<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Emivil</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@thor2045</link>
        <description>یکی که دوس داره  افکارشو به صورت داستان بنویسه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:19:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3868391/avatar/7EwB12.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Emivil</title>
            <link>https://virgool.io/@thor2045</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدترین اتفاق</title>
                <link>https://virgool.io/@thor2045/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-zkjbnz3vawof</link>
                <description>اوایل هیچی نبودم، پوچ بودمخالی از عشقخالی از نفرتخالی از هرگونه احساسهیچی نمیدیدم جز تاریکیکنترلی روی بدنم نداشتم، به تکامل نرسیده بودم. نمیتونستم غذا بخورم و از راه های دیگه تغذیه میکردم. توی خون و مایعات مختلف شناور بودم. این دورانیه که کاملا فراموش کردم یا شاید اصلا تو ذهنم نبوده که بخوام فراموش کنم. برای ۹ ماه تمام این اتفاقات تکرار میشد و هربار من به تکامل میرسیدم تا اینکه بدترین اتفاق زنذگیم افتاد و من به دنیا اومدم و روشنایی رو دیدم. اما کاش به دنیا نمیومدم چون روشنایی رو دیدم اما عمق تاریکی رو هم دیدم. عشق رو تجربه کردم اما نفرت رو هم تجربه کردمکاش هیچ حسی نداشتم.کاش تا آخر یا جنین میموندم یا وقتی به دنیا اومدم بزرگ نمیشدم.روز تولد=بدترین اتفاق </description>
                <category>Emivil</category>
                <author>Emivil</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 09:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Brightness in Darkness</title>
                <link>https://virgool.io/@thor2045/brightness-in-darkness-zz0yhstmljuu</link>
                <description>یهو ضربه ای به سرم وارد شد، انگار از یه ارتفاع بلندی سقوط کرده بودم، چشامو باز کردم اما چیزی نمیدیدم جز تاریکی، اینطرف، اونطرف ، به هر طرفی که نگاه میکردم چیزی نمیدیدم جز سیاهیترسیده بودم، حس ترس کل وجودم رو فرا گرفته بود.خواستم ازین تاریکی فرار کنم اما متوجه شدم فرار کردن ازش خیلی سخته و دیگه هیچ تلاشی نکردم تا ازش فرار کنمهرچی بیشتر میگذشت بیشتر به این تاریکی عادت میکردم، با گذشت زمان انگار این تاریکی داشت جزوی از وجودم میشد.روز ها و ماه ها گذشت و من هر تلاشی میکردم بی فایده بود تا اینکه یه روز تصميم گرفتم این تاریکی رو با یکی درمیون بذارم و دربارش صحبت کنم، یکی از رفیقای عزیزم، یکی که خیلی بهش اعتماد داشتم.تمام این ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم بدون هیچ سوالی گفت درکت میکنم.با گفتن این جمله یه معجزه رخ داد و توی اون تاریکی مطلق روشنایی رو دیدم.با صحبت کردن باهاش و گذشت زمان تاریکی درونم کم کم داشت به روشنایی تبديل میشد و از این بابت خیلی خوشحال بودم.و اینگونه بود که وجود سرشار از سیاهیه من به روشنایی تبدیل شد.خلاصه بگم تاریکی همون افسردگیه و افراد افسرده نیاز دارن تا با شخصی که درکشون میکنه صحبت کنن. </description>
                <category>Emivil</category>
                <author>Emivil</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 19:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Life or Death</title>
                <link>https://virgool.io/@thor2045/life-or-death-ad36vhelate5</link>
                <description>تو یکی از شبای زمستونی داشتم توی پارک قدم میزدم و از خودم رد قرمزی روی برف جا میذاشتمدستام یخ کرده بودبینیم از سرما سرخ شده بودبا هر نفس کشیدنم از دهنم بخار میومد بیرونیادمه بچه که بودم تو سرما با همین بخاطر فاز سیگار میگرفتم و کلی ذوق میکردم اما الان سیگار واقعی دستمه و هیچ ذوقی ندارمنمیدونم ذوق نداشتنم بخاطر ضرریه که سیگار داره یا بخاطر اینه که من بزرگ شدمبه هرحال الان دیگه خیلی چیزا واسم جذابیت ندارنتعطیلات نوروز و سیزده بدرگرمای تابستون و تفریح و مسافرتحتی خش خش برگا تو پاییز هم دیگه جذابیت قبل رو ندارهتنها فصلی که میتونم با قاطعیت بگم ازش خوشم میاد فصل زمستونه بخاطر سرماش و سرد بودنششاید بخاطر افسردگیمه که چند روزیه دچارش شدمنمیدونم واقننمیدونم چمهکاش میتونستم حالمو بیان کنمیه جورایی بهتره بگم از خودم متنفرمیه حس تنفر خاصی نسبت به خودم دارمشاید براتون عجیب باشه اما تا دچارش نشین نمیتونین درکش کنین تا عاشق نشین نمیتونین کسی که عاشقه رو درک کنینتا متنفر نباشین از خودتون نمیتونین منو درک کنینشاید با خودتون بگین چه آدم ضعیفی هستمآره من ضعیفم بخاطر همین ضعفه که از خودم متنفرمبخاطر احساسیه که ته دلم مونده واسماگه من احساساتم میمرد دیگه از خودم متنفر نبودمدیگه این آدم افسرده نبودماگه احساساتم میمرد من دیگه من نبودم یکی دیگه بودمهعی😕بیرون هوا واقن سرده سرما رو قلبم احساس میکنمانقد ساکته که صدای قلبمو میشنومبهتره برگردم خونههمینجوری که داشتم راه میرفتم یهو روی برفا افتادم، خون زیادی از دست داده بودمخداروشکر خیابون خلوتی بود کسی نبود که بیاد کمکمهمونجا دراز کشیده بودمدست و پامو حس نمیکردم انگار مرده بودم اما هوشیار بودمکم کم چشام داشت کم سو میشدتا اینکه کاملا بسته شد☹️چند دیقه بعد چشامو که باز کردم خودمو روی پلی دیدمیه پل خیلی باریک بودیه ندایی اومد که میگفت به تو فرصت دوباره زندگی داده شدهسمت راستم زندگی دوباره بودسمت چپم مرگاولش باورم نمیشد اما بعد کلی حرف به خودم اومدم یک انتخاب داشتممرگ یا زندگی دوباره اگه میگفتم مرگ خودخواهی تمام بوداگه میگفتم زندگی دوباره از خودگذشتگی بودبا انتخاب مرگ خودمو راحت میکردم و بقیه رو آزردهاما با انتخاب زندگی دوباره خانوادم شاد میشدن و خودم برمیگشتم به همون روزای نکبت بارای خداااااااچرا انتخاب به این سختی جلوم گذاشتیکدومو انتخاب کنم😕خب ببینم اگه شما جای من بودین کدوم گزینه رو انتخاب میکردینمرگ یا زندگی دوباره؟؟؟!!! </description>
                <category>Emivil</category>
                <author>Emivil</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 21:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>