<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدحسین توسلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tavastavassoli4</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:29:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1769958/avatar/3y1nV3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدحسین توسلی</title>
            <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه‌ای بر کتاب «منِ او»</title>
                <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%88-dkqhk2thtv4q</link>
                <description>تییا علی مددی!دیگر کسی در این زمانه به قدم‌هایش فکر می‌کند؟ دیگر کسی حرمت خاکی را که از کف پای رهگذران بلند می‌شود، می‌داند؟ زمینی نیست، سیاهی لزجی است که خیابان‌هایمان را پوشانده. دیگر کسی همسایه‌ی خود را نمی‌شناسد چه برسد به اینکه بخواهد دست ناتوانی را در محله بگیرد! زمانه‌ی ما حتی از چند سال پیش‌مان بسیار متفاوت شده است. بعید است که نسل جوان امروز تصوری از سبک زندگی سنتی جامعه‌مان داشته باشد. پس چگونه می‌توان انتظار داشت که رمانی در فضای سنتی تهران قدیم نوشته شود و خواننده‌ی این نسل با آن ارتباط برقرار کند؟ تنها از پس یک نویسنده‌ی ماهر برمی‌آید که تصویرسازی داستانش را به گونه‌ای خلق کند که خواننده‌ با طی‌شدن زمان و گذشتن صفحات، بیشتر و بیشتر با آن حال و هوا ارتباط گیرد؛ و معتقدم «رضا امیرخانی» در این کار بسیار موفق بوده‌است. چرا که خود من هم چنین مشکلی را در درک داستان داشتم، ولی با جلورفتن داستان، دیگر احساس نزدیکی با شخصیت‌ها و اماکن می‌کردم و به راحتی خود را در کنار آن‌ها می‌دیدم.آیا تنها مهارت نویسنده در این است که ارتباط خوبی بین فضای داستان و خواننده ایجاد کند؟ پس محتوا را چه کنیم؟ یک رمان باکیفیت، هم محتوای خوب دارد و هم ساختار ظاهری خوب. در تفکر نسل جدید، تنفر عمیقی نسبت به سنت ایجاد شده است. در اینجا مجال علت‌شناسی نیست ولی یکی از دغدغه‌های مهم بررسی همین مسئله است. آیا هیچ آموزه و نکته‌ی مثبتی در سنت پیدا نمی‌شود؟! آیا آموزه‌ها و سبک سنتی با سبک مدرن به‌کلی ناسازگار است؟! ولی نویسنده با این طرز تفکر مخالف است. او در تلاش است ساختارها و رسومی را که می‌توان از آن‌ها استفاده کرد و در زمانه‌ی امروز به کار برد، با نثری شیوا بیان کند که نمونه‌هایش را در داستان می‌بینیم. مواردی مانند وجود بزرگتری که تکیه‌گاه خانواده و معتمد محل است و از همه دست‌گیری می‌کند؛ انسان‌هایی که مفاهیمی مانند مرام و لوطی‌گری و نان و نمک را ارزشمند می‌دانند و احترام به عقاید و سنت‌های مذهبی، جزو فرهنگ آن‌هاست؛ سنت‌های مذهبی که هنوز به دید تجاری و ابزاری و فرهنگ های پرتجمل و به ‌بیراهه‌ رفته‌ی امروزی آلوده نشده‌اند.حرف از سنت و مذهب و معنویت شد؟ می‌گویید این چه حرف مسخره‌ای است؟! این خرافات را رها کنیم و با واقعیت سر و کار داشته باشیم! چگونه می‌توان امروزه مقابل این حجم از دین‌ستیزی و روحیه‌ی فیزیکالیستی ایستاد؟ طوفانی که هر کسی را به راحتی درون خود حل می‌کند و می‌برد. آیا معنویت صرفاً نماز و دعا و دست نیاز به درگاه خدا بردن است؟ خیر! معنویت جریان صفا و پاکی درون قلب است؛ شفقت و رحمت نسبت به انسان‌ها، خانواده و اطرافیان است. معنویت &quot;خلوصِ&quot; وجود آدمی و محترم شمردن این وجود است. داستان پر از حضور فرشته‌ها و خدایان نیست، بلکه پر از نمادهای ظریف و زیباست. زیباترین نماد در نظر من درویش مصطفا است که جملاتش و وجودش تجلی معنویت است. داستان از طریق درویش مصطفا، ما را به نگاه‌های وحدت وجودی رهنمون می‌کند؛ چرا که درویش مصطفا همان کشیش مسیحی است، همان حاج فتاح است، همان رهگذر است؛ درویش، همه است. از نمادهای دیگر، آجرهایی اند که هر کدام متعلق به یک انسان اند و نماد خاکی‌بودن و خالص‌بودن هستند. آن‌ها سرشت انسان را نمایان می‌کنند و سرنوشت، بر همان خاکِ انسان‌ها نوشته می‌شود!به دلیل شهرت این کتاب، شاید شنیده باشید که کتاب، رمانی عاشقانه است. پس در وهله‌ی اول این به ذهن خواهد آمد که داستان عمدتاً بر محور احساسات و گفت‌وگوی پسر و دختری خواهد بود. آخر عشق چیست؟ عاشق کیست؟ روایت عاشقانه چیست؟ مگر می‌تواند چیزی جز دیدن دو جوان و عاشق‌شدن آن دو در نگاه اول باشد؟ و سپس غم دوری و فراق که درد روزگارانشان می‌شود و توصیفات عاشقانه صفحات داستان را پر می‌کند. در آخر هم یا تراژدی‌وار، دو عاشق ناکام می‌مانند و خواننده با گریه کتاب را می‌بندد و یا به وصال می‌رسند و خواننده لبخند زنان کتاب را به کناری می‌نهد.اما جواب نویسنده آن است که آری، عاشقی چیز دیگری هم می‌تواند باشد. ارزش عشق فقط به احساس درون آن نیست، بلکه ارزش عشق به برکت آن است؛ به پاکی و نور امیدی است که بر دل عاشقان می‌تاباند. عجیب نیست که پرچم درویش مصطفا، حدیث «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمّ ماتَ، ماتَ شهیدا...» است! فقط احساس عاشقی کافی نیست؛ عفت چیزی است که مانع شکستن این نهال ظریف می‌شود. اگر عشق ساختمانی برای یک زندگی پرشور و شیرین فراهم می‌کند، این حیا و عفت است که به این ساختمان زیبایی می‌بخشد. در خانه‌ی زشت و کثیف، زندگی ملال‌آور است و رقت‌انگیز؛ سطحی است و گذرا. عشق اگر عشق واقعی باشد، رنجش هم واقعی است. باید بعضی اوقات دوری کرد، بعضی اوقات جلوگیری کرد، بعضی اوقات صبر کرد و بعضی اوقات سختی کشید.و همان‌طور که می‌بینیم، داستان روایتگر عشقی پاک و عمیق است که سال‌های زیادی در جان علی و مهتاب پرورانده می‌شود و ما را از سطح پیش پاافتاده روابط رایج این روزها فراتر می‌برد.آری باید دل‌باخته و عاشق بود اما رسم عاشقی را هم باید رعایت کرد. عشق دفعتاً نیست؛ عشق فقط یک حادثه نیست؛ عشق یک عمر زیستن است. ‌اگر تا آخرین لحظات تنفس، عشق و محبت در سینه‌ی عاشق بود، آن‌وقت می‌توان گفت این فرد در زندگی عاشق بود و عاشقانه زیست. داستان نگاه دیگری را هم نسبت به عشق به‌دست می‌دهد که خاص و بدیع است. اینکه عاشق خالص شدن، اوج گرفتن و پرورده شدن عشقش را برتر و مهم‌تر از وصال و ازدواج می‌داند و اگر عشقش را ناپخته و کمال نایافته ببیند میل خود را برای وصل کنار می گذارد و عشق را چنان می پرورد تا جایی که من، او شود. البته این دیدگاه بیشتر به عشق عرفانی و آسمانی شبیه است تا انسانی و زمینی و به نظر می‌رسد نویسنده سعی در پیوند این دو داشته است.در طول رمان با اتفاقات خلاقانه و هوشمندانه از نظر سبک نگارش و یا ارتباط بخش‌ها و عناصر مختلف داستان مواجه می‌شویم که به زعم من نشان از تسلط فوق‌العاده‌ی نویسنده بر شخصیت‌ها، مسیر و اهداف داستان دارد. همچنین گاهی پای داستان به پدیده‌های سورئال باز می‌شود که پیوند حکیمانه‌ای با داستان می‌یابند و از دید نویسنده، حقیقت امور را بازتاب می‎کنند. در پایان می‌توان گفت خواندن‌ رمان، انسان را به حال و هوای دیگری می‎برد. اندیشه‌ها، نقطه‎ نگاه‎ها، انسان‎ها، باورها ،نمادها و فرهنگی را به یاد انسان می آورد که شاید خیلی از ما در دنیای پرهیاهو و غرق در مدرنیته‌مان از یاد برده‌باشیم.</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 15:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای بر کتاب «انسان موجودی یک‌روزه»</title>
                <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-kntpomkty187</link>
                <description>صهانسان موجودی است یکروزه، اما میل درونش به یک روز قانع نیست و جاودانگی را خواستار است. این تضاد بین واقعیت بیرونی و درونی عامل اغلب روان‌پریشی‌ها و مشکلات روانی زمانه‌ی عصر ماست. اما چگونه می‌توان این اختلال را حل نمود؟ چگونه می‌توان آرامش را تقدیم ذهن‌های آشفته‌مان کرد؟ اضطراب‌ها و روان‌پریشی‌های ما در اضطراب ما از مرگ نشأت دارد؛ اضطرابی وجودی که در همه‌ی ما انسان‌ها موجود است، اما چه کنیم با این اضطراب؟ شاید راه‌ حل کلی این بنظر برسد که &quot;تا جایی که می‌توان باید از مرگ و افکار مربوط به آن دوری جست&quot; . اما راه ‌حل روان‌درمانی اگزیستانسیال، ادعای گستاخانه‌ای است که احتمال جبهه‌گرفتن در مقابلش عجیب نیست. جواب آنان این‌ است: مرگ را در آغوش گیرید و در کنار هم مسالمت‌آمیز زندگی کنید!باید به مرگ فکر کرد و به مرگ‌آگاهی رسید، باید اضطراب‌هایمان را تحلیل کنیم و منشأشان را بکاویم تا در نهایت بتوانیم ساز و کارهای دفاعی غلط ذهنمان را اصلاح کنیم و در مکان درستی اضطراب‌ها را خرج کنیم. اروین یالوم، یکی از معروف‌ترین روان‌درمانگران عصر حاضر، در کتاب خود ده داستان را بیان می‌کند که روایتگر روند درمان ده درمان‌جوی او است. یالوم اهل تئوری‌پردازی و یاوه‌گویی‌های انتزاعی نیست، بلکه او اندیشه و روشش را در قالب داستان‌های واقعی آدم‌هایی بیان می‌کند که در عصر مدرن زندگی می‌کنند، نه انسان‌های صد سال پیش.علاوه بر جذابیت داستان‌ها، قلم روان و شیوای یالوم است که کتاب‌هایش را به یکی خواندنی‌ترین آثار در کتابفروشی‌ها تبدیل کرده‌است. خواننده قرابت زیادی با شخصیت‌های داستان‌ها احساس می‌کند؛ چرا که مشکلات مطرح‌شده در آن‌ها، برای من جوان ایرانی هم وجود دارد. در واقع زندگی مدرن آثار مخرب مشترکی در جوامع ایجاد می‌کند. نکته‌ی قابل توجه و ارزشمند در روش درمان معرفی‌شده‌ توسط یالوم، «انعطاف پذیری» آن‌هاست. بدین معنی که یکسری علائم مخصوص و برچسب‌های مشخصی وجود ندارد که روان‌درمانگر آن‌ها را به طور لیست‌شده در کتابی به دست بگیرد و بیماران را علاج کند! بلکه یکسری اصول عملی وجود دارد و او باید با استفاده از آن‌ها با بیمار یک پیوند و رابطه ایجاد کند و رویکرد مخصوصی را برای او پیش بگیرد. رویکردی که باید کل‌نگر و بشر دوستانه باشد و در آن، به فرد به شکل یک انسان کامل نگاه شود. باید این را دانست که در این رویکرد، خود درمانگر است که مؤلف روش درمان بیمارش است، پس او مسئولیت سنگین‌تری بر دوش دارد و باید بر روی رابطه‌ی خود با بیمار تمرکز فوق‌العاده‌ای بگذارد. صداقت و راستگویی با درمان‌جو، محور اصلی رابطه‌ای است که یالوم در داستان‌هایش به تصویر می‌کشد. گاهی اوقات اعتراف به استیصال بود که روند رابطه‌ی یالوم با بیمارش را بهبود می‌بخشید.در مجموع، این کتاب نوشته‌ای است برای شناخت بهتر خود و سپس آسیب‌شناسی و اصلاح نقصان‌های درونی و بیرونی خودمان. اندیشه‌هایی که ما را به سوی آرامش سوق می‌دهند و حیات سالم ذهنی را در این عصر بی‌روح و پر از استرس محیا می‎کنند.</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 14:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای بر کتاب «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری»</title>
                <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-whk2xgafyebz</link>
                <description>«تکاپوی ثروت، جستجوی منفعت، جستجو به دنبال پول آن هم حداکثر ممکن پول، فی‌نفسه هیچ ربطی به سرمایه داری ندارد!» (ماکس وبر/1920-1864)در عصر حاضر شاهد همه‌گیری پدیده‌ای در جوامع به نام سرمایه‌داری هستیم. و یکی از مهمترین دغدغه‌های من علت شکل‌گیری و رشد آن است. ماکس وبر، جامعه شناس مشهور قرن بیستم در کتاب اخلاق پروتستانی خود به کنکاش علت شکل‌گیری سرمایه‌داری در غرب میپردازد و تاکید دارد که این نتیجه و دستاورد خویش، فقط مخصوص غرب است(نه علت ظهور سرمایه داری در زمان و مکان!). وبر یک تمایز برای مطالعه‌ی خود قائل است، یکی &quot;روح سرمایه داری&quot; و دیگری&quot;نظام سرمایه داری&quot; که نهایتا او پروتستانتیسم را مسبب اولی میداند نه دیگری.(نظام سرمایه داری به سازمان‌های عقلانی که فعالیتی دائمی در جهت کسب منفعت، و دو رکن اساسی نیروی کار منضبط و سرمایه‌گذاری منظم را دارا میباشند گفته میشود)امّا نکته مهم آن است که این روح باید بر رقیب خود یعنی روح سنتی غلبه کند و تنها راه آن، ایجاد یک خلق و خوی‌(اخلاق) جدید است نه وضع قانون یا هنجار جدیدی. این اخلاق باید در افراد نهادینه شود و تنها راه آن اعتقادات و دین است. پس نیاز به دین جدیدی داریم که در آن زمان شاهد ظهور پروتستانتیسم بودیم. ایده‌ی «تقدیر» (مقدّر شدن برگزیدگان و ملعون شدگان از پیش) که یکی از باورهای اصلی اکثر فرقه‌های پروتستان بود موجب محو شدن کلیسا، کشیشان و اعتراف شد. ایده‌ی تقدیر سبب شد تا فرد به کار بیشتر توجه کند و «شغل را به مثابه رسالت» خویش بپندارد. کسب پولِ بیشتر نشان‌دهنده‌ی خواست خدا بود و فرد باید برای جمع‌آوری آن تلاش میکرد ولی در عین حال خرج کردن آن محدود بود. در نهایت این فرقه‌ها مسبب ایجاد روحیه‌ی سرمایه‌داری با شعار &quot;سود بیشتر، وقت‌شناسی و صرفه جویی&quot; شدند. به بیان وبر پروتستانتیسم رواج‌دهنده‌ی ریاضت‌کشیِ غربی بود که این موجب رشد‌ روح سرمایه داری گشت.حال تمایل دارم بعد از شرح کوتاهی که از کتاب کردم، تحلیلی بر این اثر وبر ارائه دهم؛با توجه به مفاهیمی که در جامعه شناسی وجود دارد دو رویکرد به اسم ساختارگرا و فردگرا نام برده میشود. در این بین وبر را جزء دسته‌ی ساختارگرا به حساب نمی‌آورند. در واقع ساختارگرا به افرادی گفته می‌شود که رویکرد و نگرشی که در تحقیقات و نظریات جامعه شناختی خود دارند، بر این مبتنی است که ساختار بر فرد ارجحیت دارد. به این معنا که ساختاری که افراد درون آن قرار دارند عامل تعیین کننده‌‌ی رفتار آن جامعه است. اوضاع اقتصادی، سیاسی، سازمان‌ها و حکومت‌ها و... عامل اصلی واکنش های جوامع هستند. اما وبر جزء این دسته افراد نیست و تا حدی اعتقاد دارد که برعکسِ ساختارگرایی، خود افراد جامعه و واکنش‌هایشان هستند که تأثیر بر روی عملکرد سازمان‌ها و حکومت ها دارند.شاید به نظر برسد که مثلاً یک فرد مگر تا چه حد می تواند تاثیر بگذارد؟ اما وقتی همین تک نفر، با چند نفر دیگر همراه می‌شوند و اجتماعی را تشکیل می دهند، آن وقت است که همان تک‌تک افراد به نوعی در حال تاثیرگذاری هستند. چراکه ساختار تشکیل شده از اجتماع آنها وابسته به هر یک از آنها و رفتار آن‌هاست. حال در کتاب اخلاق پروتستانتی، به وضوح می توان رویکرد فردگرا در روند استدلال ها را مشاهده کرد. وبر در این متن تلاش دارد تا نشان دهد چگونه عقاید یکسری افراد که به عنوان رهبر شناخته شده بودند، توانست جدایی در شاخه های مسیحیت ایجاد کند و عده کثیری از مردم را به سوی آن عقاید جلب نماید. و نکته جالب توجه آنکه آموزه هایی که توسط رهبران فرقه‌ها معرفی میشد، تا چه حد تاثیر زیادی بر روی رفتار مومنینِ آن فرقه‌ها داشت. می‌توان دید که رفتار افراد مومن درون این مذاهب، موجب شد تا بستر مناسبی برای گسترش سرمایه داری ایجاد کند، حتی با اینکه ایده ها و آموزه های سرمایه داری (کسب درآمد به عنوان غایت انسان) در اول با برخوردی شدید مواجه شدند و غیرعقلانی به نظر می‌آمدند، امّا با این حال رفتار جامعه پروتستانتی توانست بر آن روحیه سنت‌گرا غلبه کند و راه را برای روحیه‌ای جدیدتر فراهم آورد.و نکته مثبت در اینجا آنست که حتی خود وبر هم متذکر میشود که این تحلیل او، تمام داستان سرمایه‌داری را توصیف نمی‌کند، بلکه از یک عینک خاصی به این پدیده نگاه می‌کند و معتقد است که عوامل مهم دیگری مثل سازمان‌ها و کلیساها و... هم بر روی شکل‌گیری این روحیه‌ی جدید تاثیرگذار بوده‌اند.نکته دیگری که در آثار وبر می توان مشاهده کرد، آن است که اگر او کلمه یا اصطلاح جدیدی را بیان می‌کند، تلاش می‌کند با دقت و وسواس قابل قبولی به شرح و توضیح آنها بپردازد. این خصلت شاید در کمتر کسی از فیلسوفان یا بقیه افراد پیدا بشود که اگر اصطلاح خاصی را بیان می‌کنند، شرح و تفسیر آن را به خواننده واگذار نکنند تا خود او معنا را از داخل متن دریابد. این سبک نویسندگی، در اکثر اوقات موجب بدفهمی و سوء تفاهم در درک متون هم فلسفی و هم غیر فلسفی می‌شود، ولی وبر تا حد خوبی این نکته را رعایت کرده است.ه</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 14:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای کوتاه بر کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم»</title>
                <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-zm5jfkoskljt</link>
                <description>برای نوشتن خلاصه‌ای از این کتاب در سایت‌ها به دنبال نقد و بررسی‌‌ای میگشتم، اما هیچ چیز جز جملات کلیشه‌ای و شعاری نیافتم. برای خودم سوال شد که چگونه میتوانم متنی بنویسم در عین آنکه تکرار مکررات نباشد. حین جدال با این سوال در افکار خود بودم که در نظرم نکته‌ای جالب آمد. و آنکه مفهوم «قهرمان» چگونه در جامعه‌ای بازتاب میشود. با توجه به میزان شناختم، در فرقه‌ی تشیع قهرمان‌های اصلی بی‌عیب، بی‌نقص، بی‌اشتباه و به نوعی فراانسانی(از این جنبه) تصویر میشوند. امّا بنظرم قابل توجه آن است که این الگو به قهرمان‌های بعدی این فرقه‌ هم از جانب راویان تعلق یافته است. بدین معنی که اگر کسی را قهرمان به حساب آورند دیگر رسانه‌ی مبلّغ آن حاضر نیست برای رفتار‌ها و تصمیمات او خطا و اشتباهی قائل شود. به نظرشان قهرمان امکان بروز هیچ اشتباهی را ندارد و اگر کسی مدعی خطایی شود، یا برچسب کفر بر دهانش می‌نهند و یا تلاش میکنند تا هرجور که شده است، برایش دلیل تراشی کنند.امّا گاهی روایت داستان قهرمانان به زبان خودشان «قهرمان بودن» را واقعی‌تر جلوه‌گری می‌کند. و این، آن چیزی بود که من در این خودنوشت قاسم سلیمانی احساس کردم. یک قهرمان اگر قهرمان باشد، ابایی ندارد از آنکه اشتباهاتش را بیان دارد. او در قسمت‌هایی از داستانش مینویسد «آنوقت شاه در ذهنم خیلی ارزشمند بود. [اما] این حرفِ [او] پتکی بود بر افکار من!» و یا «از من سوال کرد: آیت‌الله خمینی را میشناسی؟ گفتم: &quot;نه&quot;. گفت: تو مُقَلِّد کی هستی؟ گفتم:&quot;مقلد چیه؟&quot;» این جملات حاوی آن‌اند که او ترسی از گفتن عقاید اشتباهش یا نقص اعمالش نداشت. برای من وجود اینگونه قهرمانان قابل قبول تر است. قهرمانی که انسانی باشد، در عین انجام بهترین کار‌ها ولی گاهی اشتباه هم میکند. «اشتباه» خصیصه‌ی جداناپذیر انسانی است.شخصیت اصلی داستان در طول کل زندگی‌اش از نظرم دارای چهار صفت مهم بوده است. خلوص، مسئولیت‌پذیری ، شجاعت و اخلاق‌مداری. اگر ارزش‌گذاری فلسفه‌ی یک عمل را کنار بگذاریم، صرفاً خالصانه عمل کردن آن فی‌نفسه ارزشمند است. یعنی اگر به هر نحوی عقیده‌ای را پذیرفتی از هیچ تلاشی در مسیر آن دریغ نکنی که این ارتباط تنگاتنگی با مسئولیت‌پذیری فرد در جایگاه‌ش دارد. و اما صفتی که در عصر امروز کمتر برای آدمیان قابل لمس است شجاعت است. و در جای‌جای کتاب حضور این روحیه را در او میتوان دید. و آخرین صفت که از اخلاق ورزشکای گرفته تا اخلاق جنگ‌آوری در زندگی او هویدا است.کتاب راوی داستانی پر فراز و نشیب است که ابتدا و انتهایش ارتباطی باهم ندارند. او پسرکی در روستاهای کرمان، مانوس با طبیعت، همراه با زخم‌های همیشگی خار‌ها در پایش از روی محبتش به خانواده برای فراهم کردن پول قرض پدرش به شهر میرود و پس از پیداکردن کار، پول را فراهم میکند. او به زورخانه، کلاس کاراته و زیبایی اندام میرود و پس از آن با دوستانی که «ضدشاه» بودند آشنا می‌شود و در مساجد و تکیه‌ها شرکت میکند. او مسیرش را در عکسی میبیند که به قول خودش آینه‌ی هر روزش بود و همچنین عقایدی که در آن روزهای قبل انقلاب در وجودش حک می‌شدند و او با برداشتن گام‌های بیشتر در این مسیر، بیشتر از چیزی نمیترسید.داستان متنی جذاب، روان و پرکشش دارد، و اجلِ عمر، داستان را بی‌پایان گذاشته است. اگر کمی فراغت دارید این خودنوشت کوتاه را از قاسم سلیمانی بخوانید.</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 14:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای بر کتاب جنایت و مکافات اثر فئودور داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%A6%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-pjbkjbuc9oli</link>
                <description>تاریخ بشر مملو از جنایت‌هایی بوده است که عاملان آن، هر کدام به قصدی خاص، اعم از نجات و یا نابودی انسان، تملک سرزمین، غارت اموال، نفع شخصی، ارضای میل درونی و... تلاش برای تحقق بخشیدن به هدف خود کرده اند. امّا چگونه میتوان رفتار این جنایت‌کاران را فهم کرد؟ قطعا با نگاشتن رساله‌ای فلسفی یا جراحی مغز آنان نمیتوان به راز خُلق و خوی این انسان‌ها پی برد. بلکه باید خودمان مجرم شویم تا بتوانیم در کالبد این موجودات رسوخ کنیم و روحیات و افکار آنان را درک کنیم. به همین خاطر است که داستایوفسکی توانسته است به جرم‌شناسی بپردازد. او با سپری کردن سالیانی به عنوان مجرم در زندان و جان سالم به در بردن از حکم مرگش، دچار تحولاتی اساسی در درون خود شد. او پس از آزاد شدن به نگارش کتاب‌هایی از جمله «جنایت و مکافات»، «يادداشت های زیرزمینی» و... پرداخت که در آنان میتوان حیات ذهنی مجرمان را به خوبی مشاهده نمود.او هیچگاه در کتاب‌هایش به تئوری پردازی‌های بیهوده نمی‌پردازد و از گفتن جملات سنگین و رنگین تا جای ممکن اجتناب میکند . داستان‌ها تنها روایت‌گر و توصیف کننده‌ی روحیات و رفتار مجرمان هستند که هر کدام در بستر روایی خاص خودش به نمایش گذارده میشود. در واقع سبک داستایوفسکی «رمان به مثابه فلسفه» است و فلسفه‌ی تفکرات او آمیخته با شخصیت‌ها و اتفاقات داستان‌هایش است.کمتر نویسنده‌ای را میتوان یافت که چنین دقیق و موشکافانه به تحلیل شخصیت‌های داستان‌هایش بپردازد، این ویژگی نشان از شهود و تخیل قوی داستایوفسکی دارد که در هر سکانس و اتفاق شاهد توصیف مفصل افکار، تمایلات و احساسات کاراکترها هستیم و علاوه بر آن تصویرپردازی ظریف او از مکان‌ها باعث همبستگی عاطفی بیشتر خواننده با داستان میشود.این را هم خوب است بدانیم که جنایت و مکافات در واقع یک داستان سریالی بوده است که داستایوفسکی در شمارگان یک مجله به چاپ می‌رسانده و بعدها همه‌ی آنان جمع آوری شده و در قالب کتاب امروزی خودش در آمده است. حال باید دید هدف از نگارش این داستان چیست، طبق گفته‌ی خود نویسنده: «این داستان تبیین روان‌شناختی یک جنایت است. جوان دانشجویی متعلق به قشر ضعیفِ طبقه‌ی متوسط که از دانشگاه اخراج شده و در نهایت عسروحرج زندگی میکند، از سر بی‌فکری و فقدان اعتقادات راسخ، مجذوب افکار بیگانه و &quot;ناقصی&quot; میشود و تصمیم می‌گیرد که یکبار برای همیشه خودش را از فقر و فلاکت خلاص کند...» این جوان راسکولنیکف نام دارد که فردی منزوی و انسان‌گریز است، با این حال داستان بر محور رفتار و احساسات او، و برهمکنشش با اطرافیانش شکل می‌گیرد.محتوای داستان نشان از باور‌های داستایوفسکی در آن دوران دارد. او در واقع مخالف نفوذ تفکرات غربی به جوامع روسی بود. یکی از مهمترین دغدغه‌های داستایوفسکی در سال‌های پس از زندان تبیین نقش و جایگاه روسیه در جهان آن روزگار بود. او به دنبال آن بود که هویتی مجزا از غرب برای روسیه ترسیم کند و یا به بیان او «متر و معیار اروپایی دیگر به‌ درد نمی‌خورد». در نگرش او ملت روس حامل حقیقتِ پیام مسیح تلقی می‌شد و این پیام برای آحاد روس‌ها قابل فهم بود. او اندیشه‌های پوزیتیویستی و اخلاق مبتنی بر اصالت منفعت را قرائتی نادرست از انسان و جامعه میدانست که در نقطه‌ی مقابل معنویت ارتدوکسی بود که قرن‌ها در روسیه ریشه دوانده بود. و به طور خلاصه دو دغدغه‌ی اساسی او را میتوان &quot;اصلاحات&quot; و &quot;حفظ اندیشه‌های آخرت‌شناسانه‌ی روس‌ها&quot; دانست.داستایوفسکی در این رمان نیهیلیسم را اندیشه‌ای معرفی می‌کند که به قتل منجر می‌شود. او در این اثر به بازنمایی تصادم میان مرز‌های اخلاق و حقوق، نیهیلیسم، نهضت‌های انقلابی و خشونت میپردازد. او نگاه خصمانه‌ای نسبت به آنها دارد و آن‌ها را سوغات غرب، بازتاب فکر سکولار و مهلک می‌داند. او به جای این افکار از توجه به کنش‌های انسانی برخاسته از اخلاق مسیحی و معنویت ارتدوکس سخن می‌گوید و آنها را «پادزهری در مقابل نیهیلیسم» به شمار می‌آورد. و همینطور در داستان شاهد بازتاب این عقاید در قالب رابطه‌ی زن روسپیگری(سونیا) با راسکلونیکف هستیم. و خلاصه‌ی عنوان کتاب، جنایتکار باید مکافات جنایت خود را بپذیرد و از کرده‌ی خود پشیمان شود.برای این کتاب ترجمه‌های گوناگونی وجود دارد که بهترین آن ترجمه‌ی مهری آهی است. با آنکه ترجمه‌ای قدیمی است، اما روان‌تر، فاخرتر و جذاب‌تر از بقیه ترجمه‌ها است. این کتاب را هرچه زودتر تهیه کنید و در تاریکی غروب‌ها با یک فنجان چای داغ به مطالعه‌ی این داستان پرماجرا بپردازید.</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 10:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «تائو ته چینگ، ترجمه و شرح سیدحسین نصر»</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A6%D9%88-%D8%AA%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B5%D8%B1-a9jldjzpdxq0</link>
                <description>? حدود 700سال قبل از میلاد فردی در چین زندگی میکرده به نام «لائوتزو» به معنی &quot;پیرِ کهن&quot;. در طی حیاتش به نقاط مختلف چین سفر می‌کنه و کتابی به اسم «تائو ته چینگ» به معنی &quot;طریق و فضائل آن&quot; تالیف می‌کنه که امروزه محققین اون رو یک کتاب آسمانی می‌دونن. بعد از اون دینِ &quot;تائوئیسم&quot; در چین شکل میگیره که تا به امروز به حیات خودش ادامه داده. این کتاب شامل دو دفتر و 81 بابه. کتاب از ساختاری ادبی و جملات قصار تشکیل شده که شباهت زیادی به بعضی کتب آسمانی دیگه میده.? در این کتاب چند مفهوم مهم وجود داره که بهشون می‌پردازیم. اولین و اصلی‌ترین کلمه‌ &quot;تائو&quot; هست. تائو هم طریقی برای رسیدن به حقیقت و هم خود حقیقته. جاودانست، همه رو می‌آفرینه ولی هیچوقت ادعای مالکیت نمی‌کنه. اگر بخوام تناظری برقرار کنم که فهم بهتری ایجاد شه میتونیم همون کلمه‌ی خدا رو براش بگیم که در عین تشابه فرق داره. دومین کلمه مفهوم &quot;وو-وی&quot; (wu-wei) به معنای &quot;عدم فعله&quot;. یعنی انجام عملی بدون فعل. این مفهوم تاحدی متناقض‌نماست ولی از نظر لائوتزو این بهترین عمل برای کل جهانیانه. فقط حکیمه که میتونه به درجه‌ی عدم فعل برسه، تائو همیشه در حالت عدم فعله ولی هیچ کاری رو انجام نیافته باقی نمیذاره. آب بودن و چوب نتراشیده بودن شبیه‌ترین مثال‌هاییه که اون برای عدم فعل میزنه. این شیوه‌ی رفتار موجب میشه تا حکیم رقابت‌جو نباشه، حمله کننده، طمع‌کار و چیره‌گر نباشه و بلاعکس لطیف و ضعیف باشه. اونوقته که می‌تونه بر همه چیز چیرگی پیدا می‌کنه.? ساختار محتوایی این کتاب 3 محور اصلی داره که یک مثلث واحد رو تشکیل میدن. اضلاع اون عبارتند از تائو، انسان/جامعه و جهان. این 3 محور به طور تکرار شونده در باب‌های کتاب ذکر میشن و هیچ روند خطی‌ای وجود نداره. اولین باب کتاب به توصیف ذات تائو می‌پردازه و در سرتاسر کتاب از صفات اون سخن میگه و رابطه‌ی اون رو با جهان و انسان توضیح میده.? محور دوم شامل دو بخش انسان و جامعه‌ی انسانیه. در بخش اول به رابطه‌ی انسان با خود و دیگر انسان‌ها می‌پردازه. چگونگی رفتار و کردار حکیم رو به عنوان بهترین فرد ممکن بیان میکنه. به طور مثال در جایی میگه: «حکیم پس از به پایان رساندن کار خود، خودستائی نمی‌کند، مغرور نمی‌شود، متکبر و بی‌رحم نمی‌شود.» در واقع حکیم در بالاترین مرتبه‌ی خودآگاهی قرار داره. همچنین لائوتزو سعی میکنه انسان رو به خودش بشناسونه و ذوابعاد وجودیش رو براش نمایان کنه. بخش دوم شامل جامعه میشه که در اون به رابطه‌ حکومت با مردم میپردازه. رفتار حاکمان درستکار و حکومت‌داریشون رو بیان میکنه. درباره‌ی جنگ و آداب اون سخن میگه، رفتار جنگاور براش مهمه و جایی میگه که سلحشور واقعی خشونت به کار نمی‌بره.? محور سوم جهانه. در این بخش‌ها لائوتزو به سازوکار جهان می‌پردازه و از نظرش جهان یک دوگانه‌ی وحدت‌یافت‌ست. &quot;نیستی و هستی زاده یکدیگرند، مشکل و آسان مکمل یکدیگرند، بلندی و پستی به سوی یکدیگر تمایل دارند.&quot; هدف اصلی اینه که انسان در هارمونی با جهان هستی قرار داده شه و اونموقع‌ست که مدینه‌ی فاضله محقق میشه. همچنین لائوتزو 3 گنجینه‌ی مهمش رو بیان ‌می‌کنه: &quot;اول رحمت است، دوم صرفه‌جویی است، سوم جرأت نکردن در رأس دنیا قرار گرفتن است.&quot; در آخر مطالعه‌ی این کتاب رو برای چگونگی زیستن، آموختن و حتی لذت بردن پیشنهاد می‌کنم.?«گفتار حاکی از حقیقت مزّین به زیبایی نیست/ گفتارِ مزّین، حقیقت نیست/ آنکه واقعاً خوب است، زیاده سخن نمی‌گوید/آنکه زیاده سخن می‌گوید، واقعاً خوب نیست/ آنکه واقعاً می‌داند، تظاهر به دانش وسیع نمی‌کند/آنکه تظاهر به دانش وسیع می‌کند، واقعاً نمی‌داند.» تائو ته چینگ-باب هشتاد و یکم. </description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 00:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%AA-aolcqe5vrviv</link>
                <description> خلاصه‌ای از کتاب حکمت بی‌قراری، نوشته آلن واتسآلن ویلسون واتس، نویسنده و سخنران بریتانیایی و متولد 1915م، یکی از اولین کسانی بود که فلسفه و مذاهب شرقی را برای مخاطبان غربی تفسیر و بیان کرد.(1) واتس در یکی از کتاب‌های خود با نام «حکمت بی‌قراری» تلاش کرده است تفسیری عملگرایانه(به معنای چگونه زیستن نه صرفاً توصیف چیستی زندگی) از فلسفه‌ی تائوئیسم(2) برای زندگیِ انسان عصر کنونی ارائه دهد. واتس کتاب خود را «پیامی برای عصر اضطراب» معرفی می‌کند چراکه او خود در جوانی به آمریکا مهاجرت کرده و با چالش‌های زیست در جهان مدرن آشنایی دارد و سعی دارد راه چاره‌ای معرفی کند. در ادامه خلاصه‌ای از گفته‌های او را تشریح می‌کنم.از نگاه آلن واتس در عصری زندگی می‌کنیم که گویی عدم امنیتی ما را فراگرفته است. بدین معنی که در طول تاریخ ساختار‌ها، سنت‌ها و نهادهایی از قبیل سنت‌های خانوادگی اجتماعی ویا نظام‌های سیاسی ویا باورهای فرهنگی مذهبی شکل ‌گرفته‌اند که اکنون در حال فروریختن می‌باشند. تکیه‌گاه‌های انسان امروزی در امور زندگی‌اش از بین رفته و دست‌آویزی برای او باقی نمانده است. پشت‌وانه‌های فکری و عملی او از میان رفته است و در نهایت این پشت‌وانه‌های فروریخته با خلاء‌هایی جای‌گزین می‌شوند که اضطراب را به ارمغان می‌آورد. فرد عریان شده به جهانِ بی‌انتها پرتاب می‌شود. او که حال مسئولیت جهان خویشتن را بر عهده دارد روشنایی‌ای در مقابل خود نمی‌بیند. گویی حقیقت در پشت ابرها پنهان شده و شکاکیت مانند حاله‌ای دور آن را فراگرفته است. انسانِ رها شده و آزاد، فراروی خود جهانی خاکستری را می‌بیند که هیچ نقطه‌ی اتکایی برای خود در آن نمی‌یابد. ممکن است این آزادی و رهاییِ یکباره برای افراد نشاط مقطعی و اندک داشته بوده باشد ولی در ادامه عمیق‌ترین اضطراب‌ها را به دنبال داشته است. مواجهه‌ی فرد با جهانی پرهرج و مرج و آکنده از افکار و اعمال و اَشکال مختلف، او را ناامید می‌کند چراکه در نظر او زندگی سیلابی پرآشوب و بی‌شکل و هدف است(چراکه مسیری اطمینان‌بخش و همچنین عقیده و عملی درست در نظرش وجود ندارد). ناپایداری و بی‌هدفی، «آینده» و «امید» را از میان می‌برد و طبعاً او خوش‌بختی‌ای در آینده نخواهد دید. انسانِ عصر جدید امنیت‌زدایی شده است و در این نقطه‌ی حسّاس او در جهان به دنبال امنیت می‌گردد. جویای آرامش است ولی تکیه‌گاهی برای آسودگی خاطرش نمی‌یابد.جهان چیزی برای آویختن ندارد. درست خواندید دست‌آویزی وجود ندارد و نمی‌توانید به زندگی چنگ بیندازید. زندگی ذاتاً ناپایدار، جاری و دائماً در حال دگرگونی است. همه چیز در زندگی در حال تغییر است و اگر کسی بخواهد چیزی را متوقف کند ویا چیزی سکونت یابد آن‌وقت خواهد مُرد و دیگر جایی در زندگی ندارد. مرگ، باقی و ساکن و زندگی، گذرا است. برای چنگ زدن نیاز به چیزی ساکن و استوار دارید تا در سیلاب غرق نشوید ولی زندگی این‌چنین ماهیتی ندارد. درک اشتباه از ماهیت جهان موجب می‌شود انتظار نادرستی از آن داشته باشیم و سپس سرخورده شویم. در واقع نباید به دنبال امنیت و آرامش بگردیم. می‌بایست در اول به سراغ علت فهم نادرست‌مان از زندگی برویم و سپس راه چاره‌ای به میان نهیم.از نظر واتس مشکل اصلی انسان خودآگاهی او نسبت به زمان است. فرد آینده و گذشته را وارد لحظه‌ی اکنون می‌کند و زمانِ حالِ خود را متشکّل از این دو می‌بیند. اما گذشته از بین رفته و آینده هنوز موجود نشده است. هر دو مفهوم، تصاویری ثابت در ذهن هستند که هیچ جایی در زندگی و لحظه‌ی اکنون ندارند. آن چیز که ساکن و ثابت باشد مرده است و زندگی خارج از آن وجود دارد. پس اگر فرد شادی و آرامش را در گذشته و آینده جست‌و‌جو می‌کند مانند این است که در اعماق دریا به دنبال آتش می‌گردد. در لحظه‌ی اکنون نه گذشته و آینده‌ای وجود دارد و نه در گذشته و آینده شادمانی‌ای. «ترس از آینده و یا خاطره‌ای در گذشته تباه‌کننده‌ی اکنون و حال است. پس چرا باید به فکر خوردن غذا در فلان رستوران در هفته‌ی بعد باشم ولی از غذایی که اکنون می‌خورم لذت نبرم؟ اندیشیدن به گذشته و آینده، ناهشیاری نسبت به زمان حال را در پی دارد. ما اکثر اوقات از زندگی کردن باز می‌مانیم زیرا همواره در حال آمادگی برای زندگی هستیم.»درک نادرست ما از زمان و جست‌و‌جوی زندگی بیرون از لحظه‌ی حال، موجب ایجاد دوپارگی در وجود انسان شده است و او، شکافی میان خود و جهان می‌بیند. این شکافِ انسان و جهان ناشی از دوپارگی در حیات آدمی است. او خود را در دو بخش مجزای «من-فکر» و «من-جسم» می‌بیند که اولی اسیر دومی شده و همیشه باید مراقب رفتارها و سرکشی های دومی باشد. از جانب دیگر من-فکر درمی‌یابد که همسایه‌ی خود همیشه درحال تغییر است. من-جسم در گذر زمان تنومند و فرسوده می‌گردد، جوان و فرتوت، کوتاه و بلند و راست و خمیده می‌شود. گاهی رنج و درد به خود می‌بیند و گاهی لذت و شادی. گویی ذاتِ من-جسم مانند جهان بنیادی ناپایدار و گذرا دارد. این واقعیت من-جسم را برای من-فکر به امری غیرقابل اتّکا و ناآرام بدل می‌کند چراکه اگر خود را به من-جسم بسپارد، در این جریانِ زندگی به ورطه‌ی آشفتگی و ناامنی خواهد افتاد. پس جسمِ انسان همانند زندگی ترس‌برانگیز است و تکیه‌گاه مطمئنی برای او نمی‌باشد. امّا قابل توجّه آنکه من-فکر یا همان خودآگاهی نیز سرشار از تغییر و تحول است. او در طول عمر و هر لحظه، درونِ جریانی از تجربیات، احساسات، عواطف و افکار مختلف و متغییر حرکت می‌کند. در واقع من-فکر نیز خود درحال تغییر و دگروگونی است و هم‌سرشت با من‌-‌جسم می‌باشد. پس جدا کننده‌ی این دو «من» چیست؟واتس این عامل جدایی و افتراق را توهمِ حافظه می‌داند. به علت آنکه در طول زمان انبوهِ تجربیات و احساسات در ذهن انباشته شده و حافظه را شکل می‌دهد و خاطرات ما، تداعی‌گر این حافظه هستند. یکی از پیامدهای منفیِ این سازوکارِ ذهنی، ایجاد توهمی است که خودآگاهی را از جهان جدا می‌کند و من-فکر به واسطه‌ی حافظه، خود را امری ساکن و ثابت درک می‌کند. به بیانی دیگر همیشه گمان می‌کنیم یک منی در درون من وجود دارد که شکل‌دهنده‌ی هوّیت و هسته‌ی اصلی من است و تا آخر عمر آن هسته ثابت می‌ماند چراکه من حس نمی‌کنم کس دیگری شده باشم. «من-فکر که نمی‌داند خودش پاره‌ای از جریان تغییر است، خواهد کوشید تا با کوشش در ثابت نگه‌داشتنِ تجربه و جهان، از آن معنایی دریابد. لذا مبارزه‌ای بین خودآگاهی و طبیعت، بین اشتیاق به تداوم و اصلِ «جریان پیاپی» وجود خواهد داشت. این مبارزه که یک دور باطل و بیهوده است، خود، حرمان‌برانگیز است. زیرا تضادی است بین دو پاره از یک پدیده و فکر و عمل ما را به هزارتویی هدایت می‌کند که انتهایی ندارد.» در همین نقطه است که انسان معنایی در زندگی نمی‌یابد و از آن ناامید می‌شود. این ناشی از آن نیست که زندگی بی‌معنا یا پوچ است بلکه برآمده از آن است که «تثبیت، هرگز تغییر را نخواهد فهمید. تنها راه معنا کردن تغییر، غوطه‌ور شدن در آن، همسوئی و پیوستن به رقص است.»کلماتی که در صحبت‌هایمان به‌کار می‌بریم جنبه‌ای قراردادی دارند. به یک معنا من با شما یا جماعتی قرارداد کرده‌ایم که برای نمایش دادن چیزی (چه در ساحت ذهن و چه در ساحت بیرونی) از کلماتی مشخص استفاده نماییم که آن کلمات، مفاهیم بین‌الاذهانی را در قالب زبانی همگانی انتقال دهند. پیش‌فرض ضمنی این قرارداد، ویژگی ثابت و معین بودن مفهوم و معنای کلمات است چراکه اگر این پیش‌فرض را نپذیریم، ماندگاری مفهومیِ متن‌ها و نوشته‌ها از بین خواهد رفت. به طور مثال اگر امروز من از اسب به معنای اسب می‌نویسم، فردا شما اسب را به معنای شتر نمی‌فهمید. به این خاطر که در واقعیتِ امر این نگاه را دارم که حتی انسانِ صد سال بعد، معنای اسب را همانگونه که من نوشته‌ام درک می‌کند. اکنون اگر بخواهیم به‌سراغ تعریف معنای زندگی برویم، چه کار بایست کنیم؟ واتس به ما می‌گوید اگر بخواهیم زندگی که ذاتش متغیر، جاری و گذرا است را با کلماتی که ساکن و ثابت هستند تعریف کنیم و آن را در قالب چهارچوب‌هایی منجمد بریزیم، مثل این است که بخواهیم آب رودخانه‌ای را در یک سطل بریزیم تا از جریان آب چیزی بفهمیم. «برای داشتن و فهمیدنِ آب جاری، باید آن را آزاد کنید تا جریان یابد و این همان است که در مورد زندگی مصداق دارد.» برای یافتن معنای زندگی باید جست‌و‌جوی معنای زندگی را رها کنید و در زندگی جریان یابید. «برای درک موسیقی باید به آن گوش دهید، اما تا زمانی که با خود فکر می‌کنید «من دارم به این موسیقی گوش می‌دهم»، دیگر گوش نمی‌دهید.» برای درک زندگی باید آن را همان‌گونه که هست تجربه کنید، یعنی بگذاریم زمان حال ما را فرا بگیرد، در اکنونِ جاودانه غوطه‌ور شویم، شادی و غم را در اکنون بازیابیم (نه در گذشته و آینده) و اندیشیدن به، «من اکنون معنای زندگی را یافته‌ام.» را متوقف سازیم. در نهایت اگر بخواهیم این شکاف بین من و جهان را شفا دهیم و نیاز امنیت و آرامش ذهن را در جهانی که نفْسِ آن عدم امنیّت، بی‌ثباتی و تغییر مدام است برآورده کنیم، باید تقّلا و تکاپوی یافتن امنیت و آرامش را پایان دهیم (چراکه تقّلای امنیت به معنای کنار نهادن هرچیزِ ناامن و ناپایدار است که همان زندگی‌ است. «از این روی نفْسِ معنای جدایی است که باعث می‌شود احساس عدم امنیت کنیم. امن و امان بودن یعنی کناره‌گیری و تقویتِ «من». اما همین خودِ احساسِ کناره‌گیری و جدا کردن «من» است که در من ایجاد احساس تنهایی و ترس می‌کند). جست‌و‌جوی چیزی که در جهان وجود ندارد ما را مضطرب‌تر خواهد کرد و نومیدی بر زندگی‌مان سایه خواهد افکند. می‌بایست خود جزئی از جریان زندگی شویم، اکنونِ متحرک و سرزنده را زیست کنیم، غوطه در بی‌ثباتی و عدم امنیت زنیم و در یگانگی با جهان به آرامش و امنیت دست یابیم.                        جمله‌ی بی‌قراریت از طلب قرار تست                  طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت(1) https://ravantahlil.com/alan_watts(2) تائوئیسم یک سنت و دین در چین می‌باشد و تأکید بر زندگی در هماهنگی با تائو دارد. تائو به طور کلی به معنای طریقت و سرچشمه‌ی همه‌ی چیزها دانسته می‌شود.</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 12:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«لطفاً پس از شنیدن صدای او پیغام خود را بگذارید!»</title>
                <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-gmu8zh4qyrht</link>
                <description>(نقطه‌ی نگاهی خاص به رابطه‌ی انسان با دین)انسان در نسبت با جهان معنا پیدا می‌کند. رابطه‌ی او با تک‌تک عناصر هستی مشخص کننده‌ی هویت، شخصیت و چگونه زیستن او می‌باشد. به طور مثال نوع رابطه‌ام با مادرم در چگونگی شخصیت من اثرگذار است. و یا نوع رابطه‌ام با طبیعت کیفیت زندگی مرا تحت شعاع قرار می‌دهد. رابطه‌ی خود را با دین چگونه وصف می‌کنید و یا دین در زندگی شما چه جایگاهی دارد؟ در این متن تلاش دارم با صورت‌بندی تمثیلی، نوعی از رابطه‌ی انسان با دین را تصویر کنم.شخصی در سرزمینی سالیانی است زندگی می‌کند. در آن سرزمین شهری به نام «دین» وجود دارد که شهره‌ی عام و خاص است. آن شخص از کودکی بارها از آن شهر گذر کرده و همیشه برای‌ش رازآلود بوده است. چراکه در بین مردم می‌شنید هرکس شهروند دین شود، گنج‌های بی‌پایانِ مدفون‌شده‌ی آن شهر او را طلسم کرده و تا ابد جاویدان و خوشبخت خواهد شد. او که در زندگی‌اش به دنبال گنج است تصمیم به کندو‌کاو آن شهر می‌گیرد. شهرِ دین، شهری متروکه نیست و هنوز مردمان در آن زندگی می‌کنند. در طی رفت‌و‌آمدهای زیاد او هنوز از وجود گنجی اطمینان ندارد، ولی افسون این شهر او را مجذوب خود و امیدوارتر به یافتن آن گنج کرده است. امّا در طی سال‌ها او با واقعیّاتی روبه‌رو می‌شود که متفاوت از قصه‌های آن شهر در زندگی‌اش می‌باشد. مردم شهر همه زیبارو نیستند، رابطه‌ی زنان و مردان کشش‌ها و تنش‌هایی دارد. قوانین و حکّامِ آن شهر تغییر می‌کنند و ضعف‌ها و قوّت‌هایی را از خود بروز می‌دهند. خبری از طلسم و خوشبختی جاودانه نیست. حتّی اهریمن‌خانه‌هایی در بعضی کوچه‌ها وجود دارد که قدم‌زدن در شهر را گاه مخاطره‌آمیز می‌کند. آن شخص شهروند دین نیست ولی رهگذری بی‌تفاوت هم نیست. به معابد میرود، به زبان مردم شهر با آنان سخن می‌گوید، قوانین را محترم می‌شمارد و گه‌گاهی آنان را به چالش می‌کشد. او آن شهر را زیست می‌کند. او به عظمت و ارزشمندی این شهر باور دارد، رمز و رازهای بسیاری در مکان‌های باستانی آن یافته است و هنوز به دنبال نشانی از گنج‌ها می‌گردد. در گذر زمان، مردم و حکّامْ شهر را گسترش داده و نوسازی کرده‌اند. دروازه‌های شهر بسیار گشته‌ و تجارت در آن رونق فراوان یافته است. بناهای بلند و کوتاهِ فقه، کلام، اصول، شریعت، عرفان و... از دوردست چشم را مسحور خود می‌کنند. در شهر هر کسی برای خود شخصیت و جای‌گاهی خاص دارد. شاه‌راه‌های شهر هر کدام رنگ و نگاری مخصوص خود دارند و به نام‌های گوناگون نام‌گذاری شده‌اند. بناهای تاریخی و گنج‌ها در زیر خاک مدفون شده‌ و تنها ردّپایی از آن‌ها آشکار است. شخص با سختی دوچندان می‌بایست گوشه و کنار شهر را بکاود، گنج‌نامه‌ها و سرنخ‌ها را بیابد تا بتواند راهی به مقصودش پیدا کند. به همین‌خاطر باستان‌شناسانی ظهور کرده‌ که آنان را «روشن‌گر» نامیده‌اند. وظیفه‌ی آنان یافتن گنج‌نامه‌ها، عتیقه‌ها و اشیای قیمتی از زیر خاک و زدودن آلودگی‌های خرافه، دروغ و... از این اشیا می‌باشد. چراکه برای دست‌یابی به مجسمه‌ای گران‌بها بایستی گل‌و‌لای و کثافات را از آن زدود تا واقعیت ارزشمند خود را نمایان سازد. این مسیر تلاش بسیار می‌طلبد چراکه نابرده رنج، گنج میسّر نمی‌شود.در این تمثیل سعی داشتم دین را در جایگاه یک شهر مرموز و افسونگر برای شخصی نشان‌دهم که او نه می‌تواند آن را رها و از آن چشم‌پوشی کند و نه می‌تواند خود را جزئی از آن شهر و جامعه بداند. او همیشه در رفت‌و‌آمد خواهد بود. از دست‌یابی به گنج مورد انتظارش، گاهی امیدوار و گاهی حرمان‌زده می‌شود. بعضی اوقات خشم او را فرامی‌گیرد و بعضی دیگر علقه‌ی خاطری به آن شهر پیدا می‌کند. امّا ‌در طی سالیان خرده‌گنج‌ها و رمز و رازهایی دریافته که زندگی‌اش را سراسر متحول و ارزشمند کرده است. او به یک شهر بسنده نمی‌کند، شهرها و ادیان مختلف دیگر را به جست‌و‌جو می‌پردازد و این تکاپوی او ابدی خواهد بود.</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 13:40:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابراهیم، آن یگانه پدر ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@tavastavassoli4/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%86-%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-x5nslxp4xmzl</link>
                <description>    هرجا که بنگری ذکر مصیبتی است برای حسین یا مسیح، و یا ایوب و یحیی. امّا افسوس که هیچکس دم از مصیبت ابراهیم نمی‌زند. آن یگانه پدر ایمان نه ابوالبشر بود و نه خاتم النبیاء، و نه حتی پسر خداوند بود. او تنها یک چیز داشت، قلبی پالوده و شفاف (قَلْبٍ سَلِيمٍ 37:84). قطب‌نمای سینه‌اش در جهتی اطمینان نداشت لیکن جهت‌یابی درستی داشت. می‌توان به سان آینه دید که چون سالم و پاک باشد، با تابیدن نور آلودگی‌ها را نمایان و مسیرهای مستقیم را آشکار می‌کند. حال اگر این آینه در قلبی جای گیرد بیراهه‌ها و طریقت‌ها را نشان خواهد داد. ابراهیم شک داشت و به‌دنبال حقیقت بود. از ندای حقیقت اطمینان داشت ولی از طریقت آن نه. واهمه‌ای نداشت و در خطاب به آن ندا شکِ خود را در مسائل گوناگون‌ش ابراز می‌کرد و جواب آنها را می‌یافت (لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِ 2:260). جهت‌یابی قلبش با خدایان و مردم روزگارش هم‌راستا نبود و این او را به شکّی عمیق فرو برده بود. پس به سمت مردمان سرزمینش شتافت و با روح پرسشگرش علّت پرستش آن خدایان را جویا شد (21:52). جوابی نیافت جز تقلید از آیین گذشتگان‌شان(21:53). در آن هنگام او اساس مشکل را دریافت؛ خدا مرده بود و اجسادش در چوب و سنگ باقی مانده بود. آنان معنا را خشکانده و صورت را نگاه داشته بودند. ابراهیم معنویتی درون آن دست‌سازه‌های نمادین نمی‌دید. مگر اینان قرار نبود جلوه‌ای از خداوند باشند و با پرستش‌شان یاد خدا را در دل‌ها زنده کنند؟ ابراهیم هنوز در شک بود.     او که در این کشاکش درونی و برونی درحال نبردی مؤمنانه بود، برای بیداری خفتگان سرزمینش در جلوی‌شان به پرستش ستارگان، خورشید و ماه پرداخت (79-6:76). او خوب می‌دانست که آنان چیز دیگری می‌پرستند، پس از چه روی متوسل به اجرام آسمانی شد؟ ابراهیم به آنها گوش زد می‌کرد نه‌تنها مجسمه‌های کوچک‌شان بلکه ستارگان، آن دورترین اجسام و خورشید و ماه که خالق روز و شب و مجاز از کل اجسام‌اند، آنان را نمی‌توان پرستید مگر جلوه‌ای از حق تعالی را در آنها مشاهده کرد. اگر تو هر چیز را اعم از کتاب و مجسمه و کعبه‌ی سنگی دیدی و در آن جلوه‌ای از خداوند نظاره نکردی و تو را به سوی آفریننده هدایت نکرد، آنوقت است که تو شرک ورزیده‌ای و برای خداوند شریک قائل شده‌ای.     ابراهیم که می‌دید حرف‌هایش مؤثر واقع نمی‌شد و خود از این شک رهایی نمی‌یافت تصمیم به رویارویی با خدایان گرفت. در زمانی مشخص که مردم برای مراسم سالانه‌ی‌شان به بیرون شهر می‌رفتند، ابراهیم به آنان گفت که بیمار است و در شهر تنها ماند(37:89). در اینجا پاره‌ای از مفسرین سعی کرده‌اند که با توسّل به طرق مختلف بیماری جسمانی ابراهیم را اثبات کنند که مبادا پیامبر خدا دروغ گفته باشد، امّا قبول آن مشکلات مهمی را در جلوی پای‌مان می‌گذارد. ( آنکه چگونه ابراهیم در حال بیماری و ناتوانی توانسته با قدرت تمام بتان سنگی را بشکند؟) امّا ابراهیم برای همراهی کردن آنان دروغ نگفت، مرض جسمانی‌ای هم نگرفت. راست میگفت که بیمار است، او به بیماری شک دچار شده بود. ابراهیم می‌دانست که این تصمیم چه عواقبی برای او خواهد داشت. او برای ایمان خود و راه حقیقت جانش را قمار کرده بود. به درگاه خدایان رفت و آنان را خطاب قرار داد. او منتظر ندایی از طرف آنان بود تا بدان‌ها ایمان بیاورد(3:193). خداپرستی مردمان را هم‌جهت با صدای قلبش نمی‌دید، او نه جلوه‌ی انسان و نه جلوه‌ی حق تعالی را در خدایانِ آنان نمی‌دید، بلکه تنها کالبدهایی مرده و تهی بودند. ابراهیم که می‌دانست جزای کارش چیست شروع به شکستن مجسمه‌ها کرد و ایمان داشت ندا دهنده‌ی حقیقی از طریقی محال او را نجات خواهد داد. او به طریق حق نزدیک‌تر می‌گشت. (در خطاب به برخی مفسرین می‌توان پرسید اگر با فرض آنان ابراهیم تنها یک پیامبر بود و از همان اول قصد ارشاد و هدایت مردم را داشت و مُتقَن به طریقت درست بود، چه لزومی داشت که قرآن بیان ‌می‌کند ابراهیم در خلوت خود با آن بت‌ها سخن می‌گفت و آنان را به عمل فرا می‌خواند؟ چراکه کسی برای هدایت شدن در آنجا حضور نداشت.) و سرانجام ابراهیم مجازات شد ولی ایمان راستین او نجات‌بخش جانش شد، سرچشمه‌ی ندا دهندگان آتش را بر او سرد کرد و از مهلکه‌ی مرگ رهانیدش(21:69). ابراهیم مرحله‌ی دشواری از زندگی خود را از سر گذراند و سپس آن دیار را ترک گفت.       این تمام ماجرا نبود، ابراهیم به سوی آزمونی سخت می‌رفت. او که ازدواج کرده بود و تا کهن‌سالی فرزندی نداشت، در عین ناباوری از طرف خداوند به او وعده‌ی فرزندی صالح داده شد که نیاکان او پربرکت خواهند بود (تورات، پیدایش 18:19). این نهایت خوشبختی بود که نصیب ابراهیم شده بود. سال‌ها گذشت و فرزندش جلوی دیدگانش رشد می‌یافت و تنومند می‌شد. او بزرگ‌ترین امید پدرش بود. آن دو دیگر شدیداً به هم وابسته شده و به هم عادت کرده بودند. امّا شب‌هایی فرا رسید که خوابی عجیب ابراهیم را برآشفته کرده بود. آن خواب در شب‌های متوالی استمرار پیدا کرد تا سرانجام ابراهیم را که باورش نمی‌شد، تسلیم خود کرد. رؤیا با او سخنی عجیب می‌گفت. ابراهیم در خواب مشاهده می‌کرد که فرزندش را سَر می‌برد (37:102). معلوم نیست که چگونه فرزندش توانست با این خواب و تصمیم پدر کنار بیاید چراکه او هم باید روح بزرگی می‌داشت. درنهایت هرآنچه بود تصمیم به اجرای آن خواب کردند و به سمت مکان مقرر شده رهسپار گشتند. امّا این سفر، سفری معمولی نبود. هر قدم برای ابراهیم ساعت‌ها که نه بلکه سال‌ها زمان می‌برد. درون‌ش آشوبی برپا بود و نمی‌دانست چه‌کار کند، به حرف که گوش دهد و آیا عمل او واقعاً خواسته‌ی خداوند بود؟ هر از گاهی با فرزند خود صحبتی می‌کرد و در مورد تصمیم‌شان گفتگو می‌کردند. و گاه لرزه بر اندامش می‌افتاد هنگامی که سرِ بریده‌ی فرزندش را جلوی چشمان‌ش تصوّر می‌کرد.      ابراهیم می‌رفت و تنها ایمان داشت. او می‌دانست ایمان نهایت ریسک است. او در افکار خود می‌پیچید و می‌پرسید &quot;چگونه ممکن است با کشتن فرزندم وعده‌ی نسل پربرکتم تحقق یابد؟ چگونه می‌توانم یگانه فرزند عزیزم را با دستان خود سر از بدن‌ش جدا کنم؟ تا به حال کدام پدری تاب دیدن مرگ فرزندش را داشته که حال من مأمور به کشتن و دیدن تن بی‌سر و مرگ فرزندم هستم؟ اگر قرار بود که چنین اتفاقی بیافتد چرا گذاشته‌اند این‌همه سالیان دلبسته‌ی او شوم؟ چرا فرزندی که پس از سال‌ها انتظار بر من عطا شده حال اینگونه تلخ و وحشیانه باید از من گرفته شود؟ فرزندم چه گناهی بر گردن دارد که باید متحمّل چنین رنجی شود؟ چرا هیچ چیز  در نظرم مطابق عقل نمی‌آید؟...&quot; ابراهیم با هر قدم پیرتر می‌شد امّا همچنان ایمان داشت. سرانجام به مکان مقرّر شده رسیدند و پس از کشمکش‌های زیاد، بیم و امیدهای فراوان تسلیم شدند. پدر و پسر تسلیم شدند. آن‌ها در نهایت تسلیم شدند! (37:103) و ابراهیم فرزندش را به پیشانی بر خاک افکند، نفس‌ش بند آمده و دستانش سرد شده بود. قطرات اضطراب از ابروانش چکّه می‌کردند. در برخورد چشمان‌ش با چشمان تسلیم‌شده‌ی فرزندش زمان متوقف می‌شد و او مبهوتِ صحنه‌ی خونین آینده بود. دستان‌ش می‌لرزید و کارد را به زیر گلو نزدیک می‌برد. ثانیه‌ها به شمارش افتاده بودند که ناگهان ابراهیم آغاز نمود، ابراهیم شروع به بریدن کرد، ابراهیم کارد را فشار داد و شروع به حرکت دادن کرد که ناگهان ندا آمد. همان چیزی که او و هر مؤمنی منتظرش بود. ندای حق تعالی فرود آمد که ای ابراهیم! حقّا که خوابت را تحقّق بخشیدی، ما نیکوکاران را این چنین پاداش می‌دهیم. ابراهیم با چشمانی پر از اشک نفسی راحت کشید و فرزند عزیزش دوباره به او بازگردانده شده بود. چراکه او ایمان داشت و مصیبت عظما پایان یافته بود. خداوند ایمان او را به ذبحی عظیم بازخرید (37:107). بدین‌گونه تا هزاران سال هر ساله آیین ذبحِ حیوان وعده‌ی خداوند را بازنمایی کرده است(37:108).     پس از آنکه ابراهیم تمام این مصائب را از سر گذراند و ایمانی واقعی و خالصانه داشت که تا باریک‌ترین لحظات از دست نداد، درود و سلام‌ِ ویژه‌ای از جانب حق تعالی بر روح پرعظمت او فرستاده شد، چراکه او یگانه پدرِ ایمان بود. (سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ، 37:109).? «رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ-۳:۱۹۳»پروردگارا ما (صدای) ندادهنده‌ای را که به ايمان دعوت می‌کرد، شنیدیم که (می‌گفت:) به پروردگار خود ایمان آورید؛ پس ایمان آوردیم؛ پروردگارا، گناهانمان را بیامرز و بدی‌هایمان را از ما بپوشان و ما را در زمره‌ی خوبان بمیران.</description>
                <category>محمدحسین توسلی</category>
                <author>محمدحسین توسلی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 17:29:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>