<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدمهدی بخشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@thantez</link>
        <description>یه برنامه نویس که قراره دنیا نویسی کنه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:00:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7880/avatar/ParpKa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدمهدی بخشی</title>
            <link>https://virgool.io/@thantez</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کابوس؛ نعمتی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/nightmare-gqc3ppersvt9</link>
                <description>تا حالا شده به این فکر کنید که کابوس چه نعمت بزرگی است؟ من از بد ماجرا به این فکر رسیدم ...قبلا وقتی من هم بچه بودم، مثل بقیه‌ی بچه‌ها، موقع خواب و بیداری کلی رویا و کابوس می‌دیدم. خواب‌های خوبی که به بودن با آدم‌های خوب ختم می‌شد و کابوس‌هایی که از دعوا، افتادن از بلندی و گرفتن پاچه‌ام توسط یک سگ خال‌خالی شروع می‌شد. باز خدا را شکر زمانی که بچه بودم، سیاحت غرب را در حد کتاب خواندم و مثل دهه شصتی‌ها در مدرسه مجبور به دیدن فیلمش نشدم.خلاصه آن زمان‌ها مثل دیگران کابوس می‌دیدم ولی چند سالی است که هیچ خواب بدی نمی‌بینم، یعنی یا همه‌چیز گل‌وبلبل است یا کلا در نیستی غرق می‌شوم تا جیغ‌جیغ ساعت بیدارم کند. اولش خوشحال بودم که «به‌به! دیگر خداوند نعمت را بر من تمام کرده‌است»؛‌ این زندگی تازه، بدون کابوس، قطعا لذت‌بخش خواهد بود چراکه صبح‌ها با روحی خوشحال و روانی لبخند بر لب به این دنیا باز می‌گردم ولی هر چه جلوتر رفت دیدم این که کابوس نمی‌بینم خودش کابوس وحشتناکی است ...ماجرا از آن‌جا شروع شد که خواب پدربزرگ مرحومم را دیدم، کلی با هم بازی کردیم، خوش گذراندیم و من همینطور در خواب با آن رویا خوش بودم و خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم و ...؛ انقدر خوابیدم که اذان ظهر مرا بیدار کرد. بیدار شدم: آه خدای من! چقدر خواب بودم؟ ۱۲ ساعت؟ نه، ۱۴ ساعت؟ نه ... کل روز را خواب بودم؟! پدربزرگ کجاست؟ آخ راستی همه‌اش خواب بود. چه رویای زیبایی بود.داستان زندگی من اینطور ادامه پیدا کرد. گاهی رویاها انقدر زیبا بودند که حتی خبر برنده‌شدن در قرعه‌کشی‌های پر از چالش ایران‌خودرو هم نمی‌توانست مانع ماندن من در آن رویاها شود و به همین خاطر این اواخر انقدر می‌خوابم که حضرت حافظ در وصف وضعیت من سروده:تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست / دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باکچه شب‌ها که کابوسی من را از خواب غفلت نجات داد ...با خودم فکر کردم این چه مصیبتی است که بر سرم آمده؟ گیرافتادن در دام رویا به خاطر نبود کابوس؟ یعنی کابوس انقدر در زندگی به من کمک کرده بود؟ انقدر کابوس نعمت بزرگی است که به کمک آن می‌توانم به زندگی در دنیای کابوس‌وار واقعی بپردازم؟ خدایا حکمتت را شکر. گاهی نعمتی را می‌گیری که حتی توقع ندارم نعمت باشد... .حالا این منم که باید با عذاب خداوند سر کنم و در خانه‌ی شکلاتی مثل هانسل یا شاید مثل گرتل، سر کنم تا ببینم چگونه می‌توانم به واقعیت بیدار شوم./ پایان</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 12:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوپاگردانی؛ به راه‌نندازی استارتاپ، نه بگویید!</title>
                <link>https://virgool.io/newpaa/%D9%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%86%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF-z15lmfory7vy</link>
                <description>این نوشته، برگردانی ضمنی از نوشته آقای پل گراهام با عنوان «Why to not not start a startup» است. در این برگردان، عین عبارات به فارسی برگردانده نشده‌اند و بیشتر چیزی که من از آن‌ها برداشت کرده‌ام را نوشته‌ام. ضمنا تصاویر در نسخه اصلی وجود ندارند. اگر غلطی یا اشتباه نگارشی یا عدم تطابق با متن اصلی در این نوشته پیدا کردید، در نظرات من را مطلع کنید.مجموعه «Y Combinator» نوعی شتاب‌دهنده است و دو بار در سال در تعداد زیادی از استارتاپ‌ها سرمایه‌گذاری می‌کند.مدت زمان زیادی می‌شود که ما «Y Combinator» را راه انداخته‌ایم و به اندازه کافی داده‌هایی برای سنجش موفقیت داریم. اولین دسته از ما در سال ۲۰۰۵ تبدیل به هشت استارتاپ شدند. از این هشت مورد، حداقل چهار مورد موفق شدند. سه مورد به جذب سرمایه رسیده‌اند؛ ردیت حاصل ادغام دو موردشان یعنی Reddit و Infogami است و مورد سوم فعلا برای معرفی آماده نیست. آخرین مورد از این موارد Loopt است که به خوبی عمل می‌کند و اگر اراده کنند می‌تواند ظرف ده دقیقه به نتیجه برسد!بنابر این حدود نیمی از بنیان‌گذاران این دسته، اکنون حداقل طبق استانداردهای خود، ثروتمند حساب می‌شوند (وقتی ثروتمند شوید متوجه می‌شوید که درجات مختلفی دارد).من نمی‌توانم پیش‌بینی کنم که میزان موفقیت ما در آینده هم در حد ۵۰ درصد باقی بماند؛ این دسته می‌تواند داده پرت باشد ولی می‌توان گفت که انتظار داریم عملکرد بهتری نسبت به استاندارد ده درصدی (در میزان موفقیت استارتاپ‌ها) داشته باشیم (یا شاید تا الان هم داریم). شاید هدف‌گذاری ۲۵ درصدی، منطقی‌تر باشد.شاید جالب باشد بدانید که بنیان‌گذاران شکست‌خورده این دسته هم چندان وضع بدی ندارند! از بین هشت استارتاپ، سه مورد کاملا نابود شده‌اند. در دو موردشان، بنیان‌گذاران تنها در انتهای فصل تابستان به کارهای دیگری مشغول شدند و فکر نمی‌کنم این تجربه برای آن‌ها خیلی تلخ تمام شده‌باشد. تلخ‌ترین تجربه اما مربوط به کیکو بود که بنیان‌گذاران آن بعد از یک سال تلاش به خاطر سرویس تازه گوگل (یعنی تقویم گوگل) له شدند؛ ولی آن‌ها در نهایت خوشحال بودند، چراکه توانستند نرم‌افزارشان را به ارزش ۲۵۰ میلیون دلار به eBay بفروشند. با پول حاصل از فروش، سرمایه سرمایه‌گذاران فرشته را پرداخت کردند و به اندازه یک سال حقوقشان، سرمایه داشتند [۱]. این افراد بلافاصله justin.tv را راه‌اندازی کردند [جاستین.تی‌وی در حال حاضر، همان twitch.tv معروف است که برای استریم ویدیو کاربرد دارد].تا اینجا متوجه نکته جالبی شدیم! اینکه صفر درصد از افراد، تجربه وحشتناکی داشتند! مثل تمام استارتاپ‌ها، آن‌ها هم فراز و فرودهای زیادی را تجربه کردند که فکر نمی‌کنم این تجربه‌ها را با چیزی مثل کار در اداره، عوض کنند! فکر نمی‌کنم این آمار آخری دیگر داده پرت حساب شود. به هر حال موفقیت، هر چقدر طولانی و مدت بلند باشد، آخر به دست خواهد آمد! من فکر می‌کنم در آینده تعداد افرادی که آرزو می‌کنند شغل اداری داشته باشند به صفر میل کند.بزرگترین راز زندگی برای من این است که چرا افراد بیشتری به سمت کارهای استارتاپی حرکت نمی‌کنند؟ اگر آدم‌هایی که کارهای عادی می‌کنند، این روش را به کار خود ترجیح می‌دادند، امروز احتمالا ثروتمندان بیشتری داشتیم؛ پس چرا به این سمت نمی‌آیند؟ خیلی از مردم فکر می‌کنند ما برای دوره اعطای سرمایه، هزاران هزار درخواست از سمت استارتاپ‌ها داریم ولی در حقیقت این عدد نزدیک به صدهاست. ملت از بیرون فضای وحشی استارتاپ‌ها را می‌بینند ولی چرا درخواست‌ها کم هستند؟ طوری که تعداد آن‌ها در مقایسه با افراد ماهری که لازم دارند، کم است و این افراد اجبارا به سراغ کارهای معمولی و دفتری می‌روند.اینطور به نظر می‌آید که خسروان به دنبال صلاح مملکت خویش نیستند! آهای ملت، دردتان چیست؟فکر کنم من بتوانم جواب این مسائل را پیدا کنم؛ هر چه نباشد در «Y Combinator» به خاطر موقعیت خود در مراحل اولیه فرایند جذب سرمایه، هر کدام از ما باید یک پا متخصص روانشناسی باشیم! قضیه این است که ما برای تاسیس شرکتمان، مطمئن نیستیم.اینکه ما به کار خود مطمئن نباشیم عادی است. اگر شما به دنبال راه‌اندازی یک استارتاپ باشید و برای توسعه آن دو دل هستید، خب این یک امر طبیعی است. لری پیج و سرگی برین قبل از این که گوگل را راه‌اندازی کنند، مشابه شما فکر می‌کردند؛ حتی جری و فیلو هم قبل از شروع یاهو چنین بودند. فی الواقع، اصلا من فکر می‌کنم استارتاپ‌هایی موفق هستند که با همین عدم اطمینان‌ها شروع کرده‌اند، نه آن‌هایی که با روحیه جهادی کاری را شروع می‌کنند!برای تایید این قضیه البته شواهدی هم داریم. یک سری از استارتاپ‌هایی که از طریق ما جذب سرمایه کردند و موفق شدند، به ما گفتند که در لحظات و چند ساعت قبل از پایان فرصت پذیرش، برای ثبت نام اقدام کرده‌اند.راه مقابله با این عدم اطمینان، تجزیه و تحلیل آن با یک سری مولفه است. اکثر افراد، برای عدم انجام کاری حدود هشت دلیل کلی را در نظر می‌گیرند و گاهی نمی‌دانند کدام‌یک، علت اصلی است. بعضی از آن‌ها قابل پاسخ و بعضی اصلا چرت‌وپرت هستند ولی خب شما که نمی‌دانید کدام دلایل، چه میزان در روند تصمیم‌گیری شما دخالت دارند و به همین خاطر نمی‌فهمید مشکلتان قابل حل است یا چرت‌وپرت!حالا من می‌خواهم تمام این مولفه‌ها را فهرست‌وار به شما نشان بدهم و نشان بدهم که کدامشان منطقی هستند. شما می‌توانید بر اساس این موارد، خودتان را تجزیه و تحلیل کنید و به درک درستی از احساساتتان برسید.باید اعتراف کنم که هدف من افزایش اعتماد به نفس شما است ولی اینجا دو چیز فراتر از تمرین معمولی افزایش اعتماد به نفس وجود دارد. یکی این که من قرار هست با شما صادق باشم؛ نه اینکه مثل «همایش‌های افزایش اعتماد به نفس» و «پیش به‌سوی موفقیت» تنها شما را با یک سری جمله‌های انگیزشی؛ مثل «ما خیلی باحالیم» و «تو عالی هستی»، گول بزنم و کتاب‌هایم را به شما غالب کنم! نه، هدف من فروش محصولاتم نیست؛ چون اگر من راهنمای استارتاپی بشوم و آن‌ها به نتیجه نرسند، عملا رزومه من خراب شده‌است. من سعی می‌کنم شما را به حضور در جمع «Y Combinator» تشویق کنم تا کارهای من بیشتر شود!مورد دیگر این است که رویکرد من به جای مثبت‌اندیشی، اتفاقا منفی‌نگری است! به جای اینکه بگویم «بیا این کار رو بکنیم، می‌ترکونه!» ترجیح می‌دهم دلایل شما برای مخالفت و عدم انجام کارها را در نظر بگیرم و نشان می‌دهم که چرا باید بیخیال این موارد شد. خیلی خوب، بریم سراغ مورد اول!اندک‌سالیخیلی از مردم فکر می‌کنند که آن‌ها برای شروع یک استارتاپ بسیار جوان هستند و حق هم با همان‌هاست! متوسط سن مردم دنیا ۲۷ سال است که به جرعت می‌توان گفت سن کمی است.یعنی من می‌تونم استارتاپ راه بندازم؟اما اندک‌سالی چیست؟ یکی از اهداف ما در «Y Combinator» کشف حداقل سن بنیان‌گذاران استارتاپ‌ها بود. همیشه به این فکر می‌کردیم که سرمایه‌گذاران بیش از حد محافظه‌کار هستند که می‌خواهند اعضای هیئت علمی و پروفسورها را مورد لطف خود قرار دهند (!) در حالی که آن‌ها اصلا باید به دانشجویان و حتی دانش‌آموزان کمک مالی کنند.اصلی‌ترین چیزی که در این مورد متوجه شدیم این بود که قضیه در مورد یک عدد نیست بلکه مشکل سر این است که معنای هر سن دقیقا ویژگی یکتایی ندارد. شاید حداقل ۱۶ سال از نظر عقلی، خوب باشد ولی قبل از ۱۸ سالگی، کسی امکان قانونی برای بستن قراردادهای رسمی را ندارد. با اینحال، موفق‌ترین سرمایه‌گذاری ما در مورد «Sam Altman» [هم‌بنیان‌گذار openAI در کنار Elon Musk] اتفاق افتاد که تنها ۱۹ سال داشت.سم البته یک داده پرت حساب می‌شود. او وقتی ۱۹ ساله بود، به نظر می‌رسید که از درون ۴۰ سال سن دارد! بعضی‌ها در همان ۱۹ سالگی در حد یک فرد ۱۲ ساله هستند.دلیل اینکه ما برای افراد بیشتر از یک سن خاص، کلمه «بزرگسال» را به کار می‌بریم این است که به هر حال یک آستانه‌ای وجود دارد که وقتی افراد از آن گذر می‌کنند، عاقل هستند. معمولا این اتفاق می‌تواند در ۲۱ سالگی رخ دهد. اگر شما از این آستانه گذر کرده‌اید، هر چند سن شما خیلی کم باشد، شما آنقدر بزرگ شده‌اید که بتوانید یک استارتاپ راه‌اندازی کنید.چطور می‌توان متوجه شد؟ باید از چند آزمایش مخصوص شناسایی بزرگسالان استفاده کرد. اصلا من خودم بعد از ملاقات با سم متوجه شدم چنین آزمایش‌هایی وجود دارند! متوجه شدم که با شخصی بسیار بزرگ‌تر از اینکه می‌بینم، صحبت می‌کنم. چه چیزی را در نظر گرفتم که اینطوری فکر کردم؟ چه چیزی باعث شد او پخته‌تر از سنش نشان دهد؟یکی از آزمایش‌های مخصوص بزرگسالان این است که آیا آن‌ها هنوز رگه‌هایی از کودکی در خود دارند یا نه. زمانی که شما بچه کوچولویی بیشتر نباشید، وقتی قرار باشد کار سختی انجام دهید، به راحتی می‌توانید گریه کنید، آبغوره بگیرید و التماس کنید که «من نمی‌توانم این کار را انجام دهم» و خب در نتیجه، بزرگسالان احتمالا بیخیالتان می‌شوند. دکمه جادویی یک کودک، استفاده از کلمه «من بچه‌ام» است که با گفتن آن، می‌تواند از سخت‌ترین شرایط گذر کند. اما بزرگسالان حق انجام چنین کارهایی را ندارند که اگر چنین کنند، از سوی دیگران به شدت مورد مواخذه قرار می‌گیرند و گاهی بچه‌ها هم آن‌ها را مسخره می‌کنند!مسئله دیگر برای فهمیدن بزرگسالی این است که برخورد فرد با چالش‌ها چگونه است. اگر آدم نابالغی سعی کند به چالشی از دنیای آدم بزرگ‌ها پاسخ بدهد که دیگران تسلط او را تصدیق و تایید کنند و بعد با جمله «چه فکر احمقانه‌ای» مواجه شود؛ او لجبازی می‌کند و در مواقعی هر چیزی که دستش به آن برسد را پرت می‌کند، می‌شکند و وحشی‌بازی در می‌آورد، طوری که این سرکشی او نشانه حماقت می‌شود؛ اما، فردی که رشد کرده و بزرگ شده‌است، در مواجه با این اتفاق به چشمان شما نگاه می‌کند و می‌گوید «جدی؟ اون وقت چرا اینطوری فکر می‌کنی؟»البته خیلی از افراد بزرگسال، هنوز هم در برخورد با چالش‌ها مثل کودکان رفتار می‌کنند. چیزی که معمولا پیدا نمی‌شود، بچه‌هایی هستند که در مواجه با چالش‌ها همانند بزرگترها رفتار می‌کنند. اگر شما اینطور رفتاری دارید، خب بزرگ شده‌اید و عدد سن شما اهمیتی ندارد.۲. عدم وجود مهارتیک‌بار جایی نوشتم که بنیان‌گذاران استارتاپ‌ها باید حداقل ۲۳ ساله باشند و قبل از اینکه استارتاپشان را راه‌اندازی کنند باید در شرکت دیگری چند وقتی را کار کرده باشند. در حال حاضر دیگر چندان به آن معتقد نیستم و آنچه ذهنیت من را تغییر داد مثال‌های نقضی بودند که در مجموعه خودمان پیدا شدند.جان تو هیچ مهارتی تو این کار ندارم!به هر حال هنوز فکر می‌کنم ۲۳ سالگی از ۲۱ سالگی بهتر است ولی بهترین راه برای کسب تجربه در ۲۱ سالگی، راه‌اندازی یک استارتاپ است. پس به طور تناقض‌آلودی، اگر آنقدر تجربه ندارید که یک استارتاپ را راه‌اندازی کنید، بهتر است یک استارتاپ راه‌اندازی کنید! این روش از روش کار کردن در یک شغل عادی برای بی‌تجربگی موثرتر است؛ در واقع اگر شما در یک کار معمولی استخدام شوید، ممکن است حد فکر شما هم در حد همان کار استخدامی قرار بگیرد و شما به یک حیوان دست‌آموز تبدیل می‌شوید که فکر می‌کند باید همیشه یک مدیر محصولی وجود داشته باشد و به اون بگوید که چه برنامه‌ای بنویسد.کیکو تجربه‌ای بود که من را به این سمت برد. آن‌ها استارتاپی را دقیقا از دانشگاه راه‌اندازی کردند و کم‌تجربگی آن‌ها باعث شد اشتباهات زیادی مرتکب شوند ولی یک‌سال بعد از دوره دوم جذب سرمایه، آن‌ها بسیار قوی شده‌بودند. آن‌ها به هیچ‌وجه حیوان دست‌آموز نبودند و هیچ راه دیگری مثل این وجود نداشت که باعث شود به این اندازه قوی شوند، اگر آن‌ها در جایی مثل گوگل یا مایکروسافت استخدام شده‌بودند، هنوز هم برنامه‌نویسان سطح پایینی بودند.پس الان توصیه من به ملت این است که به محض خروج از دانشگاه، استارتاپ خود را راه‌اندازی کنند. بهترین زمان برای خطرپذیری، همین دوران جوانی است که احتمالا شکست هم خواهید خورد! ولی حتی عدم موفقیت شما، شما را سریع‌تر از یک شغل معمولی، به هدف می‌رساند.گفتن این حرف من را کمی نگران می‌کند؛ زیرا، در واقع ما به مردم توصیه می‌کنیم که با پولی که ما به شما می‌دهیم، شکست بخورید تا خودتان را آموزش دهید، اما خب به هر حال این چیزی است که حقیقت دارد!۳. خیلی مصمم نیستم!شما به اراده زیادی برای موفق‌شدن به عنوان بنیان‌گذار یک استارتاپ نیاز دارید. این احتمالا بهترین پیش‌بینی برای احتمال موفقیت است.این کارا خیلی حال می‌خوان!بعضی از آدم‌ها برای بنیان‌گذاری چندان راسخ نیستند. من انقدر آدم راسخ و بااراده‌ای هستم که نمی‌توانم بفهمم در سر افرادی که مصمم نیستند، چه می‌گذرد ولی می‌دانم که چنین افرادی وجود دارند.احتمالا اکثر افراد اراده خود را دست کم می‌گیرند. آدم‌های زیادی را دیده‌ام که با به‌کارگیری عزمی بیش از آنچه که نیاز بوده‌است، استارتاپی را راه‌اندازی کرده‌اند. در موردشان که فکر می‌کنم، چند استارتاپی که ما برایشان جذب سرمایه کرده‌ایم را می‌شناسم که ملت در ابتدا فکر می‌کردند این استارتاپ‌ها در نهایت با مبلغی در حد دو میلیون دلار فروخته خواهند شد ولی اکنون در مقیاسی جهانی در حال فعالیت هستند.پس چگونه می‌توانی تشخیص داد که چه میزان از اراده کافی است وقتی که لری و سرگی [بنیان‌گذاران گوگل] هم در ابتدای امر، در مورد تشکیل شرکتشان مطمئن نبودند؟ مقدار آن را می‌توان حدس زد ولی می‌توانم بگویم باید حداقل به مقداری باشد که شما بتوانید روی پروژه خودتان کار کنید. شاید آن‌ها مطمئن نبودند که می‌خواهند شرکتی تاسیس کنند ولی در حد همان کارهای تحقیقاتی خودشان، اراده داشتند.۴. بهره هوشی کمممکن است برای موفقیت به عنوان یک بنیان‌گذار استارتاپ، به هوش و هوشمندی متوسطی نیاز داشته‌باشید ولی کلا نگرانی در این مورد بی‌خود و بی‌جهت است. اگه انقدر هوش دارید که فکر می‌کنید شاید آنقدر باهوش نباشید که بتوانید استارتاپی را راه‌اندازی کنید، بدانید و آگاه باشید که واقعا باهوشید!من دیگه از روی قیافه‌مم معلومه خنگم!به هر حال، راه‌اندازی یک استارتاپ چندان هوش زیادی نیاز ندارد. بعضی از استارتاپ‌ها هوشمندی زیادی می‌خواهند؛ مثلا، اگر کار شما در مورد ریاضیات باشد، خب به هوش ریاضیاتی نیاز است ولی اکثر شرکت‌ها کارهای پیش پا افتاده‌تری انجام می‌دهند که در این موارد، تلاش نسبت به هوش عامل مهم‌تری است. شاید بخواهید به سیلیکون ولی اشاره کنید، آنجا ملت باهوشی زندگی می‌کنند و افرادی که باهوش نیستند، حداقل به آن تظاهر می‌کنند ولی اگر فکر می‌کنید برای افزایش ثروت نیاز دارید که باهوش باشید، من به شما توصیه می‌کنم کمی به اخبار لس‌آنجلس و نیویورک نگاه کنید!هنوز هم فکر می‌کنید در حد راه‌اندازی یک استارتاپ باهوش نیستید و مسائل را از راه سخت آن حل می‌کنید؟ خب پس به سراغ نوشتن نرم‌افزارهای تجاری بروید. شرکت‌های برنامه‌های تجاری، شرکت‌های تکنولوژی‌محوری نیستند؛ آن‌ها بیشتر به قسمت فروش وابستگی دارند و فروش به شدت به تلاش وابسته است.۵. در مورد کسب‌وکار چیزی نمی‌دانیداین دیگر از آن چیزهای مسخره است که اصلا برای شروع یک استارتاپ به آن نیازی ندارید. تمرکز اولیه شما باید روی محصول باشد. آنچه که شما لازم است بدانید این است که چگونه چیزهایی بسازید که مردم آن‌ها را می‌خواهد و اگر در این مرحله موفق شدید، حالا به این فکر کنید که چطور از این طریق کسب درآمد کنید. اینکار انقدر آسان است که سه‌سوته هم می‌توانید آن را انجام دهید.خداوکیلی این آمار و ارقام چی دارن می‌گن؟من نسبتا پولدار هستم و شاید برای گفتن اینکه فقط یه چیز خوب بسازید و در مورد کسب درآمد خیلی حساس نباشید، فرد مناسبی نباشم ولی تمام شواهد تجربی این را نشان می‌دهد که صد درصد استارتاپ‌هایی که خروجی آن‌ها محبوبیت چیزی است، می‌توانند از آن چیز، کسب درآمد کنند. سهام‌داران به من می‌گویند که آن‌ها استارتاپ‌ها را بر اساس میزان درآمدشان ارزش‌گذاری نمی‌کنند، بلکه برای آنها ارزش استراتژیک استارتاپ مهم است؛ و این یعنی ایجاد چیزی که مردم آن را دوست دارند و خواستار آن هستند، مهم است. سهام‌داران به خوبی این را می‌دانند که اگر کاربران شما را دوس داشته باشند، شما به هر شکل می‌توانید از این طریق کسب درآمد کنید ولی در غیر اینصورت، بهترین و هوشمندانه‌ترین مدل کسب‌وکار هم شما را نجات نمی‌دهد.می‌پرسید چرا عده زیادی از مردم با من موافق نیستند؟ شاید چون آن‌ها از این ایده که تعدادی آدم ۲۰ ساله صرفا با ساختن یک چیز جالب بدون داشتن درآمد، پولدار می‌شوند، متنفر هستند. شاید آن‌ها حسادت می‌کنند و نمی‌خواهند قبول کنند چنین چیزی وجود دارد ولی مهم این است که این قضیه وجود دارد و حسادت‌های آن‌ها مهم نیست.تا مدت‌ها برای من آزاردهنده بود که از گوشه و کنار می‌شنیدم که در مورد من می‌گفتند «طرف چیزی در گوش جوان‌های خام ما می‌خواند و آن‌ها را گول می‌زند» ولی الان می‌فهمم که این صحبت‌ها اتفاقا نشانه‌ای از یک ایده خوب بودند.ارزشمندترین حقایق، حقایقی هستند که اکثر مردم باور ندارند. آن‌ها مثل یک سهام زیر قیمت هستند؛ اگر با آنها شروع کنید، صاحب همه‌چیز می‌شوید. بنابراین وقتی ایده‌ای را پیدا کردید که می‌دانید خوب است اما اکثر مردم با آن مخالف هستند، نباید صرفا اعتراض آن‌ها را نادیده بگیرید بلکه به شدت به سمت آن حرکت کنید؛ یعنی، شما باید به دنبال ایده‌هایی باشید که محبوب باشند اما به دست آوردن پول از آنها دشوار است.من شرط می‌بندم نمی‌توانید چیزی محبوب خلق کنید که ندانیم چگونه از آن، کسب درآمد کنیم.۶. هم‌بنیان‌گذار یا شریکی ندارمنبود هم‌بنیان‌گذار واقعا یک مشکل است. تحمل مصائب یک استارتاپ فقط برای یک نفر، بسیار زیاد است. ما در مورد بسیاری از مسائل با سایر سرمایه‌گذاران تفاوت داریم اما همه ما در این مورد توافق داریم؛ همه سرمایه‌گذاران، بدون استثنا، ترجیح می‌دهند به شما و هم‌بنیان‌گذارتان کمک مالی کنند، نه به شمای تنها!من مانده‌ام تنهای تنهااااا...تا کنون ما بودجه دو بنیان‌گذار را تامین کرده‌ایم ولی در هر دو مورد، پیشنهاد کردیم که اولویت اول آن‌ها یافتن یک هم‌بنیان‌گذار باشد. بله! به هر دو کمک مالی کردیم ولی ترجیح می‌دادیم قبل از ثبت نام، هم‌بنیان‌گذارانی داشته باشند. پیدا کردن هم‌بنیان‌گذار برای پروژه‌ای که به تازگی تامین اعتبار شده‌است، کار خیلی سختی نیست و به همین خاطر ما ترجیح می‌دهیم به دنبال هم‌بنیان‌گذارانی باشیم که قبل از ثبت نام، کار خیلی سختی را انجام داده‌اند.اگر هم‌بنیان‌گذاری ندارید، چه کاری باید انجام دهید؟ یکی بگیر! این از هر چیز دیگری مهم‌تر است. اگر کسی در محل زندگی شما وجود ندارد که بخواهد با شما یک استارتاپ راه اندازی کند، به جایی بروید که این کار را انجام می‌دهند. اگر هیچ‌کس نمی‌خواهد با شما در زمینه ایده فعلی شما کار کند، به سمت ایده‌ای که افرادی می‌خواهند روی آن کار کنند، بروید.اگر هنوز در مدرسه هستید، توسط هم‌بنیان‌گذاران بالقوه‌ای احاطه شده‌اید! چند سال که بگذرد، پیدا کردن آن‌ها دشوارتر می‌شود؛ نه‌تنها یافتن آن‌ها، بلکه آن زمان، آن‌ها احتمالا دارای شغل هستند و شاید حتی  خانواده‌ای دارند که باید از آن حمایت کنند! همچنین، اگر دوستانی در دانشگاه داشتید که با آن‌ها در مورد استارتاپ‌ها طرح‌ریزی می‌کردید ، تا آنجا که می‌توانید با آن‌ها در ارتباط باشید. این قضیه شاید به شما در زنده نگه‌داشتن رویایتان کمک کند.این امکان وجود دارد که بتوانید از طریق چیزی مثل گروه کاربران یا یک کنفرانس با یک هم‌بنیان‌گذار ملاقات کنید اما در این مورد من خیلی خوش‌بین نخواهم بود. شما باید با کسی کار کنید که بدانید آیا او را به عنوان یک بنیان‌گذار می‌خواهید یا نه [۲].درسی که از این قضیه باید یاد بگیریم این نیست که چگونه یک هم‌بنیان‌گذار پیدا کنیم بلکه این است که شما باید در زمان جوانی استارتاپ خود را راه‌اندازی کنید و آن زمان تعداد زیادی از آنها در اطرافتان وجود دارند.۷. ایده‌ای نیستمی‌توان گفت که اگر ایده خوبی نداشته‌باشید، چندان مشکلی پیش نمی‌آید؛ چراکه به هر حال بیشتر استارتاپ‌ها ایده خود را تغییر می‌دهند. حدس می‌زنم در یک استارتاپ حد وسط «Y Combinator» فقط ۷۰ درصد ایده در پایان سه‌ماهه اول، جدید است؛ گاهی اوقات ۱۰۰ درصد است.هیچ ایده‌ای ندارم!در واقع، ما بسیار مطمئن هستیم که بنیان‌گذاران از ایده اولیه مهم‌تر هستند؛ انقدر که گاهی می‌خواهیم چیز جدیدی را در این دوره سرمایه‌گذاری امتحان کنیم؛ مثلا به افراد اجازه دهیم بدون هیچ ایده‌ای برای پذیرش در جذب سرمایه، اقدام کنند. اگر تمایل دارید این کار را بکنید، می‌توانید در هنگام پرکردن فرم ثبت نام، در جواب به سؤال «با این سرمایه چه کاری می‌خواهید بکنید» بنویسید که «ما هیچ ایده‌ای نداریم». اگر به نظر تیم خوبی باشید، به هر حال شما را می‌پذیریم. ما اطمینان داریم که در کنار شما می‌توان پروژه امیدوارکننده‌ای را آماده کرد.در واقعیت ما همین الان هم داریم همین‌کار را می‌کنیم؛ برای ایده اولویت و وزن پایینی در نظر گرفته‌ایم و صرفاً برای دل شماست که در این مورد از شما سؤالاتی می‌پرسیم! مهم‌ترین چیزی که ما به آن در فرم ثبت نام شما اهمیت می‌دهیم این مورد است که می‌پرسد «تا الان چه چیز جالبی ساخته‌اید؟». اگر آنچه ساخته‌اید نسخه اول استارتاپ وعده‌داده‌شده باشد، خب چه بهتر! اما اصلی‌ترین چیزی که ما به آن اهمیت می‌دهیم این است که آیا شما در ساختن چیزها مهارت دارید یا خیر. توسعه‌دهنده اصلی یک پروژه منبع‌باز محبوب تقریباً به همین اندازه ارزشمند است.اگر بودجه شما از «Y Combinator» تأمین شود، این مسئله خودبه‌خود حل می‌شود. در حالت کلی چطور؟ چون واقعاً اگه ایده‌ای نداشته باشید مشکل درست می‌شود! اگر یک استارتاپ بدون ایده راه‌اندازی کنید، بعد چه می‌کنید؟برای همین یک دستورالعمل مختصر برای پختن کیک ایده، برای شما در نظر گرفته‌ایم! چیزی را پیدا کنید که در زندگی خودتان از بین رفته‌است و آن نیازمندی را فارغ از اینکه چقدر برایتان مهم است، رفع کنید. استیو وازنیک [هم‌بنیانگذار اپل] برای خودش کامپیوتر درست کرد؛ چه کسی می‌دانست که بسیاری از افراد دیگر هم این وسیله را می‌خواهند؟ نیازی محدود اما واقعی، نقطه شروع بهتری نسبت به نیاز گسترده اما فرضی است؛ بنابراین، حتی اگر مشکل این است که شما شنبه‌شب قرار عاشقانه‌ای ندارید، به دنبال راه حلی باشید که با نوشتن یک برنامه، بتوانید این مشکل را برطرف کنید؛ این دنیایی می‌شود که شما در آن قدم خواهید گذاشت، چراکه بسیاری از افراد دیگر نیز همین مشکل را دارند.۸. جایی برای استارتاپ‌های بیشتر نیستبسیاری از افراد به تعداد روزافزون استارتاپ‌ها نگاه می‌کنند و فکر می‌کنند که دیگر بیشتر از این ممکن نیست. باور اشتباه آن‌ها این است که در تعداد استارتاپ‌هایی که می‌توانند وجود داشته‌باشند، محدودیتی قائل می‌شوند. هیچ‌کسی در رابطه با تعداد استخدامی‌های شرکت‌های ۱۰۰۰ نفره، چنین ادعایی نمی‌کند (که محدودیت وجود دارد) پس چرا باید محدودیتی در تعداد افرادی که می‌توانند برای رضای خدا در شرکت‌های پنج‌نفره کار کنند، وجود داشته باشد؟ [۳]دیگه جا نداریم، کسی نیاد :/تقریباً همه کسانی که شغلی دارند، نوعی نیاز را برآورده می‌کنند. تجزیه شرکت‌ها به واحدهای کوچکتر، باعث از بین رفتن این نیازها نمی‌شود. نیازهای موجود احتمالاً با شبکه‌ای از استارتاپ‌ها نسبت به چند سازمان غول‌پیکر با ساختار سلسله مراتبی، به طور کاراتری رفع می‌شوند، اما فکر نمی‌کنم این به معنای فرصت کمتری باشد؛ زیرا، تأمین نیازهای فعلی به نیازهای بیشتری منجر می‌شود؛ مشخصا این مورد در بین ما انسان‌ها وجود دارد! البته ایرادی هم ندارد، ما چیزهایی را که پادشاهان قرون وسطایی به عنوان تجملات ظاهری در نظر می‌گرفتند، حق مسلم خود می‌دانیم! چیزهایی مثل همین ساختمان‌هایی که در تمام سال به اندازه فصل بهار گرم هستند و اگر اوضاع خوب پیش برود، فرزندان ما چیزهایی را که به نظر لوکس و لاکچری هستند، حق مسلم خود می‌دانند. هیچ استاندارد مطلقی برای ثروت مادی وجود ندارد؛ برای سلامتی هم هیچ حدی وجود ندارد و این صنعت، به تنهایی پر از ظرفیت‌های نامتناهی است. در آینده مردم باز هم ثروت بیشتری می‌خواهند؛ بنابراین، محدودیتی در میزان مشاغل موجود برای شرکت‌ها و به ویژه برای استارتاپ‌ها وجود ندارد.معمولاً این مغالطه (محدودیت اندازه استارتاپ‌ها) به طور مستقیم بیان نمی‌شود و این قضیه بیشتر به طور ضمنی در جمله‌هایی مثل «گوگل، مایکروسافت و یاهو صرفاً به چند استارتاپ معدود می‌توانند کمک مالی کنند، نه بیشتر!» وجود دارد. شاید درست باشد! ولی لیست سرمایه‌گذاران، بسیار بیشتر از این‌ها است و البته گوگل هم احمق نیست! گوگل استارتاپ‌هایی را خریداری می‌کند که چیز ارزشمندی را خلق کرده‌اند و چرا باید محدودیتی در تعداد استارتاپ‌های ارزشمندی که شرکت‌ها می‌توانند خریداری کنند، وجود داشته باشد در حالی که انسان‌ها همیشه عطش بیشتری برای ثروت دارند؟ ممکن است در عمل، تعداد استارتاپ‌هایی که موفق به جذب سرمایه می‌شوند، محدود باشد اما نیمه پر لیوان این است که اگر چیزی ارزشمند باشد و بنیان‌گذارانش نیاز داشته باشند که کمک مالی دریافت کنند، سرمایه‌داران حاضر هستند در این امر سهیم شوند؛ خب، اصلا به همین خاطر می‌گوییم که بازار هوشمند است.۹. باید مراقب خانواده‌ام باشماین مورد، از آن منطقی‌ها است! من به کسی که سرپرست خانوار است یا به هر شکل باید از خانواده‌اش مراقبت کند، توصیه نمی‌کنم که یک استارتاپ راه بیندازد. نمی گویم این کار کلاً بد است، من فقط نمی‌خواهم مسئولیت توصیه به انجام چنین کاری را به عهده بگیرم! ترجیح می‌دهم به افراد ۲۲ ساله بگویم که استارتاپ راه بیندازید و حاضرم مسئولیت عواقب آن را با جان و دل قبول می‌کنم. قضیه این است که اگر این جوان‌ها شکستی هم بخورند، چیزهای زیادی یاد خواهند گرفت و هنوز فرصت استخدام در مایکروسافت را دارند اما من حوصله درگیری با مادرها را ندارم!آغوش گرم خانواده را به هزاران میلیارد دلار نخواهم داد!حالا اگر می‌خواهید در عین حال که خانواده‌ای دارد، استارتاپی هم راه بیندازید، چه باید کرد؟ می‌توان با یک کسب‌وکار مشاوره‌دهنده شروع کرد [ممکن است مقصود نویسنده این باشد که بهتر است با مشورت با دیگران کسب‌وکاری را شروع کرد ولی من اولی را مناسب‌تر دیدم] و رفته‌رفته آن را به یک کسب‌وکار محصول‌محور [یا دارای محصول] تبدیل کرد. از نظر تجربی، احتمال انجام این کار کم است و شما از این طریق نمی‌توانید چیزی مثل گوگل را تولید کنید ولی حداقل آن، این است که حتماً درآمد دارید!روش دیگر برای کاهش ریسک این است که به جای شروع استارتاپ خودتان، به یک استارتاپ موجود بپیوندید. بودن در بین اولین کارمندان یک استارتاپ، هم از نظر بدبختی هم از نظر خوشبختی، بسیار به بنیان‌گذاری شباهت دارد. اگر فلان مقدار کارمند داشته باشید، سر انگشتی می‌توان گفت که به اندازه (توان دوم فلان)÷۱، تجربیات بنیان‌گذاری کسب می‌کنید.عین قضیه هم‌بنیان‌گذارها، درس اصلی این قسمت این است که استارتاپ‌ها را در جوانی راه‌اندازی کنید.۱۱. از نظر مالی مستقل هستم (احتیاجی به پول ندارم)این بهانه من برای شروع‌نکردن یک استارتاپ است. استارتاپ ها استرس‌آور هستند. اگر به پول نیازی ندارید، چرا این کار را می‌کنید؟ حتی کارآفرینان زنجیره‌ای [که مدام شرکت‌های مختلفی تاسیس می‌کنند تا اینکه یکی از آن‌ها موفق شود] هم بعد از اینکه بیست شرکت درست و حسابی ساخته‌اند، با خود فکر کنند که «یک کمپانی دیگر راه بیندازم؟ بیخیال! مگر مغز خر خورده‌ام؟».ریچ کید که می‌گن منم. من دیگه استارتاپ می‌خوام چه کار؟دو بار نزدیک بود که استارتاپ‌های جدیدی راه بیندازم ولی همیشه عقب‌نشینی کردم زیرا نمی‌خواهم چهار سال از زندگی‌ام را صرف ردکردن چاله‌ها و موانع سر راهم بکنم. من این حرفه را آنقدر خوب می‌شناسم که بدانم شما نمی‌توانید با کاره پاره‌وقت، از پس آن بربیایید. آن چیزی که باعث می‌شود یک بنیان‌گذار خوب خطرناک باشد، این است که تمایلی برای تحمل بی‌نهایت چاله و دست‌انداز در مسیر خود داشته باشد.بازنشستگی هم مشکلات خودش را دارد! من هم مثل خیلی‌ها دوست دارم کاری برای انجام داشته باشم. یکی از مشکلاتی که بعد از ثروتمندشدنتان به آن برخورد می‌کنید، این است که افرادی که دوست دارید با آن‌ها کار کنید، ثروتمند نیستند. آن‌ها باید جایی کار کنند تا بتواند قبض‌هایشان را پرداخت کند که این یعنی اگر می‌خواهید آن‌ها را به عنوان همکار داشته‌باشید، مجبورید شغلی داشته باشید که قبض‌های شما را هم پرداخت می‌کند! حتی اگر نیازی به آن نداشته‌باشید. من فکر می‌کنم این همان چیزی است که در واقع باعث ایجاد بسیاری از کارآفرینان زنجیره‌ای می‌شود.به همین دلیل من خیلی دوست دارم روی «Y Combinator» کار کنم. این بهانه‌ای است برای انجام کاری جالب همراه با افرادی که دوستشان دارم.۱۱. برای مسئولیت‌پذیری آماده نیستماین دلیل من برای عدم شروع یک استارتاپ در دهه سوم زندگی‌ام بود. من مانند بسیاری از افراد همسنم، بیش از همه‌چیز برای آزادی ارزش قائل بودم و نسبت به انجام هر چیزی که بیشتر از چند ماه، تعهد و مسئولیت‌پذیری لازم داشت، بی‌میل بودم؛ مخصوصاً اگر قرار بود که کل زندگی من را درگیر خودش بکند (که استارتاپ‌ها چنین می‌کنند). البته این مسئله قابل هضم است. اینکه می‌خواهید وقت خود را به مسافرت، یا شرکت در یک گروه موسیقی یا هر چیز دیگری بگذرانید، دلیل موجهی برای شماست که کسب‌وکاری را شروع نکنید.وقتی برای تعهددادن آماده نیستی!اگر استارتاپی را شروع کنید که موفق خواهد شد، حداقل سه یا چهار سال زمان لازم است (که در صورت عدم موفقیت، قضیه سریع‌تر تمام می‌شود). بنابراین اگر آماده تعهداتی در این حد نیستید، نباید این کار را انجام دهید ولی باید حواستان باشد که اگر یک شغل معمولی پیدا کنید هم احتمالاً همان‌قدری روی کارتان زمان می‌گذارید که روی استارتاپتان می‌توانید بگذارید و منطقاً متوجه خواهید شد که اوقات فراغتی بسیار کمتر از آنچه انتظار دارید، وجود دارد. پس اگر زمانی آمادگی چسباندن کارت شرکت به کت یا لباستان را پیدا کردید یا به آن سمت متمایل شدید، ممکن است برای شروع یک استارتاپ هم آماده شده‌باشید.۱۲. نیاز به ساختارقبل‌تر گفته‌ام که افرادی هستند که به یک چارچوب و ساختاری منظم در زندگیشان احتیاج دارند. خوب است اینطوری بگوییم که آن‌ها به شخصی احتیاج دارند که به او بگوید چه کاری انجام دهد. من باور دارم چنین افرادی وجود دارند. شواهد تجربی زیادی وجود دارد؛ مثل افراد ارتشی، اعضای فرقه‌های مذهبی و امثال این‌ها؛ شاید حتی این افراد، اکثریت و غالب باشند.فرمانده، تو فقط بگو من برات چیکار کنم؟!اگر شما هم از این دسته افراد هستید، احتمالاً نباید استارتاپی را راه‌اندازی کنید. در واقع، شما احتمالاً حتی نباید در چنین جایی استخدام شوید. در یک استارتاپ خوب، خیلی به شما نمی‌گویند که چه کاری باید انجام دهید. ممکن است یک نفر وجود داشته باشد که عنوان شغلی آن مدیرعامل (CEO) باشد، اما تا زمانی که شرکت در حد دوازده نفر نیرو داشته باشد، هیچ کس نمی‌تواند به کسی بگوید که چه کاری انجام دهد و این قضیه برای شما باعث ناکارآمدی می‌شود. هر شخص بدون اینکه نیاز باشد به کسی چیزی بگوید، فقط آن کاری که لازم است را انجام می‌دهد.اگر به نظر می‌رسد این قضیه به هرج‌ومرج منتهی می‌شود، به یک تیم فوتبال فکر کنید. یازده نفر مجبور هستند در شرایط پیچیده‌ای با یکدیگر همکاری کنند و با این وجود فقط در موارد اضطراری، گاهی، کسی به دیگران می‌گوید که چه کاری انجام دهد. یک بار گزارشگر از دیوید بکهام پرسید که آیا در رئال مادرید از نظر زبانی، مشکلی دارد؟ زیرا بازیکنان از حدود هشت کشور مختلف بودند. او گفت این قضیه چندان مسئله‌ساز نبوده‌است؛ زیرا، همه آنقدر خوب بودند که هرگز اجباری به صحبت‌کردن نبود. همه آن‌ها کار درستی را انجام دادند.چگونه می‌توان تشخیص داد که از لحاظ ذهنی انقدر مستقل هستید که یک استارتاپ را شروع کنید یا نه؟ اگر می‌توانید به تنهایی تشخیص بدهید که آماده نیستید، پس احتمالاً آماده هستید!۱۳. ترس از عدم اطمینانشاید برخی از افراد از شروع یک استارتاپ جدید بترسند، چراکه از عدم اطمینان متنفر هستند. اگر به این سمت بروید که در مایکروسافت استخدام بشوید، می‌توانید چند سال آینده را به طور دقیق پیش‌بینی کنید یا شاید بهتر باشد که بگوییم به طور خیلی دقیق! از سمت دیگر اما، اگر یک استارتاپ را شروع کنید، ممکن است هر اتفاقی بیفتد.هیچی از تهش معلوم نیست :/خوب، اگر از عدم اطمینان نگران هستید، من می‌توانم این مشکل را برای شما حل کنم. از همین الان آینده را برای شما اینطور پیش‌بینی می‌کنم که اگر یک استارتاپ را شروع کنید، با احتمال زیادی شکست می‌خورید. جدی می‌گویم! اگرچه این راه برای کسب تجربه مناسب است و من بد شما را نمی‌خواهم و ترجیح می‌دهم موفق شوید ولی باید انتظار بدترین چیزها را داشته باشید. در بدترین حالت آن، دوران جالبی را سپری کرده‌اید و در بهترین حالت ممکن است ثروتمند شوید.تا زمانی که تلاشی جدی داشته‌باشید، کسی شما را به خاطر شروع استارتاپ سرزنش نمی‌کند. شاید! شاید در گذشته، مسئولان استخدامی، افراد را به خاطر شکست‌هایشان رد می‌کردند ولی الان اینطور نیست. من از مدیران شرکت‌های بزرگ در این مورد سؤال کردم و همه آن‌ها گفتند که نسبت به کسی که زمان خود را در شرکت‌های بزرگ سپری کرده‌است ترجیح می‌دهند شخصی را استخدام کنند که در همان زمان سعی در راه‌اندازی یک استارتاپ داشته و شکست خورده‌است.تا زمانی که شکست شما به خاطر تنبلی یا حماقت لاعلاج نباشد، سرمایه‌گذاران هم از این قضیه علیه شما استفاده نمی‌کنند. به من گفته می‌شود شکست در مناطقی دیگر مثل اروپا، ننگ بزرگی به حساب می‌آید ولی اینجا اینطور نیست. در آمریكا، شركت‌ها، مانند تقریباً هر چیز دیگری، هر موقعی ممکن است به فنا بروند.۱۴. دقیقا متوجه نیستید که باید از چه چیزی دوری کنیدیک دلیل برای این قضیه که افرادی که یکی دو سال از عمرشان را به سراغ حرفه و کسب تجربه می‌روند نسبت به کسانی که مستقیماً از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شوند، بنیان‌گذاران بهتری هستند، این است که می‌دانند که باید از چه مسائلی دوری کنند. اگر استارتاپ آن‌ها ناموفق باشد، مجبور هستند به سراغ استخدام بروند و به خوبی می‌دانند که استخدام‌شدن چه کار افتضاحی است.فقط که نباید از گوشت و چربی و قند دوری کرد!اگر در دوران دانشگاه به سراغ کارآموزی (مشاغل تابستانه) رفته‌اید، ممکن است فکر کنید می‌دانید شغل‌ها چگونه هستند اما احتمالاً نمی‌دانید. کارآموزی در شرکت‌های فناوری، شغل‌هایی واقعی نیستند. شاید اگر کارآموزی شما پیشخدمتی باشد، بتوان گفت که این شغل، واقعی است چراکه آن زمان مجبور هستید سختی کار را تحمل کنید اما شرکت‌های نرم‌افزاری، دانشجویان کارآموز را به عنوان منبع نیروی کار ارزان استخدام نمی‌کنند بلکه آن‌ها این کار را به امید جذبشان پس از فارغ‌التحصیلی انجام می‌دهند. اگر در تولید نقشی داشته باشید، خوشحال خواهند شد ولی از شما انتظار چنین کاری ندارند.ذهنیت شما زمانی که بعد از فارغ‌التحصیلی در جایی استخدام می‌شوید، کاملاً تغییر خواهد کرد، منظور من همان زمانی است که باید به خوبی کار کنید! و از آنجا که بیشتر کارهایی که شرکت‌های بزرگ انجام می‌دهند، حوصله‌سربر است، شما مجبور به انجام کارهای خسته‌کننده می‌شوید. در مقایسه با دانشگاه، کارها آسانتر ولی کسل‌کننده هستند. شاید اولش اینطور به نظر برسد که پول درآوردن از کارهای آسان نسبت پول دادن برای کارهای سخت زمان دانشگاهتان، چیز جالبی است ولی بعد از چند ماه، دیگر چنین حسی ندارید و در نهایت کار روی این چیزهای احمقانه باعث خشونت و تضعیف روحیه شما می‌شود؛ هرچند که کارهای آسانی انجام می‌دهید و در قبال آن‌ها پول زیادی می‌گیرید.البته هنوز به قسمت بد ماجرا نرسیده‌ایم! بدترین چیز در مورد استخدام‌شدن و شغل‌های دفتری این است که از شما انتظار می‌رود که در زمان‌های‌ خاصی در آن‌جا حاضر باشید؛ ظاهراً حتی گوگل نیز به این مسئله مبتلا شده‌است و معنی این قضیه، همانطور که بسیاری از کارمندان به شما خواهند گفت، این است که بعضی مواقع واقعاً شما تمایلی برای کار کردن روی چیزی ندارید ولی به هر حال مجبور خواهید بود که به محل کار خود بروید، جلوی صفحه مانیتور بنشینید و تظاهر کنید که دارید کاری می‌کنید؛ حتی برای کسی که کارش را دوست دارد، مانند اکثر کارمندان خوب، این مدت شکنجه‌آور است.در یک استارتاپ، از همه اینها صرف نظر می‌کنید. در بیشتر استارتاپ ها مفهومی به نام ساعت اداری وجود ندارد. کار و زندگی شما با یکدیگر درگیر می‌شوند اما خوبی این موضوع این است که هیچ کس نگران این نمی‌شود که شما در کارتان، زندگی کنید! اکثر مواقع در یک استارتاپ می‌توانید هر کاری که می‌خواهید انجام دهید؛ مثلا، اگر بنیان‌گذار هستید، صرف بیشتر وقتتان برای کارتان چیزی است که دلتان می‌خواهد اما هرگز مجبور نیستید به آن تظاهر کنید.اگر در یک شرکت بزرگ در دفتر کار خود چرت بزنید، غیر حرفه‌ای به نظر می‌رسد اما اگر در حال راه‌اندازی یک استارتاپ هستید و در میانه روز به خواب بروید، هم‌بنیان‌گذاران شما فقط فرض می‌کنند که شما خسته شده‌اید.۱۵. والدین از شما می‌خواهند که پزشک شویداحتمالاً تعداد قابل توجهی از کسانی که می‌توانستند الان بنیان‌گذار یک استارتاپ باشند، توسط والدین خود از انجام این کار منصرف شده‌اند. من نمی‌خواهم بگویم که شما نباید به حرف آن‌ها گوش دهید؛ خانواده‌ها در مورد سنت‌هایشان حق دارند و من کی باشم که با آن‌ها مخالفت کنم! اما من به شما دو دلیل می‌دهم که بگویم ممکن است یک حرفه امن همان چیزی نباشد که والدین شما واقعاً برای شما می‌خواهند.حالا تو دکتر بشو، در کنارش علاقه‌تم ادامه بده و یه استارتاپ بزن.یکی اینکه والدین نسبت به فرزندانشان، اخلاقیات محافظه‌کارانه‌تری دارند. این در واقع یک پاسخ منطقی به وضعیت آن‌ها است چراکه بدبختی فرزندان نسبت به خوشبختی آن‌ها، در زندگی والدین نقش و سهم بیشتری دارد. اکثر والدین در این مورد حتی فکر هم نمی‌کنند؛ ولی این در ناخودآگاهشان وجود دارد و باعث می‌شود که آن‌ها بیش از حد محافظه‌کار شوند. به هر حال خطای محافظه کاری همچنان خطاست.تقریباً در همه موارد، پاداش متناسب با خطرپذیری است، بنابراین والدین با محافظت از بچه‌های خود در برابر خطر، بدون اینکه متوجه شوند، از آن‌ها در برابر پاداش‌ها نیز محافظت می‌کنند. اگر آن‌ها متوجه این موضوع بودند، از شما می‌خواستند که بیشتر خطر کنید.دلیل دیگر اینکه والدین ممکن است اشتباه کنند این است که، آن‌ها مانند فرماندهان، همیشه در آخر جنگ هستند [افکار قدیمی دارند]. اگر آن‌ها می‌خواهند شما یک پزشک باشید، احتمالاً هم به دنبال این هستند که بیماران را درمان کنید و هم اینکه کاری پرسود و معتبر داشته باشید [۴] اما الان این شغل نسبت به زمانی که ذهنیت آن‌ها شکل گرفته‌است، آنچنان پرسود یا معتبر نیست. هنگامی که من در دهه هفتاد میلادی کودک بودم، پزشکی چیز بزرگی بود. نوعی مثلث طلایی وجود داشت که شامل پزشکان، مرسدس 450SL و تنیس بود. اکنون هر سه راس این مثلث، کاملاً قدیمی هستند.والدینی که می‌خواهند شما پزشک باشید، ممکن است به راحتی متوجه نشوند که چقدر اوضاع تغییر کرده‌است. آیا اگر شما به جای استیو جابز بودید، آن‌ها خوشحال نمی‌شدند؟ بنابراین، فکر می‌کنم راه مقابله با نظرات والدین در مورد کاری که باید انجام دهید این است که با آن‌ها بحث کنید، همانند وقتی که از آن‌ها درخواستی دارید؛ حتی اگر تنها هدف شما جلب رضایت آن‌ها باشد، راه انجام این کار صرفاً گفتن خواسته‌تان به آن‌ها نیست، در عوض به این فکر کنید که چرا آن‌ها چیز دیگری از شما می‌خواهند و به دنبال راهی بهتر برای تأمین خواسته‌های آن‌ها باشید.۱۶. وجود شغل، بدیهی استاین قضیه ما را به آخرین و احتمالاً قوی‌ترین دلیل برای استخدام‌شدن افراد می‌رساند که «این که هر کسی باید شغلی داشته‌باشد، بدیهی است». بدیهیات بسیار قدرتمند هستند، دقیقاً به این دلیل که بدون نیاز به آگاهانه انتخاب‌کردن، عمل می‌کنند.همه دنبال یه شغلی هستن بالاخره!تقریباً برای همه به جز مجرمان، بدیهی به نظر می‌رسد که اگر به پول احتیاج دارید، باید شغل پیدا کنید. در واقع این سنت بیش‌تر از صد سال قدمت ندارد. قبلا راه بدیهی امرار معاش از طریق کشاورزی بود. این فکر بدی است که مسئله‌ای با قدمت یک سده را به عنوان یک اصل بدیهی در نظر بگیریم. طبق استانداردهای تاریخی، این مورد بدیهی چیزی است که به سرعت تغییر می‌کند.ممکن است همین الان در حال مشاهده چنین تغییری باشیم. من در مورد تاریخ اقتصادی بسیار مطالعه کرده‌ام و دنیای استارتاپ‌ها را به خوبی درک کرده‌ام، اکنون برای من قطعی است که ما شاهد آغاز تحولی مانند همان چیزی که برای کشاورزی به تولید رخ داد، هستیم.می‌دانید نکته جالب کجاست؟ اگر هنگام شروع آن تغییر (تقریباً حوالی ۱۰۰۰ میلادی در اروپا) به زندگی دیگران نگاه می‌کردید، تقریباً به نظر همه می‌رسید که فرار به شهر برای به دست آوردن موقعیت‌های خلق ثروت و خوشبخت‌شدن، کاری جنون‌آمیز است؛ اگرچه در اصل برای دهقان‌ها ترک زمین اربابی مجاز نبود اما فرار به یک شهر آنچنان هم دشوار نبوده‌است؛ هیچ محافظی در اطراف روستا گشت‌زنی نمی‌کرد. آنچه مانع رفتن دهقانان شد این بود که به نظرشان، این کار دیوانه‌وار مخاطره‌آمیز بود. قطعه زمین یکی را ترک کنید؟ مردمی را که کل زندگی خود را با آن‌ها سپری کرده‌اید، رها کنید تا در یک شهر غول‌پیکر بین سه یا چهار هزار نفر غریبه زندگی کنید؟ چگونه زندگی می‌کنید؟ اگر غذای خود را کشت نکنید، چگونه می‌خواهید زنده بمانید و زندگی کنید؟برای آن‌ها ترسناک به نظر می‌رسید ولی الان برای ما بدیهی است که باید با عقل خود زندگی کنیم. بنابراین اگر شروع یک استارتاپ برای شما خطرناک به نظر می‌رسد، به این فکر کنید که زندگی‌کردن به سبک الان ما، چقدر برای اجدادمان خطرناک به نظر می‌رسید. در عجیب‌بودن این قضیه، همین بس که کسانی که ما آن‌ها را به عنوان گل سرسبد عالم می‌شناسیم، کسانی هستند که سعی می‌کنند شما را وادار کنند که به همان شیوه قدیمی کار کنید. لری و سرگی [بنیان‌گذاران گوگل] چگونه می‌توانند بگویند که شما باید به عنوان کارمند آن‌ها کار کنید، در حالی که آن‌ها خودشان جایی استخدام نشدند؟نظام دهقانیاکنون ما به کشاورزان قرون وسطی نگاه می‌کنیم و تعجب می‌کنیم که آن‌ها چگونه تحمل کردند. چقدر وحشتناک بوده‌است که باید کل زندگی خود را در یک سری زمین می‌گذراندید و هیچ امیدی به بهترشدن اوضاع نداشتید، چراکه زیر نظر ارباب و کشیش‌ها مجبور بودید تمام تولید مازاد خود را به آن‌ها بدهید تا از آن‌ها به عنوان ارباب، تاییدیه بگیرید. من تعجب نخواهم کرد اگر روزی مردم آینده به گذشته نگاه کنند و با همین دیدگاه، به کارهای عادی ما نگاه کنند. چقدر ناراحت‌کنندهاست که هر روز به یک اتاقک در یک مجتمع اداری بی روح رفت‌وآمد کنید و به شما بگویند چه کارهایی بکنید که رئیستان تاییدتان کند؛ همان کسی که می‌تواند شما را به دفتر خود فراخواند و بگوید «بفرمایید بنشینید» و شما باید بنشینید! فکرش را بکنید که برای انتشار نرم‌افزار باید اجازه بگیرید. تصور کنید هنگام غروب جمعه غمگین باشید، به این خاطر که آخر هفته تقریباً تمام شده‌است و فردا باید صبح زود از خواب بیدار شوید و به محل کار خود بروید. آن‌ها چگونه تحمل کردند؟جالب است که فکر کنیم ممکن است در آستانه تغییر دیگری مانند تغییر از کشاورزی به تولید قرار داشته باشیم. به همین دلیل من به استارتاپ‌ها اهمیت می‌دهم. استارتاپ‌ها فقط به این دلیل جالب نیستند که راهی برای کسب درآمد زیاد هستند؛ چراکه راه‌های دیگری برای این کار وجود دارند؛ مثل تجارت در بورس و سوداگری در اوراق بهادار. در اکثر مواقع به اندازه معماها جالب هستند. در مورد استارتاپ‌ها اتفاقات بیشتری در حال رخ‌دادن است. آن‌ها ممکن است یکی از آن تغییرات نادر و تاریخی در نحوه تولید ثروت باشند.این در نهایت همان چیزی است که ما را وادار می‌کند تا روی «Y Combinator» کار کنیم. ما می‌خواهیم پول در بیاوریم، اما این هدف اصلی نیست. تعداد انگشت‌شماری از این تغییرات بزرگ اقتصادی در تاریخ بشر وجود داشته‌است. این یک تغییر شگفت‌انگیز است که سریعتر اتفاق می‌افتد.نکات[۱]. تنها افرادی که ضرر کردند، ما بودیم. سرمایه‌گذاران فرشته بدهی خود را از طریق تبدیل و حراج زنده کردند ولی به «Y Combinator» صرفا ۳۸ سنت رسید.[۲]. بهترین حالت سازمان‌دهی برای چنین مواقعی، پروژه‌های متن‌باز هستند ولی این موارد چندان جلسات حضوری زیادی ندارند. شاید ارزشش را داشته باشید که یک چنین پروژه‌ای را شروع کنید.[۳]. برای کمک مالی یا خرید استارتاپ‌ها به چند شرکت بزرگ نیاز است، به همین خاطر اینطور هم نیست که بتوان تعداد شرکت‌های بزرگ را به ۰ رساند.[۴]. سنجش تعقل: اگر پزشکان همین کار فعلی خودشان را می‌کردند ولی افراد بیچاره و کم‌درآمدی بودند، کدام پدر و مادری دوست داشت که بچه‌هایشان پزشک شوند؟Thanks to Trevor Blackwell, Jessica Livingston, and Robert Morris for  reading drafts of this, to the founders of Zenter for letting me use  their web-based PowerPoint killer even though it isn’t launched yet, and  to Ming-Hay Luk of the Berkeley CSUA for inviting me to speak.</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 19:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش Markdown؛ چیزی که امیدوارم بتوان با آن پایان‌نامه نوشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/markdown-zuaxahodvpv8</link>
                <description>اول بگم من این متن رو سرسری نوشتم و خیلی روش متمرکز نشدم. بیشتر برای تست بنویس.آنلاین بود ولی دیدم بد نیست توی ویرگول هم منتشرش کنم. به بنویس.آنلاین سر بزنید و خروجی چیزایی که اینجا می‌گم رو اونجا در لحظه ببینید و از زندگی لذت ببرید :)).آها، راستی! غلطی، خطایی یا اشتباهی دیدید، گذشت کنید و کظم غیظ؛ البته برای تصحیحش بهم اطلاع بدید. اگه چیزی نامفهوم بود توی نظرات ازم بپرسید.نماد مارک‌داونافتتاحیه:به قول وییکی‌پدیا؛مارک‌داون (به انگلیسی: Markdown) عنوان یک زبان قالب‌بندی متن و نیز یک ابزار تبدیل متن به اچ‌تی‌ام‌ال است که اجازه می‌دهد کاربران متن را به صورت ساده وارد کنند و سپس به صورت خودکار آن را به متن غنی تبدیل نمایند.[۵]و کلیت قضیه اینه که شما یه متنی رو می‌نویسید و با مارک‌داون می‌گید چه شکلی این متن نمایش داده بشه یا تفسیر بشه؛ همین.پاراگراف‌بندی:خب! برای شروع بگم که توی مارک‌داون جداکردن هر پاراگراف با یه خط فاصله اتفاق میوفته. یعنی:پاراگراف اول ...

پاراگراف دوم ...و برای اینکه فرمت یه متن تبدیل بشه به متن ساده (مثل همین چیزی که می‌خونید) باید از همین روش خط فاصله استفاده کنید که بین متن‌ها تداخلی پیش نیاد.کاراکتر فرار:یه موقع خواستید که مارک‌داون اعمال نشه، قبل علامت مارک‌داون یه / بزارید. مثلا استفاده از دو تا ستاره داخل متن، متن رو کج می‌کنه ولی من الان داخل دو تا ستاره \* متن کج‌نشده \* می‌نویسم.عنوان:بیایید با هم ببینیم چجوری میشه تیتر نوشت. تیترها یا همون عنوان‌های خودمون، به ترتیب درشتی و بزرگی اندازه قلم، به شش مورد تقسیم می‌شن که با تعداد هشتگ‌های قبل متن، ترتیبشون مشخص میشه:# تیتر یکم (بزرگترین و درشت‌ترین)
## تیتر دوم
### تیتر سوم
#### تیتر چهارم
##### تیتر پنجم
###### تیتر ششم (کوچک‌ترین و نازک‌ترین)بعد از این که برای نوشته خودتون عنوان‌ها رو قرار دادید و یه شمای خوشگل کلی از کارتون به دست آوردید، می‌ریم سراغ شکل‌دهی به نوشته‌ها و تغییر فرمت اون‌ها:فرمت‌دهی:**با دو تا دوستاره، درشت می‌نویسیم.***با دو تا تک‌ستاره* یا _دو تا تک‌زیرخط کج می‌نویسیم._~~با دو تا دومد (در مجموع چهار مد) روی نوشته خودمون یه خط می‌کشیم.~~ حواستون باشه که مدها باید به جمله چسبیده باشن. الان مثلا؛ ~~ کلمه ~~ کار نمی‌کنه!اگه بخوایم یه کاری کنیم متن ما به شکل کدی نشون داده بشه باید اونو بین &#x60;دو تا بک‌تیک یا این خط کوچیکای کج&#x60; بزاریم. نتیجه این میشه که اون قسمت خاص، به شکل کدی نشون داده میشه.دیگه چی داریم؟نقل قول:با گذاشتن علامت &gt; اول متن، می‌تونیم نقل قول بنویسیم.&gt; در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و مي تراشد.
&gt; (صادق هدایت)که خروجیش به این شکله:در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و مي تراشد.(صادق هدایت)فهرست ترتیبی:باید اول هر خط، یه شماره، یه نقطه و یه فاصله بنویسم و بعد متنی که می‌خوایم داخل فهرست نشون داده بشه رو بنویسیم:1. مورد اول
2. مورد دوم
3. مورد سومفهرست بدون ترتیبباید اول هر خط، یه خط تیره یا ستاره و یه فاصله بنویسم و بعد متنی که می‌خوایم داخل فهرست نشون داده بشه رو بنویسیم:- یه چیزی
- یه چیز دیگه
- یه چیز خیلی دیگهفهرست TODO:گذاشتن فهرست TODO یا فهرستی که تیک می‌خوره.عین فهرست بدون ترتیب می‌نویسید فقط اولش یه تعداد [] می‌زارید. اگه داخل این کروشه‌ها فضای خالی باشه (یعنی باید حتما یه اسپیس اون وسط باشه) عین حالتیه که قراره انجام بشه. اگه x بزاریم یعنی تیک خورده. این قسمت آپشنای دیگه هم داره ولی اونا همه‌جا کار نمی‌کنن.- [x] این کار رو انجام دادم.
- [ ] دارم روی این کار می‌کنم.
- [ ] هنوز انجامش ندادم.فهرست ترکیبی:میشه از علامتای فهرست‌های ترکیبی و ترتیبی، با هم استفاده کرد.1. مورد اول
- یه چیزی
2. مورد دوم!
- [ ] مورد انجام‌نشده.
- [x] مورد انجام‌شده.خط افقی:با نوشتن --- یا *** یا ___ می‌تونیم یه خط افقی بکشیم.لینک:برای نوشتن لینک باید اول یه [] باز کنیم و داخلش اسم لینک رو بزاریم و بعد از اون یه () باز کنیم و آدرس لینک رو بزاریم؛ مثلا:[لینک](https://www.example.com)اگه بخوایم به لینکمون یه سری توضیحات اضافه کنیم که مثلا وقتی موس می‌ره روی لینک، یه پاپ‌آپ باز شه و توضیحات رو نشون بده به این شکل عمل می‌کنیم. همون []() رو می‌نویسیم، فقط بعد از گذاشتن آدرس لینک، یه فاصله می‌زاریم و داخل دو تا دبل‌کوتیشن یا «&quot;» توضیحات رو می‌نویسم؛ مثلا:[موست رو بیار روم.](https://example.com &amp;quotلینک توضیح‌دار&amp;quot)عکس:حالا اگه قرار باشه عکس اضافه کنیم هم عین همون لینک عمل می‌کنیم با این تفاوت که قبل از [] و همون اول باید یه ! بزاریم. راستی چیزی که داخل [] میاد، مثل کپشنه و اگه عکس دانلود نشه، این متن به جای عکس نشون داده میشه:![alt text](https://rahyafteha.ir/wp-content/uploads/2020/04/Shahid-Chamran-H-scaled.jpg)برای ساخت عکس به صورت لینک‌شده هم میشه به این صورت عمل کرد:[توضیح عکس][لینک]و در قسمت مراجع باید لینک رو تعریف کرد:[لینک]:http://uupload.ir/files/fx26_%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88_%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87.pngجدول:خب. حالا اگه قرار باشه جدول بسازیم چی؟ برای ساختن جدول باید به شکل زیر اون رو بسازید. شکل گویاست ولی توضیحش اینه که توی خط اول باید بین دو تا خط مستقیم یعنی کاراکتر «|» عنوان ستون‌ها رو مشخص کنید. برای جدا کردن ستون‌ها هم از همین کاراکتر استفاده میشه.توی خط‌های بعدی هم مثل همون خط اول ستون‌ها رو مشخص می‌کنید با این تفاوت که خط دوم (زیر عنوان‌ها) باید با یک (یا بیشتر) خط تیره یا همین کاراکتر «-» پر بشه تا مشخص بشه عنوان‌ها از سطرها جدا شدن. خط‌های سوم به بعد، میشن سطرهای جدول.| عنوان اولی (مثلا اسم) | عنوان دومی (مثلا فامیل) |
| - | - |
| حمید | کاظمی |
| کاظم | حمیدی |اینم از جدول.کدنویسی داخل متن:مورد بعدی! چجوری کد بنویسیم؟ کاری نداره که. کد رو بین دو تا سه‌بک‌تیک یا «&#x60;&#x60;&#x60;» بزار. نکته مهم اینه که بهتره کدها از سه‌تا بک‌تیک جدا بشن، یعنی بینشون یه خط فاصله باشه. یعنی به این شکل:خط اول فقط سه تا بک‌تیک بزاریم. توی خط اول بعد از سه تا بک‌تیک می‌تونیم اسم زبان این کد رو هم بنویسیم. مثلا Python تا کدها بتونن رنگی بشن.تو خط‌های بعدی یه مشت کد بنویسم.توی خط آخر هم فقط سه تا بک‌تیک بزاریم.مثلا اگه این رو بنویسیم:```javascript
{
  &amp;quotfirstName&amp;quot: &amp;quotJohn&amp;quot,
  &amp;quotlastName&amp;quot: &amp;quotSmith&amp;quot,
  &amp;quotage&amp;quot: 25
}
```خروجیش میشه این:{
  &amp;quotfirstName&amp;quot: &amp;quotJohn&amp;quot,
  &amp;quotlastName&amp;quot: &amp;quotSmith&amp;quot,
  &amp;quotage&amp;quot: 25
}مرجع‌دهیبرای نوشتن مرجع (منظور از مرجع، علامت مرجع داخل متن اصلی است)، باید به این شکل عمل کنیم که دو تا [] کنار هم می‌نویسیم. توی اولی شکل ظاهری مرجع نشون داده میشه؛ مثلا، شما می‌تونی داخل اولی به شکل IEEE مرجع رو مشخص کنی:[[1]][اکبری]یا مثلا سبک APA:[(اکبری، ۱۳۹۵)][1]دومین [] برای تعیین لینک به مرجع در قسمت مراجع هست که آخر هر مقاله میاد. داخلش رو می‌تونید با عدد یا یه متن پر کنید و کار این محتوا، اینه که مرجع رو به قسمت مراجع مرتبط کنه.خب حالا چجوری قسمت مراجع رو باید پر کرد؟ این شکلی:باید اول یه [] بزارید و بعد یه دو نقطه («:») بزارید. داخل [] رو با همون عددی که توی قسمت دوم مرجع دادیم، پر می‌کنیم. مثلا (قسمت لینک‌شده همون چیزی هست که داخل [] دوم نوشتیم):[1]: درآمدی بر نسبت عرضه و تقاضا،‌ ا. اکبری، ۱۳۹۵، انتشارات دانشگاه تهران.
[اکبری]: درآمدی بر نسبت عرضه و تقاضا،‌ ا. اکبری، ۱۳۹۵، انتشارات دانشگاه تهران.پانویس:برای گذاشتن پانویس (فوت‌نوت)، باید به این شکل عمل کنیم که ...اون‌جایی که قراره عدد پانویس به شکل بالا‌نویس گذاشته بشه، داخل [] اول یه دونه کلاهک یا ^ می‌زاریم بعد عدد مربوط بهش رو.بعد توی اخر صفحه هم که یه قسمت پا‌نویس رو در نظر می‌گیرم باید همون علامت قبلی رو کپی کنیم و ببریم اون ته بنویسیمش. فک کنم بد توضیح دادم، پس مثال قابل فهمیدن تره:یه متن داریم که قراره تهش انگلیسیشو بنویسیم. مثلاآقای نلسون ماندلا[^1] مرد خوبی بود.بعد می‌ریم داخل قسمت پانویس متنمون و پانویس رو این شکلی تعریف می‌کنیم:[^1]- Nelson mandelaاینم از پانویس.اختتامیه:خب. همینا دیگه. مارک‌داون تا یه توی ویرگول هم کار می‌کنه، میشه ازش بهره برد!چیت‌شیت آموزشی گیت‌هابم اینه:https://guides.github.com/pdfs/markdown-cheatsheet-online.pdf</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 17:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود یا عدم وجود؛ نظر بچه کوچولوها</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/babies-mind-uxt4icdkauww</link>
                <description>مقدمهچندی قبل در سفری که به قصد صله رحم انجام شد (و همه پروتکل‌های بهداشتی هم رعایت شدند (به خدا!)) مدتی را به هم‌صحبتی با کودکان اقوام و فامیل گذراندم؛ دو شخص اصلی داستان، یاسمن و محیا هستند (البته شخص فرعی سومی هم به نام معین وجود دارد) که در حین خاک‌بازی، در مورد وجود یا عدم وجود چیزی که تاکنون آن‌ها ندیده بودند، با آن‌ها بحث کردم. این نوشتار خلاصه‌ای از این بحث است.خب با نام و یاد خدا، شروع می‌کنیم اصل قضیه را!من چه کسی هستم؟من کلا به بازی با کودکان و شنیدن نظرات آن‌ها علاقه دارم. این خصیصه را از بهلول یاد گرفته‌ام و در زندگی خود سعی کرده‌ام تا همانند بهلول دائما از کودکان بیاموزم. خودم که کودک بودم،‌ اما، چندان علاقه‌ای به هم‌صحبتی با افراد بزرگتر از خودم نداشتم و ترجیح می‌دادم با همسن‌های کم‌عقل‌تر از خودم (!)‌ بگردم. در یکی از بازی‌های زمان کودکی خود،‌ قرار بود با کلوخ‌های ماسه‌ای به دیگران حمله کنیم و مثلا به جنگ بپردازیم. کلوخ‌های ماسه‌ای را از روی تپه ماسه‌ای که ماه‌ها در یک کناری تلنبار شده بود، بر می‌داشتیم و به یکدیگر پرت می‌کردیم. یکبار که یه کلوخ بزرگ پیدا کردم و سعی کردم آن را بردارم، ناگهان دست من تیر کشید و درد گرفت و آه من به هوا رفت! بعدا کاشف به عمل آمد که یک عقرب طلایی دست مرا با دم خود بوسیده‌بود.مناظرهاتفاقا بازی یاسمن و محیا هم در مورد همین ماسه بود. مقداری ماسه از تپه‌ای برمی‌داشتند و در جای دیگری می‌ریختند و مثلا یک شومینه برای آتشی فرضی می‌ساختند. من که با دیدن ماسه یاد ایام جوانی خودم افتادم، سعی کردم آن‌ها را با خطرات این کار آشنا کنم. به یاسمن گفتم: میدونی توی این ماسه‌ها که اون گوشه ریخته شدن، ممکنه عقرب باشه؟ یاسمن با حالت جیغ‌مانندی گفت: عقرب؟ عقربا وجود ندارن. با تعجب گفتم: وا! عقربا که وجود دارن، اینو همه می‌دونن! گفت: نه خیرم! عقربا وجود ندارن، تو دروغ میگی. من که ندیدمشون. گفتم: نه بابا! من خودم دیدمشون، چندتا عقرب توی خونه‌مون دیدم. به حالت لجبازانه‌ای گفت:‌ دروغه؛ نه خیرم، من تا حالا اونا رو ندیدم؛ اونا وجود ندارن. عقرب فقط توی کارتون وجود داره. گفتم: ولی من وقتی بچه بودم، یه عقرب منو نیش زد! خیلی هم درد گرفت. پس اگه عقرب نبوده چی بوده؟ جوابی نداد. گفتم: باشه اصلا، تو راست میگی، ولی کرم چی؟ اونا که دیگه هستن! توی این ماسه‌ها کرم پیدا میشه ها! گفت: آره خب، کرم که هست ولی خیلی کوچولو هستن. و دو انگشت اشاره و شست خود را به هم چسباند و گفت: همه‌ش اینقدرن، خیلی کوچیکن. آزاری ندارن. کرما که ترس ندارن. در دلم گفتم: همین چند دقیقه پیش از یه موچه ترسیدا! حالا میگه کرم که ترس نداره. با هیجان رو به یاسمن کردم و گفتم: نه بابا! من یه کرم دیدم، همین امروز، که خیلی بزرگ بود، تقریبا اینقدر می‌شد. و دو دست خودم را به فاصله تقریبا پانزده سانتی‌متر کنار هم گذاشتم. داد زد: نه خیر، این کرم بزرگا وجود ندارن. گفتم: خب بابا اون کرم کوچیکا که هستن، این کرم بزرگا هم هستن دیگه! گفت: نه خیرم! ... اصلا محیا، تو میگی کرم وجود داره؟ محیا که تا آن زمان صرفا شنونده بود، وارد بحث شد و گفت: آره کرما وجود دارن. گفت: نه ببین، کرمای بزرگ رو میگما، اینقدر بزرگ. و دست‌های خود را تا جایی که توان داشت باز کرد! محیا گفت: نه، فکر کنم کرم اینقدری وجود نداره. گفتم: من که کرم اینقدری رو نمی‌گم، اونقدر بزرگ که وجود نداره، منظور من کرمای اینقدری بودن. و دست‌های خودم را به همان حالت قبل کنار هم گذاشتم. محیا گفت: اممممم، خب ... آره من فکر می‌کنم مهدی راست بگه، کرم اینقدری وجود داره. یاسمن گفت: خب باشه کرم اونقدری هست ولی کرم بزرگ اینقدری نیست. و مجددا دست‌های خود را تا جایی که می‌توانست باز کرد. با حالت بی‌حوصلگی گفتم: خب منم اون کرما رو نگفتم که! محیا گفت: آره کرمایی که مهدی می‌گن وجود دارن. و سرگرم همان بازی و خاک‌بازی خودشان شدند.دقایقی بعد محیا گفت: نه مهدی الکی میگه، کرمای بزرگ وجود ندارن. گفتم: بابا خودم امروز دیدمشون. یاسمن به حالت نارضایتی گفت:دیدیشون؟ من که میگم وجود ندارن. گفتم: وجود دارن؛ من توی خونه خودمون دیدمشون. محیا گفت: توی خونه خودتون دیدی؟ کجاش؟ گفتم: توی باغچه خونه. گفت: من فکر می‌کنم مهدی راست بگه ... مهدی! تو چند سالته؟ گفتم: بیست و دو. گفت: منم چهار سالمه. یاسمن در بحث پرید و با اشتیاق گفت: منم پنج سالمه. محیا ادامه داد: خب تو بزرگتری ... من فکر می‌کنم باید به مهدی اعتماد کنیم و حرفاشو قبول کنیم. یاسمن گفت: نه خیرم؛ کرم اینقدری وجود نداره. و باز دست‌های خودش را به قدر توان خود باز کرد. محیا گفت: ولی اینقدری وجود داره. و وجب خود را نشان داد. گفتم: آره کرما وجود دارن، کرمای اینقدری که بزرگترن هم، وجود دارن. یاسمن با عصبانیت کودکانه خود گفت: من نمی‌دونم، من که ندیدم، شاید مهدی راست بگه ولی من که ندیدم. ادامه دادم: آره کرما هستن، عقربم هست، مار هم هست. چیزای زیادی هستن که شما ندیدینشون ولی هستن ... حالا هم بیایید که یه کار جدید توی بازیمون بکنیم؛ من میشم مسئول خاک، هر کسی خاک می‌خواست، بیاد به من بگه خاک می‌خوام، من توی بیلچه‌ای که داریم خاک می‌ریزم و می‌دم بهش. یاسمن و محیا با علامت سر رضایت خود را نشان دادند و با نگاه به معین، برادر یاسمن (که گاهی در بازی وارد می‌شد و شومینه ماسه‌ای را با لگد خراب می‌کرد) ادامه دادم: معین هم اگه بیاد که خرابکاری کنه من خاک می‌پاشم بهش! همگی خوشحال شدیم و به همین کار مشغول شدیم؛ تنها کسی که در جمع خوشحال نشد،‌ معین بود.پس که اینطور، تهش چی شد؟خلاصه از آن لحظه تا وقتی که پدرم مرا از کف خیابان جمع کرد، با آن‌ها بازی کردم و چون خاک، چوب و بقیه منابع را خودم با ابزار به آن‌ها می‌رساندم، نگرانی بابت بوسه عقرب نداشتم و دیگر بحث وجود یا عدم وجود را ادامه ندادیم. با خودم که فکر می‌کردم، متوجه شدم که گاهی وجود یا عدم وجود هر چیزی مثل خدا هم، مسئله‌ای مشابه با همین قضیه دارد و ما که مثلا آدم‌های بزرگی هستیم، همینطوری فکر و رفتار می‌کنیم که کودکانمان فکر و رفتار می‌کنند؛ خدایی که هست یا شاید نیست و پیغمبری که ادعای وجود می‌کند و انسان‌هایی که او را نمی‌بینند و ادعای عدم می‌کنند. به هر حال بوسه عقرب هم مسئله مهمی است.پی‌نوشتخب خدا رو شکر بعد مدتها باز نوشتم :)) خدا پدر دانشگاه رو نیامرزه که با مجازی‌شدنش بدتر شده!محیا چند بار هی گفت نه کرمای بزرگ وجود ندارن، بعد هی گفت نه کرمای بزرگ وجود دارن؛ خلاصه خیلی چرخشی بود نظرش ولی آخر ماجرا اینطوری تموم شد که توی متن نوشتم.نثر این نوشته رو دوست داشتید؟ می‌خوام یه کتاب داستان بنویسم، احتمالا نثرش همین شکلی میشه. نظر خودتون رو این پایین بگید (به سبک یوتیوبرا گفتم)کلا خوشحال می‌شم نظرتون رو در مورد محتوا بخونم. اگه چیزی هست،‌ بنویسید تا بتونم بخونم؛ من خب توی مغزتون نیستم که ؛) </description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Sep 2020 19:35:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهمن و باران؛ اعتراضت را بفروش و خرج نانت کن</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/bahman-baran-2-gdcrd8shttyc</link>
                <description>باری؛ بهمن که در یک نگاه علاقه پیدا کرده بود و ذهنش به جز عطر باران به چیز دیگری برای فکر کردن علاقه نداشت، تصمیم گرفت باران داستان ما را بهتر بشناسد.آقای گرمازاده که مدت‌ها رئیس دانشگاه شهر گرما بود، چندان تمایلی به استفاده از روش‌های نوین و الکترونیکی (در امر آموزش یا سایر امور) نداشت ولی چون از بالا برایش بخشنامه زده بودند که حتما باید از اتوماسیون اداری و سامانه یکپارچه ارتباط دانشجویان و اساتید (بهارستان) و غیره استفاده کند، مجبور شد یک سری قرارداد برای اینکارها با یک‌سری شرکت رانتی نام‌ناآشنا ببندد! گرمازاده بعد از تکمیل پروژه‌ها به این دلیل که فکر می‌کرد سامانه اتوماسیون اداری و سامانه آموزش مجازی و بهارستان و غیره را هم با کلنگ افتتاح می‌کنند، در بازار دانشگاه به دنبال یک کلنگ زیبا و گران می‌گشت که چشمش به یک تراکت خورد که روی آن متن مهمی نوشته‌شده بود!دانشگاه شهر گرما در زمان‌های قدیم بسیار به دانشجویان خود اهمیت می‌داد ولی الان و در این برهه حساس از تاریخ، آقای گرمازاده رئیس دانشگاه، به هیچ خواسته‌ای از خواسته‌های دانشجویان اهمیت نمی‌دهد.دانشجویی که غذای سالم ندارد چگونه به گسترش مرزهای علم فکر کند؟دانشجویی که توان پرداخت شهریه را ندارد چگونه می‌تواند به درس‌خواندن مشغول شود؟...به همین دلیل از شما دانشجویان دانشگاه گرما می‌خواهیم که در روز سه‌شنبه ۱۶ آذرماه (مصادف با روز دانشجو) در تجمعی مسالمت‌آمیز که علیه سیاست‌های دانشگاه تشکیل می‌شود، شرکت کنید.گرمازاده آشفته شد، گرمش شد، عرق کرد و غش کرد. دیگر کسی نتوانست گرمازاده را به هوش بیاورد و در روز یکشنبه ۱۵ آذر،‌ این خبر در دانشگاه پیچید که دکتر گرمازاده ریاست عالی دانشگاه گرما به ملکوت اعلی پیوست! و به همین بهانه اعتراض دانشجویان لغو گردید و به زمان دیگری موکول شد.یکی از معاونان آقای گرمازاده به نام دکتر داغستانی که فردی بود متین و خوش‌اخلاق و بسیار فرهیخته، تا مدتی که رئیس جدید دانشگاه معین شود، سرپرستی دانشگاه را به عهده گرفت. آقای داغستانی در اولین اقدام سعی کرد پروژه‌هایی که قرار بود بهره‌برداری شوند را به سرعت بهره‌برداری کند و همین کار را هم کرد. آقای داغستانی می‌دانست که این پروژه‌ها سر و سامانی ندارند و چون کیفیت ندارند، پول دانشگاه در چاه ریخته‌شده است ولی برای تسلی خاطر آن مرحوم اجازه نداد کسی از عمق این ولخرجی‌ها مطلع شود. بنابراین سامانه بهارستان راه افتاد و دانشجویان توانستند با اساتید و با خودشان ارتباطی برخط برقرار کنند.اما ای دل غافل، بهمن که به جای بخیه خودش افتخار می‌کرد و هر جا که می‌نشست به دروغ می‌گفت یک خفتگیر عظیم‌الجثه این جای زخم را روی صورت او باقی گذاشته و البته او هم بعد از این اتفاق، خفتگیر را به سزای اعمالش رسانده، توانست به اشکالات سامانه بهارستان دسترسی پیدا کند.چون اسم و فامیل باران را با پرس‌وجو از دوستانش فهمیده بود، توانست با سوء استفاده از اشکالات بهارستان، اطلاعات شناسایی باران را از این سامانه استخراج کند!نام: باراننام خانوادگی: درخت‌پسندکدملی: ‌۱۴۲*****۳۴(درست است که اطلاعات باران برای بهمن لو رفته ولی قرار نیست شما خواننده عزیز هم از آن مطلع شوید!)رشته تحصیلی: زیست‌شناسی گیاهیمحل تولد: شهر جنگلتاریخ تولد: ۱۳۷۷/۱۱/۲۱ ...«بیست‌یکم بهمن؟ یعنی در حدود ۲ ماه دیگر تولد باران است؟» این را بهمن در دلش گفت و در سرش سودای گرفتن جشن تولدی برای باران داشت... .(ان شاء الله ادامه داره :)) )</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 23:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه؛ آنچه که بر من در پیاده‌روی اربعین گذشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%9B-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ydt9zdteifg9</link>
                <description>بعد از گرفتن مشقت‌آمیز گذرنامه، راهی پیاده‌روی اربعین شدم و در این مدت خاطرات و تجربیات جالبی کسب کردم...این نوشتار در مورد قسمت کوچکی از عراق، شامل کربلا، نجف و مسیر بین این دو شهر می‌باشد که در آن صرفا مشاهدات و نتیجه‌گیری‌های خودم ذکر شده!الحسین یجمعنا گذر از مرزمن برای اولین‌بار به عراق رفتم، قبل از این سفر فکر می‌کردم مردم عراق اگرچه درگیر داعش بوده‌اند و صدام حسین آنها را بیچاره کرده‌بود ولی احتمالا قسمت کوچکی از آنها باید در بدبختی زندگی کنند و نهایتا چیزی است شبیه ایران خودمان با یکی دو پله بدبختی بیشتر! اما الان به شما می‌گویم که اگر عراق این است، سومالی چیست؟بعد از رسیدن به مرز مهران، با توده‌ی انسانی بزرگی مواجه شدم که اکثرا برای پیاده‌روی اربعین، قصد خروج از کشور را داشتند. این حجم عظیم، ازدحامی در سمت ایران ایجاد نکرد اما بعد از رد شدن از خط مرز ایران، دوران وحشتناک سفر به عراق آغاز شد! شاید باورتان نشود که سرعت رد کردن مسافرها از گیت‌های خروجی ایران اگر ۱ نفر بر نیم دقیقه بود، در عراق ۱ نفر در ۵ دقیقه بود! حدودا ۴ ساعت طول کشید تا از گذرگاه مرزی مهران رد شدیم و بالاخره وارد بیابان سرسبزی به اسم عراق شدیم، در مهران ایران هوا خوب بود، خنک بود ولی در عراق، گرمای خورشید پلک‌هایم را می‌سوزاند!  گرفتن ون برای رسیدن به نجفبا ورود به گاراژ (یا به قول خودشان، کراژ) به دنبال وسیله نقلیه‌ای گشتیم که ما را از مرز مهران به نجف برساند و تنها وسیله‌ی به درد بخور، ون بود! برای طی حدودا ۳۰۰ کیلومتر با یک ون، رقم معمولی در عراق، ۱۸۰ هزارتومان برای هر نفر بود! آن هم چه ونی؟ «ون نگو طلا بگو»! تا خود نجف به خودم می‌گفتم «این آخرین باره که میام تو این عراق خراب شده» چون داشتم از گرما می‌مردم؛ ون خارجی و حدودا نو، کولر نداشت! یا شاید کولرش برای مسافرها روشن نمی‌شد؛ به هر حال پختیم و سوختیم و کمرمان به قز قز افتاد تا رسیدیم به نجف. (البته بین راه با موجود جالبی به اسم موکب هم آشنا شدم که سختی راه را کم می‌کرد ولی بعدا فهمیدم موکب هم برای خودش عالمی دارد)  نجف و ازدحام مردمرسیدیم نجف، در جستجوی آب خنک، در طلب ذره‌ای مایعات، مثل هاجر ۷دور گرداگرد صحن حضرت فاطمه (س) گشتم؛ ولی نه، چیزی نبود، انگار قرار بود از تشنگی در همین نجف برایم مراسم خاکسپاری بگیرند؛ البته در ایران به فکر چنین وضعیتی بودم، بعد از خوردن یک لیمو ترش که همراهم بود، جان دوباره به بدن من نازل شد و کمک کرد تا بتوانم در صف کاکائوی جوش که جدیدا صف بسته بود، بایستم!بعد از اینکه عطش من فروکش کرد، سه تا آب‌سردکن صحن شروع به کار کردن!به دلیل ازدحام مردم، امکان ورود به حرم حضرت علی (ع) و زیارت نبود، پس از همانجا مستقیما راه افتادیم به سمت کربلا و بعد از حدودا یک ساعت پیاده‌روی، در حالی که به دنبال موکب‌هایی بودم که شربت پخش می‌کنند، بچه‌ای مرا در آغوش گرفت؛ اینجا بود که فهمیدم عراقی‌ها با چه روشی زائران را به خانه خود دعوت می‌کنند.  شربت عربی و بهداشت در عراقیکی از نکات جالب این سفر برای من این بود که ابدا نباید از دست عراقی‌ها چیز خنک گرفت! حتی اگر آن چیز داغ باشد هم، نباید در ظرف شیشه‌ای گرفت.من علاقه‌ی زیادی به شربت دارم و وقتی در مسیر موکبی را میدیدم که شربت پخش می‌کرد، روحم پرواز می‌کرد اما با خاطرات پدرم در مورد خوراکی‌های عراقی، دیگر آن آدم سابق نشدم!روزی یک عراقی در حال درست کردن شربت، ملاقه از دستش رها می‌شود، راه حل چیست؟ فرو کردن دست تا بازو در شربت برای یافتن ملاقه! یا خاطره‌ای در مورد کاسه باقالی خوشمزه‌ای که وسط آن هسته خرما بود یا سر کشیدن یک ملاقه شربت برای تست مزه آن و هم‌زدن شربت با همان ملاقه :)کلا عراقی‌ها بهداشت ندارند، انگار برای آنها این کلمه‌ی «بهداشت» جایگزین عربی ندارد؛ شستن استکان چای معنا ندارد، صرفا چرخاندن آن در یک ظرف آب کدر قهوه‌ای رنگ کافیست؛ آب‌معدنی در یخچال خنک نمی‌شود، باید آن را در وان‌های پر از آب و یخ ریخت تا خنک شوند، البته آب این وان‌ها بیشتر به درد شستن دست مردم به صورت ناشناس می‌خورد تا خنک‌کردن آب! ... پاک‌کردن گوشت؟ بیخیال! شستن میوه و سبزیجات؟ شوخی می‌کنی؟ دستکش و این حرف‌ها؟ اصلا! و خلاصه کلا در عراق باید ۲ چیز گرفت، یکی چیزهایی که موکبهای ایرانی پخش می‌کنند و دیگری غذای داغ داغ داغ داغ... .  مهمان‌نوازی عربیبعد از اینکه آن کودک ده-دوازده ساله آغوش خود را باز کرد، به خانه عراقی مهمان‌نوازی رفتیم که ما را دعوت کرده‌بود که یک اتاق ۲۰متری بود با یک کولر گازی خراب و چند فقره زیرانداز و دو پریز برق خارجی و وای‌فایی که وصل نمیشد! عملا چهاردیواری بود که سقف داشت و نمی‌شد دقیقا به آن خانه گفت. البته یک عدد سرویس بهداشتی هم کنار اتاق بود که شیر داشت، شلنگ نداشت، کاسه داشت، چاه نداشت، دوش داشت، سردوشی نداشت... .در مورد این جمله آخر، داستان پسر پادشاه که نفس نداشت رو از چیروک بشنوید.اتاق مرد عراقیبا اینکه آن اتاق در حد خانه برای زندگی نبود (که واقعا خانه هم نبود، خانه‌شان در جای دیگری بود) ولی طعامی که به ما دادند در حد بسیار خفنی بود! طعام لذیذی که برای مهمانان خودشان آماده کرده‌بودند شامل ماهی کبابی بسیار خوشمزه همراه با رشته‌پلو، ماست، انار و نارنگی می‌شد. (البته من چون نیمه-گیاه‌خوار هستم، به نان و ماست بسنده کردم و از لذایذ دنیوی چشم پوشیدم)طعام لذیذی که مرد عراقی آماده کرده بودبعد از آشنایی با باقی مهمانان آن خانه، زود خوابیدیم تا صبح زود، به سمت کربلا حرکت کنیم و عمودپیمایی خود را آغاز کنیم.  در راه کربلامسیر پیاده‌روی اربعین یک مسیر حدودا ۸۰ کیلومتری است که از جاده‌ی اصلی نجف به کربلا می‌گذرد و البته بیشتر مردم از کنارگذر این جاده حرکت می‌کنند. نکات خیلی جالبی در این مسیر وجود داشت که هر کدامشان به خودی خود، قدرت داستان‌سرایی‌ها دارند؛مثلا شبکه ارائه‌دهنده خدمات تلفن همراه عراق حول سه شرکت اصلی می‌چرخد: کورک، زین و آسیاسل که عملا ۹۹.۹٪ مسیر نجف-کربلا تحت پوشش زین بود و خیلی خوب با ایرانسل ارتباط برقرار می‌کرد اما اصلا اینترنت خوبی نداشت؛ یعنی روی موبایل علامت 4G بود ولی اینترنتی در کار نبود، می‌گفتند که دلیل این وضع، اعتراضات اخیر عراق بوده‌است.یا مثلا اینکه عراقی‌ها انگار افراد را فقط از روی چهره می‌شناسند! اصلا ممکن نبود در پرچمی عکس امام حسین (ع) وجود نداشته باشد. عکس همه را هم دارند، از قاسم (نوجوان شهید کربلا) گرفته تا مختار ثقفی، البته چون در مورد مختار و مالک اشتر نقاشی وجود نداشت، عکس بازیگران آنها را در فیلم مختار و امام علی (ع) می‌گذاشتند.این عکس از اینترنت برداشته شده ولی دقیقا همین موکب و دستکم ۵ موکب به نام مختار وجود داشت! به خاطر کمبود وقت نشد عکاسی کنم از خیلی از وقایع :))از عکس ائمه و افراد مهم تاریخی بگذریم، نمیشود از عکس آیت الله سیستانی و خانواده صدر گذشت که در هر جایی به زوار زل زده بودند و آنها را مثل برادر بزرگتر نگاه می‌کردند.اما شاید وحشتناک‌ترین عکس این افراد، عکس سید صادق شیرازی بود، یک شیعه‌ی انگلیسی؛ بنرهایی متحدالشکل که واضح بود کار مردم عراق نیست، چراکه بنرها و طرح‌های خود مردم عراق در گتره‌ای و غیریکنواخت بودن رقیب ندارند!متن اکثر این بنرها یک چیز بود (تا جایی که یادم هست):مرحبا بکم یا زوار الحسین (ع)ایة الله العظمی السید الصادق الحسینی الشیرازیبه نظر من این تلاش‌ها در جهت شناخت و ترویج عقاید این شخص بود، اربعین شلوغ‌ترین گردهمایی شیعیان جهان هست و چه جایی بهتر از اینجا برای تبلیغ؟در رابطه با صادق شیرازی در اربعین، این نوشته جالبه!عکس رهبری و سید حسن نصرالله هم به صورت تک و توک بین موکب‌ها وجود داشت و بیشتر کنار موکب‌های ایرانی یا روی وسایل زوار ایرانی بود.خیلی از موکب‌های عراقی به نیابت از یکی از شهدای حشد الشعبی و ارتش عراق در جنگ با داعش برپا شده بودند و برای من جالب بود که کلا عراقی‌ها نه‌تنها به مقتولان جنگ ایران و عراق کاری ندارن، بلکه بعضی از موکب‌ها به شهدای ایرانی اهمیت می‌دادند!اما خنده‌دارترین چیزی که من در عراق دیدم این بود که اکثر کاسب‌ها و مغازه‌دارهایی که قرار بود محصولاتشان را با فریاد زدن تبلیغ کنند (مثل سبزی‌فروش‌ها و نمکی‌های ایران) کار خودشان را راحت کرده بودند و یک صدای ضبط شده را بی وقفه پشت یک بلندگو پخش می‌کردند و این به کاسب‌های بازاری محدود نبود، حتی گداهای عراق هم ننه من غریبم بازی‌های خود را مثل یک نوار پشت بلندگو تکرار می‌کردند، به یکی از همراهان گفتم «این عراقیا چقد تنبلن، گداهاشونم حال زاری ندارن، صداشونو ضبط میکنن»مثلا یه نوار ضبط‌شده کنار یه خانمی بود که مدام میگفت من با دو بچه یتیم و دست و پای فلج، توان کسب درآمد ندارم، به من فقیر کمک کنید.در بین مسیر افراد زیادی بودند که به زور، زوار را به خانه‌های خودشان هدایت می‌کردند تا از آنها پذیرایی کنند و جای خوابی برای آنها آماده کنند. یکی از مشاهدات تاسف‌بار من در این مسیر این بود که بعضی از ایرانی‌ها در مقابل دعوت خالصانه عراقی‌ها طوری برخورد می‌کردند که انگار خانه پدریشان است؛ مثلا شرط می‌گذاشتند که «اگر طعام، وای‌فای و حمام خوب داری به خونت میایم». من هیچ، من شرم!همه‌جا حشد الشعبی بود ولی پلیس و ارتش عراق فقط یک جا بودند، کنار موکب‌هایی که کباب ترکی پخش میکردند! کلا حشد الشعبی فعال‌تر از نهادهای رسمی عراق بود ولی موقع تفتیش و گشتن که می‌شد، همه‌ی نهادها سهل‌انگارانه افراد رو می‌گشتند، یعنی قرار بود با دست کشیدن روی لباس و جیب شلوار مردم، بمب پیدا کنند!مدیریت وحشتناک بد مسئولان عراقی یکی از عذاب‌های این سفر بود؛ هیچ چیزی سر جای خودش نبود! خودروهای حمل کپسول گاز و حمل زباله و پلیس و ارتش و...، همه از وسط جمعیت زوار رد می‌شدند، جایی که به حدی شلوغ بود که در حالت عادی اگر با سرعت جمع هماهنگ نمی‌شدی، زیر دست و پا له می‌شدی!این مسئله مدیریت بیشتر در خود کربلا برای من واضح بود، طوری که وسط خیابان‌های کم‌عرض این شهر، پر بود از موانعی که فقط ازدحام وحشتناک مردم را به همراه داشت!اما از خوراکی‌ها نگفتم، همه‌چیز در مسیر اربعین هست، همه‌چیز! از آب خنک کلمنی عراقی گرفته تا کباب ترکی و مرغ کنتاکی و حتی قرمه سبزی! ما به همان دلیل که شربت عراقی نمی‌خوردیم، آب کلمنی هم نمی‌خوردیم و از آب‌سردکن‌ها یا آب‌های معدنی لیوانی که خیلی در دسترس بودند، استفاده می‌کردیم. اکثر موکب‌های ایرانی کارهای خدماتی انجام می‌دادند؛ واکس، خدمات درمانی، ماساژ، مسائل شرعی (اصلا چرا کسی که به پیاده‌روی اربعین آمده باید مشکلات شرعی داشته باشد؟ همیشه هم سرشان خلوت بود و مگس می‌پراندند!) و... ولی شربت هم می‌دادند، انگار متوجه بودند که ایرانی‌ها فقط شربت ایرانی می‌خورند!خرما و ارده، شیرینی‌های خرمایی، چای عربی و ایرانی، قهوه، نسکافه، شیر، آب زردآلو، شربت‌های عرق‌های گیاهی، شربت لیمو، شربت لیمو عمانی، سیب‌زمینی سرخ‌کرده، فلافل،‌ نان صمون (که بیشتر به جای نان باگت استفاده می‌شد ولی خود نان را هم پخش می‌کردند)، کباب کوبیده، قورمه، خورشت لوبیا، عدس پلو، کوکو، املت، عدسی عربی، عدسی ایرانی و بال کبابی، از جمله خوراکی‌هایی بود که موکب‌ها پخش می‌کردند.چای عراقی با شکر معمولی! البته این چای رو مرد عراقی میزبان که تعریفش رو قبل‌تر نوشتم، به ما داد ولی کلا چای عراقی همینه!موکب‌ها کلا سه دسته می‌شوند، موکب‌های خدماتی، خوراکی و خوابگاهی که بین این سه مورد، موکب‌های خوراکی همیشه شلوغ‌تر بودند و موکب‌های خوابگاهی موردنیازترین؛ اما غیر از موکب‌ها، بعضی از میزبانان عراقی کارهای جالب دیگری انجام میدادند که معمولا بچه‌ها در این کارها شرکت می‌کردند، پخش دستمال کاغذی، آب‌پاشی روی زوار، امور خیریه و جمع‌کردن نذورات و پخش‌کردن مواد غذایی و برنجی‌جات!فرض کن در حال پیاده‌روی هستی و تو فکر کباب ترکی موکب جلویی غرق شدی که ناگهان آب پرفشاری روی صورتت پاشیده میشه! خیلی لذت‌بخش بود، مگه نه؟ :))این کاری بود که دوستان آب‌پاش در طی مسیر انجام می‌دادن و مردم رو از گرمازدگی و داغی آفتاب نجات میدادن؛ مخصوصا اینکه اگه زائرا چفیه داشته باشن و چفیه‌شون خیس بشه، اصلا انگار کولر به خودشون وصل کردن!  رسیدن به کربلاوقتی از عمود ۱۲۹۵ میگذرید، دیگر کربلا شده‌است! تا بین الحرمین، ازدحام جمعیت به دلیل محیط شهری بالا می‌رود و البته امکانات موکب‌ها نیز کمتر می‌شود و نتیجه این می‌شود که شما در کربلا امکان زیارت را از دست می‌دهید :)من فقط توانستم به زیارت حضرت ابالفضل العباس (ع) دورادور بروم و حتی توان گذر از بین الحرمین را هم نداشتم، مخصوصا اینکه تاول و درد کف پا امان ایستادن و انتظار نمیداد!  پایانبه هر حال اصل سفر تمام شد و به زور به گاراژ مخصوص سفر به مهران رفتیم و از بخت خوب، مینی‌بوس خیلی خیلی خیلی خوبی پیدا کردیم که با ۱۲۰ هزار تومان (۱۲ هزار دینار عراقی) ما را به مهران رساند و کولر هم روشن کرد و همسفران خوبی هم در مینی‌بوس پیدا کردیم که خستگی سفر را از ما دور کردند و به مرز مهران که رسیدیم به سرعت از مرز رد شدیم.اولین کاری که بعد از ورود به ایران کردم، این بود که گفتم، آخیش! ایران :)حقیقتا ایران در مقابل عراق عین یه آرمان شهره، هیچوقت فکر نمیکردم انقدر دلم برای کشورم تنگ شه :))</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 20:44:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایمکس بدون مکث؛ چگونه مشکل فیرا کد رو حل کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/fira-and-emacs-s73aotdq514z</link>
                <description>یه عده عاشق چیزای فانتزین ولی فیرا کد (Fira Code) از اون دسته فونتهاییه که همه عاشقش میشن! یکی از قابلیت‌های خوب این فونت Ligatures یا اتصال حروف هست که اون رو از بقیه فونت‌ها متمایز میکنه، یعنی عکس زیر:سمت راست حروف نامتصل و سمت چپ حروف متصلوقتی پای ایمکس وسط باشه، میشه فهمید که یکی از طرفین ماجرا یه برنامه‌نویس پرو (خفن) عه! ایمکس یکی از بهترین ویرایشگرهای دنیاست که به برنامه‌نویس‌ها (و تایپیست‌ها!) کمک میکنه کد خودشون رو با سرعت بالا و با کمک قابلیت‌هایی مثل افزونه‌های اختصاصی و حالت ترمینالی، بنویسن.مشکلی که بین فیرا کد و ایمکس وجود داره اینه که Ligatureها به خودی خود روی ایمکس کار نمیکنن و همه چیز همون حالت کسل‌کننده اولیه‌ی خودش رو داره :))برای حل این مشکل باید قدم‌های زیر رو طی کنیم!من کاربر آرچم و بیشتر با توجه به آرچ می‌نویسم، اما این آموزش بقیه توزیع‌ها رو هم در نظر گرفته!گام اولواضحه که باید اول خود فیرا کد و ایمکس رو نصب کرده باشید، برای نصب فیرا اینجا و برای نصب ایمکس اینجا رو بخونید. (اگه میخواید اسپیسمکس که یه باندل خوب برای ایمکسه رو هم نصب کنید، اینجا رو بخونید.)ضمنا برای کاربرای آرچ باید بگم که همه‌ی اینها رو با AUR و پک‌من می‌تونید نصب کنید.گام دومفونت سمبل‌های فیرا کد رو از اینجا بگیرید و بعد از استخراج کردن فایل داخل زیپ، نصبش کنید.برای نصب این فونت می‌تونید بر اساس روش نصب فونت توی سیستم‌عامل خودتون جلو برید:لینوکس: انتقال فایل فونت به usr/share/fonts/ویندوز: راست‌کلیک روی فایل فونت و انتخاب گزینه installمک: باز کردن فایل فونت و انتخاب گزینه Install Fontآرچ‌بیس‌ها: نصب otf-fira-code-symbol با AUR (مثلا با برنامه trizen یا yay)بعد از نصب این فونت، باید کش مربوط به فونت‌ها مجددا بازیابی بشه و اینکار توی لینوکس با دستور زیر انجام میشه:fc-cache -vfبه نظر میاد برای ویندوز اینجا و برای مک اینجا جواب میده.گام سومفایل تنظیمات (dotfile) اسپیسمکس یا ایمکس خودتون رو باز کنید.ایمکس: emacs.d/init.el./~اسپیسمکس: spacemacs./~برای کاربرای اسپیسمکس، باید قسمت dotspacemacs-defaut-font که داخل فایل تنظیمات اسپیسمکس هست، این‌شکلی تعریف شده باشه:dotspacemacs-default-font &#039;((&quot;FuraCode Nerd Font Mono&quot;
:size 16
:weight medium
:width normal
:powerline-scale 1.1)
(&quot;Fira Code Symbol&quot;
:size 16
:weight normal
:width normal
:powerline-scale 1.1))برای کاربران ایمکس، این تنظیمات باید مطابق اینجا انجام بشه.گام چهارمحالا باید اصل کار انجام بشه، قطعه کد زیر رو داخل تنظیمات ایمکس یا اسپیسمکس بزارید.توجه کنید که در اسپیسمکس باید این کد رو داخل تابع dotspacemacs/user-config فایل تنظیمات بزارید!(defun my-correct-symbol-bounds (pretty-alist)
&quot;Prepend a TAB character to each symbol in this alist,
this way compose-region called by prettify-symbols-mode
will use the correct width of the symbols
instead of the width measured by char-width.&quot;
(mapcar (lambda (el)
(setcdr el (string ?\t (cdr el)))
el)
pretty-alist))

(defun my-ligature-list (ligatures codepoint-start)
&quot;Create an alist of strings to replace with
codepoints starting from codepoint-start.&quot;
(let ((codepoints (-iterate &#039;1+ codepoint-start (length ligatures))))
(-zip-pair ligatures codepoints)))

(setq my-fira-code-ligatures
(let* ((ligs &#039;(&quot;www&quot; &quot;**&quot; &quot;***&quot; &quot;**/&quot; &quot;*&gt;&quot; &quot;*/&quot; &quot;\\\\&quot; &quot;\\\\\\&quot;
&quot;{-&quot; &quot;[]&quot; &quot;::&quot; &quot;:::&quot; &quot;:=&quot; &quot;!!&quot; &quot;!=&quot; &quot;!==&quot; &quot;-}&quot;
&quot;--&quot; &quot;---&quot; &quot;--&gt;&quot; &quot;-&gt;&quot; &quot;-&gt;&gt;&quot; &quot;-&lt;&quot; &quot;-&lt;&lt;&quot; &quot;-~&quot;
&quot;#{&quot; &quot;#[&quot; &quot;##&quot; &quot;###&quot; &quot;####&quot; &quot;#(&quot; &quot;#?&quot; &quot;#_&quot; &quot;#_(&quot;
&quot;.-&quot; &quot;.=&quot; &quot;..&quot; &quot;..&lt;&quot; &quot;...&quot; &quot;?=&quot; &quot;??&quot; &quot;;;&quot; &quot;/*&quot;
&quot;/**&quot; &quot;/=&quot; &quot;/==&quot; &quot;/&gt;&quot; &quot;//&quot; &quot;///&quot; &quot;&amp;&amp;&quot; &quot;||&quot; &quot;||=&quot;
&quot;|=&quot; &quot;|&gt;&quot; &quot;^=&quot; &quot;$&gt;&quot; &quot;++&quot; &quot;+++&quot; &quot;+&gt;&quot; &quot;=:=&quot; &quot;==&quot;
&quot;===&quot; &quot;==&gt;&quot; &quot;=&gt;&quot; &quot;=&gt;&gt;&quot; &quot;&lt;=&quot; &quot;=&lt;&lt;&quot; &quot;=/=&quot; &quot;&gt;-&quot; &quot;&gt;=&quot;
&quot;&gt;=&gt;&quot; &quot;&gt;&gt;&quot; &quot;&gt;&gt;-&quot; &quot;&gt;&gt;=&quot; &quot;&gt;&gt;&gt;&quot; &quot;&lt;*&quot; &quot;&lt;*&gt;&quot; &quot;&lt;|&quot; &quot;&lt;|&gt;&quot;
&quot;&lt;$&quot; &quot;&lt;$&gt;&quot; &quot;&lt;!--&quot; &quot;&lt;-&quot; &quot;&lt;--&quot; &quot;&lt;-&gt;&quot; &quot;&lt;+&quot; &quot;&lt;+&gt;&quot; &quot;&lt;=&quot;
&quot;&lt;==&quot; &quot;&lt;=&gt;&quot; &quot;&lt;=&lt;&quot; &quot;&lt;&gt;&quot; &quot;&lt;&lt;&quot; &quot;&lt;&lt;-&quot; &quot;&lt;&lt;=&quot; &quot;&lt;&lt;&lt;&quot; &quot;&lt;~&quot;
&quot;&lt;~~&quot; &quot;&lt;/&quot; &quot;&lt;/&gt;&quot; &quot;~@&quot; &quot;~-&quot; &quot;~=&quot; &quot;~&gt;&quot; &quot;~~&quot; &quot;~~&gt;&quot; &quot;%%&quot;
&quot;x&quot; &quot;:&quot; &quot;+&quot; &quot;+&quot; &quot;*&quot;)))
(my-correct-symbol-bounds (my-ligature-list ligs #Xe100))))

(defun my-set-fira-code-ligatures ()
&quot;Add fira code ligatures for use with prettify-symbols-mode.&quot;
(setq prettify-symbols-alist
(append my-fira-code-ligatures prettify-symbols-alist))
(prettify-symbols-mode))

(add-hook &#039;prog-mode-hook &#039;my-set-fira-code-ligatures)گام آخرحواستون جمع باشه که حتما کش فونت‌ها رو پاک کنید و ایمکس یا اسپیسمکس رو اگه بازه، ببندید و مجددا باز کنید. تامام تامام :))پی‌نوشت اول: ایراد، اشکال یا سوالی اگه دارید در نظرات بپرسید. با لایک‌هاتون من رو در ادامه‌دادن این راه کمک کنید. ممنون.پی‌نوشت دوم: این نوشته از سایت زیر گرفته و بازنویسی شد. https://www.rockyourcode.com/fira-code-font-ligatures-in-emacs-spacemacs-on-arch-linux/ دیگر نوشته‌های من: https://virgool.io/@thantez/%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AD%D9%84-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-ntfs-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B2-yw4efaidg9jw </description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 15:22:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهمن و باران؛ مگر افتضاح تر از عالی هم میشود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/bahman-baran-1-gmirqfqvm8m5</link>
                <description>فردی بود به اسم بهمن، در شهری که همیشه برف می‌بارید و سرمای بسیار زیاد، گرمای وجود مردمانش را گرفته بود. بهمن در کودکی به مدرسه رفت و خواندن و نوشتن را حفظ کرد، به او دیکته کردند ۲ به اضافه ۲ برابر با رقم یکان ۴ میشود و به همین صورت، انواع و اقسام ۲ به توان ۲ها، مشتق دوم تابع ۲ها، انتگرال نامعین تابع ۲ها، لوگاریتم ۲ها و... را حفظ کرد.بهمن هیچگاه فکر نکرد، کلا از اولِ اول فکر نکرد؛ فکر نمی‌کرد که اگر ۲ به علاوه ۲ها در زندگی فایده دارند، چرا باید تاریخ بیاموزد؟ چرا باید شیمی را با تمام عبارت های عجیب و غریبش در ۱۳ سالگی بیاموزد. با تمام نفهمیدن‌ها خواند و حفظ کرد، کتاب را نه! جزوه‌هایش را. به آزمونی اجباری رفت و هواپیمای کنکورد را به دریا انداخت تا در دانشگاهی در شهر گرما پذیرفته شد. دانشگاه او را به خاطر میزان حفظیاتش پذیرفته بود.فردی بود به اسم باران، در شهری که همیشه باران می‌بارید و جنگل های انبوهش، آفتاب خانه‌ها را سایه کرده بود. باران در کودکی به مدرسه میرفت و خواندن و نوشتن را آموخت، او فهمید چرا ۲ به علاوه ۲ نه ۵ میشود، نه ۶، نه ۷ و نه حتی ۳! از فهمیدن های زندگی‌اش توانست استفاده کند تا سینوس را روی کاغذ با قلمش برقصاند و هر چیز را در زندگی‌اش بر مبنای فهم عمیق آن چیز محاسبه کند و همین‌گونه سکانت هذلولی را و توابع دیریکله را... .باران فکر میکرد؛ یادش نمی‌آمد از کِی ولی می‌دانست که در حال حاضر می‌تواند فکر کند.میفهمید زیبایی علم را و دوست داشت تاریخ را، جغرافی را. بیشتر از مدرسه شهرشان به کتابخوانه شهرشان سر می‌زد و می‌خواند و می‌فهمید، نه جزوه‌هایش را، کتاب‌ها را. به آزمونی اجباری رفت و هواپیمای کنکورد را به دریا انداخت تا در دانشگاهی در شهر گرما پذیرفته شد. دانشگاه او را به خاطر توانایی فهم و فهمیدنش پذیرفته بود.بهمن داستان ما ریش نداشت،  به ریش‌هایش تیغ می‌زد چون بیماری پوستی مادرزادی‌اش نیازمند درمان‌هایی بود که ریش، اجازه آن را نمی‌داد، در رستنگاه مویش و میانه‌ی ابرو، به خاطر تصادفی در کودکی، جای بخیه داشت؛ طرفدار مد روز بود، رنگ های سال را از وضع‌کنندگان آن بهتر می‌شناخت! سلیقه اش به کفش کالج که آن زمان مد بود اشاره می‌کرد؛ ایمان به کارش داشت. در گفتارش خشونت نداشت، هیجان داشت و این هیجان، گاه به مغزش می‌زد و می‌خندید. او قدرت خوبی در حفظ کردن داشت، شاید نمی‌فهمید ولی به خوبی می‌توانست حفظ کند، قابلیت های پنهان دیگری هم داشت که وابسته به زمان نشان می‌داد.باران داستان ما چادر به تن میکرد، خودش با خودش فکر کرده بود؛ صورتش زیبا بود مثل تمام دختران؛ چشمانش به خاطر مطالعه سو نداشت، عینک میزد؛ همیشه لباس هایش رنگی بود، به هزار رنگ و به نقش های زمانه؛ ایمان به کارش داشت. در رفتارش سکوت بود، در ذهنش آشوب. او قدرت خوبی در فهمیدن داشت، شاید نمی‌توانست راحت حفظ کند ولی سعی می‌کرد بفهمد. قابلیت‌های دیگری هم داشت که وابسته به زمان نشان می‌داد.روز اول دانشگاه؛ مردم دانشگاه به بهمن به چشم یکی از جامعه‌ی اوباش نگاه می‌کردند و به باران به چشم دختری که زیر چادرش چه کارها که نمی‌کند! باران دوستانی یافت که با او فرق داشتند ولی ظاهرشان یکسان بود و بهمن هم. مردم دانشگاه بعد از فهمیدن روابط بهمن و دوستانش او را با نگاه به دوستانش قضاوت کردند، باران را هم. قضاوت ها تا زمان شناختن باران و بهمن ادامه داشت. فضای قضاوت در حال فروکش بود که بهمن عاشق باران شد ...(ان شاء الله ادامه داره :)) )</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 20:45:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسلام و LGBT؛ آیا همجنسگرایی می‌تواند مجوز شرعی داشته باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/lgbtadnislam-boylftwnmusv</link>
                <description>برخی از علمای فلسفه می‌گویند «انسان» حیوان ناطق است؛ در چیستی انسان بحث‌ها بسیار است ولی چیزی که اکثر انسان‌ها به آن عقیده دارند این‌ است که موجودیت انسان پیشرفته‌شده‌ی حیوانات است! اصلی‌ترین جزء هر حیوان غریزه‌ی اوست و این غریزه همیشه به حیوانات فرمان تولید مثل می‌دهد، در جایی خواندم که:غریزه‌ای درونی تمام موجودات را هدایت می‌کند. یک دانه هدفی جز این ندارد  که به خورشید برسد و آسمان را لمس کند. درخت در همه جهات رشد می کند، وقتی  نهایت رشدش را کرد گلهایش به شکوفه می‌نشینند. مدتی بعد گلها می پژمرند و  به زمین می افتند و دوباره به بذر تبدیل می شوند و به این ترتیب همان سفر  دوباره آغاز می شود. این چرخش در تمامی طبیعت مشهود است.و این تولید مثل است که ضامن بقای هر چیزی است و عدم توانایی تولید مثل موجب رنجش‌های بسیاری برای حیوانات می‌شود؛ اسلام در حقوق حیوانات به این امر اهمیت داده و حدیث نبوی می‌گوید:«لعن اللّه من مثل بدواجنه» لعنت خدا به کسى که حیوانات اهلى خود را مثله (عقیم) کند.انسان هم موجودی دارای غریزه و میل جنسیست که اگر به این میل پاسخ داده نشود، فرد مشکلات روانی پیدا می‌کند. مگر می‌شود اسلام به این مسئله توجهی نکند؟پرچم LGBTهمجنسگرایی در حالت کلی یعنی گرایش عاطفی و جنسی به همجنس خود و نه جنس مخالف که در جوامع غربی و بعضی از متخصصان روان‌شناسی، این گرایش یک امر طبیعیست که ممکن است در هر فردی وجود داشته باشد؛ حتی بعضی از حیوانات نیز چنین گرایشاتی دارند.از نظر من این گرایش یک امر حقیقی و عادی است که در هر انسانی وجود دارد و نمی‌توان با انکار آن وجود آن را از بین برد.مسئله‌ای که وجود دارد این است که این گرایش در اصل چه نوع گرایشی است؟ یک گرایش عاطفی یا جنسی؟ یعنی اصل این گرایش از نوع عاطفی است یا جنسی؟ فرد، عاشق همجنس خود شده یا عاشق آلت جنسی او؟ و پاسخ به این پرسش می‌تواند راهگشای مسئله همجنسگرایی با توجه به مبانی اسلامی باشد. تحقیقات میدانی و نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که افرادی که خود را همجنسگرا می‌دانند بیشتر تمایل و گرایش عاطفی دارند نه جنسی و ابتدای تشخیص این گرایش، از جنس عاطفی بوده است؛ نتیجه این بود که جنس این گرایش عاطفی است، همجنسگرایان عاشق همجنس‌های خود می‌شوند نه آلت جنسی همجنسشان. بنابراین چه اهمیتی دارد که آلت جنسی شریک زندگی آنها چیست؟اسلام لواط را به هر شکل نهی کرده و مجازات‌های بزرگی برای این عمل در نظر گرفته‌شده است و هیچ راه شرعی برای اینکار وجود ندارد ولی آیا خدا هیچ راهی برای رفع این خواسته و گرایش در انسان قرار نداده؟ یعنی خدای حکیم که چنین گرایشی در انسان قرار داده، راه اجابتی برای آن نگذاشته است؟دلیل اصلی اسلام برای مخالفت با لواط آن است که این عمل شرایط تولید مثل را از بین می‌برد و موجب عدم ارضای یکی دیگر از خواسته‌های غریزی می‌شود. پاسخ غربی‌ها به این مسئله دو چیز است، رحم اجاره‌ای (مراد روشی است که در آن اجاره رحم زن، همراه با تخمک اوست. یعنی نطفه مردی را در رحم غیر همسرش تزریق کنند تا وی از این طریق صاحب فرزند گردد) و فرزندخواندگی. در روش اول که از نگاه دینی در مورد آن اختلاف نظر هست،‌ یکی از شرکای رابطه از حق تولید مثل محروم می‌ماند و در روش دوم در حقیقت هر دو فرد از این عمل محروم‌شده‌اند؛ در هر دو روش فرزندان در آینده مشکلاتی دارند که یک فرزند معمولی نخواهد داشت؛ پس برای ارضای همجنسگرایی باید از روشی استفاده کرد که هم تولید مثل قطع نشود و هم گرایشات عاطفی ارضا شوند.کلمه LGBT شامل چهار عنصر اصلیست که L یعنی لزبین (همجنسگرایی مونث)، G یعنی گی (همجنسگرایی مذکر)، B یعنی بایسکشوال (دوجنسگرایی) و T یعنی ترنس‌جندر (تراجنسیتی) و به افرادی اطلاق می‌شود که در گرایشات خود در یکی از گروه‌های ذکر شده قرار بگیرند. یکی از این گروه‌ها، گروه تراجنسیتی است که در جامعه‌های مختلف به آن‌ها کمتر توجه می‌شود و در عوام به آن‌ها افراد دوجنسی گفته می‌شود، کسانی که ظاهری از یک جنس دارند اما آلت جنسی آن‌ها از جنسی دیگر است.با کنار هم گذاشتن گروه‌های LGBT می‌توان به این ایده رسید که شاید شریکان همجنسگرایان همان افراد تراجنسیتی باشند؛ اما کدام نوع از آن‌ها؟ کسانی که از نگاه عاطفی و احساسی، همجنس افراد همجنسگرا هستند و از نظر آلت جنسی متفاوت و به همین سبب توان تولید مثل و ارضای عاطفی برای هر دو طرف به وجود می‌آید. تنها مشکلی که متصور است ارضا گرایشات جنسی است که با ابزارهای مختلف جنسی قابل رفع است و این یعنی راهی که از نظر شرعی مشکلی ندارد و به نفع هر دو گروه است. در نگاه برخی از افراد، انسان حیّ متألّه است و شاید به همین علت دین الهی برای او نازل می‌شود، دینی که بسیار پیشرفته‌تر از دین حیوانات است. دین چه می‌گوید؟ یکی از اهداف اصلی دین نشان دادن راه و روش درست برای انجام هر کاری است که انسان‌ها باید انجام بدهند. در اسلام که تکامل‌یافته ادیان گذشته است، این راه و روش‌ها به نوعی ارائه‌شده‌اند که مشکلات مختلف را پاسخگو باشد. لواط از جمله کارهایی است که اسلام به دلیل مشکلات آن با آن مخالف است و راه جایگزین آن که در این نوشتار گفته شد می‌تواند راه جایگزین این گرایش باشد که مشکلاتی برای فرد، جامعه و خانواده نیز ندارد و منع دینی نیز ندارد.پی‌نوشت اول: تمام سعی من این بود که در این نوشته توهینی به هیچ گروهی وجود نداشته باشد و صرفا راه مدنظر خودم برای همجنسگرایان توضیح داده شود، در صورت مشاهده لطفا در نظرات به من گزارش دهید.پی‌نوشت دوم: در این نوشته سعی شد گام به گام چرایی مخالفت با لواط توضیح داده شود و نه همجنسگرایی، عقیده شخصی من همانطور که گفته شده این است که این گرایش یک گرایش ذاتی در هر فرد است و دلیلی برای انکار و مخالفت وجود ندارد.پی‌نوشت سوم: در این نوشته سعی شد از کلمات نامناسب استفاده نشود و کل متن مغایر با قوانین ویرگول قرار نگیرد؛ لطفا در صورت مشاهده، گزارش فرمایید.پی‌نوشت چهارم: نظرات شما را به دقت می‌خوانم و پاسخگو هستم، متشکرم که تا اینجای متن را مطالعه کردید ؛)</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 20:20:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گدای تحصیل کرده‌ای که گدا شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/geda-is-geda-qiciyahe0oos</link>
                <description>روزی گدایی بود که بساط خود را در میدان بزرگ شهر باز می‌کرد و با «ننه من غریبم» بازی به دنبال نان حلال و روزی‌اش می‌گشت.در یکی از این روزها که گدای داستان با سختی فراوان کار می‌کرد، بازیگر مشهوری از کنار او رد شد و گدا با نهایت مهارتش از او طلب کمک کرد، بازیگر در ابتدا بی‌اعتنا از کنار او گذشت؛ اما بعد از چند لحظه ایستاد و به گدا نگاه کرد و مات‌ومبهوت ماند. گدا متعجب از این رفتار، دست از خواهش و تمنای هرروزه‌ی خود کشید و او هم به بازیگر خیره شد. بازیگر دهان به سخن گشود و گفت: «تو یک محتاج واقعی هستی، اینقدر مهارت در بازیگری و اجرا داری، آن‌وقت اینجا گدایی می‌کنی؟» یک عکس سلفی خندان‌رو هم با اون گرفت و رفت.گدا شب که صفحه رسمی آن بازیگر را در تلفن هوشمند خود دید، اندیشید که «واقعا چرا از استعدادهایم به خوبی استفاده نمی‌کنم؟» و به کلاس‌های بازیگری رفت!بعد از اتمام کلاس‌هایش به خیابان مهم شهر رفت و با ایده‌ای جدید شروع به گدایی کرد؛ ایده‌ای که نیازمند آموختن بازیگری بود. گدا خود را بازیگری جا می‌زد که عاشق یک دختر شده و به او درخواست دوستی می‌داد. بعد از درخواست دوستی از او پولی گرفته و به اون قول می‌داد که به زودی چندبرابر پولی که قرض گرفته را به او پس بدهد. گدا با ذره‌ای از شرافت که نداشت، دختران خیابان‌های مثل انقلاب را سرکیسه می‌کرد!این بازیگری را تا آنجا ادامه داد که در صفحه رسمی خود برای مردم سیل زده طلب کمک کرد و قول داد یک‌تنه برای آن‌ها خانه‌ای درخور شان و منزلتشان (نه در حد ویرانه‌های نظامیان) بسازد.گدا به راحتی به شغل گدایی خودش ادامه داد...</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2019 14:05:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لینوکس، بدون کابوس؛ تفاوت فایل‌سیستم ویندوز و لینوکس</title>
                <link>https://virgool.io/fsf-linux/linuxandwindowsfilesystemsdifference-pal6w9bdz4uk</link>
                <description>فایل‌سیستم لینوکس تفاوت‌های کمی با فایل‌سیستم ویندوز دارد. در لینوکس، شما حروفی برای نامگذاری درایوها یا بک‌اسلشی («\») پیدا نمی‌کنید؛ اما، محیطی اعجاب‌آلود خواهید یافت که در آن فایل‌ها نامی مشابه دارند و تفاوتشان در بزرگ یا کوچک بودن حروف ابتدای نام پوشه است!در این مقاله سعی می‌کنم تعدادی از جالب‌ترین تفاوت های فایل‌سیستم لینوکس با ویندوز را معرفی کنم:۱) ساختار فایل‌فهرست (directory) محور: در لینوکس شما پوشه‌ای با نام‌های windows، program files یا مثلا users نمی‌بینید که کارکردی مشابه آنچه در ویندوز دارند داشته باشند (البته فایل‌فهرست /home/ می‌تواند مشابه users عمل نماید). ساختار فایل‌فهرست در لینوکس، فقط به معنای تفاوت در نام پوشه‌ها یا کارکرد آنها نیست؛ بلکه از نظر لایه‌بندی هم تفاوت‌هایی وجود دارد؛ در ویندوز تمام فایل‌های مربوط به برنامه می‌توانند در پوشه‌ی مخصوص برنامه (مثلا آدرس C:\Program Files\Application) قرار بگیرند اما در لینوکس، داستان متفاوت است؛ فایل های مربوط به برنامه‌ها در منابع متعددی ذخیره میشوند (مثلا کدهای اصلی برنامه در /usr/bin/، کتابخانه‌ها در /usr/lib/ و تنظیمات در /etc/ ذخیره میشوند).۲) حساسیت به حروف (case sensitivity): در ویندوز شما قادر به ساخت فایلی به نام file در یک پوشه و ساخت فایلی به نام FILE در همان پوشه نیستید؛ بنابراین فایل‌سیستم ویندوز به بزرگی یا کوچکی حروف، حساس نیست و این دو نام را برابر میداند. در لینوکس، شما میتوانید فایل هایی با نام‌های file، File و FILE درون یک پوشه بسازید! لینوکس به بزرگی یا کوچکی حروف حساس است و این نام‌ها را از یکدیگر متمایز می‌داند.۳) «\» در مقابل «/»: ویندوز برای آدرس‌دهی به فایل‌ها، همانند جد خود، یعنی سیستم‌عامل داس، عمل می‌کند و برای جدا کردن نام پوشه‌ها هنگام آدرس‌دهی از بک‌اسلش («\») استفاده میکند؛ این در حالیست که در لینوکس برای این امر از فوروارد اسلش («/») استفاده میشود.C:\Users\Name
// VS.
/home/name۴)  همه فرزند یک «/»: پارتیشن‌ها (بخش‌بندی فضای ذخیره‌سازی سخت) در ویندوز برمبنای حروف الفبای انگلیسی جدا و نامگذاری می‌شوند؛ بنابراین فایل‌سیستم هر بخش‌بندی، بر مبنای همین حروف شناخته میشود؛ لینوکس به جای استفاده از حروف، تمام فایل‌سیستم‌های بخش‌بندی‌ها را جزو خصوصیات یک فایل‌فهرست به حساب می‌آورد (اینکار در ویندوز هم قابل انجام است ولی شیوه‌ی کار ویندوز بر این مبنا نیست). در لینوکس، همه‌ی بخش‌بندی‌ها زیرمجموعه‌ (فرزند) فایل‌فهرست ریشه (root directory)  یعنی همان فایل‌فهرست «/» هستند، هیچ فایل یا پوشه‌ای بالاتر از فایل‌فهرست ریشه قرار ندارد، در حالی که در ویندوز، خارج از C: پوشه‌ها و فایل‌های زیادی وجود دارند. زمانی که دستگاهی را به رایانه‌ی خود متصل میکنید، این دستگاه زیرمجموعه‌ی فایل‌فهرست /media/ (یا /run/media/) می‌شود. این روند صرفا بر مبنای آدرس‌دهی درون سیستم‌عامل انجام می‌شود؛ پس، از فایل‌فهرست ریشه میتوان به تمام بخش‌بندی‌ها یا فضاهای ذخیره‌سازی دسترسی داشت.۵) هر چیزی فایل است: مثل مورد قبل که همه‌ی بخش‌بندی‌ها فرزندان فایل‌فهرست ریشه‌اند، در لینوکس همه چیز فایل است. مثلا محتویات دیسک‌خوان در dev/cdrom/ در دسترس است، ماوس (موشواره) طبق dev/mouse/ نشان داده می‌شود. این تعریف کمی ساده‌سازی شده است، در حقیقت همه چیز در لینوکس فایل نیست، بلکه این مفهوم کمک می‌کند شما متوجه شوید لینوکس چگونه کار میکند. خیلی چیزها در لینوکس، در فایل‌سیستم لینوکس نشان داده میشود اما واقعا یک فایل نیست؛ اینها فایل‌هایی ویژه هستند که دستگاه‌های سخت‌افزاری را توصیف میکنند یا اطلاعاتی در مورد سیستم را نشان می‌دهند و مشابه این. این فایل‌های ویژه می‌توانند در مکانی شبه‌فایل یا فایل سیستم‌مجازی  نشان داده شوند (مثلا /dev/ که فایل‌های ویژه‌ای برای نشان دادن سخت‌افزار دارد یا /proc/ که شامل اطلاعات سیستمی یا فرایندهای در حال اجراست و آنها را نشان می‌دهد).۶) حذف یا تغییر فایل های باز: در سیستم‌عامل‌های مشابه یونیکس (مثلا لینوکس)، برنامه‌ها یک فایل را برای دسترسی انحصاری خودشان قفل نمی‌کنند (چیزی که در ویندوز انجام می‌شود)؛ مثلا فرض کنید در حال مشاهده‌ی یک فیلم با برنامه‌ی VLC بر مبنای ویندوز هستید، تیتراژ فیلم در حال پخش است و شما خود فیلم را دیده اید، حال قصد دارید که فیلم را پاک کنید، با یک پیام خطا مواجه میشوید، شما باید ابتدا فیلم را متوقف کنید و بعد از آن میتوانید آن فایل را حذف کنید، تغییر نام دهید یا هرکاری مشابه این؛ در لینوکس شما حین اجرای فیلم، میتوانید آن را تغییر دهید یا اصلا حذف کنید، هیچگاه پیام خطایی در مورد در حال استفاده بودن فایل، نخواهید دید!</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Nov 2018 21:19:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موتورسواران زیر ذره بین؛ حماقت باعث فقر میشود یا برعکس؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/motor-afmu6x7vsekr</link>
                <description>در ایران ما، تخلف امری عادی شده و ما از کودکی می‌آموزیم که با تخلف میتوان زنده بود، میتوان زندگی کرد؛ تخلف از هر چیزی، از دستورات پدر و مادر تا نصایح بزرگان تا تکالیف دینی یا عقاید سنت یا ملموس تر از همه، از قوانین. نمیخواهم خودزنی کنم که فقط ما ایرانی ها چنینیم؛ نه، موضوع بحث راجع به ایران است و ایرانیان.در نزدیکی خانه ما، چهارراهی قرار دارد که از مشاهیر شهرمان در امر ترافیک است و مشابه تمام مشاهیر دیگر، از نظر علائم رانندگی تکمیل است و تا الآن ندیده‌ام که نقصی در چراغ های راهنمایی آن وجود داشته باشد. روزانه موتورسواران زیادی از این چهارراه گذر میکنند که اکثرا از خود چهارراه نه، بلکه از چراغ قرمز آن عبور میکنند! گویی چراغی وجود ندارد و قانونی هم نیست، سرشان را به اطراف میچرخانند و هرگاه فضای خالی پیدا کردند با گازِ پر سعی میکنند از یک طرف چهارراه به طرف دیگر بروند. البته این افراد در مسابقه گذر از چراغ، اول میشوند؛ اگر زنده بمانند. عده ای دیگر هم که چراغ قرمز را خط قرمز خود میدانند، در گام اول سعی میکنند تا چراغ زرد است رد شوند و اگر خدای‌ناکرده چراغ قرمز شد، در گام دوم، به دقت، کمی عقب‌تر از جدول‌های چهارراه می ایستند؛ یعنی اهمیتی ندارد که زیر چرخ های موتورشان خطوط عابر پیاده است یا اصلا از آن رد شده اند، صرفا میخواهند از خط قرمز خود رد نشوند. این افراد در مسابقه رد شدن از خط قرمز، دوم هستند، البته اگر بعد از سبز شدن چراغ با چنان سرعتی حرکت نکنند که عزرائیل به ایشان درود فرستند. کسانی هم هستند که مثل یک شهروند قانونمدار اُمُّل (!) سر جای خود و قبل از خطوط عابر پیاده و در فاصله مناسب با دیگر وسایل نقلیه می‌ایستند.شاعر میفرماید: بچرخ تا بچرخیم!این فقط یک نمونه از زرنگی های موتوری هاست، شخصا توقع داشتم بعد از آن همه تبلیغ و جریمه و تشویق و مراسم و ... که برای کلاه کاسکت برگزار شد (مثل کمربند ایمنی برای خودروسواران) دیگر موتورسواران فرهنگ کلاه کاسکت را داشته باشند ولی میبینیم که کلاهبردارتر از این حرف هایند! یا قانون صراحتا حضور موتور در آزادراه ها را ممنوع کرده ولی ما شاهد موتورسوارانی هستیم که در بزرگراه‌ها (درون یا برون شهری) با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت از خودرو های اطراف سبقت میگیرند! و چه بسیارند چنین حماقت هایی که خانواده های بسیاری را داغدار کرده و البته محدود به موتورسواران هم نمیشود (نگارنده از نیسان آبی میترسد و نام آن را بر نوشته جاری نمیکند!).گاهی وقتی با چنین صحنه هایی مواجه میشوم، یک سوال مثل خوره در انزوا روح من را آهسته مي خورد! حماقت باعث فقر میشود یا فقر باعث حماقت؟ شاید اگر کلیشه ای نگاه کنیم پاسخ احتمالا این است که حماقت باعث فقر میشود؛ یعنی فرد در زندگی انقدر احمق بوده که مثل جانش (که حین موتور سواری در کف دست مینهد) به راحتی اموالش را هم از دست داده باشد و بعدا به کارهایش بگوید ندانم کاری! اما اگر فقر باعث حماقت باشد چه؟ فرد انقدر در زندگی ندار است و بیچارگی کشیده که ترجیح میدهد با حماقت جان خود را هم بدهد؟ استدلال مسخره ایست؛ اگر با حماقت جان خود از دست بدهد مگر به او مدال افتخار میدهند؟ اگر چنین باشد باز برمیگردیم به جواب کلیشه‌ای، فرد انقدر احمق بوده که به جای تلاش بیشتر و ساختن زندگی از هیچ، ترجیح داده بمیرد و فقرش باقی بماند؛ پس حماقت باعث فقر شده. یا فرد به خاطر فقر توان آموختن نداشته، پدرش بیسواد و مادرش ناآشنا به قوانین بوده، به همین دلیل نمیداند حماقت میکند؛ فکر میکند عادی ست؛ جواب اینست که مشکل همین عادی بودن حماقت در جامعه است، یعنی تمام کسانی که موتور سوارند و حماقت میکنند توان یادگیری نداشته اند یا روی هوا گواهینامه گرفته اند؟به هر حال هنوز نمیتوانم بفهمم که فقر باعث حماقت میشود یا حماقت باعث فقر. شاید گاهی کلیشه ها درست ترین عقیده باشند!پی‌نوشت اول و آخر: باید بین موتور سوارانی که عاشقانه موتور خود را میرانند تفاوت قائل شد با کسانی که توان خرید وسیله ای به جز موتورسیکلت را ندارند. عاشقان خود میدانند چگونه از عشقشان مواظبت کنند پس حماقت نمیکنند.مطالب منتخب کاربران: https://virgool.io/@Watchdots/kave-afagh-vwbk9lbnz0lu  https://virgool.io/@Watchdots/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DA%86%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-tu8bas58eogc مطالب منتخب نگارنده :) : https://virgool.io/@Watchdots/hijab-kxsnkk221eva  https://virgool.io/@Watchdots/mission-accomplished-gqairaue4umi </description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Aug 2018 20:13:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاوه آفاق؛ نماد صعود تدریجی</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/kave-afagh-vwbk9lbnz0lu</link>
                <description>کافه آفاق خواننده جوان ایرانی، کسی است که در جامعه سنگ‌سر ایران و گاها سنت زده دست به یک قمار زد.تا پیش از کاوه آفاق خوانندگان ایرانی بسیاری خود را به عنوان نماینده راک یا راک ایرانی معرفی کردند اما هیچکدام نتوانستند از پس درگیری‌ها، مجوز نگرفتن‌ها، ممیزی شدن‌ها و حواشی مختلف جان سالم به در ببرند به جز دو خواننده نام آشنا؛ یکی از آن دو کاوه آفاق بود.کاوه بعد از اینکه به این باور رسید که در سبک خودش مسلط شده البوم با قرص ها میرقصد را به تنهایی آماده و روانه بازار کرد، تا مدت ها کسی نامی از او نمیبرد اما رفته رفته صدایش شنیده شد، آلبومش که هنگام انتشار و پیش‌فروش، فروش خوبی داشت (اما نه فوق‌العاده) باز هم فروخت و رفته رفته تک آهنگ هایش در فضای مجازی چرخید (اما نه آنقدر که در هر کوچه پس کوچه ای صدایش را بشنوی)، آنقدر ریز به رشد خودش ادامه داد که سنت گرایان و متعصبان نتوانستند رد محبوبیتش را دنبال کنند و او را خانه نشین کنند (که قبلا چنین کارهایی در حق دیگر خوانندگان راک انجام دادند) و او توانست به قلب مخاطبانش نفوذ کند. این آلبوم در دی ماه 94 عرضه شد، اخیرا بعد از گذشت حدودا دو سال، کاوه در یک برنامه تلوزیونی قطعه عطر تو (که به شخصه عاشق این قطعه‌ام) را اجرا کرد. البته بهمن سال پیش کاوه تیتراژ سریال «شبکه» را هم به سبک خود خواند. حال مقایسه کنید او را با بعضی از خوانندگان که ابتدا در تلوزیون حاضر شدند و بعد از آن محبوب :)کاوه آفاق با سبک پوشش خاص خود که همیشه شامل پرچم ایران میشود.کاوه آفاق با عشق خود به راک موجب محبوبیت آن شد، باعث شد راک در جامعه ایرانی جا افتاده شود و دیگر پیشکسوتان این حوزه همچون کاوه یغمایی به اندازه قدیم درد نکشند. او به دنبال پول یا شهرت نرفت، دنبال عشق خود رفت و این کاریست بس شایسته. کتاب نوشت و با سیاست خود، سیاست را در کارهایش دخیل نکرد. او یک نماد صعود تدریجیست؛ به قدری که بعد از دو و نیم سال از انتشار اولین آلبومش که مورد تحسین بسیاری واقع شد، الآن به شهرت رسیده، و رگ حیاتی راک ایران شده. او یک مرد موفق است.</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Aug 2018 15:09:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حجاب از دیدگاهی دیگر، نشانه ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/hijab-kxsnkk221eva</link>
                <description>دیر زمانی پیش، فردوسی نامدار، به سراییدن داستان رستم و سهراب پرداخت که مهمترین رکن داستان نه سهراب بود نه رستم و نه خدعه های شاهنشاهان ایران و توران؛ مهترین رکن داستان نشانه (مهره) فرزندی سهراب بود که ناپیدا ماند و پدر، فرزندش را (به خیال دشمنی) پاره پاره کرد.حجاب یک نشانه است. بی خَمش و کشش متن میگویم؛ حجاب یک نشانه است. نشانه ای که خدا فرستاد و به ملکه ها و شاهزاده های زمینی‌اش فرمود آن نشانه را در نزد رعایا به تن کنید تا از جانبشان گزندی به شما نرسد، آنها باید به خوبی خاندان سلطنتی را بشناسند و هرآن کس که به شما کوچکترین اهانتی کند، حسابش با کرام الکاتبین است.از نگاه من حجاب مقوله ایست شخصی ولی علت وجوب آن در اسلام شاید مهم‌تر از اینست که کسی محجبه باشد یا نباشد. از دیدگاه من حجاب نشانه ایست که خدا به زنانی که بندگی‌اش را میکنند فرموده این نشانه را بر بازوی خود بندند و اعلام کنند من بنده‌ی خداوندگارم؛ من ارزشمندترین موجود عالم هستی‌ام، آنگاه که خدا خصلت زیبایی و فهم خود را به من ارزانی کرد، آن هنگام مرا بر دیگران برتری داد و الآن این، حجاب من، نشانه‌ی همان است. با این نشان همه باید بدانند احدی مرا اذیت کند خدا روزگارش را سیاه میکند، فردی مرا تحقیر کند، خدا او را تحقیر میکند، نگرشی یا سنتی من را کوچک شمارد، خدا آن نگرش یا سنت را ویران میکند؛ من آنقدر عظمت دارم که خدا موهبتی از جنس من به رسولش داد، آنقدر عظمت دارم که میتوانم مادر بشریت باشم و هرآنچه که جهان خواهد داشت از من باشد.«به گاهواره‌ی مادر، به كودكی بس خفتسپس به مكتب حكمت، حكیم شد لقمانچه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیهشدند یک سره، شاگرد این دبیرستان» (پروین اعتصامی، دیوان اشعار)پیامبر(ص):«کسی که پای مادرش را ببوسد؛ مثل این است که آستانه خانه خدا را بوسیده است» (گنجینه جواهر)در آخر نوشته ام را با داستان زیر (منسوب به امام موسی صدر (مدرکی یافت نشد)) به پایان میرسانم:مردی انگلیسی از عالمی پرسید: «ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺯﻥ ﺑﺎﻣﺮﺩ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟» آن عالم جواب می دهند: «ﺁﯾﺎ ﺗﻮ می توﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﻣﻠﮑﻪ ﺍﻟﯿﺰﺍﺑﺖ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻫﯽ؟» ﻣﺮﺩ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ می گوید : «ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﺤﺪﻭﺩاند ﮐﻪ می توﺍﻧند ﺑﺎ ﻣﻠﮑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻫﻨﺪ.» آن عالم میفرماید: «ﺯﻥ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻣﻠﮑﻪ‌ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻠﮑﻪ‌ﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺩﺳﺖ نمی‌دﻫﻨﺪ.» پی‌نوشت: خبر ندارم قبل از من هم کسی این دیدگاه رو بیان کرده یا نه ولی فکر میکنم باید این عقیده رو با شما در میان میگذاشتم؛ کاری هم با فلان اتفاقات ندارم، خیلی وقته دلم میخواد اینو بنویسم.پی‌نوشت دوم و پایانی: حجاب مسئله ایست فراتر از چادر و البته که چادر مثل نشان طلایی ست ولی شاید شما باور داشته باشید که حجاب برابر با چادر است که چنین نیست.</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Aug 2018 17:27:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک تئاتر است، مواظب باشید رنگی نشوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/mission-accomplished-gqairaue4umi</link>
                <description>امیرسام خیابانی یکی از اعضای نیروی انتظامی یا همان ناجاست که سابقاً عضو گروهک مجاهدین خلق بوده است، تا دو سال قبل که سازمان مجاهدین خلق تبدیل به سازمان نشده بود (یعنی نیروهایش را سازماندهی نکرده بود)، با حقوق نیروی انتظامی گذر عمر میکرد. بعد از فعال شدن مجدد و سازماندهی، با امیرسام تماس گرفته شد، به او گفته شد بهتر است دوباره به سازمان برگردد و آرمان های سازمان را برای امیرسام یاداوری کردند. واکنش امیرسام واکنش فردی بود که به یاد گذشته شیرینی افتاده که از آن پشیمان نیست اما نیازمند تفکر است تا بتواند به آن دوران برگردد.کلیپی در فضای مجازی به طور گسترده پخش می‌شود، بعد از اینکه دختری در تجمعی علیه نظام جمهوری اسلامی به یکی از نیروهای ناجا فحاشی کرد، مورد اصابت مستقیم گلوله به ناحیه ساق پا قرار میگیرد. در کلیپ که به طور عجیبی فیلمبرداری شده و اتفاقات وضوح ندارند، گلوله از اسلحه کمری یکی از پلیس های ضد شورش آن اطراف شلیک شده است. کلیپ در هنگامه ی جیغ و وحشت تماشاگران حادثه، قطع میشود.بعد از چند ساعت ناجا و قوای نظامی و انتظامی کشور محتوای کلیپ را تکذیب کرده و آن را نقشه شوم دشمنان میخوانند. چند کانال حامی نظام با اشاره به کلیپ خواستار مجازات فرد خاطی هستند اما با تکذیبیه اعلام شده، اعلام میکنند این نقشه دولت است برای انحراف مردم از اقدامات آینده دولت. چند حساب کاربری در توییتر با فحاشی به پلیس، اعتراض خود را اعلام می‌کنند. یوتیوب از کلیپ منتشر شده، لبریز شده است! در گروه های تلگرامی، کلیپ و تکذیبیه دست به دست میشوند.بعد از گذشت یک روز خبر مرگ دختر گلوله خورده در فضای مجازی می‌چرخد، به هر سمتی که نگاه میکنید اثری از این خبر میبینید. عده‌ای با اشاره به حجاب دختر و رفتار پلیس جمهوری اسلامی، مرگ او را ناشی از اسلام و مبانی فکری آن می‌دانند. عده‌ای مرگ او را خودکشی برای تکمیل پازل دشمن عنوان میکنند، عده‌ای دیگر مرگ او را قتل توسط جمهوری اسلامی قلمداد میکنند. جناح راست به جناح چپ حمله میکند، چرا که مدیریت قوای انتظامی کشور در دست این جناح است، جناح چپ به جناح راست حمله میکند چرا که مدیریت قوای نظامی در دست این گروه است. عده‌ای خواستار دستگیری پلیس متخلف هستند و عده‌ای خواستار دستگیری پلیس بی رحم، بعضی دیگر دولت را میزنند و بعضی دیگر نظام را.چند ساعت بعد، مصاحبه‌ای از مادر دختر پخش میشود که مادر با گریه و ضجه مرگ مسببان آن اتفاق را از خدا میخواهد. احساسات مادری، احساسات مردمی را میجوشاند.در خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها جزئیات این اتفاق نوشته میشود، تیرانداز فردی بوده به اسم امیرسام خیابانی. امیرسام فعلا در بازداشت پلیس است.سازمان مجاهدین خلق تماسی با دو نفر میگیرد: «آقای قاضی، رأی به آزادی کسی دهید که در قبالش منفعتی کسب میکنید -یک مبلغ کلان یا ارتقا موقعیت شغلی!- البته که او بی‌گناه است. شما قوانین زندگی را از ما بهتر میدانید.» و تماس بعدی با فرمانده ارشد امیرسام است: «تو ماموری او را آزاد کنی، با افراد بالادستی از قبل هماهنگ شده است.»البته که قاضی نمیداند چه می‌کند اما بقیه می‌دانند! رأی به آزادی امیرسام داده میشود؛ کشور، ملتهب؛ جریان‌های مختلف سیاسی، فعال. آشفتگی از سراسر کشور به این گربه خاورمیانه می‌تازد.مجاهدین خلق کارش را خوب انجام داد. کشور ملتهب شد و فضا علیه نیروهای نظامی و انتظامی فراهم؛ اکنون میتوان اعتراضات مسلحانه انجام داد، میتوان خیابان ها را هتل کرد و در نهایت ... .فردی در خارج از مرز ها توییت میزند:یک توییت، یک دنیاپی‌نوشت: در مورد امیرسام خیابانی دنبال اسمی گشتم که اشاره به شخصی حقیقی نباشه و به سابقه گروهک مجاهدین خلق اشاره کنه، اگه مشابهت اسمی دیده شد، از صاحب اسم عذرخواهی میکنم.پی‌نوشت دوم: داستان کاملا ساختگی میباشد، از خوانندگان تقاضا میشود آن را در خانه و بر روی اعضای خانواده امتحان نکنند :)).پی‌نوشت سوم: تصویری در بین نوشته گذاشته نشد چون فضای نوشته رو بهم میزد، اگر کاستی در ویراست نوشته دیدید در کامنت ها بگید.پی نوشت چهارم و پایانی: داستان کاملا ساختگی بود ولی چه میشود اگر واقعی شود؟</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Aug 2018 00:25:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجب نوشته باحالی! نظر شما چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ooeqi3cqoakj</link>
                <description>اخیرا گم‌شدگی در اینستاگرام پیدا کرده ام! مرضی که از مرض قند بدتر است. بعد از فیلتر شدن تلگرام، اینستاگرام شد مأمن و مأوای من! تعداد استوری هایم از 0.1 استوری در روز رسید به ۱۰ استوری در روز! و در این استوری ها چه میگذارم؟ خزعبلاتی که هنگام گشت و گذار میبینم را با دوستانم به اشتراک میگذارم.از وقتی چنین مشکلی در من پیدا شده متوجه نکات جالبی شدم؛ نکاتی پیرامون اینستاگرام و مطالب فارسی منتشر شده در آن. یکی از این نکات، عبارت «نظر شما چیه؟» بود. عبارتی که در زیر هر پست نظرخواه و نظرنخواه میشود دید؛ برای نمونه، امروز پستی دیدم به این کپشن: «تلخ ترین عکس دنیا؛ پدر این بچه بر اثر تصادف فوت کرده و نیرو های امدادی در حال بیرون آوردن جسدش هستن! پلیس داره سعی میکنه حواس دختر بچه رو پرت کنه؛ نظر شما؟؟» و من در فکر بودم که واقعا چه نظری باید بدهم؟ آیا من باید بگویم «آره خیلی تلخه»؟ یا «تلخ تر از اینم دیدم!»؟ یا «خوش به حالشون که همچین پلیسایی دارن، پلیسای ما پدره رو نشون میدن که دختره یاد بگیره تصادف نکنه!»؟ کدام؟ من چه نظری باید بدهم الان؟ واقعا چرا باید نظر من را بدانی؟ واقعا چرا باید نظر داد اصلا؟!عکس پست مذکور. متاسفانه خود پست را دیگر نیافتم.رفتم سراغ کامنت ها و نظرات بقیه در مورد این پست با ۶۴۰ کامنت! :«مادر منم تو تصادف جلوی چشمای من جون داد و درگذشت این صحنه .......»«تلخترین عکسی که دیدم عکس اون کودک آفریقایی که از گشنگی داشت میمرد و کرکس منتظر مرگ کودک بود ک اونو بخوره»«دقیقا برای منم این اتفاق افتاده...»«این تلخترین عکس دنیاست ؟ لابد چون تو اروپاست ؟ حالا اگه مثلا دو تا کودک یمنی بودن که بر اثر بمب باران سقف خونه افتاده  روشون  اصلا تلخ نبود»«خدایا خودت یاور یتیمان باش»«ایران بود دس دختر رو میگرفتن میووردن بالای سر جنازه بش میگفتن با بابات خدافظی کن»«با این شدت تصادف کرده چطور بچه زنده مونده ؟؟؟»«??? و یادی کنیم از پلیسای بیشرف خودمون»و باقی کامنت ها به همین منوال! اینجاست که میبینیم نه تنها مدیران صفحات، نظرخواه شدند بلکه مردم هم بسیار متمایل به نظردِهی شدند! و مسئله جالب تر وقتی پیش می‌آید که میبینیم به هر کامنت هم، عده‌ای جواب‌ها داده اند: مثلا «خخخ»، «دمت گرم»، «روحشون شاد» یا یک سری بحث ها که کشیده شده بود به دعوای سر اینکه آیا خودکشی خوب است یا نه!لازم به ذکر است که پست مذکور حتی کمی تا قسمتی دروغ هم حواله کرده! طبق اینجا، کسی کشته نشده و تیم امدادی در حال نجات والدین کودک است. این هم معضل دیگر!به این مسئله با جهان‌بینی های متفاوتی میشود جواب داد!:بدبین: «این افراد دستمزد گیر اشرار خارجی و جاسوسان و نفوذی های داخلی هستن! میخوان باعث بشن مردم تو همه چیز دخالت کنن، مگه مردم باید در مورد همه چیز نظر بدن؟ خودم دیدم یه پست عکس جوراب گذاشته بود و نوشته بود جوراب قشنگیه، نظر شما چیه؟ خب آدم **** من چه نظری بدم؟ مگه سلیقه هر کس برای خودش نیست؟»خوش‌بین: «اگر بخواهیم ارکان دموکراسی رو در کشور رعایت کنیم و به نظرات مردم گوش بدیم، باید صحبت هاشون رو بشنویم! باید از نظراتشون مطلع بشیم تا در پست های (اینستاگرامی!) بعدی بتونیم نظرات مردم رو اعمال کنیم. در این مورد، مشکلی وجود نداره فقط بعضی مواقع نظرخواهی ها زیاد میشن، همین!»مالی‌نگر: «بدبخت چیکار کنه؟ اگر پست ها کامنت نداشته باشن یا کامنتشون کم باشه، صفحه معروف نمیشه پس تبلیغاتی هم گیرش نمیاد؛ پس باید از مردم حرف کشید تا سود کرد! »سیاه‌نگر: «مردم انقدر در جامعه خفه شدن و صداشون بریده شده که عقده ای شدن و میخوان حرفشونو بزنن، دلشونو خالی کنن؛ و این عقده گشایی باید تو اینستاگرام، فضای‌آزاد، اتفاق بیوفته»و دیدگاه های دیگر. من [بعد از دیدن تعداد زیادی پست مختلف و بررسی نوع این پست ها و صفحات مختلف] فکر میکنم دلیل این قضیه ترکیبی از دیدگاه بدبین و مالی‌نگر باشه. قرار دادن یک قاضی درون هر ایرانی که باید یاد بگیرد از هر اطلاعات اندکی، قضاوتی در حد اعدام یا تبرئه انجام بدهد! یا کسب شهرت و درآمد. به هر حال این روند اصلا مناسب نیست، احتمالا شما هم شنیده یا دیده اید که ما ایرانی ها در سریعترین زمان در مورد همه چیز قضاوت میکنیم، نه در شبکه های اجتماعی: بلکه در زندگی عادی، در محیط کار و هر جایی با دیدن هر چیزی شروع میکنیم به قضاوت. اگر با دیدگاهی مخالف روبرو شویم، سریع انگ میزنیم و نسبت ناروا (و گاه کلمات رکیک) نثار طرف مقابل میکنیم؛ اگر دیدگاه موافق باشد با تشویق و تحسین و افعال روشنفکرانه از این دیدگاه حمایت میکنیم. چنان قضاوت میکنیم که قضات درجه یک مملکت، دهان باز مانده، بر سر خود میکوبند که ای وای که اینها چرا اساتید من در دانشگاه نبودند. به طور کلی، قضاوت برای ما امری متداول شده؛ حال شما این مشکل را بگذارید کنار آن «نظر شما چیست»ها!زود قضاوت نکنیم!کاش این مشکل هم (اگر واقعا مشکل باشد که من فکر میکنم هست) حل شود تا بتوانیم برویم سراغ باقی مشکلات و آن ها را هم حل کنیم :)) حداقل سعی کنیم نگارش درست فارسی را مجددا احیا کنیم!نظر شما چیه؟ :))</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jul 2018 23:27:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بات‌ها هم بله میگویند! : چگونه ربات بله خود را روی heroku میزبانی دهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-heroku-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-tjdqbwdkwkb5</link>
                <description>مجموعه مطالب «بات‌ها هم بله میگویند!» مجموعه ایست برای آموزش توسعه بات (یا به زبان بله، بازو) بر مبنای پلتفرم بله.پیامرسان بلهفرض کنیم شما طبق داکیومنت بله باتی رو به زبان جاوااسکریپت (فریمورک node.js) نوشتید و حالا قصد دارید اون بات رو روی هروکو اجرا کنید. هروکو سیستم جالبی داره، تنظیم شده مخصوص وب سرور؛ بنابراین، اگر شما از پورتی که هروکو در اختیارتون میگذاره استفاده نکنید، هروکو میفهمه برنامه تون رو باید قطع کنه و اجازه اجرا شدن اون رو نده! در مورد بات‌های بله هم همین اتفاق میوفته، چرا؟ چون بات های بله بر مبنای سوکت نوشته شدن و کاری با پروتکل های http/s ندارن (البته api برای وب‌هوک هم ندارن) پس نیازی به پورت هم ندارن (اینجا هر بات نقش کلاینت رو برای سوکت بازی میکنه، پس ابدا ساخت سرور نیاز نیست!). قابلیت جالب دیگه ای که هروکو روی سرویس های مجانی خودش قرار داده (و شاید سرویس‌های پولی هم همینطور باشه)، اینه که برای صرفه جویی در استفاده از منابع و کم شدن هزینه‌ها، اگر به سرور در مدت زمانی معلوم (حدود ۳۰ دقیقه) درخواستی فرستاده نشه،‌سرور رو خاموش میکنه و اونو به حالت خوابیده میبره تا درخواست بعدی؛ یعنی، اگر تا سی دقیقه درخواست GET یا POST یا ... به سرور ارسال نشه سرور موقتا خاموش میشه تا وقتی که یک درخواست به سرور ارسال بشه. مشکلی که بات های بله با این قضیه دارن (باز هم چون بحث سوکت وسطه) اینه که هر اتفاقی که بین بات و سرور بله رخ بده، درخواست‌هایی از نوع‌های http/s شمرده نمیشن، بنابراین شما شلوغ ترین بات رو هم روی هروکو اجرا کنید، ۳۰ دقیقه بعد خاموش میشه و دیگه هیچوقت روشن نمیشه!‌ :))برای رفع مشکلات بالا این ایده به ذهن من رسید که چون ما کلاینت سوکت داریم، میتونیم با هر بات بله یه سرور هم بسازیم و اون رو مامور کنیم که اجازه نده هروکو سرور رو قطع کنه! برای اینکه بعد از ۳۰ دقیقه سرور به خواب نره هم روی همون بات یه دستور میگذاریم که هر ۵ دقیقه درخواستی رو به سرور خودمون ارسال کنه. :))کد راه حل بالا رو به صورت زیر نوشتم.http.createServer((req, res) =&gt; {
    res.statusCode = 200;
    res.setHeader(&#039;Content-Type&#039;, &#039;text/plain&#039;);
    res.end(&#039;Hi!&#039;);
}).listen(PORT, () =&gt; {
 console.log(`Server running at port: ` + PORT);
});
setInterval(() =&gt; {
    https.get(URL).on(&#039;error&#039;, (e) =&gt; {
 console.error(e)
 })
}, 300000)که قسمت اول کد سرور رو میسازه و قسمت دوم وظیفه درخواست دادن های ۵ دقیقه ای رو داره! ثوابت PORT و URL هم [به ترتیب] حاوی پورت اختصاص داده شده توسط هروکو و آدرس سرور ما هستن.شما میتونید این قطعه کد رو بعد از نوشتن بات خودتون در آخر بات یا اول بات یا وسط بات یا ... قرار بدید و بات خودتون رو روی هروکو اجرا کنید.اگه راه حل بهتر و کم هزینه تری سراغ دارید، خیلی خوشحال میشم در نظرات بنویسید.</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jul 2018 20:47:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لینوکس، بدون کابوس: حل مشکل لینوکس با پارتیشن های NTFS مشترک با ویندوز</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AD%D9%84-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-ntfs-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B2-yw4efaidg9jw</link>
                <description>سلام. این اولین قسمت آموزشی لینوکس بدون کابوسه که البته مجموعه ای سریالی نیست؛ یعنی ممکنه تا یه سری مطالب طریقه خفن سازی و رفع همه مشکلات یه توزیعی مثل آرچ رو بگم و در آخر طریقه نصب آرچ رو! بنابراین این حساب رو دنبال کنید تا از قسمت های مختلف با خبر بشید و اگه به کارتون اومد انجام بدید.هر توزیعی رو که نصب کردم باهاش یه مشکل تکراری داشتم و اون این بود که برای خوندن یا نوشتن روی هارد HDD که با ویندوز مشترک بود، باید دسترسی ریشه (روت) میدادم و کارم این شده بود که وقتی لینوکس بوت میشد، سریع میرفتم درایو مورد نظرم رو متصل (مانت) میکردم؛ البته در توزیع های مختلف این مشکل متفاوت عمل میکرد! بعد از هزار کش و قوس با توزیع های مختلف بالاخره به یه توزیع پایدار رسیدم و اون آرچ بود، توی این توزیع هم این مشکل هست و این مشکلیه که کلا لینوکس با درایو NTFS مشترک با ویندوز داره.خب برای حل این مشکل، اول باید برنامه ای به اسم NTFS-3G رو نصب کنید، طبق پکیج منیجر توزیعتون این برنامه رو نصب کنید. مثلا آرچ اینجوریه:$ sudo pacman -S ntfs-3gوقتی نصب تموم شد، حالا میریم سراغ کانفیگ چیزی که موقع بوت لینوکس اون میگه کدوم درایو ها چجوری متصل شن و ...طبق ادیتوری که دارید، فایل /etc/fstab رو با دسترسی ریشه تغییر بدید. مثلا به vim اینجوری میشه:$ sudo vim /etc/fstabتوی این فایل یه سری خطوط از پیش نوشته شده داریم که مربوط به درایو هایی هست که لینوکس روی اونها نصب شده، به عنوان سوَپ یا ریشه یا هوم، مثلا یه همچین فایلی:فایل fstab در حالت کلی و اولیه روی کامپیوتر من!این فایل دارای چند تا ردیف و ستونه، هر ردیف بیانگر درایویه که به آرچ متصل شده و ستون ها اینجورین که:ستون file system: حاوی نام یا آی دی یکتا هر درایوه، برای فهمیدن اینکه پارتیشن هاتون چه نامی یا آی دی یکتایی دارن دستور های زیر رو میزنیم:#(for GPT partitions)
blkid
#(for any partition)
lsblk -f
دستورای بالا یه سری اطلاعات زیادی رو میدن که اینجا ما فقط به UUID نیاز داریم. اسم هر درایوی که میخواید اونو به آرچ وصل کنید پیدا کنید و UUID اونو رونوشت بگیرید (رونوشت گرفتن یعنی یا کپی کنید یا یه جا بنویسید!). اون چیزی که زیر ستون فایل سیستم میاد برای حل این مشکل، همین UUID هست.ستون dir: حاوی آدرسیه که دلتون میخواد درایو به اون آدرس وصل بشه، یعنی اگه تو ترمینال زدیدcd /example/dirوارد درایو مورد نظر بشید.ادرس شما دلخواهه اما برای فایل منیجر لینوکستون میتونید ادرس خاصی رو در نظر بگیرید. مثلا من از فایل منیجر nemo استفاده میکنم برای همین دایرکتوری هر پارتیشن رو اینجوری تعریف کردم:/run/media/&lt;USERNAME&gt;/&lt;PARTITION_NAME&gt;که یوزرنیم خودم و اسم پارتیشن مورد نظرمو در این قالب جایگذاری کردم. (البته نمیدونم این دایرکتوری برای همه فایل منیجر ها محل اتصال پارتیشن هاست یا فقط نمو اینجوریه)ستون type: این ستون نوع پارتیشن رو مشخص میکنه، ما باید از نوع ntfs-3g استفاده کنیم.ستون options: این ستون هر آن چیز اضافه ای که مربوط به پارتیشن ها میشه رو تو خودش تعریف میکنه و بیشتر برای تنظیم دسترسی ها کاربرد داره. مقادیر زیر رو برای این ستون در نظر میگیریم.rw,relatime,uid=&lt;YOUR_UID&gt;,gid=&lt;YOUR_GID&gt;که یوزر آی دی و گروپ آی دی رو در این قالب جاگذاری میکنیم.برای پیدا کردن uid و gid میتونید از دستور زیر استفاده کنید که یوزرنیم خودتون رو در این دستور جایگذاری میکنید.$ id &lt;USERNAME&gt;معمولا یوزر آی دی و گروپ آی دی یه عددن.در مورد جایگذاری کردن باید بگم که اون چیزی که بین &lt;&gt; قرار گرفته صرفا نام متغیره و شما نباید &lt;&gt; رو در دستور هاتون استفاده کنید!ستون های dump و pass: طبق کاری که ما میخوایم انجام بدیم، هر دو رو ۰ میگذاریم، برای استفاده عادی این مقادیر همیشه باید ۰ باشن.همین، تموم شد.برای هر درایوی که قراره به لینوکس متصلش کنید همین استاندار و روند رو طی کنید.فایل fstab نهایی من اینجوری شد:بعد از این تغییرات سیستمتونو یه بار ری استارت کنید و اگه لینوکستون بدون مشکل بالا اومد همه چیز باید حل شده باشه.برای راهنمایی بیشتر و مطالعه کامل تر میتونید به داک ntfs-3g مراجعه کنید یا از داک آرچ fstab استفاده کنید.موقع بوت اگر به اروری خوردید، به حالت ترمینال ریشه که وارد میشید، خط هایی که به fstab اضافه کردید رو پاک کنید همه چیز به حالت اولش بر میگرده ؛).</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jun 2018 13:56:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نُد به طعم کاربرد! Hello World!</title>
                <link>https://virgool.io/JavaScript8/%D9%86%D9%8F%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF-hello-world-zo2strvjcrco</link>
                <description> اول به نام خدا و سلامدر این مجموعه آموزش ها قصد دارم node.js رو قدم به قدم با هم یاد بگیریم و قسمت های مختلف داک ند رو ببینیم که اگه قرار باشه در کاربرد ازشون استفاده بشه چجوری میشن و چه کارایی باهاشون میشه کرد.قبل از هر چیز بگم که نود غلطه! شما تو گوگل سرچ کنید نود ببینید چه مضخرفاتی میاد :)) آخه ند اندازه برنامه نَوَد هم ارزش نداره که تو صفحه اول بیاد؟ شاید بگید باید سرچ کرد نود جی اس، کمی تا قسمتی موافقم اما بازم درست نیست، ند در دنیا انقدر معروف و محبوب هست که بدون جی اس هم گوگل بگه بفرمایید این هم نتایج مربوط به node.js. در ایران هم باید همین باشه! یه فریمورک به این عظمت وقتی اسمش سرچ میشه درسته که عکس برنامه نود بیاد؟ اصلا ند زیر سوال میره. پس برای راحتی جستجو هم که شده از این به بعد بگیم نُد جی اس (با نقطه یا بدون اون)؛ در ثانی، اصلا چرا باید چیزی که _ُ خونده میشه رو با &quot;و&quot; بنویسیم (همون که زمان مدرسه میگفتیم _ُ استثناء). خب مثل بچه آدم با _ُ بخونید بره دیگه :)).مسئله دیگه اینه که این مجموعه آموزش نُد به طعم کاربرد سریالی نیست! پس قسمت بندی نداره! طبق موضوع انتخاب کنید و آموزش ها رو پیگیری کنید. از اینکه در قسمت نظرات به توسعه آموزش ها کمک میکنید، ممنونم.خب، بریم سراغ اصل مطلب!برای نوشتن اولین برنامه در هر زبان برنامه نویسی با برنامه سلام دنیا شروع میکنیم، به اینصورت که سعی میکنیم با زبان برنامه نویسی مورد نظرمون، برنامه ای بنویسیم که عبارت &quot;Hello World!&quot; یا &quot;سلام دنیا!&quot; رو چاپ کنه.نکته: اینکه ماهیت ند چیه و چجوری به وجود اومده سایت های زیادی هست که کمک کننده هستن و همون ها کافین و نیاز به زیاده گویی و تکرار مکررات نیست! (مثلا مراجعه به ویکیپدیا).اما ما اینجا زبان برنامه نویسی نداریم، بلکه یه فریم‌ورک داریم (فریم‌ورک یا framework) بنابراین نوع برنامه سلام دنیا مون هم یه ذره تغییر میکنه.اگه بخوایم حالت جاوااسکریپتی این برنامه رو بنویسیم، کلا یه خط داریم:console.log(&quot;Hello World!&quot;);
console.log(&#039;Hello World!&#039;);
console.log(`Hello World!`);
console.log(&quot;Hello World!&quot;);عه! این که چهار خط شد! :)) در حقیقت این چهار خط همه یه معنایی میدن و کلا یه کاری میکنن! یه نگاه دقیق باعث میشه تفاوت هاشون رو متوجه بشید!در مورد تفاوت &#x27; و &quot; و &#x60; صحبتی نمیکنم چون مورد به جاوااسکریپته بیشتر و نه ند؛ همچنین است تفاوت گذاشتن ; یا نگذاشتنش! برای اجرای این برنامه اول ند رو نصب کنید. (مثل من لینوکس بازید؟ پس ند رو نصب کنید!) حالا هر جایی از کامپیوترتون که دوست دارید، یه فایل بسازید که هر اسمی دلتون میخواد روش میزارید و در انتها پسوند .js رو هم اضافه میکنیم! مثلا من اسم این فایل رو میزارم app.js. حالا داخل این فایل قطعه کد بالا رو تایپ (و نه کپی) کنید! در نهایت برید داخل cmd یا کنسول و دستور زیر رو تایپ کنید.node &lt;address/of/node/file/app.js&gt;یعنی اولش یه node بزارید و بعد آدرس جایی که اون فایل هست رو وارد کنید. این آدرس از جایی شروع میشه که شما اونجا هستید. مثلا (در cmd) من در C: هستم و فایل من در c:\exampleFolder\app.js پس دستور میدهم:node C:\exampleFolder\app.jsخب حالا میبینید چهار بار عبارت Hello World! چاپ شده! در آموزش های بعدی در مورد ریز جزئیات قطعه کد بالا خواهیم آموخت.حالا اگه بخوایم حالت ند جی اسی رو برای نوشتن برنامه سلام دنیا انتخاب کنیم باید یه سرور بسازیم، بعد به سرور بگیم که اگر درخواستی از کلاینت اومد، اون رو مدیریت کنه و در نهایت پاسخی به کلاینت بده با این عبارت: &quot;Hello World!&quot;برای اینکار قطعه کد زیر رو داریم:require(&#039;http&#039;).createServer((req, res) =&gt; {
res.statusCode = 200;
res.setHeader(&#039;Content-Type&#039;, &#039;text/plain&#039;);
res.end(&#039;Hello World!\n&#039;);
}).listen(4000, () =&gt; {
console.log(`Server running at port: 4000`);
});خب حالا این چیه؟ برای اجرا مثل کد اولی عمل میکنیم. با این تفاوت که برای دیدن نتیجه (بعد از اجرای برنامه در کنسول یا کامندلاین) مرورگرتون رو بازکنید و آدرس 127.0.0.1:4000 رو بزنید. اون موقع میبینید که یه Hello World! خوشگل میاد روی صفحه مرورگر!ما به این سادگی سرور نوشتیم. خب حالا این کد چه کار میکنه؟ خط اول میگه از کلاس داخل کتابخونه http یه سرور بساز (ساده تر: بر اساس پروتکل http یه سرور بساز.) برای این سرور دو تا آرگومان برای کال‌بک تعریف میکنیم و من مثل بقیه اسم های کلیشه ای req یعنی request و res یعنی response رو گذاشتم. خط دوم میگه برای پاسخی که به کلاینت قراره داده بشه عدد حالت 200 رو قرار بده (اعداد حالت یا همون status codes میگن پاسخی که از سرور گرفته شده محتوی چه نوع پیامیه! و 200 یعنی پاسخ یافت شده و همه چیز اوکی عه!) خط سوم هم نوع هدر پاسخ رو تعیین میکنه (برای پردازش پاسخ) و در نهایت خط چهارم به کلاینت پاسخ مورد نظر رو میفرسته. در ادامه ساخت سرور، خط پنجم که سرور ساخته شده، به سرور میگیم که شروع کنه پورت 4000 از آدرسی که هستیم رو (اینجا میشه همون لوکال هاست یا 127.0.0.1) شنود کنه و منتظر درخواست کلاینت باشه. اگر سرور شنود کردن رو شروع کرد و مشکلی نبود هم پیام Server running at port: 4000 در کنسول چاپ میشه!خب تا اینجای کار به دو روش برنامه سلام دنیامون رو ساختیم: یکی با حالت جاوااسکریپتی که صرفا روی کنسول میگفتیم سلام دنیا! دومی هم حالت ند جی اسی بود که روی کلاینت میگفتیم سلام دنیا!این آموزش یه ذره زیادی کلی گویی شد و از جزئیات باز موندیم، اما بهتر از این نمیشد. در آموزش های بعدی قضیه فرق میکنه :))راستی برای دیدن یه نوع دیگه از همین آموزش هم میتونید به آدرس زیر مراجعه کنید.https://medium.com/@adnanrahic/hello-world-app-with-node-js-and-express-c1eb7cfa8a30در انتها بگم که من خودم در مورد ند نوبم پس توقع یه آموزش خفن نداشته باشید. صرفا دلم میخواد اون چیز هایی که یاد میگیرم رو با بقیه هم به اشتراک بگذارم و گاها اگه چیزی رو اشتباه یاد گرفتم کسی پیدا بشه و بهم درستشو بگه :)). مشابه همین نوشته ها برای لینوکس هم میزارم. بازم تاکید میکنم که این نوشته ها صرفا نوشتن چیزاییه که تا الان یاد گرفتم.</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jun 2018 19:10:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول، چنگیز و دیگران؛ چرا ویرگول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thantez/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DA%86%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-tu8bas58eogc</link>
                <description>اولین بار که ویرگول رو دیدم با خودم گفتم از این استارتاپی بازیاست که یه محصول قوی و با ظاهر ساده ساخته! اما بعدش با خودم گفتم : چه فایده، صد تا سرویس وبلاگ دیگه هم هست، الانم که مردم سایت میسازن به جای وبلاگ؛ گیریم وبلاگ ساختن هنوزم مرسوم باشه، دیگه با وجود کانال های پیام‌رسان ها و فید ریدر ها،‌چرا افراد به خودشون زحمت بدن و یه سایتی رو باز کنن و بشینن یه متنی رو بخونن؛ تازه الان هم که مردم فراخ نای (!)‌ شدن و حال خوندن یه متن ۲ خطی رم ندارن! دوست دارن بیشتر عکس ببینن و فیلم و در نهایت اگه بخوان نظری بدن،‌چار تا ایموجی با مفاهیم انتزاعی و شخصی میفرستن و اگه بحثی بشه هم صرفا رو حرف خودشون پای‌کوبی (همون لجبازی) میکنن. برای اثبات این مدعا بگم که اصلا یه سایت ساختن تحت عنوان توییتر که توش توییت میزنن و این توییت ها ساخته شده از تعدادی کاراکتر کم و محدود هستن (تا جایی که آپدیتم ۲۸۰ کاراکتر محدودیت هر توییت بود). یعنی کلا یه سایت ساختن فراخ نای و خیلی هم ازش استقبال شده!خلاصه، آخه ساختن یه سرویسی مثل ویرگول چه مزیتی داره وقتی هیچ کسی سراغش نمیاد! این چیزی بود که با خودم گفتم و ویرگولو بستم!گذشت تا یه مطلبی در یه جایی دیدم که لینک میکرد به یکی از صفحات ویرگول،‌ مطلب خوبی بود که اتفاقا بهش نیاز داشتم (عین مطلب یادم نیست چی بود که الان بخوام لینک بدم ولی تو حوزه تکنولوژی بود)، روی لینک مطلب کلیک کردم تا متن کامل رو بخونم. وقتی داشتم اون مطلب رو میخوندم، احساس کردم چقدر روی متن متمرکز شدم! اصلا اسیر حاشیه نشدم، فکرم پراکنده نشد،‌متن رو نیمه کاره ول نکردم و تا آخرش رو با دقت خوندم! این از مثل من که کلا خدای بی دقتی ام بعید بود! گشتم دنبال دلیل. تنها چیزی که میتونست دلیل این امر باشه خود ویرگول بود. به ویرگول نگاه کردم و بهش فکر کردم؛ ویرگول مثل بقیه نیست،‌فرق داره!ویرگول از نظر کمیت خیلی با امثال خودش فرق نداره اما نوع تفاوت هاش باعث میشه اصلا دسته بندی ویرگول جدا بشه و یه دنیای جدیدی رو به دیگران نشون بده! بیاید یه نگاهی بکنیم به تفاوت هایی که من از ویرگول فهمیدم:ویرگول امکان تغییر قالب وبلاگ رو به کسی نمیده!ویرگول اجازه گذاشتن کدهای جاوااسکریپتی رو به کسی نمیده (مثلا وقتی که موس حرکت میکنه تو وبلاگ، زیرش دنباله ای از قلب ها همراهیمون نمیکنن!).ویرگولِ همه ویرگولیا یه شکل و یه جوره، تفاوت ها فقط توی متن افراده!آدما میتونن همدیگه رو دنبال کنن، حتی دنبال نکنن هم مطالب خیلی باحالی تو صفحه اولی سایت براشون نمایش داده میشه (که من احساس میکنم بر حسب علایق افراد نشون میده (فیسبوک نشه!)).ویرگول آمار همه چیزو میده!‌ نمیدونم آیا از این آمار استفاده تبلیغاتی هم میشه کرد یا نه!‌و ...فعلا همینا رو فهمیدم؛ اگه دقت کنید میبینید همه این تفاوت ها در خدمت یه هدفن،‌افزایش تمرکز روی متن و مطلب، روی اندیشه،‌کمک به افزایش توسعه فکر؛ نه به حاشیه رفتن، نه اسیر تجمل شدن، نه تکه تکه و پراکنده نویسی! ویرگول با این قابلیت ها کمک میکنه نویسنده روی نوشتار خودش متمرکز شه،‌ اصلا به اینکه قالب سایت/وبلاگش خوشگله یا زشت فکر هم نکنه!‌ حداقل میتونه با خودش اینجوری بگه که مال همه همینه! اصلا قالب ویرگول خیلی ساده ست و مینیمال طراحی شده به همین دلیل! نویسنده فقط مینویسه و هیچ نیازی به هیچ دانش فنی برای کار با ویرگول نداره. یه ویرگولی‌ چی مینویسه؟ آیا تو ویرگول میشه چرت و پرت نوشت؟ میشه گفت نه! سیستم نظردهی و لایک کردن باعث میشه نویسنده نسبت به خوب نویسی مطلب نگران باشه! دلیل دیگه اینه که جامعه کاربرای ویرگول از ابتدا یک جامعه مستضعف فکری (!)‌ نبوده و نیستن،‌ کسایی که برای شهرت کاری بکنن که همه چیزشون زیر سوال بره (البته اینکه تبلیغات توی ویرگول هم راحت نیست هم شاید یه عامل باشه برای وجود کاربرای فرهیخته ویرگول)،‌ تا حالا مطلب چرت و پرت توی ویرگول ندیدم، نمیشه گفت چون ندیدم پس قطعا نیست اما میشه گفت چون ندیدم پس چگالی شون کمتره (چگالی یعنی همون نسبت تعداد مطلب ها به کل مطالب)؛ تبلیغات هم روی تمرکز نویسنده موثره!‌ بحث پول و مسائل مرتبط با اون همیشه بر هم زننده تمرکزه مگر اینکه تمرکز روی خود پول باشه!‌ ویرگول سیستم تبلیغاتی سطح پایینی داره، نهایتا بتونیم بین مطالبمون به صورت تصویری تبلیغی بکنیم یا با یه متنی اینکار رو بکنیم. به هر حال تبلیغات تو ویرگول راحت نیست! اینجوری میشه که نویسنده صرفا عقایدش رو مطرح میکنه و برای نوشتارش ارزش قائل میشه،‌با آماری که ویرگول ارائه میده هم نویسنده میتونه بفهمه چقدر مطلبش خواننده داشته پس یا امید میگیره برای ادامه یا سعی میکنه نقاط ضعف نوشتارش رو شناسایی و برطرف کنه. البته این نگاه آرمانی به آماره ولی همچین کاربرد های هم میتونه داشته باشه!‌ویرگول همچنین باعث تمرکز خواننده هم میشه، افراد اسیر نگاه به حاشیه سایت یا بزرگ و کوچک شدن فونت های متن یا صوت پخش شونده در پس زمینه نمیشن، هر جا میرن هم همین وضعه! همه مطالب ویرگولی عین هم دیگه هستن پس خواننده دچار آب به آب شدن حاصل از تفاوت محیط دو وبلاگ یا سایت هم نمیشه. فرض کنید وارد یه وبلاگ با مطالب عاشقانه میشید که کلا از آسمون وبلاگ داره قلب میباره،‌کنار وبلاگ پر از لینک های مختلفه که اونا هم به یه سایت یا وبلاگ دیگه اشاره میکنن که متن لینک های بزرگ و پر و پیچ و تابشون حواس آدم رو پرت میکنه، در همین حین یه صدای نازک و با احساسی شروع میکنه به خوندن یه آهنگ رمانتیک. شما از گوگل اومدید تو این وبلاگ تا یه متن تبریک روز نامزدی رو برای کسی که نامزدتونه بفرستید و بعد از فرآیند بارگذاری وبلاگ،‌ با همچین صحنه ای روبرو میشید! وقتی متن رو میبینید و ازش رونوشت بر میدارید تا به نامزدتون بفرستید به لینک دوم گوگل میرید که یه سایته مخصوص افراد شکست عشقی خورده! همه جا سیاه، عکس جوکر و آهنگ متال یا راک پس زمینه شما رو حالی به حولی میکنه و با اسکلت هایی که به موستون آویزونن میفهمید که اونجا جای موندن نیست‌، بعد از این دیدن ها، آیا فکر شما تداخل احساسی پیدا نمیکنه؟ من که دیوونه میشم ?! اما ویرگول جلوی همین مسخره بازی ها رو گرفته و اجازه شخصی سازی بی حد و حصر و آزار دهنده رو به افراد نمیده تا خواننده آشفته صفحه نویسنده رو ترک نکنه! خواننده مطالب ویرگول متمرکز ترن چون اسیر حاشیه نیستن، پس میچسبن به خود متن!‌ در نهایت هم برای تعامل با نویسنده نظر خودشون رو ابراز میکنن و اگر موافق با مطلب باشن هم مطلب رو میپسندن!با این احوال ویرگول باید شبیه برنامه های پیام‌رسان یا اجتماعی دیگه مثل اینستاگرام یا توییتر باشه!‌ نه. ویرگول خاصیت وبلاگ بودن رو تو خودش حفظ کرده،‌ با تمرکز روی متن های بلند، اصل بودن ارتباط تحت مرورگر یا با عنوان هایی مثلا نویسنده، انتشارات، بوکمارک گذاشتن و ... حس وبلاگ بودن رو به کاربراش منتقل میکنه.بنابراین؛ من این بستر رو برای انتشار نوشته ها و اندیشه های خودم انتخاب کردم. البته که بهترین راه برای اینکار نوشتن کتابه،‌اما نویسنده شدن هنوز برای من یه امر بعیده! هنوز اونقدر برای اینکار پخته نشدم!این اولین انتشار من بر بستر ویرگوله! خوش اومدید به این صفحه. پ.ن: اینکه هی گفتم قالب ویرگول ساده ست نه به معنای زشت بودن اونه، اتفاقا هرچقدر ساده تر، زیبا تر. اصلا عاشق سادگی ویرگولم چون حس و حال کتاب رو به آدم منتقل میکنه، زیبایی متن نویسی!پ.ن دومی: سایت هایی مثل مدیوم که ایده مادر برای ویرگولن رو به سه دلیل کاری باهاشون نداشتم، یکی اینکه فارسی نویسی در این سایت ها بیشتر شبیه طنزه تا نویسندگی و دوم اینکه یه نیمه فیلترن و به هر حال ایرانی ها با اونها هنوز انقدر آشنا نیستن که براشون ارزش قاپل بشن. دلیل سوم هم اینه که حمایت از #کالای_ملی !!!پ.ن سومی: احساس میکنم این مطلب رو یه ذره اغراق آمیز نوشتم اما منظور نهایی من اینه که ویرگول باعث تمرکز روی متن، اندیشه و خوانندگی و نویسنده میشه. چیزی که باعث انتخاب ویرگول برای من شد.</description>
                <category>محمدمهدی بخشی</category>
                <author>محمدمهدی بخشی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jun 2018 19:30:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>