<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های F.S</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@thok</link>
        <description>fatima</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 00:09:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4135823/avatar/FlJGhu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>F.S</title>
            <link>https://virgool.io/@thok</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فاطیما _ 3</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D9%81%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D9%85%D8%A7-3-cleux37rqiy3</link>
                <description> ممنون میشم به این پست یک دید عاشق به معشوق داشته باشید که من خودشیفته به نظرم نیام 🤣                ولی خب این یک گفتی هست که خودِ الانم صحبت میکنه و خودِ قبلی مو مورد خطاب قرار میده .دوست داشتید دو پست فاطیما _ 1 و فاطیما _ 2 رو بخونید . این عاشقانه ای برای توست ..برای ستایش کردنت برای پرسیدنتبرای وصال ات برای دیدن دوباره لبخندت برای بوییدنت برای بوسیدنت برای دوباره زندگی کردنت برای در تو غرق شدنم تو از ابتدا از جنس این مردمان نبودی و کسی نمیدانستشاید هم میدانستند و به روی خود نمی اوردند تو از جنس لبخند بودی تو نور بودی و جز نور چیزی نمیدی تو چون نسیمی خوش بو در پگاه یک روز بهاری بودیتو ... خود معنای کلمه &quot;خاص&quot; بودی از هر نظر تو متمایز بودی تو در نگه دیگران عجیب بودی تو فقط برای خود بودی  و همه میدانستند که تو فرق داریهمه جز خودتو  من که آن زمان تو بودم و من و تو باهم من بودیم و حال که از تو دور شدم میتوانم چون دیگران از دور به تو نگاه کنم فاطیما تو تمامِ من بودیو هستی تو برای من به معنای زندگی هستیاصلا بدون تو جهان را برای چه بخواهم بدون تو حتی دیدن کوه های الپ هم زیبا نیست  بدون تو حتی لذیذ ترین غذای دنیا هم ذره ای خوشمزه نیستندبدون حتی بهترین هوای دنیا هم بشاش کننده نیست بدون تو باران عاشقانه نیست بدون تو خورشید ، تابان نیست بدون تو ستاره ای در اسمان شب نیست بدون تو فقط پوچی است نمیدانم نمیدانم تو افیونی مگر دختر ؟ نه تو افیون نیستی تو جانی تو تمام منی و تمام من نزد من نیست  ....اگر دیگری جای من بود چه میکرد ؟به خدا که سر به بیابان گذاشتن هم دردی را از این تن دوا نمیکند .فاطیما ...برنگشتی ...نگاهم میکنی اما ... برگشتی درکار نیست ناز داری آخر چه کنم دیگر پس به پیش جفت درخت های گیلاس مان برومن هم به آنجا می آیم به این امید که تورا با شکوفه ها بعد مدت ها ببینم .</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 01:24:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاطیما_2</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D9%81%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D9%85%D8%A72-hh5tvco00fpv</link>
                <description>نامه اول ، برای درک بهتر این نوشته اگه خواستید اونو بخونید .اومدی؟میدونم این که الان داری منو میبینی و من میدونم ، اومدن حساب نمیشهولی پیدا شدینهیعنی تو منو پیدا کردی ....ممنونم ازتفقط نرونمیخوام الان بهم نزدیک بشیبهت فشار نمیارممن هنوز برای بودن با تو خوب نیستمولی دور نشودر همین حد که حضورت رو حس میکنم کافیهفردا میخوام بهت یه هدیه بدماحتمالا خوشت بیادتورو یاد قدیم ها میندازهاون موقع ها که باهم بودیم ...میخوام بهت ثابت کنم من برای بودن باهات هرکاری میکنم ....میدونی که تک تک سلول های وجودم ، تمام روح ام تمام رشته های افکارم ، تمام احساساتم ...همه برای توعه ...تپش قلب من به خاطر توعهتا الان فقط به امید برگشتنت زنده بودمهربار فقط تو بودی که باعث میشدی لبخند بزنمیادته قدیم ها وقتی من و تو یکی بودیم چقدر خوش میگذشت ؟یادته انگار میتونستیم باهم تا ته کیهان بریم ؟وقتی که هیچ چیز و هیچ کس جلو دار ما و خوشحالی مون نبود ....وقتی بدون هیچ قید و بندی رها بودیموقتایی که شبا به ماه سر میزدیم و روزها به خورشید انرژی میدادیموقتایی که ستاره ها برامون چشمک میزدنوقتایی که تمام دنیای ما فقط خودمون بودیم و خودمون .من مشتاق تجربه کردن دوباره تک تک اون لحظاتمبهت ثابت میکنمکه چقدر میخوام برگردی پیشمفاطیما ...این نگاه و این سکوتت که انگار پر بغضه ، قلبمو به درد میاره ...ببخشیدببخشید عزیزممن بزرگترین معذرت خواهی رو به تو بدهکارم ....دوست دارم دوباره لبخندت رو ببینمبرای بغض الانت ، ببخشید ....دوستت دارم .امروز داشتم عربی میخوندم و با یه جمله خیلی قشنگ مواجه شدم ...&quot; اَخفَیتُ حُبَّکَ فی قَلبی سَنَوات طَویلة ولکِن دُموعی کانت تَجهَرُ بِها &quot;معنی : برای سالهای طولانی ، محبتت را در قلبم مخفی کردم اما اشک هایم آن را آشکار میکردند (لو میدادند)پ ن 1 : فاطیما اسم منه .پ ن 2 : مرسی که میخونید 💖 و ببخشید که زیاد نمیرسم به پست هاتون سر بزنم ، این روزا سرم خیلی شلوغ شده بعدا سر فرصت میشینم تک تک پست هایی که نخوندم رو میخونم ، قرار نیست نوشته های قشنگ تون رو از دست بدم 🤍🤍🤍</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 23:51:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وفاداری تا مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-i5fuxblfvdpp</link>
                <description>جسدش را در آب دریاچه درآغوش گرفته بود ... همان دریاچه ای که همراه او در کنارش مینشست و گاه دستانش را با خنکی اب دریاچه اشنا میکرد . سرش را روی قلبش گذاشت و سخت فشرد ... صدایش کرد ... بیا .. باید برویم ... بیا از اب بیرون برویم ... شب ها اب دریچه سرد میشود ... سرما میخوری ... بیا برویم یک جای گرمتر ...بیا خودم کمک ات میکنم .. می دانی در آغوش گرفتن جسد پسری هفده ساله ، چقدر درد دارد ؟ پسری که روزی همصحبت شب های تیره ات بود ... حال دیگر نیست .&quot;حق را انجام دادن و پذیرفتن رنجش ؛ چیزیست که با میل خود انتخاب میکنم نه آنکه از آن بهراسم&quot;&quot;اوم هونگ دو &quot;</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 02:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاطیما _1</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D9%81%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D9%85%D8%A7-1-bcf0tqy2fkuq-bcf0tqy2fkuq</link>
                <description>فرار نه ! من نیاز دارم پیدا بشممن گم شدمدرون خودمنهدرون خود بیگانه ام که با افکار بقیه پر شدهکاش میشد به خودم زنگ بزنم بگم ...&quot;الو فاطیما .... خودتی ؟ برگرد عزیزم ... برات لوکیشن میفرستم بیا پیشم &quot;کاش میشد یهویی یه دفعه ای پیدا شمکاش میشد برم درون خودمتو قلبمتو مغزمبگردم دنبال فاطیماهرچی غیر فاطیما هست رو بیرون کنمبزارم فقط فاطیما باشهکاش میشد رشته های پوسیده افکار بقیه رو از توی شیار های مغزم با دست های خودم بکشم بیرونلایه های تیره شده اطراف قلبم رو ازش جدا کنمریه هامو با اب زلال از گرد و غبار بقیه پاکسازی کنمبا دستمال و شیشه پاک کن ، قرنیه و عدسی و شبکیه چشممو از پرتو های بازتاب شده از بقیه تمیز کنماگه درون خودم پیداش نکردم ..کاش میشد به ماه و ستاره ها بسپارم از بالا دنبال فاطیما بگردنای ماه زیباندیدی فاطیما را ؟اگر دیدی اورابه او بگو که دلتنگم ...از فاطیما فقط یه تصویر محو موندهگذر ثانیه ها عذابم اورههر لحظه بدون اون عذابهکاش زمان متوقف میشد و میذاشت اول پیداش کنمنیاز دارم غرق بشممیگفت&quot;بگذار سقوط کنی اگر باید ...آنکه خواهی شد تورا خواهد گرفت &quot;شاید باید سقوط کنم تا فاطیما پیداش شه .1405/02/29</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 19:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس های جدید از مجموعه</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-mxmbh3uokrj3</link>
                <description>این پست یک سوءاستفاده ابزاری از ویرگول است . اینجانب کاربرد اصلی ویرگول یعنی &quot;نوشتن&quot; را نادیده گرفته و از این مکان جهت اشتراک گذاری عکس استفاده میکنم . امیدوارم عوامل ویرگول به دلیل عدم دسترسی به اینترنت بین الملل و عدم امکان استفاده از تلگرام این امر رو امری با مضامین بد تلقی نکنند . با تشکر . (#طنز)خب چند روز پیش رفته بودم مجموعه دوست داشتنیم . حالا درسته مجموعه قانونا برای من نیست ولی هست چون مطمئنم هیچکس به اندازه من اونجا رو دوست نداره و اینکه اونجا متعلق به اموزش و پرورشه و اموزش و پروررش هم متعلق به دانش اموزاست و منم هنوز دانش اموز حساب میشم (جمله ای از بزرگان ، جدی از یه بزرگی ، من نیستم ولی یه بزرگی اینو گفته ، حالا نه خیلی بزرگ ولی بزرگتر از من ) . یه چندتایی عکس گرفتم . دوستام هی گیر میدادن و مسخره میکردن که دیگه بسه و اینا واسه همین خیلی نشدن ولی چون دارن عشق و علاقه منو حمل میکنن ، قشنگ شدن . قبلا یه نیمکتی کنار این در قرمز کوچیکه بود . نشستن روش تو صبح های بهاری و خوردن قهوه داغ و لذت بردن از هوا واقعااا محشر بود . خدایی قشنگ نیست ؟؟؟ این سالن نسبت به اون یکی سالن مجموعه قدیمی تره ولی به نظرم رنگ بندی و وایبی که داره خیلی خیلی بهتره .اینم نمایی از خوابگاه قدیمی تر ، نمیدونید خوابیدن رو  تخت هاش سر ظهر چقدرررر حال میده ، بیست دقیقه بیشتر وقت نداشتیم برای خواب ولی اینقدر میچسبید و خوب بود که انگار 20 ساعت خوابیدی به خصوص وقتایی که با نسیم خنکی که از پنجره میومد تو از خواب پا میشدم . تاحالا با نسیم بهاری از خواب پا شدید ؟ترکیب رنگ های مجموعه عالی ان ! قرمز و زرد و بنفش با زنگ سبز درخت ها (+ نیسان آبی)وجود مجموعه و حضور توش باعث میشه واقعا احساس خوشبختی کنم ، وقتایی که میرم اونجا دلم نمیخواد برگردم خونه ، میتونم ساعت ها تو همون محوطه بمونم . دفعه بعدی که رفتم بیشتر اونجا وقت میگذرونم ، اونقدری که بیرونم کنن 😂</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;همه ی ما اینجا داریم تلاش میکنیم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-lkdii9uqgdsy</link>
                <description>خب نمیشه گفت معرفی سریال ، فقط حسی که نسبت بهش دارم رو مینویسم .&quot;همه ی ما اینجا داریم تلاش میکنیم&quot; دو قسمت اول سریال رو مخم بود !اذیت کنندهشخصیت اصلی شکست خورده با رفتار های محقرولیکم کمهمه چی فرق کردنه اینطوری که شخصیت اصلی از قسمت سوم یهو عوض بشوه و بزنه تو کار موفقیت های چشمگیر ... نهفقط انگار عمق سریال بیشتر مشخص شد که اون رفتار ها محقر نبودن که این سریال بیانی از زندگی واقعیه بدون هیچ اغراقی درواقع عین سیگار کشیدنهکه اگه یه ادم بی پول یه گوشه از خیابون بشینه و سیگار بکشه مردم میگن : همینان که جامعه رو خراب کردنولی اگه یه ادم پولدار و موفق بخواد سیگار بکشه ، براش فندک روشن میکنن حالا کاری نداریم که خود سیگار کشیدن فارغ از انجام دهنده اش چه جور رفتاری حساب میشه بسته به موقعیت ما ، رفتار های ما متفاوت برداشت میشن ادم های موفق که دیوونه بازی در میارن ، نابغه انولی ادم های بدبدخت حتی اگه نابغه باشن هم دیوونه بازی شون ، نبوغ تلقی نمیشه ... شاید بگن طرف مشکل ذهنی یا بیماری روانی دارهشخصیت اصلی یه کارگردانه که بعد بیست سال بودن توی این صنعت هنوز هیچ فیلمی نساختهتوی یه اموزشگاه نویسندگی کوچیک درس میده (من زیاد درجریان نیستم ولی تو این سریاله کارگردان ، نویسنده هم هست )شخصیت اصلی مرد یه بار به رئیس اموزشگاه گفت که حتی وقتی خیلی کارش گرفت و معروف شد ، بارم میره اونجا درس میده . چون اون هیچوقت تغییر نمیکنه !پس چیزی که بیماری روانی رو به نبوغ تبدیل میکنه ، تغییر شخصیت نیستموفق شدنه ! چیزهایی که گفتم برداشت های خودم بودم .اما این سریال پر از درسه ! پر از دیالوگ های قشنگ و مهمتر از همه ، قدرت و مهارتی از بازیگری رو توی این سریال دیدم که به جرعت میتونم بگم هیچ بازیگری در سطح کره جنوبی نمیتونه به این سطح برسه نقش اول مرد ، کو کیو هوان ، 44 ساله ...این مرد یه اثر هنری خلق کرد با بازی گریش و معیار های بازیگری رو توی کره جنوبی تغییر داد . نقشش واقعا سنگینه و کار هرکسی نیست و این بازیگر نه چندان معروف ترکوند . خلاصه سریال که توسط وبسایت ها ارائه شده : «همه ما اینجا تلاش می‌کنیم» یک سریال کره‌ای در ژانر کمدی تلخ و ملودرام است که حسادت، رقابت و فرسودگی روانی را در دل یک جمع دوستانه روایت می‌کند. این مجموعه با نگاهی واقع‌گرایانه نشان می‌دهد آدم‌ها حتی وقتی موفق به نظر می‌رسند، ممکن است درگیر جنگی پنهان با بی‌ارزشی و اضطراب باشند.هوانگ دونگ مان (کو کیو هوان) کارگردانی نوظهور و تنها عضو گروه معروف فیلم‌سازی «دِ اِیت» هست که هنوز اثری منتشر نکرده؛ اون تلاش می‌کنه تا در باتلاق احساس بی‌ارزشی غرق نشه. بیون اون آه (گو یون جونگ) تهیه کننده فیلم‌سازی چوی هست. به خاطر نقد های تند و تیزش برای فیلمنامه ها، با عنوان «تبر» شناخته می‌شه. عادت داره عصبانیت و ترس‌هاش رو توی خودش نگه داره.دوتا از دیالوگ های مورد علاقه ام از این سریال رو براتون میزرام ... واقعا ارزش خوندن داره و البته سریالش ارزش دیدن ...هر دوی این دیالوگ ها از زبان شخصیت اصلی مَرده .چند رو پیش یه اتفاقی برام افتاد ...توی یه جاده برفی تصادف کردمتک و تنهابرف روی ماشین رو پوشونده بودحتی نمیتونستم ماشین رو روشن کنمهوا منفی بیست درجه بودپس شروع کردم به تصور اینکه توی یه روز گرم افتابی امشنیده بودم جواب میدهو میدونی چی شد ؟واقعا جواب داد .تو هوای منفی بیست درجه شروع کردم به عرق کردنبا خودم گفتم وقتی با چند لحظه تصور کردن یه روز گرم اینطوری عرق میریزمپس بیست سال تصور برنده شدن و تمرین سخنرانیم موقع گرفتن جایزهگرد و غبار نیست نمیشه بره تو هوا بزار داستان این کت رو برات تعریف کنم اینی که اینجاست تو جنگ جهانی دوم حضور داشته این سوراخ گلوله رو میبینی ؟من لباس سرباز روسی ای رو پوشیدم که تو مرکز تاریخ جهان ایستاده بودجایی که گلوله ها از هر طرف دور و ورش پرواز میکردناین یه نماد از هدفم برای قدم برداشتن توی مرکز تاریخ خودمه !و البته اراده ام !پ ن : این پست بیشتر دلی بود چون کلا تو کار معرفی سریال نیستم و اینکه قبل خواب با عجله نوشتمش ، خوشحال میشم بخونید 🤍</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 03:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگداشت فردوسی</title>
                <link>https://virgool.io/IranianPoems/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-adfudq7ebinh</link>
                <description>امروز بیست و پنچم اردیبهشت ماه ، روز بزگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی است.اما چه شد که فردوسی ، فردوسی شد و شاهنامه را بوجود آورد ؟(متن زیر برگفته از این وبسایته . )کانال تلگرامی «دکتر محمدعلی اسلامی نُدوشن» بخشی از یادداشت مرحوم اسلامی ندوشن را در باب شاهنامه فردوسی به اشتراک گذاشت. اسلامی ندوشن نوشته است: هر زمانی اقتضایی دارد و چیزی می‌طلبد که مورد احتیاج است... در مورد شاهنامه یک چنین وضعی بود. در آن زمان ایرانی می‌خواست ترکیب تازه‌ای به زندگی خود ببخشد. شخصیت خود را از نو احیا کند و برای این کار دست به اقدام‌های متعددی زده بود؛ از جمله در آغاز تعدادی مقاومت‌های نظامی بود، در برابر دستگاه بنی‌امیه و بنی‌عباس که می‌خواستند ایران را در زیر تسلط خود داشته باشند. این‌ها هیچ‌کدام به نتیجه مطلوب که رهایی کامل ایران بود نرسید، گرچه ثمره‌هایی به بار آورد. بنی‌امیه به همت ایرانیان سرنگون شدند و همه سران آن‌ها نابود گردیدند و این تا حدی جواب «قادسیه» بود.خلافت آمد به دست بنی‌عباس که رفتار مساعدتری نسبت به ایرانی‌ها داشتند، ولی کشمکش ظاهر و پنهان در جریان بود و در واکنش قدرت‌های محلی، چون صفاریان و آل بویه نمود می‌کرد و حتی گاه خلافت عباسی را تا آستانه زوال پیش می‌برد. سامانی‌ها که ایرانی‌ترین و با ثابت‌ترین حکومت‌های ایرانی بودند با بغداد راه مماشات در پیش گرفتند و از این طریق فرصت یافتند که استقلال کشور را از طریق احیای فرهنگ ایرانی پایه‌ریزی کنند.مهم‌ترین واقعه در این زمان سر برآوردن زبان فارسی دری و نیرو گرفتن آن بود که بر اثر آن دور تازه‌ای در زندگی ایرانی آغاز گشت سیل آثار به نظم و نثر جاری گردید و به همراه آن آیین‌های دیرینه ایرانی جان گرفتند. سامانیان که نسبت خود را به بهرام چوبینه می‌رساندند، تمدن ایران بعد از اسلام را پی افکندند... آنگاه نوبت به فردوسی رسید که از حسن اتفاق همه عوامل مساعد در او جمع شد. مردی دهقان‌زاده از توس، توس یکی از شهر‌های فرهنگی خراسان، ناحیه ناآرامی بوده، محل برخورد عقاید ملی و دینی و هر دو تا حدی همراه با افراط. داستانی که نظامی عروضی درباره آن مذکر توس آورده که مانع از دفن جنازه فردوسی شد، نشانه تعصب گذشت‌ناپذیری است. در عین حال روح ملی و ایران‌گرایی در همین شهر دامنه‌ای داشته. شاهنامه ابو‌منصوری به نثر که ترجمه خدای‌نامه عهد ساسانی بود و به فارسی دری درآمد، پایه کار قرار گرفت. همین مانده بود که آن را به شعر درآورند تا بتواند در درون مردم جا بیفتد.ایرانی می‌خواست باور داشته باشد که هنوز زنده است. تنها خاکستری روی این آتش‌گرفته بود، فردوسی آمد و این خاکستر را کنار زد، ایرانی در زیر تسلط عرب اموی و عباسی «عجم» شده بود، او می‌خواست دوباره ایرانی باشد و شاهنامه این امکان را برای او فراهم کرد.فردوسی جواب‌دهنده به ندای مردم زمان بود، چون چشمه‌ای از قعر ضمیر ایــرانی جوشید، زیرا ایرانی خود را محکوم به زنده‌بودن می‌دید، به ناگهان شاهنامه مانند صبح بر کاروان گمشده‌ای سر برآورد. فردوسی احساس کرده بود که این کتاب برای قوم ایرانی ارزش حیاتی دارد بنابراین همه زندگی خود را بر سر آن نهاد، زیرا ایمان داشت که کاری است کارستان و سرنوشت یک ملت را رقم می‌زند. شاهنامه در شرایطی پدید آمد که نموداری از زنده بودن قوم ایـــرانی باشد.امروزه شاهنامه به شیوه های مختلفی خونده میشه که از جمله اونها &quot;نقالی&quot; هست . اولین بار کلاس پنجم ابتدایی بودم که مربی پرورشی مدرسه مون به خاطر صدا و فعالیت هایی که توی حوزه مجری گری و دکلمه خوانی داشتم ، بهم پیشنهاد داد که هنر نقالی رو امتحان کنم . خودآموز با دیدن چند اجرا از نقال های معروف از جمله استاد خوشحال پور عزیز و خانم بهاره جهاندوست شروع به یادگرفتن نقالی کردم . خوندن اشعار و داستان های شاهنامه برای اولین بار مثل ماجراجویی توی افسانه ها بود . شگفت انگیز .حیرت اور ... با هر شخصیت شاهنامه انس میگرفتم و مدتها راجب شون فکر میکردم . اولین اجرای من ، نقل داستان بیژن و منیژه بود . اون زمان بیشتر اجراهای دانش اموزی حول محور رزم رستم و سهراب و داستان زیبای گردافرید و سهراب بود و من نمیخواستم نقلی که اجرا میکنم شبیه به نقل کسی باشه . بعد از اون توی دوران راهنمایی برای اینکه خودمو به مسابقات برسونم مجبور بودم توی مسافرت و از وقت های استراحتم برای تمرین کردن بزنم و توی دوران دبیرستان هم تمرینم به حداقل رسید . اما در این بازه افتخار اجرا کردن در صحنه های مختلف و درحضور افراد و اساتید زیادی رو داشتم که فکر کردن به اون روزها و اون لحظات برام دلنشینه .دوست داشتم شعری رو به اشتراک بزارم باهاتون که میگن از فردوسیه اما در نسخه کنونی شاهنامه اثری از اون نیست و برخی میگن که شاهنامه الان دستخوش تغییرات و سانسور شده .. فکر نمیکنم اگه اونو بنویسم پستم تایید بشه .... ناچارم به شعر دیگه ای اکتفا کنم .یکی از شعر های مورد علاقه ام که توی اجراهای کوتاه و یا سر کلاس میخوندم ...ندانی که ایران نشست منستجهان سربه سر زیر دست منستهنر نزد ایرانیان است و بــسندادند شـیر ژیان را به کسهمه یک دلان اند یزدان شناسبـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراسدریغ است ایـران که ویـران شودکنام پلنگان و شیران شـودچـو ایـران نباشد تن من مـباددر این بوم وبر زنده یک تن مبادهمـه روی یکسر بجـنگ آوریـمجــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریمهمه سربه سر تن به کشتن دهیماز آن به که کشـور به دشمن دهیم</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 15:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه پوشی که لبخند میزد .</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-tx4noyfrptzr</link>
                <description> بر اساس واقعیت ...زمستان سردی بود و آثار برف در گوشه کنار خیابان ها دیده میشد . چند روزی بود که دخترک نفسی تازه نکرده بود . اتاق بوی ملایم دارو میداد و آثار باقی مانده از مسکن ها بر روی میز دیده میشد . بعد از چند روز طاقت فرسا گویا بالاخره جسمش کمی از دردی که هربار جانش را به لبش میرساند رهایی یافته بود . کاپشن آبی رنگش را به تن کرد و روسری گرم کوچکی را به سر کرد و از خانه بیرون رفت. ساعت از نه شب گذشته بود و در آن شب زمستانی سرد ، جز اندکی در خیابان شلوغ شهر کسی پرسه نمیزد . صورتش از سرمای شدید بی حس شده بود ، دستانش را مشت کرده و محکم در جیب های کاپشنش نگه داشته بود . به چه می اندیشید ؟ شاید به رهایی ... ذهنش از درد جسمانی اش آنقدر فرسوده شده بود که توانایی اندیشیدن هم نداشت و تنها رهایی میخواست . صورتش را بالا اورد تا سورت سرمای زمستان را با تمام وجودش احساس کند هرچند  آن سرما در مقابل با سوزی که از قلبش می وزید حتی حائز اهمیت هم نبود . هرچه جلوتر می رفت تعداد ادم های در خیابان کمتر می شدند . کمی جلوتر احساس کرد که فردی آشنا را دید . دبیر مدرسه اش بود . دبیر ، دخترک را در آغوش گرفت و حالش را جویا شد . آن آغوش کمی اورا از آن جو خفقان اخیرش دور کرد و برایش یادآور جهان بیرون بود . به راهش ادامه داد . به آخر خیابان رسیده بود و دگر جز محدود ماشین هایی که با سرعت از خیابان میگذشتند کسی نبود و باید برمیگشت . ساعت از ده شب هم عبور کرده بود . در انتهای خیابان و نزدیک میدان در آخرین کوچه از آن خیابان ، در ابتدای آن کوچه  تاریک ، پسری با لباس های مشکی ایستاده بود ، بدون آنکه جنبشی از او سر بزند . نگاهش به چهره پسر خیره ماند . در اولین لحظه ای که چشمانش به چشمان پسر خورد پسر شروع به لبخند زدن کرد . لبخندی که گویی از عمق وجودش می آمد ، لبخندی که گویی از جنس دلتنگی بود و نه از جنس هوس .دخترک محو در لبخند پسر شد .انگار که آن لبخند ، یخبندان قلبش را ذوب کرده و قلبش را لمس کرده بود. هرگز پیش از آن اورا ندیده بود و از این موضوع اطمینان داشت اما چرا آن چهره آنقدر برایش آشنا بود ؟ چرا پسر به او لبخند میزد ؟ تمام آن برخورد شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود اما برای دخترک گویا زمان در آن ثانیه ها متوقف شده بود تا به  او فرصت خوب دیدن پسر را بدهد و نیز به لبخند پسر ، فرصت نفوذ را . تا اخرین لحظه ای که میتوانست چشم در چهره پسر دوخت و بی آنکه متوجه شود وارد خیابان دیگری شد . راه برگشت به خانه از آن طرف نبود و باید حتما دوباره از آن خیابان برمیگشت اما نمیخواست دوباره با پسر مواجه شود . انگار آن گرمای لبخند پسر بیشتر از احساس خوب برایش ترس به همراه اورده بود . ترسی به دلیل گنگ و ناشناخته بودن ... در آن خیابان جدید ، چای خانه ای هنوز در آن وقت از شب باز بود . به داخل رفت و کمی گرم شد و برای عادی سازی شرایط یک شیرقهوه بیرون بر سفارش داد . دقایقی طول کشید ، شاید کمی بیشتر از ربعِ ساعت . با خیال راحت از اینکه پسر رفته قدم در مسیر برگشت به خانه نهاد . هنوز در فکر آن لبخند بود ودر فکر آن پسر تنها که در آن تاریکی ایستاده بود ... نزدیک مکان ملاقات شد با چهره ای شاید اندوهگین و پشیمان از اینکه وقت کشی عمدی او موجب عدم دیدن دوباره آن لبخند شده بود به آن کوچه نگاه کرد . چشمانش از حیرت باز شده بودند و تعجب صورتش را در خود گرفت . پسر هنوز آنجا بود . در آن سرما ، تنها در تاریکی و یک سیگار  در بین دستان و لب هایش گذاشته بود . چشمش به دخترک خورد ، سیگار ر بدون انکه استعمال کند با نرمی خاصی از روی لب هایش برداشت و با شوقی عجیب دوباره به دخترک لبخند زد . تمام وجود دخترک پر از ابهام شده بود ابهامی که عجیب حس گرما میداد ، اینبار لبخند شوق زده پسر علاوه بر حسی آشنا ، غمی دردناک را به دختر میرساند . قلبش مدام به او میگفت که جلو برود و از او پرسد که کیست ؟ که چرا انطور لبخند میزند ؟ و عقل گفت که دیوانگی است ! امان از عقل .. امان ... بازهم ثانیه ای را از دست نداد و تا اخرین لحظه به چشمان و لبخند پسر خوب نگاه کرد . در ادامه مسیر دیگر چیزی را نمی دید . جز آن لبخند ... بارها برگشت و به عقب نگاه کرد و حتی خواست که دوباره به آن مکان برگردد اما دیر بود . باید به خانه برمیگشت . تمام مسیر برگشت را به پسر سیاه پوش ولبخندش فکر میکرد بدون آنکه بتواند جواب هیچ یک از سوالات ذهنش را پاسخ بدهد .                                                به راستی ، آن پسر که بود ؟تنها در آن گوشه تاریک و خلوت خیابان چه میکرد ؟چرا در آن سرما ، تمام آن مدت را در تاریکی سپری کرد ؟چرا به دخترک ان گونه عمیق لبخند میزد گویی که از قبل دختر را میشناسد و حال یک آشنای قدیمی دیده است ؟ چرا چیزی نگفت ؟چرا دخترک باید او را میدید ؟ و سوالاتی که که هیچ گاه پاسخ داده نشدند تا ابد در یک گوشه خلوت و تاریک و گرم از قلب دخترک دفن شدند . مرموز بود مثل یک گربه سیاه</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 01:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>48 ساعت غذانخوردن چطوریه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/48-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-h8bj1xpatp43</link>
                <description>تجربه من از دو روز غذا نخوردن :مواقعی که استرس تصمیم به خودنمایی در بدنم میکنه و نه در قلبم بلکه در دستگاه گوارش ام سکونت میکنه علائم خاصی رو به همراه خودش میاره از جمله از بین رفتن اشتها و نپذیرفتن هیچ گونه ماده جامدی در نیمه ابتدایی لوله گوارش .سشنبه صبح از خواب بیدار شدم و به دلایلی اون روز کمی(بیشتر از کمی مسلما) دچار استرس شده بودم تا ظهر نتونستم چیزی بخورم ظهر به اجبار مامانم دو قاچ از پرتقال های خورد شده رو خوردم و بعد از اون حتی اب هم نخوردم روز تموم شد و شب قبل خواب احساس گرسنگی کردم و مامانم (با نگرانی بسیار) برام غذا اماده کرد اولین لقمه از غدا همین که وارد لوله گوارش شد دید که استرس جایی برای هیچ چیز دیگه نذاشته و مجبور به برگشت شد .بله ، گلاب به روتون ، بالا اوردم . (●&#039;◡&#039;●) و با شکم گرسنه خوابیدم .صبح روز چهارشنبه (امروز)که از صبح زود مشخص بود قرار نیست فرجی رخ بده با شکم خالی شروع به درس خوندن کردم .ساعت 10 صبح بود که مامانم برام تخم مرغ اب پز اورد .... ورود این ظرف مبارک به اتاق و رسیدن بوی فوق العاده لذت بخشش به مشامم باعث حجوم به سمت روشویی شد .دروغ چرا والا به خودم شک کردم نکنه مریم مقدس شدم ... حداقل خدا باید اطلاع میداد قبلشولی خب مریم مقدس نشده بودم .وقت ناهار رسید و ناهار واقعا جذابی داشتیم امروز . مامانم چون غذا نخورده بودم حسابی وقت گذاشته بود برای ناهار با کلی مخلفات ولی امان از من ِ ناسپاس که نتونستم بخورم .مامانم که از دیروز نگرانه فقط داره قرص مکمل و یه سری دمنوش بهم میده که یه وقت نمیرم حالا هم درحالی دارم مینویسم که شام جلوی رومه و فکر میکنم یک ساعتی هست اونجاست ...به طور دقیق بخوام بگم دقیقا 48 ساعته به جز 2 تا قاچ پرتقال چیزی نخوردم (اگه قرص و دمنوش رو حساب نکنیم)شاید واستون سوال باشه که علائم جانبی دو روز غذا نخوردن چیه ؟دور از جون شما شبیه مِیت شدم .درحالت عادی رنگ به روم نیست و الان شبیه گچ شدمدارم فکر میکنم فشار خونم چقدر اومده پایین🤣(احتمالا 6 هست دیگه)سر درد عجیبی هم دارم و احساس خستگی شدید و عدم توانایی خوابیدنچشامم انگار میخوان از حدقه بزنن بیرونفکر کنم با این روند پیش برم تبدیل به زامبی بشمبعد میام از تجربیات زامبی بودن مینویسمراستیادم ها چند روز بدون غذا زنده میمونن ؟حالا من چون اب و مکمل و دمنوش میخورم فکر کنم بیشترر زنده بمونم .دلم برا این مدت که روزی 4 وعده غذا میخوردم تنگ شده (قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ... هی)حالا که تا اینجا اومدید یه چند بیت شعر قشنگ مهمون تون میکنم .این عکس هم جایزه پستتو چه دانی که پسِ هر نگه ساده من ...چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی است ؟&quot; اخوان ثالث &quot;عشق ها می میرند ، رنگ ها رنگ دگر میگیرند ...و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ ؛ دست ناخورده به جا می مانند .&quot;اخوان ثالث&quot;شاید آن روز که سهراب نوشت ... تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ...خبری از دل پر درد گل یاس نداشتباید اینگونه نوشت ...هرگلی هم باشیچه شقایق ، چه گل پیچک و یاس ... زندگی اجباریست&quot;ناشناس&quot;من از عمق زیاد میترسم ولی وقتی استرس دارم تصور میکنم شبیه به این عکس دارم تو دریا غرق میشم و جالبه حسش ترکیب حس ترس ، استرس و یکم آرامش</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانی که حامل آرامش بود</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-sovcckpdodkt-sovcckpdodkt</link>
                <description>هوا خنک بود و خیابان اصلی شهر شلوغ و پر سر و صدا ، بدنم از خستگی رفت و آمد و های دو روز اخیر درد میکرد و مغزم پر بود از افکار آزار دهنده . آنقدر درگیر جسم و ذهنم بودم که یادم رفته بود اردیبهشت هست و هوا چقدر خوب است ، قدم هایم هر لحظه تند تر میشدن و فقط به دنبال رسیدن به خانه بودم . همان طور که از زیر درختان بهاری که با نسیم شبانگاهی می رقصیدند قدم بر میداشتم ، جوانی نظرم را جلب کرد ... البته نمیدانم شاید جوان هم نبود .. به قد و قواره اش که میخورد در دهه بیست سالگی اش باشد ، چهره اش را هم که ندیدم ! کتش را در دستش گرفته بود و گویا جلیقه ای بافتنی به تن داشت .. مطمئن نیستم درست ، چشم هایم خیلی یاری نمیکردند . جوان آهسته راه میرفت و آرامش عجیبی را با خود حمل می کرد ، موهای کوتاهی هم داشت .سرعت راه رفتن من آنقدر زیاد بودم که اگر آنگونه ادامه میدادم در کمتر از بیست ثانیه از او جلو میزدم ... پرچمی سبز رنگ که رویش نوشته شده بود &quot;یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها &quot; از جایی اویخته شده بود ، جوان دستش را بلند کرد و به پرچم کشید و سپس دستش را به سر و رویش کشید ، نفهمیدم چرا اما ناگهان سرعتم را کم کردم . به پرچم که رسیدم دستم را بلند کردم ، دستم به پرچم رسید و خوشحال شدم سپس مانده بودم با این دستم که به نام مبارک حضرت زهرا (س) متبرک شده است چه کنم که آن را روی گونه ام گذاشتم . نمیفهمیدم دارم چه میکنم ! بعد از اندکی ایستادم تا فاصله ام با جوان زیاد شود و سپس قدم هایم را با قدم های او هماهنگ کردم به گونه ای که یک فاصله ثابتی میانمان باشد ، عجیب بود همه چیز عجیب بود ، آن قدم های نرم و آن جوان رعنا که با نهایت طمانیه راه می رفت و منی که بی دلیل به دنبال او بودم . گویی آرامشی که سالها از آن محروم بودم را او همراه خود حمل میکرد .... دیگر نه کوفتگی بدنم و نه افکار مزاحمی وجود نداشتند ، من بودم و آن آرامشی که آرام قدم میزد .... یعنی کجا می رود ؟ به چه فکر میکند ؟ اصلا چرا باید به پرچمی که بالاست نگاه کند و روی آن را بخواند ؟ چرا اینقدر آرام راه می رود ؟ چرا من دارم دنبال او می روم ؟ هیچ چیز نمیداستم و فقط از دنبال کردنش و لذت بردن از آرامشی که با خود حمل میکرد لذت میبردم .. هرازگاهی گمان میکردم که متوجه من شده است ولی فاصله میان مان زیاد بود و بعید است ولی باز هم گویی فهمیده بود .به جایی رسیدم که می بایست مسیرم را عوض کنم و به خانه بروم اما اینکار را نکردم .. نمیدانم چرا اما انگار بدنم همکاری نمیکرد ، یک لحظه که داشتم به مسیر خانه نگاه میکردم ؛ جوان را گم کردم دویدم که ببینم کجا رفته ، داشت از چهارراه عبور میکرد و به آن طرف خیابان می رفت، من هم باید همان طرفی میرفتم اما میدانستم که بعد از چهار راه راهمان مطمئنا جدا می شود ، باید به خانه بر میگشتم . جوان بدون توجه به اینکه چراغ هنوز قرمز نشده است و ماشین ها با سرعت زیاد حرکت میکنند با همان ارامش خیال و همان قدم های نرم از چهار راه عبور میکرد ، یاد خودم افتادم که حتی وقتی چراغ قرمز است هم دوان دوان از خط عابر پیاده رد میشوم ... طبق معمول منتظر قرمز شدن چراغ شدم و همزمان به جوان نگاه میکردم درست حدس میزدم مسیرمان دیگر جدا شده بود انگار ان طرف که او میرفت مرزی داشت که برای عبور می بایست مقدار زیادی آرامش عوارضی بدهی که من نداشتم .در مسیر وقتی میدیدم که گام هایم بدون توجه به من به دنبال او میروند با خود فکر کردم که حتما حکمتی دارد و من نمیدانم ... هنوز هم مطمئن نیستم اما آن جوان به من یک تلنگر زد ! تلنگری از جنس آرامش ! گویی آن قدم ها به من میگفتند : هی دختر ! به کجا چنین شتابان ؟ لحظه ای آرام باش ، آرام قدم بردار ، لحظه ای کمتر در آن انبوه فکر غرق شو و کمی به دنیا توجه کن .می دانم که مغزم پذیرای این حرف ها نیست پس تنها قدردان آن چند دقیقه کوتاه ارامش هستم .مثل یک شب بهاری</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 21:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخونه به سبک کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-grbpvrt5q7zu</link>
                <description>مدتیه که ذهنم در عین شلوغ بودن پوچه هرچند حرف برای گفتن زیاده اما نمیخوام به مشکلات و سختی ها با نوشتن پر و بال بدم که یه وقت فکر کنن خیلی برام عزیزن و قصد رفتن نداشته باشن . پست های بچه ها رو میخونم ولی به طرز عجیبی قسمت کامنت ها برام بالا نمیاد و نمیتونم هم کامنت بزارم !!! برای خوندن کامنت ها مجبورم از اکانتم خارج بشم و بدون ورود به اکانت کامنت ها رو بخونم ... نمیدونم دلیلش چیه !راجب چالش کتابخونه دیدم و واقعا خوشم اومد جالب بود ، تعداد اندک کتاب های غیر درسیم که یه توی یه قسمت از کمد لباسیم دارن خاک میخورن هی میگفتن بیا از ما بگو ... ولی خب بچه های خوب و کم توقعی ان و راحت گول میخورن و تونستم با وعده الکی اینکه وقتی بعد کنکور کلی کتاب جدید گرفتم از همه شون عکس بزارم ، آروم شون کنم . از اون طرف حجم انبوه کتاب های درسی که اشراف زاده های اتاق ان با پرو رویی دستور صادر کردن که از اونها بگم . حتی فرمول بیست های یازدهم هم از ته کمد زیری میز داد میزدن که ماهم هستیمااا !!! اما خب رئیس من بودم و به همه شون گفتم نه . آخه مثلا بیام بگم خب ایشون که میبینید کتاب جامع آی کیو زیسته ، تعداد تست هاش برای هر فصل و پوشش دهی مباحثش عالیه ، پیشنهاد میشه حتما جز منابع اصلی تون باشه ! یا مثلا از موج آزمون شیمی میذاشتم و راجب اینکه چقدر درسنامه جمع بندیش خوبه میگفتم ؟ البته خب حقیقتا دلم میخواست از نردبام ریاضی دهم بزارم و راجب خاطرات قشنگمون بگم ولی کتابای زیست یکم قلدرن ممکن بود بعد اذیتش کنن ، همین طوریشم کنار هم نمیذارمشون که یه وقت اون جلد چاق پاسخنامه زیست جامع این طفلکو له نکنه ... حالا قید بقیه کتاب کارا رو بزنیم ، جزوه ها هم یکم زیادی پرو شدن ، فکر میکنن چون یه قفسه و نصفی جا گرفتن میتونن حرف بزنن ... این وسط البته یه قدردانی ویژه دارم از کتاب های مدرسه ام که هیچوقت هیچ ادعایی نداشتن به خصوص کتاب های سال دوازدهم که از تنبلی زیاد حتی زحمت فنر کردن شون هم به خودم ندادم البته به غیر از زیست ، این کتابه زورش از من ِ رئیس هم بیشتره . تازه زیست دوازدهم امر کرده بود که حتما فنر رنگی سفارشی آبی براش بزنم که با جلدش ست بشه و چون میخواست اندامش طبق معیار های زیبایی چین باشه اجازه نداد برگه اضافه بزنم بین صفحات و حکم صادر کرد که نکات اضافه رو توی کلاسور وارد کنم . چیکارش کنم دیگه زیسته ! ولی کاش یکم از ریاضی یاد میگرفت ، کتاب درسی ریاضی دهم علنا یه ابزار برای شمشیر بازی توی مدرسه بود ، خودش میدونست به درد نمیخوره و با تمام وجودش موقع شمشیر بازی تلاش میکرد ، آثار زخم هایی که از اون موقع برداشته هنوز به تنش مونده و الانم ته ته کمد زیریه و هیچوقت هم هیچیی نگفت . یهو یاد فرمول بیست های عمومی دوازدهم افتادم ، این بنده خداها اینقدر ازم میترسن صداشون هیچوقت در نمیاد و خودشونو زیر کتاب درسی های مدرسه قایم میکنن به خصوص فرمول بیست ادبیات ، آخه هر بار که بازش میکنم کنارش جزوه دبیر مون هم باز میکنم و هی با خودکار قرمز خط میکشم رو یه سری مطالبش و مینویسم &quot;اشتباهه !&quot; اونم روش نمیشه چیزی بگه و تن به خودکار قرمز خوردن میده حالا اگه زیست بود رسوای دو عالمم میکرد . همینجوریشم زیست جامع سر اینکه برای مباحث پایه روی آی کیو و نشر الگوی تک پایه تمرکز کرده ام و تست های ایشونو یکی در میون زدم روزی صدبار غر میزنه حالا فکر کنید خودکار هم بکشم توش ... خداروشکر به آی کیو فیزیک بدبخت که تعداد تیک های کنار سوالاش (به معنای حل شده) زیاده حسادت میکنه وگرنه نمیذاشت با مداد هم کنار سوالاش تیک بزنم ... حرف از فیزیک شد ... این کتاب خدا زده رو اینقدر فنر بندیش نکردم که به چهار قسمت مختلف تقسیم شد و کارش به اورژانس کشید ... از چرت و پرت هایی هم که با ماژیک روی جلدش نوشتم که بهتره چیزی نگم ... دارم کاملا محسوس از شیمی چیزی نمیگم اینقدر که تو دل نرو عه هرچی بخونیش کمه و همیشه هم غر میزنه که چرا به اندازه زیست بهش اهمیت نمیدم (البته در غیاب زیست وگرنه اگه زیست بفهمه خون به پا میکنه) . جرعتم ندارم بهش بگم عزیز دلم ضریب جنابعالی 9 عه ولی زیست ضریبش 12 عه چون شنیدن این جمله در کسری از ثانیه موجب افت شدید درصد های شیمی میشه . به کل فراموش کردم راجب مارکوپولو (شامل کنکور های سال های گذشته) بگم ، یک عدد فرشته که دلم نیومد بزارمش توی این هیاهو و یه جای امن نگهداری میشه و کلی هم پوشه و برچسب و خدمات رفاهی جداگونه و البته محرمانه بهش تعلق گرفته که امیدوارم زیست نفهمه ، از ترس اینکه یه وقت بقیه بفهمن ، هرگونه ارتباطی رو بین شون قطع کردم و حتی نکات مارکوپولو رو توی کلاسور نکات نمینویسم که یه وقت بویی نبرن بقیه کتاب ها . این اخر کاری هم بزارید یکم از ای کیو جامع ریاضی بگم که فقط سر اینکه چاپ سال قبله بنده خدا هیچی نمیگه البته تا قبل اینکه بازش کنی ، یه سری سوال های علامت دار بنفش رنگ (رنگ عشق) داره که از شدت دلبریش(شما بخونید سختیش) ادم رو به جنون میرسونه ولی بازم چون ریاضیه ، عزیزه .حالا که تا اینجا گفتم بزارید در گوشی راجب یکی از کتاب های غیر درسیم هم بگم ؛ کتاب آینه در آینه که مجموعه از اشعار شاعر عزیز هوشنگ ابتهاجه ، این کتاب یه هدیه بود که برای یه نفر گرفتم ولی چون هیچوقت دیگه همدیگرو ندیدیم ، نشد کتاب رو بهش بدم و خودم صاحبش شدم ، یکی از شعر هاشو نوشتم رو برگه (بابام نوشته ، خط من تعریفی نیست ) و چسبوندم به میزم که البته باید بگم شاهد اعتراضات زیادی از طرف مجموعه نکات اشراف زاده ها بودم که با جدایی جغرافیایی از شدت تنش ها کم کردم .مارکوپولو با برچسب های ویژه (بالا سمت چپ)جنگجوی جاودانه با زخم های فراوانشعر برگزیده و خط پدرنمای جلویی کمد زیری میز و تنها زیستی که بهش ظلم شدهاینم محل سکونت اشراف زاده هاپ ن 1 : خیلی زیاد شد بچه ها ، شاید باورتون نشه ولی اصلا قرار نبود اینقدر بنویسم یهویی هی کلمات اومدن و تازه از خیلی چیزا فاکتور گرفتم و نتیجه این شد .پ ن 2 : کسی میدونه چرا کامنت هام این شکلی شده ؟ </description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 21:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی | از گرسنگی تا گفت و گو با خدا و یه سری عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-oovwou7zndqk</link>
                <description>یه مدته هرچی میخورم سیر نمیشم ، شده روزی چهار وعده در روز و باز اخر شب با صدای معده عزیز که داره میگه &quot;غذااااااا&quot; میخوابم ، امروز رفتم خودمو وزن کنم ، فکر میکردم توی این دو هفته (شایدم بیشتر) که اینهمه غذا خوردم باید دیگه یکم وزن اضافه کرده باشم و در کمال تعجب ، یک کیلو کم کرده بودم . دایی عزیزم هر وقت میبینمتم بهم میگه &quot;ای برادر تو همان اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای&quot;عصر برای یکم هوا خوری رفتم تو پارک نزدیک خونه مون ، البته شب بود دیگه ، هوا هم تاریک بود هم نبود . نسبت به تابستون پارک خیلی خلوت تر بود ولی بازم صدای بچه ها میومد که تو محوطه بازی داشتن بازی میکردن و طبق معمول یه سری پسر جوون اون دور و ور بودن . وقتی پارک خلوته حس افسردگی داره و وقتی شلوغه حس معذب بودن ولی امروز خیلی خوب بود ، تعداد کافی و مناسب ، متعادل بود . یه تیکه ای پیدا کردم که اطرافش تا شعاع شاید 30 متری کسی نبود و روی چمن ها دراز کشیدم به اسمون خیره شدم . به لطف چشمای خیلی تیزم حتی با عینکم نمیتونستم درست ستاره ها رو ببینم ولی ابهت اسمون به وضوح مشخص بود . دستمو بلند کردم .چقدر ما کوچیکیم. هرچقدم تقلا کنم به اسمون نمیرسم. چطور میشه به اسمون رسید جدی ؟افکارم حتی به هم دیگه هم امون موندن نمیدن . این میاد یکی دیگه میاد هلش میده که خودش بیاد بعد باز قبلی میاد بعد حالا یکی جدید اضافه میشه هی دعوا میکنن منم هی نگاشون میکنم . امروز توی پارک همینطور که هی نگاشون میکردم یهو یه فکری اومد تو ذهنم که بقیه رو بیرون کرد . یعنی خدا هم همینطوری به ما که داریم جَدَل میکنیم نگاه میکنه ؟گفتم بزار از خودش بپرسم ...رک پرسیدم : جالبه ؟ دیدن من و همه ادم ها که واسه یه سری چیز هایی ، که حتی اگه بهشون برسیم بازم دستمون به آسمون نمیرسه ، داریم اینقدر خودمونو عذاب میدیم ؟ از اون بالا دیدن مون چطوره ؟بهم گفت : خودت که میدونی فقط بالا نیستم ، درون توهم هستمگفتم : میدونم ولی بازم این به این معنی نیست که از بالا بهمون نگاه نمیکنیگفت : برو خونه دیگه داره دیر میشهگفتم : خیلی خب هرچی بهم بگی من باز نمیفهمم منظورتو پس بزار یه چز دیگه بپرسم ؛ چطوری میتونم دستمو به اسمون برسونم ؟ باید بمیرم ؟ یعنی روحم باید جدا بشه از بدنم ؟گفت : وقتی زمانش رسید فقط دستتو دراز کنگفتم : زمانش کیه ؟گفت : خودت که میدونی . چرا میپرسی ؟(جهت شفاف سازی ، زمان مناسبش زمان مرگ و بعد از اون نیست )بعدش فهمیدم خدا از اون بالا بهمون نگاه نمیکنه ، همین پایینه ، تو وجود مون و شبای سخت اگه ازش بخوایم ، میاد و سرمونو نوازش میکنه تا خواب مون ببره .یه سری عکس دارم که قبلا از پینترست دانلود کردم براتون میزارم ، دوست داشتید ببینید .اینم خودمم ، وقتی تازه چت بات ها اومده بودن به بینگ گفتم اینو برام درست کرد (حدود 3 سال و 3 ماه پیش)پ ن : وارد ماه مِی شدیم . </description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 01:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار مجموعه</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-k4w6h82wnwjc</link>
                <description>درخت های یاس شکوفه داده اند و عطر مست کننده شان تمام حیاط مجموعه را پر میکند ، با رنگ یاسی گلبرگ هایشان زیر نور آفتاب برایم خود نمایی میکنند ، انگار میدانند چقدر منتظر دیدارشان بودم و حال زیبایی و عطر شان را به این منتظر با کمی چاشنی ناز هدیه میدهند . گل های زنبق هنوز گل نکرده اند و گرمای بیشتری می طلبند برای رخ نمودن گل های بنفش رنگ شان ، هنوز گلبرگی که از سال گذشته از آنها به یادگاری برده ام را دارم و هربار مرا یاد آن اردیبهشت میندازد . آه اردیبهشت ... به یقین که تو از جنس بهشتی ، زیبا و شاعرانه ... ای کاش تمام شاعران برای تو شعر می سرودند و تمام هنرمندان و نقاشان فقط از تو میکشیدند که تو شعر و نقاشی دوست داشتنی خدایی .از درخت چغاله مجموعه نگفتم ... در قسمتی از مجموعه است که امسال کسی معمولا آن طرف ها نمیرود و خوشا به حال من که زیر سایه اش و با عطر بهار تمام لذت وجودش را از آن خود میکنم ، چغاله هایش لذیذ ترین میوه های جهان اند ... در اردیبهشت برگ هایش رنگ سبز عجیبی را به خود میگیرند ، آنقدر حیرت انگیز و زیبا که نمیتوانم چشم از آن بردارم ... از باغچه کنار درخت چغاله بگویم ... سبز است . با گل های زرد خودرو  ... میتوانم یک صندلی زرد بگذارم و ساعت ها با درخت چغاله و باغچه کنارش صحبت کنم ، برایشان شعر بخوانم و انها با رنگ سبزشان برایم دلبری کنند . هوای خنک و تازه اول صبح مجموعه ، همیشه روحم را طراوت میبخشد ... دقیقا یک سال پیش بود که میتوانستم صبح ها در  زمین چمن مجموعه بدوم و تمام نگرانی هایمان را به دست بهار بسپارم . بهار من را به یاد کوه و دریاچه و دشت نمیندازد ، اسم بهار که میاید یاد مجموعه می افتم . مجموعه ای که برای من خاطر انگیز ترین و عزیزترین و دوست داشتنی ترین مکانِ این شهر است . باغچه سبزگل های زنبق (عکس برای پارساله)درخت چغاله یه چغاله خوشمزه (توسط وی خورده شد)یکی از درخت های یاس عزیزم پ ن : امیدوارم کامنت ها زودتر درست شه .</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 10:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به منِ 19 ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%90-19-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-g4usosewytxy</link>
                <description>کمی با تاخیر این نامه رو به اشتراک میزارم . امیدوارم که ثبات درونیم و علاقه زیاد برای محو شدنم اجازه دیدن این نامه توی 19 سالگی و از طریق ویرگول رو به من بده .نوشته شده در 1405/01/01 به مناسبت تولد هجده سالگی .سلام به فاطیمای 19 ساله ...در اولین روزهای بزرگسالی درس های ارزشمندی کسب کرده ام . فاطیمای عزیزم ، زندگی همیشه آنجور که فکر میکنی پیش نمی رود . گاهی با رخ دادن اتفاقی چون جنگی که درحال حاضر بی پایان به نظر میرسد ، رخدادی که یک سال منتظرش بودی کنسل می شود .دردناک است . من هم هنوز با این ماجرا کنار نیامده ام اما تو باید آموخته باشی که با تغییرات و حوادث زندگی خوب کنار بیایی . اتفاق رخ داده را بپذیر و بدان که تو توانایی تغییر آن را نداری مثل هم اکنون که من نقشی در به پایان رساندن جنگ ندارم .بدان که تحت هر شرایطی ، خورشید فردا صبح دوباره طلوع میکند و عقربه ثانیه شمار بدون وقفه پیش می رود پس تو نیز باید جاری باشی و حتی برای لحظه ای درنگ نکنی که مبادا به نفرین مرداب گرفتار شوی .رها کردن را بیاموز ، تو باید بتوانی از همه چیز و همه کس بگذری ، بدون اندوه ، بدون ترس و بدون نگرانی ...وابستگی ، قلب را تکه تکه میکند پس وابسته هیچ کس و هیچ چیز نشو . زمانی که به خوبی رها کردن را بیاموزی ، وابستگی را نیز رها میکنی .گاهی ممکن است دلتنگ خاطراتی شوی که دگر باز نمیگردند ، خاطراتی که حتی فکر نمیکردی برای اخرین بار درحال تجربه شان هستی اما به جای اندوه برای تکرار نشدن دوباره انها از اینکه زمانی را انقدر زیبا تجربه کردی سپاسگزار باش .نمیدانم اکنون کجایی و چه میکنی ... ! یا حال دلت چگونه است ! و هنوز هم بی پروا لبخند میزنی یا نه ..!تنها برایت دعا میکنم که شاد و سلامت باشی .دوستدار تو ،خود هجده ساله ات .پ ن : من هنوز باور نمیکنم که 18 سالم شدهههه خیلی عجیبه و عجیب تر اینکه یه روزی تولد 28 سالگی و 38 سالگی و 48 سالگیم رو میبینم !!!</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 11:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم اردیبهشت ، یادروز سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-das2tg6q9oea</link>
                <description>در قلب من اردیبهشت ماه زیباترین و عاشقانه ترین ماه ساله ، ماهی پر از زیبایی و هوای خوب ... وقتی هوا خوبه دلم ترغیب میشه که حالش خوب باشه و توی اردیبهشت همیشه لبخند میزنم و شادم .امروز اولین روز از این ماه رویایی و بهشتیه و دقیقا مصادفه با سالروز تولد شیخ اجل ، شاعر نامدار و بزرگ ایرانی ، جناب سعدی ... حتی زمان تولد شون هم شاعرانه بود ... اول اردیبهشت ...این روز در تقویم ملی ایران یادروز و روز بزرگداشت این شاعر نام گرفته . به مناسبت روز بزرگداشت ایشون ، شعری از اشعار گهربارشون رو تقدیم تون میکنم .من این طمع نکنم کز تو کام برگیرممگر ببینمت از دور و گام برگیرممن این خیال نبندم که دانه‌ای به مرادمیان این همه تشویش دام برگیرمستاده‌ام به غلامی گرم قبول کنیو گر نخواهی کفش غلام برگیرممرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالمگریز نیست که دل زین مقام برگیرمز فکرهای پریشان و بارهای فراقکه بر دلست ندانم کدام برگیرمگرم هزار تعنت کنی و طعنه زنیمن آن نیم که ره انتقام برگیرمگرم جواز نباشد به بارگاه قبولو گر مجال نباشد که کام برگیرماز این قدر نگریزم که بوسی از دهنتاگر حلال نباشد حرام برگیرم(هوا بارونیه و توی بهار دل ادم با یه نسیم و یه نم بارون و شکوفه ها میره به خصوص که اردیبهشت هم شده ، دلم نیومد شعر عاشقانه ننویسم.. )من از آن روز که دربند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر افتادمهمه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکنددر من از بس که به دیدار عزیزت شادمخرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبتتا بیایند عزیزان به مبارک بادممن که در هیچ مقامی نزدم خیمه انسپیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادمدانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچیاد تو مصلحت خویش ببرد از یادمبه وفای تو کز آن روز که دلبند منیدل نبستم به وفای کس و در نگشادمتا خیال قد و بالای تو در فکر منستگر خلایق همه سروند چو سرو آزادمبه سخن راست نیاید که چه شیرین سخنیوین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادمدستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاکحاصل آنست که چون طبل تهی پربادممی‌نماید که جفای فلک از دامن مندست کوته نکند تا نکند بنیادمظاهر آنست که با سابقه حکم ازلجهد سودی نکند تن به قضا دردادمور تحمل نکنم جور زمان را چه کنمداوری نیست که از وی بستاند دادمدلم از صحبت شیراز به کلی بگرفتوقت آنست که پرسی خبر از بغدادمهیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسدعجب ار صاحب دیوان نرسد فریادمسعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیحنتوان مرد به سختی که من این جا زادم</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 23:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احیای &quot;من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@thok/%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-av4exhvsp8ra</link>
                <description>در لایه های زیرین ذهنم ، رویایی هنوز نفس میکشد . رویایی که شوق برانگیخته شدن دارد ؛ با نگاهی با توجهی با فکری . با خود زمزمه میکنم : &quot; آیا دوباره به او جان ببخشم ؟ &quot; خوب میدانم که همه چیز دوباره مثل قبل میشود . دوباره مرا در خود غرق میکند دوباره مغزم را فرا میگیرد و افکارم را کنترل میکند ، دوباره در رگ هایم جاری می شود و بدن و روحم را مرکز فرمانروایی خود میکند و من فقط با نگاهی میتوانم او را به قدرت برسانم .با شروع حکمرانی او ، این لذت های فانی که روزهایم را کمی صفا می بخشند ، زودتر از موعد به فنا می روند و لذت هایی کاذب که دست پرورده فرمانروای جدید اند ، جانشین آنها می شوند . دوباره با خود زمزمه میکنم : &quot;باید به او پر و بال بدهم ؟&quot; قلبم ندایی میدهد : &quot;با حکمران جدید بیعت کن که او از پیش تر ها پذیرفته شده ماست &quot; حالا کم کم تمام وجودم خواستار او اند . زمزمه میکنم : &quot; من ... من چه ؟ &quot; قلبم ندا میدهد : اصلا &quot;من&quot; ی وجود ندارد . تو ، &quot;من&quot; را کشتی ! مدتها پیش .. فراموش کردی ؟ تو خود را &quot;من&quot; جا زدی ولی تو، &quot;من&quot; نیستی . هیچوقت نبودی ... حالا که ندایی از باقی مانده های تکه های شکسته&quot;من&quot; میاید ، باز میخواهی ان را نابود کنی ؟منی که سه سال پیش دست به نابودی اش زدم دیگر هیچوقت بازنمیگردد اما آثار او باقی مانده اند . گویا زمزمه های مغزم هیچوقت مورد پذیرش روحم نبوده اند و این ناسازگاری هردو را رنجانده و زخمی کرده است .از این پس قلبم سخن می گوید چرا که او که خود را &quot;من&quot; جا زده بود قدم در جاده اموات گذاشته است.زمانی که روح و ذهن یکی شوند ، انسان به قدرت مطلق می رسد و به منبع آفرینش ازلی خود متصل میشود . آن گاه کافی است درخواست کند و جهان همه به تعظیم او در می آیند . زمانی که ذهن از بند و بار و افکار پوسیده مادی رها شود به روح در حبس مانده نزدیک تر می شود و با اتمام این اسارت ، انسان به آزادگی می رسد .واین یک شروع دوباره است برای حکمرانی جدید ، برای دنیایی جدید ، برای بازگردانی و احیای &quot;من&quot; ی ویران شده .پ ن : یه گروه چت توی بله توسط کارمای عزیز زده شده برای بچه های ویرگول . فضای دوستانه و خوبی داره . دوست داشتید عضو بشید .@Karma_Mr این آیدی کارما توی بله است که میتونید بهش پیام بدید برای عضویت .ble.ir/join/4wHZFUaw1c اینم لینک گروه .</description>
                <category>F.S</category>
                <author>F.S</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 15:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>