<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های tannaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tnaz31188</link>
        <description>گهی گریان ، گهی خندان ، گهی چون ابر سرگردان ، 
گهی عاقل‌تر از عاقل ، گهی نادان‌تر از نادان!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:26:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2289720/avatar/axWA43.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>tannaz</title>
            <link>https://virgool.io/@tnaz31188</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین مواجهه</title>
                <link>https://virgool.io/@tnaz31188/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-behfszkd6aag</link>
                <description>ولین باری که با مرگ آشنا شدم ۵ سال و ۱۱ ماه و ۲۶ روزم بود...یک شب خنک بهاری، دقیقا ۲۴ اردیبهشت ماه ۱۳۹۶ ، توی ایوان روی تخت چوبی که گلیم دستبافی روی آن پهن شده بود نشسته بودیم.. با هر نسیم بوی بهار نارنج هایی که روی زمین پهن شده بود به مشام میرسید... روی زمین پر از ستاره سوخته بود... آقا حاجی به بالشت تکیه داده بود و تسبیح می انداخت... سبحان الله .... سبحان الله ... سبحان الله... سرم را روی پایش گذاشتم و به انبوه ستاره های اسمان سورمه ای خیره شدم آنها نسوخته بودند... سفید سفید بودند... مثل موهای آقا حاجی...آقا حاجی پیشانیم را بوسید و دستش را بر سرم کشید و موهای فر و سیاهم را که مادرم همیشه آن را با گل سر صورتی جمع میکرد نوازش کرد و گفت گوزل قیزیم.... باشوا دولانیم... اورگیم بنده.. گوزلرین قاراسینا قوربان اولوم...(دختر زیبای من... دور سرت بگردم... دلم اسیر توئه... قربان سیاهی چشمانت بشوم)فردا صبح وقتی بیدار شدم مادرم داشت پیراهن سیاه پدرم را اتو میزد و ارام و بی صدا اشک میریخت....برایم عجیب بود اما چیزی نپرسیدم....در میان هق هق هایش گفت: مامان جان بیا اماده ات کنم برویم خانه آقا حاجی...با خودم گفتم چرا ناراحت است که به خانه آقا حاجی میرویم...با لحن عجیبی گفت خانه آقا حاجی...حالا که فکر میکنم آیا هنوز میشد به آن خانه گفت خانه آقا حاجی...تمام کمد را بیرون ریخت اما یک لباس سیاه هم پیدا نکرد....در ایل بد میدانستند دختر بچه لباس سیاه بپوشد...آخر هم یک پیراهن چین دار سورمه ای با آستین های پفی و یقه خشتی ای که با ستاره های سفید تزئین شده بود به من پوشاند و برایم گل سر صورتی هم نزد...به خانه آقا حاجی رفتیم....در راه هیچکس حرف نزد....نه بابا حالی پرسید...نه مامان تعریفی کرد....و نه من مثل همیشه خندیدم....اولین بار بود که آقاحاجی در را باز نکرد و نگفت خوش گلدین بالام جان...(خوش امدی عزیزِ جانم) در باز بود..زنان و مردان با لباس های سیاه و چشم های سرخ و لبهای سفید و چهره های زرد حرکت میکردند....دیگ های بزرگ پر از برنج و قیمه بود...اما غذای شادی نبود...ستاره سوخته ها هنوز روی زمین بود...و در اسمان دیگر ستاره زنده و سپیدی نبود...فقط خورشید سوزان بود که تیغه های داغ و جانسوزش را در تن و جانمان فرو میکرد...خاله مارال غش کرده بود زنان دورش جمع شده بودند...دایی سعید بر سر خودش میزد و مویه میکرد....آنا گریه میکرد...و من هم تنها و بی پناه در برابر سوگ در چهار چوب در سفید و بزرگ حیاط ایستاده بودم و به پدیده ای نگاه میکردم که اولین بار بود با آن آشنا شده بودم....من از کسی نپرسیدم آقا حاجی کجا رفته....کسی هم لازم ندانست به من بگوید کجاست....اما من میدانستم او اینجا نیست....چون اگر بود نمیگذاشتخاله مارال غش کند....دایی سعید بر سر خودش بزند و مویه کند...آنا گریه کند...من تنها بمانم ...و من فقط به سمت اتاق دویدم تا بخوابم.شاید که دوباره صدای رسا و گرم آقاحاجی بیدارم کند: «بالا جیغیم، یوخودان قالخ… سحر سنین گؤزل چهره‌نی گورمگه گلیب...»(عزیزکم، بلندشو از خواب.... سحر امده چهره زیبایت را ببیند...)</description>
                <category>tannaz</category>
                <author>tannaz</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 02:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کورسویی ز چراغی رنجور....</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B2-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-gtxxner5oesv</link>
                <description>اکنون که این نامه را می‌نویسم، ره چنان بسته است که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند. با همین دل خون برایت می‌نویسم تا کورسویی باشم ز چراغی رنجور که قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست....عزیز نادیده‌ی مندیر زمانی‌ست که شادی از ما گریخته، شور از دیارمان رخت بربسته؛ همه چیز اینجا رنگ رخ باخته. سال‌هاست آفتاب گوشه‌ی چشمی بر فراموشی این دخمه نیانداخته. همه راه ها به مرداب ختم می‌شود و همه زندگی‌ها به سرداب. ما در این شکنجه‌گاه بیگناهان، در این خاک آغشته به خون جوانان، در این تونل مرگ، محکوم به زندگی شده‌ایم.....اگر این سرزمین طلوع آفتاب آزادی را دید، در حالی که تن رنجور و مجروحمان را پرتو آفتاب آزادی گرم می‌کند و شفا می‌بخشد، در زیر آسمانی آبی و پاک و بر خاکی آبستنِ صلح به تو خواهم گفت که شب ما چقدر شب بود و روز و روزگار ما در محبس تنهایی و خفقان چطور می‌گذشت. خواهم گفت که ۳۶۰ ساعت تاریکی و بی‌خبری چگونه انسان را به ورطه‌ی جنون و عجز می‌کشاند. به تو خواهم گفت که از ما تنها تلی از خاکستر بر مزرعه‌ی آرزوهای برباد رفته ماند، در حالی که داشتیم میان خوشه‌های سوخته‌ی جوانی، رویا می‌کاشتیم. خواهم گفت که چطور نفرت از حقارت، سنگدلمان کرد و خشم از خشونت، برآشفته. به تو خواهم گفت که چگونه در میان تاریکی ره به روشنی سپردیم، با اینکه می‌دانستیم هماوردمان مرگ است.....تو این را بدان که ما تا آخرین نفس چشم‌انتظار لحظات شادی می‌مانیم، اما کاش از راه میانبر بیایند تا قلب‌هایمان پیر نشده و وجودمان از غم سیر نشده...</description>
                <category>tannaz</category>
                <author>tannaz</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:13:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا نبر از یاد....</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-o1knpg2fe1d8</link>
                <description>همه از مرگ میترسند، من از یاد رفتن...میگویند قلب که نتپد آدمی میمیرد اما من فکر میکنم آدمی وقتی یادش دیگر در ذهن کسی جاری نباشد میمیرد، این را مینویسم تا اگر توانستی به یادم بیاوری و من زنده بمانم....مرا با ترس از یاد رفتن بیاد بیاوربا دیدن شکوفه های بی قرار درخت ارغوانبا شنیدن صدای خراش سوزن گرامافون پولیفون روی صفحه ابی رود از د بیتلزبا بوییدن گل های میخک صدپر و یاس و زنبقبا چشیدن طعم گس خرمالووقتی به «چیست در کوشش بی حاصل موج؟» در آخرین جرعهٔ جام فریدون مشیری رسیدی مرا به یاد آوروقتی به نیمکت اخر باغ هنر زیر درخت بید رسیدیوقتی چای دارچینی نوشیدیوقتی صدای خنده های بلند دختری را شنیدیوقتی کسی را با مهارت های بی ربط دیدیهربار جهان با من برقص و یه حبه قند را تماشا کردی مرا یاد کنهربار نسیم خنکی در گرمای ماه مرداد صورتت را نوازش کردهربار کسی چشمانت را بوسیدهربار انا لا حبیبیِ فیروز را شنیدیهر بار سرو های شیراز را دیدیهربار بی دلیل و با دلیل رقصیدیهربار به سکانس قادر و دکتر زیر درخت گردو رسیدیهرگاه استاد قربانی گفت:« بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد....» مرا یاد کنهرگاه کتاب the bell jar سیلیویا پلات را خواندیهرگاه یادداشت های پراکنده برای ادم های موردعلاقه ات نوشتیهرگاه غروب افتاب را دیدیهرگاه در میدان نقش جهان قدم زدیاگر فال حافظ گرفتی و لسان الغیب گفت «صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت...» به یاد من بیوفتاگر زنی با کیفی بزرگ پر از وسایل بی ربط و با ربط دیدیاگر صدای جریان آب زاینده رود را شنیدیاگر کسوف را دیدیمرا به یاد بیاور تا زنده بمانم،اگر پروانه ای را دیدی....</description>
                <category>tannaz</category>
                <author>tannaz</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توجیهِ ناموجه</title>
                <link>https://virgool.io/@tnaz31188/%D8%AA%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%87-tz58g85gcvxq</link>
                <description>شانس رخدادی بدون قصد، برنامه‌ریزی و علت است و با توجه به اینکه با مسائل تأمل‌برانگیزی چون علت و معلول، آزادی و اراده و جبر و اختیار در ارتباط است، مفهومی پیچیده دارد.واژهٔ شانس از آن دسته واژه‌هایی‌ست که زیاد به گوشمان می‌خورد. گفته می‌شود از کلمهٔ cadentia یا cadere که در زبان لاتین به معنای رخ دادن است گرفته شده و در ادامهٔ سفر تکامل خود به زبان فرانسه رسیده و به کلمهٔ chance به معنای شانس تبدیل شده و احتمالاً در دوران اواخر قاجار و اوایل پهلوی، مانند دیگر فرهنگ‌ها و کلمات فرانسه، از طریق روابط دیپلماسی و آموزش‌های نوین به دایرهٔ لغات ایرانیان رسیده؛ البته این سرزمین قدمتی به درازنای تاریخ دارد و با خرافهٔ شانس چندان غریبه هم نبوده و پیش از آن، این پیشامدهای تصادفی و بی‌علت را «بخت» می‌نامیده که از واژهٔ Baxt در زبان فارسی میانه گرفته شده و به اوستا آمده و به صورت baxta وارد فرهنگ لغات ما شده؛ البته این بخت به معنای سرنوشتِ تقسیم‌شده است که چندان با مفهوم شانس هم‌ارز نیست. واژگان مترادف دیگری هم مانند اقبال، قسمت، اتفاق، قضا با ورود فرهنگ و زبان اعراب به ایران به واژگانمان افزوده شد که البته هیچ‌کدام نمی‌توانند مفهوم مدرن شانس را برسانند و ترکیبی از تصادف و احتمال و بخت باشند و زبان فارسی این مفاهیم را تفکیک‌شده بیان می‌کند که شاید ریشه در اعتقاد به باحکمت و علّی بودن هر رویداد در فرهنگ ایرانیان داشته باشد.شانس همان تکیه‌گاه نامرئی‌ست که اگر در کاری موفقیتی کسب نکردیم و نتوانستیم دستاورد خود را حاصل تلاش و لیاقت خود بدانیم، به آن تکیه می‌کنیم و خود را از بار مسئولیت رها می‌سازیم و آسمان و ریسمانی از بخت و طالع و قضا و قدر به هم می‌بافیم برای توجیه ناکامی خویش.اما در این جهانی که به قول مولانا کوه است و فعل ما ندا، هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست و این جهان بیش از آنکه تصادفی و آشوبناک باشد، بر اساس الگوهایی مشخص است که به‌شدت به شرایط اولیه و مقدار آغازی حساس است و هر عمل کوچک افراد می‌تواند نتیجه‌ای عظیم و فراتر از تصور را به دنبال داشته باشد و این اصل را «اثر پروانه‌ای» می‌نامند. مانیفست این نظریه مقاله‌ای از ادوارد لورنتس، ریاضیدان و هواشناس آمریکایی است که با عنوان «جریان قطعی نامرتب» (Deterministic Nonperiodic Flow) است که در سال ۱۹۶۳ در ژورنال The Atmospheric Sciences منتشر شد. البته این ایده در جلسهٔ ۱۳۹ام AAAS در تاریخ ۲۹ دسامبر ۱۹۷۲ به صورت عمومی با عنوان «Does the flap of a butterfly’s wings in Brazil set off a tornado in Texas?» (آیا بال زدن یک پروانه در برزیل می‌تواند گردبادی در تگزاس ایجاد کند؟) توسط لورنتس کنفرانس داده شد و این کنفرانس باعث شد استعارهٔ «اثر پروانه‌ای» شناخته‌تر شود. بر اساس این نظریه، تغییری کوچک در یک سیستم می‌تواند باعث تغییرات شدید شود و ما به‌خوبی می‌دانیم که هر حرکت کوچک تحولی بزرگ به همراه خواهد داشت و وقوع آن تحول بزرگ بی‌علت و اتفاقی نیست، بلکه علت آن آن‌قدر کوچک است که به چشم انسان کل‌نگر نمی‌آید؛ پس ما علت وقوع پدیدهٔ مدنظر را شانس می‌نامیم و شانس را لقبی برای ناآگاهی خود از علت می‌نامیم، زیرا شانس همواره توجیهی برای ناتوانی و محدودیت ذهن انسان در تحلیل و درک جهان بوده است. و همان‌طور که باروخ اسپینوزا در کتاب Ethica می‌گوید: «اگر انسان همهٔ علل را می‌دانست، هیچ چیز برای او اتفاقی نبود؛ بلکه همهٔ چیزها طبق ضرورت طبیعت رخ می‌داد.»از نظری دیگر، ذهن انسان پس از دیدن خود در مهلکهٔ شکست به دنبال توجیهی برای کاهش فشار روانی است و هیچ توجیهی را بهتر از شانس برای ناکامی خویش نمی‌یابد. نه‌تنها در زندگی روزمره بلکه در طول تاریخ نیز نمونه‌هایی از این توجیهات ناموجه به چشم می‌خورد که صاحبان مسند و قدرت برای ناکامی خویش شانس را دست‌آویز قرار می‌دهند تا از اقرار به بی‌کفایتی و ناتوانی طفره بروند. از ناپلئون بناپارت گرفته که علت شکست سهمگین خود را در جنگ‌های اروپایی با روسیه در خاطرات خود نه سرما و خستگی و ناتوانی سربازان و کمبود منابع بلکه بارها شانس ذکر می‌کند، تا سران سلسلهٔ مینگ که دلیل سقوط خود را نه بحران اقتصادی و بیماری و فشارهای داخلی و فساد دستگاه بلکه شانس می‌دانستند و با مورد اتهام قرار دادن شانس خود را از پذیرفتن بار مسئولیت می‌رهانیدند.این عملکرد ریشه‌ای کهن به قدمت حضور انسان بر روی این کرهٔ خاکی دارد و این سازوکار از نیاکانمان که زمانی به عنوان هومو ارکتوس (Homo erectus) در قبایل شکارچی-گردآورنده ۲۰ تا ۵۰ نفره در دورهٔ زمین‌شناسی پلیستوسن (Pleistocene Epoch) در صحراهای جنوب و شرق آفریقا می‌زیسته‌اند به ما رسیده است.حیات آن‌ها وابسته به عضو بودنشان در دسته و زندگی جمعی و عضو بودنشان در دسته وابسته به توانایی و مهارتشان در شکار و گردآوری مواد پرکالری و سودمند برای گروه بوده است و اگر عضوی نمی‌توانست شکار را به‌خوبی انجام دهد و در این امر ناتوان بود، برای حفظ بقا و موقعیت خود در دسته به شانس متوسل می‌شد و این عادت را برای نوادگانش به ارث گذاشته است.اما ما اینک بایستی با تفکری انتقادی با مقولهٔ شانس مواجه شویم و این را به‌خوبی بدانیم که شانس نه نیرویی واقعی و نه دلیلی منطقی برای موفقیت یا شکست، بلکه آینه‌ای از ترس و ناآگاهی و تمایل انسان به توجیه ناکامی‌ها و ناتوانی‌هایش است و توجیهی غیرموجه است.دریغا که اگر بشر می‌دانست هر رویداد نتیجهٔ علل مشخص و قابل تحلیل است، دیگر هرگز در باتلاق تاریک و مکندهٔ جهالت و خرافات فرو نمی‌رفت و مسئولیت انتخاب‌ها و دستاوردهای زندگی خود را می‌پذیرفت.</description>
                <category>tannaz</category>
                <author>tannaz</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 17:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایا امروز یک رویا نیست که به حقیقت پیوسته؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tnaz31188/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-oj1piparjrtj</link>
                <description>واژه &quot;رویا&quot; در لغت به معنای آنچه در خواب دیده میشود آمده است و از نظر روان شناختی «رویا» حاصل فعالیت ناخودآگاه ذهن و داستانی از آرزوها،ترس ها،و تجربه های پراکنده است و این پروسه تولید رویا چنان پیچیده است که هنوز در نوروساینس به پاسخی مشخص برای آن نرسیده اند اما تمام آن چیزی که راجبش میدانیم این است که نیرویی درونی برا خودشکوفایی و محرکی پیش برنده است و پیش تصویری ذهنیست که هر فرد از آینده مطلوب خود دارد؛ در واقع بدون رویا رشد روانی متوقف میشود چون ذهن ذاتا جست و جو گر انسان هدف والایی برای دنبال کردن ندارد و به پوچی میرسد و تاب آوری ادامه حیات را ندارد ؛همانطور که ویکتور فرانکل روانشناس فرانسوی و نویسنده کتاب انسان در جست و جوی معنا میگوید:«کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونه ای خواهد ساخت» و انسان تنها با رویاست که زنده است و به تعبیری اکسیر زندگی ،رویاست که به وجود بشر معنا می بخشد.به طور کلی با شنیدن کلمه «رویا» توصیفاتی چون بی نقص ،حیرت آور،ستودنی و... را به خاطر میاوریم پس میتوان گفت «رویای هر شخص بی نقص ترین حالتی است که برای خودش متصور میشود.»گوتفرید لایب نیتس،فیلسوف و ریاضی دان آلمانی در قرن 18 در کتاب «تئودیسه» مطرح کرد :خداوند خیر مطلق است و موجودی که کامل باشد نمیتواند کاری را بدون حکمت و ناقص انجام دهد، و خداوند می توانست بی شمار جهان مختلف با شرایط و قوانین مختلف خلق کند؛ اما این جهان را خلق کرده و این به این معناست که جهانی که در ان زندگی میکنیم بهترین حالت ممکن را دارد.از بزرگترین ایراد هایی که به این نظریه مطرح است این است که« اگر این بهترین جهان ممکن است ،چرا انقد شر،ظلم،بیماری و رنج وجود دارد؟» پاسخ این فیلسوف به این نقد این بود که« وجود شر در این جهان وسیله ای برای رسیدن به خیری بزرگتر است برای مثال ؛سختی ها و محدودیت ها باعث رشد اخلاق و نبوغ انسان میشود و شر نسبی بخشی از کمال کل جهان است ،و هر شر در عمق خود خیری مطلق است. و جهان مثل یک قطعه موسیقی یا اثر هنری است،شاید یک رنگ یا نت به تنهایی ناخوشایند باشند اما وقتی در ترکیب قرار بگیرند عضوی ضروری برای هماهنگی هستند؛ و شر مانند ان نت گوش خراش یا رنگ هارمونیک منفی است که وجودش برای کمال جهان ضروری است.» و این دیدگاه اوپتیسمیم نام دارد.اگر تصور کنیم در چنین جهانی هستیم،پاسخ این سوال اساسی این است،بله؛نه تنها امروز بلکه کل این جهان یک رویاست!آرتور شوپنهاور،نویسنده و فیلسوف آلمانی در کتاب «جهان همچو اراده و تصور» ایده دیگری را مطرح میکند.او معتقد بود جهان اساساٌ محکوم به درد و رنج است و زندگی نتیجه اراده ای کور و بی هدف است که همیشه نارضایتی و رنج تولید میکند و از نظر او جهان در بدترین حالت ممکن است یا دست کم بسیار ناکامل و دردناک است و این دیدگاه را پسیسمیم مینامد.پسیسمیم و اوپتیسمیم دو دیدگاه کاملا متضاد هستند که یکی جهان را در بهترین حالت ممکن و دیگری دربدترین حالت ممکن توصیف میکند،و صاحب نظران هر نظریه ایده خود را بر اساس تجربیات زیسته خود ارائه داده اند و تفاوت دیدگاه هایشان به این دلیل است که هرکسی در این جهان تجربیات خیر و شر خود را دارد و این جهان خیر یا شر مطلق نیست وبه کلی تعریف خیر و شر مطلق کاری غیر ممکن است زیرا اتفاقی که برای فردی خیر مطلق است میتواند برای دیگری شر باشد و بلعکس.این جهان ؛با تمام خیرو شرهایش زیبا است و جهانی است که در آن زندگی میکنیم و قادر نیستیم جهان دیگری را انتخاب کنیم. اگرچه این جهان هم نواقص دارد و یا میتوانست کامل تر باشد مثل جهان مثل ،افلاطون فیلسوف یونانی نظریه ای راجب دنیای کامل داشت که آن را جهان مثل نامیده بود و آن جهان را، جهانی کامل و بی نقص معرفی میکند و معتقد است تنها با ذهن و تفکر فلسفی میتوان به آن پی برد و این جهان در پشت سایه های جهانی است که در آن زندگی میکنیم.همانطور که جهان میتواند حالت های دیگری داشته باشد ، روزی که میگذرد هم میتواند حالت های دیگری داشته باشد و چه بسا که در سایه ها حالت های دیگر آن در حال سپری شدن هستند؛اما جهان و امروز ما در حال گذشتن هستند و ما با خوردن حسرت کامل ترین حالت آن فرصت تجربه کردن خیر و شر را از خودمان دریغ میکنیم و این را در نظر نمیگیریم که ما خود نویسنده لوح سرنوشتمان هستیم و باید از تک تک لحظاتش لذت ببریم و با چشمانی باز انتخاب کنیم و از تجربیات خود درس بگیریم زیرا لحظات میگذرند و هرگز برنخواهند گشت.این جهان و امروز شاید رویایی نباشد که ما در ذهن خود پرورانده ایم اما با لذت بردن از آن میتوان آن را به خاطره ای شیرین و تجربه ای ارزشمند بدل کرد که از رویای ما نیز دلنشین تر باشد .به قولی شاید این دنیا مهمانی نباشد که دوست داشتی به آن دعوت شوی اما حالا که امده ای لذت ببر.</description>
                <category>tannaz</category>
                <author>tannaz</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 01:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>