<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست طلسم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@telesmpodcast</link>
        <description>در پادکست طلسم شما را میهمان داستان‌های شنیدنی از جنس ترسناک‌های ماورائی می‌کنیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 19:50:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2218178/avatar/d56BhJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست طلسم</title>
            <link>https://virgool.io/@telesmpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کابوس در ولیسکا</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B5%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-vjddfeh7v7rg</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»صبح بعدازظهر از لابه‌لای تخته‌پاره‌های انبار داخل میومد که در رو باز کردی و اومدی تو. از بین یکی از سوراخ‌ها دیدی بچه‌ها دارن همراه مادرشون به کلیسا میرن. چشمت به لباس‌های رنگارنگ دخترها با دامن‌های چین‌دارشون بود. لباس‌هایی که مادراشون برای جشن کلیسا دوخته بودن. لباس‌ها اندازه‌اشون نبود و روی خاک کشیده می‌شدند ولی مهم نبودن. چون دخترها حسابی ذوق زده شده بودن و یه لحظه خنده از لباشون نمی‌رفت.اولین وسیله‌ای که به چشمت خورد رو از روی پشته‌ای هیزم‌ها برداشتی و از انبار بیرون زدی. از کنار چندتا گاو و از کلونی مرغ و خروس‌ها رد شدی. هیچ‌کس ندید. بعد از بالا رفتن از راه پله‌ها، رفتی جایی توی اتاق زیر شیروانی نیمه کاره خونه نشستی. کلی وقت داشتی. پس سیگارت رو از جیبت درآوردی و روشن کردی. از اینجا به بعد فقط باید صبر می‌کردی و منتظر می‌موندی و همه جا رو زیر نظر می‌داشتی. هوا که تاریک شد، شنیدی همه‌ خونواده به خونه برگشتن. شام خوردن. دست و صورتشونو شستن. مسواک زدن. لباس خواب‌هاشون رو پوشیدن.پسرها اول خوابشون برد و پرصدا خروپف کردن. بعد دخترا هم خوابیدن. زن هم بعد از اینکه دو تا مهمان خانواده رو توی اتاق نشیمن خوابوند به اتاق خواب اصلی برگشت. به شوهرش شب به خیر گفت و کنارش روی تخت خواب خوابید. از زیر شیروانی به تاریکی زل زده بودی. دید که مرد هم چشماشو بست و یواش یواش نفساش آروم گرفت. حالا خونه مال تو بود. نه مال ما بود. آب دهنت راه افتاده. حتی فکرشم دیوونت می‌کنه. الان کلی سر کوچیک روی بالش‌ها منتظرته.بچه‌های کوچولویی که وقتی کارت رو باهاشون می‌کنی باوحشت از خواب می‌پرن. جیغ و داد راه می‌اندازن ولی هیچ کاری ازشون ساخته نیست. چون ما زیادیم. تو لشکری از شیاطین رو همراهت داری. شیاطینی که حالا ازت راضین. چون امشب قربانی‌هاتو تقدیمشون کردی.سلام شما دارین اپیزود دهم پادکست طلسم رو گوش می‌کنید. من لیدام و امشب می‌خوام از یه خونه‌ پر رمز و راز جنایت مخوفی که داخلش اتفاق افتاده حرف بزنم. این خونه بیشتر به اسم خونه قتل‌های تبر ولیسکا معروفه. توی خونه‌ ولیسکا هشت قتل توی یه شب کابوس‌وار اتفاق افتاد. خبر این قتل عام فجیع به قدری مردم رو منقلب کرد که اخبارش برای مدتی حتی ماجرای غرق شدن کشتی تایتانیک رو هم به حاشیه برد. خونه‌ محل قتل عام که توی شهر کوچیک ولیسکا تو ایالت آیووا قرار داره، به عقیده‌ خیلی‌ها تا همین حالا تسخیرشده باقی مونده.قبل از اینکه پادکست امشب رو بشنوید باید بگم که توی این برنامه قراره در مورد تسخیر، دیوانگی، انحراف جنسی، له کردن و متلاشی کردن سر و قتل با تبر و صحنه‌ جرم صحبت میشه. اگه حس می‌کنید شنیدن هر کدوم از این موضوعات براتون مناسب نیست، پیشنهاد می‌کنم این برنامه رو گوش نکنید اما به جاش می‌تونید بقیه‌ پادکست‌های ما رو بشنوید.خونه‌ ولیسکا محل یکی از مخوف‌ترین موارد حمله به خونه توی کشور آمریکاست. شیش بچه، دو نفر آدم بالغ، صبح ۱۰ ژوئن ۱۹۱۲ مرده توی رختخواب پیدا شدن. شواهد نشون میده قاتل توی انباری خونه مخفی شده بود و وقتی که اونا به کلیسا رفتن از فرصت استفاده کرده و از در قفل نشده داخل اومده. بعد توی اتاق زیر شیروانی منتظر مونده تا همه بخوابن. قاتل یا قاتل‌ها بدون کمترین سروصدایی یا این که باعث مشکوک شدن همسایه‌ها بشه، خیلی راحت کل خانواده و مهمان‌ها رو به فجیع‌ترین شکل قتل عام کرده.یکی از همسایه‌ها صبح جنازه‌ها یه تیکه پاره شده رو پیدا می‌کنه جنازه‌هایی که با ضربه‌های تبر دیگه قابل شناسایی نبودند. توی سال‌های بعد از قتل آن کارگاه‌های پلیس به مضنون‌های زیادی مشکوک شدند ولی نهایتا هیچ کس برای این پرونده محکوم نشد. حالا که بیشتر از یک قرن از اون قتل‌عام می‌گذره، خونه تبدیل به یه جاذبه‌ گردشگری از نوع سیاه شده. بعضی آدم‌های ماجراجو می‌تونن خونه رو برای شب اجاره کنن. بعضیام که دل نازک‌ترن، می‌تونن روزها به همراه تورهای گروهی خونه رو ببینن.خونه‌ زیبایی ولیسکا با نمای سفید سال ۱۸۶۸ ساخته شد. حالا هم بعد از تعمیر و مرمت کل دکوراسیون داخلی و اسباب اثاثیه خونه به شکلی که توی سال ۱۹۱۲ بود برگردونده شد. سایکیک‌ها یا فراحس‌ها، شکارچی‌های ارواح و بقیه‌ محققان ماورایی که خونه رو بررسی کردن، از وجود نقطه‌های سرد، ارواح، شیاطین و حتی دریچه‌ای از نیروهای سیاه خبر دادن.خاموشی عجیب خونه توجه همسایه‌ها رو جلب کرد. معمولا تا این موقع جمور بعد از سر زدن به اسب‌ها راهی فروشگاه ابزارآلات کشاورزی شده بود. بچه‌ها از رخت‌خواب بیرون اومده بودن و داشتن سر اینکه کی کدوم یکی از کارای خونه رو بکنه باهم جروبحث می‌کردن. سارا مور هم مطابق معمول روزهای دیگه توی حیاط به کارهای جورواجور می‌رسید ولی خونه صبح به خصوص منظره‌ غریبی داشت. ساکت و سوت و کور بود. برای اولین بار همسایه‌ها می‌دیدن توی گرمای اواخر بهار پنجره‌ها بسته موندن و حتی پرده‌ها هم کشیده شدن.همه‌ اینا کافی بود تا بعضی از همسایه‌ها مشکوک بشن. یکی از همسایه‌ها مری پیکن ۶۳ ساله بود. این زن حوالی ۸ صبح در خونه‌ ما رو زد اما هیچ صدایی از داخل خونه نیومد. مری باعث دلشوره‌ای که یه دفعه‌ای سراغش اومده بود، جلوی ورودی خونه جابه‌جا شد. به خودش جرئت داد، دستگیره‌ای در رو کشید ولی در قفل بود. مری اصلا یادش نمی‌اومد تا با خانواده‌ مور در خونشون قفل کرده باشن.ولیسکا شهر ساکت و آرامی بود. بیشتر مردم شهر کشاورزها و مزرعه‌دارای ساده‌ای بودن. همه همدیگه رو می‌شناختن و اصلا جرم و جنایت هم اتفاق نمی‌افتاد. کل شهر فقط یه اداره پلیس با یک کلانتر به اسم هنگ هورتون داشت. همه‌ مردم اون رو می‌شناختن. به ندرت اتفاق می‌افتاد کسی پلیس خبر کنه. اگر نیاز به مداخله می‌شد برای مثلا بیرون کردن یه گاو کله‌شق از جاده یا مزرعه‌ مردم بود. مری که واقعا دلواپس شده بود به فروشگاه جو سر زد. کارمند جو هم خبری ازش نداشت. تلفن بعدی به راس برادر جو بود. اونم چند دقیقه بعد سراسیمه با کلید یدک به خونه‌ برادرش اومد. راس به شیشه پنجره ضربه زد و بلند برادرش رو صدا کرد ولی در کمال تعجب از توی خونه هیچ صدایی نمیومد.راس کلید انداخت و وارد خونه‌ تاریک شد. شمع روشن کرد و به سمت سالن کفپوش رفت. از نزدیک راه‌پله‌های کنار آشپزخونه گذشت. نقاشی‌های گلی که سارا کشیده بود و روی دیوارهای راه‌پله نصب کرده بودن. دیدن نقاشی‌های خودش آوردن کمی از دلهره‌ راس کم کردن. خونه‌ جو و سارا خونه‌ شادی بود ولی حالا راس حتی یه ذره هم چیزی از اون شور و حال همیشگی رو حس نمی‌کرد. مرد همین‌طور که توی فضای گرفته و نیمه تاریک خونه راهشو پیدا می‌کرد، از گوشه‌ چشم نگاهش به یه پارچه افتاد. پارچه سفیدی که لکه‌های سرخ پررنگی همه‌جاشو پر کرده بود. لکه‌های سرخی روی شکل‌های کوچیک بی‌حرکت.راس انتظار نداشت توی اتاق خواب مهمان کسی باشه. معمول نبود بچه‌ها شب‌هی مدرسه مهمون داشته‌ باشن. وقتی نزدیکتر شد، فهمید جریان از چه قراره؟ اون شکل‌های بی حرکت دوتا بچه با سرهای متلاشی شده زیر ملحفه‌های خیس از خون بودن. دست استخونی بچه‌گونه‌ای هم از زیر ملحفه بیرون زده بود. نفس راس بند اومد. هیچ فکری به ذهنش نمی‌اومد. شاید جرات نداشت هیچ فکر و خیالی به سرش راه بده. به چشم راس تمام خونه رو سایه‌ سیاه و غلیظ گرفته بود که هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تونست ازش فرار کنه. همون موقع زمزمه‌ آرومی همراه با یه خنده‌ شیطنت‌آمیز توی گوش راس پیچید. بعد صدایی مثل وزوز مگس اومد.صدای بعدی زوزه خفه‌ای بود که انگار از یه موجود عجیب الخلقه در اومده باشه. نمی‌دونه صداها رو شنیده یا خیال کرده؟ ولی توی اوج وحشت فهمید هیچکس توی خونه زنده نیست. حالا دیگه اما کمکی از دست راس برای برادرش، زن برادرش و برادرزاده‌هاش برنمیومد. همشون مرده بودن. همون موقع بادی توی خونه پیچید. شمعی که دست راست بود سوسو زد. مرد با یه حال پریشان و از خودبی‌خود از وسط راه‌پله‌ها برگشت و به بیرون دوید. راس اولین نفری بود که از این کشتارگاه فرار می‌کرد ولی آخرین نبود. راس دست‌پاچه از خونه بیرون زد. دم در با نفس بند اومده به مری گفت بهتره هرچه زودتر به هنگ خبر بدی.مری از خونش به فروشگاه جو تلفن کرد. باز همون کارمند تلفن رو برداشت. مری بهش جریان رو گفت تا به کلانتر بگه. کارمند فروشگاه گفت همین چند دقیقه پیش کلانتر رو دیده که داشته تو میدون اصلی با یکی از تاجرای ولیسکا حرف می‌زده. حدود نیم ساعت بعد کارمندای فروشگاه همراه هنگ کورتون به خونه‌ خانواده‌ نور اومدن. راس با چهره‌ای گرفته و مضطربی روی ایوان خونه نشسته بود. به هورتون گفت اینجا یه اتفاق بد افتاده. کلانتر با شنیدن این حرف همراه کارمند فروشگاه وارد خونه شد. هورتون توی اتاق خواب طبقه‌ پایین پرده‌ها را کنار زد تا نور آفتاب داخل بیاد. اون متوجه شد با پارچه‌ای روی آینه رو پوشوندن.تبر خون آلودی به دیوار تکیه داده شده بود. بعد چارلز برادر جو، تایید کرد که قاتل تبر از انباری یا توی حیاط خونه برداشته. تبر بیشتر از اینکه تیز باشه نبود و زنگ‌زدگی هم داشت. یه فانوس نفتی خاموش هم نزدیک دیوار بود. کلانتر زیر تخت یه دست لباس سفید دخترونه دید که احتمالا قاتل ازش برای پاک کردن دست‌ها استفاده کرده بود. لباس خواب یکی از دخترها هم تا کمر بالا رفته بود. دختر بیچاره لباس زیری تنش نبود و پاها به طرز ناجوری از هم باز شده بودن. یه تیکه یکنواخت بیکن نپخته هم همون جا افتاده بود که کلانتر رو مطمئن می‌کرد قاتل ازش برای خودارضایی استفاده کرده.کارمند جو با دیدن این صحنه‌ها با وحشت از خونه فرار کرد. کسی مرد جوان رو سرزنش نمی‌کرد. ضربه‌های تبر با شدت تمام سر هر کدوم از جنازه‌ها خورده بود. صورت‌هاشون از شکل افتاده و خرد شده بود. خیلی از آدم‌هایی که اون روز این منظره‌ وحشتناک رو از نزدیک دیدن، حتی بعضی از دکترایی که تجربه‌ چندین ساله‌ای داشتند تا آخر عمر هیچ وقت از چنگال اون خاطره‌ کابوس‌وار رها نشدن. کلانتر هنوز گیج بود و نمی‌دونست دخترایی که جنازه‌شان روی تخت افتادند چه کسایین؟ اون به طبقه‌ بالا رفت. پرده‌های که اونجا رو هم بسته بودن. توی اتاق خواب اصلی جو به پشت روی تخت‌خواب افتاده بود.جو مرد قد بلند و قوی هیکل ۴۳ ساله‌ای بود که حالا جنازه‌اش رو تخت بود. سرش که زمانی مرد خوش‌چهره‌ای بود با موهای مشکی لخت کاملا به هم ریخته بود و سخت کسی می‌تونست اونو بشناسه. کنار جو همسرش سارای ۳۹ ساله با چهره‌ پریشون و موهای قهوه‌ای فر افتاده بود. متصدی کفن و دفن بعدا گفتن که سر سال‌ها کمتر از بقیه از شکل افتاده بود. نگاه کلانتر به خون روی دیوار و زمین بود. بعد به جای ضربه‌های تبعه روی سقف نگاه کرد. چراغ نفتی روی زمین و حباب شیشه‌ای چراغ هم زیر کمد افتاده بود.کلانتر نمی‌تونست بفهمه قاتل چطوری تونسته جو و سارا رو غافلگیر کنه. چون اگه قاتل اول سراغ دخترای طبقه‌ اول رفته باشه، حتما یکیشون جیغ زده و مرد و زن و بیدار کرده ولی جنازه‌های جو و سارا به جز سرشون اصلا وضع آشفته‌ای نداشتن. کلانتر بدن وارد اتاق دیگه‌ای شد. توی این اتاق که بزرگترین اتاق خواب خونه بود، یه کمد و چهارتا پنجره‌ای بزرگ بود. هورتون باز هم پرده‌های اتاق کنار زده. توی نور آفتاب تونست جنازه‌ چهار بچه روی سه تا تخت رو تشخیص بده.بزرگترین بچه‌ خانواده‌ مور هرمان یازده ساله، به شکم روی تخت دراز کشیده بود. زیر پیراهنیش روی جمجمه‌ شکافته‌اش افتاده‌ بود. روی تخت بغلی کاترین ده ساله افتاده بود. بیشتر صورت دختر زیر ملحفه بود و تکه‌ای لباس هم به سر دختر کشیده‌ بودن. روی تخت بعدی جنازه‌ دو پسر بچه‌ کوچیک افتاده بود. دم در کلانتر به حال گرفته‌ای به راس و مری گفت وحشتناکه! وحشتناکه! به عمرم همچین فاجعه‌ای ندیدم! خدایا! خدایا! خودت بهمون رحم کن! تو هرکدوم از اتاقا چند تا جنازه افتاده بودن.هورتون در رو پشت سر خودش قفل کرد و گفت اجازه ندیم کسی وارد خونه بشه. کلانتر توی شهر به یکی از نگهبان‌های شهر دستور داد بیاد جلوی خونه‌ خانواده‌ مور نگهبانی بده. بعد به یکی از کارمندای شهرداری گفت جریان به کلانتری شهرستان شهردار کارآگاه‌های پلیس در اوماها و پلیس شهر بئاتریس، نبراسکا اطلاع بده. شهر بئاتریس تیزشامه‌ترین سگ‌های شکاری کل منطقه‌ غرب میانه رو داشت و اگر کلانتر می‌خواست رد قاتل رو بزنه وقت خیلی زیادی نداشت.کلانتر بعدا همراه دکتر و یک کشیش به اسم اوینگ به خونه‌ خونواده‌ مور برگشت. یکی از کسایی که همراه کلانتر بود، چشمش به انجیل‌های روی پاتختی خورد. روی جلد چرمی انجیل‌ها اسامی لینا و اینا استرینجر رو هک کرده بودند. پس خیلی زود به آقا و خانم استرینجر، پدر و مادر نینا و لینا تلفنی خبر مرگ دختراشون داده شد.بعد از هشتاد سال دست به دست شدن خونه، اونم بیشتر بین مستاجرها، بالاخره یه روز خونه‌ ولیسکا رو خریدن. داروین و مارتالین زوجی بودند که سال ۱۹۹۴ خونه‌ ولیسکا رو خریداری کردن. تا قبل از اینکه خونه به دست این زوج بیفته، کمتر در مورد اتفاقات ماورایی داخل خونه جای گزارش منتشر شده بود. خود لینا ها هم گفتن که خونه رو فقط به خاطر ارزش تاریخیش خریدن. داروین و مارتا خیلی خوب از تاریخچه‌ خونه اطلاع داشتند و به نظر ایشون تعمیر و بازسازی خونه می‌تونست کار ارزشمندی برای حفظ میراث شهر ولیسکا باشه. گرچه این زوج گفتن که نیتشون حفظ تاریخ شهرشون بوده، منتهی ظاهرا برگردونده شدن خونه به وضع دوران قتل‌ها نقطه‌ایه که باعث شدت گرفتن فعالیت‌های ماورایی خونه میشه.خیلی از شکارچی‌های ارواح و محققان ماورالطبیعه و فراحس‌ها هم همینو گفتن. حالا به ندرت پیش میاد خونه هفته‌ای بدون حادثه‌های ماورایی رو پشت سر بذاره. خیلی از کسایی که از شهرت خونه و فاجعه‌ای که داخلش اتفاق افتاده خبر دارن، برای تجربه‌ دنیای ماورایی و رویارویی با نیروهای تاریکی بدشون میاد یه شب رو توی یه خونه‌ تسخیر شده بگذرونن. خونه‌ خیابان دوم شرقی به شماره‌ ۵۰۸ از زمان بازسازی بازدیدکننده‌های کنجکاو زیادی رو به خودش دیده.فراحس‌ها گفتن که روح سارا مور از اینکه خونش دست آدم‌های دیگه افتاده ناراحته. بعضیا گفتن وقتی توی اتاق خواب طبقه دوم خوابیدن حس کردن بچه‌ها بهشون سیخونک زدن. به گفته‌ بعضی‌ها همیشه از توی اتاق خواب پشتی صدای بازی کردن بچه‌ها میاد و در کمد اتاق خود به خود باز و بسته میشه ولی به جز اینا عده‌ای معتقدند یه نیروی تاریک بی‌نهایت شرور هم توی خونه زندگی می‌کنن. نیرویی که بی‌صدا توی اتاق پرسه می‌زنه و وقتی کسی رو تنها پیدا می‌کنه توی گوشش پیچ پچ می‌کنه. یه صدای زوزه‌مانندی از خودش درمیاره.یکی از محقق‌های ماورای گیرنده‌های رادیویی مخصوص شکار صدای ارواح یا همون اسپیدباکسش رو توی خونه به کار انداخته بود، بعد از اینکه روح خونه‌ حضور خودش اعلام کرد، اونم ازشون پرسید کی هستی؟ جواب شنید لژیون. اولین اشاره به کلمه لژیون به معنی لشکر توی عهد جدید یا همون انجیله.طبق انجیل مرغز، مردی در حوالی جدریان سر به دیوانگی زده بود. اهالی سعی می‌کنن اون رو با زنجیر ببندن ولی مرد هر دفعه با پاره کردن زنجیرها به قبرستان فرار می‌کند تا توی گروه‌ها بخوابد. وقتی نزدیک مرد دیوانه میشن، می‌شینن مثلی که جونوری وحشی غرش می‌کنند و به زبان‌هایی که به زبان‌هایی که به گوششون نخورده فحش و ناسزا و نفرین می‌کنه.مرد اونقدر خطرناک بود که کسی اصلا جرات نداشت نزدیکش بشه ولی وقتی عیسی رو دید به حال زاری گفت ای پسر خدا! باز هم آمده‌ای که بیشتر عذابم بدهی؟ عیسی از مرگ اسمش رو پرسید. جواب شنید لژیون. مرد نه با یک صدا بلکه با صدها و هزارها صدا جواب داد. صداهایی که مال خودش نبودن. بعد گفت چون ما خیلی هستیم. عیسی به شیاطینی که مرد رو تسخیر کرده بودند دستور داد بدن اون رو ترک کنن. شیاطین به وحشت افتادند و التماس کردن اجازه بده وارد بدن خوک‌هایی بشن که داشتن همون حوالی می‌چرخیدن.عیسی قبول کرد. بعد گردباد مهیبی پر از خاکستر سیاه بین گله خوک‌ها رو پر کرد. خوک‌ها فریادهای وحشیانه‌ای سر دادند و با چشم‌های پر از نفرت به پسر دشمن خودشون خیره موندن. شیاطین که حالا توی بدن خوک‌ها بودن دویدن و فریاد زدن. کل گله به سمت پرتگاه رفت و خیلی زود توی اعماق آب تیره و سرد فرو رفت. فریادهای هراس‌آور جانوران تسخیرشده هنوز از دور شنیده می‌شد ولی هنوز هم برای نجات خودشون تقلایی نمی‌کردن. عیسی تونست توی لحظه‌ آخر صدای بلند شیاطین رو بشنوه که فریاد می‌زدن اینا مال ما هستن. نمی‌تونی همه رو نجات بدی.طبق تعلیمات آیین کاتولیک، دونستن اسم اجنه و شیاطین به فرد قدرت میده. برای همین جواب لژیون‌ که شیاطین میدن هیچ اثری نداره. چون وقتی با عده‌ای از شیاطین سرو کار داشته باشیم هیچ‌کسنه بشناسه انگار بی‌چهره باشن. گفته میشه برای ورود شیاطین به بدن لازمه که اون‌ها دعوت بشن ولی راه‌های دیگه‌ای هم برای تسخیر وجود داره. طبق خیلی از باورهای باستانی، تئاتر و اجرای نمایش خودش یک نوع تصویره. شاید دخترهای بی‌چاره‌ای که توی جشن کلیسا بودند به این روش شیاطین رو به زندگی خودشون راه دادن. شایدم نه.محققان ماورایی عقیده دارند که چیزی اون‌ها رو به داخل دعوت کرده و شاید هم کسی توی نمایش بچه‌ها بوده و از مدت‌ها قبل خیال قطار توی سرش داشته تا بالاخره اون شب فرصت براش فراهم شد. شهر ویلیسکا کارآگاهی نداشت. تنها پلیس شهر هنگ هورتون بود. یک آدم معمولی با شکم بالا اومده که تا همین چند سال پیش نجاری می‌کرد و البته آموزش پلیسی خاصی هم نداشت.از این گذشته توی دوره‌ای که این قتل‌عام اتفاق می‌افتاد، هنوز تحقیقات پزشکی قانونی و روش‌های حرفه‌ای موشکافی صحنه‌ قتل به پختگی نرسیده بود ولی باز هم تلاش‌هایی شد تا از صحنه‌ جرم انگشت‌نگاری بشه که بازم فایده‌ای نداشت. طبق تشخیص پزشکی قانونی، قتل‌ها بین نیمه شب تا سه بعد از نصف شب انجام شده بودن. بررسی‌های دیگه هم نشون داده قاتل احتمالا چپ دست بوده. هرچند که کلانتر خیلی زود جریان رو به اداره پلیس شهرستان اطلاع داد و جلوی هجوم مردم به خونه‌ خانواده‌ مور رو گرفت ولی تا وقتی که کارآگاه‌های پلیس به صحنه جرم بیان، تعداد زیادی از اهلی شهر و همسایه‌های کنجکاو وارد خونه شده بودن. هشت جنازه روی تخت خواب‌ها مرده بودن.کارآگاه‌های پلیس از روی زخمی که روی بازوی یکی از جنازه‌ها پیدا کردن، حدس زدن اون تنها کسی بوده که موقع حمله بیدار شده. اون یه نفر این است لینا استلینجر یازده ساله بود. کاترین ده ساله دختر بزرگ خانواده ملینا و خواهر هشت سالش اینا رو دعوت کرده بود تا با هم به مسابقه دختر شایسته برن. مسابقه‌ای که به مناسبت روز کودک تو کلیسا برگزار می‌شد. جو استلینجر، پدر لینا و اینا کشاورز ساده‌ای بود و همراه همسر و بچه‌هاش توی حومه‌ شهر زندگی می‌کرد. اهالی ویلیسکا به چراغ‌های برق شهرشون خیلی افتخار می‌کردن ولی چند وقتی بود چراغ‌ها به خاطر اختلاف با شرکت برق کار نمی‌کردند و خیابون‌ها شب‌ها تاریک بود.گرچه ولیسکا خیلی بزرگ نبود ولی دخترها اصلا دلشون نمی‌خواست شب تنها به خونه برگردن. جو به خونه‌ استلینجرها تلفن کرد و گفت دخترا می‌خوان شب اونجا بمونن. بلانچ دختر چهارده ساله‌ای استلینجر که با خوشرویی تلفن جواب داده بود، به جو گفت اصلا مشکلی نیست. بلانچ با خیال راحت از جو تشکر کرد و شب به خیر گفت. مورها آدم‌های خوب و مهربونی بودن. حالا خیلی خوب بود که دخترا مجبور نبودند تو تاریکی تنهایی به خونه برگردن.روز ۱۲ ژوئن، ۲ روز بعد از قتل‌ها مراسم تشییع جنازه توی میدان اصلی شهر برگزار شد. جنازه‌ها به آتش‌نشانی برده شدند تا متصدی‌های کفن و دفن بتونن ظاهر بهتری بهشون بدن ولی کار ساده‌ای نبود. سرها واقعا خرد شده بودن و از دست حرفه‌ای‌ترین متصدیان جنازه هم کار زیادی برنمیومد. ۷ هزار نفر با چهره‌های مغموم یعنی بیشتر از سه برابر جمعیت شهر توی مراسم حضور داشتن. ۳۰۰ خبرنگار هم برای پوشش ماجرا به ویلیسکا اومده بودن. همه‌ اهالی جمع شده بودند تا به خانواده‌ مور و دخترای استلینجر ادای احترام کنند.با درخواست شهردار همه‌ کسبه‌ شهر بعد از ظهر رو تعطیل کرده بودن. تابوت‌ها توی آتش‌نشانی ویلیسکا کنار هم چیده شده بودند و مردم از بین درهای باز آتش‌نشانی وارد می‌شدند تا با همسایه‌های کشته‌شدشون خداحافظی کنن. تشریفات آخر تشییع جنازه هم توی پارک برگزار شد. چون توی قبرستان کوچیک شهر برای این جمعیت بالا جا نبود. بعدا درشکه‌های نعش‌کش پنج تابوت رو تا آرامگاه ابدیشون رسوندن .دو روز بعد از تشییع جنازه گذشته بود که مادر لینا و اینا بچه‌ مرده‌ای به دنیا آورد. کمتر از شیش ماه بعد خونه‌ خانواده‌ استلینجر آتیش گرفت و خاکستر شد. چند روز بعد نوبت مری پیکن بود. همون زنی که اول از همه متوجه جریان شده بود. مری بعد از یک فروپاشی عصبی فوت‌ کرد. شاید واقعا همونطوری که بعضی از اهالی شهر می‌گفتن پای یه نفرین جهنمی در میون بود. نفرینی که دامن هر کسی که به خونه‌ مورها رفت‌وآمد داشت رو گرفته بود.بعد از اینکه مردم کنجکاوی مریضشون رو با دیدن جنازه‌های خانواده‌ مور و دخترای استلینجر ارضا کردند، حس و حال تازه‌ای توی شرق حکمفرما شد. حالا مردم خلقشون تنگ شده بود و می‌خواستن بدونن چه جور آدم هیولا صفتی می‌تونسته همچین کاری رو بکنه؟ اونم با همنوعای خودش و اصلا این موجود وحشی الان کجا قایم شده؟ اهالی ولیسکا مطمئن بودن قاتل نمی‌تونه خیلی دور شده باشه. شاید هم هنوز توی شهر بود و سعی می‌کرد جلب توجه نکنه تا وقتی مردم شب به خواب رفتن دوباره سر وقتشون بیاد.فکر همچین چیزی واقعا خون مردم ولیسکا رو به جوش می‌آورد. پس تمام مردهای شهر دست به کار شدن. گروه‌های گشت‌زنی درست کردن. همه با هر چیزی که دستشون اومده بود، از تفنگ‌های شکاری تا چاقو و بیل و کلنگ و تیشه، تبر و چماق و چیزای دیگه مسلح شده بودن و با هم تمام شهرشون رو دنبال آدم‌های غریبه می‌گشتن. توی اون اوضاع فقط کافی بود یه نفر شایعه کنه توی فلان جاده‌ بیرون شهر یه آدم غریبه دیده‌ شده تا یه دسته از مردهای عصبانی سریع سراغش برن.توی خود شهر هم هیچ جایی نبود که مردم نگشته باشن. همه جا زیر و رو شده بود و هیچ سوراخ سمبه‌ای نبود که کسی بهش سرک نکشیده باشه. اوایل مردم با سگ‌های اهلی خودشون دنبال رد پای قاتل توی انباری‌ها، خرابه‌ها، کوچه پس کوچه‌ها و حتی بیشه و جنگل، لابلای شاخ و برگ درختان گشته‌ بودن اما هیچ اثری از آثار قاتل نبود.با رسیدن سگ‌های شکاری تربیت شده به ویلیسکا، مردم واقعا خوشبین شدن. سگ‌های شکاری و مربی‌هاشون با اولین قطار به شهر اومده بودن. اول سگ‌ها رو به صحنه جرم بردن تا آلت قتاله رو بو بکشن و بعد توی شهر ولشون کردن. دنبال سگ‌های دسته از مردم هم توی خیابونای ویلیسکا راه افتاده‌ بودن و وقتی که حس می‌کردن سگ‌ها رد پایی پیدا کردن از خوشحالی و هیجان هورا می‌کشیدن. هر کدوم از اهالی شهر می‌خواستند لحظه‌ای که قاتل شیطان صفت رو دستگیر می‌کنن، اونجا باشن تا حسابشو کف دستش بذارن. کسی شکی نداره که اگه اون موقع قاتل به چنگشون می‌افتاد زنده نمی‌ذاشتنش.سگ‌های شکاری قبل از اینکه یک ردپا رو توی حومه‌ شهر پیدا کنن، جلوی عمارت فرانک جونز وایستادن و دوباره به راهشون ادامه دادن. هرچه سگ‌ها بیشتر می‌رفتن، مردم هیجان زده‌تر می‌شدن. تا اون موقع هیچ چیز مردم ولیسکا رو انقدر با هم متحد نکرده بود. هیچ وقت هیچ چیز دیگه‌ای هم نتونست دوباره اون شور حال و اتحاد رو به وجود بیاره. همه‌ مردم یه آرزو داشتند. اونم اینکه کسی که هشت نفر از همشهری‌هاشون رو اونطوری قصابی کرده، تقاص کاراشو با گرفتن جونش پس بده ولی خیال خوش مردم با رسیدن سگ‌ها کنار رودخونه نقش بر آب شد.سگ‌ها ظاهرا این ردپا رو تا اونجا دنبال کرده بود ولی با رسیدن به آب رد پا ناپدید شده بود. سگ‌ها گیج و منگ و خسته کنار آب وایساده بودن و نفس نفس می‌زدن. حالا که اهالی شهر خیلی به دستگیری قاتل امیدی نداشتند، خشم جای خودش رو به ترس داد. قاتل که هنوز کسی نمی‌دونست کیه؟ یعنی هنوز آزاد بود. تضمینی وجود نداشت که همچین آدم دیوونه‌ای دوباره فکر قتل‌عام به سرش نزنه. بدتر این که امکان داشت قاتل یکی از اهالی ولیسکا باشه. یعنی یکی از خودشون. آدمی که شاید توی تمام این جستجوها حاضر بوده و توی دلش به همه می‌خندیده.حالا سایه‌ ترس روی سر ویلیسکا سنگینی می‌کرد. فروش قفل و وسایل دفاع‌شخصی سر به فلک کشیده بود. خیلی از همسایه‌ها با هم جمع می‌شدند و توی یه خونه می‌خوابیدن. مردها هم تمام شب به‌نوبت کشیک می‌دادند. این چند هفته‌ای مداوم ادامه داشت. مردای ویلیسکا شبا با تفنگ شکاری به دست گوشه‌ای از حیاط خونشون کمین می‌کردن. اونا هم منتظر کوچک‌ترین صدایی بودن تا شلیک کنن. یه سری از خونواده‌ها آژیرهای دست‌ساز ساخته بودن. یعنی سیمای وصله و قوطی‌های حلبی رو دور این حیوون خونه‌ها کشیده بودن. حالا هر وقت کسی می‌خواست یواشکی وارد خونشون بشه متوجه می‌شدن.ما یه مقدار ترس و وحشت مردم ولیسکا واقعا معجزه است که تو این مدت آدم‌های بیشتری کشته نشدن. فقط یک لحظه غفلت کافی بود تا کسی اشتباهی ماشه تفنگش رو فشار بده. فهرست مظنون پرونده اوایل خیلی بلند بالا بود. اون موقع هر آدم غریبه‌ای که توی شعاع ۲۰، ۳۰ مایلی شهر دیده می‌شد، خودبه‌خود مظنون بود. گروه کوچکی از کارگرای دوره‌گرد که همون موقع تو حومه‌ ولیسکا اردو زده بودن، با شنیدن اخبار شهر و قتل‌ها خیلی زود وسایلشون رو جمع کرده بودن و با اولین قطار از شهر فرار کردن. اکثر کارگران آفریقایی ـ آمریکایی بودن. پس به چشم مردم سفیدپوست ولیسکا مشکوک‌تر از بقیه میومدن.ولیسکا تا اوایل یه شهرک خیلی کوچیک بود که دوروبر راه آهن ساخته شده بود. پس مسافرای گذری زیادی به اونجا رفت و آمد می‌کردن. کسایی که احتمال داشت فقط یکی دو شب اونجا اتراق کنن و بعد دوباره سوار قطار بشن و به ایستگاه بعدی برن.یکی از فرضیه‌ها در مورد قاتل اینه که اون یکی از همین مسافرای گذری بوده باشه. یه آدم تشنه به خون و بی‌رحم که از قبل برنامه‌ای برای خطا نداشت. امکان داشت این آدم همینجوری با قطار از این شهر به اون شهر بره و هر کجا که فرصتی پیدا کنه آدم بکشه. چند سال از قتل‌ها گذشته بود ولی هنوز خبری از دستگیری قاتل نبود. خانواده‌ای مور و استلینجر که دنبال پیدا کردن قاتل عزیزشون بودن، از بیم اینکه پرونده مختومه بشه، یک لحظه آروم و قرار نداشتن اما انگار قرار نبود قاتل پیدا بشه.اولین مظنون مهم قتل‌های ویلیسکا سناتور ایالت آیووا «فرانک جونز» بود. جونز مرد قدرتمند بانفوذی بود. گفته شده که جونز آدم فوق‌العاده مغروری بوده و کسایی که می‌شناختنش، اصلا از این ور خوششون نمی‌اومده. به عقیده‌ اون‌ها جونز آدم خودشیفته و به شدت از خود راضی‌ای بود. همه‌ مردم ویلیسکا از دشمنی فرانک جونز با جو مور خبر داشتن. این دو نفر قبلا حدود ده سال همکار هم بودن ولی بعد از یه دعوای حسابی راهشون رو از همدیگه جدا می‌کنن. اون موقع جو تو مغازه‌ بزرگ جونز کار می‌کرد ولی بعد از این جریان جو با پس‌اندازها و پولی که از بانک قرض گرفته بود، خودش یه فروشگاه را انداخت. فروشگاه جو دقیقا روبه‌روی فروشگاه جونز بود. برای همین جونز خیلی از دست کارمند سابق خودش عصبانی شده بود.ماجرا فقط این نبود. گفته میشه آلبرت پسر جونز با زنی به اسم دونا ازدواج کرده بود. بعد از ازدواج آلبرت شایعات زیادی توی شهر پخش شد. طبق این شایعات ظاهرا جو یکی از کسانی بود که دونا باهاش رابطه‌ نامشروعی داشت. دونا اونطوری که مردای شهر شایع کرده بودن، دوستای مرد زیادی داشت که هر وقت شوهرش خونه نبود سروکلشون پیدا می‌شد. جو هم یکی از اون مردها بود. این که این شایعه چقدر واقعیت داشته، مشخص نیست ولی برای جامعه‌ بسته‌ اون موقع و خصوصا برای یه آدم سیاست‌مدار مثل فرانک جونز که سری توی سرها درآورده، همچین شایعاتی سم خالص بود. فقط لازمه یکی از این شایعه‌ها تو محافل بالای سیاسی دهن به دهن بگرده تا اعتبار و حیثیت جونز برای همیشه خدشه‌دار بشه.طبق فرضیه یکی از کاراگاه‌های خصوصی، جونز به شخصی به اسم «ویلیام منسفیلد» ملقب به «بلک» پول داده بود تا هرچه زودتر ترتیب جو رو بده. منسفیلد اون موقع یه تبهکار بدنام بود و خیلیا می‌گفتن که خورده‌کاری‌های غیرقانونی جونز رو انجام میده. توی یه اتفاق عجیب و ترسناک دو سال بعد از قتل‌های ویلیسکا خانواده‌ منسفیلد هم با تبر کشته‌ شدن. منتهی برای متهم کردن ویلیام منسفیلد یه مشکل جدی وجود داشت. منسفیلد برای روزهای ۹ و ۱۰ ژوئن عذر کاملا موجهی داشت.منسفیلد اون موقع توی راه‌آهن شهر دیگه‌ای کار می‌کرد و فیش حقوقی با امضای خودش هم موجود بود. پس منسفیلد موقعی که قتل‌ها اتفاق افتادن اصلا توی ولیسکا نبوده. منسفیلد بالاخره بعد از دادگاه پرسروصدای سال ۱۹۱۶، تبرئه‌ شد.از انباری بیرون می‌زنی و به سمت خونه میری. نسیم ملایمی میاد و صدای خش خش برگ‌ها و علف‌ها رو در میاره. انباری خونه‌ ولیسکا همون انباری‌ای نیست که قاتل زمانی داخلش قایم شده بود؛ بلکه بعد از مرمت و بازسازی خونه حکم دفتر رو پیدا کرده.خونه‌ ویلیسکا روی یه تپه‌ کوچیک قرار گرفته. سمت راست انباری هم پارکینگ بزرگی ساختن. در توری خونه رو باز می‌کنی و وارد میشی. هوای خفه داخل خونه، بوی کهنگی و وسایل قدیمی رو میده. توی گزارش‌ها خوندی که عده‌ای از محققان ماورایی گفتن درد و عذاب داخل خونه از همون لحظه‌ اول روی سر بازدیدکننده‌ها سنگینی می‌کنن. شاید برای همین وزن نامرئی باشه که شونه‌هات پایین میفته. گرچه بعدازظهر روشن و آفتابی‌ایه ولی داخل خونه تاریک و دل‌گیره. جلوی در آشپزخونه می‌ایستی. کفش از چوبه و هر وقت که راه میری لیزه و صدای جیر جیر از دیوارها بلند میشه. دیوارها رو به رنگ سبز نقاشی کردن.به نظر کابینت و اثاثیه خونه مال همون دوره‌ قتل‌ها باشن. چون رنگ و رو رفته و کهنه‌ان. یه قفسه‌ آهنی توی آشپزخونه است که بالاش یه کتری استیل لب‌پریده گذاشتن. کنار کتری، دوتا نمکدون و فلفل‌دون شیشه‌ایه. چراغ نفتی بغل آینه گذاشتن. روی خود آینه رو هم با یه حوله پوشوندن. درست مثل کاری که قاتل اون شب با پارچه و تیکه‌های لباس کرد. روبه‌روی دیوار یه میز بزرگ چوبیه که روش کاسه بشقاب چیدن. یه پارچ استیلی مخصوص شیر، یه سری کارد و چنگال و قاشق روی قفسه‌ دیواری چیده شدن و بالای اون هم یه تلفن عتیقه‌ است.توی بازسازی خونه دقت بالایی شده و حتی کوچک‌ترین جزئیات از چشم دور نمونده. البته که اثاثیه‌ خونه، لوازم واقعی خانواده‌ مور نیست ولی مال همون دوره‌ان ولی به هر آدمی که وارد خونه شده باشه، این حس رو میدن که تو یه خونه‌ سال ۱۹۱۲ پا گذاشته.وارد سالن یا همون اتاق نشیمن می‌شیم. خانواده‌ مور بیشتر واقعا اینجا دور هم جمع می‌شدند. سالن مستقیما به آشپزخونه وصله. روی دیوار چند تا عکس خانوادگی سیاه و سفید از خونواده‌ای شیش نفر مور نصب شده. طبق رسم اون موقع هیچ کدومشون لبخند به لب ندارن ولی چشمای قبراق و سرزنده‌ای دارن. چشمایی که از پشت قاب عکس منتهی به فاصله‌ صد و چند سال بهت زل زدن. این خونواده نه فقط تو این چاردیواری زندگی کردن؛ بلکه آخرین شب عمرشون هم همین‌جا گذروندن. تا اون نیمه شب نحس که برای همیشه دستشون از دنیا کوتاه بود.یه پیانو کنار دیوار گذاشتن. گوشات ناخودآگاه صدای ضعیف کلیدهای پیانو رو می‌شنوه. راحت می‌تونی تصور کنی خانواده‌ مور بعدازظهرها اینجا دور هم جمع می‌شدن. یکی دوتا ترانه می‌خوندن و قبل از اینکه به رختخواب برن، شیر و کلوچه می‌خوردند. پرده‌های ضخیم سالن رو تاریک و خنک نگه داشتن. یک کاناپه و چند صندلی چوبی اطراف یه اجاق بزرگ چدنی گذاشته شده. اگه کسی ندونه قبلا تو این خونه چه اتفاقی افتاده، واقعا ممکنه حس آرامش و راحتی کنه. از آشپزخونه رد میشی تا به سمت پله‌ها بری. راه‌پله باریکه و هر قدمی که برمی‌داری صداش تو خونه طنین می‌اندازه. اصلا مهم نیست کجای پله‌ها پا بذاریم، انگار رو یه مشت تخته پاره راه بریم.یکی از عجیب‌ترین بخش‌های پرونده قتل ولیسکا هم همینه. اینکه چطوری قاتل تونسته وارد خونه بشه؟ به طبقه‌ دوم بیاد و جو و سارا مورو رو غافل‌گیر کنه. مشخصه هیچ راهی نبود که قاتل بخواد یواشکی از راه پله‌ها بالا بیاد. منتهی وقتی لینا و اینا توی اتاق خواب همکف خوابیده بودن، مرد و زن به خیال اینکه هر قدمی که می‌شنون صدای دختراست آسوده خوابیده بودن. راه پله مستقیما به اتاق خواب اصلی می‌رسه. خوابیدن توی نزدیکی راه‌پله‌ها شاید برای جو و سارا تصور به وجود می‌آورد که هر خطری پیش بیاد می‌تونن قبل از اینکه سراغ بچه‌ها بیان جلوشو بگیرن اما هیچوقت فکرشو نمی‌کردن روزی خطر از بین دو اتاق یه میز زیر شیروانی بیاد.خوشبختانه تختخواب دو نفری که توی اتاق می‌بینی، همون تختی نیست که آقا و خانم مور روش به قتل رسیدن. تخت همون‌جای قبلی گذاشته شده بود. کنار تخت یه میز آرایش با آینه‌ بزرگ، یه پارچه‌ رنگ‌ورو رفته روی آینه گذاشتن تا تصویر کسی داخلش نیفته. خود اتاق هم کامل تعمیر شده ولی می‌تونی خوردگی‌های روی سقف و جای ضربه‌های تبر رو ببینی. متوجه میشی همون جایی هستی که اون شب قاتل جو ایستاده بوده. یه جور دلشوره حس می‌کنی. از اتاق برمی‌گردی و چند قدمی به سمت راهروی باریک میری.سمت چپ یک در چوبی می‌بینی که نیمه بازه. هلش میدی. داخلش رو نگاه می‌کنی. اینجا همون اتاق زیرشیروانیه. دو تا پنجره‌ شیشه‌ای کوچیک به سمت خیابون باز میشن. وسط اتاق یه صندلی کهنه گذاشتن. زیر لبه‌های تیز و ناتمام زیرشیروانی، می‌ایستی و از همون منظره‌ای که قاتل اون شب جلوی چشمش می‌دید، از لای در نیمه باز بیرون رو نگاه می‌کنی. مثل اتاق خواب اصلی اینجا هم کاغذ دیواری‌های کهنه و پرچین و چروکه. خیلی جاها یا پاره و کنده‌شدن. رطوبت و نم روی دیوارها لک انداخته.ولیسکا فصل گرمای طولانی و شرجی‌ای داره و زمستوناش هم سرد و برفیه. کمد لباس بچه‌ها رو می‌بینی که بعضی از مهمونای خونه گفتن خیلی وقتا خود به خود باز و بسته میشه. وقتی بازش می‌کنی، صدای قژقژ لوله‌های روغن نخورده‌اش توی اتاق می‌پیچه. توی کمد پر از عروسک‌های خرسی و توپ‌های پلاستیکیه. از راه پله‌ها پایین میای. آخرین اتاقی که بهش سر می‌زنی، اتاق خواب طبقه همکفه. اینجا سیاه‌ترین اتفاق اون شب سیاه و تاریک اتفاق افتاد. یه پرده‌ قرمز ضخیم جلوی ورود نور آفتاب رو به اتاق گرفته. ساعت دیواری توی اتاق هم از کار افتاده. سکوت سنگینی حس می‌کنی. یه تبر که تا حدی تمیز شده به دیوار تکیه دادن. کفپوش‌های  کهنه زیر پات مطابق همه‌ جاهای دیگه حسابی سروصدا می‌کنه.برای لحظه‌ای فکر می‌کنی هر آن ممکنه زیر پات خالی بشه. تو این فضای نیمه تاریک و دل‌گیر می‌تونی خیلی راحت قاتل رو تصور کنی که دستاش محکم به دسته تبر چنگ انداختن. اون شب مردها روی پنجه پاها از پله‌ها پایین میومد و خیلی مواظب بود دو تا دختر رو از خواب بیدار نکنن.با هر قدمی که برمی‌داشت چند قطره خون از روی تیغه تبر به زمین می‌چکید. دیوارهای اتاق خواب طبقه‌ پایین به رنگ آبی ملایمن اما تنها وسیله‌ برقی کل خونه هم یه کولر گازیه که زیر پنجره‌ این اتاق نصب شده. تخت‌خواب، کمد کشویی و یه کمد کوچیک توی اتاق گذاشتن که همشون پر از اسباب بازی و عروسکن.تمام این‌ها هدیه‌هایین که مهمونای خونه به یاد لینا و اینا استلینجر اینجا گذاشتن. خیلی از فراحس‌ها و محققان ماورایی فکر می‌کنن روح بچه‌های مور و استلینجر هنوز هم تو خونن. گرچه کسی نتونسته واقعا این ادعا رو ثابت کنه. این فرض وقتی واقعا ترسناک میشه که بدونین بعضیا ادعا می‌کنن روح خبیثی که ممکنه همون روح قاتل باشه، توی خونه حضور داره.اگه اینطور باشه بچه‌های بی‌چاره حتی بعد از مرگ هم از شر قاتل بی‌رحمشون خلاص نشدن. توی همین فکری که صدای غار غار کلاغی رشته افکارت رو پاره می‌کنه. خشن‌ترین قتل نصیب جو مور شده بود. تیغه‌ تبر اونقدر با قدرت وارد جمجمه‌اش میشه که تکه‌هایی از سرش روی زمین میفتن. کفشی که کنار پایه‌ تخت‌خواب بود هم پر از خون شد ولی در کمال حیرت سارا که روی همون تخت خواب کنار همسرش خواب بود، اصلا بیدار نشد.هر چهار بچه خونواده‌ مور که تو اتاق خواب پشتی خواب بودن هم بیدار نشدن. دخترای خانواده‌ استلینجر هم اصلا صدای هیولایی که برای کشتنش از راه پله‌ها میومد رو نشنیدن. قاتل راحت و بی‌سروصدا از این اتاق به اون یکی اتاق می‌رفت و هر کی رو سر راهش می‌دید می‌کشت.کشتن هشت نفر تو یه خونه‌ چوبی که پا گذاشتن روی هر گوشه‌ کف‌پوش‌هاش صدای جیرجیر رو بلند می‌کنه، اتفاق باورنکردنیه! امکان داره قاتل فقط برای کشتن جو اومده‌ باشه. احتمالا خرده حسابی با مقتول داشته و بعد بدون اینکه خودش بخواد بقیه رو هم کشته شه. جو مور تنها قربانی اون شبه که با لبه تیز تبر کشته میشه. بقیه همه با ضربه‌های لبه پهن تبر کشته شدن. معلوم نیست قاتل این کار رو از روی دلسوزی کرده یا برای این که کار خودشو راحت‌تر کنه.وقتی قاتل مطمئن شد اعضای خانواده‌ مور مردن، دوباره سر وقت جنازه‌ها اومد. این دفعه اونقدر به سرهاشون کوبید تا خردوخمیر بشن. چشم جو با ضربه تبر از حدقه‌اش بیرون زد و روی کف اتاق افتاد. قاتل اون موقعی که تبر رو بالا می‌برد، پاش به کفش‌های خون‌آلود گرفته بود. بعد اونقدر تبر رو بالا برده که جای تیغش روی سقف هم افتاده. یعنی ممکنه قتل‌ها کار یه آدم دیوانه خشونت و خونریزی بوده باشه؟ اگه اینطوره چرا قاتل لبِ تیز رو با لبِ پهن عوض کرده. چقدر ماهر یا خوش‌شانس بوده که هیچ صدایی موقع راه رفتن روی پله‌ها و کف‌پوش‌های خونه اونم توی اون شب آروم شنیده نشده. شاید هم کار خوش‌شانسی قاتل این بوده که وارد خونه‌ای شده که بچه‌هاش همیشه پرسروصدا می‌خوابیدن و بزرگترها هم هیچ وقت حتی تو بدترین کابوس‌هاشونم نمی‌دیدن اینجوری تیکه پاره بشن.خونه ولیسکا توی سال‌های اخیر با قیمت مناسبی به بازدیدکننده‌ها اجاره داده شد. خیلیا هم تجربه اقامتشون رو توی دفتر یادداشت بازدیدکنندگان خونه نوشتن. ورق زدن این دفتر که حالا توی انباری قدیمی خونه گذاشته شده، تجربه‌ جالبیه. خصوصا که می‌تو تجربه‌های مشترک زیادی بین مهمونای خونه پیدا کنی. مثلا خیلیا نوشتن توی خونه‌ ویلیسکا حس ناراحتی عصبی و عاطفی عجیبی بهشون دست داده. البته با اتفاقی که توی خونه هم افتاده این حجم از غم و اندوه بازدیدکننده‌ها باید این حس‌ها طبیعی باشه.چند موردی هم نوشتن یه دیقه حالشون خوب بوده. یه دیقه بعد زدن زیر گریه یا وحشت‌زده شدن. گزارش‌ها از دستان نامرئی که به مهمونا دست زده یا یه دفعه‌ای حس سرما کردن زیاده. چند نفرم گفتن گرچه کولر اون موقع خاموش بوده و بقیه عرق می‌کردن اما بی‌دلیل داشتن از سرما می‌لرزیدن. حالت تهوع، سردرد و دردهای دیگه خیلی بین کسانی که شب توی خونه‌ ویلیسکا موندن شایع بوده. هرچند واقعا نمیشه به راحتی دونست این حس‌وحال‌ها چقدرشون ماوراییه؟ و چقدرشون از روان‌تنی خود آدم‌هاست؟کم نیستن آدمایی که توی خونه آسیب‌های جدی دیدن. مثلا کسی گفته که خود به خود پاش سوخته. شخص دیگه‌ای گفته بعد از رفتن به خونه متوجه خراشی روی بدنش به شکل حرف وی شده. دست کم سه نفر هم با چاقو زخمی شدن. توی یه مورد پدر خانواده‌ای که زمانی ساکن خونه بود، حین تیز کردن چاقو زخمی شده. ظاهرا به گفته‌ خودش نیروی نامرئی چاقو رو از دست مرد می‌گیره و اون رو وارد سینش می‌کنن.یکی از حادثه‌های چاقو حتی نزدیک بود به قیمت مرگ مصدوم تموم شه. این حادثه نیمه‌های شب ۷ نوامبر ۲۰۱۴ اتفاق افتاد و حتی خبرش تو رسانه‌ها هم پیچید. یه مورد نفرین هم توی خونه گزارش شد. مرد جوانی به اسم جان همراه ناپدری و مادرش به خونه‌ ویلیسکا میان. اون توی دستگاه‌های اسپیدباکس صداهای عجیبی می‌شنون. ظاهرا بهشون هشدار می‌دادن که هرچه سریع‌تر خونه رو ترک کنن اما اونا توی خونه می‌مونن.بعد صداها تهدیدآمیز میشه و حتی توی صداهای ضبط شده «جان رو بکش» هم شنیده میشه. خود جان میگه بعد از اون شب اتفاق‌های ناگواری زیادی برای خودش، خانواده و عزیزانش افتاد. معمولا دستگاه‌های اسپیدتاک تو خونه‌ ویلیسکا پرحرف میشن.خیلیا تونستن صداهای زیادی با اسم‌هایی مثل سارا، بوید و پل رو توی صداهای ضبط شده تشخیص بدن. صداهای مرموزی که درخواست کمک کردن هم به خاطر تاریخچه خونه خیلی شایع‌ است. ویژای همون تخته‌های احضار روح معمولا اسم کسایی که تو خونه کشته شدن به خصوص لینا رو خیلی زیاد هجی می‌کنن. صدای قدم زدن‌های ارواح داخل خونه رو هم چند نفری ثبت کردن. معمولا این قدم‌ها دو دسته‌ان. یکی بچه‌گونه و بازیگوش ولی دسته‌ دوم قدم‌های محکم و تهدید آمیز بودن. فقط توی دفتر یادداشت بازدیدکنندگان خونه حدود صد مورد برخورد با ارواح و نیروهای دیگه ثبت شده.کشیش جرج کلی آدم عجیبی بود. بعضیا اونا یه آدم دیوونه و مریض می‌دونستن. کلی اصالتا بریتانیاییه. اون موقع تو یه شهری حدود شصت کیلومتری ولیسکا زندگی می‌کرد. کلی صبح قتل‌ها به طرز خیلی مشکوکی به سرعت از شهر بیرون میره. یعنی دقیقا همون موقعی که تازه خبر قتل‌ها به گوش بعضی از اهالی ولیسکا رسیده بود و جمعیت زیادی به خونه‌ مورها هجوم آورده بودند. با بیرون اومدن اسم ویلیام منسفیلد از فهرست مظنونین پرونده، کلی مظنون خوبی بود. طبق گفته‌ها کلی فقط عجیب و غریب و روان‌پریش نبود؛ بلکه خیلیا گفتن فقط حضور این واعظ ناجور و ترسناک توی جمع برای ترسوندن یه سری آدم‌ها کافیه.نه فقط همه می‌دونستن کلی شی نه ژوئن تو کلیسا بوده، بلکه کشیش اون شب توی همون کلیسایی که خانواده‌ مور بودن حضور داشته. گرچه عده‌ای شک نداشتند جرج کلی همون قاتلیه که انقدر دنبالش گشته بودند ولی چیزهای زیادی توی زندگی کشیش بهم نمی‌خوره. مثلا کسی که مظنون به قتل عامی به اون وحشتناکی باشه، بدون جلب توجه یه مدت جایی قایم می‌شه تا آب‌ها از آسیاب بیفته ولی کلی کاملا برعکسشو انجام میده. یعنی کشیش نه فقط هرجا می‌رسید مفصل در مورد قتل‌ها حرف می‌زد، بلکه در مورد ماجرا به هر کدوم از مسئولان شهر ولیسکا که می‌شناخت از رییس پلیس و شهردار تا مقام‌های دیگه نامه می‌نوشت.همین رفتارهای کلی باعث شد تا زنگ‌های خطر به صدا در بیاد و توجه‌ها بهش جلب بشه. تنها دلیلی که باعث شده بود جرج کلی موقع تحقیقات اولیه پرونده تو تابستون ۱۹۱۲ تبرئه بشه، مشکلات روانیش بود. کارگاه‌های پلیس اون موقع نتیجه گرفته بودند که کلی به خاطر اختلال مشاعر صلاحیت محاکمه شدن رو نداره.دو سال بعد کلی نامه‌های زیادی به یه دختر نوجوون فرستاد. تو این نامه‌ها کلی به دختر التماس کرده بود که بیاد پیشش و جلوش لباساشو در بیاره و یه سری خواسته‌های جنسی دیگه‌ای کشیش رو هم برآورده بکنه. بعد از رو شدن این نامه‌ها کشیش رو دستگیر کردن. منتهی به جای زندان به بیمارستان روانی فرستادند. کلی بعد از مرخص شدن از بیمارستان روانی نه تنها معالجه نشد، بلکه اوضاعش خراب‌تر هم شده بود.کشیش کلی کم‌کم بین مردم خیلی بدنام شد. همه می‌دونستن مرد هیز همیشه پشت پنجره‌ خونه‌ها منتظر می‌مونه تا زن‌ها لباسشونو عوض کنن. شوهرای عصبانی زیادی به حسابش رسیده بودند ولی ظاهرا قرار نبود کشیش روان‌پریش دست از کاراش برداره.حالا با ادامه بی‌وبندباری‌های جرج کلی کارگاه‌های پلیس تحقیقات بیشتری در مورد ارتباط کشیش با خانواده‌ مور انجام دادند. اینجا بود که مدرک تازه‌ای رو شد. معلوم شد کشیش کلی چند روز بعد از قتل‌ها یه پیراهن خونی رو به خشکشویی در شهر اوماها داده. یه زوج مسن هم کشیش رو حوالی ۵ و ۱۹ دقیقه‌ صبح ۱۰ ژوئن دیده بودن که داشته با قطار از ویلیسکا می‌رفته. این زوج مسن حتی گفتن که توی قطار با جرج کلی هم صحبت شده و بعد از چند حرف عادی بحث به قتل‌های وحشتناک کشیده میشه.بعدا کشیش با آب و تاب از جنایت دلخراش حرف می‌زنه. عجیب اینکه هنوز آدم‌های زیادی از قطار خبر نداشتند و تا خبر شدن مردم هنوز چند ساعتی مونده بوده. بالاخره سال ۱۹۱۷ کشیش جرج کلی فقط به اتهام یک فقره قتل یعنی قتل لینا استلینجر دستگیر شد و به زندان افتاد. کشیش کلی توی زندان به دقت زیر نظر بود و همه‌ مقام‌های زندان خوب دیده بودن کشیش چقدر بامهارت توی حیاط زندان با تبر هیزم می‌شکنه. کلی چپ دست هم بود؛ یعنی مشخصاتش کاملا با قاتل می‌خوند.حالا دلایل موجه دیگه‌ای هم برای متهم کردن کلی رو شده بود. کلی چهار ماه توی زندان موند ولی حاضر به اعتراف نشد تا اینکه پلیس نقشه‌ تازه‌ای کشید. اول سه افسر پلیس کلی رو تهدید کردن و بعد اون همراه دو نفر یک مامور پلیس و یک خبرنگار با لباس مبدل داخل یک سلول انداختن تا ازش حرف بکشن.طبق شنیده‌ها یه بازجویی شبانه‌ای خیلی مفصل توی سلول زندان از جرج کلی میشه تا وادار به اعتراف بشه. البته ظاهرا اون دو نفر فقط به بازجویی و حرف کشیدن قانع نشدن و کشیش اون شی زیرفشار تهدید و کتک بالاخره به حرف میاد. این که کلی اونم تو این وضع راست گفته یا نه بحث دیگه‌ایه. منتهی کلی هم وسیله‌ قتل هم انگیزه و هم فرصتشو داشته.گرچه کلی قد و هیکلی نسبتا کوچکی داشته ولی قدرت بدنیش بالا بوده و توی شکستن کنده‌ها با تبر خیلی فرز و سریع بوده. انحراف‌های جنسی اون هم ثابت شده بودن. همه می‌دونستن کشیش دختر کم سن‌وسال و آسیب‌پذیر علاقه زیادی داره. پس ممکنه کلی اون شب برای دست‌درازی به لینا استلینجر وارد خونه‌ رها شده باشه ولی اصلا ممکن نبود کلی به لینا تجاوز کنه و بذاره بقیه‌ خونواده زنده بمونن تا بعدا براش دردسر درست کنن.کلی فرصت هم داشته. اون موقع حضورش توی ویلیسکا مهمان مردی بود که آسم داشت. این مرد برای همین مشکلات تنفسی شب‌ها توی حیاط خونش تو چادر می‌خوابید. پس ممکنه اون شب بدون اینکه صاحبخونه خبردار بشه، کشیش دزدکی از خونه بیرون زده باشه و بعدا بدون اینکه کسی بویی ببره به خونه برگرده. جرج کلی وسیله، انگیزه و فرصت برای قتل داشت. پس اعتراف‌های اون شب حکم آخرین میخ تابوت رو داشتن.کلی توی اعترافاتش میگه اون شب صداهایی رو توی سرش شنیده. صداهایی که دائم بهش می‌گفتن برای هواخوری و پیاده‌روی از خونه بزنه بیرون. کلی وقتی از خونه بیرون میره غرق فکر و خیال‌های خودش میشه تا این که می‌فهمه دقیقا جلوی خونه‌ جو مور رسیده. کلی اونجا سایه‌ای می‌بینه که از پشت خونه در میاد و وارد میشه. همون صدای عجیب که کلی می‌گفت خود خدا بوده، به مرد دستور میده پشت سر سایه وارد خونه بشه. کلی توی اعترافاتش می‌گیره خدا از من خواست با نهایت قساوت مرتکب قتل بشم. تبر رو برداشتم و وارد خونه شدم. خدا دائم توی گوشم زمزمه می‌کرد که بچه‌ها رو رنج بده تا بیان پیش من.اول بچه‌هایی که طبقه‌ بالا بودن رو کشتن. بعدا سراغ بچه‌های طبقه‌ پایین رفتن. کلی بعد از اعتراف به دادگاه کشانده شد تا محاکمه بشه ولی وکیل زبردستی گرفته بود. وکیل کلی با زرنگی تونست تمام مدارک مهمی که به نظر دادستان ردخور نداشتند رو بی‌اعتبار کنند. حالا شاهدای عینی که گفته بودن اون روز صبح ده ژوئن توی قطار با کشیش خیلی هم‌صحبت شدن، به تاریخ اون سفر شک داشتند. پیراهن خون‌آلود هم می‌تونست رنگ یا خون خود کلی باشه که موقع اصلاح با تیغ خودش رو بریده و در ضمن همه می‌دونستن کلی مرد قد کوتاهیه. پس ممکن نبود ضربه‌های تبرش تا سقف برسه.طبق حقوق جزایی تردید عقلانی برای تبرئه‌ متهم کافیه. پس پرونده‌ تا اون موقع قرص و محکم جنایت‌های کلی داشت جلوی چشم‌های دادستانی پرپر می‌شد. بعد از اینکه هیئت منصفه به بن‌بست می‌رسه، رای به تجدید دادگاه با یک هیئت منصفه جدید داده میشه. این دفعه دادگاه به تبرئه‌ کشیش روان‌پریش رای میده. جورج کلی از بلاهایی که این چند وقته سرش اومد واقعا عبرت گرفته بود. پس نه فقط از ولیسکا بلکه کلا از ایالت آیوا رفت و دیگه هیچ‌وقت هیچکس اون رو ندید.حالا که همه‌ آدم‌های داخل خونه مرده بودن، توی دل خودش راضی شده بود. می‌تونست چند ساعتی رو بدون مزاحمت اونجا بگذرونه. پس تمام پرده‌ها رو بست تا مبادا چشم کنجکاوی رو به خونه راه بده. آینه‌ روی میز آرایش اتاق خواب رو با یکی از دامن‌های سارا پوشوند. شاید چون نمی‌خواست تصویر چهره‌ خودش رو که آغشته به خون آدم‌های بی‌گناه بود رو ببینه. شاید هم موجود همراه قاتل هر کسی که بود از دیدن قیافه‌ها متنفر بوده. اون نه فقط از دیدن صورت جنازه‌ها، بلکه صورت مرد هم نفرت داشته.خونه حالا تاریکِ تاریک شده بود. مرد حالا مجبور بود به جای شمع با چراغ نفتی راهشو تو خونه پیدا کنه. حالا به هر کدوم از اتاق‌ها که می‌رفت و روی سر جنازه‌ها ملحفه تیکه لباسی می‌انداخت. یعنی ممکنه همه‌ اینا یه نوع مراسم آیینی برای محافظت از خودش بوده باشه؟ یا اینکه قاتل از دیدن چیزی که توی تاریکی همراهش بوده می‌ترسیده؟ بعضی از آدم‌هایی که تو خونه تحقیق کردن از دید نورهای عجیبی توی راهرو گفتن. شاید همین نورها دریچه‌ای به تاریکی بوده باشند و لشکر شیاطین از همین دریچه وارد زندگی خانواده‌ مور شدن و هر کسی که اون شب وارد خونه شده بود رو مجبور کردن یک کشتار حسابی راه بندازه.شاید این دریچه‌ تاریکی نه فقط مسبب قتل‌هاست، بلکه مثل اسفنج همه‌ بدی‌ها و شرارت‌ها رو به خودش جذب می‌کنه و تصویر خونه هم زیر سر همین نیروی اسرارآمیزه. نشانه‌ها از آیین جادوی سیاه فقط به آینه‌ها و نورهای عجیب خلاصه نمیشه. غذای دست نخورده و کاسه‌ای آب خون آلود تو آشپزخونه که قاتل اون شب جا گذاشته، شبیه هدیه و پیشکش خدایان باستانی بوده. شایدم علت ساده‌تری در میون بوده. اینکه قاتل بعد از راه انداختن حمام خون، اشتهاش رو از دست داده ولی وقتی بدونیم قاتل قبل از رفتن همه جا رو با دقت تمیز کرده و خودشو شسته، به این آینه جادوی سیاه مشکوک‌تر میشیم.وقتی کار قاتل تموم شد، کلیدی که از آقا و خانم مور قرض گرفته بود برداشت. در رو پشت سر خودش قفل کرد و رفت و هیچ کس اونو موقع بیرون اومدن از خونه ندید.به پایان یکی دیگه از پادکست‌های طلسم رسیدیم. امیدواریم از برنامه‌ امشبمون خوشتون اومده باشه. خیلی ممنونم که دنبالمون می‌کنیم. پیگیر کارامونین و همیشه پیشنهادات و نظراتتون رو باهامون در میون می‌ذارین. ما توی پادکست طلسم مثل همیشه مشتاق شنیدن نقد و نظراتتون هستیم تا بتونیم به پیشرفتمون ادامه بدیم.همین‌جا از مخاطب‌های نازنینی که اخیرا راجع به کارمون نظر دادن تشکر می‌کنیم. دوستای عزیز مثل ناهید دانش، محبوبه کبیری، پرنسس عاطفه، لیلی، نفیسه فنونی، سبحان آفیشیال و همین‌طور مخاطبای جدیدمون ریحانه، هانیه، محدثه، الوند، قوطی گرد، سجاد گلی، شکوه. به همتون خوش آمد می‌گیم و یه دنیا دوستون داریم. برای تک تکتون توی سال جدید یعنی همون ۲۰۲۳ بهترین‌ها رو آرزو می‌کنیم. تا پادکست بعدی بدرود.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D8%A7-id4963250-id564619167?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 23:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زامبی‌های واقعی: ارواح در بند</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-vb1pjw5ir1qq</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»دست‌ها و پاهات کم کم بی‌حس میشن. حس می‌کنی دیگه هیچ کنترلی روش نداری. ضربان قلبت هم کند میشه. تنفست هم ضعیف ضعیف‌تر. هر دقیقه برات یه سال می‌گذره. گرچه توی سرت داری جیغ می‌کشی ولی هیچ صدایی از دهنت بیرون نمیاد. با چشمای خودت می‌بینی خانوادت پیدات می‌کنن و زنگ می‌زنن به اورژانس. پرستارها از راه می‌رسند. میان بالای سرت. دوباره توی سرت داری جیغ می‌کشی ولی هیچکس صداتو نمی‌شنوه. می‌بینی میزارنت توی کاور جنازه و زیپشو می‌کشن روی صورتت. دوباره توی سرت داری از ته دل جیغ می‌کشی اما باز هم هیچ‌کس صداتو نمی‌شنوه.سلام. شما شنونده‌ پادکست طلسم هستید. من لیدا هستم. امشب قراره در مورد زامبی‌های واقعی بشوید. درسته حالا زامبی‌ها یکی از پرطرفدارترین زیر ژانرهای وحشت هستن ولی خیلی قبل از اینکه سروکلشون توی فیلم‌ها و سریال‌ها و داستان‌های ترسناک پیدا بشه، متعلق به فرهنگ هائیتی بودن. زامبی‌هایی که مردم این کشور بهشون عقیده دارند، اصلا ربطی به مغزخورایی که می‌شناسیم ندارن؛ بلکه برای اونا زامبی‌ها همون آدم‌های مرده‌ای هستند که بوکورها یا همون جادوگرهای وودوو اون‌ها رو دوباره زنده می‌کنند تا با تسخیرکردنشون اون‌ها رو به برده‌های مطیع و فرمانبرداری تبدیل کنن.اگه تا به حال به پادکست طلسم گوش ندادین بهتره بدونین توی این پادکست من توی هر قسمت راجع به ماجراهای اسرارآمیز و ترسناک حرف می‌زنم. لازمه بگم از این به بعد قراره برنامه‌مون رو یه مقداری منظم‌تر منتشر کنم. طبق قراری که با خودمون گذاشتیم قراره فقط روزهای یکشنبه ساعت هفت شب قسمت جدید پادکست طلسم رو منتشر کنیم. البته اگه یکشنبه داستان شب منتشر نشد تا آخر هفته منتظرش نباشید تا یکشنبه بعدی دوباره با یه داستان دیگه در خدمتتون باشیم.قبل از اینکه پادکست رو بشنوید باید بگم که توی برنامه امروز قراره در مورد جادو، جادوگری، تسخیر انسان، نبش قبر، زنده‌کردن مرده‌ها، کالبدشکافی زنده و همین‌طور شکنجه صحبت بشه. اگه شنیدن هر کدوم از این موضوعات ناراحتتون می‌کنه، پیشنهاد می‌کنم به برنامه‌ امشب ما گوش نکنید و به جاش یکی دیگه از برنامه‌های ما رو بشنوید.راجر از سالن گذشت. سوار آسانسور شد. دکمه‌ طبقه‌ همکف رو زد و منتظر موند تا درهای آسانسور بسته بشن. مرد به نظر خسته بود. با چشمای ماتش به چراغ‌های صفحه کلید آسانسور زل زده بود. پلک هم نمی‌زد. عددهای قرمز روی صفحه یکی یکی کم و کمتر می‌شدن. برای راجر امروز یه روز خیلی خسته‌کننده تو یه هفته‌ وحشتناک و پر از استرس بود. این روزا حال روحی راجر خوب نبود. برای اینکه خودشو درگیر کنه هر روز تا دیروقت توی اداره می‌موند.راجر چند ماه پیش با زن جوانی به اسم سامانتا آشنا شده بود. خیلی زودتر از اینکه خودش بفهمه کِی و چطور، اسیر این دختر عجیب و مرموز شده بود. سامانتا با اون چشم‌های درشت و پر از زندگیش، لب و بینی که پیرسینگ کرده بود، یه جور غریزه‌ وحشی رو توی وجود راجر زنده می‌کرد. انگار برای تمام عمرش خواب بوده باشه و حالا تازه بیدار شده. روزای اول اینقدر این حس و حالای جادویی براش تازگی داشت که گاهی وقتا فکر می‌کرد واقعا داره خواب می‌بینه. اون موقع‌ها جایی از بدنشو نیشگون گرفت تا باورش بشه داره حقیقتا توی رویاهاش، روی ماه راه میره.قرار و مدارای اون و سامانتا هی بیشتر و بیشتر شده بودن. حالا روزی نبود که اون رو عصرها توی متل یا موقع صبحونه توی کافه نبینه. دوستی اونا رنگ و بوی عشق و عاشقی گرفته بود. گرچه راجر از طرفی از ته دل دیوانه‎وار این دختر مشکی رو دوست داشت، وحشت هم قاطیش شده بود. با سامانتا بودن و بعدش هم رفتن پیش ملیندا، زن معتمد و مهربونش، خیلی بیشتر از اون چیزی بود که بتونه تحمل کنه. ظاهرا بعضیا برای دروغ گفتن و نقش بازی کردن درست نشدن. راجر هم یکی از همون آدما بود که این زندگی دوگانه بیشتر و بیشتر روحشو معذب می‌کرد.راجر بالاخره یه تصمیم مهم گرفت. به نظرش بهتر بود قبل از اینکه بیشتر خودخوری کنه، بره و واقعیت رو به زنش بگه. بعد هم می‌تونه با وجدان راحت با عشقش باشه ولی وقتی با کلی تقلا ماجرا رو به زنش گفت وضع خیلی بدتر از اون چیزی شد که فکرشو می‌کرد. زنش کلی جیغ و داد می‌زد و بهش می‌گفت ازش متنفره. این همه سال فداکاری و عشق رو به خاطر یه علاقه‌ای بچگونه به فنا داده. راجر هیچ وقت زنشو اینقدر عصبانی ندیده بود. تا اون موقع اونو همیشه خوش اخلاق و مهربون دیده بود.بحث از اینم بدتر شد. چون هیچ کدومشون جایی نداشتن برن. هر دوشون توی خونه موندن تا تکلیفشون رو روشن کنن. برای این مدت باید با زنی که حالا دیگه براش غریبه شده بود زندگی می‌کرد. راجر می‌دید روز به روز حال و روز زنش بد و بدتر میشه. هی قرص می‌خوره. وزن کم می‌کنه. منزوی و اخموتر میشه. توی این حال و احوال، غصه خوردن راجر مثل وجدان درد از مرگ آدمیه که خودت مقصر مردنش باشی. همه‌ این‌ها براش تحمل نکردنی بود. راجر به جای پیدا کردن راه‌حلی برای فیصله دادن به غائله، همش اداره می‌ماند و به صفحه‌ کامپیوترش زل می‌زد تا شب بشه. اون خیلی وقت‌ها سه چهار ساعت بیشتر از وقت اداری سرکار می‌موند.امشب با بقیه‌ شبا فرق داشت. اون بعد از به هم زدن با زنش دیگه خیلی با سامانتا هم حرف نمی‌زد. به نظرش حالا که زنش اینجوری داغون شده بود هیچ جوری نمی‌تونست بره با سامانتا خوش بگذرونه. اون کم کم داشت دلش برای زنش تنگ می‌شد. دلش برای خنده‌ شیرینش و اون همه محبت تنگ می‌شد. حس می‌کرد دنیا بدون اون زن پر محبت و دوست داشتنی، یه چیزی کم داره. راجر این روزها از ته دل می‌خواست یه جوری بشه که بتونه حداقل با زنش آشتی کنه اما می‌دونست که به این راحتی‌ها نمیشه همه‌ کاسه کوزه‌های شکسته رو درست کرد.توی راه به خودش گفت هر جوری شده با سامانتا بهم می‌زنم. بعدشم از لیندا معذرت خواهی می‌کنم. بعد اصلا مهم نیست چی میخواد بشه. حداقل دیگه این بار سنگین رو دوشم نیست. تلفنشو درآورد. دید چند تا پیام از سامانتا رسیده ولی هیچ‌کدومشون رو جواب نداده بود. قفل تلفنشو باز کرد. نوشت که دیگه نمی‌تونه به این رابطه ادامه بده. با نفس‌های حبس شده توی سینه‌اش، دید که سامانتا پیام رو خونده و داره تایپ می‌کنه.چند دقیقه که برای راجر به اندازه چند ساعت بود گذشت ولی سامانتا هنوز داشت می‌نوشت. راجر فکر کرد الان لابد حسابی عصبانی شده. هی داره می‌نویسه و پاک می‌کنه ولی یه لحظه بعد پیام رو دید. چیزی که می‌خوند براش عجیب بود. دختر خیلی ساده نوشته بود اصلا مشکلی نیست. راجر می‌دونست احتمالا کل قضیه‌ این نیست ولی دیگه جوابی براش ننوشت و خودشو آماده کرد بره خونه و به ملیندا هم جریان رو اطلاع بده.به محض رسیدن به حیاط نفس عمیقی کشید. سامسونتش رو دست به دست کرد و رفت به طرف در حال. وقتی کلید رو می‌انداخت تو در یه جور حس خوشحالی می‌داشت. وقتی پاشو توی خونه گذاشت شک به دلش افتاد. نمی‌دونست داره کار درستی می‌کنه یا بهتره که فعلا بیخیال آشتی کردن بشه؟ اما بازم فکرش رفت به وجدان دردی که این اواخر سرشو به درد آورده بود. چه شب‌های بی خوابی‌ای که به جای خالی ملیندا تخت خیره مانده بود. راجر وقتی از پذیرایی گذشت، ملیندا رو دست به تلفن با کلی کاغذ و روزنامه دید.صداش کرد بیا اینجا. می‌خوام یه چیزی بهت بگم. توی صداش همون صمیمیتی بود که این اواخر گمش کرده بود. یه لحظه بعد ملیندا جلوش ظاهر شد و با لحن خیلی سردی گفت بنال. راجر که فهمید از اینجا به بعد جای برگشتی نیست، خیلی راحت همه چیزو بهش گفت. گفت که چقد دوسش داره. چقدر دلش برای این زنی که این همه سال دوسش داشته تنگ شده و از کاری که کرده پشیمونه. ملیندا با دهن باز داشت نگاهش می‌کرد. انگار یه جونور عجیب دیده باشه. زن یه خورده مکث کرد و بعد گفت چقد خوبه که انقدر به فکری. خودت تنهایی به همه‌ اینا فکر کردی؟هیچ وقت ندیده بود ملیندا اینقدر با نیش و کنایه حرف بزنه. زهری که توی حرفاش بود به دلشوره انداختش. دوباره صدای زنشو اینبار جدی‌تر شنید. لازم نکرده به خود زحمت زیادی بدی. خونه پیدا کردم. تا آخر هفته هم میرم تا دوباره ریخت نحست رو نبینم. راجر ماتش برده بود. خیلی سعی می‌کرد حداقل یه ذره از اون حسی که یه زمانی به این آدم داشت رو توی نگاهش حس کنه ولی نه تنها چیزی که می‌دید بی‌تفاوتی بود. گوشه‌ای نشست. همه‌ اینا تقصیر خودش بود. اصلا هم هیچ حقی نداشت که از کسی انتظار بی‌خودی‌ای داشته باشه.گوشیشو نگاه کرد. هیچ پیام تازه‌ای نرسیده بود. رفت دراز بکشه یا یه جوری سعی کنه خوابش ببره. همین‌طوری به سقف زل زد تا چشماش خسته‌ شد. صبح با زنگ موبایلش بیدار شد. پنج دقیقه وقت داشت تا بره اداره ولی حس و حال هیچ کاریو نداشت. زنگ زد و گفت حالش خوب نیست و نمی‌تونه بیاد سرکار.اولین بار بعد از سه سال بود که نمی‌رفت سرکار. کشون کشون خودش به آشپزخونه رسوند. همیشه این موقع‌ها ملیندا با قهوه‌ تازه و نو بیکن منتظرش بود ولی هیچ اثری از آثارش نبود. وقتی از پنجره بیرونو نگاه کرد دید ماشینش نیست. هر چقدر براش عجیب بود ته دل به خودش امید داده بود که حداقل فردا یا شاید پس فردا یه ذره مهربون‌تر بشه. انگار واقعا رفته بود تا زندگی تازه‌اش رو شروع کنه. زندگی که دیگه توش هیچ خبری از راجر نبود. قهوشو خورد. دوش‌ گرفت. لباس پوشید. صدای تلفنش اومد. یه پیام براش اومده بود. سامانتا بود. ازش خواسته بود بیاد جای قرار همیشگی تا ببینتش.راجر یه خورده فکر کرد. دیگه کاری از دستش برنمیومد. حداقل باید یه جوری از دل سامانتا در می‌آورد. سوار ماشینش شد. به سمت کافه کوچیکی که همیشه اونجا با سامانتا صبحونه می‌خورد رفت. در شیشه‌ای کافه رو هل داد و رفت تو. سامانتا با یه لبخند دلنشین منتظرش بود. سامانتا راجر رو بغل کرد و بهش گفت چیزی شده که اون ازش خبر نداره؟ مرد نفس عمیقی کشید. قضیه رو مو به مو بدون یه ذره کم و کاست تعریف کرد. می‌دونست راهش این نیست ولی می‌خواست هر جور شده خودشو از این وضع خلاص کنه و دیگه باری روی دوشش نباشه.بهش گفت که رابطه با اون چقدر براش شیرین و قشنگ بوده اما از اولش اشتباهه. بهش گفت که اصلا نمیشه یه زندگی تازه رو با خراب کردن یه ازدواج شروع‌ کرد. راجر دید که قیافه‌ تا اون موقع سرحال و قبراق زن جلوش پژمرده‌ شد. سامانتا خیلی شاکی و عصبی پرسید خب اگه هیچی شروع نشده پس این همه مدت داشتی چه غلطی می‌کردی؟ زن دوباره این دفعه با نیشخند گفت: از من یه ذره شادی، برای رفت کسالت زندگی زناشویی. راجر نمی‌دونست چی بگه. پس بهتر دید که هیچی نگه تا وضع از این بدتر نشه. اون چشماشو بست. قهوشو رو مزمزه‌ کرد. از اونجایی که می‌دونست قراره وضع خراب بشه، بلند شد. از سامانتا معذرت‌خواهی کرد و گفت که از این که ناراحتش کرده واقعا پشیمونه.بعد بلند شد تا خداحافظی کنه. زن هم بلند شد و بغلش کرد و تو گوشش یواش گفت می‌دونم پشیمونی. منم عذاب وجدانت رو می‌خوام. راجر خودشو از دستش آزاد کرد و از کافه بیرون اومد. زن وقتی این حرفا رو می‌گفت یه جور خنده‌ چرک تحویلش می‌داد. راجر که می‌خواست هرچه زودتر از اونجا بره بهش گفته بود باشه. من دیگه باید برم. راجر همونطوری که می‌رفت طرف ماشینش، موبایلشو درآورد تا شماره‌ سامانتا رو بلاک کنه.وقتی که داشت دنبال شماره تلفن می‌گشت، یه جور درد تیز توی سینش حس کرد. هنوز اون درد تمام نشده بود، یه درد دیگه مثل یه خنجر برنده سینه‌اشو برید. نفس عمیق کشید. انگار نفسش گرفته باشه. نمی‌تونست هوا رو بکشه توی ریه‌هاش. دردهای بعدی شلاقی میومدن. درد آخری که اومد حس کرد یه چیزی داره مثل چکش به سینه‌اش می‌کوبه. تلو تلو خورد و روی زمین افتاد. حالا چشماش به دو دو افتاده بودن. نمی‌تونست وحشتشو کنترل کنه.راجر می‌دونست که سکته قلبی کرده ولی فکرشم نمی‌کرد که کسی توی این سن سکته کنه. چند نفری دویدن طرفش تا ببینن چه اتفاقی افتاده. کسی اومد از حالش پرسید اما وقتی حال مرد رو دید سریع دست به موبایل شد تا زنگ بزنه به آمبولانس. یکی داشت به اورژانس خبر می‌داد. یکی هم بالای سرش وایساده بود. یه نفر بغل دستش می‌گفت که احتمالا سکته‌ قلبی کرده. بعد حس کرد یکی شونه‌اشو گرفته. عطر همیشگی سامانتا رو حس کرد. بعد زمزمه‌ زن تو گوشش پیچید. کور خوندی. من پشیمونیتو می‌خوام چیکار؟ فقط عذابتو می‌خوام.راجر شنید کسی از سامانتا پرسید این مردو می‌شناسه؟ زن خیلی راحت جواب داد نه. بعد گفت که این یارو چند دقیقه پیش تو کافه بهش گیر داده بوده و می‌خواسته باهاش آشنا بشه. با این حرف صدای دور شدن کفش‌های پاشنه بلند رو روی آسفالت شنید.می‌دونستین زامبیا واقعین؟ زامبیا نه تنها وجود دارند؛ بلکه قدمت خیلی زیادی هم دارن. کلمه‌ زامبی از مذهب وودوو در هائیتی در غرب آفریقا به معنی روح، ریشه می‌گیره. توی کشور هائیتی قانونی وجود داره که هنوز در قوانین جزایی این کشور وجود داره. طبق این قانون که پیشینه‌اش به سال ۱۸۸۳ برمی‌گرده، هیچ کس حق نداره یه آدم رو به زامبی تبدیل کنه. در فرهنگ عامه هائیتی زامبی به جنازه‌ متحرک، بدون هیچ آگاهی و اراده گفته میشه که روحش به وسیله جادو به بند کشیده شده و تسخیر شده.بدن زامبی‌ها در کنترل اربابشونه. معمولا ارباب همون کسیه که شخص رو زامبی کرده. زامبی‌ها ریشه عمیقی هم توی دوران برده‌داری دارن. توی قرن هجدهم برده‌دارهای اروپایی با ترسوندن برده‌ها از زامبی شدن سعی داشتند جلوی خودکشی‌ها رو بگیرن. هرچند تو این دوران فرانسه اولین کشوری بود که قانون برده‌داری را لغو کرد ولی بهتره بدونیم فرانسوی‌ها انقدر از برده‌های آفریقای خودشون توی مزارع کار می‌کشیدن که مرگ و میر اونا از هر جای دیگه‌ای تو نیم‌کره‌ جنوبی بیشتر بود.از همین ترس تخیلیه که ترس واقعی زاده میشه ولی خب به نظرتون چطور میشه که یه آدم تبدیل به زامبی بشه؟ چچه کسی همچین مراسمی رو انجام میده؟ نقش مذهب وددوو توی زامبی کردن آدما چیه؟ وقتی هم کسی چه از لحاظ جسمی و چه روحی و روانی تبدیل به زامبی می‌شه چه اتفاقی می‌افته؟ یکی از باورنکردنی‌ترین پیچیده‌ترین تشریفاتی که توی مذهب وودوو هائیتی اجرا میشه، همین زامبی کردنه. توی این مذهب فقط و فقط بوکورها یا همون جادوگرهای وودووی هائیتی قدرت زامبی کردن و کنترل اونا رو دارن.برای زامبی کردن یه آدم روش‌های بسیار دقیقی وجود داره. منتها هر بوکور سبک مخصوص به خودشو داره که ممکنه کمی تا قسمتی با بقیه‌ بوکورها فرق کنه. توی اکثر موارد بوکور از خون و موی فردی که می‌خواد زامبی بشه، به همراه یه سری داروهای گیاهی و همینطور تکه‌هایی از استخوان آدم، یه سری اعضا و جوارح حیوانات به خصوص بادکنک ماهی، پودر مخصوص زامبی کردن رو تهیه می‌کنن.روشی که این پودر هم استفاده میشه فرق می‌کنه. گاهی ممکنه بوکور اونو به پوست فرد بماله یا این که پودر از راه تنفس وارد بدنش بشه. روش دیگه هم فرو کردن پودر به بدن فرد با پیکانه. وقتی که مقدار مناسبی از پودر زامبی وارد بدن فرد بشه اون کاملا بی‌حرکت میشه و دیگه نمی‌تونه بدن خودشو کنترل کنه. ضربان قلبش هم فوق‌العاده ضعیف میشه و در عرض چند دقیقه به بی‌حالی میفته که حتی پزشکای مجرب هم فکر می‌کنن واقعا مرده.وحشتناک‌ترین جنبه‌ زامبی کردن اینه که توی این وضع با وجود اینکه ظاهرا فرد مرده ولی با آگاهی کامل متوجه تمام اتفاقاتی که اطرافش می‌افته هست. معمولا وقتی که علائم حیاتی قربانی غیرقابل تشخیص میشه، اونو مرده اعلام‌ می‌کنن و به قبرستون می‌برن. توی خود هائیتی به خاطر آب و هوای گرم و خشک، چون خبری از سردخانه و یخچال نیست، مرده‌ها خیلی زود دفن می‌شن تا نپوسن. وقتی که جنازه دفن شد بوکور به قبرستان میره و جنازه را نبش قبر می‌کنه. این کار حداکثر باید تا هشت ساعت بعد از دفن جنازه انجام بشه. وگرنه اون شخص ممکنه خفه بشه و دیگه بوکور نخوره.بعد از اینکه بوکور جنازه رو از خاک بیرون آورد، اون با اجرای مراسم مخصوصی قسمتی از روح که مستقیما به فرد وصله رو به تسخیر خودش در میاره. وظیفه‌ تسخیر روح هم باید حداکثر هفت روز بعد از مرگ فرد انجام بشه. توی این مدت طبق باور پیروان دین وودوو روح آدم بالای جنازش معلقه یا اینکه در حال پخش کردن سم پشت در خونشه. حالا با این کار یک شکاف معنوی خیلی عمیق توی فرد به وجود میاد و اینجا دو نوع زامبی مکمل درست میشه. زامبی روحی و زامبی گوشتی. بوکور بعدا روح زامبی رو داخل یک کوزه یا یه ظرف سفالی کوچیک زندانی می‌کنه و اون رو با یه روحی که بوکور به راحتی میتونه کنترل کنه عوض می‌کنه.در مرحله‌ بعدی ظرفی که روح داخلشه رو داخل تکه‌ای از لباس یا وسایل دیگه‌ای قربانی می‌پیچه و تو یه جایی که فقط خودش میدونه مخفی می‌کنه. بوکور بعد از یکی از دو روز به فرد یک خمیر شدیدا توهم‌زا که به خمیر زامبی معروفه میده. این خمیر زامبی رو توی یه حالت سردرگمی و گیجی نگه می‌داره.بعد از اینکه زامبی آماده شد، اون دیگه نمی‌تونه حرف بزنه. نه حافظه‌ای داره و نه شخصیتی که بتونیم بهش بگیم آدمه. در نتیجه کنترل زامبی آسون‌تر میشه و بوکور میتونه ازش به عنوان برده توی مزرعه یا کارهای ساختمانی استفاده کنه.زامبی‌ها دیگه همیشه مطیع و فرمانبردار اربابشون یعنی بوکور هستن. اونا تا وقتی که بوکور زنده است برده‌ اون میمونن. وقتی که بوکور مرد زامبی‌ آزاد میشه تا به روستا یا محل دفن خودش برگرده و بمیره. یکی از نگرانی‌های اصلی بوکورها توی مدتی که زامبی کار می‌کشن اینه که مبادا بهش نمک برسه. نمک طبق باورهای فرهنگ عامه‌ هائیتی خیلی خطرناکه. نمک راحت می‌تونه حواس و شخصیت زامبی رو بهش برگردونه. ممکنه با این کار زامبی‌ها به بوکور حمله کنن و بعد هم فرار کنند. تقریبا از اواخر قرن نوزدهم و به خصوص اوایل قرن بیستم محقق‌های غربی توجه زیادی به این بخش مذهب وودوو کردن.مردم‌شناسان، سیاح‌ها و نویسنده‌های زیادی از زامبی‌های هائیتی نوشتن. حتی بعدا چندین مجله معتبر پزشکی در مورد زامبی‌های هائیتی گزارش دادند. طبق این گزارش‌ها بوکورها واقعا با خوروندن بعضی پودرها و داروهای جادویی می‌تونستن آدم‌ها رو فلج کنند تا مثل مرده‌ها بشن و بعد هم جنازشونو از قبر بدزدن.مجله‌ پزشکی لانست «Lancet» توی سال ۱۹۹۷ مقاله‌ای در مورد یک زن نوشت که تبدیل به زامبی شده و بعد از سه سال از دفن شدن به خونش برگشته. مشهورترین مورد زامبی‌های هائیتی مربوط به کلارویس نارسیس «Clairvius Narcisse» هست. کلارویس توی سال ۱۹۶۲ بعد از مشکل تنفسی شدید به بیمارستان برده شد. اون بعد به کما رفت و بعد هم مرده اعلام شد اما کلارویس هجده سال بعد به دهکده‌اش برگشت و خودش رو به خواهرش آنجلینا معرفی کرد.تمام اهالی و خانواده هم بعدا شهادت دادند که این مرد واقعا کلارویسه. چندین محقق غربی به مورد کلارویس علاقه‌مند شدند و ضمن آزمایش کردنش باهاش حرف زدن. کلارویس بهشون گفت که چطوری زنده به گور شده و بعدا به عنوان برده توی یک مزرعه‌ نیشکر ازش کار کشیدن. یکی از معروف‌ترین محققانی که در مورد زامبی‌های هایتی تغییر کرده وید دیویسه «Wade Davis ». این مردم شناس کانادایی ماجراجو، توی دهه‌ ۱۹۸۰ کتاب معروفی به اسم «مار و رنگین کمان» نوشت.ایشون تو این کتاب که بعدا یک کارگردان از روش فیلم‌ ساخت، در مورد سفرش به هائیتی و آیین‌های زامبی کردن مرده‌ها گفته. در مورد سفر وید دیویس توی سایت ماورایی یه مطلب کامل گذاشتیم که بهتره اونجا در موردش بخونین. لینک این مطلب رو هم توی توضیحات پادکست گذاشتم. منتها برای حالا باید بگیم که وید توی سفرش با چندین بوکور صحبت می‌کنه و به دیار کلارویس میره. اونجا وقتی با کلارویس حرف می‌زنه، می‌بینه که اون با وجود این همه عذاب روحی و روانی و زنده به گور شدن، همچنان مثل آدم‌های عادی فقط به طرز عجیبی خیلی آهسته حرف می‌زنه.طبق چیزی که کلارویس می‌گه، لوکور و همراه‌هاش چند ساعت بعد از دفن شدنش، شبانه اونو از قبر بلند می‌کنند و تا جایی که امکان داره بهش شلاق می‌زنند تا کامل عزم اراده‌اش را خرد کنن .اونا بعد دست و پا و دهنشو می‌بندند و به یه مزرعه‌ نیشکر می‌برنش. کلارویس دو سال رو تو این مزرعه می‌مونه و بردگی می‌کنه.اونجا زامبی‌ها از صبح تا غروب کار می‌کردن و فقط توی روز یه دفعه بهشون یه وعده‌ غذایی مختصر فوق‌العاده بی‌مزه و بدون نمک می‌دادن. نجات کلارویس هم معجزه‌آسا بود. یه روز بوکور یکی از زامبی‌ها رو به باد کتک می‌گیره. زامبی اتفاقی دستش به تیشه میره و بوکور رو می‌کشه. با مرگ بوکور و آزاد شدن روح زامبی‌ها، کلارویس و چند نفر دیگه از مزرعه فرار می‌کنن.راجر قبل از اینکه بیهوش بشه برای دفعه آخر سعی کرد نفس بکشه. وقتی به هوش اومد، دید روی تخت بیمارستان و یه سری آدم با روپوش و ماسک دارن هی دور و برش اینور اونور میرن.کسی داشت می‌گفت مریض تموم کرد ولی امکان نداشت. راجر می‌تونست همه چیزو ببینه و بشنوه. سعی کرد یه جوری حرف بزنه یا حداقل تکونی به خودش بده ولی نه، انگار بدنش دیگه ازش حرف شنوی نداشت. نمی‌تونست حتی یه ذره هم حرکت کنه. سرمای اتاق و بادی که داشت مستقیم به صورتش می‌خورد رو هم حس می‌کرد اما نمی‌تونست سرشو تکون بده. دوتا لامپ پرنور هم روی سرش بود که نورشون صاف توی چشماش افتاده بود. دردی که داشت وحشتناک بود ولی نمی‌تونست چشماشو ببنده یا جیغ بکشه.دوباره به وحشت افتاد. نفسش تنگ شد. خواست نفس عمیق بکشه ولی نمی‌تونست. شنید یه نفر اومد توی اتاق و شروع کرد وسایلی که بهش وصل کرده بودن رو درآوردن. نوار قلب رو خیلی راحت با یه حرکت تند بدون هیچ مراعاتی از سینش کند. درد توی تن راجر پیچید ولی از یه ناله‌ ساده هم عاجز موند. بعد نوبت پمپ سرم رسید که اونم یه دفعه‌ای به زور از دستش کندن. راجر از ته دلش جیغ زد ولی این جیغ هم مثل همه‌ جیغ‌هایی که این چند دقیقه کشیده بود فقط توی سرش بود. صدای مردی رو شنید که می‌گفت بدبخت فلک زده! این آخری‌ها خیلی جوون سکته‌ای میارن. بعد دید که مرد ملحفه رو روی سرش کشید.راجر هنوز گیج و منگ بود. نمی‌تونست بفهمه جریان چیه؟ باورش نمی‌شد واقعا مرده باشه. مطمئن بود که اشتباهی شده. احتمال داشت توی خواب باشه. مثل همون موقع‌ها که تازه با سامانتا آشنا شده بود و حس می‌کرد که خواب می‌بینه ولی این چه خوابی بود که هیچ تمامی نداشت؟ فقط وحشت و عذاب و درد.تختی که روش بود هل می‌دادن و صدای چرخ‌های زیرشو میشنید. صدای آسانسور رو شنید و فهمید که دارن با آسانسور می‌برنش پایین. خیلی طول کشید ولی بالاخره صدای زنگی اومد و درهای آسانسور باز شدن.صدای زنانه‌ای شنید که گفت خب جان بندازش روی اون تخت. مرد گفت باشه سام ولی می‌بینی که لامصب صبح و شب نذاشتن برامون. همش کار کار کار. زن با نیشخند گفت خب عوضش امنیت شغلی داریم. بعد از مرگ زن دوباره رو به مرد گفت حالا ببینم برام چی آوردی؟ مرد جواب داد یه آقای خوشتیپ ۳۵ و ۳۶ ساله. بهترین تشخیصی که میشه داد اینه که حمله‌ قلبی کرده. زن خندید. تو دیگه کارت به کار من نباشه. خودم ته توشو در میارم. مرد خندش گرفت و گفت بله خانم رئیس منو چه به این حرفا.راجر هنوز سعی می‌کرد حداقل یه تکون کوچیک به خودش بده ولی نمی‌تونست. نفسش بازم گرفته بود. اتاقی که حالا آورده بودنش از اون یکی اتاقم سردتر بود. بوی خیلی عجیبی مثل یه جور دوای ضدعفونی توش پخش بود. یه ذره که فکر کرد فهمید. زن گفته بود که می‌خواد ته و توی قضیه رو دربیاره. فکر کردی نکنه؟ ولی حتی فکرشم راجر رو به وحشت انداخت. می‌دونست توی اتاق کالبدشکافیه. وای خدا جون نه! می‌تونست فکر کنه که چاقوی جراحی چطوری گوشت بدنشو انگار که از کره باشه می‌بره و میره تو. اونقدر می‌بره و تنشو پاره می‌کنه تا با خونریزی زیادی از شوک درد و وحشت‌زدگی هر کدوم که زودتر بیاد سراغ میمیره.دلش می‌خواست حداقل می‌تونست یه ذره گریه کنه ولی یه قطره اشک هم نمیومد. تمام زورشو زد تا فکری به حال خودش کنه ولی نه انگار روی همه‌ فکرای زندگیش قفل زده باشن. هیچ راه حلی به ذهنش نمیومد. صدای زن توی اتاق خیلی به نظرش آشنا بود. مردی که آورده بودش اونو سم صدا زده بود. راجر هنوز توی این فکر بود که زن ملحفه رو از روی صورتش برداشت و با خنده گفت سورپرایز! راجر داشت از ترس قبض روح می‌شد. حالا داشت به چشمای دوست دختر سابقش نگاه می‌کرد.زن با خنده و شوخی گفت چطوری عشقم؟ بهت تا الان که بد نگذشته؟ بعد از گفتن این حرف با یه وضع وحشتناک خندید. زن بعد با لحن دلبرانه‌ای گفت می‌دونم که میمردی تا دوباره ببینیم. بعد کمی جدی‌تر شد. پس الان هم باید کلی سوال توی کله‌ پوکت باشه و با انگشت اشاره زد روی پیشونی راجر. سامانتا بعد از اینکه در مورد سن و سال و اینکه دکتر بهش دروغ گفته بود ازش عذرخواهی کرد اما بهش گفت که در مورد دکتر بودن خیلی پرت و پلا نگفته. اون‌ها خانوادتا نسل در نسل دکتر بودن اما یه جور دکتر دیگه.همونطور که داشت وسایل کالبدشکافی رو جمع و جور می‌کرد، بهش گفت که پدربزرگ و مادربزرگش از هائیتی اومدن و مادربزرگش یه جور دکتر دیگه بوده. اون بهش یه کتاب داده که تو چیزهای جالبی خونده ولی یه چیز تو این کتاب خیلی براش جالب بود و همیشه می‌خواست امتحانش کنه. سامانتا بعد با خنده رو به راجر گفت عزیزم چیزی از زامبی شنیدی؟ نه اونایی که توی فیلمان نه. اونایی که آدمای زنده‌ان ولی ظاهرشون مثل مرده‌هاست؟بعد با پشت دست به پیشونی زد و گفت منو باش دارم برای کی توضیح میدم. آقا خودش زامبی تشریف داره. سامانتا بعد گفت که چقدر خوبه که بالاخره بعد از این همه مدت آشنایی برای یک بار هم که شده داره مثل بچه آدم به حرفاش گوش میده و هی با چرت و پرت‌هایی که از کارشو زن کوفتیش میگه حالشو خراب نمی‌کنه. نمیگه که چقدر سخته اینجوری از پشت به زنش خنجر بزنه و اینطوری رابطه‌ مخفی داشته باشه.سامانتا گفت حتی اگه می‌خواسته هم نمی‌تونست حقیقت رو بهش بگه. از بس که راجر از خودش حرف می‌زد و نمی‌ذاشت بهش چیزی بگه اما حالا مرد داشت گوش می‌کرد. راجر با تمام وحشتی که داشت فهمید که حق با سامانتاست ولی نمی‌تونست حرف بزنه و ازش معذرت‌خواهی کنه. تنها کاری که از دستش بر میومد این بود که همینطوری درازکش بمونه و امیدوار باشه که آخرش یه نفر بلندش کنه و بهش بگه همه‌ اینا یه شوخی بد بوده تا ادب بشه.راجر آرزو می‌کرد که چند دقیقه بعد کسی بیاد و بهش یه جور آمپول بزنه تا دوباره بتونه بدنشو تکون بده. به این فکر می‌کرد که اگه اینجوری بشه از تخت بلند میشه میره و پشت سرشو هم نگاه نمی‌کنه. هیچیم به کسی نمیگه. فقط از اینکه زنده‌اس خوشحال میشه. سامانتا خیلی راحت بهش گفت که قبلا می‌خواسته این بلا رو سر زنش بیاره. اینجوری راجر فکر میکرد زنش خیلی عادی مرده. اینطوری هم اونو برای خودش داشت. بعدم وقتی که تنهایی تنها خودش بودن و راجر بهش واقعیت اعتراف می‌کرد اما او با مثل یه تیکه آشغالا تا کرده بود و بعد از اینکه کیفش رو کرده بود ولش کرده بود.سامانتا با لبخند موزیانه‌ای گفت اون موقع فهمیدم که باید چه بلایی سرت بیارم. زن یه چاقوی جراحی برداشت و با صدای منزجر کننده‌ای گفت که می‌خواد خیلی خیلی آروم آهسته باهاش تنشو ببره. زن بعدا در اوج وحشت راجر بهش گفت که توی کتاب مادربزرگ اصلا ننوشتن چجوری میشه این حالت فلجی رو معالجه کرد. قبلا اصلا به این جاش فکر نکرده بود. زن بعد گفت ولی نگران نباش عزیزم. میدون می‌دونم چیکار کنم که سر هر دومون حسابی گرم بشه.بعد چاقو رو برداشت و مشغول بریدن سینه‌ مرد شد . تیغ تیز چاقو توی گوشت راجر فرو می‌رفت و تک تک عصب‌های تنش رو آتیش می‌زد. توی سر راجر غوغا بود. دائم جیغ می‌زد و زجه می‌کشید ولی کل بدنش بی‌حرکت بود. زن دوباره به حرف اومد و گفت که چون می‌خواد ظاهرا همه چیز مثل یه کالبدشکافی واقعی باشه، بریدنش یه ذره طول می‌کشه. بعدا گفت وای از بخیه‌ها نگم برات که چقدر خوبن! نخ‌های خیلی کلفتی رو باید بدوزم.راجر اونقدری خوش شانس بود که قبل از تمام شدن کالبدشکافی بیهوش بشه. چند ساعت بعد دوباره به هوش اومد و شنید که چند نفری دارن از جوان‌مرگیش حرف می‌زنن. بعد شنید که اونا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشه بحثو عوض کرد و دارن میگن بعدا می‌خوان با بقیه‌ روزشون چیکار کنن. حتی شنید که مرد می‌خواد برای شب سامانتا رو به خودش دعوت کنه. سامانتا هم هی با ناز و عشوه از جواب دادن طفره می‌رفت.راجر سعی کرد انگشتشو تکون بده ولی نمی‌تونست. بعد درد وحشتناکی جای بریدن‌های روی سینه‌اش رو حس کرد. لعنتی تا جایی که دستش رسیده بود گوشت بدنشو تیکه پاره کرده بود. دوباره هوشیاریش کم شد. حس کرد همه چیز داره جلوش تار میشه اما صدایی شنید که دوباره به هوش آوردنش. ملیندا با چشم‌های قرمز پر از اشک بود که صورتشو بهش نزدیک کرده بود. داشت می‌بوسیدش. زن خیلی آروم بهش گفت که چقدر ناراحته و اگه یه بار دیگه فرصت داشته باشه حتما باهاش آشتی میکنه.بعد صدای سامانتا رو شنید که داشت به زن دلداری می‌داد. چند دقیقه بعد صدای زمزمه سامانتا  رو نزدیک گوشش شنید. بهش میگفت که می‌خواد با ملینا دوست بشه. بعد لرزی به جونش افتاد و همه‌ صداهای توی سرش و توی اتاق خفه شدن. راجر سعی کرد که بفهمه جریان از چه قراره. بعد با کمال وحشت فهمید که توی تابوت به هوش اومده. صدای کسی رو شنید که می‌گفت کوره رو روشن کردم. ببرش تو.راجر با تمام وجود داشت توی سرش جیغ می‌زد و به خودش فشار می‌آورد که بدنشو. تکون بده ولی نه خبری نبود. لرزشی رو زیر تنش حس می‌کرد. انگار روی یه جور نوار نقاله گذاشته باشن. بعد همونطور دود می‌دید که همه‌ فضا رو پر کرده بود. توی همون حال پر از وحشت بالاخره تونست انگشت کوچیکه دستشو تکون بده.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/زامبی‌های-واقعی%3A-ارواح-در-بند-id4963250-id562432930?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%3A%20%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%A8%D9%86%D8%AF-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 11:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که بروس کمبل را دوست داشت</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-a6vjjcpadbru</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»پادکست طلسم ـ قسمت هشتم ـ دختری که بروس کمبل را دوست داشتهیکل‌هایی که جلوی خودش می‌دید و اون صورت‌های خشکیده‌ کریه و کاسه‌های خالی چشم فقط می‌تونستن مرده‌های متحرک باشن. یا آدم‌های بخت برگشته‌‌ای که جن کاندریان تسخیرشون کرده بود. وقتی بیشتر دقت کرد موجودهای جنی که می‌دید به هیچ چیز بیشتر از ددیت‌ها شبیه نبودن. گرچه روبه‌روشون وایساده‌ بود، اما هنوز باورش نمی‌شد. یان خیال کرد که داره خواب می‌بینه یا شاید هم از روی پله‌ها لیز خورده و توی عالم بی‌هوشی داره این توهمات عجیب رو می‌بینه. بعد یکی از موجودات جنی سرش رو تکون داد. از صدای ناله مانندی سر داد. همون موقع یقین پیدا کرد که همه‌ این اتفاق‌ها توی واقعیت داره میفته.سلام. شما شنونده‌ پادکست طلسم هستید. من لیدام و با یه داستان ترسناک دیگه در خدمتتونم. امشب قراره داستان مهیج و پر ضد و خورد براتون تعریف کنم. نویسنده‌ این داستان کریستا کارمنه. داستان امشب پادکست طلسم، تو حال و هوای فیلم‌های مرده شریر یا همون «اویل دد» اتفاق میوفته. جایی که ددیت‌ها بلای جون آدم‌ها میشن. اگه مثل من طرفدار دنیای مرده شریر یا به تعبیر بعضی از بیننده‌ها کلبه‌ وحشت باشید. حتما حتما از این اپیزود خوشتون میاد.قبل از اینکه پادکست امشب رو بشنویم، از طرف خودم و همکارانم برای استفاده از یه سری کلمه‌ها مثل تفنگ ساچمه‌ای ازتون عذرخواهی می‌کنم. متاسفانه تو برهه‌ای از تاریخ زندگی می‌کنیم که خیلی از کلمات معنای وارونه‌ای پیدا کردن. توی پادکست امشبمون قراره در مورد کشته شدن با اره برقی، تکه تکه کردن بدن، له کردن و قطع سر و دست صحبت بشه. اگه هرکدوم از این موضوعات براتون خوشایند نیست پیشنهاد می‌کنم برنامه‌ امشب رو گوش نکنید. می‌تونید به جاش یکی دیگه از برنامه‌های ما رو که بیشتر با روحیه‌اتون سازگاره رو بشنوید.برکه نوباتم ممکنه بی‌ته باشه ولی از جایی که سه تا آدم خمار و مضطرب از توی ماشین می‌دیدن، واقعا هیچ تهی نداشت. عرق سرد و بدن درد دیگه قرار نبود خیلی اذیتشون کنه. یکی از دو مرد که لاغرتر بود پلاستیک کوچیکی پر از یه پودر قهوه‌ای رنگ رو بیرون آورد. بعد هر کدوم از نفرات دست به کار مراسم مخصوص آماده کردن مواد شدن. فقط چند ثانیه لازم بود تا اولین نفر بفهمه یکی از لوازم اصلی کارشون کمه. مرد تنومند گفت گندش بزنن. کسی بطری آب داره؟ هیچ جوابی نیامد. هر کدوم زیر پا جلوشون نگاه کردن. تنها زن گروه پرسید خب حالا چی؟ نمی‌تونیم که بریم پمپ بنزین. باید یه خورده از جاده فاصله بگیریم. ممکنه یکی دیده باشه از اون خونه دراومدیم.دو مرد با صدای زیری موافقت کرد و بعدش سکوت حکمفرما شد. مرد لاغر اندام با تمسخر سکوت رو شکست. این آشغال‌ها واقعا مغزمون رو خراب کردن. کنار دریاچه نشستیم و داریم به خاطر یه ذره آب تو سر و کله‌ خودمون می‌زنیم. زن گفت دریاچه نیست که برکه‌ است. مرد تنومند پرید وسط. تازه در اصل برکه هم نیست؛ بلکه بهش میگن پای رود. نمی‌تونیم از آبش استفاده کنیم. چون آبش بده. زنگ و چی چی بده یعنی کثیفه؟ برو بابا من خودم با چشم خودم دیدم از آب توالت هم خوردی. تنها آدمی که نباید از کثیفی حرف بزنه تویی اتفاقا! مرد تنومند دوباره به صدا دراومد. نه نه منظورم از بد کثیف نیست. آب شوره. یعنی نصف و نصف شیرین. نمی‌تونیم تزریقش کنیم. چون می‌زنه بدنمون خراب می‌کنه یا سطح الکترولیک رو بهم می‌ریزه.حالا مرد خپل اطمینانش کمتر شده بود. مرد لاغر اندام در ماشین رو باز کرد. دستش رو پایین برد. لیوان پلاستیکی که روی صندلی افتاده بود رو برداشت. بعد نگاه مشکوکی بهش انداخت. شونه بالا انداخت و به سمت علف‌های هرز کنار برکه رفت. همونجوری که می‌رفت بلند بلند گفت من نرفتم خونه خالی کنم و از بی‌شرف‌ترین ساقی شهر مواد بخرم که بذارم یه آب شور جلوم رو بگیره. تازه اونم نصف شور. زن و مرد تنومند خزیدن مرد به سمت لبه آب رو تماشا کردن. مرد دولا شد و لیوان یه بار مصرف رو پر از آب کرد. عمل برداشتن آب زیر نور، روی بلندی تپه مانندی انجام می‌شد. برکه هم زیر نور ماه خودنمایی می‌کرد. مثل اینکه یه گیلاس رو روی یه کیک گذاشته باشیم.امسال مردم منطقه دیدن که بعد از چهل سال برای اولین بار توی کریسمس ماه کامل شد. شب قبل توی راه برگشت از خونه‌ای که خالی کرده بودن داشتن رادیو گوش می‌کردن که زن با تمسخر گفته بود اینم معجزه‌ کریسمس! خونه رو بیشتر از یک هفته زیر نظر داشتن. یه خونه‌ پر و پیمون با کلی جواهرات و پول نقد و سه قبضه اسلحه. یه گاوصندوق تو خونه بود ولی هیچکس کاری بهش نداشت. همشون دنبال چیزایی می‌گشتن که بتونن راحت بردارن و به دلال خودشون بفروشن. پاپلو دلاشون هم هیچ علاقه‌ای به گاوصندوق نداشت.دور و بر ماه شب ۲۶ دسامبر خبری از مه نبود. وقتی زن برگشت و مرد قد بلند رو تماشا می‌کرد متوجه نور درخشان ماه شد. آب برکه هم یه جور روشنی عجیبی داشت. انگاری رنگش فسفری شده باشه. روی بعضی از جاهای برکه‌های چرب و براق سیاه می‌دید. زن با خودش گفت احتمالا به خاطر نور ماهه. اون که تمام عمرش تو یه شهر ساحلی زندگی کرده بود اینقدر موج‌های آب رو زیر نور ماه دیده بود که منظره براش عادی باشه ولی برکه نوباتم یه جور درخشندگی سبز رنگ داشت. انگار که جوش اومده باشه. اونم بدون هیچ بخاری. مثل غل زدن دیگ جادوگرها توی کارتون‌ها. وقتی در ماشین محکم بسته شد، کنجکاوی چند لحظه قبل از یاد زن رفت. سه تا نوک سرنگ داخل آب لیوان پلاستیکی فرو رفت و هریسانا همش رو بالا کشید.وردآیلند شهر کوچکی بود که جمعیتش زمستون‌ها نصف می‌شد. دلال‌های هروئین ده‌ها سال بود که اینجاها بساط کاسبی خودشون پهن کرده بودن. هر سه نفر انتظار داشتن مواد امشب، همون خالصی و نئشگی دیشب رو داشته باشه. یعنی موقعی که برای دفعه‌ اول امتحانش کرده بودن. بعد هیچ خبری از انفجار فندک و ترکیدن شعله‌های گاز بوتان نبود.قاشق‌ها یه زمانی توی روزهای معصومیت کودکی حس شیرینی داشتن، حالا برای کار شوم‌تری به کار افتادن. همگی از سرنگ‌هاشون تزریق کردن و هر کدوم از سرخوشی و نئشگی گوشه‌ای افتادن. اون‌ها وارد ورطه رویاهای شیرینی شدن و با چشمای براق به یه جا خیره موندن. انگار اونجا منظره‌ جادویی ظاهر شده باشه. همون موقع لشکری از ماهی‌ها با شکم‌های باد کرده به سطح بخار آلود برکه اومده‌ بودن. همشون مرده بودن و داشتن می‌پوسیدن.حالا جوش‌های کوچیکیم زیر پوست هر سه مسافر ماشین در میومد. تاثیر مواد جوری بود که مرد بلندقد با خودش گفت نکنه تزریقش بیش از حد قوی بوده؟ زن هم داشت نوک سوزن رو وارسی می‌کرد و به خیالش درست پنبه رو از نوک سرنگ پاک نکرده حتما تب پنبه گرفته. اما هر دوشون اشتباه می‌کردن. یه سری تغییر توی بدنشون شروع شده بود که خیلی زود هم به کار افتادن. وقتی دگردیسی بدن‌ها کامل شد، هر سه نفر دیگه از هروئینی که تو رگ‌هاشون بود رضایتی نداشتن. اون‌ها تشنه‌ چیزهای بیشتری بودند. گرسنگی که توی بدن‌هاشون حس می‌کردند، اصلا با یه ذره خماری و بدن درد قابل مقایسه نبود. حس می‌کردن خارشی به جونشون افتاده که هیچ جوره نمی‌تونن از شرش خلاص بشن.دو ساعت قبل‌تر یه دانشمند به اسم «کریک سیلاس» راه افتاده بود توی شیب جاده‌ واچیل به سمت رودخونه‌ای که به برکه‌ نباتم راه داشت می‌رفت. کریک توی یه شرکت داروسازی توی همون حوالی کار می‌کرد. یک سال قبل پروژه‌ای رو مخفیانه توی آزمایشگاه زیرزمینی خونه‌اش شروع کرده بود تا دیگه لازم نباشه نگران مقررات و مجوزهای نظارتی و اخلاقی دولت باشه. با این آمار زیاد معتادهای منطقه و کل کشور حالا شرکت‌های داروسازی انگیزه‌ زیادی داشتند به فکر تولید مسکن‌های بدون مواد افیونی باشن. اینجوری دیگه کسی به فکر اعتیاد و سوء مصرف مواد نمی‌افتاد.کریک توی تحقیقاتش به خصوصیت‌های غیرمنتظره‌ای از ترکیب شیمیایی‌ای که روش کار می‌کرد رسیده بود. حالا هم با آوردن تحقیقاتش به خونه می‌تونست با خیال راحت روش کار کنه. خصوصیات عجیب این ترکیب باعث قدرت ماورایی آدمی، تمرکز باورنکردنی، حس نکردن کامل درد می‌شد.کریک تو این چند هفته از ذوق‌زدگی شبانه روز در مورد داروی جدیدش خیالبافی می‌کرد. تا اینکه یه روز صبح از پله‌های زیر زمین پایین اومد و دید یکی از موش‌های چشم صورتی آزمایشگاه داره مغز یه مشت دیگه رو با ولع می‌خوره. ظاهرا زندگی بدون درد رفتار موش‌ها را هم عوض کرده بود. حالا اون‌ها تبدیل به موجودات درنده و مغزخواری شده بودند.کریک تمام مایع شیمیایی که توی آزمایشگاه داشت و داخل یه دبه آهنی مخصوص ریخت و توی خیابونای این شهر بالا و پایین شد تا بالاخره به رودخونه‌ زیر جاده رسید. به نظر کریک چون آب اونجا حکم یه خیابون بن‌بست رو داشت، بهترین جا برای ریختن مواد بود. کریک زود دست به کار شد و قبل اینکه ماشین دیگه‌ای از اون حوالی بگذره از روی نرده‌ها همه‌ مایع شیمیایی خطرناک رو خالی کرد تو برکه. تا وقتی داروی سابقا معجزه آسا کاملا با آب برکه قاطی بشه، کریک سیلاس دستکم پونزده کیلومتر از اونجا دور شده بود. وقتی هم که اولین تغییرات روی موجودات زنده شروع شد، کریک روی صندلی راحتی خودش لم داده بود.حالا هر سه نفر از قوای شناختی٬ای که داشتن فقط به یه جور غریزه‌ حیوانی تنزل پیدا کرده بودند. سه معتاد اصلا اتفاق‌هایی که باعث شده بود به اینجا برسن رو یادشون نمیومد؛ ولی اونقدر هوش و حواس داشتن تا بفهمند باید فکری به حال گرسنگی شدیدی بکنن که داشت از داخل بدن می‌خوردشون. پس آماده‌ حرکت شدن.کارتیا همونطور که آبشار خون روی در کلبه رو تماشا می‌کرد بازوی کیت رو محکم گرفته بود. دختر از شادی گفت جانمی جان! عالی بود! کارتیا رو به دوست پسرش گفت چقدر مونده؟ کیت گفت فقط تماشا کن. من دیگه داستانش رو خراب نمی‌کنم. مثل همه‌ قسمت‌های دیگه نیم‌ساعته. این حرف کارتیا رو اونقدر آروم کرد که ده دقیقه‌ آخر رو ساکت و آروم تماشا کنه. همونطور که به صفحه‌ تلویزیون زل زده بود، موهای گیلاسی رنگش رو دور ناخن‌های قرمز خونیش می‌پیچوند. وقتی سریال تموم شد دوباره برگشت به کیت. ذوق‌زده می‌خواست نظر اون رو بدونه. کیت گفت خب مطمئنم همه‌چی رو آماده کردن که آخرش رو معرکه تموم کنن.کارتیا مکث کرد. منم همینو میگم. کاش بیشتر از ده قسمت بود ولی این یکی خیلی خوب بود. سطل‌های خون و لبخند شیطنت‌آمیز گوشه‌ لبش نشست. کیت گفت پیچیده، ترسناک و خنده داره! دیدی اون پلیس مرده چطوری مشتش رو برد تو جمجمه‌ یارو و طرف رو به عروسک خیمه شب بازی تبدیل کرد. کارتیا گفت ولی اگه جدی باشیم بقیه شخصیت‌ها همه اومدن تعریف و تمجیدش اش رو بکنن. کارگردان از خداشه جا برای شوخیای اش باز بشه. کلی هم اسلحه‌های مختلف گذاشتن که برای نابودی دیدیت‌ها استفاده کنن. چون نمی‌خوان از اره برقی و تفنگ ساچمه‌ای استفاده کنن. راستی بهت گفته بودم اش یعنی همون بروس کمبل چند سال پیش زندگی‌نامه‌اشو چاپ کرده؟ اسمشم گذاشته اگه چونه‌ها می‌تونستن بکشن.کیت نگاهی به کارتیا انداخت که هم ناباوری و هم احترام توش دیده می‌شد. بعد خودش به خنده افتاد. مطمئنا داشت چونه چارگوش بازیگر مورد علاقش رو مجسم می‌کرد. عه؟ شوخی می‌کنی؟ عالیه. حتما باید کتابش بگیریم. کیت این رو گفت و بعد به دو قفسه‌ کتاب کنار تلویزیون اشاره کرد. هنوز تیتراژ آخر سریال داشت از تلویزیون پخش می‌شد. کارتیا هم با اشتیاق سرشو تکون داد ولی توجهش به قفسه‌های کتاب نبود. عوضش چشمش به دو تا عروسک کوچولوی بامزه بود که از روی بلندگوها آویزون بودن.یکی از عروسک‌ها اش بود و اون یکی هم یکی از دیدیت‌های فیلم ارتش تاریکی. جفتشون هدیه کریسمس مادرش بودن که صبح دیروز براشون آورد. مادر مثل دخترش به ژانر وحشت علاقه نداشت ولی از شور و شوق اون‌ا به اش و همه‌ چیزای دیگه‌ای فیلم‌های مرد شریر خبر داشت. پس می‌خواست با این کار، کارتیا و دوست پسرش رو خوشحال کنه. کارتیا گفت به جای بلندگوهای لرزان باید کتاب جلد گالینگور زندگی‌نامه‌ بورس کمپل رو بذاریم. کیت که هنوز داشت عروسک‌ها رو نگاه می‌کرد، لبخند زد و از جاش بلند شد. لعنت بهت که انقدر نازی! عاشق اینم که مثل خودم جون به جونت کنن می‌میری برای هرچی خون و خونریزیه.کیت بعدا قامت ۱۹۲ سانتی‌متری خودش رو به سمت سقف دراز کرد و غرولندکنان گفت ولی مهمونی تموم شد. باید برم سر کار. کارتیا گفت هنوزم باورم نمیشه که قبول کردی شب بعد از کریسمس بری سرکار. سعی کرد اخم کنه ولی خمیازه کل پهنای صورتش رو گرفت. مهم نیست. چیز زیادی از دست ندادی. منم خستم و تهش پونزده دیقه دیگه میرم می‌خوابم. وقتی کیت خودش رو از پله‌ها بالا می‌کشید تا لباس عوض کنه، کارتیا صدای زنگ خفه‌ای رو شنید. حالا متوجه می‌شد روی موبایلش نشسته. از روی صفحه‌ قفل شده‌اش می‌دید لورا دوستش بهش پیام داده.لورا نوشته بود بهتره در را قفل کنین. لورا پرستار اورژانس بود و با چند بیمارستان کار می‌کرد. کلی هم مسافرت می‌رفت. تازه امروز صبح از چهارمین سفرش توی همین سال برگشته بود. کارتیا انگشت شست خودش رو روی صفحه‌ موبایل گرفت و صفحه‌اش رو باز کرد تا بقیه پیام رو ببینه. بهتره درها رو قفل کنید. چون تازه خونه‌ من رو دزد زده. کرم چاق ترس بین لایه‌های روده‌ کارتیا پخش و پلا شد. این اواخر خیلی تو محله دزدی می‌شد. خونه‌ لورا هم فقط یکی دو خیابون پایین‌تر از خونه‌ اجاره‌ای لب رودخونه‌ی کارتیا و کیت بود. کارتیا به لورا پیام داد خودت خونه بودی؟ حالت خوبه؟ چی‌ها بردن؟ هنوز منتظر جواب لورا بود که کیت با سرعت از پله‌ها پایین اومد.مرد می‌تونست نگرانی رو تو چهره‌ کاردیا بخونه. چی شده؟ جواب شنید خونه‌ لورا رو دزد زده. ازش پرسیدم چی‌ها رو بردن؟ ولی هنوز جوابم رو نداده. نگرانی تو چهره‌ کیت با عصبانیت قاطی شد. با تکون دست برای خودش روی کاناپه جا باز کرد. اصلا نمی‌فهمم چه خبره؟ چطور میشه یه ماه قبل از بدترین سرقت‌های شهر من به شیفت شب منتقل کرده باشن؟ کارتیا داشت به کیت نگاه می‌کرد که پیام تلفنش توجهش رو به سمت دیگه‌ای برد. کیت از پله‌ها بالا رفت.پیشونی زن چروک شد. بعد چشمش بالا رفت تا کیت رو ببینه. بهم گفته رفته بودن بیرون یه چیزی بخورند. وقتی اومدم دیدن پذیرایی رو شکستن. اون‌ها هفته‌ پیش مسافرت بودن. پس یکی خونه‌ خالی اونا رو زیر نظر داشته. جواهرات و پول نقد و چیزهای قیمتی دیگه‌ای رو هم بردن. کیت پرسید دیگه چی‌ها؟ وقتی جواب نشنید دوباره گفت کارتیا چیز دیگه‌ای هم بردن؟ بالاخره جواب شنید. سه اسلحه هم گم شده. زن می‌دونست این اطلاعات تازه باعث خشم و دلهره‌ کیت میشه. کیت دوباره از پله‌ها بالا رفت.توی اتاق خواب مهمان یه جعبه‌ چوبی با رنگ مات رو از کمد بیرون آورد. اگه چیزیت بشه هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم. می‌دونم قبول نمی‌کنی ولی این سری محض خاطره. یه هفت تیر از جعبه بیرون آورد. خشاب استوانه‌ایش رو چرخوند و گلوله‌ها رو شمرد. کارتیا مخالفت کرد. آخه کیت! خواهش می‌کنم. فقط بیا اینجا بهت بگم باید چیکار کنیم؟ کارتیا که دید چاره‌ای نداره اسلحه رو از دست کیت گرفت و بهش نشون داد که هنوز کامل یادشه چطور ازش استفاده کنه؟ بعد روی چخماق زد و شلیک رو به سمت خودش گرفت. صدبار من رو باشگاه تیراندازی بردی. اونقدر خوب می‌دونم که پاش برسه چطوری از خودم دفاع کنم؟ کیت سری تکون داد؟ ولی ظاهرا حواسش پرت شد. قفل ماشه رو باز کرد و تفنگ رو گذاشت توی جعبه. دوباره روی پاشنه‌ پاش به سمت هال چرخید. حالا کارتیا صدای خراش یه وسیله‌ بزرگتر رو شنید که کیت داشت از کمد درمی‌آوردش.کارتیا بدون این که مهلت بده کیت برگرده گفت کیت احتیاجی نیست شب کنار رختخوابم تفنگ ساچمه‌ای بذارم. حرف آخرم همینه. کیت که بین قصد مشخص کارتیا برای نگرفتن تفنگ ساچمه‌ای و احتیاج خودش به اطمینان از امنیتش دو دل مونده بود تسلیم شد. تفنگ ساچمه‌ای رو سر جاش گذاشت و گفت خب ولی محض احتیاط این رو اینجا می‌ذارم. این از اسلحه کمری باید کنار تختت باشه. کارتی که به ضن خودش خونه‌اش تسخیرناپذیر بود گفت باشه خواهش می‌کنم آروم برون. شب خوبی هم داشته باشی.کیت به همراه کارتیا به اتاق خواب رفت و اسلحه رو توی جلد شومیزی که کنار تخت بود گذاشت. بعد بوسیدش و شب به خیر گفت. کارتیا که سرش رو روی تخت می‌ذاشت، صدای پاهای مرد رو شنید که از پله‌ها پایین می‌رفت.کمتر از پونزده دقیقه بعد از رفتن کیت، کامل خواب بود که با صدایی از خواب بلند شد. صدایی شبیه به انگشت اسکلتی یه درخت مرده که انگار به پنجره زده بود. زن گیج و منگ روی تختش نشست. با خودش گفت احتمال داره که یه چیزی فراموش کرده باشه. مثلا نشون پلیسیش یا بسته‌ غذاش. کارتیا دست به موبایلش بود. دکمه‌ای زد و صفحه‌اشو روشن کرد.ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود. پس اصلا نمی‌تونست کیت باشه. اون هنوز تو راه بود. دوباره گوش تیز کرد ولی صدایی نمیومد. کارتیا روی بالشتش آروم گرفت ولی آرامش خاطر خیلی طول نکشید. باید به خودش زحمت رفتن تا دستشویی رو هم می‌داد. نیمه‌ راه با ضربه‌ دوم در جا خشکش زد. توی راهرو که از هفت تیر و تفنگ ساچمه اینقدر دور بود، پا برهنه با مثانه پر و وحشتی که مثل پروانه‌ای گیر افتاده تو فانوس به جونش افتاده بود. حالا صحنه‌های دزدی خونه‌ لورا تو ذهنش رژه می‌رفتند.تو این حال سعی کرد منطقی باشه و مثل سناریویی که همه‌ آدم‌های وحشت‌زده مو به مو اجراش می‌کنن خودش رو آروم کنه. با خودش گفت چیزی نیست. فقط باید یه همچین چیزی باشه. با تکرار همین حرف‌ها به کله‌شقی آدمی که داره غرق میشه و نمی‌خواد قبول کنه، توی تاریکی از پله‌ها پایین رفت. پاهای لخت کارتیا از اتاق نشیمن به سمت پنجره بزرگ سمت راست می‌رفت و سعی می‌کرد بین سیاهی غلیظ اتاق جلوی خودش رو ببینه توی پرزهای قالی فرو رفت. متعجب بود چون ماه کامل امشب کمکی به دیدش نمی‌کرد.توی دلش به گوشه کناره‌های سقف شیروانی سقف خونه بدوبیراه گفت. از پنجره به سمت در رفت و توی تاریکی با زنش محکم به میز سنگین چوب بلوط کوبیده شد. روی کلید زد و نورافکن‌های حیاط رو روشن کرد. حواسش به پنجره‌ بدون میله‌ای اتاق بود که متوجه سایه‌ پهن شده جلوش نشد. چیزی که می‌دید به نظر به یه آدم داغون شباهت داشت که جن کاندریان تسخیرش کرده بود. حالا هیبت یه ددیت رو داشت. حداقل این تنها توضیح بود که اون لحظه به ذهن کارتیا اومد. حالا داشت به هیولایی با قیافه‌ نزار و مریض نگاه می‌کرد که فقط یک و نیم سانتی‌متر از شیشه پنجره فاصله داشته.کارتیا برای یه لحظه فکر کرد داره خواب می‌بینه یا شاید هم از روی پله‌ها لیز خورده و تو یه عالم بی‌هوشی داره این توهمات عجیب رو می‌بینه. بعد اون موجود جنی سرش رو تکون داد و صدای ناله مانند سر داد. اون موقع کارتیا یقین پیدا کرد که همه‌ چیزهایی که می‌بینه واقعیه. اگه اتفاق خاصی نمی‌افتاد شاید اون تا صبح که کیت از سر کار برگرده همینطور به چشم‌های خیره سیاه موجود زل زده می‌موند. موجودی که زمانی یه آدم قد بلند لاغر بود؛ ولی طلسم اون لحظه وقتی شکست که مرد با دستش به شیشه پنجره ۱۸۰ سانتی متری کوبید.ضربه‌ مرد به اندازه‌ یه مشت آدمی زور داشت که بخواد دستش رو داخل یه تیکه کاغذ ببره. کارتیا دیگه هیچ اختیاری از خودش نداشت. فقط از روی انعطاف غیرارادی بدنش به سمت پله‌ها دوید. دو تا پله یکی با سرعت بالا رفت. بدنش می‌دونست داره کجا میره. جایی که می‌رفت رو به همون وضوحی که مرده شریر رو می‌دید جلوی چشمش داشت. اگرچه اتفاقی که حالا داشت می‌افتاد اصلا منطقی نبود و همین یه ساعت پیش محال بود باورش بشه. ولی می‌دونست اگه می‌خواد زنده بمونه باید دستش به هفت تیر برسه.کارتیا با تموم قدرتی که توی تنش بود به سمت راهرو دوید تا خودش رو به اتاق خواب برسونه. یه اراده‌ آهنین می‌خواست که در اتاق خواب رو پشت سرش قفل نکنه. چون می‌دونست اگه در رو باز بذاره می‌تونه اومدن اون موجود توی اون فضای نیمه روشن ببینه. اسلحه رو از روی عسلی کنار تخت برداشت و به کنار دیوار جلویی اتاق خزید. دستاش رو به انتهای اسلحه گرفت. همون حالتی که معلم تیراندازی بهش گفته بود. از جایی که بود می‌تونست نقطه‌ روشن باریکی رو از راه رو ببینه. صدای قدم‌هایی که توی راه پله‌ها می‌شنید با شکستن پنجره‌ طبقه دوم و بعد صدای وحشتناک‌تر شکستن پنجره طبقه سوم قطع شد.کارتیا دلش می‌خواست به زمین و آسمون بد و بی‌راه بگه یا جیغ بکشه و گریه کنه. شاید تو وضعیت جنینی روی زمین خم بشه ولی در عوض چخماق تفنگ رو عقب کشید. چشمش جمع کرد و کاملا ساکت بود. اون موجود به بالای پله‌ها رسید و پیچید گوشه‌ای. راهرو کوتاه برد و کارتیا موقعیت خوبی برای شلیک کردن داشت. ولی خودش رو نگه داشت. اون وجود یه قدم طولانی برداشت و بعد یه قدم دیگه. چیزی که کارتیا می‌دید شلوار جین و یه پیراهن چهارخونه با آستین‌های بالازده تنش بود. وقتی وارد هلال نوری که از حموم می‌اومد شد، تونست توی سایه علامت‌های عجیبی ببینه. موجود دوباره جلو اومد.اولین گلوله با صدای بلندش کارتیا رو از جا پروند. تازه متوجه شد هیچ وقت بدون گوشی مخصوص تیراندازی نکرده. سریع خودش رو جمع و جور کرد و برای تیر دوم آماده شد. فهمید حدود ده سانتی متر زیر سینه‌اش زده. پس تیرش خطا رفته و به نظرش برای همین هم بود که موجود هنوز روی دو پاش بود اما شک داشت. دلیل دیگه‌ای هم باید باشه که این موجود انقدر راحت با این زخم کاری هنوز رو پا باشه. کارتیا دوباره به کتفش شلیک کرد. تیر بعدی به گردنش خورد و فواره‌های خون از گوشت پاره‌شده‌اش بیرون زد.گلوله‌ بعدی به شکمش خورد ولی موجود هنوز داشت جلو میومد. کارتیا نفس عمیقی کشید. دست‌ها و نگاهش رو ثابت کرد و کاسه‌ زانوی راست موجود جنی رو نشونه گرفت. تیر به جایی که می‌خواست خورد. موجود پاش رو عقب کشید. یه لحظه احساس کرد می‌خواد بیفته ولی نه خودش رو نگه داشت. این دفعه روی زانوی چپش شد. با تیر بعدی شلوار جین موجود پاره شد و کاسه‌ زانوش ترکید.کارتیا فکر کرد یه تیکه از استخونش رو دیده که مثل یه گردونه‌ پلاستیکی تو تو هوا تاب خورده ولی بازم اون رو پا بود. کیت احتمال داده بود که حمله‌ای اتفاق بیفته. برای همین برای دوست دخترش هفت‌تیر آماده کرده بود اما هیچوقت همچین اتفاقی پیش‌بینی نمی‌کرد که چند بسته گلوله هم کنارش بذاره. موجود جنی مثل یه آدم مست و پاتیل داشت تلو تلو جلو میومد. کارتیا حالا توی ذهنش دنبال راه‌حل تازه‌ای می‌گشت. قبل از اینکه بتونه نظرش رو عوض کنه خیز برداشت و به سمت موجود هجوم برد.یه جور حس بی‌زاری تو وجودش حس می‌کرد که چشم برداره و نگاهش کنه. گوشه‌ قالی رو توی انگشتاش گرفت. می‌دونست اونقدر زور نداره تا بتونه موجود رو از روی پله‌ها به پایین پرت کنه. پس اگه فقط می‌تونست کمی جا باز کنه تا از کنار موجود رد بشه کافی بود اما شانس یارش بود و موجود تعادلش از دست داد و از روی پله‌ها افتاد و بعد از پله‌ چهاردهم نقش زمین شد.کارتیا به پرتوی نور زیر پله‌ها نگاه کرد و دید موجود دوباره بلند شده. با صدای بلند گفت باید شوخیت گرفته باشه دیگه؟ کارتیا سریع به سمت اتاف خواب مهمون رفت. قبلا فقط یه دفعه از تفنگ ساچمه‌ای استفاده کرده بود که اون موقع هم خیلی دلش نمی‌خواست باهاش تیراندازی کنه و ترجیح داده بود وقتشو رو اسلحه‌ کمری بذاره. قبل از اینکه از اتاق بیاد بیرون، دمپایی‌های پیکتوریا سیکرتش رو پاش کرد. روی یه لنگه چپ دمپایی با رنگ سفید نوشته بودن شیطون. روی لنگه راست دمپایی کلمه خوب رو می‌دید. به ذهنش اومد مبارزه با ددیت‌ها با مثانه خالی خیلی راحت‌تره. پس به سمت دستشویی رفت و همونطوری که نشست‌ تا کارش رو بکنه دهانه‌ اسلحه رو به نرده‌های پله نشونه گرفت.وقتی صدای دعوا و گلاویز شدن موجودات رو باهم شنید، حس خوش‎‌شانسی بهش دست داد. مثل اینکه دعوای بین موجودات پایین پله‌ها بالا رفتنشون رو به تعویق انداخته بود. سیفون را نکشید. چون مطمئن نبود سروصدا قراره با مغز زامبی‌وار اون‌ها چیکار کنه؟ توی پاگرد راه‌پله وایساد. با خودش فکر کرد که اگه اش بود الان چیکار می‌کرد؟ به پاهاش نگاه کرد. پوزخند زورکی زد و با خودش گفت وقتشه پای شیطونم رو به کار بندازم. پس پای چپ جلو بود و به سمت راهرو رفت. کارتیا از پله‌های پایین رفت و صحنه‌ای زیر خودش رو دید. تفنگ ساچمه‌ای خم کرد.سه موجود همونطور که از تعداد پنجره‌های شکسته حدس زده بود اونجا انتظارش رو می‌کشیدن. موجودات خیلی بیشتر از این که فکرشو می‌کرد به ددیت‌ها شبیه بودن. همچین چیزی مگر اینکه پشت صحنه سریال اش مقابل مردگان شریر باشه امکان نداشت. به نظر موجودات دردی حس نمی‌کردند ولی مغز درست حسابی نداشتن و نمی‌تونستن به طبقه‌ دوم هجوم بیارن. چون حالا سه نفرشون سر اینکه کی بیاد بالا دعوا داشتن. کارتیا با ترفند دست مرد خپل کارشون رو راحت کرد. خون و رگ و پی از شونه‌ مرد آویزون شد.موجودی که سمت راست موجود قد بلند روی دوپاش بود ظاهرا یه زن بود. کارتیا هم با کشیدن ماشه بالای جمجمه‌اش رو منهدم کرد. نیمه‌ بالایی سر زن از روی سرش بلند شد و روی گردنش چرخید و همونجا آویزون موند. کارتیا تمرکزش رو گذاشت روی تیر بعدی. این دفعه وسط سر مرد قد بلند رو نشونه گرفت. گلوله واقعا ویرانگر بود. مثل بریدن یه دونات پر از ژله! کارتیا وقتی دید ددیت با پرت شدن مغزش توی اتاق نشیمن دیگه نمی‌تونه دنبالش بیاد، به وجد اومد. با خودش گفت پس همینه. گرچه آدم نیستند ولی مثل آدم‌ها میمیرن.نکرونومیکون، کتاب مردگان، سه راه برای خلاص شدن از شر ارواح تسخیرشده، پیشنهاد کرده دفن زنده زنده، تکه تکه کردن بدن و آخرش هم تطهیر با آتیش. کارتیا به این فکر کرد که خونه‌اش رو دوست داره. پس این راه‌حل‌ها نمی‌تونست راه‌حل خوبی باشه. وقت زیادی هم برای کندن قبر اون هم تو این خاک یخ‌زده نداشت. دوباره تفنگ ساچمه‌ای رو آماده کرد. با غصه یه لحظه ذهنش برقی برقی رفت. تکه کردن بدن موجودات جنی، اون هم با اسلحه موردعلاقه‌اش می‌تونست چقدر راحت‌تر از شلیک با تفنگ ساچمه‌ای باشه.کارتیا بدون توجه به لکه‌های خون و تکه‌های مغزی که روی بدنش موج می‌زدند، فاصله‌ بین خودش و دو موجود جنی رو کمتر کرد. باید خودش به در ورودی می‌رسوند. مجبور بود به سمت پایین پله‌ها بیاد با دو تا شلیک یکی به چپ و یکی به راست برای خودش راه فراری درست کنه. نمی‌تونست ریسک گیر افتادن رو به جون بخره ولی هیچی کمتر از شلیک به سر موجودات نمی‌تونست راضیش کنه. کارتیا مسیر حرکت موجودات رو درست تعیین کرده بود ولی اونقدر خوش شانس نبود که تیر دومش رو هم به سر موجود قد بلند بزنه. گرچه موجود زمین خورد ولی خیلی سریع دوباره بلند شد.کارتیا کلید ماشین رو از قلاب روی دیوار برداشت. تو دلش می‌گفت ای کاش می‌تونست کاپشن برداره ولی راهی نبود و تنها با دمپایی، تیشرت و شلوار گرمکن وارد شب سرد شد. چند جای پیراهن خاکستریش با خون موجودات تیره رنگ شده بود. ده پله پایین‌تر از راهروی اصلی ماه دوباره از پشت ابرها دراومد و مسیرش رو به سمت گاراژ روشن کرد. تا کارتیا روی خرت و پرت‌های اونجا زمین نخوره. یه لحظه خم شد و با کنجکاوی سرنگ، قاشق و لیوان‌های پلاستیکی سه موجود رو نگاه کرد.مایع قهوه‌ای رنگی دید که ظاهرش مثل قهوه بود. با خودش گفت معتادهای دیوونه یا آدم‌های بیچاره‌ای سوژه‌ یه آزمایش علمی عجیب شدن. وقتی کارتیا در گاراژ رو باز کرد در با صدای قژقژ خشکی باز شد. قفل‌های ماشین جیپ رو با یه بوق کوچیک باز کرد و دعا کرد موجودات شریر جذب صداش نشده‌ باشن. اصلا یه در باز که چیزی دیده نمی‌شد. توی ماشین پرید با خودش فکر کرد کمتر از پنج دقیقه‌ دیگه می‌تونه به پاسگاه پلیس برسه.امیدوار بود که همه‌ این کارها رو خیلی سریع‌تر از اینکه سروکله‌ این موجودات پیدا بشه انجام بده ولی وقتی به آینه‌ای عقب نگاه کرد مرد تنومند و زن رو دید. کارتیا گفت کور خوندی. سریع پای خودش روی پدال گاز گذاشت و همه‌چیز ناپدید شد. صدای شقه‌شدن گوشت و خردشدن استخون‌ها اومد. انگار یکی یه دونه هندونه از طبقه‌ که ششم یه خونه‌ روی آسفالت پرت کرده باشه. بعد سکوت شد. کارتیا روی صندلی راننده نشست و حس کرد پوستش روی چرمی که پر از خون خشکیده‌ است داره سر می‌خوره. قبل از اینکه یه نفس عمیق بکشه، زیر نور ماه چهره‌ای وحشتناک جسد متحرک زن رو از پنجره‌ مسافر دید.در همون حین در راننده باز شد. یه جفت دست خشن زیر بغلش رو گرفت و اون رو از جیپ کشید. تا آخرین ثانیه که پاهاش کاملا از ماشین بیرون بیاد، دستش رو به دستگیره گرفت و خودش با همه‌ قدرت به عقب کشید. موجود دوباره با یه ضربه روی سنگفرش به زمین خورد. کارتیا موفق شد خودش رو از چنگش نجات بده و فرار کنه. خونه خیلی دور بود. پس بهتر بود دوباره بره تو گاراژ. شاید بتونه یه قیچی باغبونی یا وسیله‌ بهتری اونجا پیدا کنه. توی همین حین توی ذهنش یه لامپ خوشگل روشن شد و زیباترین منظره‌ای که می‌تونست تصور کنه تمام ذهنش رو چراغونی کرد.حالا وقت عذرخواهی کردن از کیت برای اون همه نق زدن برای نگه داشتن خرت و پرت‌های مستاجرهای قبلی خونه مثل اره برقی نبود. دستش رو به اره برقی رسوند. اره خاک‌آلود رو با دست چپش بلند کرد. بعد طناب رو دقیقا همون جوری که دیده بود پدرش، کیت و اش کشیدن کشید. اره برقی صدایی کرد ولی روشن نشد. گندش بزنن. حالا اولین موجود تسخیرشده رو می‌دید که دیگه شباهت کوچکی هم به یک مرده متحرک نداشت. اون داشت از دهانه‌ گاراژ نزدیک میومد. یه اره مشکی رو به یه طرف فشار داد و این دفعه وقتی طناب استارت رو کشید اره برقی با صدای کرکننده‌ای جون گرفت.کارتیا هشت سال بود که گیاه‌خواری می‌کرد. پس خیلی تجربه‌ خرد کردن گوشت نداشت. ولی وقتی از کار تیکه پاره کردن مرد تنومند خلاص شد، اونقدر غرق خون شده بود که به نظرش زنده زنده تکه کردن نفر دوم نمی‌تونست بدتر از اولی باشه. حالا که زنت تسخیرشده نزدیک می‌شد کارتیا تو دریاچه‌ای از خون تا بالای مچ پا غوطه‌ور بود. کارتیا به موجود شریر گفت چون تو از اون یکی درازتری پس شاید کارمون طول بکشه. توی دلش به شوخی خودش خندید ولی جواب زن جهنمی رو زیر غرش وحشیانه‌ اره برقی نشنید. چراغ‌های جلوی ماشینی داشت از دور نزدیک می‌شد.کارتیا که سر تا پا آغشته به خون بود، خیلی براش مهم نبود رانندگی کنه ولی ماشین از ورودی جاده نوباتم و به سمت پایین و خونه پیچید. کارتیا خون رو از جلوی چشماش پاک کرد و از دیدن فولکس‌واگن کیت که داشت به صحنه‌ قتل عام نزدیک می‌شد ماتش برد.به پایان قسمت دهم پادکست طلسم رسیدیم. امیدوارم حوصله‌اتون اصلا سر نرفته باشه. قسمت دهم برای من و همکارهام یه جور نقطه‌ عطف بود. تا یادم نرفته بگم قراره به همین زودی شماره اول مجله‌ الکتریکی ‌مون رو هم منتشر کنیم. خوشحال میشیم فعالیت‌هامون تو فضای مجازی بیشتر کنیم. مطالب مجله‌امون چیزایی از جنس همون داستان‌های ترسناکین که تا حالا توی پادکست تقدیمتون کردیم. منتها براشون غالب نوشته رومناسب‌تر دونستیم. موضوع اصلی یا تم شماره اول مجله‌ اینترنتی‌مون در مورد خون‌آشام‌هاست. قراره چندتا داستان کوتاه و همین‌طور چند صفحه‌ای از یک رمان خون‌آشامی رو توی مجله ماورایی بخونید.در ضم شماره‌ اولمون تنها به خون آشام‌ها محدود نمیشه؛ بلکه کلی داستان و مطالب پراکنده دیگه‌ای هم داخلش گذاشتیم که امیدواریم به وقتش حتما از خوندنش لذت ببرید. در پایان هم از همه‌ دوستانی که پیگیر برنامه‌های ما هستن و ما رو از نقد و نظراتشون بی‌نصیب نداشتن تشکر می‌کنیم. از همه‌اتون ممنونم که پادکست طلسم رو می‌شنوید به امید روزهای بهتر و خوبی و خوشی برای همه‌ مردم عزیز سرزمینمون.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/دختری-که-بروس-کمبل-را-دوست-داشت-id4963250-id556634175?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%20%DA%A9%D9%87%20%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%B3%20%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%84%20%D8%B1%D8%A7%20%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%20%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-CastBox_FM ا</description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 15:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای تیغ؛ خون و سایه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-n0csyxz2xizm</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»خیال می‌کرد دوباره توی یکی از همون خوابای هذیونیش گیر افتاده. چون ته یه کوچه‌ تاریک پر از سطلای آشغال افتاده بود. تا چشم کار می‌کرد پاهای بریده شده می‌دید که از لبه‌ سطل‌ها بیرون زده بودن. اولش فکر کرد همشون پای آدمک‌های لباس‌فروشین ولی نه همشون واقعی بودن. کف پاشون پر از تیغ و میخ بود و ازشون خون میومد. سایه‌ درازی آروم نزدیکش شد. نمی‌دونست از کجا می‌دونه ولی خیلی خوب می‌دونست خودش بود. یه آدم دراز با صورت سیاه، پاهای ریزشو تو دهن سرهای بریده برده بود. همینطوری که میومد سرها رو با خودش به زمین می‌زد و میومد. یکی از سرها سر یه زن با موهای خیلی بلند مشکی بود که موهاش مثل یه جارو رو زمین کش اومده بودن.سلام شما شنونده‌ پادکست طلسم هستید. من لیدام و امروز با داستان ترسناک خدای تیغ در خدمتونم. نویسنده‌ داستان امروز ما جو آر لنزدیل «Joe R. Lansdale» هستش. لنزدیل نویسنده‌ بیشتر از چهل رمان و مجموعه داستانیه. اون برای خیلی از نشریات و مجلات ادبی قلم زده و خیلی از آثارش هم در قالب فیلم و سریال، پادکست و نمایش صوتی اقتباس شدن. لنزدیل برنده چندین جایزه معتبر ژانر وحشت، مثل جایزه‌ ادگار «Edgar Award»، برام استوکر «Bram Stoker Awards» و همین‌طور جایزه یک عمر دستاورد انجمن نویسندگان ترسناک آمریکا «Rick Hautala Bram Stoker Award for Lifetime Achievement » شده بود.داستانی که امروز قراره بشنویم، راجع به عتیقه‌شناسیه که اتفاقی وارد قلمرو خداهای باستانی میشه. وقتی خدای باستانی وارد قلمرو ما آدم‌ها میشن چون غیرمادین نیاز به آدم‌ها دارن تا از مجرای اونا به چیزی که می‌خوان برسن. امیدوارم از داستان امروز خوشتون بیاد.قبل از اینکه پادکست رو بشنوید باید بگم که توی برنامه‌ امروز قراره در مورد کشتن، سربریدن، قربانی کردن انسان، بریدن و سوراخ کردن دست و پا و تیغ و میخ و خوردن خون صحبت بشه. اگه شنیدن هر کدوم از این موضوعات براتون خوشایند نیست پیشنهاد می‌کنم برنامه‌ امروز رو گوش نکنین و به جاش یکی دیگه از پادکست‌های ما رو بشنوید.ریچاردز حوالی هشت به خونه رسید. قرص ماه کامل بود. گرچه گه‌گداری سر و کله‌ ابرا تو آسمون پیدا می‌شد ولی شب مهتابی روشنی بود. اونقدری روشن بود که بتونه یه نگاهی به خونه بندازه. خونه درست همون طوری بود که صاحبش تعریف کرده بود. درب و داغون بود و قدیمی. در یک کلام، یه خونه‌ مزرعه‌ای بد ساخت. کلیدی که از صابخونه گرفته بود، از جیبش درآورد. این همه راه رو کوبیده بود اومده بود اینجا و حالا واقعا از ته دل می‌خواست زحماتش بی‌فایده نباشه. چند دفعه‌ دیگه هم همینجوری سر عتیقه پیدا کردن خیلی وقتشو تلف کرده بود ولی این سری دیگه واقعا ریسکش از ضعف‌های قبل هم بیشتر بود.صاحبخونه کلاینِ پیرِ از کار افتاده، بیست سالی می‌شد که پاشو تو خونش نذاشته بود. توی این مدت کلی بلا می‌تونه سر عتیقه‌های خونه اومده باشه. درسته تمام در و پنجره‌ها رو تخته کرده بود ولی بازم دزد، حشره و موش، سوراخ‌سمبه‌ها و شاید یکی دو تا از این‌ها با هم، بهترین عتیقه‌ها و لوازم خونه رو می‌تونن درب و داغون کنن. اما این کار برای ریچاردز یه جور قمار بود. چند باریم شانسش زده بود و پولای شیرینی به جیب زده بود.همین حینی که ماه پشت ابرا قایم می‌شد، ریچاردز نور چراغ قوه رو جلوش گرفت و پا گذاشت روی ایون خونه. در توری شل و وارفته رو هل داد یه طرف و پشت سرش کلید انداخت و درو باز کرد. داخل خونه نور چراغ رو اینور اونور انداخت. تاریکِ تاریک بود. گردوخاک از سر و کول همه چی بالا می‌رفت. انگار باز ابرا کنار رفته بودن. چون روشنی قرص کامل ماه، از لای پنجره‌های تخته شده افتاده بود تو اتاق و چشم ریچاردز گرد و غبارها رو زیر نور ملایم می‌دید. می‌تونست ببینه بعضی جاها کاغذ دیواری‌ها پاره شدن و مثل شاخه‌های شکسته‌ درخت، آویزون موندن.سمت چپش یه راه پله‌ مارپیچ بود. پایین راه پله، نرده‌ها شکسته‌ بودن و خود پله‌های چوبی هم تعریفی نداشتن. شک نداشت رطوبت چوب‌ها رو پوسونده. روبروش هم یه در کوچیک بود. توی این اتاق که چیز زیادی نبود. پس راهشو کج کرد طرف اتاق. با چراغ قوه راهشو از لای تارهای عنکبوت باز کرد و سمت در رفت. هوای یخ به تنش خورد. بوی ترش مونده‌ای زد به دماغش. مثل اینکه کسی در یخچال فریزر پر از گوشت گندیده رو باز گذاشته باشه. بو اون قدری بد بود که ریچاردز یه آن حس کرد دل و روده‌اش می‌خواد بیاد بالا.درو بست و یه لحظه بی‌خیال همه چیز شد ولی خیالش دوباره به ردیف ردیفِ عتیقه‌جات رفت. همون چیزایی که شبا توی خواب با کلی کیف می‌دید. خیلی مطمئن جلو رفت. بعد از اون همه زحمت، گرفتن کلید و اومدن این همه راه حداقل باید یه سر کل خونه رو می‌گشت. اگه اثاثیه‌ قدیمی به دردبخوری توی خونه بود، دیگه نباید بو کردن و نکردن براش فرقی می‌کرد.ریچارد با نور چراغ قوه و ماه تونست بفهمه یه زیرزمین پیدا کرده. پله‌هایی که به سمت زیرزمین می‌رفتن هم خیلی زوار در رفته‌ بودن. کف زیرزمین اونجوری که می‌دید حالت شیشه مانندی داشت. ریچاردز رفت طرف پله‌ها تا یه نگاهی به زیرزمین بندازه. خیلی با احتیاط یه پاشو روی پله‌ اول گذاشت. زیر پاش خالی نشد. سه تا پله‌ دیگه رو هم همینطوری آروم رفت پایین. پله‌ها زیر پاش به تقلا افتاده بودن ولی حداقل سالم بودن.ریچاردز به پله‌ ششم که رسید، یه دفعه‌ای بدون اینکه بدونه چرا حس دلشوره‌ عجیبی پیدا کرد و سردش شد. انگار یه قالب یخ را انداخته باشن تو یقه‌اش. وقتی جلو رفت فهمید داستان چیه. اصلا خبری از زیرزمین شیشه‌ای نبود. چیزی که دیده بود آب بود. یه زیرزمینی که کفش سه متر آب جمع شده بود. جایی که نور چراغ قوه‌اش افتاده بود، دید یه چیزی داره تکون می‌خوره. نگاه کرد. چندتا موش بودن. موش‌ها با یه چیزی مثل یه توپ والیبال کهنه مشغول بودن.کلا دو چیز حال ریچاردز رو خراب می‌کرد. یکی آب گند بود و یکی هم موش. اینجا هم هر دو تا به هم رسیده بودن. موش‌هایی که می‌دید واقعا از هر موشی که قبلا دیده بود بزرگتر بودن. آب واقعا از کثیفی فاجعه بود. پر از چربی و لجن.بازم توی خونه‌ قدیمی سایه افتاد. ریچارد دید که ماه دوباره رفته پشت ابرها. اینو به فال نیک گرفت. توی زیرزمین دیگه چیزی نبود. پس بهتر بود برگرده بالا ولی هنوز پاشو روی پله‌ اول نذاشته بود، سر جاش میخ شد. شکل و شمایل یه مرد کل چارچوب درو پر کرده بود. مرد قد بلند و هیکلی بود. یه کلاه سیلندری خیلی دراز هم سرش بود ولی ریچاردز زود فهمید اشتباه کرده. انگار سایه افتاده بود. مردی که می‌دید اصلا اونقدری که خیال می‌کرد هیکلی نبود. کلاهی هم سرش نبود. سن و سال مرد هم معلوم نبود. نصف بیشتر صورتش زیر موهای ژولیده‌اش قایم شده بود.مرد بی مقدمه گفت: «زیرزمینای این حوالی به لعنت خدا هم نمی‌ارزن. هر کی اینجا رو ساخته هیچی از سفره‌ آب زیرزمینی و آب و هوا و این چیزا سرش نمی‌شده.»ریچارزد گفت: «نمی‌دونستم کسی اینجاست. کلاین تو رو فرستاده؟»«نه کلاینی نمی‌شناسم. صاحب خونه خودش کلید رو بهم داده.» لحظه‌ای سکوت شد.بعد مرد گفت: «می‌دونستی ماه پشت ابراس؟ یه تیکه ابر پشت‌ ماه میتونه کل ریخت شب رو عوض کنه. همونجوری که یه سری آدما هی لباساشونو عوض می‌کنن یا مثل زنا که موهاشون دم به دیقه عوض می‌کنن.»ریچاردز با دلواپسی جابه‌جا شد. دوباره صدای مرد اومد. «می‌دونی امروز صبح نتونستم ریشمو تیغ بزنم؟»ریچاردز جا خورد. «چی؟»«وقتی خواستم تیغه رو تو دستش بردارم، دیدم یه چشم و صورت روشه. خیلی تند هم داره پلک می‌زنه. اینجوری. اه! تو که نمی‌تونی از اون پایین ببینی. می‌تونی؟ دستپاچه شدم و انداختمش زمین. از روشویی افتاد. افتاد کنار وان حمام و از اونجا خیز برداشت. رفت تو جا صابونی. بعد چشماشو بست و مثل بچه گربه‌ای که شیر بخواد، صدای موش در اومد. می‌دونستم چی می‌خواد. چیزی که همیشه می‌خوان، چیزی که همه‌ چیزهای تیز می‌خوان، چیزی که می‌خواست حالمو بهم میزد. تو توالت بالا آوردم. یه تیغ از دهنم در اومد. اونقدری چاق و چله بود که خیال می‌کردی حامله‌اس. هنوزم داشت پلک می‌زد که سیفون رو کشید. این سری یه تیغ دیگه صداش دراومد. فهمیدم چطوری اون تیغی که بالا آوردم رفته تو تنم.»مرد جابه‌جا شد و با انگشتاش گلوشو نشون داد. «امروز صبح اینجام یه خراش کوچیک بود. جای زخمش خشک بود. یکی دوتا تیغ همیشه یه جوری میان تو تنم. گاهی وقتا هم یه میخ میاد تو تنم. وقتی می‌خوابم از کف پا میان تو. منم دیگه کفشام پا می‌کنم و می‌خوابم.»زیرزمین خیلی خنک بود ولی ریچارد انگار گرمش شده باشه. هی عرق می‌کرد. فکر کرد چه خوب میشه اگه بتونه مرد کنار بزنه یا اینکه یه جوری از کنارش رد بشه ولی به پله‌ها اعتمادی نبود. ریچاردز فکر کرد شاید همین کله‌پوک حرفاشو بزنه و بعدم راهشو بکشه بره. مرد گفت: «اصلا مهم نیست چقدر زور می‌زنم جلوشونو بگیرم. آخرش کار خودشونو می‌کنن.»ریچاردز دلشو به دریا زد. می‌خوام بیام بالا. مرد پاشو محکم گذاشت روی پله. و تخته پاره‌ها به ناله افتادن. ریچاردز هل زده عقب کشید. مرد همونطوری که داشت پاشو روی پله‌ها می‌زد گفت: «وضعش خیلی خرابه. کار داره. گمونم یه تعمیر درست و حسابی بخواد.» ریچاردز دوباره آروم شد. توی این حال عجیب نمی‌دونست عصبانی شده یا ترسیده ولی اصلا از جاش تکون نخورد. بالای این آقای دیوونه راه‌پله‌های پوسیده بودند و پشت سرش هم پر از موش و آب. نه راه پس داشت نه راه پیش.مرد گفت: «شاید ابر جمع بشه و بارون بزنه. تو چی میگی؟ امشب بارون میاد؟» «نمی‌دونم. خیلی ابر سیاه تو آسمونه. شاید ابرهای بارونی باشن.» «هی راستی از خدای تیغ چیزی بهت گفتم؟ جدی میگما. اون فرمانروای همه‌ چیزای تیزه. خدای همه‌ کسایی که روزگارشون با تیغه. اون خدای رفیقم دانیه. می‌دونستی خدای جک قصاب هم بوده؟» مرد دستشو توی جیبش کرد و سریع درآورد. ریچارد نگاش کرد و یه چیز آهنی بلند توی دستش دید. نور مهتاب هم یه لحظه روش افتاد و برقی زد. ریچاردز دوباره چراغ قوه رو روشن کرد. مرد اون چیزو جلوی خودش گرفته بود و تو فکر رفته‌ بود. اشتباه نمی‌کرد. چیزی که می‌دید یه تیغ خیلی بلند و بزرگ بود.مرد گفت: «اینو از دانی گرفتم. اونم از یه مغازه‌ کهنه فروشی پیداش کرده بود. فکر کنم از گوایدواتر. مال لوازم سلمانی بوده. خود تیغ با کل لوازم همراهش ساخت انگلستانه. حداقل رو جعبه‌ چوبیش که اینجوری نوشتن. باید ببینی چه جواهریه! دسته‌ عاج با کلی شکل که روش کنده‌کاری شده. دانی شکل‌های روشو نگاه کرده. می‌گه همشون سمبل‌های باستانین که برای احضار شیطان و خداها استفاده می‌شدند.می‌دونی دیگه دانی چیا گفت؟ می‌گفت جک قصاب جراح نبوده. اون آرایشگر بوده. می‌دونی چطوری؟ وقتی تیغ دستِ دانی افتاده، کلی مکاشفه داشته. با جک قصاب و خدای تیغم حرف زده. خودش بهم گفت تیغ برای چیه. دانی گفت دلیل اینکه اونا می‌تونن باهاش حرف بزنن، این بوده که اشتباهی با تیغ خودشو بریده بوده. خون روی شکل‌های تیغ ریخته و یه دریچه باز شده. همین دریچه هم خدای تیغ دراومده و رفته توی سر دانی زندگی کنه.جک قصاب هم به دانی گفته بود که آهنی که تیغ ازش درست شده، مال یه جور محراب قربانی بوده.»مرد تیغ رو کنار گذاشت و یه نگاه به پنجره کرد. «اونم خیلی سیاهه. یواش یواش می‌ره. شرط می‌بندم که بارون بزنه.» برگشت طرف ریچاردز.«ببینم تو چی میگی؟ به نظرت امشب بارون می‌زنه؟» ریچاردز متوجه شد یه کلمه هم نمی‌تونه حرف بزنه. انگار زبونش توی دهنش چوب پنبه شده باشه. مرد هم ظاهرا متوجه نشد یا شاید اصلا براش مهم نبود.«بعد از اینکه دانی اون مکاشفه‌ها رو داشته یه ریز از این خونه حرف می‌زنه. بچه که بودیم اینجا بازی می‌کردیم. تخته‌های کفپوش رو باز می‌کردیم و می‌ذاشتیم مثل درای تله‌ای باز و بسته بشن. هنوزم همینطورن. دانی می‌گفت این خونه یه گوشه کنارایی داره که مثل سوهان ذهن آدمو تیز می‌کنه. الان می‌دونم منظورش چیه. خونه‌ خوب و راحتیه. نه؟ نظرت چیه؟»ریچاردز که هر چیز بود جز راحت هیچی نگفت. فقط خیلی ساکت یه جا وایساد. هی عرق می‌کرد. ترس به دلش افتاده بود. برای همین گوش تیز کرده بود.«دانی می‌گفت بهترین خاصیت گوشه کنارای خونه موقع ماه کامله. اون موقع نمی‌دونستم داره از چی حرف می‌زنه. چیزی از قربانی کردن‌ها سر در نمی‌آوردم. شاید تو چیزی ازش بدونی. توی روزنامه و تلویزیون غوغا کرده بود. اون موقع‌ها به کله‌بُر معروفش کرده بودن. کل این جریان‌ها کار دانی بود. از روی کاراش فهمیدم. هی میومد از خدای تیغ، جک قصاب، این خونه‌ قدیمی و گوشه کناراش برام تعریف می‌کرد. منم مشکوک شدم. هر وقت قرص ماه کامل بود، دانی هم غیبش میزد. شبای دیگه خیلی وضع و حالش عوض می‌شد. خیلی آروم می‌شد.چند بار دنبالش کردم ولی شانس نداشتم بگیرمش. می‌رفت جلوی یه فروشگاهی چیزی ماشینشو پارک می‌کرد. بعدا پیاده‌ گم‌وگور می‌شد. لعنتی مثل گربه تند و فرز بود. فوری من رو از سرش باز می‌کرد ولی یه سری یادم افتاد بهم گفت میاد تو یه خونه‌ قدیمی. شصتم خبردار شد که میاد اینجا. یه شب ماه کامل اومدم اینجا و منتظرش موندم. دیدمش. می‌دونی داشت چیکار می‌کرد؟ کلی سر بریده همراش بود. مثل سرخ‌پوستای آمریکای جنوبی که جسد قربانیانشونو می‌انداختن تو حوضای مخصوص قربانی. اونم کله‌ها را انداخته بود تو حوض.»دوباره همون حس افتادن قالب یخ تو یقه به جان ریچاردز افتاد. حالا می‌فهمید موشا چیو گاز می‌زدن؟ مرد گفت: «به خیالم هفت تا سر انداخته بود پایین. دیدم یکی پرت کرد طرفم.» مرد با تیغش اشاره کرد. «اون موقع همین جایی که الان هستی وایساده‌ بود. وقتی برگشت منو دید. فوری دویید طرفم. منم خشکم زد. یه ذره هم نتونستم تکون بخورم. همون جوری سر جام وارفتم. دانی اون آدم همیشگی نبود. انگار غریبه باشه. وقتی بهم رسید معطل نکرد. تیغشو کشید به تنم. روی سینم رو برید. زخم خیلی بدی بود. کلی خون ازم رفت. سرم گیج رفت و افتادم زمین. دانی بالای سرم وایساد. تیغش خم برداشته بود.»مرد تیغشو نشون ریچاردز داد. «فکر کنم جیغ کشیدم. اون دوباره بریدم. انگار رعشه گرفته باشه. تمام تنش می‌لرزید. انگار داشت جلوی تیغو می‌گرفت. خیلی سفت و محکم وایساده‌ بود. بدون اینکه یه ذره جم بخوره با تیغ توی دستش مثل سربازهای اسباب بازی شده بود. بعدش از پله‌ها اومد پایین و جایی که تو الان هستی وایساد. زل زده بود بهم. جوری تیغ رو محکم به گلوی خودش گرفته‌ بود که نزدیک بود سر خودش کامل ببره. بعدشم با گلوی بریده و پر خون مثل یه تیکه آهن قراضه افتاد تو حوض. تیغ روی پله‌ آخر موند.رفتم از زیر آب درش بیارم ولی فایده‌ای نداشت. اصلا اونجا نبود. انگار هیچوقت نبوده. نه صدای آبی شنیدم. نه چیز دیگه‌ای ولی تیغ همونجا بود. صداشو می‌شنیدم. با گوش‌های خودم می‌شنیدم. داشت خون دانی رو لیس می‌زد. مثل بچه‌ای که آبنبات لیس بزنه. هول‌زده تمومش کرد. یه چیکه خونم نموند. من تیغو برداشتم. لعنتی خیلی براق بود. از پله‌ها اومدم بالا ولی همونجا بی‌هوش افتادم. اولش خیال کردم خواب و هذیونه. آخه ته کوچه‌ تاریک و کثیف، پر از سطل آشغال دراز به دراز افتاده بودم. پشتم به دیوار تکیه داده شده بود.جلوم یه سری پا مثل آدمک‌های لباس فروشی افتاده بودن ولی هیچ‌کدومشون مال آدمک‌ها نبودن. کف پاها رو هم با تیغ و میخ سوراخ کرده بودن. خونم همینجوری از پاها چیکه می‌کرد. بعد یه صدایی شنیدم. مثل صدای خوردن توپ بادی به کفپوش چوبی. همین جا بود که خدای تیغو دیدم. اولش هیچی اون دور و ورا نبود ولی یهو جلوم ظاهر شد. قد و بالای دراز و سیاهی داشت. صورتش مثل اینکه قیر مالیده باشن بهش سیاهِ سیاه بود. چشماش دوتا تیله و دندونش مثل آهن جلاخورده بود. تو اون تاریکی برق می‌زدن.کلاه سیلندری با نوارهای تیغه‌ای سرش بود. لباسش انگاری از گوشت و پوست آدمی‌زاد بود. از کناره‌ جیباش چند تا انگشت گاز زده بیرون زده بود. مثل تنقلاتی که بخوای بعد از شام بخوری. ساعت جیبی هم با بندی که تیکه‌ای از یه روده بود از جیبش بیرون زده بود. راه که می‌رفت ساعتم کنارش مثل پاندول می‌رفت و میومد.اون صدای تالاب تالاب می‌دونی از چی بود؟ از کفشاش. خدای تیغ پای ریزی داشت که صاف می‌رفتن تو دهن سرای بریده. یکی از این سرها مال یه زن بود که موهای مشکی درازی داشت. موهاش همینجوری پشت سر خدای تیغ کشیده می‌شدن. هی به خودم می‌گفتم بلند شو ولی نمی‌تونستم. نمی‌دونم خدا از کجا صندلی آورد؟ پایه‌هاش انگار از استخون آدم درست شده باشن و بقیشم انگار تیکه‌های گوشت و مو بودن. روش نشست و پاهاشو رو هم گذاشت. یکی از کفشاش سر یه آدم بود. جلوم تاب می‌داد.بعدم یه چیزی مثل عروسک جلوم ظاهر کرد. خود دانی بود. همونجوری که دفعه آخر روی پله‌ها دیده بودمش. لباس پوشیده بود. خدا عروسک‌ دانی رو روی زانوش گذاشت. بعد دانی چشماشو باز کرد و حرف زد.بهم گفت هی رفیق چطوری؟ خب ببینم با تیغ چطوری؟ آره رفیق می‌بینی؟ اگه در اثر تیغ نمیری مثل جای گاز خون‌آشام‌ها اثرش بهت منتقل میشه. تو هم باید بدیش به بقیه. چیزهای تیز بهت میگن که کِی باید این کار بکنیم. اگه یه وقت نخوای کاریو بکنی، اونقدر اذیتت می‌کنن که به راه بیای یا انقدر خودت رو ببری که بیای اینجا سمت تاریکی‌ها پیش خودم. یک قصاب و بقیه هم هستن البته. من باید برم. زودی میام تو سرت زندگی کنم. بعدا باهات حرف می‌زنم.بعد رفت روی زانوی خدا. خدام کلاهشو برداشت. وسط سر تاسش یه زیب بود. عجب زیپی لعنتی! بازش کرد. توش پر از دود و آتیش، صدای جورواجور مثل جیغ‌وداد آدم‌ها بود. عروسک‌ دانی که واقعا کوچیک بود و پرتش کرد اون تو. بعد دوباره زیپ رو بست. کلاهو روش گذاشت. هیچی نگفت ولی جلوم خم شد. ساعت جیبیشو جلوم گرفت تا صفحشو ببینم. جای عقربه‌های ساعت انگشتای اسکلتی بودن. یه صورتم روش بود که دماغش به شیشه‌ ساعت فشار می‌داد. نمی‌تونستم بشنوم ولی دهن صورت باز بود. داشت جیغ می‌زد.صورت روی صفحه ساعت خود من بودم. بعد خدا× اون کوچه، سطل‌های پر از پاها غیب شدن و رفتن. بریدگی رو سینم هم کلا پاک شد. خوبِ خوب شد. اصلا یه خراش هم ازش نبود. از اونجا بیرون رفتم. به هیچکی هیچی نگفتم. دانی هم همونطور که خودش گفت اومد توی سرم زندگی کرد. تیغ شبا برام آواز می‌خوند. احتمالا یه جور آهنگی مثل همون آهنگ‌هایی که سایرن‌ها برای سربازها می‌خونن تا به کشتنشون بدن. تیغ‌ها بعضی وقتا غرغرو می‌شدن. اذیتم می‌کردن. بعدا فهمیدم باید چیکار کنم تا آروم بشم. امشب کاری که باید رو کردم. اگه بارون می‌بارید مجبور نمی‌شدم.»مرد حرفش تموم کرد و رفت داخل خونه. یه لحظه غیبش زد. یه لحظه خیال ریچاردز راحت شد ولی مرد دوباره برگشت. این سری از پله‌ها پایین اومد. توی دستش یه سر با موهای بلوند بود. سر یه دختر نوجوون بود. دست دیگشم اما تیغ رو محکم چنگ می‌زد. پرده‌ ابرها از روی ماه کنار رفت. هوا روشن شد. مرد سر رو پرت کرد طرف ریچاردز. سر خورد به سینه ریچاردز و چراغ قوه افتاد توی آب. ریچارد گفت: «گوش کن چی میگم؟» ولی هر حرفی که می‌خواست بگه رو یادش رفت. دهنش همینطوری باز بود.مرد که حالا نور مهتاب شکل و قیافش کامل نشون می‌داد، از پله‌ها اومد پایین. تیغ رو هم مثل پرچم توی جنگ‌ها جلوی خودش گرفته بود. ریچارد ماتش برده بود. برای یه لحظه به نظرش اومد مرد کلاه سرشه. یه کلاه سیلندری بزرگ با نوارهای تیغه‌‌ای براق. حالا هیکل بزرگی هم داشت. بین لباش هم می‌تونست دندونای براقشو ببینه. مرد محکم پاشو می‌زد روی پله‌ها و میومد پایین. صورتش سیاه شده بود. انگار توی پاهاش کدو تنبل باشه. یکی از کدوتنبل‌ها موهای سیاه بلندی داشت.ریچاردز جیغ زد. صداش مثل صدای توپ بادی که به در و دیوار بخوره رفت و بین در و دیوارها خونه محو شد. چشم‌های مرد برق میزد. می‌تونست لبخندشو حس کنه. با دست سیاهش تیغ رو شلاقی توی هوای این طرف اون طرف می‌زد. مثل شیری که برای طعمه‌اش چنگ بندازه. صدای ریچاردز توی گلوش خفه شده بود. وقتی تیغ به طرف ریچارد پرت شد، اون سریع جاخالی داد. پاش رفت تو آب. زیر آب یه پله بود ولی پله پوسیده زیر پاش شکست و مچ پاش در رفت. ریچاردز توی آب سرد یخ زد. جلوی چشماش مثل اینکه از روی پنجره‌های کشتی شکسته غرق شدنشو ببینه، خدای تیغ رو دید.با اون هیبتش توی آب و با اون سرهای بریده بین پاهاش میومد طرفش. ریچاردز تکونی به بدنش داد و شناکنان تا ته زیرزمین رفت. چیز سرد و نرمی توی دستش حس کرد. تکه‌ای ازش لای انگشتاش موند. روی آب سر دختر بلوند رو جلوی خودش می‌دید. دوتامون موش سوار بودن که داشتن کاسه‌ چشمشو می‌خوردن. یه‌دفعه‌ای سر دختر بالا رفت. زیرش کلاه بلند خدای تیغ بود. بعد موش‌ها و سر پرت شدن. حالا می‌تونست صورت کهربایی خدای تیغ رو ببینه. دهنش باز بود.قبل از اینکه دهنش ببنده، برق دندوناشو دید. خدای تیغ یقه‌ ریچارد رو گرفت و اونو جلو کشید. خدای تیغ عقب رفت تا ضربه بزنه. ماه رفت پشت ابرها و همه جا تاریک شد. وقتی دوباره نگاه کرد، دید همون مرد قبلی با موهای پریشون و صورت رنگ‌پریده‌اش تیغ به دست یقشو گرفته. چارلز با دیدن مرد قوت قلب گرفت. خودشو از دست مرد آزاد کرد و اون زیر مشت گرفت. مرد دوباره رفت زیر آب. وقتی برگشت تیغ پرت شد توی هوا. مرد جیغ می‌زد. نمی‌تونم شنا کنم! نمی‌تونم! اون رفت زیر آب و دیگه بالا نیومد. ولی ریچاردز حس کرد چیزی اون پایین داره بهش ضربه می‌زنه. اونم با لگد پروندن مرد رو از خودش باز کرد و تند شنا کرد.بعد دیگه خبری از ضربه‌های مرد نبود. آب هم آروم شده بود. چارلز تا جایی که نا داشت سمت پله‌های شکسته شنا کرد. سعی کرد توجه‌ای به اون سر بلوند که حالا چهار تا موش روش بودن نکنه. نرده‌ای شده پله‌ها رو گرفت و خودشو بالا کشید. نرده داشت از جاش در میومد. وقتی ریچارد بالا رسید نرده هم از جاش کنده شده و افتاد جایی که سرها و بقیه جنازه‌ها لاشه‌ خدای تیغ بودن. ریچاردز روی دست و زانوهاش داخل اتاق خزید و به پشت افتاد.چیزی بین پاهاش برق می‌زد. تیغ بود که ته کفشش چسبیده بود. ضربه‌ای که پایین حس کرده بود احتمالا از همین بود. شاید مرد پاهاشون بریده بود یا شاید آخرین لحظه‌ها تصادفی بهش خورده‌ بود. نشست و دسته عاج رو از تیغ جدا کرد. از جاش بلند شد و رفت سمت در. پاهاش از مچ به بالا به حد مرگ درد می‌کردن. وقتی قد راست کرد و وایساد از درد به زور می‌تونست راه بره. بعد یه مایع گرم و چسبناک زیر پاش حس کرد که با آب توی کفشش قاطی می‌شد.فهمید تیغ بدجوری پاشو بریده ولی بعد خیلی بهش فکر نکرد. دیگه دردم نداشت. ماه مثل یه چشم بزرگ مات از پشت ابرها دراومد. همونجا وایستاد. به سایه‌ خودش روی چمن نگاه کرد. سایه‌ مرد قدبلندی با کلاهی بزرگ رو می‌دید. توپ‌های گنده‌ای توی پاش بود. یه تیغ خیلی بزرگ هم دستش بود.به پایان قسمت هفتم پادکست طلسم رسیدیم. امیدوارم از شنیدن پادکست امروز اصلا خسته نشده باشید. لطفا از هر اپ پادکستی که به برنامه ما گوش میدید ما رو سابسکرایب کنید تا یه خونواده بزرگتر داشته باشیم و بتونیم صدامون رو به گوش ادم‌های بیشتری برسونیم.اگه هم از قبل جز مخاطبای ما بودید و برنامه‌های ما رو دوست داشتید، حتما ما رو به دوستانتون هم معرفی کنید. همین جا از طرف خودم همکارام از تمام دوستان عزیزی که تا اینجا از برناممون حمایت کردند و با نظرات خوبشون به هممونم انگیزه خیلی زیادی دادن تشکر می‌کنم.دوستان فرهیخته‌ای مثل انور، لیلی، ماریا هاشمی، امیرمحمد سروری، امین و فرهاد جواهری. راستی قراره از این به بعد یه مقداری پادکست طلسم رو منظم‌تر منتشر کنیم. می‌خوایم هر یکشنبه شب یه داستان تازه منتشر کنیم. البته اگه یکشنبه داستان منتشر نشد، دیگه تا آخر هفته منتظرش نباشید تا یکشنبه بعدی. در ضمن اصلا نظر یا پیشنهاد یادتون نره. اگر فکر می‌کنید موضوعی هست که جاش توی پادکست طلسم خالیه حتما بهمون در موردش بگید.  می‌تویند از ایمیل پادکست طلسم یا وبسایت ماورایی با ما تماس بگیرید.تا برنامه بعدی در پناه خدای تیغ!بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/خدای-تیغ؛-خون-و-سایه-ها-id4963250-id530241036?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%20%D8%AA%DB%8C%D8%BA%D8%9B%20%D8%AE%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%20%D9%87%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 13:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهه خون‌آشام و فرقه خون</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-hm2zpjynm9gz</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»از حال رفته بود ولی هنوز صدای جیغ بلندی رو توی سرش می‌شنید. انگار به جای دیوارها صداها توی سرش اکو شده باشن. نمی‌دونست چند بار از حال رفته و به هوش اومده. هنوزم همه جا رو تار می‌دید. اگه به تیرک نبسته بودنش، اونقدری رمق نداشت که سر پا وایسه. سرشم مثل اینکه با پتک به جمجمه‌اش کوبیده باشند به حد مرگ درد می‌کرد ولی همه‌ این دردها با دیدن چیزی که حالا داشت جلوش میومد، بی‌ارزش شدن و از یاد رفتن.زن مو بلوندی با لباس یک دست سیاه رو می‌دید که با یه خنجر داشت نزدیکش میشد. قبلا با چشمای خودش دیده بود سر بقیه چه بلایی آوردن. دیده بود که چطور با خنجر استخونای قفسه‌ سینه رو مثل اینکه از مقوا باشن می‌برن. قلب رو هم همون طوری که هنوز گرمه بیرون میارن. قلبی که زنده زنده از تن آدم بیرون آورده باشند هنوز حس داره. جون توشه. می‌تونی ببینی مثل یه پرنده‌ کوچیک که سرشو کنده باشن، هنوزم جست‌وخیز می‌کنه و خون ازش به بیرون می‌زنه.سلام. شما شنونده‌ پادکست طلسم هستید. من لیدا هستم و با یه داستان ترسناک دیگه در خدمتتونم. امشب قراره در مورد داستانی یه فرقه مذهبی عجیب حرف بزنم. گرچه شاید این داستان شبیه به صدها و چه بسا هزارها سال پیش باشه اما باید بگم که همه‌ اینا توی اواسط قرن بیستم یعنی سال ۱۹۶۳ اتفاق افتاده.قبل از اینکه پادکست رو بشنوید، باید بگم که توی برنامه‌ امشب قراره در مورد قتل، قربانی، سلاخی کردن انسان، همین‌طور خون‌آشامی صحبت بشه. اگر شنیدن هر کدوم از این موضوع‌ها ناراحتتون میکنه، پیشنهاد می‌کنم برنامه‌ امشب رو گوش نکنین. می‌تونید به جاش یکی دیگه از برنامه‌هایی که بیشتر با روحیاتتون سازگاره رو بشنوید.داستان ما سال ۱۹۶۳ توی روستایی به اسم یربابه‌اونا «Yerbabuena» شروع میشه. این روستا دامنه‌های کوهستان سیرا مادره «Sierra Madre» و نزدیکی شهر مونتری «Monterrey» توی شمال شرقی کشور مکزیک قرار دارد. روستای بسیار کوچیک یربابه‌اونا اون اون موقع حدودا بیست خونوار سر جمع نزدیک هفت هشتاد نفر جمعیت داشت.یکی از روزای گرم بهاری اون سال سر و کله‌ دو برادر به اسامی سانتوس و کاریانیان هرناندز اونجا پیدا میشه. برادران هرناندز تا اون موقع بیشتر با کلاهبرداری‌های کوچیک خرج زندگیشون رو درمی‌آوردن اما روستای کوچیک و دوزافتاده‌ای مثل یربابه‌اونا اون فرصت عالی برای اونا بود تا دست به یک کلاهبرداری خیلی بزرگتر بزنن. تو این روستا خبری از مدرسه، کلانتری و یا حتی کلیسا هم نبود. اهالی روستا اکثرا کشاورزای فقیر و بی چیزی بودند که فقط با کاشتن محصولاتی مثل لوبیا، ذرت و غیره خرج و مخارج زندگیشون رو به دست می‌آوردن.دیدن این همه فلاکت و بدبختی نه فقط دل برادرای هرناندز رو نسوزوند؛ بلکه اشتهاشون رو هم زیادتر کرد. پس اون همون صبحی که به یربابه‌اونا رسیدن همه‌ اهالی روستا رو دور خودشون جمع کردن و بهشون گفتن که هر دوشون از کاهن‌اعظم اینکاها «Inca» هستن. دو برادر به مردم بهت‌زده که با چشمای گرد از تعجب نگاشون می‌کردن گفتن اونا از طرف خدا یعنی اینکا مامور شدند تا به این روستا بیان و مردم به رستگاری برسونن.برادر هرناندز گفتن که قراره به زودی همه‌ کفار و کسایی که نافرمانی کردند به سزای اعمالشان برسند اما خداهایی که واقعا به دینشون ایمان داشته باشند رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنن. بعد برادرای هرناندز اشاره کردن که خدای اینکا در عوض پرستش و پیشکش‌های مردم، جای گنجی که جایی توی کوهستان اطراف روستا مخفی شده رو بهشون نشون میدن. برادر هرناندز همون اول کار که اشتباه خیلی وحشتناک مرتکب شدن. اونم این بود که بدون اینکه خودشون بدونن از اینکا حرف زده بودن.اینکاها توی کشور پرو حکمرانی کرده بودن و قاعدتا خداهاشون هم باید همون حوالی ساکن‌ می‌بودن. در عوض کشور مکزیک برای صدها سال محل تاخت و تاز خداها آزتک «Aztecs» بوده. پس منطقی‌تر بود که برادرای هرناندز می‌گفتن از طرف آزتک‌ها اومدن اما از شانس خوب اونا هیچ کدوم از اهالی روستا از اینجور مسائل تاریخی سررشته‌ای نداشتن و حرفاشونو باور کردن. با به میون اومدن حرف گنج همه‌ اهالی روستاها سراپا گوش شدن. هر کدوم از روستاییان فقط به این فکر می‌کرد که چه کارهایی می‌تونه با این گنج بکنه؟ اگه این گنج به اونا داده می‌شد می‌دونستن برای همیشه با فقر و بیچاره که خداحافظی کنن.شایعه گنج مخفی به گوش همه‌ اهالی کوهستان آشنا بود. چون از قرن‌ها قبل گفته می‌شد جایی توی غارهای کوهستان سیرا مادره یک گنج بزرگ مخفی‌ شده. حالا هم برادرای هرناندز به اهالی روستا قول می‌دادند که خدای کهن قراره در ازای ایمان راسخ جای گنج رو بهشون نشون بدن. تیر برادرای هرناندز به هدف خورده بود. اونا خیلی زود توی روستا ساکن شدند و یکی از غارهای کوهستان رو تبدیل به معبد مقدس اینکاها کردن. اونا هر چند روز یه دفعه توی این غار یه مراسم مذهبی اجرا می‌کردند.اهالی هم دائم برای خداها پیشکش و هدیه از وسایل و لوازم خونه‌ باارزش تا خوراکی‌های جورواجور و حتی پول می‌آوردن. توی مراسم‌ها با گیاهان معطر و بوخورهای خوشبو کلی دود و دم راه مینداختن و به حاضران معجونای مخصوصی می‌دادند تا بخورند. این مجموع مخلوطی از خون مرغ، برگ‌های ماری‌جوانا و مخدر روان‌گردان پیوتی «Peyote» بود. معجون طبق ادعای برادری هرناندز به اونا نیروهای جادویی و ماورایی می‌داد. برای همین پیروان فرقه با اشتیاق ازش می‌خوردند. توی بعضی از مراسم حیوانات اهلی رو قربانی می‌کردند.سکس گروهی هم جز جدا نشدنی از مراسم‌های فرقه بود. برادران هرناندز به اهالی گفته بودن که سکس با کاهنان می‌تونه باعث بشه بدنشون از شر شیاطین رها بشه.  پس سانتوس راحت می‌تونست با هر کدوم از زنان و دختران کشاورزی که جذاب‌تره بخوابه. برادرش کایتونا هم که هم‌جنس‌گرا بود از هم‌آغوشی با کشاورزای ورزیده و قوی هیکل کیف می‌کرد. توی همین مدت یکی از اهالی روستا به اسم «ژسوس روبیو» به برادران هرناندز نزدیک شد و بهشون گفت که از جریان کلاهبرداریشون خبر داره و بهتره تا قبل از اینکه به مردم روستا همه چیز نگفته گورشون از روستا گم کنند.برادران اما خیلی زود فهمیدن که ژسوس اهل معامله‌ است و می‌خواد باهاشون شریک بشه. ظاهرا ژسوس برای مقام کاهن‌اعظم دندون تیز کرده بود. اونا بعد از کلی جروبحث ژسوس رو با دادن پول راضی کردن و قرار شد او در ازای پول و همینطور سکس با هر زنی که می‌خواد عضو ساده فرقه بمونه تا بتونه براشون خبرچینی کنه. برادرای هرناندز بعد از اینکه خودشون از سوء استفاده جنسی از مردم سیر شدن، چند تا از دخترهای نوجوان روستا رو به قاچاقچی‌هایی آدم فروختند اما در کمال تعجب مردم روستا هنوز بهشون وفادار مانده بودند.فعالیت فرقه برای مدتی بدون هیچ مشکلی ادامه داشت ولی از یه مدتی به بعد اهالی روستا که می‌دیدن کاهن‌های اعظم هیچ حرفی از گنج نمی‌زنن، تحملشونو از دست دادن. با بلندشدن سروصدای اهالی روستا یه ژسوس به برادرای هرناندز قول داد کمی براشون وقت بخره تا بتونن وضعیتو کنترل کنن. حالا برادرای هرناندز به فکر یک راه حل خوب بودن تا به فعالیت فرقه‌اشون ادامه بدن. اونا به مونتری جایی که با شرکای قاچاقچی آدمشون در ارتباط بودند رفتن تا شریکی برای فرقشون پیدا کنن.برادرای هرناندز تو مونتری با یه خواهر و برادر به اسم الیازول و مک دلینا آشنا شدن. مک دلینا که اون موقع هجده سالش بود از دوازده سالگی فاحشگی کرده بود. برادرش الیزازول هم از بچگی برای خواهرش مشتری جور می‌کرد. این دختر به جز فاحشگی واسطه‌ روحی و فالگیر هم بود. تخصص ویژه مک دلینا ارتباط گرفتن با ارواح ساحره‌ها بود. برادرای هرناندز به مک دلینا گفتن که می‌خوان برای تکمیل فرقه‌ مذهبی‌شون از اونا استفاده کنن. اونا گفتن که دنبال یه زن خوش بر و رو می‌گردند. تا قبل از اینکه بحث گنج وسط بیاد، الیازول خیلی توجهی به حرف‌های برادران هرناندز نداشت.حالا که ماجرا برای الیازول جالب شده بود اما با صدایی که سعی داشت خیلی عادی باشه پرسید: «اومم خب جریان گنج چیه؟» سانتوس خندید. «گنج خارق‌العاده اینکاهای باستان که به اندازه‌ باج و خراج صد تا پادشاه بلکه هم بیشتر ارزش داشت.» مک دلینا که از همون اول به جریان مشکوک شده بود، داشت به این فکر می‌کرد که اگر این دو تا برادر واقعا همچین گنجی دارن پس چرا رفتن تو یه روستای فقیر و کشاورزای اونجا رو سرکیسه می‌کنن؟ اصلا این کار چه ربطی به یه روستایی دور افتاده تو مکزیک داره؟ مک دلینا همینا رو به برادرهای هرناندز گفت. کایتونا خیلی ساده جواب داد که کل جریان یک کلاهبرداری خیلی تروتمیزه.سانتوس با خنده گفت که «فکر می‌کنی یه عده کشاورز کله‌پوک می‌دونن اینکاها ما پرو بودن و اصلا هیچ وقت پاشونو تو مکزیک نذاشتن؟ سانتوس کل جریان کلاهبرداری رو برای مک دلینا و الیازول توضیح داد توضیح داد. طبق برنامه باید چند ماهی توی غار زندگی می‌کردن و مراسم‌های مذهبی انجام می‌دادند. باید به کشاورزان قول می‌دادند که اگه مرتبط با خودشون پول بیارن و به دعا خوندن برای خداها ادامه بدن، می‌تونن خدای اینکا رو راضی کنند تا جای گنج بهشون بگن.سانتوس گفت که اوایل جریان خوب پیش می‌رفت و کشاورزا براشون پول می‌آوردن و تونسته بود هر کدوم از زنای خوشگل روستا که می‌خواد رو به خودش به رختخواب ببره. کایتونا هم که فهمیده بود الیازول مثل خودش هم‌جنس‌گراس، از مردای خوش هیکل و عضلانی روستا گفت که اونا هم بعد از مدتی تن به هم‌خوابگی دادن. کایتونا بعد به الیازول گفت که اون و برادرش به مردم روستا گفتن سکس با کاهنان میتونه شر شیاطین رو از بدنشون کم کنه و با گفتن این حرف مک دلینا و الیازول زدن زیر خنده.برادرای هرناندز بعدا گفتن که وقتی کشاورزان خواسته‌هاشونو بیشتر کردن، اونا هم یه زن خیلی خوشگل به اسم سلینا سالدانا رو از یکی از روستاهای اطراف استخدام کردند تا توی معبد خدمت کنه. هیکل تراش خورده، چهره‌ دلربا و رقص‌های برهنه این دختر واقعا هوش از سر مردان روستا برده بود. برای همین چند هفته‌ کسی از گنج حرفی نمی‌زد اما دوباره بعد از مدتی روستایی‌ها بی‌تاب شدن. اونا از شنیدن داستان‌های تکراری، پاک کردن بدن از شیاطین خبیث خسته شده بودند و واقعا دلشون می‌خواد سهمشون رو از گنج بگیرن.برادرای هرناندز برای خوابوندن سروصداها به اهالی روستا قول داده بودند که شفابخش معروف روستا رو زنده کنند. این شفابخشی محبوب در بین تمام مردم منطقه پنجاه سال پیش فوت کرده بود. خیلی از مردم معتقد بودند که این شفابخش بعد از مرگ الهه شده. حالا تنها کاری که برادرای هرناندز می‌کردند این بود که بهشون قول بدن این زن به صورت یکی از الهه‌های اینکا پیششون برمی‌گردن. پس برادری هرناندز به مردم قول دادند که برای مهیا کردن مقدمات ورود الهه به روستا، باید چند روزی رو توی قله‌ کوه اعتکاف کنن تا خداها درخواستشون رو قبول کنن.حالا هم از این فرصت استفاده کرده بودند تا بیان مونتری و آدمی پیدا کنن که حاضر باشه این نقشو بازی کنه. کایتونا تا اون موقع با حرف زدن از کشاورزای ورزیده‌ روستا الیازول رو حسابی برانگیخته کرده بود. مک دلینا هم با این که همیشه از راه همخوابگی با مردای غریبه پول درآورده بود، هیچ وقت از کسی پنهان نمی‌کرد که دلش فقط سکس با زنا رو می‌خواد. پس کایتونا برای راضی کردن مک دلینا بهش گفت می‌تونه سلینا رو تمام و کمال برای خودش داشته باشه و هر کاری که می‌خواد رو می‌تونه باهاش بکنه.بالاخره با دو برادر مک دلینا و الیازول با وسوسه‌ پول و شهوت رسما وارد فرقه شدن. مک دلینا با رفتن تو نقش شفابخش سابق و الهه زیبا غرور از دست رفته‌ زندگیشو دوباره به دست آورد. برادرش الیازول هم تبدیل به یکی از کاهنان اعظم فرقه شد. برادری هرناندز که خیلی برای ورود باشکوه الهه زحمت کشیده بودن، یه سری وسیله خریدن تا بتونن ورود مک دلینا رو خیلی جادویی و اسرارآمیز نشون بدن. اونا یه بعدازظهر تمام اهالی روستا رو توی غار جمع کردن. پرده‌ای توی غار نصب شد و سعی کردن بازی با سایه‌ها جلوه‌ فوق‌العاده ماورایی به صحنه ورود مک دلینا بدن.برادرش الیازول هم قرار شد نقش کاهن همراهش رو بازی کنه. برنامه‌ اون شب مثل تمام مراسم‌های قبلی با خواندن ادعیه و اوراد، رقص، شهوت‌رانی و خوردن معجون‌های هذیان‌آور شروع شد. بعد نوبت به ورود الهه رسید. برادری هرناندز با نارنجک‌های دودزا فضا را پر از دود و دم کرده بودن. وقتی از حجم دودودم کم شد از پشت پرده مک دلینا ظاهر شد. چیزی که مردم روستا می‌دیدن واقعا یه الهه باستانی با تمام شکوه و عظمت بوده. مک دلینا که همیشه زن زیبایی بود برای خودش نقش الهه مادر آزتک‌ها یعنی کواتلیکوئه «Coatlicue» رو بازی کرده بود.اون گردنبندهایی از استخوان به گردنش آویزان کرده بود و ردای مخصوص کاهنای اعظم آزتک‌ها رو به تن داشت. روی خرمن موهای طلایی مک دلینا هم یه تاج نقره‌ای خیلی براق بود. با همچین جو جادویی و حماسی، جذابیت و برازندگی مک دلینا تمام شک و تردیدها را از ذهن روستایی محو کرد. روستایی‌ها اوایل گیج و منگ بودن. یه جورایی از دیدن یک الهه وحشت داشتند اما کم‌کم به خودشون اومدن و به پای مک دلینا افتادن. دست و پاش رو بوسیدن و بهش التماس کردن رستگارشون کنه.مک دلینا از بازی توی نقش الهه به وجد اومده بود. به روستایی‌ها گفت قبل از اینکه بتونه قدرت شفابخشی خودش رو به کار ببره یا اینکه جای گنج و نشون بده بهتر از پاک شدن شهوت و شیاطین داخل بدن اون‌ها مطمئن بشه. چیزی که تا قبل از اون کسی اصلا روش حساب نمی‌کرد این بود که مک دلینا خودش همه این دروغ‌ها رو واقعا باور کنه. برادرای هرناندز خیلی زود فهمیدن این زن چقدر استعداد نهفته برای درست کردن آیین‌ها و تشریفات سرهم‌بندی شده داره. مثلا اون شب ورود قدیسان یه مراسم خیلی باور نکردنی و عجیب اجرا کرد. توی این مراسم که همه‌ی کشاورزان و زن‌هاشون شرکت داشتند، اوایل فقط یه سری ورد و دعای عجیب خونده شد. بعد نوبت رقص‌های اروتیک رسید.در ادامه هم حاضران با هم سکس کردن و نهایتا اعضای فرقه جام‌های آهنی رو دست به دست کردن و از معجون مخصوص خوردن. توی این دوران کاهنان و الهه توی اوج لذت و خوشی بودن. الیازول و کایتونا هم تو این اوضاع دست روی هر کشاورزی که می‌ذاشتن نه نمی‌شنیدند. بعد سانتوس طبق قول و قرار سلینا زیبا رو با کلی تشریفات به الهه مادر تقدیم کرد و خودش رو هم مثل سابق با زنای روستایی مشغول نگه داشت.هر روز که می‌گذشت مک دلینا جنبه‌ی تازه‌ای از نقش جدیدشو رو می‌کرد. این زن برای اولین بار توی زندگی پرفلاکت‌بارش طعم قدرت رو می‌چشید. از اینکه همه مثل یه الهی واقعی ازش حساب می‌بردن و بهش احترام می‌ذاشتن دیوانه‌وار به وجد اومده بود. شاید کل این جریان‌ها اگه ربطی به آزتک‌ها نداشت نمی‌تونست خیلی مشکل حادی باشه اما خب خدایا و الهه‌های آزتک هیچکدومشون به بخشندگی و مهربونی مشهور نیستند و میل زیادی به خونخواری و آدم‌کشی دارن.مک دلینا هم کم‌کم سرمست از این تجربه‌های ماورایی تعبیروتفسیرهای مذهبی خودش رو به پیروان فرقه تامین می‌کرد. هر روز با فرایض دینی تازه‌ای سراغشون میومد. دوباره یه مدت گذشت و نارضایتی‌ها بیشتر شد. این دفعه هم ژسوس پیش برادرای هرناندز و مک دلینا اومد و گفت مردم دل‌زده شدن. دیگه کم کم دارن اعتمادشونو از دست میدن. مک دلینا بهتر دید که این شورش‌های احتمالی رو با بالا بردن مقدار ماری‌جوانا و پیوتی توی معجون‌ها آروم کنه اما همون‌طوری که قابل انتظار بود بالاخره روزی اومد که مواد روانگردان و سکس گروهی هم نمی‌تونستن فکر روستایی‌ها رو از گنج دور نگهدارن.ژسوس به برادری هرناندز و مک دلینا گفت مردهای روستا واقعا از این که الیازول و کایتونا انقدر ازشون استفاده‌ جنسی می‌کنند خسته‌ شدن. وضع زنای روستا هم خوب نبود. اونام دیگه نمی‌خواستن تن به پاکسازی شیاطین از بدنشون بدن. روستایی‌ها واقعا تو این مرحله فقط دلشون طلا می‌خواست. مک دلینا به بقیه‌ گروه گفت اصلا نگران نباشن. خودش می‌دونه چیکار کنه؟ اون اطلاعات زیادی راجع به آزتک‌ها داشت و طبق اساطیر آزتک‌ها خون تنها غذای حقیقی خدایانه. خون باعث میشه خدا برای همیشه جوان بمونن و به زندگی جاودانه خودشون ادامه بدن.مشخص بود مک دلینا از یه جایی به بعد تنها به داشتن یه روستا پر از برده‌های جنسی قانع نباشه و بخواد تمام مراسم‌ها و آیین‌های آزتک رو موبه‌مو و طبق دستورالعمل‌های باستانی اجرا کنه. حالا هم موقعیتی پیش اومده بود تا مک دلینا با نقشه‌اش خشم خودش رو نثار مردم بی‌چاره روستا کنه. نقشه مک دلینا این بود که چنان وحشتی تو روستا به پا کنه تا دیگه هیچ کس حتی جرات فکر کردن شورش به سرش نزنه.پس مک دلینا یه بعدازظهر تمام اعضای فرقه رو توی غار جمع کرد و رو به جمعیت گفت: «درسته بیشتر شماها توی این مدت از جون مایه گذاشتین و به من الهه کواتلیکوئه وفادار بودین ولی کسایی توی همین جمع هستند که به من و کاهنان اعظم بی‌حرمتی کردن. همه‌ روستای ماتشون برده بود. صدا از کسی در نمیومد. مک دلینا که از این سکوت لذت می‌برد، کمی مکث کرد تا تاثیر حرفاش بیشتر بشه. بعد با صدای بلندی گفت بهتره بدونید این خداها نیستن که طلاها رو ازتون دور می‌کنند؛ بلکه شک و تردید تو دل شماهاست که هر ایمانی رو از وجودتون پاک می‌کنه و باعث میشه تمام وجودتون پر از پلیدی و خباثت بشه.»مک دلینا دوباره مکث کرد تا سکوت کار خودشو بکنه. حالا بین روستایی پچ‌پچ‌های در گوشی می‌شنید. لابه‌لای زمزمه‌ها و نگاه‌های عصبی، تردید و سردرگمی رو حس می‌کرد. مک دلینا حرفشو از سر گرفت. «این خواست و آرزوی قلبی خدایانه که مردم شاد و خوشحال باشن ولی بدونین خداها هیچ وقت طلاهای پرارزش باستانی رو به دست آدمای شکاک و بی‌ایمان نمیدن. افسوس و هزار افسوس که پاداش اعمال خیر شما به خاطر بی‌اعتقادی چند تا آدم حقیر ازتون گرفته شده.»حالا روستایی‌ها که کامل متوجه حرفای مک دیلنا شده بودن با داد و فریاد می‌گفتن که همیشه وفادار بودند و هیچ وقت حتی ذره‌ای به الهه خودشون شک نکردن. مک دلینا با اشاره دست همه رو ساکت‌ کرد. بعد به ژسوس اشاره کرد و اونم دو مرد رو به وسط غار جایی که تیرک چوبی و محراب قربانی‌ها بود هل داد. ژسوس با صدای بلند گفت «ای الهه‌ مقدس! این خوک‌های کثیف خدایان و کاهنان را انکار کردن. اون‌ها به مقدسات ما کفر گفتن. به ما رحم کن ای الهی مقدس! گناه به گردن بقیه نیست؛ بلکه به گردن این سگ‌هاست.»مک دلینا قبل از اینکه کسی فرصت حرف زدن پیدا کنه، دستور به مجازات دو مرد رو داد. چون همه از قدرت‌های ماورای مک دلینا واقعا می‌ترسیدن، همگی ازش اطاعت کردن. مک دلینا گفت این‌ها باید به سخت‌ترین شکل مجازات بشن. وگرنه خداها هیچ وقت طلاهای باستانی رو به مردم نمیدن. هنوز بعضی از روستاییان گیج و منگ این منظره‌ عجیب و صحبت‌های مک دلینا بودن که نفراتی جلو اومدن. به دو مرد حمله کردن. مک دلینا نفرات رو مرد مرتد و گناهکار دور کرد و خودش خنجر به دست نزدیک شد. الهه چند رگ دست دو مرد با خنجر برید. بقیه جام‌ها و کاسه‌ها رو زیر زخم‌ها گرفتن تا خون رو داخلش جمع کنن.حالا دیگه کسی کاری به قربانی‌ها نداشت. همه منتظر بودند تا دو مرد آروم آروم با خونریزی بمیرن. بعد نوبت به خوردن معجونی بود که از خون قربانی‌ها برای ماری‌جوانا و پیوتی تهیه می‌شد. بعد از مراسم مجازات روستاییان واقعا به وحشت افتاده بودند و هر کدوم سعی می‌کردن هر چه بیشتر وفاداری خودشون رو به الهه‌ فرقه ثابت کنند. ظاهرا مک دلینا واقعا موفق شده بود به قیمت جان چند روستایی بی‌چاره عمر فرقه رو بیشتر کنه. حالا مک دلینا متوجه شده بود که هر وقت که سروصدایی به پا بشه، می‌تونه با روش باستانی قربانی کردن انسان سراغش بره و در دم هر شورشی رو باهاش خاموش کنم.داخل حلقه‌ قدرت اوضاع کم‌کم از دست برادران هرناندز در میومد. چون دیگه هیچ کدوم از اونا جلوی روستایی‌ها اعتبار و احترام سابق را نداشتند و به نظر اونا همه کاره الهه بود. برادری هرناندز هم از خدا خواسته تصمیم گرفتند به این روال ادامه بدن و مراسم‌های قربانی کردن رو با شهوت‌رانی‌های خودشون مخلوط کنند. ظاهرا معامله‌ دو سر بردیم بود. چون مک دلینا اجازه نداده بود ایمان هیچکدوم از پیروان فرقه متزلزل بشه. فرقه هنوز هم با تمام بهره‌کشی‌هاش سرپا مونده بود.سلاخی‌ها برای شش هفته ادامه داشت و فرقه بیشتر وارد منجلاب تاریکی میشد. توی این مدت دست کم هشت نفر از روستاییان به دستور مک دلینا قربانی شدن. یه سری از زن و مردهای روستا که حس می‌کردند ممکنه بعدا نوبت قربانی کردن اونا برسه، قبل از اینکه اتفاق بیفته شبونه از یربابه‌اونا فرار کردن. توی همین مدت یه روز ژسوس به برادری هرناندز و مک دلینا گفت «روستاییا تا جایی که امکانش بود از جان و مال‌شون مایه گذاشتن. دیگه نمیشه به جریان ادامه داد. خیلی وقت نمی‌بره تا کسانی که از روستا فرار کردن جریانو به پلیس خبر بدن.»کایتانو، سانتوس، ژسوس و الیازول همه نظرشون این بود که بهتره هرچه زودتر فرقه رو تعطیل کنن و از روستا در برن. اما مک دلینا مخالف بود. مک دلینا که بعد از مدت‌ها تحقیر و سرخوردگی حالا روح مسبت بیدار شده بود، به این راحتیا نمی‌خواست دست بکشه. پس اون رو به برادرای هرناندز و الیازول گفت «هر فرقه‌ای برای آخر کارش واقعا احتیاج به یه اختتامیه‌ خاطره انگیز داره.»بعد از کلی جر و بحث و داد و فریاد بالاخره همه به یه شرط با نمایش آخر مک دلینا موافقت می‌کنند. شرط این بود که تا قبل از اینکه اتفاق دیگه‌ای بیفته از روستا فرار کنند. مک دلینا برای مراسم اختتامیه فرقه سنگ تموم گذاشت. با وجود مخالفت شدید برادرای هرناندز بالاخره قرار شد سلینا در راه فرقه قربانی بشه. سلینا دختر دوست داشتنی و زحمت کشی بود که با تمام سختی‌ها ساخته بود و همه جوره هر چی تو توانش بود برای خدمت به فرقه گذاشته بود. حالا اما توی ذهن مریض مک دلینا کشتن این دختر به مصلحت فرقه بود.برای اون بعدازظهر مقدمات مراسم بسیار ویژه و مفصلی چیده شد. توی این مراسم تمام تشریفات روزهای دیگه منتها با شدت چند برابری اجرا شدن. توی همین حین اتفاقی افتاد که هیچکس فکرشو نمی‌کرد. در حینی که توی غار مراسم قربانی کردن سلینا برگزار می‌شد، پسر چهارده ساله‌ای به اسم سباستین گوئرو از اون حوالی می‌گذشت.سباستین شاید تنها آدم توی روستا بود که اصلا روحش از ماجراهای فرقه و معبد داخل غار خبر نداشت. اول صدای زوزه وحشتناکی به گوش سباستین رسید. زوزه‌ای که به نظرش چیزی شبیه به ناله‌ وحشتناک یه موجود نیمه انسان ـ نیمه حیوان بود. سباستین دنبال جایی که صدا ازش اومده بود رفت تا به دهانه غار رسید.وقتی نزدیک غار رفت متوجه مشعل‌های روشن داخلش و بوی دودهای معطر و بخورهای خوشبو شد. سباستین پسر خیلی جاه‌طلب و باانگیزه‌ای بود. چون روستای یربابه‌اونا هیچ مدرسه‌ای نداشت، اون مجبور می‌شد هر روز قبل از طلوع آفتاب از خونه بزنه بیرون و فاصله‌ ۲۵ کیلومتری خونه تا مدرسه‌‌اش رو هم توی شهر کوچیک ویلاگرام «Villagram» رو پیاده بره.سباستین بخاطر همین برنامه‌ سخت و فشرده و تلاش بی‌نظیری که داشت تا یه روز دکتر بشه، اصلا حتی شایعه‌ای هم در مورد فرقه‌ای که توش مراسم‌های سکس گروهی و قربانی کردن آدم برگزار می‌شد نشنیده بود اما سرنوشت این نوجوان کنجکاو رو به در معبد فرقه رسونده بود.سباستین جلوتر رفت و پشت یه تخته سنگ پناه گرفت. پسرک در کمال تعجب جلوی خودش صحنه‌ای از یک آیین کهن رو می‌دید. انگار پنجره‌ای از دنیای باستان جلوی روش باز شده باشه. اوایل صحنه‌هایی که سباستین می‌دید خیلی هم جالب بودن. چون یه سری زن و مرد برهنه به جون هم افتاده بودند و به هر طریقی که ممکن بود از بدن همدیگه لذت می‌بردن. احتمالا چیزی که سباستین می‌دید رویای هر پسر بچه‌ نوجوونی بود و شاید فکر می‌کرد می‌تونه فردا کل این ماجراها رو موبه‌مو برای همکلاسی‌های خودش تعریف کنه اما کمی که گذشت منظره وحشت‌آور شد.نفراتی که توی غار بودن دختر جوانی رو جلو آوردن و به یه تیرک چوبی بستن. از سر و صورت کبود دختر مشخص بود که قبلا کلی کتک خورده. شاید هم زوزه‌ای شنیده بود از همین دختر بود. بعد یه زن مو بلند بلوند با ردای سیاه نزدیک شد. وقتی زن جلو اومد همه‌ نفرات سکوت کردن. زن با چماقی که دستش بود چند ضربه به سر قربانی زد و اونو بی‌هوش کرد. بعد چماق رو به دست بقیه داد و بقیه هم شروع به ضربه زدن به قربانی کردن.توی همین حین مردی که مشعل دستش بود جلو اومد. این مرد یکی از اهالی روستا بود که سباستین خوب می‌شناختش. مرد عصبانی به سر زن رداپوش فریاد زد و گفت «همتون دروغگواید کثافتا! چرا نمی‌خواید جای طلاها رو به ما نشون بدید؟» اما قبل از اینکه مرد چیز دیگه‌ای بگه با دستور زن همه بهش حمله کردن. حالا جسد دختر از تیری چوبی باز کردن. گوشه‌ای انداختند و جاش اون مردو بستن.زن به نفرات دستور داد تا به مرد حمله کنند. چند لحظه بعد سباستین صحنه‌ای دید که از ترس نزدیک بود زهر ترک بشه. یکی از مردان با خنجر بزرگی به سینه‌ مرد ضربه بزند و بعد از پاره کردن قفسه‌ سینه قلب اونو که هنوز می‌تپید بیرون آورد و به دست زن داد. زن هم قلب رو سر دست گرفت و رو به مشعل‌ها بالا برد و چیزهای نامفهومی گفت. زن بعد قلب رو به دهنش نزدیک کرد و خونش رو خورد. اون بعدا قلب مرد رو به بقیه داد. در همین کسانی کاسه‌ای رو زیر زخم‌های مرد گذاشته بودند تا خونشو جمع کنن.سباستین که با چشمای گشاد شده و ناباور این صحنه‌ها رو می‌دید کمی بعد به خودش اومد و تا جایی که در توانش بود دوید. پسر بی‌چاره بدون اینکه حتی لحظه‌ای استراحت کنه تا خود کلانتری ویلاگرام گردید. اون تو کلانتری به ماموران گفت که با چشمای خودش توی غاری حوالی روستای یربابه‌اونا دیده که عده‌ای یه آدم دیوونه مثل خون‌آشام‌ها آدم کشتن و خونشو خوردن. البته که کسی حرف‌های اونو باور نکرد. همه‌ مامورا بهش خندیدن و خیال کردن که سباستین مواد زده و داره هذیون می‌گه اما پسر نوجوان اصلا نمی‌خواست کوتاه بیاد. هنوزم اصرار داشت که واقعا همچین اتفاقی خودش از نزدیک دیده.صبح روز بعد ستوان لوئیس مارتینز رئیس کلانتری به اصرار سباستین حاضر شد همراهش به روستا برگرده تا در مورد این جریان تحقیق کنه. این آخرین باری بود که این دو نفر زنده دیده شدن. بعد از ناپدید شدن ستوان مارتینز و سباستین، آبلاردو گومز معاون کلانتری به ماجرا مشکوک شد و تصمیم گرفت جریانو خیلی جدی دنبال کند. برای همین از طرف کلانتری ولاگرام با پلیس شهرستان سیوداد ویکتوریا «Ciudad Victoria» تماس‌ گرفت و قرار شد با همکاری اونا تحقیقات جدی در این مورد انجام بشه.کمی بعد معلوم شد که پلیس سیوداد ویکتوریا در مورد فعالیت یک فرقه شیطانی در کوهستان سیرا مادره شایعاتی شنیده. در همین حین در روستای یربابه‌اونا بعد از قربانی شدن مارتینز و سباستین جو پر از تشویش و اضطرابی حکمفرما بود. کایتونا هم بعد از قربان کردن‌های بعدازظهر به ضرب گلوله ژسوس کشته شده بود. خود ژسوس هم متواری شده بود. حالا سانتوس، الیازول و مک دلینا خسته و درمانده نقشی فرار می‌چیدن. پلیس بعد از تحقیقات اولیه عملیات دستگیری تمام اعضای فرقه را شروع کرده بود.نهایتا اون روز مامورای پلیس به روستایی یربابه‌اونا یورش بردن. اونا تو مزرعه‌ای که طبق تحقیقاتشون محل اختفای مک دلینا و برادرش ایازول و برادرای هرناندز بود رفتند و با شکستن درها وارد شدن. خواهر و برادر هر دوتاشون در حالت نشئگی روی تختخواب افتاده بودند و هر دو نفر راحت دستگیر شدن اما از طرف دیگه دستگیری سانتوس کار ساده‌ای نبود. چون اون اصلا نمی‌خواست گیر پلیس بیفته.سانتوس بعد از اینکه با تیراندازی چند مامور پلیس رو زخمی کرد، به سمت کوه فرار کرد. بعد از تعقیب و گریز یکی از ماموران از پشت سر چند گلوله به سانتوس شلیک کرد و اون درجا کشته شد. با مرگ سانتوس تمام اهالی روستا به وحشت افتاده بودند. توی این احوال هیچ کدوم از اونا انتظار نداشتند مک دلینا رو با دستبند ببینن. با دیدن دستگیری مرگ مک دلینا و الیازول روحیه‌ نفرات به هم ریخت و بیشتر نفرات تسلیم شدند اما هنوز هم چند نفری سعی کردن با رسوندن خودشون به کوه و پناه گرفتن تو غار فرار کنن.وقتی مامورا به غار رسیدند، اونجا هم درگیر شدن و چند نفر باقی مونده تا جای ممکن مقاومت کردند اما بالاخره اون‌ها هم تسلیم شدند. با تمام شدن عملیات تمام اهالی روستا رو همراه با مک دلینا و الیازول دستبند زدن و سوار کامیون ارتشی به زندان شهر سیوداد ویکتوریا بردن. بعد از دستگیری تمام اعضای فرقه نوبت تفتیش و بازرسی محل رسید. توی غار مامورا به جنازه‌ تیکه پاره شده سباستین و ستوان مارتینز رسیدند که هر دوشون قربانی شده بودن.قلب مارتینز رو هم از سینه‌اش بیرون آورده بودن. در کنار اون‌ها چهار جنازه‌ دیگه‌ هم پیدا شد که اونا هم دست کم دو نفرشون قربانی شده بودن. با مرگ برادرای هرناندز و دستگیری مک دلینا و برادرش این واقعیت که تمام پیروان فرقه‌ای یا حالا مرده بودن یا تو زندان بودن، دیگه داستان این فرقه برای همیشه تموم شده بود. قاضی پرونده نتونست دست داشتن خواهر و برادر توی قتل‌های دیگر ثابت کنه. چون مدرک کافی برای علیهشون وجود نداشت و البته که هیچ کدوم از پیروان فرقه حاضر نشدن بر علیه اون‌ها شهادت بدن.پس قرار شد قاضی تمام اهالی روستا رو توی قتل شریک جرم بدونه. هر چند بی‌سوادی، زندگی در منطقه‌ی دور افتاده و محرومیت بالا باعث شد تا قاضی پرونده توی رای نهایی تخفیف قائل بشه اما بالاخره تمام دوازده نفر باقی مونده‌ روستاها هر کدوم به خاطر نقش داشتن در قتل و اعدام غیرقانونی به سی سال زندان حبس محکوم شدن. مک دلینا و برادرش هم شانس آوردن. چون چند سال قبل ایالت تامائولیپاس مجازات اعدام رو لغو کرده بود. برای همین برادر و خواهر هر کدوم به پنجاه سال زندان محکوم شدن.به پایان برنامه‌ امشب پادکست طلسم رسیدیم. امیدوارم از شنیدن این پادکست اصلا خسته نشده باشید. همینجا از همه‌ دوستانی که همچنان پیگیر برنامه‌های ما هستن و ما رو از نقد و نظراتشون بی‌نصیب نذاشتن تشکر می‌کنم. مخاطبان خوب و فرهیخته‌ای مثل امین، سبحان آفیشیال، عبادیان، زهرا، ندا، اسپلینگش و نفیسه. واقعا یه دنیا ازتون ممنونم و دست تک تکتونو می‌بوسم که اینقدر پیگیر پادکست طلسمید و حتی توی این روزای تاریک تنهامون نذاشتید.به امید روزهای پر از روشنایی برای همه‌ مردم عزیزمون. تو این روزا بیشتر مراقب خودتون باشید.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/الهه-خون-آشام-و-فرقه-خون-id4963250-id548593744?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87%20%D8%AE%D9%88%D9%86%20%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85%20%D9%88%20%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87%20%D8%AE%D9%88%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 18:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ رازآلود الیسا لم</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7-%D9%84%D9%85-onul4daugpuj</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»آخرین روز ماه ژانویه سال ۲۰۱۳ بود که دختری وارد آسانسور هتلی در لس آنجلس شد. این دختر آسیایی تبار یه سویشرت قرمز و شلوارک مشکی تنش بود. درهای آسانسور آروم بسته شدن. دختر خم شد و دکمه‌های تمام طبقه‌ها رو یکی یکی فشار داد. بعد سرشو از آسانسور بیرون آورد و نگاهی به راهرو انداخت. ظاهرا کسی یا چیزی رو دیده بود. برای همین خودشو جمع کرد و گوشه‌ آسانسور پناه گرفت. دختر خیلی آروم و پاورچین گوشه‌ اتاقک آسانسور رفت. سرشو کج کرد تا ببینه توی راهرو چه‌خبره؟دختر چند لحظه همینجوری موند ولی هیچ‌کس داخل آسانسور نیومد. عجیب اینکه بازم درای آسانسور باز موندن. دختر این دفعه کمی حواسشو جمع کرد و پرید توی راهرو. داشت دستاشو یه طوری توی هوا تکون می‌داد. انگار می‌خواد چیزی رو توی هوا بگیره. بعد هم یه سری ایما و اشاره رو شروع کرد. ظاهرا کسی اون طرف راهرو می‌دیدش و دختر یواش از آسانسور بیرون اومد و رفت. این آخرین باری بود که کسی الیسا لم رو زنده می‌دید.سلام شما تا اینجا پادکست طلسم گوش می‌کنید. من لیدام و با قسمت ششم پادکست طلسم همراه شمام. اگه اولین باره به پادکست طلسم گوش می‌کنید، باید بهتون بگم من توی هر اپیزود برنامه‌ طلسم در مورد یه ماجرای ترسناک و اسرارآمیز صحبت می‌کنم. توی برنامه‌ امروز قراره درمورد ماجرای ناپدید شدن و مرگ یک دختر دانشجوی ۲۱ ساله به اسم الیسا لم صحبت کنم. الیسا لم دانشجوی کانادایی بود که برای تعطیلات زمستونی به لس‌آنجلس رفته بود. اون بعد از اینکه چند روزی رو توی یکی از هتل‌های ناحیه‌ای داون تاون در اون شهر گذروند، ناپدید شد.نزدیک به سه هفته بعد یکی از کارگرهای هتل جسد برهنه این دختر رو توی منبع آب بالای پشت بام هتل پیدا کرد. پیدا شدن جسد لیسا لم به اون شکل توی منبع آب، رفتار عجیب توی آسانسور و سرنخای دیگه ماجرا، باعث شدند تا کار برای اینترنتی زیادی مجذوب مرگ مرموزش بشن. خیلی‌ها عقیده دارن الیسا قرار بوده راجع به آزمایش‌های فوق محرمانه‌ای یک شرکت سازنده تکنولوژی‌های نامرئی‌کننده افشاگری کنه؛ برای همین کشته‌ شده. بعضیا میگن که الیسا بعد از بازی آسانسور سر از یک بعد و دنیای تازه درآورده و بعدا اشباحی از اون دنیا سراغش اومدن و اونو به قتل رساندن. خیلی‌ها هم مرگ اون رو به شایع شدن بیماری سل تو لس آنجلس ارتباط دارن.قبل از اینکه پادکست امروز رو بشنوید باید بگم که توی برنامه‌ امروز قراره درمورد خودکشی، تجاوز، قتل، صحنه‌ جرم، کالبدشکافی، آیین‌های جادویی و سفر به ابعاد دیگه صحبت بشه. اگه شنیدن هر کدوم از این موضوعات براتون خوشایند نیست، پیشنهاد می‌کنم برنامه‌ امروز رو گوش نکنین و به جاش یکی دیگه از برنامه‌های پادکست طلسم رو بشنوید.یه روز آفتابی خیلی خوب بود. الیسا لم وارد شهر لس آنجلس شد. هوای همیشه آفتابی این شهر خیلی با زمستونای وحشتناک شهر خودش ونکوور فرق می‌کردن. الیسا دانشجوی دانشگاه بریتیش کلمبیا بود. این اولین دفعه‌ای بود که لیسا خودش تنهایی سفر می‌کرد. اون می‌خواست مثل نویسنده‌ها مورد علاقه‌اش برای کسب تجربه و هیجان تنهایی سفر کنه. برای همین قرار شد که الیسا با قطار تمام کالیفرنیا رو بگرده. الیسا علاقه‌ زیادی به سینما و مد داشت. پس احتمالا به جز لس آنجلس تو هیچ جای دیگه‌ای از دنیا نمی‌تونسته تجربه‌ دست اولی از هر دوی این علایق داشته باشه.الیسا یه وبلاگ هم داشت که خصوصا تو یه سال اخیر خیلی تعداد مخاطباش بالا رفته بودن. الیسا توی وبلاگش در مورد سبک زندگی، جدیدترین مدها، آرایش و زیبایی مطلب می‌ذاشت. به جز اینا چند وقتی بود که کمی در مورد زندگی خصوصی خودش هم می‌نوشت. توی مطالب جدید وبلاگ در مورد پدر و مادرش نوشته بود. پدر و مادر الیسا اصالتا هنگ‌کنگی بودن. اونا یه رستوران راه انداخته بودند که حالا توی شرق ونکوور اسم و رسمی به هم زده بود. اون توی مطالب وبلاگش از نگرانی‌های پدر و مادرش نوشته بود و گفته بود که اونا واقعا نمی‌خواستن اجازه بدن تنهایی بره آمریکا ولی الیسا به پدر و مادرش قول داده بود که هر روز بهشون زنگ بزنه اونا رو از نگرانی دربیاره.الیسا توی لس‌آنجلس اتاق مشترکی توی یه هتل ارزون قیمت به اسم هتل «Stay on Main Hotel» پیدا کنه. از هتل تا ایستگاه مترو فقط بیست دقیقه پیاده راه بود. این هتل یکی دو سال بود که اسمشو عوض کرده بود. هتلی که الیسا داخلش اتاق رزرو کرده بود، قبلا اسمش هتل سیسیل «Cecil Hotel» بود. هتل سیسیل یکی از هتل‌های بسیار قدیمی لس‌آنجلسه. این هتل رو شخصی به اسم ویلیام بنکس هانر «William Banks Hanner» توی سال ۱۹۲۴ ساخته بود. هتل سیسیل با پنجره‌های شیشه‌ای معماری پاریسی و سالن‌های کفپوش مرمر قرار بود یکی از هتل‌های مجلل شهر لس آنجلس باشه.هانر می‌خواست تجار و کسبه عمده شخصیت‌های مهم زیادی رو به این هتل بکشونه ولی فقط پنج سال بعد از افتتاح هتل سیسیل، رکود بزرگ اقتصادی آمریکا از راه رسید. یکی از بی‌شمار قربانی‌های فاجعه اقتصادی که تا اوایل دهه‌ چهل هم طول می‌کشه هتل سیسیل بود. درسته با وجود بحران اقتصادی هنوزم هتل سر پا بود و مردم به اونجا رفت و آمد داشتند اما اکثر مهمونای هتل آدم‌های گذری و اقشار کم درآمد بودن.محله‌ای که هتل داخلش قرار داشت به اسکید رو «Skid Row» معروفه. این محله کم کم به یکی از ناحیه‌های فقیرنشین شهر تبدیل شد. خیابونای این محله همیشه پر از آدمای الکلی و بی‌خانمان بود. به مرور همین‌جا محل رفت و آمد خلافکارها و موادفروش‌ها بود. این هتل هم وسط همه‌ این بروبیاها بود. بی‌شمار تجاوز جنسی، قتل، خودکشی پشت درهای این هتل اتفاق افتاده.مشهوره که الیزابت شورت «Elizabeth Short» که بیشتر با اسم بلک دالیا «Black Dahlia» یا همون کوکب سیاه مشهوره، شب مرگش توی ژانویه‌ سال ۱۹۴۷ توی میخونه هتل سیسیل مشروب خورده‌ بود. این که کوکب سیاه واقعا پاش رو توی هتل سیسیل گذاشته یا نه معلوم نیست ولی جسد اونو چند خیابون اونطرف‌تر به حال وحشتناکی پیدا کردن. جنازه‌ زن رو از وسط دو شقه کرده بودن و با چاقو دهنشو چاک داده بودن. بدتر از همه اینکه معمای قتل کوکب سیاه هیچ وقت حل نشد.ماجرای وحشتناک بعدی هتل سیسیل، سال ۱۹۶۲ رقم خورد. توی این سال یه زن به اسم پائولین هاتون «Pauline Hutton» از پنجره اتاقش توی طبقه‌ نهم خودشو پرت کرد بیرون. این زن روی یه مرد پیاده افتاد و هر دو مردن. ریچارد رامیرز «Richard Ramirez» قاتل زنجیره‌ای مشهور به پای شب یا همون «Night Stalker» توی دوران قتل‌های وحشتناکش توی هتل سیسیل اقامت داشت. شب‌ها بعد از قتل به اتاقش توی هتل برمی‌گشت.سی سال بعد از رامیرز، نوبت جک آنتروگرو «Jack Unterweger» رسید. اون قاتل زنجیره‌ای توی دهه‌ نود از طرف یه مجله‌ اتریشی مامور شد تا یه سری گزارش در مورد جنایت‌های لس‌آنجلس بنویسه. جک به اون موقع به قید وثیقه آزاد بود. اون بعد از اومدن به محله‌ اسکید روی لس آنجلس علاوه بر نوشتن گزارش، خودشم توی یه سری از قتل و جرم و جنایت‌ها همکاری کرد. تعداد دقیق کشته‌های آنتروگرو مشخص نیست ولی گفته میشه این قاتل بی‌رحم دست کم سه فاحشه رو با سوتین‌های خودشون خفه کرده.نمی‌دونیم الیسا از تاریخچه‌ وحشت آور این هتل بدنام و محله‌ای بدنام‌ترش چیزی میدونسته یا نه ولی ظاهرا اصلا نگرانی بابت این امر نداشته. چون الیسا ۲۸ ژانویه روز سومی که توی لس‌آنجلس بود به هتل میاد، به اتاق مشترکش میره. الیسا دو روز قبل توی وبلاگش از رفتن به کنسرت جز توی می‌خانه اسپیکی سی «Spiky C» کلی تعریف کرده بود. الیسا توی مطلب بعدی وبلاگش میگه که تلفن خودشو گم کرده. ظاهرا الیسا بعد از خراب شدن تلفن خودش، این گوشی بلک بری رو از یکی از دوستاش قرض گرفته بود. او از این به بعد وبلاگش رو با لپ‌تاپ به روز نگه می‌داره. برای همینم توی این مدت الیسا کلی از وایفای بد هتل شاکی بوده.۳۱ ژانویه هم الیسا از یه اتاق مشترک به یه اتاق جداگونه فرستاده میشه. ماجرا طبق گفته‌ یکی از کارمندای هتل این بود که هم اتاقی‌های الیسا از کارهای عجیب و غریب اون شکایت کرده بودن. سفر الیسا تا روز ۳۱ ژانویه یعنی آخرین روزی که قرار بود طبق برنامه توی لس‌آنجلس بمونه، بدون اتفاق خاصی دنبال شد. قرار بود الیسا صبح روز بعد با هتل تسویه حساب کنه. الیسا همون روز برای خرید کتاب به یه کتابفروشی نزدیک هتل میره. صاحب کتابفروشی میگه الیسا خیلی دختر خوش برخورد و مهربونی بوده.الیسا به کتابفروش میگه می‌خواد هدیه‌ یه کتاب برای خونوادش بگیره. اون میگه می‌خواد یه کتاب سبک برداره تا کوله‌پشتی سنگین نشه. به گفته پلیس این خانم کتابفروش، یکی از آخرین آدمایی بوده که با الیسا حرف زده. الیسا اون شب به پدر و مادرش زنگ نزد. برای همین اونا خیلی نگران شدن و به اداره پلیس لس‌آنجلس زنگ زدن.چهار روز بعد یعنی ۴ فوریه گزارش فرد گمشده ثبت شد. پلیس لس آنجلس برای بازجویی از کارمندای هتل و مهمونا به اونجا رفت. مامورای پلیس همه‌ سوراخ‌سمبه‌ها و اتاق‌های هتل رو گشتن. سگ‌ها رو هم به محل بردند تا بتونه با بو کردن لباس‌های الیسا ردی از اون پیدا کنه. همه‌ راهروها و لابی‌ها، راه‌پله‌ها، پلکان‌های اضطراری و حتی پشت بام هم وارسی شد اما هیچ اثری از الیسا نبود. توی همین مدت وبلاگ الیسا مرتب به روز می‌شد و مخاطب‌ها مطالب جدید اون رو می‌خوندن.احتمال داره الیسا چند تا پست برای روزای سفر کنار گذاشته باشه تا وبلاگش به روز بمونه. منتها همینم امیدهای خانواده رو زنده نگه داشته بود. اداره‌ پلیس وقتی نتونست ردی از الیسا پیدا کنه، عکس اون رو به رسانه‌ها داد تا از مردم کمک بخواد. پوسترهای فرد گمشده هم با عکس و مشخصات الیسا توی جاهای مختلف لس‌آنجلس نصب‌ شدن. کلی از این پوسترها هم توی اینترنت دست به دست می‌گشت ولی هیچکس نمی‌تونست سرنخی پیدا کنه تا این که دو هفته بعد فیلم دوربین مدار بسته‌ یه آسانسور پخش شد.کارای عجیب الیسا تو آسانسور نه فقط تحقیقات رو پیچیده‌تر کرد؛ بلکه باعث شهرت پرونده توی اینترنت شد. کارآگاه‌های پلیس سیزده فوریه این فیلما رو تو اینترنت گذاشته بودند تا از مردم کمک بخوان. خیلی زود این فیلما توی یوتیوب پخش شد. با پخش گسترده‌ فیلم آسانسور کار برای فضای مجازی هم وارد ماجرا شدن. خیلیا می‌گفتن الیسا احتمالا مواد مخدر روانگردان مصرف کرده. برای همینم توی آسانسور توهم زده. یه سریا می‌گفتن امکان داره آسانسور خراب بوده باشه و الیسا برای همین با اعصاب خوردی دکمه‌ها رو پشت هم می‌زده.توی همین حال و احوال بود که مهمونای هتل دائم به پذیرش زنگ می‌زدن و از وضعیت آب اتاق‌ها شکایت می‌کردن. بعضی از مهمونا گفتن که فشار آب اتاقشون خیلی کمه. یه عده‌ای گفتن وقتی شیر آب باز می‌کنن یه مایع سیاه از شیر می‌زنه بیرون. چند نفری هم گفتن که مزه و بوی آب خیلی غیرعادیه.صبح نوزده فوریه سانتیاگو لوپز «Santiago Lopez» تعمیرکار هتل برای وارسی منبع آب به پشت بوم رفت. روی پشت بوم چهار تا منبع آب ۳ هزار و ۷۸۵ لیتری بود که آب شرب کل اتاق‌های هتل رو تامین می‌کردن. سانتیاگو متوجه شد که درپوش مخزن بازه. سانتیاگو که از باز بودن درپوش متعجب شده بود، خم شد تا داخل منبع رو ببینه. چیزی که روی آب دید شوکش کرد.جنازه‌ برهنه‌ای یه دختر روی آب غوطه‌ور بود. سانتیاگو خیلی زود ماجرا رو به بقیه اطلاع داد. پیدا شدن جنازه الیسا توی منبع آب خیلی عجیب بود. الیسا برای رفتن به پشت بوم یا بعد از پله‌های اضطراری می‌رفت یا اینکه از یه ذره قفل شده رد می‌شد. این در امنیت بالایی داشت و وقتی که بی‌اجازه باز می‌شد آژیر به صدا درمیومد اما مسئولای هتل گفتن اصلا این اواخر صدای آژیر نشنیدن. ظاهرا دوربینای مداربسته رفتن الیسا به راه پله‌های اضطراری ندیده‌ بودند. همون لباس‌هایی که توی آسانسور تن الیسا بود، کنارش روی آب افتاده‌ بودن.کارآگاه‌های پلیس گیج و منگ شده بودند. نهایتا سه فرضیه مطرح شد. فرضیه‌ اول اینکه امکان داره الیسا خودکشی کرده بوده باشه. بعدی اینکه شاید اتفاقی توی منبع افتاده و فرضیه آخر این که یه نفر اون رو به قتل رسونده. پلیس‌ امیدوار بود با کالبد شکافی‌ها سرنخ‌های تازه‌ای پیدا کنه. خیلی زود مشخص شد توی بدن الیسا هیچ علائمی از موادمخدر، مشروبات الکلی و غیره وجود نداشته. پس فرضیه‌ افرادی که گفته بودن الیسا مواد روانگردان مصرف کرده رد شد.مدرک زیادی هم در مورد خودکشی دختر وجود نداشت. پس پلیس فعلا هیچ سرنخی برای فرضیه خودکشی هم در دست نداشت. نهایتا پلیس لس آنجلس با اطلاعاتی که از پزشکی قانونی به دست آورده بود، علت رسمی مرگ الیسا لم رو غرق‌شدگی اتفاقی اعلام کرد. طبق گفته‌ کارآگاه‌ها الیسا، نیمه شب اول فوریه تنها رفته روی پشت بوم هتل؛ به دلایلی که نمی‌دونیم لباس‌های خودشو درآورده و داخل منبع آب رفته. این گفته‌ کارآگاه‌ها بود. پس تا اونجایی که به پلیس مربوط می‌شد پرونده مختومه بود ولی میلیون‌ها کاربر اینترنتی که خیلی جدی تحقیقات پلیس رو دنبال می‌کردن، اصلا نمی‌خواستن قبول کنن دختر بیچاره اتفاقی مرده باشه.خیلی از کاربران گفتن که رفتن به منبع آب واقعا کار سختی بوده. پترو تووار «Petro Tovar» مهندس هتل هم همینو گفت. به گفته‌ تو وار الیسا بعد از رسیدن به پشت بام باید از یه نردبان شیش هفت متری بالا می‌رفته تا تازه به سکوی منبع آب برسه. از اونجا هم باید دوباره از یه نردبون دیگه بالا می‌رفته تا به خود منبع آب برسه. بعد الیسا باید یه درپوش آهنی خیلی سنگین رو بلند می‌کرده تا بتونه داخل منبع آب بره. پس اصلا نمی‌شد این همه کار اتفاقی انجام گرفته باشن. برای همینم خیلیا گفتن که یه نفر یا یه چیز مرموز دیگه‌ای توی ماجرا نقش داشته.فیلم عجیب آسانسور هم خیلیا رو به این نتیجه رسوند که الیسا اسیر یه نیروی ماورایی شده. شاید چیزی الیسا رو تعقیب می‌کرده. چیزی که از یک بعد دیگه وارد دنیای ما شده بود. یکی از اولین نظریه‌هایی که کارآگاه‌های اینترنتی با دیدن فیلم آسانسور مطرح کردن یه بازی آیینی به اسم «بازی آسانسور» بود که از کشور کره جنوبی ریشه‌ گرفته. طبق گفته‌ بعضی از کاربرها برای این انجام میشه تا فرد به بعد دیگه‌ای بره. یعنی با این بازی و دنبال کردن یه سری دستورالعمل‌ها دریچه‌ای به یه بعد تازه باز میشه.برای بازی آسانسور باید یه ساختمون حداقل ده طبقه‌ای پیدا کنیم. این بازی رو باید حتما تنها انجام بدیم. مراحل دقیق بازی آسانسور هم از این قراره. اول باید سوار آسانسور بشیم. دکمه‌ طبقه‌ چهارم رو بزنیم. وقتی درها باز شدن نباید از آسانسور بیرون بریم. بله باید دکمه‌ طبقه‌ دوم رو بزنید. وقتی به طبقه‌ دوم رفتیم هم بازم نباید از آسانسور بیرون بریم. این دفعه دکمه‌ طبقه‌ ششم رو بزنید. دوباره باید به طبقه‌ دوم برگردیم. این دفعه باید دکمه‌ طبقه دهم رو فشار بدیم. خیلیا گفتن با رسیدن به این مرحله‌ بازی یه صدای خیلی اسرارآمیز شنیدن. اصلا نباید به این صدا جواب بدیم.حالا بعد از طبقه‌ دهم باید به طبقه‌ پنجم بریم. از اینجا به بعد بازی آسانسور واقعا ترسناک میشه. خیلیا گفتن با رسیدن به طبقه‌ پنجم یه زن وارد آسانسور میشه. یکی از مهم‌ترین قواعد بازی آسانسور اینه که اصلا تحت شرایطی نباید به این زن نگاه کنیم یا باهاش حرف بزنیم. این زن انسان نیست؛ بلکه یه روحه که از دنیای دیگه اومده. این زن می‌خواد شما رو توی بعدی که واردش شدیم نگه داره. این زن ممکنه گاهی وقتا از شما سوالی کنه یا کمک بخواد. حتی ممکنه اسم شما رو صدا کنه ولی اصلا نباید بهش توجه کنین.خیلیا گفتن وقتی به این زن توجه کردن دیگه نتونستن از دستش خلاص بشن و حتی زن اونا رو تا خونشون دنبال کرده. زن همراه شما وارد آسانسور شد باید دکمه‌ طبقه‌ یک رو بزنیم. اگر همه‌ مراحل بازی تا اینجا درست اومده باشید آسانسور حالا باید خراب شده باشه و شما رو به جای طبقه‌ یک به طبقه‌ ده ببره. با رسیدن به طبقه‌ جدید شما به جای رفتن به طبقه دهم به یه بعد دیگه خواهید رفت.خیلیا گفتن که توی بعد تازه همه‌ وسایل دیجیتالی مثل تلفن، تبلت و وسایل دیگه از کار میوفتن. بعد تازه دقیقا همون ساختمونیه که وارد آسانسور شدیم. منتهی داخلش فقط شما هستین و همه جا هم سوت و کور و تاریک و سرده. وقتی که درهای آسانسور توی این مرحله باز شدن، یه علامت صلیب قرمز رنگ جلوی خودتون می‌بینید. اگه این علامت رو دیدین، یعنی این‌که درست اومدین. حالا شما توی یه بعد تازه‌ای.بعضی از کسایی که این بازی رو انجام دادن گفتن با رسیدن به بعد تازه هوا خیلی خفه می‌شه و سخت می‌شه نفس کشید. بعضیا گفتن که از هوش رفتن. کسایی که بازی آسانسور انجام داده در مورد تجربش چیزهای جالبی گفته. این شخص هشدار داده ممکنه بعد از بازی آسانسور خیلی از اتفاقات بازی وارد زندگی عادی شما بشن. این شخص میگه که بازی آسانسور رو تنهایی انجام داده. اون می‌گه توی طبقه‌ پنجم یه زن واقعا وارد آسانسور شده. این زن قد کوتاه، مو بلوند با چشم‌های سبز و صورت پر از کک‌مک بوده.همونطوری که حدس می‌زنیم بله این شخص مشخصات زن رو اینقدر دقیق گفته. یعنی اینکه اولین اشتباه بزرگ بازی آسانسور. این شخص بعد از سوار شدن زن دکمه‌ای طبقه‌ی اول رو میزنه تا به طبقه‌ دهم بره. همین جا زن بهش میگه که الان دیده کسی زخمی شده و باید بره و بهش کمک کنه. زن اوایل از این شخص کمک می‌خواد ولی یواش یواش عصبانی میشه و کارشون به دعوا می‌کشه. زن همین جا می‌زنه زیر گریه. ظاهرا گریه‌ زن خیلی اونو می‌ترسونه. برای همینم اونم زنو به باد کتک می‌گیره.اون موهای زن رو می‌گیره و چند بار سرشو به آسانسور می‌کوبه. خون از سر زن راه میفته. منتها هنوزم داشته گریه می‌کرده. بعد در باز میشه و زن خیلی راحت انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش خونین و مالین شده از جاش بلند میشه. حینی که درهای آسانسور بسته می‌شه می‌بینی که زن داره بهش پوزخند میزنه و میره. اون به طبقه دهم میره. اینجاست که می‌فهمه دقیقا همون کاری که زن خواسته رو انجام داده و برای همینم زن با اون خنده‌ ترسناک از آسانسور بیرون رفته.بالاخره این فرد بازی رو تموم می‌کنه و خیلی گیج و وحشت زده از ساختمونه فرار می‌ذاره. میگه تا چند روز چیزایی که دیده بوده رو باور نمیکرده. بعدم اون زن رو مدام توی خواباش می‌دیده. اون حتی گفته که گاهی بیرون از خونه همون زن رو با اون پوزخند ترسناک می‌دیده. جالب اینکه این شاهد عینی تنها نیست. افراد دیگه‌ای گفتن با بازی آسانسور ناخواسته وحشت رو به زندگیشون آوردن. اونا گفتن بعد از بازی توهم و صداهای ترسناک زیادی رو شنیدن. یکی هم گفته که زن طبقه‌ پنجم تا خونه دنبالش کرده. این شخص اونقدر ترسیده بوده که گفته برای محافظت از خودش اسلحه خریده.شاید الیسا بازی آسانسور اونطوری بهم ریخته باشه. گفته میشه الیسا از طبقه‌ی پنجم طبقه‌ای که اتاق بوده وارد آسانسور شده ولی بعضیا گفتن که فیلم مال طبقه‌ چهاردهمه. شاید کسی که الیسا توی فیلم بهش اشاره می‌کنه همون زن غریبه‌ طبقه‌ پنجمه.توی فیلمی می‌بینیم که الیسا پشت هم دکمه‌های طبقه‌های مختلفو می‌زنه. پس ممکنه که از بازی منصرف شده یا وحشت کرده باشه. شاید برای همین درای آسانسور بسته نمیشن. چون الیسا هنوز توی سفر ماوراییش بوده. پس احتمال داره الیسا با بازی آسانسور گیج و منگ شده باشه و همینم توجیه خوبی برای شیرجه زدن توی منبع آبه.این فرضیه کم حفره نداره. اول اینکه الیسا انگلیسی و چینی و کانتونی بلد بوده و زبان کره‌ای نمی‌دونسته. تا اون موقع فقط کاربرای کره‌ای بازی آسانسور رو می‌شناختن. بعضیا گفتن امکان داره الیسا از دوستاش در مورد این بازی شنیده باشه ولی بازی آسانسور دست کم تا یک سال بعد از مرگ الیسا لم توی آمریکا و کانادا معروف نشده بود اما اگر هم الیسا بازی آسانسور انجام نداده، اصلا معنیش این نیست که هیچ‌کسی تعقیبش نکرده.الیسا ۱۲ ژانویه در مورد شنل نامرئی توییت فرستاده‌ بود. الیسا توی این توییت از دستاورد جدید یک شرکت به هایپراستلث بیوتکنولوژی «Hyperstealth Biotechnology» صحبت کرده. این شرکت ظاهرا یه شنل ساخته بود که می‌تونست نور دور و بر یک جسم یا شخص رو خم کنه و به اون توهم نامرئی بودن بده. فیلم آسانسور هم الیسا رو نشون میده که داره با یه شخص نامرئی حرف می‌زنه یا بهش اشاره می‌کنه. برای همین خیلیا گفتن ممکنه واقعا یه شخص نامرئی به الیسا حمله کرده باشه.افرادی که فیلم آسانسور رو بررسی کردن، گفتن که یه سایه تار رو داخل آسانسور دیدن. شاید برای همین باشه که درهای آسانسور اصلا بسته نمی‌شن. دیگه از کارآگاه‌های اینترنتی بعد از اینکه فیلم آسانسور دقیقا وارسی کرده گفته، متوجه شده چند ثانیه از فیلم رو جدا کردن. جاده فیلم آسانسور کمی کند شده بود تا جای خالی تکه‌های برش خورده پر بشه. پلیس هیچ وقت در مورد این فیلم توضیحات تکمیلی نداد ولی بعضیا گفتن ممکنه پلیس برای حفظ حریم خصوصی این فیلم رو تدوین کرده باشه.قضیه هر چی که هست مشخصه که کسی یا کسانی تیکه‌هایی از این فیلم رو به هر دلیلی بریدن. چه کسی و چرا؟ شاید به پلیس دستور داده شده که فیلم رو قبل از انتشار عمومی دستکاری کنه؟ اگه پای یه تکنولوژی فوق سری به ماجرای مرگ الیسا باز شده، ممکنه دولت از پلیس خواسته باشه فیلم رو دستکاری کنه. شاید هدف اونا این بوده توی فیلم الیسا رو تا جای ممکن آشفته و پریشان نشون بدن تا ذهن مردم از قاتل نامرئی توی فیلم حذف کنن ولی مسائله‌ دیگه‌ای که خیلیا گفتن اینه که الیسا نه برای افشاگری بلکه برای علاقه‌ای که به شنیداری هری پاتر داشته اون توییت رو فرستاده.۲۲ فوریه ۲۰۱۳ یعنی ۳ روز بعد از پیدا شدن جنازه الیسا، دومین شیوع عجیب بیماری سل توی لس‌آنجلس اتفاق افتاد. تا اون موقع ۴ هزار و ۶۵۰ نفر از اهالی اسکید رو به سل مبتلا شده بودند. نزدیک زمان مرگ الیسا به این شیوع گسترده خیلی مشکوک بود. فرضیه جدید این بود که ممکنه مافیای پزشکی آمریکا خواسته باشه عمدا با گذاشتن جنازه‌ الیسا توی منبع آب مردم رو به بیماری سل مبتلا کنه. تا اینجوری یه آزمایش معروف مخفیانه انجام بده.بیماری سل با عطسه، سرفه و صحبت کردن و کلا هر جوری که ذرات ریزی از بدن بیمار تو هوا پخش بشه به دیگر افراد منتقل میشه. حالا یه سری تحقیقات هم انجام شده که نشون میده امکان داره سل از راه آب هم پخش بشه. عجیب‌ترین مدرک برای اثبات این فرضیه اینه که اسم تست تشخیص سل الایزا لمه. بله درست شنیدید. انگار اسم این تست یک بازی ساده با اسم و فامیل الیسا لمه. محققان دانشگاه بریتیش کلمبیا همون دانشگاهی که الیسا لم داخلش درس می‌خونه این تست رو درست کردن. زمان مرگ الیسا با دوره‌ای که بیماری سل توی لس‌آنجلس شیوع پیدا کرد خیلی هم خونی داره.در ضمن بهترین راه برای پرورش دادن عوامل بیماری‌زا اینه که اونا رو توی جایی دور از عوامل محیطی یا نور آفتاب نگهداری کرد؛ جایی مثل یه مخزن آب. کسایی که این فرضیه رو مطرح کردن به رفتار عجیب الیسا توی آسانسور هم اشاره کردن. علامت عادی سل تب و لرز، خستگی، سرفه و کم‌اشتهاییه. منتهی اگه بیماری سل به منژیوم مغزی تبدیل بشه، باعث روان پریشی بیمار میشه. شاید موقعی که هم‌اتاقی‌های الیسا از رفتارش شاکی شده بودن، الیسا همین علائم رو داشته.اون شب هم توی آسانسور کلیسا اوج دوره‌ مریضیش رو می‌گذرونده. گم شدن تلفن الیسا هم می‌تونه یه دزدی بوده باشه. اونم کار کسانی که می‌خواستند نزارن الیسا راجع به سلاح‌های فوق محرمانه‌اشون افشاگری کنه. البته هر چقدر که این سناریو به لحاظ داستانی جذابه ولی یه حفره‌ خیلی بزرگ داره. چون تست تشخیص سل همون لم الایزا سال ۲۰۰۹ درست شده بود. یعنی قبل از اینکه اصلا الیسا توی دانشگاه بریتیش کلمبیا اسم‌نویسی کنه.در ضمن لم مخفف لیپو آرابینو مانان «lipo arabinomannan» و الایزا هم مخفف«Enzyme-linked immuno_sorbent assay» هستش. پس الیسا اصلا نمی‌تونسته بیمار شماره‌ صفر شیوع جدید سل توی لس آنجلس بوده باشه. مهم‌تر این که توی کالبدشکافی‌ها هیچ نشانی از بیماری سل توی بدن الیسا پیدا نشد.منتهی آزمایش سم‌شناسی یه سری چیزای دیگه رو نشون داد. الیسا بیماری اختلال دوقطبی داشته. برای همینم باید همیشه دارو مصرف می‌کرد. دلیل اصلی که پدر و مادر الیسا اینقدر نگران دخترشون بودن و سخت با تنهایی سفر کردنش موافقت می‌کردن، همین مریضی بوده. به جز خانواده همه دوستا و آشناهای الیسا هم می‌دونستن که اون مشکل روانی داره. وقتی سری به وبلاگ الیسا بزنیم به جز کلی عکسای خوش آب و رنگ از هنرپیشه‌ها و مانکن‌ها می‌تونیم لابه‌لای مطالب بفهمیم صاحب وبلاگ واقعا حال و روز روحی خوبی نداشته و افسرده بوده.البته خانواده‌ الیسا منکر این قضیه شدن و اصلا نپذیرفتن که الیسا افکار خودکشی داشته. شاید همین افسردگی به جایی رسیده که الیسا خودشو داخل منبع آب غرق کرده. اختلال دوقطبی خیلی روی خلقیات فرد تاثیر می‌ذاره و ممکنه بیمار تو مرحله‌‌ای توهمات زیادی رو تجربه کنه. توی گزارش سم‌شناسی علائمی از چهار تا داروی بدن الیسا پیدا شد. دو تا از این داروها توی کبد الیسا پیدا شدن. یکی از این‌ها داروی تثبیت‌کننده‌ خلق و خو بود. وقتی که دارویی توی کبد فرد پیدا میشه، یعنی اینکه شخص اونو چند روز قبل مصرف کرده. پس الیسا روز مرگ به هر دلیلی داروهاشو نخورده بوده.شاید وقتی الیسا توی آسانسور بوده یکی از دوره‌های حاد روان‌پریشی خودشو پشت سر می‌گذاشته. برای ردگیری احتمال تجاوز هم پزشکی قانونی نتونست هیچ علائمی از داروهایی مثل داروی روهیپنول «Rohypnol» که به داروی تجاوز مشهوره رو توی بدن الیسا پیدا کنه. این دارو به خاطر اثرات خواب‌آور، آرامش‌بخش و شل کننده عضلانی فرد رو کاملا برای هرگونه تجاوز جنسی آسیب‌پذیر می‌کنه. منتها توی آزمایش سم‌شناسی این دارو توی بدن الیسا پیدا نشد.هرچند توی گزارش کالبدشکافی گفته شده که علامت‌هایی از خونریزی توی مقعد دختر دیده‌ شده. منتهی پزشکی قانونی احتمال تجاوز رو کاملا رد کرده و گفته علت خونریزی پایین افتادگی بوده. یعنی اینکه اعضای بدن لیسا داشتن فاسد می‌شدند و از روده‌اش بیرون میومدن. ولی این هم نتونست فرضیه‌ تجاوز یا قتل رو رد کنه. چون خیلیا سخت می‌تونن باور کنن الیسا خودش تنهایی تا منبع آب رفته باشه. ممکنه کسی به زور اسلحه الیسا رو تا اونجا برده باشه.سال ۲۰۱۹ یه سرنخ تازه از مرگ الیسا رو شد. ظاهرا سگ پلیس بوی الیسا رو پنجره‌ای که به پلکان اضطراری راه داشته تشخیص میده. این نشون میده الیسا از راه پله‌ها به پشت بوم رفته و احتمال اینکه کس دیگه‌ای همراهش بوده هم کم نیست. چون می‌دونیم سگ پلیس فقط دنبال بوی الیسا می‌گشته. پس نمی‌تونسته یه آدم دیگه رو هم کنارش تشخیص بده.هتل سیسیل سابقه بالایی توی تجاوز داره. یکی از شاهدان عینی بعد از ماجرا به یک جیک اندرسون گفته که بعضی از وسایل الیسا توی زباله‌دونی نزدیک هتل پیدا شدن. اندرسون نویسنده‌ کتاب گمشده در نیمه‌شب یک تحقیقی در مورد ماجرای الیسا لمه. جالبه تو هیچکدوم از گزارش‌های عمومی در این مورد چیزی گفته نشده. موضوع وقتی مشکوک‌تر میشه که اندرسون توی تحقیقاتش می‌فهمه یه شخص ناشناس به سانتیاگو لوپز که جنازه‌ الیسا رو پیدا کرده پول میده تا از کشور خارج بشه.اندرسون یه سرنخ دیگه رو هم پیدا می‌کنه. این سرنخ رو یک شاهد عینی دیگه که یه کارگاه سابق اداره پلیس لس‌آنجلس بوده تایید می‌کنه. این شاد عینی میگه قبل از مرگ الیسا دو مرد ناشناس به هتل اومدن. اون‌ها یه کارتون به الیسا دادن. تا به امروز هیچ‌کس نمی‌دونه توی این کارتون چی بوده و اصلا سرنوشت این کارتون چی‌شده و مهم‌تر که این دو مرد کیا بودن؟ بعید نیست که این دو نفر می‌خواستند از الیسا سوء استفاده جنسی کنن.اندرسون توی کتابش نوشته همون موقعی که الیسا توی هتل بوده چند مجرم جنسی سابقه‌دار توی هتل بودن. پس ممکنه یکی از همین مردها به الیسا نزدیک شده و بعد از اینکه کارشو کرده دخترو توی منبع آب غرق کرده. البته نمی‌تونیم این فرضیه رو راحت قبول کنیم. همینطور نمی‌تونیم فرضیه‌ خودکشی رو خیلی راحت کنار بذاریم. خصوصا نحوه مرگ الیسا لم خیلی شبیه به اتفاقیه که توی فیلم آب تیره یا همون دارک واتر «Dark Water» میوفته.توی فیلم آب تیره مادر و دختری توی یه آپارتمان زندگی می‌کنن. اونا یه روز متوجه چکه‌های آب تیره‌ای میشن و درست مثل ماجرای مهمونای هتل سیسیل به صاحبخانه اطلاع میدن. بعدا مشخص میشه این آب تیره داره از آپارتمان بالایی میاد. تمام اعضای خانواده‌ای که ساکن آپارتمان طبقه‌ بالا بودن، بدون هیچ ردی ناپدید شدن. بعدا جنازه‌ دختر خانواده مثل الیسا لم داخل منبع آب پشت بوم پیدا میشه.درباره‌ی این کلیسا خودکشی کرده، سرنخ‌های زیادی داریم. مثلا چند هفته‌ای قبل از مرگش تو یکی از مطالب وبلاگش نوشته ترس از مرگ خیلی احمقانه است. قطعا مرگ سراغ همه‌ چیزهای قبل و بعد از من اومده. اصلا هم نمی‌دونم مرگ چیه ولی وقتی که مرگ سراغم میاد می‌خوام که فرصت خداحافظی داشته باشم. من بیشتر از این می‌ترسم که زودتر از موقع بمیرم. بدون اینکه زندگی پربار و باارزشی داشته باشم.امکان داره الیسا با نوشتن این چند خط از مرگ قریب‌الوقوع خودش حرف زده باشه. هیچکس نمی‌تونه مطمئن باشه چی توی سر الیسا می‌گذشته و از شواهد و قرائن اینطور برمیاد که معمای مرگ الیسا لم قرار نیست به این زودیا دست از سر کارآگاه‌های آماتور و کاربرای اینترنت برداره.به پایان قسمت ششم پادکست طلسم رسیدیم. امیدوارم از شنیدن پادکست امروز اصلا خسته نشده‌ باشید. لطفا از هر اپ پادکستی که به برنامه‌ ما گوش میدین مارو سابسکرایب کنید. تا یه خونواده‌ بزرگتر داشته باشیم و بتونیم صدامون به گوش آدمای بیشتر و بیشتری برسونیم. اگر از قبل جز مخاطبای ما بودین و برنامه‌های ما رو دوست داشتین حتما ما رو به دوستانتون هم معرفی کنید. همین جا هم از طرف خودم و همکاران از تمام دوستان خیلی عزیزی که تا اینجا از برناممون حمایت کردن و با نظرات و پیشنهادات خودشون به هممون انرژی و انگیزه‌ خیلی زیادی دادند تشکر می‌کنم.دوستان فرهیخته‌ای مثل ناهید دانش عزیز، الهام قضایی، امین، دانیال، بصیر، سبحان، دانیال بی بی، مهناز ۱۳۷۳، محمد سبحانی، مریم مولا، فرهاد اقبال و بقیه‌ دوستانمون. قبل از به پایان رسوندن پادکست دوست دارم همین‌جا از طرف خودم و همکارانم از شما به خاطر تغییر به وجود اومده در انتشار پادکست عذرخواهی کنم. تو این مدت یه سری از اشکالات فنی در حال حل شدن بودند که بعد از اون ما بتونیم پرقدرت‌تر و خیلی بهتر در کنار شما باشیم. خیلی ممنون که اینقدر پیگیر پادکست طلسمید.راستی نظر و پیشنهاد اصلا یادتون نره. اگه یه موضوعی به نظرتون میرسه که فکر می‌کنید جاش توی پادکست طلسم خالیه حتما حتما بهمون پیشنهاد بدین. می‌تونید از ایمیل پادکست طلسم یا وب سایت ماورایی با ما در ارتباط باشید. تا برنامه‌ بعدی شب و روزتون خوش.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/مرگ-رازآلود-الیسا-لم-id4963250-id529137716?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%B1%DA%AF%20%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%20%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7%20%D9%84%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 20:59:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز هیولای ژودون</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%98%D9%88%D8%AF%D9%88%D9%86-vjaear8i7ldv</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»ترسیدن از هیولا یه جورایی جز جدانشدنی از زندگی هر آدمی توی دوران بچگیه ولی شاید هیچ کدوم از ما هیچ‌وقت نفهمیدیم هیولا واقعا چه شکلیه؟ بعضیا میگن هیولا اصلا وجود خارجی نداره؛ بلکه زاییده‌ اضطراب جدایی یا ترس ما از تاریکیه ولی کی می‌تونه بگه فقط به این خاطر که در مورد چیزی نمی‌دونیم حق نداریم ازش بترسیم؟ماجرای هیولایی که توی قرن هجدهم توی یکی از ناحیه‌های تاریخی جنوب فرانسه به اسم ژودون اتفاق افتاد واقعا مصداق عینی هیولای مرموزه. هیولای اسرارآمیزی که از زمان قتل‌عام‌های وحشتناکش تو قرن هجدهم تا حالا هنوز هم به شکل یک افسانه‌ ترسناک باقی مونده و ظاهرا قرار نیست هیچ وقت رازش حل بشه. خود فرانسویا به این موجود مخوف «Beast of Gévaudan» یا هیولای ژودون میگن.سلام شما دارید به پادکست طلسم گوش می‌کنید. من لیدا هستم و با قسمت پنجم پادکست طلسم همراه شمام. اگه اولین‌باره پادکست طلسم گوش می‌کنید باید بهتون بگم تو این برنامه در مورد ترسناک‌ترین و اسرارآمیزترین اتفاقات واقعی صحبت میشه. توی برنامه‌ امروز قراره در مورد هیولای ژودون حرف بزنم. این هیولای مخوف بین سال‌های ۱۷۶۴ تا ۱۷۶۷ به بیشتر از ۳۰۰ نفر حمله کرد و نزدیک به ۱۰۰ نفر رو هم کشته. هیوای ژودون با حمله‌های وحشتناکش نه تنها مردم منطقه بلکه تمام فرانسه را به وحشت انداخت و صدها نفر برای شکارش به منطقه اومدن ولی با این که حالا بیشتر از ۲۵۰ سال از ماجرای حمله‌های هیولای ژودون می‌گذره هنوز کسی نمی‌دونه دقیقا چه موجودی عامل اون قتل‌عام‌های وحشتناک بوده.قبل از اینکه پادکست امروز رو بشنوید باید بگم که توی برنامه‌ امروز قراره در مورد شکار گرگ و سایر حیوانات وحشی، حمله حیوانات وحشی به انسان و کشتن و تکه پاره کردن انسان و مرگ کودکان صحبت بشه. اگه شنیدن هر کدوم از این موضوعات براتون ناخوشاینده پیشنهاد می‌کنم برنامه‌ امروز رو گوش نکنین و به جاش یکی دیگه از برنامه‌های پادکست طلسم رو بشنوید.داستان ما از اواخر ژوئیه ۱۷۶۴ شروع میشه. اون موقع دختر ۱۴ ساله‌ای به اسم ژان بوله که کارش چوپانی بود، به همراه گوسفنداش به چراگاه‌های اطراف دهکده می‌رفت. تقریبا خود مردم منطقه یا چوپان بودن یا کشاورز و تمام بچه‌های خانواده پا به پای والدینشون کار می‌کردند. ژان بوله هم یکی از بی‌شمار دختر پسرای جوانی بود که باید هر روز گوسفندهای خانواده رو برای چرا به دامن یک کوهستان می‌برد. ژودون ناحیه‌ کوهستانی و سردسیر پر از چراگاهای سرسبز بود.البته درسته توی کوهستان پر از حیوونای وحشی از سگ‌های وحشی تا کایوتی و گرگ بودن ولی اصلا منطقه جای خطرناکی نبود. چون هیچ کدوم از اینا حیوونایی نبودن که یه چوپان باتجربه نتونه از پسشون بربیاد ولی وقتی اون شب ژان به خونه برنگشت خانواده به اهالی روستا نگران شدن. کسایی برای پیدا کردن دخترک به کوهستان رفتن.اون شب زیر نور چراغ‌های نفتی و فانوس‌هاشون صحنه‌ دلخراشی دیدن. جسد دختر بیچاره جوری تکه پاره شده بود که کار هیچ چیز جز یک هیولای واقعی نمی‌تونست باشه. درسته این اتفاق برای مردم روستا ناراحت‌کننده بود ولی اصلا غیر عادی نبود. تو هر هجدهم مرگ و میر بالا بود و مرگ‌های اینطوری اصلا تعجب آور نبودن ولی چند روز بعد روز ششم اوت یک دختر نوجوون دیگه از یکی دیگه از روستاهای اطراف به سرنوشت ژان بوله گرفتار شد. جسد این دختر هم تیکه پاره شده بود و کلی از قسمت‌های بدنش خورده شده بودند.این اتفاق خیلی شبیه به جریان ژان بوله بود ولی باز هم مردم روزها فکر می‌کردند این اتفاقات تصادفین اما دو روز بعد یه دختر پونزده ساله‌ دیگه به همون شکل کشته شد. تا آخر اون ماه یه نفر دیگه هم به جمع کشته‌ها اضافه شد. نفر آخر یه پسر شانزده ساله بود که اونم بعد از بردن گوسفندا به چراگاه گیر یه موجود در دنده افتاد و کشته شد.ماه سپتامبر هم چهار تا حمله اتفاق افتاد. حالا دیگه اصلا کسی فکر نمی‌کرد که حمله‌ها تصادفی باشن. مردم ژودون واقعا ترسیده بودن. حالا هشت نفر توی نزدیک به سه ماه کشته شده بودن. شاید هشت نفر آمار زیادی نباشه ولی کل منطقه‌ ژودون جمعیت زیادی نداشت. برای همین این تعداد مرگ و میر واقعا به چشم میومد. در ضمن چوپانی و گله‌داری اصلی‌ترین راه معیشت مردم ژودون بود و هیچ خونواده‌ای دوست نداشت که از کسب و کارش دست بکشه.پس خیلی زود اعلام شد که یه حیوون خطرناکی وارد منطقه شده. به اهالی گفتن تا زمانی که منطقه دوباره امن نشده همه توی خونه‌هاشون بمونن اما کم کم حمله به خود روستاها نزدیک‌تر شد. جوری که توی یه مورد یه زن دقیقا چند قدم اونورتر از در خونش کشته شد. اون موقع فاصله‌ حمله‌ها زیاد بود؛ برای همین مردم احتمال می‌دادند که تمام حمله‌ها کار فقط یه حیوون باشه. مردم منطقه‌ ژودون نسل به نسل توی منطقه زندگی کرده بودن و همیشه هم با حیوونای وحشی سر و کله زده بودن. اصلا دلیلی نداشت که یه دفعه یه سری از حیوونای منطقه آدمخوار بشن. پس احتمالا یه حیوون جدید به منطقه اومده بود و تمام کشت و کشتارها کار خود همون حیوون بود.کم کم خبرها به روزنامه‌های محلی هم رسید. وقتی که شاهدای عینی چیزی که دیده بودند و برای بقیه تعریف می‌کردند گمانه‌زنی‌ها شروع شد. با این که گزارش‌های زیادی از هیولای ژودون توی روزنامه‌های اون موقع چاپ شده اما سخت میشه گفت که اولین بار کی بوده که مشخصات هیولا رو گفته. به هر حال مردم خیلی مبهم هیولارو توصیف کرده بودن. شاید اونا اونقدری ترسیده بودن که نمی‌تونستن درست بگن چی دیدن. شاید حمله‌ها اونقدر سریعع بوده که حیوونو درست ندیدن.چیزی که می‌دونیم اینه که این حیوان هم روز و هم شب به مردم حمله می‌کرد. تو یکی از گزارش‌ها اومده یه دختر اونقدر از خورده شدن برادرش می‌ترسه که تا سه روز لابه‌لای صخره‌ها قایم میشه. وقتی که این دختر بیچاره رو پیدا کردن دیگه حال خودشو نمی‌فهمید. تا مدت‌ها هم نمیتونه صحبت کنه. بعضیا گفتن هیولای جودان شبیه گرگه ولی خود گرگ نیست. بعضیا جثه‌ این حیوون رو اندازه‌ یه خر یا پلنگ و شایدم یه اسب کوچک دونستن.گفته شده که حیوون چنگال‌های بزرگ و تیز و برنده‌ای داشته. شاهدای عینی رنگ پوستش رو هم خاکستری و گاهی اوقات مایل به قرمز دونستن. هیولای ژودون یه خصوصیت خاص داشت که همه‌ شاهدا در موردش گفتن. اونم راه‌راه‌های سیاه پشتش بود. چشماشم قرمز براق و گاهی به رنگ خون تعریف کردن و همه گفتن که جونور واقعا بوی وحشتناکی داشته. این بوی تعفن اونقدر زیاد بوده که خیلیا گفتن از فاصله‌ خیلی دور هم می‌تونستن اومدن حیوون رو حس کنن. بعضیا گفتن هیولا خیلی بدن انعطاف‌پذیری داشته و حتی بعضی وقتا روی دو تا پای عقبش وایمیستاده.اون توی آب می‌تونست شنا کنه و خیلی وقتا هم سر وقت جنازه‌ها که رسیدن، دیدن حیوان تمام لباسای مرده رو خیلی مرتب کنار جنازش تا کرده و گذاشته. از همون اوایل ماجرا مشخص بود که سروکار روستایی‌ها با یه حیوان معمولی نیست. وضع هم روز به روز بدتر می‌شد.اون موقع اهالی منطقه واقعا فکر می‌کردن باید از طرف دولت بهشون کمک بشه. همین‌طور هم شد و دولت وارد ماجرا شد. یه نماینده از طرف دولت برای فیصله دادن جریان به منطقه اومد. این شخص اتین لافوم  بود. لافوم برای این اومده بود که یک گروه شکار تشکیل بده و هر چه زودتر شر هیولا رو از سر مردم کم کنه. ژان باپتیست دوهامل یک فرمانده ارتش فرانسه داوطلب شد که هیولای جوان رو شکار کنه. دوهامل به کمک لافوم تونست نزدیک به صد نفر آدم برای کمک به شکار استخدام کنه. یه گروه به این بزرگی به رهبری یه فرماندهی با تجربه‌ ارتش معنیش این بود که دولت قضیه رو واقعا جدی گرفته و واقعا هم قرار نبود عملیات بدون کشتن هیولای ژودون تموم بشه.گروه شکار اکتبر ۱۷۶۴ به جنگلی که هیولا را برای بار آخر اونجا دیده بودن رفتن. خیلی زود کل جنگل محاصره‌ شد ولی شرایط جوی اصلا خوب نبود. مه غلیظی کل جنگل رو پوشونده بود و احتمال می‌رفت هر لحظه هم طوفان شروع بشه. تو اون وضع اصلا کسی دید کافی نداشت و خیلی از مردای گروه اون موقع به زور می‌تونستن چند قدم جلوتر از خودشون رو ببینن اما عملیات ادامه داشت. نفرات خیلی آهسته و پاورچین وارد جنگل شدن. تفنگ‌ها هم آماده‌ شلیک بودن.حیوان طبق این تعاریفی که مردم داده بودن واقعا ترسناک بود. یکی از شکارچی‌ها نزدیکش رفت و چند بار بهش شلیک کرد. تیر به حیوون خورد و نقش بر زمین شد. برای یک لحظه شکارچی‌ها فکر کردن واقعا کار تموم شده. چند نفر از اعضای گروه با شنیدن صدای شلیک نزدیک شدن و همه به جایی که حیوون افتاده بود رفتن ولی یه دفعه حیوون بلند شد و پا به فرار گذاشت و توی عمق جنگل ناپدید شد.لافوم و دوهامل واقعا گیج و منگ شده بودن. اونا تمام شب بیدار موندن تا بتونن ردی از حیوون پیدا کنن ولی پس نتونست جای خون یا جسد حیوون رو پیدا کنه. بعد از این ماجرا یکی از شکارچیان با کمال حیرت گفت که وقتی به حیوان شلیک می‌کرده فشنگ حتی نتونسته پوست حیوان رو سوراخ کنه. انگار حیوون ضد گلوله باشه. تیرها بهش می‌خوردن اما زمین می‌افتادن.تا آخر ماه اکتبر حمله هر هفته بیشتر و بیشتر می‌شدن. منتهی همه‌ حمله‌ها مرگبار نبودن. بازمانده‌ها یا کسانی که زنده مونده بودن تجربه‌های وحشتناکی برای تعریف کردن داشتن. لافوم دوهامل واقعا مطمئن شده بودند که سر و کارشون نه با یه حیوون معمولی بلکه با یه موجود خارق‌العادس.با ادامه داشتن حمله‌ها و ناتوانی شکارچی از کشتن هیولای ژوردون، روزنامه‌ها هر روز گمانه‌زنی‌های تازه‌ای داشتن. حتی کار به جایی رسید که بعضی‌ها می‌گفتن هیولا واقعا یه موجود افسانه‌ایه. آوازه‌ هیولا کم‌کم به خارج از منطقه و خیلی زود به کل فرانسه رسید. اون موقع بحث روز هیولای ژودون شده بود. همه جا در موردش حرف می‌زدن؛ توی خونه، بازار، کلیسا، کافه‌ها، میخونه‌ها. افرادی جریانو به شوخی می‌گرفتن. بعضیام خیلی جدی سر اینکه واقعا هیولا چیه بحث می‌کردن. گاهی بحث‌ها بالا می‌گرفت و به دعوا و زد و خورد می‌کشید.بحث هیولای ژودون حتی تا ورسای پایتخت اون موقع و پادشاه کشور یعنی شخص لویی پانزدهم هم رسید. پادشاه لویی با شنیدن ماجرا دستور داد که غائله باید خیلی زود ختم بخیر بشه.ژانویه ۱۷۶۵ از طرف درباره پادشاهی فرانسه اعلام شد که پادشاه جایزه ۶ هزار لیور تعیین کرد که کسی که هیولا رو بکشه می‌رسه. ۶ هزار لیور پول کلانی بود. این پول برای دهقان‌های معمولی جوانان دقیقا به اندازه‌ ۳۰ سال از کل درآمدشون بود. آدم‌های پولدار هم که نیازی به پول نداشتن به انگیزه‌ شهرت و افتخار وارد ماجرا شدند.با رسیدن فوریه یعنی گذشتن پنج ماه از شروع به کار دوهامل و گروهش دیگه مردم از اون ناامید شده بودن. دو حامل واقعا اعتبارشو از دست داده بود. حالا فرصت خوبی بود تا یه نفر دیگه جای تو دو حامل بگیره. نفر بعدی که به جان اومد ژان شارل دنوال اهل نرماندی بود. دنوال یه شکارچی حرفه‌ای گرگ بو. اون با لافوم تماس گرفت بعد از اینکه تونست موافقت لافول رو جلب کنه، به همراه پسرش و شیش سگ شکارچی به منطقه اومدن. ظاهرا دنوال خیلی به خودش مطمئن بود. پسر دنوال هم یه افسر ارتش بود. به نظر اون کشتن یه هیولا که چوپانای روستایی ترسونده، اصلا نباید سخت باشه ولی خیلی زود معلوم شد که کلی مانع جلوی روی دنواله. اول درگیری اون و دوهامل بود.دوهامل اصلا خیال نداشت میدون رو خالی کنه. وضعیت منطقه هم برای دنوال خیلی وحشتناک بود. آب و هوای سرد کوهستانی که دائم توش برف و بوران و کولاک بود، اصلا نمی‌تونست برای شکار و گرفتن رده‌ حیوان درنده مساعد باشه. برای دنوال معلوم شده بود که قاتل اهالی جوان هر حیوون یا هر گرگی نبود؛ بلکه حیوانی بود که می‌تونست راحت توی همچین آب و هوای وحشتناکی زنده بمونه. دنوال هم حریف هیولایی زودون نشد.ماه ژوئیه ۱۷۶۵ دنوال از شکار کناره‌گیری کرد. یعنی دنوال فقط پنج ماه دوام آورده بود. اون موقع نزدیک به یک سال از شروع حمله‌های هیولای ژودون می‌گذشت. تا اون موقع حدود دویست حمله اتفاق افتاده بود. اگه فرانسوی‌ها هرچه زودتر حیوون رو نمی‌کشتند، واقعا تعداد حمله‌ها می‌تونست از هزار هم رد بشه.نفر بعدی که وارد ماجرا شد آجودان شخصی پادشاه مردی به اسم فرانسوا آنتوان بود. فرانسوا همراه پسرش که افسر سوار نظام ارتش بود وارد ژودون شد. فرانسوا به نظر یه مرد همه فن حریف بود. او به همراه پسرش اسلحه، تجهیزات کافی و البته سابقه‌ درخشانی هم داشت. حتی برادرزاده‌ فرانسوا یه شکاربان بود که می‌تونست بهش کمک کنه. به جز این فرانسوا شخصیت جالبی هم داشت. اون تونست با سخنرانی‌های مهیجش بین مردم ژودون خیلی محبوب بشه. فرانسوا وقتی کارشو شروع کرد به مردم قول شرف داد تا نابود کردن هیولا دست از کار نکشه. واقعا به قولش عمل کرد.توی سپتامبر ۱۷۶۵ یه گرگ را کشت. فرانسوا و پسرش جسد گرگ رو به همراه خودشون به کاخ پادشاهی ورسای بردن تا گماشته‌هایی پادشاه اون رو بررسی کنن. پادشاه از این جریان اونقدر خوشحال شد که اعلام پیروزی کرد. مردم فرانسه و ژودون هم سر از پا نمی‌شناختن. بالاخره با کشته شدن هیولا همه می‌تونستن با آرامش بخوابن اما متاسفانه این خبر زود اعلام شده بود.اون کسی که از طرف دربار گرگ رو معاینه کرده بود، گفت اصلا گرگی که فرانسوا به کاخ آورده نمی‌تونه هیولای ژودون باشه. چون ظاهرا این گرگ اصلا گوشت آدم نخورده. واقعا هم حق با او بود. چون ماه دسامبر حمله‌ها دوباره شروع شدن. تا قبل از کریسمس اون سال هیولای ژودون چهار نفر دیگر رو هم کشت. یکی از کشته شده‌ها دختری بود که بدنش اونقدر تکه‌پاره شده بود که نمی‌تونستن حتی برای دفن جمعش کنن. حمله‌ها تمام سال ۱۷۶۶ هم ادامه داشت ولی دربار برای اینکه فشارها رو از روی دوش خودش برداره، به روزنامه‌ها دستور داد به ندرت خبرای هیولای ژودون رو گزارش بدن. برای همینم مشخص کردن تعداد دقیق حمله‌ها توی سال ۱۷۶۶ خیلی سخته.تنها چیزی که از اون سال سخت می‌دونیم اینه که حمله‌ها با شدت زیادی ادامه داشتن و چند ده نفری هم کشته شدن. این وسط یه نفر واقعا مصمم بود که جلوی حمله‌های جانور وحشی رو بگیره. تو نوامبر ۱۷۶۶ برای مدت کوتاهی حمله‌های حیوون انگار کلا قطع شدن ولی دوباره با نزدیک شدن به ماه مارس و بهار حمله‌ها شروع شدن. این بار انگار حتی از قبل هم وحشیانه تر شده بودن. جوری که ماهی ده تا حمله اتفاق می‌افتاد. اون موقع واقعا اوضاع خراب شده بود.سه سال از شروع حمله‌ها می‌گذشت و هیولاها تا اون موقع چند صد نفر زخمی کرده بود یا کشته بود. مردم ودون ژوئن ۱۷۷۷ خودشون دست به کار شدن. اونا یه گروه شکار تشکیل دادن. شاخص‌ترین شکارچی این جمع مردی به اسم ژان شاستل بود که همراه دو پسرش به گروه ملحق شده بود. گروه شکار همه مسلح به جنگلی توی منطقه‌ ژودون رفتن. این جنگل پر از تپه‌ها و غارهای تودرتو بود. پس حیوون می‌تونست هر جایی قایم شده باشه.از یه جایی به بعد شاستل از بقیه جدا میشه. شاستل خیلی دور نمیره. چون هنوز هم می‌تونست صدای بقیه شکارچیا رو بشنوه ولی تنها وارد جنگل میشه. اون درختا رو بو می‌کنه به شاخ و برگ‌هاشون دست می‌زنه. شاستل با این کارش دنبال ردپای هیولا می‌گشته و توی همین حین صدای خش خشی رو می‌شنوه. طبق یکی از روایت‌ها شاستل وقتی به جنگل رسید، یه گوشه نشست و شروع به دعا خوندن کرد. ظاهرا می‌خواست با این کار خودش طعمه بشه تا حیوون رو از مخفیگاهش بیرون بکشه.شاستل چشمش به حیوونی افتاد که از لای درختا یواش به طرفش میومد. حیوان دقیقا همونجوری بود که تعریف کرده بودن. راه راه‌های روی پوستش، چشمای براق قرمز و بوی تعفنش. شاستل که آدم مومن و با ایمانی بود، بدون این که بترسه حتی دعاش رو هم تموم کرده. ظاهرا حیوون هم عجله‌ای نداشت ولی وقتی شاستل بلند شد حیوان هم به سرعت به طرفش دوید. شاستل هنوز هم آرامش خودشو از دست نداده و خیلی راحت تفنگش برداشت نشونه گرفت و به حیوون شلیک کرد. حیوون هم نقش زمین شد. شاستل و پسراش لاشه حیوون رو جمع کردن و مثل فرانسوا آنتوان به ورسای بردند تا نشون پادشاه بدن.بعد از این واقعا حمله‌ها برای همیشه تموم شدن. مردم این دفعه بعد از اینکه مطمئن شدن جشن گرفتن. اونا دیگه نمی‌ترسیدن که بیرون برن یا به تپه‌ها سر بزنن و گوسفنداشون رو برای چریدن به چراگاه‌ها ببرن. به مرور زندگی توی ژودون به حالت عادی برگشت ولی وقتی شاستل لاشه رو به ورسای برد، لاشه اونقدر گندیده بود که نمی‌شد فهمید دقیقا چه حیوونی بوده.داستان هیولای ژودون دیگه برای همیشه توی ژودون موند و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شد. حالا که بیشتر از ۲۵۰ سال از ماجرا میگذره هنوز دقیقا نمی‌دونیم چه حیوونی به مردم اون منطقه‌ای دور افتاده فرانسه حمله کرده بود. فرضیه‌های زیادی در مورد هیولای ژودون وجود داره. برای فهمیدن اولین فرضیه باید به اواخر سال ۱۷۶۴ برگردیم. اون موقع حمله‌ها تازه شروع شده بود.چند ماه بعد از اولین حمله‌های مرگبار یک اسقف محلی توی اعلامیه‌ای رسمی در مورد حمله‌ها حرف زد. این مقام رسمی کلیسای کاتولیک، هیولای زودون رو نه یک هیولا بلکه یه جور طالع نحس می‌دونست. اسقف خطاب به تمام مردم منطقه گفته بود که مقصر این فجایع فقط خود مردمن. اون می‌گفت عدل الهی نمی‌ذاره جای بی‌گناهی به ناحق عذاب بکشه؛ بلکه این بار گناهان شماست که باعث میشه رنج و عذاب ببینیم.این سقف حتی چند تا آیه از کتاب‌های سفر تثنیه و لاویان از عهد عتیق ذکر کرده بود و گفته بود که فساد و تباهی جامعه باعث این بلایای اسفناک شده و هیولای ژودون چیزی نیست جز مشیت الهی. اسقف گناهان زیادی رو ذکر می‌کنه از مال‌اندوزی و بدهکاری تا تباهی اخلاقی و زنا و غفلت از نماز و دعا. اسقف همه این اتفاق اخیر رو نوعی مجازات الهی می‌تونست. اون حتی به مردم گفت که باید چند شبانه روز دعا بخونن و اگر مشیت الهی بخواد ممکنه در امان بمونن.همیشه توی دوران‌های سخت روحانیون و کشیش‌ها حرفای شبیه به این می‌زنن. شاید اسقف انگیزه‌ دیگه‌ای از این حرفاش داشته‌ باشه. توی زمانه‌ای که حمله‌ای هیولای جوانان اتفاق می‌افتن دو مشکل سد راه کلیسای کاتولیک بود. او مذهب پروتستان و بعدشم فرقه‌ای از سوی داخل خود کلیسای کاتولیک. هر دوی این گروه‌ها مستقیما باعث ضدیت مردم با کاتولیک‌های محافظه کاری مثل اسقف می‌شدند. از نگاه اسقف و آدم‌هایی مثل اون کلیسای کاتولیک کم کم داشت شان و منزلت خودش رو بین مردم از دست می‌داد.برای همین امکان داره اسقف با شنیدن ماجرای حمله‌های هیولای ژودون به فکرش رسیده باشه که با این حرفا مردم رو تهییج کنه تا دوباره به کلیسای کاتولیک مشروعیت بده ولی با وجود دعاهای دهقان‌ها و مردم ژودون کشتارها ادامه داشتن. می‌تونیم بگیم که شاستل برای کشتن هیولا به دعا متوسل شده بود ولی مطمئنا قبل از اون هم خیلی از مردم شبانه روز دعا خونده بودن تا شر هیولا ژودون از سرشون باز بشه. پس همه‌ این‌ها می‌تونست تصادفی باشد.فرض دیگه که به خصوص توی سال‌های بعد از حمله‌ها مطرح شده بود، این بود که ممکن عامل کشتارها یه جونور معمولی بوده باشه. یه حیوان معمولی که از نقطه‌ دیگه‌ای از دنیا به جنوب فرانسه اومده بوده و مردم ژودون هیچوقت شبیه به اون رو ندیده بودند. همچنین حیوانی‌ می‌تونست از یکی از باغ وحش‌های شخصی فرار کرده باشه. برای فهمیدن این فرضیه باید برگردیم به اواخر قرن هفدهم.توی اون دوره شاهد اوج گیری تجارت جهانی در اروپا بودیم. با محبوبیت دادوستد بین کشورها و ملل مختلف انواع و اقسام کالاها از خوراکی‌ها، زیورآلات، جواهرات و خیلی از اقلام جالب و حتی شگفت‌انگیز دیگه‌ای وارد زندگی مردم فرانسه شده بودن. خیلی از این کالاها را فرانسوی‌ها حتی اشراف برای دفعه اول توی زندگیشون می‌دیدند.مدت‌ها قبل از حمله‌های هیولای ژودون پدربزرگ پادشاه فرانسه به یه سرگرمی غیرعادی علاقه پیدا کرده بود. اون که علاقه‌ زیادی به حیوانات داشت، یه باغ وحش شخصی راه میندازه و انواع و اقسام حیوانات غیر بومی رو به منطقه میاره. این سرگرمی کم‌کم بین بقیه‌ اشراف هم رواج پیدا می‌کنه.حالا با این پیش فرض امکان داره که هیولای ژودون حیوون خونگی یه نفر بوده که از قفسش فرار کرده و مردمو کشته. تو یه اتفاقی مثل این احتمالا صاحب حیوون از ترس مجازات ماجرا را سربسته نگه داشته. حالا سوال پیش میاد که چه حیوونی می‌تونست اونقدر درنده و وحشی باشه که بتونه مسبب اون قتل‌های وحشتناک بشه؟ حیوونای وحشی زیادی قدرت از هم پاره کردن شکارهاشونو دارن ولی کفتار راه‌راه آفریقایی به نظر گزینه‌ اصلیه.خیلی از خصوصیات این حیوان با نشونی‌های هیولای ژودون همخونی داره. مثلا همین راه‌راه بودن پشت حیوون. برای اثبات این فرضیه دلایل محکم زیادی وجود داره. مثلا توی یکی از جزوه‌های موزه ملی تاریخ طبیعی فرانسه چاپ ۱۸۱۹ مشخصات کفتار نوشته شده بود. توی این جزوه گفته میشه که یه کفتار راه را برای مدتی تو این موزه به نمایش گذاشته شده. در جایی هم نوشتن که این کفتار رو یکی از مجموعه دارای شخصی از شرق به فرانسه وارد کرده. پس از شواهد و قرائن برمیاد که کفتار توی اون دوره تو فرانسه وجود داشته.جالبه توی این جزوه اومده که خیلی از مردم زودون این کفتار رو با هیولای ژودون مقایسه کردن. کفتارها حیوونایی هستن که می‌تونن استخون لاشه‌ها رو خرد کنن یا تکه‌هایی از گوشت رو که هیچ جانور دیگه‌ای نمی‌تونه بخوره بخورن و دریدن لاشه‌های حیوونات هم کاریه که انجام میدن. روایت‌های مشابه زیادی از حمله‌ کفتارها به مردم در دسته. مثلا اواخر قرن نوزدهم یک کفتار به مردم چند روستا تو ترکیه حمله می‌کنه. تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها اونقدر زیاد میشه که دولت ترکیه مثل ماجرای زودون برای کشتن حیوون جایزه تعیین می‌کنه.یا مثلا یه مورد دیگه توی سال ۱۹۶۲ یک کفتار ظرف ۶ هفته ۹ بچه‌ هندی رو می‌کشه ولی اگه هیولای ژودون کفتار بوده، چرا گلوله‌ها بدنشو سوراخ نمی‌کردند و مهمتر از این چرا گلوله‌ها جان شاستل بهش اثر کردن؟ جواب من اینه که چون شاستل از گلوله‌های نقره استفاده کرده. البته نه هر نقره‌ای، نقره‌هایی که از ذوب کردن سکه‌ها به دست اومده بودن. روی این سکه‌ها تصویر مریم مقدس حکاکی شده بود. پس انگار خدا این گلوله‌ها را برکت داده بود. برای همین محتمله که هیولای ژودون نه یک گرگ و نه هر گرگی بلکه یه گرگینه بوده باشه.این فرضیه توی روزنامه‌های همون دوره هم مطرح شده بود و تا همین حالا هم جز فرضیه‌های مهم ماجرای هیولای ژودونه. حالا شاید بپرسین که گرگینه‌ها فقط توی ماه کامل حمله می‌کنند ولی هیولای ژودون تمام شب‌ها و حتی روزها هم به مردم حمله می‌کرده. پس اصلا امکان نداره سر و کار مردم ژودونبا یه گرگینه بوده باشه ولی شایدم نه، چون حداقل اولین گرگینه‌ واقعی که شناخته شده، براش شب و روز فرقی نمی‌کرده.این گرگینه یه دهقان آلمانی توی قرن شونزدهم بوده. اسم این مرد پیتر اسوا بود. طبق روایت‌هایی که از اون دوران قدیم داریم پیتر بعد از فروختن روحش به شیطان از شاهزاده‌ تاریکی‌ها یک کمربند جادو گرفت تا هر موقع که می‌خواد به شکل گرگینه در بیاد. این گرگینه نه فقط نیازی نداشت منتظر کامل شدن قرص ماه بمونه، بلکه روزها هم به مردم حمله کرد.نکته‌ جالب دیگه اینه که به جز تعریف اساطیری گرگینه تعریف پزشکیشو هم داریم. خود گرگینه پنداری که طبق دایره‌المعارف بریتانیکا این اختلال روانی باعث میشه آدم فکر کنه به گرگ یا یه حیوون دیگه‌ای تبدیل شده. مبتداهای این مشکل روانی ممکنه به این توهم برسن که واقعا گرگینه شدن و حتی ممکنه با رفتن توی قالب گرگ به مردم حمله کنن. شاید هم این بتونه دلیل تا شدن دقیق لباس‌ها کنار جسدها باشه. چون هیچ جانوری وجود نداره که بتونه لباسا رو اینقدر مرتب تا کنه و مرتب هم یه گوشه بذاره.یکی از هتل‌های زنجیره‌ای معروف که همچین کاری می‌کرده، جان وی گیسی «John Wayne Gacy» مشهور به دلقک قاتله. اون گاهی مخفیانه وارد سردخانه‌ها می‌شده و لباس مقتول‌های خودش رو خیلی مرتب تا می‌کرده و کنارشون می‌ذاشته. پس ممکنه تمام این اتفاقات زیر سر یک قاتل زنجیره‌ای خیلی بی رحم بوده باشه و همه‌ نشونه‌هایی که مردم دادن به خاطر ترس زیاد از حد یا دلایل دیگه‌ای بوده.یا مثلا توی قرن هجدهم ارتش توی جنگ‌ها به سگ‌ها پوست‌های ضخیمی پوشونده. پس ممکنه قاتل مردم ژودون هم یه جور پوست پوشیده باشه. برای همینم بوده که گلوله‌ها نمی‌تونستن بدنشو سوراخ کنن. حالا سوال اینجاست چه کسی و از چه زمانی با پوشیدن لباس‌های پوستی به مردم حمله کرده و چرا وقتی که جان شاستل یه حیوون ناشناس رو کشت حمله‌ها همب رای همیشه تموم شدن؟شاید چون شاستل بیشتر از هر کس دیگه‌ای به این جونور نزدیک بوده. شاستل شخصیت بسیار مرموزیه. چون توی سوابق عادی فقط گفته شده که یک دهقان فقیر بوده و بعدا با کشتن هیولا به قهرمان مردم ژودون تبدیل شده ولی چطور یه دهقان فقیر می‌تونست گلوله‌ نقره بسازه؟جالبه مورخان با وارسی اسناد جان شاستل به نکته‌ جالبی برخوردن. پای اسناد زیادی از تشییع جنازه، ازدواج غسل و تعمید و موارد دیگه امضای جان شاستل باقی مونده بود. دست‌خط جان شاستل و همینطور سبک نوشته‌هاش جوریه که خط شناسا فکر می‌کنن این امضاها کار کسی بوده که از طبقه بالای جامعه اومده. نه اینکه یه دهقان خرده‌پا باشه. اون زمان درس خوندن و سواد داشتن برای یه دهقان تقریبا غیرممکن بوده. حدس مورخان هم درست بوده. چون شاستل واقعا تبار اشرافی داشته و یک دهقان معمولی نبوده.پس از اینجا میشه فهمید چطور تونسته پول سکه نقره و ساختن گلوله‌ای نقره‌ای رو جور کنه اما نکته‌ تعجب آور نه خودش اصل بلکه پسرش آنتوانه. در مورد آنتوان هم شایعه‌های زیادی وجود داره. گفته می‌شه که آنتوان مدتی از دریای مدیترانه به نواحی مختلف سفر می‌کنه. اون توی یکی از همین سفرها به جزیره‌ مینورکا «Minorca» متعلق به پادشاهی اسپانیا میره. آنتوان اونجا مسئول نگهبانی از یک باغ وحش خونگی میشه و بعدا وقتی به ژودون برمی‌گرده همراه خودش یه کفتار میاره.حتی گفته شده که آنتوان این کفتار رو برای حمله کردن آموزش داده. آنتوان کمی قبل از شروع حمله‌ها توی کلبه‌ای توی جنگل زندگی می‌کرده. حالا امکان داره که کفتار همینجا از دستش فرار کرده باشه و قتل عام‌ها هم کار همین حیوون بوده باشه ولی این ماجرا وقتی مشکوک‌تر میشه که می‌فهمیم آنتوان مریضی‌ای به اسم هایپرتریکوز یا سندرم گرگینه داشته. این مریضی باعث میشه که موهای ضخیم زیادی تمام بدن و صورت رو پر کنه تا آدم شبیه به گرگینه بشه.همین سرنخ ما رو به فرضیه‌ گرگینه نمی‌رسونه و به جز کفتار بعضی از کشت و کشتارها می‌تونسته کار خود آنتوان بوده باشه. یکی از اهالی ژدون که دهقانی به لگو بوده تعریف می‌کنه که صبح زود قبل از طلوع آفتاب داشته توی جنگل راه می‌رفته که به صحنه‌ وحشتناکی برمی‌خوره. اون یه مرد رو به همراه یه بچه‌ عجیب توی جنگل می‌بینه. این بچه پرمو و پشمالو واقعا ظاهر ترسناکی داشته و با دیدن لگو شروع به نشون دادن دندون‌هاش و غرش می‌کنه. لگوی بیچاره هم تا سر حد مرگ ترسیده بود، از اونجا تا خونه بدون این که پشت سرشو نگاه کنه میدوه. لگو بعد از این ماجرا از وحشت چند روزی از خونه بیرون نیومد.دهقان بیچاره بعدا وقتی قضیه رو برای بقیه تعریف می‌کنه میگه که این آدم نیمه وحشی خیلی شبیه به آن آنتوان شاستل بوده. اگه باور کردن فرضیه‌ گرگینه و پیمان با شیطان براتون سخته، شاید فرضیه‌ آنتوان قاتل زنجیره‌ای پشمالو قابل هزینه‌تر باشه. خصوصا اینکه بدونیم پدرش توی ماجرا نقش مهمی داشته. امکان داره جان شاستل است وقتی از ماجرا باخبر شده. از ترس زندانی شدن پسرش حیوون دیگه‌ای رو برای رد گم کنی کشته و به پسرش هم اجازه نداده که قتل‌هاش رو ادامه بده.متاسفانه واقعا در مورد این فرضیه هیچ مدرکی وجود نداره. چون بعد از اینکه شاستل با گلوله‌ نقره‌ای حیوون رو کشت، حمله‌ها هم تموم شدن و بعدشم تو هیچ سابقه و سندی از آنتوان چیزی گفته نشد. فقط بعضی جاها گفته شده که آنتوان ازدواج کرده و حتی چند تا بچه داشته.در مورد هیولای ژودون یه فرضیه‌ دیگه هم وجود داره. طبق این فرضیه به دلایل زیادی اواخر قرن هجدهم زمان خیلی مناسبی برای کشته شدن مردم منطقه بوده.توی اون دوره با شکار بی رویه، خراب شدن جنگل‌ها و پیشروی هر چه بیشتر زمین‌های کشاورزی، روز به روز آدما بخش‌های بیشتری از قلمروی حیات وحش رو به اشغال خودشون در می‌آوردن. در مقابل همین عوامل باعث شده تا حیوونای کوچیکیا گرگ‌ها بودن هم جمعیتشان خیلی کم بشه. امکان داره توی این دوره گرگ‌های قحطی زده برای سیر کردن شکم خودشون باقی مونده جسد آدم‌ها رو خورده باشن و به همین خاطر به گوشت آدم عادت کردن. برای همینم بعدا به خودشون جرات دادن به آدم‌های ضعیفی مثل دختر و پسرهای چوپان حمله کنن ولی حالا چرا حمله‌های گرگ‌ها بعد از مدتی کاملا تموم شدن؟خب طبق فرضیه دیگه گرابار گوشت آدم ممکنه به مریضی گال مبتلا شده باشن. این مریضی یه جور ضایعه‌ پوستی وحشتناکه که باعث میشه موهای حیوون بریزه. همین مریضی باعث میشه گرگ‌ها ظاهر وحشتناکی مثل کفتار پیدا کنن. بوی بد و عفونت هم احتمالا به خاطر پیری گرگ‌ها بوده. خوردن اعضای خاص بدن هم نشون میده که گرگ‌ها مریض بودن و می‌خواستن با خوردن کبد و قلب و مغز، پروتئینی که بدنشون لازم داره رو تامین کنند. این گرگای مریضم بعد از مدتی به خاطر پیری و مریضی مردن.البته این فرضیه کم حفره نداره. مثلا اینکه چرا گلوله‌ها به گرگا اثر نکرده؟ یا اینکه چطوری لباسا رو تا کردن؟ و همینطور تکه تکه کردن جسدها. به هر حال ژودون جوانان از هر کجا که اومده بود، تا چند قرن به هیولای خبیث قصه‌های شب بچه‌های فرانسوی تبدیل شد و بعد از اون هم جمعیت گرگ‌های منطقه واقعا کم شد ولی جالبه بدونید بعد از قرن‌ها همین چند سال پیش خبر رسید که گرگ‌ها از کوه‌های آلپ ایتالیا به جنوب فرانسه مهاجرت کردن.شاید برای خیلی‌ها این مهاجرت ساده حیات وحش باشه ولی برای مردم ژودون قضیه فرق می‌کنه. برای اونا ممکنه معنیش برگشتن یه دشمن قدیمی باشه.تا برنامه‌ بعدی روز و روزگارتون خوش.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/راز-هیولای-ژودون-id4963250-id525121321?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B1%D8%A7%D8%B2%20%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%20%DA%98%D9%88%D8%AF%D9%88%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 16:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمای نیتا فورناریو</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-sk73fmqu4eww</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»بیشتر ماجراهای ماورایی معمولا برای آدم‌های عادی اتفاق می‌افتد ولی ماجرای نیتا فورناریو خیلی فرق می‌کنه. این زن خودش یه شفابخش تله پاتی و عالم علوم خفیه بوده. نیتا که برای تحقیق در مورد یکی از مکان‌های مشهور آیونا «Iona» به این جزیره در غرب اسکاتلند سفر کرده به دلایل مرموزی در حین یکی از مراسم‌های جادویی جونش رو از دست میده.سلام شما دارید به پادکست طلسم گوش می‌کنید. من لیدام. اگه اولین باره که دارید به پادکست طلسم گوش می‌کنید باید بهتون بگم تو این برنامه در مورد ترسناک‌ترین، اسرارآمیزترین اتفاقات واقعی صحبت میشه. موضوع قسمت چهارم پادکست طلسم قتل نیتا فوناریوئه. زن ۳۳ ساله‌ای که توی جزیره‌ آیونا به دلایل مرموز جونشو از دست داد. هیچ سرنخی از مرگ این زن پیدا نشد و از اونجایی که خود نیتا با فر‌قه‌های مخفی و آدم‌های مشکوکی با قدرت‌های ماورای سر و سری داشت خیلی‌ها مرگ اونو زیر سر نیروهای اهریمنی و جادوی سیاه می‌دونن.قبل از اینکه پادکست امروزو بشنوید باید بهتون بگم که توی برنامه‌ امروز پادکست طلسم از علوم خفیه و فرقه‌های مخفی، مرگ و دنیای باطنی، خدا تاجی و همین‌طور قتل صحبت میشه. اگه شنیدن هر کدوم از این موضوعات براتون خوشایند نیست پیشنهاد می‌کنم این قسمت رو رد کنید و به بقیه‌ پادکست‌های ما گوش کنین.  داستان ما توی سال ۱۹۲۹ در جزیره‌ آیونا سواحل غربی اسکاتلند شروع میشه. آیونا جزیره‌ خیلی کوچیکیه که حدود دو کیلومتر عرض و شش کیلومتر طول داره.این جزیره‌ فوق‌العاده دور افتاده حتی با استانداردهای اوایل قرن بیستم هم واقعا محروم بود. جزیره‌ آیونا جاده و برق و تلفن نداشت. کل جمعیت آیونا حدود صد نفر بودند که اکثرشون کشاورزی می‌کردن. آیونا تو کل بریتانیا به عنوان یک مکان معنوی و مقدس مشهوره. کلومبای «Columba» قدیس راهب بزرگ ایرلندی تپه‌ای رو توی جزیره پیدا می‌کنه که به گفته‌ خودش از اونجا می‌شد به راحتی با پریا صحبت کرد. شایعه‌های زیادیم وجود داره که طبق اون‌ها جزیره خصوصا همین تپه خاصیت شفابخشی داره. بعضی از علما گفتن که توی جزیره حجاب بین دنیای عادی و باطنی تقریبا برداشته‌شده. پس مردم بریتانیا از قدیم‌الایام یا برای زیارت مقبره کلمبای قدیس یا برای خواص شفابخشی و معنوی به آیونا سفر می‌کردند.نیتا فورناریو هم اون اوایل فرق زیادی با بقیه‌ مسافرای جزیره نداشت. نیتا پاییز ۱۹۲۹ وارد جزیره شد. قیافه و سر و وضع کولی وارش خیلی نشون نمی‌داد ساکن لندن باشه. ته چشمای آبی خوش‌رنگ و موهای بلند مشکی داشت و موهاش توی دو رشته بافته بود. چیزایی که نظر اهالی جزیره رو به خودش جلب می‌کرد مدل لباس پوشیدنش بود. نیتا ظاهرا لباس‌های خیلی رنگ به رنگ و از مد افتاده ای می‌پوشید. کلی زیورآلات و جواهرهای نقره‌ای هم از گردن و دستاش آویزون بودن. ظاهرا نیتا قبل از اومدن با یکی از پانسیون‌های جزیره هماهنگ کرده بود. چون اون مستقیما از اسکله به منزل خانواده‌ مکری رفت.این خانواده‌ خونشونو پانسیون کرده بودند و همیشه بخصوص تابستونا که جزیره شلوغ می‌شد یه چندتایی اتاق برای اجاره دادن داشتن. از قرار معلوم نیتا قرار بود خیلی توی جزیره بمونه. چون کلی چمدون و اثاثیه‌های جورواجور دیگه با خودش آورده بود. نیتا وقتی به خونه‌ خانواده‌ مکری اومد بهشون گفت که تنها نیومده و یکی از دوستاشم همراهشه. جالبه هیچکدوم از اعضای خانواده‌ مکری هیچوقت دوستشو ندیدن. نیتا توی روزای اول اقامتش کل روز رو توی اتاقش بود. اون توی این مدت بیشتر اوقات داشت توی دفترش یادداشت می‌کرد. به گفته‌ خانواده‌ مکری چیزایی که نیتا می‌نوشت احتمالا شعر بودند.بعد از چند روز نیتا بعد از ظهر بیرون می‌رفت و توی هرکدوم از گردش‌های چند ساعتش به ساحل و صخره‌های جزیره سرمی‌زد. کم کم شناخت خانواده‌ مکری از نیتا بیشتر شد. نیتا بهشون گفت کارش شفابخش تله پاتیه. یعنی قدرتی داره که مریضا رو رو از راه دور معالجه می‌کنن. همینطور نیتا گفت اعتقاد داره توی زندگی قبلیش یه بار قبلا به آیونا اومده. شاید حرفای نیتا یه خورده برای خانواده‌ مکری عجیب بوده باشن ولی قرار نبود کسی از حرفاش نگران بشه. تابستون‌ها کلی آدم از جاهای مختلف کشور و حتی کشورهای دیگه به آیونا میومدن و بینشون آدم‌های عجیب غریبم کم نبود. پس خونواده‌ مکری هم یه جورایی به دیدن اینجور آدمای غیرعادی عادت داشتن.نیتا با خودش دو تا چراغ نفتی به اتاقش برده بود که کل شب هم روشن بود. او معمولا حوالی طلوع آفتاب می‌خوابید و تا نزدیک ظهر هم توی رختخوابش بود. پسر دوازده ساله مکری میگفت که نیتا خیلی به تپه‌ پری علاقه داشت و همیشه توی گشت زدناش یه سری به اونجا هم می‌زد. این تپه همون تپه‌ایه که گفتیم کلمبای قدیس اونجا با پریا حرف می‌زده. معلوم نیست نیتا روی تپه چیکار می‌کرد ولی هرچی بود اون گه‌گداری پنج شیش ساعت اونجا می‌موند. حتی بعضی وقتا هم توی سرمای شدید و یخبندان روی تپه می‌نشست. اون توی خونه هم دائم مراقبه می‌کرد و می‌رفت توی حالت خلسه.خلسه‌های نیتا واقعا خیلی طول می‌کشیدن. خانواده‌ مکری دیگه کم کم به مهمون عجیبشون عادت کرده بودند. هر چند سر کارش در نمی‌آوردن ولی اصلا هم دوست نداشتن دخالت کنن. کم کم وضع فرق کرد. نیتا گهگداری در مورد مکاشفه‌ها و پیغام‌های از دنیای باطن برای خانواده‌ی مکری می‌گفت. اینجور موقع‌ها نیتا تند حرف می‌زد و برای همین نمی‌شد بعضی از حرفاشو فهمید. به نظر خانم مکری بعضی وقتا حس می‌کرد که نیتا داره هذیون میگه. نیتا از یه مدتی به بعد دیگه پرده‌های اتاقشو اصلا بالا نمی‌کشید. با ادعای با این کار می‌تونست صورت مریضای قبلی خودش روی ابرا ببینه.کم کم خانواده‌ مکری به دلشوره افتادن. دیگه نیتا اون آدم جالب و باحال نبود که قبلا فکر می‌کردند. خانواده می‌ترسیدن که اون یه جور مشکل روانی داشته باشه. خانواده‌ مکری حتی خواستن دکتر خبر کنن ولی خود نیتا بهشون اطمینان داد که اصلا جای هیچ نگرانی‌ای نیست. اون بهشون گفت که اصلا به هیچ وجه نباید دکتر خبر کنن. حتی اگه خلسه‌ها بیشتر از یک هفته هم طول کشیدن بازم جای نگرانی نیست. نیتا بهشون گفت که همه چیز تحت کنترل و همیشه براش از اینجور اتفاقا میفته.خانواده‌ مکری ظاهرا با این موضوع موافقت می‌کنند. به نظر اونا حق با نیتا بود. اون یه زن عاقل و بالغ بود که می‌تونست هرکاری بکنه. البته تا زمانی که به خودش یا کس دیگه‌ای صدمه نزنه. پس فعلا خانواده‌ مکری دست نگه داشته بودند و کاری به کار نیتا نداشتن.صبح یک روز یکشنبه توی ماه نوامبر بود که نیتا با حال سراسیمه‌ای از پله‌ها اومد پایین. حالش خیلی خراب بود و واقعا هم به هم ریخته به نظر میومد. اون اصرار داشت که باید هرچه زودتر از جزیره بره. خانواده‌ مکری که نگران شده بودند ازش علت رفتنش رو پرسیدن. نیتا گفت که بهش حمله کردن. البته نیتا نگفت که کی‌ بهش حمله کرده. اون به خانواده مکری گفت که از قلمروی باطن صداهایی رو شنیده و بهش هشدار داده شده.واقعا اون موقع هیچ کدوم از حرفای نیتا با عقل جور در نمیومد. وضع ظاهری زن هم واقعا پریشون بود. چهره‌ نیتا رنگ پریده بود. انگار چیزی واقعا اون ترسونده باشه. موهاشم دیگه مثل سابق مرتب نبودن. اون گیسای خوش بافت و لخت مشکی، حالا موهای ژولیده پولیده روی شونه‌هاش شده بودن. عجیب‌تر این که کل جواهرهای نقره‌ای نیتا یه شبِ سیاه شده بودن.خانواده‌ مکری سعی کردن اون رو آروم کنن. اونا بهش گفتن حالشو می‌فهمن ولی توی روزای تعطیل هیچ قایقی از جزیره راه نمی‌افته و او باید تا دوشنبه صبر بکنه اما گوش نیتا به این حرفا بدهکار نبود. اون رفت طبقه‌ بالا کل وسیله‌هاش رو جمع کرد و بعدتر گفت که اصلا نیازی به کمکشون نداره. خودش تنهایی می‌تونه چمدوناش رو ببره اسکله. بعد نیتا چند ساعتی همینجوری با چمدوناش بیرون نشست و منتظر شد ولی خب روز یکشنبه بود و توی جزیره‌ خلوت آیونا خبری از هیچ قایق مسافربری یا باری نبود. نیتا چند ساعت باید تسلیم شد و دوباره برگشت مزرعه‌ مکری.اون بدون اینکه چیزی بگه مستقیم رفت توی اتاقش. اون تمام بعدازظهر توی اتاقش بود. حوالی شب بود که نیتا از پله‌ها پایین اومد. اصلا خبری از اون زن عصبانی و مضرب صبح نبود. نیتا خیلی ساکت و آروم بود. اون به خانم مکری گفت که نظرش عوض شده. خب خانواده‌ مکری واقعا حس می‌کردند کارای نیتا یه ذره عجیب غریبه ولی بازم به دلشون بد راه نمی‌دادن و امیدوار بودن که اتفاق خاصی نیافته.صبح فردا دختر مکری میره طبقه‌ بالا تا هم سری به نیتا بزنه و هم اگه بیدار باشه اتاقشو مرتب کنه. به محض اینکه دختر پشت در می‌رسه یه جور بوی سوختنی حس می‌کنه. چند بار در میزنه ولی نیتا جواب نمیده. دختر طاقت نمیاره و در رو باز می‌کنه. توی اتاق خبری از نیتا نبود و بوی سوختنی هم از کاغذها و جزوه‌هایی بود که نیتا توی شومینه سوزونده بود. کاغذا کامل سوخته بودند. پس دختر نتونست بفهمه روی اونا چی نوشته شده. یکی از چراغ‌های نفتی هنوز روشن بود. روکش‌های متکا هم اصلا دست نخورده بود. پس از شواهد و قرائن که نیتا دیشب اصلا نخوابیده.خود نیتا هم اصلا معلوم نبود کجاست. اولش دختر فکر کرد که ممکنه نیتا واقعا رفته باشه ولی نه اینطور نبود. چون همه‌ وسایل نیتا توی اتاق بودن. چمدونای پر لباس بغل تخت بودن. ماشین تحریر روی میز بود. انگشترها، ساعت و گیره‌های سر هم مرتب روی میز آرایش چیده شده بودند. به نظر دختر اومد که نیتا برای هواخوری بیرون رفته باشه ولی دختر مکری ماجرا رو به بقیه خانواده گفت و پدر و مادرش نگران شدن. وقتی نیتا تا ظهر خونه نیومد خانواده‌ مکری به اهالی جزیره خبر دادن. بعد یه گروه نجات هم دست به کار شدند تا دنبال نیتا بگردن.کل جزیره حدود دو هزار هکتار بود. پس خیلی بزرگ نبود ولی سوراخ سمبه‌های زیادی داشت که یک آدم غریبه راحت می‌تونست توشون گم بشه. مردم تا غروب دنبال نیتا گشتن ولی دیگه هوا سرد شده بود که نمی‌تونستن جستجو رو ادامه بدن. اهالی به خونه‌هاشون رفتن و دوباره صبح برای گشتن برگشتن ولی هنوز خبری از نیتا نبود. بعد یه عده سراغ با باتلاق زغال سنگ کنار دهکده رفتن. بعدا وقتی گروه نجات به حوالی تپه‌ای پری رسید، یکی از سگ‌ها پارس کرد.سگ گروه نجاتو به تپه رسوند. اونجا یک صحنه‌ وحشتناک انتظارشون می‌کشید. اونا اونجا جسد نیتا رو پیدا می‌کنن. زن به پشت روی زمین افتاده بود. دست‌ها و پاهای زن به صورت ستاره‌ای پنج پر باز شده بودند. نیتا کاملا برهنه بود و فقط یک ردای سیاه تنش بود. روی ردا نشانه‌های یک انجمن علوم خفیه رو دوخته بودند. یک صلیب نقره‌ای هم از گردن زن آویزون بود. البته رنگ صلیب نقره نبود؛ بلکه سیاه بود. توی دست زن هم یه چاقو بود. پس امکان داره خودش صلیب روی زمینو با چاقو کشیده باشه. پاهای نیتا زخم و زیلی بودن. انگار زن پا لخت از چیزی فرار کرده باشه.توی اکثر گزارش‌های هم اومده تن زن پر از خراش‌های مثل جای پنج گربه یا جانورانی مثل اون بوده ولی ترسناک‌ترین چیزی که سر صحنه پیدا می‌کنن حالت صورت سنگ شده‌ زن بود. انگار نیتا از یه چیزی به حد مرگ ترسیده باشه. اهالی جزیره واقعا مات و مبهوت مونده بودن. مردم دهکده بعدا گفتن که توی همون روز مرگ نیتا یه مرد ناشناس رو دیدن که کاپشن مشکی تنش بوده. بعضیا گفتن که همون شب مرگ نیتا چراغ‌های چشمک زن آبی رنگی رو دیدن ولی ارتباط اینا با مرگ نیتا اصلا معلوم نیست. دکترهایی که جسد نیکا رو بررسی کردن هم نتونستن علت مرگش بفهمن. چون هیچ زخم کشنده‌ای توی جسدش نبود.علت مرگ توی بعضی از گزارش‌ها سکته‌ قلبی و توی بعضیا هم سرمازدگی نوشته شده بود اما اینا همش حدس و گمانه. روزنامه‌های اون موقع هم از قول پلیس نوشته بودن که توی وسایل نیتا چندتا نامه‌ وحشتناک پیدا شده ولی در مورد این نامه‌ها کسی چیزی نگفته و برای همینم نمی‌دونیم توی این نامه‌ها چی نوشته شده بوده. هیچکس هم نتونست رد پای دوستی که نیتا ‌می‌گفت باهاش به جزیره اومده رو پیدا کنه. پس پرونده‌ مرگ نیتا فورناریو هیچ سرنخی نداشت.خانواده‌ مکری چند روز بعد از مرگ نیتا یک یادبود برای زن روی تپه پری گذاشتن. حالا توی قبرستان جزیره سنگ قبری به اسم نیتا وجود داره ولی مشخص نیست که جسد نیتا واقعا توی خود جزیره دفن شده باشه. عده‌ای می‌گن که اقوام و خانواده‌ نیتا جسدشو به لندن بردند و اونجا دفن کردن. خانواده‌ نیتا اون موقع لندن زندگی می‌کردند. مادر نیتا که اصالتا بریتانیایی بود با یک پزشک ایتالیایی الاصل ازدواج کرده بودن.بعد از مرگ نیتا خدمتکار خانواده خانم وارنی ادعا کرد که دو روز قبل از مرگ نیتا نامه‌ای از اون به دستش رسیده. توی نامه نیتا گفته بود اگر تا مدت زیادی ازم خبری نشد اصلا تعجب نکن. چون دارم روی یک ماجرای شفابخشی خیلی جدی تحقیق می‌کنم. البته که نمی‌دونیم منظور نیتا از تحقیق چی بوده. خانم وارنی میگه که نیتا قبل از رفتن به آیونا هم رفتاراش خیلی عجیب شده بوده. اون می‌گفت که نیتا وارد خلسه‌های طولانی می‌شد که اونو نگران می‌کرد.همونطور که گفتی پدر نیتا پزشک بود ولی خود نیتا برخلاف پدرش هیچ اعتقادی به پزشکی مدرن نداشت. اون بیشتر مجذوب علوم خفیه و طب معنوی بود. برای همینم نیتا بعدا عضو یک انجمن علوم خفیه در لندن به اسم آلفا و امگا شده. جالبه که پلیس اصلا در مورد این انجمن و ارتباطش به مرگ نیتا تحقیق نکرد ولی حدود یک سال بعد از مرگ نیتا بود که یکی از اعضای سابق این انجمن به اسم دیاند فورچوند به اسکاتلندیارد «Scotland Yard» رفت.  دیاند می‌گفت که می‌دونه چه بلایی سر نیتا اومده. برای اینکه بتونیم فرضیه‌ دیاند رو بفهمیم باید به چهل سال قبل برگردیم.توی سال ۱۸۸۷ فرقه‌ای به اسم «پگاه زرین» به دست یک فراماسون بریتانیایی به نام ساموئل لیدل مک گرگور مترز «Samuel Liddell MacGregor Mathers» تاسیس شد. وقتی ساموئل انجمن مخفیشو به راه انداخت، با یک دختر جذاب ۲۲ ساله به اسم موینا برگسون آشنا شد. موینا تو محافل علوم خفیه و جادوگری برای خودش اسم و رسمی به هم زده بود و همه اون رو یک روشن بین با استعداد فوق‌العاده با استعداد می‌دونستن. ساموئل و موینا خیلی زود عاشق هم شدن. اونا سه سال بعد با هم ازدواج کردند. موینا شریک اصلی ساموئل در پگاه زرین بود.این فرقه آموزه‌های نهضت عرفانی کابالا، کیمیاگری، طالع‌بینی و عرفان مصری رو با هم ترکیب کرده بود. انجمن با کمک موینا تونست صدها عضو جدید پیدا کنه و معبدهای مختلفی رو هم توی سراسر بریتانیا بسازه. جالبه بدونید آدمای مشهور زیادی عضو پگاه زرین بودند که از معروف‌ترینشون می‌تونیم به آلیستر کراولی «Aleister Crowley» و سر آرتور کانن دویل «Arthur Conan Doyle» اشاره کنیم ولی روزهای خوش پگاه زرین بالاخره تموم شدن.ساموئل کم‌کم با بقیه‌ رهبری انجمن به مشکل خورد. پگاه زرین بالاخره توی سال ۱۹۰۳ منحل شد ولی ساموئل و موینا اصلا نمی‌خواستن از انجمنی که با خون دل درستش کرده بودند دل بکنن. پس این زوج بعدا شاخه‌ جدیدی از انجمن خودشون به اسم آلفا و مگارو درست کردن.این انجمن جدید تقریبا همون پگاه زرینه منتها با اسم تازه آلفا. آلفا و امگا در عرض پونزده سال رشد بسیار خوبی داشت و تونست اعضای زیادی را جذب کنه ولی توی سال ۱۹۱۸ ضربه‌ مهلکی به آلفا و امگا وارد شد. توی اون سال ساموئل مرد تا موینا دست تنها بمونه. موینا بعد از مرگ شوهرش رهبر بلامنازع انجمن شد. همین جاست که دوست نیتا، دیاند وارد ماجرا میشه.دیاند سال ۱۹۱۹ یعنی یک سال بعد از مرگ ساموئل به عضویت شاخه اسکاتلندی انجمن آلفا و امگا در میاد. اون موقع دیاند فقط بیست سالش بود. منتها خود دیاند میگه که از نوجوونی قدرت‌های فراحسی یا سایکیک داشته. پس عضویت توی یک انجمن جادویی و وقف کردن خودش به علوم خفیه و طب معنوی انتخاب ایده‌آلی برای اون بوده. همینطورم بود. دیاند اونقدر توی کارش خوب بود که توی سال ۱۹۲۰ اونو به معبد لندن منتقل کردند تا مستقیما زیر نظر موینا کار کنه. اونجوری که دیاند میگه موینا واقعا از سخت کوشی و شوق زیادی دیاند برای کار کردن تحت تاثیر قرار گرفت ولی دیاند کم‌کم می‌فهمه موینا توی انجمن هیچ کاری نمی‌کنه و نه تنها اون بلکه هیچ کس دیگه‌ای رو هم آموزش نمیده.دیاند میگه که تو سخنرانی‌های انجمن هم فقط یک سری اطلاعات ساده و سردستی بعضی گروه می‌دادن. توی مراسم‌ها و آیین‌ها هم اکثر کارها رو به عهده‌ خود اعضا می‌ذاشتن. اینجوری دیگه دیاند می‌فهمه قرار نیست توی انجمن کسی چیزی یاد بگیره. سر همین به موینا پیشنهاد می‌کنم که بهتره روش آموزش انجمن آلفا و امگا رو عوض کنه و با یه سری دستورالعمل‌های واضح به رشد و پیشرفت اعضا کمک کنن. اون می‌گفت که این روش حتما می‌تونه باعث بشه اعضای جدید راحت‌تر جذب انجمن بشن. موینا با پیشنهاد دیاند موافقت می‌کنن.انجمن با تغییر رویه توی جذب اعضای تازه خیلی خوب کار می‌کنه. نیتا فورناریو هم یکی از همین اعضای تازه بود که اواسط دهه ۱۹۲۰ جذب انجمن شد. دیاند هم کم کم صاحب نفوذ و قدرت زیادی توی انجمن شده بود. اون توی این دوره به جز فعالیت خستگی ناپذیر توی انجمن کلی رساله و کتاب هم نوشت. همینم باعث میشه تا توجهات زیادی به اون جلب بشه. ظاهرا توی همین مرحله است که طاقت موینا تموم میشه. موینا بعدا دیاند رو از انجمن اخراج می‌کنن. درسته دیاند از این تصمیم موینا تعجب کرده بود ولی چون همیشه با رویه انجمن مشکل داشت هیچ مقاومتی نمی‌کنه و راحت از انجمن میره.دیاند بعدا تو یکی از نشریات علوم خفیه چندین مقاله در مورد بدرفتاری‌ها و سوء استفاده‌هایی که توی انجمن باهاش شده نوشت. البته که دیاند جایی مستقیما از الفا و امگا اسم نمی‌بره ولی میشه فهمید که منظورش چی بوده. دیاند حتی خودش یک انجمن تاسیس می‌کنه. چند وقت بعد دیاند متوجه میشه که نمی‌تونه به راحتی قلمروی اختری چیزی که می‌خوادو انجام بده. قلمروی اختری یا دنیای باطنی که در ادامه‌ پادکست از عبارت دوم براش استفاده می‌کنم همون دنیای معنویه که فقط ارواح و فرشتگان و همه‌ موجودات غیرمادی میتونن واردش بشن.این دنیای معنوی برای کسایی که با آیین‌ها و تشریفات علوم غریبه سر و کار دارند خیلی مهمه. دیاند هم یک روشن بین و فراحس بود که قبلا بارها وارد این قلمرو شده‌ بود ولی از وقتی که انجمن آلفا و امگا خارج شده بود هر وقت که وارد دنیای باطنی می‌شد حس خیلی مبهم و ناخوشایندی بهش دست می‌داد. مشکل دیاند فقط این نبود. اون گه‌گداری وقتی که مشغول کارهای عادی زندگی هم بود مکاشفه‌های غیبی رو حس می‌کرد.یکی از اولین آموزش‌هایی که توی انجمن‌های علوم خفیه به جادوگر و فراحس‌ها میشه اینه که این دو قلمرو رو هیچ وقت با هم قاطی نکنن. چون ممکنه بعدا نشه این دو دنیا رو از هم متمایز کرد و زندگی فرد کاملا از هم بپاشه ولی حالا به دلایلی دنیای باطنی وارد دنیای عادی دیاند شده بود و دیاند توی عادی‌ترین کارهای زندگیشم چیزی غیرعادی و ماوراء لطبیعه رو می‌دید.مکاشفه‌ها برای مدتی همینطور ادامه پیدا می‌کردن. بعدا دیاند حس کرد که کسی یا کسانی دارن تهدیدش می‌کنن. به گفته‌ خودش شیاطینی به دنیای باطنی اون نفوذ کرده بودن. دیاند حتی میگه که برای مدتی هرجا که می‌رفت بوی گربه سیاه به مشامش می‌رسید. این بوی عجیب به حدی زیاد بود که حتی همسایه‌های دیاند هم کلافه شده بودن. همونطور که احتمالا حدس بزنین دیاند به این فکر می‌کنه که ممکنه همه‌ این اتفاقات عجیب و غریب نتیجه‌ جادوی سیاهی باشه که بر علیهش به کار گرفته شده.دیاند بعدتر به یک مراسم جن‌گیری متوسل میشه. این مراسم یه جورایی کار می‌کنه. البته دیاند این کار فقط از دست بوی بد گربه‌ها خلاص می‌شه ولی نزدیکی‌هایی اعتدال بهاری وضعیت بدتر هم میشه.زمانی که این اتفاقات می‌افتاد حدود سال ۱۹۲۸ بود. یعنی یک سال قبل از اینکه نیتا به اون شکل مرموز بمیره. اعتدال یه دوره‌ایه که گفته می‌شه حجاب بین دنیای جسمانی و باطنی خیلی نازک میشه. توی همین دوره‌است که نهان بینا و عالمای علوم خفیه بیشترین سفرهاشون به قلمروی معنوی انجام میدن و حتی جلساتی رو هم اونجا برگزار می‌کنن.با اتفاقاتی که این چند وقته برای دیاند افتاده بود اون فکر می‌کنه که بهتره یه مدت کاری به دنیای باطنی نداشته باشه ولی به دلایلی دیاند یک بار مجبور میشه به این قلمرو سر بزنه. برای همین تصمیم می‌گیره که تا جای ممکن تمام جوانب احتیاط رو رعایت کنه. اون حتی چند نفر از دوستاش تو خونش جمع می‌کنه تا حین جلسه مراقب جسمش باشن. دیاند بعد از اینکه مطمئن میشه همه چیز خوبه وارد حالت خلسه میشه.به محض اینکه دیاند از حجاب دنیای جسمانی رد میشه وارد دنیای باطنی می‌شه، یکی بهش حمله می‌کنه. حمله کار کسی نبود جز راهنمایی سابق خودش موینا. به محض اینکه دیاند وارد دنیای باطنی شد موینا جلوش ظاهر شد. مینا ردای سیاهی مخصوص اعضای انجمن رو پوشیده‌ بود. موینا جوری رفتار می‌کرد انگار نگهبان دنیای باطنیه. اون به دیاند گفت که دیگه حق اومدن اینجا رو نداره ولی دیاند جلوش ایستاد و گفت که این اصلا به تو ربطی نداره.بعد از اینکه دیاند این حرف رو میزنه تمام بدنش به لرزه میفته و یه لحظه بعد هم از جای بلندی پرت میشه. وقتی دیاند به خودش میاد میبینه که توی دنیای جسمانیه. ظاهرا موینا واقعا اونو از دنیای باطنی پرت کرده بیرون ولی دیاند همونجایی که وارد خلسه شده بود نبود؛ بلکه یه گوشه دیگه‌ای اتاق پرت شده بود. کل اتاق هم انگار یک گردباد از وسط اتاق رد شده باشه به هم ریخته بود. دیاند هم با دیدن این وضع عصبانی شد. اون اصلا دلش نمی‌خواست به آدم از خودراضی‌ای مثل موینا اجازه بده پیروز از این مبارزه بره بیرون.دیاند توی گفته‌هاش هیچ وقت نمیگه که دقیقا بعد چه اتفاقی افتاده ولی میگه که بالاخره توی یه مبارزه‌ دیگه در دنیای بازی موینا رو یک بار برای همیشه شکست‌ داده. دیاند میگه که وقتی از مبارزه‌ آخرش با موینا وارد دنیای جسمانی میشه، می‌فهمه کل بدنش پر از زخمه. اون متوجه میشه که بالاتنه‌اش پر از خراش‌هایی مثل جای پنجره گربه‌ است. انگار نه به لحاظ روحی بلکه به لحاظ جسمی هم بهش حمله شده بوده.دیاند بعد از این ماجرا با دوستاش حرف می‌زنه و جالب اونا هم تجربه‌هایی مثل اینو داشتن. ظاهرا موینا به بقیه اعضای سابق انجمن حمله کرده. معلوم میشه که موینا این بلا رو سر هر کسی که ازش کینه داشته یا ازش بدش میومده می‌آورده. بعضی از اعضای انجمن مثل دیگران وقتی به حال خودشون برگشتن دیدن تمام بدنشون پر از جای خراشه. برای همین هم وقتی دیاند خبر مرگ نیتا رو شنید و فهمید که بدن دوست سابقش پر از جای خراش بوده اصلا شک نکرد که کار کار مویناست.اونجوری که دیاند می‌گفت نیتا تمام نشونی‌ای حملات فراحسی رو داشته. معمولا شخص بعد از این جور حمله‌ها واقعا به وحشت میفته. یه جور وحشتی که ممکنه باعث بشه شخص مجبور بشه تمام شب بیدار بمونه و حتی دو تا چراغ نفتی رو روشن بذاره. فرد ممکنه که یه جورایی به لحاظ عصبی خسته و کوفته بشه یا یه وزن سنگینی رو روی سینه‌اش حس کنه. حتی ممکنه فرد حضور یک موجود نامرئی رو حس کنه.حالا این نشونی‌ها رو با وضع و حال روزای آخر نیتا مقایسه کنید. نیتا روزهای آخرش خیلی خسته و پریشان بود. او حتی چند روز قبل از مرگ گفته بود که کسی بهش حمله کرده. پس این فرضیه دیاند یه جورایی می‌تونست درست باشه ولی فرضیه دیاند یه مشکل خیلی اساسی داشت. اونم این بود که موینا ژوئیه‌ ۱۹۲۸ فوت کرده بود. موینا دقیقا چند ماه بعد از اینکه توی اون مبارزه از دیاند شکست خورد مرد و وقتی هم که نیتا کشته شد حدود یک سال بعد از مرگ موینا بود. پس اگه حمله به نیتا کار موینا بوده اون زن برای این کار باید از گور برگشته باشه.البته لازم هم نیست خود موینا به نیتا حمله کرده باشه. شاید موینا از نوچه‌ها خواسته باشه این کارو بکنن. البته که هنوز برای این گمانه‌زنی‌ها هیچ مدرکی نداریم. شاید هم نیتا خودش مسبب مرگ خودش بوده. یعنی به مرحله‌ای رسیده که دیگه نمیتونسته دنیای جسمانی باطنی رو از هم جدا کنه. این مشکل یه جورایی شایعه.نتیجه‌ یک تحقیق توی سال ۲۰۱۷ از عواقب ترسناک مراقبه‌های سنگین راهب‌های بودایی گفته؛ وحشت‌زدگی، بی‌خوابی، زودرنجی و علائم دیگه بعدا سراغ خیلی از افرادی که از مراقبه‌های طاقت‌فرسا رد شدن اومده. برای همین گفته می‌شه که همیشه یه مرز باریک بین ارتباط‌های معنوی و دیوانگی وجود داره.نیتا هم به دلایلی که می‌دونید خیلی از علائم مشکلات روانی بعد از گذر از همچنین سفرهای معنوی سنگین رو داشته. توهمات، هذیان‌گویی، پریشانی‌های ظاهری همه می‌تونن جزئی از این علائم باشن. ممکنه نیتا بعد از هر بار سفر به دنیای باطنی ارتباطش رو بیشتر با دنیای جسمانی از دست داده باشه و به مرحله‌‌ای رسیدگی برهنه و خنجر به دست از دست کسی که تصور می‌کرده دنبالشه فرار کرده‌ باشد.یک فرضیه دیگه هم در مورد مرگ نیتا وجود داره. این فرضیه به گوگرد ربط پیدا می‌کنه. گوگرد به گفته‌ عرفا انرژی منفی اشیا جسمانی و معنوی رو بیرون می‌کشه. توی خیلی از آینه‌ها هم برای بیرون کشیدن ارواح شریر از گوگرد استفاده میشه. پس ممکنه نیتا از گوگرد برای دفاع از خودش استفاده کرده باشن. جالبه که یکی از مراسم‌های اصلی انجمن پگاه زرین با گوگرد انجام میشه. این طور که گفته می‌شه این مراسم به اعضای انجمن کمک می‌کنه از بدترین اوضاع روحی و روانی نجات پیدا کنن. پس صد در صد به نیتا هم نحوه‌ استفاده از گوگرد برای همچین مراسم‌هایی آموزش داده شده.البته جایی گفته نشده که نیتا توی وسایلش بلور گوگرد داشته باشه ولی یه سرنخ داریم. اونم این که خیلی از زیورآلات نقره‌ای نیتا چند روز قبل از مرگش سیاه و کدر شدن. همونطور که حدس می‌زنیم این اتفاق وقتی میفته که نقره با گوگرد تماس داشته باشه. پس ممکنه شب مرگ نیتا اینجوری بوده باشه. نیتا که کم کم به وضع فلاکت باری افتاده، توی اتاق تمام لباساشو درمیاره و فقط یک ردای سیاه می‌پوشه. اون با سوزوندن گوگرد مراسم دور کردن نیروهای تاریکی رو شروع می‌کنه ولی نیروهای شریر نه تنها ازش دور نمی‌شن؛ بلکه بهش فشار میارن. برای همین نیتا از خونه می‌ره بیرون و سراغ تپه‌ پری میره.این تپه به خاطر خاصیت ماوراییش بهترین جایی بوده که به ذهن نیتا میومده. توی حالی که نیتا از خونه تا تپه‌ پری می‌دویده واقعا به خاطر دود گوگرد گیج و منگ بوده و حتی ممکنه که یه سری مکاشفه‌های عجیب هم داشته. نیتا وقتی به تپه می‌رسه چاقوشو درمیاره روی زمین علامت می‌زنه. بعد خودشو زخمی میکنه و روی چمن‌ها دراز می‌کشه تا بتونه خودشو نجات بده. توی همین حال هم یه چیز سنگینی روی سینه نیتا فشار میاره. شاید هم روح شریر موینا رو میبینه که داره بهش حمله می‌کنه.تو همین لحظات که نیتا سکته قلبی می‌کنه و بدنش سست میشه. البته یکی دیگه از فرضیه‌ها هم اینه که نیتا موقعی که به تپه‌ پری رسیده فروپاشی عصبی داشته و بعدشم سکته‌ قلبی کرده. بعضیا میگن که نیتا اونقدری از دنیای جسمانی فاصله گرفته که نمی‌دونسته توی سرمای شدید روی تپه دراز کشیده و همونجا هم یخ‌زده.شاید همه‌ این فرضیه‌ها درست باشند و شاید هم هیچ کدومشون. شاید واقعا کسی به نیتا حمله کرده باشه و اونو کشته باشه. توی گزارش‌ها حداقل یک جا در مورد مرد کاپشن مشکی حرف زده شده. این آدم ممکنه توی قتل نیتا دست داشته باشه. شاید هم نیتا قبل از اینکه این آدم بهش حمله کنه از ترس مرده. شاید هم همون دوستی که نیتا میگه باهاش به جزیره اومده قاتل نیتا بوده باشه اما چراغ‌های چشمک زن آبی که مردم شبای قبل از مرگ نیتا دیدن چی؟ شاید موجودات فضایی، شاید هم پریا سراغ نیتا اومده باشن.داستان مرگ نیتا فورناریو واقعا از یک جایی به بعد اونقدر آشفته و عجیب میشه که یه جورایی می‌تونیم هر چیزی رو علت مرگش بدونیم. شاید جواب معمای مرگ نیتا توی تابوتش باشه.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/معمای-نیتا-فورناریو-id4963250-id521399174?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D9%86%DB%8C%D8%AA%D8%A7%20%D9%81%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 16:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای پروژه مونتاک</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%A9-d1fqfx79ay4c</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»تصور کنین روزی بفهمین که قبلا آدم دیگه‌ای بودین و تمام مدتی که ظاهرا سرکار می‌رفتین و یه تعمیرکار ساده بودین، داشتین روی یه ماموریت فوق محرمانه کار می‌کردین. البته بدون اینکه خودتون بدونین. اگه همچین ماجرایی قابل باور نیست بهتره بدونیم این دقیقا همون اتفاقی که برای پرستون نیکولز «Preston Nichols» افتاده.سلام. شما دارید به پادکست طلسم گوش می‌کنید. من لیدا هستم و با سومین قسمت از پادکست طلسم همراه شمام. در هر قسمت پادکست طلسم قراره از ترسناک‌ترین و اسرارآمیزترین اتفاقات تاریخی بشنوید. موضوع قسمت سوم پادکست طلسم در مورد پروژه‌ مونتاکه. پروژه مونتاک یه برنامه‌ تحقیقاتی فوق‌العاده سری بود که از دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ توی لنگ آیلند «Long Island» انجام شد. این پروژه ممکنه مادر همه‌ تئوری‌های توطئه درباره‌ دولت آمریکا باشه. داخل این پروژه آدم‌ربایی، دستکاری آب و هوا، به وجود آوردن هیولا، سفر در زمان و خیلی اتفاقات دیگه افتادن.مونتاک دهکده‌ایه که توی دماغه شرقی لانگ آیلند یعنی توی شرقی‌ترین بخش این شبه جزیره قرار گرفته. این شبه جزیره چند ساعتی تا شهر نیویورک فاصله داره. منتاک یه دهکده‌ بندریه و بیشتر برای موج سواری و ماهیگیری شناخته میشه. برای همینم به جز گردشگرایی که توی تعطیلات به مونتاک میان، این دهکده ساحلی اکثر اوقات خلوته. مونتاک تو دنیا به یک دلیل دیگه هم شناخته میشه و اون هم انجام گرفتن یکی از مرموزترین پروژه‌های محرمانه دولت آمریکاست.ماجرای پروژه‌ مونتاژ با مردی به اسم پرستون نیکولز شروع میشه. بیشتر اتفاقایی که تو پادکست امروز قراره بشنوید از زبان پرستون هستن. پرستون ذهن پراکنده‌ای داشته. از اون جور آدمایی بود که مدام باید چیزی یاد می‌گرفت یا اینکه مشغول تحقیق و ساختن چیزای جدید بود. یکی از سرگرمی‌های جدی اون جمع کردن کلکسیون ابزار آلات و تجهیزات ارتباطات رادیویی بود. پرستون توی حیاط خونش یه آزمایشگاه درست کرده بود و توی وقتای بیکاری اونجا آزمایش می‌کرد. خود پرستون همونطور که توی کتابش گفته از دانشگاه مدرک مهندسی برق با تخصص الکترومغناطیس گرفته.اون اوایل دهه‌ هفتاد برای یه پیمانکار دولتی توی بندر ملویل «Melville» کار می‌کرد. این بندر کوچیک حدود دو ساعت از مونتاک فاصله داشت. پرستون حدود سال ۱۹۷۱ درگیر یک پروژه‌ فرعی هم بود. توی این سال به پرستون بودجه‌ای داده میشه تا بتونه در مورد تله‌پاتی تحقیق کنه. اون دقیقا نگفته چه کسی یا چه سازمان و شرکتی این بودجه رو بهش داده؛ ولی نتیجه مطالعه پرستون جالبه. اون میگه که مطالعات نشون دادن تله پاتی صددرصد امکان‌پذیره. نتیجه‌ دیگه‌ای که اون بهش رسید این بود که موج‌های تله پاتی خیلی شبیه موج‌های رادیویی هستن.پرستون که واقعا مجذوب پر رمز و راز تله پاتی و نیروهای ماورایی شده بود، به تحقیقاتش ادامه میده. توی مرحله‌ بعدی تحقیقات، اون از چند متخصص فراحس دعوت به همکاری می‌کنه. همه چیز تا حدود سه سال خوب پیش می‌رفت تا اینکه پرستون متوجه یه اتفاق خیلی عجیب میشه. هر روز سر ساعت به خصوصی مغز همه‌ آدمای فراحس از کار می‌افتاد. با اینکه توی اون موقع فراحس‌ها هنوز هوشیار و متمرکز بودن؛ ولی دیگه انگار هیچ توانایی فراحسی‌ای نداشتن.پرستون تا مدت‌ها نمی‌دونست چه خبر شده. به نظرش باید یه سیگنال الکترومغناطیسی واقعا قوی این تداخل رو به وجود آورده باشه. پرستون بعدا با دستگاه‌هاش یه فرکانس خیلی قوی رو پیدا می‌کنه. جالبه که وقتی این فرکانس می‌رفت فراحس‌ها دوباره به حالت اولشون برمی‌گشتن. حالا پرستون مطمئن بود که هر چی هست زیر سر همین سیگناله؛ اما این کافی نبود. اون باید حتما منبع این سیگنال رو پیدا می‌کرد.پرستون اوایل سال ۱۹۷۴ با آنتن تلویزیون و وسایل دیگه یک دستگاه ردیاب مخصوص درست کرد. این دستگاهی که شبیه به یک آنتن معمولی بود، روی سقف ماشین نصب می‌شد. او بعدا با ماشینش همه جای لانگ آیلند رو گشت تا بتونه قدرت سیگنال رو توی محل‌های مختلف اندازه‌گیری کنه. وقتی اونبه دماغه شرقی جزیره یعنی مونتاک رسید سیگنال‌ها قوی‌تر شدن. دستگاه ردیاب، پرستون رو به نقطه‌ خاصی از مونتاک رسونده بود. البته اینجا هر جایی نبود؛ بلکه ایستگاه نیروی هوایی مونتاک بود. ارتش آمریکا این ایستگاه را ۳۲ سال قبل توی سال ۱۹۴۲ ساخته بود.هدف از ساخت این ایستگاه دفاع در مقابل زیردریایی‌های ارتش آلمان نازی تو جنگ جهانی دوم بود. معماری این دستگاه طوری بود که تا جای ممکن نیروهای دشمنو فریب بده. پشت بوم ساختمان‌های این ایستگاه مثل کلبه‌های سنتی منطقه‌ نیوانگلند «New-England» ساخته شده بود. حتی روی ساختمون یک باشگاه، مناره درست کرده بودند تا شبیه کلیسا بشه.اوایل دهه‌ ۱۹۶۰ یعنی ۱۴ سال قبل از اینکه پرستون به این ایستگاه بیاد، یک برج رادار ۲۵ متری با یک آنتن غول آسا توی ایستگاه نصب شده بود. این آنتن یکی از ۱۲ تا آنتن مخصوصی بود که آمریکایی‌ها توی دوران جنگ سرد برای شناسایی هواپیماهای اتحاد جماهیر شوروی ساخته بودند. این برج رادار توی دوره‌ای که توجه پرستون رو به خودش جلب کرده بود، یکی از قوی‌ترین برج‌های رادار جهان به حساب میومد.پرستون که بیرون ایستگاه نیروی هوایی مونتاک وایساده بود، آنتن بزرگی رو می‌دید که از همه‌ درختا بلندتره و از دور هم راحت دیده میشه. اون شک نداشت منبع سیگنال‌های مخربی که دنبالش می‌گرده همین برجه. اون خیلی کنجکاو شده بود بفهمه تو این برج چه خبره و چه پروژه‌ای داره انجام میشه؟ همونطوری که پرستون حدس می‌زد، ایستگاه امنیت بالایی داشت.توی محوطه و دم در ورودی نگهبان گذاشته‌ بودن. روی حصارها و دیوارها هم به فاصله‌ کم پر از دوربین مدار بسته بود؛ ولی پرستون که خیال عقب‌نشینی نداشت، رفت طرف یکی از نگهبانان. اون از نگهبان پرسید که این برج رادار بزرگ کارش چیه؟ همونجوری که مشخص بود نگهبان خیلی خوش‌اخلاق نبود؛ ولی لابه‌لای حرفای نگهبان شنید که برج رو اداره هوانوردی فدرال راه انداخته.نگهبان بعد از گفتن اینا به پرستون گفت بهتره تا دردسری برای خودش درست نکرده، هر چه زودتر از اینجا بره. اداره هوانوردی فدرال یک سازمان دولتیه. این سازمان بیشتر مسئول نظارت روی هوانوردی غیر نظامی مثل پروازهای تجاری و شخصیه؛ ولی چرا همچین سازمانی باید توی یه پایگاه نظامی پروژه راه انداخته باشه؟پرستون که دنبال دردسر نبود حرف نگهبان گوش کرد و سوار ماشین شد تا برگرده خونه؛ ولی توی راه همش به جواب سوال فکر می‌کرد. ده سال از این ماجرا گذشت تا این که توی سال ۱۹۸۴ یکی از دوستای پرستون بهش خبر داد که ایستگاه متروکه شده بود. این دوست بهش گفت که به نظر حالا نباید رفتن به اونجا خیلی سخت باشه. پرستون همین کارو کرد و همراه دوستش به ایستگاه رفتن. پرستون دوستش خیلی راحت بدون هیچ دردسری وارد ایستگاه میشن.ایستگاه سابق وضع خرابی داشت. همه‌ در و پنجره‌ها باز مونده بود. توی محوطه و راهروی ساختمان‌ها هم پر از ورق پاره و کاغذهای جورواجور بود. توی ساختمونای دیگه هم تا چشم کار می‌کرد آهن‌پاره، قطعه‌های دستگاه‌ها پخش و پلا بود. اینطور که به ذهن پرستون رسید انگار ایستگاه خیلی با عجله تخلیه شده. پرستون دور و اطراف پایگاهو گشت تا اینکه به یک ساختمان نیمه مخروبه رسید که داخلش کلی دستگاه با برق فشار قوی مونده بود. این دستگاه‌ها خیلی پیشرفته‌تر از اون چیزی بودند که پرستون بتونه ازشون سر دربیاره.درسته پرستون سر از کار این دستگاه‌ها در نمی‌آورد؛ ولی با دیدن دستگاه‌های رادیویی فکر بکری به سرش زد. گفتیم که پرستون کلکسیونر تجهیزات ارتباطات رادیویی بود. برای همین به دوستش میگه که می‌خواد یه سری از این دستگاه‌ها رو به خونش ببره. البته اون خیال دزدی نداشت؛ بلکه پرستون بعدا از خونه به یک شرکت دفع زباله که پیمانکار دولت بود تلفن می‌کنن. اون بعد از اینکه مطمئن میشه قرار تجهیزات اوراق بشه به مسئول اونجا میگه می‌تونه تجهیزات اونجا رو بخره.اولش شرکت زیر بار نمیره؛ ولی متصدی که پرستون باهاش صحبت کرده بود، اونو به این نماینده معرفی می‌کنه. پرستون بعدا با این نماینده قرار می‌زاره و اون و توی بایون «Bayonne» نیوجرسی «New Jersey» می‌بینه. پرستون هیچوقت اسم این آدم رو نمیگه. ظاهرا قرار اون‌ها هم کاملا مخفیانه بوده. مرد به پرستون یه کاغذ دست نوشته میده. این کاغذ ظاهرا هیچ جوره نمی‌تونست یه سند رسمی باشه. چون مهر و امضا یا علامت هیچ شرکت و سازمانی روش نخورده بود. مرد به پرستون میگه کافیه این کاغذو نشون بدی تا راحت بزارن بری داخل ایستگاه. پرستون کمی شک داشت؛ ولی چون واقعا تجهیزاتو می‌خواست حاضر بود هر کاری لازمه بکنه.بالاخره پرستون و یکی از دوستاش به اسم برایان برای برداشتن تجهیزات به ایستگاه میرن. رایان یکی از متخصصان فراحسی بود که توی تحقیقات پرستون باهاش کار کرده بود. پرستون وقتی به ایستگاه نیروی هوایی مونتاک میرسه، به جای اینکه مثل سری قبل یواشکی برن داخل، دست‌نویس رو به نگهبان نشون میدن. نگهبان بعد از خوندن کاغذ به اونا اجازه میده برن داخل؛ ولی میگه که همین یک باره و دوباره حق ندارین اینجا بیاین.پرستون و برایان موافقت می‌کنن. اونا برای اینکه بهتر از وقتشون استفاده کنن از هم جدا میشن. وقتی دوباره به هم می‌رسن برایان لحظه‌ای که پاشو تو ایستگاه گذاشته حس دلشوره‌ عجیبی سراغش اومده. بریان میگه ارتعاش‌های غیرعادی رو همینجا حس می‌کنم. پرستون خیلی زود به برایان میگه که بهتره کمی تمرکز کنه تا ببینه می‌تونه چیزی تشخیص بد؟. برایان موافقت می‌کنه. نتیجه‌ تمرکز برایان هر دو نفر را مات و مبهوت می‌زاره.برایان توی حالت تمرکز به پرستون میگه چیزایی که دارم حس می‌کنم اصلا با عقل جور در نمیاد. برایان بعدتر به پرستون میگه تو قبلا اینجا یک تکنسین بودی و همین‌جا کار می‌کردی؛ ولی وقتی اوضاع خراب شده اینجا رو ول کردی. برایان بعدا گفت آزمایشی که پرستون اینجا انجام می‌داده برای کنترل ذهن بوده. رفتن پرستون به ایستگاه نیروی هوایی مونتاک واقعا مسیر زندگیش عوض می‌کنه.بعد از این ماجرا هر سری یه آدم غریبه نمی‌شناخت بهش می‌گفت که اطلاعات تازه‌ای داره. مثلا یه نفر سر زده به خونه‌ پرستون و بهش میگه که قبلا توی دهه‌ هفتاد باهاش تو ایستگاه همکار بوده؛ ولی تا جایی که پرستون می‌دونست اصلا همچین چیزی ممکن نبود. چون پرستون این مدت سیزده سال مهندس برق یه شرکت بود و اوقات فراغتش هم راجع به تله‌پاتی تحقیق می‌کرد.در ضمن پرستون هیچ خاطره‌ای از دوره‌ای که توی ایستگاه مونتاک کار کرده باشه نداشت. هیچ کدوم از گفته‌های این مرد نمی‌تونستن واقعیت داشته باشن. پرستون که ذاتا آدم کنجکاوی بود، می‌خواست هر جور شده سر از این ماجراها در بیاره. اون توی سال ۱۹۸۴ یه چادر برداشت. رفت تو سالن مونتاک اردو زد تا بتونه به این روش بیشتر با مردم تماس داشته باشه.تو این ماموریت شناسایی، کار پرستون این بود که هر روز توی ساحل خیابون یا کافه به هر آدمی که می‌رسه ازش بپرسه ندیدی توی این مدت تو مونتاک اتفاقی عجیب و غریبی بیفته؟ جالبه که این ترفند جواب میده؛ چون مردم مونتاک خیلی ماجراهای عجیب برای تعریف کردن داشتند. بیشتر اتفاقات عجیبی که مردم برای پرستون کردن به آب و هوا مربوط می‌شد. مثلا کسی به پرستون گفت یک بار دیده وسط تابستون برف باریده. یکی دیگه گفت گاهی وقتا حتی وقتی که پیش بینی هواشناسی هوای آفتابی بوده طوفان تگرگ راه افتاده. یک بار هم حیوانات وحشی به دلیلی رم کردن و وارد دهکده شدند و کلی خسارت به مردم زدن.پرستون هنوز گیج بود و نمی‌دونست قضیه از چه قراره. پس بعد از چند روز به خونش برگشت. چند ماه بعد سر و کله‌ یه غریبه دیگه جلوی خونش پیدا شد. ماجرا نوامبر ۱۹۸۴ اتفاق افتاد. اون روز مردی به اسم دانکر کامرون «Dunker Cameron» جلوی در آزمایشگاه خونگی پرستون ظاهر شد. دانکن به پرستون گفت که از علاقه‌اش به وسیله‌های رادیویی شنیده و می‌خواد ازش برای تمرین کردن یکی از وسیله‌هاش کمک بخواد. پرستون که سرش برای این کار درد می‌کرد، فوری موافقت کرد و گفت که بهتر بره دستگاه‌ها و بیاره.توی همین رفت‌وآمدها بود که این دو نفر رفاقتی به هم زدن. جالبه دانکن هم توانایی فراحسی داشت. یه روز فکری به سر پرستون میزنه. از دانکن می‌پرسه که نظرت چیه با هم یه سفر تحقیقاتی انجام بدیم؟ احتمالا می‌دونین و می‌تونید حدس بزنید قرار پرستون دانکن رو کجا می‌بره. این دو دست سوار ماشین میشن و به ایستگاه میرن.این دفعه هر دو نفر به جای اینکه از جلوی نگهبان رد شن، یواشکی وارد ایستگاه میشن. پرستون پیش خودش فکر می‌کرد که بهتره دانکن رو ببره داخل ایستگاه و ببینه اونم میتونه مثل برایان فرکانس‌های عجیب اونجا رو حس کنه؟ این سری اما حتی از دفعه قبل اتفاقای عجیب‌تری میفته. رفتار دانکن به محض ورود به ایستگاه عوض میشه. تا اینکه برای اون چند لحظه، مثل یک راهنمای تور یک ریز در مورد ساختمان‌ها و تاسیساتی که می‌دید حرف می‌زنه.دانکن حتی وقتی که از جلوی چند تا تابلوی دود زده و کهنه رد شد، به پرستون گفت که این‌ها تابلوی اعلانات ایستگاه بوده و کارکنان مجموعه‌ اینجا آگهی‌های جدیدو می‌خوندن؛ ولی دانکن از کجا همه‌ اینا رو می‌دونست؟ اینو خود دانکن هم نمی‌دونست. به قول خودش فقط می‌دونست. دانکن و پرستون بعدا به اتاقی میرن که دانکن میگه قبلا اتاق فرستنده بوده. تا اینکه با رفتن به این اتاق وارد یک حالت خلسه خیلی قوی میشه.خلسه‌ دانکن اونقدر عمیق بود که پرستون مجبور میشه با چند سیلی اونو به حال خودش بیاره. پرستون و دانکن که هر دو ترسیده بودند، تصمیم می‌گیرند هر چه زودتر از اونجا برن. ماجرای ایستگاه مونتاک هر دو نفر رو حسابی غافلگیر کرده بود؛ ولی پرستون هنوز دست بردار نبود. پرستون بعدا سعی می‌کنه که از تکنیک‌های فراحسی که تو مطالعاتش یاد گرفته بود، برای برگردوندن خاطره‌های سرکوب شده دانکن استفاده کنه. این کارها جواب میدن و دانکن کم‌کم چیزهایی از ایستگاه نیروی هوایی یادش میاد.دانکن یادش میاد خودش یکی از سوژه‌های آزمایش توی تاسیسات زیرزمینی مونتاک بوده. این کشف هر دو نفر را شوکه کرد؛ ولی بعدا دانکن چیز وحشتناک‌تر رو هم به یاد آورد. همینطور که دانکن داشت از اتفاقاتی که توی زیرزمین‌های ایستگاه مونتاک افتاده بود، از دهنش دراومد که قرار بوده پرستون رو توی آزمایشگاهش به قتل برسونه. ظاهرا دانکن شستشوی مغزی شده بود تا طبق دستور پرسون رو بکشه و بعدشم آزمایشگاه خونگیشو منفجر کنه.دانکن که وحشت پرستون رو می‌دید گفت که اصلا خودش درست نمی‌دونه چطور مجبورش کردند این کارو بکنه و اصلا هم از نقشه‌های کسایی که اجیرش کردن چیزی نمی‌دونه. پرستون حرفای دانکن رو باور می‌کنه. به نظر دانکن تو این قضیه واقعا بی گناه بوده. برای همین تصمیم می‌گیرند تا ماجرا را به صورت علنی فاش کنند. هر چند هنوز جزییات زیادی از ماجراهای پروژه‌ مونتاک مبهم باقی مانده بود؛ ولی چون هر لحظه ممکن بود یکی از اون‌ها به قتل برسه. بهترین راه چاره افشاگری بود.انجمن فرآیندشناسه آمریکا قرار بود ژوئیه ۱۹۸۶ کنفرانسی برگزار کنند. پرستون اونجا سخنرانی کرد و به حاضران جلسه در مورد آزمایش‌های مخفی که توی ایستگاه نیروی هوایی مونتاک انجام شده بود گفت. خبر افشاگری‌های پرستون توی مدت کمی پخش شد و خیلی‌ها در مورد ماجرا اطلاع پیدا کردن. بعدا مطابق انتظار آدم‌های تازه‌ای با اطلاعات دست اول با پرستون تماس گرفتن.یکی از این آدم‌ها یه سناتور بود که فقط به شرط مخفی نگه داشتن هویتش حاضر شد با پرستون صحبت کنه. سناتور ادعا می‌کرد که ایستگاه نیروی هوایی مونتاک سال ۱۹۶۹ کاملا از رده خارج شده. به گفته‌ سناتور بعد از سال ۱۹۷۰ روی کاغذ ایستگاه مونتاک از نقشه‌ دولت آمریکا حذف میشه. یعنی هیچ سندی در مورد فعالیت‌هایی که اونجا انجام شده، توی هیچکدوم از بایگانی‌های دولتی ثبت‌ نشده. معنی این حرف برای پرستون بود که پروژه‌ مونتاک از لحظه‌ای که ثبت اسناد قطع شده و شروع به کار کرده؛ ولی با کمال تاسف پرستون با این اطلاعاتی که داشت دستش به هیچ جا بند نبود.همینطور چهار سال بدون هیچ گره گشایی از ماجرای پروژه‌ مونتاک گذشت؛ ولی یک روز اتفاقی افتاد که باعث شد تمام تکه‌های پازل سر جای خودش چیده بشه. توی اون روز به خصوص در سال ۱۹۹۰ پرستون مشغول لحیم کاری یکی از آنتن‌ها روی پشت بوم آزمایشگاهش بود. پرستون می‌خواست چندتا سیم به هم وصل کنه که برق اونو می‌گیره. برق گرفتگی باعث میشه که پرستون خاطراتش رو دوباره به یاد بیاره. بالاخره پرسون بعد از سال‌ها حاشا قبول می‌کنه که واقعا برای دوره‌ای از سال ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۳ دانشمند بوده و توی پروژه‌ مونتاک کار می‌کرده.پرستون قبلا هیچ جوره نمی‌تونست با زمان‌بندی این پروژه کنار بیاد. حتی اگه به نحوی قبول می‌کرد که زمانی یک دانشمند بوده؛ ولی نمی‌تونست قبول کنه که تو سال ۱۹۷۳ یعنی زمانی که مهندس برق بود و توی اوقات فراغت روی تله پاتی تحقیق می‌کرد یک دانشمند هم بوده باشه. اصلا چنین چیزی شدنی نبود؛ ولی حالا پرستون چیزهای دیگه‌ای از ماجراهای اون سال رو به یاد می‌آورد که همه چیز رو ممکن می‌کرد.تکه‌های پازل گمشده‌ پرستون سفر در زمان بود. دولت آمریکا حوالی دهه‌ ۱۹۴۰ روی پروژه‌ای به اسم رنگین کمان کار می‌کرد. دانشمندان با این پروژه روی سفر در زمان تحقیق می‌کردند. این پروژه همزمان با دوره‌ایه که دولت با پروژه فینیکس سعی می‌کرد آب و هوا را دستکاری کنه. ادعا میشه که کنگره نهایتا رای به لغو هر دو تا پروژه رو میده. ظاهرا هر دو پروژه شکست خوردند و برای همیشه کنار گذاشته شدن.ولی پرستون میگه که هر دو پروژه توی سال ۱۹۶۹ توسط شرکتی به اسم آزمایشگاه ملی بروک هوین «Brouk Havin» احیا شدن. توی این سال دولت پایگاه مونتاک رو از رده خارج کرده بود و حالا شرکت بروک هوین اونجا مستقر می‌شد. همین جاست که پروژه‌ مونتاک متولد میشه. پس واضحه که این پروژه ترکیبی از تمام دستاوردهای پروژه‌های قبلی بوده. در ضمن بروک هوین یکی از قوی‌ترین برج‌های رادار را روی زمین در اختیار داشت و از اون برای ارتباط با موجودات فضایی و مهمتر از اون کنترل ذهن استفاده می‌کرد.پرستون حالا کار کردن توی پروژه‌ مونتاک رو کامل یادش اومده بود؛ ولی باز هم از نقشی که تو این پروژه به آزمایش‌های مخوفش داشته چیزی نمیگه. به هر حال پرستون از دو چیز پروژه‌ مونتاک مطمئن بوده. یکی اینکه خیلی از آزمایش‌های این پروژه واقعا بی‌رحمانه بودند و دوم همین که خودش بیشتر درگیر برنامه‌های کنترل ذهن بوده. پرستون میگه اکثر آزمایش‌ها روی آدم‌ها انجام می‌شدند. آدم‌ها، پسربچه‌هایی با توانایی فرانس بودند که از کنتیکت «Connecticut» و شمال نیویورک دزدیده شده بودن؛ ولی سوژه‌ اصلی آزمایش کسی نبود جز دانکر کامرون.به گفته‌ پرستون دانشمندان توی یکی از زیرزمین‌های پایگاه دانکن را به یکی از صندلی‌ها می‌بستن. این اتاق پر از گیرنده و فرستنده و دستگاه‌های دیگه‌ای بود که همگی برای تغییر دادن موج‌های مغزی دانکن استفاده می‌شدند. دانکن با تلفیقی از دستگاه‌های خیلی پیشرفته و قدرت‌های فراحسی می‌تونست هر چیزی که مجسم می‌کنه رو واقعا جلوی خودش ظاهر کنه. مثلا اگه دانکن روی یه فنجون قهوه تمرکز می‌کرد یه فنجون قهوه جلوش ظاهر می‌شد.تا وقتی که دستگاه‌ها کار می‌کردن چیزایی که دانکن مجسم کرده بود وجود داشتند و به محض اینکه دستگاه خاموش می‌شدند چیزهایی که دانکن مجسم کرده بود هم غیبش می‌زد. همین هم سرنخایی از ماجرای ترور به دست پرستون میده.تابستان سال ۱۹۸۳ پرستون و بقیه‌ دانشمندان تصمیم می‌گیرند هر طور شده پروژه رو تموم کنن. پرستون دلیل شک و تردیدهای دانشمندان رو نمیگه. شاید به هر دلیلی حالا اون و همکارانش نمی‌خواستند این پروژه رو ادامه بدن؛ ولی با وجود این مسئولان رده بالا اصلا علاقه‌ای به شنیدن نظرات پرستون و همکارانش نداشتند.بالاخره پرستون تصمیم می‌گیره با کمک دانکن و بقیه به مسئولان شرکت نشون بده که پروژه از کنترل خارج شده. اون روز دانکن رو به یه صندلی بسته بودند و دانکن طبق برنامه‌ای یک هیولا را مجسم می‌کنه؛ ولی این بار به جای اینکه هیولای نه متری توی آزمایشگاه داخل محوطه بسته‌ای مخصوصی ظاهر بشه، عمدا اونو تو یه نقطه‌ دیگه‌ای از پایگاه ظاهر می‌کنن. هیولا هم سر راهش هر کجا که میره همه چیزو نابود می‌کنه.پرستون که حس می‌کرد تا همین حد کافیه، میره دستگاه‌ها رو خاموش می‌کنه؛ ولی هیولا مثل دفعه‌های قبل ناپدید نمیشه. پرستون که دست‌پاچه بود سراغ همه‌ سیم‌ها میره و تک تکشونو قطع می‌کنه تا بالاخره هیولا ناپدید بشه. بعد از این ماجرا پروژه تعطیل میشه. این وسط مشکل مسئول‌های پروژه، بازمانده‌های پروژه بودن، هم دانشمندان و هم سوژه‌ها.بعدا قرار میشه خاطرات یک سری‌ها رو پاک کنند و بعضی‌ها رو هم شستشوی مغزی بدن تا در مورد ماجرا هیچ حرفی نزنن. برای پرستون نه فقط خاطراتشو پاک کردن؛ بلکه اونو به زمانی قبل از شروع پروژه بردن تا این دفعه زندگی موازی دیگه‌ای بدون پروژه‌ مونتاک داشته باشه.تو این واقعیت موازی پرستون یک مهندس برق بود که در کنارش روی توانایی‌های فراحسی هم تحقیق می‌کرد.  پرستون بعدا کتابی به اسم «پروژه‌ مونتاک آزمایش‌هایی درباره‌ سفر در زمان» در سال ۱۹۹۲ چاپ می‌کنه. هرچند همه‌ کارشناسا فورا بعد از چاپ کتاب اون صرفا زاییده‌ تخیل پرستون و دروغ محض دونستن؛ ولی ماجرا به اینجا ختم نشد.آدم‌های دیگه‌ای مثل پرستون و دانکن بعدا خاطراتشون رو به یاد آوردن و افشاگری کردن. شیش سال بعد مردی به اسم استوارت سورگلو «Stewart Surglow» کتاب دیگه‌ای در مورد پروژه‌ مونتاژ چاپ کرد. استوارت میگه اونم یکی از افرادی بوده که بعد از تمام شدن پروژه مونتاژ خاطراتش از ذهنش پاک کردن. استوارت میگه که در اوایل دهه هفتاد یک نوجوان بوده که با خانوادش توی لانگ آیلند زندگی می‌کردن. اون یک شب به رختخواب میره و می‌خوابه؛ ولی وقتی بیدار میشه می‌بینه لخت به یک میز بسته‌ شده.استوارت بعدا می‌فهمه اونو به یک پناهگاه زیرزمینی بدون پنجره بردن. این پناهگاه جایی نبود جز زیر ایستگاه نیروی هوایی مونتاک. اون از سوی راهرو می‌تونست صدای جیغ و داد پسرای دیگه‌ای مثل خودش رو بشنوه. استوارت میگه که این پسر هم مثل خودش همه دزدیده شده بودن. به گفته‌ استوارت این پسرها به دو دلیل دزدیده شده بودن. اول اینکه شستشوی مغزی بشن تا سربازای مطیع و وفاداری به ارتش آمریکا بار بیان و دوم اینکه سوژه‌های آزمایشگاه پروژه‌ مونتاک بشن.بعد از استوارت نفرات دیگه‌ای هم جلو اومدن و از آزمایش‌های مخوف دولت حرف‌ زدن. نفر بعدی که افشاگری کرد آقای با اسم مستعار جیمز بروس «James Bruce» بود. جیمز میگه که اونم برای پروژه‌ مونتاک دزدیده بودن. گفته میشه دانشمندای پروژه اونو توی اتاقی زندانی کرده بودند و بهش داروهای روانگردان می‌دادن. نفر دیگه‌ای که در مورد پروژه‌ مونتاک افشاگری کرد یک پارکبان بود.اگه ماجراهای پرستون و بقیه براتون آشنا به نظر می‌رسند، باید بگیم که از روی اتفاقای پروژه‌ مونتاک بعدا سریالی به اسم چیزهای عجیبی یا همون «Stranger Things» ساخته شد. تو این سریال که حتی اولش قرار بود اسمش مونتاک باشه، خیلی از اتفاقای پروژه‌ مونتاک را می‌بینیم. از واقعیت‌های موازی تا قدرت‌های فراحسی، هیولا و شکنجه دادن بچه‌ها توی آزمایش‌ها.آزمایشگاه ملی هاوکینز «Hawkins» که توی سریال چیزهای عجیب می‌بینیم یه جورایی الگوبرداری از آزمایشگاه ملی بروک هوین هست که به گفته‌ پرستون از سال ۱۹۶۹ پروژه‌ مونتاک رو به دست گرفته. شرکت برک هوین سال ۱۹۴۷ شروع به کار کرده و دفتر مرکزیش هم توی آپتون لانگ آیلند هستش و فقط یک و نیم ساعت تا مونتاک فاصله داره.از اطلاعاتی که از بروک هوین داریم این شرکت واقعا همونطوره که پرستون و بقیه گفتن همیشه آزمایش‌های مخوفی انجام می‌داده. مثلا دانشمندان بروک هوین دستگاهی به طول چهار کیلومتر ساختند که بهش «برخورد دهنده یون‌های سنگین نسبیتی» گفته میشه. توی این دستگاه ذرات با سرعت نور به هم برخورد داده میشن. هدف از این آزمایش‌ها هم مطالعه کردن منشاء جهان و ساختار و قوانین طبیعته و استیون هاوکینگ یک بار این فناوری رو ماشین زمان دونسته بود.جالبه قبل از اینکه این دستگاه توی سال دو هزار روشن بشه، مدیر آزمایشگاه می‌ترسید که اتفاقی باعث باز شدن یک سیاه چاله و بلعیده‌ شدن اتفاقی کره‌ زمین و نابودی همه‌ موجودات زنده بشه. پس همونطور که می‌بینید برنامه‌های تحقیقاتی‌ای که برای آزمایش سفر در زمان انجام میشن خیلی عجیب نیستن. فقط میمونه چند و چون ماجرا و اینکه آیا واقعا اتفاقایی که پرستون توی کتابش گفته اتفاق افتادن؟ آیا واقعا دولت برای سال‌ها توی ایستگاه مونتاک مشغول یک پروژه‌ مخوف بوده؟ و آیا مدت‌ها با آدم‌ربایی سوژه‌های تحقیقات به دست می‌آورده؟بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/ماجرای-پروژه-مونتاک-id4963250-id517827253?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%20%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87%20%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%A9-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 21:09:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جن‌گیری آنا اکلند</title>
                <link>https://virgool.io/telesmpodcast/%D8%AC%D9%86-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%D8%A7%DA%A9%D9%84%D9%86%D8%AF-nzfgzuqbrxp5</link>
                <description>«هشدار: این مطلب شامل محتوای آزاردهنده‌ای است که شنیدن یا مطالعه آن به تمام افراد توصیه نمی‌شود.»ماجرای آنا اکلند «Anna Ecklund» نه فقط واقعا ترسناکه؛ بلکه یکی از اتفاقات ماوراء طبیعیه که بیشترین منابع در موردش وجود داره. بدن آنا اکلند به تسخیر شیاطین زیادی در اومده بود. برای همین جریان جن‌گیری دختر بیچاره ۲۳ روز طول کشید. توی مراسم‌های جن‌گیری شاهدای زیادی وجود داشتند. این شاهدا بعدا در مورد اتفاقات باورنکردنی که شاهدش بودند گزارش دادن و بعدا از روی خاطرات کشیشی که مراسم جن‌گیری را اجرا می‌کرد، کتابی هم نوشته شد.سلام شما دارید به پادکست طلسم گوش می‌کنید. من لیدا هستم و در هر قسمت از پادکست طلسم قراره ترسناک‌ترین و اسرارآمیزترین اتفاقات تاریخی رو بشنوید. موضوع قسمت دوم پادکست طلسم در مورد جن‌گیری آنا اکلند هست. جن‌گیری آنا سال ۱۹۲۸ اتفاق افتاد. هر چیزی که در مورد این ماجرا می‌دونیم از کتابی چاپ سال ۱۹۳۶ هست. اصلی‌ترین منبع کتاب هم دفتر خاطرات کشیش جن‌گیره.نکته‌ عجیب ماجرای آنا اکلند طولانی بودن جن‌گیری هستش. جلسه‌های جن‌گیری آنا اکلند بیشتر از سه هفته طول کشیدند. توی این بیست و چند روز اتفاقات عجیب و آزار دهنده‌ زیادی افتادن. برای همینم از ماجرای آنا اکلند چند فیلم ساخته شد. هر چند از خود جن‌گیری‌ها اطلاعات زیادی داریم؛ ولی چیزی در مورد زندگی خود این دختر نمی‌دونیم. اسم واقعی این دختر آنا اکلند نبود؛ بلکه آنا اشمیت بود. برای بقیه‌ پادکست فقط از اسم آن‌ا اشمیت «Emma Schmidt» استفاده می‌کنیم.آنا سال ۱۸۸۲ در سوئیس به دنیا آمد. کمی بعد از تولد آنا، خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کردند و توی ایالت ویسکانسین «Wisconsin» ساکن‌ شدند. چیز زیادی در مورد دوران کودکی آنا نمی‌دانیم. جز اینکه او احتمالا بیشتر از دوره‌ ابتدایی مدرسه درس نخونده. چیز دیگه‌ای که در مورد اون می‌دونیم اینه که آنا یک کاتولیک مومن بوده. جالب اینکه پدر و مادر آنا هم خیلی آدمای مذهبی نبودند و حتی یکشنبه‌ها به کلیسا هم نمی‌رفتن؛ ولی وضع آنا فرق می‌کرد.اون بعضی وقتا روزی دوبار به عشای ربانی می‌رفت. آنا از بچگی آرزوش بود که به صومعه بره و راهبه بشه؛ ولی ظاهرا سرنوشت چیز دیگه‌ای براش مقدر کرده بود. روایت‌های مختلفی در مورد تغییر خلق دختر وجود داره؛ اما اکثرا میگن که آنا از دوره‌ نوجوانی صداهای عجیبی توی سرش می‌شنوه. شنیدن این صداها باعث میشه دختر نتونه به کلیسا بره. هر چند خود آنا قلبا دوست داشت به کلیسا بره؛ ولی انگار جسمش در اختیار خودش نباشه حتی نمی‌تونست از نزدیک کلیسا هم رد بشه. هر وقت که حرف از خدا و مذهب به میون میومد صداهای توی سر آنا حسابی عصبانی می‌شدن.همین صداهای توی سر آنا هر روز بیشتر و بیشتر اونو آزار می‌دادن. بعضی وقتا اونو مجبور به کارهای وحشتناکی می‌کردن. مثلا آنا یک بار با حمله به کشیشی سعی کردن اونو خفه کنند. خود آنا مثل کسی که از دور این اتفاقات رو می‌بینه، نمی‌دونست قضیه از چه قراره و واقعا به وحشت افتاده بود. پدر مادر آنا اون موقع فکر می‌کردن که دخترشون هیستری «Hysteria» داره. هیستری یک مریضی خیلی کلیه که اون موقع تقریبا به هر نوع مشکل عاطفی و عصبی زن‌ها گفته می‌شد.پدر و مادر آنا که نگران دخترشون بودن، اونو به نیویورک بردند؛ ولی رفتن پیش هیچ متخصص و دکتر معروفی افاقه نکرد و هر روز وضع آنا بدتر می‌شد. تا اینکه بالاخره یکی از بستگان خانواده گفت شخصی رو می‌شناسه که می‌تونه به دخترشون کمک کنه. این شخص یک کشیش آلمانی تبار به اسم پدر تئا فیلوس ریزینگر «Theophilus Reisinger» بود. برای بقیه‌ پادکست به ایشون پدر تئو میگیم.پدر تئو یک راهب توی یک صومعه فرقه فرانسیسکن «Franciscans» در ویسکانسین بود. پدرو تئو راهب قوی و منضبط بود که به این راحتی‌ها از چیزی نمی‌ترسید. در ضمن پدر تئو تجربه‌ زیادی در جن‌گیری داشت. پدر تئو بعد از نجات زندگی چند نفر توی همین جلسه‌های جن‌گیری تصمیم گرفته بود زندگی خودشو وقف نجات مردم از شر اجنه کنه. مثل هر ماجرای جن‌گیری دیگه‌ای پدر تئو اولش باید مطمئن شد که آنها واقعا تسخیر شده. بنا به گفته‌ کلیسای کاتولیک تسخیر اتفاق خیلی کمیابیه. برای همین کشیش قبل از هر کاری باید واقعا مطمئن بشه شخص تسخیر شده.طبق گفته‌ «کتاب آیین رومی» که یه جورایی کتابچه راهنمای قوانین کلیسای کاتولیک هست، هر تسخیر شیطانی سه علامت داره. یک قدرت بدنی غیرعادی. دو تسلط به زبانی که اصلا فرد قبلا باهاش سروکار نداشته و سوم اطلاع داشتن از اسرار و رازهای که قاعدتا نباید هرکسی بدونه.پدر تئو برای روشن شدن قضیه به ملاقات آنا میره. این اولین باری نبود که پدر آنا را می‌دید. آنا قبلا عضو همون کلیسایی بود که پدر تئو دوره‌ آموزشش اونجا بود. آنایی که پدر تئو اون موقع شناخته بود، یک دختر شاداب و خوش قلب بود؛ ولی آنا حالا کاملا یک آدم دیگه شده بود. پدر تئو سعی کرد با پرسیدن از وضع و حال آنا نشونه‌های مشکلشو پیدا کنه. بعد از کمی حرف زدن پدر تئو از آنا خواست بیاد باهاش دعا بخونه. همین جا وضع خراب میشه. یعنی از لحظه‌ای که پدر تو و دختر برکت می‌ده آنا جیغ و داد شروع میشه. آنا به قدری عصبانی میشه که از دهنش کف راه میفته.باید بدونید تو اون لحظه پدر تئو داشت به زبان لاتین دعا می‌خوند و آنا نباید چیزی از زبان لاتین می‌فهمید؛ ولی انگار آنها کاملا زبان لاتین می‌دونست و با دعا خوندن‌های پدر تئو عصبانی می‌شد. وقتی پدر تئو به زبان لاتین حرفای عادی می‌زد آنا حالش خوب بود؛ ولی امان از وقتی که دعا می‌خوند. پدر تئو با تعجب فهمیده بود که آنا واقعا می‌فهمه کی داره دعا می‌خونه و کی نه.پدر تئوسعی کرد فرضیه‌اش با زبان‌های دیگه‌ای مثل ایتالیایی، عبری، لهستانی و هر زبان دیگه‌ای که آنا نمی‌دونست امتحان کنه. جالب اینکه آنا برای همه‌ این زبان‌ها همون عکس‌العمل رو نشون داد. آنا می‌دونست که کدوم وسیله‌ها به آب مقدس متبرک شدن؛ حتی اگه توی اتاق دیگه‌ای متبرک می‌شدند، هر وقت وسیله‌ متبرکی رو جلوش می‌گرفتن عصبانی می‌شدن. بعدش یک اتفاقات عجیب دیگه‌ای هم افتاد. یک نیروی نامرئی با قدرت عجیبی دختر رو به یک طرف اتاق پرت کرد.وقتی که یک کشیش دیگه‌ام که کمک دست پدر تئو بود خواست دختر رو از زمین بلند کنه نتونست. انگار دختر سنگین شده بود. سه تا کشیش با هم نتونستن آنا رو از روی زمین بلند کنن. بهتره بدونید که آنا اصلا چاق نبود؛ بلکه یک دختر لاغر اندام و کوچک جثه بود. پس نباید بیشتر از یک نفر برای بلند کردنش از زمین لازم بود؛ ولی انگار یک نیروی ماورایی اون رو به زمین بسته باشه. اصلا کسی نمی‌دونست و نمی‌تونست دختر رو تکون بده.میگن یک کشیش هرچقدر احتیاط کنه باز هم کمه. پدر تئو بازم سعی کرد اطلاعات بیشتری از آنا به دست بیاره تا واقعا مطمئن شه. بالاخره وقتی پدر تئو اون روز به خانه برمی‌گشت، مطمئن بود که با یک تسخیر واقعی سروکار داره. قطعا یک روح شریر خیلی قدرتمند آنا رو تسخیر کرده بود. پدر تئو سریع از اسقف منطقه خواست که بهش اجازه برگزاری یک مراسم جن‌گیری را بده. طبق نظر کلیسای کاتولیک اگه جن‌گیری رو شخصی بدون صلاحیت انجام بده، شیاطین و ارواح شریر می‌فهمن و مراسم اثر خودشو از دست میده.هم پدر تئو و هم آنا ساکن ایالت ویسکانسین بودند؛ ولی پدر می‌خواست که جن‌گیری رو داخل دهکده‌ کوچیکی به اسم ارلینگ «Erling Village» در ایالت آیوا «Iowa» انجام بده. این روستای کوچیک اون موقع فقط ۳۵۰ نفر جمعیتش بود. ظاهرا پدر تئو این کار برای محافظت از دختر انجام داد تا کسی از ماجرا خبردار نشه. در ضمن پدر تئو اونجا دوستی به اسم پدر اسلایگر داشت که ترتیب همه‌ کارها رو داده بود.قرار شد که جن‌گیری توی یک صومعه بیرون دهکده انجام بشه. آنا رو به اتاق کوچیکی فقط یک تخت داشت بردن. راهبه‌ها کمک کردن تا آنا رو روی یک تخت آهنی بخوابانند. چند نفر راهبه در همه حال توی اتاق بودند تا اگه اتفاقی که افتاد کمک کنه. پدر تئو که مطمئن بود جن‌گیری سختی منتظرشه، قبل از مراسم یک علامت عشای ربانی به زنجیر گردن خودش آویزون کرد.جلسه‌ جن‌گیری با دعا خوندن شروع شد. معمولا همه جن‌گیری‌ها شروع آهسته‌ای دارن. شیاطین و اجنه و ارواح شریر معمولا تا اونجایی که لازم باشه خودشونو نشون نمیدن.بهتره بدونید وقتی که شیاطین خودشون رو نشون بدن، یعنی اینکه جن‌گیر واقعا قدرتمنده و داره نیروهای اهریمنی تصمیم خودش و اراده‌ خداوند می‌کنه. آنا به محض شروع شدن مراسم غش می‌کنه و مدتی همین‌طور با چشم‌های بسته روی تخت خواب دراز کشیده می‌مونه؛ ولی به محض اینکه پدر تئو آنا رو به نام پدر پسر و روح‌القدس سوگند میده، آنا از تخت کنده میشه و به سمت سقف میره و همینجوری پروازکنان خودشو تا بالای دیوار روی در می‌رسونه.پدر تئو و پدر اسلایگر از دیدن این صحنه ماتشون برده بود. آنا همین‌طور مثل یک حشره روی دیوار چسبیده بود. راهبه‌ها بالاخره هر جور بود اونو پایین می‌کشند و میبرن روی تخت. آنا داشت داد و فریاد می‌کرد و راهبه‌ها باید نگهش می‌داشتن تا پدر تئو بتونه به دعا خوندن ادامه بده. صداهایی که آن از خودش در میاورد واقعا گوش‌خراش بودن. تمام این مدت چشمای آنا بسته بودن و لب‌هاشم تکون نمی‌خورد. انگار صداها از داخل بدنش درمیومدن.از همون اول شروع شدن جن‌گیری مشخص بود که وضعیت آن حاده همینجوری آنا جیغ می‌زد و راهبه‌ها به زور دست و پاش نگه داشته بودن. تا این که آنا بالا میاره. زیاد نمی‌خوایم وارد این جریانات چندش آور بشیم؛ ولی این حجم از تهوع و فضولاتی که از بدن آنها در میومد اصلا عادی نبود. حتی گفته می‌شه آنا چیزایی که نخورده بودم بالا میاورد. مثلا راهبه‌ها دیده بودن که برگ‌های جویده شده تنباکو از دهنش بیرون میاد.وحشتناک‌تر اینکه جن گیری‌ها چند هفته طول کشیدن و توی تمام این مدت مجبور بودن با سرم به دختر غذا بدن؛ ولی هنوزم تهوع زیاد بود. طوری که مجبور می‌شدند بین هر جلسه جن‌گیری سه یا چهار بار لباس آنا را عوض کنن. پدر تئو توی داد و فریادهای وحشتناک آنا متوجه صداهای مختلفی شد. بعضی از صداها شبیه صدای آدمیزاد بودن؛ ولی خیلیاشون واقعا نمی‌تونستن مال هیچ موجود زنده‌ای باشن.پدر تئو کم‌کم فهمید که نه یک موجود شریر بلکه چندین موجود شریر آنا را تسخیر کردند. توی این مرحله پدردامینی که آن‌ها را تسخیر کرده بودند می‌خواست خودشونو نشون بدن؛ ولی شیاطین و اجنه اصلا دوست ندارن راحت خودشونو نشون بدن و پرسیدن اسمشون از اینم سخت‌تره. وقتی شیطانی خودشو نشون بده؛ یعنی قدرت جن‌گیر اثر کرده.جن‌گیری‌ها ادامه داشت. تا اینکه بالاخره یکی از شیاطین با صدای واقعا رعب‌آوری گفت که سروکارشون با شخص بعل‌الذباب «Beelzebub» هست. بعل‌الذباب طبق اساطیر مسیحی معاون شیطان و فرمانده شیاطین جهنمه. معنی اسم بعل‌الذباب سرور مگس‌ها است. برای همین توی بعضی از گزارش‌ها اومده که به محض اینکه بعل‌الذباب حضور خودش اعلام می‌کنه، یک دسته مگس وارد اتاق میشن. بعل‌الذباب از جمله شیاطینی است که فوق‌العاده بحث و جدل و فریبکاری رو دوست داره و از هر فرصتی برای خراب کردن روحیه‌ پدر تئو استفاده می‌کنه.بعل‌الذباب نه فقط در مورد کتاب مقدس با پدر تئو بحث می‌کرد، بلکه باهاش در مورد اطلاعاتش از زبان لاتین جدل می‌کرد و مسخره‌اش می‌کرد. وقتی پدر تئو از بعل‌الذباب پرسید که چرا بدن آنا رفته، شیطان گفت که اصلا ماجرا ربطی به اون نداره و همه چیز زیر سر یک نفرینه. معلوم میشه که نفرین زیر سر پدر دختر «جاکوب» بوده.نفرین از نظر کلیسای کاتولیک دریچه‌ای برای تسخیره. مثل تمام ماجراهای تسخیر هیچ شیطانی روح شریری نمی‌تونه بدون دریچه و فرصت وارد بدن کسی بشه و یا اینکه اونو تسخیر کنه. یکی از قوی‌ترین فرصت‌ها برای تسخیر همین نفرینه. خصوصا که نفرین کار یکی از بستگان خونی باشه. پدر تئو اطلاعات زیادی از جاکوب نداشت. جز اینکه پدر آنا از یک زمانی به بعد کلا از مذهب زده میشه. برای همینم جاکوب دخترشو به خاطر مومن بودن مسخره می‌کرده؛ ولی چرا پدر آنا باید دختر خودشو نفرین می‌کرده؟پدر تئو همین سوال از بعل‌الذباب می‌پرسه؛ ولی شیطان جواب نداد و عوضش گفت که بهتره از خود جاکوب سوال کنه. قبل از اینکه پدر تئو فرصت کنه روح پدر دختر و احضار کنه، یک روح خبیث دیگه از راه می‌رسه. صدای این روح اونقدر بلند و ترسناک بود که چند تا از راهبه‌ها پا به فرار می‌زارن. این روی پدر آنا نبود؛ بلکه یهودا بود. یهودا همون حواری عیسی مسیحه که بهش خیانت می‌کنه و جای مسیح رو به رومی‌ها لو میده. رومی‌ها مسیح رو به صلیب می‌کشند. یهودا بعد از مصلوب شدن عیسی خودکشی می‌کند.حالا یهودا میگه که می‌خواد دختر هم خودشو سر به نیست کنه. برای همینم یهودا دائم تو گوش آنا زمزمه می‌کنه. طنابو بردار و خودتو حلق‌آویز کن. تو این وضع آشفته یهودا دائم جیغ می‌زد و بدن آنا هم پشت سر هم شکل عوض می‌کرد. یک لحظه شکمش مثل بادکنک باد می‌کرد و یه لحظه بعد رنگ از صورتش می‌پرید و چشماش از حدقه بیرون می‌زد و لب‌هاش ورم می‌کرد. بعدا بدن دختر به اندازه‌ای سنگین شد که تخت آهنی خم‌ شد. تغییر حالت‌های بدنی خیلی توی موردهای مشابه دیده نشده؛ ولی جنگیرهای امروزی میگن که معمولا دیدن بیرون اومدن چشم از حدقه یا باز شدن دهن به شکل غیرطبیعی و گره خوردن پنجه‌های دست خیلی هم غیر عادی نیست.شب‌ها که جلسه‌های جن‌گیری تموم می‌شد، آنا هیچ چیزی از ماجرای اون روز رو به خاطر نداشت. این هم از نشانه‌های تسخیر واقعیه که شخص هیچ کدوم از اتفاقای زمان تسخیر رو به خاطر نمیاره. با ادامه‌ جن‌گیری‌ها نه تنها اجنه ضعیف‌تر نشدن، بلکه روز به روز قوی و قوی‌تر هم شدن. آنا هم روز به روز حالش بدتر می‌شد. پدر تئو اما اصلا تسلیم نمی‌شد. اون می‌دونست که گره معما پیش جاکوبه. پدر تئو پیش خودش فکر می‌کرد اگر بتونه بفهمه پدر دختر چرا دخترش نفرین کرده شاید می‌تونست شفایی براش پیدا کنه.پدرت تئو و اسلایگر هر روز به دعا خوندن و جن‌گیر‌ی‌ها ادامه می‌دادند تا بتونن بالاخره جاکوب رو احضار کنند. بالاخره تلاش‌ها جواب میده و سرو کله‌ جاکوب پیدا میشه. دقیقا نمی‌دونیم که پدر آنا کی و چطور مرده؟ ولی پدر تئو می‌تونست حدس بزنه که حالا توی جهنمه. پدر تئو از جاکوب می‌پرسه چرا دخترشو نفرین کرده؟ جواب جاکوب همه رو غافلگیر می‌کنه. جاکوب میگه چون نمی‌خواست باهام رابطه داشته باشه.سوء استفاده جنسی یکی دیگه از دریچه‌های تسخیره. میگن همین زخم روحی به اجنه و شیاطین اجازه‌ ورود به بدن فرد رو میده. حتی بعضی از جن‌گیرها مدعی هستند که هشتاد درصد از کسانی که برای جن‌گیری سراغشون میان بازمانده‌های تعرض‌های جنسی هستن. جاکوب بعدا به پدر تئو میگه که چرا حق ندارم دخترمو عذاب بدم؟ ولی پدر تئو میگه نه نمی‌تونی و من این حق رو بهت نمیدم.توی همین حال یک صدای دیگه به جز جاکوب شنیده میشه. این صدا، صدای یک زن بود. اسم این زن هم مینا بود. مینا خاله آنا بود و شایعه شده بود که معشوقه‌ جاکوب هم بوده. ماجرا هر چی که بود حالا مینا تو جهنم همراه پدر آنا بود. اتهام مینا بچه کشی بود. می‌گفتن که مینا بچه‌های خودشو کشته. بعضی از روایت‌ها گفتن که مینا جادوگر هم بوده. اگر اینطور باشه بازم منطقیه؛ چون علوم غریبه و فرقه‌ای بودن هم از دریچه‌های تسخیر هستند.طبق گفته‌ کلیسای کاتولیک هر نوعی از فرقه‌ها و آیین‌های علوم غریبه از فال گرفتن و طالع بینی با ورق‌های تاروت تا گوی‌بینی می‌تونن به شیاطین فرصت تسخیر بدن. ظاهرا مینا واقعا روی کینه‌توزی بود. چون بالا آوردن‌های دختر وقتی مینا اونجا بود بدتر می‌شد. آنا هر روز حالش بدتر از قبل می‌شد. هفته دوم جن‌گیرها بدن آنا به حدی ضعیف شده بود که مجبور می‌شدند اونو روی دوش بکشن و ببرن به اتاقش؛ ولی آنا هنوز چیزی از اتفاقای جن‌گیری یادش نمیومد.توی همین اوضاع و احوال بود که آنا شب‌ها توی حالت خلسه و مکاشفه صحنه‌های نبرد بین لشکریان خدا و شیاطینو می‌دید. توی یکی از جن‌گیری‌ها رنگ آنا اونقدری پریده بود که پدر اسلایگر فکر می‌کرد چیزی به مردن دختر نمونده. فقط آنا نبود که جن‌گیری‌ها ضعیف‌ترش کرده بودن. پدر تئو هم همدیگه از پا افتاده بود و دیگه حال روحی خوبی نداشت. وضع راهبه‌ها هم که باید هر روز چهار ساعت مداوم توی مراسم شرکت می‌کردند و بالا آوردن و صدای رعب‌آور رو تحمل می‌کردن، بهتر از این نبود.دیگه جن‌گیری‌ها به اوج خودش رسیده بود. پدر تئو توی جلسات دائم از خدا می‌خواست به آنا کمک کنه. شیاطین وقتی که ضعیف شده باشند دست از تسخیر می‌کشند و میرن؛ ولی بعل‌الذباب هنوز در اوج قدرت بود. توی این مرحله بعل‌الذباب همه‌ کسایی که توی اتاق بودن رو شکنجه می‌کرد. همه‌ گناهان و رازهایی که داشتن رو بلند بلند جلوی هم می‌گفت.ظاهرا معاون شیطان در مورد همه چیز و هر چیز می‌دونست؛ ولی پدر تئو متوجه شد که بعل‌الذباب گناه‌هایی که به کشیش اعتراف شده باشن رو نمی‌دونه. اینم جزو واقعیت‌های مهم کلیسای کاتولیکه. مسائله‌ اعتراف اینقدر مهمه که همیشه توصیه میشه قبل از جن‌گیری باید پیش کشیش بریم و اعتراف کنیم.اوضاع قرار نبود بهتر بشه. بعل‌الذباب بعدا به پدر اسلایگر گفت که قراره با ماشین تصادف کنی. پدر اسلایگر که دسیسه‌های شیاطین رو می‌دونست اصلا به این حرف‌ها اهمیتی نداد؛ ولی بعدا همون روزی که داشت از مراسم جن‌گیری به خونه برمی‌گشت، یک ابر سیاه جلوی ماشین میاد تا نتونه جلوی راهشو ببینه. بعدش کنترل ماشین از دستش در میره و توی حال هم نزدیک بود ماشین استاگراز پل پرت شه؛ ولی بالاخره پدر اسلایگر هرجوری که بود ترمز گرفت.روز بعد وقتی اسلایگر به اتاق جن‌گیری برمی‌گرده، بعل‌الذباب بهش می‌خنده و میگه از بلایی که سرت آوردم لذت بردی؟ معمولا وقتی که قراره جن‌گیری به آخرش برسه، وضع به بدترین حالت می‌رسه. پدر تئو و اسلایگر هم همین حس رو داشتن و می‌دونستن که شکست شیاطین نزدیکه؛ ولی قرار نبود شیاطین بدون آخرین نبردشون برن.پدر تئو برای شکست دادن شیاطین سه شب پشت هم بیدار می‌مونه و دائم به شیاطین دستور میده دخترو ول کنن. پدر تئو تمام این مدت روی آنا آب مقدس می‌پاشید و به خودش صلیب می‌کشید. لحظه‌ای از جن‌گیری پدر تئو و اسلایگر شیطان رو گوشه‌ای از اتاق دیدن. تاجی روی سر شیطان بود و کنار دستش بعل‌الذباب نشسته بود. شعله‌های آتش دور تا دور هر دوشونو گرفته بود. بالاخره بعد از ۲۳ روز شیاطین تسلیم شدن.شب ۲۳ دسامبر ۱۹۲۸ بود که آنا از تختش بلند شد و بر روی زمین افتاد. بعد هر شش شیاطین و ارواح پلید فریاد کشیدن. صداها کم‌کم ضعیف و ضعیف‌تر شدند تا کاملا محو بشن. بعدتر در یک سکوت عجیب همه جا رو گرفت و بوی تعفن گوگرد توی صومعه راه افتاد. ظاهرا این هدیه‌ وداع شیاطینه؛ چون شیاطین از آتش و گوگرد ساخته‌ شدن.تو یه کتابی که در مورد آنا اکلند نوشته شده، ماجراهای این دختر بعد از تمام شدن جن‌گیرها تموم میشه؛ ولی در واقعیت بعد از جن‌گیرها هم اتفاقات جالبی برای آنا می‌افته. طبق یادداشت‌های پدر تئو توی مکاشفه‌های آنا فقط شیاطین نبودند؛ بلکه عیسی، مریم مقدس و قدیس‌های دیگه هم بودن. آنا ادعا کرده بود که با عیسی مسیح هم حرف زده. همین صداها به پدر تئو گفته بود که خودش برای روبرو شدن با ضد مسیح آماده کنه.ضدمسیح یا دجال طبق باور ادیان ابراهیمی مسیح دروغینی هست که تو آخرالزمان ظهور می‌کنه. این صدای مرموز به پدر تئو گفت که این شخص متولد شده و حالا روی زمینه. بعدا به آنا گفته میشه که دجال قراره سال ۱۹۵۲ یعنی موقعی که به سن ۳۳ سالگی می‌رسه به قدرت برسه. عیسی مسیح هم تو همین سن به صلیب کشیده شده بود.پدر تئو قضیه رو خیلی جدی می‌گیره؛ چون این پیشگویی خیلی شبیه به پیشگویی‌های یک نفر دیگه بود. این فرد یک عارف آلمانی بود. اسم این عارف نوزدهمی آنه کاترین امریش «Anne Catherine Emmerich» بود. این زن عارف پیش‌بینی کرده بود که دجال ۵۰ سال قبل از سال ۲۰۰۰ به قدرت می‌رسه. شاید این دو زن با فاصله‌ یک قرن تصادفا پیشگویی مثل هم کرده بودند؛ ولی با همه‌ اتفاقایی که برای آنا افتاده بود پدر تئو اصلا هیچ چیز و پای شانس نمی‌گذاشت.طبق الهیات کاتولیک، گاهی وقتا باایمان‌ترین و معنوی‌ترین آدم‌ها هم به تسخیر شیطان در میان تا ایمانشون محکم‌تر بشه. شاید ماجرای آنا هم نمونه‌ای از همین امتحان الهی بوده باشه. چون وقتی صدای شیاطین درون آنا خاموش شدن این دختر تبدیل به مجرای الهی شد تا به مردم هشدار بزرگی بده. پدر تئو که ماجرای پیشگویی اون به وحشت انداخته بود، یک تیم برای پیدا کردن ضدمسیح تشکیل داد.طبق بررسی‌های پدر تئو و همکارانش تاریخ تولد ضد مسیح سال ۱۹۱۹ بود. دوره‌ای که این اتفاقا می‌افتادن اوایل دهه‌ ۱۹۳۰ بود. پس حالا ضد مسیح باید حدودا ۱۲ سالش می‌بود. خیلی زود جستجو برای پسر ۱۲ ساله‌ای که نشانه‌ای از شر و فعالیت‌های شیطانی داره شروع شد. پدر تئو و گروهش به چند پسر بچه مشکوک برخوردن. یکی از این پسرها توی سیبری زندگی می‌کرد و استعداد خارق‌العاده‌ای برای ساختن اسلحه داشت. این پسر میخائیل کلاشینکف «Mikhail Kalashnikov» بود. ایشون همون مخترع اسلحه معروف «AK 47» بود. هرچند اختراعات کلاشینکف مستقیما باعث مرگ و میرهای زیادی شد؛ ولی ظاهرا تیر پدر تئو خطا رفته بود و این فرد نمی‌تونست دنیا رو به آخر برسونه.نفر بعدی گورگیوس پاپادوپولوس «Georgios Papadopoulos» تو یونان بود. دقیقا نمی‌دونم چرا پدر تئو به این پسر مشکوک شده بود؟ ولی پاپادوپولوس بعدا در کشورش کودتا کرد. ایشون بعد از کودتا از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۳ یک رژیم دیکتاتوری رو در یونان به راه‌ انداخت. هرچند پاپادوپولوس اصلا آدم خوبی نبوده؛ ولی بازم نمی‌تونست ضد مسیح باشه.حالا که نزدیک یک قرن از پیشگویی آنا می‌گذره، می‌دونیم که پیشگویی این دختر هیچ وقت درست از آب درنیومد. برای همینم بعضی‌ها مدعی هستند که ممکنه ماجرای تسخیر آنا هم ساختگی بوده باشه. خیلی‌ها عقیده دارند آنا شاید یک جور مشکل روانی داشته؛ ولی هنوز هم خیلی از جزییات داستان بدون توضیح موندن. پرواز کردن توی اتاق، فهمیدن زبان‌های بیگانه، دونستن راز آدم‌ها و اون تصادف عجیب پدر ساگر.البته شاید هم هیچ کدوم از این اتفاقات نیفتاده باشه؛ چون کل اطلاعاتی که داریم از یه کتابی که مال صد سال پیش یک کشیش نوشته شده و چاپ کرده. برای همین هم خیلیا میگن که ماجرای جن‌گیری آنا اکلند محصول زمانه خودشه و از صددرصد حالا نمی‌تونه اتفاق بیفته؛ ولی اصلا اینطور نیست. جالبه که بدونید توی سال‌های اخیر موارد تسخیر شیطانی واقعا بالا رفته.نشر آتلانتیک توی یادداشتی توی سال ۲۰۱۸ گزارش کرد که حالا آمریکایی‌ها از هر زمان دیگه‌ای بیشتر درخواست جن‌گیری می‌کنند. مثلا اسقف شهر ایندیانا پلیس «Indiana Police» مدعی بود که فقط توی همین سال ۲۰۱۸ بیشتر از ۱۷۰۰ درخواست جن‌گیری بهش شده. توی کشور ایتالیا که میزبان کلیسای کاتولیک و شخص پاپه هر سال حدود ۵۰ هزار مراسم جن‌گیری برگزار میشه.هر چند ماجرای آنا بعدا با فیلم معروفی که ازش ساخته میشه مشهور شد؛ ولی خود آنا اکلند سال‌ها قبل توی سال ۱۹۴۱ فوت کرده بود. واقعیت وحشتناک اینکه آنا کنار قبر پدرش جاکوب دفن‌ شد. همون پدری که باعث عذاب روحیش شد و حتی بعد از مرگ نفرینش کرده بود.بقیه قسمت‌های پادکست طلسم را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/جن-گیری-آنا-اکلند-id4963250-id514962875?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AC%D9%86%20%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%20%D8%A2%D9%86%D8%A7%20%D8%A7%DA%A9%D9%84%D9%86%D8%AF-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست طلسم</category>
                <author>پادکست طلسم</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 23:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>