<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین علیزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@theAminAlizadeh</link>
        <description>حرافیِ این ذهنِ بیش‌فعال.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:55:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66321/avatar/La6Qun.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین علیزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من بعد از مدّت‌ها؛</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D9%91%D8%AA-%D9%87%D8%A7-sfh6dufpkktv</link>
                <description>بعد از مدّت‌ها وقتی می‌نویسی حس عجیبی یقه‌ات را می‌گیرد؛اوج خلاقیت بصری در هوای سرد؛ کاملاً بی‌ربط به متن؛انگار ایستادی جلوی آیینه و خودت را می‌بینی، خودت را می‌شونی و اجازه می‌دهی آن آدمی که درون سینه‌ات نشسته کمی حرف بزند؛ دهانت بسته می‌شود و می‌روی توی ذهنت و دستانت باقی کار را به دست می‌گیرند؛کتاب و در واقع اصلِ نوشتن و خواندن، با هیچ مدیوم روایی‌ای قابل مقایسه نیست؛ مثل آدمی که لال است ولی از طریق انگشتانش حرف میزند، نوشته از دهان بر نمی‌آید، بلکه از درون بلند می‌شود و داد می‌زند؛ داستانی که میخوانی را به هیچ‌وجه نمی‌توانی با فیلمی که میبینی مقایسه کنی، مقایسه‌اش اشتباه است؛در پروسه‌ی خواندن متن را با تمام وجود درک می‌کنی و شیره‌ی ذاتی اثر را می‌مکی؛ ولی در دیدن، نگرش کارگردان به اثر را مشاهده می‌کنی؛ برای همین است که تقریباً هیچ اثر سینمایی و بصری‌ای به خوبیِ تصویری که نویسنده آن را در ذهن تو به تصویر می‌کشد ساخته نشده؛ اگر هم کسی می‌گوید شده قطعاً متن را نخوانده یا زیادی به کارگردان و پروداکشن اثر وابسته است؛داستان را زیادی بردم سمت هنر؛ همین از خودم شروع کنم؛ آدمِ درونی من مگر چقدر وقت حرف زدن در روز را دارد؟ گاهاً با خودم حرف می‌زنم ولی نوشتن بیشتر آن صدای واقعی من را به گوشم می‌رساند؛ حرفی که میزنم بیشتر نشخوار چیزهایی‌ست که در طی روز تجربه کرده‌ام یا شنیده‌ام ولی وقتی می‌نویسم بیشتر با خود درونی‌ام ارتباط برقرار می‌کنم؛ خودم وقتی دست به قلم است زنده‌تر است؛نوشتن جزئی جدانشدنی از من بود که زمان آن را جدا کرد؛ مثل خیلی کارهای دیگر که زمان میکند و وقتی متوجه‌اش می‌شوی که انجام شده باشد؛ من می‌نوشتم وقتی همسن و سالانم دنبالِ توپ‌بازی‌شان بودند؛ من نقشه داشتم وقتی کسی به دو قدم بعدش فکر هم نمیکرد؛ ولی نشد که ادامه داشته باشد و نقشه کم کم از دستم در رفت؛وقتی می‌نوشتم افکارم کف دستم بود و نقشه‌ی زندگی پیش رویم؛ خیلی راحت تصمیم به انجام کارهای مورد نظرم میگرفتم و در مسیری که به سمتش بودم قدم می‌زدم؛ می‌‎دانستم حرکت بعدی چیست و چه چیزی لازم دارم؛ باید نگران چه چیزی باشم و برای چه چیزی اهمیت قائل بشوم و نشوم؛ولی از وقتی نوشتن را رها کردم مدام سرگردانم؛ نقشه را نصفه نیمه برای خودم می‌کشم و گاهاً انقدر از انجام این کار خسته می‌شوم که تا به انجامش فکر میکنم ذهنم نقشه را عوض می‌کند؛اما، اما؛ دیر نشده. به نوشتن برمیگردم چرا که دیگر برایم اهمیت ندارد چه کسی از نقشه‌هایم با خبر بشود، چه کسی اثرم را بدزدد و چه کسی متنم را حتی اگر شخصی باشد بخواند؛ حالا که فهمیدم زندگی کسی برای کس دیگر آنقدرها هم مهم نیست راحت تر میتوانم خودم باشم؛</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 06:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ همشهری</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%87%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-kc6lhqeq72b8</link>
                <description>اردیبهشت 1399 در حالی که از لحاظِ روحی بسیار آشفته بودم و در دلِ خدمت و آماده‌باش و ماموریت‌های مختلف دست و پا می‌زدم، یک فراخوان نظرم را جلب کرد. اولین فراخوانِ روایتِ، در مجله‌ی داستانِ همشهری؛ مجله‌ی داستان را از زمانی که دانشجو بودم به توصیه یکی از استادانِ نمایشنامه‌نویسی پیگیری می‌کردم و حقیقتاً یکی از مجلات مورد علاقه‌ام بود.آن روزها همه‌ی دوستانِ دورانِ دانشگاه درگیر کاری بودند، یکی در یک تیاتر مشغول بازی بود، یکی برای یک مجله می‌نوشت و خودش را برای چاپ کتابش آماده می‌کرد، دیگری در حال ساخت فیلم کوتاهش بود و من سرباز بودم! عمیقاً احساسِ عقب‌ماندگی میکردم.سعی کردم از آن روزها نهایتِ استفاده را ببرم و برایِ فراخوانی که دیده بودم، متنی فرستادم.چندین روز بعد ایمیلی دریافت کردم مبنی بر اینکه داستانم باید تغییراتی جهت بهبود داشته باشد تا برود برای داوری و شاید چاپ. تغییرات را انجام دادم، دوباره و سه‌باره.نهایتاً روایتم برای شماره‌ی 111 برگزیده شد و اولین چاپ اثرم را تجربه کردم. مجله که دستم رسید ده بار داستانم را خواندم و عمیقاً به خودم افتخار کردم.همان روزها یکی از اعضای هیات تحریریه که انسانی بسیار شریف است (رامین سلیمانی) از من خواست تا به هیات انتخابِ آن بخش (روایت همشهری) بپیوندم و در انتخاب روایتها و داستانها همراهشان باشم.پایانِ این همکاری با عوض شدنِ هیات تحریریه همراه بود و در این دوره، طیِ 15 جلد، از شماره‌ی 111 تا شماره‌ی 126، بسیار چیزها یاد گرفتم. با فضایِ انتخابی و داوری کارها و ادبیات بیشتر آشنا شدم، چندین و چند جلسه در باشگاهِ همشهری نقد و بررسی برگزار کردیم و در ادامه، شش قطعه از عکس‌هایم هم در این شماره‌ها به چاپ شدند.همکاری با «داستانِ همشهری» جزئی از بهترین دست‌آوردها و افتخارات من بوده و همیشه به این موضوع می‌بالم.#داستان_همشهرییکی از شماره‌های داستان همشهری که عکاسیِ بخش روایت و عکسنوشت به عهده‌ی من بوده است.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 16:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمو شهریار</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1-ncidamqadrhu</link>
                <description>خورشید رفته بود وسطِ آسمان و با تمامِ قدرت می‌تابید. ظهر جمعه‌ی یکی از روزهای داغِ تابستانِ نود و هشت بود. سینه‌خشاب با پنجاه و شش گلوله‌ی جنگی و چهار گلوله‌ی مشقی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد؛ تمام آهنگ‌هایی که بلد بودم را خوانده بودم، به تمام چیزهایی که باید، فکر کرده بودم و در هر نیمروز یکبار که ساعتم را نگاه میکردم، فقط پنج دقیقه گذشته بود. اطاق وسط برجک اصلاً سایه‌بان خوبی نبود. تویش که می‌رفتی انگار وارد کوره‌ی ذوب‌آهن میشدی.کمی راه می‌رفتم، کمی میخواندم، کمی می‌ایستادم، عرقم را پاک میکردم، با تفنگ ور می‌رفتم و امیدوار بودم دفعه‌ی بعد که ساعتم را نگاه میکنم «دو ساعت» تمام شده باشد.هرچه می‌گذشت گرمای سینه‌خشاب روی سینه‌ام و آفتابی که مستقیم فرقِ سرم می‌خورد بیشتر و بیشتر میشد. کلاش دستم هم با وجود گرمای بیش از حد تبدیل شده بود به یک تکه آهنِ داغ که نمیشد دستت بگیری و باید می‌انداختی سر شانه‌ات.از فرطِ گرما و بی‌حالی روی نرده‌ی برجک به سمت جلو تکیه دادم و احساس کردم دارم از حال می‌روم. چشمانم را بسته بودم و به طرزِ عجیبی اصطلاحاً کما زده بودم.در این حین نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد. عرق روی صورتم باعث شد خنکی باد دوچندان شود. این باد از آن بادهایی بود که با خودش خاطره می‌آورد. خانه‌ی مامان‌جون توی ذهنم آمد.تابستان‌های چندسال پیش. حوضش را. آبتنی تویش چه صفایی می‌داد.آن انگورهایی که از بالای پشت‌بام با قیچیِ کندِ باباجون می‌چیدیم، سبد پر شده از انگور را که توی آن آبِ خنک می‌شستیم.آب یخی که مامان‌جون توی آن کاسه‌های مسیِ یخ زده می‌داد دستمان؛آن تختِ کنجِ حیاط، و همیشه تویِ سایه‌ی درختِ بِه که رویش می‌نشستیم و هندوانه می‌خوردیم.«امروز هم جمعه است، احتمالاً همه خانه‌ی مامان‌جونند الآن؛ همه‌ی خاله‌ها، دایی‌ها، مامان. امروز هم تنهاست و می‌رود خانه‌ی مامان‌جون؛ آخ که چقدر دلم برایش تنگ شده؛ چقدر دلم برای با خانواده‌ام بودن تنگ شده؛»واقعاً بهتر از این نمی‌شد. مغزم داشت تصمیم می‌گرفت از بینِ اشک ریختن و بیهوش شدن یکی را انتخاب کند که تلفنِ برجک زنگ زد. (برجک‌ها معمولاً تلفنی دارند که اگر سرباز حالش بد شد یا نیاز به توضیح وضعیت داشت با آن با پاسدارخانه تماس بگیرد.)تلفن را برداشتم. مردی میان‌سال آنطرفِ خط بود.پرسید «کدوم پادگانی؟»گفتم «میثم چهار»گفت «رو برجک شماره‌ی سه‌ای؟ اونی که لم داده بود و تفنگش سرِ شونشه؟»گفتم «بله»+ «کشتی‌هات غرق شدن؟»_ «نه یخورده بیحالم، خیلی گرمه؛»+ «نه از صدات معلومه که غصه داری، دلت واسه زنت تنگ شده؟»_«نه من زن ندارم»+ «ا؟ چرا؟ با این سن باید بچه‌ام داشته باشی که.»_ «نه، آدم عاقل زن میگیره آخه؟»+ «دستت درد نکنه، یعنی ما عقل نداریم؟»خنده‌ام گرفت. گفتگوی ما حدود ده دقیقه‌‌ای ادامه داشت؛ مردِ میانسال خوش‌مشرب بود و دلسوز. دیده بود بی‌حالم زنگ زده بود سرِ حالم بیارد. موفق هم شد. بعد از اینکه تلفن را قطع کرد حالم بهتر بود، بهتر گذشت و آن پاس هم تمام شد.بعدها که داستان را برای همخدمتی‌ها تعریف کردم گفتند اسمش عمو شهریار است؛ مسئولِ مانیتورینگ. همیشه کارش همین است، اگر از دوربینها سربازی را ناخوش ببیند، به جای اینکه تذکر بدهد که صاف بایستی و تفنگ را تهاجمی بگیری، زنگ می‌زند تا حالت را خوب کند.کمی بعد از پایان خدمتم یعنی تقریباً پانزده ماهِ بعد، خبردار شدم که عمو شهریار فوت شده. می‌گفتند مشکل قلبش بوده. از آن به بعد هربار برجکی می‌بینم و سربازی، یادِ آن روزِ بخصوص می‌افتم و آن خاطره. یادِ مردی که بدونِ اینکه بشناستت زنگ می‌زند تا حالت را خوب کند. مردی خوش قلب، که همان قلب کار دستش داد.از مجموعه‌ی شخصی و کاملاً بی‌ربط به متن؛</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 22:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلید و بق بقو</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%82-%D8%A8%D9%82%D9%88-snmsd5qmwow5</link>
                <description>دیشب آقای همسایه‌ مدام از کوروش (که گویا پسر کوچکش است) می‌خواست «بق بقو» کند. کوروش اما زیرِ بار نمی‌رفت و طبق معمول عرعر می‌کرد. ساعت یک و ده دقیقه بامداد بود و این عدم عرضه و تقاضا با بلندترین صدای ممکن از شیشه پنجره ساختمان بغلی کل محل را پر کرده بود. من کجا بودم؟ توی حیاط. تمام ابزاری که پیدا کرده بودم جلوی پایم بود، و خسته از تلاش‌های فراوان برای باز کردن قفل، کفِ حیاط نشسته بودم.طبق معمولِ پنج‌شنبه شب‌ها، کف خانه دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر می‌کردم که چطور می‌شود این وضعیت «بد» را «بهتر» کرد؟ حوصله‌ام سر رفته بود و به فیلمی برای دیدن فکر می‌کردم. فیلم را انتخاب کردم و حاضر شدم که بروم برای خریدِ چیزی که بشود پایِ فیلم دیدن خورد.حاضر شدم، بیرون آمدم و به محض اینکه قفل را به در زدم، یادم افتاد کلید توی خانه جا مانده است. و این ساعتِ 20:50 بود. همسایه بالایی هنوز بیدار بود و داشت به همراه بچه‌هایش فیلم می‌دید و  در حین پخش پیام بازرگانی به دو زبانِ زنده‌ی ترکی و لُری بچه‌هاش را (نمیدانم چرا) سرزش می‌کرد. حیاط و راهرو را زیرو رو کردم برای پیدا کردن چیزی که بشود با آن قفل را باز کرد.از طرفی تمام جستجوهای اینترنتی به چیزهایی ختم میشد که در اختیار نداشتم و یا طبق ویدئو پیش نمی‌رفت. گزینه‌ی قفل‌ساز هم در دست نبود، چرا که درِ حیاط را قفل کرده بودم و کلیدی در کار نبود.این گلاویز بودنِ من با قفل تا ساعت 23 ادامه داشت تا همسایه بالایی‌ام خوابید و گزینه‌ی خجالت برای درخواستِ چیزی که در را باز کند، تبدیل به خجالت برای بیدار کردنِ همسایه شد. تازه شب جمعه هم بود و امکان داشت فقط برق‌ها خاموش باشند و خودشان روشن.ساعت 00 شد؛ تمام انرژی‌ام بر اثر گلاویزی با قفل تحلیل رفته بود، نسیمی خنک صورتم را نوازش می‌داد و نعمت از رویِ دیوار برایم دُم تکان می‌داد. سکوت بود. کمی باد و ناگهان صدایِ پنجره‌‌ی همسایه بغلی آمد که باز شد. آقای همسایه این موقع شب تازه به خانه رسیده بود و اصرار داشت از کوروش بپرسد که او را بیشتر دوست دارد یا مادرش را؟ حدس می‌زنم کوروش به سنی نرسیده بود که بتواند حرف بزند، برای همین هم سوال مدام تکرار می‌شد و گویا جوابِ این سوال، برای همسایه مهم بود که آن را لبِ پنجره داد می‌زد که همه‌ی محل در جریان باشند. بعد از چند دقیقه باز صدای همسایه آمد که از کوروش خواست برایش موش بشود. اما گویا کوروش گوشش بدهکار نبود؛ همسایه بعد از چند بار اصرار بالاخره کوتاه آمد و از کوروش خواست حداقل برایش «بق بقو» کند.نیم ساعت بعد، من با دستِ زخمی توی خانه بودم و ماکارونی گرم می‌کردم که بخورم. آقای همسایه کوروش را بیخیال و گویا سراغ مادرِ کوروش رفته بود؛ و مصببِ آن بلاتکلیفی، آن جایی که باید قفل تویش برود، کنده شده و کفِ حیاط افتاده بود. فکر می‌کنم اگر آقای همسایه برخوردِ من با آن تکه فلز را با کوروش تکرار کند، کوروش در آینده، حداقل برایش «بق بقو» بکند.بی‌ربط به متن؛ ثبت شده در 1396؛</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 22:40:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیرکبیر، بی‌سر.</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%B5%D8%B5%D8%B5-dxigyoumadga</link>
                <description>کاخ سعدآباد را متر می‌کردم و دنبال سوژه برای عکس بودم که چشمم به تندیسِ امیرکبیر افتاد که سرش را کنده بودند! حس کردم در یک نما از فیلمی سمبولیستی‌ام و در برخورد با آن صحنه باید حرفی فلسفی یا سیاسی بزنم؛ثبتش کردم.جلوتر از آن در یکی از زمین‌ها تنیسِ کاخ، چند لنگه کفش رها شده دیدم؛ لنگه کفشِ یک زن، پوتینِ کهنه یک سرباز و یک لنگه دمپایی بچه‌گانه؛باز هم اطرافم را برای پیدا کردنِ دوربینِ کارگردانِ سمبول‌باز گشتم و وقتی پیدایش نکردم این عکس را هم ثبت کردم؛امیرکبیر، بی‌سر؛لینک-خوشحالم که این دو عکس که برایم خاطره سعدآباد زمستانی را زنده می‌کنند در شماره ۱۱۹ «داستان همشهری» به چاپ رسیدند و غمِ بسته بودن کاخ در ایام کرونایی را کم کرد؛-داوری در بخش روایت این دوره هم مثل سری‌های گذشته جذاب بود و سخت؛ کارهای ارسالی رقابت خوبی ایجاد کرده بودند و بهترین کارها برای چاپ انتخاب شدند؛ «خون‌برف» از خانم سمیه کاتبی هم چه اثر خوبی‌ست برای مطالعه، از دستش ندهید.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 10:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از آخرِ قضیه</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87-qxudwf1sy5y3</link>
                <description>روزهای بعد از خدمتم را سپری می‌کنم، روزهایی که بعید میدانستم روزی موفق شوم ببینمشان.اما اتفاقی عجیب در من افتاده. مثل موجی‌های بعد از جنگ شده‌ام، با اینکه جنگ تمام شده ولی هنوز درگیرش هستم. فکر میکنم که هر لحظه امکان دارد که تلفنم زنگ بخورد و بگویند بیا اینجا فلان کارت به مشکل خورده و هنوز باید خدمت کنی!این قضیه عجیب جدی شده، عجیب مرا درگیر خود کرده و نمیدانم تا کی ادامه خواهد داشت...البته بگویم که با همین فکر و خیال‌ها هم عجیب حالم خوب است. همین که دیگر آنجا نیستم حالم خوش است، همین که دیگر اسم‌های نحسشان روی گوشی‌ام نمی‌بینم باید خدا را شکر کنم.هنوز کمی سردرگم پایان قضیه‌ام و کیفور از حس خوش آزادی...</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 22:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیپلمات که بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-xbseju57qxbr</link>
                <description>آن روزها سربازِ دیپلمات بودم، کنسولگریِ ترکیه؛ اطاقکی یک در یک تحویلِ من بود در گوشه‌ای از یک خیابانِ پر تردد در دو شیفتِ چهار ساعته. چهار ساعت باید در اطاقک مینشستی و هشت ساعت را میرفتی پی کارت؛ در حین پست هم نباید تلفن همراه، همراهت می‌بود.روز اول را قانون‌مندانه سپری کردم و گوشی همراهم نبردم. صد و چند بار جلوی در کنسولگری را متر کردم، عمودی و افقی. با شلنگ آبی که از آنجا آویزان بود، خیلی حق به جانب که مثلاً دارم جلوی اطاقک را تمیز میکنم، به در و دیوار آب‌پاشی کردم. توی آب‌های جلوی کنسولگری با پوتین‌ها آب بازی کردم. برای دو سه نفری که نمیشناختم و برایم دست تکان داده بودند دست تکان دادم؛ به چندین نفر آدرس دادم، با بیسیم بازی کردم و از چندین نفر خواستم که جلوی درب کنسولگری پارک نکنند. بعد از همه این داستان‌ها به اطاقک برگشتم و روی صندلی که از پنج پایه، دو پایه اش رفته بودند مرخصی نشستم و با حفظ تعادل روی سپر امنیتی اطاقک پایه زدم. کمی بعد ساعت را چک کردم، فقط دو ساعت گذشته بود.از فردای آن روز گوشی را همراهم بردم ولی از آنجا که در جیب آن لباس‌های خیارشوری همه چیز دیده میشد، از ترس، گوشی را در آستینم فرو کردم.گوشی همراهم بود ولی بازی نمیشد کرد. اگر حواست پرتِ بازی میشد و بازرس می‌آمد و گوشی را میدید، توی بد دردسری می افتادم. باید موزیک گوش میدادم و یا گوشی را لای مجله می‌گذاشتم و اینستاگرام چک میکردم؛ به طوری که کامل به اطرافم تسلط داشته باشم؛موزیک هم کمی بعد حوصله ام را سر برد و تصمیم گرفتم پادکست گردی کنم. علی بندری را که کمی پیش با آن آشنا شده بودم برای گوش دادن انتخاب کردم. داستان تعریف میکرد با چه آب و تابی. چهار ساعت پست با اینکه همچنان سر جایش بود، با لذت برایم میگذشت. تمام شصت و چند اپیزودی که تا آن روز داده بود را گوش کردم.توی راه برگشت هم که تا خانه بیست دقیقه پیاده روی میشد،رادیو دیو گوش میدادم. موزیک هایی را که عجیب خوش سلیقه انتخاب شده بودند تجربه میکردم و از شنیدن بریده های کتابش لذت میبردم و خوشحال بودم که مطالعه روزانه ام حداقل به اندازه‌ای با شنیدنشان جبران می‌شود.به لطف &quot;چنل بی&quot; شیفت ها زودتر میگذشتند و رادیو دیو، قدم زدن در راه خانه را برایم لذت بخش کرده بود. این پست برای تشکر از تمامی کسانی‌ست که با زحمت‌، زندگی را برای خیلی ها که نمیشناسندشان لذت‌بخش‌تر میکنند، آن هم بدون هیچ چشم داشتی. دم شما گرم.روزها و نورها و لحظه ها که گذشتند...</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 14:17:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میو.</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D9%85%DB%8C%D9%88-kf0p4anhdvq3</link>
                <description>میو. میو. میو. میو. میو. میو. میو. میو. میو.وقتی چیزی برای نوشتن به ذهنم نمیرسد دوست دارم میو میو کنم. این قضیه شاید عجیب باشد ولی در واقع حقیقت دارد. نصف کتاب ها و دفتر هایم در حال میو میو کردن هستم. میدانید؟ میدانم چه چیزی بنویسم ولی ذهنم که خیلی خیلی هم حراف تشریف دارد اولِ نگارش، قبل از اینکه حتی یک کلمه هم نوشته شود از من میپرسد :- یادت هست فلانی چقدر قشنگ میخندید؟آها، یادم است. (و به لبخندش فکر میکنم)یادت هست وقتی میخندید گوشه چشمش چین می افتاد؟اوهوم. چقدر قشنگ میشد.یادت هست اون سالی که موهاشو رنگ کرده بود چقدر به پوست برنزش میومد؟آره... چه رنگی بود رنگ موهاش؟ برو ببین. اینستا رو باز کن ببینش.نه اینکه گول خورده باشم ولی واقعاً برایم مهم میشود که رنگ موهایش چه رنگی بود. ایسنتاگرام را باز میکنم و چند مسیج آمده را میبینم. مهم نیستند، من دارم مینویسم، وسطِ نوشتن کدام نویسنده شریفی  پیام های اینستاگرامش را چک میکند؟ سرچ میکنم اسمش را. و اسمش می آید روی صفحه. باز میکنم صفحه اش را. خیلی وقت است پست نگذاشته. عکس هایش را باز میکنم که تاریخ اولین پستش بر میگردد به سالهای اول دانشکده. روزهای اول که دیدمش، عکس های بعد برای ترم های بعد و چند عکس آخر را به گمانم بعد از دوران دانشجویی گرفته است. در همه شان زیباست. زیبایِ با وقار. نه سعی دارد زیبا به نظر برسد. نه سعی دارد شبیه این و آن باشد. خودش است. با یک خنده زیبا روی لبش. خنده ای که گاهی روی صورتش رشد میکند و تمام حس خوب خنده اش را از توی عکس به تو انتقال میدهد. غرق نگاه کردنش هستم. چرا به او مسیج ندادم؟ شاید از وجود من هم با خبر نباشد؟ نکند او هم از من خوشش بیاید؟ نکند او هم گاهی مرا چک کند؟ برایم مهم نیست. یادت هست آخرین باری که ابراز احساسات کردی چه شد؟ میمانم تا خودش بیاید؟ ولی اگر خودش خوشش نیاید چه؟ همین خیال، خیالِ بهتری ست. او خوشش نمی آید. همین جا تمامش کنم بهتر است. راستی همین میتواند داستانِ خوبی باشد برای نوشتن. پسری که تخم ندارد ابراز احساس کند. قشنگ میشود، نه؟به خودم می آیم و به صفحه خالی جلوی چشمم خیره میشوم.میو.میو.میو.میو.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 13:41:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزشگاه وزیری</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C-qtddbpvphxyt</link>
                <description>یک روز معمولی بود وسطِ بقیه روزهای معمولی دیگر که روزی دلت برای دقیقه ای دوباره زندگی کردنشان پر میکشد. خیلی هم دور نیست. همین دوسال پیش بود. بیدار که شدم و از پنجره بیرون را دیدم به شدت متعجب شدم. برف دیشب در حدی نبود که حتی بنشیند، ولی الان به قدری خیابان را سفیدپوش کرده بود که از آن بالا هم میتوانستی حجم زیادش را حدس بزنی. دوربین را برداشتم و بیرون زدم تا عکس بگیرم و فیلم. ذوق داشتم، چندین سال بود همچنین برفی را تجربه نکرده بودیم. از آنجایی که هنوز سر صبح بود برفها هنوز دست نخورده بودند و کسی لگدمالشان نکرده بود. عکس گرفتم و فیلم. زیاد هم گرفتم. هنوز اندک اندک برف میبارید و حس کردم برای امروز بس است. دوربین را جمع کردم و شروع کردم به قدم زدن. رفتم و رفتم و رفتم تا دیدم رسیده ام به میدان آریاشهر. خطی های ونک را نشستم و بعد بی آرتی به سمت پایین. دو کوچه بالاتر از آموزشگاه پیاده شده و تا آموزشگاه را پیاده گز کردم.-آموزشگاه وزیری همیشه برایم مکانی بوده پر از انرژی مثبت. نقطه به نقطه آنجا برایم خاطره است. خاطره خوب از افراد خوب و اتفاقات خوب. از مدیرش استاد ساکت بگیر تا کیارش و سالار و آقایِ سعید و آقای حجت پناه. از در که تو رفتم نمای پنجره آموزشگاه به سمت حیاط عجیب مرا گرفت. نور سفیدِ بیرون به داخل می‌پاشید. صدای تار در فضا طنین انداز بود و گرمایی مطلوب پوست صورتم را قلقلک میداد. دوربین را درآوردم و ثبتش کردم.راستش بقیه آن روز را خوب به یاد ندارم که چه شد. به طور پیش فرض میتوانم بگویم خوش گذشت. کیارش بود و سالار. احتمالا درگیر هنرجویانشان بودند. استاد ساکت طبق معمول روی کارهای جدید کار میکردند. آقای سعید و آقای حجت پناه بودند. در گوشه و کنار گفتیم و خندیدیم تا فکمان درد آمد. چیزی خوردیم، هرکس چیزی گفت و سرگرم شدیم. شب شعر مخصوصمان را برگزار کردیم و باز همان دردِ فک. انقدر خاطرات خوش آنجا برایم زیادند که تاریخشان توی ذهنم مشخص نیست، فقط در ذهنم یک موضوع درشت نقش بسته که “هروقت آموزشگاه بروی قرار است خوش بگذرد&quot;.آموزشگاه وزیری حوالی سالِ 1396</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 13:57:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر و معماری</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-llupy9s614ch</link>
                <description>بعضی لوکیشن ها نفس میکشند، جان دارند، خیلی فراتر از یک فرد میتوانی از آنها انرژی بگیری و خاطره یاد کنی. اگر به هر دلیل بسته یا خراب شوند از لحاظ عاطفی انگار یکی از عزیزانت را از دست دادی.این مکان ها برایت دنیایی از حس، خاطره، گاها عشق یا حتی نفرت را زنده میکنند.برای من معدود مکان هایی این خاصیت را دارند. مثل دانشکده‌ یا بهتر بگویم دانشکده‌هایمان در سرتاسر خیابان انقلاب. دانشکده فلسطین، البرز، هنر ۲، پلاتو حاجیان و اسکو. این دانشکده ها پنج سال از زندگی مرا در خودشان جای دادند. در آنها گفتیم و خندیدیم، بودیم و عاشق شدیم، تحت تاثیر قرار گرفتیم و عصبی شدیم، سر کلاس کسانی نشستیم که سرشان از آستینشان در نمیامد و برعکس کسانی که باعث شدند بیش از پیش عاشق رشته مان بشویم؛ و این دانشکده ها برایمان دوستی هایی رقم زدند ابدی.دست آقایان درد نکند که تمامی این مکان ها را فقط به خاطره تبدیل کردند و از حیاط فیزیکی شان چیزی باقی نگذاشتند. جایی که روزی در آن سمندریان‌ها و بیضایی‌ها و ناظرزاده‌ها تدریس کرده و به این مکان حیاط معنوی دادند.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 23:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای همیشگی، شخص همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-fjjvylz49z7z</link>
                <description>از ساعت ۵ صبح که میرفتم تا به مترو کرج برسم و برم پادگان اونجا نشسته بود و همونجا نمازش رو میخوند و منتظر میموند و میموند. فرق نمیکرد تابستون باشه یا زمستون، تعطیلی باشه یا روز عادی، عید باشه یا عزا، هر روز که از خونه میومدم بیرون میدیدم سر کوچه نشسته به امید اینکه ببرنش واسه کار.وسط روزها معمولاً هنوز همونجا بود، روزی رو ندیده بودم که اونجا نباشه. هیشکی یه پیرمرد رو واسه کار یَدی احتیاج نداشت. همیشه بود. شده بود جزئی از محله، مثل یه نیمکت. یه درخت. خیلیا متوجه وجودش نمیشدن، خیلیام میشدن. یه روز فهمیدم رستوران سر کوچه همیشه واسش ناهار میفرسته. فهمیدم و دیدم خیلیا زیرسیبیلی هواشو دارن. همین چتری که دستشه رو یه خانومی از خونه بغلی اومد بیرون و بهش داد.روز آخری که داشتم جمع میکردم که برم شیش هفت جفت از کفشام مونده بود که نیازی بهشون نداشتم. رفتم بهش گفتم کفش به کارت میاد؟ نپرسید زنونه یا مردونه یا بچگونه؟ چه رنگی؟ چه مدلی؟ فقط گفت آره. کفشارو واسش بردم. کلی ذوق زده شد و دعام کرد. عصر که داشتم برمیگشتم خونه دیدم یکی از کفشارو که یه کانورس قرمز بود پاش کرده و سوسکی نشسته و داره به در نگاه میکنه. دریچه هم آه میکشه.با همون چترِ مذکور</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 01:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورطه هولناکی</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D9%88%D8%B1%D8%B7%D9%87-%D9%87%D9%88%D9%84%D9%86%D8%A7%DA%A9%DB%8C-huqzjiuocrio</link>
                <description>خاطراتی که مربوط به ده ماه پیش هستند انگار به ده سال پیش تعلق دارند. زمان عجیب نمیگذرد. سربازی مثل یک ورطه هولناک در زندگی ات ظاهر شده و شکل زندگی را برایت صد و هشتاد درجه تغییر میدهد.در این مدت آدم نه به خودش تعلق دارد و نه به خانواده. میبیند همه در حال انجام فعالیت های مثبت هستند و او در حال درجا زدن است و صد ایده دارد که وقت ندارد پیاده شان کند. جیبش خالی ست و وقت و انرژی ندارد کار بکند و بنابراین از نیمی از خوشی های زندگی که در تمامی شان پول دخیل است دور می ماند.دخترها تا میفهمند سربازی کنار میکشند. تو دیگر نه پولی داری خرجشان کنی و نه مثل سابق میتوانی وقت بذاری تا ببری شان کافه و ور دلشان بشینی تا به جفنگیاتشان گوش دهی.پدر و مادر نیز در این دوره از هر دوره ای بیشتر از تو توقع دارند کار کنی و به آینده ات فکر کنی. دریغ از اینکه این بردگی دو ساله که گند میزند توی دو سال از طلایی ترین سالهای زندگی مان همان سرمایه و وقتی ست که داریم برای آینده ریدمانمان در این کشور فدا میکنیم.از کسانی که شانشان به اندازه بی چیز ترین افراد هم نیست باید اطاعت کنی و جیک نزنی و حتی اگر بی دلیل سرت داد زدند فقط عذر بخواهی و امیدوار باشی قائله ای که راه انداخته اند ختم شود و خودت را کنترل کنی تا ناگهان دستت نپرد زیر گوش یکیشان.کسی جز سرباز در حال خدمت یا خدمت کرده حالت را نمیفهمد و وقتی کسی که از این دو دسته نیست در مورد خدمت و زود گذشتن و سخت نگذشتن و ... اظهار نظر میکند، به سختی خودت را نگه میداری که از کوره در نرفته و سر و پایش را قهوه ای نکنی.خلاصه که این سربازی بخش عجیب و مرموزی از زندگی ست و وقتی در حین انجامش باشی، خودکشی یک سرباز روی برجک کاملاً برایت عقلانی و منطقی به نظر میرسد. چرا که خودت هر شب قبل از خواب به این فکر میکنی که چقدر خوب میشود که فردا صبح سر از خواب برنداری و مجبور شوی که به آن مکانِ لعنتی برگردی.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 23:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب و بالای پشت بام</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%85-qhtjaznjz5o1</link>
                <description>مثلِ خرگوشی که محو نور میشود، من هم محو بالایِ پشت بام بودم و غروبش. صبر میکردم تا غروب شود، گوشی را به همراه یک هدفون و یک بطری آب بر میداشتم و میرفتم بالای پشت بام تا یکی از فاز های مورد علاقه روزم را شروع کنم. غروب تا پاسی از شب. با شنیدن آهنگی از کلدپلی، پایین رفتنِ خورشید را جشن گرفته و فراگیر شدن شب را تماشا میکردم . تمام مکالماتم در شب اتفاق می افتاد؛ از سر فرصت وُیس هایی پر میکردم که رستم تابِ گوش دادن بهشان را نداشت. با عشق در تاریکی با این و آن صحبت میکردم، به دوستانی که سالها با آنها تماس نگرفته بودم تماس میگرفتم و از ریز ریزِ زندگی شان با خبر میشدم. از اینکه کسی نمیتوانست مرا ببیند و من اما دیگران را میدیدم لذت میبردم. تمامی مردم توی کوچه و خانه های اطراف زیر پاهایم بودند و من آنها را زیرنظر داشتم ولی آنها روحشان هم از حضور من باخبر نبود.در حین صحبت با تلفن به پنجره خانه ای چسبیده به پشت باممان سرک میکشیدم که دختر و پسری جوان که گویا تازه عروس و داماد بودند در آن مدام در حال رفت و آمد بودند، ولی از شانسِ من اطاقی که به آن دید داشتم انباری شان بود و در آن اتفاق قابل توجهی نمی افتاد.خانه پشتی مان، چند طبقه پایین تر، پیرزنی هرشب، در شب های تابستان قلیانش را  لب پنجره تراس کوچکش می آورد و شروع میکرد به دود کردن. با هر دو سه کام، سرفه هایی میکرد جگرخراش، ولی دست بردار نبود و به تنهایی دودش را میگرفت. آن طرفِ خیابان در خانه روبروی زنی بود که هروقت او را در هر ساعتی از روز دیدم در حال آشپزی بود. اندامی برجسته و زیبا داشت، موهایش را بالای سرش جمع میکرد و عینکی با فریمی درشت به چشم میزد. در خانه های روبرو معمولاً پرده ها کشیده بودند و دید آنچنانی نبود، ولی گاهی مردی کچل و میان سال لب پنجره می آمد، پرده اش را کنار میزد و شروع میکرد به سیگار کشیدن و خانه مردم را دید زدن، و خبر نداشت که از همان اندک پرده ای که کنار رفته است خانه به هم ریخته اش تا ناموس در دید است.بند و بساطِ بالایِ پشت بام رفتنم تا همین اواخر به راه بود، تابستان و زمستان هم نداشت؛ تابستان با تیشرت و شلوارک آن بالا بودم و زمستان با کاپشن و کلاه پشمی.حتی وقتی دیدم یکی از خانه بغلیمان که از خانه ما یک طبقه بیشتر دارد در حال دید زدن من است از رو نرفتم و به بالای پشت بام رفتنم ادامه دادم و رفتم و آمدم.حالا دلم جز آن پشت بام و غروبش، برای معین و سالار و آن خانه و آن محله هم تنگ شده. دیری هم نیست که از آنجا رفته ام ولی چه کنم؟ دل است دیگر. تنگ میشود.غروبِ پشتِ بامِ خانه ای که برایم خاطره شد.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 14:57:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-s2dlukm14qcg</link>
                <description>بعضی از لحظه ها میگذرند و تو نمیدانی که آن لحظه ها قرار است تبدیل شوند به بهترین خاطراتی که دوست داری برای بار صدم به یادشان بیاوری و زندگیشان کنی.این عکس وقتی ثبت شد یکی از همان لحظات را رقم زد. مکانش سعدآباد است، جایی که اگر قرار باشد با یک لوکیشن ازدواج کنم، آن لوکیشن سعدآباد خواهد بود.مکانش سعدآباد است و زمانش حدودا سه سال پیش.با کسی بودم که شاید نقش پررنگی در زندگی ام نداشته و من هم در زندگی او. دوستی ساده و دوست داشتنی بود.نمیدانم این لحظه جادویی چه داشت که باعث شد آن اتفاق بیفتد. اتفاقی که  هنوز یکی از بهترین و شیرین ترین لحظات زندگی ام به شمار میرود. آن اتفاق افتاد. بعد از آن اتفاق چشمانم را باز کردم و دستش را گرفتم. او هم چشمانش را باز کرد و متوجه شد شیشه عینکش را بخار پوشانده. پاکش کرد. و بعد با هم به آن غروبِ جادویی خیره شدیم.غروبی که تاکنون در خاطراتم صدها بار تکرار شده.آن لحظه جادویی.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 01:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست روز</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-jzsii9seae6a</link>
                <description>خاکیِ خاکی بودیم. فرمانده گروهان دستور گرفته بود که حسابی رُسمان را بکشد و گفته بود تا میتوانیم روی زمین غلت بزنیم و تا توانسته بود خاکی مان کرده بود. خاک تا توی حلق و بینی مان رفته بود؛ جای تمیز در بدنمان نبود و تازه روزِ اول از سه روز شرایط سختمان بود. با علیرضا تورانی نشسته بودیم و با سرمای دلسترهایی که تازه خریده بودیم خودمان را خنک میکردیم. تا چشم کار میکرد سرباز بود که داشتند وول میخوردند. خیلی ها صف دستشویی بودند؛ خیلی ها قمقمه به دست صف آب، خیلی ها توی چادرها لش کرده بودند و...دلستر را باز کردم و جرعه اولش را بالا رفتم و به خورشید خیره شدم که داشت کم زورتر و کم زورتر میشد که برود پایین و یک روز تمام شود. بدنم به قدری کوفته بود که فقط دلم میخواست یکی مثل دستمال مرا بچلاند. به علیرضا گفتم :- حاجی چشماتو ببند و فرض کن تو اتوبوس نشستی، کیفت تو قسمتِ باره؛ باد کولر اتوبوس داره میزنه تو صورتت و چشماتو میبندی و لش میکنی. بعد میرسی به اون ساندویچی کثیف تو راهیه که نزدیکِ قُم ه. دو تا ازون ساندویچ کالباس کثافتاش میگیری با سس سفید و قرمز میزنی تو رگ. با نوشابه زرد. آخ نوشابه زرد. بعد میدونی که این آموزشیِ عن تموم شده. این دوره کثافت تموم شده و این ساک جمع کردن و رفتن دیگه برگشتی نداره.داری میری که بری. بری که تموم شه. بری که دوباره چشمتو تو خونه خودتون باز کنی، رو تختِ خودت، بغلِ سیستمِ خودت... بری گوشیتو بگیری تو دستت و اینستارو باز کنی و ول شی توش. تو بری مامانتو بغل کنی و باباتو ببوسی. من برم با مامانم ویدئوکال کنم و به پدرمم زنگ بزنم بگم حالم خوبه.علیرضا با تعاریف من حال میکنه و میگه تو روحت پسر. هواییمون نکن. چیزی دیگه نمونده. یه بیست روز دیگه تمومه.یادِ جمله قصارِ خیابانی افتادم که میگفت : هفت دقیقه توی فوتسال پونزده دقیقه ست. اونجام همین بود. بیست روز توش بیست سال بود.بعد از آموزشی، بهار 1398</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 02:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غلط املایی</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%BA%D9%84%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lioryvq9pe01</link>
                <description>نشستم و بسم الله.در حین انجام آن کار چشمم مشغول به خواندن نوشته های روی در شد. نصفه پایینی در سانت به سانت پایه زده بودند و چرندیاتی نوشته بودند که پر بود از اشتباهات گرامری و املایی.از قضا خودکاری توی جیب فرنچم بود. درش آوردم و شروع کردم به تصحیح کلمات.خواهر درست است نه خار.فاک را با اِی نمی نویسند، با یو می نویسند.صپوختن اشتباه است، سپوختن صحیح است.بهتر است به جای ننت از ننه ات یا مادرت استفاده شود.عن را با الف نمی نویسند.از نوشتن خیلی از تصحیح ها معذورم، در نهایت هم خودم یه گل به گلستان اضافه کردم :یک افسر نگهبان خوب، یک افسر نگهبان مرده است. اردی نود و هشت.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 00:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بویِ خوشِ پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@theAminAlizadeh/%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ugil2oktjj0e</link>
                <description>دیشب خاموشی را زدم و آمار حاضر به خواب آسایشگاه ها را بردم و تحویل افسرنگهبان و افسرجانشین دادم؛ بعد برگشتم و طبق معمول مشغولِ خواندنِ کتاب شدم؛ تابوت هایِ دست سازِ ترومن کاپوتی را عصر تمام کرده و حالا داشتم حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه را تمام میکردم؛ تمام شد. تمام شد و حس کردم چقدر چشمانم سنگین شده اند؛ ساعت هنوز یازده بود و تا دوازده وقت نگهبانیِ من بود؛ یک ساعتی را باید دوام می آوردم؛ البته افسر نگهبان معمولاً ساعت دو به بعد به آسایشگاه ها سر میزند و میتوانستم بخوابم ولی خواستم که با خیالِ راحت و بعد از اتمام پست بخوابم. از اتاقِ افسرسایت بیرون آمده و به سمت کمدم در وسطِ تاریکی رفته و از توی کیفم کتابِ دیگری از مستور در آوردم که بخوانم؛ سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار. گذاشتمش روی میز و صفحه اول را باز کردم؛ نویسنده در چیزی شبیه به مقدمه به مخاطب هشدار میداد که ممکن است از داستان خوششان نیاید، برای همین می توانند کتاب را ببندند و آن را گوشه ای بگذارند. گوشه اش را پیدا کردم، گوشهِ میز، زیرِ دفترِ گزارش روزانه؛ معمولاً وسایلم را زیرِ دفترِ گزارش روزانه که دفتری بزرگ با اندازه ورقه آ چهار است میگذارم تا سربازانِ عادی که اکثراً بچه های هفتاد و هفت تا هفتاد و نُهی هستند انگولک نکنند؛ سپس تصمیم گرفتم برای مقابله با بیهوشی ناشی از بیخوابی از آسایشگاه بیرون بروم تا بادی به سرم بخورد؛بیرون زدم، هوا خنک بود و باد میوزید؛ بادی که بویِ اوایلِ مهر را میداد؛ باد را که روی پوستم حس کردم و بوییدمش تمامِ خاطراتِ اولِ مهرها زنده شد؛ خاطرات که بیشتر کودکی ام را شامل می شدند؛ خانه آقاجون، دبستان رزاقی، آقایِ افشار که از او لوازم تحریرمان را میگرفتیم، شب ها که مامان می نشست و کتاب و دفترهامان را جلد میکرد، ذوقی که از خریدن دفتر و کتاب های جدید داشتیم؛ بودنِ مامان و پدر کنارِ هم؛ آقاجونی که میخندید و مادرجونی که برایت نارنگی و پرتقال پوست میکندند؛ امیررضا و زهرا که هنوز در کنار هم ساکنِ خانه پدری بودیم. چقدر غصه خوردم وقتی عمو احمد از آنجا رفت؛ غصه بیشتر را وقتی خوردم که یک شب امیررضا آمد و با معین کلی با هم بازی کردیم و آخر شب شد و آنها رفتند! عادت داشتم بروند طبقه پایین و دوباره صبح برویم بازی کنیم. ولی رفتند. آن دوره که هم ساختمانی بودیم گذشته بود. دوره دبستان هم گذشت، راهنمایی، دبیرستان، هنرستان، دانشگاه و الان سربازم و افسرِ سایت؛دیگر آقاجون و مادرجون سالهاست که نیستند؛مامان سالهاست که پدر را ندیده؛من سال هاست که از خریدنِ هیچ چیزی مثل آن لوازم تحریرها آنقدر ذوق نکرده ام.امیررضا و زهرا را سال به سال نمی بینیم.تمامِ این خاطرات را یک بویِ بادِ پاییزی زنده کرد. وجودم مملو از غصه شد و دلتنگی. ساعت هنوز ده دقیقه به دوازده بود؛دیگر افسرنگهبان و جانشین برایم مهم نبودند. وارد آسایشگاه شدم و بدون اینکه نگهبانِ پاسِ بعد را بیدار کنم خوابیدم.شبی در وسطِ تابستانِ نود و هشت.</description>
                <category>امین علیزاده</category>
                <author>امین علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 18:32:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>