<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسنده &quot;اچ&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@titan8rosy</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 14:16:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1886862/avatar/zVvtri.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسنده &quot;اچ&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@titan8rosy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آه ای زندگی | هر شروعی پایانی دارد! (4)</title>
                <link>https://virgool.io/@titan8rosy/%D8%A2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-4-emfoh7srpuyo</link>
                <description>آه ای زندگی..... این یک داستان عاشقانه، هنوز هم در جریان است. از اولین قرار تا به همین امروز که 23 سال گذشته، ولی هنوز این عشق جاری ست ... حتی اگر یکطرفه هم باشد،،، باز هم جاریست.شاید باورتون نشه، نمیخوام عجله کنم و داستان رو از همین ابتدا لو بدم. اما همین دیروز یعنی در تاریخ 7 آذر ماه 1401 شمسی، با تیتان برای دیدن رزی رفتیم. اما ......قرار عاشقانه |  عکس از وبپس بلند میگویم، آه ای زندگی.... آه ای عشق....که هنوز هم بعد از 20 سال جدایی، هر کسی از این عشق سخن میگوید .... چه از خوبی ها چه از بدی ها. هر شروعی پایانی دارد، اما چرا هنوز به پایان این عشق نرسیدیم؟آه ای عشق .... که تو درمون این دردی و این درد از خودت شروع میشه.....هر شروعی باید پایانی داشته باشد!در قسمت سوم از رمان عاشقانه هنوز به پایان نرسیدیم (3) به یک نکته مهم اشاره کردم که: از همون لحظه شروع به فکر پایان باشیم....همانطور که برای افتتاحیه جشن میگیریم، مراسم با شکوهی هم از اختتامیه داشته باشیم. باور کنید هر شروعی پایانی دارد! حتی وقتی بزرگترین واقعه برای هر شخصی با تولد شروع، و به مرگ ختم میشود، پس حتی نوشتن یک رمان عاشقانه هم باید پایان شایسته ای داشته باشد.بنابراین از روز اول، دقیقا از همون قرار اول، بیایید در خصوص علت شکل گیری رابطه فکر کنید و نیت همدیگر را بدانید. اما این موضوع چند قانون نا نوشته هم خواهد داشت:که دروغ نگوییدآینده نگر باشیدزود تصمیم نگیریدشرایط را بسنجیدو از همه مهمتر، خودتون را بشناسید.بزرگترین مشکلات از زمانی ایجاد میشه که کوچکترین مسئله در رابطه ها در نطفه خفه میشه!تیتان امروز بعد از 23 سال پس از اولین قرار عاشقانه و در حدود 19 سال پس از جدایی از رزی، همچنان به فکر پایان دادن به این عشق خاموش است!درسته، علت اینکه این رمان به این نام نوشته شده، همینه... چون هنوز به پایان نرسیده!شاید از آخرین دیدار تیتان و رزی، در حدود 19 سال میگذره، اما یک قرار جاش خالیه و آن هم قرار پایانی، که روزی در ادامه این رمان عاشقانه به آن خواهیم رسید.البته که هم تیتان و هم رزی در آن روزها سن زیادی نداشتند، اما با توجه زمان حاکم در آن تاریخ و در نبود راهنماها و اطلاعات جامع، این رابطه با اشکالات زیادی شکل گرفت. مثلا اشکلاتی مانند موارد بالا: تصمیمات عجولانه، نسنجیدن شرایط، عدم شناخت خود وووو.همیشه عنوان کردم و بد نیست باز هم بگویم که: این رمان صرفا از زبان تیتان در حال نوشته شدن است و در شرایطی که حتی روح رزی هم از این رمان خبر ندارد، هیچ حکمی به نفع تیتان و یا حتی رزی نباید اعلام بشود. پس من فقط راوی داستان از زبان تیتان هستم تا شاید یک روزی هم از زبان رزی بنویسم! اما در این لحظه، فراموش نکنید هر چه که مینویسم، از بیان تیتان است. بنابراین هر نتیجه گیری خوب یا بد،فقط متوجه شخص تیتان باشد.تیتان در واقع دچار یک تحول عمیق در زندگی اش شده. یک دانش آموز زرنگ و درس خوان، که در همان ابتدای سال اول دبیرستان در المپیاد ریاضی در سطح کشور، رتبه دو رقمی کسب میکنه و همانطور که در قسمت دوم و معرفی تیتان در این داستان عاشقانه واقعی، کمی به آن اشاره نمودم! تیتان وارد مدرسه جدیدی میشه که از نظر سطح آموزشی و حتی فرهنگ اجتماعی دانش آموزانش، با دبیرستان قبلی، قابل قیاس نیست. همین مسایل سبب پیداش شخصیت ناشناخته جدیدی در تیتان میشود. در واقع تیتان در اولین روز مهر و آن قرار چند ساعته و عاشقانه، شاید آن حسی که رزی داشته است را هیچ وقت (در آن زمان) درک نکرده باشد. اما امروز تیتان میگوید:- رزی در روز اول مهر 1378 با آن رزی که چند روز پیش از شروع مدارس دیده بود، کاملا متفاوت بود و فرق داشت.از تیتان پرسیدم چه فرقی؟- روز اولی که رزی را دیدم، اون خیلی سنگین و با وقار بود! اما روز اول مهر، یک دختر بچه مدرسه ای کوچولو.نمیدونم چرا از حرف تیتان یهو خنده ام گرفت، اما خیلی سریع در پاسخ خنده من گفت:- رزی در قرار اول، سوار بود،،، در روز اول مهر، در رکاب بود!- وای از دست تو تیتان، وجدانن یجوری به من بگو تا بتونم برای مردم بنویسم.تیتان لبخند رضایت بخشی روی لبانش نقش بست که گویا این موضوع همین دیروز اتفاق افتاده است و در ادامه:- رزی عاشق بود- تو؟؟پس از یک مکث دراماتیک و فورا محو شدن خنده و افسوسی که &quot; آه &quot; بلندی بر دل داشت گفت:- نمیدونم ولی ........فکر میکنم رزی از همون روز اول عاشقم شده بود و من تا شاید نزدیک سه سال بعد هم این موضوع رو نفهمیدم!واقعا نمیدونستم که چی باید در جواب تیتان بگویم، اما حرف تیتان واقعیت بود. تیتان نه تنها متوجه عشق رزی تا شاید حدود 3 سال بعد از اولین قرار نشد، بلکه خودش میگوید:- حتی سه سال هم عاشقش نشدمو با یک نفس عمیق میگوید:-آه ای زندگی،،، آه ای عشق که اول من به تو رحم نکردم و بعد تو به من رحم نکردی..تیتان به عشق نباخته بود، بلکه به خودش باخته بود. به اینکه خودش را نمیشناخت و از نیازهای درونی اش خبر نداشت. تیتان دیر به این عشق پی برد اما هنوز به پایان نرسیدهتیتان در سال 1401امروز بیش از 19 سال از پایان رابطه عاشقانه تیتان و رزی میگذرد. خب قاعدتا تا به امروز هر کسی به زندگی خودش پرداخته است. من از رزی خبر های خیلی خیلی کمی دارم، اما از زندگی تیتان (بنا به گفته خودش و شناخت خودم) کاملا با خبر هستم. اما داستان تیتان و رزی، هنوز به پایان نرسیده است! یا حداقل برای تیتان هنوز به پایان نرسیده.در برخی از کشورهای غربی به این موضوع اعتقاد دارند که پس از مرگ، روح باید به مکانی برگردد که خارج از زمین است. حتی در برخی فیلم های ترسناک، دیده ایم که روحی سرگردان به سراغ افرادی می آیند و در پایان فیلم، آدم ها سعی میکنند که آن روح را به مقصد برسانند تا &quot;آرامش ابدی&quot; پیدا کند. موضوع ما هم دقیقا همین است که روح تیتان همچنان سر درگم داستان این عشق است که حتی بعد از 19 سال و حتی با وجود دو فرزند ....ادامه داستان در تاریخ 16 آذر 1401 منتشر خواهد شداین داستان در واقع یک زندگی نامه است. من &quot;اچ&quot; نویسنده این رمان هستم و از تعاریف تیتان مینویسم. اسم های این داستان هیچکدام واقعی نیست تا برای هر شخصیت نامبرده ( در زندگی واقعی ) لطمه وارد نکند. موضوع این رمان بیان خاطرات مشترک عشق تیتان و رزی است که در حدود 4 سال و نیم با هم بوده اند و در فصل دوم از زندگی انفرادی تیتان، سپس ازدواج و طلاق وی و همچنین اتفاقات دیگری که از سال 83 تا به امروز (1401) که تحت تاثیر این عشق در این گذر عمر رخ داده است، خواهیم پرداخت.كاشكی صدای قلبت نبود صدای قلبمكاشكی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتمخیلی دوست دارم تا نظرات خودتان را برای من بنویسید . موفق باشید، اچ.</description>
                <category>نویسنده &quot;اچ&quot;</category>
                <author>نویسنده &quot;اچ&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 06:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزی | چرا هنوز به پایان رمان عاشقانه نرسیدیم؟ (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@titan8rosy/%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-3-wkkqun8ycrpr</link>
                <description>یک خواسته زمانی به نیاز تبدیل میشود که فرآیند نیاز سازی در مغز شخص تشریح شود. دوستی یا رابطه عاشقانه با جنس مخالف هم باید از روی داشتن یک نیاز باشد. اما برخی اوقات پیش میآید که روابطی برای رسیدن به خواسته A شکل گرفته میشود اما خواسته های دیگری هم به وقوع می پیوندد.احساس تنهایی - نیاز های جنسی - بیان علایق - و سایر مواردی که میتوان بسته به هر شخصیتی تعریف نمود، میتواند یک دلیل برای شروع یک رابطه باشد. همین دلیل چهارچوب رفاقت ها را تعیین میکند. بنابراین بهتر است برای آغاز و یک پایان موفقیت آمیز از همان روز اول چهارچوب ها و قوانین طرفین بر ملا شود.آنروز ها تیتان کنجکاو بود و رزی وارد زندگی او شد. از نیت رزی زیبا روی رمان عاشقانه ما خبر ندارم، اما تیتان را سالهاست که خوب میشناسم. شاید امروز در سن 36 سالگی یک فرد باهوش و زیرک و سیاستمدار باشد، اما آن روزها به گفته خودش ساده لوح ترین آدمی بود که وجود داشت.گذر زمان و وقایعی که در زندگی هر شخصی رخ میدهد، شخصیت وی را تحت شعاع قرار میدهد.دوست های همجنس تیتان، هر یک به دنبال روابط با جنس مخالف بودند. شاید این روزها بود که آزادی بیشتر از قبل شده بود و مانند یک ویروس در روزهای ابتدایی انتشار آن بودیم. تیتان در این صف جز آخرین نفرها بود و خیلی دیر داشت ویروسی میشد. اما شد...اما جالبه بدونید اولین لحظه ورود رزی به زندگی تیتان بر خلاف خط پایانی مقدمه رمان عاشقانه هنوز به پایان نرسیدیم مربوط به اول مهر 1378 نیست! در واقع اولین قرار این دو، چند روز قبل از شروع مدارس است و حافظه تیتان فقط در حد یک تیتر از آنروز یاری میکند:رزی به مانند یک گل رز، زیبا بود!رمان عاشقانه: هرگز به پایان نرسیدیم - عکس از سرچ وبشخص دوم رمان عاشقانه ما هم آمد و داستان تیتان و رزی شکل گرفت. اینجا از خنده ها و گریه های تیتان و رزی برای شما خواهم نوشت. هر خط نوشته من، بیان خاطرات مرد عاشقی است که برایم تعریف کرده و من همچون تیتان از &quot;رزی&quot; خبری ندارم!این یک رمان عاشقانه واقعی است و من نویسنده بدون هیچ تصرفی در واقعیت، از زبان شخصیت مرد این رابطه برای شما مینویسم (هر پنجشنبه این داستان منتشر خواهد شد)رزی یک دختر لاغر و با قد معموآلی بود. چشمانی سیاه و با نگاهی مستانه. موهای لخت و قهوه ای که تیتان همیشه به سیاهی تشبیه میکرد :) لبانی سرخ و کمی کشیده و گونه های صورت رزی کمی استخوانی بود. شیطان و سر زنده ولی داغدار یک عشق خاموش در گذشته. فوق العاده باهوش و با سیاست اما در عین حال مظلوم و مهربان.همانطور که گفتم اولین قرار تیتان و رزی در اواخر تابستان 1378 بود، اما تیتان همیشه از آن به عنوان یک قراری  کوتاه قید میکند. تنها چند خط ساده کل خاطرات تیتان از آن روز است:استرس از وقوع یک اتفاق جدید داشتم، تجربه ای که تا به حال برایم به صورت جدی رخ نداده بود.رزی سیگار کنت قرمز میکشید.قرار ما کوتاه بود و چون آشنایی ما در یاهو مسنجر بود، دوست داشتیم در این قرار کوتاه، همدیگر رو ببینیم.من برای دیدن رزی، با یک شاخه گل رز رفتم.در این قرار کوتاه که شاید به واقع برای این رخ داد که هر دو میخواستند روی همدیگر را ببینند و اینگونه پیوند دوستی تیتان و رزی بسته شد. اون روزها ارتباطات تیتان و رزی زیاد و مستدام نبود. برخی شبها فقط به انتظار در یاهو مسنجر برای آنلاین شدن و گهگاهی چت کردن با هم خلاصه میشد. آرام آرام تعداد حضور در این چت ها بیشتر شد. خیلی زود تبدیل شد به قرار های شبانه و آنهم فقط در چت یاهو. این روش شد یک عادت و تیتان هر روزش را به عشق شبها برای چت کردن میگذراند.تابستان آرام آرام خودش را به پاییز رساند و اولین روز ماه مهر فرا رسید. شروع سال تحصیلی جدید. تیتان و رزی هر دو با کمی اختلاف سنی در یک مقطع تحصیلی بودند. تیتان در رشته ریاضی فیزیک و رزی در رشته تجربی و هر دو سال دوم دبیرستان را آغاز میکردند.شب های تابستان و چت های آن روزها، سبب ایجاد یک عطش برای دیدار همدیگر شده بود. خب اونروزا قرار گذاشتن ها آسان نبود. اصولا دخترها سخت میتونستند از خونه بیرون بیایند. رزی هم از این داستان بی نصیب نبود و در خانواده ای زندگی میکرد که سخت گیری های خاص اون زمان را یدک میکشید. اما تیتان شرایط کمی آزادتری داشت ولی در هر صورت به دوست جدیدش وفادار ماند تا روز شروع مدارس-من میتونم اول مهر ببینمت-چطوری؟ بیام دم مدرسه؟!-نه تیتان، روز اول مهر هنوز مدرسه ها شکل نگرفته، بیا دو تایی بپیچونیم-برات شر نشه رزی!!؟؟؟-نه بابا، اولین روز مدرسه کسی به کسی نیست، حضور و غیابی هم نمیشه، متوجه غیبت من نمیشن-یعنی کل روز رو با هم باشیم!؟-آره، مشکلی داری؟-نه نه-پس چی؟تیتان با شنیدن حرف های رزی یجوری شده بود، هم خوشحال و هم یجورایی شوکه بود. رزی با تمام سخت گیری های خانواده اش، میخواست روز اول مهر رو کل مدرسه نره،، راستش رو میخواهید بشنوید! دلیل این بود که تیتان میترسید یه موقع براشون داستانی پیش نیاد. اما بالاخره اول مهر به مانند خواسته رزی فرا رسید.-بیا سه را پیاله شمس آباد! ساعت 8 صبح-سه راه پیاله کجاست؟-بیا مجیدیه شمالی، از هر کی بپرسی سه راه پیاله، بهت میگه کجاست. احتمالا من رو بابام میرسونه مدرسه، اما من میرم تو و بعد از اینکه بابام بره میام بیرون، تا سه راه پیاله هم راه زیادی نیست.-باشه، پس میبینمت.به نظر شما تیتان شب اول مهر رو چجوری گذراند؟ نمیدونست این حس چیه اومده سراغش. وارد یک رابطه ای شده بود ولی نمیدونست از کدامین نیازش شکل گرفته است. خب اصلا با هم دوست شدید! تهش چی هست؟ بذارید ساده تر بگم، تیتان شاید عشق را نمیتونست معنی کنه، اما حتی هم نمیدونست این رابطه دوستی یعنی چی! فقط میدونست هم سن های خودش در این مسیر هستند. هر روز به دیدن دوستشون میروند و یا در قسمتی از مسیر مدرسه، همدیگر را همراهی میکنند.من &quot;اچ&quot; هستم، نویسنده ای که کارم نویسندگی رمان نیست و این داستان واقعی عشق دو نفر است که پایانی دراماتیک دارد. رابطه ای که سالها بی پایان مانده است و هنوز بعد از قریب 20 سال به پایان نرسیده. داستان از زبان یک مردی است که اسمش در داستان ما تیتان نام دارد. هر پنجشنبه این رمان منتشر خواهد شد و خوشحال میشم نظرات و نگاه های خودتان را برای من بنویسید.از ابتدا بخوانید: رمان عاشقانه واقعی: هنوز به پایان نرسیدیمقسمت بعدی: آه ای زندگی | هر شروعی پایانی دارداز خواب چو برخیزم.... اول تو به یاد آیی!</description>
                <category>نویسنده &quot;اچ&quot;</category>
                <author>نویسنده &quot;اچ&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 26 Nov 2022 01:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیتان | رمان عاشقانه: هنوز به پایان نرسیدیم (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@titan8rosy/%D8%AA%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-2-u62yu9jgo3tv</link>
                <description>برای هر کسی، زندگی یک معنا و مفهومی دارد. این معنا و مفهوم است که نگاه هر شخصی را به آن متمایز میکند. اتفاقات رخ داده، فارغ از نتیجه خوب و بد آن، تاثیر مستقیمی بر روی افکار و یا بهتر است بگوییم بر روی رشد عقلی هر شخصی دارد. این وضعیت حاکم در وجود شخص، در واقع ناخدای کشتی زندگی او است و مفهوم زندگی نوشتاری خواهد شد که سرگذشت یک انسان را رقم خواهد زد. رمان عاشقانه ما، قصه عشق تیتان به رزی نیست، قصه یک عمر است که از چگونه عاشق شدن تا رسیدن به پایانی نامعلوم و تاثیری که تا به امروز (25 آبان 1401) بر زندگی تیتان داشته است. اما تیتان کیست!&quot;تایتان&quot; نام یکی از نژادهای ایزدان در اساطیر یونانی است. تایتان‌ها ایزدانی نامیرا و نیرومند بودند که در دوران طلایی قبل از المپ‌نشینان بر زمین فرمانروایی می‌کردند. &quot;WIKIPEDIA&quot; توضیح: همانطور که در مقدمه این رمان عاشقانه با نام هنوز به پایان نرسیدیم، قید شد! نام هیچ یک از شخصیت های داستان بر اساس واقعیت نیست. تیتان | شخصیت اول رمان عاشقانه هرگز به پایان نرسیدیمبه هر دین و آینی رواست که انسان ها در سن خاصی به بلوغ دینی میرسند. فارغ از مسائل دین، از نظر من نویسنده، بلوغ فکری زمانی رخ میدهد که بیش از 70% تصمیمات شخص در زندگی، انفرادی گرفته شود. در نتیجه هر شخصی در سنی متفاوت به بلوغ میرسد. این مهم بر روی تیتان هم بی تاثیر نبوده است!زندگی بر تیتان جور دیگری رقم خورد....یک پسر شیطون و بازیگوش که در اوج لذت دوران نوجوانی اش، درگیر افکار پریشان خانواده خود میشود. برادر بزرگتر تیتان، در بیرینس خود دچار ورشکستی میشود و مشکلات مالی (شدید) گریبان خانواده وی را میگیرد.در این زمان حساس است که هر کودک و نوجوانی نیازمند استحکام روابط دوستانه با خانواده است و در این زمان طلایی است که باید نوجوانان از سوی خانواده ارشاد شوند. یعنی در حدود سن 13 تا 18 سالگی. درست زمانی که دوستان (هر یک با افکار و عقاید مختلف) ظهور کرده اند.تیتان در خانواده ای نیمه مذهبی و متعادل بزرگ شد. تحت تاثیر افکار دینی و رعایت شئوناتی که زمانی در خانواده های حد اکثریت جامعه شهر نشین روال بود. خودتان میدانید که چه سبکی را عرض میکنم. خانواده تیتان هم ازدواج را تنها راه ارتباطی یک دختر و پسر میدانستند. این موضوع دقیقا در زمان دهه 70 شمسی است و البته آن هم در اواخر دهه. یعنی داشتن دوست جنس مخالف خارج از عرف اکثریت جامعه بود.در سال اول دبیرستان، یعنی سالهایی که سر، شروع به نوشتن سرنوشت میکند، تیتان با رضا و سعید آشنا میشود. دو دوستی که از قبل با هم رفاقت داشتند و سطح آزادی عمل آن دو، نسبت به تیتان بیشتر بود. صمیمی تر شدن دوستی با تیتان سبب شد که هر سه در رکاب هم باشند. آن زمان دوستی ها با جنس مخالف به آزادی زمان حاضر نبود! تنها دلخوشی این بود که در قسمتی از مسیر از مدرسه تا خانه، هم مسیر باشند. البته یه سیاستی نیز تاثیر زیادی داشت و آنهم ساعات مدارس که توسط آموزش و پرورش رقم خورده بود. معمولا دختران نیم ساعت زودتر از پسران تعطیل میشدند و به علت تخمین مدت زمان مورد نیاز تا رسیدن به خانه توسط اولیا، دختران مجبور بودند بدون اتلاف وقت به خانه برسند. زمانی که دختر به خانه رسیده بود، پسر تازه تعطیل میشد. همین امر سبب پیدایش تکنیکی شد به نام &quot;پیچوندن زنگ آخر&quot; :)همین امر سبب پیدایش دوستی افلاطونی در بین جوانها شد. یا بهتره بگویم رابطه افلاطونی از نوع بومی شده در زمان دهه 70 شمسی در ایران. یعنی شکل گیری رفاقت هایی که با زیر بنای دوستی با جنس مخالف بود، نه رابطه جنسی. من نویسنده هم، هم دوران تیتان و رزی هستم، اگر شما نیز به مانند امثال ما، دهه شصتی باشید، این روزها برای شما روشن است و اگر متولد دهه هفتاد و یا دهه هشتاد باشید فکر میکنید که دارم از توهمات خودم براتون &quot;رمان عاشقانه&quot; مینویسم. اما اگر که دهه پنجاه هستید، با احترام تمام، شما &quot;استاد&quot; ما شصتی ها هستید.سعید، تیتان و رضا، هر روز ساعت 7 صبح، در مسیر یک مدرسه دخترانه به دنبال یافتن یک دوست جنس مخالف میرفتند. البته تیتان با دو دوستش فقط همراه بود. شاید نیازی نداشت، یعنی حسی در او به دنبال برقراری رابطه نبود. در ابتدا هم عرض کردم، بلوغ در هر شخصی متفاوت است! تیتان شیطنت های مقتضی سن خودش را داشت اما فارغ از جنس مخالف.تا یک روز ....در همان ساعت های صبحگاهی و قبل از شروع زنگ اول مدرسه، سعید با یک جوان شرور بر سر یک &quot;دختر&quot; گلاویز میشود و ثمره آن متاسفانه چاقویی بود که شاهرگ جوان را درید. ای واااااااای .....هر سه با هم فرار کردند،،، اما پلیس گشت، که اونروزا با موتور های هیوسانگ &quot;سفید و قرمز&quot; با نام &quot;110&quot; شروع به کار کرده بود، 3 نوجوان در حال فرار را گرفت.و این ثمره اش تعویض مدرسه تیتان در نیمه سال اول دبیرستان بود. تیتان وارد دنیای دیگری شد، چون سطح فرهنگ اجتماعی دو مدرسه، با هم تفاوت زیادی داشت. اولی در نیمه جنوبی شهر و مدرسه دوم در نیمه شمالی شهر. خودتان تصور میتوانید بکنید. اینجا شروع یک دوره ناخواسته ای برای تیتان بود.برگردیم به دوران مشکلاتی که ناخواسته در خانواده تیتان شکل گرفته بود. مشکلات مالی که گریبانگیر خانواده وی شده بود. توجه خانواده بیشتر به حل مشکل پیش آمده و البته فضای سنگینی هم در خانه حاکم بود. شدت بدهی انقدر زیاد بود که به از دست دادن خیلی چیزها برای خانواده تیتان رقم خورد. از فروش ملک شخصی تا حتی مبلمان خانه...اونروز ها تیتان به دنبال کار میگشت. البته نا گفته نماند که مشکلات بیشتر بر دوش پدر خانواده بود و تیتان فقط میخواست با درآمد حاصله هم بخشی از خرجی خودش را در بیاورد، هم بخشی از وقتش در خارج از خانه سپری بشود.خب صبح ها که تیتان مدرسه بود و چه شغلی بهتر از شاگردی در مغازه خواربار فروشی که میتوانست پاره ای از روز باشد.کمی خلاصه تر به تیتان بپردازیم: شخصیت تیتان در حال شکل گرفتن بود، بخشی در مدرسه، بخشی در محیط کار، بخشی هم در خانه. هر روز مدرسه و اونهم رفقای جدید .... تا به اینجا برسیم که تیتان حس کرد که باید به دنبال یکی برای دوستی باشد !!بالاخره بر حسب اتفاق یه دختری بر سر راه تیتان قرار گرفت، به اسم پروین! البته این پروین خانم هیچ وقت نتوانست به دل تیتان بنشیند. شاید خیلی کوتاه بود (در حد دو قرار حضوری و شاید 5 تماس تلفنی) اما برای کسب امتیاز در دشت اول خوب بود. راستش رو بگم! تیتان ازش خوشش نمیومد.نوبت به یه دختر دیگری رسید، اما هرگز نشد،،، تیتان هم برای بدست آوردنش تلاش نکرد. این رو هم بذاریم تجربه دوم، حال فارغ از نتیجه.سومین دختری که وارد زندگی تیتان شد، اسمش رزی بود. تیتان اونروزا نمیدونست که چی قرار پیش بیاد، اما پیش اومد.... و امروز رمان عاشقانه ما بخاطر حضور رزی در زندگی تیتان است.آمدن رزی به زندگی تیتانقصه از کار کردن تیتان رسید و البته تعطیلات تابستانی!در زمان تابستان برادر تیتان که یک شرکت اینترنتی داشت، خواستار کارکردن وی در پاره ای از تایم غروب تا شب در بخش پشتیبانی تماس های تلفنی خارج از کشور شد. بهش میگفتن &quot;فون تو فون&quot;قبلا اینترنت مثل الان نبود و اینکه راه های ارتباط صوتی با کشور های دیگه خیلی گرون بود، مثلا تماس تلفنی با آمریکا شاید 1000 تومن در دقیقه خرجش بود. &quot;فون تو فون&quot; سیستمی بود که مردم به شرکت مربوطه زنگ میزدند و شماره شخص خودشون رو به اپراتور میدادند. اپراتور هم از طریق خطوط اینترنتی، ارتباط رو وصل میکرد. حالا زیاد به این موضوع نپردازیم، اصلا قضیه اینه که تیتان شد اپراتور یک شیفت کاری در شرکت برادرش.خب وظیفه اپراتور وصل و قطع کردن این ارتباط بود، حالا این تماس چقدر طول میکشید، این مدت زمان رو تیتان بی کار بود.با این وجود یک کامپیوتری بود که در اختیار تیتان بود و البته تیتان هم با بستر کامپیوترهای اولیه به واسطه دانش برادر بزرگتر خودش، غریب نبود. اما چیزی به اسم یاهو مسنجر برای تیتان غریب بود.وااااااای یاهو مسنجر،،، چه نوستالژی رو اسم آوردم :))خلاصه این یاهو مسنجر یه قسمتی داشت به اسم چت روم ....و تیتان وارد چت روم شد....و خلاصه رزی هم وارد چت روم شد....-سلام-سلامکامنت بعدی یا بهتره بگم چت بعدی این بود: asl plz ( واااااای یاد چیا افتادم :)  )-رزی 14 تهران-تیتان 14 تهرانو این شد شروع ماجرا........مدت زمان زیادی تیتان و رزی در با هم چت میکردند. بدون اینکه همدیگر رو ببینند و یا حتی عکسی برای هم بفرستند. تیتان بخاطر آزادی ترددی که داشت مشکلی نداشت، اما رزی در خانواده سخت گیری زندگی میکرد. شروع رابطه این دو نفر از اواسط تابستان بود و بالاخره یک روز قرار شد همدیگر رو ببیند. اونهم روز اول مهر، چون مدارس هنوز شکل نگرفته، غیبت های اونروز اول به چشم نمیاد و خطری رزی را تهدید نمیکنه.اولین قرار در سال 1378 شمسی، تهران، در یک روز پاییزی و آنهم اولین روز مهر....ادامه در: رزی | چرا هنوز به پایان رمان عاشقانه نرسیدیم! (3)نکته: با توجه به مشغله ای که دارم و مجبورم خیلی سریع به نوشتن &quot;رمان عاشقانه هرگز به پایان نرسیدیم&quot; بپردازم، بدونید هیچ خطی از این نوشته ها حتی بازخوانی نمیشود چه برسد به ویرایش... پس اشتباهات نگارشی را به زیبایی داستان عشق این دو نفر ببخشید. دوستتون دارم، &quot;اچ&quot;چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد ...... تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم     &quot;سعدی&quot;</description>
                <category>نویسنده &quot;اچ&quot;</category>
                <author>نویسنده &quot;اچ&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 17 Nov 2022 01:44:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه | رمان عاشقانه: هنوز به پایان نرسیدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@titan8rosy/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-d7rku1fswoah</link>
                <description>زیاد به مقدمه اعتقاد ندارم، اما در همین حد بگم که این رمان عاشقانه، با نام &quot;هنوز به پایان نرسیدیم&quot; اولین نوشته من میباشد که کلا بر اساس یک داستان واقعی رخ داده است. پس بدان هر چه میخوانی عین واقعیت است که من به عنوان یک نویسنده فقط نوشتم و در هیچ جای این رمان رمانتیک، دخل و تصرفی نخواهم کرد.اسم من &quot;اچ&quot; است :)هنوز به پایان نرسیده | رمان عاشقانهاچ میتواند هزاران معنا برای شما داشته باشد، اما معنای دقیق آن فقط یه کُد است. چرا...؟ چون این داستان عاشقانه بر اساس واقعیت است و خوب و بد داستان میتواند بر شخصیت های افراد تاثیر منفی داشته باشد. خیلی راحت و بی تعارف بگم !؟ این رمان بر اساس یک عشق بی فرجامی نوشته شده است که البته هنوز مالکان داستان ما، زنده هستند و امروز که دست به قلم شدم، حتی شخصیت دختر این رمان عاشقانه، خبر از این دفتر خاطرات ندارد.رمان عاشقانه هنوز به پایان نرسیدیم، دو نکته مهم دارد:داستان، مربوط به حدود 5 سال دوستی و رفاقت عاشقانه ای است که هیچ کس پایان آن را اینگونه تصور نمیکرد. شاید روزی برسد که من از شخصیت دختر اصلی داستان بخواهم تا با همکاری ایشان به این رمان پایان بدهیم. اما....فعلا قصه ما دو فصل دارد . فصل اول مربوط به دوران با هم بودن آنهاست. و فصل دوم من به عنوان راوی فقط داستان 20 سال جدایی و اتفاقاتی که فقط برای یکی از آن دو نفر افتاده، بیان خواهم کرد. چرا....؟؟؟ چون من فقط با یکی از آنان در ارتباط هستم و از شخص غایب، هیچ اطلاعی ندارم.نکته دوم مربوط به خط انتهایی نکته اول است! و البته اسم این رمانه عاشقانه گویای همین است! توجه کنید: هنوز به پایان نرسیدیم!دوست عزیز من که با ذوق و شوق برای خواندن آمدی، به عنوان نویسنده این رمان، یا بهتره بگم به عنوان یک راوی، قول خواهم داد که جذاب ترین رمان عاشقانه ای باشد که در طول تاریخ زندگی ات خوانده ای، چرا...؟ چون پایان این رمان اتفاقی خواهد داشت که غیر قابل تصور در ذهن شما خواهد بود. :)نکته: من به عنوان نویسنده، هر هفته این رمان را تکمیل خواهم کرد و قسمت به قسمت مینویسم، و البته هر کسی ممکن است &quot;بخاطر اصول سئو&quot; از قسمت خاصی وارد آن شود. اگر شما، عاشق هر یک از این شخصیت های عاشق داستان ما شدید، حتما لینک وبلاگ را برای دوستان خود بفرستید تا آنان هم به این عشق پی ببرند.من &quot;اچ&quot; هستم، نویسنده ای که با نام واقعی خودم در دنیای دیگری امرار معاش میکنم و هدفم از استتار نام واقعی ام، لطمه نخوردن به زندگی هریک از این دو معشوق است. اگر فقط در هفته یکبار به سراغ نوشتن این رمان عاشقانه می‌آیم، اول برای این است که مشغله کاری ام اجازه فعالیت بیشتر به من نمیدهد. دوم ارزش داستان به این است که در طول زمان نوشته شود، شاید یک سال با شما باشم، شاید کمتر.هیچ یک از اسم های این داستان واقعی نیست!مقدمه: رمان عاشقانه، بر اساس واقعیت به نام &quot; هنوز به پایان نرسیدیم&quot;روزی روزگاری، یکی بود، یکی دیگه هم به آن اضافه شد. دو قلب جدا که قول دادند ضربان قلبشان با هم یکی باشد. اسم یکی تیتان بود، اسم دیگری رُزی!این شروع ماجراست! اولین قرار در سال 1378 هجری شمسی، تهران، در یک روز پاییزی و آنهم اولین روز مهر..... ادامه در: قسمت دوم رمان عاشقانه هرگز به پایان نرسیدیمنویسنده : &quot;اچ&quot;برای من کامنت بذارید، حس خود را عنوان کنید. نکات مثبت و منفی داستان را بهم بگویید. من بی طرفانه با شما خواهم بود. &quot;اچ&quot;</description>
                <category>نویسنده &quot;اچ&quot;</category>
                <author>نویسنده &quot;اچ&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 14:29:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>