<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طاهی!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@taxepe</link>
        <description>واقعا هیچ.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:41:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1833270/avatar/oKLpk8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طاهی!</title>
            <link>https://virgool.io/@taxepe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@taxepe/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-mgslzrybe2ti</link>
                <description>از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم دوماه گذشته و وقتی به آن روزها فکر می‌کنم می‌بینم دغدغه‌ای از آن روزها دیگر در ذهنم نیست. حتی غم آن روزها با غم این روزها فرق می‌کند. واقعا مولا حق می‌گفت که هیچ حالی دائمی نیست. بگذریم. این روزها اطرافیانم از ترس حلیم توی دیگ افتاده‌اند،که مثلا ایران با اسراییل درگیر شده است...که مثلا دلار از هفتاد تومان بالاتر رفته و مثلا زور دولت به هیچ مسئله ی اقتصادی نرسیده و فقط حرف است و حرف... اما من وقتی برای پیگیری خبرهای لحظه ای ندارم. آنچه این روزها برایم مهم شده رکاب زدن است. رکاب زدن بر دوچرخه ای که از کوهستان باید خودش را بالا بکشد و از خط پایان عبور کند. رکاب زدن در شرایطی که قحطی آب است و از هم‌تیمی‌هایم جدا افتاده‌ام و انگار چشم امید همه‌ هستم.دلم برای زندگی بی دغدغه تنگ شده؟معلوم است که نه!دوست ندارم که رکاب بزنم که به دغدغه نداشتن برسم،مازوخیسم دارم شاید...اما واقعا بدون دغدغه بودن آدم را به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند.جایی که آدمی هیچ جایی برای رسیدن و هیچ چیزی برای ساختن ندارد.آدم در این یک موضوع از ناامیدی جان می‌کند. درحالی که همه می‌کوشند که به استراحت برسند من می‌خواهم به جایی برسم که هزار و یک دغدغه بر سرم آوار می‌شود که ندانم سقوط ارزش سهام و طلا و ... یعنی چه!به مرگ دیگر به عنوان فرار از زندگی فکر نمی‌کنم.به عنوان زندگی بهتر به آن نگاه می‌کنم و خب دیگر نمی‌ترسم.</description>
                <category>طاهی!</category>
                <author>طاهی!</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 11:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>//</title>
                <link>https://virgool.io/@taxepe/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ugyw2ctvsz16</link>
                <description>دکتر امروز در سالن جلسات تدریسش را این طور به پایان رساند: « متاسفانه در شرکتهای دولتی این موضوعِ تخصص رییس هیئت مدیره اصلا رعایت نمی‌شود. به طور مثال در یکی از شرکتهای پتروشیمی،رئیس هیئت مدیره دارای مدرک دکتری زبان و ادبیات فارسی است.» اگر این طور در نظر بگیریم متخصص ادبیات جای تدریس و کار در رشته‌ی خودش به سمت رشته‌های مالی رفته است پس یعنی متخصص امور مالی هم ترجیح می‌دهد آرایشگر شود. شاید این نوشته اصلا به کام بعضی‌ها خوش نیاید اما می‌دانید طبق قانون بورسی جدید در هیئت مدیره شرکتها باید حداقل یک فرد دارای تخصص مالی وجود داشته باشد. این قانون تحول خوبی است اگر اجرایی بشود. از لحاظ علمی این موضوع اگر اجرایی شود می‌توانیم به اجرای قوانین نظام راهبری شرکت ها در ایران امیدوار باشم. امیدواری در این مسئله نصف راهی است که می‌تواند سود شرکتها را افزایش دهد. با این که جمله دکتر اصلا امیدوارکننده نبود اما تصویب آن قانون و اجرا شدنش می‌تواند نقطه شروع پیشرفت باشد البته همه اینها با وجود اجرا شدن همه‌ی فاکتورهایی که برای نظام راهبری شرکتی و کنترلهای داخلی، تنظیم شده است... حتی این جمله آخر من هم امیدوار کننده نیست...دردناک است ایران!</description>
                <category>طاهی!</category>
                <author>طاهی!</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 21:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>04</title>
                <link>https://virgool.io/@taxepe/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-qh2p7wymxsxt</link>
                <description>سخت تر از امروز نبود اما خوب گذشت. کنت خریدم. ببخشید پراکنده می‌نویسم ولی این روزها ذهن آرامی ندارم.آنچه پیداست این است که من دیگر مثل سابق نیستم.بین نه تا ده ساعت پیاده‌روی می‌کنم که شبها آسوده بخوابم ولی می‌بینی که هنوز بیدارم. البته این شب باید اتودهای پایانی را هم اجرا می‌کردم چندان بی‌تاثیر نیست اما...بگذریم،از تو چه خبر جان من؟</description>
                <category>طاهی!</category>
                <author>طاهی!</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 05:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>03</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/03-jpq621zi15qg</link>
                <description>سلام،امشب برای نوشتن رو به راه نیستم. فاطمه سرش به کنج تختم برخورد شدیدی داشته و خودم هم انگار همین‌طور. امشب دلم بستنی می‌خواست ولی خب کسی همراهی نکرد.کسی نخواست با من بستنی بخورد.تو هم نبودی و من بیشتر از قبل احساس کردم تنها هستم. حالا هم در تاریکی پذیرایی رو به پنجره‌ای که در کودکی توهم می‌زدم که موجودات عجیب و غریب از آن‌جا می‌آیند و مرا با خود می‌برند،نشسته‌ام و با بی‌حوصلگی تمام به تو فکر می‌کنم. </description>
                <category>طاهی!</category>
                <author>طاهی!</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 01:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>02</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-a1z1lcgwleaq</link>
                <description>سلام یحیا جانم،امشب این‌جا به شدت شلوغ است و خب فعلا کسی کار به کار من ندارد.فعلا کسی نمی‌گوید پشت آن میز چطور آن قدر می‌نشینی... هنوز خلوت مرا به‌هم نزده اند و قصد این را هم ندارند.بگذریم.امروز دیر بیدار شدم و وقتی هم بیدار شدم فاطمه با لب‌های به خنده گشوده شده‌اش دستش را روی صورتم گذاشته بود...امید اگر تصویر دقیق و واضحی داشت همین تصویرصبحگاهی بود. هنوز محو لبخندش بودم که خودش را توی بغلم انداخت و دستش را دور گردنم حلقه کرد. صدای بابا از توی پذیرایی می‌آید. امروز باید برای ناهار و شام خرید کنم و چون مسیر فروشگاه کمی دور است باید با ماشین تا آنجا بروم و تو چقدر خوب می‌دانستی که چرا من این قدر از رانندگی می‌ترسم...تو آن روز پای به پای من آمدی و وقتی گفتم اضطراب دارم گفتی ببین اگر این بار هم نشد میریم دعوا! بار آخری که رفتم دیگر به سرم زده بود. دور میدان را پیچیده بودم و گفته در سراشیبی پارک دوبل کنم همه‌ی کارها را انجام داده بودم و در پایان گفته بود : نوچ رانندگی‌ات مخاطره‌آمیز است. تو نبودی ولی من رفته بودم دعوا... با رییس پلیس که تازه منتقل شده بود...گفته بودم من حتی اگر جنازه ام باشم دیگر بعد از سیزده بار،می‌توانم در لیگ رالی شرکت کنم. خیلی فریاد کشیده بودم.هنوز پرده‌های صوتی حنجره‌ام را که می‌لرزید یادم هست...این بار بابا گفت باهم حلش می‌کنیم و خب می‌دانی یحیای عزیزم، هنوز هم انرژی خوب این حمایت بابا تا الان که دارم برایت می‌نویسم در عمق جانم هست.شب‌ها با وجود این مچالگی مستمر،به تو فکر می‌کنم. یعنی از پسش بر می‌آیی؟ یا تو را بیشتر و بیشتر در خود غرق می‌کند چنان که دیگر مرا نشناسی؟! آه از این غم‌های عجیب و غریب که ما را در دنیای خود غرق می‌کند...آه از تنهایی‌های مدرن...آه از این دوری...من که می‌دان دوای درد من و تو آغوش است و دوری عذاب مشترک‌مان. نبود بغل هردوی ما را می‌کشد و تو چه خوب می‌دانی که آغوش برای ما همان قدر ضروری است که اکسیژن برای انسان...یحیای مهربانم،این روزها نبودنت مرا بیشتر از گنگی آینده رنجور می‌کند...بیشتر از ناراحتی قلبم وقتی به یادت بهمن می‌کشم! باید فانوس را خاموش کنم عزیزم... دیگر نمی‌توانم ادامه دهم. دیگر بغض نمی‌گذارد تو را صدا کنم،لرزش صدایم آوای نامت را جابجا می‌کند... چشمانم از خیال تو از نفس افتاده‌اند...یحیا! تو بالاخره از کدام راه می‌رسی؟ هوم؟</description>
                <category>طاهی!</category>
                <author>طاهی!</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 22:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>01</title>
                <link>https://virgool.io/@taxepe/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-hdryu7jyzbps</link>
                <description>یحیای عزیزم! غم‌ها ماندگار شدند. تو نبودی و غم‌ها با من عجین شدند...شب و روز چشم‌هایم پر و خالی می‌شوند. گویی اشک با من یکی شده است. قبلا یک ماه نبودی می‌گفتم می‌آیی و حالا انگار زمان را می‌شمارم که تو بیایی و از خطخطی‌هایت بپرسم،از حالم بپرسی،برایم همه چیز را تعریف کنی و من به خنده بنشینم.دلم برایت تنگ شده و دیگر نمی‌دانم چطور باید بگویم.این روزها بگذرد و تو نیایی خیلی دوام نمی‌آورم...دیگر نمی‌دانم باید با همه‌ی مشکلاتی که کمابیش تجربه‌ داشتی و حالا دارند روی قلبم آوار می‌شوند چطور مقابله کنم.روزها از اعتبار افتاده‌اند عزیزم! و هیچ چیز دیگر ثبات ندارد...از قیمت ارز تا رفاقت‌ها...رفاقت‌هایی که رنگ باخته‌اند. زندگی‌هایی که از هم پاشیده شده‌اند و آدم‌هایی که از ایران رفته‌اند و ما داریم به نبودن‌شان عادت می‌کنیم. زندگی انگار همین‌طوری است. بدون ثبات...یحیای من! برق ها را خاموش کرده اند که شاید کمتر به تو فکر کنم. فکر می‌کند نوری نباشد تو هم نیستی...باور ندارند که تو خود نور منی... اما شبت بخیر عزیز جان من! مچاله نشو و به غم‌ها پا نده...!</description>
                <category>طاهی!</category>
                <author>طاهی!</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 00:40:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>00</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-nbjn3hkxrdhk</link>
                <description>سلام یحیای من!امشب آن قدر غمگینم که پناه برده‌ام به نوشتن و خواندن. چند روز پیش وقتی بعد از پایان پروژه رفتیم قدم بزنیم،شهریار گفت راستی تو کتاب بختیارعلی را خواندی؟راستش در دنیا چیزهایی هست که تو هنوز نمی‌دانی.زندگی با تمام ابعادش هرچقدر ساده،باز هم می تواند دست نیافتنی باشد.گفتمش نه! اولین کتابفروشی را پیچیدیم داخل دو جلد کتاب کشید بیرون و گفت هدیه از طرف من. امروز که داشتم فکر می‌کردم گفتم کاش ازش امضا بگیرم. بگذریم.حالا کتاب غروب پروانه،یکی از همان هایی که آن روز شهریار برایم خرید را برداشته‌م آمده‌ام پشت لپ‌تاپ و لیست کارها را ردیف کرده ام و حالا می‌خواهم چندخطی را هایلایت کنم. جدیدا دیگر با ماژیک به جانش نمی‌افتم.گوشه‌ی دفتر می‌نویسم...اعتیاد به رنگی بودن را ازبین می‌برد.روزها که خود را با کار مشغول می‌کنم و شب که می‌شود از شدت غم‌ها مچاله می‌شوم و آه از این مچالگی... شب و روزگارت خوش یحیای من! زندان بان به سراغم آمده...</description>
                <category>طاهی!</category>
                <author>طاهی!</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 01:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>