<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Abolfazl Tazaree</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tazaree</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:31:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3548/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Abolfazl Tazaree</title>
            <link>https://virgool.io/@tazaree</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آموزش برنامه نویسی در کلاس مبانی فقه</title>
                <link>https://virgool.io/@tazaree/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D9%82%D9%87-krvudw3uzgd8</link>
                <description>سال 87 در دانشگاه درس می دادم. یک روز رفتم سر کلاس برنامه نویسی پیشرفته. جلسه اول بود. ظاهر بچه ها متفاوت از همیشه بود! آخه دانشجویان مهندسی کامپیوتر خیلی شیک و امروزی لباس می پوشیدند و رفتار می کردند اما اون دانش جویان خیلی دوست داشتنی تر بودند! ده دقیقه یکربع اول یکسری صحبت های کلی داشتم. نگاه هاشون برام غریب بود (و احتمالا حرف های من برای اونها) بعد که نوبت حضور و غیاب شد متوجه شدیم لیستی که در اختیار دارم شامل نام اون دانش جویان نیست. گفتم «مگه اینجا کلاس برنامه نویسی پیشرفته نیست؟» گفتند «نه استاد اینجا کلاس مبانی فقه هست»! هیچی دیگه، بیست، سی تا رفیق جدید پیدا کردیم...</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 14:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین لحظات بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@tazaree/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-u85buzmcsdfe</link>
                <description>هیچوقت سعی کردید، اون یکی - دو - سه -چهار ثانیه آخری که بیدار هستید و دارید به خواب میرید، مقاومت کنید و نخوابید؟ خیلی حس جالبیهظاهرا بهش میگن خلسه. در اون زمان اگه به چیزی فکر کنیم، بعد از خوابیدن، مغز بطور خودکار همون خط فکری رو ادامه میده. نتیجه این میشه که بعد از چند ساعت خوابیدن مغز بر روی اون موضوع مقداری کار و تمرکز کرده و شاید هم به نتایجی رسیده باشه.براتون پیش اومده که ذهنتون درگیر موضوعی باشه و یهو نصف شب بیدار بشید و ببینید که راه حل اون مساله رو حاضر و آماده در ذهن دارید؟اگر بتونیم از مدت زمانی که خوابیده هستیم، استفاده کنیم عملا طول عمرمون رو سی درصد افزایش دادیم چون فعلا سی درصد عمرمون رو در خواب هستیم.</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 15:45:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب بازنگری در کار Rework</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-rework-gb37pdu0kud9</link>
                <description>چند روز پیش، یکی از دوستام به نام آقای ف.ق! اومد پیشم و بطور داوطلبانه کتابی رو بهم امانت داد: «بازنگری در کار». چون می دونستم که باید، به هر حال چند روز دیگه پسش بدم، به سرعت شروع کردم به خوندن (برخلاف کلی کتاب های خوب که مال خودم هستند و دارن تو کتابخونه خاک می خورن). کتاب جالبی بود. یازده فصل داره، و در هر فصلش تقریبا در مورد ده تا موضوع حرف زده. برای هر موضوع هم فقط یک صفحه اختصاص داده. در این یک صفحه، نصف صفحه برای بیان تئوری و نصف صفحه برای بیان یک مثال هست. جالب بود. احتمالا همه حرف هاش درست نیست اما به هر حال شنیدن حرف مخالف ذهن آدم رو باز می کنه. اجازه بدید خلاصه اش رو بگم:فصل اول: سنت شکنی. نویسنده میخواد بگه خیلی مطالبی که در مورد کسب و کار شنیدید الزاما درست نیست. مثلا معتقده که شکست مقدمه پیروزی نیست. میگه کسی که شکست میخوره، احتمال پیروزی اش، در دفعات بعدی برابر با کسی هست که اصلا اون کار رو قبلا انجام نداده اما کسی که در انجام یک کاری موفق میشه، در دفعات بعد با احتمال بیشتری در اون کار، یا کارهای مشابه دیگه موفق خواهد شد. در قسمت دیگری نویسنده معتقده که نباید حتما به فکر رشد کسب و کارمان باشیم. یک کسب و کار کوچک می توان به اندازه کافی سودآور باشد و بنابراین چه الزامی به گسترش کسب و کار است؟ همچنین اعتیاد به کار رو شدیدا رد میکنه. کی گفته که اونهایی که بیشتر کار می کنند موفق ترید؟ اونهایی موفق ترند که به اندازه کار می کنند.فصل دوم: حرکت. خلاصه حرفش این است که شروع کن به ساختن اون چیزی که به درد خودت میخوره. بعدش برو کسانی رو پیدا کن که این چیز به درد اونها هم میخوره. اونها حتما مشتریت میشن و ازت میخرن. در این شروع کردن نه دنبال وام بانکی باش نه سرمایه گذار و نه حتی بیانه ماموریت و طرح خروج از کسب و کار (در صورت عدم موفقیت).فصل پیشرفت. در این فصل میخواد بگه، حالا که کارت رو شروع کردی چطوری کسب و کارت رو پیشرفت بدی. میگه در ابتدا باید جزئیات رو نادیده بگیری و صرفا هسته اصلی کسب و کارت رو راه بندازی. مثلا بدون انواع سس میشه یک مغازه ساندویچی راه انداخت اما بدون نون ساندویچی دیگه واقعا نمیشه. پس حتی اگر به انواع سس دسترسی نداریم، بیاییم و با همون نون ساندویچی شروع کنیم تا بعدا بتونیم انواع سس رو هم در مغازه مون جور کنیم.. در فصل بعدی به این موضوع می پردازه که چطور یک کسب و کار، کارآ داشته باشیم. مقداری از جلسات ناکارآمد صحبت می کنه و بعد میره سراغ تصمیم های مدیریتی و طرح های عریض و طویل آینده نگرانه که عموما به هدف نمی رسد و عملا ناکارآمد هستند. فصل ششم در مورد رقیبان صحبت می کنه. حرفش اینه که در عین حال که محصول رقیب رو کپی نمی کنید و اساسا خودتون سعی کنید محصول خودتون رو خوب و با کیفیت ارائه بدید و تمام تمرکز تون رو بر روی کارهای رقیب قرار ندید، ولی خوب به هر حال یک نیم نگاهی هم به اونها داشته باشید، تا محصول شما بتونه قابلیت رقابت با محصول رقیبان رو داشته باشه. قابلیت رقابت، معنیش این نیست که همه ويژگی های محصولات رقیب در محصول شما باشند، اتفاقا برعکس، محصول شما باید تنها ويژگی هایی رو داشته باشه که مورد نیاز مخاطبان و مشتریان شما هستند. چه بسا مشتریان شما اساسا هیچ نیازی به ويژگی های محصول رقیب نداشته باشند. فصل بعدی در مورد تکامل محصول صحبت می کنه. میگه که مشتریان باید محصول شما رو تکامل بدن. یعنی اونها باید خواسته هاشون رو بیان کنن و اشکالات رو بگن. جالب بود. میگفت هر درخواستی که از مشتریان می شنوید رو خیلی زود فراموش کنید. بخاطر اینکه اگر اون درخواست، برای بقیه مشتریان هم صادق باشه، پس اون حرف رو مرتبا از افراد مختلفی خواهید شنید و دیگه اگر هم بخواهید نمیتونید فراموشش کنید! نویسنده میگه باید این قبیل درخواست ها در اولویت انجام دادن باشه تا محصول شما متناسب با نیاز مشتریان تون تکامل پیدا کنه. در فصل بعدی میخواد در مورد تبلیغ محصول نکاتی رو بگه. میگه شما نباید کورکورانه تبلیغات کنید بلکه باید دقیقا مخاطبان خودتون رو پیدا کنید و مستقیم به سراغ اونها برید. اگه در حوزه کسب و کار خودتون یکسری دوره آموزشی برقرار کنید، اونوقت کسانی که به حوزه کاری شما علاقه مند هستند، خودشون برای یادگیری میان سراغتون و بعدش میتونید محصول کسب و کارتون رو هم بهشون بفروشید. ایده جالبیه! تاکید شده سعی نکنید در رسانه های بزرگ که میلیون ها مخاطب دارند تبلیغ کنید چونکه از این میلیون ها نفر اصلا معلوم نیست که حتی هزار نفر هم به کار شما علاقه داشته باشند یا نه؟ نوشته بود: بازاریابی یک واحد مستقل نیست اما خوب است که همه بخش های شرکت واحد بازاریابی باشند.در فصل بعد در مورد استخدام حرف هایی میزنه. گفته که حتما و حتما و حتما اول باید خودتون کار رو شروع کنید و به عنوان کارمند کار کنید. و بعد هر وقت دیدید که واقعا از فشار کار در عذاب هستید یک نفر رو استخدام کنید. در این استخدام هم نیاز نیست طرف حتما نابغه باشه یا سابقه کاری فوق العاده ای داشته باشه یا مدرک تحصیلی بالایی داشته باشه، بلکه فقط کافیه دل به کار بده و اهل یادگیری و یاددهی باشه. فصل دهم در مورد کنترل خسارت هست. کنترل خسارت یعنی جمع و جور کردن گندی که به کار زدیم. یعنی مثلا وقتی که نرم افزارمون باگ داره و مشتری از دست مون شاکیه باید چیکار کنیم. داره یادمیده چطور از مشتری عذرخواهی کنیم و مسئولیت اشتباه های کسب و کاری تون رو بپذیرید (در کشورمون خیلی کاربرد نداره... بیخیال). در فصل آخر میاد در مورد فرهنگ صحبت می کنه. فرهنگ سازمانی. جالب بود. لپ کلامش این بود که فرهنگ رو شما بوجود نمی آرید بلکه با کارهایی که بطور مداوم انجام میدید، فرهنگ خودش متولد میشه.خب باید از دوست عزیزم، ف.ق! تشکر کنم که فرصت مطالعه این کتاب رو بهم داد. ف.ق! جان تشکر.</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 14:51:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر شهید</title>
                <link>https://virgool.io/@tazaree/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-syfdxbj4yga9</link>
                <description>چند روز پیش شاهد یه گفتگویی بودم.یه مادر شهیدی با بغض از پسرش یاد کرد. طرف با طعنه و کنایه بهش گفت: حاج خانم یک پسر بیشتر ندادی که! جواب شنید: دیگه پسری نداشتم وگرنه باز هم می دادم.</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2019 08:05:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات من از رئیس (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@tazaree/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-2-j5ejwwiuyghj</link>
                <description>یادمه تازه پروژه ای رو شروع کرده بودیم. تقریبا ده روز از زمان شروع پروژه گذشته بود. باید در عرض چهار ماه تموم می کردیم. میخواستم یک روز برم مرخصی. رئیسم اجازه نداد. گفت «باید پروژه رو تموم کنی». گفتم «رئیس جان، پروژه تازه شروع شده. چهار ماه دیگه فرصت داریم. تازه موقع زمان بندی مسائل پیش بینی نشده مثل مرخصی و بیماری و .... رو هم لحاظ کردیم. این ده روز هم کار خوب پیش رفته. عقب نیستم.» قبول نکرد! گقت تا وقتی پروژه رو تموم نکردی مرخصی نمی ری!</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2019 12:02:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات من از رئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@tazaree/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-xn6gph6rrwo7</link>
                <description>یادمه اسفند ماه به یک تیم توسعه نرم افزار، ملحق شده بودم. این تیم چند سال بود که داشت روی این پروژه کار می کرد اما از زمان بندی عقب بود. بعد از چند روز، نامه ای از طرف مدیرعامل اومد مبنی بر اینکه به علت تاخیر در انجام پروژه حقوق اسفند ماه برای تمام اعضای این تیم قطع شده! گفتیم ما تازه چند روزه که به تیم ملحق شدیم، ما که در تاخیر پروژه تقصیری نداریم. قبول نکرد!</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2019 16:21:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگیری عمیق به این میگن</title>
                <link>https://virgool.io/@tazaree/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-rrgatog5fpaf</link>
                <description>اخیرا یک کار جالب یاد گرفتم. در مورد هر موضوعی که می خوام مطالعه یا تحقیق کنم، نکات خونده شده رو یادداشت می کنم. بگذارید بهتر بگم، برای هر موضوع یک دفتر دارم (زبان انگلیسی، آمار، هوش مصنوعی)، وقتی صفحاتی از کتابی رو می خوندم (مثلا یک صفحه یا حتی کمتر یا شایدم بیشتر!) میام و خلاصه اون چیزهایی که خوندم رو در اون دفترم یادداشت می کنم. وقتی میرم سراغ یادداشت کردن، می بینم که چیزهایی که چند دقیقه قبل خوندم، ظاهرا، خیلی خوب در ذهنم جا نیفتاده و نمی تونم خلاصه اونها رو بنویسم! به همین خاطر مجبور میشم برگردم و دوباره بخونم (اینبار خیلی سریعتر). بعدش میرم و خلاصه نکات (و شرح نکات مهمتر) رو یادداشت می کنم. تاثیر فوق العاده ای در یادگیری داره. اونقدر تاثیر داره که من رو وادار کرده بیام اینجا بنویسم (حالا انگار با نوشتن من دنیا تغییر می کنه!)دیدید این کتاب هایی که به عنوان خلاصه درس چاپ میشه؟ ارزش این دفترچه خیلی بیشتر از اون کتاب هاست. میدونید چرا؟ بخاطر اینکه خودمون اون رو نوشتیم. با نگارش خودمون. اول یک مرتبه کتاب رو خوندیم. بعدش وقتی که میخواستیم یادداشت برداری کنیم دیدیم که خوب نفهمیدیم و برگشتم و دوباره خوندیم و بعدش شروع کردیم به نوشتن مطالب مهم و یکبار هم یادداشت های خودمون رو خوندیم. من وقتی اینجوری تحقیق می کنم احساس می کنم از نویسندگان کتاب های مرجع هم، مطالب رو بهتر فهمیدم.</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2019 08:50:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ چقدر به ما نزدیکه و از اون غافلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@tazaree/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84%DB%8C%D9%85-ncaxpng1pl2p</link>
                <description>چند روز پیش داشتم با ماشینم از یک اتوبان به اتوبان دیگه می رفتم. وسط رمپ انگار یک دستی از آسمون اومد و ماشینم رو بلند کرد و یکی دو دور، چرخوند و پرت کرد وسط اتوبان!! ظاهرا قبلش اتوبان رو تخلیه کرده بودند! چون فقط چند تا ماشین در اون اتوبان همیشه شلوغ پلوغ بودند. به آرومی استارت زدم، ماشین رو روشن کردم و آوردمش در حاشیه قرمز اتوبان. از دماغ خودم و زن و بچم خون نیومد. پیاده شدم ببینم که چه بلایی سر ماشین اومده. چراغ جلوش شکست. همین!بعد از این حادثه، که خدا زندگی دوباره ای به خانواده ما داد، تصمیم گرفتیم بهتر زندگی کنیم.</description>
                <category>Abolfazl Tazaree</category>
                <author>Abolfazl Tazaree</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2018 10:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>