<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های tirdadnova</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tirdadnova</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:05:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65460/avatar/0rV4Ea.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>tirdadnova</title>
            <link>https://virgool.io/@tirdadnova</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حضورِ غایب</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%A8-ywim2rpq7kbx</link>
                <description>اگر ترس انسان از حتمی‌ترین اتفاق زندگی، باعث این شود که تا می‌توانی کار کنی، عشق بورزی، تجربه کنی، زندگی کنی، دیگر چه اهمیتی دارد آن اتفاق نامش مرگ باشد یا چیز دیگر؟اگر اضطراب نبودن، نتیجه‌اش، بودن در هر لحظه باشد، زیستن تک‌تک لحظات عین خود زندگی پر از حرکت است. حرف دیگران در کیفیتش چه اثری دارد؟ حالا دیگری من باشم یا تو یا سارتر یا هایدگر که آن را غیر اصیل بنامد؟آگاهی به خویشتن خویش در هر لحظه بالاترین پذیرش نیست؟بچه که بودم، سریالی پخش می‌شد از ابن سینا، شاید مهمترین سکانس فیلم آنجایی بود که سربازان به دنبال ابن‌سینای کودک آماده بودند، و تمام تلاششان را برای بردن او با خودشان می‌کردند. سربازانی که دل نازکی داشتند، گفتند به ما دستور رسیده که اگر کودک را در زمین پیدا کردید بدون شرط و شروط اسیرش کنید و به دربار بیاورید. کودک در آنی به بالای درخت رفت و گفت که دیگر پا در زمین ندارم، پس در زمین نیستم.آگاهی از مکان و شرایط و روابط با پیرامون، مثل آگاهی به مرگ که نتیجه‌اش هر لحظه زندگی است. غم است اما شادی است، بهت است اما حرکت، نیستی است اما هستی در لحظه به لحظه است. خواب است اما بیداری است؛ آرامش است.اما مرگ ویژگی دیگری دارد. کسی که آن را تجربه کرده تا به حال از تجربه‌اش تعریفی نکرده؛ که روز اول، روز دوم، ماه سوم و سال اول چه شکلی است؟ یا اصلاً نیستی است؟ یا آنجا برای سالگردش جشن می‌گیرند یا گریه می‌کنند؟ دوست پیدا کردن چگونه است؟آیا در نهایت مسئولیت اجتماعی دارند بعد از مرگ؟جواب این یکی را احتمالاً می‌دانم. فکر می‌کنم به همان علت که قبرستان را جامعه نمی‌نامیم، پس احتمالاً مسئولیتی هم نیست.وگرنه که گورستان شرط اول را دارد: انسان‌ها در کنار یکدیگر هستند، اتفاقاً نظم خوبی هم برقرار است. همه هم در یک سطح؛ کمی پایین‌تر، کمی بالاتر.اما برای پیدا کردن جواب، به دنبال شبیه‌ترین فرد به مرده هستم و شبیه‌ترین چیزها به مرگ.فکر می‌کنم مهاجرت از دو حیث شبیه‌ترین آن‌هاست:یکی اینکه مهاجر مثل مرحوم، رفته؛ یعنی نیست. هست اما نیست. عکسش هست، خاطراتش هست، اما وجودش نیست.دوم اینکه، همه به ضرس قاطع ایمان دارند که الان حتماً در جای بهتری زندگی می‌کند.مثل همان‌هایی که می‌گویند مرحوم را خواب دیدیم با آقایی لباده‌پوشیده، مثل نور می‌درخشید یا لباس سبز تنش بود. یک تماس تصویری با کیفیت پایین برای چند لحظه برقرار می‌شود.البته در عبارت «رفت راحت شد» نیز هر دو مشترکند.مهاجر اما اضطرابی به اندازه‌ای که اضطراب مرگ را فراموش کند سراغش می‌آید: شهروند درجه دو.مهاجر، حالا شهروند خارجی که از محلی‌ها بیشتر تلاش می‌کند، بیشتر به قانون احترام می‌گذارد، صندلی اتوبوس و مترو را به سالمندان می‌دهد، تعارف می‌کند، حتی مثل شرق آسیایی‌ها کمر خم می‌کند. شراب می‌نوشد، گوشت خوک می‌خورد برای اینکه بابا ببیند من از عیسی مسیحی‌ترم؛ از شما محلی‌تر.تمام تلاش برای فراموشی مرگ جای خودش را به تلاشی به نوعی دیگر فراموشی می‌دهد.زبان می‌آموزد، ادبیات، فعالیت اقتصادی، فرهنگی.دوست لبنانی داشتم، می‌گفت این هموطن‌های ما بعد از چند سال از فرانسوی‌ها قابل تشخیص نیستند، حتی برای خود ما.مثل زمانی که برق‌ها یک لحظه می‌رود و خاموشی تو را می‌بلعد. آرام‌آرام به تاریکی عادت می‌کنی. در مدت زمان کوتاهی بعد از اینکه آرام‌تر قدم برداشتی، نگاشتی در ذهن انجام می‌دهی و رابطه خود با اشیا را دوباره تعریف می‌کنی. نور کمی حتی حکم خورشید را برایت بازی می‌کند که آماده می‌شوی تندتر و با اعتماد به نفس بیشتری حرکت کنی. و حتی در ثنای این تاریکی سخن می‌گویی. تا ناگهان انگشت کوچک پایت به چهارپایه‌ای، به دری، به چارچوبی گیر می‌کند و چنان فریادی می‌زنی که انگار دوباره تاریکی یادآوری می‌شود؛ یا شاید میوه فراموشی می‌چینی در فریاد؛ فریاد تبعیض.و دوباره فراموش می‌کنی، چون محکومی به آن. تا فریاد بعدی که احتمالاً به آن هم عادت می‌کنی. هم تو به فریاد، به درد و هم دیگران به تو و غرغرهایت.در نهایت به روز حساب می‌رسی، که هر روز روز حساب است:این چه کاری بود؟ درست بود یا بهتر بود که...؟یاد این می‌افتی که شاید این چالش خودخواسته بود. یاد جمله:&quot;ما انسان‌ها، مثل آونگ، بین رنج و ملال پس و پیش می‌رویم. اگر پی هیچ آرزویی نباشیم، بی‌هدفیم و زندگی‌مان تهی است؛ افتاده‌ایم در مغاکِ ملال. اما اگر پی خواسته‌ای باشیم، خواسته‌مان لاجرم معطوف به نتیجه‌ای است که هنوز حاصل نشده. درست است که میلِ رسیدن به آن نتیجه به زندگی‌مان شکل داده، اما خواستنِ چیزی و نداشتنِ آن هم درد دارد. می‌خواستیم شبحِ ملال را بتارانیم، اما باز هم خودمان را محکوم کرده‌ایم به رنجیدن. این چرخه‌ی خودویرانگری که شوپنهاور ازش حرف می‌زند در سنین میانسالی دامن خیلی‌هامان را می‌گیرد، اما می‌شود آن را شکست.&quot;</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 14:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفت را به سختی کشیدن ترجیح دادن نامش چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D8%AE%D9%81%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nnztakwaucms</link>
                <description>نوشتن درباره‌ی این عارضه سخت است و پیچیده.سخت است که حتی نمی‌دانم چه صفتی باید برایش انتخاب کرد؛ پیچیده است چون یک چیز نیست، حاصل برآیند چندین نیرو به هم.موجودیتش هم فازی نیست، بیشتر یک طیف است که کم‌رنگ و پررنگ می‌شود.دردناک است که خودم هم گاه‌وبی‌گاه درگیر آن شده‌ام؛ اگر بخت و اقبالی داشتم، در یک موضوع خاص توانستم از پسش بر بیایم یا که نه، سال‌ها مثل داستان کافکا از ترس یا بی‌قراری به غول جلوی دروازه خیره شدم و خشکم زد؛ ماه‌ها، شاید سال‌ها، درگیر بی‌عملی شدم.درباره‌ی موضوعی حرف زدم اما توان عمل به آن را نداشته‌ام، انگاری فلج شده باشم یا مسخ. هرچه که هست می‌توانم توصیفش کنم اما نمی‌دانم چیست، از کجا می‌آید؟ مشکل من است؟ باید کسی را یقه کنم؟ مظنونین همیشگی: خانواده، جامعه یا فرهنگ کشورم.برای نام‌گذاری از دیگران سؤال کردم که نامش چیست؟ جواب‌ها قناعت، بی‌شرافت، ریسک‌گریز، بی‌رگ، ناامید، عدم عزت نفس، تو سری‌خور و بسیار و بسیار دیگر بود.همه قضاوت داشتند، توصیف نه.اضافه بر این گیجی و سرگشتگی چیز دیگری در پی آن می‌آید: قضاوت.قضاوت تا حد بیمارگونه، یا بهتر بگویم خودتخریبی؛ قضاوت درباره‌ی خود. اگر در این شرایط باشی، و قضاوت و راه‌حل دادن برای کسی که در این شرایط هست؛ در صورتی که او فلج است و تو توصیه به دویدن روزانه می‌کنی.چطور ممکن است کسی که سال‌ها منتظر یک مسابقه‌ی دو بوده، خودش را آماده کرده یا نکرده، به خط شروع رسیده، ناگاه خشکش بزند؟شاید موضوع انتخاب است و درک آزادی و نداشتن یک مدل در پیش رو.از دوستان هندی‌ام بگویم؛ خانواده‌ی هندی می‌شناسم که آن‌ها نسل در نسل کسب‌وکار داشته‌اند، کسب‌وکار خانوادگی، شاید بیشتر از چند قرن، با یک قانون عجیب: هیچ فرزندی در کشوری که در آن به دنیا آمد نمی‌ماند و باید مهاجرت کند. این‌که مقصد کدام کشور یا قاره است، این خانواده است که برای او تصمیم می‌گیرد. در سن پایین به پدر او اعلام می‌شود که چه مهارت‌هایی و چه زبان‌هایی باید به فرزندش بیاموزد.معامله‌ی خوبی است اگر انقلابی نباشی؛ قسمتی از آزادی فردی را می‌دهی، در عوض اطمینان از این داری که فلج نمی‌شوی، بین خسته و بال‌شکسته در آسمان باشی یا به قول کبوتر‌بازها، کبوتر جلد باشی؛ جلدِ چیزی که از قبل برای تو تعیین شده و تصمیم‌ها گرفته شده.آزادی مطلقی که قابلیت استفاده از آن را نداری چه سود؟پیش‌تر درباره‌ی je-m’en-fichisme نوشته‌ام؛ نمی‌خواهم درباره‌ی عادت به بدبختی بنویسم که بهتر از من سال‌ها قبل در بندگی خودخواسته را لا بوئیسی نوشته.این‌که اگر به بدبختیِ زندگی عادت کنی احتمالاً دیگر نمی‌توانی آن را عوض کنی؛ مثل عادت به این‌که دیگران مرا نمی‌فهمند به خاطر زبان بد یا لهجه‌ام ، پس بهترش نمی‌کنم؛ به این نفهمیده شدن عادت می‌کنم.من رنج می‌کشم، پس درست می‌شود.اندیشه‌ی شرقی ما رنج را مقدس می‌داند و کسی که رنج می‌کشد را لایق این‌که به عِلّیّین  برود؛ اما وقتی رنج به‌تنهایی جواب نیست چه؟سال‌ها با مهاجرها صحبت کردم و طبق مشاهده‌ام زیادند کسانی که به جای انجام کاری که سخت است و نیاز به استمرار دارد اما نتیجه‌اش روشن است، مثل زبان خواندن، تحصیل کردن یا چیز جدید یاد گرفتن، به سمت مسیر سخت پیش می‌روند با این استدلال که در سختی به خودی خود فضیلتی نهفته است؛ در صورتی که سختی کشیدن و فقط و فقط سختی کشیدن چه سود؟هر صبح انگاری دنبال اینیم که برویم چکی را نقد کنیم؛ چکِ سختی کشیدن را، پیش زندگی، نزد همسر یا جامعه، با این پیش‌فرض که سختی که کشیدیم باید پشتش چیزی باشد و برای نقد کردنش تلاشی بیهوده آغاز می‌کنیم. هر باری که آگاه می‌شویم سختی‌های ما برای کسی اهمیتی ندارد، دوباره سعی به اثبات آن داریم و در دایره‌ای بیهوده اسیر می‌شویم.اما شاید به «تعویق انداختن لذت آنی» چیزی هست که فضیلت در آن باشد؛ احتمالاً به‌صورت انتخابی و حتماً آگاهانه و مدت‌دار.این‌طور بگویم: کسی که خرس دنبالش است و می‌دود را با پشتکار نمی‌نامیم؛ یعنی پشتکار به آن‌جا نمی‌رسد. این غریزه است و اجبار.نه تفکر انتقادی، نه نظم، فقط غریزه. اما مغازه‌داری که هر روز ساعت ۸ صبح به مغازه می‌رود، درِ مغازه را باز می‌کند، آب و جارو می‌کند، خودش را آراسته می‌کند، سختی را به تن می‌کشد، هرچند هیچ تضمینی برای وجود مشتری وجود ندارد.سختی می‌کشد، ولی ذلت نه.حرف دیگر درباره‌ی کرامت است؛ سعی می‌کنیم که کرامت خود را حفظ کنیم، اما اول چگونه؟نباید  فضیلت‌ها را بازتعریف کنیم؟من کار می‌کنم، پس باارزشم. با تفکر وبری و پروتستانتیسم، جدا کردن خویش از کار سخت است، به‌ویژه اگر با فرهنگی رشد کرده باشی که کار را جوهر مرد ببیند.این‌که هویت خویش را از کاری که می‌کنم جدا کنیم ساده نیست، اما اجازه دهید این‌بار این جراحی را انجام دهیم.قبل‌تر این را تجربه کردم؛ یعنی به عنوان مهاجر وقتی مرا با دینم تقسیم‌بندی می‌کردند. مسلمان، بارهای اول بود که چنین تقسیم‌بندی می‌شدم. شاید به عنوان کسی که در کشورش در اکثریت بوده، هیچ‌گاه دچار این تقسیم‌بندی نشده بودم؛ که شاید یک مسیحی یا یک پیرو حضرت یحیی در وطنم بارها و بارها این‌گونه برچسب‌گذاری شده باشد.اما برای من اولین بار بعد از مهاجرت بود.من خودم و اطرافیانم را با کار تقسیم‌بندی می‌کردم: مهندس، مهندس کامپیوتر، استاد دانشگاه، کارگر، مغازه‌دار.این‌بار بدون شک می‌خواهم خودخواسته این کار را انجام دهم؛ خویش را از کار جدا کنم، که کار موجودیت مقدسی برای ما داشته و دارد.اما ما فقط کارمان هستیم؟ یعنی اگر کار پستی را انجام دهیم پست می‌شویم، یا صرف این‌که کاری انجام می‌دهیم پس پستی ندارد؟اما اگر این کار با تلاشی و سختی‌کشیدنی از جنس همین نوشتن باشد ـ که سختی‌اش به این است که بنشینی و هیچ کار دیگری نکنی و اجازه دهی ملال تو را مثل مومی در دست از این شبکه‌ی اجتماعی به آن یکی بکشاند ـ وقتی صفحه‌ی آخر همه‌ی صفحات بی‌نهایت را رفتی و از دوپامین دروغین پر شدی و حس تهوع گرفتی، بنشینی کاغذ و دفتر را بیاوری که شروع کنی؛ این مدل سختی، سختیِ یک‌جا نشستن، بتواند تو را به مرحله‌ای بالاتر ببرد، به رشد ببرد، پس دیگر معانی عوض می‌شود. شاید فضیلت‌ها و رذیلت‌ها را باید دوباره تعریف کرد.شاید اشتباه برداشت کردیم از تقدیس کار؛ که شاید منظور کار در لحظه نبوده و کاری بوده که در بلندمدت یا در راستای آن در حرکتیم.خفت را به سختی کشیدن ترجیح دادن</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 23:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل سگ بخند ( گفتار در ناآگاهی خودخواسته )</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B3%DA%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-danuj0b2yjdy</link>
                <description>سر کلاس زبان فرانسه بودیم. استاد گفت: «تکرار کنید، تمرین کنید؛ در غیر این صورت زمانی که کسی با شما حرفی بزند هیچی نمی‌فهمید و فقط باید مثل سگ لبخند بزنید.»دیدین صورت سگ‌ها را؟ یک صورتِ لبخندند. لبخند بزرگ دارند. وقتی چیزی نمی‌فهمی، زندگی شما این‌طور خواهد شد: مثل سگی با لبخند بزرگ روی صورت.عجیب بودن توصیه برای من وقتی بیشتر بود که می‌دانستم برعکس فرهنگ آمریکایی، داشتن لبخند اینجا در فرهنگ فرانسوی چیز شایسته‌ای نیست؛ بیشتر از اینکه به ادب تعبیر شود، حماقت و با کمی اغراق، سبک‌سری است. این لبخندهای بی‌معنی شاید نشان از نفهمیدن باشد. به قول دوستی: «نمی‌دانی و شاد هستی.» و بله، شاید با علم به این نفهمیدن، خوشبختی هم در نهایت نصیب‌مان شود.در محل کار یا بهتر بگویم زمان کار دانشجویی که اتفاقاً مثل اکثر دانشجوها در رستوران بود، یکی از همکاران حرفی به من زد. همه خندیدند، من هم خندیدم و از روی عادت تشکر کردم. همه بهم نگاه کردند و سکوت شد.بعد از کار رفتم سراغ موبایل و معنی را یافتم. عصبی شدم، اما دیگر برای عصبی بودن دیر بود. گفتم چه بهتر که معنی حرف را نمی‌دانستم وگرنه شاید کار را از دست داده بودم. شدت عکس‌العمل‌ها باعث شد برای اولین بار خوشحال شوم از اینکه معنی حرف را نمی‌دانستم یا نفهمیده بودم.وقتی کار تخصصی شروع کردیم، یکی از مهم‌ترین چیزهایی که فهمیدم این بود که برای ادامهٔ مسیر، باید فقط روی کار تمرکز کنیم و دربارهٔ مسائل غیر از کار حرفی نزنیم. انگار اطلاعات را باید به اندازهٔ ظرفیت هرکس به او داد، مخصوصاً در شرایط مه آلود و غیر مطمئن؛ هرکس ظرفی از دانستن دارد. و این چارچوبی بود که در آن حرکت می‌کردیم.یکی از خوبی‌های زبان چندم همین است؛ خیلی عمیق نمی‌شوی و ارتباط را در لایه‌ای نگه می‌داری، انگار چیزهایی هم حذف می‌شود.حذف جزئیات به منظور افزایش سرعت. حرف بد بهت می‌زنند، تیکه می‌اندازند، ولی نمی‌فهمی دیگری می‌گوید حرف بدی بهت زد. چرا خندیدی؟ نفهمیدی.با دوستی دربارهٔ این موضوع صحبت می‌کردیم که چقدر قدرت تشخیص را از دست داده‌ایم. گفت چطور؟ وقتی در وطن بودیم، با یک نگاه به آدم‌ها کلی اطلاعات به دست می‌آوردیم؛ انگار لباسش، آرایش صورتش، کفشش، دست دادنش، صدها گیگابایت فراداده می‌داد. اگر زبان باز می‌کرد، دیگر انگار کابل نوری وصل کرده باشند و ترابایت‌ها داده به سمتمان می‌آمد. از لهجه‌شان می‌توانستیم بگوییم اهل کدام شهر هستند و یک کلیشه بهشان بچسبانیم و کلی داستان از آن شهر و جاهای دیدنی و هزاران صفت دیگر... اگر هوش اجتماعی بالاتری داشتی، شاید کار سخت‌تر اما نتیجه جذاب‌تری از حدس‌ها نصیبت می‌شد. ولی اینجا، این توانایی را از دست داده‌ایم. آدم خوب و بد چقدر سخت شده تشخیص‌شان! من که کلی بعد از تکان دادن شاخک‌ها، شاید تازه توانسته بودم فرانسوی‌ها را در بین کلی اروپایی تشخیص بدهم؛ مخصوصاً کارمندهای بخش دولتی را با لباس سورمه‌ای و زیپ قرمز. کلی به این کشف افتخار می‌کردم که ماه‌ها بعد همسرم ورق آس را رو کرد و گفت: «من می‌توانم املاکی‌ها را تشخیص بدهم؟» چند باری تست کردیم و از کشف چنین اتفاق بزرگی به هم تبریک می‌گفتیم و او فخر می‌فروخت.زمانی که کارآفرینی را شروع کردیم، دوستان زیادی تماس می‌گرفتند که فلانی از فلان حرف منظورش این بود، یا دیگری چنین چیزی بهت گفته بود. خوشحال بودم که نمی‌فهمیدم. انگار ندانستن برایم یک آوانتاژ ویژه شده بود تا از محیط سمی در امان باشم؛ مثل انتخاب طبیعی داروینی. به دوستم می‌گفتم شاید چند نسل بعدی من گوش را از دست بدهد.خاطرم هست یکی از مدیرهای دولتی به صورت خصوصی صدایم کرد و گفت: «جوان، دوست ندارند سر به تنت باشد.» ولی من هیچ‌وقت چنین چیزی را برداشت نکرده بودم. البته این را از خوش‌شانسی متوجه نمی‌شدم؛ بهتر بگویم از نادانی‌ام شاد بودم.به دوست گفتم من معنی méchant (بدجنس) را نمی‌دانستم، تا اینکه کسی که زندگی‌ام را به مدت ۷ ماه به لجن کشید، بعداً با من تماس گرفت تا معذرت‌خواهی کند و تأکید کرد: «من مأمور بودم و معذور. من méchant نیستم، امیدوارم این‌طور برداشت نکنی.» رفتم معنی méchant را از دیکشنری درآوردم. دیدم روبه‌رویش نوشته: بدجنس، بدطینت، بد ذات.انگار بعد از آن، خیلی‌ها برایم méchant بودند. انگار آن استاد هم که اذیتم می‌کرد و بعد اخراج شد، انگار آن فروشنده که در فروشگاه جواب سلام کله‌سیاه‌ها را نمی‌داد، نانوایی که نان به ما نمی‌داد اما به دوستانش می‌داد... méchant بودند.کلی آدم méchant به ذهنم آمد. چراغی بالای سرم روشن شد.سخت‌تر وقتی است که می‌خواهی خلاف جهت حتی مهاجرین دیگر قدمی برداری و کار سختی را پیش ببری. منظورم از کار سخت همان جنس کارهای کتاب The Hard Thing About Hard Things است.انجام کارهای سخت در این وضعیت آیینی دارد؛ هرچند اکثر کارها سخت است. اما آن کاری که برایش آماده‌ای و حاضری هر کاری بکنی، آن کار سختِ خویش را مثل اسب مسابقه‌ای که چشم‌بند دارد و فقط به جلو نگاه می‌کند، آماده می‌کنی بدون اینکه اطراف را ببینی. فقط می‌دوی، به چیزی نگاه نمی‌کنی. حتی خویش را با دیگران مقایسه نمی‌کنی، اصلاً دیگرانی نمی‌بینی. چشم‌بند حتی اجازه نمی‌دهد سر برگردانی و عقب را بنگری. تا توانسته‌ای زیر شعلهٔ توجه به جزئیات را کم کرده‌ای و احساسات در حالت نیمه‌بیدار داده‌ای؛ انگاری آدرنالین تزریق کرده‌ای و فقط به فکر نیازهای اولیه و اکسیژن برای جلو رفتن، با حذف جزئیات و با ناخودآگاهی خودخواسته هستی.سال‌ها پیش در پژوهشی شرکت کردم که رابطهٔ بین هوش و استرس را بررسی می‌کرد. نتیجه‌اش این بود: افرادی با هوش بالا در مواجهه با استرس، عملکردشان بسیار پایین‌تر می‌آمد نسبت به افرادی با هوش متوسط.شاید فضیلتی در ناآگاهی خودخواسته بتوان پیدا کرد وقتی آگاهی اینقدر آسیب می‌زند. نوعی زندگی نابخردانهٔ خودخواسته؛ آنجایی که حتی تماس‌ها را حذف می‌کنی، نه برای تماس، برای کسی که می‌خواهد راهکار دومی پیشنهاد بگذارد، او را هم حذف می‌کنی، نه شخص او را، بلکه جایگزین را، راه فرار را، عقلانی بودن یا خودآگاهی را. یادم می‌آید زمانی که با همسرم درس می‌خواندیم، به او می‌گفتم: «چه خوب که تو الان استرس داری، من هنوز نمی‌دانم باید از چی استرس داشته باشم!» انگار یک فاز از او عقب‌تر بودم. ندانستن، نوعی محافظت بود؛ مثل اینکه حتی نمی‌دانی چقدر ناتوان هستی یا چی میزان مسیر سخت است. گاهی همین ندانستن باعث می‌شود روابط عجیب و ساده‌ای شکل بگیرد؛ دوستی‌هایی که بر اساس احساسات ساده ایجاد می‌شوند، نه دیالوگ‌های عمیق. دربارهٔ آب و هوا، غذا و شاید مسکن صحبت می‌کنی؛ اما دیگر عمیق‌تر نمی‌شوی. انگار کم می‌آوری برای پایین‌تر رفتن و عمیق‌تر شدن، لغت نداری، تلمیح نمی‌توانی استفاده کنی، آن واقعه که همه می‌دانند، آن داستان معروف که معنی خاصی می‌دهد را نمی‌توانی استفاده کنی، انگار جعبه کیف ابزارت همراهت هست اما رمز آن را یادت رفته. استرس فهمیدن طرف مقابل امانت نمی‌دهد، انگار شمع در گوشت ریخته‌اند و فکرت پیش آن رمز است که اگر آن را داشتم... پس سعی می‌کنی طوری حرف بزنی که به کسی نیشی نزنی و توهینی و بی‌ادبی برداشت نشود. در نتیجه کلماتت کم می‌شود، دستت بسته است و در دریا رها شده‌ای؛ توضیح دادن و تشریح کردن دو پارو شکسته است که قرار است تو را به ساحل دور منظور برساند.چه تلاش رقت‌انگیزی!دست و صورتت بیشتر به کار می‌آید تا زبانت. می‌خواهی توضیح بدهی، توانش را نداری، کلمه نداری، جمله‌بندی‌ات مشکل دارد یا اصلاً بی‌حوصلگی می‌کنی.خود ملال شاید...دوستی توصیه می‌کرد: «کارهایی کن که نیازمند توضیح نباشند؛ لازم نباشد از گذشته بگویی. همین جا چیزی قابل فهم در دسترس بگو سعی کن عجیب به نظر نرسی اما...» نتیجهٔ بی‌دانشی را درو می‌کنی؛ در انجام آن کار سخت هر روز شاید بهتر می‌شوی. انگار زندگی به بعدِ زندگی روزمره که با مشقت همراه است و آن کار سخت یا هدفی که اسمش را معنی زندگی می‌گذاریم، تقسیم شده در دو بعد مختلف، شاید دو جهان موازی که گاه و بیگاه بر هم تأثیر می‌گذارند.مانند مادری که نمی‌گذارد بچه‌هایش متوجه شوند فقیرند. با ناآگاهی خودخواسته از آن‌ها مراقبت می‌کند که مبادا آسیب ببینند یا حرفی بشنوند. سعی می‌کند فرزندش را در یک مسیر مشخص قرار دهد: به مدرسه می‌روی، سرت پایین است، مسیرت را می‌روی. چیزی از دکه یا سوپرمارکت نمی‌خری. سالم‌ترین چیزها را در کیفت داری، غذای بیرون سم است، برای تو کثیف است، اصلاً می‌دانی چطور درست می‌شود؟ مریض می‌شوی؛ اما هیچ اشاره‌ای به این نمی‌شود که برای خریدن همهٔ آن چیزهای مضر برای سلامتی، پول لازم است و تو نداری، ما نداریم.یا دیگر خانواده‌ای را یادم هست که به دنبال فرزندش بود. می‌گشت، اما به دنبال جواب نبود. مثل لحظه‌ای است که دور کار می‌گردی، همه فکر می‌کنند داری کار را انجام می‌دهی، اما خودت می‌دانی داری دورش می‌گردی و آن را انجام نمی‌دهی.به دنبال فرزند می‌گشتند، اما نه برای پیدا کردن، بلکه برای به دنبال گشتن. پسر به جنگ رفته بود. احتمال می‌دادند که در جبهه فرار کرده و عقب نشینی و احتمالاً در زندان سربازان باشد. مادر دو سال وقت داشت که به زندان سر بزند. فرضیات را به هم می‌گفتند، دروغ‌ها و شاید همان‌ها را باور می‌کردند؛ انگاری در داستان‌های عزاداران بیل زندگی کنی.یک بار دیگر از فرزند بزرگ‌تر خواست که همراه با هزار و یک تردید و این پا و آن پا برود و نام برادرش را در زندان سربازان جست‌وجو کند. مادر این نادانی خودخواسته را به هر خبری ترجیح می‌داد بیشتر از دو سال؛ به از دست دادن فرزندش یا به حرف مردم روستا که می‌گفتند پسر دل و جرأت جنگ نداشت.مادر در نهایت، بعد از سال‌ها، آگاه شد... بهتر بگویم داغدار شد.ناآگاهی خودخواسته سدی در برابر رنج‌های زندگی است؛ شاید عینک آفتابی که نور خورشید را فیلتر می‌کند، اما هیچ‌گاه نمی‌تواند خورشید را خاموش کند. وقتی این سد بشکند، همه چیز فرو می‌ریزد. موضوع شبیه به زندگی ایدئولوژیک است. جایی که اصل اساسی، شاید قانون طلایی، یعنی کرامت را کنار می‌گذاری و چیزی غیر اصل را جایگزین آن کنی؛ هرچند می‌دانی زمانی محدود داری. مثل بمب ساعتی، مثل آتشفشان فعالی که هرچند الان خاموش است، اما روزی چنان غرشی می‌کند که خاکستر و ابرش اگر به جای خوبی نرسیده باشی، اگر آن کار سخت، هدف زندگی، هدف مهاجرت یا هر چیز دیگری را انجام نداده باشی، مثل شیری که گلوی شکار را بگیرد، فرصت تنفس را از تو خواهد گرفت و سنگ و خاکسترش روی اطرافیانت می‌ریزد. آن وقت است که تمام کارهایی که با علاقه انجام می‌دادی، تبدیل به دیوانگی‌های احمقانه می‌شود. تمام آن دوستی‌های ساده، دیگر حوصله‌سربر می‌شود و حرف زدن دربارهٔ آب و هوا و آخر هفته احمقانه به نظر می‌رسد. و آن کسی که حتی نامش را هم به سختی به یاد می‌آوری، تبدیل به یک بدخواه می‌شود وقتی آگاهی غلبه کند. انگار هرکسی صدها نام و صفت پیدا می‌کند.سال‌ها بعد دیگر A1 آن زبان نیستی و از بدشانسی یا خوش‌شانسی C1 شدی. معنی زندگی عوض شده؛ آدم‌ها آن انسان‌های یک‌خطی نیستند. در ذهنت پیچیدگی‌های آدم‌ها را می‌فهمی، خوبی‌ها و بدی‌ها را، تیکه انداختن‌ها و بدطینتی‌ها را، خوش‌قلبی‌ها را.اما این زندگی را چگونه بخوانیم؟ به چه نامی صدا بزنیم؟ چه صفتی برای آن بگذاریم؟ که خودفریبی نیست، چون خودفریبی لااقل اندکی دانایی دارد. اصلاً شرط خودفریبی، آگاهی است و بعد ضد آن عمل کردن. خوش‌بینی هم نیست. خوش‌بینی، مثل بدبینی، مجموعه‌ای از مفروضات اولیه دارد؛ مثبت یا منفی. لج‌بازی با خود هم نیست. لج‌بازی با خود یعنی بدخواهی برای خویشتن خویش؛ اما این رفتن به سوی هدف، با بالاترین شتاب، بدون کم کردن در انجام کارهایی که می‌دانی در آن‌ها خوبی؛ اما انجامشان نمی‌دهی چون آن تپه قبلاً پرچم زده شده و نیاز به اثبات ندارد. تعریفش عجیب است. مثل جایی که لا بوئسی می‌گوید: «اگر یک تن در مقابل یک نفر برخیزد، جنگاور است. اگر در مقابل سه تن برخیزد، دلیر است. اگر در مقابل ده‌ها تن برخیزد، شجاع است، بی‌باک. اما اگر تک و تنها در مقابل یک سپاه بایستد، دیگر نامش شجاعت نیست. دلیری و جنگاوری نیست، زیرا کارهای آن‌ها در پله‌های قبل تمام شده. شاید آزادی‌خواهی باشد.»این مدل زندگی بی‌شباهت به زندگی ایدئولوژیک نیست؛ نوعی چشم‌پوشیدن. چشم بستن بر هرچه که اکنون نیست و باید می‌بود. اما همچنان، امیدی به آینده باقی می‌ماند، امید به آنچه که خواهد شد. زندگی با این چشم‌بند، گرچه به نظر آرامش‌بخش می‌رسد، اما به مرور زمان، وقتی این امید به حقیقت نرسد، هر آنچه که ساخته‌ای فرو می‌ریزد. ناآگاهی خودخواسته خواه ناخواه همیشگی نیست. نمی‌توانی هر روز یا برای همیشه از آن استفاده کنی، چون زندگی جریان دارد. تو در این آمد و شدها، خواسته یا ناخواسته، آگاهی پیدا می‌کنی. دانایی و خرد در خانه‌ات را می‌زند و تفاوتش با زندگی ایدئولوژیک در این است که مدت دارد. زمانی مشخص دارد. بخواهی یا نخواهی، آگاهی فرا می‌رسد؛ ابتدا با نوازش، و شاید بعدها، خشن و بی‌رحم، مثل پدری که سعی می‌کند فرزندش را به خود بیاورد و سیلی‌ای می‌زند تا او را از غفلت بیدار کند.</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 13:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا حمایت کردن از همدیگر بهترین استراژی هست</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-vrtfxhdjb1q0</link>
                <description> بازار سازی در کارآفرینینوجوان که بودم از آنجایی که همیشه عاشق تکنولوژی بودم برادرم را مجاب کردم که ساعت مچی برند سیتیزن با فنآوری اکودرایو بخردفروشگاه اینترنتی مثل امروز در دسترس نبود و ما مجبور شدیم چندین مغازه که معروفتر بودن سر بزنیمفاصله مغازها هم شاید 2 یا 3 کیلومتر از هم بودمغازه اول را سر زدیم از بازار موبایل فروش ها رد شدیم ، تا به مغازه بعدی برسیمفروشنده مسن بود و تاریخ شفاهی ساعت فروشی در تهران ، با او همصحبت که شدیم گفتیم پدرم در بازارچه معروف چند خیابان بالاتر مغازه دارد و انگار دردش تازه شده باشد علت عقب افتادگی کسب و کار خودش را در آن زمان نبود بازار برای صنعت خودش بیان کردصحبتش دقیقا این بود که ، اولین کسانی که فروش دم غروب ( سر چراغی ) را در تهران آغاز کردند بعد از آمدن برق به خیابان ها همین میوه فروش ها بودند ، چند تا از آنها تصمیم گرفتن لامپ بزرگ تهیه کنند ، یواش یواش آجیل فروش ها بهشون پیوستند و برای مردم بیرون رفتن در آخر شب و خرید کردن تبدیل به یک فرهنگ و سرگمی شداز پدرم که میپرسیدم به شوخی میگفت ، هر کاسبی که  آخر شب خسته از کار بود ، میوه فروش ها رو لعنت میکرد چون این مدل کسب و کار در این ساعت شب رو  اونها باب کرده بودندحرف فروشنده دید جدیدی رو به من داد ، اینکه اگر ما ساعت فروش ها باهم اینهمه جدال نمیکردیم و حاضر بودیم کنار هم مغازه داشته باشیم نه تنها فروش ما کم نمیشد ، حتی بیشتر هم میشداینکه یک نفر که یک بودجه محدودی برای یک سری وسایل دارد مثل موبایل ساعت یا چیزهایی شبیه این ، اگر ساعت نخرد وسیله دیگه ایی خواهد خرید شاید یک هدفون جدید ، شاید یک ادکلن و شاید هم یک پخش کننده موسیقی ( بله اونموقع خیلی مد بود )صحبت اینجاست که ما رقیب یکدیگر نیستیم؛ ما در کنار هم، رقیب بازار موبایل و دیگر صنایع مشابه هستیم. حقیقت جالب این است که کسی که یک بار ساعت خریده، احتمالاً ساعت دوم را بسیار راحت‌تر می‌خرد تا کسی که تا به حال ساعتی نخریده است. این یعنی بازارسازی، نه رقابت؛ ما در کنار هم می‌توانیم به رشد کل بازار کمک کنیماما قبول نکردن و با هم کنار نیامدیمبه قول فرانسوی ها همه به بهشت میخواهند بروند ولی کسب حاضر به ساخت آن نیستبه نظرم این موضوع رو میشود طور دیگر دیدما در زبان فارسی معادل لغت entreprenur  لغت کارآفرین را داریمکه به نظرم این دو اسم کاملا دو چیز مختلف هستمعنی لغوی کلمه لاتین از دو بخش entre +prenur  تشکیل شدهدر فرانسوی معنای لغت به لغت (بین خریدارن) است ، بله وقتی خریداران موجود باشند حتما میتوان بین آنها قرار گرفتاما اگر خریداری و یا اصلا زیرساختی وجود نداشت چه؟ باز هم میتوان این وسط ایستاد و پولی به جیب زد ؟چه کسی باید بازار ابتدایی را بسازد ؟باز هم لغت شناسیواژه &quot;کاروانسرا&quot; در فارسی (خانه کسانی که باهم سفر میکنند)  به مفهومی اشاره دارد که در مسیر جاده ابریشم شکل گرفت. این مکان‌ها برای آسایش و تسهیل سفر کاروان‌ها ایجاد شدند و محلی برای استراحت کسانی بودند که با هم سفر می‌کردند. در کنار آن، بازاری نیز شکل می‌گرفت که واژه &quot;بازار&quot; خود از &quot;آبازار&quot; گرفته شده است، به معنای محلی برای ذخیره و نگهداری مواد غذایی.به قول شاعر: &quot;انسان، آبادانی است.&quot; در مقابل لغت entrepreneur، در فارسی واژه &quot;کارآفرین&quot; را داریم که از مفهوم &quot;کار&quot; و &quot;آفرینش&quot; می‌آید و بر ایجاد و ساختن تأکید دارد. اما پرسش اساسی این است: وقتی چیزی وجود ندارد، چگونه می‌توان آن را خلق کرد؟ آن‌هم کاری که همه با هم باید انجام دهند، مانند قطعات یک پازل که تنها در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.اینکه چگونه یک نفر به تنهایی می‌تواند بازاری بسازد، موضوعی جذاب است. اما پیش از آن، پرسش اساسی‌تری مطرح می‌شود: چگونه می‌توانیم با هم، در کنار یکدیگر، بازاری بسازیم؟با ورود ساعت‌های دیجیتال به بازار، در ابتدا به نظر می‌رسید دوران ساعت‌های قدیمی به پایان خود نزدیک شده است. اما برخلاف این پیش‌بینی، فعالیت‌های مرتبط با ساعت‌های دیجیتال، از جمله بازاریابی، نوآوری، و سایر تلاش‌ها، نه‌تنها به رونق این دسته از ساعت‌ها کمک کرد، بلکه بازار کلی ساعت را نیز به حرکت درآورد. این تلاش‌ها، بیش از هر عامل دیگری، موجب شد تا حتی فروش ساعت‌سازان قدیمی نیز جان تازه‌ای بگیرد و رونق بیشتری پیدا کند. و باز هم نتفلکیس رقیب خودش را دیگر سرویس دهندگان ویدیو مثل آمازون یا اپل  نمیبنید و به جای آن  سونی و کنسول بازی را رقیب میبندچرا که اوقات فراغت افراد محدود و تعدا سرویسها بسیاراز زاویه‌ای دیگر، جامعه کارآفرین نیز باید با همین نگاه به سرمایه‌گذاران، بانک‌ها و سایر ذی‌نفعان بنگرد. آن‌ها نیز، جدا از فضای پر استرس کسب‌وکارهای نوپا، گزینه‌های جایگزین فراوانی پیش روی خود دارند.به قول نسیم طالب: اگر به یک سرمایه‌گذار بگویی «من یک سکه دارم که اگر شیر یا خط بیندازی، ممکن است پولدار شوی»، احتمالاً هیچ سرمایه‌گذاری جذب نمی‌شود. اما اگر بگویی «من چند سکه دارم که هرکدام ممکن است جوایز کوچک‌تری بدهد»، شانس بیشتری برای شروع گفتگو خواهی داشت.در نهایت، همه ما ورق‌های یک دست بازی هستیم؛ هر کدام با نقشی متفاوت، اما بخشی از یک جریان واحد. آنچه اهمیت دارد، نه تنها ارزش فردی هر ورق، بلکه هماهنگی و همکاری در جریان بازی است.</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 02:01:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان غیر مادری ، بیماری لاعلاج</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%AC-q7ccguqlnacl</link>
                <description>اگر چیزی به خوبی کار میکند تو از جزیاتش خبر نداریاین گزاره ایی بود که در سالها کار فنی به من یاد داده بودند که اگر تا به حال به مشکلی برنخوردی در یک نظام یعنی سطح اطلاعات تو پایین است یا با یک مشکلی اساسی دست و پنجه نرم نکرده اییاز کودکی با آسم درگیر بودم خیلی قبل تر از آنکه کرونا اسم استرازانکا را به سر زبان ها بیندازد شرکت شناخته شده ایی برای من بود ، به لطف این مشکل ، تک تک جزیات سیستم تنفسی را می شناسم راه و روش عملکرد دارو ها و اصلا نوع داروهادرد در قلب ، ماشه یادگیری جزیاتش را می فشارد، &quot;بطن چپ&quot; &quot;بطن راست&quot; &quot;دریچه&quot; &quot;عضله قلب&quot; &quot;سرخ رگ &quot;آکاهی یا شناخت دوباره درباره تک تک اعضا مدیون درد اولیه استزندگی با زبان غیر مادری شبیه همین درد همیشهگی هست مشقت بی پایانآن لحظه که فکر میکنی آماده ام برای اینکه سطحی بالاتر بروم فقط کافیست یک اتفاق معمول در زندگی رخ دهدتعویض خانه !حجوم لغت ، اسباب کشی ، کرایه ، پول پیش ، کرایه گرم و سرد ، تا صدها لعات دیگر که در هرکدام که در فرهنگ تو مشترک باشد به مانند تخت چوبی در دربا به آن آسان بگیریاین یکی را میدانم در زبان مادری یا انگلیسی هم همین را می گویند به مثابه پاگرد استراحتی کنی برای مقابله با باقی لغات و حجوم نادانسته هاو باز میخوانی تا وقتی به این درد عادت کنی ، یک زندگی روزمره که تمامی لغاتی که نیاز داری از قبل آماده استآرام آرام با تجربه میشوی ، اگر در دنیای جدید میخواهی وارد شوی لغات را کمی زیر و رو میکنیاما همیشه چک اولی هست ، شدتش کم میشودبرای جلسه بانکی یا صحبت درباره بیماری با دکتر از قبل آماده میشوی به آسودگی میرسی با مشقت به آسودگی میرسیتا ناگهان قوی سیاهی ظاهر شود که انعکاسش برای مهاجر صد برابر سیاه تر استمرگ یکی از دوستان ، سیلی اول مرگ که لای دردغربت گم و گور بود ، سیلی دوم باز مشقت همیشگی حمله لغات جدیدکفن و دفن ، سنگ قبر ، مزارستان ، در گور کردن کسیبه خودم گفتم تمام شد با تمام سختی و روزها گریه این درس هم تمام شدباز در زد ، اینبار اتفاقات بعد از مرگ ، &quot;وصیت نامه&quot; ، &quot;نام برده شدن در وصیت نامه&quot;</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 03:32:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه ایی برای همه دیس کانتینو ها</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D9%88-%D9%87%D8%A7-b7nupx0xqwqm</link>
                <description>مرثیه ایی برای همه دیس کانتینو ها ،یا اگر جهان بر میل ما 5 در صدی هایی بود که 2.5 درصد ، 2.5 درصد این ور اون ور نمودارهایزنگولیه اییتون نادیده گرفته میشیم.این حس ، نوستالوژی نیست ، بیشتر یه فقدان ، شاید یک جفا ، در حق آدم های مثل من ،ماهایی که کلا نه معمولی بودیم ،نه محبوب بودیم،  نه اوتلایر بودیم ، نه شنگفت انگیز بودیم، اینقدر بی علامتیم که پیدا کردنمونم برای همجنسامون هم سخته.به داشتن چیزی علاقه ایی خاصی نداشتیم ، شاید ، هیچ چیز اونجوری ما مخواستیم برای بلند مدت نبود ،این برای بلند مدت نبودن که موضوع اصلی شایداگر ما تصمیم گیر ها  بودیم ، دنیا اینشکلی نبود نه که بهتر بود یا بدتر اینشکلی نبود.ما طرفدار کسایی بودیم که دیگه بی خیال شدن ، یا بیخیالشون شدناز اون اسباب بازی هایی که ، &quot; نه اونا دیگه تولید نمیشن ، یه زمانی اومد دیگه سازندش بیخیالش شد&quot;یا وقتی همه دنبال کوماندوز بودن ، داشتیم دلتافورس بازی می کردیم.اگر طرف دار ماشین بودیم، طرفدار تویوتا کرونا بودیم ، کرولا نه ، که محبوب بود و پاپ بود، هنوز از دهه شصت میلادیتا الان داره نسخه جدیدش تولید میشه هر سال فیس لیفت و ...اگر همه طرفدار رونالدو یا مسی بودن ، ما هنوز تو شبی بودیم که قرار بود ، ریبری بهترین بازیکن جهان بشه ، نامزدم شد ، ولی انتخاب نشد ، که فکر میکردیم ، هنوزم فکر میکنیم بازم جفا شد ، از روی آمار هم بگی بازم جفا شد دیگه باید چیکار میکرد؟ما اگر طرفدار، هواپیما بودیم نماد پیشرفت تکنولوژِی ، چیزی که قراره 20 سال بعد این سطح تکنولوژی بیاد تو زندگی شخصیمون طرفدار اف 14 بودیم ، که دیس کانتینو شد ، و رقیبش اف 15 هنوز تولید میشه به خاطر هرچییا اصلا هنوز فکر به اینکه   ا اون وسایل رو کسی گذاشته بود توی باند پرواز هواپیمای کنکورد ؟ما اگر طرفدار فوتبال بودیم ،طرفدار آرسنال بودیم تو لیگ انگلیس ، و هنوز به این فکر میکنیم چرا ول کرد رفت فن پرسی،چرادیگه تیری آنری و پیرس نداریم.و چرا این همه مربی خوب هست ، مگه بهتر از یوپ هاینکس بود  کسی ؟پیر مرد ، با گریه رفت دو هزار و چهار ده ، با سه گانهرفتن دنبالش ، گفت همیشه نفر دوم بودم، دیگه چی میخواستین ، میگفتن این مدلی که بایرن بازی میکنه ، اگر ، ریبری و روبن برندیگه کسی مثل اینها پیدا نمیشه ، باید یه سبکی انتخاب بشه، که خرید بازیکن برای تیم راحت باشهمن اگر نفس تنگی هم داشتم ، باید تئوفلین مصرف میکردم ، که اونم به دلایلی دیس کانتینیو شد، رفتم دکتر امسال اینجا ، جمله آشنایی گفت ،Ce médicament n&#x27;est plus produit. (Avec un sourire) Mais c&#x27;est très efficaceمن اگرشوق ذوق میکردم با اینترنت  اصلا به خاطرنت اسکیپ بود، که رفت ...یا همین ، یاهو سیصد و شصتاگر روی ویندوز نود و هشت  همه باهاش حال میکردن ، من عاشق  ان سی بودماونایی که تحسین ها رو بر می انگیخت اما ، می دونی محمد جان.... میدونی میثم خان....اونایی که صلاح اینجوریه که....شما که وضعیت رو بهتر میدونید....آره خیلی خوبه ولی....میدونی ، تو عالییی ها ولی باید همه جوانب رو در نظر گرفت.از اینا که دیپلم افتخار ، از اینا که بله کار شما هم شایسته تحسینهاز اینا که ، کلیات درسته ها ولی بیانا اینا که ، با کی کار دارین دقیقا ؟از اینا که ، کت  کار ، اندازت نیست ، فیتت نیست ، تو چارچوب مجموعه ما قرار نمیگره با وجود تمام فضائلبسیار زیبا ولی نطرت درباره اینکه ، قسمت تحقیق توسعه باشی چیهاونایی که ، ممد جون ، تو هم تو پیامبرها ، جرجیس رو انتخاب کردی ها ممد بیخیال بابا ، تو رو خدا دوباره شروع نکن...</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 21:29:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما ، کرونا ، مهاجرت ، شاهنامه و بازگشت به ما</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-kyoerhsvijuo</link>
                <description>روزای قبل از اجرایی شدن استارتاپ ، هر روز کتاب می خونم ، در خانه  نشستم ، شتاب دهنده نمیرم ، هیچ جا نمیرم ، هنوز کرونا نیومده ، 2 بار علائم رو تو خودم دیدیم ، بدتر ازاون نفس تنگی و خواب رفتگی پاها و استرس.چند تا داستان توی سرم مثل نوار کنتر می چرخه می چرخه و می چرخه:1- کتاب استراتژی جنگ سال 1218 میلادی ، ایران ، تفاهم نامه بین یک سفیر ، از دیار مغولستان با شاه محمد خوارزمشاهی ، تفاهم بر سر جاده ابریشم که سمرقند ، دارای ثروت افسانه ، نقش کلیدی تری برای تجارت بین اروپا و چین انجام دهد.چند ماه بعد ، شهر اترار، شک به اینکه تاجران مغول نفوذی هستن ، سر از تن همه جدا کردن ، چنگیز سفیر ارسال میکنه ، که ما تفاهم داریم ، این چه کاری بود ! و محمد خوارزم شاه ، که حتی ارزشی به جواب دادن اون قائل نیست.1219 حملهمحمد خوارزمشاه : از نظر فنی امکان حمله به ما وجود نداره ، امکان گذر از صحرا نیست.از ماورالنهر شروع میشه ، تا آخر سال ، محمد فراری تنها گرسنه توی یه جزیره در دریای خزر میمیره.میگن ، بعد از حمله به ایران ، رشد مغول به علت دسترسی به منابع مالی و غیره به سرعت عجیبی شدت پیدا کرد تا شد آنچه شد.1-1 کرونا هواپیما ایران...2- مذاکرات  ایران با 5+1یک طرف داستان ، فدریکا مویگرینی با تحصیلات دکتری در موضوع ارتباط اسلام و وزارت خارجه کشورهای اسلامیکسی که سال 82 در زلزله بم هم در ایران حظور داشته ، درباره ایران تیم مذاکره کننده میگن یکی از چیزهایی که باید بدونید درباره مذاکره با کشوری که دارید باهاش مذاکره میکنید ، ارتباط ادبیات و سیاست و فرهنگ اون کشور است.اینکه آیا پدر کشی در داستان حماسی اون کشور وجود داشته یا پسر کشی ، سنت گرا ها جلوتر هستن یا تجدد خواها سرنوشت تجدد خواهی . تجدد گرایی چه بوده.ایران آخر داستان پسر کشی ، هند ، آخر داستان شناختن پدر و پسر ، و برگزاری 7 روز جشن و شادی.2-1  زنگ میزنم پدر و مادرم ، و فقط دعوا و فقط دعوا ، نهایت تو که خودت آسم داری اعصابم نداری بشین خونه استرس هم به ما نده از اون ور.3- فیلم گاو ، چرنوبیل ، اجاره نشین ها4- کتاب کج رقتاری اقتصادی : اگر نیازمندی که نشون بدی چیزی زیاد هست یا کم ، باید چیزی در ذهن ، برای مقایسه برای اون حتما داشته بشی.4-1 رضا رشید پور مجری تویتی میزنه درباره خودرو سازی و تعدا کشته های تصادفات جاده ایی و کرونا که آره خیلی نیست ببینید اینقدر دارید کشته میدید هر روز ، &quot; که با همین استدلال میشه هر کاری کرد و با تصادفات جاده ایی مقایسه کرد&quot;.5- کتاب در ستایش تردید ( اعتقاد بدون تعصب ) پیتر برگررد نسبی گرایی ، رد اینکه جوری بنویسی که به هیچ کسی بر نخوره ، رد اینکه ، جوری حرف بزنی که وسط باشی ، رد اینکه همه دارن  درست  میگن. رد اینکه اونم حق داره محمد جان.6 و آخریدوست امریکایی جنوبی تو لینکدین پیام میده ، که محمد کار رو گرفتم ، یادم می افته چه روزایی رو گذروند ، چه حرف گوش کن بود به حرفای من ، و کل داستان آشنایی ما ، کتاب صد سال تنهایی مارکز  که دست از سر ما بر نمیداره.</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 17:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میرویم یا میاییم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-wgpzwouugldv</link>
                <description>اول:اوایل دانشگاه بود ، به خواهرم گفتم با نگار آشنا شدم ، می خوام باهاش ازدواج کنم، خیلی باهم حرف زد نشست برام حساب کرد ، خیلی دقیق ، گفت ببین خدمت داری ، دانشگاه داری ، برنامه مهاجرت داری ، و پول هم نداری ، زبانم باید بخونی ، جمع کنی رو هم ، شیرین 9 سال دیگه سر خونه زندگیتی.خیلی تلاش کردم ، کار ، دانشگاه ،زبان یا زبان ها ،یک بار از دانشگاه اخراج شدم ،ولی داشتم فرایند رو تسریع میکردم ، بعد از 5 سال نامزد شدیم ، خیلی تلاش کردیم بعدش دو نفری خیلی تلاش کردیم ، 3 سال و چند ماه بعد ، رفتیم سر خونه زندگی.به خواهرم میگفتم میخندیدیم. که این همه تلاش شد نهایت چند ماه زود تر .دوم:دانشگاه بودم ، فرانسه ، با استاد غیر فرانسوی ، درباه استارتاپ داشتن ، حرف میزدیم ، گفت میرسی به اینکه باید بری بلژیک، اگر میخوایی تو اتحادیه اروپا باشی وگرنه که برو ، کانادا ،  برو آمریکا...گفتم این شاید خیلی تلاش نکرده ، ما ایرانی هستیم ، با انگیزه هستیم ، پشتکار داریمشروع کردیم همگی تلاش کردن ، اینقدر که یک سال فوق لیسانس رو از دست دادم ، یه دانشکده رو از دست دادم ،نه فقط ما ، تمام دوستان عزیز تر از جانم ، جواب داد ، هفته بعد از درست شدن کارها ، مجوز ها برای شروع توی فرانسه ، وسط کارها وسط خوشحالی ها ، اینکه چه قدر آروم شد همه چی ، دیگه ددلاین نداریم یه پیشنهاد ، چشمک زنان به سمتمون اومد،با ددلاین ، بلژیک بود.ددلاین نزدیک ، که آرامش جان بسته برو موجیم که آسودگی عدم ماست. سوم:5 ساله بودم ، مهدی برادر بزرگترم میرفت مدرسه، اول دبستان بود.با مادرم ، تنها بودم خیلی اوقات ، با وسیله های مادرم ور میرفتم مخصوصا وسایل خیاطی ، که پیچیده ترین وسیله زندگی بود، چرخ خیاطی شیر نشان.سوپر کامپیوتر اون موقع.و آرزوی من دیدن  لحظه عوض کردن قرقره ، نخ کردن سوزن چرخ خیاطی و نخ پیچیدن دور ماسوره که فقط میدونستم بعضی اوقات نصیب من خواهد شد.از بی حوصلگی ، مینشستم با قیچی بازی میکردم ، قیچی رو میزدم به هم ، هی پشت سر هم ،مادرم اما با حوصله ، چشم هاش رو میاورد بالای عینک که هیچ وقت دوست نداشت بزنه ، و میگفت پسر گلم دعوا میشه ، قیچی رو بهم نزن ،من : ها یعنی چی تو کوچه دعوا میشه ؟ من این رو به هم بزنم؟ این صدا به این قشنگی.دوباره قیچی رو به هم میزدم.مادرم : نکن عزیز جان دعوا میشه ...من : محکم تر و سریعتر ، تغ تع تغ تغمادرم ، شتلق زد توی گوشم ، و صدای تغ تغ تبدیل به صدای سووووت کش دار توی گوشم شد ، ولی فقط من می شندیمش.مادرم گفت دیدی عزیزم دعوا شد ، دیدی من گفتم دعوا میشه ، مادر ها همه چی میدونن ،مادر هاپیشگویی میکنن.ما فرار میکنیم ، حال آنکه می دویم به سویت.</description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2020 01:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی بهترین ورژن خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@tirdadnova/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-gsrnrqdlxbrg</link>
                <description>اینکه در روزگاری که انگشت شصت خیلی بیشتر از چشم حرکت میکنه برای خوندن ، من تصمیم گرفتم بنویسم برای خودم غریب هست.شاید خیلی دیر ، هم برای من ، هم برای خوندن ، ولی امیدی هست و امیدی دارم که شرایط بهتر بشهولی امید دارم مثل شب های امتحان.داستان اولداشت عادت میکرد که مردتوی فرایند راه اندازی کسب و کار ، از اونجایی که همیشه پیچیده ،تند و ناواضح حرف میزنم و به این صفت معروف توی خانواده و دوستان ، تصمیم گرفتم کارهایی بکنم برای نوآوری جدیدی که میخوایم انجام بدیم نیاز نباشه خیلی حرف بزنم ، و از اونجایی که وقت بسیار محدود چند ماه داشتیم برای موندن یا برگشت به ایران به خاطر فشار و استرس زیاد، خیلی از  کار ها رو نمیکردم مثلا تلویزون دیدن ، یا شبکه اجتماعی چک کردن از اینها شروع شد رسید به وقت نداشتن به چیزهای دیگه ، از اون جایی که موقع استرس به بی اشتهایی شدیدی می افتم  به این رسیدم که چرا باید اینقدر وقت برای درست کردن غذا بذاریم ؟شروع کردم کمتر هم غذا خوردن ،و به جای اون از زمان استفاده کردن برای رکاب زدن با دوچرخه و مستند جمع کردن برای سرویس جدید ، تا جایی که جلوی همسرم خودم رو وزن نمیکردم.و در عوض قهوه نوشیدن ، تا روزی نزدیک 1.2 لیتر قهوه فرانسهاواخر اسم برنامه رو گذاشته بودم &quot;پاور سیور مود&quot; که کمتر انرژی مصرف کنم مثلا ، مترو اگر میرفتم سریع می نشستم ، یا کوله پشتی رو از 10 کیلو کردم 4 کیلوهدف ، بیشتر دیدن ،ثبت با دوربیننتیجه داد ، مادر به همسر گفته بود محمد بیماری یا اعتیاد گرفته چرا اینقدر لاغر شده ؟عکس تزینی ولی بسیار شبیه وضعیت داستان دوم فقط ، وقتی از وجودش باخبر میشی که اشکالی داشته باشهتمام مشکلات یکهو با ارسال یک نامه در خونه حل شد ، اکسپت شد ، از مترو درومدم، همسرجان،نامه به دست توی خیابون به سمتم میومد که جواب مثبت رو فرستادن ، از خوشحالی ، از خوشحالی هم رو بغل کردیم ، رسیدیم خونه نزدیک 4 ساعت خوابیدیم.پا شدیم ، بی اشتهایی، مشکل غذا خوردن، حالت تهوع ،مشکل تنفسیهمه چی خوب بود تا اینکه مشکل بلع پیدا کردمدلم غذا نمیخواست ، هر روز میرفتم رو ترازو و باز وزنم داشت می اومد پایین ، نزدیک یک ماه 5 کیلو کم کردم، پیش تر ، تو باز دوساله نزدیک 18 کیلو کم کرده بودم ، می رفتم روی ترازو دوباره استرس ، دوباره استرسصبح پا می شدم ، دوباره مشکل غذا خوردن، حالت تهوع ،مشکل تنفسیتشخیص اولسرطان دهان یا حنجرهروزها گریه همسر ، من چشم ها رو میبندم ، دکمه میوت کنترل تلویزیون میاد جلوی چشمام و اینکه با یک میکروفن چسبونده به گلو باید برم پرزنت کنم.میگه : محمد تازه راه افتادیم محمد ، محمد دو روز فقط خبر خوب ؟؟ سهم ما این بود؟تشخیص دوم تحریک اپیگلوتآب و آتش چیزی که به وجودش احتیاج داشتیم.یاد جمله مدیر پروژه نگه داری ابر شبکه زیر ساختی می افتم: محمد ، محمد اگر به وجود چیزی پی بردی بدون توش یه مشکلی وجود اومده ، محمد تو نمیدونی این نرم افزار ، این شبکه اجزاش چیه تا یه جاییش کار نکنه اون وقت که شناخت شروع میشه یعنی مشکلی هست.میرم ویکی پیدا و اپیگلوت رو پیدا میکنم و اینکه چرا میاد بالا توی دهن و سلام بر توی ای بهترین خبر ، بهترین عضوداستان سومکتاب 33استراتژی جنگ ناپلئون : مرگ هیچ است ، برای زنده بودن اما هر روز باید مردخودت رو در شرایط مرگ قرار بده و برو جلو انگار که اخرین روز ، امروز آخرین بود فردا هم آخرین روزمیگفت ناپلئون بعد از هر پیروزی به سختی مریض میشد ،این رو که میخوندم تازه از ایستگاه واترلو گذشتم به سمت خانه.تصمیم گرفتم بنویسم انگار که آخرین روز </description>
                <category>tirdadnova</category>
                <author>tirdadnova</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2020 05:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>