<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های «تردید»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tardidm</link>
        <description>«تردید»یگانه راهِ «اطمینان‌بخشی» است که انسان در مسیر دستیابی به«حقیقت»می‌تواند طی‌کند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 12:51:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1888446/avatar/CiggRv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>«تردید»</title>
            <link>https://virgool.io/@tardidm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی و خلاصه‌‌ی کتاب« فلسفه‌ی شر»</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%B1-kv3zesohqgsa</link>
                <description>فلسفه‌ی شر: کتابی برای چند بار خواندن و راهنمایی عملی برای زندگی اخلاقی!از نظر اسوندسن شر نه یک مسئله ی غامضِ هستی_خداشناسانه که یک چالش عملی است. ما نباید بکوشیم استدلالی دست و پا کنیم که با شر کنار بیاییم و وجودش را بدیهی، ضروری یا سازگار با خدای عادل بیابیم، بلکه می‌بایست آن‌ را خنثی کنیم. اینکه مبدأ شر چیست اهمیت چندانی ندارد، مهم این است که شر باید برطرف بشود.تئودیسه‌ها شر‌ّ اند چون شر را توجیه می‌کنند و با آن کنار می‌آیند و دیگر کاری به کارش ندارند. اسوندسن می‌کوشد با تغییر زمین بازی از مشاجرات کلامی بر سر منشأ شر به عرصه‌ی اخلاق روزمره، راهکاری عملی برای مقابله با شرور دست و پا کند یا دست کم این پرسش را فراروی ما بگذارد که «برای رفع شر چه باید کرد؟» حال مبدأ آن هر چه می‌خواهد باشد.او در فصل دوم کتاب، انسان‌شناسی شر با تقسیم بندی شر به چهار دسته‌ی:الف) شر به خاطر شر، شر اهریمنی، ب) شر ابزاری در راستای یک خیر سوبژکتیو، ج) شر سبک‌سرانه، د) شر آرمان‌گرایانه می‌کوشد تصورات ما را از شر و بدی اصلاح بکند. کاری که به زعم او به مثابه‌ی اسطوره‌زدایی از شر است. او نخست این تلقی رایج از شر اهریمنی، یعنی شر به خاطر خود شر را در هم می‌کوبد و برآن است که این نوع شر جز در جهان اسطوره‌ها وجود ندارد. تلقی شر اهریمنی سبب می‌شود نشانی غلط به ما داده بشود و همواره شر را بیرون از خودمان، در دیگری، جست و جو بکنیم. این در حالی است که همه‌ی ما بدیم، بدون هیچ استثنایی. ما همگی مرتکب شر هستیم هر چند ممکن است عمل خودمان را به عنوان شر تشخیص نداده باشیم. اکثر ما در مقیاس کوچک بدی کرده‌ایم و بلااستثنا همه‌ی ما می‌توانسته‌ایم این شُرور را در مقیاس بزرگ هم انجام بدهیم. پس فقط دیگران شرور نیستند همه‌ی ما آلوده‌ی شر ایم و این همان پیش‌پا افتادگی یا ابتذال شرّ است.ایراد اصلی ما خشونت بیش از حد نیست، فکر نکردن است. فکر نکردن باعث می‌شود جنون آمیزترین زیاده‌روی‌ها را در حق همنوع‌هامان مرتکب بشویم. انگیزه‌ی قتل‌ها و آزار‌ها و جنایت‌ها را کمتر می‌توان در خودخواهی محض یافت، در عوض بسیار بیش از آن، این آزار‌ها و جنایت‌ها ناشی از تسلیم‌شدن بی‌قیدانه و بی‌فکرانه به یک آرمان والاتر هستند. در نکته‌ی فوق بصیرت فوق العاده‌ای نهفته است؛ اینکه شر غالبا در پوستین خیری بزرگتر پنهان می‌شود.از نظر اسوندسن بی‌اعتنایی یکی از موثرترین عامل‌ها در تداوم فقر و گرسنگی و جنگ است با این همه، تلاش برای ریشه‌کن کردن شرّ خطرناک‌ترین پاسخی است که می‌توان به چالش شر داد.خواندن این کتاب خواننده را حسابی به چالش خواهد کشید و رسالت حقیقی فلسفه را، که همانا آزردن حماقت و تبدیل آن به چیزی شرم‌آور است، به جای خواهد آورد. بریده‌هایی از کتاب که برای علاقه‌مند کردن شما به مطالعه‌ی کتاب کافی است:۱.« از نظر آرنت در یک جامعه‌ی توتالیتر، اصول زندگی افراد را نه عقل یا وجدان فرد، بلکه دولت تعیین می‌کند. متمایز کردن خیر و شر دیگر موضوعی نیست که به وجدان فرد ارتباط پیدا بکند، بلکه موضوعی دولتی است. با این حال بی‌فکری تنها مختص جوامع توتالیتر نیست. نزد هانا آرنت تفکر یعنی یک فعالیتِ ایجابی‌یِ ویرانگر که عادات و قواعد را زیر و رو می‌کند و بدین‌وسیله می‌تواند به عمل آدمی جهت بدهد. به گفته‌ی او هر تفکری مستلزم دست نگه‌داشتن و _سپس_ فکر کردن است. تفکر ما را از آن کارکردی بودنِ بی‌کارکرد که به مشخصه‌ی روزمرگی‌های ما بدل شده می‌گسلد.»۲.«روشنگری همانا خروج آدمی از یک طفولیتِ خودکرده است. طفولیت یعنی ناتوانی‌ از به کارگرفتنِ فهم خود بدون راهنمایی دیگران. و اگر علتِ این طفولیت نه فقدانِ فهم که نبودِ عزم و شجاعت در به کارگیری‌یِ فهمِ خود بدون راهنمایی‌ی دیگران باشد، این طفولیت خود کرده است. شعار روشنگری این است:جسارت اندیشیدن داشته باش!امانوئل کانت،« روشنگری چیست؟» به نقل از کتاب فلسفه‌ی شر اسوندسن»۳. «برای خیر بِلاهت دشمن خطرناک‌تری از شر است.می‌شود علیه شر دست به اعتراض زد؛ می‌شود نقاب از چهره‌اش گشود و در صورت نیاز با توسل به زور، مانع از بُروزش شد. شر از آنجا که آدم‌ها را دستِ کم ناراحت می‌کند، همیشه بذرِ نابودی‌ی خودش را با خودش دارد. اما در برابر بلاهت بی‌دفاعیم‌. نه با اعتراض و نه با زور نمی‌توان بر آن اثر گذاشت؛ از استدلال کاری ساخته نیست و حقایقی که با پیش‌داوری‌‌های فرد همخوانی ندارند به سادگی انکار می‌شوند. در واقع فرد ابله می‌تواند از راه نقد این حقایق راهِ تلافی در پیش بگیرد. و اگر حقایق انکار ناپذیری هم باشند ممکن است صرفا به عنوان استثناهایی بی‌اهمیت از میدان به در شوند. پس ابله بر خلاف فرد رَذل، کاملا از خودش راضی است و در واقع چون خشمگین کردنش هم کاری ندارد ممکن است به راحتی به فردی خطرناک تبدیل شود. پس با فرد ابله باید برخوردی محتاطانه‌تر از فرد رذل داشت و هیچ‌گاه نباید کوشید او را با دلیل و برهان قانع کرد چرا که هم بی‌فایده است هم خطرناک.اگر قرار باشد حسابی با بلاهت سر و کله بزنیم، باید بکوشیم ماهیت آن را بفهمیم. تا این حد می‌دانیم که بلاهت یک نقیصه‌ی اخلاقی است نه عقلانی. در برخی موقعیت‌های خاص با شگفتی پی می‌بریم هستند کسانی که از لحاظ عقلی تیز‌فهم‌اند اما ابله‌اند، و کسانی که از لحاظ عقلی کُندفهم‌اند اما ابله نیستند. پس حسی به ما می‌گوید بلاهت یک نقیصه‌ی مادرزاد نیست، بلکه فرد تحت شرایط خاصی رشد کرده که در آن افراد خودشان زا به بلاهت می‌زنند یا به دیگران اجازه می‌دهند آن‌ها را ابله فرض کنند. همچنین پی‌می‌بریم این نقیصه در افراد غیراجتماعی و منزوی نادرتر از گروه‌ها و افرادی است که مایل یا مجبور به اجتماعی بودن‌اند. پس به نظر می‌رسد بلاهت مسئله‌ای جامعه‌شناختی باشد تا روان‌شناختی، و عبارت است از نوع خاصی از اثرگذاری‌ی شرایط تاریخی بر افراد؛ امری روانی که محصول عوامل مشخص بیرونی است. اگر دقیق‌تر بنگریم خواهیم دید که هر قدرت‌نمایی‌ی خشنی خواه سیاسی و خواه مذهبی، به فَورانِ بلاهت در کثیری از افراد می‌انجامد و در واقع گویا این یک قانونِ روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی است که قدرتِ بعضی‌ها در بلاهت بقیه است‌. این‌طور نیست که بعضی توانایی‌های انسانی، مثلا توانایی‌های عقلانی‌ی او در نتیجه‌ی این بلاهت عقیم یا تخریب شوند، بلکه فوران قدرت تاثیر چنان منکوب‌کننده‌ای را دارد که افراد از قضاوت باز می‌مانند و به طریقی کمابیش ناخودآگاه از سبک‌سنگین کردن موقعیت‌های تازه دست می‌کشند. اینکه آدم ابله، اغلب خیره‌سر است نباید ما را اشتباهاً به این فکر بیندازد که او استقلال نظر دارد. در واقع وقتی پای صحبت او می‌نشینی احساس می‌کنی نه با شخصِ او، بلکه با مجموعه‌ای از شعار‌ها، تکیه‌کلام‌ها و نظایر آن‌ها طرفی که افسار وی را به دست گرفته‌اند. او طلسم و کور شده‌است و ماهیتِ انسانی‌اش مورد سوءاستفاده و استثمار قرار گرفته. پس فرد ابله از طریق تبدیل شدن به یک ابزار منفعل می‌تواند هر شری برساند و هم‌زمان شر بودن آن کار را تشخیص ندهد. در اینجا خطر یک استثمار شیطانی در کار است که چه بسا به آحاد بشر لطمه‌ای جبران‌ناپذیر بزند.»از یادداشت‌ها و نامه‌های دیتریش بونهوفر، محکوم متهم به اعدام به دلیل همکاری در ترور آدولف هیتر۴. کسی که بین خودش و دشمن هیچ شباهتی نمی‌بیند و باور دارد هرچه شر است از گور دیگری بر می‌خیزد و خودش از خطا مبراست، متاسفانه محکوم به آن است که به دشمنش شبیه بشود. اما کسی که با تشخیصِ شر درونی‌ی خویش به تشابه با دشمنش پی‌می‌برد، شخصی واقعا متفاوت است. ما با خودداری از توجه نشان دادن به این تشابه، بر شدت آن دامن می‌زنیم و با اذعان به وجود آن از شدتش می‌کاهیم. من هر چه بیش‌تر فکر کنم که با دشمنم فرق دارم به او شبیه‌تر می‌شوم و هر چه بیش‌تر فکر کنم که به او شبیه‌ترم با او متفاوت‌تر خواهم بود...نقل قول از تزوتان تودوروف( مواجه با افراط) در کتاب فلسفه‌ی شرترجمه‌ی احسان سنایی اردکانی</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:27:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک کتاب‌خوان شعار‌زده نباشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-upjtrb8bfjwj</link>
                <description>در زمانه‌ای که پنجهٔ استبداد گلوی تک‌ تکِ ما را فشرده و نفس‌هایمان را به شماره انداخته است چه مجالی برای کتاب‌خواندن باقی می‌ماند؟خالق اثر: لوکا پونزاتومی‌گویی در این همه هیاهو بنشینیم پای کتاب‌ و همچنان سرمان را به قیل و قال گرم کنیم؟ چه دل خجسته‌ای!پس کی قرار است از دنیای کاغذین بیرون بیاییم و جهان را تغییر بدهیم؟ تا کی دل به تفسیر جهان خوش بداریم؟شنیدن این حرف‌ها در زمانهٔ عُسرَت چندان دور از انتظار نیست؛ هر چند همیشه می‌توان انتظار شنیدن چنین سخنانی داشت. به هر حال وقتی اوضاع رو‌به‌راه نباشد طبیعی است که بعضی چیز‌ها نه تنها ضروری به نظر نرسند بلکه مسخره، بچگانه و بولهوسانه جلوه‌کنند. طبیعی نیست که در میدان جنگ، وسط آتش و خون و باروت، کسی بنشیند و مقاله بنویسد مگر اینکه دیوانه باشد. البته دنیا چنین دیوانه‌هایی به خود دیده است: کسانی مثل ویتگنشتاین فیلسوف معروف اتریشی که می‌گویند در بحبوحهٔ نبرد مشغول یادداشت برداری بوده است.در فرهنگ عرفی، مطالعه نیاز به فراغت دارد و روزهای عسرت زمان مناسبی برای رفتن سر قفسهٔ کتاب‌ها و نشستن پای روده‌درازی‌های نویسندگان و فیلسوفان وراج نیست. من البته چنان که خواهید دید با این موضع به مخالفت‌ خواهم‌خاست اما با سوی دیگر این طیف یعنی دل‌خوش بودن به مطالعه و باور‌ساده‌دلانه( یا شاید فخر فروشانه) به این‌که همهٔ درد‌های ما با خواندن کتاب‌ به طرفة العینی دودخواهند شد و به هوا خواهند‌رفت نیز همدل نیستم!من می‌خواهم به یک دغدغه‌ی رایج اما کهن پاسخ بدهم که چندان بی‌شباهت به قضیه‌ی مرغ و تخمِ مرغ نیست:نظریه‌ها چه ارتباطی با واقعیت دارند؟درست است که رابطهٔ میان نظر و عمل پیچیده است اما بعید است به پیچیدگی رابطه‌ی مرغ و تخم مرغ برسد! ارسطو یکی از نخستین کسانی است که به شکل حیرت‌آوری تقریبا به همه‌ی سوال‌های عجیب و غریب ما پاسخ‌های نظام‌مند داده است؛ هر چند همه‌ی این پاسخ‌ها را امروز نمی‌توانیم دربست بپذیریم. با این وجود او درس‌های زیادی برای ما دارد. ارسطو انسان را حیوان سیاسی می‌دانست. از نظر وی هر آنچه بیرون از دیوار‌های دولتشهر می‌زیَد یا از دَدان است یا از خدایان! یعنی آنکه بیرون از اجتماع انسانی است یا از انسان فروتر است یا از انسان فراتر است.ارسطو استعداد عجیبی در طبقه‌بندی و آرشیو دارد؛ او که به نظر می‌رسد در زندگی قبلی‌اش-اگر به تناسخ باور داشته باشیم- یک انباردار یا مسئول دبیرخانهٔ در اداره‌جات جهان باستان بوده است در یکی از تقسیم‌بندی‌های معروفش، علم(Episteme) را بر اساس هدف به سه دسته تقسیم می‌کند: نظری و عملی و تولیدی( با این مورد اخیر فعلا کاری نداریم).علوم نظری(Theoria): هدف این دسته از علوم قائم به خود است؛ یعنی دانش برای خود دانش. به بیان دیگر این دسته از علوم می‌خواهند صرف نظر از هر غایت عملی بیرونی خود حقیقت را کشف کنند؛ ریاضیات، متافیزیک و الهیات نظری از این دسته‌اند. علوم عملی (Praxis): هدف این دسته از علوم هدایت عمل اخلاقی- اجتماعی است؛ شناختی که به چگونه زیستن منتهی می‌شود. اخلاق و سیاست از این جمله‌اند.در نگاه اول به نظر می‌رسد ارسطو با این تقسیم‌بندی در کتاب متافیزیک دارد همان شکاف میان نظر و عمل را رسمیت می‌بخشد اما در ادامه می‌بینیم که او در اخلاق نیکوماخوسی میان این دو پیوندی محکم برقرار می‌کند؛ از نظر ارسطو فرونزیس یا حکمت عملی قوه‌ای است که ارتباط میان حوزه نظر و عمل را ممکن می‌کند. فرونزیس که ترکیبی است از شناخت نظری و تجربه‌ی عملی از یکسو نیازمند عقل نظری است تا آنچه هست را بشناسد سپس با حکمت عملی آنچه باید را در شرایط انضمامی به کار بندد. بنابراین نظر بنیاد عمل است؛ عمل بدون نظر کور است و نظر بدون عمل لَنگ! نظر و عمل در دستگاه فکری ارسطو دو روی یک سکه‌اند؛ یکی می‌پرسد«حقیقت چیست؟» و دیگری می‌پرسد:«با این حقیقت در زندگی روزمره باید چه کرد؟».دست و پنجه نرم کردن با امور نظری به معنای جدا افتادن از واقعیت نیست، نظریه راهنمای عمل است، تفسیر یعنی تغییر جهان در ذهن؛ این مقدمه تغییر عملی است. تقلیل عمل به کنش فیزیکی پیامد‌های نامطلوبی به همراه خواهد داشت که کم‌ترین آن تکرار مکررات است. کسی که با نظریه بیگانه باشد و کورکورانه دست به کنش بزند به تجربیات بشری پشتِ پا زده است. نخوانده دست به کنش زدن یعنی دوباره چرخ را اختراع کردن. خواندن تجربه‌اندوزی و درس‌آموزی و تلاش فکری برای یافتن راه حل‌های عملی است. خواندن یعنی تقویت تخیل سیاسی، تنها آهن می‌تواند آهن را ببرد، تنها با شناخت استبداد می‌توان آن را اصلاح کرد یا از میان برد. پس همچنان می‌شود از کتاب‌خواندن دفاع کرد. دست کم بیشتر از کنش‌های کور و خشنی که پاس گل به استبداد می‌دهند! به شرطی که از سر پرسش و دغدغه و جدیت باشد</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 16:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصۀ منقّحِ کتاب هفت نوع خداناباوری نوشتۀ جان گرِی</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%DB%80-%D9%85%D9%86%D9%82%D9%91%D8%AD%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%90%DB%8C-p0gmr3dfqjzu</link>
                <description>جان گری کتاب هفت نوع خداناباوری خودش را با عباراتی شوک‌آور آغاز می‌کند: خداناباوری معاصر گریزی است از یک جهان بی‌خدا. زندگی بی هیچ نیرویی که بتواند نظم یا نوعی عدالت نهایی را تضمین کند، هراسناک و برای بسیاری غیر قابل تحمل است. در غیاب چنین نیرویی، رویدادهای انسانی ممکن است سرانجام به آشوب کشیده شوند و هیچ داستانی نمی‌تواند روایت شود که نیاز به معنا را برآورده کند. ناباوران برای گریختن از این چشم‌انداز مهیب به دنبال جایگزین‌هایی برای خدایی بوده‌اند که کنار گذاشته‌اند؛ به عنوان نمونه پیشرفت بشر جایگزین باور به مشیت الهی شده است. اما این ایمان به پیشرفت تنها در صورتی معنا پیدا می‌کند که شیوه‌های اندیشیدنی که از یگانه‌پرستی به ارث رسیده را ادامه دهد. این ایده که گونه‌های انسانی در طول تاریخ به اهداف مشترکی دست می‌یابند، تجسمی سکولار از ایدۀ دینی رستگاری است.او سپس می‌گوید:خداناباوری همیشه اینگونه نبوده است. در کنار کسانی که به دنبال خدایی بدیل برای پر کردن جای خالی خدایی که رفته است بوده‌اند، برخی نیز به کلی از یگانه‌پرستی خارج شده و با این کار به آزادی و خرسندی رسیده‌اند. آنان به دنبال معنای کیهانی نبوده‌اند،  بلکه از جهان به همان شکلی که آن را یافته‌بودند خرسند بودند. به هیچ وجه همه خداناباوران نخواسته‌اند دیدگاه دیگران را به دیدگاه خودشان تغییر بدهند.  برخی از آنان با ادیان سنتی رفتاری دوستانه در پیش گرفته‌اند و پرستش خدایی را که افسانه می‌دانند به دین انسانیت ترجیح داده‌اند! اکثر خداناباوران امروزی لیبرال هستند و باوردارند که گونه‌ها به آرامی راهشان را به سوی جهانی بهتر باز می‌کنند. اما لیبرالیسم مدرن، ثمرۀ دیرهنگام دین یهود و مسیحیت است...گِرِی یک ناباور است که از موضع درون‌گفتمانی خداناباوری رایج را نقد می‌کند. به نظر می‌رسد او به لحاظ گفتمانی در جرگۀ منتقدان مدرنیته از طریق «تز سکولاریزاسیون» باشد؛ کسانی مانند لوویت، اشمیت و فوگلین. این افراد در آلمان پساجنگ قلم زده‌اند و با توسل به مفهوم تز سکولاریزاسیون مشروعیت مدرنیته را مورد تردید قرارداده‌اند. کارل لوویت در کتاب معنای تاریخ با فلسفه‌های تاریخِ مدرن، مانند فلسفۀ تاریخ مارکسیستی که پیشرفت‌گرا هستند در می‌پیچد و آن‌ها را دستاورد سکولارسازی تاریخ مقدس و اسکاتولوژی مسیحی می‌داند. نتیجه اینکه از نظر ایشان مدرنیته فاقد مشروعیت خودبنیاد است و آنچه به عنوان عقلانیت سکولار معرفی می‌شود، در واقع الهیات وارونۀ مسیحی است.جان گری نیز تا اندازۀ زیادی متاثر از افراد نامبرده است و بسیاری از شکل‌های ناباوری را دقیقا به همین دلیل که در نهایت ادیان سکولاری هستند که ریشه در مسیحیت و یهودیت دارند به نقد می‌کشد. با این حال جان گری از افراد نامبرده بدبین‌تر است و در مقام ارائه راه حل با آنان همراه نیست؛ لوویت و فوگلین در نهایت نوعی بازگشت اصلاحگرانه به سنت( که ساخته‌شده از دو عنصر عقل یونانی و ایمان مسیحی-یهودی است) را پیشنهاد می‌دهند در حالی که جان گِری هر نوع روایت معطوف به رستگاری را از اساس رد می‌کند و به جای ادیان رستگاری بخشِ زمینی، نوعی میستریسیزم را ارائه می‌دهد که به جای نفی خداوند به سکوتی ژرف و از سر تواضع در برابر ناشناختنی بودن حقیقت فرا می‌خواند.به عقیده او بسیاری از معترضان مدرن به دین، در چاهی می‌افتند که خود کنده‌اند و همچنان اسیر ساختارهای فکری دینی‌اند، در حالی که مدعی عبور از آن‌ها هستند. نقد گرِی در واقع نقدِ ساحت ناخودآگاه مسیحیِ ملحدان معاصر غربی است: شما به اندازۀ مسیحیان مسیحی هستید فقط خودتان نمی‌دانید! این جان مایۀ سخن گری خطاب به بی‌خدایان معاصر است.او خداناباوری معاصر را به هفت نوع تقسیم می‌کند و پنج نوع اول آن را رد می‌کند: 1.خداناباوری جدید این گفتمان یک نوع راست‌کیشی قرن نوزدهمی است و دین را به مثابۀ یک نظریۀ علمی منسوخ دربارۀ پیدایش جهان ارزیابی می‌کند. از نظر گری این نوع ناباوری گرفتار ساده‌سازی دین و تقلیل‌ ایمان به مشتی گزارۀ منسوخ دربارۀ نحوه پیدایش جهان شده است. در حالی که دینداری پیش و بیش از هر چیز نوعی شیوۀ زیستن و رویارویی با جهان است. در ثانی خاستگاه دین و علم دو نیاز متفاوت در انسان است: دین پاسخی برای نیاز به معناست و علم پاسخی برای نیاز به توضیح. بنابراین علم نمی‌تواند دین را از میان ببرد چون علم یک روش توضیح جهان است اما دین یک الگوی زیستی و یک نحوه از بودن در جهان است.شناخته‌شده‌ترین چهره‌های این گفتمان افرادی مانند دنیل دنت و ریچارد داوکینز هستند.2. انسان‌گرایی سکولار، که مشخصۀ آن ایمان بی‌شائبه به پیشرفت و بشریت به عنوان نیروهای تاریخی رستگاری بخش است. گری بر آن است که این گرایش در ذات خود کاملا مسیحی است و بر اساس فلسفۀ تاریخِ خطی ِرو به استعلایِ مسیحیت استوار است و وعدۀ رستگاری و فرارسیدنِ ملکوت الهی را حفظ کرده است با این تفاوت که بشریت را به جای خدای ادیان ابراهیمی نشانده است. او افرادی مانند برتراند راسل و جان استوارت میل را به عنوان قدیسان این عقلانیت مقدس معرفی می‌کند و در مقام نقد به ایدۀ انتزاعی بشریت هجوم می‌برد. از نظر گری تاریخ در ذات خود واجد هیچ هدفی نیست و مفهوم بشریت یک انتزاع توخالی است. در عوض آنچه هست انسان‌های منفرد با خواسته‌های متضاد و تعارض منافعی است که هر گونه نیل به رستگاری جمعی را اگر نه محال، به غایت دشوار می‌کند. 3. مذهب علم‌پرستی: این نوع از ناباوری نیز به شدت مذهبی است. علم در این گفتمان دیگر ابزاری برای نیل به اهداف دیگر نیست، بلکه خود به هدفِ نهایی زندگی تبدیل می‌شود و نه فقط طبیعت که ذات انسان را نیز اصلاح می‌کند و بناست رستگاری بشری را رقم بزند. نمونه بارز چنین طرز تلقی مضحکی باور به امکان دستیابی به جاودانگی یا شادی همیشگی با مهندسی ژنتیک، دارو یا راه‌ِ حل‌های مشابه مکانیکی است.( سریال پلوریبوس یا رمان دنیای قشنگ نو نمونه‌های جالبی از این نگاه را به چالش می‌کشند...)ممکن است به نظر برسد مذهب علم‌پرستی با خداناباوری جدید( نوع اول) یکی است اما اینطور نیست؛ اگر چه هر دو نوع ناباوری به علم تجربی و تکنولوژی توجه زیادی نشان می‌دهند اما تمرکز خداناباوری نوین عمدتا بر وجه سلبی است؛ بنابراین نظرگاه، علم فقط کارکردی ابزاری برای به چالش کشیدن دین دارد و هدف در واقع تمهید مقدمات جامعۀ آزاد از خرافه و تعصب است، در حالی که علم‌پرستی خود علم را به عنوان جایگزین اخلاقیات و دین ارائه می‌دهد و به نوعی متمرکز بر سویۀ ایجابی ماجراست. از سوی دیگر نگاه مذهب علم پرستی به علوم جدید نه ابزاری بلکه غایت‌انگارانه است و خود علم را به نوعی ایدئولوژی تبدیل می‌کند. 4. ادیان سیاسی مدرن: ایدئولوژی‌های سیاسی مثل کمونیسم و لیبرالیسم. این جریان‌ها ساختار دینی دارند اما محتوای آنان سکولار است. آنان به پیامبر( رهبر فرهمندی مانند استالین)، دشمنان شیطانی‌، متون مقدس(کتب مارکس یا رسائل لنین) نجات جمعی، وعدۀ بهشت زمینی(جامعۀ برابرکمونیستی یا محصول نهایی تاریخ فوکویامایی) و... ایمان دارند و تنها تفاوتشان با ادیان سنتی در دنیوی بودن متعلَق ایمان آنان است.این ایدئولوژی‌ها کلیسا‌های تمامیت‌خواهِ دوران ما هستند و به آموزه‌های خود به عنوان حقایق رهایی‌بخش می‌نگرند و آن‌ها را ترویج می‌کنند و بهشت زمینی را از طریق یک انقلاب تام و تمام اجتماعی یا برنامه‎های سیاسی مدون قابل تحقق می‌دانند. این گفتمان‌ها معمولا خشونت را تجویز می‌کنند، آن را ضروری می‌دانند و به ریشه‌کن کردن دشمنان و سرکوب مخالفان می‌پردازند. ریشه‌های این ادیان سیاسی مدرن از نظر گرِی به گنوستیسیزم می‌رسد؛ به نظر او اینجا آشکارا تحت تاثیر اریک فوگلین باشد. فوگلین نیز ایدئولوژی‌هایی مثل نازیسم و فاشیسم را بازگشت نوعی گنوستیسیزم می‌دانست. گنوستیک‌ها( عارفان) که در قرون اولیه مسیحی به رستگاری از طریق دانش عرفانی باور داشتند و دوگانه‌انگاری جهان‌شناختی آنان باور به دو مبدأ مجزا برای خیر و شر را تجویز می‌کرد امروز نیز رستگاری را در شناخت ایدئولوژیک و نوعی دانش انقلابی برای مبارزه معطوف به رهایی جست‌و‌جو می‌کنند. 5. خداستیزان؛ این افراد در واقع خداناباور نیستند؛ بلکه با خدا ستیز می‌کنند. الحاد آنان در واقع نتیجۀ شوریدن و عصیان بر تئودیسۀ شر است. لفظ تئودیسه(Theodicy) یک لفظ مرکب از دو بخش تئوس به معنای خداوند و دیکه به معنای عدالت است و در اصطلاح به معنای دفاعیه‌ای الهیاتی از عدل خداوند است. تئودیسه‌ها در پاسخ به برهان شر تالیف شده‌اند. برهان شر که صورت‌بندی‌های کمابیش یکسانی دارد از چالش‌برانگیزترین استدلال‌ها علیه خداباوری بوده است؛ این برهان با تاکید بر وجود انواع شرور طبیعی و اخلاقی در جهان، باور به خداوندی متعالی که دارای سه صفت دانایی، توانایی و نیکویی محض است را ناهمساز و متناقض ارزیابی می‌کند.بنابراین برهان خدای دانای مطلق می‌داند که در جهان شر وجود دارد؛ خدای توانای مطلق می‌تواند شرور را از میان بردارد و خدای نیک مطلق باید بخواهد این کار را انجام بدهد؛ اما می‌بینیم که شر همچنان وجود دارد. پس یا این خدا وجود ندارد؛ یا دانای مطلق نیست یا می‌داند اما نمی‌تواند شرور را رفع کند، یا نیک مطلق نیست! هر کدام از سه شق این قضیۀ انفصالی برگزیده شود خدا دیگر خدا نخواهد بود.تئودیسه‌های بسیاری در پاسخ به برهان شر از جانب متالهان آورده شده است که دوتا از مهم‌ترین آن‌ها تئودیسه‌های آزمون الهی و اختیار آدمی می‌باشند. بر اساس تئودیسۀ مبتنی بر اختیار بشر شرور اخلاقی نتیجۀ اختیار آدمی است و بر اساس تئودیسۀ آزمون الهی سکوت خداوند در برابر مصائب بشر از روی حکمتِ امتحان است. خداوند انسان‌ها را می‌آزماید و تا فرجام این آزمون که هنگام داوری است سکوت می‌کند.خداستیزان برآن‌اند که رنج موجود در جهان به هیچ روش عقلانی‌ای قابل توجیه نیست و هیچ تلاشی برای موجه‌سازی رنج بی‌گناهان قابل قبول نیست. بنابراین خدا یا شرور است یا اصلا وجود ندارد. از نظر جان گری، خداستیزی نه صرفا انکار وجود خدا، که نفرت فعال و اخلاقی از اوست. خداستیز خدا را نه به عنوان یک توهم، بلکه به عنوان یک حقیقت شریر می‌پذیرد و علیه او عَلَمِ طغیان می‌افرازد. هستۀ خداستیزی در این جملۀ ایوان کارامازوف تجلی پیدا می‌کند:«اگر رنجِ یک کودک بی‌گناه بهای ورود به بهشت است، من بلیطم را پس می‌دهم!»ویلیام امپسون نیز خدای مسیحیت را فراماندۀ اردوگاهِ مرگ می‌دید که برای شکنجۀ ابدی طراحی شده است. او این خدا را شیطانی می‌دانست. نقد گرِی به خداستیزان دقایق و ظرایفی دارد؛ البته او آنان را می‌ستاید اما محدودیت‌های بنیادینشان را اینگونه توصیف می‌کند که آنان در چارچوب مسیحی باقی مانده‌اند و اسیر جهان‌بینی دوگانه‌انگار آن هستند. خداستیزان تنها جای خدا و شیطان را در ذهن خود عوض کرده‌اند. طغیان آنان متکی به وجود خداست و اگر خدا نباشد آن طغیان معنای خودش را از دست می‌دهد. از سوی دیگر خصومت آنان با تئودیسه‌ها تصدیق ناخودآگاه قدرت این چارچوب فکری ادیان ابراهیمی است؛ اینکه یک خدای واحد وجود دارد که جامع نیکی محض و توان محض و دانش محض است. در صورتی که در یک جهان چندخدایی یا دارای خدایی نا‌شخص‌واره، شر به این اندازه مشکل ساز نیست!از سوی دیگر اگرچه عصیان خداستیزان یک نه رادیکال است اما هیچ وجه ایجابی جایگزینی ندارد؛ و در انتها این نوع ناباوری به جای تمرکز بر رهایی از ایدۀ خدا، به تمامی متمرکز بر نفی صفات و محکوم کردن است و نوعی انفعال در خود دارد. این موضع از نظر گرِی عقیم است و برای زندگی چندان به کار نمی‌آید. 6. خداناباوری بی پیشرفت: این نوع از ناباوری که یکی از دو رویکرد مورد علاقۀ گرِی است به موضعی فلسفی اشاره دارد که همزمان دو چیز را نفی می‌کند:1. وجود خدا یا هر نیروی فراطبیعی هدفمند. 2. ایمان به پیشرفت خطی تاریخ، اومانیسم سکولار یا هر قصه و روایتی که رستگاری بخش باشد؛ خواه این قصه مدرن و سکولار باشد، خواه دینی و قدسی. این نگرش جهان را فاقد طرحی کلی، هدفی نهایی و یا مسیری اجتناب ناپذیر به سوی بهبودی و نجات و سعادت می‌بیند و به جای تلاش برای جایگزینی بت‌های تازه‌ای مانند علم، تاریخ یا بشریت با خدا زندگی را در همان حالِ گذرا، رو به زوال، شکننده و تراژیکش می‌نگرد.خداناباوری بدون پیشرفت پوچی و تراژیک بودن زندگی انسانی را می‌پذیرد و در پی فریب آدمی با قصه‌های تسکین دهنده نیست اما این موضع را نه به عنوان یکجور نیهیلیسم منفعل و پوچ‌گرایی افسرده‌کننده که به عنوان نوعی نیهیلیسم فعال ارزیابی می‌کند. این پذیرش به رخوت نمی‌انجامد بلکه در عوضِ امیدهای واهی، به زیبایی‌های موقت و شکنندۀ زندگی خیره می‌شود و به آن‌ها توجه نشان می‌دهد؛ از این چشم‌انداز، چون هیچ چیز ابدی نیست و لحظات در گذاری همیشگی هستند ارزشمند ارزیابی می‌شوند.خداناباوری بی‌پیشرفت جهان را در ذات خود واجد هیچ یک از دو صفت نیکویی یا بدی نمی‌داند. کیهان صرفا هست. نیازی نیست برای آن معنا یا غایتی جست‌و‌جو بشود. زندگی را می‌توان بدون اتکا به داستانی بزرگ درباره نحوه پیدایش یا غایتی رو به استعلا زیست! این گفتمان به جای صحبت از ایده‌های مطلقی چونان تاریخ یا بشریت بر تجربه‌های فردی و موقعیت‌های منحصر به‌فرد تاکید می‌کند و از مواجهه عقلانی با جهان فراتر می‌رود و به نوعی رویارویی زیبایی‌شناختی با جهان می‌رسد.از برجسته‌ترین چهره‌های این نوع ناباوری، جورج سانتایانا، جوزف کنراد و آرتور شوپنهاور هستند.  7. خداناباوری سکوت:و اما سکوت! خداناباوری سکوت نه یک انکار ساده لوحانه که موضعی فراعقلانی در برابر ناشناختگی رازهای هستی است. این نگرش ادعا می‌کند که حقیقت متعالی اگر وجود داشته باشد اساسا غیر قابل شناخت، غیر قابل توصیف و ورای دسترس ذهن انسانی است. بنابراین اینجا سکوت نه یک عملکرد محافظه‌کارانه که تنها نحوۀ رویارویی اصیل با راز هستی است.اینجا ظاهرا جان گرِی تحت تاثیر ویتگنشتاین متقدم است. ویتگنشتاین در تراکتاتوس می‌کوشد کاری را که امانوئل کانت در نقد عقل محض انجام داد دربارۀ زبان به انجام برساند، یعنی حدود معنادار تفکر را ترسیم نماید. ویتگنشتاین می‌گوید که زبان فقط می‌تواند دربارۀ امور واقع یا فکت‌ها در جهان تجربی سخن معنادار بگوید. بر این اساس خدا، که تعالی محض است از قلمرو زبان بیرون است؛ هر گزاره‌ای دربارۀ وجود خدا یا عدم وجود خدا خارج از قلمرو معناداری زبان قرار می‌گیرد بنابراین هر دو گزارۀ «خدا وجود دارد» و «خدا وجود ندارد» به یک اندازه بی‌معنا هستند، زیرا هیچ معیاری( یا حتی امکانی) برای تایید یا رد آن‌ها وجود ندارد. پس: دربارۀ آنچه نمی‌توان سخن گفت باید سکوت کرد. البته تفاوت در اینجاست که ویتگنشتاین سکوتی منطقی_معرفت‌شناختی ارائه می‌داد در حالی که گرِی یک سکوت اگزیستانسیل پیشنهاد می‌کند؛ به نحوی که بر اساس این سکوت می‌توان زیست.سکوتی که گرِی پیشنهاد می‌کند خود شکلی از شناخت است: شناختِ محدودیت‌های شناخت. گرِی هم خدای شخص‌وارۀ مسیحیت را رد می‌کند هم دادارِ ساعت‌سازِ دئیست‌ها را و آنچه باقی می‌ماند امر متعالی است. امری که ابدی، نامتناهی و ناشخص‌واره است.موضع سکوت گرِی به علاوه با الهیات سلبی یا تنزیهی(آپوفاتیک) پیوند می‌خورد؛ در این نوع از الهیات به جای نسبت دادن صفت‌های ایجابی مثل علیم و رحیم به خداوند، او را از افعال و صفات انسانی تنزیه می‌کنند. هر دو سنت نامبرده توانایی زبان و عقل انسانی در شناخت ذات متعالی را نفی می‌کنند و این اصل بنیادین را در مرکزیت دستگاه نظری خود قرار می‌دهند. الهیات سلبی بر ناشناخته بودن ذات الهی سخن می‌گوید و اینکه هر توصیفی از خدا تحریف است؛ به چنین حقیقت متعالی و ناشناختنی‌ای تنها از طریق نفی می‌توان نزدیک شد. تجربه بی‌واسطۀ راز بر باور‌ها اولویت دارد.سکوتی که گری توصیه می‌کند نقدی است بر دو جریان اصلیِ خداناباوری نوین و بنیادگرایی دینی. از نظر او جدال میان ایمان و عقل بیهوده است و به زعم او الحاد/ایمان واقعی باید با عمق رازآمیز و ناشناختۀ هستی پنجه در پنجه بیفکند. با این خط و مشی اخلاق تازه‌ای متولد می‌شود که بر فروتنی در برابر راز تاکید می‌کند و این فروتنی را به جای قطعیت تزلزل ناپذیر ایدئولوژیک می‌نشاند. از این منظر برخی از رادیکال‌ترین شکل‌های الحاد، در نهایت چندان متفاوت از برخی گونه‌های عرفانی دین نیستند. ما می‌توانیم بی آنکه متکی به یک نظام اعتقادی دینی یا سکولار باشیم در برابر راز هستی سکوت اختیار کنیم. این سکوت نه نشانۀ جهل که نشانۀ بلوغ فکری و فروتنی در برابر پیچیدگی جهان و حقیقت است. این موضع، گرِی را در شمار کسانی مانند مایستر اکهارت، شوپنهاور، ویتگنشتاین، ابن عربی و عارفان شرقی قرار می‌دهد؛ سنتی که در آن سکوت زبانِ نهاییِ حقیقت است.پرسش مهم اینجاست که خداناباوری چگونه با عرفان پیوند می‌خورد؟ چگونه انکار به سکوت ژرفی منجر می‌شود که در عرفان سرریز می‌کند؟پاسخ به گمان نگارنده در «منطق تشدید» بلومنبرگ است که قرائتی از «مکانیسم غلبه بر خودِ» نیچه‌ است. منطق تشدید بلومنبرگ_نیچه یک فرآیند پارادوکسیکال است که در آن هر نظام فکری ناگزیر به نفی خود می‌گراید و سپس از دل آن نفی به سطح بالاتری می‌رسد؛ این منطق ویرانگر با تخریبِ خویش چیزِ تازه‌ای می‌آفریند. این مکانیسم چهار مرحله دارد که عبارت‌اند از:1. رادیکالیزاسیون یا افراط: در این مرحله هر ایده یا نظام فکری تا سر حدات منطقی خود دنبال می‌شود. به عنوان مثال مسیحیت صداقت و حقیقت‌جویی را ارزشی بنیادین تعریف می‌کند و آن را به یک آموزۀ بنیادین تبدیل می‌کند.2. خود ویرانگری: ایده در اوج قدرت بذر نابودی خودش را می‌کارد؛ مسیحیت با ارزش‌گذاری مطلق صداقت در حقیقت‌جویی فاتحه خود را خواند و همین صداقت سرانجام بر مسیحیت شورید.3. گذار تراژیک: ساختار فکری در این مرحله فرومی‌پاشد و یک خلأ به وجود می‌آید. نوعی نیهیلیسم.4. آفرینش از طریق ویرانی: در این مرحله از خاک و خاکستر و ویرانه‌های ساختار فکری قدیم، ارزش‌های جدید سر بر می‌آورند. در این مرحله نه بازگشت به گذشته صورت می‌پذیرد و نه توقف در نیهیلیسم منفعل. بر اساسِ همین مکانیسمِ تشدید، خداناباوری در دوران ما نهایتا خود را نفی کرده است! این فرآیند ابتدا با نفی خدا آغاز شد و به مرور خود را به یک ارزش غالب یا ایدئولوژی مسلط تبدیل کرد. سپس خود این ایدئولوژی مورد نقد قرار گرفت و به سر برآوردن چیز یکسر تازه‌ای منجر شد که به آن الحاد سکوت می‌گوییم. خداناباوریِ سکوت یا الحادِ سکوت اگرچه در ساحت انتولوژیکال(هستی‌شناختی) و معرفت‌شناختی با الهیاتِ سکوت متفاوت است ولی در عمل به یک نوع کنشگری ختم می‌شوند که آن سکوتی عمیق در برابر امر ناشناختنی است. همانطور که صفرهای پس از ممیز تاثیری در عدد ندارند باور و ناباوریِ سکوت، هر دو در عمل به نوع کنشگری یکسانی می‌انجامند و این می‌تواند باب تازه‌ای فراسوی تکرار مکررات باز کند. بنابراین در سطح اگزیستانسیل سکوت، خواه از جنس الهیات سلبی و عرفان باشد، خواه از جنس الحادِ رادیکال به همگرایی و انسجام می‌رسد.پیامدهای این همگرایی بسیار پر دامنه است؛ اگر مومن و بی‌ایمان در عمل یکی هستند آنگاه جنگِ زرگریِ میان کفر و ایمان از میان برداشته می‌شود و دشمن واقعی نه مومنان یا کافران که جزم اندیشان و بنیادگرایان دو طیف خواهند بود. از سوی دیگر امکان ظهور و بروز اخلاق تازه‌ای مهیا می‌شود که نه بر ایمان محض متکی است و نه بر عقلانیت سکولار بلکه بر فروتنی معرفت‌شناختی، احترام به راز هستی و تحمل دیگری. در سیاست نیز جایگاه شکننده اقلیت‌ها تثبیت می‌شود و گفت‌و‌گو دیگر ابزار القا و اقناع نیست بلکه فی‌نفسه ارزش پیدا می‌کند، دیوار صلب قطعیت‌ها فرو می‌ریزد و پرسش‌های بی‌پاسخ گرامی داشته می‌شوند بدون اینکه در پاسخ‌دادن شتاب‌زدگی وجود داشته باشد و در نهایت شهامت زیستن در ابهام تحسین می‌شود.</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 11:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه ترجمه خوب را بشناسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85-hqf2xgjhkeky</link>
                <description>در میان دنبال کنندگان ادبیات جهان و کتابخوانان همیشه بر سر گزیدن این یا آن ترجمه مناقشه وجود داشته است. این مناقشات که در اصل خود نشانگر اهمیت ترجمه در انتقال معنا از زبان مبدا به زبان مقصد است، گاهی بدل به وسواس می‌شود و مصداقی برای مَثَل:«مته به خشخاش گذاشتن!». به کرات دیده‌ایم که میان دو کتابخوان بحث می‌شود که کدام ترجمه «بهتر» است؛ بدون این که معیار و ملاک دقیقی برای برگزیدن یکی از آن‌ها ارائه شود. در واقع معلوم نیست خوب یا بد بودن ترجمه به چیست! اگر پای ملاکی هم در میان باشد این ملاک‌ها بسیار مختصر و ساده‌انگارانه‌اند. به عنوان مثال عموم کتابخوانان اصرار دارند ترجمه‌ای را بخوانند که از زبان اصلی صورت گرفته تا احتمالا نسبت به متن اصلی امین‌تر باشد؛ حال آنکه معلوم نیست حد و مرز‌های این امانت‌داری کجاست؛ خود صلح‌جو در این کتاب می‌نویسد:« امانت‌ کامل وقتی است که ما نوشته خارجی را بدهیم به خواننده زبان دیگر تا بخواند. گفتن ندارد که[اینگونه] او چیزی از آن در نخواهد یافت!» باز در همین کتاب از قول عبدالکریم سروش آمده:«هر ترجمه تفسیری است مختصر و هر تفسیر ترجمه‌ای است مفصل.» روشن است که مترجم فهم خود از متن اصلی را به زبان مقصد برمی‌گرداند و بر همین اساس همیشه میان متن اصلی و برگردان آن شکافی پر ناشدنی قرار دارد. از سوی دیگر از آنجا که بنا به قول دریدا و ساخت شکنان، متن اصلی و نیز «همه متن ها محصول انتقال‌اند، چه لزومی دارد ترجمه به اصل خود بنگرد؟» با این حساب دیوار همواره کوتاه امثال ذبیح الله منصوری قدری بیش‌تر به چشم می‌آید.نویسنده در این کتاب که از جستار‌های کوتاه و بلند پراکنده و صد البته شیرین و خواندنی تشکیل شده می‌کوشد وسعت دید و معیار ارزیابی ترجمه به دست مخاطب بدهد. خود او مهم‌ترین ملاک برای ارزیابی ترجمه را «نظریه» می‌داند و معتقد است ترجمه‌ها باید در پرتو نظریه نقد و بررسی شوند و الا هر مترجمی می‌تواند ترجمه خودش را بهتر از سایرین بداند. نویسنده در پاره‌ای موارد حتی متن‌های مختصری را با توجه به نظریات به چند شیوه ترجمه کرده یا درباره ترجمه بازی‌های زبانی، ترجمه فرهنگی و... حرف‌های ارزشمندی زده است. یکی دیگر از محاسن این کتاب آن است که پس از خواندنش کتاب‌های دیگری را که از آن‌ها نام برده شده پیش روی خود خواهید داشت. زبان و بیان روان نویسنده در این کتاب بر شیرینی‌اش افزوده و بنابراین عموم جامعه از خواندنش فایده‌ها خواهند برد. خوانش این اثر بی شک برای عشاق مطالعه دقایقی ارزشمند و لحظاتی به یادماندنی و مفرح خواهد ساخت.</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 14:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُسکِّن‌‌های 1402</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D9%85%D9%8F%D8%B3%DA%A9%D9%91%D9%90%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-1402-ttuiuwew4z0s</link>
                <description>حالا که در نزدیکی پایان سال جاری هستیم و اسفندماه حال و هوای سال جدید شمسی را زنده کرده و به بازارچه‌‌ها و خیابان‌ها رونق داده و ضرباهنگ زندگی‌ها را سرعت بخشیده است، خوب است برای مانع شدن از فراموشی همه‌ی کتاب‌هایی که روزهای بد و خوب سال جاری را قابل تحمل‌تر و با کیفیت‌تر و به یادماندنی‌تر کردند، اینجا به یادگار ثبتشان کنم:شب‌های روشن؛ داستایوسکی؛ سروش حبیبیشوهرباشی؛ داستایوسکی؛ میترا نظریانظلمت در نیم‌روز؛ آرتور کوستلر؛ اسد امراییسرخ و سیاه؛ استداندال؛ مهدی سحابیحافظ به گفته حافظ؛ محمد استعلامیمجموعه داستان خوبی خدا؛ امیرمهدی حقیقتگذرخان؛ سید محمد علی ابطحیملکوت؛ بهرام صادقیکتاب صوتی همسایه‌ها؛ احمد محمود؛ راوی ناصر زراعتیمجموعه داستان مثل همه‌ی عصرها؛ زویا پیرزادهنر داستان نویسی؛ ابراهیم یونسیدوست بازیافته؛ فرد اولمن؛ مهدی سحابیجنبه‌های رمان؛ ا. ام. فورستر؛ ابراهیم یونسیگشودن رمان؛ حسین پایندهگفتمان نقد؛ حسین پایندهگیرنده شناخته نشد؛ کریسمن تیلور؛ بهمن دارالشفاییجزیره‌ی شاتر؛ دنیس لهین؛ کوروش سلیم زادهکتاب‌هایی که هنوز تمام نشده‌اند:به امید دیدار در آن دنیا؛ پی‌یر لومتر؛ مهستی بحرینیداستان ملال‌انگیز؛ آنتون چخوف؛ آبتین گلکارتپلی؛ موپاسان؛ محمد رضا پارسایارامسال بیش‌تر کتاب‌هایی که خواندم در رسته‌ی ادبیات داستانی جا می‌گیرند؛ دو شیفت کار اجازه تمدد اعصاب و حفظ تمرکز برای افزایش مطالعه و یا تنوع زمینه مطالعاتی نمی‌داد. به هر حال با توجه به شرایط از لیست بالا راضی‌ام.و اما پادکست‌هایی که ساعات کاری را برایم قابل تحمل می‌کردند:انجمن فلسفی آگورا؛ فصل سینما و رمان؛ رامین جهانبِگلورادیو لقانطه؛ با صدای ناصر زراعتیدوره انتقادی تاریخ فلسفه غرب؛ رادیو شمسه؛ محمد مهدی اردبیلیدرسگفتار مبانی فلسفه بابک احمدیبایگانی صدانت؛ مبانی فلسفی علوم انسانی؛ مصطفی ملکیاندرسگفتار فلسفه هنر؛ بابک احمدینطقیات؛ درسگفتار اسطوره شناسی؛ عباس مخبرپلی‌لیست؛ مختار رزمجومتاسفانه امسال فیلم‌های زیادی ندیدم؛ در حوزه سینما هنوز آدم با اطلاعی نیستم و برای همین از معرفی خودداری می‌کنم.در پایان؛ اگر دوست داشتید با معرفی فیلم‌ها،کتاب‌ها یا پادکست‌هایی که امسال دیدید، خواندید یا شنیدید این یادداشت را غنی‌تر کنید./</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 09:32:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستایوسکی یا تالستوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B3%DA%A9%DB%8C-nb7isis3blfr</link>
                <description>لف نیکلایویچ تالستوی در این تصویر مرا به یاد داستان مرگ ایوان ایلیچ می‌اندازد. او مثل مخلوقش ایوان ایلیچ در مخمصه افتاده است!فیودور میخائیلویچ داستایِوسکییک انتخاب دشوار برای طرفداران ادبیات روسیه.... رمان‌ها و داستان‌های کوتاهِ ادیبان و نویسندگان روس همواره برای طرفداران ادبیات داستانی در مرکز توجه بوده است. روسیه یکی از معدود کشور‌هایی است که تعداد بسیار زیادی از برترین نویسندگان عصر مدرن را به خود اختصاص داده است. روسیه را با نام‌هایی چون لف تالستوی، آنتون چخوف، فیودور داستایوسکی، ایوان تورگنیف، نیکلای گوگول، ایوان گانچاروف، بوریس پاسترناک، لیانید آندریف، ماکسیم گورکی، ولادمیر نابوکوف و... می‌شناسند. شاید از حیث کمیت و کیفیتِ توامان، تنها فرانسه بتواند با روسیه در ادبیات رقابتی نفس‌گیر داشته باشد!در این میان، دو تن از نویسندگان روس بیش از سایرین برای ادبیات خوانده‌ها توجه برانگیز بوده‌اند؛ دو غول بزرگ ادبی که هر دو در معاصرت یک دیگر زندگی کرده‌اند. خداوندگاران رمانِ روس، لف تالستوی و فیودور داستایِوسکی!این دو نویسنده بزرگ در زمان هستی‌شان هم با یکدیگر در رقابت بوده‌اند و گاهی درباره هم چیز‌هایی گفته‌اند که به طور پراکنده ضبط شده و به دست ما رسیده است و این شاید پاسخی باشد برای کسانی که می‌اندیشند:«چرا از میان آن همه نویسنده بین این دو باید چنین دوگانه ای در بگیرد؟!البته باید گفت برای هیچ یک از این دو نفر هیچ چیز دیگر واقعا فرقی نمی‌کند؛ آن ها به ابدیت پیوسته‌اند و آن چنان درخشیده‌اند که بدون شک برای همیشه خود را از در معرض رقابت بودن بالاتر برده‌اند. هر دو اکنون بر فراز کوه پارناسوس، بهشت ابدی نویسندگان و منبع الهام شاعران، در کنف حمایت هرمس، دبیر خدایان، نشسته‌اند و بی‌توجه به ما با یکدیگر بر سر تئوری‌های ادبی و آثار بزرگ پیش و پس از خودشان با یکدیگر جدل می‌کنند. حتی شاید با توجه به آن چه از خلق و خوی عصبی و مزاج تند هر دویشان گفته اند بار ها با یک دیگر گلاویز شده باشند.«زاهد و دیوانه»تولستوی در دوران حیاتش بار‌ها داستایوسکی و نثرش را بیمارگونه توصیف کرده است؛ از پیرمرد غرغرو و مغرور ما البته هیچ بعید نیست چرا که او بسیاری را به همین شیوه تخریب کرده است. به گمانم آنتون چخوف تنها کسی است که تولستوی اندک روی خوشی به او نشان داده. داستایوسکی اما همواره- گاه فروتنانه و گاه به تعریض- به شگرفی هنر تولستوی و بعضا به ضعف هنر خویش اعتراف کرده است. این پیامبر مصروع( به او پیامبر می‌گویم چون هم به مرض پیامبران، صرع، مبتلا بوده است و هم آینده تاریک ملت روسیه را در آینه آثارش پیش‌گویی کرده است)، در یادداشت های مربوط به رمان شیاطین این‌گونه اعتراف می‌کند:«من شهر را وصف نمی‌کنم به محیط داستان و وضع زندگی مردم و مشاغل و روابطشان با یکدیگر و تغییرات عجیب این روابط کاری ندارم....فرصت هم ندارم که «تابلویی» از این گوشه دور افتاده‌مان ترسیم کنم  من راوی رویدادی خاص هستم...» و در یکی از نامه هایش می‌گوید:« از آنجا که بیش‌تر شاعرم تا نقاش، پیوسته موضوعاتی را انتخاب کرده‌ام که از توانم خارج‌اند.» در مقاله«نقدی بر شیاطین» که ضمیمه کتاب شیاطین نشر نیلوفر شده  می‌خوانیم: «داستایوسکی صادقانه باور داشت که داستان هایش از حیث هنری ضعیف‌اند. او فروتنانه تصدیق می‌کرد که از حیث توصیفِ هنری به پای هنرمندانی چون تالستوی و تورگنیف نمی‌رسد.» همه این ها به گمان من چیزی از ارجمندی هنر او نمی‌کاهد. او به انسان و درونیاتش توجه داشت و نوع دیگری از هنر را در آثارش به کار برد. اگر در توصیف طبیعت و فضاسازی پایش می‌لنگید در عوض در توصیف روانپریشی‌ها و رنجوری‌های جان آدمی و همچنین به بیان آوردن افکار ضد و نقیضش بسیار حاذق و زبر دست بود؛ داستایوسکی بی شک یکی از برترین شخصیت پردازان تمام دوران هاست است. او رئالیسم را از بیرون، یعنی ورطه جامعه و طبیعت، به درون ضمیر انسان کشید و با این ابتکار خود را در سپهر ادبیات جاودانه ساخت. اگر چه طرح‌های داستان‌هایش عمدتا خالی از عیب و ایراد نیستند اما توانمندی فوق العاده او در تصویر رنج و بی‌ثباتی روان فرد این نقیصه را به خوبی جبران می‌کند. داستان های وی از کشمکش درونی بهره‌مند‌اند(بر خلاف تالستوی) و عمدتا در هزارتوی روان شخصیت‌ها گم می‌شوند. شخصیت های داستایوسکی همه به نوعی تیپیکال‌اند و خواننده در بیشتر آن‌ها ردی از افکار خود نیز می‌یابد.اگر چه به تعبیری می‌توان هر نویسنده را از آن جا که خالق جهانی منحصر به فرد است فیلسوف نامید اما برخلاف باور عموم داستایوسکی آن فیلسوف پرهیمنه‌ای نیست که برخی می‌پندارند. او یک اسلاویست و در عین حال یک مسیحی متعصب است که نجات روسیه را در ایمان بی‌شائبه به مسیح می‌داند ولا غیر. البته این دین‌مداری به هیچ روی از ژرفای آثارش نمی‌کاهد. داستایوسکی روایتگر رنج‌های انسان عصر خویش است. آدمی که در عصر مکانیستی مدرن در سوگ معصومیت از دست رفته‌ خود و ایمانی است که آن را بر باد رفته می‌بیند. او سوگوار خدایی است که به تعبیری مرده است و می‌کوشد جایگاهش را بدو برگرداند. در یکی از نامه هایش آمده:«من فرزند تردید زاییده زمان خود هستم ولی نمی‌توانم به مسیح ایمان نداشته باشم»( نقل به مضمون). شاید از همین جهت است که ادوارد هلت کار نام کتابی را که درباره داستایوسکی نوشته است«جدال شک و ایمان» گذاشته است. در همین راستا تالستوی نیز درباره شخصیت اصلی برادران کارامازوف، آلیوشا، گفته است :«برای بنای آینده نمی‌توان بر انسانی تکیه کرد که تمامی وجودش عرصه جنگ نیک و بد بوده است.» که البته بیش تر بهانه جویی است تا نقد!خلاصه افکار داستایوسکی مظهر جمله معروفی است که در برادران کارامازوف نوشته : «خدا و شیطان با هم می‌جنگند و قلب انسان آوردگاه ایشان است!» شاید هیچ کس دیگری در دنیای ادبیات این چنین واضح به مسئله شر(the problem of evil) و رنج و ایمان نپرداخته باشد.ویژگی های هنری  تالستوی و داستایوسکیهنر داستایوسکی هنری درون‌گراست و در نقطه مقابل آن هنر برون گرای تالستوی قرار دارد. در داستان های تالستوی عمدتا شخصیت های متعددی قرار دارند که داستان از برخورد آن‌ها با یکدیگر جان می‌گیرد و پیش می‌رود. تالستوی و داستایوسکی از منظر غرور و خودپسندی بسیار به هم شبیه‌اند اما در منش فردی تالستوی برخلاف داستایوسکی همیشه منظم و پایبند به اصول بود. در نقطه مقابل داستایوسکی همیشه کارهایش را تحت فشار می‌نوشت و روحی بیمار داشت. حتی درباره او گفته شده با ایوان تورگنیف مشاجره کرده چون او پولش را از داستایوسکی مطالبه کرده و داستایوسکی هم در مقابل از نویسندگی تورگنیف به شدت انتقاد کرده و با او دست به گریبان شده است.تبر، مهم ترین نماد جنایت و مکافات!طرح های داستانی داستایوسکی در مدت زمان کوتاهی اتفاق می‌افتند. زمان رمان جنایت و مکافات در یک هفته به انتها می‌رسد و داستان بیچارگان نیز در مدت کمی رقم می‌خورد در مقابل داستان های تولستوی زمان های طولانی تری را به خود اختصاص می‌دهند تا به نتیجه برسند.از نظر قوت طرح ها تالستوی برتری مشهودی دارد. طرح های داستایوسکی لطف قابل ملاحظه‌ای ندارند اما طرح‌های داستانی تولستوی پیچیده‌تر و شگفت آور ترند. نکته دیگر این است که دایستایوسکی از انگیزه های شخصیت به دوگانه هایی می‌رسد که طرح را می‌سازند اما تولستوی برای طرح هایش شخصیت می‌آفریند.ویژگی های شخصیتی  تالستوی و داستایوسکیلف تالستوی در اواخر عمر شخصیتی شبیه به زهاد داشته است. او گیاه خوار بوده و  بسیار ازآیین بودا اثر پذیرفته بود.او مسیحیت فاسد معاصر خویش را تفسیری بودیستی کرده و به نهاد کلیسا جدا تاخته بود اما در عین حال ایمان را ارج می‌نهاد. با این حال چندان شبیه داستایوسکی بر آن تاکید نمی‌کرد. تالستوی هم‌چنین شیفته شوپنهاور فیلسوف هنر دوست اما بدبین آلمانی بوده است و در یکی از نامه هایش به آفاناسی فل، از این که تابستانش را با خواندن اثر شوپنهاور، «در باب حکمت زندگی»، گذرانده است ابراز خرسندی می‌کند. تالستوی برخلاف مشهور از داستایوسکی فیلسوف تر است و با فلسفه غرب آشنایی کامل داشته است. در آثار او رد اندیشه فلسفی و انتقادی و همچنین اهمیت تاریخ بسیار دیده می‌‌شود.وقتی تالستوی جنگ و صلح را نوشت برخی به او انتقاد کردند که اثرش ویژگی های رمان را ندارد. او هم ضمن تایید این مسئله معتقد بود شیوه نگارشش خاص نویسنده روسی است و معتقد بود نویسنده روس باید با نویسنده غربی تفاوت هایی داشته باشد. تالستوی نخستین بار توسط ایوان تورگنیف به عنوان شخصیتی مهم در ادبیات داستانی آینده روسیه تمجید شد. او به دغدغه های اجتماعی و معنوی می‌پرداخت و به معنای واقعی کلمه یک مصلح اجتماعی بود. وی بخشی از ثروت کلان خود را صرف امور عام المنفعه کرد.تالستوی در ابتدای جوانی بسیار عیاش بود و در بخشی از زندگی خود به طور جدی دچار شک و تردید به وجود خدا شد و همین او را واداشت تا درباره معنای زندگی تامل و مطالعه کند؛ او البته دست آخر به ایمان خود دست یافت و آن را نباخت. ماجرای کامل این اتفاق در کتاب «اعتراف» که به نوعی اتوبیوگرافی اوست آمده است. داستایوسکی نیز همیشه برانگیخته و دمدمی مزاج و عصبی بوده است و در اغلب موارد مقروض بوده و حتی از دست طلبکارانش به اروپا فرار می‌کند. او به قمار اعتیاد سختی داشت.عکسی از لف تالستوی در اوان جوانینظر این دو نویسنده نسبت به همتولستوی درباره داستایوسکی گفته است:«بدمی‌نوشت و به عمد چنین می‌کرد. این کار ها جز برای فخر فروشی و افاده نیست... او از تمام آدم های سالم متنفر است و چون خودش بیمار بود فکر می‌کرد تمام جهان بیمارند...» او شیوه روایت داستایوسکی را مریض گونه و ناهمساز برآورد می‌کرد.داستایوسکی اما همواره تولستوی را تحسین می‌کرد و او را هنرمندی تمام عیار می‌شمرد. او در رابطه با آناکاری‌نینا در جایی گفته است:«این رمان، هنری در حد کمال است و هیچ یک از آثار ادبی در این روزگار به گرد پایش هم نمی‌رسد!» در جایی دیگر درباره تولستوی گفته:«تالستوی خدای هنر است!»نظر بزرگان دیگر درباره تولستوی و داستایوسکی:فردریش نیچه طرفدار پر و پا قرص داستایوسکی است و در باره او گفته است:«داستایفسکی را می‌شناسید؟ به غیر از استاندل هیچ شخصیتی به اندازه داستایفسکی برای من اعجاب‌آور نبوده و تا این حد از خواندن آثارش احساس لذت نکرده بودم. او درست مانند یک روانشناس است که با او نقاط مشترک بسیاری دارم»-زیگموند فروید در جایی مدعی است از داستایوسکی روانشناسی آموخته و در شناخت شخصیت های او بسیار تلاش کرده و البته بیش تر شکست خورده، که این گفته پیچیدگی شخصیت های او را می‌رساند.-ویلیام فاکنر در کنار شکسپیر و انجیل، داستایوسکی را سومین منبع الهام خود می‌دانسته و به برادران کارامازوف علاقه زاید الوصفی داشته است. -گابریل گارسیا مارکز نیز بیش از تولستوی علاقمند داستایوسکی بوده است و او را الگوی خود می‌دانسته است.-فرانتس کافکا، نویسنده آلمانی مشهور، به آثار داستایوسکی علی الخصوص کتاب«جوان خام» بسیار علاقه‌مند بوده است.-اورهان پاموک هم اگر چه تولستوی را بزرگترین استاد رمان می‌داند اما بیش‌تر تحت تاثیر داستایوسکی بوده است.-سارتر نیز به کتاب‌های «یادداشت های زیر زمینی» و «برادران کارامازوف» داستایوسکی علاقه بسیاری داشت و بار ها از آن ها در آثار خودش نام برده است.-در مقابل ولادیمیر نابوکف نویسنده و منتقد ادبی روس، از داستایوسکی نفرت داشته و به تولستوی عشق می‌ورزیده است.- همینگوی نیز از داستایوسکی به بدی یاد کرده و معتقد است او به شدت بد می‌نویسد ولی به نحوی که عمیق و پر مغز به نظر می‌آید. او به تورگنیف و تولستوی علاقه بیشتری از خود نشان داده است..-آنتون چخوف تولستوی را یک فرا انسان می‌نامید و به او لقب ژوپیتر نویسندگان را اعطا کرده بود.-مشهور است که گوستاو فلوبر از خواندن جنگ و صلح بسیار شگفت زده شده و تولستوی را بسیار تحسین کرده است.- مارسل پروست نیز تولستوی را استاد خود می دانست .- جیمز جویس نویسنده مشهور ایرلندی معتقد بود تولستوی یک سر و گردن از همه نویسندگان بالاتر است.- ایوان تورگنیف نخستین کسی بود که تولستوی را به عنوان استعداد آینده ادبیات روس، تحسین کرد وبعد ها به او لقب نویسنده بزرگ روس، را اعطا کرد با این همه روابط این دو نویسنده همواره با تنش همراه بود.پ.ن: برای مطالعه آثار این دو نویسنده ترجمه‌های  آتش برآب، مهری آهی و سروش حبیبی و آبتین گلکار به ترتیب پیشنهاد می‌شوند. از رمان برادران کارامازوف ترجمه ای از بزرگان مذکور در دست نیست لذا ترجمه مرحوم اصغر رستگار به دلیل توضیحات سودمند هر فصل توصیه می‌شود. اصغر رستگار از آنجا که به عهدین به خوبی تسلط داشته راهنمایی های خوبی در پایان هر فصل این کتاب نوشته است که به فهم بهتر کنایه‌ها و شاهد مثال‌ها کمک می‌کند. این رمان پر است از ارجاعات و استشهادهای مولف به انجیل و تورات.پ.ن۳: بابت طولانی شدن مطلب پوزش می‌طلبم اما هنوز یقین دارم حق مطلب درباره این دو فحل بزرگ ادبی ادا نشده است و در عین حال دوست دارم نظر خوانندگان محترم پست را درباره ترجیحشان از بین این دو نفر بدانم.?</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 16:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور نویسنده مبتذلی نباشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-v9iqzlkkjjro</link>
                <description> چطور نویسنده مبتذلی نباشیم؟ چطور داستان های عمیقی بنویسیم؟ آیا کسی به نوشته‌های ما اهمیتی می‌دهد؟  خیلی وقت ها برای ما علاقمندان به نوشتن، یک تردید اساسی روی می‌دهد. یک مرتبه وسط خوانش یا دست‌ورزی هایمان همه چیز را رها می‌کنیم و از خودمان می‌پرسیم: حالا گیرم که طرحم خوب از آب در آمد و توانستم خوب بپرورانمش؛ که چه؟ کدام بی‌کار و عاری به من و داستان‌‌هایم اهمیت می‌دهد؟ اصلا چرا باید بنویسم؟ من نه به قُله‌هایی مثل چخوف و بالزاک و فاکنر، که به نویسندگان مقبول همزبانم هم نمی‌رسم. چطور بنویسم که ادبیات زرد و یا قهوه‌ای(!) حاصلش نباشد؟ چطور بنویسم که مثل برخی از به اصطلاح نویسندگان تجسم ابتذال نباشم؟ این‌ها مشتی از خروار‌ها نشخوار ذهنی علاقمندان به نوشتن است.شاید نتوان پاسخ قطعی به دغدغه های مذکور داد. شاید علاوه بر همه معیار ها و جنبه‌های فنی و هنری و محتوایی، موارد دیگری نیز وجود داشته باشد که در توفیق یا عدم توفیق یک اثر ادبی-هنری موثر واقع شود اما با رعایت برخی جنبه‌ها شانس ما برای خوانده شدن بالاتر می‌رود. بیایید صادق باشیم ما همه برای خوانده شدن می‌نویسیم. پس لازم است یک سری مطالب را پیوسته در ذهنمان مرور کنیم:الف) فرمِ هنری، اکتسابی است. بله، چگونگی نوشتن را می‌توان آموخت اما محتوای هنر بسته به شخصیت هنرمند و ذهنیت او آفریده می‌شود. تجربه زیسته، یک معدن بسیار غنی از موضوعات اصیل و خطیر و مهم و فاخر است. فکر می‌کنید چرا همینگوی از جنگ می‌نوشت؟ آیا فئودور داستایوسکی می‌توانست از جنگ بنویسد؟ آیا همینگوی می‌توانست مثل داستایوسکی از مبارزه خیر و شر در قلب انسان بنویسد؟  هرمان ملویل پیش از نوشتن موبی دیک در یک کشتی صید نهنگ حضور داشته است. تولستوی رمان رستاخیز را نوشت و در آن عصاره فهم خود از زندگی و نقد‌هایش به جامعه را ترسیم کرد. بنابراین، از آن جا که تجربه زیستۀ هر یک از بزرگان ادبیات منحصر به فرد بوده است هر کدام دنیای متفاوتی را در رمان هایشان خلق کرده‌اند. همینگوی از جنگ می‌نوشت و خوب هم می‌نوشت چون او در جنگ اول جهانی یک سرباز بود و تلخی جنگ را بی‌هیچ واسطه‌ای درک کرده بود. احمد محمود از کار و نابرابری و خرافه و غربت و خانه‌خرابی می‌نوشت چون همه این موضوعات در آب و هوای شرجی جنوب، دَرهَم تنیده شده بود. بنابراین تجربه زیسته هنرمند و آنچه محیط به وی تحمیل کرده در تکوین جهان‌بینی وی بسیار موثر است و نویسنده مجاز نیست سراغ موضوعاتی برود که آن ها را به صورت مستقیم یا با واسطه‌ای قابل قبول درک نکرده است.ب) هنر برون داد سوژه (فاعل شناسا یا همان انسان) است. و سوژه محصول محیط و وراثت. شاید برای کاستی‌های وراثت  نتوان علاجی یافت اما کم و کاست محیط را می توان تا حدودی تعدیل کرد؛ هر قدر خودمان را با انسان های عمیق و باتجربه، متفکران اصیل و آثار فاخر ادبی و هنری دمخورتر کنیم دغدغه‌های جدی‌تری در ما شکل خواهد گرفت. در این جا پرسشی مقدر وجود دارد:«با چه متر و معیاری می‌توان افراد و آثار فاخر و اصیل را برگزید؟» یکی از مهم ترین این معیار ها تفکر انتقادی است. آثاری که جهت گیری انتقادی و دغدغه‌مند دارند و به مسائل اساسی وجودی بها می‌دهند اهمیت زیادی دارند. از معیار های دیگر هم می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:آدم های اصیل صادق‌اند و مسئولیت پذیر، شعار نمی‌دهند. اگرکارهایشان خوانده نشد نمی‌گویند دنیا من را کشف نکرد و من از زمان خودم جلوتر بودم. نمی‌گویند من برای دل خودم می‌نویسم. کسی که برای دل خودش بنویسد یقینا آن را منتشر نمی‌کند! آدم های اصیل گله‌ای و فله‌ای نیستند. نسخه‌های کلی نمی‌پیچند. ادا در نمی‌آورند و کلیشه ای نیستند. باور کنید ایده از فقر به دام فحشا افتادن دیگر یک کلیشه بی مزه شده. در فقر هزار چیز دردناک‌تر هم هست مثل نداشتن عزتمندی و رنجوری روان. آدم های اصیل در هر حوزه‌ای سرک نمی‌کشند و همه‌چیزدان نیستند. آن ها دائم در حال تغییرند و از رکود در هراس‌اند. درست بر عکس کسانی که تغییر کردن را به دلایل احمقانه ایدئولوژیک یا غرور و خودبینی پست می‌شمارند و نشانه حزب باد بودن. انعطاف(معقول) در نظر و عمل از ویژگی های مهم آدم های اصیل است. آن ها هیچ چیزی را واقعا نمی‌دانند اما بدشان نمی‌آید بدانند. دلشان می‌خواهد برای حقیقت جان فشانی کنند. برای حقیقت هزینه بدهند. در مورد هیچ چیزی مطمئن نیستند و می‌دانند دنیا بسیار گیج کننده و سرشار از ابهام است.ج) مطالعه فلسفه و روان شناسی و آثار شاخص ادبیات جهان و حتی شاید تاریخ از یک‌سو و از سوی دیگر تامل در باب مهم ترین مشکلات مشترک بشری و مشاهده پدیدار شناسانه مردم کوچه و بازار و الهام گرفتن از آن‌ها نویسنده را به دوری از زرد نویسی کمک می‌کند. مهم ترین دغدغه‌های مشترک بشری از نظر فلسفه و روان درمانی اگزیستانسیال هراس از مرگ، هراس تنهایی، هراس از آزادی و مسئولیت و هراس از پوچی هستند. این ها مشکلات معنوی مشترک نوع بشراند. علاوه بر این‌ها هر اجتماع و قومیت بنا بر جایگاه و میزان تکامل خود در تاریخ مشترکشان مسائل دیگری نیز دارند؛ نابرابری، جنگ، فقر، استبداد و بی شمار مسئله دیگر که در عرصه اجتماع وجود دارند از این جمله‌اند.د) ممکن است یک داستان به عشق و علاقه و وابستگی و رابطه هم بپردازد. عشق یک موضوع خطیر و با اهمیت است. شوپنهاور بن‌مایه سعادت و شقاوت را توامان در روابط می‌جُست و به واقع هم چنین است. باور کنید داستان‌های عاشقانه‌ای که دست آخر عاشق و معشوق برادر و خواهر از آب در می‌آیند حرفی برای گفتن ندارند. داستان‌های هندی‌گونه و رمان هایی که حول فانتزی های یک شخصیت رقم می خورند تنها کاغذ‌ها را حیف و میل می‌کنند و چه بسا اگر بجای کتاب دستمال توالت می‌شدند مفید‌تر ‌بودند. باید از ابتذال پرهیز کرد و به جایش به هر آنچه مربوط به دغدغه های جدی و مهلک یا حوادث تلخ و حتی بامزه یا پوچ زندگی است پرداخت. مهم این است که به نحوی به ترسیم آن پرداخته شود که پا از ورطه واقعیت به فانتزی و ابتذال کشیده نشود. معنای ابتذال در این گفتار فساد اخلاقی نیست. معنای ابتذال پوچی و بی معنایی است بیهودگی است و تهی مایگی. در توصیف صندل و لباس و شنل و رژ و لاک سرخ و بوسه و دزدکی پاییدن دختر همسایه نوشتن وقتی مجاز است که مسئله مهم تری در میان باشد. پای مرگ و زندگی اگر نه، پای یک امر خطیر در میان باشد. مثلا استحاله عشق به مرور زمان. بی اعتبار بودن عشق‌ها و روابط، از بین رفتن احساسات به مرور، ندانستن قدر افراد و تبعات ناشی از آن، هزینه های گزاف ممکن در اثر یک انتخاب عاشقانه و ...به عنوان مثال تولستوی با نوشتن آناکاری نینا و فلوبر با نوشتن مادام بواری بزرگترین عاشقانه‌های غیرمبتذل و با اهمیت و در عین حال هنرمندانه را رقم زده‌اند. دنیای عینی عمیقا بی معناست اما دنیای داستان هدفمند است و واجد معنا یا معانی. در غیاب معنا، هنر و ادبیاتی وجود ندارد. صرفا مصالح این دو وجود دارند. پس داستان باید غایت مهمی مد نظر داشته باشد.هـ) در روزگای که همه ه/کسره هستند تو نیم‌فاصله باش!جنبه فُرمال نوشتن بسیار مهم است. آموختن درست نویسی واژگان، به کارگیری درست کنایه‌ها، رعایت دستور زبان و عدم تجاوز از ساختار زبان معیار بسیار بسیار مهم است. متاسفانه امروز بیش از هر زمان دیگری این جنبه مورد غفلت قرار می‌گیرد. باید گفت کسی که دستور زبان مادریش را هم نمی‌داند هرگز نخواهد توانست نویسنده حتی یک مقاله جالب باشد! چنین کاری حتی اگر بهترین ابتکار  و برترین مضمون ممکن را هم در خود داشته باشد هرگز خوانده نخواهد شد و هیچ کس به آن جز برای تمسخر اهمیت نخواهد داد! د) هنر را و زیبایی شناسی را بشناسیم. زیبایی یعنی چه؟ زشت و زیبا آیا مفاهیمی عینی هستند یا انتزاع ذهن بشرند؟ هنر چه نسبتی با اخلاق دارد؟ هنر را چگونه می توان تعریف کرد که همه اقسام متفاوت هنر را در بر بگیرد؟ برای این منظور کتاب های مختلفی وجود دارد اما یکی از راه های بسیار مفید برای آشنایی با این امر خواندن کتاب حقیقت و زیبایی بابک احمدی است. این دوره به صورت صوتی در اپلیکیشن کست باکس با نام درسگفتار فلسفه هنر بابک احمدی نیز موجود است. مخلص کلام این که ادبیات ما از شخصیت ما جدا نیست. اگر شخصیت مبتذلی نداشته باشیم و توسط دغدغه‌های احمقانه و بچگانه محاصره نشده باشیم حتما نوشته هایمان خوانده خواهد شد؛ شاید نه خیلی پر تیراژ  و نه آن قدر تحسین‌بر‌انگیز مثل نویسندگان نام‌آور و با تجربه اما بی شک به مرور خوانندگان خودش را پیدا خواهد کرد. پس تقویت تفکر و توجه به پرورش فکر و شخصیت در نوشتن بسیار مهم است. خلاصه این که فیلسوف زندگی خودت باش. سوالاتت را بپرس و کنایه هایت را بزن. از تردید هایت خجالت نکش. هر حرف مفتی را به راحتی آب خوردن باور نکن و روراست و واقعی باش. ادا در آوردن همیشه به ضرر آدم تمام می‌شود. حتی در زندگی روزمره.نویسندگی به کارگیری آرایه های بدیع و کنایه های دهان پر کن و پر طمطراق نیست. خودنمایی و منم منم ممنوع. تقلید ممنوع. نویسندگی بیش از هر چیز صراحت و سادگی و تامل و تفکر است. یک نویسنده جدی حتی اگر یک داستان طنز هم بنویسد اهمیت اثرش را حفظ خواهد کرد.پس بیایید: از چیزی روایت نکنیم که آن را به نحو مستقیم یا غیر مستقیم در زندگی شخصی و جمعی‌مان تجربه نکرده‌ایم. از کلیشه پرهیز کنیم.اصیل و صادق باشیم.درست بنویسیم.آثار معیار را مطالعه کنیم.فیلسوف زندگی خودمان باشیم.پا نوشت اول:نوشتن فرمول قطعی ندارد اما شاید فرمول زیر آن قدر ها هم از حقیقت ماجرا دور نباشد:(دستور زبان+ آموزش ساختار داستان) *(تجربه زیسته+نگاه انتقادی)= ادبیات فاخرپانوشت دوم:اگر فکر می‌کنید چیزی از قلم افتاده در کامنت‌ها اضافه کنید تا من هم از شما بیاموزم.?پا نوشت سوم:کتاب هایی مثل این در شناخت نویسنده های خوب و آموختن از زندگی آن‌ها کمک می‌کنند:</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 16:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;در باب اهمیت ادبیات داستانی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-fjgntj30xhgg</link>
                <description> به بهانه معرفی کتاب در فصل نمایشگاه کتاب:چرا ادبیات داستانی؟پرسش فوق ممکن است به دلایل مختلف برای افراد مختلف مطرح گردد. آنچه من دیده‌ام این است که عده‌ای معتقدند یک کتاب پژوهشی بر یک اثر داستانی مبتنی بر یک سلسله پیچیده روابط میان شخصیت‌ها ارجحیت دارد. این افراد گمان می‌کنند بهتر است به جای اتلاف وقت در پیچ و خم یک ماجرای کشدار، به طور صریح و خالص به شناخت دست پیدا کنند و حتی شاید باور داشته باشند که یک داستان چیز زیادی برای آموختن ندارد.عده‌ای از مردم نیز معتقدند داستان صرفا تفننی است مختص اوقات فراغت که با تحویل یافتنش به سینما نیز عرصه بر آن تنگ تر شده و ضرورتی هم بر آن مترتب نیست. اگر داستان صرفا تفنن باشد بی شک شکل های بسیار جذاب تری از تفنن هست که می‌توان به آن‌ها پرداخت. اما اگر این طور نباشد باید ثابت شود داستان خواندن اگر چه یک تفریح می‌تواند باشد اما در این مسئله محدود نمی‌شود.به گمان من اگر نه مهم ترین بنیان شناخت، دست کم یکی از مهم ترین مبادی شناخت تجربه است. تجربه یگانه شاهراه ممکن برای فهم هستی است که با مرگ مسدود می‌شود. آیا مرگ چیزی است جز زوال حواس که تدریجی یا دفعی رخ می‌دهد؟ با مرگ شریان تجربه منقطع می‌گردد و در تاریکی فرو می‌رود. نبود تجربه به معنای هیچ است و هیچ همان خلا تجربه.به نظر می‌رسد عقل هم بدون تجربه ناتوان باشد چون درون دادی ندارد. حتی انتزاعات عقل عمدتا روگرفت های وصله پینه شده‌ی تجربه اند. به قول هیوم تصوراتی نظیر آدم اسب نما نیز از ترکیب دو تصور اسب و انسان است که ابتدا در طبیعت به تجربه حواس در آمده‌اند و سپس به کمک تخیل در قامت تصوری واحد پا به عرصه گذاشته‌اند. به نظر می‌رسد عقل توجیه کننده شناخت است. افلاطون در تعریف حقیقت می‌گفت: &quot;باور صادق موجه&quot;. باور برای صادق بودن نیاز به انطباق با تجربه عینی دارد. موجه بودن نیز به معنای قابل دفاع عقلی بودن است. بنابر این ابتدا تجربه به وجود می آید(فارغ از صحت و سقم) و سپس توسط عقل و فاهمه مورد توجیه و تفسیر قرار می‌گیرد. نقش عقل منظم سازی و تفسیر و معنا دهی به تجربیات بر اساس تجربیات پیشین است. با این حساب هر چه تعداد، تنوع و عمق تجربیات افزایش یابد، فرد به شناخت بیشتری از هستی دست پیدا می‌کند. اما یک مانع بزرگ بر سر راه این تمنا قرار دارد؛ مرگ!عمر یک انسان در بهترین حالت ممکن، از یک قرن تجاوز نمی‌کند. بنابر فرصت او برای اندوختن تجربه محدود است؛ بسیار محدود. ادبیات داستانی تنها راه رخنه در دل دیوار محدودیت تجربه است چرا که فرصتی برای جبران محدودیت تجربه در برابر سوژه قرار می‌دهد.امتیاز مهم تر ادبیات بر زندگی آن است که یک انسان حتی اگر به طریقی به عمر نامحدود نیز دست پیدا کند، هرگز نخواهد توانست هستی های دیگر را ادراک کند. درک هستی های دیگر یا به عبارت بهتر درک دیگری، موقوف به تکرار شرایط حاکم بر هستی دیگری است. یگانه راه ممکن برای درک حداکثری دیگری، ادبیات و به عبارت دقیق کلمه ادبیات داستانی است. چرا که در دنیای رمان می‌توان شرایط خاصی را برای بی‌نهایت مرتبه در معرض تجربه بسیاری قرار داد. علاوه بر این داستان یک امتیاز دیگر بر تجربه مستقیم دارد؛ این که هستی‌های دیگر را به صورت انضمامی به تجربه در می‌آورد. این در حالی است که کتب پژوهشی و فلسفی مفاهیم را به صورت انتزاعی و جدای از جربان روزمره زندگی بررسی می‌کنند. اما ادبیات در متن زندگی و به عبارتی در بستر کانتکست.این امتیاز علاوه بر این که موجب درک بهتر مفاهیم می‌شود ادبیات داستانی را به عنوان بهترین قالب برای افزایش شناخت و تعمق در باب جدی ترین چالش های زندگی فردی و جمعی نیز تبدیل می‌کند.اهمیت داستان تا حدی است که تمام ادیان مهم ترین مبانی هستی شناختی و ایدئولوژیک باور های خود را بر اساس مجموعه‌ای از داستان ها(قصص) بنا می‌کنند.ادبیات داستانی روزن گشوده به سوی واقعیت ها و شرایط ممکن است. ادبیات داستانی دنیای احتمالات و ممکنات است در صورتی که دنیای واقعی دنیای جبری تری است و دامته بسیار محدود تری برای به تجربه در آمدن دارد. حتی شاید بتوان گفت ادبیات اگر نه برای همه، دست کم برای نویسنده، دنیایی سرشار از اختیار است. شاید از همین روست که مارسل پروست ادبیات را یگانه زندگی واقعا زیسته می‌داند. از سویی خواننده نیز از معبر ادبیات می‌تواند از خویشتن برهد و در دنیای دیگری زیستن را تجربه کند. این شاید قدری وضعیت&quot;پرتاب شدگی&quot; ما به دل زندگی های محصور شده با شرایط نامطلوب را تعدیل کند. شوپنهاور، فیلسوف شهیر آلمانی، هنر را یگانه راه درمان درد و رنج زندگی می‌داند.بر همین اساس، رمان خوب رمانی است که تجربه صرف باشد. تفسیر کار خواننده است. رمان باید واقعیت را بازتاب دهد. ادبیات در بیان ارسطو، قدیمی ترین منتقد ادبی، روگرفت واقعیت است مثل هر هنر دیگر. ادبیات اصیل و فکور نباید شعار بدهد نباید چیزی را مستقیما بگوید بلکه باید آن را به معرض تجربه بگذارد، درست مثل واقعیت. آنتون چخوف در این باره می‌گوید: به من نگو ماه می‌درخشد، درخشش‌اش را در شیشه شکسته نشانم بده. ادبیات می‌بایست به سراغ تجربیات با اهمیت و خطیر برود و از آلودگی به ابتذال بپرهیزد. باید پرسشگر باشد و به چالش بکشد و از دادن جواب های قالبی بپرهیزد. نویسنده‌ واقعی کسی است که با طرح افکنی فکورانه، توالی مناسب حوادث و توصیف درست وقایع، شخصیت هایش را مثل آینه آنقدر صیقل بدهد که هر کس در وجود آن ها بتواند دست کم قدری از خود را ببیند. اگر این اتفاق بیفتد، خواننده وارد کالبد شخصیت می‌شود و دنیای داستان را به تجربه در می‌آورد و با آن ارتباط می‌گیرد و با شخصیت ها در طول داستان رشد کرده و تغییر می‌کند. رضا براهِنی منتقد معاصر، داستان را این چنین تعریف می‌کند:&quot;داستان سرگذشت تکامل شخصیت در طول زمان است.&quot;خواننده در طول داستان با شخصیت درد می‌کشد، می‌گرید، می‌خندد، خشنود یا غصه‌دار می‌شود و حتی مواجهه با مرگ را در پرتو شخصیت‌های داستان درک می‌کند. در یک کلام مخاطب دنیا را از دالان داستان و شخصیت ها تجربه می‌کند و خود را در شرایط ممکن دیگر می‌آزماید. از همین روست که توان همذات پنداری بیش‌تری نسبت به افراد دیگر پیدا می‌کند!حال ممکن است این سوال پیش بیاید که کدام ادبیات داستانی؟ کدام مکتب یا کدام نوع نوشتار در حیطه ادبیات داستانی فاخر جای می‌گیرد؟باید گفت کارکرد فرم، مکتب، سبک و به بیان کلی جنبه فنی در ادبیات &quot;افزایش تاثیر گذاری&quot; است. و این تاثیر گذاری در خدمت همان مقصد اولیه یعنی &quot;تجربه&quot; قرار می‌گیرد. نه تنها ادبیات که همه اقسام هفت گانه هنر به واسطه فرم، هنر نامیده می‌شوند. هنر گفتمانی است که در آن به جای مستقیم حرف زدن سعی می‌شود حس منتقل شود. به عنوان مثال در موسیقی نوازنده و آهنگ ساز از طریق نُت‌ها سعی در برانگیختن احساس دارند. به عبارتی خروج از ورطه بیان صریح، ورود به دنیای عاطفی هنر است. هنر دنیای ایما و اشاره است و عالم واقعی دنیای توضیح. ای بسا که به گفتن کلمه غم در اذهان مختلف تصورات مختلفی صورت بپذیرد، اما با نواختن یک قطعه در دستگاه بیات با کمانچه، می‌توان غم را در بند بند وجود احساس کرد. در ادبیات داستانی نیز نویسنده بجای این که بگوید شخصیتش غمگین است حالات او را توصیف می‌کند و اجازه می‌دهد خواننده با کنار هم چیدن آن توصیفات غم شخصیت را حس کند. مایه قوام هنر فُرم و جنبه های فنی آن است. اگر فرم از هنر زدوده شود دنیای واقعی در هم ریخته و غیر اثر گذار باقی می‌ماند. راز فرم اثر گذاری است. بنابر این مکتب و سبک مستقلا نمی تواند معیار چندان مناسبی برای ادبیات فاخر باشد. مهم ترین معیار برای یک اثر داستانی فاخر فارغ از سلامت و استواری فرم، عمق محتوا و اهمیت مضمونی است که داستان حول محور آن شکل می‌گیرد.پا نوشت۱:امید که این مختصر نوشتار مشوق موثری برای مطالعه ادبیات داستانی اصیل و فاخر باشد.پانوشت۲: در مقام معرفی آثار فاخر ادبیات جهان، آثار مترجم سخت‌کوش، پرکار و فرهنگ دوست، احمد گلشیری به همگان توصیه می‌شود:</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 14:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«صفرهای بعد از ممیز»</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%C2%AB%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%85%DB%8C%D8%B2%C2%BB-qrzesimejhft</link>
                <description>«صفرهای بعد از ممیز»می دانی که می‌توانی با همه دردی دست و پنجه نرم کنی به جز تنهایی. با این که می دانی تنهایی یک انتخاب نیست، یک سرنوشت است. نمی‌شود آن را از بین برد. قرن هاست تنهای تنها زندگی کرده ای. می دانی که تنها به دنیا آمده ای و تنها خواهی مرد. فکر می‌کنی هر کسی به یک نفر نیاز دارد که برایش مهم ترین آدم روی زمین باشد؛ حتی برای مدتی کوتاه هم که شده. فکر می‌کنی تنهایی هر کس به اندازه جای خالی آدم های مهمی است که در زندگیش نقش ندارند اما می‌توانستند داشته باشند. این‌ها ممکن بود دوست هایی موقت باشند یا نزدیک ترین اعضای خانواده؛ مرد باشند یا زن؛ کم یا زیاد یا حتی سهره‌ای در یک قفس کوچک. و این که واقعا در نظر دیگران چقدر مهم هستند اصلا مطرح نیست، باید دید برای تو چه قدر اهمیت دارند! درست مثل تو که در زندگیت آدم‌های بسیار زیادی رفت و آمد دارند اما تقریبا هیچ کدامشان برایت ضرورتی ندارند و تو هم برای هیچ کدام ضروری نیستی. مثل صفرهای بعد از ممیز که هیچ تاثیری بر سرنوشت عددها ندارند...زمان زیادی گذشته و هنوز درگیر ماجرایی هستی که در گذشته برایت رخ داده یا شاید هم در آینده قرار است رخ بدهد. نمی دانی گذشته و آینده یعنی چه؟ روزهای هفته را گم کرده‌ای. نمی‌دانی در کدام شب و کدام ماه و کدام سال زنده‌ای. چشم هایت را می‌بندی... انگار توی یک مدار گیر افتاده‌ای و مدام می‌چرخی. پایانی وجود ندارد. چرخش در این مدار تنها سرنوشتی است که برایت رقم خورده. باید ادامه بدهی حتی اگر توانش را نداشته باشی. می خواهی از توی مدار بیرون بزنی اما نمی توانی. تو محکوم به چرخیدن در چرخه‌ای هستی که نه اولی داشته و نه آخری. درست مثل خری که از صبح تا شب توی آسیاب می‌چرخد. تو حتی به اندازه همان خر هم از سعادت بهره‌ای نبرده‌ای تا دست کم چشم هایت را با یک تکه دستمال ببندند. مدار تو را به سمت خودش می کشد. سعی می‌کنی ادامه ندهی اما نمی‌توانی. صدای خنده های بلند کسی را می شنوی . مدار تند‌تر می چرخد. زانو هایت را توی بغل می گیری، مشت هایت را جمع می کنی...می بینی تهوع توی شکمت لگد می زند و می خواهد از گلویت بیرون بپاشد اما دهانت را می‌بندی. دهانت را که می‌بندی از توی شکمت بالا می‌آید، مزه متعفنی را توی دهانت احساس می‌کنی که تا پشت دندان هایت می‌آید. مایع سیاه و بدبو و چسبناکی تمام دهانت را پر می‌کند اما دندان‌هایت را دوباره بر هم می فشاری. دندان هایت مثل سنگ چخماق به هم ساییده می‌شوند و به هم خط می‌اندازند. مایع سیاه را قورت می‌دهی. از گلویت پایین نمی‌رود؛ توی گلویت گره می‌خورد و از آن جابه سمت چشم هایت بالا می‌آید.  سعی می‌کنی عادی به نظر برسی اما نمی‌توانی. مایع سیاه بدبو از توی منفذ کوچک چشم هایت بیرون می زند و روی صورت و لباست می‌ریزد. چشم هایت را محکم می بندی. مایع سیاه بدبو پایین می رود. چرخ می خورد و از رگ های سر شانه‌ات توی دستانت سرازیر می شود. توی انگشتانت می دود. سنگینی را توی دست هایت حس می کنی. دست هایت را نمی توانی بلند کنی. اختیار دست هایت را نداری. انگشتانت ورم کرده اند می خواهی بنویسی شاید قدری از این ورم کاسته شود اما می دانی فایده ای ندارد. دست هایت را توی جیب هایت فرو می بری. مایع سیاه از توی تنت پایین می رود و از شریان ها به بیضه ها و از بیضه ها به بیرون می ریزد. نمی توانی جلویش را بگیری. درست جلوی پاهایت تصویر مبهمی از خود را می بینی. ایستاده ای و خودت را توی مایع سیاه بدبو می‌بینی که با بهت و حیرت به خودت خیره شده ای. تصویرت هم رهایت کرده و می‌رود و تو هرچه توی مایع سیاه دنبالش می گردی پیدایش نمی کنی. به سمت آینه می دوی اما توی آینه هم خودت را نمی بینی. ساعت روی دیوار، توی آینه دارد به سمت چپ می‌چرخد، چرخشی تند ...اول گریه می‌کنی و می خواهی چیزی بگویی اما نمی توانی. بعد می بینی توی تاریکی تنها نشسته ای و دور تا دورت را آب گرفته. صدای ساعت به صدای تپش قلب بدل می شود . استخوان هایت نرم می شوند، گوشت هایت فرو میریزند و جاری می شوند. جایی را نمی بینی اما انگار از توی خون و عفن پس می‌روی به رگ های متورم و سخت؛ بعد از آنجا به کمرگاه و سینه. از آن‌جا می روی به قلبی بزرگ که محکم می‌کوبد. چشم نداری که ببینی اما حس می‌کنی؛ انگار که جزئی از تمام اتفاقاتی. از توی قلب به دیواره های گوشتی معده می‌روی و از آن جا به گلوگاه؛ از گلو به دهان و از دهان به سرپنجه... تکه‌هایت از زیر دندان ها بیرون می‌آیند و به هم می‌چسبند...چشم نداری که ببینی اما حس می‌کنی که پاره پاره های تنت به هم پیوند می‌خورد. پاره های تنت به هم جوش می خورد و پوست رویش را می گیرد. خون از زمین می جوشد و از لبه چاقو بالا می رود و می ریزد توی رگ های خالی‌ت. چاقو لبه تیزش را به رگ پاره‌ات می کشد و پوست نازکی پارگی گلویت را می پوشاند. چشمانت گرد شده اند. می خواهی چیزی بگویی اما نمی توانی. چیزی جز ناله از گلویت در نمی‌آید.ناله هایت ضعیف و ضعیف تر می‌شود چشمان ترسیده ات را بهم می‌زنی؛ بازشان که می‌کنی خودت را توی یک محیط سخت محصور می‌بینی. چشمانت را بهم می‌زنی. کاکل سنبله‌ات تنها در باد می‌‌رقصد. رنگ و روی طلایی‌ات به سبز بدل می‌شود، کم کم پس می روی تا این که از زمین می بلعدت. آن زیر آرمیده‌ای؛ تنها. چشمانت بسته است. نمی‌توانی ببینی اما تنهاییت را احساس می‌کنی. زمین شکافته می‌شود و تو در میان شیون از حفره به آغوش ها بر‍‌می‌گردی. بر می‌گردی و توی تابوت دراز می‌کشی تا به خانه ات برگردی...در خانه‌ات هستی، رمق نداری؛ می‌خواهی چیزی بگویی ولی نمی‌توانی. روزهای هفته را گم کرده‌ای. نمی‌دانی در کدام شب و کدام ماه و کدام سال زنده‌ای. چشم هایت را می‌بندی. دست هایت سنگین شده‌اند. درد در سینه ات می‌پیچد و می‌پیچد. می دانی که می‌توانی با همه دردی دست و پنجه نرم کنی به جز تنهایی. با این که می دانی تنهایی یک انتخاب نیست، یک سرنوشت است. نمی‌شود آن را از بین برد. می دانی که تنها به دنیا آمده ای و تنها خواهی مرد. فکر می‌کنی هر کسی به یک نفر نیاز دارد که برایش مهم ترین آدم روی زمین باشد؛ حتی برای مدتی کوتاه هم که شده. فکر می‌کنی تنهایی هر کس به اندازه جای خالی آدم های مهمی است که در زندگیش نقش ندارند اما می‌توانستند داشته باشند. دور و برت شلوغ است . در زندگیت آدم‌های بسیار زیادی رفت و آمد دارند اما تقریبا هیچ کدامشان برایت ضرورتی ندارند و تو هم برای هیچ کدام ضروری نیستی. مثل صفرهای بعد از ممیز که هیچ تاثیری بر سرنوشت عددها ندارند...</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 22:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ستایش کُمدی به بهانه معرفی یک داستان کوتاه!»</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%8F%D9%85%D8%AF%DB%8C-tfyha7plsago</link>
                <description>داستانی درباره خریدن لنین از اینترنت!میروسلاو پنکوف، نویسنده بلغاری، داستانی دارد به نام «خریدن لنین» که نشر ماهی آن را در کنار یک مجموعه داستان کوتاه دیگر منتشر کرده است؛ در این داستان میروسلاو به شیوه ای بسیار خلاق و با به کارگیری فن روایت در روایت، یک داستان چند لایۀ زیبا خلق کرده که متضمن حقیقت بسیار مهمی است!«هشدار اسپویل!»داستان در زمانه اضمحلال و فروپاشی شوروی رخ می‌دهد و درباره جوانی است که پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده و با پدر بزرگش زندگی می‌کند؛ او پدربزرگش را مقصر اصلی مرگ والدین خود می‌داند و همین دلیلِ بروز اختلاف میان او و پدربزرگش می‌شود. آن ها دو سال با هم هیچ گونه صحبتی نمی‌کنند تا این که پدربزرگ پیش از مهاجرت نوه‌اش به آمریکا، بر روی یک برگه سرخ رای که متعلق به انتخابات 1991 بوده است نامه‌ای برایش می‌فرستد:«ای خوک کثیف کاپیتالیست! پروازت خوش. دوستدارت، پدربزرگ.»و نوه‌اش بر روی یک اسکناس یک دلاری پاسخش را می‌نویسد:«ای کمونیست ساده لوح! ممنون از نامه‌ات. من فردا عازمم و همین که برسم سعی می‌کنم در اسرع وقت با یک زن آمریکایی ازدواج کنم. بعد هم سعی می‌کنم صاحب بچه‌های آمریکایی بشوم. دوستدار تو: نوه‌ات.»همان طور که از گفت‌و‌گوی مکتوب بالا و نماد بسیار ظریفی که در آن به کار رفته بر می‌آید داستان بیان‌گر جدال و تقابل میان شرایط منسوخ شده پیشین و شرایط نوظهور جدید و عدم پذیرش توسط کسانی است که نمی‌توانند بپذیرند اشتباه کرده‌اند. پدر بزرگ او یک کمونیست بسیار ساده‌دل و آرمانگرا است که تمام زندگیش با دو حادثۀ فروپاشی امپراطوری سرخ و مرگ همسر و رفیقِ هم‌عقیده‌اش دستخوش بحران شده است اما وی همچنان بر عقاید خود پافشاری می‌کند و حاضر نیست بپذیرد که دنیا تغییر کرده و بسیاری از آن‌چه همیشه بدان باور داشته بی‌اساس بوده و آرمان سُرخ شکست خورده است. او در سایه گذشته زندگی می‌کند و نوه‌اش در پرتو آینده.پدر بزرگ معتقد است که:« هیچ چیز از دست نرفته. ممکن است کمونیسم در ستاسر این کشور مرده باشد اما آرمان‌ها هیچ وقت نمی‌میرند. من تمامشان را می‌آورم اینجا، به همین دهکده.»او حتی علت مرگ همسر خودش را تاب نیاوردن وی در برابر این که نمی توانسته لگدکوب شدن آرمان هایش را ببیند عنوان می‌کند در صورتی که وی به علت سرطان مرده است. این اشاره نویسنده به زعم من بیانگر حقایق کاذب و دلیل تراشی های هذیان گونه‌ای است که یک ذهن مسموم شده توسط ایدئولوژی بدان دچار می‌شود. مارکس ایدئولوژی را دانش دروغین می‌دانست که برای همه پرسش های آدمی پاسخ‌هایی در آستین دارد اما این پاسخ‌ها موقتی و غیر حقیقی و عمدتا وهمی هستند.پدر بزرگ نماد افرادی است که آرمان های ایدئولوژیک را بر روابط انسانی، نسبت‌ها و پیوند‌ها ترجیح می‌دهند و قربانی پروپاگاندا شده‌ و به کیش شخصیت پرستی گرویده‌اند:«من عاشق لنین هستم من از کاپیتالیست‌ها بدم می‌آید!»«عاشق من هم هستی؟»«تو نوه‌ی منی.»«پس بیا شهر زندگی کن!»«من این جا کار دارم. مسئولیت دارم.».....تجسم میزان تاثیر گذاری پروپاگاندا بر ذهن و دیدگاه افراد را در تمام گفت‌وگوهای داستان می‌توان یافت؛ به عنوان مثال به محض ورود جوان به فرودگاه آرکانزاس، وقتی یکی از مسئولان موسسه حمایت از دانشجویان خارجی یک جلد کتاب مقدس به او هدیه می‌دهد، از او می‌پرسد:«می‌دانید این چیست؟» و وقتی با پاسخ منفی جوان مواجه می‌شود می‌گوید:«این مجموعه اعمال ناجی ماست؛ سخنان عیسی مسیح.»و او پاسخ می‌دهد:«آهان، مجموعه آثار لنین. جلد چندم؟»با وجود طنز بسیار تلخِ مُضمر در این پاسخ کاملا مشخص است که نویسنده می‌خواهد محیط ایزوله‌ای که افراد تحت حاکمیت شوروی در آن زندگی می‌کردند را  به نحوی ملموس ترسیم کند. همچنین وقتی جوان در پاسخ به پرسش پدر بزرگش درباره خُلقیات آمریکایی ها در گفت‌وگوی تلفنی می گوید آن ها با ما فرق دارند، مثالی عنوان می کند که برجسته ترین طنز به کار رفته در داستان را به زعم من نمایش می‌دهد:«مثلا همین دختری که باهاش آشنا شدم، سامانتا الان یک ماه است که افسرده شده چون پدرش عوض یک بی ام و دنده اتوماتیک، برایش بی ام و دنده‌ای خریده. گریه می کرد و می‌گفت من نمی‌تونم پشت این بشینم. خیلی ضایعست...»پدر بزرگ گفت:«واقعا هم ضایعست!»البته نویسنده نمی‌خواهد از آمریکا بهشتی بسازد که در آن سطح دغدغه ها از شدت مسخرگی عضه آور است! بلکه در ادامه خاطر نشان می‌کند که البته آدم های مثل خودش و پدر بزرگ هم در آن‌جا هستند. این نشان دهنده ظرفیت نسل نو در پذیرش کاستی‌ها و بی طرفی آن‌ها و ذهن بازشان است.خواست ایدئولوژی از پیروان، عمل به تکلیف بدون چون چراست نه تفکر!نویسنده طرفداران ایدئولوژی چپ را تا حد حماقت ساده می‌انگارد؛ پدر بزرگ آن‌قدر دلداده کمونیسم است که با جمعی از همراهانش تصمیم می گیرد شعله رو به خاموشی انقلاب را در دهکده کوچکشان با جمع آوری هر شی مربوط به انقلاب، از برگه های رای گرفته تا مجسمه های نصفه و نیمه روشن نگه دارد و در این حین گول یک شیاد را می‌خورد که مدعی شده جسد لنین را به مزایده گذاشته اند و از نوه‌اش می خواهد که از طرف وی در مزایده شرکت کند و به هر ترتیبی که هست پیکر لنین را برای او خریداری کند!پدر بزرگ نماد یک خرد منسوخ شدۀ بسیار خام‌دستانه است که در عین بلاهت بسیار عزیز شمرده می‌شود؛ گویی بخشی از وجود جوان ‌است. گذشته برای آینده عزیز و بخشی از هویت اوست اما آینده برای گذشته به منزله نابودگر هستی و انزواست. نگارنده نکته بسیار ظریفی را در این مطلب گنجانده است و آن این‌که یک ذهن مسموم شده توسط ایدئولوژی توان همزاد پنداری و نوع دوستی بسیار کمتری به نسبت کسانی که از قفس ایدئولوژی گریخته‌اند دارد. فردیت، انسان و روابط برای دشمنان ایدئولوژی از آرمان‌های انتزاعی و سلسله مراتب بوروکراتیک و حزبی ارزشمند تر‌ هستند و در اولویت قرار دارند.در نهایت با مرگ پدر بزرگ آخرین میراث آرمان های خشن اما صادقانه سُرخ به دست خاطرات سپرده می‌شود و نوه، آخرین پناهش را هم از دست می‌دهد. درست مثل انسان امروز که آخرین آلترناتیوش، چپ، را از دست داده و از همیشه آسیب پذیرتر، تن به زنجیر‌های فزاینده و سخت سرمایه داری و برده‌داری مدرن داده است و بر روزهای خوش گذشته که ساده اندیشانه امیدوار بود سوگواری می‌کند.پنکوف اصولا سیاسی نویس است؛ مگر می توان اهل اروپای شرقی بود و سیاسی نیندیشید و سیاسی ننوشت؟ واقعیت تلخ این است که سیاست تاثیرات بسیار گسترده‌ای بر زندگی و روان انسان دارد؛ تاثیراتی آشکار و تاثیراتی پنهان. درست مثل یک کوه یخ بزرگ که تنها حجم بسیار کمی از خود را به کشتی های نزدیک شونده نمایش می‌دهد!میروسلاو پنکوفپنکوف مثل بسیاری از نویسندگان قرن بیستمی اهل روسیه و جمهوری های اقماری شوروی با انزجار و نفرتی آمیخته به طنز دست به قلم برده است و حاصل این شیوه نگارش داستانی شده است در ژانر کمدی-درام و یا دارک کمدی که در آن خشم و انزجار و ریشخند و تراژدی و تاسف در یکدیگر تنیده شده‌اند.«ستایش کُمدی»ارسطو در رسالۀ بوطیقا«poeitics» سه ژانر اصلی ادبیات را حماسه و تراژدی و کُمدی بر‌می‌شمارد؛ حماسه سرگذشت آدم‌های فراتر از آدم‌های عادی است که در آن شرح اعمال قهرمانانه، مبارزات و شگفتانه‌های شخصیت‌ها به مخاطب ارائه می‌شود. تراژدی به بازنمایی سرگذشت یک شخصیت به نحوی تأثر برانگیز می‌پردازد و عواطف و احساسات را به حضور فرا می‌خواند و همانند حماسه به شخصیت هایی فراتر از مردم عادی تعلق دارد. در همین راستا به سخن فردریش نیچه می‌توان اشاره کرد؛ او می‌نویسد:« زندگی یک قهرمان شبیه به تراژدی است؛ هر چه تراژیک تر، قهرمانانه‌تر!» اما کُمدی تقلیدی است از آدم‌های فروتر از مردم عادی و حتی بدتر با توجه به عنصر مسخرگی و ریشخند که خود زیر مجموعۀ «زشتی» است با زبانی گاها نیش دار و آمیخته به هجو.دوران انسان‌های برین به سر آمده است. ما در عصری زندگی می‌کنیم که به قول فردریش دورنمات، نمایشنامه نویس معاصر، همه چیز در آن به کُمدی ختم می‌شود. عصر ما عصر پایان حماسه است و در آن خبری از قهرمانانی که خیر بر وجودشان چیره‌تر است و بهره‌مند از کمال‌اند نیست. امروز شر بر همه چیز سایه انداخته است. در این زمانه همه چیز تحت تاثیر سُلطه نیهیلیسم از معنا تهی می‌شود و  به شکلی بسیار مضحک و کمیک‌وار در می‌آید. کمدی تنها امکانی است که در دوران آخرالزمان«از زبان مسیح» برای هنر گشوده است.کمدی به زعم من در عین حال نسبتی به سزا با تراژدی دارد؛ چه اینکه هر دو به نحوی به «شر» می‌پردازند اما از جهاتی متفات. یکی از منظری که مبتنی بر عواطف و تاسف و غصه است و دیگری بر نقص و کاستی و شر، به چشم یک اشتباه و ناهنجاری تمسخر آور نگاه می‌کند. همین نسبت سبب آمیزش این دو ژانر با یکدیگر و خلق ژانری جدید به نام کمدی-تراژدی یا کمدی سیاه گردیده است.با خندیدن به ناهنجاری ها می توان توجه همگان را به زشتی نهفته در آن معطوف کرد. در عصری که حقیقت بیش از پیش به وسیله رسانه، ایدئولوژی(پروپاگاندا) و پول در ورای حجاب قرار گرفته، کُمدی روش بسیار مناسبی برای گُشایش رَه به حقیقت و به چالش کشیدن فضیحت های موجود در جامعه است. از همین روست اگر ادبیات و تبعاً سینما به این دستاویز موثر بیش از پیش روی می‌آورند.برای نمونه می توان به مواردی اشاره کرد. همان‌گونه که می‌دانیم قرن نوزدهم عصر طلایی ادبیات داستانی است؛ برای اثبات این مدعا کافی است از بزرگ ترین نویسندگان جهان در تمام ادوار لیستی تهیه شود؛ بدون شک سهم عمده‌ای از این لیست متعلق به نویسندگان بزرگ قرن نوزدهم خواهد بود! نوشتجات کسانی مثل: چارلز دیکنز، داستایوسکی، ایبسن، چخوف، بالزاک و... شواهدی کافی برای تقویت انگاره‌ای هستند که عصر ما را عصر پایان امکانِ حماسه و زمانه کمدیِ تراژیک می‌داند. به عنوان نمونه فئودور داستایوسکی در کتاب‌هایی‌ مثل رمان شیاطین«جن زدگان» و داستان کوتاه کروکودیل جامعه ناهنجار معاصر خود را با طنزی تلخ به چالش می‌کشد و نقد می‌کند. یا تورگنیف در اثر معروف خود پدران و پسران با طنزی نامحسوس به نیهیلیست‌ها می‌تازد.به طور کلی در تمام دوران ها نویسندگان و هنرمندان از این حربه موثر بسیار مدد جسته اند و در نهایت آثار هنری مهم کمی را می‌توان یافت که در آن از قابلیت‌های پرکاربرد ژانر کمدی و طنز تلخ استفاده نشده باشد.parasite «انگل»در سینما که مولود متکامل ادبیات داستانی، ملتقای هنر‌های دیگر و جامع فنون است نیز این ژانر در بین مردم طرفداران بسیاری دارد به عنوان مثال فیلم کُره‌ای «اَنگَل» یا «مرگ استالین» در ژانر کمدی سیاه ساخته شده‌اند و هر دو توانسته‌اند توجه منتقدان و مردم را به خود جلب کنند؛ از سویی آثار «چاپلین» و «وودی آلن» نیز نیازی به معرفی ندارند و  نگاهی ریشخند گونه به کاستی‌ها دارند. وودی آلن کمدینی که در آثارش رد تفکر و کمدی اصیل را می‌توان یافت.در نهایت باید یاد آور شد که با آگاهی نسبت به کارکرد ها و قابلیت های ادبیات و هنر، می‌توان اندیشه انتقادی را تعالی بخشید و گامی خرد در جهت استیفای حقوق انسانی در برابر دیکتاتور‌ها و ایدئولوژی‌ها برداشت. هدف نگارنده نیز از نوشتن چنین مطالبی اعتلای اندیشه_به قدر وسع_ در برابر زر و زور و تزویر بوده است. به عنوان حُسن خاتمه به بیتی از رهی معیری در بیان علت اهمیت دادن به موضوع کُمدی اشاره می‌شود :خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر استکارم از گریه گذشته به آن می خندم...</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 16:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(نا)داستان پر تب و تاب ما:</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-vlp2valbsehm</link>
                <description>زندگی همیشه پر از غیر منتظره هاست. شاید همه اش را بتوان یک تصادف عجیب تلقی کرد؛ بعد از قریب به دو سال به هر دری زدن برای راضی کردن پدر سرسختش، درست در زمانی که فکر می‌کردیم به انتهای راه رسیده‌ایم و از این‌جا مانده و از آن‌جا رانده‌ شده‌ایم، ورق برگشت و بازی روزگار زیر و زبر شد. تا به خودمان آمدیم دیدیم مشغول خرید سور و سات نامزدی هستیم!به خواب می‌مانست اما خواب نبود؛ بیدار بودم. آخر در خواب بعید است که بتوان همه چیز را این اندازه شفاف و با جزئیات مشاهده کرد؛ یک طرف من بودم که خیس عرق کنار پدرم نشسته بودم و طرف دیگر پدر و خانواده‌اش. یکی دوبار به صرافت افتادم به صورتم لَت بزنم مگر از خواب بیدار شوم. دلم نمی‌خواست بیش از این دلم به خوابی خوش باشد که قرار است به دست بیداری پاره پاره شود ...اما هر چه می‌گذرد این رویا تمام نمی‌شود و سعی دارد به من اثبات کند که واقعیتی است تام و تمام. حالا آزمایشمان را هم داده ایم و منتظر تعیین تاریخ عقدیم. همه چیز آن‌قدر سریع و ناباورانه اتفاق افتاد که به معجزه شبیه بود.حالا تمام اتفاقات تلخ و شیرین این دو سال جلوی چشمانمان است: دعوا‌ها، قرار‌های دزدکی، نقشه‌های گاه و بیگاه برای جلب رضایت پدرش و دلتنگی و فاصله‌ای که هنوز ادامه دارد و همچنان سر به سرمان می‌گذارد...قرار گذاشته بودیم نجنگیده نبازیم و حالا آن‌قدر‌ها که توقع می‌رفت نجنگیده‌ایم و تقریبا می‌شود گفت برنده‌ایم!از نسخه پیچیدن برای همه بیزارم اما معمولا داستان‌ها حرفی برای مخاطب دارند؛ ناداستان من و او (ما) شاید حرفش این باشد که:بیایید نجنگیده نبازیم؛ حتی اگر بناست ببازیم!پا نوشت:من آدم دیر باوری ام؛ هنوز هم کاملا باور نکرده‌ام که بیدارم. اما گاهی یک رویای خوب هم می‌تواند بخشی از خوشبختی باشد. وانگهی خواب‌ها بسیار واقعی تر از آن‌چیزی هستند که ما فکر می‌کنیم...ما خویش ندانستیم بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم...&quot;حسین منزوی&quot;</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 23:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نا اُمیدی...</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%8F%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-w6gf422herqs</link>
                <description>به گاه خفتن دوش، درون دخمه تاریک ذهن خسته من جهید برق امید، ز کور سویی دور... به یک شراره لهیبی به جان من انداخت، اجاق سینه من از شرار روشن شد حرارتی سر زد  دل فسرده من هم دمِ دوباره گرفت چنان که با من گفت: سحر دوباره به این کوچه بازخواهد گشت! پرنده بر سر هر شاخه باز خواهد‌ خواند و زنجره دولبش را ز ناله خواهد بست از این سرا به سرانجام، غصه خواهد رفت!سرور چونان صبح ز پشت پنجره بر ما سلام‌خواهد کرد و شادکامی را به کام کومه‌مان چون شراب خواهد ریخت! کهن جراحتمان التیام خواهد یافت! غبار غم‌ ز سر رَف زدوده خواهد شد طبیب عشق به سرپنجه محبت خویش ز درد زخم پر از بغض و کینه خواهد کاست و یاد شوم شب تیره را سرور سحر شبیه خاکستر به باد خواهد داد... .... ز سوی دیگر یاس به شمع خانه امید من هجوم‌آورد و با تمسخر و کین، درون لاله گوشم به طعنه زمزمه کرد:  زهی خیال عبث! دگر چگونه و کِی  نهال کوچک امید میوه خواهد داد!؟به خویشتن گفتم: مگر هر آن‌چه که هست ز من بدارد دست  و واگذاردم این چندگاهِ اندک را، به حال خسته خویش... هم آن دروغ قشنگ هم این حقیقت تلخ، فدای یک دم‌ آرام و بی تلاطم مرگ!&quot;تردید&quot;</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 12:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمم در آرزوی بهاران دگر نخفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-vex1n7zjabl6</link>
                <description>شعری به مناسبت بر باد رفتن همه امیدها:از رستخیز بوته تن سنگ می شکست        باران نشان مرگ ز هر صخره می زدود سرما ره دیار دگر می سپرد و نور در ابتدای کوچه ما ایستاده بود .... چشم جوانه ها همه بر سوی آسمان بر پیک باد جمله سپردند این خطاب کای پرتو لطیف و دل آرای زندگی  بر پهنه ی گرفته ی ما هم کمی بتاب ....  گر سر گذاشت ابر به دیوار آسمان بر کِشت کٌشته های زمستانه می گریست؛  رنگین کمان سرود: که بیچاره صبر کن!  هر کس به یاد آوردش دوست کُشته نیست!  ....  گیسوی بید در کف مهرآور نسیم چون جویبار در شکن و پیچ بود و باد،  در هو هوی مداوم خود با پرنده گفت: کاین نوبهار بر اهالی این باغ نوش باد!  ....  بلبل به شاخ در بر گل آرمیده بود خورشید سرخوشانه به هر سو نگاه کرد بر پنجه ظریف دَمن با حنای گل باران، سرورِ دشت و دمن را گواه کرد  ....  بر هر طرف که گشت سرم سبز بود و سبز حال و هوای بیشه دل انگیز و ناب بود  اما هزار حیف و صد اندوه ناگهان یکدم ز خواب جَستم و دیدم: سراب بود! ....  کولاک بود و آتش بی جان کلبه ام جز شعله های بیهده طرفی نبسته بود در آسمان غمزده ی پشت شیشه هم اندوه شام قامت مه را شکسته بود ...  تاریک و سرد بود و در این شب ستاره هم در پشت سترِ ابر ز ما دیده می گرفت!  حتی هلال لاغر شب، سست و بی رمق از ما ز شرم چهره ی غمدیده، می گرفت! ....  افسوس کآرزوی پر از شوق دانه ها در زیر برف ها و یخِ توامان نهفت،  شب ها گذشت زان شب و پیوسته تا کنون چشمم در آرزوی بهاران دگر نخفت!  «تردید»</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 12:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;هنر؛ مذهب انسانِ مدرن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-gaegxncixoot</link>
                <description>انسان بینوای امروز از یک سو در میان پاره های آهن، چرخ دنده های غول آسا، حقیقت مجازی و زنجیر‌های نامرئی سرمایه داری و اختلاف طبقاتی محصور شده و از سوی دیگر در مخمصه های اساسی زندگی انسانی مانند مواجهه با مرگ، تنهایی تشدید شونده، انتخاب و مسئولیت گیر افتاده است.برخی از این‌ها گرچه وضعیت هایی هستند که بشر از ابتدایی ترین مراحل زندگی‌اش پیوسته با آن ها دست و پنجه نرم کرده اما چالش های دنیای جدید آثار و نتایج آن‌ها را تشدید کرده است. به عنوان مثال مواجهه با مرگ موضوعی است که به احتمال قریب به یقین از عصر حجر تا امروز همواره ذهن بشر را به خود معطوف داشته است اما وقوع جنگ های بزرگ عصر مدرن این مواجهه را آن قدر جدی و تاثیر گذار کرده که بخش مهمی از واکنش های جمعی اذهان انسانی را به خود اختصاص داده است.ارنست همینگوی نویسنده آمریکایی که خود در جنگ جهانی اول در جبهه متفقین حضور داشته است، در این باره می نویسد:«در یک جنگ مدرن ممکن است شما مثل یک سگ برای دلیلی بیهوده بمیرید!»از دانسته های تاریخی‌مان بر می‌آید که در دوران پیشا‌مدرن مسائلی نظیر مرگ، تنهایی یا پوچی کم‌تر از امروز در هنر، ادبیات و ... نمود داشته‌اند. بنابر این می‌توان گفت پیدایی یا تشدید چنین دلمشغولی هایی خود نتیجه بسط و گسترش مدرنیته است. از زمانی که سنت با بار و بنه و امکان هایش رفته و تنها یادی از خود گذاشته  تا به امروز که در زمانه پسامدرن قرار داریم؛ چالش‌های زندگی انسان همواره رو به فزونی بوده است.با این همه نگارنده مثل برخی پژوهشگران(!) عالی رتبه و گرانقدر، مدعی نفی مدرنیته در چالش میان سنت و مدرنیته نیست و معتقد است از نفی مدرنیته آبی برای سنت‌خواهان و عقب‌گرد‌طلبان گرم نمی‌شود. نفی مدرنیته که به گمان نگارنده، ضروری الحدوث بوده و مرحله ای از سرنوشت محتوم بشری است شبیه به این است که پدری وجود فرزندش را نفی کند! چنین کسی می تواند مخالف اشتباهات فرزندش و راهنمای او در کسب تجربیات باشد اما به تحقیق هرگز نمی‌تواند منکر توانمندی و احیاناً برتری فرزند برومندش بر خود باشد!از آنجا که مکان-زمانمندی اساسی ترین و تنها فُرم تجربه انسانی است؛ نمی توان یک مرتبه متاخر تاریخی را به بهانه های مختلف مذهبی- ایدئولوژیک نفی کرد و مرحله متقدم را بر آن ترجیح داد چون اساسا در چنین شرایطی انتخابی وجود ندارد! میان سنت و مدرنیته کسی نمی‌تواند یکی را برگزیند! تنها می‌توان با فهم هر دو- که البته مستلزم روحیات خاصی است و رگ غیرت حضرات غالبا چنین اجازه‌ای بدیشان نمی‌دهد- به امکان مفاهمه و برقراری گفت و گو میان سنت و مدرنیته نزدیک شد.به موضوع برگردیم، در چنین زمانه‌ای و با چنین دلمشغولی‌ها و دغدغه‌هایی انسان مفلوک و مسخ شده مدرن چگونه می‌تواند دریچه‌ای هر چند کوچک به هوای تازۀ معنا بگشاید و از سختی و سردی آهن و پول و دیجیتالیسم قدری فاصله بگیرد؟به گمان من یگانه امکان موجود برای انسان مدرن هنر است. انسانی که مذاهب و خدایان خود را در گذشته دفن کرده و آسمان را به حال خود واگذاشته است امروز پیرو &quot;هنر&quot; می‌باشد و در مأمن هنر روحش را تخلیه می‌کند! هنر امروز همان کارکردی را دارد که اسطوره‌ها و خدایان در گذشته می‌کردند! امروز پیامبران هنرمندانند و از عالم غیب و هزار توی روان رنجور انسان خبرها دارند...هنر نیایش انسان مدرن است. وقتی می نویسی، می سُرایی، ترسیم می کنی، می سازی، اجرا می کنی، می نوازی در واقع خود را در چشمه روشن معنا از آلایش‌های زندگی ماشینی شتاب‌زده می‌زدایی و انسانیت خویش را به خاطر می‌آوری. هنر تنها طریق ممکن برای اعاده حیثیت از معصومیت از دست رفته ای است که سیاست و پول و صنعت آن‌را ربوده‌اند. هنر بیان والای احساس و تفکر است. گفتمان هنری نزدیک ترین گفتمان ها به فلسفه است اما آن پوسته سخت و قانون زده فلسفه را ندارد. هنر با نقد و نقادی و آزاد اندیشی و تمنای آزادی در زندگی سراسر جبر نسبتی سخت و پیمانی وثیق دارد. هنر ثبت رنج‌ها و شادی‌ها و عواطف و افکار در حافظه بشریت با جوهر و قلم ابدیت است. پرداختن به هنر به مثابه تنها دریچه انسان مدرن به سوی معنا، به سوی هوای تازه و به سوی اختیار در زمانه ای که اختیار مثل برف توی مشت آب می شود و تحلیل می رود ضرورتی است که حیات روح بشر به آن بستگی دارد.هنر قلمروی خیال است. در خیال جوهری نامیرا وجود دارد: اراده محض! این جوهر جاودانه تمامی خواسته‌ها را در خود جای داده و از آن‌ها خمیر مایه‌ای ساخته برای خلق جهانی دیگر؛ جهانی که در آن دست نیافتنی ترین آرزو‌ها و بلندترین آرمان‌ها با اَبروی گشاده و آغوش گشوده چشم به راه‌اند. تنها در عالم خیال می توان آخرین گام ها را از تاریکنای هجر به سوی روشنای وصل طی کرد. تنها در عالم خیال می توان جراحت های کاری واقعیت را از تن زدود؛ خیال آخرین چیزی است که برای انسان باقی می‌ماند؛ حتی اگر تمامی مایملکش به دست زمانه به تاراج رود! در عالم هنر انسان می تواند از هر قید و بندی رها شود و خود را تخلیه نماید و خشم و نفرت و انزجار یا شوق و عاطفه و میلش را به هر پدیده و اتفاقی اعلام نماید و فریاد بزند؛ هنر مدرن پاشش  رنگ های مخلوط شده به روی بوم نیست؛ هنر مدرن مذهب انسان مدرن است. اگر کارکرد مذهب برای انسان در جهان سنت همواره گشودن افق های تازه‌ای از امیدواری برای تحمل بار هستی و پاسخگویی به وضعیت‌ها و مخمصه‌های اساسی بشری بوده است امروز این وظیفه خطیر به عهده هنر است.در عصر آهن و باروت و ماشین، چرخ دنده ها و کارخانه ها و بازارها، اینترنت و الکترونیک و دیجیتالیسم، انسان استحاله خواهد شد و تمثیل &quot;مسخ&quot; کافکا، این مسیح معاصر را فریاد خواهد زد و همچون گریگور سامسا به حشره‌ای بی مصرف و هرزه گرد مبدل خواهد شد که در فاضلاب صنایع دست و پا می‌زند و به دیوار نمور روزمرگی می‌آویزد؛ از چنین موجودی تنها و تنها شفیره‌ای از باقی خواهد ماند مثل خود او بی‌اثر و مخنث .فرانتس کافکا با داستان تمثیلی مسخ از خودبیگانگی انسان مدرن را فریاد می‌زند!اگر روزگاری جان استوارت میل سعادت را در بیشترین منفعت ممکن برای بیشترین افراد ممکن می دانست و مارکس تنها راه بازپس گیری سعادت به تاراج رفته انسان را در یک انقلاب تمام عیار علیه بورژوازی ردیابی می نمود؛ امروز باید دهان به اعتراف گشود که تمام امکان ها آزموده شده و هیچ یک قادر نبوده انسان را سعادتمند کند و از همین روست که بشر بیش از هر زمان دیگری امکان دستیابی به سعادت را از اساس مورد تردید قرار داده است! برای جراحت های بیشمار انسان امروز تنها مُسکّن موجود هنر است! هنر تنها راه به تعویق انداختن و یا تحمل بدبختی است. اینگمار برگمان سینما را پناهگاه کسانی می‌دانست که از زندگی متنفرند؛ درست تر این است که گفته وی را به تمام هنر‌ها تعمیم بدهیم! انسان امروز اگر آوازی نخواند، نغمه‌ای نسُراید، شکوه طبیعت و زشتی اجتماع را روی بوم جاودانه نسازد، رنج‌های آدمی را به تصویر نکشد و داستان های تلخ و شیرینش را ننویسد به آرامی شروع به مردن خواهد کرد و بار بودن را تاب نخواهد آورد ...</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 03:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«پایان اتوپیا»</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%A7-yjav0pdiksuj</link>
                <description>امید آخرین چیزی است که انسان از دست می‌دهد؛ در واقع همان گونه که هوا برای زنده بودن انسان ضروری است، امیدواری برای زندگی کردن ضرورت دارد. انسان بدون امید مرده‌ای متحرک است که گورش را انتظار می‌کشد. امیدواری تنها رانه انسان برای فعالیت و تنها نقطه اتکای او برای تحمل بار هستی است. با این حال امید کاذب نه تنها کمکی نمی کند که زمان ناچیز آدمی را هم هدر داده، می سوزاند. از همین رو گاهی نا امیدی با همه مرارتش به حلاوت امید می ارزد.امید شعله ای است که هرگز از فروزش باز نخواهد ایستاد...امید در زندگی جمعی انسان ها به صورت های متفاوتی تجلی می نماید؛ گاهی در مثالِ بهشت عدن و گاهی در صورت یک آرمانشهر و گاهی در قالب خلق جهانی هنری و این جا ملتقای الهیات و سیاست و ادبیات است!معمولا عمده ما انسان ها امید داریم که پس از مرگ در سرای دیگر و در کالبدی دیگر ادامه حیات دهیم، دوباره و دوباره عشق بورزیم و «بودن» را پیوسته مزه مزه کنیم، مگر این که بیش از اندازه عاقل باشیم. شاید- و تنها شاید-همین امید ما را به خلق جهان برین که به زعم برخی ساخته و پرداخته ذهن مشوش و مغشوش انسان‌هاست رهنمون کرده است. شاید همین آرزو ریشه باور به خدایانی است که به زعم برخی مخلوقند و برخی دیگر خالق! کسی چه می‌داند؟ واقعیت این است که ما تقریبا غیر از جزئیات پراکنده چیز چندان قابل اعتنایی از زندگی و جهان نمی‌دانیم!با این همه ندانستن، دست کم می‌دانیم که بشر با خواست-اگر این خواست را ریشه امید محسوب کنیم- زنده است و هیچ گاه لهیب خواست در وجودش فروکش نخواهد کرد؛ خواستِ بقا، جاودانگی، سعادت، رفاه و... ؛ و تعریف سعادت هر چه که باشد و خدایان چه مخلوق ذهن باشند و چه خالق آن، انسان که به قول شاملو خود کهنه رند خدایی است، می کوشد به تقلید خداوندگاران بهشت برینی برای خود بسازد و مثل جاودانان الیمپوس بر فراز زندگی جلوس نماید؛ البته به قدر وسع.معمولا همیشه میان صورت ذهنی ایده‌ها و تحقق عینی آن‌ها اختلافات سنگینی وجود دارد؛ ایده بهشت روی زمین هم از این رویه مستثنی نبوده و نیست. عمده انقلاب‌ها با تکیه بر همین خواست و همین باور راسخ به تحقق سعادت شکل گرفتند اما تمامشان به زودی ماهیت کریه خود را برملا نموده و در صور پایان اتوپیا محکم تر از همیشه دمیدند! پیشنیان نیز این را می دانستند. سهروردی اتوپیا را که لفظی یونانی است به «ناکجا آباد» ترجمه کرده است! و به گمان من این درست ترین ترجمه ای است که ماهیتا بر این لفظ دلالت دارد؛ چرا که در هیچ برهه‌ای و در هیچ زمانی وعده اتوپیست‌ها متحقق نشده است! از سویی دیگر ویکتور ماری هوگو، نویسنده بزرگ رمانتیسیت فرانسوی در اثر سترگ خود بینوایان از قول انقلابیون فرانسه می‌نویسد: ما پادشاه را کشتیم، کوشش کردیم دنیا را تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.اینجا سرزمینی ست که برای آزادی جنگیدیم ولی حالا برای نان می جنگیم. نکته ی عدالت این است که همه وقتی برابر می شوند که مُرده باشند.&quot;تنها نکته عدالت این است که همه وقتی برابر می‌شوند که مرده باشند!&quot;همچنین تجربیات مکرر ملل مختلف از جمله روسیه، جمهوری های اقماری شوروی، فرانسه پسا انقلاب، کشور‌های آرمانخواه آمریکای جنوبی، کشورهای چپگرای آسیای شرقی و خاورمیانه به مثابه برهانی خلل ناپذیر انگاره فوق را به اثبات رسانده‌ است اما از آن جا که پذیرش پایان اتوپیا به مذاق برخی باورمندان، دنباله روان ایدئولوژی و تهی مایگان جزم اندیش تلخ و سنگین است، واقعیت را وارو جلوه می‌دهند و این امری بسیار طبیعی است. چه انسان نمی‌خواهد بپذیرد که سرنوشتی تلخ دارد و همچنین ما انسان ها بسیار مایلیم که از پذیرش مسئولیتمان شانه خالی کنیم و آن را به آسمانیان یا دیگران حوالت دهیم.حتی اگر پرومته آتش خدایان را در اختیار انسان های گرفتار در تاریکی قرار دهد، چیزی از تاریکی بسیار زمین نخواهد کاست. وعده برپایی بهشت روی زمین – خواه جنبه الهی داشته باشد خواه برگرفته از متریالیسم دیالکتیک باشد- تمنایی است که ریشه در عاطف شکننده انسان دارد و هیچ تضمین و حتی نشانه‌ای برای تقویت باور بدان وجود ندارد.پذیرش این امر که هیچ تضمینی برای لزوما بهتر شدن شرایط ملل پس از تغییرات روبنایی نیست، به عقیده نگارنده یکی از مهم ترین اصول اندیشه ورزی و کنش گری عاقلانه سیاسی در عصر حاضر است و زمینه ساز افزایش دقت و واقع بینی و توجه به نتایج کنش‌ها در مواجهه با زمانه می‌گردد.نا امیدی از امید های واهی- امید به بهره مندی از مواهب ایدئولوژی های زمینی و هوایی و آرمان های مضحک دور از واقع- نخستین گام در جهت مواجه با مسئولیت سنگین سیاسی ماست و موجب می شود آستین همت بالا زده به صرافت مشارکت در تجربه جمعی جهانیان بیفتیم و در نتیجه از تجربیات تلخ و شیرین آن ها بهره مند شویم.پانوشت:یادداشت حاضر بخشی از «مقدمه بر اندیشه سیاسی» است که به مرور در همین صفحه منتشر می‌گردد.پانوشت دوم: «تردید» یگانه راه «اطمینان» بخشی است که یک انسان می‌تواند در مسیر دستیابی به «حقیقت» طی کند!</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 20:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نمایشنامۀ«مگس‌ها» ژان پل سارتر</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%80%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%DA%98%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1-unzntqjagb7j</link>
                <description>در ماورای ناامیدی است که زندگی انسانی آغاز می‌شود.( از جملات کتاب)«مگس های مزاحم ملامتگر!» در میان چهره های مطرح فلسفه غرب نام ژان پل سارتر بیش از دیگران با ادبیات پیوند خورده است و این یقینا حاصل دلدادگی او به این حربه ی موثر(ادبیات) برای ساده سازی مفاهیم و گسترش تفکر انتقادی-فلسفی است. ژان پل سارتر و فلسفه اگزیستانسیالیستی‌اش به لطف ادبیات، بسیار ساده فهم تر و دست یافتنی تر از فیلسوفان دشوار پرداز دیگر هستند؛ نیز از همین روست اگر در میان اهالی دنیای خشک و زمخت فلسفه نام آنان که با ادبیات پیوندی داشته اند بیشتر شنیده شده و پژواک افکارشان بیش از دیگران منعکس گردیده است. بنا‌بر‌این ادیب-فیلسوفانی چون  سارتر، نیچه، سورن کی‌یر کگارد و حتی افلاطون با وجود این‌ که خود، شعر و درام را گمراه کننده جوانان و افیونی خطرناک می‌دانست با داستان و ادبیات و گزین گویه و نثر خلاقانه ادبی افکارشان را نشر داده‌اند و به سبب پیوند بیشترشان با ادبیات است که بیشتر شنیده و خوانده شده‌اند و افکارشان بیشتر هضم شده است. البته در این میان کسانی هستند که به معنای دقیق کلمه  فیلسوف محسوب نمی‌شوند اما آثارشان سرشار از مفاهیمی است که در فلسفه محل نزاع است؛ آلبر کامو، سیمون دوبوار، لئو تولستوی، داستایوسکی و بسیاری دیگر از نویسندگان مطرح ادبیات جهان از این دسته اند.فلسفه اگر چه با غموض و پیچیدگی روبه روست اما غموض و پیچیدگی لزوما مساوی با فلسفه نیستند؛ به این معنا نمی‌توان هر آن کس را که به وسیله هنر های بیانی_زبانی(ادبیات) ، اعم از رمان، نمایشنامه، جستار ادبی، داستان کوتاه و حتی شعر، افکار فلسفی را از کالبد زمخت خود به در آورد و به تصویر کشید به مبتذل سازی فلسفه و لگد‌مال مردن آفاق بلند سپهر تفکر متهم نمود؛ حتی برعکس چنین کاری شایسته دو تقدیر است، اول از منظر عمق و غنای محتوا و دوم از منظر هنر و فرم و خلاقیت!فلسفه بنا نیست یک ورزش فکری محض و یا دلمشغولی مختص اغنیایی که از شدت برخورداری دچار ملال شده اند باشد، فلسفه قرار است همان گونه که تا کنون بوده، چراغ راه زندگی آدمیان باقی بماند، بنابر این چرا و چگونه و به چه انگیزه ای برخی ندیده و نشنیده و نخوانده سارتر، کامو، یوستِین گُردر و... را به جرم داستان گویی می نوازند!؟ تفاوت نقد و بهانه گیری درست در همین جاست؛ کار ادبیات صرفا قصه و لالایی برای کودکان گفتن نیست! ادبیات از آن جهت که از اقسام هنر است  وظیفه خطیری بر عهده دارد و آن توسعه اندیشه های بشری و گسترش تجربیات، احساسات و درک انسان از زندگی و موقعیت های متفاوت است.سخن کوتاه، هسته اصلی داستانِ مگس ها بر محور اسطوره های یونان باستان میگردد؛ ژوپیتر خدای آسمان‌ها و خدای خدایان، اورست فرزند آگاممنون و خواهرش الکتر، کلیتمنستر همسر خائن آگاممنون شاه مسینیا، اژیست جنایتکار و لوپداگوگ خادم و معلم فلسفه کورنتی اورِست شخصیت های مهم این داستان هستند.  مگس‌ها که همه جای این داستان به وفور به چشم می‌خورند نماد یا سمبل فساد روح جمعیِ مردمی هستند که سال‌ها است با قبول این‌که به‌حق نفرین شده‌اند و تقدیر شوم خویش را پذیرفته‌اند، در محکومیت تقدیر محبوسند و اینگونه عمر را به‌سر می‌برند.مردم آرگوس باری سنگین بر دوش خود احساس می کنند. حاکمانشان به آن‌ها گفته اند که این بار سنگین، بارِ مسئولیت از دست‌رفته‌ای است که آن‌ها نسبت به مردگانشان داشته‌اند و حالا رهایشان نمی‌کند آن ها با تلقین به مردم قبولانده‌اند که در گناهان حاکمانشان شریکند.  گناهان سربازانی که بر بی‌دفاعان شمشیر کشیده‌اند، رباخوارانی که زندگی مردم را دستمایه سوداگری و زالو صفتی خود قرار داده اند و خیانت کارانی که با فریب و حقه و نیرنگ و قتل بر مسند پادشاه پیشین، آگاممنون تکیه زده‌اند. الکتر خواهر اورست و شخصیت مکمل داستان عمری را در آرزوی انتقام گذرانده و این را جزئی از سرنوشت خود می‌داند. در مقابل اورست هیچ نمی‌داند کسانش که هستند و چه بر آن ها گذشته است؛ او تنها به خیال یافتن خواهرش به این شهر نفرین شده پای گذاشته و می‌خواهد به زودی باز گردد؛ او پس از آشنایی با الکتر و یافتن حقیقت به کمک ژوپیتر، خدای خدایان آزادی خویش را می‌یابد و سرانجام تصمیم می‌گیرد نقشه خواهر را عملی کند، اما در این هنگام الکتر پشیمان می‌شود:«خواسته‌ام باور کنم که من می‌توانم این مردم را با سخنانم نجات دهم… از راه خشونت است که باید آن‌ها را نجات داد؛ زیرا تنها با فعل بد است که می‌توان بر فعل بدی دیگر غلبه کرد… برو و مرا با رویاهای شومم تنها بگذار...» در تمام این درام مگس‌ها استعاره اند. استعاره‌ از گناهانی‌ که هیچ یک از شهروندان را تنها نمی‌گذارند. گناهانی که ریشه در عدم وقوف مردمان آرگوس به آزادی خویش دارند. از نبود آگاهی بر آزادی و گُم کردن قدرت انتخاب است که انسان‌ها گرفتار مگس های مزاحم‌اند. اورست در آخرین پرده این نمایش، گناهان مردم آرگوس را به قیمت تنهاییِ همیشگی خودش می‌‎‌خرد و آن ها به آزادی‌شان می‌رساند.هر که با سارتر و اندیشه اش آشناست میداند کلید واژه فلسفی او، همانا آزادی و به تبع آن مسئولیت است! سارتر با به خدمت گرفتن ادبیات کوشیده است آزادی انسان را به گونه‌ای انضمامی و ملموس به خوانندگان خود بشناساند. فلسفه ساتر فلسفه انتخاب است. انسان ماهیتی ندارد بلکه تنها وجود دارد و ماهیتش را با انتخاب‌های مکررش  می‌سازد! این همان چیزی است که به اصالت وجود سارتری معروف گشته است. نباید از نظر دور داشت که این اصالت وجود با آن‌چه در فلسفه اسلامی مطرح است تفاوت دارد.این نمایشنامه، در پی تبیین آزادی طرح افکنی انسان به عنوان موجود لنفسه (being for itself) ، به وسیله تاکید بر ندامت و پشیمانی ای  است که بر الکتر به دلیل مشارکت در قتل عارض میشود! گویا قلم فیلسوف فرانسوی سخن از دل  صوفی پیر قونیه، می گوید:«گر نبودی اختیار این شرم چیست/این حیا و خجلت و آزرم چیست؟!» این نمایشنامه در عین سادگی و روانی متن، بسیار ژرف و قابل اعتناست. اصل داستان مُلهِم از نمایشنامه &quot;الکترا&quot; و &quot;اورست&quot;نوشته اوریپیدس است. البته باید گفت که اوریپید، سوفوکل و آیسوخولوس که هر سه از مهم ترین درام نویسان عصر زرین هنر یونان بوده‌اند هر کدام داستان الکترا و اورست را به نحوی که با طرح و هدفشان سازگار بوده با تغییراتی اندک نوشته‌اند. ژان پل ساتر نیز در مقام چهارمین نفر داستان را با در محوریت قرار دادن «آزادی انتخاب»، به خوبی و شیوایی و با قلمی بسیار قدرتمند پرداخته است. «مگس ها» ملتقای اسطوره، فلسفه و هنر است!آمفی تئاتر هرودس در قلب شهر آتن؛ جایی که احتمالا برای نخستین بار نمایشنامه های اوریپید در آن به اجرا در آمدداستان با ورود اورست و خدمتکارش به شهر آرگوس آغاز می‌شود؛ اورست که فرزند دور افتاده آگاممنون و برادر الکتراست به طور اتفاقی با خواهرش آشنا می‌شود و الکترا او را از سرنوشت تراژیک پدرش و توطئه مادرش آگاه می‌کند.وقتی اورست هویت خود را می‌شناسد، تصمیم می‌گیرد اژیست و کلیتمنستر را بکشد تا هم انتقام خود و خواهر ستم‌دیده‌اش را ستانده باشد و هم مردمان افسون زده شهر آرگوس را از استبداد خدایان و پادشاهان رهایی بخشد. اورِستِس پس از ارتکاب قتل اژیست و مادر خود کلیتمنستر می گوید: «آزادی بر فراز سر من چونان تندری می غرد! من کارم را کردم!» پس از این واقعه الکترا از مشارکت خود در این عمل پشیمان می‌شود و اورست می‌کوشد وی را از پشیمانی بر حذر بدارد. داستان همواره حول محور آزادی و مسئولیت عمل در دوران است.اورست اژیست و کلیتمنسترا  مادر خود را که با خیانت به پدرش زندگی ش را به تباهی کشیده بودند می‌کشد و توسط الهگان سرنوشت مورد شماتت قرار می‌گیرد...به هر روی، جذابیت داستان و کوتاهی و عدم اطناب در آن جدا از محتوای اندیشمندانه و البته سرراست و بی پیرایه‌اش درخور توجه بسیار است. مگس‌ها یا همان الاهه‌های انتقام در این نمایشنامه یحتمل مساوی با وجدان و مونولوگ های ملامتگر درونی روان فرد هستند که او را به سبب خطاهایش مورد سرزنش قرار می‌دهند. از سویی سارتر در این نمایش، آزادی را اگر چه عمومی می‌داند اما کسی را آزاد حقیقی می‌خواند که نسبت به آزادی خویش آگاه است. در این داستان می‌بینیم که  آزادی مردمان شهر آرگوس در نتیجه استبداد اژیست، در ورای حجاب قرار گرفته است و شهروندان آرگوس آگاهی به آزاد بودنشان ندارند؛ بنابر این آزادی خود را گم کرده‌اند و بندگان اژیست گشته‌اند.در صحنه پنجمِ پرده دوم این نمایشنامه از زبان ژوپیتر خدای خدایان خطاب به اژیست شاه نتیجه نهایی  و هسته اصلی داستان سارتر را دریافت می‌کنیم: «هر آن دم که آزادی در روحی انسانی شعله انداخت، دیگر خدایان در برابر این انسان قدرتشان را به کمال از دست میدهند؛ زیرا این مسأله ای است انسانی و مربوط به همه انسان ها؛ تنها مربوط به آنها. بر انسان است که به آن بپردازد یا آن را در نطفه خفه کند!» در فلسفه اگزیستانسیالیسم انسان موجودی است که خود را می سازد، با معنا دادن به زندگی اش و با طرح‌افکنی‌هایش . این به عینه در مگس ها بر اورست جوان که در ابتدا قربانی تقدیر بود و بعد ها یا تغییر خود قهرمان آزادی شد صدق میکند! اورست خود را ساخت و معنای زیست خود را برگزید! او به انسانیت دست یافت! انسانیت در یک کلام یعنی گزینش اصالت‌مندانه و پذیرش مسئولیت‌های تابع عمل!مگس ها تماما متضمن محتوایی اخلاقی_سیاسی است؛ شخصیت‌های این داستان کاملا تیپیکال و سمبلیک هستند و هر‌کدام نماینده یک قشر خاص در جامعه. ژوپیتر خدای خدایان، اژیست شاه آرگوس را خویشاوند خود می‌خواند و او را همچون خودش بانی نظم می‌داند! این هر دو مستبد رازی می دانند که اگر فاش گردد رشته امور از دستشان خارج می شود و آن این است که:« انسان آزاد است!»وجه اخلاقی این نمایشنامه را می بایست در توجیه قتل جست! چرا که ممکن است شرایطی وجود داشته باشد که کشتار جنایت محسوب نگردد! اما تشخیص موقعیت بسیار دشوار خواهد بود و کم تر کسانی هستند که مانند اورست صحیح را از سقیم باز شناسند و مسئولیت عمل خود را تمام و کمال بپذیرند.امید که این مختصر نوشتار، افق گشای مطالعه و بازخوانی این اثر باشد. نگارنده معتقد است خوانش چنین آثاری در زمانه ما که عصر عُسرت آزادی است می‌تواند بسیار بصیرت بخش باشد. امید که موثر افتد.</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sat, 26 Nov 2022 15:16:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملاتی در علوم انسانی قسمت اول: چیستی انسان!</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-p1t8wtn4epig</link>
                <description>انسان موجود خرد‌مند یا موجود زبان‌مند؟ما انسان‌ها زبان‌مند هستیم. زبان‌مندی مشخصۀ اصلی ماست. اینکه حیوانات هم دارای دستگاه ارتباطی هستند سخن درستی است اما باید پرسید آیا حیوانات نیز کاملا مانند انسان با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند؟ سوالاتی از این دست را مشکل می‌توان جواب داد؛ با این‌حال در مقام پاسخ باید یادآور‌شدکه دست‌کم بر اساس برخی شواهد می‌توان گفت نحوه ارتباط انسان‌ها با حیوانات متفاوت است. وجه این تفاوت آن‌ است که انسان همواره از گذشته و آینده سخن می‌گوید،به عبارتی انسان زمانمند است و برخلاف حیوانات زمان را به واسطه همین زبان‌مندی درک می‌کند. انسان موجودی است که پیوسته در سایه حسرت دیروز و در پرتو اضطراب فردا زندگی می‌کند و این حسرت و اضطراب را از رهگذر زبان به گونه‌ای معنا‌دار ادراک می‌کند؛ در‌مورد دیگر حیوانات با توجه به تجربیات عینی‌مان نمی‌توانیم چنین چیزی را بگوییم؛ حیوانات در سطح غریزه و در ساحت بی ‌در زمانی زیست می‌کنند و هیچ‌گاه مانند انسان حسرت گذشته و دغدغه آینده و گذران حال را درنمی‌یابند.بسیاری از منطق‌دانان، متالهان، دانشمندان و فیلسوفان در گذشته بر این باور بودند که آنچه انسان را از سایر موجودات متمایز می‌کند قوه‌عقل اوست؛ تفکر و تامل آن چیزی است که به عبارتی فصل ممیز انسان از حیوان است؛ آن‌‌ها بر این باور بودند که انسان می‌اندیشد و اندیشه‌اش را با استفاده از زبان بیان می‌کند؛ این سوتفاهم از ترجمهlogos حاصل گردیده است. ارسطو انسان را حیوان دارای لوگوس می‌نامید.(logical animal)لوگوس در زبان یونانی علاوه بر معنای خرد به معنای زبان نیز هست؛ ظاهرا یونانیان باستان دریافته بودند که قوه خرد انسان چه مایه آمیختگی با زبان‌مندی او دارد؛ خرد قوه‌ای است که بدون زبان‌مندی امکان پیدایش ندارد. متالهان و اندیشمندان قدیم گمان می‌کردند که زبان تنها وسیله‌ای برای بیان معانی است؛ لازمه این حرف آن است که تفکر و معنا را از فُرم کلام(لفظ)، مجزا در نظر بگیریم!این مسئله در جهان اسلام نیز به دلیل دعوا‌های کلامی معتزله و اشاعره بر سر حُدوث و قِدَم قرآن و پیدایش مسئله «کلام نفسی و کلام لفظی» مطرح گردیده است؛ در قرن اول و دوم هجری این پرسش رفته‌رفته در بین مسلمانان مطرح شد که آیا قرآن که صادر شده از خداوندی سرمدی است خود مانند خداوند ازلی یا به عبارتی قدیم است یا این‌که مخلوق و حادث است؟معتزله که قائل به مخلوق بودن قرآن بودند با مخالفت اشاعره مواجه شدند، اشاعره برآن بودند که قرآن از آن روی که سخن خداوند است و خداوند موجودی قدیم است، قرآن نیز قدیم و به عبارت دیگر، سرمدی یا ازلی است. ترجمه: البته کلام(معنا) حقیقتی است که هر آینه در دل بوده و زبان(لفظ) تنها نشانه‌ای است بر دل!قائلان به کلام نفسی از طریق تفاوتی که میان لفظ و معنا قرار می‌دادند می‌کوشیدند معنا و باطن قرآن را تحت عنوان کلام نفسی &quot;قدیم&quot; و الفاظ ظاهری آن‌را &quot;حادث&quot; عنوان کنند و خود را از مخمصه سوال یادشده برهانند.حتی وقتی با کسی صحبت نمی‌کنیم و با خود غرق اندیشه‌ایم گویا با خویشتن در حال گفت و گو می‌باشیم!این که بگوییم من ابتدا جهان را تجربه می‌کنم و سپس این تجربه را به وسیله‌ی زبان در ارتباط با دیگران بیان می‌کنم تاحدی درست است اما تمام ماجرا نیست. بیایید بیندیشیم آیا به‌راستی می‌توان خارج از ساحت زبان فکر کرد؟ آیا ما ابتدا می‌اندیشیم و آنگاه اندیشه‌مان را بر زبان می‌آوریم؟ آیا ما معنا و فهم جهان را مستقل از زبان به دست می‌آوریم؟کافی است کمی با ریزبینی بیشتری به موضوع بنگریم آنگاه در‌خواهیم‌یافت که ما لحظه‌ای از زبان‌مندیمان نمی‌توانیم خارج شویم. ما نمی‌توانیم از زبان جدا‌شویم؛ حتی در لحظه هایی که با کسی سخن نمی‌گوییم و با خود غرق اندیشه هستیم. ما در اوقات اندیشه با خویشتن گویا با خودمان گفتگو می‌کنیم. زبان خانۀ هستی انسان است. به عبارت بهتر زبان‌مندی اساسی ترین وضعیت انسانی است. همه چیز برای انسان در قلمرو زبان است که معنا دارد؛ از گل‌های شمعدانی چیده شده در راه پله تا ریز و درشت اتفاقاتی که در هر لحظه برای ما رخ می‌دهد، همه نام و معنایی دارند. دنیای بدون کلمات اصلا قابل تصور نیست! همین قابلیت اسرار‌آمیز سبب شد برخی از هنرمندان وادیبان قرن بیستم بگویند:«کلمه خداست!» در واقع این سخن به لایتجزی بودن زبان از هستی انسان اشاره دارد؛ انسان‌ها فانی هستند. آن‌ها می‌میرند و پیوسته دیگران جایگزینشان می‌شوند اما کلمات، همچون خدایانِ جاوید، پیوسته بوده‌اند، هستند و خواهند بود!در افق اندیشه دینی، گاه مواردی نظیر جمله بالا یافت می‌شود که نشانه‌ایست از ژرف‌اندیشی‌های تاریخی بشر سرنوشت انسان به زبان گره خورده‌است؛ انسان از بدو تولد در سایه زبان با مفاهیم و پدیده ها آشنا می‌شود و دنیا را از چشم‌انداز زبان تجربه می‌کند، زبانی که توسط پیشینیان شکل گرفته و متکامل گردیده است. فیلسوف بزرگ قرن بیستم، مارتین هایدگر یکی از کسانی است که به زبان‌مندی انسان بسیار توجه کرد. او بر این بود که فهم انسان در گرو فهم زبان است و این را یگانه راه ورود به جهان درون انسان می‌دانست. انسان توسط زبان ساخته می‌شود؛ او نمی‌تواند خود مستقلا جهان را تجربه کند و فقط و فقط از معبر زبان است که با جهان آشنا می‌شود.یگانه ساختاری که به انسان این امکان را می‌دهد تا خود‌ را و آنچه را فهمیده است بیان کند زبان است. زبان موجب آشکارگی ما و جهان به یکدیگر می‌شود. در نگاه اول ما زبان را به عنوان بازتاب دهنده واقیعت می‌دانیم. هر چند به لحاظ منطقی تجربه جهان مقدم بر بازتاب آن در زبان است و پس از آن، تجربه برای بیان در ساختار ارتباط انسانی قرار می‌گیرد اما در اندیشه هایدگر، زبان این محدودیت را که تنها وسیله‌ی برای ارتباط به معنای روزمره و معمولی باشد، در هم می‌شکند و تبدیل به جایگاهی می شود که هستی اساسا تنها در آن معنا می‌یابد. زبان است که مایه آشکارگی و روشنی رخداد دانسته می شود. بیرون از زبان دنیا دنیایی بی معناست. با این اوصاف انسان پیش از اینکه در جهان باشد به واسطه زبان ماهیتاً در آنجاست!&quot; دازاین&quot; یعنی &quot;درآنجا بودن!&quot; از پیش در آنجا(جهان) بودن به واسطه زبان!زبان خانه وجود است؛ انسان در خانه اش(زبان) ساکن است. کسانی که می‌اندیشند و کسانی که با کلمات خلق می‌کنند نگهبانان این خانه هستند.  &quot;دازاین&quot; کلیدواژه‌ مهم فلسفه‌ی هایدگر و نامی است که انسان را به واسطه آن تعریف می‌کند؛ دازاین از اسم اشاره &quot;دا:da&quot; به معنای آنجا و &quot;زاین:sein&quot; به معنای بودن و هستن و حضور است، دازاین دو مشخصه اصلی دارد: زمان‌مندی و زبان‌مندی! مفهوم زمان نیز در ساحت زبان است که برای نخستین بار ما را متوجه خود می‌سازد.به تعبیر سارتری کلمه، جهان بیرون از ادراک انسان، هستی و جهانی فی نفسه(درخویشتن) است؛ این هستیِ درخویشتن، در ذات خویش نه واجد معنایی است و نه مفاهیم و معانی را داراست. انسان است که به تمامی این پدیده‌ها نام و معنایی می‌دهد و هم انسان است که برای زندگی خویش معنا می‌آفریند. سارتر آشکارا به این‌که قابلیت معنا‌سازی در انسان به دلیل زبان‌مندی اوست اشاره نمی‌کند. در نظر سارتر انسان، هستنده‌ی برای خود(لنفسه)است؛ ملاک او در راستای تبیین این برای خویشتن بودگی قوه انتخاب است؛ از این نکته لازم می‌آید که وی زبان‌مندی را بایستی پیش‌تر در انسان مفروض انگاشته باشد چرا که بدون زبان‌مندی گزینه‌های پیش‌رو برای فرد معنایی نخواهند داشت که وی بخواهد دست به انتخاب بزند! معنا‌داری انتخاب‌های انسانی اساسا در گرو زبان است.این اصل اگزیستانسیالیسم که انسان آفریننده معنا برای جهان و زندگی خویش است به سوبژکتیویته(اصالت فاعل شناسا)  در فلسفه مدرن باز می‌گردد.در نهایت به عنوان نتیجه باید گفت فهم زبان و ساختارهای آن کمک شایانی به فهم مسائل علوم انسانی می‌کند؛ از همین روست اگر علوم انسانی با زبان‌شناسی و ادبیات رابطه‌ای چنین نزدیک دارند. مارتین هایدگر شعر و ادبیات را بسیار ارج می‌نهاد و بر جنبه ابداعی و خلاقانه آن با عنایت به (پوئیسیس) در فلسفه ارسطو تاکید بسیار می کرد.یک توضیح:میان تفکر اگزیستانسیالیستیِ ژان پل سارتر و اگزیستانسیالیسم هایدگر با وجود شباهت اسمی تفاوت های بسیار زیادی هست اما در این جُستار تنها کوشیده‌ام با محوریت قرار دادن&quot; زبان‌مندی&quot; انسان اهمیت این وضعیت را در هستی انسانی تبیین نمایم تا در جستار‌های آتی در باب سوبژکتیویته،روش‌مندی علوم انسانی و اهمیت زبان و ادبیات در این رشته‌ از دانش بشری بیشتر بنگارم. ادامه خواهد داشت...</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 02:19:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تجربه سخت و رقت بار!</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-coxjiodsgvqt</link>
                <description>تجربه ملموس یک جنگ دردناک واقعی با بازی کامپیوتری “this war of mine”داستان‌ها علاوه بر سرگرمی، بهترین ابزار برای افزایش تجربه زیستۀ ما هستند؛ وقتی داستان می‌خوانیم از زندگی روزمرۀ خود رها شده به میان ماجرا هبوط می‌کنیم و همراه شخصیت ها رنج می‌کشیم و می‌خندیم و وضعیت‌های متفاوت بشری را تجربه می‌کنیم. انسان یک مرتبه بیش‌تر فرصت زیستن ندارد. داستان‌ها این امکان را در اختیار ما قرار می‌دهند تا بی‌شمار زندگی جدید را تجربه کنیم؛ مرزها و محدودیت‌ها را درنوردیم و خود را در شرایط جدید به معرض آزمایش بگذاریم. قصه‌ها اگر هیچ خاصیت دیگری به‌جز این نداشته باشند، همین کافی است تا راز اهمیت‌شان را بر ما آشکار کنند.قرن هجدهم اگر قرن شکوه شعر و نمایشنامه‌های منظوم بلند بود، قرن نوزدهم را بدون شک می توان دوران سلطۀ بی‌چون و چرای رمان و قرن بیستم را دوران پرشکوه سینما محسوب کرد. در تمام این زمان‌های طولانی داستان‌ها اهمیتشان را حفظ کرده و خود را پا به پای نوآوری ها به انسان امروز رسانده‌اند. امروز ما در ساختاری نسبتا جدید دنیای داستان ها را تجربه می‌کنیم:&quot;صنعت بازی سازی یا  بقول اجنبی‌ها گیمینگ!&quot;راقم این سطور بر آن است که هیچ افسونی جای &quot;کلمات&quot; را نمی‌گیرد و هیچ قالبی بر &quot;رمان&quot; برتری نخواهد یافت؛ با این حال حقیقت را حتی اگر خلاف میلمان باشد نمی‌توانیم انکار کنیم؛ یک مزیت آشکار بازی بر رمان، سینما، نمایش و ... تعامل فعال مخاطب در پیشرفت داستان و نقش وی در رقم خوردن سرنوشت نهایی شخصیت هاست؛ این کم چیزی نیست!من نمی‌خوام اینجا باشم پدر‌بزرگ، می‌شه از اینجا بریم؟جنگ یکی از رقت‌بار‌ترین و تراژیک‌ترین وضعیت‌های بشری است؛ مرگ اگر چه همواره بر آستانۀ در ایستاده است اما هیچ‌گاه چون زمانۀ جنگ، این‌اندازه به انسان نزدیک نیست! در جنگ انسان هر‌روز می‌میرد و زنده‌ می‌شود و مرگ خویشان، ویرانی دلبستگی‌ها و گسستن پیوند‌ها را روشن‌تر از هر زمان-مکان دیگری تجربه می‌کند.جنگ محمل خمودگی و نومیدی است. جنگ چونان زهدانی است که هر لحظه آبستن وداع است! جنگ مادر تمام مصیبت هاست؛ تلخ‌ترین اتفاقات، هراس‌آور‌ترین احساسات و غیرقابل تحمل‌ترین مصائب را در جنگ می‌توان به وضوح دید: قتل، غارت، وداع، دزدی، ترس، وطن فروشی، تلاش برای بقا، گرسنگی، ویرانی، بی‌سرپناهی و...؛ با این همه، ردی از حماسه، شجاعت، عشق و ایثار را نیز می‌توان در آن یافت.fuck the war!بازی‌هایی که ما را به میان جنگ می‌برند عمدتا تصویری کاریکاتوری و غیر‌واقعی از جنگ را بازنمایی‌ می‌کنند؛ یک قهرمان شکست‌ناپذیر که با یک سلاح حساب همه را می‌رسد و ماجرا را با سلحشوری و غرور به پایان می‌برد! اما بازی&quot;این جنگِ من&quot; به گونه‌طراحی شده است تا واقعیت‌های زمخت، تلخ و مشقت‌بار جنگ را نمایش دهد.در این بازی راهبردی شما رهبری چند شخصیت را به عهده می‌گیرید که هر‌یک توانایی‌های خاص خود را دارند؛ یکی دونده خوبی است چون روزگاری فوتبالیست بوده؛ آن‌یکی آشپز ماهری است، شخصیت ‌دیگر سرباز فراری ارتش است و استعداد جسمانی خوبی دارد و دیگری خبرنگاری است که تقریبا هیچ کار خاصی از او بر‌نمی‌آید!پیغام خود‌کشی یکی از شخصیت ها شما باید چهل روز برای بقا تلاش کنید در حالی که منابع کافی برای زنده ماندن وجود ندارد، زمستان در راه است و خطر همواره تهدیدتان می‌کند. در این بازی گاهی مجبور می‌شویم اخلاقیات را زیر پا بگذاریم، از دیگران دزدی کنیم یا حتی ممکن است مجبور شویم کسی را بکشیم که در این صورت شخصیت مرتکب قتل دچار افسردگی می‌شود و احتمال دارد خودکشی کند!شخصیت‌ها مدام مریض و گرسنه و نا‌امید می‌شوند؛ هر روز نمی‌توانید سیرشان کنید؛ حتی اگر تله موش بسازید همیشه چیزی برای خوردن وجود ندارد؛ غذا و آب همیشه جیره‌بندی است و حتی گاهی باید یک‌شخصیت را قربانی کرد تا بقیه زنده بمانند!بازی دو سبک دارد؛ در یکی شما داستان‌های خاصی را دنبال می‌کنید و در دیگری شخصیت های مدنظرتان را انتخاب کرده، بازی را آغاز می‌کنید؛ این سخت‌ترین تجربه بازی شما خواهد بود چون به هیچ عنوان نمی‌توان آزمون و خطا کرد، قابلیت ذخیره‌سازی نیز وجود ندارد و اگر شخصیتی را از دست بدهید برای همیشه باید با او وداع کنید! جالب است که مرگ یک از شخصیت‌ها دیگران را افسرده می‌کند و شخصیت‌های افسرده از فرامین شما تبعیت نمی‌کنند چون حال مساعدی ندارند!پدر! می‌تونم خونۀ جدیدمون رو نقاشی کنم؟بازی به شدن واقع‌گرا و سخت است؛ با این حال از جذابیت بالایی برخوردار است و اگر به دیالوگ‌ها و مونولوگ‌های شخصیت‌ها دقت کنید جملات درخشان و نابی را به خاطر خواهید سپرد!این بازی جذاب با اکثر سیستم‌های رایانه‌ای سازگار است و نسبت به بازی‌های هم‌رده خود حجم چندانی هم ندارد؛ در عین حال نسخه کوتاه شده اندروید آن نیز موجود است.امید که این مقاله دوست داران گیم، ادبیات و داستان را به تجربه ارزنده‌ای رهنمون شود.</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 00:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی سخت؛ برای خوانندگان سرسخت!</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%AE%D8%AA-fjnp75hktdcy</link>
                <description>one hundred years of solitudeصدسال تنهایی کتابی؛ سخت برای خوانندگان سرسختصدسال تنهایی داستان پر پیچ و خمی است و برای خواندنش می بایست هوشیار بود؛ در غیر این صورت بسیار محتمل است که به کلی از خواندنش منصرف شوید. گابریل گارسیا مارکز در تمام داستان هایش دوست دارد با مخاطب کشتی بگیرد، او را در هزار توی شخصیت های متعدد گیر بیندازد، در مرز ناپیدای میان واقعیت و رویا شگفت‌زده‌کند و طوری امور فرا­ واقعی را با جزئیات پر زرق و برق و بیان قاطع توصیف نماید که شنونده بی هیچ تردیدی آن را واقعیت مسلم بینگارد؛ این بارز‌ترین مشخصه نوشته‌های اوست.اگر رئالیسم تداعی‌گر نام نویسندگان بزرگ روس و امپرسیونیسم تداعی‌گر نویسندگان فرانسوی باشد بی‌شک نام رئالیسم جادویی با جهان سوم و آمریکای لاتین پیوند خورده‌است. با این حال مارکز، خود از پذیرش این نام پرهیز می­کرد و بار­ها گفته‌بود که تنها­ و تنها به سبک رئالیسم می‌نویسد و البته خود را رئالیست چندان موفقی هم نمی‌دانست. شاید این یک بام و دو هوا دقیقا مثل کتاب‌هایش گیج کننده باشد اما­ باید اذعان کرد که مارکز درست می گوید. او فقط و فقط واقع‌گراست اما واقعیتی که در سرزمین‌های جنوب قاره آمریکا جریان‌دارد نوع خاصی از واقعیت است؛ واقعیتی که در آن میان اتفاقات حقیقی و رویا‌ها مرز روشنی وجود ندارد؛ درست مثل داستان‌های کوچه بازاری و افسانه‌های عامیانه که ما بار‌ها آن ها را شنیده‌ایم؛ داستان‌هایی که در آن برخی مردمان دُم دارند، جن‌ها در حمام عروسی می‌گیرند و آل زائوی تنها و نوزادش را آزار می‌دهد.سرزمین داستان‌های مارکز سرزمین شگفتی‌هاست؛ جایی که در آن هزاران نفر از مردم را قتل عام می کنند، آن ها را با واگن های قطار حمل کرده به دریا می‌ریزند و این اتفاق را از اذهان مردم به شکل بسیار مرموزی پاک می‌کنند؛ به نحوی که هیچ کس آن را به خاطر نمی­‌آورد؛ حتی کسانی که در آنجا بوده‌اند وعزیزان خود را در آن حادثه از دست داده‌اند.گابریل گارسیا مارکز مارکز عمیقا سیاسی می‌نوشت؛ او که به لحاظ ایدئولوژیک به جریان چپ تعلق داشت بنیان‌گذار یک سبک تمام انتقادی شد. رئالیسم جادویی جداَ یک مکتب ادبی استعمار ستیز است. اغراق در باز‌آفرینی عنصری است که نویسنده در این سبک به وسیله آن حقایق را به نحوی تاثیر‌گذار و به‌یاد‌ماندنی به تصویر می‌کشد!تمامی داستان های مارکز، چه در این کتاب چه در دیگر داستان های درخشانش در دنیای خیالی دهکده &quot;ماکوندو&quot; جریان دارند یا به نوعی با آن در ارتباطند، شخصیت ها نیز یا همرزمان و دوستان، و یا فرزندان و نوادگان و بستگان سرهنگ &quot;آئورلیانو بوئندیا&quot; هستند.این مکتب را می توان رئالیسم اسطوره ای یا خرافی نامید چرا که نویسندگان رئالیست جادویی دنیایی را به مخاطب ارائه می‌نمایند که در آن هیچ امری نا‌ممکن نیست و هر حادثه‌ای را که بتوان در عالم خیال تصور کرد در آن رخ می‌دهد؛ آن‌ها با این ترفند واقعیت را به سخره می­‌گیرند و از این منظر می­توان گفت متعلق به جریان پست مدرن ادبی هستند. آن­ها وقایع عادی را با انعکاس رویاگونه و از رهگذر مضمون های الهام گرفته شده از افسانه‌های عامیانه و قصه­‌های پریان و اسطوره های بومی می­‌نویسند.در­باب رئالیسم جادویی می‌توان بیش­­ از این­‌ها نوشت اما بهتر است آن‌­را رها کنیم و به داستان بپردازیم:این کتاب ماجرای زندگی پر فراز و نشیب و مرگ چندین نسل از خانواده بزرگ­«بوئیندیا»است؛ &quot;خوسه آرکادیو بوئیندیا&quot; و &quot;اورسولا ایگوآران&quot; به همراه فرزندانشان &quot;آئورلیانو&quot; و &quot;خوسه آرکادیو&quot; در دهکده نوپایشان روزگار می‌گذرانند. داستان از جایی آغاز می شود که متعلق به صفحات میانی کتاب است، وقتی سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در جوخۀ اعدام منتظر مرگ خود ایستاده و روزی را به یاد می‌آورد که پدرش او را می‌بُرد تا یخ را بشناسد. آمدن &quot;ملکیادس کولی&quot; و فروختن آهن ربا­‌های مغناطیسی بزرگش به خوسه آرکادیو بوئیندیا آغاز ماجرای بلند ماست. خوسه آرکادیو بوئندیا مرد خلاق خیال پردازی است که می‌کوشد ماده­‌ای را کشف کند که به کمکش بتوان مس را به طلا تبدیل کرد؛ او با این که شکست می­خورد اما هر کاری از این دست انجام می دهد تا مردی ثروتمند شود. در این داستان ما پیوسته بزرگ‌تر‌ها را به خاک می‌سپاریم و آن ها را در صفحات گذشته دفن می‌­کنیم، با کودکان قد می‌کشیم و شاهد رنج‌ها و شادی‌های شخصیت‌های بی‌شمار داستان می‌شویم تا جایی که در صفحات انتهایی، پس از صد سال زندگی با تباری که محکوم به تنهایی بوده‌است به راز نام گذاری این داستان پی‌می‌­بریم.شجره نامه بوئندیا های ماکوندو از نکات مهمی که در حین مطالعه این کتاب می‌بایست حتما رعایت شود همراه داشتن قلم و کاغذ است؛ فرزندان &quot;اورسولا&quot; و &quot;خوسه&quot; به رغم تعداد پرشمارشان، با یکدیگر هم‌­نامند و ممکن است با یکدیگر اشتباه گرفته‌شوند. از سویی آنقدر شخصیت فرعی در این داستان هست که ممکن است برخی فراموش شوند. نکته دیگر اینکه بهتر است این رمان در طی مدت زمان کوتاهی با پیوستگی و مداومت خوانده شود تا رشته اصلی سیر داستان در گیر و دار اتفاقات فرعی از دست خواننده خارج نگردد.به عنوان نکته آخر، به شخصه ترجمه کاوه میرعباسی را پیشنهاد می‌کنم، این کتاب به دلیل توصیفات اروتیک و اشاره به تنانگی‌، پیوسته در معرض سانسور بوده‌است اما نسخه‌ای که با ترجمه جناب میر‌عباسی چاپ شده علاوه بر این حسن که مستقیما از زبان اصلی برگردان شده‌است، تمامی موارد مذکور را داراست؛ از همین روی بعید می‌نماید که سانسور و یا اصلاح شده‌باشد.امید که این نوشتار شما را به خواندن کتاب بی‌نظیر مارکز ترغیب نماید.پ ن: درتهیه این نوشتار از کتاب‌های «مکتب‌های ادبی جهان» نوشتۀ خانم مریم حسینی و «مکتب‌های ادبی» دکتر شمیسا استفاده شده‌است.«تردید»</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 22:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرامون هدایت و مخالفان فرهیخته­‌اش!</title>
                <link>https://virgool.io/@tardidm/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87%C2%AD-%D8%A7%D8%B4-ellyayvqolta</link>
                <description>سال‌های زیادی از مرگ و زندگی صادق هدایت می­‌گذرد اما نام و یادش در افواه مردم مثل دم و بازدم یکسره می‌گردد؛ خاص و عام او را می­‌شناسند و منکر و مقبل حسرت قلمش را می‌­خورند. هدایت یک آدم بی­ آزار رنج کشیده بود که از بد روزگار می­‌نوشت و همین سبب حسادت و دشمنی خیلی­‌ها با او شد؛ اگر نوشتجاتش را در کفن پیچیده با خود به دیار باقی می­‌برد امروز این همه دشمن نداشت؛ ایضا دوست و بالاخواه. هدایت هر‌که بود و هر‌چه بود آن مایه قیمت داشت که به فرانسه و انگلیس و آلمانی ترجمه و خوانده بشود؛ مایه حیرت است که نویسنده‌نما‌های درباری و پا‌منبری­ های دو‌زاری به ضرب دگنک و قرتی قرشمال­‌گری‌های ایدئولوژیک سرشان را بی‌که درد‌بکند دستمال می­‌بندند و پا در کفش بزرگان می­‌نهند. لابد به سودای آن­‌که با تاختن بر استخوان نام‌داران  اسم و رسمی به‌ه­م‌ بزنند؛ آغا‌محمد‌خان هم از همین نمد برای خودش کلاه بافت تا نامش را ازیاد نبرند،که دست بر قضا رنج بی فایده برد و گر‌چه نامش بسیار می‌برند اما نه جز به تف و لعن و نفرین!خاص و عام شاهدند که برای خود هدایت بینوا فرقی نمی‌­کرد مثل منی مجیزش را بگویم یا خوارش بدارم و همین هم از او آن هدایت رشک ‌برانگیز را ساخت؛ همین بی تفاوتی فصل ممیز هدایت از هله‌هوله‌های میرزا‌بنویس و قلم‌انداز‌های پر‌طمطراق شد. هدایت به اعتراف دوست و دشمن زمین‌گیر آزردگی روحی بود و خودکشی‌های مکررش برهان قاطعی بر این سخن که برای خوشایند عمر و زید نمی‌نوشت. اصالت و صداقت مگر کم‌چیزی است!؟ کدام یک از قلم‌بدستان را با وی از این‌ حیث قیاس توان کرد؟ از روزگار خود هدایت تا امروز، در میان فوج بی­کران میرزا‌بنویس ­ها که مثل خر‌مهره بازار را پر‌کرده ­اند کدامشان را می­‌توان «صادق تر از هدایت» دانست؟علی ای‌حال، هیچ­‌کس منکر ضعف‌های گاه­ و­ بی‌گاه قلم هدایت نیست؛ او نه آن اسطوره ‌ای­ است که مریدان دو‌آتشه­ می­‌پرستند و نه آن ابلیسی که منکران بی‌انصاف لعنت می­ کنند. او که در برخی نوشته‌هایش مرز‌های زمان و مکان را در‌نوردیده، در برخی سخت لنگیده است. با این همه، آنقدر ارج و قرب دارد که در گیر‌‌و‌دار زمان نامش از دهان نیفتد و پیوسته داغ به دل مرتجعان بگذارد.در زندگی زخم‌هایی هست که روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد...آدمیزاد شیر خام خورده است. هدایت هم در دوره‌­ای از زندگی­‌اش دم به تلۀ ایدئولوژی داد؛ البته بسیار زودتر از در وحل‌ماندگانی که هنوز هم به خود نیامده­‌اند از آن مرتبت عبور کرد؛ «پروین دختر ساسان»،«مازیار»،«آخرین لبخند»، «سایۀ مغول» و«آتش پرست» محصول دلدادگی او به ناسیونالیسم رمانتیک هستند. البته هدایت زمانی کوتاه هم داو بر سر اسبِ «توده»­ بست اما با پیش آمدن قائلۀ آذربایجان، خیلی زود رشتۀ امید از ایشان برید.هدایت با «بوف کور» و «سه قطره خون» پدر داستان نویسی نوین فارسی شد. شأنیتش هم این بود که این شیوه را به تعالی رساند ورنه بودند کسانی که جلوتر از او طبع آزموده‌بودند. البته هدایت بوف­ کور یکسره پوست انداخته و به جرگه مدرنیست ها پیوسته‌بود و از این حیث حسابش با همه جداست. از همین روست که زبان و بیان و فضای داستان بوف‌ کور با هیچ یک از قصه­‌های دیگرش قابل قیاس نیست.هدایت از جهاتی شبیه نیماست. نیما هم اشعار سست دارد اما نیما کجا و ما؟  قرآنِ وحیِ منزل هم متشابهات دارد که اگر مته به خشخاش بگذاری می‌­شود فتیله ­اش را پیچید. مگر بناست به نام نقد، با هر چه که هست مخالفت کرد و سر خیک عقده را وا کرد؟ نقد اسباب و لوازم دارد! برخی مثل خاله‌خانباجی‌های قجر دهان به لعن وی گشوده‌اند! خوب است از آقایان بپرسیم چطور است که کتاب‌هایش را به دست طبع نمی سپارید اما این همه لشکر برای یک تن مرده بی جان ردیف کرده­‎‌اید؟ مگر در مصحف عزیز ننوشته «الذین یستمعون القول ویتبعون احسنه»؟ کاسه های داغ­تر از آش­ شده ایدکه چه؟اگر زبان و بیان هدایت این همه بی ارزش و قلمش این اندازه فشل است چه نیاز به این همه انکار؟! پس چرا این قدر قلم رنجه کرده، پشتش حرف ردیف نموده ،کتابهایش را جمع و مجوز نشرشان را لغو نمودید؟ نه! درد شما نقد نیست! شمایان هنر را قدر نمی­‌نهید! وگرنه در قیمت بوف کور همین بس که نویسنده ای چون برتون محامدش شمرده­ و بی هنرانی چون شما مطاعنش گفته‌اند­­! «خر چه داند قیمت نقل و نبات؟»شما فسیل­‌شدگان لیقه بسته، تنها زمانی هنر را بر­‌می­‌تابید که آلت دست مطامع و لفافه دروغ­‌ها و شعار‌­های رنگ‌ و‌ رو‌رفته‌تان بشود و الا این همه بگیر و ببند برای یک «بوف کور»؟ هنر و اندیشه را به اهل خود وا‌گذارید «ان کنتم صادقین»؛ خود خواهند‌ساخت و نقد خواهند‌کرد! عجالتا بساط اختناق ممیزی­تان را جمع کنید که هر صناعت و هنری را در نطفه خفه‌نکند، آنوقت برای «نابغه»‌هایتان سوق عُکاظ دایر‌کنید تا نقد‌بازی‌کنند!این میرزا‌بنویس‌ها نام بلندشان را روی رمل بیابان نوشته‌اند و گذر زمان خوب از خجالتشان در‌خواهد‌آمد! برخی از این ها در میان اهل کتاب و قلم اصلا آشنا نیستند و اگر اسم و رسمی ازشان مانده به لطف هوچی­‌گری‌های تلویزیونی و قیل و قال­ در جراید است. بسیاری شان فرق اکسپرسیونیسم و امپرسیونیسم را هم نمی‌­دانند و لب به نقد کسی که در جهان هنر مدرنیستی شهره خاص و عام است باز می­‌کنند. مشکل هدایت این است که پیش‌گام بود؛ او که در روزگار خودش هم فهمیده‌نشد چون یک مدرنیست تمام عیار بود، هنوز هم به درستی فهمیده نشده‌است. حتی مارکسیست‌های توده ای و دوستان فرنگ‌رفته­ و دست به قلمش مثل جمالزاده هم تا مدت‌ها نفهمیدند بوف کور چه‌جور اثری است؛ از همین رو جمالزاده در دارالمجانین هدایت را به سخره گرفت. خب معلوم است که وقتی کسی چیزی را نفهمد از در مخالفت در می­‌آید و خودش را راحت می­‌کند و اصلا هم دنبال اصل مطلب را نمی­‌گیرد. مگر مهدی حمیدی شیرازی و همپالگی­ هایش می‌­دانستند کار نیما چه کار ارزنده ایست که آنگونه سقطش می­‌گفتند؟ هدایت هم از این رَویه مستثنی نیست! اما امروز نیما را بیشتر می‌خوانند و می‌شنوند یا حمیدی و رهی و رعدی و بهار و ناتل را؟ بماند که هر یک از این ها برای خود کسانی بودند و قیاسشان با نو‌کیسگانی که مطمح نظر مایند ظلم است!همه این قلم اندازان جریان فخیمۀ ادبیات پایداری و ناقدان از تهی «سرشار» جمله با‌هم به اندازۀ پست‌ترین کار هدایت استواری فرم و عمق محتوا و کلهم اجمعین اندازه این یک نفر به تنهایی خواننده ندارند! کسانی که اگر پشتیبانی جریانات سیاسی را نداشتند نوشته‌هایشان خوانده‌نشده به تاریخ می‌پیوست! کسانی که دست بالا به اردو و عربی ترجمه می‌شوند! بایدشان گفت:«برو این دام بر مرغی دگر نِه           که عنقا را بلند‌ است آشیانه!»اگر با حلوا حلوا دهن شیرین می ‌شد که آقایان اکنون می‌بایست با رهنمود‌های فاضل‌مآبانه، شب شعر‌های مفصل، نهادسازی‌های عریض و طویل و حوزه‌های به اصطلاح هنریشان دسته دسته تولستوی و چخوف و امثال ذلک تحویل مملکت بدهند! نه اینکه منتهی‌الآمال‌شان چند قلمدان­‌میرزای بی ­محتوای ادا‌دربیار باشد که ایده هایشان همه نخ نما شده و نوشتجاتشان را از روی دست این و آن کپیه گرفته‌­اند و ته ته هنرشان این است که با هیئات سیاسی بقچه­ کشان بروند و بیایند تا لابد به تاسی از پیشنیان در بهشت شداد را نشانمان بدهند. علی ای‌حالٍ بایدشان گفت:«گرد سم خران شما نیز بگذرد».آری آقایان. الخالدُ مَن یُذکر؛ با این حساب از همین اکنون که نفس می‌­کشید شما مردگانید و نام ­آشنایانی چون هدایت، زندگان!دست آخر باید گفت: «در زندگی زخم هایی هست که روح را آهسته در انزوا می­‌خورد و می‌تراشد. این درد­ها را نمی­‌شود به کسی اظهار کرد... و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن­ را با لبخند، شکاک و تمسخر‌­آمیز تلقی بکنند...»1401/8/28تردید</description>
                <category>«تردید»</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 21:05:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>