<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهرام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@taybehbahrami23</link>
        <description>یک شخصیت با ایده های خوب و هنرمند که برای کار به تهران آمده ام و گرفتار شغل کارمندی شدم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:16:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3560718/avatar/Riywjx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهرام</title>
            <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تب ADHD</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D8%AA%D8%A8-adhd-ksbxvwqud5oy</link>
                <description>سر صبح از خواب بیدار می شوم و هنوز از حرف دیشب رنگو ناراحتم. می گوید تو خیلی حساسی! دلم می شکند. من فقط می خواستم حرف بزنم و او در جواب ناراحتی ام گفت می خوای لال شوم ؟ بهترین جواب حمله است. اما نه برای عزیزانت احمق جان!نمی دانم توی ذهن صفر و یکی اش چه چیزی می گذردو. اما این روزها که 33 ساله ام دارد می شود خیلی بهتر خودم را جستجو می کنم. مدام پست های ADHD توی اینستاگرام را زیرو رو می کنم و حس می کنم واقعا خود من هستند. همیشه یک عالمه برچسب به خودم میزدم و خودم را متهم می کردم. دیگران و نزدیک ترین آدم به من همیشه من را قضاوت کردند.یادم می  آید که اغلب برچسب خیلی حساسی خورده ام و هیچ کس حتی خودم نمی دانستم که افکار توی ذهنم به من اجازه استراحت نمی دهند. برچسب عصبانی خورده ام چون که حرف هایم را نزدم و مدام توی سرم باهاشان کلنجار رفتم. برچسب افسردگی خوردم اما هیچی علائمی نداشتم. فقط مشکل این بود که از چیزهایی که دیگران خوشحال می شدند یا برایشان جذاب بود، روی من تاثیری نداشت. فهمیدم ترشح دوپامین در من کم است و باید یک سری قرص دریافت کنم. مثلا در طول روز نیاز زیادی به بوسه و بغل احساس می کنم. جوری که شاید از من خسته بشن و این خیلی حس بدیه. ما ADHD ها به راحتی می توانیم اعتیاد پیدا کنیم. به هر چیزی که برایمان هیجان انگیز باشد و ما را از زندگی کسالت بار نجات دهد. یک بار توی خیابان بودیم و من یک اسکناس 100 تومنی پیدا کردم. انقدر ذوقم امد که با خودم فکر کردم الان رنگو چه فکری با خودش می کند.و من حس می کنم ماری جوانا گرفتاری عجیب و غریب ADHD هاست. زیرا دقیقا نمی دانم که علتش چیست و چه اتفاقی می افتد اما برای من دیگر آن فکرهای سمی ادامه پیدا نمی کند و کمی احساس راحتی و آزادی دارم. جوری که مغزم نفس می کشد.شناختن خود و توجه به ری اکشن ها انگار همانطور که خارجی ها می گویند در دهه 30 زندگی اتفاق می افتد.حالت تکانشی در ADHD ها هم یک مساله ست اینکه در خود من هم حس کرده ام. نه گفتن سخت است و معمولا می خواهیم خیلی سریع جواب بدهیم. توانایی نه گفتن مخصوصا سر کار و در رابطه با قبول مسئولیت های جدید سخت می شود.کاش یک نفر ADHD اینجا پیدا شود.متن را اصلا ادیت نکردم چون حوصله نداشتم.باید بروم دکتر</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 10:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورش سخته اما تو محدودیت شکوفا میشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C-b8kwx9nnqktz</link>
                <description>با یادآوری هر کدام از دوست هایم که همین جوری عمرشان را می گذرانند،این جمله قدیمی در ذهنم روشن می شود که ثروت یک نسل در میان است. اغلب دوستانم که از نظر مالی متوسط هستند و مجبور نیستند برای احتیاجات اولیه شان کار کنند، در حقیقت زندگی روتینی دارند. حتی با 30 سال سن هنوز لبی را نبوسیده اند!این افراد معمولا پدرهایی با درامد ثابت و کارمند دارند. همه ی دوستان شهرستانی ام که یک روز حسرت زندگیشان را داشتم اکنون حسرت زندگی من را دارند. درست است که دوران کودکی خوبی نداشتم و مرفه نبودیم. اما این کمبودها باعث شد که من اینجا باشم. من هم در یک خانواده معمولی بودم مثل همه ی همکلاسی هایم و حتی پایین تر... همیشه به این فکر می کنم که چه اتفاقی چه لحظه ای از من چنین آدمی ساخت! کسی که مثل همیچکدام از اعضای خانواده اش نشد.خدا را شکر آنقدر زیبا نبودم که سریع شوهرم بدهند.خدا رو شکر که خاستگارهای احمقم از من خوششان نیامد.خدا رو شکر که همیشه دوست داشتم از خانه فرار کنم.خدا رو شکر که درسم آنقدر خوب نبود که دانشگاه مرکز استان ور دل خانواده ام باشم.خدا رو شکر که نمی دانم پدرم چجوری با دانشگاه رفتن در یک شهر دیگر موافقت کرد.خدا رو شکر که یک روز عاشق گوشی اپل شدم.خدا رو شکر که با جیران دوست شدم و بعدش آن کلاس اسکیس بهاره را شرکت کردم.و ...راستش دلم از دست دوستم پر بود و در PMS هستم و با رنگو قهر کردیم و خواستم بیایم اینجا که بنویسم از محدویت هایم ممنونم!</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 11:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چقدر هم  خلاق باشی، بی نظمی جلویت را می گیرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-utxnfoxexlck</link>
                <description>سال ها پیش کلاس عکاسی ثبت نام کردم و همیشه ردیف اول چشم تو چشم استاد مینشستم. خیلی ذوق یادگیریشو داشتم، خیلی زیاد. یک ترم که جلو رفتیم و همه چیز جدی تر شد، استادمون از ما خواست که دیگه تک عکس، عکاسی نکیند.باید فکر می کردیم و از دل فکر هامون و زندگیمون ایده های مجموعه عکس در میوردیم. اما امان از یک چیز که به ذهنمون برسه. تا دلت بخواد ولی ایده های مسخره و شخماتیک !!!!استادمون میگفت انقدر بعدها ایده تو ذهنتون میاد که نگو! اما ما که باور نمی کردیم، تو خیالمون اینجوری بود که اینو داره میگه که بهمون امید بده....اما گذشت و الان که 5 سال از اون زمان (به شرط اینکه ذهن خلاقی داشته باشید و ...) میگذره، واقعا کلی ایده دارم که دلم می خواد اجرایی شون کنم. ایده از زدن پیج اینستا تا فیلم کوتاه و بلند و کلی مجموعه عکس ... اما حالا چی رو متوجه شدم؟ اینکه باید نظم داشته باشیم حتما!! فکرهای (هر چقدر هم) عالی هر چقدر توی ذهنت بمونن اتفاقی براشون نمیفته! باید وارد روتین زندگیت کنیشون! یعنی ایده ها رو اول از توی ذهنمون بیاریم بیرون روی کاغذ !! اون رو به بخش های کوچیکتر تقسیم کنیم.و بعد به مراحل ریزتر و قابل اجرا ! و برای همه این ها تاریخ مشخص کنیم.بله دوستای عزیزم !پ.ن: اگر می خواهید کسب و کاری رو شروع کنید حتما و حتما راجع بیزینس پلن بخونید!</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 14:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر آدمی، خوبی دارد که سزاوار شنیدنش است!</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B2%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qkfo8jhuiyvu</link>
                <description>دیشب یک ریل اینستاگرامی فرستادم برای رفیقم که بعد از چند دقیقه برایم نوشت: آدم های این شکلی یک در میلیون هستند. همون لحظه با خودم گفتم من چقدر خوشبخت هستم. توی ویدئو زن و شوهر جوانی رو به روی یکدیگر نشسته بودند. و خانم سوال رو می خونه: چه رنجی در من هست که آرزو میکنی میتونی برطرفش کنی؟ و چرا؟  شوهرش میگه: فقط ناامنی هات (اعتماد به نفس) هیچ کسی نیست که با تو آشنا بشه و فکر نکنه که ...زیبا، باهوش و با استعداد و درجه یک هستی.هیچ فردی در دنیا نیست که باهات آشنا بشه ... و به اینها فکر نکنه. و تو در حالی زندگی می کنی که فکر می کنی برعکسش هستی. و این... (گیج میشه و میگه)واقعا درک نمی کنم.نمیدونم چطور نظرت رو عوض کنم.نمیدونم چطور چیزی رو که می بینم بهت نشون بدم.و این ناراحتم می کنه، چون...تماما چیزی که میبینم، این آدم فوق العادست.ای کاش .. نمی دونم چطور ...تا الان هفت ساله که دارم تلاش می کنم تا نظرت رو تغییر بدم.همه اطرافیانت تلاش کردم تا نظرت رو تغییر بدم.و همه اطرافیانت تلاس کردن متقاعدت کننو فکر می کنم خیلی بیشتر از این ها میتونی به دنیا هدیه بدی.و به همین خاطر در مورد آخرین چیز صحبت می کنم.مثل پیدا کردن هدفت.چون میتونی همه اینها رو داشته باشی...چیزی که دوست داری رو پیدا کنی...و به دنیا اجازه دسترسی به این فردی رو بدی که کمبودش رو دارند.چقدر کسی که کنارته می تونه تو رو قشنگ ببینه! و تا چه اندازه صبوره! چند شب پیش بود که کنار هم نشسته بودیم و رنگو داشت همین حرف ها رو بهم می زد. خود من هم همیشه خوبی های دوستامو بهشون میگم. تشویقشون می کنم. و اونجاست که واقعا می فهمیم ما، کسی اندازه خودمون رو جذب می کنیم و نه بیشتر و کمتر! اگر کسی هم جدا میشه (این در حالتی هست که مشکلات دیگه رو در نظر نگیریم) در ادامه رابطه تصمیم گرفته که رشد کنه اما نفر مقابل خیر!!من خوشبختی رو با تمام وجودم حس کردم.ی روز از لاله پرسیدم: توی عاشقش چی مهمه؟ گفت یار باشه همراهت باشه.رنگو جون تو یارو همراه و دوست منی نه صرفا همسر :)</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 16:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>It&#039;s you brithday &lt;3</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/its-you-brithday-3-mlpoa0lmuzmv</link>
                <description>دوستان عزیز، اگه شما از اون دسته خانوادهاش هستین که توی خونتون جشن تولید می گیرین، خیلی خوشبختید. در واقع اکثر اوقات (طبق تجربه زیستی من) توی خونه هایی که مامان ها رئیسن این اتفاق ها میفته.حالا یک نکته مهم: چند وقت پیش یک مقاله می خوندم درباره اینکه پولاتون رو بابت چی خرج کنید؟ خب به طبع الان اکثریت می دونن که خوردن غذای سالم و بدن سالم و ورزش کردن برای همهی ماها الویت هستش و خیلی روی این مورد فوکس نمی کنم.اما دو تا مورد که برای خود من خیلی مهم بود، اولیش جشن گرفتن بود. موفقیت هاتون رو جش بگیرید. و تولد و اومدنمون به این دنیا هم خیلی قشنگه و باید به خودمون یادآوریش کنیم.دومین چیز این بود که سعی کنید هر ماه بخشی از درامدتون رو صرف آبدیت کردن تخصصتون بکنید. یعنی اینکه آدمیزاد بخواد پیشرفت کنه باید بطور متناوب خودشو بالا نگه داره بچه ها. فرقی نداره توی شرکتی که داری کار می کنی باید بدونی یک سال دیگه کجا هستی. به قول رنگو باید برای خودت هدف بذاری.همین ها!من می نویسم، پس هستم!</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 10:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که هست ولی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cwqpbsquuwbm</link>
                <description>یکی از خوبی های ویرگول همین صفحه سفید است، مادام نوشتن. امروز رفتیم با همکارا یک سیگ بعد از ناهار بزنیم که از شهرزاد پرسیدم قدیمی ترین دوستت کیه؟ گفت همین الان زدم ترکوندمش.بعد از همان همکارِ هم اتاقی مان پرسیدم، گفت آره تینا رو خیلی دوسش داشتم! گفتیم نههه نه آن جاذبه های افلاطونی... گفتیم مثلا دوستای با معرفت و قدیمی که باهاشون کلی خاطره داری... خلاصه نفهمید و نداشت.بعد به خودم فکر کردم و حرف هایم را قورت دادم. همانطور که شاید بدانید من در خانواده ای بدون عشق بزرگ شدم. نه هیچ وقت یاد گرفته بودم برای کسی ارزشمند باشم و نه هیچ وقت توانسته بودم از چیزی یا کسی مراقبت کنم. یادم می آید یکبار یک خرگوش مینیاتوری خریدم که تمرین دوست داشتن بکنم اما هر چقدر تلاش کردم آب نخورد و چند روز بعد مرد.آمدم ویرگول تا خودم را خالی کنم. بنویسم شما هم با کسی یک عالمه خاطره های قشنگ داشتید که الان نیست! اما حالا که عقلتان نسبتاً کامل شده بیشتر غصه می خورید؟ماهایی که در بی محبتی محض بزرگ شده ایم، جذب اولین نفری می شویم که دارد با ما عادی برخورد می کند چون دوست داشتن را بلد است ولی ما اشتباهاً عاشقش می شویم :). با خودم می گویم چقدر خوب می شد الان من را می دید. الان که حرف های مشترک زیادی داریم. الان که می توانیم از شنیدن خاطره های گذشته غرق در خوشی شویم. برویم به روزی که فیلم Twilight بهترین فیلم و رابرت پتینسون زیباترین پسر دنیا بود. به روزی که فول آلبوم فرهاد را روی سی دی برایم آوردی. همان روزی که محکم بغلم کردی و گفتی دو ساعت راه را بخاطر همین آمدم. همان روزهای شرجی که خیاری کنار هم در اتاق کوچکی که کولر گازی پنجره ای داشت، می خوابیدیم .... هان روزهایی که مامان زنده بود و برایت کشک و قارا نگه می داشت.</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 16:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی از آنجایی شروع شد که پدر و مادرم را بخشیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%85-vczq4etdr39y</link>
                <description>روزی که پدر و مادرم را بخشیدم نمی دانم دقیقا چند سال داشتم، اما خیلی خیلی حالم بهتر شد. و از آن به بعد سعی کردم بیشتر روی رفتار خودم تمرکز کنم تا آنکه بخواهم رفتار دیگران را اصلاح کنم. دقیقا 20 ساله بودم که مادرم را از دست دادم. دقیقا نمی دانم آن روزها چطور آدمی بودم اما همین یادم است که هیچ کاری نمی کردم، کاردانی را به اندازه ی کارشناسی کش داده بودم، تا آنجا که همه ی بچه های هم ترمی ام از دانشگاه رفته بودند و ... یادم می آید... یعنی این یکی از صحنه هایی ست که تا ابد در ذهنم می ماند. بعد از ماه ها از دانشگاه رسیده بودم خانه، کسی جلوی در به استقالم نیامد، اف اف را زدند و من وارد خانه شدم همزمان چمدان سنگینم را دنبال خودم می کشیدم. وارد هال که شدم خانواده ام نشسته بودند جلوی تلوزیون و هیچ کس از جایش تکان نخورد. یک سلام کردم و آهسته داشتم رد می شدم که، شنیدم مادرم میگفت لامصب انگار همین دیروز از خانه رفته. و من هیچ واکنشی نشان ندادم و فقط شکستم!قصه های زیادی است که می توانم برایتان تعریف کنم، اما راستش باید باور کنید که آن ها هم همینجوری بزرگ شدند و کسی بهشان یاد نداده بود که عشق چیست؟ کسی نگفته بود بغل کردن چقدر زیباست و چقدر حس خوبی می دهد. و هر چیزی که از دیگران انتظار داریم را باید اول خودمان انجام بدهیم.یک روز حوالی بیست و چند سالگی، آن ها را بخشیدم اما دیگر مادری نداشتم. پدر پیر شده بود و کمابیش متوجه اخلاق های بدش شده بود. هیچ هیچ حرفی درباره این موضوعات بینمان رد و بدل نشد. و گاهی هم اصلا نیازی نیست حرفش را بزنید و کافی ست به چشم های همدیگر نگاه کنید.یکی از بزرگترین حسرت های زندگی من این است که ای کاش وقتی مادرم زنده بود انقدر عاقل بودم.و ما خانواده ای بودیم، شکست خورده در عشق !</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 15:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من می شنوی هر روز مغزتو خالی کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86-w0opt4zkgvye</link>
                <description>هر روز میام اینجا تا مغزمو توی ویرگول خالی کنم! (تو چیکار می کنی؟ چجوری مغزتو خالی می کنی؟)یکی از بهترین کارهایی که واسه ذهن مشوش‌م انجام میدم همینه. بذار واست تعریف کنم: صبح با زور از رخت خواب دل می کنم و از رِنگو ناراحتم که چرا به جای بغل کردنم وقتی دیشب می خواستیم بخوابیم داشته با گوشیش کار میکرده و منم پتو رو میکشم رو سرم و می خوابم. صبح بیدار میشم، اونم بیدار میشه و برام ی ناهار کوچولو درست می کنه که ببرم سر کار و پر از بغض می شم. با خودم میگم خودت درگیر کمال گرایی هستی بسه، لطفاً اونم قاطی نکن و حرصش نده. آدم ها ربات نیستن که همیشه یجور رفتار کنن. فکر می کنم این موضوع برای دخترها زیاد اتفاق میفته که انتظار دارن یارشون در همه حال بهشون عشق بورزه و همیشه در اختیار باشه. اما اون آدم ی روزی خسته می شه و ممکنه برای همیشه بره و فکر نمی کنم پشیمون هم بشه چون که تمام تلاششو کرده و باز هم مورد بی مهری قرار گرفته.من ی روزی که تصمیم گرفتم خودم باشم و رفتارمو طبق ری اکشن طرف مقابلم تنظیم نکنم، دنیا جای قشنگ تری شد واسم. من این شکلی بودم که وقتی با کسی بحثم می شد همه چیز رو فراموش می کردم و می خواستم فقط اون رابطه و دوستی تموم بشه. در واقع مثل پدر و مادرم رفتار می کردم. توی خونه ما وقتی دعوا می شد هیچ کس نه حق صحبت کردن داشت و نه حق اینکه زندگی عادی داشته باشه، فقط حق داشتیم کارهایی رو بکنیم که در راستای آرامش و مقبولیت اون فرد بود. و نگم که تمام مدت از اضطراب اینکه هر لحظه ممکنه چه اتفاقی بیفته نابود می شدیم.هیچ وقت یاد نگرفتم وقتی مشکلی پیش میاد باید با هم دیالوگ کنیم، نه اینکه همیشه حق با یک نفر باشه و مونولوگ کنه! هیچ وقت بابام از مامانم عذرخواهی نمی کرد. بخاطر همین هم هر وقت مشکلی پیش میومد فقط می ترسیدم و می خواستم که تمومش کنم. یادمه اولین بار که رِنگو بهم گفت درسته دعوامون شده ولی بهم بگو قراره چیکار کنیم اگه دوست داری منو ببنی الان میام. اگه دوست داری سرم داد بزنی میام. اگه فقط می خوای بریم با هم تاب بخوریم بریم.اونجا بود که گفتم عه پس اینجوریه!پس میشه بعد دعوا با هم دوست بمونیم حرف بزنیم و مشکلمون رو حل کنیم. اصلا سر هم داد بزنیم و بعدش تموم بشه ولی با اضطراب اینکه چی میشه زندگی نکنیم.همیشه موقعی که مشکلی پیش میاد سعی کنیم از چند زاویه بهش نگاه کنیم و مثل خودمون با یارمون هم مهربون باشیم توی قضاوت کردن.مرسی بای :)</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 17:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>it Ends with Us</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/it-ends-with-us-glillqpmsf2r</link>
                <description>براتون پیش اومده؟ با یک سری افراد خاطره های زیادی داریم و خلیی هم بعضا دوسشون داریم ولی راهمون از یک جایی به بعد جدا می شه چون دیگه هیچ حرف مشترکی با هم ندارین!از دو طرف اتفاقی هم زمان، غم انگیز و دلنشینی هست. من با همین همکارِ هم اتاقی ام  که خیلی هم دوستش دارم ناگذیر مجبورم راهم را جدا کنم. قبلشمی گویم که شاید خودم هم تمام این خصوصیات اخلاقی را قبلا تجربه کردم بخاطر همین است که نمیتوانم تحملش کنم، چونکه هیچ وقت دوست ندارم به 10 سال پیش برگردم.بگذارید یکی از اخلاق های شیری اش را برایتان تعریف کنم، به این صورت که دوست ما که از قضا همکارِ قبلی مان هم بود یک دوست پسری پیدا کرده بود که (بعدها بخاطر قد کوتاهش ردش کرد) می توانست بلیط مفتی کنسرت بگیرد. یک روز من داشتم بلیط ها را چاپ می کردم و آن موقع تازه با هم آشنا شده بودیم.. آمد توی اتاق ما (متوجه شدید که آن روزها همکارِ اتاق بغلی بود) و علاوه بر اینکه شاکی بود چرا دوست هایت را می بری و چرا من نه! فضولی اش گل کرد و حمله کرد سمت من که ببیند اسم گیرنده چیست؟؟ خدا شاهد است  که برایش نیم ساعت توضیح دادم (سرش را به دیوار می کوبد که همچین چیز واضحی را چرا باید انقد توضیح بدهد) اگر کسی چیزی را به تو نگفته دلیل بر پنهان کاری نیست. دلیلش این است که همکارِ قبلی مان شاید دوست ندارد و اگر خیلی برایت مهم است بهتر است از خودش بپرسی! از این دخترهای خوشگل آرومی هست که همه فکر می کنند وای این زبان در دهان ندارد !!!!که از قضا من بر این سخت باور دارم که کسی که حرف میزنه خیلی بیشتر تکلیفتون باهاش روشنه تا اونطرفیش!!خلاصه بهتان بگویم که همه از دور دوستش دارند مثل خود بدبختم ولی وای از آن روزی که صمیمی شوید از باد گلوهای گاه و بی گاه گرفته تا باد معده های رگباری را در خلوت و یا اتاق کار تقدیم تان می کند. و جوری این کار را می کند که کاملا نشسته است. و شما همه می دانید وقتی که نشسته اید در حالت نرمال گاز معده نمی تواند خارج شود. :)) اگه فهمیدی داستانش چیه تو دوست خوب منی :)برای آشنایی بیشتر بدانید چگونه یک نفر انقدر سمی می شود این ماجرا را هم بخوانید.و این پایان ماست پایان ماهایی که با خودمان می گوییم کاش صمیمی نم شدم چونکه از اولش هم مشخص است.</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 14:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا در سه ماه اول آشنایی ازدواج می توان کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-miv8zj2jqps9</link>
                <description>امروز در یک تماس تلفنی داخلی فهمیدیم یکی از بالا دستی های آفیس مان عقد کرده و این خبر دهان به دهان می چرخد. آقای هاتفی که از غذا ید طولایی در ریدمان دوست دخترهایش حتی در همینجا هم داشته است، فک هایمان را به دیوار چسباند. گر چه هیجان اولیه را که از سر گذراندیم و منطقی فکر کردیم یادمان آمد از همین همکارِ هم اتاقی ام هم بعد از 3 ماه با هم نوازی گیتار و سنتور و فلان در یک کافه خاستگاری کرده بود. یعنی بهتان رک بگویم اگر دنبال شوهر بودید سه سوته یک چاق بد ترکیب پر مدعا گیرتان می آمد. دیشب رفته بودیم خانه یک دوست قدیمی و در یک لحظه ی کوتاهی که تنها شدیم به من گفت مثل اینکه تازه با فلانی آشنا شدی ( این فلانی یک دختر معصومی با چشم های درشت سبز و موهای مشکی بود که صد در صد میگفتی مریم مقدس را از روی همین یکی کپی کرده اند) که گفتم بله و گفت تمام جزئیات مهمانی را از دهن دخترک گرین آیز شنیده است و کله ام شیری شد. تمام مدت در فکر فرو رفته م و گفتم چرا دوست خجسته من این همه زود به ادم ها اعتماد می کند و توی دورهمی برایشان بطری باز می کند!برگردیم به اصل داستان آقای هاتفی. دلم برای دخترک معصوم می سوزد. پدر و مادرش چجور اجازه داده اند آن مردک به این سرعت همه چیز را رسمی کند. هر چقدر هم عاشق بودید حداقل یک سال به خودتان وقت بدهید و بعد مشاوره بروید ... هووووف به هر حال دست بزن در این زمانه که حتی پدر پدرهایمان هم اینکار را نمیکردند مورد خیلی مهمی ست دوستان. وسط نوشتن داستان همین الاااان همکارم آمد تو و گفت دختر همسایه شان را مادرش دیده و برایش خاستگاری کرده و در شهرهای کوچک هم هر کسی می آید تهران فکر می کنند که طرف واقعا کاره ایست!!</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 13:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرض هیچ کاری نکردن!</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/%D9%85%D8%B1%D8%B6-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-uh3lsidpx2n8</link>
                <description>مرض هیچ کاری نکردن!آیا شما هم جزو آن دسته آدم هایی هستید که یا هیچ کاری نمی کنید یا یِکهو همه اش را با عجله ی تمام انجام می دهید؟ و اختلال هایی مثل ADHD را سرچ می کنید؟واقعاً اگر راه حلش را می دانستم خیلی خوب می شد. حالا کارهای خانه به کنار سر کار هم دچار مرض هیچ کاری نکردن شده ام. صبح ها که می رسیم(سر کار) به امید اضافه وزن یک عالمه صبحانه می خورم و البته وعده ایست که برای شروع یک روز خوب حتما باید آن را اجرا کنم، اگر نه ذهن مریضم مدام می گوید ببین امروز از اولش هم خوب شروع نشد!! یکی از دلایلِ حال بدم بعد از تاخیر خوردن و دیر رسیدن سر کار هم همین است، مثل همان ماجرای 13 دقیقه تاخیر که اگر خواستید در پست قبلی می توانید بخوانیدش.داشتم می گفتم.. بعد صبحانه یک کارهای مسخره ای به ذهنم می رسد، مثلا اینکه سرد شده و به کاپشن نیاز داری :)) برو توی سایت ها بگرد و یک قیمت خوبش را پیدا کن! یا اینکه بنویس تا رها شوی. بعدش یک فکر دیگر می آید: تو که داری می نویسی پس چرا یک جا ثبتش نمی کنی؟ برو توی ویرگول بنویس.تا اینجا ظهر شده و می روم یک قهوه آبکی که آقا مرتضی دم کرده را یک لیوان پر می آورم می گذارم روی میزم، قرص هایی که برای وَرم واژن دکتر تجویز کرده را می خورم و حالا مغزم می گوید ظهر شده برو غذا بخور. ( راستی من یک کیست داشتم که ظاهراً ترکیده و ورم واژنم برای همان بود. (مثلاً فکرتان مشغولم شده بود:) ) در ضمن هنوز با همکارِ هم اتاقی ام سرسنگینم و خیلی آرامش اتاقمان دیدنی شده و کیف می کنم. امروز رویش را به من می کند و می گوید بگیر! می خواهد برایم دراژه هایی که دوست پسرش گرفته را پرت کند. قبلاً هر روز دزدکی از توی کشو در می آورد و می خورد. دارد باج می دهد. من هم می گذارم باجش کامم را شیرین کند و از آنجایی که می خواهد مهمانی بدهد و می داند که بی بهرام صفا ندارد به سر سنگینی ام ادامه می دهم تا شاید این اتفاق باعث شود کمی فکر کند و کمی دیگران را در نظر بگیرد و آنقدر خودخواه نباشد!!خلاصه که بعد از ناهار هم توی لوپ ریلزهای اینستاگرام میفتم و به فکرم می رسد حالا تو هم برو یکم فیلر بزن چه اشکالی دارد این همه وقت که نچرال ماندی و روی تعصباتت، که ما باید همینجوری خودمان را دوست داشته باشیم ماندی ، چه شد؟؟  هیچ! بعدش عکس هایت کنار دیگران را نگاه کردی و غصه خوردی... بعد توی گروه بی اف اف با بچه های دانشگاه که همه شان هم یک شهر دیگر هستند صحبت می کنم و ... تند و تند یکمی از کارهایی که صد در صد باید انجام دهم را سر هم میکنم تا در گزارش کار چهارشنبه ها بیاورم و اخراج نشوم را انجام می دهم.تامام!</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 13:42:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 دقیقه تاخیر !</title>
                <link>https://virgool.io/@taybehbahrami23/13-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-sysmfrgj401v</link>
                <description>با یک حالی که واژنم ورم کرده و مجبور شده ام سر کار با دامن بیایم و دزدکی اینور و آنور بروم تا مدیر داخلی من را نبیند و از خانه تا مترو را با اسنپ آمده ام و باز هم تاخیر خورده ام .. انگشت که میزنم همکارِ هم اتاقی ام را می بینم که با نیش باز می گوید 13 دقیقه تاخیر !!! و همین کافی است تا همه ی رفتارهای نادرستش که فروخورده  بودم را به یاد بیاورم و پشیمان شوم. از نظر من اغماض هیچ خوب نیست و شما اگر مرتب این کار را انجام دهید دچار گرفتگی عضلات می شوید! یادم آمد که نور در مانیتور لپ تاپ اذیتم می کرد و بخاطر همان همکارِ هم اتاقی تحمل می کردم (البته کم و بیش، این را از دوران بچگی ام به ارث برده ام که همه چیز را آماده کن یا محیا کن همانطور که همه می خواهند تا دعوا نشود، تا در امان بمانی). می روم و کرکره پنجره را تا بیخ می دهم پایین، همراه با یک صدایی که وسطش گیر می کند به دستگیره پنجره و ناناز خانوم می گوید وای ترسیدم! و من توی دلم ترسیدنش را به یک جایی حواله می کنم.طبق معمول ناراحتی من را نمی فهمد و می گوید امروز دختر خرابِ * و سکینه (اسم رمزمان است برای مدیر داخلی شرکت) را توی آسانسور دیدم و یک سلام معمولی کردم و آن ها یک سلام خشک کردند. از شدت بی خیالی اش گفتم به تو چه! به من چه! به تو چه! به من چه!! بهش گفتم اینکه تو آدم خوشحالی هستی و به دیگران با روی خوش صبح ها سلام می کنی نتیجه این نمی شود که همه هم حالشان خوب باشد و لزوماً منظور بدی ندارند. گفت آخر به من حس بدی را انتقال دادند. گفتم دختر خرابِ برایت آدم مهمی است؟ گفت: نه! گفتم آقای فلانی چطور؟ ( یکی از همکارانمان که فقط با هم در یک طبقه هستیم و برخورد کمی با هم داریم را گفتم) واضح است که دختر خرابِ برایت مهم است چون هر روز داری مخ مان را می خوری که فلانی چه گفته و چکار کرده. پس برایت مهم نباشد اگر واقعا نیست. حالا در نوشته های بعدی داستان دختر خذابِ را برایتان تعریف می کنم.خلاصه که بهش گفتم واقعا چرا با چشم های ذوق زده گفتی که 13 دقیقه تاخیر؟؟ مثل همیشه گوش کرد و جوابی نداد. در واقع جوابی نداشت که بدهد. من هم هر چه از دهنم و مغز متشوشم در می آمد را نثارش کردم و برای بار نمی دانم چندم قهر کردم.</description>
                <category>بهرام</category>
                <author>بهرام</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 12:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>