<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غرفهٔ اَفکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@target_z</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:30:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1825009/avatar/8qlJzX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غرفهٔ اَفکار</title>
            <link>https://virgool.io/@target_z</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آواز مستانهٔ طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@target_z/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-jpmruu8hzjhp</link>
                <description>طبیعت جواهردِه
کل شب بیدار بودم.شاید بشه گفت بخاطر استرس حشرات و مخصوصا کرم های سیاه و لزج خوابم نمی برد،و تاریکی محض اطراف تِراس و صدای گرگ ها و سگ ها هم این ترس رو دوچندان میکردکم کم سرخیِ نور خورشید تاریکی رو محو کرد و منظره ای بی نظیر خلق کردحالا دیگه فقط صدای گنجشک بود و آب رودخونه که سریع حرکت میکردشالم رو باز کردم و به باد اجازه دادم تا موهام رو نوازش کنه و به رقص در بیاره روی مبل لش کردم و اهنگای لایت و مِلو رو دست چین و پخش کردم،انگار که گنجشک هاهم داشتن همخوانی میکردن و زیبایی موسیقی رو صد برابر میکردن و در نهایت فقط نفس عمیق کشیدم و با بوی طبیعت مست شدم نفس عمیق و نفس عمیق...... حالا عمیق تر نفس میکشیدم،ریه هام هرلحظه بیشتر خواستار این هوای تازه و ناب میشد.... تو خلأ عظیمی فرو رفته بودم؛ هر ثانیه عمیق تر،لذت بخش تر و خواستنی تر....  کاملا مست طبیعت:))</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 14:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبهٔ آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@target_z/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87%D9%94-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-yxbi4ndwau2f</link>
                <description>ادیت خودم:)گاهی اوقات اینقدر بهش فکر میکنم که مغزم برای خاموش شدن التماس میکنه،اما نمیتونممیخوام که صداهای توی سرمو خاموش کنم اما نمیتونمخب اینو دیگه همه میدونیم،نمیتونم نداریمپس از تلاش های زیاد و طاقت فرسا بالاخره وجود چنین آدمی رو فراموش میکنماما پس از چند ماه دوباره اونو میبینمانگار فردی رو دیدم که سال هاست اون رو میشناسم اما در اون لحظه یادم نمیاد کیهاین حس عجیب دوباره برمیگرده و با بی رحمی،تمام مغزمو احاطه میکنهچطور ممکنه،بعد از اینهمه هنوزم وقتی می بینمش اون حس لعنتی برمیگرده و دوباره میام سر خونه اولپس چرا تموم نمیشهمگه هرچیزی یه پایانی نداره؟پس پایان این حس کجاست؟به کجا ختم میشه؟تا کی ادامه داره؟تمام این سوالات شروع به خوردن مغزم میکنن تا اینکه تنها خورده ای از اون باقی میمونه و اون فقط یه چیز رو فریاد میزنهفراموشش کندرست همین لحظه،که تصمیم به فراموشی میگیرمیه صدای دیگه تو سرم داد میزنهاحمق مگه کوری؟اینهمه نشونه رو نمی بینی؟و من فقط یه جواب برای اون صدا دارمالآن وقتش نیست،الان وقت کارای مهم تریهپس باز هم فراموشی و فراموشی تا دیدار بعدیتاحالا همچین حسی رو تجربه کردی؟!</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 00:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من میتوانم بنویسم!!</title>
                <link>https://virgool.io/@target_z/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-g7ucodow5amf</link>
                <description>فکر تمام ذهنم را فرا گرفتهانقدر که حتی مهلت خوابیدن نمی دهد و امانم را بریدهبه خودم می آیم و میبینم،ساعت هاست که گوشه ای از اتاقم خیره به نقطه ای به فکر فرو رفتمخسته از اینهمه فکر به سمت گوشی میروم تا شاید کمی ارام بگیرم از این حجم از فکر و خیالاما انگار تقدیر چیز دیگری رقم زده،تمام پیام رسان ها مانند شهر ارواح شده و هیچ خبری در انها نیست،حتی پینترست هم بالا نمی آیدانگار با من لج کرده اند!!این وضعیت آشفته ام میکنداما ناگهان یادم آمد،من میتوانم بنویسم!!کاغذ و قلم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن تمام آنچه که ذهنم را احاطه کرده بودتمام آنچه که خودش را با تمام توان به دَر و دیوار ذهنم میکوبید و به دنبال رهایی بودتنش در مغزم بالا گرفته بودانگار کلی حرف نگفته آماده بیرون آمدن بودند تا خودشان را نشان دهند،و تنها راه خروج از دروازه آن شهر خیال نوشتن بودنوشتم، تمام فکر هایم را نوشتماکنون همهٔ آن فکر ها درست مقابل چشمانم روی صفحه سفید و خط دار دفترم در حال رقص بودند.بدون خواندن آنها کاغذ را مچاله کردم و با یک پرتاب آن را به داخل سطل هدایت کردمکمی دقت کردم،همهٔ انها رفته بودند،دیگر صدایشان نمی آمد،دیگر ذهنم درگیر فکر و خیال نبود.....حالا نوبت توعه یه کاغذ،یه قلم،و چند ساعت وقت برای پاکسازی مغزت از فکر و خیال:)تاحالا اینطوری فکرت درگیر شده؟اگه اره،چجوری اونارو پاک کردی؟</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 01:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی شو</title>
                <link>https://virgool.io/@target_z/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D9%88-stxekbdcpeez</link>
                <description>تاحالا دیدی یه کارگردان چجوری رفتار میکنه؟بیشتر صحنه هایی که تو فک میکنی عالی شده و محشره از نظر اون به درد نمیخوره و باید دوباره از سر گرفته بشهیا یه هنرمند یکی که تو یه کار خاص مهارت داره اون از نظر تو عجیب رفتار میکنهبیشتر مواقعم به اونا لقب دیوونه میدیماما در حقیقت اونا با کارشون یکی شدناونا چیز هایی رو میبینن و حس میکنن که افراد عادی هیچ وقت هیچ وقت نمیتونن اونو درک کننچیزی فراتر از یه فیلم یه نقاشی یه داستان و.....عشق باعث میشه تا عمق کارت پیش بری و با اون یکی شیو شاید این هدف از خلقت یک ادمهتجربه عشق و یکی شدنتنها انسانه که این توانایی رو دارهعشق بورزه و یکی شهچه عشق به یک فرد چه عشق به کار یا مهارت و....عشق چیزیه که انسان رو از هر پدیده ای متفاوت میکنهچرا ازش استفاده نمیکنیم و اونو نادیده میگیریم؟!!</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 23:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@target_z/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-sjimjdtiigon</link>
                <description>&quot;نوشتن&quot;دلم میخواد بنویسماما درباره چی؟دلم میخاد اینقدرر بنویسم تا روح از تنم جدا شه،بره به اعماق و اونجا غرق شهغرق تخیالات و تفکرات،غرق حسای خوب و شیرین،غرق تضاد ها و تناقض هامثل وقتی که تو اتاق سردت نشستی و لیوان قهوه داغت رو بغل کردیبنظرم تناقض زیباترین چیز هارو میسازه،چیزی که وقتی نگاهش میکنی یا میخونیش،حسی بهت میده که انگار تک تک سلول های بدنت میخان بهم بچسبن و همدیگه رو بغل کننمیخوام بنویسم تا برم به یه دنیای جدیددنیایی که خودم خلق میکنم وخودم براش قانون میزارمدنیایی به بزرگی که وصف کردنی نیستشاید خیلی بزرگتر از دنیای ما و شاید خیلی بهتراز بحث اصلی دور نشیم داشتم درمورد نوشتن مینوشتمبنظرم اکثر متن های خوب و عالی،دقیقا از اون متنا که وقتی میخونی با وجودت یکی میشه و قشنگ حسش میکنی رو یه نفر با تموم شکست هاش،وقتی هوا تاریک شده و دلش لرزیده با یکم چاشنی به نام موزیک نوشتهو در آخر میخوام بنویسم چون نوشتن برام مثل یه بیماری میمونه که باعث میشه تمام اتفاقات بد از ذهن و وجودم پاک بشه و مثل یه بچهٔ ۵ساله همیشه شاد باشم و دید مثبت به همه چی داشته باشم،باعث میشه آدما رو با تموم بدیاشون دوست داشته باشم و بدون توقع به همه محبت کنم(:شاید بی ربط باشه اما یادمون باشه هیچ کس از اول بد نبوده،یه حرف،یه آدم،یه حادثه کافیه تا یه ادم به یه هیولا تبدیل شه.امیدوارم شما ویروسی نباشید که ادمارو به هیولا تبدیل میکنه:)</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 23:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید زنده ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@target_z/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-jo5mwn9xqh88</link>
                <description>سردی سلول باعث شده بود پوست سفیدش سرخ و کبود شود.گوشه ای از سلول تاریک درون خودش جمع شده بود و چشم هایش را بسته بود و به زندگی نکبت بارش فکر میکرد.در همین لحظه بود که در باز شد و رئیس زندان به همراه سربازی وارد شدند.نگاهی پر از اندوه و پشیمانی به آن دو کرد،فهمید،فهمید که وقتش رسیده،از جا بلند شد و دستش را جلو آورد‌، سرباز به دستش دستبند زد و بازوی یخ زدهٔ اورا گرفت و از سلول بیرون آورد.با قدم هایی لرزان به سمت جلو حرکت میکرد،نمیتوانستی تشخیص بدهی این لرز بخاطر سرماست یا از ترس.زن و بچه اش را بعد از مرگش تصور میکرد، آرزو داشت تنها یکبار دیگر دخترش را در آغوش بگیرد و صورتش را غرق بوسه کند. از فکر به دخترش لبخندی روی لبش آمد اما با یادآوری اینکه دیگر قرار نیست اورا ببیند بغضی گلویش را گرفت. یعنی امکان داشت که اورا ببخشند؟هنوز هم ته دلش امید داشت.به خودش که آمد روبه روی سکوی دار ایستاده بود، به یکباره رنگ از صورتش پرید،خودرا در چندقدمی مرگ می دید اما هنوز هم در قلبش کمی امید پیدا میشد و چشمانش این موضوع را فریاد میزد.با کمک سرباز به بالای سکوی دار رفت،سعی میکرد جلوی خودرا بگیرد اما دیگر نتوانست و اشک هایش گونه های سرد و بی روحش را تَر کردند.مردی کنار او ایستاد و مشغول خواندن حکمش شد اما حتی کلمه ای از حرف های اورا نمی فهمید و فقط صداهایی گنگ به گوشش میرسید و صدای خورد شدن روحش را میشنید. به فکر فرصتی دوباره بود،هنوز هم امید داشت.در همین افکار بود که کلمه ای به گوشش خورد که باعث شد نفش کشیدن برایش سخت شود. آرام و زیر لب آن را تکرار کرد .بخشش..؟انگاری که قلبش جان دوباره گرفته بود،روی زمین نشست و با دستانش جلوی صورتش را گرفت،از لرزشِ شانه هایش میشد فهمید که گریه میکند......‌.امید داشتن تو ناامیدی زیباست:)</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 22:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که نوشته نشد</title>
                <link>https://virgool.io/Dastavardhesekhoob/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-ggdlrt23kja6</link>
                <description>آدما مثل کتاب هستنکتابی که اگر اونو ورق بزنی و پای حرفاش بشینی،جمله به جملش تورو شگفت زده میکنه.بهتره بگم ادم ها کتاب هایی هستن که هرگز نوشته نشدن،قصه هایی که کسی اونارو نخوند و جهانی که کسی به اون سفر نکرد..بنظرم هر آدمی باید حداقل یک بار نوشتن رو تجربه کنه.نوشتن درباره‌ی چیزی که بهش باور داره یا درسی که زندگی بهش داده و...نوشتن مثل یه معجزه میمونه،باعث میشه چیزی که مینویسی توی ذهنت ثبات پیدا کنه(شاید بخاطر همینه که میگن آرزو هات رو بنویس)و اگر درمورد خودت و باور هات بنویسی باعث میشه شخصیتت رو بشناسی و خیلی چیزا رو درمورد خودت کشف کنی.به شخصه اولین باره که خودم متنی رو مینویسم و تو فضای مجازی منتشر میکنمتا قبل از این نظریه ها  و تجربه هام به فکرایی ختم میشد که نمیزارن بخابی و مثل بختک راه نفس کشیدنتو می بندن.بخاطر همین لایک و فالو و اینجور چیزا برام اهمیت خاصی نداره و هدفم اشتراک تجربه ها و دریافت تجربه های جدیده و دوست دارم نظریه هام رو درباره زندگی یا هرچیز دیگه با بقیه به اشتراک بزارم و نظر اونهارو بدونم:)</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 13:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@target_z/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dqsl0lkr5kre</link>
                <description>اگه اون اشتباه رو انجام نمیدادینمی فهمیدی که اشتباههاگه نفهمی اشتباهه تجربه هم نمیشهو اگر تجربه نشه هزاران بار اون اشتباه رو تکرار میکنی:)...تجربه ها هستن که درست و غلط رو به ما آموزش میدنتجربه ها هستن که راه و رسم زندگی رو به ما نشون میدنتجربه ها هستن که باعث میشن مسیر زندگی رو با احتمال لغزش کمتری طی کنیمتجربه ها هستن که به زندگی ما جهت میدن و باعث میشن ما موفق بشیمو در آخر تجربه ها از شکست ها بدست میان(:.پس هروقت شکست خوردی ناامید نشو و قویتر و به راهت ادامه بده چون تو لیاقت موفقیت رو داری:)</description>
                <category>غرفهٔ اَفکار</category>
                <author>غرفهٔ اَفکار</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 03:56:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>