<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tarjomaan</link>
        <description>تازه‌ترین حرف‌های دنیای علوم‌انسانی
از منابع معتبر جهانی
مطالبی در حوزه‌های روان‌شناسی، اقتصاد، فلسفه، جامعه‌شناسی، کسب‌وکار، هنر و . . .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:11:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/215903/avatar/NrlCRQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</title>
            <link>https://virgool.io/@tarjomaan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دولت بدون عشق شکست می‌خورد</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-pfamgebjlg1t</link>
                <description>بررسیِ کتاب «احساسات سیاسی؛ چرایی اهمیت عشق برای عدالت» نوشتۀ مارتا سی. نوسبامنویسنده:شیوانی راداکریشنان ترجمۀ: مهدی رعنایی مرجع: Boston Review فیلسوف آمریکایی، مارتا نوسبام، معتقد است دولت بدون عشق شکست می‌خورد. به این دلیل که بدون عشق، رنج دیگران تأثیری بر ما ندارد. طبق خوانش نوسبام، فلسفۀ سیاسی از زمان رالز بیش‌ازحد بر پشتیبانیِ خشکِ عقلانی از اصول لیبرال تمرکز کرده است. از نظر او فیلسوفان سیاسی لیبرال «تربیت سیاسیِ احساسات» را نادیده گرفته‌اند و از توانایی دولت برای پرورش احساسات عمومی غفلت کرده‌اند. او معتقد است که امروزه پذیرشِ صوریِ اصول لیبرال‌دمکراسی دیگر کافی نیست.شیوانی راداکریشنان، بوستون ریویو — اولریش، قهرمان اصلیِ مردِ بدون خاصیت۱ رابرت موزیل، «عادت ندارد تا دولت را چیزی جز هتلی به حساب بیاورد که در آن به او خدمات مؤدبانه عرضه می‌شود». ما نیز مقصریم. گله فقط از این نیست که ما دولت را صرفاً فراهم‌آورندۀ کالا و خدمات به حساب می‌آوریم؛ آن‌هم بدون اینکه در کارِ آن مشارکتی بکنیم. مسئله عمیق‌تر از این حرف‌ها است: ما با دولت و ارزش‌هایی که نمایندۀ آن‌ها است، رابطه‌ای عاطفی نداریم. از نظر موزیل، مانند معاصرش فروید، جوامع و دولت‌ها با شور و هیجان اجتماعی به هم پیوند خورده‌اند. اگر دولت نتواند رویکردهای مناسب اجتماعی را فراهم بیاورد، فاقد انسجام لازم است.این قلمرو، احساسات سیاسی، به نظر خطرناک می‌رسد. فاشیست‌های ایتالیایی احساسات را از طریق مناسکی تحریک می‌کردند که تودۀ کاتولیک را با آیین‌های فاشیستی آمیخته بود: وقتی کشیش، عشای ربانی را برگزار می‌کرد، صدای ترومبونی۲ برمی‌خواست و افراد حاضر دستان خود را به نشانۀ احترام بالا می‌بردند. اُروِل، ناسیونالیسم را به‌عنوان انگیزۀ احساسی غیرمجاز، اما گاه «ناگزیر» تخطئه می‌کرد. معمولاً فیلسوفان سیاسی از پرداختن به این موضوع اجتناب کرده و آن را به روان‌شناسانی چون جاناتان هاید واگذار کرده‌اند. او توجیهاتی یک‌وجهی از این مسئله مطرح کرده است که منشأ دیدگاه‌های سیاسیِ ما را نه در عقل، بلکه تنها در «احساساتِ بی‌مبنا» می‌داند. بنابراین کمی عجیب به نظر می‌رسد که برخی متفکران سیاسیِ معاصر ادعا کرده‌اند که بخشی از وظیفۀ دولت لیبرال این است که احساسات و رویکردهای اجتماعیِ ما را شکل دهد.اما این دقیقاً چیزی است که نوسبام در کتاب خود، احساسات سیاسی؛ چرایی اهمیت عشق برای وطن۳ (۲۰۱۵) از آن دفاع می‌کند. او معتقد است که فیلسوفان سیاسی لیبرال «تربیت سیاسیِ احساسات» را نادیده گرفته و از این غفلت کرده‌اند که چگونه دولت‌ها می‌توانند بر احساسات ضداجتماعی نظیر حسد، ترس و رسوایی لگام زنند، درحالی‌که احساساتِ اجتماعی مانند عشق، وطن‌پرستی و رواداری را تشویق می‌کنند.طبق خوانش نوسبام، فلسفۀ سیاسی از زمان رالز بیش‌ازحد بر پشتیبانیِ خشکِ عقلانی از اصول لیبرال مانند احترام، تمرکز کرده است: تا زمانی که ارزش‌هایی ازجمله برابریِ فرصت‌ها و احترام به دیگر افراد را می‌پذیریم، لیبرال‌دمکراسی می‌تواند شکوفا شود. اما نوسبام معتقد است که پذیرشِ صوریِ اصول لیبرال‌دمکراسی کافی نیست. برای اینکه واقعاً به حقیقتِ اصول لیبرال عمل کنیم، نیاز داریم احساسات عمومی را پرورش دهیم. این احساسات می‌توانند به ما کمک کنند که بر منافع شخصی غلبه کنیم و دولت لیبرال را زنده نگاه داریم؛ آن‌هم زمانی که تحقق‌بخشیدن به ارزش‌هایش چالش‌برانگیز می‌شود، مثلاً زمانی که پاسخ مناسب به بحران پناهجویان، نیازمندِ ازخودگذشتگیِ مالی و شخصیِ شهروندانی است که به‌صورت صوری متعهد به برابری هستند. نوسبام بیم آن دارد که در چنین مواقعی احترامِ نظری به اصول لیبرال، زیر بار شیطان‌های درونیِ ما، نظیر حرص، خودخواهی، شرم و بیزاری له شود.نوسبام بر این است که تربیت احساساتِ عمومی در عشقِ جزئی‌گرایانه ریشه دارد یا صورتی از آن است. برای پروراندنِ چنین احساساتی به همۀ نکته‌سنجی‌های هنرها و علوم انسانی نیاز داریم. ما به همۀ این‌ها نیاز داریم: شعرِ عمومیِ والت ویتمن، سخنرانی‌های آبراهام لینکلن و مارتین لوتر کینگ، فیلم‌سازیِ متنوع هایائو میازاکی که پیچیدگی‌های بزرگ‌سالی را به جهان کودکان معرفی کرد، خاطراتِ سربازان ویتنامِ مایا لین و ادبیاتی مانند کشتن مرغ مقلد۴ و برو به کوه بگو۵.هرچند ممکن است امروز به تأکید نوسبام بر پرورش احساسات عمومی بی‌مهری شود، همیشه اینطور نبوده است. بسیاری از فیلسوفانِ پیشین، ازجمله روسو و کنت، موافق بودند که احساسات در برپاکردنِ جوامع سیاسی نقش بازی می‌کنند. اما نظرات آنان جنبه‌هایی تلخ و گزنده داشت. نوسبام در احساسات سیاسی معتقد است که «دین مدنیِ» روسو با اجبار و سرکوبِ مخالف به دست آمد؛ او مجبور بود مجازات‌هایی نظیر تبعید یا حتی اعدامِ دگراندیشان را بپذیرد.واضح است که اگر قرار است امروز از پرورش احساسات دفاع شود، باید از تهدید و خشونت پرهیز کرد. اما وظیفۀ نوسبام دشوارتر است. او نه‌تنها باید احساسات اجتماعی را با صلح اجتماعی هماهنگ سازد، بلکه باید آن را با تعهد درازمدت خود به لیبرالیسم سیاسی نیز هماهنگ کند. استمداد از لیبرالیسم به نوسبام کمک می‌کند که از برخی انتقادات جلوگیری کند مثل این انتقاد که: پرورش احساسات متضمن سطوحی ناپذیرفتنی از اجبار است؛ اما همانطور که خواهیم دید همین لیبرالیسم به شدت امکاناتِ خود احساسات را محدود می‌سازد.لیبرالیسم در مرکزِ خود، در برابر القای مفاهیم بحث‌برانگیز از خوبی یا خیر به شهروندان، مقاومت می‌کند. نوسبام به‌پیروی از رالز معتقد است که در جامعه‌ای مقبول، اصول سیاسی نمی‌توانند بر آموزه‌های اخلاقی یا متافیزیکیِ فراگیری مبتنی شوند که ادعاهایی مطرح می‌سازند دربارۀ اینکه انسان‌ها چگونه باید زندگی کنند. در دولتی تکثرگرا، دیدگاه‌های متفاوت به زندگیِ خوب باید در کنار هم وجود داشته باشند و به زندگیِ کسانی که آن‌ها را می‌پذیرند، معنا دهند. بنابراین لیبرال‌های سیاسی باید در برابر آن دولتی بایستند که سهواً یکی از این دیدگاه‌ها را به دیگران ترجیح می‌دهد.مسئله این است که احساسات، دقیقاً در همان ارزش‌گذاری‌ای سهیم می‌شوند که دولت‌های لیبرال باید آن را رد کنند. عاشق‌بودن یا سرسپردگی نیازمند این قضاوت است که ابژه‌های این احساسات ارزشمندند. ما نمی‌توانیم به دولتی وفادار باشیم که فکر می‌کنیم بی ارزش است؛ همان‌طور که نمی‌توانیم عاشقِ کسی باشیم که فکر می‌کنیم نالایق است. اما دولت لیبرال باید از پرورش احساساتی که مبتنی بر قضاوت‌هایی هستند که از این یا آن جهان‌بینیِ فراگیر دفاع می‌کنند، بسیار اجتناب کند. دولت تنها می‌تواند احساساتی را پرورش دهد که فقط در سطحی عمل می‌کنند که رالز آن را «اجماع هم‌پوشان» بین شهروندان معقولی می‌نامد که جهان‌بینی‌های متفاوتی را پذیرفته‌اند. مثلاً پروبال‌دادن به یک تعطیلات مذهبی خاص ممنوع است. نوسبام استدلال می‌کند که بزرگداشت تولد مارتین لوتر کینگ مقبول است؛ زیرا چنین کاری به‌معنای تأیید «اصول برابری نژادی است که ملت ما خود را به آن متعهد می‌داند» و چیزی است که شهروندان با جهان‌بینی‌های مختلف باید با آن موافق باشند.جایی که نوسبام از تصویر رالزی فراتر می‌رود، این ادعا است که اگر این اصول مشترک باید تأثیرگذار باشند، «دولت باید [مردم را] به عشق و سرسپردگی به این ایدئال‌ها تشویق کند». اما ما تمایل داریم که در عواطفمان محدود و طماع باشیم و تمایلی به دفاع از خیر جمعی نداریم، به‌ویژه در مواقعی که ازخودگذشتگی‌های فردی ضروری است. بنابراین تساوی فرصت‌ها و احترام به افراد چیز خوبی به نظر می‌رسند مگر اینکه مستلزم مثلاً مالیات بیشتر یا اصلاح جدی و اصولیِ عدالت کیفری باشند.نوسبام معتقد است دولت بدون عشق شکست می‌خورد، به‌دلیل این محدودیت که: بدون عشق، رنج دیگران تأثیری بر ما ندارد. بخشی از شکست ما این است که قربانیان رنج را به‌اندازۀ کافی شبیه خودمان نمی‌دانیم. تجربۀ ستم‌دیدگی ضروری است: نوسبام «بدونِ محاکمه مجازات‌کردن»، «استثمارکردنِ کارگران» و «محرومیتِ معلولان از تحصیل» را مثال‌هایی از آن نوع شکست برای عشق به مردم و اصول لیبرال می‌داند که گاهی به آن دچار می‌شویم.«تعهداتِ نظری ما بسیار بی‌خاصیت‌تر از آن هستند که لیبرال‌دمکراسی را حفظ کنند»: ممکن است این تشخیص نوسبام از مشکل، درست باشد؛ اما راه چارۀ او چیست؟ آیا عشق و دیگر احساسات شخصی، راه‌حلی عرضه می‌کنند؟مارتا نوسبامعشق صورت‌های متفاوتی دارد و میان والدین و فرزندان، دوستان و همسران و عشاق رمانتیک انواع گوناگونی به خود می‌گیرد. نوسبام از همۀ این انواع کمک می‌گیرد؛ اما لازم‌دانستن هر کدام از آن‌ها در هر ترکیبی برای رسیدن به یک لیبرال‌دمکراسی پایدار، به نظر کار بسیار دشواری می‌رسد. به‌طور خاص، عشق لازم می‌دارد که با ابژۀ آن یکی شویم. می‌توانیم برای کسانی که دوست داریم، احساس افتخار یا شرم کنیم تاحدی بدین علت که خود را جزئی از آن‌ها می‌دانیم. ما خواسته‌های معشوقمان را به همان میزان جدی می‌گیریم که خواسته‌های خودمان را. ما همین‌طور حاضریم خود را تغییر دهیم و چیزهای متفاوتی بخواهیم که اگر در رابطۀ عاشقانه‌ای نبودیم، نمی‌خواستیم. بنابراین هگل عشق را «خودبودن در دیگری» توصیف می‌کند. شاید به همین خاطر است که انتخاب بین این یا آن عشق، حسی است مانند انتخاب بین راه‌های مختلف زندگی‌کردن، دیدگاه‌هایی متفاوت از اینکه ما چه کسی خواهیم شد.بااینحال اگر عشق متضمن پیوندی تا به این حد قدرتمند است که آن را به همانندسازی و استحالۀ خویشتن نزدیک می‌کند، ما برای حفظ جامعۀ دموکراتیک به چیزی که اینقدر عمیق باشد نیازی نداریم. درواقع ممکن است، تلاش برای به‌وجودآوردن عشق در همۀ اعضای دولتی دمکراتیک کار اشتباهی باشد. جوامعی که نوسبام بر آن‌ها تمرکز می‌کند، یعنی ایالات متحده و هند، مطمئناً بخش‌هایی ستم‌دیده و به‌حاشیه‌رانده‌شده دارند. آیا باید این جوامع را تشویق کرد به ایدئال‌هایی عشق بورزند که تحریف شده‌اند تا به آن‌ها ستم کنند؟ آیا امریکایی‌های سیاه‌پوست باید دولت امریکا و ارزش‌های مردم‌فریبِ برابریِ آن را دوست داشته باشند؟ مگر نه اینکه این ارزش‌ها از زمانِ پایان رسمیِ جیم کراو۶ به ابزاری برای نژادپرستیِ ساختاری تبدیل شده است؟ آیا جوامع دالیت۷ یا «لمس‌ناشدنی» در هند، سیاست‌مداران هندی و تعهد آن‌ها به تکثرگرایی را تحسین می‌کنند؟ دلایل خوبی وجود دارد که بسیاری از شهروندان خود را با ملت‌هایی که در آن به دنیا آمده‌اند، یکی نپندارند و نخواهند خود را برای هم‌ترازکردن با تعهدات کشوری که در آن زندگی می‌کنند، تغییر دهند. ملزم‌ساختن این شهروندان به انجام آن کار و به‌طور خاص ملزم‌ساختن ستم‌دیدگان به انجام آن، به نظر بی‌خطر نمی‌رسد.همین‌طور به نظر نمی‌رسد که نوسبام در این فکر، بر حق باشد که می‌توانیم عشقِ فراوانی به وجود بیاوریم. فکرکردن به اینکه عشق نیازمند جذابیت یا حداقل «دوست‌داشتن» ی است که خارج از کنترل ما است، به‌نظر موجه می‌آید. مطمئناً همۀ ما در موقعیت‌هایی بوده‌ایم که بهتر بوده عاشق آن فردِ دیگر باشیم، نه این یکی؛ اما نمی‌توانیم احساسات خود را به این سادگی هدایت کنیم. هرچند نوسبام می‌پذیرد که میان انواع سیاسی و شخصی عشق تفاوت‌هایی وجود دارد، فرض می‌کند که عشق در کنترل خود ما است.اما اگر پرورشِ عمیق‌ترین وابستگی‌های عاطفی نه مطلوب است و نه ممکن، راه‌های مبنایی‌تری برای به‌رسمیت‌شناختن دیگران وجود دارد. نیازی نیست عاشق کسی باشیم تا از رنج‌کشیدنِ او ناراحت باشیم. عشق به کنار، انسان‌ها انسان هستند و رفتار درست با آن‌ها به خاطر همین مسئله، لازم است. این همان‌قدر که برای یک قدیس درست است، دربارۀ یک قاتل هم صادق است. اما این شبیه به احترام لیبرال به نظر می‌رسد. نوسبام به‌طرز قانع‌کننده‌ای استدلال می‌کند که این احترام برای حفظ لیبرال دمکراسی ناکافی است. بنابراین پرسش این است که باتوجه‌به محدودیت‌های عشق و لیبرالیسم، چه باید کرد. ما نیاز به راهی میانه داریم، چیزی در بین، ازیک‌طرف، پذیرش واقع‌بینانه و اغلب ناکافیِ دیگران به‌عنوان کسانی که حقوقی جهان‌شمول دارند و ازطرف‌دیگر، یکی‌شدنِ عمیق به‌دنبال عشق.یک چنین راهی زمانی پدید می‌آید که می‌بینیم دمکراسی‌ها می‌توانند با محروم‌کردن افراد از این حس که چیزی خاص و منحصربه‌فرد در آن‌ها وجود دارد، به آن‌ها ظلم کنند. این بسیار رخ می‌دهد. مثلاً حوزۀ علاقۀ خودِ نوسبام را در نظر بگیرید: بی‌آبروکردنِ افراد بر مبنای طبقه (کاست) در هند. طبقه در اصل نوعی حاشیه‌نشین‌کردنِ مبتنی بر گروه است. بی. آر. آمبدکارِ دالیت۸، کسی که تبدیل شد به یکی از چهره‌های سیاسی بسیار مهم هند و یکی از معمارانِ قانونِ اساسیِ آن، نقل می‌کند که او را مجبور کرده بودند پیراهنی کرباس را تحمل کند تا بتواند در کلاس بنشیند. کرباس، نوعی پارچه بود که حتی نظافتچی‌ها هم به آن دست نمی‌زنند. او به‌عنوان دانشجو حق نداشت از همان شیری آب بخورد که دیگران استفاده می‌کردند. همچنین وقتی در هند سفر می‌کرد، کسی او را سوار نمی‌کرد. این محرومیت‌ها ناشی از این بود که کسی او را به‌عنوان یک فرد به رسمیت نمی‌شناخت. اما علاوه‌براین‌ها ظلم‌های دیگری نیز هست که از این مسئله ناشی می‌شود که آمبدکار را به‌عنوان فردی منحصربه‌فرد به رسمیت نمی‌شناسند. وقتی کار فکری کسانی از «طبقات معمولی» مانند آمبدکار از تاریخ و مباحثات عمومی حذف می‌شود، به آن‌ها ظلم شده است. این که بفهمیم این دالیت با دالیتی دیگر، یا این کاتولیک با کاتولیکی دیگر قابل جایگزینی نیست، نیازی به عشق یا یکی‌شدن با او ندارد.بر مبنای لیبرالیسم زندگی‌کردن، نیازمندِ این است که دیگران را به‌عنوان کسانی به رسمیت بشناسیم که آنقدر شبیه ما هستند که شایستۀ همان حقوق و برخوردی هستند که ما. درحالی‌که این بیان دو جانبه است، از به‌رسمیت‌شناختن مثبت ما به اینکه واقعاً چه هستیم، از جنبه‌های فردی و گروهی فرهنگِ ما و همین‌طور تاریخ به‌حاشیه‌راندنِ برخی گروه‌ها ناتوان است. اگر لیبرالیسم مجبورمان می‌سازد که با دیگران مانند خود رفتار کنیم، ممکن است این حس را پیدا کنیم که حداقل در زمینۀ اجتماعی و سیاسی، شیوه‌ای که ما با یکدیگر رفتار می‌کنیم، قابل‌جایگزینی نیست. اما به چیزی قوی‌تر نیاز داریم. گاهی ما با فراهم‌نکردن موافقت و رفتاری که مربوط به ویژگی‌های خاصِ دیگر گروه‌ها یا افراد است، به آنان ظلم می‌کنیم؛ مثلاً وقتی اوضاع اقتصادی‌اجتماعی را در ارزیابی تقاضاها برای تحصیل در کالج مدنظر قرار نمی‌دهیم، وقتی صریحاً معافیت‌های مذهبی را رد می‌کنیم یا وقتی برگه‌های چندزبانۀ رأی فراهم نمی‌کنیم. به‌رسمیت‌شناختن، از نوعی که من در ذهن دارم، باید به این حساس باشد که ما گذشته از اینکه افرادی دارای حق‌وحقوق هستیم، چه هستیم.اما نیاز به برنامه‌هایی اجتماعی و فرهنگی داریم که این دیدگاه‌ها را آموزش دهد: به‌رسمیت‌شناختن نیاز به چه کارهایی از جانب ما دارد و چه کسانی را باید به رسمیت بشناسیمتوانایی ما برای پاسخ به بی‌عدالتی، مبتنی است بر ارزیابی ما از اینکه به‌رسمیت‌شناختن کجا اتفاق نیفتاده است. در فضای عمومی، گاهی چنین چیزی می‌تواند به همان میزان، مبنایی باشد که ردکردنِ حقوقِ جهان‌شمول. در مواقع دیگر، این دلسردی زمانی رخ می‌دهد که ما با دیگران به‌عنوان افراد خاصی که هستند، رفتار نمی‌کنیم.در این لحظات توصیه‌های عملیِ نوسبام بیش از هر وقت دیگر تأثیرگذار است. ما نیاز به فرهنگی عمومی نداریم تا محبتی عمیقاً ریشه‌دار ایجاد کنیم. اما نیاز به برنامه‌هایی اجتماعی و فرهنگی داریم که دیدگاه‌های ما را آموزش دهد؛ دیدگاه‌هایی دربارۀ اینکه به‌رسمیت‌شناختن نیاز به چه کارهایی از جانب ما دارد و چه کسانی را باید به رسمیت بشناسیم.مثال نوسبام را در نظر بگیرید: فیلم ۲۰۰۹ میشاییل هانکه، روبان سفید۹، که در آن پدری فرزندانش را وادار می‌کند که روبان‌هایی در موهایشان ببندند تا آن‌ها را به یاد گناهانشان علیه «عفت و پاکدامنی» بیندازد. روبان‌بستن به دست فرزندان و اینکه پدر آن‌ها را ملزم می‌کند تا دور میز شام ساکت باشند؛ همۀ این‌ها، آنطور که نوسبام باور دارد، «حمایت ظاهری از قوانینِ انصاف» نیست. این قوانین ثابت می‌کنند «اخلاق نمی‌تواند در جهانی دوام بیاورد که اضطراب با اعتماد و عشق تسلی پیدا نمی‌کند». فیلم هانکه نبودِ عشق را نشان نمی‌دهد. این فیلم نشان می‌دهد که حتی عشق می‌تواند متضمن حق‌به‌جانبی و بی‌رحمی باشد. سبعیت پدر بیانی از عشق و مراقبت در زمینۀ سیاسی و فرهنگی خود است: شهروندی زهدپیشه و خیالی در شمال آلمان در سال‌های پیش از جنگ جهانی اول. آنچه ما به عنوان عشق «می‌بینیم»، بسته به این است که در چه وضعیتی زندگی می‌کنیم. آن شهر، هرچند به نظر آرام می‌رسد، آسیب‌های خاص خود را دارد: محصولاتی که بدون هیچ توضیحی از بین رفته‌اند، کودکی با سندروم داون که به او تجاوز شده است و پزشکی محلی که عمداً زخمی شده است. این اوضاع بر دو چیز اثر می‌گذارد: آنچه مردم در آن جوامع «عشق» محسوب می‌کنند؛ اینکه چه کسانی را به رسمیت می‌شناسند.ویتگنشتاین باور داشت که وقتی نمی‌توانیم وضعیتمان را متفاوت ببینیم و وقتی که برخی جنبه‌ها را نمی‌بینیم، فلسفه به مسیر اشتباهی رفته است. این شیوه‌های دیدنِ ما به شکل‌گیری پرسش‌هایی دربارۀ عدالت و جامعۀ دمکراتیک می‌انجامد. چیزی که ما عادلانه و ناعادلانه می‌بینیم، در کنار چیزی که عشق محسوب می‌شود و همین‌طور کسانی که ما به‌عنوان ذی‌حق و محترم به رسمیت می‌شناسیم، مبتنی است بر اوضاع سیاسی و اجتماعی‌ای که ما خود را در آن می‌یابیم. هرچند قلمروی عشق می‌تواند هدفی نامناسب برای دولت باشد، پیشنهادهای مثبت نوسبام برای شکل‌بخشیدن به ادراکات ما می‌تواند هدف دیگری را برآورده سازد: پرورش‌دادنِ صورت‌هایی از به‌رسمیت‌شناختن که به‌لحاظ اجتماعی مهم‌اند. به‌منظور دیدن اینکه چه به‌رسمیت‌شناختن‌هایی از دیگران وظیفۀ ما است و چه کسانی را باید به رسمیت بشناسیم، نیاز به ابزار فرهنگی نوسبام داریم: هنر بصری و مفهومی، سخنرانی‌ها، فیلم، ادبیات، معماری و حتی نظریه.اطلاعات کتاب‌شناختی:Nussbaum, Martha C. Political emotions. Harvard University Press, 2013پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را شیوانی راداکریشنان نوشته است و در تاریخ ۶ سپتامبر ۲۰۱۶ با عنوان «For Love of Country» در وب‌سایت بوستون ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ با عنوان «دولت بدون عشق شکست می‌خورد» و ترجمۀ مهدی رعنایی منتشر کرده است.•• شیوانی راداکریشنان (Shivani Radhakrishnan) دانش‌آموختۀ دکتری فلسفه در دانشگاه کلمبیا و نویسندۀ سابق n+1 است.[۱] The Man without Qualities[۲] Trombone: ترومبون یکی از سازهای بادی (بادی مسی) برنجی است. نام ترومبون از ایتالیائی می‌آید و به معنی «ترومپت بزرگ» است.[۳] Political Emotions: Why Love Matters for Justice [۴] To Kill a Mockingbird[۵] Go Tell it to the Mountain[۶] مجموعه‌ای از قوانین ضد سیاه‌پوستان در امریکا که رسماً در اواسط دهۀ ۱۹۶۰ لغو شد.[۷] دالیت به معنای زمین‌خورده یا ستم‌دیده در جنوب آسیا، نامی است سیاسی که کسانی که در نظام طبقاتی آیین هندو، غیرقابل لمس یا نجس خوانده می‌شوند، برای خود برگزیده‌اند. اگرچه این نام از قرن نوزدهم وجود داشته اما آمبدکار بود که این مفهوم را متداول کرد. دالیت‌ها از نظام چهار کاستی یا طبقه‌ای هندو حذف شده‌اند و در حقیقت آن‌ها دارای ورنه نیستند. آن‌ها برای خود ورنه پنجمی را شکل دادند که پانچاما خوانده می‌شود. در حالی که نامی که نظام طبقه‌ای برای آن‌ها در نظر گرفته، نجس است. دالیت همین‌طور به صورت عام، تمام قبایل و گروه‌هایی را که در طول تاریخ به علت‌های مختلف از جامعه مستثنی شده و از حقوق برابر برخوردار نبوده‌اند، دربرمی‌گیرد [ویکی‌پدیا].[۸] B. R. Ambedkar[۹] The White Ribbon</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 13:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق چطور بر ازدواج پیروز گشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%AF%D8%B4%D8%AA-vf9zffwfoltp</link>
                <description>بررسی کتاب «تاریخچۀ ازدواج: یا عشق چطور بر ازدواج پیروز گشت» نوشتۀ استفانی کونتزنویسنده:فرانسین پروز ترجمۀ: نجمه رمضانی مرجع: NYTimesقصۀ نوح را در نظر بگیرید: زوج‌هایی از بهترین نژاد‌ها، دوبه‌دو قدم می‌زدند و وارد عرشه می‌شدند تا ماه‌عسل چهل شبانه‌روزی خود را آغاز کنند. این سفر در پهناورترین آب‌های جهان و بدون خطر ناآرامیِ شهوانی یا پریشانیِ رمانتیک صورت می‌گرفت. چه روش هوشمندانه‌ای بوده است برای اطمینان از بقای گونه‌ها! چه تأسف‌بار که امروزه ازدواج پر از پیچیدگی است!«ازدواج» اثر ویلیام هوگارت نقاش اهل انگلستان. قرن ۱۸
فرانسین پروز، نیویورک‌تایمز — قصۀ نوح را در نظر بگیرید: زوج‌هایی از بهترین نژاد‌ها، دوبه‌دو قدم می‌زدند و وارد عرشه می‌شدند تا ماه‌عسل چهل شبانه‌روزی خود را آغاز کنند. این سفر در پهناورترین آب‌های جهان و بدون خطر ناآرامیِ شهوانی یا پریشانیِ رمانتیک صورت می‌گرفت. چه روش هوشمندانه‌ای بوده است برای اطمینان از بقای گونه‌ها! چه تأسف‌بار که امروزه ازدواج پر از پیچیدگی است!کتاب آموزنده و بلندپروازانۀ تاریخچه ازدواج اثر استفانی کونتز۱ روند پیشرفت نهادی را دنبال می‌کند که مداوماً از آن بدگویی می‌کنند یا آرمانی‌اش تلقی می‌کنند. این نهاد طی قرن‌ها متحول شده و در جوامع سراسر جهان به شکل‌های کاملاً متفاوتی درآمده است. یکی از فرضیات او کشفی تأمل‌برانگیز را بازگو می‌کند: به‌روزترین و غیرمتعارف‌ترین رفتارهای جنسی، بسیار بیش از آنچه در تصور یک جوان بگنجد، قدمت دارد.کونتز یادآور می‌شود که نرخ طلاق و روابط نامشروع در برخی دوره‌ها از امروز نیز بالاتر بوده و ازدواج با هم‌جنسان در سایر زمان‌ها و مکان‌ها هم اتفاق افتاده است. بااین‌همه، هم‌اکنون دیدگاه بسیاری از کشورها و فرهنگ‌ها تغییری چشمگیر کرده است. منظور، دیدگاه آنها دربارۀ عواقب عاطفی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تصمیم یک زوج برای ورود به زندگی مشترک است. نقطۀ قوت کتاب هم همین است که نویسنده می‌خواهد به تناقضات بپردازد.کونتز ابتدا به معانی چندگانۀ ازدواج می‌پردازد: تفسیر قبایل افریقایی و اندونزیایی که در آنها زن و شوهر نه با هم زندگی می‌کنند و نه منابع مالی‌شان را شریک می‌شوند یا جوامع مادرتبار یا شاید عجیب‌تر از همه، برخی چینی‌ها و سودانی‌ها که به شوق تشکیل پیوندهای قومی محکم‌تر، فرزندانشان را به «ازدواج با ارواح» تشویق می‌کنند تا با همسرانی وارد رابطه شوند که تمام شرایط ایده‌آل را دارند؛ اما دیگر در میان زندگان نیستند.بااین‌وجود، کتاب خیلی زود به سراغ جوامعی می‌رود که بیشتر شبیه ما هستند و در آنها مفهوم ازدواج عموماً با مکان مشترک زندگی، حساب مشترک بانکی و احتمالاً فرزندان همراه است. کونتز با استدلال، از جدید بودن آن چیزی می‌نویسد که خود، آن را «ازدواج مبتنی بر عشق» می‌نامد و رد پایش را تا قرن هجده دنبال می‌کند. او همچنین از این می‌نویسد که چطور ناآرامی اجتماعیِ ناشی از انقلاب فرانسه و امریکا سبب شد نقش‌های جنسیتی جدی‌تر و مدون‌تر شوند.تلاش کونتز برای جهت‌دهی به تأملات اجداد شکارچی-‌گردآورندۀ ما به تصوراتی دوگانه می‌انجامد؛ مثلاً «زوج‌ها در دنیای دیرینه‌سنگی هرگز تصور نمی‌کردند که دوتایی به خلوتگاهشان در جنگل بروند». بااین‌وجود، وقتی دیدگاه‌های یونانی و رومی را دربارۀ عشق، ازدواج و روابط خارج از ازدواج بررسی می‌کند، گویی بر زمین محکم‌تری پا گذاشته است. اما همین محدوده هم قلمرو گسترده‌ای را در بر می‌گیرد و وقتی نویسنده به‌سرعت تا زمان حال می‌دود، هم خود او و هم خواننده به نفس‌نفس می‌افتند.«تاریخچۀ ازدواج» بر پایۀ پژوهشی بسیار گسترده است. اگرچه حدود یک‌چهارم کتاب، پاورقی است، فقدان کتاب‌شناسی در این اثر، بسیار نادرست است. درعین‌حال، خواننده فکر می‌کند که شاید موضوع هر فصل، درخور نوشتن چندین کتاب کامل باشد و همین‌طور هم است. شاید هم خواننده منتظر عمقی از مطالب باشد که اثری حرفه‌ای و کارشناسانه با موضوعی محدودتر می‌توانست عرضه کند. برای مثال، در میانۀ بحث کونتز دربارۀ مسیحیت اولیه، به یاد تحقیق شوخ‌طبعانه و نیش‌دار اوتا رانکه هاینمن۲، عالم الهیات آلمانی، دربارۀ دیدگاه پدران کلیسا نسبت به زنان و جنسیت افتادم: «خواجه‌باشی‌های قلمرو بهشت۳». همچنین استدلال کونتز را به یاد آوردم که می‌گفت ازدواج برای تثبیت و محافظت از اموال و نه حمایت یا سرکوب زنان شکل گرفت. چنین استدلالی تنها برای خوانندگانی روشنگرانه و بدیع است که در کلاس‌های دانشگاه چرت می‌زنند! این کلاس‌ها همان‌هایی هستند که در آن‌ها توضیح می‌دادند که فردریش انگلس در دهۀ ۱۸۸۰ دقیقاً به همین نتیجه‌گیری رسیده است.شاید ناسپاسی باشد که از کتابی که چیزهای بسیاری برای عرضه دارد، توقع بیشتری داشته باشیم. تقریباً در تمام صفحات کتاب، نکته‌ای داغ، مفید یا بحث‌برانگیز به چشم می‌خورد؛ به‌ویژه برای کسی که بخواهد رمان‌نویسِ تاریخی شود. برای مثال، امکانات نمایشی بالقوه را در این گفته در نظر بگیرید: «طبق قانون آتن، اگر مردی همسر مرد دیگری را اغوا می‌کرد، مجازاتش مرگ بود؛ اما اگر به همسر مرد دیگری تجاوز می‌کرد، فقط به پرداخت جریمۀ نقدی محکوم می‌شد.» حال، توطئه‌های داخلی یک دربار سلطنتی، مانند دربار شارلمانی را تصور کنید. این دربار به‌ لطف تحمل زیاد پادشاه در برابر روابط خارج از ازدواج، پر بود از فرزندان نامشروع معشوقه‌ها و دخترانش. پس از عقد ازدواج دربی‌شایر در ۱۴۱۳ میلادی، چه پیوندی شکل می‌گرفت؟ در آن عقد، جای اسم عروس خالی بود؛ «زیرا پدر هنوز تصمیم نگرفته بود که کدام دخترش را شوهر دهد». حتی می‌توان نوعی لذت لجوجانه را در کلام روان‌پزشکی دید که در سال ۱۹۵۳ نوشت زنی که بیست سال دارد و «مردی را در نظر ندارد» بهتر است نگران باشد که دیگر هرگز همسری نخواهد یافت!با‌این‌حال، به نظر می‌رسد که کتاب کونتز شاید بیش از حد برای ارائۀ اطلاعات تلاش می‌کند و ازاین‌رو از پرخوری و درنتیجه، اطلاعاتی نصفه‌ونیمه‌هضم‌شده رنج می‌برد که بیشترشان برای خواننده هضم‌شدنی نیستند. بندی معمولی از کتاب که مملو از اطلاعات، آمار، پیمایش‌ها، مثال‌ها و مثال‌های متناقض است یا فصل‌هایی که با همهمۀ گفت‌وگویی پرحرارت آغاز می‌شوند، برای خواننده‌ای متوسط چه سودی دارند؟درنتیجه، سؤالاتی که کتاب کونتز به ذهن می‌آورد، بیش از آنکه دربارۀ موضوع ازدواج باشند، دربارۀ ادبیات غیرداستانی هستند و دلایلی که باید آن را بخوانیم. در عصری که اطلاعات یا اطلاعات غلط، به‌راحتی در اینترنت پیدا می‌شوند، آیامی‌توان گفت که دیگر مانند گذشته، تحقیقی جامع‌الاطراف و گسترده، لازم و مفید نیست؟ آیا خواندن کتاب‌هایی مانند گلوی ملکه۴، تأملات وِین کُستِنبام دربارۀ اپرا، رضایت‌بخش‌تر نخواهد بود؟ آیا خواندن «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟»، اثر آلن دو باتن، «در خرابه‌ها»، اثر کریستوفر وودوارد، «رنگ»، اثر ویکتوریا فینلِی و «مهاجرت‌هایی به تنهایی»، اثر سو هالپرن راضی‌ترمان نمی‌کرد؟ این کتاب‌ها لذتی چندگانه به همراه دارند: پاداشِ آموختنِ موضوعی ناآشنا و تلفیق آن با لذت سبک روایی، زبان فاخر و مهم‌تر از همه مواجهه با احساساتی دل‌نشین و بی‌همتا؛ یعنی تماشای کسی که گام‌هایی شجاعانه برمی‌دارد و روابطی ‌پیش‌بینی‌ناپذیر برقرار می‌سازد. این کتابی است که من دوست دارم دربارۀ ازدواج بخوانم: کتابی که در آن انتقال اطلاعات با فاصله‌ صورت می‌گیرد. در پس این سکوت می‌توان صدای نویسنده را شنید.اطلاعات کتاب‌شناختی:Coontz, Stephanie. Marriage, a history: How love conquered marriage. Penguin, 2006پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را فرانسین پروز نوشته است و در تاریخ ۱۲ ژوئن ۲۰۰۵ با عنوان «Marriage, a History: Lithuanians and Letts Do It» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۴ این مطلب را با عنوان «عشق چطور بر ازدواج پیروز گشت؟» و با ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• فرانسین پروز (Francine Prose) رمان‌نویس، جستار‌نویس و منتقد ادبی است. آخرین کتاب وی چه بخوانیم و چرا (What to Read and Why) نام دارد. پروز همچنین به‌عنوان استاد مهمان در کالج بارد تدریس می‌کند.[۱] Stephanie Coontz[۲] Uta Ranke-Heinemann[۳] «Eunuchs for the Kingdom of Heaven»[۴] «The Queen&#x27;s Throat»</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 09:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ فرهنگی زن متأهل</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%A3%D9%87%D9%84-rsci0y5jbyzg</link>
                <description>بررسی کتاب «تاریخچه‌ای از زوجگی» نوشته مارلین یالومنویسنده:لورا شاپیرو ترجمۀ: مهدی ذوالقدری مرجع: NYTimesنهاد ازدواج از کهن‌ترین نهادهای بشری است. تاریخی که زن‌ها و مردها در این نهاد پشت سر گذاشته‌اند بسیار طولانی و رنگارنگ است. مارلین یالوم در کتابی به نام «مطالعۀ فرهنگی زوجگی» تلاش کرده است تا نشان دهد نقشِ زن در ازدواج چه سرگذشتی داشته است.لورا شاپیرو، نیویورک‌تایمز — ناامیدکننده است که همیشه باید تا پایان مراسم‌های عروسی بسیار لذت‌بخش منتظر بمانیم تا فقط یک جمله را بشنویم: «من اکنون شما را مرد و زوجه اعلام می‌کنم»۱. مرد و زوجه؟ این دو اصطلاح حاوی پیامی است که در همۀ عروسی‌ها تکرار می‌شود؛ عروسی‌هایی که کنار ساحل و با پاهای برهنه برگزار می‌شود، عروسی‌های جبران خلیل‌جبرانی۲، عروسی‌هایی که در آن عروس با شکمی‌برآمده حضور دارد و عروسی‌هایی که همه ملزم به پوشیدن لباس‌های مشکی‌اند، در همۀ این مراسم‌ها کشیشان از این دو اصطلاح استفاده می‌کنند تا اصلی را به ما یادآوری کند که قدمتی تاریخی دارد: مرد کسی است که ثابت می‌ماند و این زوجه است که باید خود را تطبیق دهد.اما مانایی و تغییرناپذیری این دو اصطلاح «مرد و زوجه» می‌تواند کاربرد دیگری نیز داشته باشد: توضیح می‌دهد که چرا می‌توان کتابی دربارۀ سرگذشت زوجه‌ها را خواند بدون آنکه حتی انتظار داشت کتاب مشابهی دربارۀ مردها وجود داشته باشد. یکی از دریافت‌هایی که می‌توانیم از کتاب مارلین یالوم، تاریخچه‌ای از زوجگی۳، داشته باشیم این است که: «تا همین اواخر واژۀ شوهر وجود نداشت، حداقل به این معنا که شوهربودن شغل و وظیفه‌ای باشد که نیازمند توجه زیادی است.» به نظر می‌رسد مردان طی سالیان متمادی، زندگی زناشویی خود را بسیار مطابق میل خود پیش برده‌اند. در واقع، زندگی زناشویی آنقدر دلخواه مردان بوده است که انگار اصلاً مجرد باقی مانده‌اند؛ عرف و قانون نیز در این مسیر با ایشان همراهی می‌کند. اما وقتی وظایف زوجگی مطرح می‌شود عرف و قانون چنگ و دندان نشان می‌دهند.یالوم دقیقاً به این موضوع نمی‌پردازد اما به سادگی نمی‌توانیم از این مطلب صرف‌نظر کنیم که چگونه کلیسا و دولت، با شور و شوق، محدودیت‌هایی بر زنانِ متأهل وضع کرده‌اند تا کتک زدن زوجه را تأیید کنند یا سرپرستی فرزند را در طول روز اهریمنی جلوه دهند. یالوم بر موضوعات مطلوب‌تری تاکید می‌کند، او بطور خاص تغییر تدریجی وضعیت زوجه را از یک شیء در تملکِ مرد (همچون اثاثیه) به یک همسر شرح می‌دهد.یالوم که تالیفات دیگری نیز در رابطه با مسائل زنان دارد، در کتاب تاریخچه‌ای از زوجگی هم تاریخچۀ ازدواج را بررسی می‌کند و هم سرگذشت زنان اروپای غربی و آمریکا را می‌کاود. او با دنبال کردن دو ایده‌آل مبهم، عشق و برابری، پیشرفت زوجه‌ها را در طی قرون و اعصار می‌سنجد. عشق، ایده‌آلی بود که وجودش در اکثر ازدواج‌ها ضروری قلمداد نمی‌شد؛ تا اینکه نهایتاً در اواخر قرن هجدهم، مفهوم ازدواج برای عشق مورد توجه بسیاری از مومنان قرار گرفت. برابری قانونی که متاسفانه هیچگاه الهام‌بخش شخصیت‌هایی همچون پترارک، شکسپیر یا موزارت نبود، کمی بعدتر موضوعیت پیدا کرد. برای سالیان سال (قریب به ۳۰۰۰ سال) ازدواج با معاملۀ یک دارایی میان دو مرد هیچ فرقی نداشت.البته، دنبال کردن تطور تاریخی هر مفهومی در تاریخ فراز و نشیب‌های خودش را دارد. تطور تاریخی مفهوم زوجگی را شاید بتوان از زمان آتنِ باستان پیگیری کرد. درآتن باستان محتمل بود دختری ۱۴ ساله را به عقد مردی ۲۸ ساله درآورند؛ ازآن‌پس دختر مجبور بود ادامۀ زندگی‌اش را در خانه بگذراند (در حالی که شوهرش روزهای خود را در ژیمنازیوم و فاحشه‌خانه‌ها و مکان‌های عمومی شهر سپری می‌کرد).که متاسفانه هیچگاه الهام‌بخش شخصیت‌هایی همچون پترارک، شکسپیر یا موزارت نبود، کمی بعدتر موضوعیت پیدا کرد. برای سالیان سال (قریب به ۳۰۰۰ سال) ازدواج با معاملۀ یک دارایی میان دو مرد هیچ فرقی نداشت.البته، دنبال کردن تطور تاریخی هر مفهومی در تاریخ فراز و نشیب‌های خودش را دارد. تطور تاریخی مفهوم زوجگی را شاید بتوان از زمان آتنِ باستان پیگیری کرد. درآتن باستان محتمل بود دختری ۱۴ ساله را به عقد مردی ۲۸ ساله درآورند؛ ازآن‌پس دختر مجبور بود ادامۀ زندگی‌اش را در خانه بگذراند (در حالی که شوهرش روزهای خود را در ژیمنازیوم و فاحشه‌خانه‌ها و مکان‌های عمومی شهر سپری می‌کرد).در اوایل قرن شانزدهم، آنگونه که یالوم نقل می‌کند، لوتر بر «عشق متقابل میان زن و شوهر به عنوان یک دستور الهی» تاکید می‌کرده است. با وجود این، همچنان نمی‌دانیم که چگونه می‌توان این آموزۀ لوتر را با سخن دیگر او دربارۀ زنان جمع کرد؛ او در جایی دیگر دستورالعمل جالبی صادر کرده است: «زنان خلق شده‌اند تا در خدمت مردان باشند و به آن‌ها کمک کنند». وقتی مشارکت زنان در تاریخ افزایش یافت و رفته‌رفته صدایشان شنیده شد، یالوم می‌توانست به خاطرات روزانه و نامه‌ها و دست‌نوشته‌های زنان توجه کند. با رجوع به دست‌نوشته‌های زنان تا اوایل قرن نوزدهم، می‌فهمیم که عشق در مفهوم زناشویی جایگاه والایی کسب کرد. الیزا چاپلین، نویسندۀ زن آمریکایی، در سال ۱۸۲۰ چنین می‌نویسد: «هیچگاه نمی‌توانم دستانم را به کسی بسپارم که دلم با او همراه نیست.»فعالان حقوق زن که چند دهه بعد مبارزۀ خود برای احقاق حقوق زنان را شروع کردند استفادۀ چندانی از مفهوم عشق نکردند. شیوع ازدواج از روی عشق و علاقه، هم به زنان و هم به مردان اجازه داد تا این مفهوم را به سخره بگیرند که زنان نسبت به همه چیز شکایت دارند. با وجود این، زنان در صورت طلاق همچنان از داشتن حق حضانت محروم بودند و نمی‌توانستند مالک اموال خودشان باشند.تاریخچه‌ای که یالوم از وقایع ۲۰۰ سالۀ اخیر ارائه می‌کند دربردارندۀ کشمکش‌هایی است که بر سر موضوعاتی همچون قانون، استخدام، رابطۀ جنسی، کار خانه و فمینیسم شکل گرفته است. این وقایع‌نامه در نهایت به حکایت تمثیل‌گونۀ بیل و هیلاری کلینتون ختم می‌شود و با ذکر این حکایت، یالوم نتیجه می‌گیرد که برابری واقعی در ازدواج هنوز هم وجود ندارد.تاریخچه‌ای از زوجگی کتابی غنی است و مطالبِ مفیدی دارد، اما اغلب آن را کتاب تاریخیِ عامه‌پسندی قلمداد می‌کنند. نکاتی که در این کتاب مطرح شده است نکات ویژه‌ای نیستند و مطالب پیش‌پا افتادۀ زیادی نیز در آن وجود دارد همچون اینکه: «بسیاری از ما نام الیزابت کادی استنتون را شنیده‌ایم اما چند نفرمان می‌دانیم که این فعال رادیکال جنبش حقوق زنان هفت فرزند دارد و ازدواجش بیش از ۵۰ سال دوام یافته است؟»شاید بهترین و مفیدترین شیوۀ خواندن کتاب یالوم توجه به سؤال مهمی است که او در دیباچۀ کتاب مطرح کرده است. یالوم پیش‌بینی می‌کند که با قانونی‌شدن ازدواج همجنس‌گرایان چه کسی نقش زوجه را ایفا می‌کند؟ و آیا اساساً در نهادی که تفاوت جنسیتی وجود ندارد، مفهوم زوجه معنا دارد یا نه؟ بااین‌همه باید گفت که تفاوت‌های خدادادیی که بین دو جنس مذکر و مؤنث وجود دارد بسیار کم‌اهمیت‌تر و ناچیزتر از تفاوت‌هایی است که مردان بین شوهر و زوجه ذکر کرده‌اند.فعالان حقوق زن که چند دهه بعد مبارزۀ خود برای احقاق حقوق زنان را شروع کردند استفادۀ چندانی از مفهوم عشق نکردنداطلاعات کتاب‌شناسی:Yalom, Marilyn. A History of the Wife. Harper Collins, 2009پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لورا شاپیرو نوشته است و در تاریخ ۴ مارس ۲۰۰۱ با عنوان «No Job for a Woman» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۹۴ این مطلب را با عنوان «تاریخ فرهنگی زن متأهل» و با ترجمۀ مهدی ذوالقدری منتشر کرده است.•• لورا شاپیرو (Laura Shapiro) برای نشریاتی چون نیویورک‌تایمز، نیویورکر، آتلانتیک و برخی دیگر از نشریات مطلب می‌نویسد. آخرین کتاب او آنچه که او خورد (What She Ate) نام دارد.[۱] عقدِ رسمیِ ازدواج بین دختر و پسر در سنت مسیحی وقتی بسته می‌شود که کشیش جمله‌ای را اعلام عمومی می‌کند: «I now pronounce you man and wife». همین جمله، دستاویزِ مارلین یالوم برای شروع کتابش است. احتمالاً اگر بخواهید این جمله را ترجمه کنید، می‌نویسید: «من اکنون شما را زن و شوهر اعلام می‌کنم». اما چنین ترجمه‌ای، عملاً استدلالِ یالوم را نابود می‌کند. زیرا یالوم می‌گوید «مرد/man» پیش و پس از ازدواج، همان مرد بوده است. اما زن (woman) پس از ازدواج، تبدیل می‌شده است به زوجه (wife). یعنی نقشی را متقبل می‌شده است که مجموعه‌ای از وظایف و تکالیف را بر دوش او می‌گذاشته است. اما در زبان فارسی، «زن» است که قبل و بعد از ازدواج ثابت می‌ماند و «مرد» بعد از ازدواج به «شوهر» تبدیل می‌شود. همین نکته نشان می‌دهد که تاریخِ نهاد ازدواج در سنتِ ما تفاوت‌های شایان‌توجهی با دیگر سنت‌ها داشته است.[۲] اشاره‌ای است به مراسم‌های ازدواجی که در آن زن و شوهر جملات ادبیِ عاشقانه برای هم می‌خوانند. جبران‌خلیل‌جبران منبع انبوهی از این جملات است.[۳] A History of the Wife</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 15:33:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه زوج‌های سنتی تعریف ازدواج را تغییر دادند؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%AF-huvdrs8c2y6p</link>
                <description>بررسی کتاب «تاریخچۀ ازدواج: یا عشق چطور بر ازدواج پیروز گشت» نوشتۀ استفانی کونتزنویسنده:تی. جی. رافائل ترجمۀ: امیر قاجارگر مرجع: PRIما عادت داریم آنچه در دوره زمانۀ خودمان رایج است را وضعِ طبیعیِ امور تلقی کنیم. مثلاً فکر می‌کنیم آدم‌ها همیشه همان‌جوری ازدواج می‌کرده‌اند که امروز رایج است. اما در واقعیت، کارکردها و ساختارها و معناهای ازدواج طی تاریخ بارها و بارها دگرگون شده است. یکی از آن‌ها، اضافه‌شدن عشق است.«قبل از عروسی» اثر فرس ژوراویف.۱۸۷۴
تی. جی. رافائل، پی.آر.آی — این تماشاچی پیراهنی به تن دارد که کلمۀ عشق بر روی آن چاپ شده است و در حال تماشای رژۀ گروهی همجنس‌گرایان است که دو روز پس از صدور رأی تاریخی دیوان عالی آمریکا برگزار شد، رأیی که طبق آن ازدواج همجنس‌گرایان در سراسر ایالات متحده به رسمیت شناخته شد.در دهه‌های اخیر، خصوصاً با توجه به ازدواج همجنسگرایان، تعریف ازدواج بارها مورد سؤال قرار گرفته است. اما به نظر می‌رسد تعریف مدرن از «ازدواج سنتی» از لحاظ تاریخی دقیق نیست. آنطور که استفانی کونتز۱، نویسندۀ کتاب تاریخچۀ ازدواج: عشق چگونه بر ازدواج غلبه کرد، می‌گوید، زمانی ازدواج پیوندی تهی از هرگونه رابطۀ احساسی و عاطفی به حساب می‌آمد. و تا اواخر قرن هجدهم میلادی، عشق مطلقاً هیچگونه ارتباطی با ازدواج نداشت.استفانی می‌گوید «ازدواج به عنوان عرفی سیاسی و اقتصادی از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود- در واقع ازدواج برای طبقات بالا ابزاری بود که به واسطۀ آن پیمان صلح می‌بستند و یا جنگ به راه می‌انداختند.» «همچنین طبقات میانی از طریق آن قراردادهای تجاری خود را سر و سامان می‌دادند؛ اما ازدواج برای طبقات پایین راهی بود برای یافتن شریک کار. یک نانوا باید با یک نانوای دیگر ازدواج می‌کرد، حتی اگر عاشق کسی می‌شد که شغل دیگری داشت، زیرا در غیر این صورت نمی‌توانست کسب و کار کوچک خود را بگرداند.»کونتز، استاد تاریخ و مطالعات خانواده در کالج ایالتی اِوِرگیرین و مدیر بخش تحقیق و آموزش عمومی «انجمن خانواده‌های معاصر»، می‌گوید در آغاز زوج‌های ناهمجنس‌خواه۲، با تبلیغ اینکه پیوند ازدواج باید بر مبنای عشق پی‌ریزی شود، ازدواج سنتی را بازتعریف کردند. او می‌نویسد «عشق واقعاً چیزی جدا از ازدواج بود.» «عاشق شدن بعد از ازدواج خوب بود، اما در حقیقت هدف ازدواج به حساب نمی‌آمد. در بسیاری از مناطق اروپا، مثلاً در جنوب فرانسه، عشق واقعی را تنها می‌توانستید در روابط نامشروع بیابید، زیرا ازدواج امری بسیار مادی بود. افزودن عشق به ازدواج تغییری بزرگ و انقلابی بود.» همزمان با گسترش جهانی کاپیتالیسم در قرن هجدهم و شروع عصر روشنگری، ایدۀ روابط مبتنی بر عشق نیز کم‌کم پا به میدان گذاشت.کونتز می‌گوید، «وقتی برای اولین بار ایدۀ عشق مطرح شد، مردم وحشت‌زده شدند.» «آن‌ها می‌گفتند، ای وای، اگر پسر من بتواند بگوید آه، دوستش ندارم، نمی‌خواهم با او ازدواج کنم، چه بلایی بر سر جامعه خواهد آمد؟! آن‌ها نگران این بودند که اگر مردم عاشق شوند چه اتفاقی خواهد افتاد؛ نگران این بودند که آن‌ها طلاق بخواهند. یا احتمال می‌رفت زنی که عاشق شود حتی از ازدواج خودداری کند. مردم واقعاً نگران این موضوع بودند.»در طول قرن بیستم، عشق بازتعریف شد تا به مردم امکان دهد شخصی متفاوت با خود را پیدا کنند، یعنی کسی که آن‌ها را کامل کند، چیزی که بعدها مشکل‌ساز از آب در آمد.کونتز می‌گوید «شما عاشق کسی می‌شدید که کاملاً با شما متفاوت بود.» پس اکنون در حال تلاش هستیم تا ازدواج را بر پایۀ عشق بنا کنیم، اما دو تعریف تاریخی متفاوت از عشق داریم: یک تعریف می‌گوید عشق نامشروع است و به خاطر نامشروع بودنش مهیج است و تعریف دیگر آن را به تضاد افراد با یکدیگر مربوط می‌کند.اگرچه در آغاز ایدۀ ازدواج عاشقانه مردم را نگران می‌کرد، اما خود ازدواج برای بسیاری از مردم اجتناب‌ناپذیر بود، مخصوصاً به این دلیل که زن از لحاظ اقتصادی و قانونی به مرد وابسته بود.کونتز می‌گوید «فشار اجتماعی زیادی از سوی کسانی که می‌توانستند مردم را جریمه کنند وجود داشت – در همین دهۀ پنجاه و شصت قرن بیستم بود که مردان مجرد، یا مردانی که متارکه کرده بودند از فهرست ارتقای شغلی کنار گذاشته می‌شدند.» «و یک زن اساساً هیچ جایگاهی نداشت.»دهۀ پنجاه میلادی عرصه را برای «عصر طلایی ازدواج» در ایالات متحده مهیّا ساخت، چیزی که امروزه همچنان ستایش می‌شود و البته اغلب چهره‌ای نادرست از آن ارایه می‌کنند.کونتز می‌گوید «مردم خانواده‌های آن دوره را سنتی می‌دانند، اما شاید این تنها دوره در طول تاریخ بود که زنان کار نمی‌کردند.» «آن‌ها در مزارع، یا در کسب و کارهای کوچک دوش به دوش شوهران خود کار نمی‌کردند- یک مرد می‌توانست به جای اینکه کودکان را به کار گیرد، با درآمد خود هزینه‌هایش را پوشش دهد. خانوادۀ متکی به نان‌آوری مرد، به هیچ وجه سنتی نبود و حول این قوانین خشک جنسیتی بنا شده‌بود.»در دهۀ پنجاه قرن بیستم، ازدواج به خاطر دورۀ کوتاه روابط عاشقانه که اکثر زوج‌ها می‌گذراندند بسیار پیچیده نیز بود: یک زوج معمولی، بعد از شش ماه با هم ازدواج می‌کردند.کونتز می‌گوید «از نظرگاه انسان‌های مدرن، چطور ممکن است شما در عرض شش ماه شناختی کافی از یک انسان دیگر به دست آورید؟ مشخص است که چنین چیزی ممکن نیست.» البته بسیاری از مردم خوش‌شانس بودند، آن‌ها بعد از ازدواج با یکدیگر رابطه‌ای دوستانه برقرار کردند و توانستند ازدواج خود را تقویت کنند، اما اساساً در اکثر مواقع شما با یک کلیشۀ جنسی۳ ازدواج می‌کردید و موضوعات زیادی برای گفتگو نداشتید.امروزه، زنان و مردان روابط برابری‌طلبانه‌تری دارند و جامعه مدلِ ازدواج‌های متکی به مرد۴ را پشت سر گذاشته است. اما همانطور که زوج‌های ناهمجنس‌خواه طبیعت ازدواج را تغییر دادند، عرصه را برای همجنسگرایانی که به دنبال حق ازدواج بودند نیز مهیا ساختند.کونتز می‌گوید «یکی از کنایه‌های جالب در کل این بحث وقتی است که مردم می‌گویند، آه خدای من! ازدواج همجنس‌گرایان ازدواج ناهمجنسخواهان را دگرگون خواهد کرد.» اما «در واقع این تحول را ناهمجنس‌خواهان آغاز کردند. آن‌ها کسانی بودند که در اواخر قرن هجدهم برای اولین بار گفتند ازدواج باید عاشقانه باشد. در اوایل قرن بیستم، این ایده که ازدواج باید مبتنی بر جذابیت جنسی و ارضای قوۀ جنسی باشد نیز به موارد بالا اضافه شد».بعد از دهۀ پنجاه قرن بیستم، جوامع غربی پذیرفتند که ازدواج بدونِ هدفِ تولیدِ مثل نیز پسندیده است که این نیز بازتفسیری تمام‌عیار از ازدواج بود.کونتز می‌گوید «این رخدادها در کنار هم سبب شد تعریف ازدواج دگرگون شود و باعث شد همجنس‌گرایان بگویند، خوب این با شرایط ما سازگار است.» «ضربۀ نهایی در دهۀ هفتاد قرن بیستم وارد شد. زمانی که تمام قوانینی لغو شد که طبق آن‌ها مرد مجموعه‌ای از وظایف را برعهده داشت و زن نیز چند دسته از وظایف را به دوش می‌کشید. در واقع زمانی که قوانین مردسالارانه جای خود را به قوانین مساوات‌طلبانه داد. گفتیم ازدواج پیوندی است بین دو نفر که می‌توانند نقشی که در ازدواج ایفا می‌کنند را خودشان انتخاب کنند.»کونتز اضافه می‌کند «فکر می‌کنم اجتناب‌ناپذیر بود که در این مرحله همجنس‌گرایان بگویند: شما آنقدر تعریف ازدواج را تغییر دادید که امروز ما هم می‌توانیم ازدواج کنیم.»تا اواخر قرن هجدهم میلادی، عشق مطلقاً هیچگونه ارتباطی با ازدواج نداشتاطلاعات کتاب‌شناختی:Coontz, Stephanie. Marriage, a history: How love conquered marriage. Penguin, 2006پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را تی. جی. رافائل نوشته است و در تاریخ ۱ جولای ۲۰۱۵ با عنوان «How traditional couples changed the definition of marriage and opened the doors for same-sex weddings» در وب‌سایت پی.آر.آی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ آذر ۱۳۹۴ این مطلب را با عنوان «چگونه زوج‌های سنتی تعریف ازدواج را تغییر دادند؟» و با ترجمۀ امیر قاجارگر منتشر کرده است.•• تی. جی. رافائل (T.J. Raphael) تهیه‌کنندۀ شبکۀ پادکست‌ نشریۀ اسلیت است.[۱] Stephanie Coontz[۲] Heterosexual[۳] Gender stereotype[۴] Male-protector</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 10:21:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا روابط عاشقانه را می‌شود با دارو ترمیم کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-wiru2mqry7qd</link>
                <description>دو پژوهشگر می‌گویند تزریق برخی داروها می‌تواند زوج‌ها را از خطر جدایی نجات بدهد.نویسنده:اندرو آنتونی ترجمۀ: بابک طهماسبی مرجع: Guardianبرخی عشق را والاترین عاطفۀ بشری می‌دانند و برخی منشأ درد و رنجی بی‌حساب. در توصیف عشق میلیون‌ها کلمه بر زبان جاری شده است، ولی کمتر به فرایند زیست‌شیمیایی در پس آن پرداخته شده است. آیا ممکن است دارویی ساخته شود که ما را عاشق کند یا از عشق منصرفمان کند؟ اصلاً می‌شود روابط عاشقانه را با سازوکارهای شیمیاییِ بدن دست‌کاری کرد؟ دو محقق دانشگاه آکسفورد می‌گویند فرایندهای زیستی عشق تأثیر بسزایی بر جنبه‌های روانی افراد دارد: با تزریق مقدار مشخصی از داروها، تحت‌نظر پزشک، می‌توان رابطه‌های ترک‌خوردۀ عاطفی را دوباره ترمیم کرد. چقدر می‌شود به یافته‌های آن‌ها اتکا کرد؟عکاس: جان‌فرانکو مونو.
اندرو آنتونی، گاردین — اینک دیگر مدت‌هاست که برای درمان طیفی از مشکلات روانی، مانند افسردگی و اضطراب، به‌وفور از داروهایی استفاده می‌شود که می‌توان آن را داروهای تغییر ذهن نامید. از‌جمله داروهای مهارکنندۀ باز‌جذب سروتونین۱ (SSRI ها) که همان‌طور که از نامشان پیدا‌ست، بر میزان سروتونین در مغز تأثیر می‌گذارند. در این میان، گونه‌ای وضعیت روانی هست که برای آن دارویی تجویز نمی‌شود و هر‌گونه دخالت زیستی‌پزشکی در آن نا‌روا دانسته می‌شود. بی‌تردید می‌توان گفت بیش از هر وضعیت دیگر انسانی، دربارۀ این وضعیت صحبت می‌شود و این وضعیت دلیل بخش عمده‌ای از زیباترین هنرها و ادبیات و موسیقی است. هر سال در چهارده فوریه این وضعیت گرامی داشته می‌شود یا، به‌اعتقاد برخی، از آن بهره‌برداری اقتصادی می‌شود: عشق.عشق شاید چیزی سرشار از شگفتی و زیبایی باشد، ولی همه می‌دانند به‌هر‌حال وضعیتی است که درمانی ندارد. همان‌طور که در ترانۀ مشهور گروه بیتلز می‌شنویم: «تنها چیزی که می‌خوای عشقه». ولی عشق را نمی‌توان با پول خرید. برخی عشق را والاترینِ عاطفه‌ها می‌دانند و برخی منشأ درد و رنجی بی‌حساب. اگر از ده نفر بپرسی عشق چیست، بی‌شک ده پاسخ متفاوت خواهی شنید. عشق بن‌مایۀ رمانس است، پس جای تعجب نیست که معمولاً آن را رمانتیکش می‌کنیم. در توصیف این احساس میلیون‌ها کلمه بر زبان جاری شده است، ولی کمتر به فرایند زیست‌شیمیایی که در پس آن نهفته پرداخته شده است.دو اخلاق‌شناس دانشگاه آکسفورد، برایان اِرپ و جولیان ساویولسکو، در کتاب جدیدشان با نام عشق دارو‌ست۲، از این می‌گویند که این جنبۀ مغفول عشق به همان اندازۀ ساختار اجتماعی و روان‌شناسانۀ آن اهمیت دارد. شاید این را به‌شکلی شهودی می‌دانستیم، زیرا فقدان جذابیت عاطفیِ یک شخص برای خودمان را چنین بیان می‌کنیم: «گروه خونی‌مان به هم نمی‌خورد».با‌این‌همه، گرچه بسیاری از ما قبول کرده‌ایم که دارو‌هایی که بر مغز تأثیر می‌گذارند در درمان بیماری‌های روانی کارایی دارند، ولی اتخاذ همین رویکرد دربارۀ عشق به مذاق کسی خوش نمی‌آید. عشق را چیزی سالم و طبیعی می‌دانیم و از همین رو‌ست که به بیان ارپ و ساویولسکو آن را موضوع «تقویت زیستی‌پزشکی»۳ نمی‌دانیم.ولی این دو اخلاق‌شناس استدلال می‌کنند که اینک زمان تغییر نگرشمان دراین‌باره و بررسی امکان‌هایی است که پیشرفت‌های انقلابی در زیست‌پزشکی و علوم‌اعصاب فراهم کرده است. «اگر روزی بتوانیم فرایند‌های عصبی‌شیمیاییِ مربوط به وابستگی عاطفی را به‌روشی ایمن هدف گرفته و دستکاری کنیم، دلایلی در دست است که نشان می‌دهد این کار می‌تواند به افرادی که به‌راستی نیازمند آن هستند کمک شایانی بکند».نویسندگان این کتاب پا را از این هم فراتر می‌گذارند و می‌گویند همین امروز نیز چنین دارو‌هایی تا‌حدودی آزموده شده‌اند و افراد زیادی در سراسر دنیا آن را استفاده کرده‌اند و لازم است هر‌چه‌زودتر پژوهش‌هایی کنترل‌شده روی آن‌ها صورت گیرد. مشکل اینجاست داروهایی که نویسندگان این کتاب از آن سخن می‌گویند همگی مواد روان‌انگیز۴ غیر‌قانونی هستند، مانند سایلوسایبین۵ و بیشتر از آن متیلن‌دی‌اکسید‌مت‌آمفتامین۶ (MDMA) که در‌واقع مادۀ مؤثر قرص پارتی یا همان اکستازی است.ارپ و ساویولسکو به مطالعاتی ارجاع می‌دهند که حاکی‌از تأثیر مثبت MDMA بر بیمارانی است که دچار اختلال اضطرابی پس از سانحه (PTSD) هستند و چنین حدس می‌زنند که شاید این ماده برای زوج‌هایی که در رابطه‌شان به مشکل برخورده‌اند نیز مفید باشد.ولی آیا این بسط بیش‌از‌حد یک استنتاج نیست؟ برای نمونه، جنگیدن در عراق و تبعات روانی آن چه ربطی به رابطۀ عاشقانۀ رو به سقوط دارد؟ اِرپ می‌گوید تحقیق کوچکی انجام شده است که نشان می‌دهد در زوج‌هایی که یکی از طرفین به اختلال PTSD دچار بودند، مصرف حساب‌شدۀ MDMA به بهبود رابطه کمک کرده است. به گفتۀ او، گمان می‌رود دلیل تأثیر مثبت این ماده در مبتلایان به PTSD این باشد که یک دسته مکانیسم‌های دفاعی را از کار می‌اندازد. وقتی این مکانیسم‌های دفاعی از کار می‌افتند، صحبت از احساسات و درونیات بسیار راحت‌تر می‌شود.ارپ چنین توضیح می‌دهد: «منظور ما این است که آسیب روانی طیف وسیعی را شامل می‌شود و روابط عاطفی نیز گاهی آسیب‌رسان هستند. دلیل اصلی از‌بین‌رفتن بسیاری از روابط در طول زمان این است که شبه‌آسیب‌ها یا آسیب‌های عاطفی در داخل یا خارج از رابطه روی می‌دهد. در این حالت، افراد رفته‌رفته در خودشان می‌روند و دیگر با طرف مقابلشان از احساسات و افکارشان نمی‌گویند. از طرفی، نوع خاصی از صمیمیت لازمۀ عشق است، ولی حین صحبت دربارۀ موضوعاتی خاص با طرفمان مکانیسم‌های دفاعی ما فعال می‌شود و واکنش‌های ناخودآگاه ناشی از ترس از خود بروز می‌دهیم، این مکانیسم‌ها و واکنش‌ها دقیقاً همان چیز‌هایی هستند که این ماده در غلبه به آن‌ها به ما کمک می‌کند».از این گفتۀ ارپ پیدا‌ست که قصد او این نیست که مثلاً در قرار اول از تقویت زیستی‌پزشکی استفاده شود، زیرا به قول خودش او به لزوم «اصالت» احساسات و قلابی‌نبودن آن‌ها در رابطه باور دارد؛ تمرکز او بر کسانی است که آن مرحلۀ نخست آزمون شیمی را از سر گذرانده‌اند، ولی عشقشان به مرور‌ زمان به‌دلیل سختی‌های روزمرۀ زندگی دستخوش فرسودگی و زوال شده است.«فرض کنید دارویی مصرف کنیم و ناگهان با کسی احساس صمیمیتی بکنیم که تا پیش از دارو آن احساس وجود نداشت. در این حالت، این احتمال وجود دارد که در‌واقع این حس به‌تمامی ناشی از دارو باشد و نه برآمده از نوعی همخوانی و سازگاری تثبیت‌شده میان ما و طرف مقابلمان. اگر اشتباه نکنم، تیموتی لیری۷ برای بار نخست اصطلاح ’سندرم ازدواج ناگهانی‘۸ را به کار برد و منظورش زمانی برد که دو نفر مثلاً حین رقص در کلوپ شبانه با هم آشنا می‌شوند و پیش خودشان می‌گویند ’وای، نیمۀ گمشده‌ام را پیدا کردم‘ و می‌روند و ازدواج می‌کنند. ولی تأثیر دارو که از بین می‌رود و همدیگر را بیشتر می‌شناسند، در‌می‌یابند که چنان هم با یکدیگر سازگار نیستند».البته، در کشور ما انگلستان، مادۀ MDMA بیشتر برای نقش‌آفرینی‌اش در به‌اصطلاح دومین تابستان عشق در سال ۱۹۸۸ میلادی شناخته شده است، زمانی که نسلی از جوانان پارتی‌باز با اکستازی آشنا شدند و «عشق زدند» و نشئگی دسته‌جمعیِ ساعت‌ها رقصِ شبانه در یک انبار شهری یا مثلاً مزرعه را تجربه کردند. در ابتدای آن جنبش اجتماعی، بارقه‌ای از آرمان‌گرایی درخشید، ولی خیلی زود به افراط در لذت‌گرایی سقوط کرد و خیلی نگذشته بود که اخبار مرگ نوجوانانی که اکستازی مصرف کرده بودند آن رؤیای آرمان‌شهری را ویران ساخت.گرچه در بریتانیا و پیش از آن تابستان بسیاری نام MDMA به گوششان نخورده بود ولی در‌واقع، از ده سال پیش از آن تاریخ، این ماده طبق قانونی مربوط به منع فنتیل‌آمین‌ها غیر‌قانونی شده بود. در آمریکا، این ماده در سال ۱۹۸۵ غیر‌قانونی اعلام شد.البته ارپ و ساویولسکو صحبت از قانونی‌شدن این ماده نمی‌کنند. آن‌ها به خطرات احتمالی آن اذعان می‌کنند، به‌خصوص اگر در موقعیتی نادرست و بدون حمایت‌های لازم مصرف شود، و چنین استدلال می‌کنند که دسترسی به این ماده باید صرفاً برای مقاصد درمانی و تحت‌نظر متخصصان باشد.در آمریکا و تا سال ۱۹۸۵ میلادی، بسیاری از مشاورانِ رابطه داروی MDMA را تجویز می‌کردند. در سال ۱۹۹۸ میلادی، دو روان‌پزشک با نام‌های جورج گریر و رکا تالبرت مقاله‌ای در ژورنال آو سایکواکتیو دراگز۹ نوشتند که دربارۀ تجربیات آن‌ها در برگزاری جلسات درمانی با واسطۀ MDMA و بر روی هشتاد نفر در سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۵ بود.این هشتاد نفر پس از یک فرایند غربالگری انتخاب شده بودند و همگی می‌بایست رضایت‌نامه‌ای را مبنی‌بر آگاهی از خطرات احتمالی امضا می‌کردند. سپس گریر و تالبرت به خانۀ آن‌ها می‌رفتند و یک دوز ۷۷ تا ۱۵۰ میلی‌گرمی از MDMA خالص را به آن‌ها تزریق می‌کردند و در ادامۀ جلسه اگر آن شخص می‌خواست یک دوز تقویتی ۵۰ میلی‌گرمی نیز به او تزریق می‌کردند (برای مقایسه، در نظر بگیرید که قرص اکستازی که در خیابان‌های بریتانیا فروخته می‌شود گفته می‌شود بالاتر از ۱۵۰ میلی‌گرم و گاهی ۳۰۰ میلی‌گرم مادۀ MDMA دارد). طبق آمار این دو روان‌پزشک، این جلسات درمانی به درد ۹۰ درصد این افراد خورد و «برخی از آن‌ها گفتند که عشقشان به طرف مقابل بیشتر شده است و راحت‌تر می‌توانند درد و رنج گذشته و کینه‌های بیهوده را پشت سر بگذارند».با نگاهی بدبینانه، می‌توان گفت که در این صورت دیگر از عشق چه می‌ماند؟ ولی نکتۀ مهم‌تر این است که چطور بتوانیم دو نوع رابطه را از هم تشخیص دهیم: یکی رابطه‌ای که حفظ آن ارزش دارد و باید آن را تقویت کرد، دوم رابطه‌ای که از‌اساس ناکارآمد است و این خطر وجود دارد که این نشئگی موقت آن ناکارآمدی اساسی را پنهان کند.ارپ و ساویولسکو بسیار مراقب هستند که عشق را چندان هم هنجارگذارانه تعریف نکنند تا با تعریف هر عاشق از عشق همخوانی داشته باشد. به‌همان‌اندازه، ارپ مراقب قضاوت‌های قیم‌مآبانه دربارۀ روابط دیگران نیز است. به باور او، رابطه تعریف واحدی ندارد و بیشتر مانند طیفی است که یک سر آن تک‌همسری است و سر دیگر آن بی‌قیدی جنسی. روابط عاطفی تمام انسان‌ها جایی میان این دو قرار می‌گیرد. پس طبقه‌بندی‌هایی که یک نسخه را برای همه تجویز می‌کنند محکوم به شکست هستند.«به‌نظرم اشتباه است که بگوییم تحت هر شرایطی همه باید برای همیشه تک‌همسر باشند و این را نیز در قوانین کیفری لحاظ کنیم. ولی این نیز اشتباه است اگر بگوییم ما همه میمون هستیم و زمان تک‌همسری گذشته است و باید تا می‌توانیم شریک جنسی داشته باشیم. در جهان معنا و در تجربۀ شخصی و در نسبتمان با سایرین، جای بسیاری برای برداشت‌های گوناگون از امر ارزشمند هست».ارپ می‌گوید تصمیم دربارۀ اینکه رابطۀ «صحیح» چیست تاریخ دهشتناکی دارد [...]. ولی هر دو نویسنده یک معیار عینی را پذیرفته و از آن کوتاه نمی‌آیند. ارپ می‌گوید: «ولی وقتی پای خشونت به میان باز می‌شود، همۀ ما انسان‌ها، در قالب جامعه، خط قرمز مشخصی علیه آن ترسیم کرده‌ایم. وجود خشونت در یک رابطه نشانۀ بارزی است که نشان می‌دهد آن رابطه با معیاری عینی رابطه‌ای بد است».در این کتاب، شاهد ادعاهای جسورانه‌ای هستیم که به نظر می‌رسد بیش از اینکه برآمده از واقعیت‌های مستحکم علمی باشند، بیشتر مقاصد تبلیغاتی دارند. برای نمونه، ادعا می‌کند که «زیربنای زیستی عشق رمانتیک کشف شده است» و منظرۀ داروی عشق در افق پیداست. اگر هم نگوییم جامعۀ علمی هنوز در این مورد سردرگم است، حداقل می‌توان گفت هنوز بحث‌های زیادی دربارۀ آن اجزای زیربناییِ زیستی در جریان است، از‌جمله نقش هورمون تستسترون در لیبیدو. نویسندگانِ کتاب اخلاق‌شناس هستند، پس جای تعجب نیست که اوج کتاب وقتی است که به موارد اخلاقی و اجتماعی و کاربردیِ مربوط به پیشرفت علمی می‌پردازد، نه صرفاً جزئیات خود آن پیشرفت علمی.اگر روزی آن به‌اصطلاح زیربنای زیستی واقعاً آشکار شود و بتوانیم رفتار و عواطف را با دارو‌ها تنظیم کنیم، پس آیا در آن شرایط، ما انسان‌ها کمتر از گذشته خودمختار خواهیم بود و در‌عوض بیشتر شبیه دستگاه‌هایی برنامه‌پذیر خواهیم شد؟ارپ می‌گوید: «ما انسان‌ها با روش‌های مختلف می‌توانیم خودمان و یا داستانی که دربارۀ خودمان روایت می‌کنیم را تغییر شکل دهیم. با برخی از این روش‌ها راحت‌تر کنار می‌آییم، زیرا در ظاهر ربطی به مغز ندارند، ولی از مداخلۀ مستقیم در مغز هنوز کمی هراس داریم».ولی ارپ می‌گوید واقعیت این است که حتی کلمات نیز بر مغز ما تأثیر می‌گذارند. او از افسانۀ اودیپ مثال می‌آورد. اودیپ در رضایت کامل مشغول نزدیکی با یوکاسته است و عاشق اوست، ناگهان در‌می‌یابد یوکاسته مادر اوست. «اودیپ دارویی مصرف نکرده است ولی مشخص است در آن لحظه،میزان تستسترون خونش شدیداً افت می‌کند و لیبیدویش کاهش می‌یابد».ارپ می‌گوید شیمی اعصاب در بدن ما هر لحظه در حال تغییر است و یک روش دیگر برای ایجاد این تغییر استفاده از داروست که مزایا و معایب خودش را دارد.«کافی است بتوانیم مواردی را شناسایی کنیم که دخالت دارویی یا مشاورۀ روان‌شناسی یا تغییر شرایط اجتماعی می‌تواند اصالت و خودمختاری را افزایش دهد، نه اینکه از آن‌ها بکاهد».ارپ با چنان آرامش و تسلطی استدلال می‌کند که تعجب می‌کنیم وقتی می‌شنویم خود او تا‌به‌حال هرگز MDMA مصرف نکرده است.«مدت‌هاست که مایل به تجربۀ این ماده هستم، ولی هنوز موفق به انجامش نشده‌ام، زیرا این ماده هنوز غیر‌قانونی است که به‌نظرم بسیار سختگیرانه و نامنصفانه است».ارپ اصرار می‌ورزد که راه‌حل صرفاً پژوهش با ذهنی گشوده است. تا آن زمان، مجبوریم کورمال‌کور‌مال در تاریکی‌ها بچرخیم و دوست شویم و جدا شویم و سعی کنیم، علاوه‌بر خودمان، طرف مقابل را نیز درک کنیم، حداقل تا زمانی که داروی عشق برسد.تا زمانی که داروی عشق برسد، مجبوریم کورمال‌کور‌مال در تاریکی‌ها بچرخیم و دوست شویم و جدا شویم و سعی کنیم طرف مقابل را درک کنیممیکرودوزینگ: نسخه‌ای بی‌نقص؟در ستایش اکستازیچند پژوهش محدود این را دریافته‌اند که مقادیری از MDMA می‌تواند برای نظامیان یا کارکنان اورژانس که دچار PTSD شده‌اند مفید واقع شود. البته درمان در شرایطی کنترل‌شده و تحت‌نظر روان‌درمانگر انجام می‌گیرد. هیچ یافته‌ای مبنی‌بر کارایی و فایدۀ میکرودوزینگ۱۰ تفننی و خودسرانه وجود ندارد.توانایی‌های گُلرفته‌رفته بر تعداد پژوهش‌های معتبر دربارۀ اثرات میکرودوزینگ مواد شیمیایی گیاه ماری‌جوآنا -تی‌اچ‌سی۱۱ و سی‌بی‌دی۱۲- افزوده می‌شود. در پژوهشی که در سال ۲۰۱۷ انجام گرفت، مشخص شد دوز‌های بسیار پایین تی‌اچ‌سی استرس را کاهش می‌دهد، ولی دوز‌های بالا باعث افزایش اضطراب می‌شود. در تحقیقاتی دیگر دریافتند مادۀ سی‌بی‌دی توانایی درمان بی‌خوابی و چندین بیماری مربوط به اختلالات اضطرابی را دارد.داستان‌های هاگدر قسمتی از برنامۀ گوپ لب که از نتفلیکس پخش می‌شود، کارکنان شرکت بهزیستیِ گوئینت پالترو، بازیگر آمریکایی، به جامائیکا رفتند تا با قارچ‌های جادویی میکرودوزینگ کنند و مشکلات روانی و عاطفی خود را حل کنند. اگرچه بسیاری از افراد شاغل در سیلیکون‌ولی نیز از مدافعان سرسخت استفاده از این قارچ‌ها هستند، ولی شواهد معتبرِ کمی از کارایی آن در دست داریم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اندرو آنتونی نوشته است و در تاریخ ۹ فوریۀ ۲۰۲۰ با عنوان «Love as a drug: can romance be medically prescribed» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ مرداد ۱۳۹۹ با عنوان «آیا روابط عاشقانه را می‌شود با دارو ترمیم کرد؟» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.•• اندرو آنتونی (Andrew Anthony) از سال ۱۹۹۳ روزنامه‌نگار آبزرور است و از سال ۱۹۹۰ برای گاردین می‌نویسد. کتاب‌های او درباب جریمه‌ها (On Penalties) و انصراف (The Fallout) نام دارد.••• عبارت کوتاهی از این متن حذف شده است.[۱] Selective Serotonin Reuptake Inhibitors[۲] Love Is the Drug[۳] Biomedical enhancement[۴] Psychoactive: مواد روان‌انگیز به موادی گفته می‌شود که بدن به‌طور طبیعی به آن‌ها احتیاجی ندارد ولی هنگامی که وارد بدن می‌شوند و به مغز می‌رسند، باعث تغییراتی در خلق‌و‌خو و ادراک و خود‌آگاهی شخص می‌شوند [مترجم].[۵] Psilocybin[۶] Methylenedioxymethamphetamine[۷] Timothy Lear: تیموتی لیری (۱۹۲۰-۱۹۹۶) نویسنده و روان‌شناس آمریکایی بود و مدافع استفادۀ منطقی از داروهای روان‌گردان [مترجم].[۸] Instant marriage syndrome[۹] Journal of Psychoactive Drugs[۱۰] Microdosing: استفاده از مقادیر بسیار اندک داروها [مترجم].[۱۱] THC: تی‌اچ‌سی مخفف تتراهیدروکانابینول (Tetrahydrocannabinol) یکی از محرک‌های عصبی اصلی موجود در گیاه ماری‌جوآنا است که مسئول افزایش حساسیت حسی و سستی و اختلال در درک محیط اطراف ناشی از مصرف ماری‌جوآنا است [مترجم].[۱۲] CBD: سی‌بی‌دی مخفف کانابیدیول (Cannabidiol) است. این ماده مانند تی‌اچ‌سی توهم‌آور نیست ولی گفته می‌شود در درمان برخی بیماریها موثر است [مترجم].</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 10:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان‌ عاشقانه راهی مطمئن برای نابودکردن عشق است</title>
                <link>https://virgool.io/@tarjomaan/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sj6fvkw395vk</link>
                <description>آنچه نیاز داریم، داستان‌هایی عاشقانه است که در عین‌حال، غیررمانتیک هم باشدنویسنده:آلن دوباتن ترجمۀ: علیرضا شفیعی‌نسب مرجع: FinancialTimesرمان مادام بواری نوشتۀ گوستاو فلوبر، چگونگی تأثیر قصه‌های عاشقانه بر روابط انسانی را بررسی می‌کند. در اوایل رمان می‌خوانیم که اِما بواری کودکی‌اش را در صومعه‌ای گذرانده که پر از قصه‌های عاشقانۀ مهیج است. به همین دلیل انتظار دارد که همسرش موجودی متعالی باشد، کسی که روح او را کاملاً درک می‌کند، یک حضور فکری و جنسیِ همیشه مهیج. وقتی سرانجام با مردی مهربان، اندیشمند، اما نهایتاً انسان و درنتیجه، غالباً ملال‌آور ازدواج می‌کند، مقدمات سقوط او چیده می‌شود. اِما خیلی سریع در مواجهه با روزمرگی‌های زندگی متأهلی دچار ملالت می‌شود، اتفاقی که کم‌وبیش در زندگی بسیاری از ما نیز رخ داده است.آلن دوباتن، فایننشال تایمز — عاشق شدنْ فرایندی شخصی و خودانگیخته به نظر می‌رسد. عجیب و شاید کمی توهین‌آمیز است که بگوییم ما فقط کاری را کپی می‌کنیم که رمان‌ها و فیلم‌ها به ما یاد می‌دهند. البته تفاوت‌های نحوۀ عشق‌ورزی در طول تاریخ نشان می‌دهد که سبک عشق ورزیدنِ ما را، تا حد زیادی، تلقینات محیط غالب پیرامون تعیین می‌کند. در برخی دوره‌ها، با دیدن قوزک پای معشوق از حال می‌رویم؛ در دوره‌های دیگری، با بی‌اعتنایی، رمانتیسیسم را کنار می‌گذاریم و به دغدغه‌های خانوادگی و عملی روی می‌آوریم. ما عشق ورزیدن را با کپی‌کردنِ طیفی از اشاراتِ کم‌وبیش ظریف یاد می‌گیریم که فرهنگمان آن‌ها را تولید کرده است. یا به تعبیر شیطنت‌بارِ فرانسوا دولا روشفوکو که مشاهده‌گرِ دقیقِ ضعف‌های انسانی است، «آدم‌هایی هستند که اگر به گوششان نمی‌خورد که چیزی به نام عشق وجود دارد، هرگز عاشق نمی‌شدند».طی قرن‌ها، مهم‌ترین عاملی که نحوۀ عشق‌ورزی ما را رقم زده، هنر بوده است. از طریق رمان‌ها، شعرها، ترانه‌ها و بعدتر، فیلم‌ها بوده است که یاد گرفته‌ایم برای کدام ابعادِ احساساتمان باید ارزش قائل شویم و تأکید عاطفی‌مان را باید به چه سمت و سویی هدایت کنیم.این غم‌انگیز است. مسئله این نیست که هنر بد بوده است. درواقع آثار هنریِ زیادی به بالاترین کمال زیبایی‌شناختی رسیده‌اند. مسئله اینجاست که بازنمودهای عشق در فرهنگ، معمولاً از نظر روان‌شناختی عمیقاً گمراه‌کننده بوده‌اند. آمار قطع رابطه‌ها نشان می‌دهد که ما در عشق‌ورزی واقعاً بد هستیم؛ و این بدبودن در عشق‌ورزی، مشکلی است که حداقل تا حدی می‌توان آن را به فرهنگ نسبت داد. مانع اصلیِ داشتن روابط بهتر شاید همین کیفیت‌های هنریِ ما باشد.درخواست هنرِ «بهتر» به معنی هنری نیست که تأثیرگذارتر یا رنگارنگ‌تر یا تهییج‌کننده‌تر باشد. هنری که به عشق می‌پردازد، خودش تمام این‌ها و خیلی چیزهای دیگر را دارد. چیزی که در آن غایب است، عناصر ضروریِ حکمت و رئالیسم و بلوغ است. داستان‌های عشقی ما را تهییج می‌کنند تا از عشقْ چیزهایی را انتظار داشته باشیم که نه خیلی ممکن هستند و نه عملی. هنرهای روایی سنت رمانتیک، از شعرهای جان کیتس گرفته تا فیلم‌هایی نظیر «پیش از طلوع خورشید» محصول ۱۹۹۵ و «گمشده در ترجمه» محصول ۲۰۰۳، ناخواسته قالبی شیطانی از انتظارات ما از چگونگی یک رابطه ساخته‌اند. در سایۀ چنین قالب‌هایی، زندگی‌های عشقی ما معمولاً به‌طور‌غم‌انگیزی ناامیدکننده به‌نظر می‌رسد. ممکن است با شریک زندگی‌مان قطع رابطه کنیم یا احساس کنیم که از لحاظ عشقی، نفرین شده‌ایم؛ و دلیلش هم چیزی نیست جز اینکه به‌گونه‌ای نظام‌مند، در معرض نمونه‌های اشتباهی قرار گرفته‌ایم که از قصه‌های عاشقانه به ما رسیده است.در فرهنگ ادبی غرب، کتابی که به شکلی ژرف به بررسی چگونگی تأثیر قصه‌های عاشقانه بر روابط ما می‌پردازد، مادام بواری۱ نوشتۀ گوستاو فلوبر است. در اوایل رمان می‌خوانیم که اِما بواری کودکی‌اش را در صومعه‌ای گذرانده که پر از قصه‌های عاشقانۀ مهیج است. به همین خاطر او انتظار دارد که همسرش موجودی متعالی باشد، کسی که روح او را کاملاً درک می‌کند، یک حضور فکری و جنسیِ همیشه مهیج.بازنمودهای عشق در فرهنگ، معمولاً از نظر روان‌شناختی عمیقاً گمراه‌کننده بوده‌اند«روث در حال صحبت با تلفن» (۲۰۰۱ – ۲۰۰۲) عکس از نایجل شفران. این عکس بخشی از یک مجموعۀ ادامه‌دار است که این هنرمند در اوایل دهۀ ۱۹۹۰ آغاز نمود. او در این مجموعه از شریک زندگی خود در موقعیت‌های مختلف خانگی عکس می‌گیرد. آخرین کتاب او اتاق‌های تاریک نام دارد.وقتی او سرانجام با مردی مهربان، اندیشمند، اما نهایتاً یک انسان و درنتیجه، غالباً ملال‌آور به نام چارلز ازدواج می‌کند، مقدمات سقوط او چیده می‌شود. اِما خیلی سریع در مواجهه با روزمرگی‌های زندگی متأهلی دچار ملالت می‌شود. علاقه‌ای به کارهای عادی خانه ندارد، از شام درست کردن، مرتب‌کردن قفسۀ پارچه‌ها و داشتن شب‌هایی آرام با شوهرش متنفر است. نارضایتی او با به دنیا آمدن اولین بچه بدتر هم می‌شود. او به این نتیجه می‌رسد که زندگی‌اش به یک دلیل اصلی شدیداً به مشکل خورده است: این زندگی با چیزی که رمان‌هایش به او آموخته بودند، تفاوت زیادی دارد.اِما در جست‌وجو برای هماهنگ‌کردن واقعیت زندگی‌اش با هنر، وارد یک‌سری روابط نادرست با شخصیت‌های بدنام می‌شود، پول زیادی خرج می‌کند، فرزندش را نادیده می‌گیرد و سرانجام، ورشکسته و رسوا، خودکشی می‌کند. فلوبر تقصیر را مستقیماً به گردن ادبیات می‌اندازد: نوع خاصی از رمان عاشقانه عامل مرگ اِما بواری است. فلوبر رمانی را می‌نویسد که بواری برای تحمل واقعیت ازدواج می‌بایست آن را می‌خواند، اما متأسفانه او تنها کسی است که نخواهد توانست از حکمت کنایه‌آمیز و واقع‌گرایانۀ فلوبر بهره ببرد.ما هم بعضی مواقع مانند اِما بواری فریب می‌خوریم، چون هنرمان پر از حذفیات است.مثلاً در بسیاری از قصه‌های عاشقانه، مسئلۀ شغل به‌ندرت تأثیری در ماندگاریِ رابطه دارد. درحالی‌که در واقعیت، یکی از چیزهایی که هرگونه رابطه‌ای را توجیه می‌کند این است که دو نفر را قادر سازد تا به‌عنوان یک واحد اقتصادی مشترک و باثبات، برای تربیت نسل بعد عمل نمایند. این به‌هیچ‌وجه مسئلۀ پیش‌پاافتاده‌ای نیست. در اینجا موقعیت‌هایی ناب برای قهرمان‌پروری وجود دارد، به‌خصوص در مورد شستن لباس‌ها. اما در هنر به‌ندرت دربارۀ چنین چیزهایی می‌شنویم.در هنری که به عشق می‌پردازد، عناصر ضروریِ حکمت، رئالیسم و بلوغ غایب استیکی از کتاب‌های محوریِ رمانتیسیسم، کتابی است که بیش از هر اثر دیگر به مردم آموخت که چگونه به روشی جدید عشق بورزند؛ این کتاب را گوته، شاعر و فیلسوف آلمانی، بانام رنج‌های ورتر جوان۳ در سال ۱۷۷۴ یعنی بین بیست‌وچهار تا بیست‌وشش سالگی‌اش نوشته است. این رمان فوراً به کتابی پرفروش در آلمان، انگلیس و فرانسه تبدیل شد؛ ناپلئون هفت بار آن را خواند. داستان دربارۀ دانشجویی به نام ورتر و عشق بی‌فرجامش به یک زن جوان به نام شارلوت است که نامزد دارد. لحن نوشتارْ پراشتیاق و سوزان است. اما نکتۀ مهم اینجاست که ورتر هرچه بیشتر عاشق شارلوت می‌شود، هرگز به فکر نمی‌افتد که نیاز دارد شغلی داشته باشد. عشق رمانتیک یک تجربۀ متجملانه است.رمانتیسیسم و کاپیتالیسم دو تفکر غالب زمان ما هستند که نحوۀ تفکر و احساس ما را دربارۀ دو چیز که بیشترین اهمیت را در زندگی ما دارند، هدایت می‌کند: رابطه و کار. اما ترکیب رمانتیسیسم و کاپیتالیسم، به‌گونه‌ای که از ما انتظار می‌رود، می‌تواند کاری بی‌نهایت دشوار باشد. این ماجرا تضاد تاریخی ناخوشایندی است. ما تحت دو سیستم خیلی قدرتمند، اما شدیداً ناسازگار زندگی می‌کنیم و هنر هم در این راه کمکی به ما نمی‌کند. فلسفۀ گیرای عشق رمانتیک در هنر که بر صمیمیت و فکرِ آزاد و گذرانِ روزهایی طولانی و بی‌دغدغه همراه با معشوق در طبیعت و غالباً در کنار یک صخره یا آبشار تأکید دارد، اصلاً با الزامات برنامۀ کاری جور درنمی‌آید. کارْ ذهن ما را پر از ضروریات پیچیده می‌کند، معمولاً ما را در مدت‌های طولانی از خانه دور نگه می‌دارد و باعث می‌شود دربارۀ موقعیت‌مان در محیطی شدیداً رقابتی احساس ناامنی کنیم.عکس از نایجل شفران از آخرین کتابش اتاق‌های تاریک
در فیلم فوق‌العاده جذّاب «پیش از طلوع خورشید» به کارگردانی ریچارد لینکلیتر، دو عاشق جوان در قطار همدیگر را می‌بینند، عاشق یکدیگر می‌شوند، شب‌هنگام ساعت‌ها در خیابان‌های وین قدم می‌زنند و در مورد احساساتشان با یکدیگر حرف می‌زنند. این فیلم هم مانند بسیاری از آثار هنری رمانتیک این‌گونه القا می‌کند که عشق مستلزم درمیان‌گذاشتن صمیمانۀ همه‌چیز است. اما چنین کاریْ ذهنِ کاملاً بی‌دغدغه‌ای می‌طلبد که با واقعیت‌های زندگی روزمره کاملاً در تضاد است.پس از گذراندنِ یک روز یا یک هفتۀ سخت، ذهن فرد احتمالاً درگیر دغدغه‌ها و وظایف است. ممکن است به‌جز ساکت نشستن، زل‌زدن به وسایل آشپزخانه یا فکر‌کردن به ماجراها و بحران‌های کاری، حس چندانی برای کارهای دیگر نداشته باشیم. دیدن چنین درگیری ذهنی‌ای چندان خوشایند نیست و معمولاً خود را با نشانه‌هایی ناخوشایند نشان می‌دهد: اخم کردن، ساکت ماندن و در فکر فرورفتن و کج‌خلقی. کوچک‌ترین سؤالی دربارۀ اینکه چگونه روزتان را چگونه پشت‌سر گذاشته‌اید‌، می‌تواند موجب اعصاب‌خردی و درصورت تکرار، باعثِ بحث‌و‌جدل و درگیری شود. اگر بخواهیم با قصّه‌های عاشقانه پیش برویم، آمادۀ هیچ‌‌یک از چیزها نخواهیم بود.هرگاه نویسندگان رمانتیک در آثارشان به مشکلات مربوط به رابطه‌های انسانی پرداخته‌اند، معمولاً مسائلی مهم، اما خیلی محدود را برجسته کرده‌اند. الکساندر پوشکین، شاعر بزرگ روس در یوگنی آنگین۴، چالش‌های پیشِ روی افراد منطقی و خونسرد را در ابراز امیال واقعی‌شان به تصویر می‌کشد. جین آستین با دقت به این مسئله می‌پردازد که چگونه تفاوت‌ جایگاه‌های اجتماعی می‌تواند به مانعی در راه رسیدن به خشنودی زوج تبدیل شود. پرخواننده‌ترین رمان قرن نوزدهم در ایتالیا، نامزد۵ اثر الساندرو مانزونی، راجع‌ به این بود که چگونه فساد سیاسی می‌تواند بر عشق غلبه کند. تمام این نویسندگان بزرگ به طرق مختلف علاقه‌ای عمیق به مسائلی داشتند که می‌توانند خوب‌پیش‌رفتنِ رابطه را دشوار سازد.وقتی یک رابطه به‌درستی آغاز می‌شود، فیلم یا رمان به پایان می‌رسدعکس از نایجل شفران از آخرین کتابش اتاق‌های تاریک
اما معمولاً چیزی مهم از فهرست دغدغه‌های نویسندگان غایب بوده است. آن‌ها علاقۀ چندانی به هیچ کدام از چالش‌هایی که در حوزۀ «خانگی» جای می‌گیرند، نشان نداده‌اند. لفظ «خانگی» دربرگیرندۀ تمام کارکردهای عملی زندگی مشترک بوده و حتی به مسائلی کوچک اما حیاتی نیز مربوط می‌شود، مسائلی مانند اینکه آخرهفته باید به دیدن چه کسی رفت، در چه ساعتی باید خوابید، یا اینکه آیا حوله‌ها باید در حمام آویزان شوند یا نه.از منظرِ رمانتیک، این‌‌جور مسائل نمی‌توانند جدی یا مهم باشند. رابطه با مسائل بزرگ و دراماتیک شکل گرفته و قطع می‌شود: وفاداری و خیانت، شجاعتِ رویاروشدن با جامعه، تراژدی شکست‌خوردن از اپوزیسیون سیاسی. جزئیات روزمرۀ حوزۀ خانگی در مقایسه با چنین مسائلی کاملاً پیش‌پا‌افتاده و غیرمهم به نظر می‌رسد.در رمان برجستۀ ۱۹۸۷ هاروکی موراکامی به نام جنگل نروژی۶، خواننده با تمام جزئیاتِ احساسِ عشق یک‌طرفه یا بی‌نتیجه آشنا می‌شود. چیزی که، مثل تمام آثار هنری، در این رمان نادیده گرفته شده، کارهای مربوط به زندگی مشترک با کسی است که ازقضا نه شریک زندگی کسی دیگر است، نه در حال مرگ افتاده است، و نه دور از دسترس است. چیزی که در ذهن ما به‌عنوان «داستان عاشقانه» حک شده است معمولاً فقط حکایتِ موانعی است که در راه شروع یک داستان عاشقانه قرار می‌گیرد. اما وقتی یک رابطه به‌درستی آغاز می‌شود، فیلم یا رمان به پایان می‌رسد.به‌همین‌خاطر داستان‌های عاشقانۀ معمولی و خوبی که وجود دارد، بسیار جالب توجه‌ترند. مثلاً فهرست‌برداری کارل اووه کناسگارد از زندگی روزمره‌اش به ذهن می‌آید، یا می‌توان خانم بریج۷ اثر اِوان کانل را به‌عنوان نمونه‌ای از آثار اواسط قرن بیستم برگزید؛ اثری که ناخشنودی‌های روزمرۀ زندگی مشترک را به تصویر می‌کشد. در سینما هم فیلم‌های اینچنینی وجود دارد مثل آثار اریک رومر در فرانسه، جوئنا هاگ در انگلیس و البته فیلم‌های مستقل آمریکایی مانند «پیش از نیمه‌شب» (۲۰۱۳) به کارگردانی ریچارد لینکلیتر که ادامۀ داستان همان جوان‌های دلداده در فیلم «پیش از طلوع خورشید» است که میانسالیِ پر از ملال‌شان را می‌گذرانند؛ این اثر اصلاحیه‌ای زیباست بر رمانتیسیسمِ پیشینِ لینکلیتر. این‌ها تغییر چندانی در نگاه ما نسبت به عشق ایجاد نکرده‌اند، اما نقطۀ مخالف خوشایندی علیه تمایلات خیالی ما ارائه می‌دهند.مهم‌ترین مسئلۀ زندگیْ پیدا کردن همسر نیست؛ بلکه مسئلۀ اصلیْ تحمل کردن نامزدی است که پیدا کرده‌ایمعکس از نایجل شفران از آخرین کتابش اتاق‌های تاریک
تا وقتی هنرمان به‌طور کامل تغییر نکند، نمی‌توانیم هنگام بررسی یک رابطه، مسائل خانگی را به‌عنوان لحظاتی درنظر بگیریم که می‌توانند بطور بالقوه سرنوشت‌ساز و مهم باشند؛ لحظاتی که باید آن‌ها را بیابیم و تحت‌نظر قرارشان دهیم. بالتبع اعتنایی هم نمی‌کنیم به اینکه توانایی ما چقدر می‌تواند برای حلّ عاقلانۀ مسائلِ روزمره مهم باشد؛ مسائلی مثل نان‌خوردن توی تخت‌خواب یا پاسخ به این معما که آیا برگزاری مهمانی شبانه مد روز است یا کاری متظاهرانه.فیلم‌هایی مانند «وقتی هری با سالی آشنا شد» (۱۹۸۹) و «چهار ازدواج و یک تدفین» (۱۹۹۴) نمونۀ بارز آثاری هستند که داستان را کاملاً بر محور مقدماتِ شروع یک رابطه قرار می‌دهند. اما برای اکثر ما، مهم‌ترین مسئلۀ زندگیْ پیدا کردن همسر نیست؛ این فقط یکی از مراحل خیلی مهم و گاه مهیج است. بلکه مسئلۀ اصلیْ این است که فرد بتواند نامزدی را که درنهایت انتخاب‌ کرده، تحمل کند و نامزد هم بتواند او را در طول زمان تحمل کند. هر فرهنگی حکیمانه‌تر از فرهنگ ما این را درک می‌کند که شروع یک رابطه همان نقطۀ اوجی نیست که هنر رمانتیک تصور می‌کند، بلکه فقط قدم اولِ مسیری طولانی‌تر، دوسویه‌تر و البته جسورانه‌تر است که باید در آن هوش و دقت خود را به کار گیریم.چیز دیگری نیز هست که در بیشتر آثار هنری دربارۀ عشق وجود ندارد: فرزندان. در فیلم‌هایی نظیر «آملی» (۲۰۰۱)، بچه‌ها نمادهای شیرین و جزئیِ عشق دوطرفه و یا فضول‌هایی دوست‌داشتنی هستند. آن‌ها به‌ندرت گریه می‌کنند، وقت چندانی نمی‌گیرند و معمولاً دانا هستند و فهمی از خود نشان می‌دهند که به‌خاطرش آموزش ندیده‌اند. اما در زندگی واقعی می‌بینیم که معمولاً روابط به‌طور بنیادی به سمت‌وسوی داشتن و تربیت فرزند متمایل‌اند و همچنین اینکه بچه‌ها معمولاً زوجین را تحت فشاری شدید قرار می‌دهند. کودکان ممکن است عشقی که موجب به‌وجودآوردنشان شده را از بین ببرند. عشق از عرش به فرش می‌آید. اتاق نشیمن پر از اسباب‌بازی است، تکه‌های جوجه زیر میز هستند، سال‌ها یاغی‌گری بدون اینکه زمانی برای حرف زدن باشد. همه همیشه خسته‌اند. این هم عشق است، برخلاف آنچه شلی و بودلر به ما می‌گویند.کودکان ممکن است عشقی را که موجب به‌وجودآوردنشان شده، از بین ببرندعکس از نایجل شفران از آخرین کتابش اتاق‌های تاریک
فرهنگ ما مملو از بازنمودهای ماهرانۀ عشق است، اما درعین‌حال اکثر این قصّه‌ها فایده‌ای ندارند. ما یاد می‌گیریم خودمان را با امیدها و انتظاراتی قضاوت کنیم که قالب‌های گمراه‌کنندۀ هنری برایمان ترویج می‌دهد. براساس استانداردهای این نوع هنر، روابط همگیِ ما ناقص و غیررضایت‌بخش هستند. تعجبی ندارد که جدایی یا طلاق معمولاً اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. اما نباید این‌گونه باشد. ما باید داستان‌های دقیق‌تری دربارۀ پیشرفت روابط برای خود بگوییم، داستان‌هایی که مشکلات را عادی کنند و به ما راه‌های هوشمندانه و یاری‌گر برای غلبه بر آن‌ها نشان دهند.پی‌نوشت‌‌ها:• این مطلب را آلن دوباتن نوشته است و در تاریخ ۲۲ آوریل ۲۰۱۶ با عنوان «How fiction ruined love» در وب‌سایت فایننشال‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان «رمان‌ عاشقانه راهی مطمئن برای نابودکردن عشق است» و با ترجمۀ علیرضا شفعی‌نسب منتشر کرده است.•• آلن دو باتن (Alain de Botton) نویسندۀ رمان عاشقانه غیررمانتیکی به نام جریان عشق (The Course of Love) است که از سوی انتشارات پنگوئن به چاپ رسیده است.[۱] Madame Bovary (1856)[۲] &#x27;Dark Rooms[۳] The Sorrows of Young Werther[۴] Eugene Onegin[۵] The Betrothed[۶] Norwegian Wood[۷] Mrs Bridge</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 14:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رژیم‌های رمانتیک</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-hgxptbdrn4xb</link>
                <description>عشق در غرب مصرف‌گرایانه است: شریکی انتخاب می‌کنیم تا نیازمان را برطرف کند. اما روس‌ها کار را طور دیگری پیش می‌برندنویسنده:پولینا آرونسون ترجمۀ: علیرضا شفیعی‌نسب مرجع: aeon روشنگری فرد را در مرکز توجه قرار داد. این‌گونه بود که در اقتصاد، مصرف‌کننده مهار تولیدکننده را در دست گرفت؛ در مذهب، مؤمنِ مسیحی برتر از کلیسا نشست و در عشق، معشوق به‌تدریج کم‌اهمیت‌تر از عاشق شد. امروزه عشق در غرب نوعی محاسبۀ روان‌شناختی است. کنارهم‌چیدنِ گزینه‌ها، نگاه به جدولِ سود و زیان‌ها و انتخاب یکی از میان هزاران. اما برخی هنوز عشق را آتش می‌دانند و طوفان و صاعقه و بهمن.«کدام آزادی!» ۱۹۰۳ اثر ایلیا رپین، موزۀ روسیه، سنت‌پترزبرگ. اهدایی ویکی‌مدیا پولینا آرونسون، ایان — در سال ۱۹۹۶، برای اولین بار از روسیه خارج شدم تا یک سالِ تحصیلی را در ایالات متحده بگذرانم. این تحصیلات بسیار باپرستیژ بود؛ شانزده سالم بود و والدینم، از احتمال اینکه بعد از مدرسه راهیِ دانشگاه ییل یا هاروارد شوم، بسیار ذوق‌زده بودند. اما من فقط به یک چیز فکر می‌کردم: اینکه دوست‌پسر آمریکایی داشته باشم.در روسیه، روی میزم سندی ارزشمند از زندگی در آمریکا داشتم. یکی از دوستان، که سال قبل به نیویورک نقل‌مکان کرده بود، آن را برایم فرستاده بود: مقاله‌ای دربارۀ قرص‌های ضدبارداری که از مجلۀ دخترانۀ آمریکایی به‌نام سِوِن‌تین جدا شده بود. در تختخواب آن را می‌خواندم و احساس می‌کردم که گلویم خشک می‌شود. به صفحات درخشندۀ آن زل می‌زدم، رؤیاپردازی می‌کردم که روزی در آنجا، در کشوری دیگر، به دختری زیبا تبدیل می‌شوم، دختری که توجهِ تمام پسران را جلب می‌کند. رؤیاپردازی می‌کردم که من هم روزی به این نوع قرص نیاز خواهم داشت.دو ماه بعد، در اولین روز حضورم در دبیرستان والنات هیلز در سینسیناتیِ اوهایو، به کتابخانه رفتم و کپه‌ای از شماره‌های مختلف مجلۀ سِوِن‌تین را، که از قد خودم هم بلندتر بود، به امانت گرفتم. مصمم بودم بفهمم که، وقتی پسران و دختران آمریکایی به هم علاقه‌مند می‌شوند، دقیقاً چه اتفاقی میانشان رخ می‌دهد و اینکه چه چیزی باید بگویم و چه کار باید بکنم. ماژیک و خودکار در دست، به‌دنبال کلمات و عباراتی می‌گشتم که مربوط به رفتار عاشقانۀ آمریکایی‌ها بود و آن‌ها را در کارت‌های جداگانه‌ای می‌نوشتم، کاری که معلم انگلیسی‌ام در سنت‌پترزبرگ به من آموخته بود.خیلی زود فهمیدم رابطه‌ای که موردتأیید سِوِن‌تین باشد از چندین مرحلۀ روشن عبور می‌کند. اول اینکه از کسی «خوشتان می‌آید» که معمولاً پسری یک یا دو سال بزرگ‌تر از خودتان است. سپس پرس‌وجو می‌کنید که او فردی «دوست‌داشتنی» است یا یک «آشغال». اگر مورد اول باشد، سِوِن‌تین به شما اجازه می‌دهد پس از «دعوت او به قرار»، یک یا دو بار با او «رابطه برقرار کنید». در این فرایند، چندین گزینه باید تیک زده شوند: آیا حس می‌کردید که مرد جوان «به نیازهایتان احترام می‌گذارد»؟ آیا به‌راحتی «حقوقتان را ابراز کردید»، به‌خصوص درمورد رد یا شروع «تماس بدنی»؟ «ارتباط» چگونه بود؟ اگر هریک از این گزینه‌ها تیک نخورْد، باید با او «کات» کنید و دنبال فرد دیگری باشید تا اینکه یک «گزینۀ خوبِ دوست‌پسر» پیدا شود، و ماجرا ادامه دارد تا سرانجام به یک مصرف‌کننده قرص ضدبارداری تبدیل می‌شوید.وقتی در کتابخانۀ این مدرسه آمریکایی نشسته بودم، به آن‌همه یادداشتم خیره شدم و متوجهِ وجود شکافی شدم: شکافی میان آرمان‌های عشق، که با آن‌ها بزرگ شده بودم، و مطالب عجیبی که حالا در اینجا می‌دیدم. در کشور من، پسران و دختران «عاشق یکدیگر می‌شوند» و «همدیگر را می‌بینند»؛ بقیه‌اش رمزوراز است. در فیلمی درام برای نوجوانان، که هم‌نسلان من با آن بزرگ شدند -نسخه‌ای سوسیالیستی از رومئو و ژولیت که در محله‌ای مهاجرنشین در مسکو اتفاق می‌افتد- ابراز عشق به‌طرز دلپذیری، کلی و بی‌جزئیات بود. نقش اول داستان، برای ابراز احساساتش به دختر موردنظر، جدول‌ضرب را می‌خواند: «دو دو تا، چهار تا: این به‌اندازۀ عشق من حتمی است؛ سه سه تا، نُه تا: این یعنی تو مال منی؛ و دو نُه تا هجده تا: این عددِ محبوب من است، چون در هجده‌سالگی ازدواج می‌کنیم.»دیگر چه حرفی برای گفتن می‌ماند؟ حتی رمان‌های هزارصفحه‌ایِ روسی هم یارای مقابله با سیستم رمانتیک و پیچیدۀ سِوِن‌تین را نداشتند. کنتس‌ها و افسران، هنگام درگیری در امور عاشقانه، چندان بلاغت‌کلام نداشتند؛ آن‌ها قبل از حرفْ عمل می‌کردند و سپس، اگر در نتیجۀ کار عجولانه‌شان کشته نمی‌شدند، بهت‌زده به اطراف زل می‌زدند و سرشان را در جست‌وجوی توضیح می‌خاراندند.در آن زمان هنوز دکتریِ جامعه‌شناسی نداشتم، اما ازقضا کاری که داشتم با مجلات سِوِن‌تین می‌کردم دقیقاً همان کاری بود که جامعه‌شناسانِ احساس انجام می‌دهند تا بفهمند که ما چه برداشتی از عشق داریم. پژوهشگرانی نظیر ایوا ایلوز، لورا کیپنیس و فرانک فوردی با تحلیل زبان مجلات عامه‌پسند، برنامه‌های تلویزیونی و کتاب‌های خودیاری به‌روشنی نشان داده‌اند که تفکرات ما درمورد عشقْ تحت سیطرۀ نیروهای قدرتمند سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هستند. این نیروها با یکدیگر چیزی را بنا می‌کنند که می‌توانیم آن را «رژیم‌های رمانتیک» بنامیم، یعنی سیستم‌های رفتار عاطفی که بر نحوۀ سخن‌گفتن درمورد احساسمان تأثیر می‌گذارند، رفتارهای «عادی» را تعریف می‌کنند و حکم می‌کنند که چه کسی شایستۀ عشق هست و چه کسی نیست.تناقض رژیم‌های رمانتیک دقیقاً چیزی بود که آن روز در کتابخانۀ مدرسه با آن مواجه شدم. دختر سِوِن‌تین یاد می‌گرفت، درمورد اینکه با چه کسی وارد رابطۀ صمیمی شود، تصمیم‌گیری کند. او احساساتش را از لحاظ «نیاز» و «حقوق» توجیه می‌کرد و تعهداتی را، که ظاهراً با آن‌ها همخوانی نداشت، رد می‌کرد. او در رژیم انتخاب رشد می‌کرد. بالعکس، ادبیات کلاسیک روسیه، که در زمان رشدِ من منبع اصلی هنجارهای عشقی در کشورم بود، تسلیم‌شدن به عشق را طوری توصیف می‌کرد که گویی نیرویی فراطبیعی است، حتی وقتی که برای رفاه، عقل یا خودِ زندگی مضر باشد. به‌بیان‌دیگر، من در رژیم سرنوشت بزرگ شدم.این دو رژیم بر مبنای دو اصلِ متضاد هستند. هر دوی آن‌ها به‌روش خود، عشق را تبدیل به نوعی امتحان می‌کنند، بااین‌حال در اکثر فرهنگ‌های طبقۀ متوسط و غرب‌زده، ازجمله روسیۀ معاصر، رژیم انتخاب در حال غلبه بر انواع دیگرِ عشق است. دلیل این امر ظاهراً در اصول اخلاقی جوامع نئولیبرال دموکراتیک نهفته است که آزادی را اوج نیکی می‌دانند. منتها شواهدی قوی وجود دارد که باید درمورد عقایدمان تجدیدنظر کنیم تا متوجه شویم که این عقاید درواقع ممکن است به‌طرزی نامحسوس به ما صدمه بزنند.برای درک پیروزی رژیم انتخاب در قلمروِ عشق‌ورزی، باید آن را در بستر توجه گسترده‌ترِ تفکر روشنگری به فرد در نظر بگیریم. در اقتصاد، مصرف‌کنندهْ کنترل تولیدکننده را به دست گرفته است؛ در مذهب، مؤمنْ کنترل کلیسا را به دست گرفته است و، در عشق، معشوق به‌تدریج کم‌اهمیت‌تر از عاشق شده است. در قرن چهاردهم، پترارک خیره به گیسوان طلایی لورا، طرفِ مقابلِ احساساتش را «الهی» خوانده و معتقد بود که او باشکوه‌ترین اثبات وجود خداست. حدود شش‌صد سال بعد، مردی دیگر که مسحور گیسوان زرینی دیگر شده است (گوستاو فون آشنباخ، شخصیتی از توماس مان) نتیجه گرفت که خودِ او معیار عشق است و نه تادزیوی زیبا:عاشق نسبت‌به معشوق به خدا نزدیک‌تر بود، چراکه خدا در یکی بود و در دیگری نبود. این شاید لطیف‌ترین و ریشخندآمیزترین اندیشه‌ای است که تا به حال وجود داشته و منبع تمام فریب‌ها و خوشی‌های مخفیِ عاشق است.این سخن از رمان مرگ در ونیز۱ (۱۹۱۲)، اثر توماس مان، تجسم جهش فرهنگی بزرگی است که حدوداً اوایل قرن بیستم رخ داد. طی اتفاقاتی، عاشق جایگزین معشوق به‌عنوان مرکز توجه شد. دیگریِ الهی، ناشناس و دست‌نیافتنیْ دیگر موضوع قصه‌های عاشقانه‌مان نبود. درعوض حالا خویشتنْ موردتوجه‌مان است، همراه با تمام روان‌زخم‌های کودکی، رؤیاهای شهوانی و غرابت‌هایش. هدف اصلی رژیم انتخاب این است که به این خویشتن شکننده بیاموزد که احساسات را درست انتخاب کند و، از این راه، این خویشتن را واکاوی کرده و نجات دهد. رژیم انتخاب با نسخه‌ای عامه‌پسند از دانش روان‌درمانی به ثمربخشی می‌رسد.مهم‌ترین لازمۀ انتخابْ دردسترس‌بودن گزینه‌های متعدد نیست، بلکه وجود انتخاب‌کننده‌ای دانا و توانمند است که به‌خوبی از نیازهایش آگاه است و بر مبنای منفعت شخصی اقدام می‌کند. برخلاف تمام عُشاق پیشین، که دیوانه‌وار و مانند کودکانِ گمشده رفتار می‌کردند، قهرمان رمانتیک جدید برخوردی روشمند و منطقی با احساساتش دارد. او نزدِ روان‌درمانگر می‌رود، ادبیات خودیاری می‌خواند و در مشاوره‌های زوجین شرکت می‌کند. او همچنین ممکن است «زبان‌های عشق» را بیاموزد، برنامه‌ریزی عصبی‌کلامی مطالعه کند یا احساساتش را با دادن نمره‌ای ازصفر تا ده به‌صورت کمّی درآورد. فیلیپ ریف، فیلسوف آمریکایی، این تیپ را «مرد روان‌شناختی» می‌نامد. ریف در کتاب فروید؛ ذهن یک اخلاق‌گرا۲ (۱۹۵۹) این تیپ انسان را این‌گونه توصیف می‌کند: «فردی ضدقهرمان و زیرک که رضایت‌ها و نارضایتی‌های خود را با دقت می‌شمرد و تعهدهای غیرسودآور را گناهانی می‌داند که باید به‌شدت از آن‌ها دوری کرد.» مرد روان‌شناختیْ تکنوکراتی رمانتیک است که معتقد است به‌کارگیریِ ابزار درست در زمان مناسبْ ماهیت گرفتارِ عواطفمان را رهایی می‌بخشد.البته که این امر دربارۀ هر دو جنسیت صدق می‌کند: زن روان‌شناختی نیز از قواعد یا در اصل قواعد؛ رازهای امتحان‌پس‌داده برای تسخیر قلب آقای مناسب۳ (۱۹۹۵) پیروی می‌کند. در اینجا چند مورد از رازهای امتحان‌پس‌داده‌ای ذکر می‌شود که نویسندگانِ این کتاب، یعنی آلن فاین و شری اشنایدر جمع‌آوری کرده‌اند:قاعدۀ ۲: صحبت با یک مرد را شما آغاز نکنید (و از او نخواهید با شما برقصد)قاعدۀ ۳: به مردان زل نزنید و زیاد صحبت نکنیدقاعدۀ ۴: سر قرار با او دنگی حساب نکنیدقاعدۀ ۵: به او زنگ نزنید و، اگر از او تماس ازدست‌رفته داشتید، با او تماس نگیریدقاعدۀ ۶: همیشه اول شما گوشی را قطع کنیدفرض قبلی کتاب قواعد خیلی ساده است: ازآنجاکه ژنتیکِ مردان طوری تنظیم شده که به‌دنبال زنان باشند، اگر زنان حتی کوچک‌ترین همدلی یا علاقه‌ای به آن‌ها نشان دهند، تعادل زیستی به هم می‌خورد، مرد «مردانگی خود را از دست می‌دهد» و زن تا حد حیوانی رهاشده و تیره‌روز تنزل می‌یابد.کتاب قواعد را به‌خاطر زیاده‌رویِ تقریباً ابلهانه در جبرگرایی زیست‌شناختی مورد انتقاد قرار داده‌اند. بااین‌حال ویراست‌های جدید آن همچنان منتشر می‌شود و زنانگیِ «صعب‌الحصولی» که این کتاب تبلیغ می‌کند به پای ثابت توصیه‌های امروزی دربارۀ قرارگذاشتن تبدیل شده است. چرا این کتاب تا این حد محبوب مانده است؟ دلیل این امر قطعاً در پیام بنیادی آن نهفته است:یکی از بزرگ‌ترین مزایای پیروی از این «قواعد» این است که فقط عاشق کسانی می‌شوید که عاشق شما هستند. اگر توصیه‌های این کتاب را دنبال کرده‌اید، آموخته‌اید که از پس خودتان بربیایید [...] غرق علاقه‌ها و سرگرمی‌ها و قرارگذاشتن هستید و با مردان تماس نمی‌گیرید یا آن‌ها را دنبال نمی‌کنید. [...] با عقلتان عشق می‌ورزید، نه فقط با دلتان.در رژیم انتخاب، درۀ مردگانِ عشق باید به حداقلِ ممکن برسد، یعنی همان میدان مینِ تماس‌های بی‌پاسخ، ایمیل‌های مبهم، پروفایل‌های حذف‌شده و سکوت‌های خجالتی. دیگر خبری از اشک نیست. خبری از کف‌های به عَرَق‌نشستۀ دست نیست. خبری از خودکشی نیست. خبری از شعر و رمان و سونات و سمفونی و نقاشی و نامه و اسطوره و مجسمه نیست. مرد یا زنِ روان‌شناختی فقط به یک چیز نیاز دارد: پیش‌رَوی پیوسته به‌سوی رابطه‌ای سالم میان دو فردِ مستقل که نیازهای عاطفی یکدیگر را ارضا می‌کنند... تا اینکه گزینه‌ای دیگر آن‌ها را از هم جدا کند.استدلال‌های اجتماعی‌زیست‌شناختی نیز باعث می‌شوند پیروزی رژیم انتخابْ بیشتر تثبیت گردد. به ما می‌گویند که یک عمر اسارت در رابطه‌ای بد برای نئاندرتال‌هاست. هلن فیشر، استاد انسان‌شناسی در دانشگاه راتگرز و مشهورترین محقق عشق در دنیا، می‌گوید ما از میراث کشاورزی‌مان، که هزاره‌ای به طول انجامیده، فراتر رفته‌ایم و دیگر نیازی به روابط تک‌همسری نداریم. فرگشت، حالا ما را وادار می‌کند که برای نیازهای مختلفمان سراغ شریک‌های مختلفی برویم، حال یا به‌طور هم‌زمان یا در مراحل مختلف زندگی. فیشر ابراز شادمانی می‌کند که، در دوران مدرن، فشاری برای تعهد وجود ندارد: همۀ ما در حالت ایدئال باید حداقل هجده ماه را با کسی وقت صرف کنیم تا بفهمیم او برای ما خوب است و اینکه زوج خوبی می‌شویم یا خیر. بیماری‌ها و بارداری‌های ناخواسته را می‌توان با دسترسی گسترده به وسایل ضدبارداری به‌طور کامل حذف کرد؛ پرورش فرزند به‌طور کامل از عشق‌بازی مجزاست و به همین خاطر می‌توانیم، سر حوصله، برای شریک بالقوه‌مان دوره‌ای آزمایشی بگذاریم، بدون اینکه نگران پیامدهایش باشیم.کتاب مرگ در ونیزرژیم انتخاب در مقایسه با دیگر آداب عشق‌ورزی در تاریخ، شاید مانند گرمکن‌های ورزشی در مقابل لباس‌های پشمی باشد. بزرگ‌ترین نوید این رژیم این است که عشق نباید موجب درد شود. بنا به جدل‌نامه‌های کیپنیس در کتاب علیه عشق۴ (۲۰۰۳)، تنها رنجی که رژیم انتخاب می‌شناسد فشار فرضاً ثمربخشِ «کارکردن روی یک رابطه» است: اشک‌های ریخته‌شده در اتاق مشاور زوجین، تلاش‌های تأسف‌بار برای رابطۀ زناشویی، واکاوی روزانۀ نیازهای دوطرفه، دل‌سردیِ قطع رابطه با کسی که «برایتان خوب نیست». به‌عبارتی، درد عضلات مجاز است، اما تصادف نه. توصیه‌های مرسومْ عاشقان دل‌شکسته را به سازندگان مشکلات خودشان تبدیل می‌کند و، از این راه، نوعی جدید از سلسله‌مراتب اجتماعی را رقم می‌زند: لایه‌بندی عاطفی برمبنای اشتباه‌گرفتن بلوغ با خودکفایی.ایلوز استدلال می‌کند که دقیقاً به‌خاطر همین امر است که عشق در قرن بیست‌ویکم همچنان دردآور است. اول اینکه ما مشروعیتِ دوئل‌کننده‌ها و از جان‌گذشته‌های عشقیِ قرن‌های قبل را نداریم. آن‌ها حداقل از توجه اجتماعی بهره‌مند بودند، چراکه مردم عشق را عموماً به‌صورت نیرویی دیوانه‌وار و غیرقابل‌تشریح درک می‌کردند که حتی قوی‌ترین مردان هم تاب مقاومت در برابر آن را ندارند. امروزه آرزوی داشتن چشمان (یا احتمالاً پاهای) خاص، دیگر دغدغه‌ای قابل‌قبول نیست و به همین خاطر تیغِ عشقِ فرد، با آگاهی او از بی‌کفایتی اجتماعی و روان‌شناختی‌اش، کُند می‌شود. از نظر رژیم انتخاب، دل‌شکستگان قرن نوزدهمی مثل اما، ورتر و آنا فقط دل‌دادگانی بی‌کفایت نیستند، بلکه همچنین از نظر روان‌شناختیْ بی‌سواد و شاید از نظر فرگشتیْ دوره‌شان گذشته است. مارک منسون، مربی رابطه با بیش از دو میلیون خوانندۀ آنلاین می‌نویسد:فداکاری رمانتیک را در فرهنگ ما آرمانی‌سازی می‌کنند. هر فیلم رمانتیکی را که در نظر بگیرید شخصیت بیچاره و محتاجی در آن وجود دارد که، به‌خاطر عشقِ دیگری، با خود رفتاری مثلِ گهِ سگ دارد.در رژیم انتخاب، تعهدِ قوی و زودهنگام و مشتاقانهْ نشانۀ ذهنی کودکانه است. این‌گونه تعهد، نشان‌دهندۀ تمایلی نگران‌کننده به ترک منفعت شخصی است که چنین جایگاه محوری‌ای در فرهنگمان دارد.مشکل دوم و مهم‌تر اینکه رژیمِ انتخابْ محدودیت‌های ساختاری را، که باعث می‌شود برخی افراد کمتر از دیگران مشتاق (یا توانا) به انتخاب باشند، مدنظر قرار نمی‌دهد. یکی از دلایل این امر این است که ما به مقدار برابر از آنچه کاترین حکیم، جامعه‌شناس بریتانیایی، «سرمایۀ جاذبۀ جنسی» می‌نامد برخوردار نیستیم (یعنی اینکه بعضی از ما از بقیه زیباترند). درواقع بزرگ‌ترین مشکلِ انتخاب این است که می‌تواند گروه‌های زیادی از افراد را در موقعیت ضعف قرار دهد.ایلوز، استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه عبری اورشلیم، استدلالی قانع‌کننده مطرح می‌کند: جذابیت فردگرایانۀ رژیم انتخابْ میل به تعهد را «دوست‌داشتنِ بیش‌ازحد» توصیف می‌کند، یعنی دوست‌داشتن کسی برخلاف منفعت شخصی خود. گرچه مردانِ دل‌شکستۀ زیادی به‌خاطر «محتاجی» و «ناتوانی در رهاکردن» مشکل‌دار به حساب آورده می‌شوند، اما عمدتاً زنان هستند که در دستۀ «هم‌وابسته» یا «نابالغ» قرار می‌گیرند. آن‌ها در طبقات و نژادهای مختلف یاد می‌گیرند خودشان را خودکفا کنند، یعنی «بیش‌ازحد دوست نداشته باشند» و «فقط خودشان را گرامی دارند» (براساس قواعد بالا).مشکل اینجاست که یک حمام آب گرمِ نمی‌تواند جایگزین نگاهی عاشقانه یا تماسی شود که مدت‌ها انتظار آن را کشیده‌اید، چه رسد به اینکه نیاز به مصرف قرص ایجاد شود، حال مجلۀ کوزمو هرچه می‌خواهد بگوید. البته بی‌شک می‌توانید لقاح مصنوعی داشته باشید و به فردی بالغ و الهام‌بخش تبدیل شوید، مادری مجرد و فوق‌العاده مستقل با فرزندان سه‌قلوی موفق. اما بزرگ‌ترین موهبت عشق، یعنی «شناسایی ارزش خود به‌عنوان یک فرد» مسئله‌ای اصولاً اجتماعی است. ازاین‌جهت به یک «مخاطبِ خاص» نیاز دارید. باید به کلی مست باشید تا این حقیقت ساده را نادیده بگیرید.اما شاید مهم‌ترین مشکل رژیم انتخاب، از این امر نشئت می‌گیرد که درکی نادرست از بلوغ به‌عنوان خودکفایی کامل دارد. دل‌بستگی چیز کودکانه‌ای محسوب می‌شود. میل به توجهْ «محتاج بودن» به شمار می‌آید. صمیمیت هیچ‌گاه نباید «مرزهای شخصی» را به چالش بکشد. گرچه به‌طور پیوسته به ما سرکوفت می‌زنند تا از پس خودمان بربیاییم، شدیداً از اینکه کسی را عزیزمان محسوب کنیم، برحذرمان می‌دارند: هرچه باشد دخالت ما در زندگی‌شان، به‌صورت نصیحت یا توصیۀ ناخواسته برای تغییر، ممکن است جلوی رشد و خودشکوفایی‌شان را بگیرد. ما هم، گرفتار در میان آن‌همه سناریوهای بهینه‌سازی و گزینه‌های شکست، دچار بدترین مصیبت رژیم انتخاب می‌شویم: علاقه به جذب‌شدنِ دیگران به خودمان، بدونِ هیچ فداکاری شخصی.اما، در وطنِ من، مشکلِ برعکسی وجود دارد: فداکاری معمولاً وقتی محقق می‌شود که اصلاً هیچ نوع خوسنجی در میان نباشد. جولیا لرنر، جامعه‌شناس عواطف در دانشگاه بن گوریون در نگب، اخیراً مطالعه‌ای درباب آداب سخن‌گفتنِ روسی‌ها درمورد عشق انجام داد. هدف پژوهش او این بود که دریابد آیا، درنتیجۀ تغییر نئولیبرالِ پساکمونیستی، شکاف میان مجلۀ سِوِن‌تین و رمان‌های تولستوی کمتر شده است. پاسخ این است: راستش نه.او پس از تحلیل گفت‌وگوهای مختلف تلویزیونی، انجام مصاحبه‌ها و تحلیل محتوای خبرگزاری‌های روسی این‌گونه نتیجه‌گیری می‌کند که برای روس‌ها عشق همچنان «نوعی سرنوشت، نوعی عمل اخلاقی و نوعی ارزش است؛ مقاومت‌ناپذیر است؛ نیازمند فداکاری و ملازم درد و رنج است». درواقع باوجوداینکه مفهوم بلوغ، که محور رژیم انتخاب است، دردِ عاشق را نوعی انحراف و نشان تصمیم‌گیری نادرست می‌داند روس‌ها بلوغ را توانایی تحمل همین درد می‌دانند که گاهی تاحدی غیرمعقول زیاد می‌شود.به یک آمریکایی طبقۀ متوسط، که عاشق زنی متأهل می‌شود، این‌گونه توصیه می‌شود که رابطه‌اش را با آن خانم قطع کند و برای پنجاه ساعت مشاوره برنامه‌ریزی کند. اما مرد روس، در موقعیتی مشابه، مانند توفان وارد خانۀ آن زن می‌شود، دست او را می‌گیرد، از کنار اجاق و آبگوشت بیرونش می‌کشد و سپس از کنار کودکان گریان و شوهری که گیم‌پد در دست در حال یخ‌زدن است عبور می‌کند و او را از خانه بیرون می‌کشد. گاهی اوضاع خوب پیش می‌رود: زوجی را می‌شناسم که، پانزده سال پس از اینکه مردْ زن را در جشن سال نو از کنار شوهرش دزدید، شادمانه با هم زندگی می‌کنند. اما در اکثر موارد رژیم سرنوشتْ گند می‌زند.روس‌ها، از لحاظ آماری نسبت‌به هر کشور توسعه‌یافتۀ دیگر، بیشترین شمار ازدواج، طلاق و سقط جنین را به‌نسبت جمعیت دارند. این آمار سندی است بر اینکه روس‌ها تمایل دارند هرکاری لازم است انجام دهند تا بر پایۀ عواطف عمل کرده باشند و این امر معمولاً به‌قیمت خوشیِ خودشان تمام می‌شود. عشق روسی ارتباطی تنگاتنگ با سوءمصرف مواد، خشونت خانگی و رهایی کودکان دارد: این‌ها محصولات جانبی زندگی‌هایی هستند که چندان درمورد آن‌ها فکر نشده است. اگر هربار که عاشق می‌شوید، با ایمان به سرنوشت جلو بروید، ظاهراً جایگزین چندان مناسبی برای انتخاب‌گری افراطی پیدا نکرده‌اید.اما برای درمان بلایای فرهنگمان نباید اصل انتخاب را به‌طور کامل کنار بگذاریم، بلکه باید جسارت کنیم و ناشناخته‌ها را انتخاب کنیم، با خطراتی حساب‌نشده مواجه شویم و آسیب‌پذیر باشیم. منظورم از «آسیب‌پذیری»، نمایش عشوه‌گرانۀ ضعف‌ها به‌منظور آزمودن همخوانی شما و طرف قرارتان نیست. منظورم آسیب‌پذیریِ وجودی است، یعنی مرموزسازیِ مجدد عشق و تبدیل آن به آنچه واقعاً هست: نیرویی غیرقابل پیش‌بینی که معمولاً شما را در لحظۀ غفلت می‌گیرد.اگر تلقی از بلوغ، به‌عنوان خودکفایی در رژیم انتخاب، این‌چنین برای نحوۀ عشق‌ورزی ما خطرناک است، پس دقیقاً همین تلقی است که باید در آن تجدیدنظر کرد. برای بالغ‌شدنِ واقعی، باید با آغوش باز بپذیریم که عشق‌ورزی به فردی غیر از خودمان می‌تواند چیزهای بسیار پیش‌بینی‌ناپذیری به وجود بیاورد. باید با جسارت از آن مرزهای شخصی عبور کنیم و یک گام از خودمان فراتر برویم. شاید با سرعت روسی‌ها مناسب نباشد، اما کمی سریع‌تر از آن چیزی است که به آن عادت داریم.پس بلند خواستگاری کنید. قبل از اینکه کاملاً آماده باشید، با فردی خانه و زندگی تشکیل دهید. بی‌دلیل به شریکتان غرغر کنید و بگذارید او هم غرغر کند، به همین سادگی، چون ما انسان هستیم. وقتی زمانْ مناسب به نظر نمی‌رسد، بچه‌دار شوید و، در آخر، باید حقمان را برای درد پس بگیریم. باید جسارت به خرج دهیم و به‌خاطر عشق سختی بکشیم. برنه براون، جامعه‌شناسِ محققِ آسیب‌پذیری و شرم در دانشگاه هیوستون، بیان می‌کند که شاید «توانایی ما برای تعهد صادقانه هیچ‌گاه نمی‌تواند بیشتر از تمایلمان برای دل‌شکستگی باشد». به‌جای اینکه درمورد بی‌نقصیِ خودمان وسواس به خرج دهیم، باید یاد بگیریم بخش‌هایی از این خود را به دیگران ببخشیم و در آخر قبول کنیم که ما به یکدیگر وابسته‌ایم، حتی اگر ستون‌نویس سِوِن‌تین آن را هم‌وابستگی بخواند.پی‌نوشت‌‌ها:• این مطلب را پولینا آرونسون نوشته است و در تاریخ ۲۲ اکتبر ۲۰۱۵ با عنوان «Romantic regimes» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان «رژیم‌های رمانتیک» و با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• پولینا آرونسون ( Polina Aronson)، نویسندۀ روس و مدرس جامعه‌شناسی در دانشگاه علوم کاربردی آلیس سالومون در برلین است.[۱] Death in Venice[۲] Freud: The Mind of a Moralist[۳] The Rules: Time-Tested Secrets for Capturing the Heart of Mr Right[۴] Against Love</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 10:44:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت‌های رمانتیک از عشق ازدواج را نابود می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-fpd1juttjvq8</link>
                <description>بررسی کتاب «جریان عشق» نوشتۀ آلن دوباتننویسنده:یونا لی ترجمۀ: علیرضا شفیعی‌نسب مرجع: LARBسال ۱۹۹۳ آلن دوباتنِ ۲۳ساله با انتشار اولین رمانش به نام «درباب عشق»، ولوله‌ای در دنیای ادبیات به پا کرد. پس از موفقیتِ «درباب عشق» هر سال طرف‌داران او با تمام وجود منتظر رمان دومش بوده‌اند. این انتظار دو دهه ادامه پیدا کرد و بالاخره امسال «جریان عشق» منتشر شد. دوباتن در این رمان از عشق و رابطۀ بلندمدت سخن می‌گوید. در نگاه او، عشق نوعی ماراتن است، نه دوی سرعت و برداشت‌های رمانتیک از عشق، باعث نابودی حتمی ازدواج می‌شوند.یونا لی، لس‌آنجلس ریویو آو بوکز — در سال ۱۹۹۳، جوانی بیست‌وسه‌ساله و اعجوبه‌ای با استعداد به‌نام آلن دوباتن با انتشار اولین رمان خود به نام درباب عشق۱ (یا جستارهایی درباب عشق) دنیای ادب را به لرزه درآورد. او ازآن‌پس، به پدیدۀ فرهنگی کوچکی تبدیل شده است و این تاحدی مرهون درک فوق‌العادۀ او از وضعیت بشر، نوشتار روان و بی‌ایراد و به‌کارگیری طیفی بسیار وسیع از موضوعات است: از کارخانجات کلوچۀ تجاری گرفته تا معماری رومی. دوباتن فرهیخته‌ای همه‌فن‌حریف است. وی روزنامه‌نگار، رمان‌نویس و فیلسوفی است که حتی طرحی جهانی و چندکاناله به‌نام «مکتب زندگی»۲ تأسیس کرده است. بیش از دو دهه است که طرف‌داران او با تمام وجود منتظر رمان دوم او بوده‌اند.جریان عشق۳ به سبک مخصوص دوباتن نوشته شده است که قابل‌فهم و بعضاً دارای خلوت‌گویه‌های دوستانۀ درون پرانتز است. این اثر دنبالۀ درباب عشق است. شخصیت اصلی این رمان فردی لبنانی‌آلمانی به‌نام ربیع‌خان با ۳۱ سال سن است. او معمار است و در ادینبرو زندگی می‌کند. ربیع هنوز هم از محکم‌بستنِ در هنگام بحث و اخم‌های گاه‌وبیگاه لذت می‌برد و علاقۀ شدیدی به زنان عمل‌گرا و مستقل با موهای قرمز و دندان‌های نامرتب و ملیح دارد. او به‌طرزی بی‌شرمانه و درمان‌ناپذیر، رمانتیک است.صاحب‌کار ربیع، زن اسکاتلندی آرامی است به‌نام کرستن مک‌للند. وقتی ربیع با این زن آشنا می‌شود، شدیداً عاشق او می‌شود. خیلی زود شروع به قرارگذاشتن می‌کنند و در پایان فصل دوم، دوباتن خلاصۀ رابطه‌شان را بی‌پرده بازگو می‌کند. این دو ازدواج می‌کنند و با چالش‌های متعدد و روزمرگی‌های زندگی روبه‌رو می‌شوند. در طی سیزده سال، صاحب یک دختر و سپس یک پسر می‌شوند و یکی از آن‌ها رابطه‌ای نامشروع را آغاز می‌کند. نویسنده این‌گونه نتیجه‌گیری می‌کند که «این است داستان عاشقانۀ واقعی». گفتن خلاصۀ داستان در اوایل کتاب، حرکتی خطرناک است؛ چون امکان غافلگیری را از خواننده می‌گیرد و داستان را عاری از هرگونه کشش و تعلیق می‌کند. ازسوی‌دیگر، نگاهی کلی به فهرست مطالب، لیستی روشن از تمام اتفاقات برجسته در رابطۀ این زوج را نشان می‌دهد. این عنوان‌ها حاوی مواردی از «شیفتگی» تا «امیال ناسازگار» هستند.از نظر دوباتن، برداشت‌های رمانتیک از عشق، باعث نابودی حتمی ازدواج می‌شوند. او در طول رمان، افسانۀ «و سپس خوشبخت با یکدیگر زندگی کردند» را به سخره می‌گیرد و به‌جای آن، عشق را توافقی میان دو طرفِ اصولاً متفاوت تعریف می‌کند که فقط بعضی‌وقت‌ها به سازگاری ختم می‌شود. او همچنین اذعان می‌کند که عشق، نوعی مهارت است که می‌توان آن را آموخت و همواره بهبود بخشید. از نظر او،رابطۀ بلندمدت، نوعی ماراتن است، نه دوی سرعت؛ تلاشی طولانی و خسته‌کننده که درد و زحمت به همراه دارد، اما در پایان دستاوردی بزرگ است.دیگر برداشت نادرست رمانتیک و «مزیت عجیب و بیمارگونۀ عشق» این تفکر است که شریک زندگی ما مسئول تمام چیزهایی است که برای ما اتفاق می‌افتد. ربیع و کرستن در طول رابطه‌شان، یکدیگر را به‌خاطر مشکلاتی که خودشان به وجود آورده‌اند، مقصر می‌دانند؛ مانند گم‌شدن کلیدها، پاره‌شدن جوراب‌ها، مسائل مادری۴ و بسیاری موارد دیگر. فصلی که این بحث را پیش می‌کشد، دارای عنوان مناسب «مقصر کلی» است.کارهای ربیع و کرستن، کارهای یک زوج معمولی است: علاوه‌بر بحث‌های روزمره و جرقه‌هایی از عشق، روان‌زخم‌های۵ گذشته به‌طرزی غیرمنتظره بازپدیدار می‌شوند. دوباتن این فرایند را «انتقال»۶ می‌نامد. هر دوی آن‌ها در کودکی‌شان متحمل مصیبت‌های تقریباً مشابهی شده‌اند: ربیع در دوازده‌سالگی مادرش را به‌علت سرطان از دست داده و پدر کرستن نیز او را در کودکی ترک کرده است. به همین خاطر، ممکن است سفر کاری و شبانۀ ربیع باعث ناراحتی شدید کرستن شود یا مثلاً دیدن چند لباس کثیف، خاطره‌های تکان‌دهندۀ ربیع از بیروتِ جنگ‌زده را زنده کند.هر رابطه‌ای همواره با خطراتی در ربط با قداست خود همراه است. این خطرها برای ربیع، زنان «جذاب و بی‌فایده»ای هستند که با آن‌ها برخورد می‌کند. دوباتن فوراً به قبیح‌دانستن زنا از دید رمانتیک اشاره می‌کند و اینکه به همین خاطر، میل‌جنسی۷ و عشق معمولاً در تضاد با یکدیگرند. او همچنین توضیح می‌دهد که چه چیز باعث می‌شود امیال خارج از زناشویی این‌قدر غیرقابل‌مقاومت باشند و راه‌حلی نیز ارائه می‌دهد: «تنها کسانی که می‌توانند به‌نظرمان عادی و درنتیجه جذاب بیایند، کسانی هستند که آن‌ها را خیلی خوب نمی‌شناسیم. بهترین درمان عشق این است که آن‌ها را بهتر بشناسیم.»از نظر دوباتن، برداشت‌های رمانتیک از عشق، باعث نابودی حتمی ازدواج می‌شوندپس از چهار سال از شروع رابطه، ربیع و کرستن صاحب یک دختر می‌شوند که «به‌طور عجیبی، هم ملال‌آورترین فردی است که می‌شناسند و هم بیشترین علاقه را به او دارند». بعد از او نیز صاحب یک پسر می‌شوند. این زوج همچون بسیاری از زن‌وشوهرهای بچه‌دار، هنگام خوابیدن روی تخت‌خوابشان «همانقدر کشش جنسی میانشان هست که بین یک زوج پیر و پلاسیده که در یکی از سواحل برهنۀ بالتیک، حمام آفتاب می‌گیرند».درباب عشق پیشینۀ نژادی دو شخصیت اصلی‌اش را مشخص نمی‌کند؛ اما در جریان عشق نژاد و دگربودگی وارد صحنه می‌شوند. کرستن نوعی رفتار محبت‌آمیز از نوع مستشرقانه به ربیع دارد. به او لقب سفوف، نوعی کیک بادامی لبنانی داده و او را «سلطان خان» صدا می‌کند. در تختخواب از او می‌خواهد که چنان به او چیره شود که شبیه سلیمان محتشم۸ باشد، نوعی اگزوتیسیسم۹ نژادی که مو بر تن ادوارد سعید سیخ خواهد کرد. اما در کل، نژادْ عنصری بی‌ضرر به شمار می‌آید، نه چیزی که بتواند رابطه را تعریف کند یا حتی بر آن سایه افکند.به‌مدت بیش از یک دهه، ربیع و کرستن خیال‌پردازی‌های رابطه‌ای دگرجنسی، تک‌همسرانه و کلاً زندگی مدرن را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند و حتی به درمانگر هم مراجعه می‌کنند. در جایی از رمان، وقتی این زوج برای اولین بار طی سال‌ها خود را در رستورانی رسمی تنها می‌یابند، دچار حس گیج‌کنندۀ آشنایی‌زدایی۱۰ می‌شوند. ربیع درمی‌یابد که هنوز هم قلمروی نامکشوف زیادی بینشان هست و ناگهان متوجه زیبایی همسرش می‌شود. کرستن هم حس علاقه‌ای را تجربه می‌کند که «او را شجاع می‌کند، آنقدر شجاع که ضعیف باشد». در این ناهار آشتی‌کنان، ربیع و کرستن متوجه «دستاورد عجیب‌وغریب» سال‌ها پایبندماندن به یکدیگر می‌شوند و «به عشق آب‌دیده و زخم‌خورده‌شان احساس وفاداری می‌کنند». از آنجاست که عشق، سیر پیش‌بینی‌ناپذیر خود را با تمام شهودها و عقب‌نشینی‌ها ادامه می‌دهد.دوباتن نویسنده‌ای است که «بر سر دوراهی قرار دارد» و دغدغه‌های سطح بالای اهالی دانشگاه را با رویکردی کاملاً عامه‌پسند تعادل می‌بخشد. او اعتراف می‌کند که حس ناخوشایندی دربارۀ شکل سنتی رمان دارد. ترجیح می‌دهد به‌صورتی ترکیبی و مقاله‌وار مانند مونتنی و استاندال بنویسد. این نوشتارْ داستان و غیرداستان را در هم می‌آمیزد. دوباتن با استفاده از همان شیوۀ درباب عشق، داستان این زوج را از طریق مجموعه‌ای از تصاویر بازگو می‌کند که در میان آن‌ها یادداشت‌هایی دربارۀ ماهیت عشق به‌صورت ایتالیک وجود دارد. برای خوانندگانی که رمان‌های معمولی می‌خواهند، روایت منقطع جریان عشق مانند «کلیپی» است: شخصیت مزاحم، اما خوش‌نیت گیرۀ کاغذ که در اولین نسخه‌های مایکروسافت ورد به شما پیشنهاد کمک می‌کرد. «ظاهراً می‌خواهید آخرین دیدار ربیع و کرستن را تفسیر کنید. می‌توانم تحلیلی متافیزیکی بیاورم؟»راوی با این شکل خودآگاه و صدای همیشگی‌اش، به‌عنوان موجودیتی پیچیده و گاه مزاحم ظاهر می‌شود. این راوی که فرضاً دوباتن است که حرف می‌زند، تمایل به کلمات قصار دارد؛ همچون «ازدواج: چیزی عمیقاً عجیب و نهایتاً نامهربان که بر کسی که ادعا می‌کنید دوستش دارید، تحمیل می‌کنید.» گاهی مشاهدات دوباتن به چیزهای بدیهی و پیش‌پاافتاده‌ای تبدیل می‌شوند؛ به‌خصوص در بخش‌هایی که دربارۀ رابطۀ جنسی است. مثلاً او ادعا می‌کند که هنوز هم در اعمال تابو همچون بستن دست‌وپا یا چیرگی هنگام رابطه جنسی، پنهان‌کاری و کم‌رویی وجود دارد. به همین خاطر این کارها حس آزادی را فراهم آورده و برای مردم هیجان‌آورند. این سخنان سرزده به‌سبک ریچارد اتن‌برا، قسمت‌های مهیج‌تر کتاب را به‌روشی غیرجذاب قطع می‌کنند.آلن دوباتنسبکِ پر از یادداشتِ این رمان از برخی جهات نیز مشکل‌ساز است. دیگر خبری از گرمی و صمیمیت شخصیت‌های درباب عشق نیست که از روایت اول شخص بهره می‌بردند. ربیع و کرستن به‌طرز عجیبی شخصیت‌هایی ایستا هستند، گویی تصاویری در دایوراما۱۱ هستند؛ هرچند داستانِ پیشینه‌هایشان، جزئیات زیادی اضافه کرده است. مجموعه‌ای از متن‌های تحلیلی به هر قسمت از رابطه‌شان پایان می‌دهد و دو شخصیت اصلیْ بیشترْ نقش مثال‌های نوعی مطالعۀ موردی و گسترده را ایفا می‌کنند. برعکس، وقتی داستان این زوج استثنائاً هفت صفحه بدون نظر پیش می‌رود، کیفیت خام یک ویدئوی ضبط‌شده با دوربین دستی در آن مشاهده می‌شود و چیزی نزدیک‌تر به حقیقت پدیدار می‌شود. بدین‌طریق، فرم نیمه‌رمان/نیمه‌بررسی فلسفی، همان دوراهی قدیمی چیزهای التقاطی را نشان می‌دهد: دو نیمه ضد یکدیگر کار می‌کنند، نه همراه یکدیگر. به همین خاطر، کلْ کمتر از جمع اجزاست.در پایان، این رمان را می‌توان به‌عنوان دوره‌ای فشرده دربارۀ عشق و به‌طور دقیق‌تر، دربارۀ سختی‌های رابطۀ بلندمدت خواند. این کتاب با لحن تعلیمی‌اش هم‌راستا با «مکتب زندگی» است: مؤسسه‌ای که دوباتن یکی از مؤسسان آن بود. هدف این مؤسسه «نوعی خودیاری هوشمندانه» در مسائل روزمره همچون مشاغل، خانواده و موضوعاتی دیگر است که معمولاً در آموزش‌های رسمی تعلیم داده نمی‌شوند. دوباتن به‌عنوان «سفیر» این پروژه، کتابش را در مکتب زندگی معرفی خواهد کرد. همان‌طور که انتظار می‌رود، تمام بلیت‌های این رویداد فروخته شده است.جریان عشق باوجود تحلیل‌های خشکِ خود از فعالیت‌های مربوط به رابطه، دارای برخی ویژگی‌های بسیار دلنشین و شاخص سبک دوباتن هم هست. این اثر لحنی همدلانه، شوخ‌طبعی‌ای باطراوت و نثری پخته دارد. برای کسانی که روابط بلندمدت داشته‌اند، شاید این کتاب غافلگیری‌های زیادی نداشته باشد؛ اما بینش‌ها، صمیمیت‌هایی راستین و گاه شوخ‌طبعانه و افکار الهام‌بخش وگاه‌وبیگاهی ارائه می‌کند که از این لحاظ بی‌شباهت به خودِ رابطۀ بلندمدت نیست.دوباتن اعتراف می‌کند که حس ناخوشایندی دربارۀ شکل سنتی رمان دارداطلاعات کتاب‌شناختی:de Botton, Alain. The Course of Love: A Novel. Simon &amp; Schuster, 2016پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را یونا لی نوشته است و در تاریخ ۱۹ ژوئن ۲۰۱۶ با عنوان «The Course of Love: A Crash Course in the Long-Term Relationship» در وب‌سایت لس‌آنجلس ریویو آو بوکز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۷ شهریور ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان «برداشت‌های رمانتیک از عشق ازدواج را نابود می‌کند» و با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• یونا لی (Yoona Lee) نویسنده و هنرمند بصری ساکن سیاتل است. یونا نوشته‌ها و نقاشی‌هایش را در بلاگش منتشر می‌کند.[۱] On Love[۲] School of Life[۳] The Course of Love[۴] mother issue[۵] traumas[۶] انتقال (transference) در روان‌شناسی به فرایندی گفته می‌شود که فرد طی آن، احساسات خود به کسی را به‌طور ناخودآگاه به‌سمت دیگری هدایت می‌کند.[۷] libido[۸] Suleiman the Magnificent[۹] اگزوتیسیسم (exoticism) در هنر و ادبیات یعنی بازنمایی تفاوت یا دگربودگی و نسبت‌دادن این ویژگی‌های غالباً مرموز، ناشناخته و جذاب به سرزمین‌های دور، به‌خصوص سرزمین‌های خاور. از نمونه‌های اگزوتیسیسم می‌توان به «زنان اگزوتیک»، «رقص‌های اگزوتیک» و ... اشاره کرد.[۱۰] defamiliarization[۱۱] Diorama: دایوراما ماکت‌هایی سه‌بعدی که در اندازه‌های واقعی یا به‌صورت نمونه‌های مینیاتوری ساخته می‌شوند و گاه در محفظه‌های شیشه‌ای در موزه‌ها به نمایش درمی‌آیند. در مفهوم امروزی، دایوراما با هدف آموزش و تفریح، چشم‌اندازهایی از رویدادهای تاریخی، منظره‌های طبیعی و نماهای شهری به نمایش می‌گذارد [ویکی‌پدیا].</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 11:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمئو و ژولیت چیزی از عشق نمی‌دانستند</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%B1%D9%85%D8%A6%D9%88-%D9%88-%DA%98%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-nbqkxh3pfs0y</link>
                <description>آیا می‌شود برای رابطه‌های عاشقانه‌ای که به سردی می‌گرایند کاری کرد؟نویسنده:سو جانسون ترجمۀ: میترا دانشور مرجع: aeonعشق موافقان و مخالفان بسیار دارد. موافقانش می‌گویند دنیا بدون تجربۀ سرمست‌کنندۀ عشق چه ارزشی دارد؟ آن‌ها معتقدند حتی اگر آدم در تمام عمرش هیچکس را پیدا نکرد که به او دل ببازد، باز هم، جستجوی عشق بی‌معنا نیست. در مقابل، مخالفان عشق، این احساس را موقتی، فریب‌کار و غیرقابل‌اعتماد می‌دانند. چیزی که مثل آتشِ کاه سریع شعله می‌کشد، اما به همان سرعت هم خاموش می‌شود. در این میان، یک روان‌درمانگر مدعی است راز عشق را بالاخره پیدا کرده است.نقاش: استیو هندرسون. سو جانسون، ایان — عشق رمانتیک –جستجویش، ستودنش و ناکامی در آن- مشغلۀ ذهنی آدم‌هاست. مادر انگلیسیِ من که در بار کار می‌کرد، به عشق می‌گفت: «سرگرمیِ پنج دقیقه‌ای‌». چیزی که ابداً قابل اعتماد نبود و اساساً برای زنان خطرناک بود. مریلین یالوم، نویسندۀ فمینیست، عشق را ترکیبی مرموز، «اما سرمست‌کننده از رابطۀ جنسی و احساس» می‌دید. علیرغم این واقعیت که در ۵۰ سال گذشته، عشق به مبنایی برای تعهد بلندمدت بین دو بزرگسال تبدیل شده که بیشتر از آنکه اقتصادی باشد، احساسی است، تا قبل از شروع قرن بیست‌ویکم، همۀ این تعریف‌ها خوب بودند. (امروز اکثر زنان، توانایی مرد برای ابراز احساساتش را مقدم بر توانایی‌اش برای «امرار معاش» می‌دانند.) عنصر اصلیِ ثبات خانواده یعنی عشق را، منبع خوشبختی و رضایت از زندگی، کلیدِ سلامت فیزیکی و انعطاف‌پذیری، و هدف اصلی زندگی دانسته‌اند. این موقعیتِ اسرارآمیزی که درونش می‌افتید، حساس و سخت، و در عین حال خیلی اوقات زودگذر است: توافقی عمومی عشق را کشش جنسی به دوستی می‌داند که قبلاً بهترین قرارها را با او داشته‌اید.برای کسی مثل من که دشوارترین نوع روان‌درمانی را برای زوج‌های غمزده‌ای به کار می‌گرفت که دنبال اصلاح رابطه‌شان بودند، تمام این چیزها مسئله‌ساز بود. دانشجوی دکتری جوانی بودم که سعی می‌کرد در مواجهه با هر شکل و اندازه‌ای از رنج در رابطه، مفید واقع شود و خیلی زود برایم مشخص شد که هیچکس، هیچ شاعر، فیلسوف یا روانشناسی رمز ماجرایی را که هر روز در مطبم رخ می‌داد، کشف نکرده است و همین باعث می‌شد به اندازۀ مراجعانم ازپاافتاده و غمزده باشم.بعد، در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ در ساحل غربی کانادا، مجهز به تمرین‌ها و بینش‌های ارتباط مثبت شدم. دانستم که چطور شریک زندگی مسائل گذشتۀ خود را روی طرف مقابل فرافکنی می‌کند و با این بینش مشتاقانه به استقبال زوجی در مطبم رفتم. اوضاع خوب پیش نرفت. امی از ناامیدی منفجر شد، سر تیم داد زد و با جزئیات موقعیت‌هایی را تعریف کرد که تیم مأیوسش کرده بود و امیدهایش را بر باد داده بود. امی فریاد زد: «اگر هیچ وقت باهات آشنا نشده بودم، وضعم خیلی بهتر بود»!تیم جواب داد: «هیچکس نمی‌تونه با کسی مثل تو که انقدر همه‌چی رو قضاوت می‌کنه زندگی کنه. منم دیگه تلاشی نمی‌کنم، می‌رم تو غار سکوتم و صبر می‌کنم تا خودت خاموش بشی».امی متقابلاً جواب داد: «چیزی که داره خاموش می‌شه این رابطۀ لعنتیه». این جنگ‌ودعوا برای چهل دقیقه با همان شدت ادامه یافت. نمی‌توانستم وسط حرف‌هایشان چیزی بگویم و سریع به نتیجه رسیدم که نمی‌توانم روی این دعوای زهرآگین هیچ تأثیری بگذارم، چه برسد به اینکه به امی و تیم کمک کنم آتش‌بس ماندگاری بین خودشان برقرار کنند.امی رک‌وراست گفت که درمانگر افتضاحی هستم و با اطمینان واقع‌بینانه‌ای متوجه شدم هیچکدام از تکنیک‌های موجود در کتاب‌های درسی‌ام کارساز نیست. باید راهکار خودم را پیدا می‌کردم یا کلاً بی‌خیال زوج‌درمانی می‌شدم.بنابراین از زوج‌هایم فیلم گرفتم و فیلم‌ها را بارها و بارها تماشا کردم تا بالاخره توانستم الگوهایی را در مشکلات مراجعانم شناسایی کنم و راه‌هایی را کنار هم بگذارم تا این الگوها تغییر کنند. به‌تدریج، در کمال تعجب فهمیدم که نه تنها می‌توانم دعواها را در مطبم کاهش بدهم، بلکه زوج‌هایم را به مکالماتی عاشقانه و ایمن وارد کنم. یکی از قوانین زوج‌درمانی، اجتناب از ناراحت‌کننده‌ترین هیجانات شرکای زندگی است. باوجوداین، برخلاف انتظارها، متوجه شدم با پیشروی در آن قلمروی دشوار، بیش از پیش می‌توانستم زوج‌هایم را در هیجانات جدید و شیوه‌های متفاوت صحبت با هم راهنمایی کنم. وقتی موسیقی هیجانی تغییر می‌کرد، شرکای زندگیِ تحت درمانم یاد می‌گرفتند به سبک متفاوتی برقصند، طوری که کنار هم قرار بگیرند.به این طرز کار «زوج‌درمانی هیجان‌محور» (EFT) می‌گویم و سعی کرده‌ام درباره‌اش بنویسم و تأثیرگذاری آن را در رسالۀ دکتری‌ام در روان‌شناسی مشاوره بیازمایم. با توجه به اینکه در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ هر کسی می‌دانست که زوج‌درمانی به شکل غیرممکنی سخت و نتایج آن جزئی و زودگذر است، چنین روشی به‌شدت مبهم و کمی متوهمانه بود.با این‌همه، بعد از آنکه همکارانم را ماه‌ها برای اجرای زوج‌درمانی هیجان‌محور بر روی زوج‌های غمزده آموزش دادم و داده‌ها کم‌کم جمع شدند، فهمیدم شرکای زندگی نه‌تنها می‌توانند احساس عمیق‌تری به یکدیگر پیدا کرده و درباره‌اش صحبت کنند،‌ بلکه اکثرشان می‌گفتند آزردگی‌هایشان از بین رفته و شکاف‌های رابطه‌شان ترمیم شده است. این مطالعه، دانشگاه اتاوا در کانادا را متقاعد کرد که کرسی استادی در روان‌شناسی بالینی را به من پیشنهاد بدهد. به نظر می‌رسید راهی به ماجرای عشق رمانتیک پیدا کرده بودم، اما همچنان چیزی کم بود. نمی‌دانستم چرا زوج‌درمانی هیجان‌محور آنقدر خوب کار می‌کرد و چطور باید آن را در پازل روابط عاشقانه به‌درستی جا داد.ازت دوری می‌کنم،‌ اما نه به خاطرِ اینکه اهمیتی نمی‌دم یا برام مهم نیستی. رو برمی‌گردونم چون تحمل ندارم بشنوم چطوری باعث سرخوردگیت شدم. وقتی می‌شنوم ازم ناامید شدی، از پا درمیام. اما می‌خوام به هم نزدیک باشیم، یعنی می‌خوام یاد بگیرم بهت عشق بورزم. فقط خیلی می‌ترسم. نیاز دارم که بهم اطمینان خاطر بدی. می‌خوام دربارۀ آزردگی‌هات بهم بگی، نه اینکه هی بگی چه شوهر تنبلی هستی. بعد می‌تونم یاد بگیرم که چطور باهات باشم؛ چون عاشقتم.سوزان اشک می‌ریزد، اما می‌تواند به درخواست بلر برای ارتباط پاسخ بدهد. دیالوگی که آن را مکالمۀ «محکم در آغوشم بگیر» می‌نامیم، در جریان است و می‌دانم که این زوج نه‌تنها شکاف رابطه‌شان را ترمیم می‌کنند، ‌بلکه پیوندی امن و عاشقانه شکل می‌دهند. این نوع پیوند فقط روابط را بهبود نمی‌بخشد، بلکه ارتباطی ایجاد می‌کند که آدم‌ها را به صورت فردی هم بهبود می‌دهد و کمکشان می‌کند قوی‌تر شوند.در حال حاضر، بیش از ۲۰ مطالعه دربارۀ نتایج مثبت زوج‌درمانی هیجان‌محور انجام شده است که ۹تایشان دقیقاً می‌گویند تغییر چطور رخ می‌دهد و چهار مطالعۀ روندپژوهی نشان می‌دهند تغییرات حاصل‌شده در جلسات ۸ تا ۲۰ درمان، ماندگار هستند و طی دورۀ سه‌ساله حتی افزایش پیدا می‌کنند. مطالعه‌ای از اسکن مغز داریم که نمایانگر چگونگی اثر مکالمات پیوند‌زننده بر واکنش مغز مراجعان به تهدید است و مطالعۀ دیگری نشان می‌دهد که زوج‌درمانی هیجان‌محور نه‌تنها بر عواملی مثل رنج رابطه، صمیمت، اعتماد و بخشش آزردگی‌ها، ‌بلکه بر سبک دلبستگی هر کدام از شرکای زندگی تأثیرگذار است. منظور از سبک دلبستگی، جهت‌گیری و حس امنیت و مشارکت مشتاقانه در روابط نزدیک است.زوج‌درمانی هیجان‌محور برای انواع مختلف زوج‌ها استفاده می‌شود: مثلاً، در زوج‌هایی که یکی از طرفین یا هر دو درگیر افسردگی یا اختلال استرسی پس از آسیب روانی (PTSD) هستند و نیز زوج‌های دگرجنس‌گرا و دگرباش. هزاران روان‌درمانگر از سرتاسر جهان برای این مدل آموزش می‌بینند. بیش از ۴۰۰۰ سال، یعنی از اولین نامۀ عاشقانه‌ای که روی سنگ برای پادشاه سومری در قرن هشتم پیش از عصر حاضر حک شده بود، طول کشیده است تا رمز عشق گشوده شود. اما حالا این علم کافی است تا در ترمیم،‌ رشد و حفظ ارزشمندترین روابطمان کمکمان کند.و این علم می‌گوید زمانش فرا رسیده تا داستان‌های عاشقانه‌مان را تغییر بدهیم. این داستان‌ها اساساً مضحک و گمراه‌کننده هستند. «رومئو و ژولیت» داستان عاشقانه نیست. رابطه‌ای شش‌روزه بین دو نوجوان و نوعی شیدایی است که منجر به جنگی قبیله‌ای می‌شود. «بر باد رفته» داستانی عاشقانه نیست. داستان زنی است که در بازی عشق نمی‌تواند تصمیم بگیرد و زمانی که به نتیجه می‌رسد،‌ معشوقش از دل‌ودماغ افتاده و به چاک زده است.نمایی از فیلم بر باد رفتهداستان‌های عاشقانۀ واقعی بازتاب‌دهندۀ بینش‌های علم دلبستگی است که می‌گوید عشق یکی از رازهای باستانی بقا است که طراحی شده تا چند نفر ارزشمندی که می‌توانیم رویشان حساب کنیم، نزدیک خودمان نگه داریم. در این نوع ارتباط، تحت تأثیر میلیون‌ها سال تکاملیم. این ارتباط به اندازۀ دم و بازدم بعدی برایمان حیاتی است. ارتباط هیجانی با کسی که عشق امنی به او داریم، سیستم عصبی‌مان را آرام می‌کند و «امنیت» را در مغزِ نیازمندِ پیوندِ ما زمزمه می‌کند. از سوی دیگر، حسی از انزوا، اینکه برای دیگران اهمیتی نداریم و طردشدگی، تهدیدی واقعی برای پستاندارانِ اهل پیوند عاطفی به حساب می‌آید. کودکانمان برای مدت زیادی بسیار آسیب‌پذیرند و در واقع، آن زمان که مغزمان دارد رشد می‌کند، اگر صدا بزنیم و کسی به کمک‌مان نیاید،‌ می‌میریم. پس، منطقی است که طرد در همان بخش از مغز و به همان شیوۀ درد فیزیکی، رمزگذاری شده است. پاگذاشتن روی سوزن و احساس طرد ناگهانی، هر دو نشانه‌های خطر هستند.علم دلبستگی دقیقاً چه می‌گوید؟ هزاران مطالعه دربارۀ پیوندهای مادر و نوزاد، فرزندپروری را در جهان غرب متحول کرده‌اند و حالت طبیعی جدیدی به وجود آورده‌اند که چطور با فرزندانمان برخورد کنیم. خیلی وقت پیش نبود که روان‌شناسانی مثل جان واتسون، رفتارگرای آمریکایی، به عشق مادرانه برچسب مسموم می‌زدند و حداقل تماس ممکن را توصیه می‌کردند تا استقلال در کودک شکل بگیرد. در واقع، درمان آسیب وابستگی در بزرگسالان که در برچسب‌های پراستفاده‌ای مثل هم‌وابستگی و در‌هم‌تنیدگی دیده می‌شود،‌ تا امروز ادامه دارد.مطالعۀ دلبستگی بزرگسالان که حالا صدها مطالعه درباره‌اش وجود دارد، در واقع تازه در این قرن شروع شده است. دلبستگی جامع‌ترین نظریۀ رشد شخصیت بر پایۀ زیست‌شناسی است که تا به حال ارائه شده است و فقط این نظریه است که واقعیت‌های درونی را با ماجراهایی که در رابطه‌ تجربه می‌کنیم ادغام می‌کند. همچنین به اندازۀ کافی واضح و مشخص است تا در ارائۀ نقشۀ اصلی به ما کاملاً عملیاتی باشد. این نظریه می‌تواند راهنمایی‌مان کند که عشق چیست، چطور به مسیر اشتباه می‌افتد و چگونه باید ترمیمش کرد. این دیدگاه، عوامل سازمان‌دهندۀ اصلی‌ای که باعث می‌شوند انسان باشیم را به رسمیت می‌شناسد: به طور خلاصه، ما انسان‌ها در درجۀ اول پستاندارانی با پیوندهای اجتماعی هستیم و نیاز به ارتباط با بقیه داریم، از گهواره تا گور، معماری عصبی‌مان، واکنشمان به استرس، زندگیِ هیجانی روزمره‌مان و ماجراهای میان‌فردی و دوراهی‌هایی که در این زندگی‌ تجربه می‌کنیم، ما را شکل می‌دهد.بینش‌های علم دلبستگی را می‌شود در چند ایدۀ اساسی خلاصه کرد که مهم‌ترینشان می‌گوید: به ارتباط نزدیک با بقیه محتاجیم و این ارتباط برای بقایمان ضروری است. این ارتباط پناهگاهِ نهایی بشر است. مغز منبعی به نام نزدیکی به دیگران را حتی در فرایندهای ادراکی اولیه مثل ادراک بصری ارتفاع نیز به حساب می‌آورد. اگر تنها باشیم،‌ واقعاً تپه را بلندتر می‌بینیم. اگر کسی همراهمان باشد، تپه را کوتاه‌تر ادراک می‌کنیم. این ایده که وقتی با هم هستیم بهتریم و بارِ روی دوشمان و اضطرابمان را با هم تقسیم می‌کنیم، نه حکمی احساسی، بلکه واقعیتی فیزیولوژیک است. مخصوصاً تهدید،‌ ریسک، درد یا دودلی نیاز به ارتباط را به اوج می‌رساند و حسِ تنهایی ریسک فاکتوری برای هر شکلی از کژکارکردهای ذهنی است که روان‌شناسان شناسایی کرده‌اند. اشتیاق به ارتباط از نظر سلسله‌مراتب اهداف و نیازهای انسان در بالاترین درجه قرار دارد.ارتباط فیزیکی یا هیجانیِ پیش‌بینی‌پذیر با دیگران، سیستم عصبی‌مان را آرام می‌کند و حس پناهگاهی امن را به ما می‌دهد که در آن، راحتی و اطمینان خاطر به‌سادگی دست‌یافتنی هستند و تعادل هیجانی می‌تواند تجدید و تقویت شود. این تعادل به ما حق انتخاب می‌دهد. وقتی در تعادل باشیم، می‌توانیم انتخاب کنیم که در هر مسیری حرکت کنیم؛ بدون تعادل، بدون نقشه و بدون پیش‌بینی سقوط می‌کنیم. این تعادل به رشد استوار احساسی و کلی از خودمان کمک می‌کند؛ ‌خودی که می‌تواند آشفتگی تجربه را در یک کلِ منسجم سازماندهی کند. خود فرایندی است که همیشه با بقیه ساخته شده است؛ طبق این دیدگاه، نمی‌توان به‌تنهایی خود بود.«رومئو و ژولیت» داستان عاشقانه نیست. رابطه‌ای شش‌روزه بین دو نوجوان و نوعی شیدایی است که منجر به جنگی قبیله‌ای می‌شودنمایی از فیلم رومئو و ژولیت با بازی لئوناردو دی‌کاپریو و کلر دینزامکان تکیه به یک عزیز، پایه‌ای محکم نیز برایمان فراهم می‌کند، پلت‌فرمی که از طریق آن دست به خطر می‌زنیم و جهانمان را می‌کاویم. وابستگیِ مؤثر یکی از منابع انعطاف‌پذیری است، در حالی که انکار نیازهای دلبستگی و شبه خودکفایی مایۀ دردسر است. کودک می‌داند که مادر مراقب اوست و اگر لازم باشد می‌آید، پس دست به خطر می‌زند و از سرسره پایین می‌آید. بزرگسالان هم وقتی تحت فشار قرار می‌گیرند، می‌تواند صدای دلگرم‌کنندۀ شریک زندگی‌شان را به خاطر بیاورند و به بهترین شکل با استرس کنار بیایند. کسانی که ارتباطاتِ امنی دارند، به‌شکل مؤثرتری بعد از ضربۀ روحی توانشان را بازمی‌یابند و کمتر احتمال دارد که دچار اختلال استرسی پس از آسیب روانی شوند. عموماً، هر چه بیشتر احساس مرتبط بودن کنیم، می‌توانیم اعتمادبه‌نفس بیشتری داشته و خودمختارتر باشیم. ارتباط امن رشدمان می‌دهد و قدرتمندمان می‌کند.دسترس‌پذیریِ تجربه‌شده، حساسیت متقابل و مشارکت هیجانی با شخصیتی که به او دلبستگی داریم، عناصر کلیدی‌ای هستند که کیفیت ارتباط ما را تعیین می‌کنند. این عناصر به این سؤال اصلی که در تضاد با نزدیکان ایجاد می‌شود پاسخ می‌دهند: «آیا کنارم هستی؟»این سؤال اغلب با کشمکش قدرت بر سر مسائلی مثل فرزندپروری یا امور روزانه پوشیده شده است، ولی در قلب همۀ رنج‌هایی که از رابطه می‌بریم وجود دارد. وقتی جواب به سؤال بالا «شاید» یا «نه» باشد، فرایند طبیعیِ رنجِ جدایی رخ می‌دهد و با فریادها و خواسته‌های خشمگین و هراسان،‌ به فقدان ارتباط اعتراض می‌شود (که اغلب در روابط بزرگسالان اشتباه تفسیر می‌شوند). به ارتباط چنگ می‌زنیم و دنبالش می‌گردیم و در نهایت وارد افسردگی می‌شویم و احساس عجز می‌کنیم.ماجراهای مهمی که با دیگران داشته‌ایم، به الگو‌هایی ذهنی تبدیل می‌شود که برای هدایت ادراک و رفتارمان در آینده از آن استفاده می‌کنیم. در بهترین شرایط، این مدل‌ها انعطاف‌پذیرند و ممکن است در موقعیت‌های جدید بازبینی شوند؛ اما می‌توانند به بخشی از نگرش‌های خودکامبخش هم تبدیل شوند که گذشته را زنده نگه می‌دارند.در یکی از جلسات درمانی، جیمز به من می‌گوید: «انتظار دارم آدم‌ها ناامیدم کنند، برای همین گوش‌به‌زنگ بی‌اعتنایی هستم و حتی به رفتار به اصطلاح «عاشقانه» هم اعتماد نمی‌کنم. آدم‌ها ذاتاً خودخواهند».متأسفانه، جیمز با نحوۀ ارتباط برقرارکردنش با دیگران، همیشه صحت اظهارنظرش را ثابت می‌کند.شیوه‌هایی که برای کنارآمدن با نیازهای احساسی خود داریم یا همان شیوۀ رقصیدمان با دیگران، بی‌نهایت نیست. در حقیقت، علم فقط چهار سبک دلبستگی را شناسایی کرده است.می‌توانیم به این سبک‌ها به عنوان طرح‌هایی ذهنی فکر کنیم که از روی عادت از آن‌ها استفاده می‌کنیم تا با هیجاناتمان کنار بیاییم و با دیگران بسازیم. وقتی تجربۀ ما از دیگران این باشد که به شکلی پیش‌بینی‌پذیر پذیرا و حاضرند، می‌توانیم نوعی دلبستگی امن بسازیم که در آن وقتی احساس آسیب‌پذیری می‌کنیم یا نیاز به آرامش داریم، سراغشان برویم. این سبکی است که کمکمان می‌کند رشد کنیم، از تجربه‌های جدید بیاموزیم و به بهترین شکل با چالش‌های زندگی کنار بیاییم.پاگذاشتن روی سوزن و احساس طرد ناگهانی، هر دو نشانه‌های خطر هستندسه مدل محدود‌کننده‌ و ناامن دلبستگی نیز وجود دارد.اولین نوع از دلبستگی ناامن، الگوی اجتنابی است. وقتی اساساً دیگران را دور،‌ بی‌اعتنا و حتی خطرناک تجربه می‌کنیم، هیجاناتمان را متوقف کرده و از آن‌ها فاصله می‌گیریم. پس، وقتی آسیب‌پذیر باشیم، فاصله می‌گیریم و متوقف می‌شویم و عزیزانمان را پس می‌زنیم.نوع دوم دلبستگی ناامن، الگوی مضطرب و وسواسی است. در این الگو یاد گرفته‌ایم که بقیه به شکل پیش‌بینی‌پذیری پذیرا نیستند و حواسمان فقط به کسب نشانه‌های اطمینان‌بخش است تا طرد و ترک نشویم. بعد معمولاً هیجانات منفی زیادی بروز می‌دهیم و فشار می‌آوریم و خواهان عشق هستیم و اغلب عزیزانمان را ناخواسته سرد می‌کنیم.در نهایت، اگر آزار دیده باشیم یا ضربۀ روحی خورده باشیم، در هیجانات آشفته‌ای با آرزوها و ترس‌های شدید گیر می‌افتیم و معمولاً بین سبک‌های مضطرب و اجتنابی در رفت‌وآمدیم؛ می‌ترسیم و اجتنابی هستیم، ابتدا به ارتباط شدید نیاز داریم و خواهان نزدیکی هستیم، ‌بعد از همان رابطه فاصله می‌گیریم و طردش می‌کنیم. در اینجا، بقیه هم منبع ترس هستند و هم راه فرار از ترس. در نتیجه موقعیتی غیرممکن و تناقض‌بار ایجاد می‌شود.تمام این سبک‌ها و استراتژی‌ها در موقعیت‌هایی می‌توانند کارامد و مفید باشند، اما اگر سبک‌های ناامن تثبیت شوند، ‌معمولاً آگاهی ما و شیوه‌هایی که با هیجاناتمان کنار می‌آییم، به‌علاوۀ ارتباطمان با دیگران را محدود می‌کنند و در نتیجه انحصارطلب می‌شویم.اندی دلایل زیادی برایم می‌آورد که حالش خوب است. وکیلی خوب و ورزشکاری عالی است، اما همیشه «سراسیمه»‌ است. به شریک زندگی‌اش، سارا، که ۲۵ سال است با هم زندگی می‌کنند می‌گوید: «اگر دوستم داشتی، هر روز باهام معاشقه می‌کردی، روزی دو بار».سارا به اندی یادآوری می‌کند که آخر هفته بیرون رفته بودند و دو بار معاشقه داشتند و عالی بوده. اندی لحظه‌ای مکث می‌کند و فریاد می‌زند: «آره، ولی فردا چی؟» سارا رو می‌برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. فکر می‌کنم فوراً می‌توانید حدس بزنید سبک و استراتژی اصلی اندی چیست.وقتی هیجاناتمان و نحوۀ رقصیدمان با دیگران را درک می‌کنیم، حق انتخاب‌های بیشتری پیش رویمان قرار می‌گیرد. وقتی اندی بتواند ترس‌هایش از اینکه خطا کرده و به اندازۀ کافی با سارا خوب رفتار نکرده را درک و بیان کند، موجب مراقبت و اطمینان خاطر سارا می‌شود. بعد داشتن رابطۀ جنسی که یگانه نقطه‌ای است که اندی مطمئن است سارا به او تعلق دارد، کمتر به چشم می‌آید.مطمئناً دلبستگی در بزرگسالان متفاوت از کودکان است. در بزرگسالی، پیوندها دوطرفه‌تر هستند و بزرگسالان با در خاطر داشتن دیگران، بیشتر می‌توانند نزدیکی نمادین با آن‌ها ایجاد کنند. مهاجرت به‌تنهایی در سن جوانی به آمریکای شمالی برایم مثل این بود که پایم را از مرز دنیا بیرون بگذارم. منبع قوت اصلی‌ام صدای پدرم در سرم بود که به من می‌گفت چقدر قدرتمندم و اگر همه چیز بد پیش رفت، راهی پیدا می‌کند تا به خانه برم گرداند.دلبستگی بزرگسالی جنسی هم هست و رابطۀ جنسی فعالیتی از جنس پیوند عاطفی است. اصلاً تصادفی نیست که اکسی‌توسین، هورمون پیوند عاطفی، در لحظات جنسی درونمان طغیان می‌کند. همانطور که تحقیقات اخیر دربارۀ رابطۀ جنسی نشان می‌دهد، دلبستگی کمکمان می‌کند بفهمیم که سائق جنسی به همان اندازه که به ارضای جنسی مربوط است، به تمایل به خواسته‌شدن و احساس نزدیکی‌کردن هم ربط دارد. اینکه دسترس‌پذیر، پذیرا و مشتاق باشید، بهترین دستورالعمل برای داشتن رابطۀ جنسی لذت‌بخش است، اما همین رابطه وقتی استراتژی‌های ناامن مزاحم می‌شوند، سخت‌تر می‌شوند. افراد با دلبستگی اجتنابی معمولاً به جای هماهنگی با شریک زندگی خود و ارتباط با او، بر احساس و عملکرد تمرکز می‌کنند و می‌گویند رابطۀ جنسی برایشان رضایت کمتری به همراه دارد.درک سبک دلبستگی‌مان در رابطه، معیارِ زوج‌درمانی هیجان‌محور است و نقشۀ راهی برای ترمیم و رشد رابطه فراهم می‌کند. به جای اینکه به زوج‌ها آموزش بدهیم که مهارت‌های ارتباطی خود را افزایش دهند، کمکشان می‌کنیم تا در رقصِ دایره‌واری که در آن گیر افتاده‌اند را درک کنند و با همه‌چیز هماهنگ شوند. هر چه اندی بیشتر فشار می‌آوَرد و انتقاد می‌کند، سارا بیشتر احساس طردشدگی کرده و بیشتر عقب‌نشینی می‌کند.وقتی سارا پا پس می‌کشد، بدترین ترس‌های اندی، یکی یکی تأیید می‌شوند و او مستأصل‌تر و متوقع‌تر می‌شود. هر دو تنها و ازپاافتاده هستند و باورم می‌شود وقتی اندی می‌گوید: «حتی نمی‌دانم چطور به اینجا رسیدیم. من عاشق سارا هستم. نمی‌فهمم چرا باید اوضاع این‌قدر آشفته شود».پس اولین مرحلۀ زوج‌درمانی هیجان‌محور، کاهش شدت تضاد است. اندی و سارا آرام‌تر می‌رقصند و از سرزنش و عقب‌نشینی به سمت این درک می‌روند که چطور رفتارشان روی همدیگر اثر می‌گذارد و چطور تلاش‌های بیهوده‌شان برای مدیریتِ احساسِ ترک و طرد مشکل‌ساز شده است. سارا می‌تواند به اندی بگوید:احساسم از بین می‌ره. انگار هیچ‌وقت نمی‌تونم راضیت کنم. ظاهراً اصلاً اون زنی که می‌خوای نیستم و همین من رو می‌ترسونه. پس ول می‌کنم. قایم می‌شم. دیگه نمی‌دونم چی کار کنم.بعد از شش جلسه، موسیقی از حمله و دفاع به جایی رسیده که اندی می‌گوید:واقعا توش گیر افتادیم. بهش می‌گیم مارپیچ. دنبال هر نشونه‌ای هستم که سارا بهم نیاز نداشته باشه و بعد این فشار رو میارم و اون فقط می‌شنوه که دارم متهمش می‌کنم. دیشب بهش گفتم: «ببین، تو این مارپیچ هستیم، انقدر که هر دوتامون احساس تنهایی می‌کنیم. بیا متوقفش کنیم» و سارا بغلم کرد و یه جور متفاوتی رفتار کردیم.این زوج به‌تدریج درد و اشتیاق پشت واکنش‌های منفی‌ای را می‌بیند که مشخصۀ رقص رنج‌بارشان است.وقتی زوجی می‌توانند علیه این رقصِ قطعِ ارتباط دست به عمل بزنند، آن وقت مرحلۀ دوم زوج‌درمانی هیجان‌محور یعنی بازسازی دلبستگی را شروع می‌کنیم تا آن‌ها را به سمت ایجاد چرخه‌های مثبت دسترس‌پذیری و پذیرا بودن سوق بدهیم. درمانگر به‌تدریج به زوجی مثل اندی و سارا کمک می‌کند تا وارد مکالمۀ پیوندزنندۀ «محکم در آغوشم بگیر» بشوند. موفقیت در این دیالوگ، پیش‌بینی‌کنندۀ ترمیم رابطه و رضایت بیشتر در انتهای جلسات زوج‌درمانی و مراجعات بعدی است. همچنین این دیالوگ پیش‌بینی می‌کند که شرکای زندگی می‌توانند وارد سبک دلبستگی امن‌تری شوند. هر دو می‌توانند نیازشان به حسی از پناهگاهی ایمن را با دیگری برآورده کنند. گاهی این نیاز برای اولین بار در زندگی‌شان محقق می‌شود.سومین مرحلۀ زوج‌درمانی هیجان‌محور، تحکیم کوتاه است. در اینجا، به زوج‌ها کمک می‌کنیم داستان عاشقانۀ جدید و مثبتی در این باره بنویسند که چطور پیوندشان را بهبود بخشیده‌اند و ارتباطی را پیدا کرده‌اند که همیشه خواهانش بوده‌اند.زوج‌درمانی هیجان‌محور به شکل یک مداخلۀ دلبستگی به ما می‌آموزد تا از سرعتمان بکاهیم و به ماجرای همیشه حاضر و نمایان در روابطمان توجه کنیم. می‌توانیم به آن نوعی ذهن‌آگاهی ارتباطی هم بگوییم. همچنین یادمان می‌دهد به هیجاناتمان حساس شویم و به اطلاعاتی که به ما عرضه می‌کنند، اعتماد کنیم. در زوج‌درمانی هیجان‌محور، به زوج‌ها کمک می‌کنیم جای دقیق آغازگرها، حس‌های بدن و فرایندهای ایجاد معنا را مشخص کنند، یعنی مسیری که هیجانات ما را به آنجا می‌کشاند. تحقیقات به ما می‌گویند آدم‌هایی با متعادل‌ترین هیجانات می‌توانند هیجاناتشان را به «جزئیات ریز تقسیم کنند». جزئیاتی که مشخص و مستحکم است. همین کار موجب می‌شود بتوان هیجانات را بیشتر مدیریت کرد. اندی با آرامش و کنترل بیشتری به سارا می‌گوید:وقتی می‌بینم صورتت مات می‌شه، دلم می‌گیره. مغزم می‌گه: «اون نمی‌خوادت، به اندازۀ کافی خوب نیستی» و بعد عصبی می‌شم و فشار میارم. سعی می‌کنم کنترلت کنم، کاری کنم واکنش نشون بدی. هر کاری برای اینکه انقدر احساس ترس و گمشدگی نکنم. درسته! فکر کنم جان کلام اینه که همیشه در کنارت می‌ترسم، خیلی برام مهمی.دلبستگی یادمان می‌دهد که باید حاضر باشیم احساس کنیم و دست به خطر بزنیم که به طرف مقابلمان به طور واضح دربارۀ آسیب‌پذیرترین مکان‌ها، ترس‌ها و نیازهایمان بگوییم و این چیزی است که در مکالمۀ «محکم در آغوشم بگیر» اتفاق می‌افتد. و بعد باید حاضر باشیم ثابت‌قدم بمانیم و صحبت کنیم که این نوع مکاشفه به نظر خودمان و دیگری چطور می‌آید.بعد از اولین جهش اندی به سمت احساسات ملایم‌تر، سارا به او نمی‌گوید: «اوه، برای همین است که انقدر سمج هستی. بیا بغلم کن عزیزم». سارا نیاز به زمان دارد تا بگذارد پیام اندی در وجودش نفوذ کند. اندی باید این کار را چندین بار انجام بدهد. امنیت رشد می‌کند و بعدها،‌ پس از اینکه سارا می‌تواند سفرۀ دلش را باز کند و ترسش از انتقادها و شک‌های اندی به ارزش خودش را در میان بگذارد. این کار نشانه‌ای است از اینکه سارا دارد به او علامت می‌دهد، حالا‌ اندی می‌تواند سهم خودش را در مکالمۀ «محکم در آغوشم بگیر» شروع کند. اندی به سارا می‌گوید:هیچ وقت نفهمیدم چرا باهام ازدواج کردی. خیلی خوشگلی. بابام همیشه بهم یادآوری می‌کنه که من آدم ضعیف، کوچیک و مفلوک خانواده بودم. خیلی می‌ترسم که متوجه اشتباهت بشی. ترس از پا درم میاره و آخرش فشار می‌آرم و بعد از خودم دورت می‌کنم. نیاز دارم باهات در تماس باشم،‌ به اطمینان خاطرت نیاز دارم که بگی این منم که می‌خوای. قضیه اصلا رابطۀ جنسی نیست؛ توی رختخواب، فقط برای یه لحظه، حس می‌کنم که خودت رو بهم می‌دی. که بهت تعلق دارم. پس دارم خواهش می‌کنم. صدام رو می‌شنوی؟»سارا دستش را به سمت اندی دراز می‌کند.وقتی زوجی از سرعت تعاملات منفی خود کم می‌کند، می‌توانند کل مسیرشان را از یک دیدگاهی بالاتر ببینند. بعد طرفین می‌توانند سراغ آسیب‌پذیری‌های خودشان بروند، مالکش شوند و نیازهای ذاتی‌شان را بیان کنند و با همدلی به هم جواب بدهند. وقتی این اتفاق می‌افتد، رابطه و حس آن‌ها از خودشان قابل رؤیت و شکوفا می‌شود.همۀ اینها چه ارزشی برای علم و جامعه دارد؟این یعنی علمی دربارۀ روابط نزدیک داریم که قادرمان می‌سازد چنین روابطی را شکل بدهیم. این کلیدی نه فقط برای ارتباط‌های هماهنگ‌تر، بلکه برای خانواده‌های باثبات‌تر و کودکانی با انعطاف‌پذیری هیجانی بیشتر است. در سطحی گسترده‌تر، دیدگاه دلبستگی به ما می‌گوید که چه کسی هستیم و برای شکوفایی به چه نیاز داریم. علاجی برای فرهنگ غیرشخصی و منزوی‌شده‌ای ارائه می‌دهد که ظاهراً داریم می‌سازیم. حتی ابرقهرمان‌های آسیب‌ناپذیرمان که مظاهر خودکفایی و فردگرایی هستند، حالا با هم تیم می‌شوند و برای حمایت سراغ هم می‌روند. به طور مشخص‌تر، علم جوابی به جوانانی می‌دهد که در کنفرانس‌ها سراغم می‌آیند و می‌گویند سردرگم و ناامید هستند؛ که می‌شنوند تک‌همسری غیرطبیعی و غیرممکن است، که پیوندهای امن فقط منجر به محرومیت جنسی می‌شود و ایدئال رمانتیک برای عشق ماندگار، چیزی خام‌اندیشانه و متوهمانه است.ما گونۀ کنجکاوی هستیم و همیشه باید آزمایش و کندوکاو کنیم، اما بگذارید مخصوصاً در این زمان که رمز عشق را پیدا کرده‌ایم، راهمان را گم نکنیم. علم و عمل در رابطه با زوج‌ها و خانواده‌ها طی ۳۰ ساله گذشته مشخصا به ما نشان می‌دهد که عشق منطقی است. برای اولین بار در تاریخ بشر، می‌توانیم عشق را درک کنیم و به آن شکل بدهیم، پس اگر انتخابش کنیم، می‌توانیم دوباره و دوباره، تا آخر عمر عاشق شریک زندگی‌مان بشویم.داریم پیشرفت می‌کنیم.وقتی از خانواده‌ام پرسیدم که چطور شریکی در زندگی انتخاب کنم، جواب خویشاوندانِ عملگرایم این بود: «فقط مطمئن شو آس و پاس نباشه». من و دخترم بین خودمان جوکی دربارۀ آدمی افسانه‌ای به اسم سیت داریم. می‌گویم: «از اینکه قرارهای آنلاین انقدر سختن نگران نباش، سیت بالاخره پیداش می‌شه». دخترم می‌گوید: «دیر کرده. اصلاً چطوری بشناسمش؟» نگاهش می‌کنم و ابرویی بالا می‌اندازم. دخترم می‌گوید: «باشه. باشه». و نقل قولی از تحقیقاتم می‌آورد: حساسیت هیجانی متقابل، پیش‌بینی‌کنندۀ اصلی سال‌های شادی در رابطه است. پس قضیه کلاً این است: «از نظر هیجانی پیداش می‌شه؟ روراست و در دسترس،‌ پذیرا و مشتاقه؟ باهاش احساس امنیت و تمامیت می‌کنم؟ می‌دونم، می‌دونم». و می‌داند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سو جانسون نوشته است و در تاریخ ۵ دسامبر ۲۰۱۹ با عنوان «Real love stories» در وب‌سایت ایان منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «رمئو و ژولیت چیزی از عشق نمی‌دانستند» و ترجمۀ میترا دانشور منتشر کرده است.•• سو جانسون (Sue Johnson) نویسنده، روان‌درمانگر و متخصص زوج‌درمانی است. جانسون استاد بازنشستۀ روان‌شناسی بالینی از دانشگاه اوتاوا است. محکم در آغوشم بگیر: هفت گفتگو برای زندگی سراسر عشق (Hold Me Tight: Seven Conversations for a Lifetime of Love) از کتاب‌های اوست.</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 10:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر رابطۀ عاطفی‌تان را تحلیل آماری کنید، چه چیزهایی می‌فهمید؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%DB%80-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-p7qzr7jhvgzp</link>
                <description>۵۵۰۰ ایمیلی که برای هم فرستاده بودیم را تحلیل کردم و فهمیدم او ۲۰درصد کمتر گفته است: دوستت دارمنویسنده:اما پیرسون ترجمۀ: حمیدرضا کیانی مرجع: Atlanticاحتمالاً دیده‌اید که آدم‌هایی که در اوج رابطه‌ای عاطفی هستند، به‌شکل وسواس‌گونه‌ای، حساب و کتاب حرف‌ها و رفتارهای یکدیگر را دارند. مثلاً می‌دانند که طی ده روز گذشته، چندبار پیامک رد و بدل کرده‌اند، چندبار حرف‌های محبت‌آمیز به هم زده‌اند، یا چه دلخوری‌هایی پیش آمده است. اِما پیرسون، آماردانی که روی داده‌های مربوط به دوست‌یابی مطالعه می‌کند، یک‌بار تصمیم گرفت رابطۀ عاطفی چندسالۀ خودش را زیر ذره‌بین محاسبات آماری ببرد. نتایجی که به دست آمد، او را کاملاً شگفت‌زده کرد.اِما پیرسون، آتلانتیک — به‌عنوان دانشمندی که داده‌های مربوط به دوست‌یابی آنلاین را مطالعه می‌کند، زمان زیادی را صرف کمّی‌کردن این مسئله کرده‌ام که آدم‌ها چگونه عاشق می‌شوند. کم‌کم به فکر افتادم که آیا ممکن است از روش مشابهی برای بررسی رابطۀ عاشقانه خودم استفاده کنم یا خیر. به خودم گفتم این کار را فقط به خاطر علم می‌کنم: از سر کنجکاوی حرفه‌ای عمل می‌کردم و با قرار دادن خودم زیر ذره‌بین محاسبات ریاضی، روابط دیگران را هم بهتر می‌فهمیدم.اما صادقانه‌تر است که اعتراف کنم، دلیلش این هم بود که دلم برای دوستم تنگ شده بود. بعد آنکه در کالج سه‌ سال را با هم گذرانده بودیم، برای تحصیل در آکسفورد، او را به مدت یک‌سال ترک کرده بودم. بنابراین، آن کار برایم معادل ورق‌زدن آلبوم‌های عکس بود.اما از چه داده‌هایی باید استفاده می‌کردم؟ ما به‌ندرت به هم پیام می‌دادیم یا با هم عکس می‌گرفتیم. اما به مدت چهارسال از زمانی که با هم آشنا شده بودیم، هرروز، به‌طور متوسط، چهار ایمیل ردوبدل کرده بودیم که در کل به بیش از ۵۵۰۰ ایمیل می‌رسید. اگر برای همدیگر رُمانی را تایپ کرده بودیم، تا الان هری‌ پاتر و جام آتش کامل شده بود، اگرچه تا ۶ سال آینده شوخی بی‌پایان۱ تمام نمی‌شد و در جست‌و‌جوی زمان ازدست‌رفته هم تا ۱۹سال آتی طول می‌کشید. وقتی به دوستم گفتم که می‌خواهم از نظر آماری ایمیل‌هایمان را تجزیه و تحلیل کنم، گفت‌وگویی بینمان اتفاق افتاد که در ادامه می‌آید:او: فکر می‌کنم برای این کار باید از من اجازه بگیری.من: من برای خواندن ایمیل‌هایمان از تو اجازه نمی‌گیرم.او: تو می‌خواهی یک‌سری الگوهای عجیب‌وغریب پیدا کنی و بعد با من به هم بزنی.من: اینطوری نگاه کن: یا این داده‌ها رابطه‌مان را تضمین می‌کند که در این‌صورت اتفاق خوبی است، یا اینکه نمی‌کند که در آن صورت من آماردان بدی هستم. یعنی می‌خواهی بگویی من آماردان بدی هستم؟این چیزی است که دانشمندان به آن «کسب رضایت»۲ می‌گوید.وقتی تنهایی به خوابگاهم در آکسفورد برگشتم، هوا تاریک شده بود و باران نم‌نم می‌بارید. جلوی لپ‌تاپ نشستم و پاهایم را جمع کردم و غرق شدم در سوابق دیجیتالی رابطه‌مان. وقتی فهمیدم ایمیل‌هایمان از وقتی انگلستان را ترک کرده‌ بودم بیشتر شده تعجب نکردم. اما وقتی فهمیدم که من در مقایسه با دوستم ایمیل‌های به‌مراتب بیشتری ارسال کرده‌ام، دلخور شدم.برنامه را بستم، برای خودم یک فنجان چای درست کردم، به دوستم زنگ زدم و از او پرسیدم که چرا طبق داده‌ها من بیشتر از او دلم برایش تنگ شده است؟ گفت این درست نیست، چرا که او ترجیح می‌دهد بیش از آن‌که برایم ایمیل بفرستد، تلفنی با من صحبت کند. به داده‌ها بازگشتم تا ببینم آیا آن‌ها ادعای او را تأیید می‌کنند یا خیر و در واقع همین‌طور بود: او در ایمیل‌هایش از جملات و کلماتی مثل «بهم زنگ بزن» و «تلفن» به تناوب استفاده کرده بود.بعد از اجتناب از یک به‌هم‌زدن بالقوه، به داده‌ها برگشتم و به این نگاه کردم که متوسط طول ایمیل‌هایمان در طول زمان چطور تغییر کرده است. جهش‌های بزرگی مربوط به سه‌بار اولی پیدا کردم که به‌خاطر تعطیلات دانشگاهی در بهار، تابستان و زمستان از هم جدا شده بودیم. همان‌طور که انتظار می‌رفت، معلوم شد این ایمیل‌های طولانی گونه‌ای پیام‌های خودت-را-خالی-کن است که مربوط به اولین روزهای دلباختگی می‌شود. محتوای ایمیل‌ها در طول زمان به شیوه‌های دیگری هم تغییر می‌کرد. مثلاً ما، اوایل رابطه‌مان، از کلمۀ «قول بده» با تناوب بیشتری استفاده می‌کردیم؛ اغلب برای بستن عهدی که اعتماد ایجاد کند و اگرچه که بامزه ولی پیش‌پاافتاده بود: «قول می‌دم نکشمت».‌ یا «قول می‌دم هیچ‌وقت مجبورت نکنم بری به یه باشگاه قایق بادبانی». از طرف دیگر، ما فقط بعدها در رابطه‌مان شروع کردیم به استفاده از نام‌های خودمانی و حرف‌های عاشقانه. قول‌ها با نام‌های خودمانی جایگزین شد.بعد از خودم پرسیدم که آیا تفاوت‌های شخصیتی‌مان هم در ایمیل‌هایمان ظاهر می‌شود یا خیر. کلماتی را که خودم استفاده می‌کردم با کلماتی که او استفاده می‌کرد، مقایسه کردم، معلوم شد که برخلاف کلیشه‌های جنسیتی، احتمالاً من شخصیت پرخاشگرانه‌تری دارم. مثلاً ۹۵درصد ناسزاهای موجود در ایمیل‌ها را من به کار برده‌ بودم. او بیشتر از عبارت «مطمئن نیستم» استفاده کرده بود و همچنین ۶۰درصد کاربردهای «معذرت می‌خوام» از طرف او اتفاق افتاده بود. من به مضامین تاریک‌تر و غم‌افزاتر تمایل داشتم و بیشتر به «رنج»، «سرطان» و «خودکشی» اشاره کرده بودم. من همچنین تمایل بیشتری به تعمیم‌‌های کلی دربارۀ مردان داشتم که از استفاده مکررم از واژه‌های «پسرها» و «مذکر» معلوم است.هرکدام از ما علایقمان را پیش‌ می‌کشیم: او که چهار زبان می‌دانست، به یونانی، لاتین و ایتالیایی اشاره می‌کرد. من از کلماتی که مربوط به علم آمار است، استفاده می‌کردم. زبان از وجوه دیگری هم متمایز می‌شد. او که اهل نیوانگلند است، بیشتر از واژۀ «دَندی۳» (همان‌طور که در یانکی دودل۴) استفاده می‌کرد. من که وقتی با کسی راحت باشم، مثل پسربچه‌های عضو انجمن برادری حرف می‌زنم، بیشتر از واژه «برو»۵ استفاده می‌کردم.به منظور جلوگیری از به‌هم‌خوردن رابطه، از به اشتراک‌گذاری جزئیات بیشتری دربارۀ ایمیل‌هایمان خودداری می‌کنم و در عوض دو درس بزرگتر را به اشتراک می‌گذارم که دربارۀ عشق یاد گرفتم. اولی این که آمار می‌تواند به‌طور غیرمنتظره‌ و دردناکی قدرتمند باشد. من مدت‌ها با لذت شکافتن حقیقت با تیغ جراحی آمار آشنا بوده‌ام اما قلبی که در این‌جا شکافته شده بود، قلب خودم بود. چرا دوستم بیشتر از من عذرخواهی می‌کند؟ چرا ایمیل‌هایمان متن کمتری دارد؟ چه می‌شود اگر من هنوز هم قول بخواهم نه فقط اسم خودمانی؟ بنیانگذار سایت اُکی‌کیوپید۶که یکی دیگر از آماردان‌های حوزۀ عشق است، یک بار گفته بود که تجزیه و تحلیل روابط افراد او را «خشن» کرده است، زیرا مجبور شده «با تاریکی رودررو شود». احساس می‌کنم این حرف زیادی ملودرام است، ولی شاید او به‌مراتب بهتر از من با عاشقانی که زیر تیغ جراحی‌اش رفته‌اند، همدلی می‌کند.در اصل، من قصد داشتم برنامه‌ای بسازم که به هر کسی اجازه ‌بدهد رابطۀ خودش را تجزیه و تحلیل کند، اما برایم روشن نیست که آن چیزی که می‌خواهم عرضه کنم، ارزشش را دارد یا نه. چیزهای بسیار ناخوشایندتری وجود دارد که ممکن است پیدا کنید. اگر ایمیل‌های شریک زندگی‌تان روزهایی که با همکار جذابی جلسه دارد، محبت کمتری در خودشان داشته باشند چه؟ اگر دیگر برای همدیگر ایمیل‌های عاشقانه نفرستاده باشید چه؟ یا اگر فقط گاهی به او گفته باشید که جذاب است؟ چه می‌شود اگر با شریک سابقتان دربارۀ پروست و افلاطون حرف زده باشید و با شریک فعلی زندگی‌تان فقط در مورد این صحبت کنید که برای شام چه بخورید؟ شاید استدلال کنید که اگر این‌چیزها درست باشد، بهتر است آدم از آن‌ها آگاه باشد. اما زیاد مطمئن نیستم که عشق در برابر چشمانِ موشکاف، چیز جالبی به نظر برسد. رابطه‌های عاشقانه عجیب‌و‌غریبند: رقص دو نفره‌ای۷ که در لحظه دوست‌داشتنی است، ولی وقتی با عقلِ سرد تحلیل و کمّی‌سازی می‌شود، عجیب‌وغریب به نظر می‌رسد؛ پر از حقایقی که اگر مبهم‌تر با آن‌ها روبه‌رو شوید، شاید ملایمت بیشتری داشته باشند. اگر هیچ‌وقت شریک زندگی‌تان را نامهربان نیافته‌اید، چه سودی برایتان دارد که بدانید ۲۰درصد کمتر از شما گفته است: «دوستت دارم»؟دومین درسی که گرفتم دربارۀ محدودیت‌های علم آمار است. کلِ رابطۀ من در آن ایمیل‌ها خلاصه نمی‌شود: آن‌چه که من به یاد دارم خود لحظاتند، نه سایه‌های دیجیتالیِ آن‌ها. کل بایگانی ایمیل‌های مربوط به رابطه‌ام خودشان می‌تواند به یک ایمیل ضمیمه شوند. اما یک‌صدمِ یک‌صدمِ یک هارددیسک، به‌قدر یک سرانگشت از گَرد سحرآمیز الکترون نمی‌تواند گنجایش چهارسال اشک و احساس را داشته باشد. همۀ ایمیل‌های من هم با الگوریتم‌هایم مطابقت نمی‌کند، چرا که اگر همۀ پیام‌های با‌دقت نوشته‌شده را برمی‌داشتم و به جای آن‌ها واژه‌ها را با ترتیبی تصادفی کنار هم می‌گذاشتم، الگوریتم باز هم به همان نتایج می‌رسد. وقتی داشتم این یادداشت را می‌نوشتم، تنها کسی که می‌خواستمش شریک زندگی‌ام بود، و تنها چیزی که داشتم، تعدادی نمودار. اگر هنگام بررسی یگانه رابطه‌ای را که اینقدر خوب آن را می‌شناسم، تا این اندازه اشتباه کرده‌ام، خدا می‌داند هنگامی‌که برای ده‌ها هزار آدم دیگری که هرگز ملاقات نکرده‌ام رویکرد مشابهی را به کار ببرم، چه‌چیزهایی را نخواهم فهمید.بنابراین دو تا درس هشدارهای متضاد من به کسانی است که عشق را به نموداری خطی فرومی‌کاهند: شما نمی‌دانید چه چیزی را از دست می‌دهید و نمی‌دانید چه چیزی پیدا می‌کنید. شاید لحظاتی که بیشترین ارزش‌ را برایتان داشته‌اند، نباید ارزش‌گذاری شوند.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اِما پیرسون نوشته است و در تاریخ ۳۱ مارس ۲۰۱۵ با عنوان «Re: Our Relationship» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «اگر رابطۀ عاطفی‌تان را تحلیل آماری کنید، چه چیزهایی می‌فهمید؟» و ترجمۀ حمیدرضا کیانی منتشر کرده است.•• اما پیرسون (Emma Pierson) محقق آمار در دانشگاه آکسفورد است و دربارۀ تحلیل داده‌های شخصی آنلاین کار می‌کند.[۱] Infinite jest[۲] Obtaining consent: شامل توضیح تحقیق و ارزیابی درک شرکت‌کنندگان با استفاده از یک سند رضایت می‌شود. [مترجم][۳] Dandy : آدم شیک‌پوش [مترجم][۴] Yankee doodle[۵] Bro: واژه‌ای خودمانی همانند داداش [مترجم][۶] OkCupid[۷] Pas de deux: رقص دو نفره در باله [مترجم]</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 15:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می‌شود عاشق «هر کسی» شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-itqtvuw5lm0t</link>
                <description>عشق، انعطاف‌پذیرتر از چیزی است که ما در ذهنمان ساخته‌ایمنویسنده:مندی لِن کاترون ترجمۀ: عرفانه محبی مرجع: NYTimesمندی لِن کاترون نویسنده و مدرس دانشگاه است و البته یک آدم کاملاً معمولی. وقتی والدین مندی بعد از بیست‌وهشت سال زندگی مشترک از هم جدا شدند و خودش هم در پایان رابطه‌ای ده ساله قرار گرفت، سوال‌های بی پاسخی به سمتش هجوم آوردند: عشق چطور تداوم می‌یابد؟ و آیا هرگز می‌توانیم عشق را به همان شیوه‌ای تجربه کنیم که در فیلم‌ها، کتاب‌ها یا اینستاگرام می‌بینیم؟ کاترون در یکی از محبوب‌ترین یادداشت‌های چند سال اخیر نیویورک تایمز هم از آشفتگی آن روزها می‌گوید و هم از راه‌کاری طلایی‌ که برای عاشق ماندن به دست آورد.تصویر جلد کتاب «چگونه عاشق هر کسی شویم». تصویرساز: برایان ری. مندی لِن کاترون، نیویورک‌تایمز — بیش از ۲۰ سال پیش، روانشناسی به نام آرتور آرون موفق شد دو غریبه را در آزمایشگاهش عاشق هم کند. تابستان قبل شیوۀ او را روی خودم پیاده کردم و این‌طور شد که نیمه‌شبی روی یک پل ایستادم و چهار دقیقۀ تمام به چشمان مردی چشم دوختم.بگذارید بیشتر توضیح بدهم. غروب همان روز، آن مرد به من گفته بود :«به نظر من با اشتراک‌های کم هم می‌شود عاشق هر کسی شد. اگر این‌طور باشد، چگونه آن شخص را انتخاب می‌کنی؟»او از هم‌دانشگاهی‌هایم بود که گه‌گاه در باشگاه صخره‌نوردی هم می‌دیدمش و برایم خیلی مهم نبود که حالا بخواهم به صفحهٔ اینستاگرامش هم نگاهی بیندازم. اما این نخستین باری بود که با هم رودررو وقت می‌گذراندیم.پژوهش دکتر آرون را به خاطر آوردم و گفتم «درواقع روانشناسان تلاش کرده‌اند که افراد را عاشق هم کنند. خیلی جالب است. همیشه دلم می‌خواسته امتحانش کنم».نخستین باری که دربارهٔ این پژوهش خوانده بودم در گیرودار تمام‌کردن یک رابطه بودم. هربار که به ترک کردن فکر می‌کردم، قلبم بر مغزم چیره می‌شد. مستأصل شده بودم. پس مثل یک آدم دانشگاهی حسابی، سراغ علم رفتم، به امید اینکه آنجا راهی برای عشق‌ورزیدنِ هوشمندانه‌تر وجود داشته باشد.این پژوهش را برای دوست هم‌دانشگاهی‌ام توضیح دادم. یک زن و مرد از درهای مجزا وارد آزمایشگاه می‌شوند. رودرروی هم می‌نشینند و به پرسش‌هایی پاسخ می‌دهند که بیشتر و بیشتر شخصی می‌شوند.سپس چهار دقیقه در سکوت به چشم‌های هم خیره می‌شوند. جالب‌ترین بخش ماجرا این بود: شش ماه بعد، دو شرکت کننده با هم ازدواج می‌کنند و همهٔ اعضای آزمایشگاه را به جشن عروسیشان دعوت می‌کنند.او گفت «بیا امتحانش کنیم».باید اقرار کنم که درواقع آزمایش ما از جهاتی نمی‌توانست با آن پژوهش مطابقت داشته باشد. اول اینکه ما در کافه بودیم نه در آزمایشگاه. دوماً ما با هم غریبه نبودیم. از این گذشته، الان می‌فهمم که پیشنهاد امتحان کردن آزمایشی که برای ایجاد رابطهٔ عاشقانه طراحی شده را کسی می‌دهد یا می‌پذیرد که خودش تمایل داشته باشد این اتفاق بیفتد.پرسش‌های دکتر آرون را در گوگل جستجو کردم. ۳۶ تا سؤال بود. تا دو ساعت بعد، گوشی موبایل من از این طرف میز به آن طرف میز می‌رفت و به نوبت به پرسش‌ها پاسخ می‌دادیم.پرسش‌ها در آغاز بی‌ضرر بودند: «دوست دارید مشهور شوید؟ چگونه؟» و «آخرین باری که برای خودتان آواز خواندید کی بود؟ برای دیگران چطور؟»اما به‌سرعت شبیه بازجویی شدند.در پاسخ به این سؤال که «سه مورد از اشتراکاتی را که فکر می‌کنید با شخص مقابلتان دارید نام ببرید» او گفت «فکر می‌کنم هر دو به هم علاقمندیم».درحالی که او دو اشتراک دیگر را برمی‌شمرد، من با لبخند قلپ‌قلپ نوشیدنی‌ام را می‌نوشیدم و همان لحظه فراموش کردم دو اشتراک دیگر چه بود. داستان‌هایمان دربارهٔ آخرین باری که گریه کرده بودیم، سوالی که دوست داشتیم از یک طالع‌بین بپرسیم، و رابطه‌ با مادرانمان را برای هم شرح دادیم.پرسش‌ها مرا به یاد آزمایش معروف قورباغهٔ آب‌پز انداخت. در این آزمایش قورباغه متوجه گرم ‌شدن آب نمی‌شود تا وقتی که دیگر خیلی دیر شده است. چون سطح حساسیت سوال‌ها به‌تدریج زیاد می‌شد، متوجه نشدم که وارد قلمرو صمیمیت شده‌ایم، تا اینکه ناگهان آنجا بودیم، روندی که طی‌کردن آن در حالت عادی هفته‌ها یا ماه‌ها طول می‌کشید.برایم جذاب بود از طریق پاسخ‌هایی که می‌دهم خودم را بازشناسم، اما شناختن او برایم جذاب‌تر بود. وقتی برای دستشویی‌رفتن صحبتمان را قطع کردیم، دیدیم که کافۀ تقریباً خالی، حالا کاملاً پر شده است.تنها پشت میزمان نشسته بودم. و برای اولین‌بار در یک ساعت گذشته تازه متوجه اطرافم شدم و با خودم فکر کردم آیا کسی به مکالمهٔ ما گوش داده است. اگر هم گوش داده بودند من نفهمیده بودم و تا دیروقت هم که کافه خلوت شد متوجه نشدم.قورباغه متوجه گرم ‌شدن آب نمی‌شود تا وقتی که دیگر خیلی دیر شده استهمهٔ ما از خودمان روایتی داریم که به غریبه‌ها و آشنایان ارائه می‌کنیم. اما پرسش‌های دکتر آرون تکیه بر آن روایت را ناممکن می‌کند. تجربهٔ ما شبیه صمیمیت شتابزده‌ای بود که از اردویی تابستانی به یاد می‌آوردم. با دوستی جدید تمام شب را بیدار می‌ماندیم و جزئیات زندگی کوتاهمان را برای هم تعریف می‌کردیم. وقتی در ۱۳ سالگی برای اولین بار از خانه دور می‌شویم، طبیعی است که بخواهیم به‌سرعت کسی را بشناسیم. اما کم پیش می‌آید که زندگی بزرگسالی چنین فرصتی را برایمان مهیا کند.دشوارترین لحظه‌ها وقت‌هایی نبود که باید دربارهٔ خودم اعترافی می‌کردم، بلکه زمان‌هایی بود که مجبور بودم دربارهٔ شخص مقابلم نظری جسورانه بدهم. مثل:«پنج مورد از ویژگی‌های مثبتی را که در شخص مقابلتان دیده‌اید به ترتیب بیان کنید» (پرسش ۲۲) و «به شخص مقابلتان بگویید از چه چیز او خوشتان می‌آید؛ این مرتبه کاملاً صادق باشید و چیزهایی بگویید که ممکن است به شخصی که تازه ملاقاتش کرده‌اید نگویید» (پرسش ۲۸).در پژوهش دکتر آرون بیشترین تمرکز بر روی ایجاد نزدیکیِ بین فردی است. پژوهش‌های متعددی به‌طور ویژه بررسی کرده‌اند که ما به چه شیوه‌هایی دیگران را با تصویری که از خودمان داریم شریک می‌کنیم. به‌راحتی می‌شود فهمید که این پرسش‌ها چگونه آنچه را برمی‌انگیزند که به آن «خودگستری»۱ می‌گویند. وقتی کسی به شما می‌گوید «از صدایت خوشم می‌آید، همینطور از سلیقه‌ات در انتخاب نوشیدنی و اینکه مورد ستایش دوستانت هستی» دارد به خصوصیات مثبت شما اشاره می‌کند و به‌وضوح نشان می‌دهد که برایتان ارزش قائل است.خیلی جالب است که بشنوید یک نفر چه چیزی را در شما تحسین می‌کند. واقعاً نمی‌دانم چرا تمام مدت، دوره نمی‌افتیم و با خوشرویی از یکدیگر تعریف نمی‌کنیم.نیمه‌شب بود که آزمایش ما تمام شد، خیلی بیشتر از ۹۰ دقیقه‌ای که پژوهش اصلی درنظر گرفته بود طول کشید. نگاهی به دور و برم انداختم و احساس کردم تازه بیدار شده‌ام. گفتم «بد هم پیش نرفت. مسلماً راحت‌تر از مرحلهٔ خیره‌شدن به چشم‌های همدیگر بود».او درنگی کرد و پرسید «فکر می‌کنی آن را هم باید انجام دهیم؟»به اطراف نگاه کردم و گفتم «اینجا؟». آنجا زیادی غیرمعمول و عمومی بود.او به سوی پنجره نگاه کرد و گفت «می‌توانیم برویم روی پل».شب گرمی بود و من کاملاً هوشیار بودم. به بالاترین نقطهٔ پل رفتیم و چهره به چهرهٔ هم ایستادیم. با دست‌پاچگی زمان‌سنج گوشی‌ام را تنظیم کردم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم «بسیار خب».او هم با لبخند گفت «بسیار خب».من تجربهٔ اسکی در شیب‌های بسیار تند، و آویزان‌شدن از صخره با طنابی کوتاه را داشته‌ام، اما خیره‌شدن در چشم‌های کسی، برای چهار دقیقه در سکوت، یکی از هیجان‌انگیزترین و وحشتناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود. لحظات اول را صرف تلاش برای منظم نفس‌کشیدن کردم. بعد از اینکه مدتی خنده‌های عصبی کردیم، بالاخره توانستیم احساس راحتی کنیم.می‌دانم که چشم‌ها دریچه‌های روح‌اند، اما راز آن لحظه در این نبود که داشتم به‌واقع یک نفر را می‌دیدم، بلکه در این بود که داشتم به کسی نگاه می‌کردم که او هم واقعاً مرا نگاه می‌کرد. وقتی هراس چنین درکی را به جان خریدم و به آن زمان دادم تا فرو بنشیند، به جای غیرمنتظره‌ای رسیدم.دشوارترین لحظه‌ها وقت‌هایی نبود که باید دربارهٔ خودم اعترافی می‌کردم، بلکه زمان‌هایی بود که مجبور بودم دربارهٔ شخص مقابلم نظری جسورانه بدهمخیلی از ما فکر می‌کنیم عشق، اتفاقی است که برای ما می‌افتداحساس شجاعتی توأم با گونه‌ای حیرت به من دست داد. بخشی از آن حیرت ناشی از آسیب‌پذیری خودم بود و بخشی دیگر از آن دست حیرت‌هایی بود که وقتی بارها واژه‌ای را تکرار می‌کنید تجربه‌اش می‌کنید. این تکرار باعث می‌شود که واژه مفهومش را از دست بدهد و به آنچه واقعاً هست تبدیل شود، یعنی اصوات سر هم شده.برای من همین اتفاق دربارهٔ چشم‌ها افتاد، احساس کردم دیگر دریچه‌ای به روی هیچ چیز نیستند، بلکه توده‌ای از سلول‌های بسیار سودمندند. احساسی که با چشم‌ها آمیخته است از میان رفت و من مسحور واقعیت شگفت‌انگیز زیستی آن شدم: ماهیت کروی‌شکل چشم، عضلات عنبیه و سطح شیشه‌ای صاف و مرطوب قرنیه. عجیب و فوق‌العاده بود.وقتی زمان‌سنج زنگ زد، غافلگیر شدم و کمی هم احساس آسودگی کردم. اما نوعی احساس فقدان هم به من دست داد. از همان موقع داشتم با نگاهی گذشته‌نگر که سوررئال و غیرقابل‌اعتماد بود، بعد از ظهری را که با هم گذراندیم مرور می‌کردم.خیلی از ما فکر می‌کنیم عشق، اتفاقی است که برای ما می‌افتد. عاشق می‌شویم، به دامش می‌افتیم،‌ تصادفاً گرفتارش می‌شویم.اما چیزی که مرا به این پژوهش علاقمند می‌کند این است که عشق را یک کنش در نظر می‌گیرد. اگر آنچه برای شریک من مهم است برای من هم اهمیت دارد، دلیلش این است که ما دست کم در سه چیز با هم اشتراک داریم، روابط نزدیکی با مادرانمان داریم و چون او اجازه داد تا به او بنگرم.به این فکر می‌کردم که این تعامل قرار است سرانجام به کجا برسد. با خودم می‌گفتم اگر به جایی هم نرسد دست کم داستان خوبی از آب درآمد. اما حالا می‌فهمم که داستان اصلاً دربارهٔ ما نبود، دربارهٔ این بود که شناختن شخصی دیگر چه حکایتی دارد، و به همین ترتیب شناخته‌شدن چگونه حکایتی است.این حقیقت دارد که نمی‌توانیم انتخاب کنیم چه کسی عاشقمان شود، گرچه من سال‌ها امیدوار بودم خلاف این اتفاق بیافتد. همین‌طور تنها در آسایش و راحتی نیست که می‌توان احساسات عاشقانه خلق کرد. علم به ما می‌گوید که بیولوژی ما اهمیت دارد، بسیاری از کارها را فرومون‌ها و هورمون‌های ما در پشت صحنه انجام می‌دهند.باوجود همهٔ این‌ها، دارم به این فکر می‌کنم که عشق، انعطاف‌پذیرتر از چیزی است که ما در ذهنمان ساخته‌ایم. پژوهش آرتور آرون به من آموخت که ایجاد اعتماد و صمیمیت، یعنی احساساتی که عشق برای کامیاب‌شدن به آن‌ها احتیاج دارد، ممکن و حتی ساده است.حتماً دارید به این فکر می‌کنید که عاقبت، ما عاشق هم شدیم یا نه. خوب، بله شدیم. گرچه نمی‌توان آن را کاملاً به حساب آن پژوهش گذاشت (چون به هر حال ممکن بود اتفاق بیفتد)، این پژوهش ما را در مسیر رابطه‌ای قرار داد که کاملاً سنجیده پیش رفت. ما هفته‌ها در فضای صمیمی‌ای سپری کردیم که آن شب ساخته بودیم، و منتظر بودیم ببینیم چه می‌شود.عشق برای ما اتفاق نیفتاد. ما عاشق همیم چون هر دو این را انتخاب کردیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را مندی لِن کاترون نوشته است و در تاریخ ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۵ با عنوان «To Fall in Love With Anyone, Do This» در وب‌سایت نیویورک‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ با عنوان «چطور می‌شود عاشق &amp;amp;#x27;هر کسی&amp;amp;#x27; شد؟» و ترجمهٔ عرفانه محبی منتشر کرده است.• مندی لِن کاترون (Mandy Len Catron) نویسندهٔ امریکایی‌تبارِ ساکن کانادا و مدرس نویسندگی در دانشگاه بریتیش کلمبیای ونکوور است. نوشته‌های او در نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست به چاپ رسیده است. کتاب او با عنوان چگونه عاشق هر کسی شویم: جستارهایی در قالب زندگی‌نامه (How to Fall in Love With Anyone: A Memoir in Essays) در سال ۲۰۱۷ منتشر شد.[۱] Self-expansion</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 14:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزِ عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-kgpzkqqc4xth</link>
                <description>هلن فیشر مهم‌ترین یافته‌هایش دربارۀ عشق و رابطۀ جنسی را شرح می‌دهدنویسنده:کوین برگر ترجمۀ: میلاد اعظمی‌مرام مرجع: Nautilusهلن فیشر، احتمالاً بیش از هر انسان‌شناس زیستیِ دیگری، تصور ما را دربارۀ خودمان عوض کرده است. او عمیق‌ترین و انتزاعی‌ترین احساساتمان را با هورمون‌ها و عصب‌هایمان پیوند زده و دم به دم، یادآوری کرده که انسان‌ها، قبل از هر چیز دیگر، موجوداتی زیستی هستند. تحقیقات او دربارۀ عشق که به کمک علوم عصب‌شناختی انجام شده است، بر نیازِ وجودی ما انسان‌ها به تشکیلِ پیوندهای احساسیِ دونفره و عمیقی تأکید دارد که لازمۀ تداوم نسل بشر بوده است.تصویرساز: کزیا گابریلا. کوین برگر، نوتیلوس — نخستین بار در ۲۰۱۵ بود که هلن فیشر در نوتیلوس نوشت؛ مقاله‌ای با عنوان «آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده می‌تواند ازدواج‌ها در امریکا را بهتر کند». از آن زمان تاکنون، با این انسان‌شناسِ زیستی بارها مصاحبه کرده‌ایم و مشتاق بودیم تا دیدگاهش را بشنویم دربارۀ این ریسمان‌ها که ما را به هم می‌پیوندد و روحمان را می‌فرساید. فیشر در سال ۱۹۹۲ با کتاب آناتومی عشق۱ در علم عامه‌پسند به شهرت رسید. او در این کتاب کوشید تکامل عشق را از پیشاتاریخ تا عصر علوم اعصاب‌شناختی پی بگیرد. او چندین کتاب دیگر هم نوشته، از جمله چرا او؟۲ فیشر اکنون پژوهشگر ارشد مؤسسۀ کینسی و مشاور ارشدِ علمی وب‌سایت مَچ۳ است.پژوهش‌های فیشر به مقالات و کتاب‌های بسیاری دربارۀ علم عشق و آمیزش راه یافته است، از جمله داروهای عشق۴، کتاب برانگیزانندۀ جدیدی که برایان دی. ارل و جولین ساولسکو نوشته‌اند و همین هفته در نوتیلوس معرفی شد. به‌ندرت پیش می‌آید که چیزی دربارۀ عشق و آمیزش در نوتیلوس بنویسیم، اما از آرای او چیزی نگوییم. نظرهای او در این مطلب، بیانگر نکات کلیدی اندیشه‌هایش دربارۀ زیست‌شناسیِ عشق و آمیزش است، و غالباً خلاف‌آمدِ عادت و تعجب‌برانگیزند. آن‌ها محصول مصاحبه‌های من با اوست که ذیل عناوینی کوتاه ارائه می‌شوند.دکتر، من عاشقتمبا استفاده از اف‌ام‌آر‌آی از یک‌صد نفر که دیوانه‌وار عاشق بودند اسکن مغزی گرفتیم. پی بردیم کسانی که هشت ماه از عاشق‌شدنشان می‌گذرد، فعالیت‌های زیادی در آن مناطق از مغز دارند که با احساسات شدید عشق رمانتیک پیوند دارد. کسانی که مدت زیادتری را دیوانه‌وار عاشق بودند -از هشت تا ۱۷ ماه- فعالیت دیگری در آن منطقه از مغز را نشان می‌دادند که با احساسات دلبستگی عمیق پیوند دارد. این به‌روشنی نشان می‌داد که مغز می‌تواند به سادگی و سرعت، سرمستانه و دیوانه‌وار، عاشق شود، اما ایجادِ احساسِ دلبستگیِ عمیق زمان می‌برد. عشق رمانتیک شبیه یک گربه خفته است: هر لحظه ممکن است بیدار شود. اما دلبستگی -آن احساسِ عشقِ کیهانی، عمیق و بی‌پایاب به شخصی دیگر- زمان می‌برد.یکی از بحث‌های طولانی‌مدت در علم این بوده است که «آیا فقط ساختارهای کلی و در مرتبۀ بعدی، محیط شماست که می‌گوید ’اوه! این احساس عشق رمانتیک است، و آن احساس چیزی است که هنگام دوست‌داشتنِ شکلات داری؟‘ یا مناطق خاصی در مغز برای تفکیک این احساسات وجود دارد؟» هر دو درست است. تحت شرایط خاصی، فرهنگتان به شما می‌گوید قرار است چگونه یک واکنش را تفسیر کنید، و درعین‌حال این نوعی پاسخ مغزی کلی است. تحت شرایط دیگری، قرار نیست این مسئله فرهنگی باشد، بلکه یک سازوکار داروینی است که بخشی خاص از مغز را همراه با ساختارهای مغزی پایه فعال می‌کند، نظام مغزیِ بسیار فردی‌شده‌ای که به دلایل بسیار مشخصی تکامل یافته است.یکی از شگفت‌انگیزترین لحظات برای ما مطالعۀ کسانی بود که صرع داشتند. آن‌ها مغزی باز داشتند و هر بار که منطقۀ خاصی از هسته‌های دم‌دار، که بخشی از نظام «خواستن» است، تحریک الکترودی می‌شد، بیمار روی خود را برمی‌گرداند و می‌گفت: دکتر، من عاشقتم. بنابراین، مناطق خاصی در مغز هست که ظاهراً ملازمۀ مستقیمی با عواطف خاص دارند. می‌دانیم که نورن‌های آینه‌ای با همدلی پیوند دارند. می‌دانیم یک منطقه از مغز با انطباق اجتماعی پیوند دارد. می‌دانیم برخی از مناطق مغز با مهارت‌های ریاضی پیوند دارند.تعهدِ سبکسه نظام مغزی مجزا برای جفت‌گیری و تولیدمثل در ما تکامل یافته است: رانۀ آمیزش، احساسِ عشق رمانتیک و احساسِ دلبستگیِ عمیق. در کل، انسان‌ها تمایل دارند ابتدا عاشقِ کسی شوند و به‌کندی دلبستگی عمیق به او پیدا کنند. اما ممکن است در محیط کار با کسانی آشنا شوید، بیاموزید به آن‌ها احترام بگذارید، خوش‌طبعی آن‌ها را بچشید، و کم‌کم حس عمیقی از دلبستگی به آن‌ها را در خودتان احساس کنید. عاشقِ آن‌ها نیستند. با کسی دیگر زندگی می‌کنید یا با کسی دیگری ازدواج کرده‌اید، و باز هم چنین حسی به آن‌ها دارید. زمان می‌گذرد، آن‌ها تنها می‌شوند، شما تنها می‌شوید، و ناگهان بعد از یک مدت طولانیِ دلبستگی عمیق، ممکن است مدارهای مغزیتان برای عشق رمانتیک روشن گردد و دیوانه‌وار عاشق شوید.بعید می‌دانم بدانید چه زمانی به آغوش آن دلبستگی خواهید غلطید. این صرفاً کارِ طبیعیِ مغز است. ما ساخته می‌شویم تا دلبستگی عمیقی با انسان دیگری پیدا کنیم، تا بچه‌هایمان را بزرگ کنیم. تشکیل پیوندهای دونفره خصیصۀ حیوانی به نامِ انسان است. ۹۷ درصد پستانداران برای پرورش بچه‌ها جفت تشکیل نمی‌دهند، اما انسان‌ها چنین می‌کنند. دوستی که بیش از ۵۰ سال است ازدواج موفقی داشته، دربارۀ شوهرش به من می‌گفت: «گاهی از او متنفر می‌شوم، اما همیشه عاشقش هستم». منظورش این است که احساس دلبستگی عمیق همیشگی به انسانی دیگر در بلندمدت به‌سادگی احساس می‌شود.اصطلاح «تعهد سبک» را دوست دارم. ما به‌تدریج وارد صورت‌های سنگین‌تری از تعهد می‌شویم. آنجا هر کس کارهایش را با حوصله انجام می‌دهد که بسیار زیباست. اینکه می‌توانیم رابطه‌های عشقی را هر طور که می‌خواهیم بسازیم ما را قادر می‌کند که به شیوۀ خود اظهار عشق کنیم، مطابق زمان خودمان تصمیم بگیریم و به شیوه‌هایی منطقی رفتار کنیم که موجد رابطه‌ای عاشقانه باشد. برخی تقریباً بلافاصله دلبسته می‌شوند، شاید حتی طی چند روز، و برای دیگران این کار ممکن است مدت‌ها طول بکشد. دلبستگی به هر نحوی می‌تواند رشد کند.گمان نمی‌کنم آمیزشِ جنسی دلیل اصلی پیوند ما باشد. در یک زندگی شراکتی جز آمیزش موارد بسیار بیشتر دیگری نیز دخیل‌اند. افراد زیادی هستند که به من گفته‌اند که پیش از ازدواج، در مقایسه با همسرشان، شریکان جنسی جذاب‌تری داشته‌اند، اما هرگز کسی را نداشته‌اند که مثل همسرشان بامزه، باهوش، مهربان و فرزنددوست باشد و به خانه‌شان انرژی بدهد. دلایل زیادی هست که شما را در یک رابطه نگه می‌دارد. آمیزش ممکن است برای برخی مهم باشد و برای دیگران اهمیت کمتری داشته باشد.نه برای کودکانآمیزش نوعی نظام بسیار نیرومند مغزی است. بخش‌های عظیمی از مغز هنگام ارگاسم غیرفعال می‌شوند. شما همزمان پنج‌تا از ۱۲ عصب اصلی را تحریک می‌کنید. شما واقعاً آن شخص را می‌بینید، می‌بویید، مزه می‌کنید، و لمس می‌کنید. مغز داده‌های زیادی دریافت می‌کند. هرگونه اندام‌ها باعث فعالیت دوپامین می‌گردد و ممکن است شما را به آستانۀ عاشق‌شدن بکشاند. با ارگاسم سیلی از اوکستاکین و وازوپرسین، مواد شیمیایی مغزی‌ای که با احساسِ دلبستگی عمیق پیوند دارند، در خونتان به جریان می‌افتد.آمیزش مسیری است برای تولیدمثل و مسیری برای فرستادن دی‌ان‌ای خود به آینده. اما آمیزش مداربندی مغز را برای عشق رمانتیک و احساسِ عمیقِ دلبستگی تحریک می‌کند، حتی اگر هیچ قصدی برای بچه‌دارشدن نداشته باشید. این‌ها نظام‌های مغزی ابتدایی است که مدت‌ها، مدت‌ها پیش، تکامل یافتند و مادامی‌که زنده هستیم با ما خواهند ماند. قرار نیست تغییر کنند. درست شبیه این واقعیت که به خوردن گوشت تمایل داریم. تمایل به خوردن گوشت، رانۀ خوردن گوشت، اشتیاق خوردن گوشت، تمام توانایی‌های جسمی ما برای خوردن گوشت، طی دو میلیون سال یا حتی چهار میلیون سال تکامل یافته‌اند. این رسوب‌ها عمیقاً در مغز ما جاخوش کرده‌اند.آمیزش به غیر از فرزندآوری مزایای بسیار بیشتر دیگری هم دارد: باعث آرامش شما می‌شود، برای کنترل مثانه بسیار مفید است، برای چشم‌ها خوب است، برای پوست خوب است، برای ماهیچه‌ها خوب است، برای تنفس خوب است، و مثل یک داروی ضد افسردگی عمل می‌کند. در مایۀ منی مواد شیمیایی بسیاری وجود دارد، از جمله: دوپامین، سروتونین، تستوسترون، استروژن، اف‌اس‌اچ، ال‌اچ؛ مواد شیمیایی مختلفی که بدن را در حالتِ مناسبی نگه می‌دارند. آمیزش با شخص مناسب برای شما خوب است، حتی اگر بچه ندارید، یا حتی اگر نخواهید آن شخص را برای بار دیگر ببینید.آمیزش خطرناک استاز روی نوشته‌ها چیزهای زیادی دربارۀ انسان‌ها می‌آموزید؛ نه فقط اندازه و شکل و بو و مزه و لمس و صدا. می‌آموزید آن‌ها تا چه حد انعطاف‌پذیرند، اینکه آیا می‌توانند برخی از عادت‌هایشان را به‌خاطر شما تغییر دهند؟ اینکه آیا مشتاق‌اند شما را خوشحال کنند؟ آیا به حرف‌هایتان گوش می‌دهند؟ آیا نیازهایتان را پاسخ می‌دهند؟ بسیاری از افراد آمیزش‌های برنامه‌ریزی‌نشده دارند تا هرچه زودتر طرف مقابل خود را بشناسند پیش از آنکه شدیداً دلبستۀ او شوند و دریابند مناسب آن‌ها نیست. اما درعین‌حال، می‌توانید با کسی آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده داشته باشید که دوستش ندارید، برایش احترام قائل نیستید یا معتمد شما نیست، و می‌توانید مدارهای مغزتان را برای عشق رمانتیک و احساسِ دلبستگی تحریک کنید و ناگهان گرفتارِ عشقِ دختر یا پسری اشتباه شوید.هنگامِ آمیزش انرژی متابولیک فراوانی خرج می‌کنید. پس آمیزش خطرناک است. شما با طرفِ مقابلتان بسیار نزدیک هستید و او می‌تواند از پشت به شما خنجر بزند. همچنین، آمیزش خطرناک است چراکه ممکن است عاشق شوید. دوستم دکتر جاستین گراسیا به مطالعۀ کسانی پرداخت که رابطه‌های جنسیِ یک‌شبه داشتند. او از افراد مختلف پرسید چرا رابطه برقرار کردند، و ۵۱ درصد زنان و مردان پاسخ دادند چون می‌خواستند آن شخص را بهتر بشناسند. بنابراین، آمیزشِ برنامه‌ریزی‌نشده به‌ندرت اتفاقی است. انگیزه‌هایی در میان است. روی تستوسترون آزمایش‌هایی انجام دادم تا بفهمیم چه اتفاق‌هایی می‌افتد، و مشکلات پسرهای نوجوان را فهمیدم، و خلاصه‌اش این است که کاملاً متحمل است برخی از نوجوانان صرفاً با ‌هدف آمیزشِ جنسی رابطه برقرار ‌کنند. اما به‌نظرم وقتی بزرگ می‌شوید، پی می‌برید که آمیزش زمان‌بر است، انرژی‌بر است. شما می‌خواهید با کسی آمیزش داشته باشید که دست‌کم با او دوست هستید، یا می‌خواهید با او دوست شوید.گرد هم آمدندر ما چهار سبک گستردۀ تفکر و رفتار تکامل یافته است که با نظام‌های دوپامین، سروتونین، تستوسترون و استروژن پیوند دارد: کشف‌کننده، بناکننده، هدایت‌کننده، مذاکره‌کننده. دریافتیم انسان‌ها به‌سمت کسانی سوق پیدا می‌کنند که از حیث سبک تفکر و رفتار شبیه‌ خودشان باشند. کشف‌کنندگان، کسانی که تحت تأثیر نظام دوپامین هستند، معمولاً تازگی‌جو، خطرپذیر، کنجکاو، خلاق، خودانگیخته، پرتکاپو و به لحاظ ذهنی منعطف هستند. آن‌ها کسانی را می‌خواهند که قصد دارند بیرون بزنند و آخر هفته را با یک مسواک به پاریس بروند. آن‌ها که سروتونین بالایی دارند، یعنی بناکنندگان، سنتی و پیرو عرف هستند. آن‌ها تابع اصول‌اند، برای مرجعیت احترام قائل‌ هستند، برنامه‌ها و نقشه‌ها را دوست دارند. به دین تمایل دارند. در یک منطقۀ ریز از مغز نشان فعالیت‌هایی را یافتیم که با انطباق با هنجار اجتماعی پیوند دارد، که مهم‌ترین مشخصۀ نظام سروتونین است. دربارۀ دو سبک شخصیتی دیگر -کسانی که سطح بالایی از تستوسترون و ویژگی‌های مرتبط با استروژن را نشان می‌دهند- شاهد فعالیت‌های بیشتری در آن مناطق از مغز بودیم که نه‌تنها با تفکر تحلیلی و تفکر ریاضیاتی مرتبط است، بلکه به‌واسطۀ تستوسترونِ جنینی ساخته می‌شود. کسانی که سطح بالایی از استروژن را داشتند، فعالیت بیشتری را در نرون‌های آینه‌ای -که با همدلی مرتبط است- و دیگر مناطقِ مغز که عمدتاً با استروژن ساخته می‌شوند، دارند.سکان به دست زیست‌شناسی استمغز بسیار منعطف است. مدت‌هاست که معتقدم هر چه بیشتر دربارۀ زیست‌شناسیِ خودمان بدانیم، بیشتر به قدرت نیروهای فرهنگی برای تغییر آن زیست‌شناسی در جهتِ اصلاحِ رفتار پی خواهیم برد. می‌توانیم رفتارمان را تغییر دهیم. برخی تمایل به الکل دارند، اما نوشیدن را کنار می‌گذارند. برخی تمایل به پرخوری دارند و وزنشان بالا می‌رود و پرخوری را کنار می‌گذارند. برخی تمایل به تنبلی دارند، ولی هر روز سر کار می‌روند و بسیار خلاق هستند.برخی رفتارها هست که هیچ ربطی به زیست‌شناسی ندارد. اگر در یک خانوادۀ مسلمان بزرگ شوید و آن فرهنگ را آموخته باشید، احتمالاً مسلمان هستید. گمان نمی‌کنم این ربطی به زیست‌شناسی داشته باشد. اگر در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شوید، احتمالاً مسیحی هستید. گمان نمی‌کنم این هم ربطی به زیست‌شناسی داشته باشد. اینکه به چه خدایی اعتقاد دارید، به فرهنگتان برمی‌گردد، اما اینکه به خدا اعتقاد دارید یا نه، به زیست‌شناسی برمی‌گردد.هرچیزی مؤلفه‌های زیست‌شناختی دارد. وقتی دارید ناهار می‌پزید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. وقتی دارید به یک جوک می‌خندید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. وقتی ایدۀ جدیدی دارید، یک مؤلفۀ زیست‌شناختی در کار است. می‌توانید بدون ماشین ماشین‌سواری کنید؟ گمان نمی‌کنم. باید ماشین داشته باشید، باید مغز داشته باشید.می‌دانیم می‌توانید از مسیرهای مغزی مختلف به خروجی‌ها و رفتارهای یکسانی برسید. اما خلاصۀ کلام اینکه می‌توانیم غذایی یکسان بخوریم، داورهای یکسان زیادی نظیر آسپرین بخوریم، یا نوشیدنی بنوشیم، و واکنش یکسانی داشته باشیم. ما همه از یک گونه هستیم و خیلی چیزها در مغزمان هست که با شیوه‌ای نسبتاً معیار عمل می‌کند. ما آن معیارها را یاد می‌گیریم و قرار است آنچه از ما انتظار می‌رود را یاد بگیریم. اما همۀ ما از یک ریشه‌ایم. مدت‌ها پیش، من و شما، در آفریقای شمالی، پیرامون آتشی می‌نشستیم و زمانی من و شما تصمیم گرفتیم همراه با گاومیش‌ها به شمال برویم. به اندازۀ کافی مطمئن هستیم که ما به اروپای شمالی مهاجرت کردیم. دوستانمان به آفریقا چسبیدند و همانجا ماندند. اما هنوز ما یکی هستیم.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را کوین برگر نوشته است و در تاریخ ۲۲ جولای ۲۰۲۰ با عنوان «Your Brain in Love» در وب‌سایت نوتیلوس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۵ شهریور ۱۳۹۹ با عنوان «مغزِ عاشق» و ترجمهٔ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.•• کوین برگر (Kevin Berger) نویسنده و روزنامه‌نگار علمی آمریکایی است که سردبیری نوتیلوس را برعهده دارد.[۱] Anatomy of Love[۲] ?Why Him? Why Her  [۳] Match.com[۴] Love Drugs</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 15:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پاسخ‌دادن به پیامک مخاطب خاصتان چقدر باید صبر کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-mdkcasqwgfzb</link>
                <description>شد یک دقیقه که جواب نداده. شد پنج دقیقه. شد نیم ساعت. شد یک روزنویسنده:عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ ترجمۀ: مجتبی هاتف مرجع: Nautilusهر کسی که در این سال‌ها درگیر رابطه‌ای عاطفی شده باشد، قطعاً با چالش شبانه‌روزی پیامک‌ها دست و پنجه نرم کرده است. برایش پیامکی می‌فرستید، آن را می‌بیند، ولی جواب نمی‌دهد. هی گوشی‌تان را چک می‌کنید، صدبار پیامکتان را از نو می‌خوانید. ناراحت شده؟ حوصله نداره؟ دیگه از من خوشش نمیاد؟ کار احمقانه‌ای کردم؟ می‌میرید و زنده می‌شوید تا بالاخره گوشی‌تان می‌لرزد و پیامکش می‌رسد. حالا نوبت شماست که انتقام بگیرید.تصویرساز: بندتو کریستوفانی. عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ، نوتیلوس — چند سال پیش پای زنی به زندگی من باز شد که شبی در لس‌ آنجلس با یکدیگر آشنا شده بودیم، اسمش را تانیا می‌گذارم. هر دو به یک جشن تولد رفته بودیم و وقتی کم‌کم بساط مهمانی جمع می‌شد، پیشنهاد داد مرا به خانه برساند. تمام شب را به گپ‌زدن گذرانده بودیم، بنابراین از او دعوت کردم برای صرف نوشیدنی داخل بیاید. در آن زمان خانه‌ای زیبا در تپه‌های هالیوود اجاره کرده بودم، خانه‌ای شبیه خانۀ رابرت دنیرو در فیلم «مخمصه»، اما حال‌وهوایش کمتر به خانۀ یک سارق حرفه‌ای واقعی با خودروهای زرهی شبیه بود. دو تا نوشیدنی ترکیبی درست کردم و با گپ و خنده نوشیدیم. به‌هر‌حال، رفتارش را معنادار می‌دیدم و لحظات خوشی داشتیم. یادم می‌آید وقتی خانه‌ام را ترک می‌کرد، در حال سرخوشی حرف بسیار احمقانه‌ای زدم، چیزی شبیه «تانیا تو زن خیلی جذابی هستی...» او هم گفت: «عزیزجان، تو هم مرد خیلی جذابی هستی». این دیدار امیدوارکننده به نظر می‌رسید، چون هرکسی که در آن اتاق بود تأیید کرده بود که: ما هر دو جذابیم. می‌خواستم دوباره تانیا را ببینم ولی با معمای ساده‌ای روبه‌رو شدم که مشکل همۀ ماست: دفعۀ بعدی کی و چطور با او ارتباط برقرار کنم؟ زنگ بزنم؟ پیامک بزنم؟ در فیسبوک پیام بفرستم؟ با دود علامت بدهم؟ بقیه چطور این کار را می‌کنند؟بالاخره تصمیم گرفتم پیامک بفرستم، چون به نظر می‌رسید زیاد پیامک‌بازی می‌کند. چند روز منتظر ماندم تا فکر نکند زیادی مشتاقم. فهمیدم که گروه موسیقی بیچ‌هاوس، که شب ملاقاتمان به آهنگشان گوش دادیم، آن هفته در لس‌آنجلس اجرا دارد، بنابراین برای دعوت موقعیت خیلی خوبی به نظر می‌رسید.پیامک من این بود:«سلام، نمیدونم رفتی نیویورک یا نه، اما امشب گروه بیچ‌هاوس در سالن ویلترن اجرا داره. دوست داری بری؟ شاید اگر محترمانه از آن‌ها خواهش کنیم، اجازه بدهند آهنگ ماتو را بازخوانی کنی...»درخواستی مودبانه و مصمم با کمی چاشنی طنز دوستانه. (آن شب تانیا در مهمانی آهنگ «ماتو» را که دریْک خواننده‌اش بود می‌خواند و جالب اینکه تقریباً همۀ متن آهنگ را بلد بود.)چند دقیقه گذشت و وضعیت پیامک من به «خوانده شده» تغییر کرد. قلبم از تپش ایستاد. لحظۀ سرنوشت‌ساز فرا رسیده بود. خودم را آماده کردم و چشم دوختم به نقطه‌های کوچک روی صفحۀ آیفون. همان نقطه‌هایی که به‌طور وسوسه‌انگیزی به شما می‌گویند کسی در حال تایپ کردن پاسخ است، درست مثل حرکت آهسته به بالای ترن هوایی و پیش از هیجانِ افتادن به سرازیری. اما در عرض چند ثانیه آن نقطه‌ها ناپدید شدند. و دیگر هیچ پاسخی از تانیا نیامد.خوب... بالاخره چه شد؟ چند دقیقۀ دیگر گذشت و ... هیچ خبری نشد. پانزده دقیقه گذشت ... خبری نشد. اطمینانم رفته‌رفته کم‌رنگ و به تردید تبدیل می‌شد.یک ساعت گذشت ... خبری نشد. دو ساعت گذشت... خبری نشد. سه‌ساعت گذشت... خبری نشد. هراسی ملایم وجودم را گرفت. به پیامکم زل زدم. شروع کردم به اگر و باید آوردن برای پیامکی که آن ابتدا خیلی درباره‌اش مطمئن بودم و کلمه به کلمه‌اش را بازخوانی می‌کردم.خیلی احمقم! باید «سلام» را با دوتا «ا» می‌نوشتم، نه یکی! زیادی سوال پرسیدم. چه فکری بود این؟ ای بابا، چرا اینطوری پرسیدم. عزیز مشکل تو و سوال‌هایت چیست؟بعد نکتۀ جالبی را کشف کردم: کم‌کم به جنونی گرفتار می‌شدم که حتی در طول ۲۰ یا ۱۰ سال گذشته تجربه نکرده بودم. هر چنددقیقه یک‌بار گوشی‌ام را دیوانه‌وار چک می‌کردم و همان طوفان هراس، درد و خشم را دوباره تجربه می‌کردم چون طرف با آن گوشی مسخره‌اش یک پیامک مختصر هم ننوشته بود.رابطۀ عاشقانۀ مدرن پرتنش است؛ به‌خصوص وقتی کار به پیامک‌بازی می‌کشد. پیامک در حال تبدیل شدن به هنجاری جدید برای قرارگذاشتن است. در سال ۲۰۱۰ فقط ۱۰درصد از جوانان از پیامک برای دعوت به اولین قرار خود استفاده می‌کردند. در سال ۲۰۱۳ این رقم ۳۲ درصد بود. و به‌این‌ترتیب هرروز تعداد بیشتر و بیشتری از ما خودمان را تنها می‌یابیم و با طیف وسیعی از احساسات مختلف به صفحۀ گوشی زل می‌زنیم. اما به‌طرزی عجیب، همۀ ما در این کار شریکیم و باید خودمان را با این واقعیت تسلی خاطر بدهیم که هیچ‌کس نمی‌داند چه اتفاقی خواهد افتاد. بنابراین تصمیم گرفتم خودم قضیه را واکاوی کنم ولی می‌دانستم که من، عزیز انصاری، کمدین کم‌تجربه، شاید نتوانم خودم به‌تنهایی موضوع را به سرانجام برسانم، بنابراین از همکاری اریک کلیننبرگ جامعه‌شناس دانشگاه نیویورک استفاده کردم. ما پروژۀ پژوهشی بزرگی از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۴ طراحی کردیم که عبارت بود از هدایت فوکوس‌گروپ‌ها و مصاحبه با مردم سراسر دنیا و نیز مصاحبه با پژوهش‌گرانی سرشناس که کارهای خود را وقف مطالعۀ عشق مدرن کرده‌اند. ما چیزهای زیادی دربارۀ پیدا کردن عشق در دنیای امروز یاد گرفتیم، ازجمله اینکه موقع پیامک فرستادن، یا پیامک گرفتن، چه کار باید بکنیم.یکی از مباحث چالش‌برانگیز در این حوزه مدت‌زمان انتظار فرد قبل از ارسال پاسخ پیام بود. برخی موافق ایدۀ دوبرابر کردن زمان پاسخ بودند. (اگر پاسخ طرف پنج دقیقه طول می‌کشد، شما بعد از ۱۰ دقیقه پاسخ دهید) با این روش برتری خواهید یافت و همیشه پرمشغله‌تر و دسترس‌ناپذیرتر از طرف مقابل به نظر خواهید رسید. برخی دیگر بر این باور بودند که چنددقیقه دست‌نگه‌داشتن کافی است تا نشان دهد در زندگی غیر از گوشی کارهای مهم‌تری هم دارید. برخی نظرشان این بود که بهتر است زمان را دوبرابر کنید اما گهگاهی نیز سریع پاسخ دهید تا کارتان خیلی حساب‌شده به نظر نیاید (هرچند فاصله‌ها نباید بیش از حد طولانی باشد). بعضی‌ افراد اگر از ۱٫۲۵ برابر بیشتر منتظر بمانند زبان به ناسزا باز می‌کنند. برخی دیگر بر این ادعا بودند که سه‌دقیقه زمان مناسبی است. کسانی هم آنقدر از این بازی‌ها خسته شده بودند که از نظرشان پاسخ به‌موقع و خالی از این بازی‌ها، نیروبخش و حاکی از اطمینان است.اما آیا این کارها جواب می‌دهد؟ چرا مردم تا این حد دست به چنین کارهایی می‌زنند؟ آیا این استراتژی‌ها با یافته‌های روانشناختی واقعی همخوانی دارند؟قدرت انتظاردر سال‌های اخیر دانشمندان علوم رفتاری به روشن‌شدن این موضوع کمک کرده‌اند که چرا تکنیک‌های انتظار می‌تواند قدرتمند باشد. ابتدا به این ایده می‌پردازیم که پاسخ آنی به پیامک از جذابیت شما می‌کاهد. روانشناسان طی صدها مطالعه به‌روش‌های مختلف و در شرایط گوناگون به حیوانات آزمایشگاهی جایزه می‌‌دهند. یکی از جالب‌ترین یافته‌ها این است که «نااطمینانی جایزه» -که در آن برای مثال حیوانات نمی‌توانند پیش‌بینی کنند که کشیدن یک اهرم آن‌ها را به غذا می‌رساند یا نه– می‌تواند علاقه‌شان به گرفتن جایزه را به‌نحو چشمگیری افزایش دهد و درعین‌حال سطح دوپامین آن‌ها را چنان بالا می‌برد که گویی کوکائین مصرف کرده‌اند.اگر پاسخ‌دادن به پیامک از طرف کسی را «جایزه» بدانیم، در نظر بگیرید که حیوانات آزمایشگاهی که هر بار به‌خاطر کشیدن اهرم جایزه می‌گیرند درنهایت کُند خواهند شد، چون می‌دانند دفعۀ بعد که جایزه می‌خواهند، آماده است. پس دراصل اگر از آن دسته دختران یا پسرانی هستید که جواب پیامک را فوری می‌دهید، در دسترس خواهید بود و ارزش خود را به‌عنوان جایزه پایین خواهید آورد. درنتیجه شخص مقابل چندان رغبتی برای پیام دادن به شما نخواهد داشت یا در مورد حیوان آزمایشگاهی رغبتی برای کشیدن اهرم نخواهد بود.پیامک رسانه‌ای است که ذهن ما را به‌گونه‌ای متمایز شرطی می‌کند و انتظار داریم محاورات ما در پیامک درمقایسه با تماس‌های تلفنی متفاوت عمل کند. پیش از آنکه همه موبایل داشته باشند، معمولاً مردم می‌توانستند مدتی منتظر بمانند -حتی گاهی تا چند روز- و قبل از رسیدن به مرحله‌ای که طرف مقابل را نگران کند با او دوباره تماس نگیرند. اما پیامک ما را به دریافت هرچه‌ سریع‌تر پاسخ عادت داده است. طبق مصاحبه‌های ما این بازۀ زمانی از شخصی به شخص دیگر متغیر است، اما ممکن است بسته به سابقۀ ارتباط از ۱۰ دقیقه تا یک ساعت طول بکشد یا حتی پاسخ بلافاصله داده شود. وقتی پاسخ را سریع نمی‌گیریم، ذهنمان آشفته می‌شود.ناتاشا شول، انسان‌شناسی که آن زمان با دانشگاه ام.‌آی.‌تی کار می‌کرد، به مطالعۀ اعتیاد به قمار مشغول است، به‌خصوص اینکه در ذهن و بدن افراد معتاد به رضایت‌ آنیِ حاصل از دستگاه اسلات چه اتفاقی می‌افتد. او طی ملاقاتمان در بوستون توضیح داد که برخلاف بازی ورق، مسابقات اسب‌سواری یا لاتاری هفتگی -بازی‌هایی که قمارباز را در انتظار نگه می‌دارند (تا نوبتشان برسد، اسب‌ها به پایان خط برسند یا زمان قرعه‌کشی هفتگی برسد)- قمار با دستگاه اسلات سرعتی برق‌آسا دارد، بنابراین قمارباز فوری به اطلاعات دست می‌یابد.شول می‌گوید: «منتظر نتیجه‌ای آنی می‌شوید و دیگر تحمل هیچ تأخیری را ندارید». او دستگاه اسلات را به پیامک تشبیه می‌کند، چون هر دو در ما انتظار دریافت پاسخی سریع ایجاد می‌کنند. «وقتی با کسی که جذبتان کرده پیامک‌بازی می‌کنید، کسی که هنوز کاملاً نمی‌شناسیدش، این کار مثل بازی با دستگاه اسلات است: سطح نااطمینانی، انتظار و تشویش بسیار بالاست. کل سیستم شما آمادۀ دریافت پاسخ شده است. همین الان پاسخ پیام را می‌خواهید -به آن نیاز دارید- و اگر پیام نرسد، کل سیستم‌ شما به هم می‌ریزد. نمی‌دانید با عدم دریافت پاسخ، این عقدۀ ناگشوده، چه کنید».اگر از آن دسته دختران یا پسرانی هستید که جواب پیامک را فوری می‌دهید، در دسترس خواهید بود و ارزش خود را به‌عنوان جایزه پایین خواهید آوردشول می‌گوید ارسال پیامک خیلی فرق دارد با پیام گذاشتن روی پیغام‌گیر خانگی، کاری که پیش از رواج گوشی‌های هوشمند می‌کردیم. او توضیح می‌دهد که: «به‌لحاظ زمانی و هیجانی، پیام‌گذاشتن روی پیغام‌گیر دیگران بیشتر شبیه خرید بلیت لاتاری بود. می‌دانستید که برای برنده‌شدن ممکن است زمان زیادی منتظر بمانید. انتظار پاسخ آنی برای تماستان را نداشتید و حتی ممکن بود از این تعلیق لذت ببرید، چون می‌دانستید این کار چند روز طول خواهد کشید. اما درمورد پیامک، اگر پاسخ سریع دریافت نکنید حتی در عرض ۱۵ دقیقه احتمالاً برآشفته خواهید شد.شول به ما گفت که خودش نیز این اضطراب را شخصاً تجربه کرده است. چندسال پیش با یک نفر که خواستگارش بود پیامک رد و بدل می‌کرد، با او بیرون می‌رفت و واقعاً به او علاقه‌مند شده بود و همۀ نشانه‌ها حاکی از آن بود که او هم به شول علاقه‌مند است. سپس ناگهان طرف در سکوت فرو رفت. شول سه‌روز تماس یا پیامی از او دریافت نکرد. همۀ فکر و ذکرش شد غیب‌شدن آن مرد و دیگر نمی‌توانست حواس خود را متمرکز کند یا حتی زندگی اجتماعی عادی‌اش را داشته باشد. می‌گوید: «هیچ‌کس نمی‌خواست با من وقت بگذراند، چون همۀ دغدغه‌ام شده بود فکر کردن به اینکه آن مرد کجاست؟!»بالاخره مرد تماس گرفت و شول خیالش راحت شد با شنیدن اینکه گوشی طرف گم شده بوده و چون شمارۀ شول را در گوشی ذخیره کرده بوده، راه دیگری برای تماس‌گرفتن با او نداشته است.او می‌گوید: «سه‌روز فاصله در تماس تلفنی احتمالاً‌ ما را چندان آشفته نمی‌کند، اما از آنجا که ذهنم به پیامک خو کرده بود، از دست دادن آن جایزه ... باید بگویم که سه روز در جهنم واقعی بودم». حتی افرادی که وارد رابطۀ جدی شده‌اند چنین تشویشی را در پیامک تجربه می‌کنند. مثلاً من خودم که رابطۀ عاطفیِ محکمی دارم چندین بار تأخیرِ منجر به پریشانی خاطر را در پیامک تجربه کرده‌ام. نمونۀ آن را در زیر می‌آورم:در فاصلۀ زمانی پس از جملۀ «می‌خواهی ما را ببینی؟» مطمئن بودم که از چیزی عصبانی است. همیشه فوری جواب می‌داد و این دفعه به نظر می‌رسید این وقفه حاکی از آن باشد که اتفاقی افتاده و باید به هتل برمی‌گشتم یا کاری می‌کردم.بازهم وقتی پس از «اون پیامک قبلی یعنی قهری؟» جواب نداد مطمئن شدم که قهر کرده، وگرنه چرا باید برای اینکه بگوید قهر نیست اینقدر دست‌دست می‌کرد؟ همۀ فهم من از تغییرات در احساسات او و وضعیت روانی خودم، فقط به‌خاطر اختلاف زمانی در پیام دادن بود.اگر تأثیر این کار روی افرادی که روابطی جدی و متعهدانه دارند اینقدر قوی است، پس منطقی است که همۀ اصول روانشناختی انتظار را به‌عنوان نوعی استراتژیِ کارساز برای مجردهایی که می‌خواهند جذاب باشند تأیید کند.مثلا فرض کنید مرد هستید و در باشگاه با سه زن آشنا می‌شوید. روز بعد به آن‌ها پیامک می‌فرستید. دو نفر از آن‌ها کم‌وبیش سریع جواب می‌دهند و یکی اصلاً جواب نمی‌دهد. دوتای اول با پاسخ دادن به پیامک علاقه نشان داده‌‌ و درنتیجه خیال شما را راحت کرده‌اند. اما زن سوم با جواب‌ندادن خود در شما تردید و نااطمینانی ایجاد کرده است و اکنون ذهن شما به دنبال توضیحی برای چرایی این ماجراست. مرتب با خود فکر می‌کنید: چرا جوابم را نداد؟ کجای کار می‌لنگد؟ آیا کار احمقانه‌ای از من سر زده؟ این زن دودلی و شرایط نامطمئنی به وجود آورده است که طبق یافتۀ روانشناسان اجتماعی می‌تواند منجر به جذابیت رومانتیک شدید بشود.گروه پژوهشی ارین ویچرچ، تیموتی ویلسون و دنیل گیلبرت مطالعه‌ای ترتیب دادند که در آن زنان پروفایل فیسبوک مردانی را می‌دیدند که گفته می‌شد پروفایل ایشان را مشاهده کرده‌اند. به یک گروه پروفایل مردانی را نشان دادند و گفتند که آن مردان به پروفایل آن‌ها (زنان بیننده) بالاترین امتیاز را داده‌اند. به گروه دومی نیز گفته شد پروفایل مردانی را مشاهده می‌کنند که پروفایل زنان را متوسط ارزیابی کرده‌اند. به گروه سومی هم پروفایل مردانی را نشان دادند و گفتند که معلوم نیست آن‌ها را چقدر پسند کرده‌اند. همان‌طور که انتظار می‌رفت، زنان مردانی را که گفته شده بود بالاترین امتیاز را به آن‌ها داده‌اند بر مردانی که امتیاز متوسط داده‌ بودند ترجیح دادند. (اصل مقابله‌ به ‌مثل: کسانی را می‌پسندیم که ما را می‌پسندند.) بااین‌حال، زنان بیشتر مجذوب گروه مردان نامطمئن شدند که ارزیابی‌شان از زنان معلوم نبود. همچنین بعدها گفتند که بیش از همه به مردان «نامطمئن» فکر می‌کنند. وقتی به یک آدم بیشتر فکر می‌کنید، حضورش در ذهن شما بیشتر می‌شود و ممکن است دست‌آخر منجر به احساس علاقه و کشش شود.روانشناسی اجتماعی نظریۀ دیگری درمورد پیامک‌بازی مطرح می‌کند که اصل کمیابی نام دارد. اساساً چیزی که کمتر دردسترس باشد برای ما مطلوب‌تر است. وقتی به کسی کمتر پیامک می‌فرستید عملاً خود را کمیاب‌تر و در نتیجه جذاب‌تر جلوه می‌دهید.مشکل تانیا چه بود؟نکته‌ای که باید به یاد داشت این است که، باوجود همۀ اما و اگرها دربارۀ محتوا و زمان‌بندی پیامتان، گاهی فقط شما مقصر نیستید و عوامل دیگری در کارند. وقتی با موضوع تانیا درگیر بودم، یکی از دوستانم بهترین پند را پس از واقعه به من داد. او گفت: «بیشتر اوقات گرفتار چنین موقعیت‌هایی می‌شویم و حرف‌ها، کارها یا نوشته‌های خود را با اگر و شاید به نقد می‌کشیم، اما گاهی موضوع مربوط می‌شود به چیزی در طرف مقابل که هیچ‌ سرنخی از آن نداریم».چند ماه بعد اتفاقی تانیا را دیدم. اوقات خوشی با هم گذراندیم و او درنهایت به من گفت از اینکه آن ‌موقع با من تماس نگرفته متأسف است. ظاهراً آن زمان درمورد هویت جنسی خود دچار تردید شده بود و سعی می‌کرد شناخت بهتری از خود به دست بیاورد.به‌هرحال این نظریه هرگز به ذهنم خطور نکرده بود. آن‌ شب رابطه‌مان صمیمی‌تر شد و این‌بار گفت بازی‌ای در کار نخواهد بود. چندروز بعد به او پیامک زدم تا برنامه‌مان را پیگیری کنم. پاسخ او: سکوت.وقتی به یک آدم بیشتر فکر می‌کنید، حضورش در ذهن شما بیشتر می‌شود و ممکن است دست‌آخر منجر به احساس علاقه و کشش شوداطلاعات کتاب‌شناختی:Ansari, Aziz and Eric Klinenberg. Modern Romance: An Investigation. Penguin, 2015پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ نوشته‌اند و در تاریخ ۱۱ فوریه ۲۰۱۶ با عنوان «She’ll Text Me, She’ll Text Me Not» در وب‌سایت نوتیلوس منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «برای پاسخ‌دادن به پیامک مخاطب خاصتان چقدر باید صبر کنید؟» و ترجمۀ مجتبی هاتف منتشر کرده است.•• عزیز انصاری (Aziz Ansari) بازیگر و کمدین آمریکایی است. او بازیگر سریال «پارکز اَند ریکری‌ایشن» و خالق، نویسنده و بازیگر سریال شرکت رسانه‌ای نتفلیکس با عنوان «مَستر آو نان» است. رمانس مدرن (Modern Romance) اولین کتاب اوست. اریک کلیننبرگ (Eric Klinenberg) استاد جامعه‌شناسی دانشگاه نیویورک و علاقه‌مند به مطالعات شهری، فرهنگ و رسانه است. او علاوه بر رمانس مدرن پنج کتاب دیگر نیز نوشته است.••• این مطلب برگرفته‌ای است از کتاب رمانس مدرن نوشتۀ عزیز انصاری و اریک کلیننبرگ.</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 10:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا قطع رابطه برای برخی افراد سخت‌تر از دیگران است؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mdclotdwriyy</link>
                <description>داستان‌هایی که دربارۀ طردشدن به خود می‌گوییم، می‌تواند نحوۀ برخورد ما را با این مسئله شکل دهدنویسنده:لُرن هاو ترجمۀ: علیرضا شفیعی‌نسب مرجع: Atlanticدو روان‌شناس در دانشگاه استنفورد، لُرن هاو و کارول دوئک، مشغول تحقیقی دربارۀ این موضوع هستند که چرا برخی افراد در بندِ گذشتۀ عشقی‌شان باقی می‌مانند، درحالی‌که برخی دیگر ظاهراً با کمترین دشواری، زندگی خود را پس از شکست رابطه ادامه می‌دهند. آنها در خلال تحقیقاتشان، صدها داستان شخصی دربارۀ قطع روابط را بررسی کردند. هاو و دوئک از افراد‌ خواستند تا دربارۀ زمانی حرف بزنند که در رابطه‌ای عشقی، طرد شدند و سپس در مورد این سؤال بنویسند: از این طردشدن چه چیز دستگیرتان شد؟لُرن هاو، آتلانتیک — «چه مشکلی پیش آمد؟» این سؤالی است که معمولاً افراد پس از یک قطع ‌رابطۀ تلخ به آن دچار می‌شوند. افراد وقتی سعی می‌کنند پاسخ این سؤال را بیابند، معمولاً داستان‌های جدیدی دربارۀ رابطۀ خود خلق می‌کنند. همچنین وقایع منجر به قطع رابطه را تحلیل کرده و با استفاده از آن‌ها، روایتی منسجم می‌سازند. در برخی مواقع، این داستان‌سرایی می‌تواند مثبت باشد و به افراد کمک کند تا چیزهای تلخ اتفاق‌افتاده را معنادار کنند و با آن‌ها کنار بیایند. اما گاهی اوقات هم فرایند داستان‌سرایی می‌تواند منفی باشد و به‌جای تسکین درد، آن را شدیدتر کند.من و همکارم، کارول دوئک۱، تحقیق می‌کنیم که چرا برخی افراد در بندِ گذشتۀ عشقی‌شان باقی می‌مانند، درحالی‌که برخی دیگر ظاهراً با کمترین دشواری، زندگی خود را پس از شکست رابطه ادامه می‌دهند. در خلال تحقیقاتمان، صدها داستان شخصی دربارۀ قطع روابط خوانده‌ام. این داستان‌ها سرنخ‌هایی به دست می‌دهد که چه چیز، یک فرد را در یکی از این دو گروه قرار می‌دهد.من و دوئک در تحقیقی از افراد خواستیم تا دربارۀ زمانی حرف بزنند که در رابطه‌ای عشقی، طرد شدند و سپس در مورد این سؤال بنویسند: از این طردشدن چه چیز دستگیرتان شد؟ پاسخ برخی افراد کاملاً گویای این بود که طردشدن، شخصیت آن‌ها را تعریف کرده بود: آن‌ها فکر می‌کردند که شریک سابقشان چیز واقعاً نامطلوبی درباره‌شان کشف کرده است. مثلاً یکی از این افراد نوشته بود: «همه ‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه ناگهان او دیگر با من حرف نزد. نمی‌دانم چرا؛ اما فکر می‌کنم که او فهمید که من خیلی لجوج هستم و این مسئله او را ترساند و فراری داد.» یکی دیگر نوشته بود: «فهمیدم که خیلی حساس هستم و افراد را از خود دور می‌کنم تا مبادا آن‌ها مرا از خود دور کنند. این خصوصیت، منفی است و افراد را عصبانی می‌کند و باعث دورشدن آن‌ها می‌شود.»در این نوع داستان‌ها، طردشدن، عیبی پنهان را برملا می‌کند. این عیب باعث می‌شود افراد در دیدی که به خود دارند، دچار شک شوند یا آن را تغییر دهند. آن‌ها معمولاً شخصیت خود را زهرآگین ترسیم می‌کنند؛ به‌طوری که ویژگی‌های منفی، روابطِ دیگر را نیز آلوده خواهد کرد. یکی از مشارکت‌کنندگان در پژوهش نوشته بود: «فهمیدم که بخشی از شخصیت من، شادی‌ام را نابود می‌کند.» دیگری اعتراف می‌کرد: «احساساتم جریحه‌دار شده و حس می‌کنم طرد شده‌ام. سعی می‌کنم خودم را قانع کنم که تقصیر من نبوده و کمبود از طرف دیگر بوده؛ اما فایده‌ای ندارد و همچنان احساس بی‌کفایتی می‌کنم.»بسیاری از این داستان‌ها شبیه به داستان‌هایی بود که از دوستانم، پس از قطع رابطه‌شان شنیده بودم. لُب کلام مشابه بود: «چرا من لیاقتش را نداشتم؟» یا اینکه «آیا من مشکلی دارم؟» وقتی افراد، شریک سابقشان را در رابطه‌ای جدید می‌بینند، معمولاً از خودشان می‌پرسند: «طرف جدید چه چیز دارد که من ندارم؟»پس از قطع رابطه، این واکنشی کاملاً سالم است که افراد دربارۀ این مطلب بیندیشند که از رابطۀ قبلی چه چیز آموخته‌اند و می‌خواهند در رابطۀ بعدی چه چیز را بهبود دهند. اما این رفتار سالم می‌تواند به رفتاری ناسالم تبدیل شود و آن در صورتی است که افراد، آن را زیاد از حد بزرگ کنند و ارزش کلی خود را نفی کنند.اما ازدست‌دادن یک شریک می‌تواند باعث شود تا فرد خیلی راحت در دام ناامیدی از خود بیفتد. تحقیقات آرتور آرونِ روان‌شناس و همکارانش نشان می‌دهد که وقتی افراد در رابطه‌ای صمیمی هستند، «خویشتنِ» آن‌ها با خویشتن شریکشان در هم می‌آمیزد. به‌بیان‌دیگر، ما شریک عشقی‌مان را بخشی از خودمان می‌دانیم و ویژگی‌هایمان را با ویژگی‌های او، خاطراتمان را با خاطرات او و هویتمان را با هویت او اشتباه می‌گیریم. گروه آرون در سنجشی که با هدف تعیین نزدیکی یک رابطه طراحی شده، از افراد می‌خواهند تا خودشان را همچون دایره‌ای در نظر بگیرند و شریکشان را دایره‌ای دیگر. سپس نشان دهند این دو چقدر هم‌پوشانی دارند.تاحدی، هم‌پوشانیِ دو خویشتن می‌تواند بخشی خیلی مثبت از هر رابطه‌ای باشد. وقتی افراد با شریک عشقی جدیدی آشنا می‌شوند، دورۀ سریعی می‌گذرانند که در آن، غرق در علایق و هویت شریکشان می‌شوند، چشم‌اندازهای جدید اتخاذ می‌کنند و جهان‌بینی‌شان را گسترش می‌دهند. یکی از لذت‌های بسیار بزرگ‌ِ داشتن رابطه این است که افراد را در معرض چیزهایی خارج از برنامه‌های معمولشان قرار داده و از این راه، حس خویشتن فرد را گسترش می‌دهند.اما این موضوع همچنین بدین معنا است که وقتی رابطه قطع شود، ازدست‌دادن یک شریک عشقی می‌تواند تاحدی موجب ازدست‌دادن خویشتن شود. در یک بررسی، وقتی افراد می‌خواستند شرح‌حالی کوتاه از خود بنویسند، پس از تفکر دربارۀ قطع‌رابطه، از کلمات خاص کمتری برای توصیف خودشان استفاده می‌کردند. همچنین افراد، هر چه بیشتر حس می‌کردند که در خلال یک رابطه رشد می‌کنند، پس از قطع رابطه ضربۀ کمتری به خودانگاره‌شان۲ می‌خورد.همه ‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه ناگهان او دیگر با من حرف نزد. نمی‌دانم چرادر پژوهش ما، طولانی‌ترین ناراحتی‌ای که افراد پس از طردشدنِ عشقی گزارش دادند، مربوط بود به مواردی که قطع رابطه باعث تغییر منفی در خودانگاره‌شان شده بود. همچنین افرادی که قبول داشتند که طردشدن باعث شده کیستیِ خود را زیر سؤال ببرند، غالباً گزارش می‌دادند که وقتی به فردی فکر می‌کنند که آن‌ها را طرد کرده بود، بیشتر ناراحت می‌شوند. دردِ طردشدن‌های سال‌ها قبل، هنوز در وجودشان بود. در سخن از اینکه چه چیز از این طردشدن دستگیرشان شد، یکی از مشارکت‌کنندگان پژوهش می‌گفت: «یک درد عاطفی سنگین. این درد گاهی نمی‌گذارد شب‌ها بخوابم... ده سال گذشته؛ اما هنوز هم این درد باقی است.» وقتی طردشدن، حقیقت منفی جدیدی را دربارۀ فرد آشکار می‌کند، بار درد، سنگین‌تر و غم‌انگیزتر می‌شود.وقتی طردشدن، ارتباطی تنگاتنگ با خودپنداره دارد، افراد معمولاً ترس بیشتری از آن دارند. طبق گزارش‌ها، افراد در روابطی که با شریکان جدید دارند، بیشتر از خود محافظت کرده و «دیوار بنا می‌کنند». یکی از مشارکت‌کنندگانِ پژوهش نوشته بود: «حس می‌کنم دائماً خود را در روابط احتمالی در آینده محدود می‌کنم، از ترس اینکه مبادا دوباره طرد شوم.» این عقیده که طردشدن، عیبی را آشکار می‌کند، باعث می‌شود افراد نگران باشند مبادا این عیب در روابطِ دیگر هم دوباره پدیدار شود. آن‌ها نگران این هستند که روابط آینده هم با شکست مواجه شوند و ترس خود را اعلام می‌کنند: هرقدر هم تلاش می‌کنیم، نمی‌توانیم فرد جدیدی را پیدا کنیم که ما را دوست بدارد.در برخی موارد هم به‌ نظر می‌رسد طردشدن، نگرش افراد را به رابطۀ عشقی به‌طور بنیادی عوض می‌کند و دیدگاه‌هایی بدبینانه دربارۀ ماهیت ذاتی این روابط به آن‌ها می‌دهد؛ همان‌طور که یکی از افراد نوشته بود: «از نظر من، این طردشدن مثل بازکردن جعبۀ پاندورا۳ بود و مفاهیمی همچون عشق و اعتماد، خیال‌هایی شدند که هیچ‌گاه واقعاً وجود نداشتند.»پس چه چیز باعث سالم‌بودنِ قطع رابطه می‌شود؛ آن‌هم به‌طوری که بعد از آن، فرد با کمترین آسیب عاطفی به زندگی‌اش ادامه دهد؟ در بررسی ما، برخی افراد پیوندی خیلی ضعیف‌تر بین طردشدن و خویشتن برقرار کرده و طردشدن را نیرویی دلبخواهی و پیش‌بینی‌ناپذیر توصیف می‌کردند و نه نتیجۀ عیبی شخصی. یکی از این افراد نوشته بود: «برخی دختران علاقه‌ای ندارند. این ربطی به شما ندارد؛ مسئله فقط این است که آن‌ها علاقه‌مند نیستند.» دیگری خاطرنشان می‌کرد که طردشدن ربطی به ارزش فرد ندارد: «من یاد گرفتم که دو نفر می‌توانند افراد خوبی باشند؛ ولی این بدین معنا نیست که به یکدیگر تعلق دارند.» برخی دیگر هم طردشدن را تجربه‌ای همگانی می‌دانستند: «همه طرد می‌شوند. این بخشی از زندگی است.»گروهی دیگر هم قطع رابطه را فرصتی برای رشد می‌دانستند و معمولاً به مهارت‌های خاصی اشاره می‌کردند که از طردشدن آموخته بودند. ارتباط، مضمونی مشترک میان آن‌ها بود: افراد توضیح می‌دادند که طردشدن به آن‌ها کمک کرده بود تا اهمیت توقعات روشن، نحوۀ شناسایی تفاوت اهداف و نحوۀ بیان خواستۀ خود از یک رابطه را درک کنند. برخی دیگر از مشارکت‌کنندگان نوشته بودند که قطع رابطه به آن‌ها کمک کرده است که بپذیرند نمی‌توانند تفکر و اعمال دیگران را کنترل کنند. برخی هم چگونگی بخشش را آموخته بودند.ازدست‌دادن یک شریک عشقی می‌تواند تاحدی موجب ازدست‌دادن خویشتن شودپس جدایی میان طردشدن و خویشتن معمولاً قطع رابطه را آسان‌تر می‌کند؛ درحالی‌که پیوند میان این دو، جدایی را سخت‌تر می‌کند. اما چه چیز باعث می‌شود که افراد یکی از این دو کار را بکنند؟ تحقیقات گذشته دوئک و دیگران نشان می‌دهد که افراد معمولاً یکی از این دو دیدگاه را دربارۀ ویژگی‌های شخصی خود دارند: اینکه این ویژگی‌ها در طول عمر ثابت است یا اینکه تغییرپذیر بوده و می‌تواند در هر نقطه تحول یابد. این عقاید بر نحوۀ واکنش افراد به بداقبالی‌ها تأثیر می‌گذارد. مثلاً افرادی که هوش را ثابت می‌پندارند، نسبت به کسانی که معقتدند هوش می‌تواند توسعه یابد، کمتر احتمال دارد تا در مواجهه با شکست، به تلاش خود ادامه دهند.وقتی از افراد می‌خواهیم تا دربارۀ طردشدن‌های سابق خود صحبت کنند، رابطه‌ای می‌یابیم میان کسانی که معتقدند شخصیت، ثابت است و کسانی که معتقدند طردشدن، خویشتنِ واقعی‌شان را آشکار می‌کند. اگر کسی معتقد باشد که خصوصیاتش تغییرناپذیر است، درک یک خصوصیت منفی به‌معنای حکم حبس ابد است. اما اعتقاد به توانایی تغییر می‌تواند بدین معنا باشد که درک یک ویژگی منفی در واقع موجب رشد شخصیت می‌شود.به‌بیان‌دیگر، داستان‌هایی که دربارۀ طردشدن به خود می‌گوییم، می‌تواند نحوۀ برخورد ما را با این مسئله شکل دهد. پژوهش‌های پیشین، اهمیت داستان‌سرایی را در عرصه‌های دیگر به‌خوبی نشان داده است. مثلاً بعضی افراد الکلیِ در حال درمان، داستان‌هایی دربارۀ نجات می‌گویند که در آن‌ها، چیزی از رنج‌هایشان می‌آموزند. این افراد نسبت به کسانی که داستان‌هایی بدون این مضمون می‌گویند، شانس بیشتری برای ترک دارند. روایت‌هایی که تصمیمات سرنوشت‌ساز، ازجمله ازدواج، طلاق یا تغییر شغل را به‌عنوان حرکتِ روبه‌جلو و به سمت آینده‌ای مطلوب و نه فرار از گذشته‌ای نامطلوب ترسیم می‌کند، با خشنودی بیشتر در زندگی ارتباط دارد.پس یک راه برای آسان‌ترکردن قطع رابطه، می‌تواند این باشد که آگاهانه روایت‌هایی را که دربارۀ این تجربه می‌سازیم، مدنظر خود قرار دهیم. یک فرد ممکن است چنین فکر کند: من در رابطه‌ام نمی‌توانستم خوب ارتباط برقرار کنم و فکر می‌کنم نمی‌توانم خوب با مردم اختلاط کنم. داستان دیگری می‌تواند بدین صورت باشد: من در رابطه‌ام نمی‌توانستم خوب ارتباط برقرار کنم؛ اما این چیزی است که باید روی آن کار کنم تا رابطه‌های آینده‌ام بهتر باشد. شاید عادت سالمِ موردسؤال قراردادن روایت خودمان بتواند به ما کمک کند تا روایت‌های بهتری خلق کنیم. این داستان‌ها می‌توانند در مواجهه با درد، انعطاف بیشتری را ایجاد کند.‫این طردشدن مثل بازکردن جعبۀ پاندورا بود و مفاهیمی همچون عشق و اعتماد، خیال‌هایی شدند که هیچ‌گاه واقعاً وجود نداشتندپی‌نوشت‌ها:• این مطلب را لرن هاو نوشته است و در تاریخ ۲۰ ژانویه ۲۰۱۶ با عنوان «Why Some People Take Breakups Harder Than Others» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ این مطلب را با عنوان «چرا قطع رابطه برای برخی افراد سخت‌تر از دیگران است؟» و با ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• لرن هاو (Lauren Howe) دانشجوی دکتریِ روان‌شناسی در دانشگاه استنفورد است.••• این مطلب با همکاری ترجمان در صفحۀ «اندیشه» شمارۀ ۵۵۰ مجلۀ همشهری جوان منتشر شده است.‬[۱] Carol Dweck[۲] self-image[۳] جعبه‌ای در اساطیر یونان که پس از بازشدن آن، شرارت وارد دنیا شد.</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 10:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از بچه‌پولدارها بدمان می‌آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-zxz5wff7phtx</link>
                <description>نوعی معادلۀ هنجاری رفتار ما را در مواجهه با نابرابری‌های اجتماعی تعیین می‌کندنویسنده:اگنس کالارد ترجمۀ: علی حاتمیان مرجع: Pointچرا از بچه‌پول‌دارهای نازپرورده بدمان می‌آید؟ چرا حتی وقتی آرزوی پولدار شدن می‌کنیم، همیشه به خودمان وعده می‌دهیم که پولدارهایی خواهیم شد که شبیه این بچه‌پولدارها نخواهند بود؟ در مقابل، به همان اندازه که از پولدارها بدمان می‌آید، نگاه مثبتی هم به فرودستان داریم. یعنی آدم‌های فقیر را، حتی وقتی هیچ‌چیز دربارۀ آن‌ها نمی‌دانیم، آدم‌هایی ارزشمند و مهربان تلقی می‌کنیم. گویا ماجرا فقط نوع‌دوستی یا برابری‌طلبی نیست. اگنس کالارد، فیلسوف پرطرفدار این روزها، جواب جدیدی به این سوال می‌دهد.اگنس کالارد، پوینت — بروس مکینتاش در مقاله‌ای در سال ۱۹۸۹ که در مجلۀ پدیاتریکز منتشر شد، اصطلاح «سندرم کودکان لوس»۱ را معرفی کرد تا کلمه‌ای ظاهراً توهین‌آمیز را به اصطلاحی فنی در علم پزشکی بدل کند. به نوشتۀ او «ناتوانی در آموزشِ حد و مرزهای مربوط به هر سن به بچه‌های در حال بزرگ‌شدن» فرزندی «خودمحور و نابالغ » به بار خواهد آورد که در به‌تأخیرانداختن حس رضایت آنی یا تحمل دست‌نیافتن به این حس ناتوان است. چنین کودکی همۀ خواسته‌های خود را به‌مثابۀ «نیاز» تلقی می‌کند و به عدم تأمین این نیازها با خشم (پرخاشگری) واکنش نشان می‌دهد. به گفتۀ مکینتاش مشکلاتی همچون جدایی، اختلافات خانوادگی و اختلالات روانی (در خصوص کودک یا والدین) احتمال بروز چنین رفتاری را بیشتر می‌کند. به‌علاوه تحقیقات بعدی نشان دادند که بر اساس گزارش والدین یا مشاهدات بالینی، مشکلات رفتاری و احساسی با کودکان مبتلا به سرطان، با معیارهای مکینتاش تطابق زیادی دارند.با گذشت سی سال می‌توان با اندکی انصاف اعتراف کرد که پروژۀ مکینتاش برای اصلاح استفادۀ عمومی از این واژه با شکست مواجه شده و ما امروز واژه‌هایی همچون «لوس» و «نازپرورده» را نه با سرطان، بیماری روانی یا طلاق، بلکه با مفهوم ثروتمندی درک می‌کنیم. با آنکه مقالۀ مکینتاش دربارۀ کودکان و خردسالان نوشته شده بود، بی‌میلی برای استفاده از این عنوان برای کودکان کم ‌سن‌وسال (که هنوز زمان کافی برای اصلاح دارند!) تمایل به سرزنش را به جای تشخیص (درمانی) در ما نشان می‌دهد. ذهن ما در کاربرد این اصطلاح به چنین مواردی جلب می‌شود: نوجوانی که با اتومبیل اسپرت پدر و مادرش تصادف می‌کند و برای این کار خودروی دیگری جایزه می‌گیرد، زندگی پر زرق‌وبرق کودکان خانواده‌های ثروتمند و والدینی که برای پذیرش فرزندان کم‌توان خود در دانشگاه به مسئولان رشوه می‌دهند. ما از «لوس» و «نازپرورده» نه به‌عنوان اصطلاحاتی در روان‌پزشکی، بلکه به‌عنوان دشنام به کسانی استفاده می‌کنیم که شخصیت آن‌ها در میان چنین مزایایی نابود شده است. مقصود واقعی ما کسانی هستند که می‌توان نقش ثروت را در احساس شایستگی خاص آن‌ها به خوبی تشخیص داد.بنابراین به نظر می‌رسد که نظریه‌پردازی دربارۀ نازپروردگی بیش از پزشک کودکان، نیازمند متخصص اخلاق است. در تصور ما، نقطۀ مقابل ثروتمندی و ریخت‌و‌پاشْ فقر و ستمدیدگی و فرسودگی است. برتراند راسل این مسئله را طرح کرده است که ما چنین افرادِ زیر پا افتاده‌ای را به‌طور ویژه «افرادی خوب» می‌دانیم؛ داوری غریبی که راسل آن را «فضیلت ممتازِ فرودستی»۲ می‌نامد:اگر تغذیه نامناسب، تحصیلات اندک، کمبود هوا و نور خورشید، شرایط مسکن ناسالم و فرسودگی شغلی بتواند افراد بهتری را در مقایسه با تغذیۀ مناسب، هوای پاک، شرایط اسکان و آموزش کافی و میزان معقول فراغت تولید کند، اهمیت بازسازی اقتصادی یکسره فرو خواهد ریخت و می‌توانیم شادمان باشیم که چنین درصد عظیمی از مردم، شرایط مورد نیاز برای کسب فضائل را در اختیار دارند؛ اما به همین اندازه که این استدلال آشکار است، بسیاری از روشنفکران سوسیالیست و کمونیست، مدعای مهربانی بیشترِ پرولتاریا (طبقۀ کارگر) نسبت به دیگران را امری الزامی می‌دانند؛ در حالی که هم‌زمان به تمایل خود برای ازمیان‌برداشتن شرایطی که به نظرشان تنها شیوۀ ساختن آدم‌های نیکوسیرت است، معترف‌ هستند.«بشر تنها موجودی است که تصاویری از خود می‌سازد و بعد می‌کوشد خودش را شبیه آن تصاویر کند»توصیف راسل در این متن همچون همیشه درخشان و جذاب است؛ اما زمانی که سخن به حل این معما می‌رسد، ناکامی خود را نشان می‌دهد. پیشنهاد سردستی راسل این است که فضیلت‌مندی فرودستانه ممکن است ابزاری برای توجیه ظلم‌وستم باشد؛ اما این داوری که انتساب فضایل به نابرابری اقتصادی، در واقع افراد هوادار این تحلیل را به جدی‌ترین حامیان همین نابرابری تبدیل خواهد کرد، صرف‌نظر از هر دیدگاهی که دربارۀ روشنفکران سوسیالیست و کمونیست داشته باشیم، نادرست به نظر می‌رسد. به علاوه تحلیل راسل این امر را توضیح نمی‌دهد که چرا ادامۀ سرکوب و نابرابری برای بسیاری از افراد غیرسوسیالیست و غیرکمونیست که در پی برانگیختن شهامت فقرا و بدگویی از ثروتمندان نیستند تا این حد جذابیت دارد.آیا تمایل ذاتی بشر برای سرکوبِ فرودستان و تجربۀ وجود فردی فرادست به‌منزلۀ تجربه‌ای سرکوب‌گرانه، صرفاً نوعی پیش‌فرض است؟ آیا انسان‌ها اساساً حیواناتی ستمگر، بی‌اخلاق و حریص هستند؟ چنانکه آیریس مرداک نوشته است، به باور من باید در برابر این‌جور میان‌برهای توضیحی و بدبینی به نوع بشر ایستادگی کنیم؛ مبادا که در دشمنی با بشر و کوچک‌شماری او، خودمان هم به همین ویژگی‌ها دچار گردیم. به قول مرداک «بشر تنها موجودی است که تصاویری از خود می‌سازد و بعد می‌کوشد خودش را شبیه آن تصاویر کند».پیشنهاد جایگزین من نه تصویری تازه بلکه فرمولی است که آن را «معادلۀ هنجاری» می‌خوانم و می‌کوشم با آزمونی ذهنی آن را توضیح دهم. فرض کنید که چندین سال در آپارتمانی سکونت دارید و همیشه حدود پنج دقیقه وقت صرف پیداکردن پارکینگ در مقابل خانه کرده‌اید. اگر یک روز تمام جاهای پارک خودرو پر شده باشد و بیست دقیقه برای پارک آن زمان صرف کنید، احتمالاً احساس خوشایندی نخواهید داشت. چراکه عادت‌ها سبب تولید انتظارات هنجاری می‌شوند. درست همان‌گونه که نازپرورده بارآوردن کودک لوس در طول سالیان به او می‌آموزد که نیازهایش باید فوراً برآورده شوند، سال‌ها تجربۀ پارک‌کردن مقابل خانه هم به شما آموخته که «باید» نیاز به پارک خودروی خود را ظرف پنج دقیقه برآورده سازید.حال بیایید چند همسایه‌ را به این آزمون بیفزاییم: مرد پولداری (پ) که خارج از آپارتمان خود، جای پارکی مشخص و اختصاصی دارد و مرد فقیری (ف) که چنین جایگاه ثابتی ندارد و باید بیرون از محوطۀ خانه زمانی نسبتاً طولانی را صرف یافتن محلی برای پارک کند. اگر پ به خانه بیاید و از اینکه کسی برای چند لحظه پارکینگش را اشغال کرده، عصبانی شود، شما میل دارید این رفتار را واکنشی خودپسندانه و ناشی از نازپروردگی بدانید؛ حال آنکه در مقابل گرفتاری ف برای یافتن جای پارک، احساس همدلی و شاید اندکی گناهکاری خواهید کرد. واکنش شما به این دو فرد با این حقیقت توضیح داده می‌شود که خودتان برای پیداکردن جای پارک در طول پنج دقیقه ارزشی تعیین کرده‌اید. شما از این معادله هنجاری استفاده می‌کنید تا نتیجه بگیرید که هر کس به دنبال پارک خودروی خود در کمتر از پنج دقیقه است، در واقع در پی «کمتر هزینه‌دادن» است، حال آنکه انتظار بیشتر از این زمان را به‌عنوان چیزی نادرست و نوعی اجبار برای «بیشتر هزینه‌دادن» می‌دانید.از این رو، اگر پ برای تمایل نامطلوب خود (کمتر هزینه‌دادن برای به‌دست‌آوردن جای پارک) تنبیه شود و کسی جایگاه او را اشغال کند، شما لذت خواهید برد؛ و اگر ف همین جای پارک را اشغال کرده باشد، لذت شما حتی بیشتر هم می‌شود. هیچ یک از این رویدادها مستقیماً به شما سود یا زیانی نمی‌رسانند، اما ظاهراً معادلۀ هنجاری را تأیید می‌کنند: اینکه اگر پ برای هزینۀ کمتری که می‌دهد تنبیه شود و هزینۀ بیشتری که ف می‌دهد، با پاداش جبران گردد، آنگاه بهای واقعی پارک خودرو همان پنج دقیقه خواهد بود.اگر این تحلیل را پذیرفتنی نمی‌دانید، به این فکر کنید که چرا توزیع نابرابر جای پارک میان شما و پ و ف، سبب می‌شود بخواهید برای جبران این نابرابری کاری کنید؟ ظاهراً درنهایت تصادفی‌کردن این فرایند راهی برای دستیابی به توزیع عادلانه است. ممکن است در پاسخ بگویید که «منابعی همچون محل پارک باید بر اساس دلایل توزیع شوند»، اما چه نوع «دلایلی»؟ من به اندازه کافی به شما اطلاعات نداده‌ام که توزیع دیگری را کارآمدتر بدانید؛ بنابراین نظر شما در اینجا نه عمل‌گرا، بلکه اخلاقی است. واقعاً از نابرابری در چه چیزی عصبانی هستید؟ این واقعیت که برای جای پارک باید گونه‌ای هزینه‌کردن در کار باشد؟ این همان معادلۀ هنجاری است.ما به این باور متعهد هستیم که همواره باید هزینه یا گونه‌ای بها در کار باشد؛ بهایی معین، ثابت و مربوط به شیوۀ واقعی ادارۀ جهان. به‌این‌ترتیب، تقاضای نازپروردگان برای کسب رضایت بدون پرداخت بهای آن، تهدیدی برای این تعهد قلمداد می‌شود. زمانی که کودک طلاق یا مبتلا به سرطان را در نظر می‌آوریم، رنج آن‌ها را در معادلۀ هنجاری به صورت نوعی پرداخت محاسبه می‌کنیم و این مسئله خشم ما را برمی‌انگیزد؛ اما هنگامی که کودکی ثروتمند و «نازپرورده» صرفاً با «پارتی‌بازی» وارد دانشگاه می‌شود، معنای این کار را هدردادن منابع و فرصت‌های آموزشی و نوعی بی‌حرمتی مستقیم به معادلۀ هنجاری می‌دانیم. در واقع منابع، فرصت‌ها و ظرفیت‌های بالقوهْ جایگاه کالاهای آتی هستند و بنا است برای ما «هزینه‌ای» داشته باشند؛ حال آنکه نازپروردگی موجب غفلت از این تعهدات هنجاری می‌شود.بلوغ به معنای پذیرش تدریجی شکافی است میان خواست و رضایت؛ شکافی که هر دم ژرف‌تر می‌شود و پرکردن این شکاف نیازمند تلاش بیشتر و بیشتر است و آموختن اینکه این فرصت‌ها و منابع چگونه کار می‌کنند. هنگامی که والدین در «آموزشِ حد و مرزهای مربوط به هر سن به بچه‌های در حال بزرگ‌شدن» کامیاب می‌شوند، معمولاً نه تنها خواسته‌های کودک را در اختیار او قرار نمی‌دهند، بلکه او را به پرداختن هزینۀ آن (یعنی به‌دست‌آوردن آن خواسته) وادار می‌کنند. آموزشِ معادلۀ هنجاری به کودک نیازمند مفهوم «پرداخت هزینه» در او است. به این ترتیب، جای شگفتی نیست که این کودکان پس از بلوغ، برای یادآوری اهمیت این معادله به دیگران، به‌خوبی تربیت شده‌اند.بر این اساس، فشار برای پایین‌کشیدن ثروتمندان و بالابردن فقرا، نه از روی خودخواهی کینه‌جویانه است و نه پی‌آمد از‌خودگذشتگی برابری‌خواهانه؛ بلکه برآمده از میلی غریزی در ما است برای حفاظت از وضعیت موجود در معادلۀ هنجاری. نظم هنجارینی که این معادله‌ها بر جهان نقش‌ کرده‌اند، برای اغلب افراد ارزشمندتر از هر نوع تلاش محدود برای پیگیری منافع شخصی است. این نشانه‌ای از پختگی و بلوغ است که فرد نه‌تنها در پی خوشبختی باشد، بلکه آن را به دست آورد (هزینه‌اش را بپردازد)؛ دریابد که در کنار نیازهای زیستی، نیازهایی هنجاری دارد؛ کسب رضایت در نظم جهان جای گرفته است و بی‌نظمی در این جهان را باید به‌عنوان مانعی برای زیستن کنار زد.اما نظم جهان ما شکننده است؛ چراکه وضعیت معادلۀ هنجاری نه‌تنها در آن هنگام که توزیع نابرابر ثروت، موقعیت‌های استثنایی را پیش چشمانمان قرار می‌دهد، بلکه پیوسته به چالش کشیده می‌شود. هنگامی که به‌جای نگاه‌کردن به اطراف خود، به بالا چشم می‌دوزیم، سرچشمۀ این شکنندگی بیشتر نمایان می‌شود. کاری که برای به‌دست‌آوردن خوشبختی انجام می‌دهیم، اگر موفق شویم، این است که زندگی شمار بیشتری از افراد را درست به همان شیوه که راسل توصیف می‌کند، بهبود بدهیم: آموزش بهتر، هوای پاک‌تر و نور خورشید بیشتر، شرایط مسکن سالم‌تر، مدت زمان معقول‌تری برای اوقات فراغت و غیره.از دوران هزیود تاکنون، چنین تغییراتی در معادلۀ هنجاری سبب شده تا نسل‌های جوان‌تر در نگاه نسل‌های پیشین، نازپرورده به نظر برسند. آن‌ها با ثابت نگه‌داشتنِ معادله برای خودشان، زندگی را برای دیگران بهبود بخشیده‌اند؛ به همین خاطر نمی‌توانند بپذیرند که شما معیارهای نادرست را در پیش بگیرید. اگر خوشبختی را به دست آورده‌ باشند، به نظرشان می‌رسد که جوانانِ تازه‌به‌دوران‌رسیده و نازپرورده، احتمالاً نمی‌توانند هزینۀ آن را پرداخت کنند. میراث بشردوستانه، ضرورتاً، از سطح در‌کی که از همراهانشان دارند پیشی می‌گیرد و به همین خاطر، همیشه در قلبِ پیشرفتْ چیزی تیره و ناخوشایند وجود دارد.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را اگنس کالارد نوشته است و در تاریخ ۹ جولای ۲۰۱۹ با عنوان «Spoiled Rich Kids» در وب‌سایت پوینت منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ آبان ۱۳۹۸ با عنوان «چرا از بچه‌پولدارها بدمان می‌آید؟» و ترجمۀ علی حاتمیان منتشر کرده است.•• اگنس کالارد (Agnes Callard) فیلسوف مجارستانی و استاد دانشگاه شیکاگو است. الهام: عاملِ شدن (Aspiration: The Agency of Becoming) از کتاب‌های اوست.[۱] spoiled child syndrome[۲] Superior Virtue of the Oppressed</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 11:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مهمانی‌های شبانۀ ‌آدم‌های پولدار چه می‌گذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%80-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-sfubwl9xcjye</link>
                <description>یک استاد جامعه‌شناسی چندسال را در مهمانی‌هایی سپری کرد که میلیون‌ها دلار پول در آن‌ها خرج می‌شدنویسنده:اشلی میرز ترجمۀ: علی امیــری مرجع: LiteraryHubاشلی میرز، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه بوستون، به لطف ویژگی‌های ظاهری‌اش توانست به مهمانی‌های دیوانه‌واری راه‌ بیابد که جز مردان پولدار و مدل‌ها کس دیگری امکان ورود به آن‌ها را نداشت. مهمانی‌هایی که قرار بود خستگی همیشگی این مردان قدرتمند را با افراطی‌ترین خدمات برطرف کند. تحقیق او سراغ بازیگران مختلفی می‌رود که در این نمایشِ جلوه‌فروشانۀ ثروت و قدرت نقش ایفا می‌کنند. از کسانی که این مهمانی‌ها را ترتیب می‌دهند، تا کسانی که به آن‌ها دعوت می‌شوند.عکاس: لوکا وینچنزو. اَشلی میرز، لیترری‌هاب — سال ۲۰۱۰، شروع کردم به دوستی با بزم‌آرایانِ۱میخانه‌ها، یعنی آدم‌هایی که برای «اشخاص بسیار مهم» جهان مراسم عیش‌ونوش ترتیب می‌دهند. چند سال بعدی عمرم به این گذشت که روزها با ۴۴ بزم‌آرا مصاحبه کنم و شب‌ها، در حالی دنبالشان راه بیفتم که کفش‌های پاشنه‌ده‌سانتیِ لازم را می‌پوشیدم و کیف شَنِل دست‌دوم روی دوشم می‌انداختم؛ آن اوایل در نیویورک و بعدها در میامی، همپتونز و کَن.یک استاد جامعه‌شناسی شب‌ها تا دیروقت در میخانه‌های شبانه‌ای که بطری‌فروشی۲ می‌کردند چه کار داشت؟ هم‌زمان با احیای اقتصاد پس از رکود بزرگ، رفته‌رفته روشن شد که جریان دستاوردهای مالی به‌نحو نامتناسبی به‌سوی آن‌هایی است که از قبل در صدر نردبان طبقاتی قرار گرفته بودند. درحالی‌که نرخ بیکاری به‌تدریج بالا می‌رفت، بانکدارها جشن تولدهای میلیون‌دلاری می‌گرفتند و الیگارش‌ها در می‌فرِ لندن، در بریزوبپاشِ بطری‌فروشی گوی سبقت را از یکدیگر می‌ربودند.پولدارها سرخط اخبار را با آثار هنری گران‌قیمت، قایق‌های تفریحی و هواپیماهای شخصی اشغال می‌کردند و همۀ این‌ها با جزئیات رنگارنگ در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شدند؛ از همه چشمگیرتر صفحۀ بچه پولدار‌های اینستاگرام بود و حتی فید اینستاگرام ملانیا ترامپ -این را در سال ۲۰۱۶ حین اسکرول‌کردن با دهانی که از حیرت باز مانده بود فهمیدم- که قرار بود به‌زودی بانوی اول کشور شود. او پوشیده در کت‌های خز در آن پنت‌هاوسِ طلایی در خیابان پنجم۳، برای گرفتن سلفی ژست گرفته بود.من به‌این‌دلیل به مجلس عیش آدم‌های خیلی مهم پیوستم که می‌خواستم بفهمم پولدارها چه فکری دربارۀ ریخت‌وپاش‌های لگام‌گسیخته‌ای می‌کنند که از دید آن‌ها که بیرون گود نشسته‌اند، کارهایی مسخره و مضحک به نظر می‌رسد. آنچه دریافتم اقتصاد عجیبی بود از زیبایی و پول که هم در صورت‌بندی‌اش از‌ جنسیت به‌گونه‌ای بهت‌آور کلیشه‌ای بود و هم در یافتن شیوه‌های برای ترکیبِ استثمار و لذت، شگرف و عجیب به نظر می‌رسید. پنج نکتۀ عجیبی که از عیاشی با آدم‌های خیلی مهم جهان فهمیدم را در ادامه بخوانید.پولدارها مُضحک‌اند و خودشان این را می‌داننددر قلمروی مجالس عیش آدم‌های خیلی مهم، میخانه‌ها موقعیتی برای جت‌سوارها۴درست می‌کنند تا ازرهگذر بطری‌فروشی ثروتشان را به نمایش بگذارند. پیش از همه‌گیری کُرونا، اضافه‌بهای یک بطری شامپانی در میت‌پکینگ دیستریکت، چیزی حدود ۱۰۰۰ درصد بود. بطری‌ها اندازه‌هایی بزرگ و نام‌هایی برگرفته از کتاب مقدس دارند: یربعام (۴.۵ لیتر) و متوشالح (۶ لیتر). دومی معادل ۸ بطری معمولی است و یک شیشۀ آن، حوالی سال ۲۰۱۵ در نیویورک، ۴۰ هزار دلار قیمت داشت.با افزایش اندازۀ بطری‌ها در منو، قیمتشان نه به‌صورت خطی، بلکه تصاعدی افزایش می‌یابد، ازآن‌رو که آنچه این افراد واقعاً می‌خرند نه محتوی بطری، بلکه زرق‌وبرق آن است. در دنیای این میخانه‌ها به ولخرج‌ترین‌ها لقب «وال» داده‌اند. وال‌ها آدم‌هایی‌اند که در یک شب بیش از ده هزار دلار خرج می‌کنند. برخی از وال‌ها صورت‌حساب‌های افسانه‌ای دارند؛ یکی از آن‌ها ژو لو، تاجر بدنام مالزیایی است که در سال ۲۰۱۰ در سن تروپز، طی یک شب بیش از ۲ میلیون دلار خرج کرده است. (لو اکنون پناهنده‌ای بین‌المللی است که در سه کشور به‌جرم کلاهبرداری‌ تحت تعقیب است).هنگامی‌که وال‌ها ولخرجی را شروع می‌کنند، فضای میخانه از هیجان لبریز می‌شود: حاضرین پایکوبی می‌کنند و وقتی‌که زنان پیش‌خدمت بطری‌های شامپانیِ پوشیده از فشفشه را سر میز پولدارها می‌برند، عکس می‌گیرند.اما بیرون از باشگاه، در طول مصاحبه، وقتی از این آدم‌ها دربارۀ صورتحساب میخانه‌شان می‌پرسیدم، از چنین اسراف‌کاری‌هایی مشمئز می‌شدند و اکثرشان این کارها را به‌عنوان چیزی مبتذل و «مضحک» تقبیح می‌کردند. مشتری‌هایی که هزاران دلار خرج عیاشی در میخانه‌های شبانه کرده بودند، وقتی در کافه‌های ساکت یا سالن اجتماعات شرکت‌ها حرف می‌زدند، اهمیت این مبالغ را از آنچه هست کمتر نشان می‌دادند و به سایر مشتریانی اشاره می‌کردند که به خرج‌های بیشتر شهره‌اند؛ مشتریانی ازقبیل الیگارش‌ها یا عرب‌ها.یک بانکدار در نیویورک به من گفت «این‌ها آدم‌هایی‌اند که نان بازویشان را نمی‌خورند». مشتری‌هایی که من با آن‌ها ملاقات کرده‌ام می‌خواستند سخت‌کوش و سزاوارِ موفقیت مادی‌شان به‌نظر برسند. آن‌ها با اندکی گلایه استدلال می‌کردند که وقتی به این سختی کار می‌کنند، آیا لیاقت آن را ندارند که گاه‌گداری دست به تفریحات افراطی بزنند؟اینجا یکی از تنش‌های بنیادین امتیازات طبقاتی پدیدار می‌شود: سرآمدان اقتصادی اغلب از واقعیتِ ثروتشان، و نابرابری‌ای که این ثروت مدافع آن است ناراحت‌اند، اما درعین‌حال از آنچه با خود به ارمغان می‌آورد لذت می‌برند.در مهمانی‌های تشریفاتی آدم‌های خیلی مهم هیچ زنی دیده نمی‌شود. دختر اما فراوان استهر میخانه‌ای برای اینکه بتواند خود را به‌منزلۀ مکانی درجه یک متمایز کند، به جمعیتی نیازمند است که به‌اصطلاح «باکیفیت» باشند و این کیفیت در دو شاخص خلاصه می‌شود: مردانی که پول داشته باشند و زنانی که زیبا باشند. هدف این است که همیشه تعداد زنان به‌نحوی چشمگیر بیشتر از مردان باشد. میخانه‌ها برای نیل به این هدف بزم‌آرایان را استخدام می‌کنند تا زنانی را به خدمت گیرند که از نوعِ بسیار خاصی از زیباییِ دسترسی‌ناپذیر بهره داشته باشند: مدل‌هایی از دنیای مُد که لاغر، غالباً سفیدپوست و معمولاً جوان‌اند.بزم‌آرایان تلاش زیادی می‌کنند تا مدل‌هایی را از دنیای مُد پیدا کنند، آن‌ها را به خدمت بگیرند و به میخانه‌ها بیاورند؛ معمول این است که آن‌ها را با غذاهای رایگان و گیلاس‌های تمام‌نشدنی شامپانی، و نیز گاهی با حمل‌ونقل و اقامت رایگان در مقاصد گردشگری جت‌سوارها همچون کَن و سن‌بارت، تطمیع کنند. از مدل‌ها که بگذریم، بهترین جایگزین‌ها «عادی‌های خوب» هستند، زنانی با ظاهری که می‌توانست از آنِ یک مدل باشد. این زنان دو نشانۀ جسمانی بااهمیتی را دارند که خبر از جایگاه رفیع اجتماعی‌شان می‌دهد: بلندقامتی و باریک‌اندامی؛ هرچند ممکن است چند سانتی‌متر کوتاه‌تر یا چند سالی پیرتر از معیارها باشند و به این ترتیب بود که این استاد جامعه‌شناسی توانست جایی در این بازی پیدا کند.تمام زنانی که این «سرمایۀ جسمانی» را دارند همه‌جا دختر خوانده می‌شوند. در میخانۀ آدم‌های خیلی مهم، هیچ زنی نیست، چون «دختر»، دستۀ اجتماعی به‌طور کلی متفاوتی است از زن. فقط هم مربوط به سن‌وسال نیست. من نیز در ۳۲ سالگی، حدوداً ده سال جوان‌تر از اکثر آن‌ مردها، همچنان دختر بودم. دختر دیگر چیست، وقتی هر زنی می‌تواند از سال‌های نوجوانی تا دهۀ چهارم زندگی‌اش دختر باشد؟واژۀ «دختر» در اواخر قرن نوزدهم در انگلستان، به‌منظور توصیف زنانِ مجردِ طبقۀ کارگر که فضای اجتماعی نوظهوری میان کودکی و بزرگسالی را اشغال کرده بودند رواج یافت. دختر، بااینکه کودک نبود، ازاین‌منظر کودکانه تلقی می‌شد که هنوز مانده بود تا همسر یا مادر بشود و تصور می‌شد که خود را مشغول سرگرمی‌های «سبک‌سرانه‌ای» همچون تفریحات شهری می‌کند. هر زنی درنتیجۀ نشست‌وبرخاست با یک بزم‌آرا، پوشیدن کفش پاشنه‌بلند و عضو شدن در یک میخانۀ آدم‌های خیلی مهم، تبدیل به دختر می‌شود. زیرا در این جهان دورازدست، منطقی ناگفته اما به‌شدت مورد توافق وجود دارد: دخترها ارزشمندند، اما زنان نه.دختران ارز هستند، اما بیشترین ارزش را برای مردان دارنداکثر بزم‌آرایانی که من با آن‌ها عیش‌ونوش کردم، خاستگاه اجتماعی بلندمرتبه‌ای نداشتند. از خانواده‌های طبقۀ متوسط یا کارگر آمده بودند و تعداد اندکیاز آن‌ها دانشگاه را تمام کرده بودند. بااین‌احوال، شامپانی گران‌قیمت می‌نوشیدند و با طبقۀ مرفه فضایی اجتماعی را شریک می‌شدند. این به‌خودی‌خود در آمریکا، با نرخ نسبتاً پایین تحرک اجتماعی‌اش، دستاوردی چشمگیر است. دختران راهی پیش پای بزم‌آرایان می‌نهند تا با طرف‌های ارزشمند در فضاهایی اختصاصی ملاقات کنند، فضاهایی که درغیراین‌صورت هیچ شانسی برای حضور در آن‌ها نداشتند.بزم‌آرایان با تعدادی «دختر خوب» می‌توانند توجه مدیران میخانه‌ها را جلب کنند که به آن‌ها شبی ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ دلار بپردازند تا در فضاهای متعلق به آن‌ها مهمانی بر پا کنند. دخترها همچنین به بزم‌آرایان کمک می‌کردند تا با مردان ثروتمند پیوندهای اجتماعی برقرار کنند. بزم‌آرایان این مردان ثروتمند را به چشم سرمایه‌گذاران بالقوه برای ریسک‌های تجاری‌شان، ازقبیل راه‌انداختن میخانه یا رستوران خودشان می‌دیدند. یک بزم‌آرا که پیش از آنکه در یک میخانۀ اختصاصی میزبانِ مدل‌ها باشد، در محلۀ زادگاهش، تلفن همراه می‌فروخت، شرح داد که چگونه مدیریت یک باشگاه و مشتریانِ درجه یک آنجا را تحت تأثیر قرار داده است: «کل کاری که باید بکنی اینه که با یه مشت دختر این‌ور و اون‌ور بری».واضح بود که مردان می‌توانند از دخترها برای پیش‌برد جاه‌طلبی‌های اجتماعی و تجاری‌شان استفاده کنند. آنچه وضوح کمتری داشت این بود که خودِ دخترها هم می‌توانند از زیبایی‌شان منتفع شوند. معلوم شد که زیبایی زنانه برای مردان ارزش بیشتری داشت تا برای دخترانی که زینت‌بخش آغوش آن‌ها بودند. دختران می‌توانستند مولد بازده هنگفتی از سرمایه‌ای باشند که تقریباً به‌تمامی در دستان مردان متمرکز شده است.بزم‌آرایان مرد برای بهره‌بردن از زیبایی دخترها از بزم‌آرایان زن، که برای موفقیت در این شغل دست‌وپا می‌زدند، موقعیت بهتری داشتند. در نیویورک، تنها یکی از هفده میخانه‌ای که مرتب در آن حضور داشتم متعلق به یک زن بود. جهان زندگیِ شبانۀ آدم‌های خیلی مهم را مردان برای مردان اداره می‌کنند؛ دختران سوخت این جهان‌اند.مردان پولدار عاشق تنفر از مدل‌ها هستندعلی‌رغم تمام ارزشی که مدل‌ها برای این محیط داشتند، بزم‌آرایان و مشتری‌ها هر دو آن‌ها را به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کردند و جدی نمی‌گرفتند. زنان با استفاده از «سرمایۀ جسمانی» خود، همان مشخصۀ اصلی‌ای که در بدو امر برای ورود به فضای آدم‌های خیلی مهم نیاز داشتند، وارد وضعیت مبهمی می‌شدند که سایر کیفیت‌هایشان را تقریباً نامرئی می‌کرد.واقعیت این است که من در این محیط با زنانی گوناگون، با سوابق و اهداف حرفه‌ای متنوعی ملاقات کردم. این درست که تعداد زیادی مدل کم‌سن‌وسال و تحصیل‌نکرده میزهای بزم‌آرایان را شلوغ می‌کردند، اما دانشجوهایی با رشته‌هایی اعم‌از مُد، حقوق و تجارت نیز آنجا بودند. اغلب کنار زنان شاغل جوانی می‌نشستم که حرفۀ تازۀ خود را در حوزه‌های متنوعی همچون معاملات ملکی و پزشکی آغاز کرده بودند. اما به‌این‌دلیل که مهمان بزم‌آرایان بودند، مردان فرض را بر این می‌گذاشتند که همگی «دختران عیاشی» هستند که شغل و زندگی شخصی‌شان لاجرم بی‌ثبات است.مشتری‌ها از اینکه شب‌ها در کنار دختران عیاش باشند خوششان می‌آمد، اما آخرین چیزی که می‌خواستند در نور روز ببینند، همین دختران بودند، زیرا تصور می‌کردند چنین زنانی بی‌بندوبارند و به درد رابطۀ بلندمدت نمی‌خورند. دختران عیاش منبعی برای روابط سطحی بودند، اما گزینه‌ای برای همسر آینده نه.«دختر عیاش» استعاره‌ای جنسیت‌زده و طبقاتی است که زنان را به‌دلیل دسترسی به جهانی از ثروت و قدرت که به‌صورت تاریخی از آن محروم شده‌اند، تنبیه می‌کند. کمتر دانشجو، مدل، و به‌همین‌ترتیب، استاد جامعه‌شناسی‌ای می‌تواند از پس هزینۀ شام‌خوردن و رقصیدن در بنگاه‌های اعیانی منهتن برآید. عبارت «دختر عیاش» این مفروضات عمیقاً طبقاتی و جنسیت‌زده را در خود دارد که اگر زنی از زیبایی‌اش به‌منظور دسترسی به جهان قدرت مردان استفاده کند، از اصول اخلاقی عدول کرده است. و خدا نکند که در این حین خوش هم بگذراند!واقعیت این است که آنجابودن جداً مفرح استاکنون که این جهان جنسیت‌زده را توصیف کردم که در آن «دخترها» در کفش‌های پاشنه‌بلند برای رقابت‌هایِ جایگاهیِ مردان به رژه وادار می‌شوند، ممکن است از خود بپرسید که زنان چرا اصلاً در این مهمانی‌ها مشارکت می‌کنند؟ دلیل اصلی‌اش این است که این کار را دوست دارند. برای آن‌ها تجربۀ عیش در مکان‌های تفریحیِ اختصاصی، ملاقات با سلبریتی‌ها و پرواز با جت‌سوارها هیجان‌انگیز است.آن‌ها همچنین از اینکه مورد توجه مردان ثروتمند و قدرتمند باشند، به شوق می‌آمدند. از دریچۀ نگاه این مردان، زنان به چیزی نزدیک می‌شوند که خود و اکثریت زنان دیگر، درغیراین‌صورت از آن محروم‌اند: قدرت اقتصادی. در این نظم استثماری، زنان بازیگرانی فعال‌اند و به دنبال لذت هم هستند.جهان زندگیِ شبانۀ آدم‌های خیلی مهم را مردان برای مردان اداره می‌کنند؛ دختران سوخت این جهان‌اند</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 10:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی آن‌قدر پول دارید که نمی‌دانید چه کارش کنید، زندگی چه شکلی می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-l4tiajgql9oc</link>
                <description>دو راه پیش پای بچه‌پولدارهاست: کیم کارداشیان شدن، یا برعکسنویسنده:ابیگیل دیزنی ترجمۀ: محمد معماریان مرجع: CUTآدم‌هایی که در خانواده‌ای اشرافی به دنیا می‌آیند، یا وارث ثروتی عظیم می‌شوند، زندگی‌ای متفاوت از بقیه پیدا می‌کنند. چیزهایی که خیلی‌ها آرزویش را دارند، برای آن‌ها مثل آبِ خوردن در دسترس است، اما از طرف دیگر، از بسیاری از لذت‌های معمول زندگی آدم‌های عادی هم محروم می‌شوند. پیدا کردن یک دوست تازه یا گفتگویی معمولی با آدم‌ها در خیابان. همین وجه از ثروت بود که ابیگیل دیزنی، نوۀ بنیان‌گذار والت‌دیزنی را از دنیای پولدارها جدا می‌کرد. او می‌خواست طور دیگری زندگی کند.عکاس: دیمیترو لاستوویچ. گفت‌وگوی سارا مک‌وی با ابیگیل دیزنی، کات — ابیگیل دیزنی پنجاه‌ونُه ساله است. او فعال مدنی و مستندسازی است که جایزۀ اِمی بُرده است. همچنین نوۀ روی دیزنی، یکی از بنیان‌گذاران شرکت والت‌دیزنی، است و در نتیجه، یکی از میراث‌بران ثروت خانوادگی دیزنی بوده است. او در شمال هالیوود در کالیفرنیا بزرگ شده، سه خواهر و برادر دارد، دکترایش را از دانشگاه کلمبیا گرفته و اکنون در نیویورک زندگی می‌کند. اینجا دربارۀ پارادوکس‌های بزرگ شدن با آن ثروت عظیم حرف می‌زند.سارا مک‌وی: وقتی داشتید بزرگ می‌شدید، می‌دانستید که خانوادۀ ثروتمندی دارید؟ابیگیل دیزنی: حداقل وقتی کم‌سن‌وسال بودم، والدینم اهل خودنمایی نبودند. تا مدت‌ها بعد، پول واقعاً آن‌ها را عوض نکرد. در حقیقت، به تواضع افتخار می‌کردند (می‌دانم تعبیر متناقضی است). می‌خواستند ما را جوری بزرگ کنند که حس نکنیم بهتر از دیگرانیم.با این حال، خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردیم آنقدر بزرگ بود که روزهای هالوین باید دوتا نگهبان می‌گذاشتیم: بچه‌ها هم زنگ در جلو را می‌زدند، هم در عقب را، به این خیال که این‌ درها مال دو خانۀ جداگانه است. ولی محض تکرار بگویم که زندگی‌مان اشرافی نبود. تا وقتی خیلی بزرگ‌تر شدم، هواپیمای خصوصی و این چیزها در کار نبود.مک‌وی: آیا اکثر آدم‌ها وقتی به شما می‌رسند، پیش‌فرض‌شان این است که پولدارید؟دیزنی: خیلی‌ها رُک و پوست‌کنده به من می‌گویند: «یا خدا، تو حتماً خیلی خیلی پولداری». در هیچ تعاملی، شانس آن را پیدا نمی‌کنی که تأثیرِ دلخواه خودت را روی طرف مقابل داشته باشی، چون حتی پیش از آنکه با آن‌ها دست بدهی به این فکر کرده‌اند که قرار است چه نظری درباره‌ات داشته باشند.مک‌وی: موقعیت‌هایی که طرفِ مقابل نمی‌داند پولدار هستید، چطور؟دیزنی: اگر فامیلم را بدانند، معمولاً از آن قضیه هم خبر دارند. ولی سرشناس نیستم، لذا می‌توانم مثل یک آدم عادی در دنیا و رستوران‌ها و فرودگاه‌ها قدم بزنم و با بقیه تعامل کنم. این را دوست دارم. عالی است. هرازگاه هم کسانی هستند که این قضیه اصلاً به ذهن‌شان خطور نمی‌کند تا اینکه بالاخره خبردار می‌شوند و حسابی جا می‌خورند.قسمت عجیب‌غریب زندگی‌ام همین است: هرقدر هیجان من برای دیدن کسی بیشتر باشد، هیجان او برای دیدن من کمتر می‌شود. من از قماشِ روشنفکرهای چپ‌گرای ساکن منهتن نیویورک هستم. این جماعت هم دقیقاً همان‌هایی‌اند که از دیزنی متنفرند و فکر می‌کنند مزخرف‌ترین چیز روی زمین است، شاید اگر من هم به این شرکت ربطی نداشتم، لابد موضعم همین بود.جهان دیزنیوقتی کسی را می‌بینم، راحت‌تر می‌توانم او را بخندانم. ولی این راحتی به نظرم منصفانه نمی‌آید. چون کافی است یک جوک دربارۀ تینکربل یا سیندرلا بگویم تا از من خوششان بیاید. بعضی وقت‌ها هم کافی است عوضی‌بازی درنیاورم. مردم فکر می‌کنند قرار است سوار بر ارابۀ زرین بیایی، یا چیزی در این حدود. همیشه هم ظرف یک ساعت می‌گویند: «خداجان، تو چقدر خاکی هستی!» ولی نمی‌دانم چه انتظاری داشته‌اند.مک‌وی: آیا لحظه‌ای در زندگی‌تان بوده که وضع‌تان به سمت اشرافی شدن برود و بفهمید «عه، چرا من اینقدر پولدارم»؟دیزنی: سال‌هایی که کالج می‌رفتم، مایکل آیسنر۱ به میدان آمد و خون تازه‌ای در رگ‌های شرکت به جریان افتاد. آن وقت بود که قیمت سهام شرکت، که پایۀ کل ثروت خالص خانواده‌ام بود، ده یا بیست یا پنجاه برابر زمان بچگی‌ام شد. ناگهان ما که یک خانوادۀ طبقۀ بالای متوسط بودیم و راحت و آسوده زندگی می‌کردیم، به جایی رسیدیم که پدرم جت شخصی خرید. احساس می‌کنم آنجا بود که پدرم مسیر زندگی‌اش را گم کرد. و به همین‌خاطر بسیار حساسم که ثروت با مردم چه می‌کند. بچه که بودم در خانواده‌ای زندگی می‌کردم که وقتی بزرگ شدم دیگر نمی‌شناختم‌شان.مک‌وی: فارغ از جت شخصی، پدرتان از چه نظر تغییر کرد؟دیزنی: خُب، در حقیقت جت داشتن مسئلۀ واقعاً مهمی است. اگر ملکۀ دنیا بودم قانونی علیه جت‌های شخصی وضع می‌کردم چون زمینه‌ساز آن می‌شوند که بخشی از واقعیت زندگی را دور بزنید. دیگر مجبور نیستید از ترمینال فرودگاه بگذرید، مجبور نیستید با بقیه تعامل کنید، مجبور نیستید صبور باشید، مجبور نیستید ناخوشایندی‌ها را تحمل کنید. ولی همین‌ تجربه‌هاست که به ما یادآوری می‌کند که ما هم آدم هستیم.هواپیمای پدرم یک بوئینگ ۷۳۷ بود، و احمقانه است که هواپیمای شخصی کسی بوئینگ ۷۳۷ باشد. یک تخت دونفرۀ بزرگ داشت که رویش یک کمربند بزرگ بسته می‌شد، دوش هم داشت، و خب، مسخره بود. هرازگاه ما هم از هواپیما استفاده می‌کردیم. من هم چون چهارتا بچه دارم و خُب معلوم است که سفر رفتن با هواپیمای پدرم خیلی ساده‌تر است، این کار را می‌کرد. ولی بعد به نقطه‌ای رسیدم که گفتم: «نه، فکر می‌کنم این کار برای همۀ ما بد است».بوئینگ ۷۳۷مک‌وی: آن جت چه تغییری در پدرتان ایجاد کرد؟دیزنی: فقط هواپیما نبود، ولی اتفاق کوچکی نیست که مجبور نباشید صبوری کنید یا کنار بقیۀ آدم‌ها بایستید. این تصور در ذهنتان رسوخ می‌کند که کمی بهتر از بقیه‌اید. و طی چهل‌سال گذشته، همه‌چیز در فرهنگ آمریکایی تقویت‌کنندۀ این باور بوده است. ما می‌گوییم «شغل‌آفرینان و کارآفرینان، این‌هایند که به آمریکا عظمت داده‌اند». لذا آدم‌هایی را دور و برتان می‌بینید که ثروتی عظیم دارند و فکر می‌کنند چون بهترند این ثروت را دارند. نکتۀ بنیادی این است که یادتان باشد شما هم عضوی از نژاد بشرید، مثل هر کس دیگر، و پولتان ابداً شما را بهتر از بقیه نمی‌کند. اگر این را ندانید و پول داشته باشید، مسیرتان به سوی جهنم ختم می‌شود، حالا هرقدر هم چیزهای مختلف اطرافتان داشته باشید.مک‌وی: چه شد که دیگر سوار آن هواپیما نشدید؟دیزنی:لحظه‌ای که تصمیم گرفتم دیگر سوار آن هواپیما نشوم، حدود ۲۰ سال پیش بود. باید برای جلسه‌ای به کالیفرنیا می‌رفتم، ولی صبح فردایش باید برای یک همایش به نیویورک برمی‌گشتم. فردی که شرکت خانوادگی ما را اداره می‌کرد، من را تنهایی سوار ۷۳۷ کرد. یک‌شبه از این سوی کشور به آن سو رفتم، یکه و تنها سوار آن هواپیما بودم. آنجا نشسته بودم و به تأثیر کربنی‌اش فکر می‌کردم، و به تعداد مهمان‌داران پرواز و کمک خلبان‌ها، و به هزینۀ این سفر، و داشتم بالا می‌آوردم. به‌هرحال، به‌نظرم کار وحشتناک و هولناکی بود، و به‌همین‌خاطر والدینم همیشه من را دست می‌انداختند چون با این چیزها راحت بودند.مک‌وی: والدینتان دربارۀ پول چه درس‌هایی به شما داده‌اند؟دیزنی: مادرم کسی بود که واقعاً از چیزهای زیبا مثلاً کت‌وشلوارهای شَنل خوشش می‌آمد. برای چیزهایی که واقعاً و حقیقتاً دوست داشت پول خرج می‌کرد. ولی شلخته لباس می‌پوشید، و مثلاً تخفیف‌گرفتن در خرید دستمال توالت بیشتر از کت‌وشلوار شنل خوشحالش می‌کرد.مک‌وی: این مسئله گویا دربارۀ اغلب ثروتمندان صادق است؛ نه؟دیزنی: بله. اکثر افراد میان این دو بخشِ هویتشان در حال رفت و آمدند. وضعیت مالی زندگی والدینم در دهۀ ۱۹۸۰ تغییر کرد، که من آن‌هنگام بزرگ‌ شده بودم و دیدم که به نوعی با آن تغییر خو گرفتند. تعبیر من این است که دولا دولا وارد میدان پولداری شدند. پنجاه‌وچندساله بودند و از میان‌بُرهای زندگی که ثروت برایشان می‌ساخت خوششان می‌آمد. به چنین چیزهایی سخت می‌شود «نه» گفت. ولی در نهایت امر، در محاصرۀ کسانی قرار می‌گیرید که هرگز «نه» نمی‌گویند. و مشکل شراب‌خواری پدرم وقتی وخیم‌تر شد که در محاصرۀ کسانی بود که به او نمی‌گفتند: «مشکل شراب‌خواری‌ات وخیم شده، باید از کسی کمک بگیری».مک‌وی: خود شما در قبال پول محتاط هستید؟دیزنی: خُب، نه. پنجاه‌ونُه سال دارم، و الآن که مدتی است روی پای خودم در دنیا زندگی کرده‌ام و پولم را مدیریت کرده‌ام، به نگاهی متضاد با همۀ آنچه والدینم می‌کردند رسیده‌ام. از بیست‌وچندسالگی بخشش پول را شروع کردم که به نظر والدینم دیوانگی بود. ولی پول خودم بود و دلم می‌خواست ببخشم. خوشبختانه پدربزرگم مستقیماً به ما پول می‌داد که عالی بود چون هرگز مجبور نبودم سراغ والدینم بروم و چیزی بخواهم. در بیست‌ویک سالگی کاملاً مستقل بودم. برای همین بخشش را آغاز کردم. ظرف چند سال، بیش از والدینم (که خیلی بیشتر از من پول داشتند) می‌بخشیدم که گفتند این کارم مایۀ شرمساری‌شان است.مک‌وی: مجبور نیستید جواب بدهید، ولی می‌خواهم سر در بیاورم که چقدر ارث بُرده‌اید، یا اگر صحبت درباره‌اش برایتان راحت نیست یک رقم حدودی بگویید.دیزنی: خُب، رقمش طی این سال‌ها تغییر کرده است. ولی بگذارید اینطوری بگویم: اگر می‌خواستم میلیاردر باشم می‌توانستم، و نیستم چون نمی‌خواهم باشم. پول گزافی است. ولی اگر در آغاز راه پولی در بساط داشته باشید، پول درآوردن ساده‌ترین کار دنیا می‌شود. بعدش آدم‌ها خیال می‌کنند خیلی باهوش بوده‌اند، در حالی که نیستند.مک‌وی:حدوداً چقدر پول بخشیده‌اید؟دیزنی: ظرف سی سال گذشته، حدود ۷۰ میلیون دلار. به این کار هم افتخار می‌کنم. در وضعیتی هستم که تا روز مرگم می‌توانم کماکان پول زیادی ببخشم. در بُرهه‌ای از دهۀ سوم زندگی‌ام واقعاً به این فکر می‌کردم که کل پولم را ببخشم و کسانی را می‌شناختم که چنین کرده‌اند. و کاش می‌شد بگویم «شجاعت» بود که مانع من شد، ولی آنچه جلویم را گرفت ترس شدید بود. فکر می‌کردم نمی‌توانم دوام بیاورم. می‌ترسیدم نازپرورده‌ای باشم که طاقت نیاورم. نمی‌دانستم که آیا می‌توانم روی پای خودم بایستم یا نه.الآن خوشحالم که کلش را نبخشیدم چون پولم زیادتر شده است. تا الآن بیش از رقمی که ارث بُرده‌ام، بخشیده‌ام. و الآن خیلی زیرک‌تر شده‌ام. اگر در بیست‌وچند سالگی آن کار را می‌کردم عالی و زیبا بود، ولی الآن خیلی اثرگذارتر شده‌ام.مک‌وی: دوست دارید پولتان را خرج چه‌چیزهایی کنید؟دیزنی: در ذهنم، با این قضیه مُدام در تنش هستم. من واقعاً هوس غذاهای خیلی خوب در رستوران‌های خیلی خوب و یک بطری خوب شراب می‌کنم. واقعاً دلم یک جفت کفش زیبا می‌خواهد، و پول زیادی خرج کفش یا کیف دستی می‌کنم. خوشبختانه مِلک‌باز نیستم یعنی مزرعه و پیستِ اسکی‌ و این‌جور چیزها نمی‌خواهم. و جت شخصی هم نمی‌خواهم چون آدم را از درون تُهی می‌کند. پس شانس آورده‌ام که چیزهایی که دلم می‌خواهد آن‌قدرها هم گران‌قیمت نیستند. ولی پولی که خرج یک شام خیلی خوب در یک رستوران خیلی خوب می‌کنم، لابد به نظر اکثر آدم‌های معمولی گزاف است. حتی تصور چنین خرجی هم به مخیله‌شان خطور نمی‌کند. لذا بعید است مقبول خیلی از چپ‌ها باشم.ابیگل دیزنیمک‌وی: آیا شیوۀ پول خرج کردنتان تغییری هم کرده است؟دیزنی: به نظرم کسانی که در این نوع زندگی بزرگ می‌شوند، دو راه پیش رویشان دارند. یا می‌توانند به راه کیم کارداشیان بروند، یعنی خرج و خرج و خرج، یعنی هضم و جذب کامل این تصور که «بله، تو خیلی خاص هستی»، اینکه بخواهی همه نگاهت کنند. یا مسیر دوم، که خیلی‌ها (به‌ویژه در میان دوستانم) را می‌شناسم که به این راه رفته‌اند، یعنی مسیر برعکس. در امورات روزمره، لباس‌های چرت‌و‌پرت می‌پوشم. نمی‌خواسته‌ام کسی بداند چه داشته‌ام. ولی به نظرم، پولداری اخلاقاً چیزی خنثی است. پول فی‌نفسه از شما آدم بدی نمی‌سازد. همچنین فی‌نفسه از شما آدم خوبی نمی‌سازد. شما همانی هستید که هستید، و کم‌اهمیت‌ترین مشخصۀ شما داشته‌هایتان است. ملاکم «از اول زحمت ثروتمند شدن را نکشیده‌ای» نبود. پس فلسفه‌ام این شد که سعی کنم بعداً در این راه زحمت بکشم.مک‌وی: وقتی سایر ثروتمندان را می‌بینید، پیش خودتان فکر می‌کنید «آخ، تو زحمت ثروتت را کشیده‌ای ولی ثروت من را دو دستی تقدیمم کرده‌اند»؟دیزنی: بی‌تردید کنار آدم‌هایی که واقعاً زحمت کشیده‌اند تا ثروتمند شده‌اند، عقدۀ حقارت دارم. در تمام سال‌های نوجوانی‌ام، این تردید را دربارۀ خودم داشتم. مثلاً اینکه، آیا دانشگاه ییل من را پذیرفت چون واقعاً در آن حد و اندازه خوب بودم، یا من را به خاطر فامیلم پذیرفت؟ هرگز پاسخش را نخواهم فهمید. وقت زیادی صرف به دست آوردن چیزهایی مثل مدرک تحصیلات تکمیلی کرده‌ام که موجب می‌شوند احساس کنم آدم موجهی‌ام. و آن احساس‌های سابق کم‌کم محو می‌شوند. ولی این یعنی فهمت از خودت را به دیگران بسپاری. یعنی عزت‌نفس‌ات را به دست دنیا بسپاری تا بگوید آیا حق داری عزت‌نفس،در هر حدی، داشته باشی یا نه. و این بازی، بازی خطرناکی است.مک‌وی: مایلم بدانم آیا دوستانی دارید که ثروتمند نباشند؟ آن‌ها به نظرتان چطوری می‌رسند؟دیزنی: خُب بله. پیدا کردن این‌جور دوستان واقعاً کار دشواری است. روش من برای ایجاد رابطه‌های واقعاً قوی، این بود که در سال ۱۹۹۲ عضو هیئت‌مدیرۀ بنیاد زنان نیویورک شدم. آن‌ها می‌گفتند یک اتحادیۀ میان‌طبقاتی از زنان‌اند که به زنان در کل شهر نیویورک کمک می‌کنند، که ایده‌شان خیلی تکراری و کُهنه به نظر می‌رسد، ولی واقعاً همین کار را می‌کردند. و آنجا بود که رابطه با افرادی بسیار متفاوت از خودم را شروع کردم.یادم هست یک خانم فوق‌العادۀ کُره‌ای برای جلسه‌ای به آپارتمان من آمد، و روز بعد به من زنگ زد و گفت: «یک لیوان آب هم تعارفم نکردی». من هرگز به ذهنم خطور نکرده بود، ولی فهمیدم که باید حواسم باشد افرادی که به خانه‌ام می‌آیند، به خانه‌ای پا می‌گذارند که ابهت دارد و میخکوبشان می‌کند، و باید قدری بیشتر زحمت بکشم تا راحت باشند. و من این را نمی‌دانستم تا اینکه آن زن آمد و این نکته را به من گفت. همان‌طور که می‌دیدم پدرم خودش را با مردهای بله‌قربان‌گو احاطه کرده است، من هم عامدانه پیرامون خودم را پُر از زن‌هایی کردم که «نه» از زبان‌شان نمی‌افتاد. و آنها، بسیاری از مواقع، اذیتم می‌کردند. این چیز مهمی بود برایم.همان‌طور که می‌دیدم پدرم خودش را با مردهای بله‌قربان‌گو احاطه کرده است، من هم عامدانه پیرامون خودم را پُر از زن‌هایی کردم که «نه» از زبان‌شان نمی‌افتادمک‌وی: در وضعیت نابرابر، آیا سخت نیست اعتماد کنید که کسی به شما به‌خاطر خودتان علاقه دارد؟دیزنی: بدترین قسمت ماجرا همین است. و الآن دیگر رادار خوبی برای خودم ساخته‌ام تا آدم‌ها را تشخیص بدهم. کسانی هستند که وقتی با تو حرف می‌زنند، واقعاً می‌توانی در حدقۀ چشم‌هایشان اسکناس ببینی. آدم‌های بدی هم نیستند. احساسی که منِ نوعی دربارۀ پول دارم، اساساً به شیوۀ بزرگ شدنم مربوط می‌شود، پس این احساس را علیه بقیه عَلَم نمی‌کنم، اما فاصله‌ام را با این‌جور افراد حفظ می‌کنم. من احمق نیستم، ولی ترجیح می‌دهم هرازگاهی گول بخورم (و بهایش را هم بپردازم) تا اینکه در بی‌اعتمادی مطلق زندگی کنم. وقتی هم گول می‌خورم، می‌گذارم به حساب اجاره‌ای که برای زندگی نکردن در «سیارۀ شکاکان» می‌دهم.سال‌ها پیش در مجلۀ کرونیکل آو فیلانتروپی مطالعه‌ای انجام شده بود که در آن از افرادی که ثروتی ارث بُرده بودند پرسیدند: «چقدر پول لازم داری که احساس کنی کاملاً در امن و امانی؟» و تک‌تک آن‌ها، فارغ از اینکه چقدر پول داشتند، تقریباً دو برابر رقمی که به ارث‌ برده بودند را گفته بودند. پس چیزی که باید دربارۀ پول بدانید همین است. اگر پول معیار اصلی شما برای موفقیت یا ارزش در زندگی است، بروید به امان خدا، چون هرگز حس خوبی نخواهید داشت.روی ادوارد دیزنیپی‌نوشت‌ها:• این مطلب گفت‌وگویی است با ابیگیل دیزنی و در تاریخ ۲۸ مارس ۲۰۱۹ با عنوان «What It’s Like to Grow Up With More Money Than You’ll Ever Spend» در وب‌سایت کات منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ با عنوان «وقتی آنقدر پول دارید که نمی‌دانید چکارش کنید، زندگی چه شکلی می‌شود؟» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.•• سارا مک‌وی (Sarah McVeigh) روزنامه‌نگاری و پادکست‌ساز است. کارهای او در کات، جیملت‌مدیا و دیگر رسانه‌ها به انتشار رسیده است.[۱] Michael Eisner: کارآفرین و مدیر اجرایی آمریکایی که از ۱۹۸۴ تا ۲۰۰۵ مدیر عامل شرکت والت دیزنی بود [مترجم].</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 10:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فقط پولدارها می‌توانند مینیمالیست باشند؟</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%AF-tknjkq1ynq3x</link>
                <description>«می‌تونستم چیزهای خفن‌تری بخرم، ولی اون‌قدر پول دارم که تصمیم بگیرم نخرمشون»نویسنده:چلسی فیگن ترجمۀ: پدرام شهبازی مرجع: Guardianهر چقدر فقرا خانه‌هایشان پر است از آت‌وآشغال‌های به‌دردنخور، همان‌قدر خانۀ ثروتمندان تروتمیز است. وسایل اضافه یعنی شما آن‌قدر پول ندارید که بتوانید با خیال راحت چیزها را دور بیندازید؛ یعنی دنبال کالاهای ناب نیستید. سادگیِ مینیمالیسم گران‌تر از آن چیزی تمام می‌شود که فکرش را بکنید. اما درعوض معنویتِ خاصی با خودش می‌آورد که بهتان اجازه می‌دهد، بدون آنکه فقیر باشید، زیباییِ زندگی زاهدانه را برای خود بخرید. واقعاً چرا مینیمالیسم و خلوت‌کردن خانه این‌همه طرفدار دارد؟عکس: پیکسل‌لَب.چلسی فیگن، گاردین — من از مینیمالیسم متنفرم.از مینیمالیسم متنفرم، نه صرفاً بدین خاطر که قطعه‌ای فوق‌العاده کسالت‌بار از نمایشِ اجرامحورِ۱ شخصی و باب‌شده در جامعۀ ماست، بلکه حتی از زیبایی‌شناسی مینیمالیسم هم متنفرم: یک زندگی «سفید روی سفید روی سفید». لباس‌های ظریف‌دوختی که فقط می‌تواند کارِ شرکت‌های اوِرلِین یا آریتسیا باشد، بی‌تعارف، همان تصوری است که تُردنمکی‌ها۲ از پوشش یک «دختر باحال» دارند.این مینیمالیسم گلچین‌شدۀ شسته‌رفته، از نظر امتیازات بصری، تنها یک چیز را نشان می‌دهد: «می‌خواستم برای شیک‌بودن، مطمئن‌ترین راه رو انتخاب کنم که اشتباه و ریسک توش نباشه. مقاله‌های ’فرِنچ گِرل شیک‘۳ رو دیدم و با خودم گفتم این‌ها دیگه خیلی یه‌شکلن ... اما اون پیرهن‌های خط‌خطی هم زیادی توو چشمن. وقتشه که ظاهرم رو ساده‌تر و سبک‌تر کنم، اون‌قدر که تک‌تک چیزهایی که می‌خرم داد بزنن که: ’می‌تونستم چیزای خفن‌تری بخرم، ولی اون‌قدر پول دارم که تصمیم بگیرم که نخرمشون‘».آخر بیایید ببینیم، اصول زیبایی‌شناسی مینیمالیستی، دست‌کم در انتخاب سبک شخصی، واقعاً چیست: ادای ساده‌زیستی درآوردن و حتی تا حدی، تظاهر به پرهیزکاری، بی‌آنکه واقعاً لازم باشد که نشانه‌های طبقاتی خوشایندمان را رها کنیم.این‌طور مینیمالیست‌بودن که «پولت رو پای مزخرفات آیکیا هدر نده! با این میز نهارخوریِ چهارهزاردلاری که کارِ دستِ یه نویسندۀ دماغ‌سوختۀ اسکاندیناویاییه، دیگه اسباب‌اثاثیه‌ای لازم نداری!»، صرفاً یعنی شما پول اضافه‌ای دارید تا آن را «خرجِ» لباس و اثاث کنید. اکتفا به تنها چند تاپِ نخی، واقعاً فقط وقتی ممکن است که بتوانید یکجا هزار دلار برای ساخت «کپسول لباس» (یا «کمد کپسولی») خود کنار بگذارید.تمام الگوهای بصری و گرایش‌های نهفته به برتریِ اخلاقی که این مینیمالیسم ادای آن‌ها را درمی‌آورد -‌«آرایشِ بی‌آرایشی» به این دلیل که ۲۵۰ دلار پول پای محصولات تقریباً نامرئی «گلاسیِر»۴ داده‌اید، یا دکورِ مثلاً ژاپنیِ خانه، چون ما خیال می‌کنیم هر چیزی که نقش و رنگ ندارد خودبه‌خود ژاپنی است-، تمامشان، صَرفِ یک‌عالمه وقت و توجه است تا چنین به نظر برسد که انگار اصلاً به آن فکر هم نکرده‌اید.خیلی هم خوب! حالا می‌توانید کِیف کنید از اینکه دقیقاً ده تا پولیور در طیف رنگیِ قهوه‌ای‌خاکستری دارید، یا از اینکه ظروفِ ناهارخوریِ تمام‌سفیدتان را روی قفسه‌های بازِ تمام‌سفید نگه می‌دارید، هرچند این دکور تلویحاً می‌گوید که دست‌کم هفته‌ای یک‌ بار کل آشپزخانه را گردگیری می‌کنید. اما مسئله این است که دارید وانمود می‌کنید این‌طور خرج‌کردنِ پول راهی شرافتمندانه و اخلاقاً مثبت است.این شکل دیگری است از ولخرجی متظاهرانه؛ راهی است تا به همۀ عالَم بگوییم: «به من نگاه کنید! نگاه کنید به همۀ چیزهایی که حاضر نشدم بخرم، چون در عوض، برای چیزهای خیلی‌خیلی گران‌قیمت و کمیاب ارزش قائل بودم!».حق ماست که هرچه دوست‌داریم بخریم، اما مسخره است که وانمود کنیم اشارۀ صریح و عمدی به زندگی شیکِ مینیمالیستی چیزی است جز قیافۀ طبقۀ مرفه را به‌خودگرفتن. اما من معتقدم که ما این چیزها را به این دلیل احساس می‌کنیم که «مینیمالیسم به‌مثابۀ پدیدۀ تجملی مطلوب» شدیداً درگیر شده است با «مینیمالیسم به‌مثابۀ پدیدۀ معنویت‌گرایی قلابی»، که خود مسئلۀ پیچیده‌ای است.خلاصۀ کلام اینکه حدوداً در ده سال اخیر، در جوابِ سرمایه‌داریِ شدیداً مصرف‌گرای متأخر ما، یکی از حال‌به‌هم‌زن‌ترین پاسخ‌هایی را به ما قالب کرده‌اند که به‌طرزعجیبی منطقی است: مینیمالیسم به‌مثابۀ دینی سکولار، به‌مثابۀ افزونه‌ای به فرهنگ‌های یوگا، آب‌میوه‌های سبز، زندگی سالم با معجونی از اَعمال فرهنگی و معنوی، بی ‌التزام کامل به هیچ‌کدام.مقدمات چنین مینیمالیسمی آن‌قدر مبهم و متغیر هست که با سلایق فرد و میل او به یکپارچگی و انسجام وفق پیدا کند، اما نظریۀ کلی همان است: هرچه فعالانه‌تر از زندگی‌تان بزنید، بی‌شک از آنچه اضافه می‌آید لذت بیشتری خواهید برد؛ این وسط، حکمت مهمی هم یاد می‌گیرید که جان می‌دهد در آینده از آن‌ها برای محتوای خفنِ رسانه‌ای و خودمهم‌پندارانه استفاده کنید.هزاران شکل مختلف هست: وسایل را توی یک جعبه یا خانۀ کوچک جادادن، قطع همه‌جانبۀ استفاده از فناوری و فعالیت‌های اجتماعی و غیره. اما همۀ این‌ها همان حد از برتری را به‌طور ضمنی و مبهم مفروض می‌گیرند. همۀ این اَشکال تلویحاً می‌گویند که بر زندگیِ «مصرف‌گرایانۀ احمقانه» اخلاقاً به‌نحوی برتری دارند، و تازه به شما این امکان را می‌دهند که به‌دلخواه چند اصل از زیبایی‌شناسی و اخلاقیات فقر را بپذیرید، بی آنکه هرگز لازم باشد که فقیر باشید. شما بی‌خانمان نیستید، در خانۀ نُقلی‌تان راحت نشسته‌اید؛ شما در خرید مایحتاج اولیۀ خانه درنمانده‌اید، بلکه انتخاب می‌کنید که از وسایلتان کم کنید تا توی یک کارتن جا بگیرند! اگر فرضاً زندگی یک بازی ویدئویی باشد -و هستند دانشمندانی که ظاهراً معتقدند که هست- معنویت مینیمالیستی راهی عالی است که تمامِ سکه‌های طلاییِ فقر را به دست بیاورید، بی آنکه لازم باشد یکی از آن بیچاره‌های یک‌لاقبا باشید.معانی ضمنی چنین مینیمالیسمی روشن است، اما ظاهراً کسی به آن نمی‌پردازد: تنها کسانی می‌توانند به مینیمالیسم به‌‌نحوی معنادار «عمل کنند»که فشار مالی و معیشتی بر دوششان نیست. نمی‌توانید تصمیم بگیرید خانه را جمع‌وجور کنید، وقتی اصلاً پولِ خریدِ اثاثی را ندارید. نمی‌توانید تصمیم بگیرید که خورد و خوراکتان را «کم کنید» وقتی روزی فقط یک وعده غذای حسابی می‌توانید سر سفره بگذارید. و هنگامی که تقریباً نیمی از آمریکایی‌ها اگر تنها یک چک را از دست بدهند نمی‌توانند قبوضشان را بپردازند، این «مینیمالیسم زوری» خیلی رایج‌تر از آن می‌شود که تصورش را می‌کنیم. نمی‌توانیم وانمود کنیم که کاهش نمایشیِ مصرف، یا انتخابِ شیوۀ خاصی از مصرف، به‌رخ‌کشیدنِ بی‌دلیل امتیاز طبقاتی نیست؛ و این کار را همچون انتخابی اخلاقی جلوه‌دادن بسیار مشمئزکننده است.حقیقت این است که -مثل خیلی از پدیده‌های اجتماعی دیگری که سفیدپوست‌های غیرقابل‌تحمل آن‌ها را پذیرفته‌اند- این مینیمالیسم معنوی اساساً تبدیل شده است به میدان رقابت بر سر اینکه چه کسی در آنچه انتخاب کرده بهترین است، حتی اگر مصداق این «آنچه» «آت‌وآشغال کمترداشتن» باشد.حتی اگر از دید طبقاتی هم نگاه نکنیم، این فکر که «جمع‌وجورکردن» زندگی، به‌خودی‌خود چیز مثبتی است، در واقع، انتخابی زیبایی‌شناسانه است که صورت اخلاقی به آن داده‌اند، چون -بیایید با خود صادق باشیم- می‌شود خیلی از چیزهایی که زنان (اکثراً) دارند را به‌راحتی پوچ و غیرضروری دانست: آرایش، لباس‌های خوش‌دوخت، دکور گرم‌ونرم خانه، هنر، لوازم تفنن، لوازم خانگی باکیفیت؛ اتفاقی نیست که بیشتر چیزهایی که می‌گویند از زندگی‌مان دور بریزیم، چیزهایی است که زنان اکثراً [دور خودشان] جمع‌می‌کنند.بله، ممکن است، از سر انتقاد، این استدلال قوی سرمایه‌دارانه را مطرح کنند که باید آگاهانه‌تر و اخلاقی‌تر خرید کرد، اما تعجبم از این است که این مینیمالیست‌ها به‌ندرت چیزی را با استدلال اقتصادی یا طبقاتی می‌پذیرند؛ هدفشان روشنفکرمآبی و پست‌های قلنبه‌سلنبه گذاشتن است؛ دغدغۀ جامعه‌ای عادلانه که در آن هرکس متناسب با نیازش مصرف‌کند در کار نیست (اگر دنبال مثالید، ببینید که «سادگیِ» خرپول‌ها چه‌طور برای همه بت شده است: انباریِ مرتبشان، کمدهای کپسولی‌شان، رژیم غذایی کم‌کالری‌شان. این آدم‌ها هنوز هم دارند به‌طرز سرسام‌آوری مصرف می‌کنند، فقط آن را از منشور دم‌دست سادگی می‌گذرانند، و این کار باعث می‌شود که طرفداران «مینیمالیسم» آرزوی لباس‌های چندمیلیون‌دلاری آن‌ها را داشته باشند).حاصل آنکه مسائل اصلی مینیمالیسم حقیقتاً نه معنوی است نه اجتماعی‌اقتصادی. صرفاً سبک سطحیِ دیگری است مثل هرچیز دیگری در نمایش هفتۀ مُد، که لایه‌ای از نخوت و تفرعن روی آن کشیده باشند. در پایان، خودمان را گول نزنیم: این نوع «مینیمالیسم» هم صرفاً فرآوردۀ ملال‌آور دیگری است که فقط پولدارها توان خریدش را دارند.اگر دنبال مثالید، ببینید «سادگیِ» خرپول‌ها چه‌طور برای همه بت شده است: انباریِ مرتبشان، کمدهای کپسولی‌شان، رژیم غذایی کم‌کالری‌شانپی‌نوشت‌ها:• این مطلب را چلسی فیگن نوشته است و در تاریخ ۴ مارس ۲۰۱۷ با عنوان «Minimalism: another boring product wealthy people can buy» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۰ مرداد ۱۳۹۹ با عنوان «چرا فقط پولدارها می‌توانند مینیمالیست باشند؟» و ترجمۀ پدرام شهبازی منتشر کرده است.•• چلسی فیگن (Chelsea Fagan) سردبیر وب‌سایت فایننشال دایت است.[۱] performance art: نمایشی متمایز از نمایش مبتنی‌بر‌متن که به ارائه و اجرا بیش از بازنمایی گرایش دارد و از گونه‌های هنری دیگری چون فیلم و اسلاید و عکس و تصویر و موسیقی بهره می‌گیرد [فرهنگ واژه‌های مصوب فرهنگستان].[۲] Saltine cracker: تعبیر عامیانه‌ای است از آدم سفیدپوست. کراکر را به تُرد ترجمه کردم که نام بیسکویتی است شبیه به کراکر [مترجم].[۳] French Girl Chic[۴] Glossier</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 17:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوین کوان: متخصصِ احمق‌های خرپول</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5%D9%90-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D9%BE%D9%88%D9%84-tfwcdmbsnj5f</link>
                <description>نویسندۀ رمانِ موفق «آسیایی‌های خرپول»، در اثر جدیدش، سراغ پولدارهای نیویورکی رفته استنویسنده:رایان بردلی ترجمۀ: علیرضا شفیعی‌نسب مرجع: Atlanticاگر فرزندِ خانواده‌ای معمولی یا فقیر باشد و به مهمانی‌ای مخصوص پولدارها دعوت شوید، از همان دم در، احساس می‌کنید پا به میدان مین گذاشته‌اید. هر حرکتی که ازتان سر می‌زند، ممکن است موجب خنده و نگاه‌های تحقیرآمیز دیگران شود. چرا پولدارها اینقدر خودشان را می‌گیرند؟ چه چیزی آن‌ها را از بقیه متمایز می‌کند؟ کوین کوان، نویسندۀ سنگاپوری، که خودش هم از خانواده‌ای ثروتمند برخاسته، در پاسخ به این دغدغه‌ها، «آسیایی‌های خرپول» را نوشت. رمانی که برخلاف انتظارش، جنجالی جهانی به‌پا کرد.طرح جلد «آسیایی‌های خرپول». رایان بردلی، آتلانتیک — کِوین کوان کارش را به‌عنوانِ ناظرِ طبقات اجتماعی، امتیازات و ثروت، زمانی آغاز کرد که کلاس اول بود. او در یک مدرسۀ خصوصی انگلیسی‌چینی درس می‌خواند که مخصوص طبقۀ حاکم سنگاپور بود. پدرِ پدربزرگ کوان از بنیانگذارانِ نخستین بانک سنگاپور بود و چندین نسل از خانواده‌اش در همین مدرسه درس خوانده بودند. در روزگار پدر پزرگش، این جزیرهْ بندری در امپراطوری روبه‌رشد بریتانیا بود. اواخر دهۀ ۱۹۷۰ یعنی زمانی که کوان کلاس اول بود، سنگاپور به استقلال رسید و بانک‌هایش لبریز از سرمایه شد. پول‌های کلان داشت از همه‌جا سر برمی‌آورد.هم‌شاگردی‌های کوان را با بنز و بنتلی به مدرسه می‌رساندند و ساعت‌های گران‌قیمت روی مچ‌های لاغر این بچه‌ها خودنمایی می‌کرد. این‌ها برای کوان تازگی داشت. نه خودِ ثروت، بلکه نمایش و پُزِ دادن با آن. منزل خانوادگیِ خانوادۀ او قدیمی و بزرگ و پر از عتیقه‌جات خاک‌گرفته بود، درحالی‌که دوستانش در برج‌های پرزرق‌وبرق زندگی می‌کردند. هیچ‌گاه به ذهنش خطور نمی‌کرد این ثروتی که در مدرسه می‌بیند به چه معناست، تا اینکه همین ثروت موجب یک رسوایی بزرگ در آن اجتماع شد.کوان هنوز که هنوز است آن مقاله را به یاد دارد؛ عنوانش چنین بود: «فجایع کوچک مدرسۀ انگلیسی‌چینی». «مدرسۀ پرافاده‌ها» به صفحۀ یک روزنامۀ ملی راه یافته بود. پس از درزکردن این ماجرا، مدرسه یک جلسۀ فوری گذاشت. کوان می‌گوید: «خاطرم هست مدیر مدرسه روی سِن فریاد می‌زد و می‌گفت این لکۀ ننگی بر تاریخ و میراث مدرسۀ ماست». مدرسه از آن به بعد دانش‌آموزان را از پوشیدن لباس‌های برند منع کرد و چنین مقرر کرد که رانندگان شخصی‌ای که دانش‌آموزان را به مدرسه می‌رسانند، باید آن‌ها را جایی دور از انظار عمومی پیاده کنند. البته که این محدودیت‌ها فقط حرصِ نمایش‌دادن سمبول‌های ثروت را بیشتر کرد. کوان می‌گوید این کار مثل این بود که یک کلید را خاموش روشن کنی: «من هیچ‌یک از این چیزها را نمی‌دانستم، تا اینکه یک‌دفعه فهمیدم».آن اتفاق سرآغاز شیفتگی مادام‌العمر کوان به مسئلۀ افاده‌گری بود، این رقص عجیب، غم‌بار و بعضاً مضحک که مردم انجام می‌دهند تا ثابت کنند نسبت به دیگران ثروتمندتر یا باهوش‌ترند و یا جایگاه اجتماعی بالاتری دارند. سی سال بعد، همین فضا بود که صحنۀ اولین رمان کوان، یعنی آسیایی‌های خرپول۱، را رقم زد. این رمان ۵ میلیون نسخه فروخت و به ۳۶ زبان زندۀ دنیا ترجمه شد. فیلمی که در سال ۲۰۱۸ از این رمان اقتباس کردند نیز با استقبال زیادی روبه‌رو شد و در دنیا بیش از ۲۳۹ میلیون دلار فروخت. از زمان «باشگاه جوی لاک»۲ در سال ۱۹۹۳، «آسیایی‌های خرپول» جزء اولین فیلم‌های مطرح هالیوودی است که همۀ هنرپیشگان اصلی‌اش آسیایی هستند.نمایی از فیلم آسیایی‌های خرپولرمان آسیایی‌های خرپول و دو دنباله‌اش (دوست‌دختر ثروتمند چینی۳ و مشکلات ثروتمندان۴) در مورد یانگ‌ها، خاندان بسیار ثروتمند سنگاپوری، است. ابتدا نیک یانگ عاشق ریچل چو، استاد دانشگاه نیویورک، می‌شود؛ سپس این‌دو ازدواج می‌کنند و بعد، مادرسالارِ خاندان بیمار می‌شود و عمارت بزرگ و کهنِ خانوادگی را برای فروش می‌گذارند.رمان جدید کوان به‌نامِ سکس و خودپرستی۵، که قرار است ۳۰ ژوئن منتشر شود، حال‌وهوایی متفاوت دارد، چون به سنگاپور و یانگ‌ها مرتبط نیست. این بار، کوان از تجربه‌های متفاوتی بهره گرفته است: تجربۀ کاریِ شانزده‌ساله‌اش در رسانه‌های نیویورک، «هجوم به دنیای واسپ‌ها۶» در آنجا و نیز رمان‌های قدیمی بریتانیایی و آمریکایی که با آن‌ها بزرگ شده و هنوز هم عاشقشان است. داستان ساده و گیرا، لذت‌بخش و سرشار از انواع بدرفتاری‌هایی است که از آدم‌های باکلاس سر می‌زند. اما رمان‌های کوان هرچه هم بامزه و خواندنی باشند، مشخصاً به قلم کسی نوشته شده‌اند که در مناسبات اجتماعی‌اش بسیار دقت و موشکافی می‌کند. کوان می‌گوید: «من آدم خلاقی نیستم، فقط نظاره می‌کنم. چیزها را می‌بینم و شاخ‌وبرگ می‌دهم».رمان آسیایی‌های خرپول و دو دنباله‌اش (دوست‌دختر ثروتمند چینی۳ و مشکلات ثروتمندان۴) در مورد یانگ‌ها، خاندان بسیار ثروتمند سنگاپوری، است. ابتدا نیک یانگ عاشق ریچل چو، استاد دانشگاه نیویورک، می‌شود؛ سپس این‌دو ازدواج می‌کنند و بعد، مادرسالارِ خاندان بیمار می‌شود و عمارت بزرگ و کهنِ خانوادگی را برای فروش می‌گذارند.رمان جدید کوان به‌نامِ سکس و خودپرستی۵، که قرار است ۳۰ ژوئن منتشر شود، حال‌وهوایی متفاوت دارد، چون به سنگاپور و یانگ‌ها مرتبط نیست. این بار، کوان از تجربه‌های متفاوتی بهره گرفته است: تجربۀ کاریِ شانزده‌ساله‌اش در رسانه‌های نیویورک، «هجوم به دنیای واسپ‌ها۶» در آنجا و نیز رمان‌های قدیمی بریتانیایی و آمریکایی که با آن‌ها بزرگ شده و هنوز هم عاشقشان است. داستان ساده و گیرا، لذت‌بخش و سرشار از انواع بدرفتاری‌هایی است که از آدم‌های باکلاس سر می‌زند. اما رمان‌های کوان هرچه هم بامزه و خواندنی باشند، مشخصاً به قلم کسی نوشته شده‌اند که در مناسبات اجتماعی‌اش بسیار دقت و موشکافی می‌کند. کوان می‌گوید: «من آدم خلاقی نیستم، فقط نظاره می‌کنم. چیزها را می‌بینم و شاخ‌وبرگ می‌دهم». کوین کوانکوان در ۱۱ سالگی سنگاپور را ترک کرد و با خانواده‌اش به حومۀ هیوستن رفت، چون پدرش در آنجا کسب‌وکاری راه انداخته بود. کوان از آن موقع هیچ‌گاه به جزیرۀ کودکی‌اش برنگشته و علاقه‌ای هم به برگشتن ندارد. دوست دارد آنجا را طوری تصور کند که زمانی بوده. اما سه‌گانۀ آسیایی‌های خرپول به‌شکل بی‌امانی مدرن است. پس کوان چطور -و کجا- مشاهدات و شاخ‌وبرگ‌‌دهی‌اش را انجام می‌دهد؟کوان می‌گوید: «حالا که به گذشته فکر می‌کنم، از همان سن کم مثل آفتاب‌پرست بودم». در مدرسه شبیه بچه‌پولدارهای مدرسۀ انگلیسی‌چینی بود، اما پس از پایان وقت مدرسه، یک «بچه‌وحشی جزیره‌نشین» می‌شد. در آن زمان هنوز «کمپونگ»هایی در سنگاپور وجود داشت، مجتمع‌های سادۀ روستایی که کوان و دارودستۀ هم‌محله‌ای‌هایش برای کارهای خلاف به آنجا می‌رفتند، جوجه می‌دزدیدند و از درخت‌ها بالا می‌رفتند تا میوه بچینند. بعد با شنیدن زنگ شام به خانه می‌رفت تا خودش را تر و تمیز کند و جلوی انواع مهمان‌های احتمالی ظاهری موجه به خود بگیرد: کسانی مثلِ دوست‌های هنریِ خاله‌اش، مقامات یا وزیر امور مالی.کوان معتقد است یک وجه از این نوعِ زندگی برای دیگران (به‌خصوص غربی‌ها) دشوارفهم است: اینکه خانوادۀ سنگاپوری‌اش چقدر بریتانیایی‌اند و حتی در میهن خود هم اجنبی به شمار می‌روند. والدین او به زبانی جز انگلیسی حرف نمی‌زدند و چند کلمه ماندارین هم که او و برادرش بلد بودند، ریشه در درس‌های مدرسه داشت. آثار ادبی موردعلاقۀ کوان در دوران کودکی نوشته‌های جین آستین و اسکات فیتزجرالد بودند. این امر عمدتاً به‌خاطر پیگیری خاله‌اش بود که به ژورنالیسم علاقه داشت و بعدها در ساختنِ دانشگاه ملی سنگاپور هم کمک کرد. کوان می‌گوید: «وقتی فهمیدم که به کتاب علاقه دارم، خاله‌ام کتاب‌هایی به من می‌داد تا بخوانم و این‌طور بود که از همان سن کم، در دریای آثار کلاسیک غرق شدم».بعدها که به همراه خانواده‌اش به آمریکا نقل مکان کرد، با آثار تام وولف و دامینیک دان آشنا شد. این دو طنزنویس اجتماعی سرانجام الهام‌بخش او شدند تا، از دل فرهنگ جدید بتواند کمدی آداب۷ خلق کند. کوان در نوجوانی هم دست به قلم می‌برد و عمدتاً شعر می‌سرود، اما کشش او بیشتر به رسانه‌های بصری و به‌خصوص عکاسی بود.سال ۱۹۹۵، کوان به نیویورک نقل‌مکان کرد تا به مدرسۀ طراحی پارسونز برود. بسیاری از دوستانی که در آنجا پیدا کرد از خانواده‌های نسل‌اندرنسل ثروتمندِ ساحل شرقی بودند و او را یاد خانوادۀ خودش می‌انداختند. هرگاه کوان به آپارتمان‌های این واسپ‌ها در آپر ایست ساید و ویلاهایشان در همپتونز می‌رفت، حس می‌کرد آن اثاث حصیری، دکور انگلیسی‌مآبانه و کفش‌های چرمی فرسوده (که نشانه‌های ریزِ ثروت بودند) همگی برایش آشنا هستند. اقتباس سینماییِ رمان کلاسیک فورستر به نام اتاقی با چشم‌انداز۸ را دید و با تعجب دریافت که شارلوت بارتلت (با بازی مگی اسمیت) خیلی شبیه به خاله‌اش حرف می‌زند، همان خاله‌اش که قبلاً ژورنالیست بود. کوان می‌گوید: «همان لحن، همان زیروبم. این آداب دوران شاه ادوارد که فورستر در موردشان می‌نوشت به سنگاپور رسیده بود و هیچ‌گاه هم از بین نرفت».سرآغاز آخرین رمان کوان یادبودی از اتاقی با چشم‌انداز است و مابقی آن اکثراً از تجربۀ زیستۀ کوان برگرفته شده است. برایم تعریف می‌کرد که روزی با یک پیراهنِ بدون یقۀ برند به باشگاهی در همپتونز رفته است و به او اجازۀ ورود نداده‌اند تا برود یک پیراهن یقه‌دار ارزان بخرد و آن‌گاه وارد شود. وقتی این خاطره را می‌گفت، متوجه شدم که همین خاطره عین یکی از اتفاقاتی است که در رمان سکس و خودپرستی می‌افتد. همین قوانین نوشته و نانوشته و عمدتاً مضحک هستند که کوان آن‌ها را جذاب می‌داند. می‌گوید خیلی عاشق این است که ببیند این قواعد چطور در عمل به اجرا درمی‌آیند. «واقعاً این قوانین برای دورکردنِ آدم‌های مزاحم و غیرخودی است». در این لحظه، گویی تازه چیزی را متوجه شد و به خنده افتاد. سپس فکرش را به زبان آورد: «ولی خب من هم غیرخودی هستم».پس از پارسونز، کوان برای تیبور کالمن، طراح مشهور گرافیک، کار کرد. او پیش از سال ۲۰۰۰، استودیوی نوآوریِ خودش را دایر کرد (مشتریان او از موزۀ هنر مدرن، تِد و نیویورک تایمز بودند). در تمام این مدت، خاطراتی از کودکی‌اش در سنگاپور را برای دوستانش تعریف می‌کرد. دوستانش او را تشویق می‌کردند داستان‌هایش را بنویسد، اما تا چندین سال از این کار طفره رفت تا اینکه در سال ۲۰۰۹ پدرش سرطان گرفت. کوان به هیوستن رفت تا در کنار بقیه از او مراقبت کند و در این دوران، اعضای خانواده، که یک پایشان مدام در بیمارستان و کلینیک بود، از دوران زندگی در سنگاپور یاد می‌کردند.پدرش مُرد و پس از این اتفاق،که کوان آن را یکی از رویدادهای مهم زندگی‌اش می‌داند، با خود فکر کرد «باید دل را به دریا بزنم و رمان بنویسم». یکی از شعرهای قدیمی‌اش را که در مورد گروه انجیل‌خوانی مادرش نوشته بود نبش قبر کرد و پاره‌نوشته‌های دیگر را نیز کنار هم چید. این نوشته‌ها درواقع قصه‌هایی بودند نسبتاً واقعی، اما تا حدی هم اغراق‌شده، که در شام‌های خانوادگی و هنگام رانندگی با پدرش بازگو می‌شدند. کوان می‌گوید «بیشتر برای سرگرمی دوستانم می‌نوشتم». بیشترِ این دوستان کسانی بودند که هیچ‌چیز از سنگاپورِ دوران نوجوانی او نمی‌دانستند. او، در قلم رواییِ خود، لحنی بامزه اختیار کرد که هیچ شباهتی به لحن نوشتاریِ (به قول خودش) «واقعیِ» او نداشت. او این لحن واقعی را محتاطانه‌تر و مینیمالیستی می‌دانست. دیری نگذشت که رمان آسیایی‌های خرپول منتشر شد.کوان بیش از هر کسِ دیگر از موفقیت این رمان شگفت‌زده شد. او قصدی برای نوشتن و انتشار دنبالۀ آن نداشت و هنگام نوشتنِ دوست‌دختر ثروتمند چینی، حس می‌کرد لحنی که قبلاً ساخته و پرداخته حالا برایش دست‌وپاگیر شده است. او می‌گوید: «مثل بازیگری بودم که بیش از حد داخل یک سریال آبکی تلویزیونی گیر کرده است». او مجدداً سراغ آثار کلاسیک رفت و دریافت که می‌تواند در پی‌رنگ‌بندی از آن‌ها الهام بگیرد. همچنین حس کرد که با این مجموعه‌رمان، می‌تواند کاوشی عمیق‌تر انجام دهد و سراغ مضامین جهان‌شمول‌تر برود.وقتی تان خِنگ هوا، بازیگر سنگاپوری، برای اولین بار رمان آسیایی‌های خرپول را خواند، به قول خودش احساس کرد «بیدار» شده است. «این حس را به شما القا می‌کند که جزء جمع هستید و دیده می‌شوید». این بازیگر در فیلمِ برگرفته از این رمان نقش مادر ریچل را بازی کرد و بعدها در فرایندِ تبلیغات فیلم، رفاقتی صمیمی با کوان به هم زد.تان خِنگ هوا، بازیگر سنگاپوریاز تان پرسیدم منظورش چیست که می‌گوید این اثر القا می‌کند که «جزء جمع هستید»؟ آیا منظورش همان چیزی است که این مجموعه‌کتاب و فیلم در پی آگاهی‌بخشی در مورد آن بوده‌اند، یعنی کم‌رنگ‌بودن آسیا در هالیوود؟ او گفت: «این فیلم شروع یک جنبش بود که فوق‌العاده است. اما به نظرم نهایتاً مهم‌ترین انگیزۀ کوین عشق و باورش به خانواده و روابط خانوادگی است، یعنی این نظام‌های ارزشی و شورای قبیله‌ای که اسمش را خانواده می‌گذاریم». تان سپس عامل موفقیت کتاب‌ها و فیلم را به همین امر نسبت داد. بله، شما را به جهانی می‌برند که قبلاً ندیده‌اید و این ثروت‌ها مثل یک ویترین زیبا هستند، اما زیربنایشان ورود به نوع خاصی از نظام ارزشی در یک واحد خانوادگیِ خاص است. و البته، همه می‌توانند این را بفهمند، چون همه خانواده دارند و خانوادۀ هرکس غرابت‌های خاص خودش را دارد.اولین باری که با کوان حرف زدم، داخل خانه‌اش تنها روی کاناپه نشسته بود و با این درخواست روبه‌رو شده بود که خود و محیط پیرامونش را برای کسی توصیف کند که تازه تلفنی با او آشنا شده است. این فرد (یعنی بنده) خواهش کرده بود که کوان از مهارتش در چینش صحنه استفاده کند، به‌خصوص برخی اغراق‌های مختص خودش، مثلِ استفاده از اسم برندها و حاشیه‌گویی‌هایی که بعضاً می‌توانستند در پاورقی بیایند. با ملایمت پرسید: «لازم است؟ حس می‌کنم گفتنِ اسم برندها خیلی کار چیپی است». دوست داشت این نکته را به‌خوبی روشن کند که در زندگی واقعی، با شلوارک و دمپایی زندگی می‌کند و همیشه همان بچۀ جزیره‌نشین است. ولی اصرار کردم که جزئیات بیشتری بگوید. آن کاناپه چطور؟ «این‌یکی، خب، یک جورهایی، امممم، انگار دارم توانایی توصیفم را از دست می‌دهم».طی چند روزِ بعد، چندین ساعت با هم حرف زدیم و دوباره نگاهش را به سوی خودش معطوف کردم، یعنی همان کاری که معذبش می‌کند. او در نیویورک خوشحال بود از اینکه به مهمانی‌های شادِ مرکز شهر می‌رود و کسی حواسش به او نیست، «مثل یک توریست نامرئی آسیایی که همه‌جا حضور دارد».کوان حالا در منطقۀ وست‌سایدِ لس‌آنجلس زندگی می‌کند و مثل خیلی از ما، به‌خاطر همه‌گیریِ ویروس کرونا خانه‌نشین شده است. جلسه‌هایی که از طریق نرم‌افزار زوم برگزار می‌شود، روی مخش رفته، چون در این جلسات باید جلوی دوربین باشد، نه توی پس‌زمینه که راحت‌تر است. او مدیر تولید فیلم «آسیایی‌های خرپول» بود و در دنباله‌های این فیلم نیز همین سمت را خواهد داشت. برنامه‌ریزی برای آغاز ضبط این فیلم‌ها انجام شده بود، اما حالا مثل همۀ ‌چیزهای دیگر به تأخیر افتاده است. او در شرکت تولیدی خود، مشغول ساخت دو سریال تلویزیونی دیگر نیز هست. خودش دربارۀ یکی از این سریال‌ها می‌گوید «چیزی بین دانتن ابی و آثار دیوید لینچ که داستانش در آسیا رخ می‌دهد». دیگری هم یک مستند سریالی است در مورد دودمان‌هایِ متولیِ کسب‌وکارهای لوکس.یک روز صبح که به او زنگ زدم، صدایش بی‌رمق بود. وقتی دلیلش را پرسیدم، گفت: «نه، خوبم. فقط ...». سپس در مورد چندین مورد حمله به آسیایی‌های ساکن آمریکا، به‌خصوص در تگزاس، حرف زد که دلیلش نامگذاری کووید-۱۹ به «ویروس چینی» بود. او نگران مادرش بود که هنوز در تگزاس زندگی می‌کند. نگران تمام دنیا بود. اما قدردان کارش نیز بود: «در هالیوود، نوعی خوش‌بینیِ دوست‌داشتنی حاکم است. یک روز، که همه‌مان دوباره بتوانیم از خانه بیرون برویم، هرکس باید چیزی آماده کرده باشد».آن روز کِی خواهد رسید؟ ظاهراً معلوم نیست. اتفاقاً این سؤال را از او پرسیدم که با توجه به اینکه رمان سکس و خودپرستی، با موضوع زندگی پرافادۀ ثروتمندان مضحک، در دوران شیوع جهانی یک بیماری منتشر می‌شود، این امر را عجیب یا ناشایست نمی‌داند؟ کوان، در پاسخ، به شیفتگیِ دوران کودکی‌اش برگشت. «ریشۀ افاده چیست؟» خاطرۀ دیگری برایم گفت در مورد یک مهمانی که، در آن، تنها اجنبیِ آنجا به جز خودش (که آدمی زیبا و موفق بود، اما جزء خودی‌های آپر ایست ساید محسوب نمی‌شد) به شکل ناجوانمردانه‌ای از ورود منع شد. کوان می‌پرسد «ریشۀ این طرد چیست؟» اتفاقاً جوابی که خودش به آن رسیده مضمون پنهان تمام کتاب‌هایش است: آن واکنش قبیله‌ای و باستانی به بدوی‌ترین احساس، همان احساسی که این روزها همه‌مان به زندگی با آن خو گرفته‌ایم. «ترس. ترس از ناشناخته‌ها».پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را رایان بردلی نوشته است و اولین‌بار در شمارۀ جولای-آگوست مجلۀ آتلانیک به انتشار رسیده و سپس با عنوان «The Social Codes of the Crazy Rich» در وب‌سایت همین مجله نیز بارگذاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۹۹ با عنوان «کوین کوان: متخصص احمق‌های پولدار» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.•• رایان بردلی (Ryan Bradley) جستارنویسی است که دربارۀ موضوعاتی همچون موسیقی و فیلم، هنر، غذا و چیزهای دیگر می‌نویسد. او قبلاً از دبیران مجلۀ فورچون بوده است.[۱] Crazy Rich Asians[۲] The Joy Luck Club[۳] China Rich Girlfriend[۴] Rich People Problems[۵] Sex and Vanity[۶] WASP که خلاصۀ عبارت آنگلوساکسون‌های سفیدپوستِ پروتستان (White Anglo-Saxon Protestant) است، تعبیری کنایه‌آمیز است که معمولاً از سمت گروه‌های اقلیت آمریکایی استفاده می‌شود. لغت Wasp به معنی زنبور هم هست [مترجم].[۷] Comedy of manners[۸] A Room with a View</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 11:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول‌دارها به بقیۀ آدم‌ها «نگاه» نمی‌کنند</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomaan/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%82%DB%8C%DB%80-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-dys0bbz1l8lr</link>
                <description>دو تحقیق جدید نشان می‌دهد چهرۀ انسان‌ها برای کسانی که پول بیشتری دارند، جذابیت کمتری داردنویسنده:سامی نیکالس ترجمۀ: نجمه رمضانی مرجع: Esquireدر درددل‌های روزمره، به احتمال زیاد از دوست و آشنایی شنیده‌ایم که فلان شخص «از وقتی پولدار شده، دیگه ما را نمی‌شناسه». این نتیجه‌گیری که از اعماق حکمت عامیانه بیرون آمده است، چندان بیراه نیست. تحقیقات جدیدی که در حوزۀ روان‌شناسی انجام شده‌اند، نشان می‌دهند چهرۀ دیگران، برای کسانی که خود را پول‌دار می‌دانند، در مقایسه با فقیرترها، جذابیت کمتری دارد. در واقع، توجه پولدارها به شکل نظام‌مند به دیگر انسان‌ها و مشکلاتشان کمتر است.سامی نیکالس، اسکوئر — هرکس در فیس‌بوک شاهد بحثی احمقانه بوده باشد می‌داند که هرقدر جیب‌تان پر پول‌تر باشد احتمالاً کمتر می‌توانید میزان رفاه خودتان را درک کنید. اما، براساس تحقیقی که به‌تازگی در مجلۀ سایکولوژیکال ساینس۱ چاپ شده است، مشکلْ عمیق‌تر از این است، تاحدی‌که می‌توان گفت اصلاً افراد پول‌دار به دیگران یا مشکلاتشان توجهی نمی‌کنند.روان‌شناسان دانشگاه نیویورکْ نظریۀ «اهمیت انگیزشیِ»۲ دیگر انسان‌ها را بررسی کرده‌اند، نظریه‌ای که می‌گوید ما به چیزهایی توجه می‌کنیم که برایمان ارزشمندتر به نظر بیایند. این ارزش نیز اغلب از دو راهِ تهدید و پاداش مشخص می‌شود.برای انجام این تحقیق، شصت‌ویک نفر در منطقه‌ای از شهر منهتن، درحالی‌که عینک گوگل زده بودند، راه رفتند. این شاید تنها باری بود که عینک گوگل حقیقتاً استفادۀ واقعی داشت! محققان از شرکت‌کنندگان خواستند طبقۀ اجتماعی‌شان را تعیین کنند. آن‌هایی که خودشان را پول‌دار می‌دانستند، در مقایسه با کسانی که خودشان را از طبقات اجتماعی پایین‌تری می‌دانستند، کمتر به دیگران نگاه می‌کردند. وقتی هم که شرکت‌کنندگان را به نگاه‌کردن به عکس‌هایی از «تصاویر خیابانی گوگل» ملزم کردند و نگاه‌کردنِ آن‌ها به دیگران را تحلیل کردند، نتایج همچنان یکسان بود.محققان دانشگاه نیویورکْ آزمایش جداگانه‌ای انجام دادند تا تحلیل کنند که آیا میزان نگاه‌کردن شرکت‌کنندگانشان به دیگر انسان‌ها آگاهانه بوده است یا غیرارادی؟در این تحقیق، دو مجموعه‌ عکس شش‌تایی، شامل یک چهره و پنج شیء بی‌جان، به شرکت‌کنندگان نشان می‌دادند که پنج عکسْ مشابه و یکی متفاوت بود. مجموعۀ یک و دو پی‌درپی در فواصل زمانیِ ثابت روی صفحۀ نمایشگر می‌آمد تا آنکه شرکت‌کننده با فشردن یک دکمه مشخص کند که آیا تفاوتی بین دو مجموعه می‌بیند یا خیر. انسان‌هایی که خودشان را کمتر پول‌دار می‌دانستند در تشخیص تغییرِ چهره‌ها سریع‌تر از کسانی عمل می‌کردند که پول‌دار بودند. این به‌اعتقاد محققان به‌معنای این است که صورت‌ها «اهمیت انگیزشی» بیشتری برای کسانی دارد که پول کمتری دارند.پس همان‌طور که می‌دانید، جهان افتضاح است.پی‌نوشت‌ها:• این مطلب را سامی نیکالس نوشته است و در تاریخ ۲۹ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان «Rich People Are Oblivious to Other People&amp;amp;amp;#x27;s Problems, According to a New Study» در وب‌سایت اسکوئر منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۴ فروردین ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان «پول‌دارها به بقیۀ آدم‌ها «نگاه» نمی‌کنند» و با ترجمۀ نجمه رمضانی منتشر کرده است.•• سامی نیکالس (Sammy Nickalls) نویسنده و ویراستار وب‌سایت اَدویک است.[۱] Psychological Science[۲] motivational relevance</description>
                <category>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</category>
                <author>مجلۀ تخصصی ترجمان علوم انسانی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 09:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>