<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آسمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@thesky</link>
        <description>آسمون رو نگاه کن!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:18:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آسمان</title>
            <link>https://virgool.io/@thesky</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه این وبلاگ رو پیدا کردی</title>
                <link>https://virgool.io/@thesky/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-mgilt5nr6lul</link>
                <description>اگه این وبلاگ رو پیدا کردی، به روی خودت نیار.اصلا به خودت بگو نه امکان نداره... اصلا خودم دارم بهت می‌گم که این من نیستم.اگه این وبلاگ رو پیدا کنی هیچ راهی نداره که بتونی به خودت بگی نه امکان نداره من باشم؛ جزئیات واقعی زیادند. از متنم حذفشان کنم چیزی نمی‌ماند.اما تو این وبلاگ رو پیدا نخواهی کرد، تو خیلی دوری.اما اگر این وبلاگ رو پیدا کردی، می‌خواستم بهت بگم که من نمی‌دونم. از بین گزینه‌های «ازت خوشم میاد» و «بهت حس خاصی ندارم» و «من نمی‌دونم»، من گزینه‌ی «من نمی‌دونم» رو انتخاب می‌کنم.من نمی‌دونم چطور همه درباره‌ی مطمئن بودن درباره‌ی عشقشون صحبت می‌کنن.&quot;you&#039;re the one&quot; در ذات عشق قاطعیت هست.هست؟سعی می‌کنم نسبت احساسات خودمو با عشق پیدا کنم، اما نه می‌دونم تعریف عشق چیه و نه می‌دونم خودم چی می‌خوام.نمی‌دونم چی می‌خوام اما می‌دونم احساساتم چیه، نه؟ چیزی که می‌خوام باید تصمیم گرفته بشه، اما احساساتم یا وجود دارن یا نه.فکر کنم توی عشق &quot;all I want is you&quot; هست. و do I really want you?خودمو قانع می‌کنم که I don&#039;t want you. قانع کننده‌ست؛ I don&#039;t want you.اما پس چرا...بحث داغ بود. مغزم درگیر سخت پردازش کردن بود. ایده‌هام رو یادداشت می‌کردم. نوبتش شد. نوبتش تموم شد. و من تکون نخورده بودم. افکار باعث می‌شوند گذر زمان حس شود. ذهنم خالیِ خالی شد، زمان نمی‌گذشت. دستم همانطور روی دفتر مانده بود. هیچ در خود فکر نکرده بودم. تمامم رو بهش دادم. در خودم نبودم، فقط گوش برای او بودم، چشم برای او. همه‌ی اینا رو گفتم که اگه این وبلاگ رو پیدا کردی، فکر نکنی که الان من «all I want is you و you&#039;re the one» هستم. «من نمی‌دونم» هستم.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 07:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغل لپی</title>
                <link>https://virgool.io/@thesky/%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%84%D9%BE%DB%8C-xyvjpkxizbxu</link>
                <description>نشسته بودم جلوی بندرخت دیواری. اومد که کاپشنشو برداره که دستمو باز کردم و بغلم کرد. دستمو باز کرده بودم که بگم نمی‌تونی کاپشنتو برداری. فکر کنم زیاد بغلش می‌کنم. خودمو کنترل می‌کنم. و همچنان زیاد بغلش می‌کنم. می‌کشمش توی بغلم. توی درجه‌ای که لپ‌هامون به هم بخوره خودشو نگه می‌داره. الان دیگه بغل لپی مال ما شده. امروز بالاخره سفت بغلم کرد. خودم هم شل بغلش می‌کردم. دیگه توی سفت بغل کردن آدما ملاحظه می‌کنم. خبر خاصی نیست یه بغله، اما تعجب کردم یکهو بعد از بغل‌های شل و کوتاه، بغلی سفت و بلند. شاید دفعه‌ی بعد منم همراهی کردم؛ شاید کمی از احساساتم رو براش گذاشتم. اما نباید این کارو بکنم. حداقل نه هنوز. </description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 17:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@thesky/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-uexejgkznvl4</link>
                <description>چند لحظه فقط «فهمیدن» بود. فهمیدن خالص. تو راهرو ایستاده بودیم. کسی که باهاش حرف میزدیم رفت. بعد یادم نیست چی گفت و من چه جوابی دادم. فقط یادمه بعدش چند لحظه بود که اون می‌فهمید، من می‌فهمیدم اون می‌فهمه، اون می‌فهمید من می‌فهمم که اون می‌فهمه، و من هم می‌فهمیدم که اون می‌فهمه که من می‌فهمم که می‌فهمه.می‌فهمید که داستانی هست.از روی عادت گفتم داستانش طولانیه، تعریف کردنش همیشه سخت و پرچالش بوده، اما این بار بدون هیچ مقاومتی شروع کردم. همه چیز روان شد. بدون این‌که با روایتم کلنجار برم، همه چیز از قلبم داغ داغ بیرون آمده بود. همیشه با در راهرو حرف زدن مشکل داشتم، تمرکزم را از دست می‌دادم و نمی‌توانستم درست و روان حرف بزنم. این بار به خودم آمدم و دیدم کلماتم چه جریانی داشتند!بعد او شروع کرد. کم کم روی دیوار کنارم ولو شدم. گفت جدی می‌گم. نگفتم «لطف داری.. نه بابا اینطور نیست...» ساکت گذاشتم ازم تعریف کند. فقط تعریف نبود. چه بود؟ زیبا بود؛ صادقانه بود؛ از خودش می‌آمد؛ هنر بود!صادق بود که لیاقتم را دیده. صداقتش باعث شد احساس کنم لیاقتش را دارم.وارد کلاس شدیم و برای نشستن سر جاهامون جدا شدیم. گفتم مرسی. نمی‌دونم شنید یا نه، اما دیدم که بهم لبخند می‌زنه.</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 16:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>