونن چطور ساخته شدن.. و میمیرن.. بدون اینکه خودشون بدونن ی مجموعه ی عظیم رو کنترل میکنن. (ینی شایدم من ی سلول از بدن ی موجود ماورایی ام؟)(نصف مخاطبا مخ ها تباه ... منو میگه... خود من... با این تئوری هام.)دوست دارم نظرتونو بدونم در این باره ;) بسه دیگه. کانالو عوض میکنیماهممم. در این بخش از پست گوش جان میسپاریم به اخبار روز:- به گزارش تنی چند از خبرنگاران فعال ، در کتابخانه مدرسه از آن میزهایی که در پانسیون های مطالعه هست گذاشتن.. (خیلی خوب شده).- آمار های جدید نشان از کسب رتبه اول شهر در میانگین معدل امتحانات نهایی مدرسه توسط فرزانگانی ها میدهد. (همش این تیزهوشان پسرونه اول میشد بعد مدرسه ما بود. ولی خب ... دیگه دوره ما رسیده... من همش به ی رفیقی که از اون مدرسه دارم میگم شما اصن ی فکری بکنید برا مدرستون (اینجه اونجه نیه) این پسرا انقدر فکر کردن خیلی بهتر از مان دیگه دارن گند میزنن. این رقابت بین سمپاد دخترونه پسرونه رو دوس دارم ولی. کشت و کشتاریه برا خودش)- راپونزل پیدا شد. (چون تو فیلمه وقتی موهاشو زد شاهزاده شد) در ادامه پست قبلی اینجانب پرنسس شهر پیدا شد (موهامو زدم) و دیگر نگران نباشید. (*اشک و آه)- از منبعی موثق خبر رسیده بعضیا عینکشان را عوض کردند. خوشگل است و دوستش میدارند. ایشان از عینکی بودن متنفرند و هیچگاه عینک نمیزنند (یعنی از اون دسته که همیشه.. تو تفریح و اینام عینک دارن نیستم. تو خونه و مدرسه فقط)- مسخره بازی رو بزاریم کنار راستش بیشتر برای این شروع به نوشتن کردم که دیدم بعد خبر شهادت سید حسن نصرالله خبری تو ویرگول نیست (حداقل تو ویرگول من). تسلیت برای ظلم حاکم.آقا دقت کردید همه بعد کنکور چه خوشگل میشن؟ پارسال یکی از بروبچ مدرسه که رتبش 100 بود حدودا اومده بود وداع کنه باهامونو بگه درساتونو خوب بخونید و این حرفا. این انقد جذاب شده بود که نگو. ینی عمل بینی خیلی تاثیر میذاره واقعا تو زیبایی چون این دوستمون بنظر من فقط بینی شو عمل کرده بود. پوستشم شاید بهتر شده بود. یکی دیگه از بچهای کنکور همین امسال که اونم رتبش خوب بود اومده بود همچنان وداع با اینکه عمل ممل نکرده بود اصلا گوگولی شده بود.. تو ایام کنکور فکر کنم بخاطر استرس پوستشون خراب میشه و خب وقت ندارن ورزش کنن و اینا... حالا من تصمیم گرفتم چون همه خوشگل میشن بعد کنکور و من برنامه ای برا خوشگل شدن ندارم و بین دوستان قدیمی زشت میمانم (کل کلاس قراره بینی عمل کنن) میخوام برم اندولیفت بینی😔 (اصن نمیدونم چی هست فقط بینیم در حد عمل داغون نیست) یا مثلا دندونامو کامپوزیت کنم؟ نظرتون؟ میدونم الان میگید فعلا درستو بخون.این دختره که اومده بود داشت راهکار میداد که فلان کار کنید فلان کار نکنید (که رتبه خوب بیارید) بعد ی جوری با تعجب میگفت شاید باورتون نشه ولی من مثلا تو سال کنکور روزی ده دیقه ورزش میکردم :/ حاجی. باشه. یا مثلا من بجای 6 ساعت 7 ساعت میخوابیدم. و درکل من نابغه بودم که تونستم رتبه خوب بیارم.قانون ١٠٠ میگه اگر سالی رو هر موضوعی ١٠٠ ساعت صرف کنی (١٨ دقیقه در روز)در اون موضوع بهتر از ٩۵٪ افراد دنیا میشی  چیزی مهم تر از پایداری نیستپ.ن: همین الان ی صداهای بلند داد و بیدادی میاد انگاری خونه یکی از همسایه ها دعواسپ.ن2: من چقد معلم فیزیکم خصوصیمو دوس دارم😭 امروز بهم میگه برات کتاب اماده کردم برو ببین کدومارو میخوای بردار عمومی هم هست داخلش (پسرش پارسال کنکور داد کتاباش جدید و قابل استفادس هنوز). مگه اومدم مغازه زن 😭 برو انتخاب کن؟ 😭پ.ن3: الان چرا باید GOOGLE EARTH فیلتر باشه دقیقا؟خب در اوج (مثلا اوج داشت) خدافظی میکنم3&gt; (*بوس آبدار)</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 22:16:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبجیم رفت:)))</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%D8%A2%D8%A8%D8%AC%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA-pmnleealy40l</link>
                <description>درود. ظهر بخیر.تو پست قبلیم گفته بودم عروسی داشتیم این هفته و میخوام خاطره شو بگمممممممممممممچه خوبه که میتونی ی  سری چیزایی که دوست داری به یکی بگی ولی نمیتونی یا خیلی چرند بنظر میان و اینجا بگی چون کسی نمیشناستتخب این عروسی دو شب بود. روز اول که رفتیم آرایشگاه و طرف هم تا تونست ازمون کند و این حرفا ولی من اصن راضی نبودم اصلا خوشم نیومد. روز اول خیلی اتفاق خاصی نیوفتاد چون فقط جشن بودو عروس کشون و این داستانا نبود. البته بعدش که برگشتیم خونه ی سری ناراحتیایی پیش اومد (ازین عروسی خراب کنای همیشگی که همجا هستن تا تقی به توقی میخوره ناراحت میشن از همه انتظار دارن) که باعث شد آبجیم (در این پست آبجیم منظورم دختر داییمه. جناب عروس) به گریه افتادو همه گمگین رفتن خونه. انقددددرررر من اون شب پریده بودم صبح میخواستم برم مدرسه نمیتونستم راه برم. ابجیم کتونی پوشیده بود زیر اون دامن بلند دیده نمیشد انقد انرژی داشت اینو انتقال میداد هی. البته اون روز نه ناهار خوردم و نه شام. همه ی اینا دست به دست هم داد تا فردا صبحش مرده غیر متحرک باشم.روز دوم من و خواهرم(جدی خواهرم) گفتیم با مامانم نریم رایشگاه و بریم ی جای دیگه نزدیک خونمون که معطل نشیم من به درسم برسم از ارایش دیشبم خوشم نیومده بود گفتم خودم میام خونه درست میکنم خودمو فقط موهامو آماده کنه ارایشگر. رفتیم اول از خواهرم شروع کرد... دیدم داره خیلی با دقت موهاشو نگاه میکنه. بعد گفت میتونم موهای تورو هم ببینم. چشمتون روز بد نبینه. گفت خواهرت شپش داره! من ی سکته ریزی زدم. چون قبلا تجربه کرده بودیم چند سال پیش که خواهرم مهد کودک میرفت. خیلیییی سختهههههه. و گفت من کارتونو انجام نمیدم. مام اخیر و پشیمان برگشتیم خونه. حالا خواهرم گریه میکرد میگفت تو بخاطر من نتونستی آماده شی و اینا. زنگ زد به مامانم که به ارایشگرش بگه تارا هم بیاد اونجا. یکی از اقوام موهاشو ی ماه پیش یهو پسرونه ی خیلی بدجور زد. من به خواهرم گفتم این شپش داره حواست باشه... ولی ..... هعببببب..... داشتم میگفتم . من ساعت 5 تازه رفتم ارایشگاه! دیر تر هم شروع کرد. موهای دو متری من هم تا 7 تقریبا طول کشید. بعد 8 اومدیم خونه من تازه میخواستم آرایش کنم!! کوفتمون شد قشنگ. تا برسیم تالار (بگم اینو من نصف کارامو انجام ندادم بیخیال شدم و خیلی معمولی رفتم دیگه گفتم بدرک)بعد عروس دوماد رسیدیم:)))پیش میاد...اها تو راه هم ی دلخوری درون خانوادگی پیش اومد باز. من با لب های اویزون رفتم. که آبجیم (عروس) اومدو پیشمو یکم اوکی شد ماجرا . از این چالش های عینک دودی که میرن رفیقای عروس. ازونا رفتیم. خوش گذشت بهم واقعا. کمتر بپر بپر کردم چون دیر رسیدیم. وای حتی ی دونه عکس هم نگرفتم! بعد شام که مردا اومده بودن بزن برقص و اینا من ی گوشه نشسته بودم داشتم نگاهشون میکردم داییم از جیبش تخمه دراورد داد دستم:))) حوصلم سر نره:))))بعدددد دوباره سر ی داستانی ی چیز دیگه کوفتم شدخلاصه در آخر که عروسو بردن خونه پدرش خداحافظی کنه اولش داداش عروسمون اوکی بود (اسمش آرشه) چهار پنج تومنم فکر کنم از دوماد گرفت تا گذاشت خواهرشو ببره. بعدش که میرن خونه مادر داماد (اینجا رسم اینجوریه) که اونجا هم داماد با خانوادش خداحافظی کنه آرش اومد. ولی سر کوچه وایستاد نیومد داخل. همه درگیر بودن حواسشون نبود. دیدم آرش نیست. رفتم دیدم بچم بغض کرده سر کوچه وایستاده. آخرشم آبجیشو اوردن بیرون که برن خونه خودشون نمیتونست وایسه دیگه. نشسته بود رو زمین. نگاهم نمیکرد. نمیدونم شاید حق داشت. تاحالا داداش نبودم. بعدم نیومد خونه گفت شما برین من پیاده میام (ساعت 3 نصف شب اونور شهر) الان من خیلی میترسم شپش بگیرم. که احتمالا میگیرم. یا شایدم گرفتم. اون ارایشگره نگاه کرد موهامو گفت نداری تو. ولی ممکنه بگیرم. اونوقت باید موهامو کوتاه کنم خیلیییی بلنده. من امسال واقعا وقت اینکه هی به سرم چیز میز و شامپو بمالم و با شونه مخصوص تخم شپش در بیارم ندارم. چه برسه با این مو بلند. وای دلم نمیاد. شیرم کنین برم بزنم موهاموپ.ن ساعاتی بعد از نوشتن پست : کوتاه کردم:) همین الان:)</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 14:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتشفشان و نمیشه با برف بست.</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-ewyn0nholjzd</link>
                <description>یووهوووو ... دروووووود. میخوام از سبک نوشتن کارما استفاده کنم و کمی ذهنمو خالی کنم.این بعنوان ی زیبای خواستنی اینجا باشهآقا اول از همه اینکه آزمون دیروز فیزیک و صد زدم.(*عینکم کو) تبریک نداره؟؟؟؟؟ بزن دست قشنگه رو..ترازم 1500 تا افزایش داشت:) و خب فاصله زیادی ندارم با اوج... میرسونم... میرسونم... زیستو خوب زدم بنظرم. با اینکه 43 درصد زدم ولی خودم راضی ام. خیلی کم زدم خیلی وقت کم اوردم ولی بین چیزایی که زدم فقط یکیش غلط بود . به این هدف رفتم که گیاهی و نزنم چون نخونده بودم زیاد گفتم فقط کلیه رو میزنم ولی (تقریبا نصف سوالارو وقت کردم بزنم ، خیلی مشکل زمان دارم) گیاهی هایی که جلو دستم اومد انقدر راحت بودن برام که حیفم اومد نزنم. اما از این سرنوشت مشخص شده که نتونستم از دستش فرار کنم دلخورم. آره همه میگن ی ساله ولی چرا باید ی سال اونی باشم که نمیخوام؟ چقد لگد پروندیم که به کنکور نخوریم. ایکاش محکم تر میزدم لگدامو. بقول یاس که ما نتیجه سلیقه و میل داوریم. نه مصراع اولیم نه بیت آخریم.خب در ادامه ی سری عکسایی که دوسشون دارمو میخوام بزارمآره دیگه. ایمنی مهمهیکی دیگه از نقاشیام که یادم رفته بود تو اسم و رسم بزارمیهو هرچی عکس که دوس دارم باهاتون اشتراک بزارم و همینجا بزارم نه؟ کلی پست اشغال نکنهمن ساعت 4 صبح:عکس بعدی خیلی زیبا و جالبه از اسکرین شاتاییه که قبل اینکه گوشیمو بزارم کنار گرفتم و ذخیره کردم انقدی که دوسش دارم:) (به بک گراند راپونزلیم توجه نکنین خب)مکالمه عادی منو داییم:آره خلاصه.ی آهنگ تارا دانلود کردم:) خیلی باحاله:))) متنش به این صورته که : تارا تور عروسی رو به سر کرد تارا اهل ابادی رو خبر کرد هزار تا خاستگار و دست به سر کرد منه دیوونه رو دیوونه تر کرد..... 🤣🤣رو آهنگای اولافور آرنالس هم قفلم یکم الان (به پیشنهاد برنامه نویس محله)از جی فلا هم خوشم میاد: (بعنوان ی هیتر کره متاسفانه) www.aparat.com/v/e29f64b?t=65  www.aparat.com/v/39f1c?t=78  www.aparat.com/v/x3863j6?t=2 دیگه چی بگمبزار همه مورد علاقه هامو اضافه کنم یهونه اون ویدیو رو نمیتونم پیدا کنم تو اپارات و اینا... اینجام ک نمیشه ویدیو گذاشت... از یوتیوب میشه لینک گذاشت؟ حالا کی میخواد تو یوتیوب بگرده... اسم پسره رو نمیدونم حتی. فقط خوشم میاد از کارش و سیو دارم ویدیو هاشوپسر داییم اتاقمو ترکونده و کسی نیست جمع کنه. الان بین لگو و دومینو دارم مینویسم.پست کارمارو تازه خوندم ی چیزایی یادم اومد بگم. واقعا چجوری میتونین قهوه دوست داشته باشین؟ سوال جدی منه. جدی دوست دارین یا ادا در میارین؟ چیشو دوس دارین؟ سگ تلخ..... وای شکیرا خیلی خوبه. دوسش دارم. لوکی هم خیلی خوبه. فصل دوش تا قسمت 2 دیدم فکر کنم فقط. بوخودا وقت نمیشه. لباسی که واس عروسی قراره بپوشمم حاضر شد خیلییی گوگولییییههه. ولی نمیدونم فردا شب چی بپوشم. راستی این پنکه بالاخره ثابت شد روم. حاجی بعد نتیجه دیروز با اینکه خیلی خوب نبود ولی چون رشد داشتم ی ذوق عجیبی دارم که اصلا میترکونم بعدیو (ولی عروسی داریم این هفته واقعا سخته).  اصن دو رقمی میشم کنکور.پ.ن: بنظرتون ناهار چی درس کنم؟ (باوجود مخالفت خانواده که گفتن درستو بخون تا برگردیم)</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 12:48:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بامن بخوان. زیتون جهش یافته</title>
                <link>https://virgool.io/@tarasyyyyr/%D8%A8%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-fegir5hst7xz</link>
                <description>سلللام... خیلی دوست داشتم ویس ضبط کنم و داخلش درس بخونم. الانم اینکارو کردم منتها خیلی زورم میومد حتی ی بخششو هم درست نکردم:/ ی بخششو هم دوبار ریکورد نکردم:/ ینی همین ده دیقه پیش تصمیم به انجام چنین کاری گرفتمامیدوارم بعدا راجب بقیه دروس هم این سبک پادکست (نمیدونم اسمش پادکست هست الان یا نه) بسازم.شرمنده بابت صداهای اطراف... بهرحال با خانواده زندگی میکنیم... دیگه خیلی خودمونی شد.زیتون جهش یافته هم من و شما هستیم. چون درخت زیتون هم مثل انسان 46 تا کروموزوم داره😁گالری تصاویر:استریپتوکوکوس نومونیای داستان ما streptococcus pneumpniaeآزمایش فردریک گریفیت عزیزآزمایش ایوری و همکارانش</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 21:53:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان بر لب از دسیسه های شیمی و خمپاره های اشکال زیست.</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-blbf74tsaabl</link>
                <description>سلاملکم..اومدم یکم غر بزنم و بخشایی از کتابمو بزارم ، باشد که بدرد بخورد.-این روزا خب درگیر کنکوریمو مدرسه و کلاس و تست و ... ولی عملا بنظر خودم هنوز شروع نکردم کنکوری زندگی کردن رو... طبعا استرس ایوای کی تموم کنم اول کدومو بخونم کدومو بزنم دارم :/ ولی مث اینکه طبیعیه:/ از طرفی خانواده ی فشاری میزاره هی که ی تست عقب افتادی! با این وضع باید پشت بشینی (از الان دارن ذهنمو برای نشستن اماده میکنن) ... که خب گاها تاثیر مثبت داره باعث میشه جدی به خودم بیام و پاشم ی تکونی بدم. از طرفی کتابارو نگاه میکنم گریم میگیره! واقعا قراره کمتر از ی سال دیگه همه اینارو بخونم؟ و تست بزنم؟-بودجه آزمون به طرز وحشیانه ای داره میروونه! شنیده بودم تابستون آزمون ندید ولی دیگه.. افتادم تو باتلاق.. تقریبا هر آزمون یکی دو فصل جلو میره. در عین حال مدرسه میریم و دبیرا دوازدهم دارن درس میدن و باید تست بزنیم و کلاس های خصوصی باز با بودجه بندی خودشون امتحان میگیرن... ی الم شورباییه که نگو! مثل اتاقم! شلخته! کاش روم میشد عکس بگیرم! ... کوهی از لباس ها lol ... کتاب و جزوه و کاغذ و چرک نویس و این چیزا که دورمو گرفتن... -فکر کنم دارم یکی از دوستامو از دست میدم. البته از جانب اتفاقی نیوفتاده. من همیشه دانش اموز متوسطی بودم چون هیچوقت درس نمیخوندم. و خب خصوصا تو فیزیک3 تقریبا دارم میترکونم و یکم بیش از حد حسادت رو از جانب این دوستم حس میکنم (دیگه از رقابت خارج شده) ولی خب امدیوارم به خودش بیاد:) چون همیشه نمرش بیشتر بود دلش نشکنه از درصدا و نمرات بهتر من:) من فقط تازه دارم یکمی درس میخونم:) یکمی:)))-خبر جدید اینکه فکر کنم شدم شاگرد مورد علاقه ی دبیر فیزیک (*ذوق)-ی همکلاسی هم مثل اینکه داره سعی میکنه خودشو بهم نزدیک کنه. درواقع دوتا. اولی خرخون کلاسمون که ی دختر درونگرای خالصه که با هیشکی حرف نمیزنه..جدیدا میاد پیشم.... دومی هم یکی از بچهای تو فاز کلاسه که دوره راهنمایی خب معمولی بود و کاری با من نداشت (حقیقتا توجه هم نکرده بودم بهش) سال دهم تو ماجرا های کشور و بهم ریختگی اوضاع چون نظرم با بقیه دوستان نوجوان همخوانی نداشت مقداری ترد شده بودم از جمع و این شخص همکلاسی هم در جبهه مقابل ایستاده بود (البته من کاره ای نبودم واقعا! هرچیزی پیش میومد گنداشون در میومد یا رو دیوار و .. مینوشتن مدیر میفهمید میگفتن فلانی (من) خبر داده به مدیر... صرفا چون میگفتم بهشون نکنید این کارو... ی جفنگیجاتی میبافتن... منی که روحم خبر نداشت مدیر فهمیده کاراشون رو) ... گذشت تا اواخر یازدهم که یکی از همکلاسی های ما خلاف نظر جمع عمل کرد . یعنی همه تصمیم گرفتن فلان روز نیان مدرسه، ایشون اومد ؛ و توسط عوامل مدرسه توبیخ شدیم. و بچها خیلیییی این داستان و کش دادن . هر روز و هر زنگ به روی اون شاگرد میاوردن که تو اومدی مدرسه بخاطر تو توبیخ شدیم. بعد دو هفته ادامه داشتن این ماجرا با بچها حرف زدم گفتم تمومش کنید ی اشتباهی کرد حالا...(البته که کلی برام قیافه میگرفتن بعدش) که این جناب همکلاسی دومی تو این داستان اومدن پشت من گفتن تارا راست میگه خب بسه دیگه اون دوستمون فهمید اشتباه کرده و اون سیم خاردار مخالفت باهام و پاره کرد. جدیدا هی باهام حرف میزنه... راجب درصد و درس و تراز و این چیزا... یا میاد ازم سوال درسی میکنه (ما سمپاد از هفتم قبول شدیم 5 ساله همکلاسی هستیم اینکه یهو سوالش اومده و میاد از من میپرسه انصافا عجیب نیست؟ من حس میکنم داره بهم نزدیک میشه) میاد کنارم وایمیسته داره درس میخونه... و از این کارا که خب! کی بدش میاد از دوست جدید؟-این روزا با این که خیلی درس دارم سرمون هم خیلی شلوغه... این هفته حلیم زنی داریم.. قرار بود مهمون بیاد بعدش که خداروشکر کنسل شد.. پنجشنبه آزمون دارم... هفته بعدش عروسی دختر داییمه ... بعدم شاید بریم مسافرت...-تا یادم نرفته این غر رو هم بزنم : جدیدا وقتی امتحان شیمی داریم (چون معلم درصد میگیره و رتبه بندی میکنه) بچها زنگای قبلیشو نمیان که شیمی بخونن! مثلا زیست و نمیان شیمی بخونن! روانی چیکار داری میکنی با خودت! بدرک اون رتبه!خب میرسیم به بخش اصلی ماجرا. let&#x27;s take five باتوجه به بودجه بعدی که فصل 5 زیست دهم هست گفتم ی پی دی افی از کتاب درسیم و نکته هایی که توش نوشتم درست کنم.... شاید بدرد کسی بخوره. البته من خیلی بد خطم و نمیدونم میشه خوندشون یا نه ولی خب میزارم... (وای! دچار حمله پانیک شدم! نمیشه تو این کوفتی پی دی اف گذاشتتتتت؟؟؟؟؟؟؟ اخه عکساشم کیفیت نداره!!!!)من زحمت کشیده بودم براش (*گریه)من الان واقعا بغض کردم. میخوام زودتر فقط صحنه رو ترک کنم.قصد داشتم نسخته صوتی هم اضافه کنم و داخلش ی مرور از کلیه و دستگاه دفع مواد داشته باشم.اینا هم شکلایی که خودم کشیدم برای فهم بیشتر.تموم شد دگه برید خونه هاتون. خدافظ.پ.ن1: احتمالا دیگه پستی نذارم تو ویرگول چون واقعا زد تو ذوقم شدت مضخرف بودن این سایت وطنی (احتمالش کمه پست بزارم.. چرا بزارم؟ عکس با این کیفیت و که نمیشه خوند! پی دی اف هم نمیشه گذاشت! بله دوستان بنده بسیار انسان قهروکی هستم)</description>
                <category>تارا، Backster</category>
                <author>تارا، Backster</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 23:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>