<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نقطه اصلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@themaindot</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:49:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1336347/avatar/yjP386.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نقطه اصلی</title>
            <link>https://virgool.io/@themaindot</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درنگی برای ژرفا در عصر سطحی‌گری</title>
                <link>https://virgool.io/@themaindot/a-pause-for-depth-cy6yroc2pgjb</link>
                <description>درنگ در میان شتابدر روزگاری که انگار همه چیز به سطح آمده و عمق در زیرِ قشری نازک از سرعت و هیاهو گم شده است، دیگر کمتر کسی توقف می‌کند و با حوصله و تأمل به خلق اثری اصیل می‌پردازد. هنر و اندیشه چنان شتابزده پیش می‌روند که گویی سوت آغاز مسابقه‌ای بی‌پایان نواخته‌اند؛ هرکس می‌دود تا زودتر به خطی برسد که معلوم نیست کجاست. در این جریان، کمتر کسی به پیرامونش با دقت می‌نگرد، و کمتر کسی زمانی را برای اندیشیدن، آفرینش عمیق و جست‌وجوی معنا صرف می‌کند.امّا آیا می‌توان در این فضای بی‌قرار، اندکی مکث کرد؟ آیا می‌توان از این شتاب کور فاصله گرفت و لحظه‌ای درنگ داشت تا به درون خویش بنگریم، به اطراف با دقت نگاه کنیم و بار دیگر هنر، اندیشه و زندگی را از سطحی‌ترین ظواهر، به سوی ژرف‌ترین لایه‌های معنا ببریم؟ پاسخ این پرسش در دستان خود ماست. می‌توانیم با انتخابی آگاهانه از این مسابقه‌ی بی‌انتها کنار بکشیم، سرعت را کم کنیم و در میانه‌ی جادۀ زندگی، نه فقط برای رسیدن به مقصدی موهوم، بلکه برای لمس زیبایی‌ها، فهم اندیشه‌ها و خلق چیزی که ارزش درنگ دارد، توقف نماییم.اکنون زمان آن رسیده است که به‌جای غرق شدن در سیلاب سطحی‌گری، قطره‌ای از آرامش و ژرف‌اندیشی در برکه‌ی زندگی خود بچکانیم. بگذاریم هنر، اندیشه و رفتار ما بار دیگر معنایی داشته باشد که ورای گذران لحظه‌ای از پیش چشم ما عبور کند.</description>
                <category>نقطه اصلی</category>
                <author>نقطه اصلی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 15:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم گشته</title>
                <link>https://virgool.io/@themaindot/%DA%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-wqkl9stcwhme</link>
                <description>گم شدن به طور قوی نسبیه، گم شدن از مکان، گم شدن از زمان و یا گم شدن از جسم، تنها جزوی از گم شدنه، ما گم می‌شیم تا پیدا بشیم و یا شاید پیدا می‌شیم تا گم بشیم، اینطور به تکرار دست پیدا کردیم. بهتره جمع نبندم چون قصهٔ گم شدن منه نه شخص دیگه ای.برای خودت یه مسیر مشخص می‌کنی و اهدافت رو برحسب اون مسیر می‌چینی، تمام تلاش و تمرکزت بر روی این مسیره، اشتباهی برای به وجود اومدن نیست و همه چیز عالیه تا اینکه اصل کار از بین میره، بله مسیر! این عجیبه که از آخرین پله به جایی می‌رسی که پله ای وجود نداره حتی. گم شدن محض، حالا این جزو کدوم گم شدنه؟... توی رشته های خیالت چنگ می‌زنی تا شاید تار های مسیر رو بهم ببافی و برگردی به همونجایی که بودی، اما اتفاقی که می‌افته اینکه که اشتباها گره کور میزنی و دیگه نه مسیری می‌بینی و نه مقصدی، شرایط دو چندان بدتر می‌شه، فقط بویی از آینده به مشامت می‌رسه، زودگذره، خیلی زودگذر تر از اون چیزی که فکرشو میکنی.وقتی توی یه مسیر جدید قدم می‌ذاری مقصدت کلا عوض می‌شه، گاهی دیده شده که ممکنه به مقصد بهتری برسی ولی خب احتمالش کمه. معمولا وقتی گم می‌شی همه چیز بدتر می‌شه و نه بهتر. سردته، تنت به شدت می‌لرزه، می‌ترسی، می‌خوای فریاد بکشی اما کسی صدات رو نمی‌شنوه و تنها داری حنجره خودت رو خسته می‌کنی.شده حس خوب رو فراموش کنی؟ حس خوردن بستنی وسط ظهر تابستون؟ تو ذهنت شیرین و لذت بخشه اما هرچی بیشتر سعی داری مزش رو بفهمی کمتر متوجهش می‌شی. دیگه مزه نداره، دیگه حال نمی‌ده، شادت نمی‌کنه، شاید باید شادی رو جای دیگه ای پیدا کنی، اما هیچ‌جای دیگه ای نیست... تهش یه تلخی روی لب می‌مونه.چی می‌شه که آدم مسیرش رو گم می‌کنه؟ تقصیر خودشه یا بقیه؟ یا شایدم یجورایی همه مقصرن؟ به نظرم ۲۰ درصدش می‌تونه متعلق به غرور باشه، آدم وقتی توی موقعیتی که هست احساس غرور می‌کنه ممکنه خیلی راحت اون موقعیت رو از دست بده، غرور سمه، ِغرور جهله، ِغرور مرگه! یجور شادیه، اما مثل شادی بعد از گل نیست، مثل شادی بعد از گله، تفاوت نتایجش زیاده.</description>
                <category>نقطه اصلی</category>
                <author>نقطه اصلی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 00:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست و پا زدن</title>
                <link>https://virgool.io/@themaindot/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86-np0fxngfmdga</link>
                <description>خیلی وقتا تلاش های مکرر ما برای تغییر هیچ نتیجه ای به همراه ندارن، خب قاعدتا سوال پیش میاد که چرا؟ علت چیه؟ واقعیتش منم نمیدونم، شایدم بدونم ولی ذهنم توانایی لازم رو برای ارائه نسخه نهایی از دلایلم نداشته باشه. در کل همیشه و همه‌جا شنیدیم که موفقیت و تلاش رابطه مستقیم دارن، اما خب ممکنه که عیب کار از یه جای دیگه باشه. مثلا درست تلاش نمیکنیم، یا شاید تلاش ما توی مسیر درستش نیست. مسیر خیلی مهمه، اینطور نیست؟ همینطور که داریم توی کلیشه‌ها غرق میشیم یه چند تا نکته رو بررسی کنیم. اینکه مثلا اگه کج قدم برداریم شاید اوایل راه مشخص نباشه ولی بعد از گذشت زمان و طی کردن یه مسیر طولانی از مقصدمون فاصله‌ی زیادی میگیریم. این منطقی به نظر میرسه.ولی جدی تا حالا کسی بوده که با این حرفا تغییر کنه و انگیزه بگیره؟ منم نمی‌گم نبوده، میگم فقط اوایلش بوده که اون انرژی لازم رو کسب کردن و بعد از اون هیچی به هیچی، برگشتن سر پله اول. حالا بعد از اون چی میشه؟ شخص میره دنبال انگیزه بیشتر. و این حلقه تکرار ادامه داره.بابا مگه قراره چند نفر توی این دنیا اسطوره بشن؟ شاید قراره من و تو فقط یه عضو موقت باشیم، یه سیاهی لشکر. اگه قرار باشه همه اسطوره بشن که یه مقدار شرایط نامتوازن میشه. ولی خب خوبه که همه انگیزه داشته باشن تا تغییر کنن. حداقل اسطوره نشن ولی بتونن به یه سطح بالا برسن. بزارین منظورم رو داخل بند دیگه یجور دیگه بگم.هرکس از بدر تولد با استعداد های خاصی زاده میشه، طبق مشاهدات تجربی اکثر این استعداد ها هدر میرن. وقتی آدم اینو می‌شنوه با خودش میگه چقدر بد! این همه استعداد اگه شکوفا میشدن چی میشد و فلان و بهمان. این روال عادیه روزگاره، روزگار غریبیست نازنینم. ما فقط میتونیم ادعای استعداد هامون رو در صورت شکوفا نشدن یدک بکشیم، مثلا بریم بگیم: فلانی! نگاه نکن که من الآن شرایط خوبی ندارم و کسی اصلا هیچ اهمیتی به من نمیده، من یه زمانی شاگرد اول مدرسمون بودم.شاگرد اول عزیز حتما این رو میدونی که در جهان مدارس بسیار زیادی وجود داره(بر فرض n) و منطقا هر کدوم یه شاگرد اول دارن، خب این n نفر فقط برای یک ساله، هر سال این تعداد تکرار میشه. به عبارتی میلیون ها شاگرد اول وجود داره. شاید به میلیارد میل کنه این تعداد. ولی خب اگه همه اسطوره بشن و بخوایم جزو مشاهیر اسمشون رو بیاریم باید یه شرکت با هزاران کارمند تاسیس کنیم که با تکیه بر تکنولوژی فقط و فقط اسم این افراد جمع آوری بشه.شاید بگید چقدر بی منطق دارم صحبت میکنم و مثال های اشتباهی میزنم. ولی من این حق رو به شما نمیدم. چون به گفته خودتون من بی‌منطقم. یه انسان بی منطق سعی کرده به طور منطقی ثابت کنه که هر انسان با استعداد قرار نیست فرد مهمی در جامعه بشه. شما تا وقتی می‌تونید به خودتون بنازید که حرفی برای اثبات خودتون داشته باشید، نه که بگید آره من اینم(پیشنهاد میکنم اینکارو نکنید، به جای اثبات خودتون که چیزی برای اثبات ندارید محبوبیت خودتون رو هم از دست میدید.).اینجارو با خودتم، بله خودت. اگه تا اینجاش رو ناامید شدی حتی اگه مقدارش هم کم باشه بهت حق میدم. بالاخره باید متوجه این بشی که حقیقت تلخه. خیلی حس بدیه نه؟ طوری نیست، اصلا نگرانش نباش، چون قرار نیست که این حس فرق بکنه، فقط بهش عادت میکنی اونوقت دیگه اهمیت نمیدی و حتی فکر اسطوره شدن هم دیگه به ذهنت خطور نمیکنه.ولی سعی کن اینقدر زود ناامید نشی، خوب نیست آخه، زندگی هنوز بقیه مشکلاتش رو هم داره :). زشت نیست یکمم که شده از پتانسیلت استفاده کنی؟ شاید تقی به توقی خورد یکم از عصاره‌ی شانس منطقی بهره بردی، (فرض کن شانس منطقی یه چیز خفنه، کی به کیه؟) خب حالا این یعنی چی؟ یعنی تویی که سیاهی لشکری بیش نیستی شروع کردی که یکم از پتانسیلت استفاده کنی، حالا که داری استفاده میکنی شانسی شانسی یه سری از اتفاقات میوفته(که برای خیلی‌ها هم میوفته) که کارت می‌گیره. آره یه روزی کارت میگیره. حالا دل خوش نکنی بهش ها! من دارم میگم &quot;شاید&quot;. شاید بعد از شب روز نیاد. آره اینجوریاست دیگه. ولی دقت کردی که ما چقدر تنبلیم؟ فقط یه چیزی رو میخوایم ولی علاقه‌ای به تلاش برای بدست اوردنش نداریم. فکر کنم مغزمون خیلی ناحقه که اینجوری حس بی‌خیالی بهمون میده و ول میکنیم تلاشمون رو. آخه مغز من! چرا به خودت نمیای؟ من اگه به یه جایی برسم برای توهم خوبه! آره اینارو با خودمون بگیم بد نیست.حوصلت سر رفته نه؟ احتمالا داری با خودت میگی این چرت و پرتا چیه دارم میخونم، خب نخون، من که مجبورت نکردم. ولی خب بازم میخوام ادامه بدم، بخونی یا نخونی بقیه متن رو هم به خودت بستگی داره. داشتم میگفتم، شاید با خودت فکر کرده باشی که اگه فقط روزی نیم ساعت از وقتت رو روی کاری بذاری آخر سال یه چیزی حدود ۱۸۲/۵ ساعت میشه(بخاطر این میگم حدودا چون ممکنه یک سال کبیسه باشه). بعد چرا دارم اینو میگم؟ </description>
                <category>نقطه اصلی</category>
                <author>نقطه اصلی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 00:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرور</title>
                <link>https://virgool.io/@themaindot/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-hgjdllcrux2w</link>
                <description>و شاید این غروره که همه چیز رو نابود می‌کنه، بر ذات و روح تسلط پیدا میکنه و کم کم همه چیز رو از هم می‌پاشونه. عامل از بین رفتن کسی یا چیزی به جز خودمون نیستیم. غرور یکی از بدترین گناه هاست! فراموش نباید(کرد) که نباید مغرور شد. انسان مغرور میشه، خیلی چیز هارو از دست میده و مشکل اینجاست که دوباره هم مغرور میشه، حلقه تکرار و نامحدود غرورwhile True:          ...you know...</description>
                <category>نقطه اصلی</category>
                <author>نقطه اصلی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 00:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته‌ای که برای سال ۱۴۰۱ پست نشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@themaindot/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%AF-z7hrydmqz4ez</link>
                <description>سلام و درود به همگی!من نقطه اصلی هستم، مدت زمان زیادی بود که قصد این رو داشتم که فعالیتم رو شروع کنم اما خب نشد دیگه، اما به نظرم امروز فرق می‌کنه، تا سال تحویل چیزی باقی نمونده و خب منم می‌خوام یه فعالیت جدید رو در سال نو شروع کنم.سال ۱۴۰۰ هم مثل هر سال دیگه‌ای گذشت... ماهیت این سال برای هر شخص به طور متفاوتی بوده، اما یه زمزمهٔ آشنا بین همه هست که &quot; سال به سال دریغ از پارسال&quot;. خب به طور قطع که نمی‌تونیم بگیم همه! شاید برای اکثریت اینطور باشه، نمی‌خوام منفی‌گرا باشم ولی حقیقت همینه دیگه، کافیه یه نگاه جزئی به مردم بندازید تا متوجه شید. زندگی همینه دیگه، بخوای به اطراف دقیق بشی نمی‌تونی حال خوب اصلا داشته باشی.فکر می‌کنم حال بد کافی باشه، بیاین خوبیا رو ببینیم، مثل امید و آیندهفکرشو می‌کنم انگاری ما فقط داریم با برچسب‌ها زندگی می‌کنیم، مثال همین روزامونو بزنم، برچسب‌هایی مثل سال جدید، قرن جدید، تحویل سال، عید و ... . به نظرم آنچنان تفاوتی با قبل ندارن، شاید برای من اینطور باشه ولی زمانی که توپ تحویل سال رو می‌زنن دنیا برای من همون دنیای سابقه، بدون هیچ تفاوتی، شاید فقط یه مقدار تفاوت‌های فصلی قابل توجه باشن. ولی من این احساس رو ندارم که یهو شاد بشم یا حالا غمگین، فشار اتمسفر یهو کم و زیاد بشه و حتی قدرت جادویی پیدا کنم، همه چیز مثل همون ثانیه‌ی قبلشه، اگه زمان تحویل سال رو بدونیم و بخوایم با ساعتی که با ساعت رسمی فاصله داره سنجش کنیم اصلا متوجه می‌شیم داریم اشتباه می‌کنیم؟ اینطور فکر نمی‌کنم.ولی خب این برچسب ها همه یه نوع نماد محسوب می‌شن دیگه، بالاخره باید یه راهنما بالای سرمون باشه برای تغییر رویه، نزدیک سال نو که می‌شه شروع می‌کنیم به خونه تکونی و تمیزکاری، اگه وسیله‌ای نیاز به تعمیر هم داشته باشه اینکار رو انجام می‌دیم علاوه بر اینها یه سری چیزها رو هم نو می‌کنیم، لباس‌های نویی که مرسوم به لباس عید هستن رو تهیه می‌کنیم و برای سالی که در پیش داریم کلی برنامه ریزی می‌کنیم، البته ناگفته نماند که یه نگاهی هم به کارهایی که سال گذشته انجام دادیم میکنیم.زمان میگذره تا سال تحویل، اینجاست که ارتباطات محکم‌تر میشه، با تبریک عید و دید و بازدیدها و همچنین مهمونی‌ها...قاعدتا آیین‌های دیگه‌ای هم در این بین وجود داره که انجام می‌دیم و دلیل همه اینها یه سری برچسبه، پس برچسب‌ها مفیدن! بالاخره برای بقا به تعداد زیادی ازشون نیاز هست. هرجور نگاه می‌کنم دیدگاه من منفیه نسبت به اوضاع، آخه اکثریت دارن از این برچسب‌ها فاصله می‌گیرن و این یه فاجعه به نوبه خودشه، از اطرافیانتون بپرسید که آیا امسال بوی عید رو حس کردن یا نه، ۱۰ سال پیش چطور؟ ۲۰ سال پیش چی؟... می‌خواین نتیجش رو براتون پیش بینی کنم یا از قبل مشخصه؟</description>
                <category>نقطه اصلی</category>
                <author>نقطه اصلی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 00:27:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@themaindot/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ci7l6kepo9yk</link>
                <description>هوای فردا بستگی داره کی کجاست، کی تو دل کیه، شاید ابریه، شاید نیست.ما خیلی وقته که درگیر معانی هستیم، معنی غم، شادی و هر چیز دیگه. دارم به این فکر می‌کنم که غم، دوری از شادیه یا شادی، دوری از غم؟ یا شایدم تعریف دیگه‌ای دارن، نمی‌دونم، پس غمگین بودن توی یه فضای شاد چیه یا شاد بودن توی یه فضای غمگین؟ اینجوری که غم و شادی باهم داره اتفاق می‌افته. «سکوت تو را فرا می‌خواند.» این جمله چطور؟ بهش فکر کردی؟ شاید فراسوی سکوت نه شادی وجود داشته باشه و نه غم، تنها آرامش باشه.فکر تکراری شدن اذیتم می‌کنه، اینکه آرامش هم تکراری بشه، همیشه تنوع طلب بودیم، گرچه بی‌نهایت طلب، خودمم نمی‌دونم می‌خوام چی بگم، دوست دارم بگم ولی نمیشه، انگار ورقه امتحان جلوی روته و داری جواب‌هارو مرور می‌کنی با خودت اما... اما هیچ پاسخی روی کاغذ ارائه نمی‌دی.بدیهیه که همه به دنبال شادی هستن ولی غم پیشه‌ها هم زیادن، متمارضین به غم، اینکه خودت رو توی یه دنیای پر از غم غرق کنی چرا باید حس خوبی بده؟ شاید نتیجه ضعف‌ها باشه، فرار از واقعیت! فرار به دنیای دروغین و ملتمسانه که منتظر تغییری از جانب هرکس یا هرچیز هستی، در صورتی که تغییر اصلی باید از درون اتفاق بیوفته.درسته از درون، اما درون نابود شده چی میشه؟ اصلا خود امید رو می‌تونه ببینه چه برسه به کور سوی امید؟ به نظرم توی این موارد دل مثل تاریکی نمیمونه که یه شعله بتونه روشنش کنه، دل آن سوی سیاه چالست، هیچ نوری نخواهد وجود داشت.</description>
                <category>نقطه اصلی</category>
                <author>نقطه اصلی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 11:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>