<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی نقاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tarik</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:11:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4887627/avatar/wbHFCR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بی نقاب</title>
            <link>https://virgool.io/@tarik</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گاهی زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-x1hcqiocnf01</link>
                <description>گاهی زندگی تلخه!یعنی تو حس میکنی داری دستو پا میزنی اما بی فایدس....میخوای فرار کنی نبینی این زندگی رو... فکر میکنی فرار کردن بهترین راهه اما اشتباهه!گاهی زندگی شوره!با مزه کردنش حالت یجوری میشه دیگه نمیخوای مزه کنی...میخوای دست بکشی اما بی فایدس...با خودت میگی نه خب من کاری به زندگی ندارم ولی زندگی با تو کار داره...اشتباهه!گاهی زندگی ترشه!با مزه کردنش لرزت میگیره اما همچنان نمیخوای ازش بگذره...معدت داغون میشه از ترشیش اما میخوای بیشتر خودتو تو منجلاب غرق کنی...درست نیست! اشتباهه!گاهی زندگی شیرینه!تو میخوای باور کنی همیشه اینطوریه اما...تا طعمش عوض شه سقوط میکنی! تو نباید به هیچ چیزی عادت کنی! این اشتباهه!گاهی زندگی بی مزس!همه چیز یکنواخته...حس میکنی تویه دایره گیر افتادی! میچرخی میچرخی میچرخی...سر گیجه...سرگیجه! نباید کنار بکشی! این اشتباهه!زندگی هر طعمی باشه محکومیم به ادامه دادن!قطعا خواهد خورد بی شک خواهد مرد (sema)پینوشت : نسخه صوتی رو چند روزه گوش میدم</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 13:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای هیچکس</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-dbwi1wg4zjp1</link>
                <description>هیچ کس عزیزم سلام...ببخشید که همیشه آدم ترسویی بودم...حالت خوبه؟ ببخشید دیشب ناراحتت کردم:)واقعا گاهی خیلی رک و بی پرده حرف میزنم...میدونی...اکثرا حرص میخورم که چرا حرف نمیزنم...اما برای تو....ببخشید که حرف زدم!عجیبه..گاهی دلم میخواد حرف بزنمو نمیتونم...گاهی نباید حرف بزنمو نمیتونم ساکت بمونم:)فک کنم باز هم ویرگول مسدودم کنه...اما من بازم به نوشتن ادامه میدم!تازمانی که تیزی قلم دستم رو ببره..مینویسم!تا فردا ها مینویسمتا آخر دنیا!و اگر...ننویسم...احتمالا نیستم..!پس ویرگول! بازم نمیزاری بنویسم؟قلم هرگز نمیمیرد!</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 13:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای Gin</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-gin-crfhv8ffwy61</link>
                <description>گین عزیزم:)تو ، هیچوقت حس نمیکنم جلوت نقاب دارم...هیچوقت حس نمیکنم کم حرفم...هیچوقت! هیچوقت حس نمیکنم انرژیم کمتره تو صحبت باهات!هربار حس میکنی بی حوصلم تا نگم بیخیال نمیشی مگه نه؟ هوم؟زندگیامون به هم شبیه...تقریبا..و هردومون میدونیم که راه ادامه داره مگه نه؟اگه فقط یک کلمه هم تایپ کنم برات...بازم یکککککککککککککک کلمه نوشتم! هیچوقت کم و زیاد ندیدم...از گفتن هیچ چیز بهت ابایی ندارم....اگه پیدام کردی الان...دالی؟!اماببخشید...گاهی بهت غر میزنم...اینجوری یادت میارم فلان چیز تحملش سخته..خودتم داری تحمل میکنی...با این یاد آوریم خودتم ناراحت میشی...ببخشید!هربار که موفق میشم بخندونمت پشت پرده چشمام آتیش بازی میشه!و اگه گاهی لجتو درمیارم! حقته! معذرت نمیخوام براش!(چیکار کنم خب تقصیر خودته)و گین خودت میدونی که M و بقیه...با هیچکدوم شبیه تو دوست نشدم:)هی هی! اگه به قول خودت «به هرحال هرچیزی راهی داره» و پیدام کردی منو نخور با تشکر!همیشه خوشحالم که باهات دوست شدم...ولی هیچوقت یادم نمیاد کی انقد صمیمی شدیم؟ایکاش همیشه زندگی تو مسخره بازی درآوردنمون متوقف شه:)</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 17:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مادرم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-gwidq1nomkv6</link>
                <description>بچگی هام رو بخاطر میارم...خیلی رابطه نزدیکی داشتیم!همه چیز رو بهت میگفتم یادته؟ از مدرسه میومدم...میشستم جلوت و بهت میگفتم انگار دفتر خاطراتم بودی...کلاس هفتم...همینطور بودم...تا...بچه ها مسخرم کردن...فکر میکردن راز های اونا رو هم میام بهت میگم...ولی نمیگفتم!بینهایت دوستت دارم!گاهی حس میکنم دوسم نداری! اما..این حقیقت نداره مگه نه؟2 سالی میشه که زیاد صحبت نمیکنیم...ازت فاصله گرفتم...چون بعد فوت دختر خالت..غمگین بودی...و انگار دنبال بهانه بودی تا خودتو خالی کنی...دعوامون میشد سر چیزای الکی...منم هروقت حق با من بود...کوتاه نمیومدم!کم کم دلخوری ها شکل گرفت!ببخشید!و مندور شدمدور شدمخونه دو طبقه ما...به اندازه طبقات بینمون فاصله انداخت!در طول روز...از صبح زود که تو خوابی و بیدار میشم...میام طبقه بالا...میمونم تا 12 شب! ناهارتو که میخوری...با شوهرت میری بیرون؟ دعواتون میشه؟ اذیتت میکنه؟ کاش میتونستم ازت مراقبت کنم...کاش دخترت نبودم..و ای کاش من مادرت بودم تا مراقبت باشم...شاید بیشتر از همه ما فاصله گرفتیم نه؟زیاد خودمو تو فضای مجازی غرق کردم؟خب...اینو از خودت یاد گرفتم:)))ولی...کم میبینمت..کم حرف میزنیم...اما دوست دارم..باشه؟یادت باشه!حاضرم هر کسیو که اذیتت میکنه نابود کنم...فقط لب تر کن:)الان....با نبود دختر خالت کنار اومدی...همه چیز داشت خوب پیش میرفتاما..توی بهمن...دوباره بهم ریخت!نمیتونم جلوی مردن آدما رو بگیرم!اگه میتونستم...سال های زندگی خودمو به کسایی که دوسشون داری نذری میدادم!تا بیشتر کنارت باشن!تا نرنتا دلت براشون تنگ نشه...تا گریه نکنی!ببخشید که همچین توانایی ای ندارم:)</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 17:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پدر خوانده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-o6hk9b2umlhz</link>
                <description>سلام..اول از همه ببخشید بابت حرف هایی که میزنم!انقدر مامانمو اذیت نکن!سر به سرش نزار! باهاش بحث نکن!صداتو رو مامانم بلند نکن...نمیتونم بی تفاوت بمونم...آخرش..یه کاری دستت میدم!خیلی دیکتاتوری! زورگویی! همش حرف خودته!مگه تو خورشیدی و دنیا باید دور تو بچرخه؟تا کی باید هدفون توی گوشم بمونه تا نشنوم جر و بحثتو؟ببخشید خورشید عالم تاب! فراموش کردم معذرت بخوام دوباره!ببخشید که وجود دارم!ببخشید که وانمود میکنم نیستم اما هستم ! نفس کشیدن منو به شما چه کار؟!دارم زندگی میکنم..و تو توی دنیای ذهنم جا نداری! خودتو بهم نزدیک نکن باشه؟!ازم فاصله بگیر...قدم به قدمدور شوباشه؟ببخشید ولی این دنیای منه نه تو!</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایMah...</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8Cmah-yfgexshipaki</link>
                <description>ماه عزیزم، خیلی وقتها...با گریه کردنت گریه کردم...برام عزیزی و نتونستم غماتو ازت دور کنم!کاش میتونستم همه ناراحتیاتو توی درونم زندانی کنم...تا غم دیگه جرات نکنه به سراغت بیاد:)جلوی توهم شرمنده میشم...حرف کم میارم! و چیزای عجیب میگم...سختهنمیدونم چرا اینجوری میشم:) کاش یه دکمه داشتم...یازگشت به تنظیمات کارخانه...تا اقلا...انقد خرابکاری...هدفم از این پست ها...اینه که حرفایی که به خودتون نمیتونم بگم رو بگم...اگه پیدام کردید..دالی؟!و برای M ... متاسفم که همچین آدمیم:)))</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایZ</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8Cz-iucvhvrf8qaw</link>
                <description>Z عزیزم؛اولین بار که دیدمت...تو مثل نور بودی..میدودی بازی میکردی! خیلی شاد بودی!با هیجان گوشه و کنار رو نگاه میکردی!من دنبالت حرکت میکردم...و سعی میکردم متوجهم نشی..چندین کلمه هم بهت گفتم و تو با خوشحالی جوابمو دادی! دوست داشتم باهات دوست بشم...کم کم رفاقت بین ما شکل گرفت و من شدم اولین دوستت تو اون مکان!همیشه میگفتی اگه با کسی صمیمی بشم میکشیش:)خب..کی جرات داره؟ببخشید...همیشه دوست داشتی منو بغل کنی و من فرار میکردم...دنبالم میدویدی ولی واینمیستادم...کله شق و لجباز بودم...هربار گریه میکردی...قلبم فشرده میشد T-Tدوست داشتم همه ی ناراحتی هات رو ازت دور کنم ولی نمیتونستم...وقتی حرف میزدی و سکوت میکردم...وقتی ناراحت میشدی و میگفتی اصلا برات مهمه؟ گوش دادی چی گفتم؟برام مهمه..بارها بهت گفتم:) ولی نمیدونم چجوری اینو نشون بدم!وقتی تلفنی زنگ میزنی و با ذوق میگی سلاااااااااااام!...تقریبا داد میزنی...راستش اون چند کلمه محبت آمیزو تو تماسا به زور میگم...میشه گفت بهترین مکالمه رو تو تماس هام با تو دارم...حدود 40 دقیقه حرف میزنی...بعد میپرسی الان در چه حالی...و میگم دراز کشیدم...حس میکنی مزاحمی...و کلماتم..نمیتونه قانعت کنه...بعد 10 دقیقه...هنوز قانع نشدی که مزاحم نیستی...کمی از خودم میگم تا حس بهتری داشته باشی و میشه 1 ساعت...هنوز خداحافظی نمیکنیم1 ساعت و نیم...تازه خمیازه میکشی...بالاخره کل انرژیتو ریختی بیرون...و کم کم..پایان تماس:)قبلنا..خیلی پر انرژی تر بودم مگه نه؟ از اون موقع ها خیلی نگذشته...بعد بهمن و با شروع اسفند اینجوری شدم...میدونم که دلت اون دوستت رو میخواد...منم دلم براش تنگ شده:)فکر نکنم...اگه دوباره حضوری منو ببینی..مثل قبل باشم...متاسفم Z</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای E</title>
                <link>https://virgool.io/@tarik/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-e-n0ejtv2yypx6</link>
                <description>E عزیزم،متاسفم؛هربار که پیام میدی... پیویت ثانیه به ثانیه عددش میره بالا! 1|2|3|4|5|6|7|8|9|10|11...و من همون لحظه تک تک پیام هات رو از نوتیفکیشن میخونم..اما هیچ جوابی به ذهنم نمیرسه:)1 روز میگذره...توی ذهنم به 3 تا از پیامات جواب دادم2 روز میگذره...توی ذهنم به 4 تا دیگه از پیامات جواب دادم3 روز میگذره...به 2 تا دیگه از پیامات جواب دادم:)روز چهارم...بالخره فهمیدم چجوری به همه پیامات جواب بدم که ناراحت نشی!پیویت رو باز میکنم....پیام اول 4 خط نوشتی..2 خط پاسخ...پیام دوم...سوم...سین خورد! تو آنلاین شدی...و دونه دونه جواب میدی...وحشتناکه... تند تند به ترتیب پیام های اون روزت رو با انرژی جواب میدم...و به پیام های امروزت میرسم...چی باید بگم؟؟تو 3 خط نوشتی...و من فقط 3 کلمه به ذهنم میرسه! نیاز دارم فکر کنم تا با انرژی خودت جواب بدم...اما منتظری! همون 3 کلمه رو تایپ کردم و فرستادم...پیام های بعدی و بعدیت به همین شکل! و کم کم...اون ذوقت محو میشه...توهم شروع میکنی مثل خودم چت میکنی...و خداحافظی میکنیم...و ناراحت میشی...2 هفته میگذره...و من چندین متن برای پرسیدن حالت به ذهنم میاد..اما تا وارد پیویت میشم نمیتونم تایپ کنم...دوباره خودت پیام میدی...و روز از نو روزی از نو!معذرت میخوام!هربار که میخوام پرانرژی بنظر بیام باید چند روز متنمو تو ذهنم زیر و رو کنم...یادته وقتی بچه بودیم چطور بودیم؟ خیلی انرژی داشتم نه؟دور تا دور حیاط میدویدیم و آب بازی میکردیم! چقدر بزرگترا دعوامون میکردن! بعد با موهای خیس و تن آب کشیده به هم نگاه میکردیم...و میخندیدیم! اون زمان...خنده فقط یه ایموجی نبود:)یادمه اولین بار که دیدمت...روی صندلی نشسته بودی! داشتی با بند کفشت ور میرفتی!اومدم جلوت روی زانوهام نشستم و گفتم : «هی با من دوست میشی؟»چقدر بچه بودم نه؟ دوست شدت به اون سادگی که فکر میکردم نبود:)متاسفم E ، برات دوست خوبی نیستم:))))</description>
                <category>بی نقاب</category>
                <author>بی نقاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>