<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش کرمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@thisisarash</link>
        <description>مدیر توسعه و محصول گروه صباسل (دیما، بازیلی،‌ کاناپه)، علاقه‌مند به خلق همه چی از هیچی. اینجا هرچی از محیط اطرافم درک میکنم رو دوست دارم بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:54:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21510/avatar/QWKg5M.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش کرمی</title>
            <link>https://virgool.io/@thisisarash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میان جنگ و ترس، راهی برای اصالت خودم پیدا کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@thisisarash/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-adpdqs5f9cgn</link>
                <description>هر بار که اتفاقی بزرگ در کشورمان می‌افتد، از جنگ و انتخابات گرفته تا بیماری و اعتراض، یک سؤال قدیمی در ذهنم زنده می‌شود:سهم من در این ماجرا چیست؟ چه انتخابی باید بکنم؟و بعد، در بلاتکلیفی عجیبی فرو می‌روم. انگار در انتظارم ببینم پیشوایان سیاسی و اجتماعی چه گزینه‌هایی را پیش پای من می‌گذارند تا من هم یکی از آن‌ها را «واکنش‌وار» انتخاب کنم.سال‌ها، از دور یا نزدیک، شاهد انتخاب‌هایی بودم که از دل ترس، هیجان یا فشار اجتماعی زاده می‌شدند. افرادی را دیدم که مردم را با اجبار به صف رأی می‌بردند، نه به خاطر شایستگی یک نامزد، بلکه برای جلوگیری از انتخاب «بدتر». در بحران‌ها، آدم‌هایی که بی‌اطلاع از عواقب تصمیماتی مثل تزریق واکسن یا فرار به شمال، صرفاً همراه موج می‌شدند. یا مردمی که بدون هیچ تحلیل و استراتژی‌ای، به اعتراضی دسته‌جمعی می‌پیوستند.این الگوی انتخاب کور، همیشه در من ایجاد تردید می‌کرد. می‌فهمیدم جای چیزی خالی‌ست. اما نمی‌توانستم آن را دقیق تحلیل کنم. فقط حس می‌کردم که ترجیح داده‌ام سوار ترندهای اجتماعی شوم، نه اینکه راه خودم را پیدا کنم.حقیقت این است که گاه احساس کرده‌ام چه بزدلانه و کورکورانه، انتخاب‌هایی را زندگی کرده‌ام که مال من نبودند. برای دیگران، توسط دیگران، و اغلب در سایه ترس یا اجبار. و چه عمرهایی که برای این “هیچ” از کف رفته‌اند.اما این‌بار، در میانه این جنگ، چیزی متفاوت در درونم اتفاق افتاد.دوباره تعطیلی‌ها، رکود کار، عقب‌ماندگی در زندگی اجتماعی و فردی… و دوباره توقف تا اطلاع ثانوی. این‌بار اما متفاوت دیدم. بیشترِ کسانی که از شهر فرار کردند، نه خانواده‌ای داشتند، نه دلبستگی خاصی. اما رفتند. و بعد، با افتخار از تعداد موشک‌هایی که هر طرف شلیک کرده بود، برای بقیه تعریف می‌کردند. همه در انتظار یک “خبر رهایی‌بخش” از تلویزیون یا تلگرام.بیش از هر چیز، عطش آدم‌ها برای یافتن ناجی آزارم داد. مردمی که گویی همیشه منتظرند کسی بیاید و نجاتشان دهد. اما تاریخ به من چیز دیگری آموخته:هیچ ناجی‌ای از بیرون نمی‌آید. هیچ پیشوایی، سعادت ملتی را به آن‌ها هدیه نمی‌دهد. همیشه این خود مردم‌اند که بالاخره مجبور به تغییر می‌شوند.اینجا بود که کم‌کم مسئله برایم روشن‌تر شد.رهبران و پیشوایان تاریخ، درست یا غلط، پای انتخاب‌های خود ایستادند. تمام توانشان را گذاشتند تا دیگران را با آن انتخاب همراه کنند. اما بسیاری از همراهانشان، نه به‌خاطر اصالت آن انتخاب، که به‌خاطر فشار محیط و ترس، همراه شدند.و من؟ من بعد از هر انتخاب تحمیلی، باز مجبور بودم کار کنم، زندگی را از نو بسازم، به وزن قبلی‌ام برگردم، دوباره از صفر شروع کنم.و یک سؤال تلخ در ذهنم نشست:چرا خودم را اسیر انتخاب‌های دیگران کرده‌ام؟چرا به‌جای تمرکز بر انتخاب‌های اصیل خودم، عمرم را در واکنش به تصمیم‌هایی که دیگران برایم گرفته‌اند، گذرانده‌ام؟چرا نایستاده‌ام تا مثل همان پیشوایان، تمام توانم را صرف تحقق انتخابی کنم که به آن باور دارم — حتی اگر تنها باشم؟من حرفم درباره درستی یا نادرستی رهبران حکومت‌ها نیست. مسئله‌ام این است که دیگر نمی‌خواهم قربانی انتخاب‌هایی باشم که مال من نیست.می‌خواهم زندگی‌ام را وقف انتخاب‌هایی کنم که از درونم می‌جوشد. انتخاب‌هایی که به فهم، توان و ارزش‌های من نزدیک است.و بر همین اساس، تصمیم گرفتم در تهران بمانم. در محل کاری که می‌توانم گشایشی ایجاد کنم، حضور داشته باشم. باشگاهم را ادامه بدهم. از جسم و روحم مراقبت کنم. تا بتوانم برای مراقبت از دو یا سه نفر بیشتر در این کره‌ی خاکی، پایداری کنم.و در پایان، مثل دونده‌ای در مسیر مشعل المپیک، چوب را به نفر بعدی بدهم و از این زندگی، آرام و سبک خداحافظی کنم.اعتراف می‌کنم، نگه‌داشتن اصالت، همیشه کار آسانی نبوده. گاه با خستگی و رنج، تن به انتخاب‌های تحمیلی داده‌ام. گاه در خشم و درماندگی، رفتاری منفعل از خودم نشان داده‌ام. اما در تمام این سال‌ها، با آگاهی هرچند اندک، تلاش کرده‌ام قدم‌های کوچک اما اصیل بردارم.من هم مثل هر انسان واقعی، خاکستری‌ام، پر از تاریکی‌ها و روشنایی‌هایی در هم‌تنیده. و باور دارم هرچه در آینه خودآگاهی‌ام این تاریکی‌ها را بهتر ببینم، انتخاب‌های آینده‌ام زلال‌تر خواهند شد.</description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 10:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنروزی که برای استادی، شاگردی کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@thisisarash/%D8%A2%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-pe2o1al47rtz</link>
                <description>من همیشه سخت تلاش کردم، سخت برای رسیدن به چیزی که دوست داشتم مطالعه کردم و براش زمان گذاشتم و ازینجا بود که همیشه سرکار مسله ی فنی وجود نداشت که نتونم حلش کنم. صبح تا شب درگیرش میشدم تا بالاخره حل میشد اما وامصیبتا از اون روزی که به یک چالش انسانی یا همکاری برمیخوردم، انقدر برام سخت بود حل این چالش که بالاخره یا مجبور میشدم با قلدری حلش کنم یا اگر زور نفر روبروم زیاد بود قطعا تسلیم میشدم و زندگی همینطوری پیش میرفت. من هم نتیجه میگرفتم تا زمانی که احساس کردم جدیدا نتایجی که میگیرم برایم آنقدر کوچک هستند که معمولا بعد از یک مدت ازشون دلزده میشم. حس یک ماهی بزرگی رو داشتم که داشت توی یک برکه کوچک شنا میکنه، ازینکه شنا هم میکردم بدم میومد اما نمیفهمیدم داستان چیه تا اینکه شروع کردم به دیدن اندوهی که دارم، چیزی که منو داشت از پا درمیاورد.حس میکردم یک اژدهای رام نشدنی همیشه بالای سرم داره میچرخه و هر لحظه هرجایی رو که دلش بخواد رو میتونه به آتیش بکشانه :) البته اون موقع گاها از من حس علاقه شدید به این اژدها میکردم چون فکر میکردم تمام کاستی های من رو کاور میکنه. اما اون موقع نمیدونستم که خوراک این اژدها زمان و عمر و اعصاب و روان و جسم منه و همه اینها رو باهم میبلعه!منو و اژدهاممهارت های بالا و غرور و خودشیفتگی من باعث میشد که چیزی و کمکی رو از کسی قبول نکنم و از همه جونم و سلامتیم برای تایید گرفتن از دیگران، بزنم و در نتیجه زیر بار شاگردی هیچکس نمیرفتم.اونروز من فهمیدم که چالش های انسانی چیزی نیست که فقط با کتاب خوندن حلشون کنی و از خودم سوال کردم چرا همیشه تو این چالش ها یا من میبرم یا میبازم؟ چرا همیشه حس خشم زیادی دارم و با حرص و زور بیشتر خودم رو مجبور میکنم که جلو برم؟ چرا همیشه اونقدر سرکار برای رسیدن به اهدافم آنقدر زور میزدم که ته کار از کمر درد به خودم میپیچیدم؟!اونروز بود که تازه فهمیدم اصلا هیچ جای زندگی برد و باخت نداره و ما در مسیر زندگی مشاهده میکنیم و بعد انتخاب میکنیم و برای بزرگتر کردن برکه ی زندگیمون باید راهی برای تعامل و همفکری با دیگران رو انتخاب کنیم ولی من هنوز تو این مسیر در مرحله مشاهده کردن بودم. اونجا بود که انتخاب کردم که بجای برکه های کوچک در یک شرکت بزرگتر با و در یک پوزیشن پایینتر کار کنم و به خودم قول دادم هر روز شاگردی کنم، هر روز یک مشکل حل کنم و فقط مشاهده کنم که چگونه استادم در شرکت جدید مسله هایش را حل میکند. با اینکه همون فشار همیشگی و مسولیت کار رو داشتم اما کار کردن برام معنی تازه ای داشت. نه حرص میزدم و نه زور الکی! تونستم دوستای زیادی پیدا کنم. حس دوست داشتنی بودن کردم تو جمع های مختلف چیزی بود که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بودم. حس مفیدبودن در مقیاسی بزرگتر، حس کمک کردن به ساختنی بزرگتر رو داشتم بدون اینکه از کسی خشم داشته باشم. حس کردم اژدهای اون روزهام رو رام کردم و زندگی رو به شهرم برگردوندم.اما یک سال و اندی ازون موقع میگذره و توی این مدت هم یکی دوبار حس کردم اژدها داره خشمگین میشه و داره من رو تحریک به حمله میکنه و اون لحظه ای که سایه اش رو دورم میدیدم سعی میکردم با شجاعت، اژدهایی که دیگه کوچکتر از قبل بود رو بارها و بارها رام کنم و اینطوری میشد که یاد میگرفتم. اینطوری میشد که برای اولین بار شاگردی میکردم و از شاگرد بودن خودم نه حس ضعفی داشتم و نه خجالت.من در حال کمک به خودمحسی که امروز به خودم دارم خیلی متفاوت هست، حس میکنم همه این مسیر را باید میرفتم تا بفهمم که من کی هستم و چه توانایی های بیشتری میتونم داشته باشم. امروز حس میکنم درکنار همه توانایی های فنیم یک چیز بسیار گرانبهاتر پیدا کردم اونم مهارت های همزیستی و کار بزرگتر کردن با دیگران هست. چیزی که دنیای امروزمون رو بوجود آورده نتیجه همکاری هست و من هم حس میکنم در ساختن دنیای امروز، هروز نقشی پر رنگتر دارم پیدا میکنم.ارادت</description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 03:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبکه های اجتماعی و سطحی نگری</title>
                <link>https://virgool.io/@thisisarash/%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%B7%D8%AD%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-grmdeypzzqok</link>
                <description>بیشتر از یک ماه است که فعالیتم در شبکه های اجتماعی هم کمتر شده. شاید الان بیشتر میتونم از بیرون به خودمون در سوشال مدیاها نگاه کنم. اصولا ما عادت کردیم تجربه هایی که زمان زیادی برامون طول کشیده رو کوتاه کنیم و در توییتر طی یک جمله قصار یا در اینستاگرام در چند عکس به اشتراک بگذاریم. امروز عموم مردم رو میبینیم که چقدر با هر بادی جهت فکری شون هم عوض میشه و حتما باید بروند دنبال تجربه هایی مشابه دیگران و بدون اینکه فکر کنند آیا این نوع نگاه به دنیا برای آنها در این وقت مناسب از یا خیر! البته اعتراف میکنم که در این بین کسانی هم هستند که در حال سپری کردن آنچنان تجربه عمیقی در روزگارشون هستند که از دنبال کردنشون سیر نمیشی! من قبلا گاهی بخاطر برخی از توییت ها و عکس های خوب بعضی افراد، پیش خودم به آنها آفرین می گفتم و شاید در ناخودآگاهم خیلی به عمق نگاه آنها یا عکس قشنگی که گرفتند و تجربه مختص آنها، حسادت میکردم و از همه بدتر در بخش اتوماتیک درونم، با تمام وجود سعی میکردم من هم به این دسته افزوده بشوم و از اینکه گاهی بالاخره مثل این افراد اینگونه منطقی قضاوت کنم و دنیا را اینگونه تجربه کنم، آرام میگرفتم. این مسله ادامه پیدا کرد تا این یکماه اخیر. یکماهی که در آن تجربه های آزار مختلف از بازیگران و خوانندگان بیرون آمد و حالا من می خواهم این تجربه ام را از اینجایی که ایستادم و به موضوع نگاه می کنم با شما به اشتراک بگذارم:در گذشته هر آهنگ جدیدی از این خواننده خطاکار بیرون می آمد، اطرافیانم یا با دقت توییت میکردند یا در اینستاگرام با آنها برای خود و ما خاطره می ساختند و کم کم این خواننده هم به ترندهای &quot;چقدر خفن هست&quot; درآمد و من هم واقعا از بعضی از آهنگهایش لذت میبردم و میبرم و خواهم برد. اما تابحال به اینکه یک خواننده معروف باید حتما آدم پرهیزگاری باشد یا خیر هیچوقت فکر نکرده بودم تا اینکه دیدم، همان کسانی که فن های دوآتیشه این خواننده بودند، از طرز دفاع کردنش از خودش به خاطر کاری که کرده بود ناراحت شده بودند و دایم از کار زشت وی ناله میکردند و تمام زندگیش را زیر سوال میبردند. باخودم فکر کردم چقدر این دوست داشتن سطحی بوده و چرا این انسانهایی که برای من روزی دارای تجارب عمیقی بودند حالا اینطور با پرخاش با یک خطاکار برخورد میکنند و قضاوتش میکنند. جدای اینکه هیچکس بدون گناه و خطا نیست، اگر کمی به گذشته نگاه میکردیم، میفهمیدم اغلب کسانی که در یک کار بخصوص نابغه میشوند بمراتب در برخوردهای اجتماعی و هنگام مواجهه با دیگران دچار خطاهای بدیهی و فاحش می شوند، چرا که تمام وقت خود را صرف بهتر شدن در همان مسله بخصوص کرده اند. در بچگی برای من کشتی گیرها و فوتبالیست های تیم ملیمون واقعا سمبل آدم های خفن بودند، چون ستاره بودند. اما به مرور زمان با مصاحبه ها و کارهایی که از آنها سر زد، فهمیدم که چقدر همگی عصبی هستند. اغلب وقتی با آنها مصاحبه می کنند، حتی یک کلام حرف درست نمی توانند بزنند، با افق زاویه بدنشان کارهای بس خنده دار می کنند که هر بار بیشتر می فهمیدم که هیچ ستاره ای وجود ندارد. آنها هم یک انسان مثل ما هستند و تنها گناهشان این بوده که فقط و فقط به یک جنبه از زندگیشان توجه کرده اند و آن را رشد داده اند و در بقیه ابعاد زندگی بسان کودکی در حال پرش از سر جوی هستند.درگیر تجربه این خواننده خطار کار بودیم که ضربه نهایی را ویس یکی از سیاسیون که دوستان اندیشمندم غالبا از نارکارآمدی وی در چند دهه گله میکردند، بیرون آمد و ناگاه تمام گناهان چند و اندی ساله ی ایشان برای آنها، فراموش شد و به یک سوپرمن در میان گله ناکارآمدان تبدیل شد.از جایی که امروز ایستادم میدانم که نگاه سطحی و کودکانه من از خاطره ورزشکاران ستاره ام که با یک مصاحبه، شانشان پیش من بسیار پایین آمده بود، چقدر شبیه همین شان خواننده خطاکارو چهره سیاسی معروف           پیش دوستان اندیشمندم بود. امروز که به عقب نگاه میکنم، میبینم ما در سوشال مدیاهامون هم خودمان و هم دیگران را به سطحی نگری و خلاصه کردن یک تجربه تشویق میکنیم. فکرهایی را ترند میکنیم که ناشی از حتی یکساعت تامل نیستند و ما هم چشم بسته برای اینکه خوب به نظر برسیم از آنها تبعیت میکنیم و آنقدر فیلتر برای فکر کردنمان میگذاریم تا روزی برسد که دیگر برای هیچ انسانی فکر کردن نیاز نباشد و اتوماتیک بتوان آینده یک نوع بشر را براساس همین قضاوت های سطحی تضمین کرد.برای همین پس از اینکه از سوشال مدیا فرار کردم، ترجیح دادم اگر هر توییتی به ذهنم میرسد، اگر ارزش به اشتراک گذاشتن داشته باشد، آن را اینجا در ویرگول بنویسم. شاید روزی به آن دوباره سر زدم و آنگاه با یک جمله کوتاه با ابهام روبرو نشوم و حداقل بدانم آن روز دقیقا درجال چه تجاربی بودم که اینطور فکر میکردم.ارادتآرش و تمام! </description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 20:32:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنقدر بدیهی، مثل آب برای ماهی و هوا برای پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@thisisarash/%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A2%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-kxz1wycm6flb</link>
                <description>آدمی با ترس هایش گویا یک پیله بدور خود میپیچد و آنچنان در آن پیله مشغول به زندگی می شود که گویی خارج از پیله زندگی نیست، مثل غارنشینانی که همیشه بیرون از غار را محیط خطرناک و ناایمن می دانستند. این جملات را بارها در سنین مختلف در کتابهای مختلف خوانده ام یا سخنان دیگران شنیده ام، اما هیچوقت در در معنی آن عمیق نشده بودم. تصورم از غار بستر امنی است که با همنوعان خود در آنجا گرم و راحت نشسته ایم بدون اینکه بدانیم بیرون از غار در کنار مشکلات احتمالی، چه امکاناتی برای زندگی بهتر است.امروز به روندی که زندگی کرده ام نگاه میکنم، از خودم میپرسم من با ترس هایم چه پیله هایی دور خودم درست کرده ام؟! در زیر سایه ترس هایم چه محدودیت هایی برای خودم لحاظ کرده ام و بارها به خاطر اطاعت کردن از ترس هایم چه فرصت هایی را سوزاندم؟ چند بار در برابر ترس هایی که از دوران کودکی در من نهادینه شده بودند، زانو زدم و در نهایت خشم، اصالت خودم فراموش کردم و ناخودآگاه گوش به فرمان ترس هایم شدم و خودم اصیلم، خانواده ام، دوستانم، همکارانم را ناراحت کرده ام؟البته که ملامت و سرزنش کردن خود، نیز جز اصلی ترین سازوکار ترس است. سلاحی که به وسیله آن ترس هایمان ما را با ناامیدی به همان غارمان برمی گرداند و از بیرون رفتن باز میدارند. آه که اگر یکبار کسی به بیرون غار برود دیگر غار راحت و گرم برایش جایی نمکناک و سرد نیست، به چند ترس زیر توجه کنید:چرا رژیم نمیگیریم؟ چون واقعا از خوش اندام شدن می ترسیم، چون قرار است از چیزهای خوشمزه ای که تا امروز به بدنمان رسیده، بگذریمچرا از رابطه ای که هزاران بار برای بهبود آن تلاش کردیم و به جایی نرسیده، خارج نمیشویم؟ چرا امکان های دیگر را نمیبینم؟ چون نمیدانیم بیرون غار بدون او چه خواهد شد؟ میترسیم بدون او زنده نمانیم؟ چرا از تعصبات کورکورانه خود کمی فاصله نمیگیریم؟ چون میترسیم بدون تعصبات، تعریف من از من وجود خارجی نداشته باشد یا غرور ما جریحه دار شود؟ وای که این تعصبات جان آدم را میگیرد!انگار مغز ما میترسد که با فراتر رفتن آسیب احتمالی به بدن و روانمان بزنیم و برای همین ترسی به جانمان می اندازد که ناخودآگاه تسلیم می شویم و مثل نیاکانمان لباس های برگی خود را میپوشیم و در غار بدور آتشی که هم نوعانمان بزدلمان برپا کرده اند، برمیگردیم. اما افسوس که اگر لحظه ای از این غار رخوت به بیرون برویم و با چشمان خود شاهد هزاران هزار راه حل ممکن برای مسایلمان باشیم. اتفاقا راه هایی آنقدر بدیهی که از بس جلوی چشممان بودند، نمی دیدیم!      خوشحالم که بخش کوچکی از این ترسمایم از مرحله نمیدونم که نمیدونم به مرحله میدونم که نمیدونم رسیده. وقتی یاد این موضوع می افتم که چطور به جای برآورده کردن نیازهای خود واقعیم، برای برنده شدن در پیله ای کوچکم بیشتر تلاش می کردم و وقتی بدست نمی آوردم با خشم پنهان بیشتری از راه دیگری برای بدست آوردن آن چیز تلاش میکنیم تا مطیع اوامر شخصیت غیراصیلمان باشم، خنده ام می گیرد. خشم و تعصب من در من ایجاد غرور و غرور در من توقع از محیط و آدمهای اطراف را بهمراه می آورد. لذا جای محبت را تعصب و جای دوست داشتن را خشم می گیرد و متاسفانه هردو توجیهی برای دوست داشتن اطرافیان و در نتیجه جمله ی &quot;من بخاطر خودت میگم&quot; میشود. امسال با خودم قراری گذاشتم که دیگر از چند ترسی در خود سراغ داشتم، تبعیت نکنم و هرطور شده به بیرون غار بیایم تا با ترس ها روبرو شوم. وقتی با ترس و لرز پا به دنیای واقعی گذاشتم، در کمال تعجب به هر طرف نگاه میکنم میبینم برای سخترین مسله های زندگی من، چه امکان های بدیهی پیش رویم وجود دارد و من بخاطر تبعیت از ترس هایم آنها را نمیدیدم، آنقدر بدیهی، مثل آب برای ماهی و هوا برای پرنده! من مسایل کوچکی که سالها درگیر آنها بودم و آنقدر در این مسایل گیر کرده بودم را رها کردم و وقتی رها شدند، امکان های دیگری به سراغ من آمدند که هرکدام از دنیای بس جذاب تری از غار کوچک فعلیم، حکایت می کردند. وقتی به بیرون از غار میروید با وجود سختی های بزرگتر، دیگر از مسایل داخل غار برایتان پیش پا افتاده می شود و سعی میکنید بجای خشم و تعصب با دیگران با مهربانی رفتار کنید و خودتان منشا ای برای رشد باقی باشید.هر چقدر ترس هایم روبرو میشوم، انگار خود اصیلم را از نو کشف میکنم و از درون شادی بیشتری را حس میکنم. شادی ای با هزاران هزار بار زور زدن و تلاش نتوانسته بودم بدست بیاورم. ازین رو خوشحالم.      </description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 02:36:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای یک سامورایی همه جا ژاپن است</title>
                <link>https://virgool.io/@thisisarash/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tnk5wnopjqt9</link>
                <description>بیشتر از یک سال و نیم پیش وزنم حدود 125 کیلوگرم بود، تو کارم همیشه انقدر عمیق می شدم که میتونستم جای 10 نفر یک پروژه سنگین رو جمع بکنم و ازین بابت خیلی به خودم افتخار می کردم، اصلا هر موقع همچین چالشی ایجاد می شد، برای اینکه به دیگران ثابت کنم که چه &quot;یکی مرد جنگی به از صدهزار&quot; خودمو توی شرایطی سخت و پرتنش و استرس قرار می دادم تا اون کارو به پایان برسونم. وقتی اون کار هم تموم می شد احساس بی مصرفی می کردم و تمام شرایط رو جوری پیش میبردم که یا جایی که توش هستم یک کار دیگر اینطوری بده دستمون یا اینکه جایی میرفتم که همچین کاری داشته باشند. حتی یکبار به خروجم و شرکت زدن برای انجام همچین کاری هم ختم شد. تو زمان های انجام پروژه ها سیگارم به روزی دو بسته هم می رسید ولی باز چون بحث لذت کار کردن بی وقفه و خروجی مطلوب و درنهایت ثابت کردن خودم به دیگران بود اصلا اهمیتی نداشت که چه کاری با خودم دارم می کنم!آرزوی منچیزی که تعریف کردم تکرار 10 ساله ی زندگی من بود! 10 سالی که برای من هم لذت بخش و هم دردناک بود، از یک طرف سراسر تجربه و قصه های مختلف کار با آدم های خوب و بد و پیشرفت کردن و از طرف دیگر ضربه ی زیاد فیزیکی و روحی به بدنم بخاطر شب و روز بیدار ماندن ها و سیگار کشیدن هایم و درنتیجه تحلیل قوای بدنیم (که مهم هم نبود) و همچنین از دست دادن ارتباطم با دنیای بیرون از خودم و زور زدن و زور زدن و زدن برای رسیدن و بردن. اما یک روز فهمیدم پیشرفت به این صورت، یک سقفی دارد که هر زمان به اون سقف نزدیک می شوم ناخودآگاه به پایین می آیم و از ابتدا مسیر رسیدن به آن نقطه را پویش می کنم و این موضوع محدودیت بزرگی برام ساخته بود. یعنی دوباره همان شرایط ابتدایی: ساختن جدید، بعد کار در شرایط پر استرس و بعد از بین رفتن ارتباطات، بعد پیروزی و اتمام پروژه و بعد خسته و مایوس شدن از روتین شدن کار و رسیدن به سقف آرزوهای اون قسمت از زندگی! آه چقدر زندگی دردناکی رو تجربه میکردم. چشمهایم را که بیشتر باز کردم دیدم، این محدودیت و تکرار، در همه جوانب زندگیم ریشه دوانده بود، این تکرار نه فقط در کار، بلکه در روابطم هم تکرار میشد، دقیقا انگار مدیرعاملم در زندگیم خصوصیم اتفاق می افتد و زندگی خصوصیم در کارم تکرار می شود و حتی در پایه ای ترین روابطم یعنی رابطه با پدر و مادر! تا اینکه یکسال و نیم پیش اوایل تابستون 98 یک روز من که همیشه عادت به بردن و رسیدن تو زندگیم داشتم برام این اتفاق افتاد:یکی از دوستای خوبم بهم پیشنهاد داد بریم توچال تا ایستگاه 2، منم مثل همیشه که عاشق چالش جدید بودم، پذیرفتم و صبح رفتیم. اما یادم نبود که بخاطر وقت و ممارست زیاد من توی برنامه نویسی و کار بوده که من تو اون چالش ها پیروز می شوم، اما اینجا کوه هست و من توی کوه دیگه اون آرش خفن نیستم، خب تا ایستگاه یک رفتیم و من خس خس سینم شروع شد، واسادیم یک سیگار کشیدم و باز راه افتادیم. از سر خاکی که رفتیم بالا، میدیدم یک سری جوون با شلوارک در حالت دویدن سینه کوه رو بالا میکشن و من همچنان خسته یواش یواش قدم برمی دارم، یادم میاد چقدر حس بدی داشتم از باختن، اونم به اونهایی که من اصلا دوست نداشتم بهشون ببازم، ولی دیگه دیرشده بود. با زور تا چشمه رفتیم(یخورده بالاتر) و بعدش هم من دیگه نتونستم ادامه بدم، یعنی قندم افتاد و ناامید برگشتیم. خیلی خسته امتو راه برگشت به خودم میگفتم من کم نمیارم میرم ورزش می کنم، تا یک روز مثل اونها با شلوارک و دوقولوهای ساق پای بیرون زده بیام همینجا بدووم تا بالا. این شده بود چالش جدیدم. اما وقتی پایین اومدم سرد شدم فهمیدم که باید سیگار رو کنار بزارم، احتمالا از زمان کارم هم بزنم و... . کم کم اون هدف رو فراموش کردم، اما سعی کردم تا سیگارم رو ترک کنم و بعدش ورزش رو شروع کردم. البته نه بخاطر کوه رفتن، اینبار مثل همیشه نبود، فقط بخاطر اینکه یکم از فضای کاری دور باشم ورزش می کردم. به خودم گفته بودم که اگر سیگار رو ترک کنم دیگه هر کاری میتونم بکنم. خلاصه روزها گذشت و گذشت تا دیدم کم کم وزنم پایین می آید و از طرفی با اینکه کمتر کار عملی میکنم کارها خیلی بهتر جلو می روند. ارتباطم با اطرافیانم بهتر شده و مفهوم بردن برای من کمرنگ تر شده. کم کم داشتم می فهمیدم که برنده شدن به هر قیمتی ارزشی ندارد. اصلا اگر همیشه به برنده شدن فکر کنی به فقط برنده شدن محدود میشی. تا اینجا نگاهم به کار عوض شده بود ولی هنوز نمی دونستم چه تحولی داره اتفاق می افته.بیشتر از شش ماه از باشگاه و ترک سیگارم گذشته بود تا دیدم مجید، توی گروه برنامه قله توچال رو گذاشته بود، من با پرویی کامل گفتم میام و رفتیم و با تمام چالش هایی که داشت، صعود کردیم و چقدر اون لحظه برای من شیرین بود. اولین باری که کوه رفتم قدم هام رو سریع برمیداشتم، حتی با لذت زیادی سعی میکردم همه رو جا بزارم و گهگاهی به عقب نگاه می کردم تا ببینم که همه رو جاگذاشتم یا نه! اگر عقب می افتادم سریع ناامید می شدم، حتی به برگشت فکر میکردم اما مجید و دوستان دیگر من رو صدا میکردند و من دوباره جون میگرفتم و باز ازشون جلو میزدم تا رسیدیم. همون جا بهم پیشنهاد دادند که تمرین کنم تا باهم بریم دماوند و چون چالش جدید و موضوع برنده شدن داشت من ناآگاهانه و بلادرنگ پذیرفتم و بعد از اینکه سه بار رفتم توچال و یک بار هم خلنو، دماوند رو تونستم صعود کنم.اردوهای آماده سازیاولین توچال سختکوه برای من همان لذت بردن در کار رو تدایی میکرد، مخصوصا اینکه ایندفعه یک چیزی رو به دیگران ثابت میکنی که حتی خانوادت هم می تونن درکش کنن، اما توی دماوند، باز همان تحولی که در کارم اتفاق افتاده بود، اتفاق افتاد: چون کوه بسیار طولانی بود و صعود گروهی بود، مجبور بودم همقدم گروه بشوم. از طرفی اصلا زود رسیدن معنی نداشت. از طرفی دیگر هم انقدر زور نداشتی که همه مسیر اول باشی(یعنی میخواستی هم نمیتونستی). هر زمان سرعت رو تند میکردی، چند دقیقه بعد به علت شیب و ارتفاع زیاد، دچار تنگی نفس میشدم و باید می نشستم. وقتی آرام و پیوسته و کوتاه قدم برمیداشتم شوق رفتن رو بیشتر حس میکردم و با همنوردهام همکلام میشدم و از اطرافم باخبر می شدم و همچنین طلوع خورشید رو هم میدیدم. چقدر حس عجیبی بود که میانه راه معنی این جمله که لحظه را زندگی کن رو فهمیدم. فهمیدم زندگی اصلا بردن نیست، چه روزهایی رو صرف بردن کردم، چه روابطی رو برای بردن از دست دادم و درنهایت چه محدودیت هایی برای خودم درست کردم. چه زیبایی هایی که ندیدم، چه حرف هایی که اصلا برایشان گوش شنیدن نداشتم و دماوند بهم یاد داد که بردن و قله رو زدن مهم نیست آهسته و همقدم رفتن و رسیدن به قله بهمراه لذت بردن از مسیر مهم ترین بخش هست.چکاد دماونداز دماوند که برگشتم تماما حس ملکوتی داشتم، حس میکردم بعد 30 سال انگار دوباره زنده شدم، زندگیم دیگه مثل سابق نیست، دیگه زور نمیزنم برای رسیدن به چیزی بلکه با تمرین های کوچک و برنامه ریزی های بهتر سعی میکنم که به جایی که دوست دارم برسم. من هر روز در خودم عمیق تر می شدم تا منشا تمام زور زدن ها و بردن هام رو کشف کنم. کشف کنم که چه چیزی باعث میشه که انقدر از سلامتی و زندگیم بزنم بخاطر رسیدن به چیزی که دوست دارم. یکی از چیزهایی که تا اون موقع همیشه دوست داشتم این بود که بالاخره یک روز استارتاپ میزنم و خودم میبرمش جلو تا یکم شکل و رنگ بگیره، بعدش یک مدیرعامل می گذارم جای خودم و میرم توی بخش توسعه محصول خلق ارزش میکنم! خیلی تو این رویای عجیب عمیق شدم که بدونم منشاش در کجا میتونه باشه که انقدر زندگی کاری منو تا الان تحت تاثیر قرار داده. با کمال تعجب دیدم، که اتفاقا من چقدر برای برآورد این مسیر در شرکت ها جابجا شدم، حتی یکبار بخاطر این موضوع شرکت تاسیس کرده بودم. اونجا بود که فهمیدم من اصلا دلم می خواد گردآورنده یک محصول جدید باشم نه اینکه بروم خودم آن محصول را از نو تهیه کنم. فهمیدم از ابتدا اصلا من لذتی از تجارت در سطح یک مدیرعامل یا یک فروشنده نمی بردم. من دلم می خواهد با یک تیم بزرگ، نرم افزاری را توسعه بدهیم که از همه لحاظ باهم عالی باشیم و یاد بگیریم.       چقدر رسیدن به این منشا که واقعا از روز اول چه چیزی می خواستم سخت بود. چه چیز بدیهی که حتی در روزهای اولی که برنامه نویسی می کردم آرزویش را داشتم در میان کوهی از اتفاقات، کرخت شده بود. هدفی که همیشه جلوی رویم بوده اما آن را نمی دیدم. عدم اصالت داشتن با خودتان، تو رودروایسی بودن با خودتان، کس دیگر را زندگی کردن چقدر غم انگیز هست، وقتی می فهمید که تمام مدت داشتید کس دیگری را زندگی می کردید چقدر حس بدی به خودتان پیدا خواهید کرد. بله من هم به این موضوع فکر میکردم اما لحظه ای به خودم آمدم و گفتم:سرزنش بس است،اگر تا بدینجا این محدودیت را نمی دانستم ولی باعث پیشرفت و جایگاه امروزم شده، حالا که ازین موضوع باخبر شدم ببین چگونه بقیه زندگی رو با کیفیت بیشتری خواهم ساخت!طوری که من درونم و فعالیت های بیرونی ام در یک صلح کامل و با اصالت زندگی کنیم.طوری که آرش را زندگی کنم نه دیگری راامروز فهمیدم که چه چیزی منو بیشتر از هرچیز دیگری لمس میکنه، براساس زندگی ای که اول نوشته توضیح دادم قرار نبود هیچ کدوم از این اتفاقات بیفته. احتمالا با اون دست فرمون، من امروز مدیر فنی اون شرکت بودم، بعدش که چالش های اون شرکت تموم شد میرفتم سراغ شرکت دیگه از نو میساختیم و بعدی و بعدی… لازمه هدف امروز من که منو هروز بیدار میکنه این سه تا مورد هست:داشتن سلامتی بیشتر یادگیری مهارت های بیشترتعامل و همدلی بیشتر    امروز حس میکنم این سه مورد تمام نیازها و تشنگی من رو برای انجام رسالتی که در این دنیا دارم، پوشش می دهد و در زیل این سه مورد دیگر نیازی ندارم که بدانم کجا کار میکنم یا کجا هستم یا با چه کسی کار میکنم یا درنهایت چه چیزی می خواهم، تنها تعهد من به سه مورد بالاست و اگر مکان و همکاری فعلی آن سه مورد را پوشش می دهد من با تمامیت انتخاب میکنم متعهد به هدف مشترکمون باشم و به قول معرف:  برای یک سامورایی همه جا ژاپن است و چقدر این جمله به من در سختی های این روزها قدرت می دهد. قدرتی که می گوید یک سامورایی انتخاب کرده که سامورایی باشد، پس برایش فرقی نداره کجا هست و برای/با کی کار میکنه. این روزها به این فکر میکنم که یک بردن کودکانه ی &quot;تعهد به رفتن به توچال با دوقولو ساق های درآمده&quot; چگونه به  &quot;تعهد به چیزی فرای خودم&quot; تبدیل شد و این شاید همان آینده ای بود که قرار نبود اتفاق بیافتند!پایان، آرش کرمی</description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 01:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه‌ریزی مهندسی در مقابل برنامه‌ریزی مدیریتی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-sm5bazz1j0nw</link>
                <description>این روزها هر چقدر که تعداد همکارانم بیشتر می‌شود تا بتونیم محصولی بزرگ‌تر و با کیفیت‌تر رو خلق کنیم،‌ بیشتر زمانم برای هماهنگی بین تیم‌ها و صحبت با آدم‌ها بیشتر می‌گذره. هر روز وقت کمتری رو باید برای مطالعه تکنولوژی بزارم و همچنین زمان کمتری رو میتونم ماوسم رو فراموش کنم و با صفحه کلیدم مشغول عشق‌بازی با کد و نوشتن الگوریتم‌های شفابخش و کانفیگ سرورامون باشم (آه‌!) و بجاش برم دنبال دغدغه‌های این روزهام یعنی چالش مدیریت و بازدهی بیشتر از بهتر تیم‌ها و گذر از ترس‌های جدید!حس می‌کنم، چندسالی هست که این دغدغه باهام هست اما چون همیشه از باز کردنش میترسیدم، سعی در کتمانش داشتم هربار با زیاد شدن محصولات و اجرای فرآیند موازی هنداور و پرورش نیروهای بهتر در یک فرآیند طولانی، ناخودآگاه از سیستمم جدا شدم و کار رو به افراد بهتر از خودم سپردم و کم‌کم تمامی پنجره‌های IDEهام رو بستم و بعد از یک ctrl+C، به ماوسم  سلام کردم و باهاش مشغول چک کردن ایمیلها و جیرا رو شدم. همیشه گفتن از ترس‌هام به خودم هم برام ترسناک بوده و حس کردم بنویسمش شاید بقیه مهندس‌ها هم در طی دوران کاریشون دچار این نوسانات بشن و بدونن تنها نیستن و منم درحین نوشتن زور ترسم برام کمتر بشه :)اوایل فکر می‌کردم تنها برتری من نسبت به بقیه خوب فکر کردن به مسایل فنی و تولید برنامه‌های مطابق با نیاز مدیران در زمان کوتاه هست. بیشتر که رفتم جلو دیدم برنامه‌هایی که تولید می‌کنم بعد از مدتی آشغال میشن و ازشون فقط جز legacy زجرآور به خاطر تشریح بد دامین محصول، برای توسعه دهنده بعدی باقی نمی‌گذارم. کم‌‌کم تصمیم گرفتم توی تولید محصول هم دخالت کنم و به محصولی که می‌خواهم خلق کنم قبلش فکر کنم که آیا واقعا نیاز واقعی را حل می‌کند؟‌ واقعا این محصول دردی را درمان می‌کند یا باید پس از مدتی این را هم بگذاریم روی طاقچه تا مدیران به داشتن همچین محصولاتی ذوق مرگ بشوند. این بود که نیاز داشتم با دنیای بیرون و آدم های تعامل بیشتری داشته باشم تا بتونیم باهم نیازهای واقعی رو بسنجیم و من هم بتونم از نگاه اونها به محصول نگاه کنم و این فرصتی بود که بتونم بفهمم بعضی جاها هم اشتباه می‌کردم و حق با اون مدیر بیچاره بوده.هماهنگی و سازماندهی محصولحالا می خواهم دنیای برنامه ریزی رو از نگاه توسعه دهندگان و از نگاه مدیران براتون شفاف تر کنم و در مورد دغدغه های که در هر دو دنیا گفتگو کنیم:دنیای برنامه ریزی به عنوان توسعه دهنده (سازنده)توسعه دهنده کسی هست که با استفاده از دانش عمیقش در توسعه فنی، در دوره‌های بلند مدت محصولی رو میسازه. اصولا تمرکزش روی ساختن هست و باید تا حد امکان از گسیختگی (interrupt) های کاری بدور باشه تا بهره‌وری بیشتری داشته باشه. این بخش دست هنرمندان و استادکارانی هست که باید بدونیم micro-manage براشون مثل آفت می‌مونه. نحوه تعامل با این سازندگان و استادکاران هم هنر خاص خودش رو داره که اگر درک متقابل از روحیه افراد و کاری که داره انجام میشه رو داشته باشید میتونید از این خان گذر کنید.دنیای برنامه‌ریزی به عنوان مدیر مدیر کسی هست که باید برای گرفتن خروجی بهتر با تیم سازندگان هماهنگی‌های لازم رو انجام بده. تمرکز مدیر باید روی سازماندهی افراد سازنده برای خلق محصول با کیفیت‌تر باشه. به قولی: یک مدیر می‌تواند(و البته باید بلد باشد!) کارها را خودش به تنهایی، به خوبی انجام دهد، اما این به عنوان خروجی و نتیجه کار او نیست. اگر مدیر دارای گروهی از افراد باشد که به او گزارش می دهند و یا دایره ای از افراد تحت تأثیر وی را دارد، خروجی مدیر باید با خروجی ایجاد شده توسط زیردستان و همکارانش سنجیده شود.خروجی مدیر نتیجه ای است که توسط یک گروه یا تحت نظارت وی یا تحت تأثیر وی حاصل می شود. در حالی که کار خود مدیر بطور حتم بسیار مهم است که به خودی خود نتیجه ای ایجاد نمی کند و این افراد هستند که آن کار را انجام می‌دهند. مانند، یک مربی یا خط حمله که به تنهایی نتیجه نهایی را کسب نمی کند برنده بازی‌‌ها نمیشوند.به عبارت دیگر، برای اطمینان از انجام کار برقراری تعادل در هر دو نوع برنامه ریزی، ضروری است. بدون سازندگان هیچ خروجی وجود ندارد و بدون مدیر هم هماهنگی بسیار دشوار است و باعث ایجاد مشکلات عدیده ای در افراد سازنده می شود.جلسات:‌ جایی که هر دو جهان با هم برخورد می‌کنندجلسه‌ها بهترین(راحت‌ترین) ابزاری هست که یک مدیر می‌تواند،‌تیم خود و تیم‌های تحت تاثیر خود را با هم Align کند. برعکس، جلسه های مداوم و تکراری برای سازندگان، بسان موانعی هستند که تنها آنها را از ددلاین های قول داده شده دور می‌کنند.حالا چطور این دو مدل کار را در جلسه مدیریت کنیم؟جواب: بسیار سخت است، اما قابل اجراست. قطعا هر تیمی بایستی به ازای اندازه بلوغ خود میتواند دست به کارهای دموکراتیک بزند، عموما در تیم های نابالغ همیشه یک تصمیم گیرنده که دارای نفوذ بیشتری در میان مدیران ارشد دارد، برای تصمیم گیری (فصل الخطاب) قرار داده می شود. بارها تجربه ثابت کرده که تیم هایی که همیشه یک نفر کتبا و شفاها در آنها مدعی گرفتن تصمیم آخر هست، در بلند مدت به ستوه آمده اند و به مجموعه ای از افراد بی هدف تبدیل شده اند.صادقانه حدود دوسالی هست که معتقد شدم که جلسات موثر برای تعادل در نیاز افراد برنامه ساز و افرادی که برنامه ریزی مدیریتی قرار دارند، بسیار مهم هستند و البته اینجاست که هر دو جهان با هم برخورد می کنند.علی ایحال، هر چه تیم تجربه های بیشتری بدست می آورد بایستی به سمت دموکرات شدن پیش برود تا بتوان از قدرت هم افزایی بالای تیم بهره بیشتری جست و کارهای روتین تر را به افراد جدید در زمان کمتری واگذار کرد تا بتوان تعدات کارهای خلاقانه بیشتری را برداریم. ازین رو برای همواره برای یک مدیر فنی، چالش ارتباط تیم ها برای پیشبرد و برداشتن تعهد برای خلق محصول در زمان معین، بزرگتر از چالش تکنولوژی و High-Available نگه داشتن سرویس های یک شرکت می شود.باشد که گفته هایی که در ذهنم می آمد به درد شما دوستان عزیز هم خورده باشد.ارادتمند آرش کرمی</description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 19:13:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محصولی که خطا ندارد،‌ قطعا هیچ خدمتی درستی هم ارایه نمی‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@thisisarash/%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-n1umgfrqivjq</link>
                <description>امروز ابرآوران دچار اختلال شده بود. به عنوان شرکتی که از خدماتشون استفاده میکنیم خیلی تحت تاثیر این اختلال قرار گرفتیم که البته بعد از دقایقی سرویس ها به حالت عادیشون برگشتن. از بقیه دوستانم در بقیه شرکت ها هم شنیدم که دچار همچین اتفاقی شدند و کلی سر و صدا کردند راجب این موضوع. بعد از این اتفاق با خودم فکر کردم چطور و کی ابرآروان تونست انقدر تو دل شرکت های ایران جاش رو باز بکنه که حالا نبودش برای دقایقی اینطور دلهره تو دل سرویس های آنلاین انداخته و ناخودآگاه یاد چندتا خاطره دیگر افتادم:برخورد از نوع آروانیچند وقت پیش هم صحبت از خدمات‌دهی بد علی‌بابا به مسافران بود. خیلی ها مسخره میکردن، فحش می دادند که این چه سرویسی هست اومده ما داریم استفاده می کنیم.برخورد از نوع علی‌باباییحتی چند وقت قبل‌ترش هم گیر داده بودن به سایت دیوار کلی از به خدماتی که میده حمله کرده بودند. یا کلی به خاطر نشت اطلاعات تپسی رو مورد حمله قرار داده بودندبرخورد به روش تپسی‌ایچند سال پیش هم یادمه از سرویس های اوبر ایراد می‌گرفتند تا جایی که مدیرعاملش استعفا کرد یا همین دیروز بود که مدیرعامل ایربی‌ان‌بی بابت اتفاقات تلخ اخیر در خانه‌های اجاره‌ایشون معذرت خواهی کرد.برخورد از نوع ایر‌بی‌ان‌بی ایجالب‌تر اینکه مدیران این محصولات هیچ‌وقت همچین اتفاقاتی رو کتمان نکردند و خطا رو پذیرفتند و بعد از معذرت‌خواهی قول دادند که تمام تلاششون برای جلوگیری از این اتفاقات رو بکنند.موضوعی که مرور اتفاقات بالا نظرم رو جلب کرد، این بود که در این مدت به‌ندرت از بی‌کیفیت بودن خدمات رقبای این محصولات شنیده بودم. بله،‌ واقعیت این است که خدماتی که همه گیر می‌شود و همه استفاده می‌کنند همیشه در معرض خطای بیشتری قرار گرفته و چون تعداد بیشتری از مردم از این خدمات استفاده می‌کنند قاعدتا بازخورد بد هم در مورد این خدمات بیشتر است.با اینکه ابرآروان امروز دچار اختلال شد و اتفاق ناراحت کننده ای بود،‌ اما بهم یادآوری کرد که توسعه یک محصول واقعی یعنی وقتی اعتقاد داری به چیزی نباید ناامید بشی ، یعنی زمین خوردن و بلند شدن دوباره و هربار بار به سبکی جدید که یک محصول پیشرو خلق میکند که بعدا همه ما توسعه دهندگان محصول، باید به عنوان یک به‌روش توسعه محصول ازشون یاد کنیم.خلاصه که هم جنبه داشته باشیم، هم دائما یکسان نباشد حال دوران :)</description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2019 01:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سازمان‌های کوچک علاقه به بزرگ شدن دارند و سازمان بزرگ به کوچک شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@thisisarash/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-kctxekpjbnnh</link>
                <description> پرده اولفرض کنید یک سازمان فناوری‌محور ابتدا از یک مدیرعامل، یک دستیار، یک برنامه نویس و مقداری هیئت‌مدیره و سرمایه تشکیل می شود. مدیرعامل پس از متقاعد‌کردن هئیت مدیره الزامات مسیر رشد را به دستیار و برنامه نویسش اعلام می‌کند و همه چیز با یک هدف مشترک شروع می‌شود. از اونجایی که برنامه‌نویس طبق معمول زمان درستی برای اولین خروجی محصول تخمین نزده، محصول اولیه با سه ماه تاخیر لانچ می‌شود، اما چون همه به هم اعتماد کامل دارند اتفاق عجیبی برای سازمان نمی‌افتد و همگی خوشحال و یکدل به ادامه مسیر ادامه می دهند. ماه‌ها می گذرد و محصول بزرگ و بزرگ‌تر می شود. دستیار مدیرعامل برای خودش نفراتی را جذب می‌کند و یکی دوتا برنامه نویس هم به سازمان اضافه می‌شود و باز هم محصولات با تقریب سه ماه دیرتر روانه بازار می‌شوند و همدلی و اعتماد در بین تیم موج می‌زند. سازمان با محصولی پایدار درآمد لازم را کسب می‌کند. روال توسعه نرم‌افزار و ارتباطات از هیچ قاعده خاصی پیروی نمی‌کند. برنامه‌نویس ها تا پاسی از شب کار می‌کنند،‌بچه‌های بازاریاب هم بدنبال فتح قله‌های بازار هستند. اتفاقی غیرمنتظره‌ای می افتد و سود سازمان چندین برابر می‌شود و همگی این اتفاق را مشترک با هم جشن می‌گیرند. بعد از این ماجرا سازمان نیاز به محصولات جدید و ورود به بازارهای بزرگ‌تر پیدا می‌کند و از طرفی تیم‌تولید درگیر نگهداری محصولات قبلی است و آمادگی لازم برای تولید محصول جدید را ندارد و همچنین استخدام افراد متخصص برای پروژه‌های جدید از دید سازمان به صرفه نیست.پرده دومبازاریابان با چرخی در بازار خارجی یک سری محصولات آماده برون سپاری شده را پیدا می کنند و سازمان را متقاعد می‌کنند که با خرید این محصولات در زمانی بسیار کم، درآمد زیادی کسب خواهیم کرد و نیاز امروزمان مرتفع می‌شود. سازمان هم می‌گوید این کار را برای کوتاه مدت انجام خواهیم داد ولی استراتژی همیشگی ما نیست. خلاصه با خرید محصول نرم‌افزاری جدید، سازمان رنگ‌و‌بوی تازه‌ای به خود گرفته و نیاز به تیم توسعه و تولید کمرنگ‌تر می‌شود و سازمان با استفاده از محصول دیگران در کوتاه مدت به سود نسبتا زیاد و بدون ریسک می‌رسد و این را مرهون تصمیم درست و بجای بازاریابان خبره خود می‌داند(نه محصول برون سپاری شده‌ای که سالها دیگران روی آن زحمت کشیده اند). تا اینکه تعداد مشتریان و خواسته‌های بازار روزبه روز افزایش می‌یابد. بتدریج سازمان‌های دیگر هم متوجه وجود این نرم‌افزار خارجی می‌شوند و در پی بدست آوردن آن یک محیط رقابتی ایجاد می‌کنند و در نتیجه سهم بازار سازمان در اندک زمانی ناچیز می‌شود. در این بین سازمان که به پول کم‌ریسک عادت کرده و حالا سهم بازار و اعتماد تیم تولید را از دست داده، دوباره به فکر سازماندهی تیم‌های داخلی خود می‌افتد اما این بار با نگرشی پیچیده‌تر. سازمان بخاطر وجود گردش کار بالای نرم‌افزار برون‌سپاری شده اپراتورهای زیادی استخدام کرده و حالا بایستی این افراد را در کنار تیم تولید خود بگمارد. تیم تولیدی که همواره سه ماه دیر محصول خود را روانه بازار می‌کرده. سازمان پس از بررسی عملکرد شرکت‌های بزرگتر به فکر راه اندازی مفاهیم اسکرام بر اساس نیازهای خود نموده تا زمان و فهم درستی از محصولات برای همه بدست بیاید. با راه‌اندازی مفاهیم چابک و پیدایش نقش‌های جدید علی‌الخصوص مالک محصول فورا دستبکار می‌شوند و اپراتورها و بازاریابان و مصرف کنندگان محصولات برون‌سپاری شده را به این نقش می‌خورانند. نتیجه این امر جلسات متعدد برای رسیدن به فهم مشترک بین بازایابانی که تازه مالک محصول شده اند و تیم فنی‌ای که به محصول آشنا نیست، هست. اما این بار در زمان درستی پروژه ها تحویل داده می‌شود با این تفاوت که اگر در روش قبلی به یک کار شش ماهه با تاخیر سه‌ماهه در نه ماه تحویل داده میشد این‌بار بدون تاخیر در یک‌سال تحویل داده می‌شود اما مالکین محصول و تیم تولید هر دو از نتیجه کار راضی هستند و هر جا تاخیر پیش بیاید نفراتی به تیم برای جبران زمان تحویل به تیم اضافه می کنند. اما آیا سازمان نوپای کوچک هم با هزینه های چندبرابری باز هم راضی است؟!پرده سومبازاریابان و اپراتورهای محصولات برون‌سپاری شده قدیمی و مالکین محصول فعلی به همراه تیم تولید تمام سعی خود را برای تولید محصول خواسته شده به کار میبرند، محصول اولیه دلیور می‌شود اما همزمان افراد بیشتر برای نگهداری محصولات استخدام می شود. تیم‌ تولید مهارت‌های تی‌شکل خود را افزایش می دهد و تمام وقت خود را صرف تولید ویژگی‌های خواسته شده از طرف مالک محصول و همچنین مالک محصول نیازها را از بازار دریافت می نماید. در این بین مسله نگهداری و تحمل خطای سامانه‌ها پیش می آید مسله ای که در این مدت به سادگی فراموش شده است. مالک محصول تقصیر را گردن تیم تولید و تیم تولید هم تقصیر را بخاطر عدم گذاشتن وقت روی بدهی‌های فنی و زیرساخت به گردن مالک محصول می اندازند. سازمان دچار سردگمی شدیدی می‌شود، آدم‌های ذی‌نفوذ بازاریابی یکی‌یکی می‌آیند و تجربه خود از سازمان‌های بزرگ را برای حل این بحران پیشنهاد می‌دهند. مالکین محصول (مصرف‌کنندگان محصول برون سپاری شده) که تابحال فقط پوسته یک محصول تجاری را دیده‌اند به این فکر فرو می‌روند که اگر هر مالکی تیم تولید خودش را داشته باشد می‌تواند محصولی شاهکارتر از محصول برون‌سپاری شده تهیه نمایند و دوباره به بلندای افتخارات خویش برگردد، دریغ ازینکه واسطه‌گری و مصرف کننده‌ی یک محصول برون سپاری شده بودن، بسیار با تولید یک محصول و راه اندازی و پای کار بودن آن فرق دارد. اما سازمان با این موضوع موافقت می‌کند و در طی چندماه آینده تیم تولید و محصول استخدام‌های متعددی انجام می‌دهد. درین جولانگاه که بدنه بی‌اعتمادی در تیم‌ها نفوذ کرده افراد متخصص سازمان به سازمان‌های رقیب کوچ میکنند اما سازمان با شعار منتظر کسی نمیمانیم به راه خود ادامه می‌دهد و در پی کسب افتخارات جلو می‌رود.پرده چهارمپس از فرازونشیب‌های بسیار سازمان دیگر به چابکی قبل نیست. محصولات به کیفیت قبل نیستند اما زمان بندی آنها دقیق است. سازمان می خواهد بداند دلیل عدم چابکی چیست ولی نمی‌فهمد، پس دست به تعدیل می‌زند اما حجم کارکنان بسیار زیاد است و خداحافظی زیاد با کارکنان به بدنه و اعتبار سازمان لطمه می‌زند و سازمان دست به دامن مشاوران و محصولات منابع انسانی می‌شود ولی همچنان مانند سازمان معمولی به راه خود ادامه می‌دهد و دیگر از خلاقیت‌ها و چابکی‌های گذشته خبری نیست.نتیجه گیریبارها از این دست اتفاقات را در شرکت‌های کوچک و بزرگ تجربه کردیم و همیشه تقصیر را به گردن مدیران عامل و یا دیگران انداخته‌ایم و خود را مبرا از هر گونه نقصی دیده ایم اما هدف از بیان داستان این بود که سازمان‌های ما هنوز به بلوغ شرکت‌های خارجی نرسیده‌اند و هنوز ما کار تیمی را یادنگرفته به سراغ تقلید از دیگران می‌رویم. در مثال‌های بالا فراموش استراتژی کوتاه مدت برون‌سپاری، از بین رفتن اعتماد بین تیم‌ها و جایگزینی ترفیع عمودی به جای ترفیع افقی پرسنل سازمان و برون‌سپاری‌های متعدد زیرساخت‌های حیاتی یک سازمان، استخدام انبوه منابع انسانی باعث شد که سازمان از حالت چابکی به عدم تحرک دربیاید. من معتقدم در سازمان های فناوری محور کوچک امروز ما، تیم‌های کوچک بدون ساختار منجر به درآمد پایدارتر و بیشتر در بلند مدت می‌شود. شاید اگر زیاده‌خواهی های سازمان‌ها در کوتاه مدت به دست آدمهای غیرمتخصص این حوزه نبود، تیم ها با شوق بیشتر برای همان یک هدف در یک قایق کوچک، همگی برای رسیدن به ساحل پارو می‌زدند. شاید اگر بجای تکیه بر زمان‌دهی دقیق نرم‌افزار که امری بسیار غیرممکن برای وضعیت فعلی ما برای بازاریابان به تخصص و تجربه کاربری بهتر تکیه می‌کردیم، بدنه سازمان‌ها کوچک‌تر و چابک‌تر می ماند.</description>
                <category>آرش کرمی</category>
                <author>آرش کرمی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2019 01:30:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>