<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های toktam.kovsari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@toktam.kovsari</link>
        <description>من تُکتَم هستم، یک #محتوا‌پرور که مَرَض نوشتن به جانش افتاده، دیوانه‌اش کرده و حالا حالاها دست از نوشتن بر نمی‌دارد و ادامه می‌دهد به زیستن و نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:00:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/80770/avatar/xNywqn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>toktam.kovsari</title>
            <link>https://virgool.io/@toktam.kovsari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آی قصه قصه قصه، نون و پنیر و پسته</title>
                <link>https://virgool.io/@toktam.kovsari/%D8%A2%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%87-tg8ztvaf00af</link>
                <description>دلتان نخواهد چون خیلی وقته که دیگه نون و پنیر و پسته این سه دوست دیرینه با هم دیده نمی‌شن. حداقل پسته قهر کرده و رفته و تعجبی نداره اگر این روزا بشنویم پنیری هم در کار نیست. خب پس چرا این عنوان رو گذاشتی؟ نمی‌دونم واقعا چرا البته می‌دونم، یا بهتر بگم تا حدودی می‌دونم. حالا اصلا که چی؟ ماجرا چیه؟ماجرا اینه که من قراره بنویسم که چطور شد که یک تکونی به خودم دادم و  حاضر شدم برای یک سفر درونی دلو به دریا بزنمو در یک دوره خاص محتوا حضور پیدا کنم. واقعیتش همه همسفرای من تو این دوره قراره بنویسن، یک چندتایی رو دیدم و کیف کردم که واای چه رویایی نوشته چقدر قلم خوبی داره حالا من چی بگم چی نگم و از این حرفا بالاخره خودمو افکارمو تسلیم انگشتام کردمو گفتم برو که بریم ببینم چی کار می‌کنی...چرا آی قصه قصه قصه؟من مدت‌هاست می‌نویسم، بیشتر برای مخاطب کمتر برای خودم، اما می‌نویسم چون یه وقتایی بهم آرامش می‌ده و حالمو خوب می‌کنه اما فقط می‌نوشتم تا اینکه با یک نفر آشنا شدم، البته آشنایی ما از پشت شیشه‌های فضای مجازی بود این آدم هر وقت می‌خواست کارشو معرفی کنه یک جمله داشت که منو وادار می‌کرد راجع بهش فکر کنم:&quot;من قصه برندها رو می‌گم&quot;این جمله انقدر تو ذهن من مرور شد و هر بار هر کی از احسان طریقت می‌گفت من یاد قصه و نون سنگک و پنیر می‌افتادم. نمی‌دونم چرا ولی خب حسه دیگه...ساعت 9 صبح قرار بود برای مصاحبه به کارخانه نوآوری بریم. برای من شور و هیجان خاصی داشت کلا ادمی هستم که بابت هر فرصتی که بهم داده میشه تا یک تجربه جدید کسب کنم خیلی بی جهت و سرخوشانه هیجان دارم. بماند که از استرس اینکه قراره قهرمان قصه‌های پشت فضای مجازی رو از نزدیک ببینم، تمام تنم  یخ زده بود اما بالاخره انتظارها به پایان رسید بنده رسیدم کارخانه و هنوز تا اومدم ژست آدمای خیلی خوشحالو رو بگیرم نگهبانی شروع به گیر دادن کرد. از کجا آمده‌ای آمدنت بهر چه بود به کجا می‌روی چنین شتابان و از این سوالا. سوال جواباش که تموم شد با یک اخم منو راهی کرد که بفرما. هزارتو رو رد کردیمو بالاخره من رسیدم. به خودم گفتم این تو و این آقای قصه، احسان طریقت و تو بکگراند ذهنم میلیون‌ها تماشاچی داشتن دست میزدن و هورا می‌کشیدن...قصه شروع شدبعد از مصاحبه و پر کردن فرم و دعا کردن که یا خدا من دوست دارم تو این دوره باشم کمک کن بالاخره قبول شدم و منم شدم عضوی از کمپ پروژه کانتنت فا و قصه شروع شد و همچنان هم ادامه داره. احسان طریقت برای من جز اون یه آدماییه که بلده یه کاری کنه که تو بتونی جزئی‌تر به اطرافت نگاه کنی و بهت بگه چرا و چجوری باید به مقصدت برسی. برای من مهم بود بعد از مدت‌ها نوشتن کمی هم به مقصد فکر کنم و راه رسیدن بهش رو یاد بگیرم. به نظرم خوبه آدم یه وقتایی بلند بشه فارغ از تمام دنیا به حال خودش و مقصدش تو زندگی فکر کنه و برای رسیدن به اون، یه سفر درونی رو شروع کنه. و من چه خوشحالم سفرمو با آدمای خوب شروع کردم امیدوارم سفر همه به سلامت باشهپ.ن: به بزرگی خودتان و افکار منسجمتان مرا ببخشید اگر پراکنده نوشتم :)</description>
                <category>toktam.kovsari</category>
                <author>toktam.kovsari</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 15:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شو آف یا خلق ارزش؛ مسئله این است</title>
                <link>https://virgool.io/@toktam.kovsari/%D8%B4%D9%88-%D8%A2%D9%81-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D8%9B-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c2gxxfanh2jj</link>
                <description>چهار سالی می‌شه که به عنوان یک فریلنسر در حوزه محتوا کار می‌کنم. بماند که چه شد به سرم زد تا کمی از کار ریموت فاصله بگیرم و به سراغ یه کار دائم بروم( البته شاید یک بار مفصل براتون گفتم)، دروغ نگفته باشم از اول شهریور تا الان که به آخرای مهر نزدیک می‌شیم من 10 باری مصاحبه رفتم. از شرق به غرب و از شمال به جنوب تهران به اکثر سازمان‌های کوچیک و بزرگ برای مصاحبه، سر زدم. نمیدونم شاید تجربه من از این مصاحبه‌ها برای شما عادی باشه شاید هم عجیب ولی براتون تعریف می‌کنم:این روزها هر بار که مامانم زنگ میزنه میگه: سلام خوبی؟ چی شد مصاحبه؟ کار پیدا کردی؟ و من مثل همیشه میگم هنوز نه ولی آخر یه جا درست میشه و باز جواب همیشگی مامانم: یعنی تو تهرون به این بزرگی یک کار برای تو پیدا نشد؟! تو دیگه زیادی حساسیت به خرج میدی...شاید حق با مامانمه و من زیادی حساس شدم آخه همش با خودم میگم این دیگه یک کار تمام وقته قرار بیشترین زمانو با این آدما سپری کنی اصلا میتونی خودتو باهاشون وفق بدی یا نه؟ میتونی تو اون فضا رشد کنی یا فقط قراره پول دربیاریو مثل یک ربات کار کنی؟!جالبه برام نود درصد شرکت‌هایی که رفتم بیزنس‌هایی بودن که واسه خودشون اسم و رسمی داشتن. وقتی وارد اتاق مصاحبه می‌شدم سوالاتی از جنس استخدام تو گوگل ازم می‌پرسیدن و بعد  کلی از فرهنگ سازمانیشون تعریف می‌کردن که من تو خیالات خودم حس می‌کردم وسط سیلیکون ولی و یک عالمه دانشمند قراره بشینم، اما واقعا اینطور نبود...جالبه وقتی تو اتاق انتظار میشینی کلی خانوم و آقای خوش بر رو دورو برت می‌بینی، منم که با اعتماد به نفس کم، دائم یا موهای وز شدمو صاف می‌کردم که قشنگ به نظر بیام، عینکمو تمیز می‌کردم، یا مانتومو صافو صوف میکردم که مثل اونا خیلی با کلاس به نظر بیام. آخه هر بار که از جلوت رد می‌شدن با یک نگاه از بالا به پایینی تماشات می‌کردن که هیچوقت دلیلشو نمی‌فهمیدم. معذب بودم، خودم نبودم، حس میکردم کار کردن با اینجور آدما فقط یکیو میخواد که خوراک شو آف باشه.چه رسم غلطی افتاده تو جون استارت آپهای امروزی، اونقدری که کارمندای این جور جاها به مسئله شو آف واقفند یک ذره به خلق ارزش یا اینکه اصلا چرا داری تو همچین جایی کار می‌کنی و هدفت چیه فکر نمی‌کنن.شاید باورتون نشه ولی من افرادی رو دیدم که فقط عاشق گرفتن سلفی با در و دیوار رنگی شرکت و صندلی‌های خفن اونجا هستند و عاشق این هستن که ازشون بپرسی کجا کار می‌کنی، اونوقت حجم زیادی از هوای اطرافو میبره تو گلوش، باد میکنه غبغبو و میگه من با برند فلان کار می‌کنم، با حقوق کم هم راضی شدن باشن اونجا چون کلاس داره و من باز هم این موضوع رو درک نکردم. خدا هم نکند یک وبیناری، سمیناری، توییتی، یا اکانت باز اینستاگرامی داشته باشد همه جلو آن تعظیم می‌کنند.، عجیب نیست! حس می‌کردم اون لحظه شبیه به آلیس تو سرزمین عجایب فرود اومدم و باور کنید اگر دست به سرم نمی‌کشیدم باورم میشد شاخ درآوردم.از حال و هوای اتاق مصاحبه چه خبر؟ وقتی که میری تو اتاق مصاحبه طرف کلی ازت تعریف می‌کنه بَه بَه و چَه چَه که تو تا الان کجا بودی؟ بعد که میره سر مباحث مالی میگه ببین شرکت این همه امکانات در اختیارت میزاره تو نباید انتظار حقوق بالا داشته باشی. حالا از اون طرف من: اوکی باشه ممنون از امکاناتی که مثل منت هنوز نیومده به سرم زدی حالا قراره چیکار بکنم براتون با این حقوق کم و امکانات بی نظیر؟ جالب بود واسم که اکثر شرکت‌ها می‌گفتن تو فقط قرار نیست اینجا کار محتوا انجام بدی، بلکه باید گرافیک کار باشی، عکاس باشی، ویدئو خلاقانه درست کنی، سوشال مدیا رو بچرخونی و .... که من فکر کنم تو ذهنش به اینم اشاره می‌کرد که دو سه تا چایی هم اون وسط بریزی بیاری. لابد دیگه؟! آخه با یک دست چند تا هندونه؟! حالا بحث من این نبود که حقوق کم میدن، من از این ناراحت می‌شدم که اگر قراره جای یک گرافیست هم کار کنم پس اون آدمی که رفته سال‌ها درسشو خونده و حالا دنباله کار چی می‌شه؟ چرا من باید جای اونم بگیرم جای یک انیمیت کار، عکاس و هزار آدم دیگه که تخصص دارن تو این زمینه ها رو بگیرم؟!غٌرغٌر بسه!حرف واسه گفتن زیاده، من نمیدونم شما صاحب بیزنس هستین و یا دارین تو یک بیزنس کار می‌کنین، حرف من اینه که اگر رفتیمو در و دیوار رنگی و دوچرخه و چیو چی از دکوراسیون شرکت گوگل رو کپی کردیم تو شرکت خودمون، یک مقدار هم اونور قضیه و ارزش آفرینی‌های گوگل رو کپی کنیم که حداقل یک منفعتی واسه این جامعه و خودمون داشته باشیم. من یکی که تمام انرژیم در پس این مصاحبه‌ها تحلیل رفت خوش به حال اونایی که به سادگی ساده قبول می‌کنن...پ.ن: البته لازمه این مابین بگم شرکت‌ها و استارت آپ‌های بسیار خوبی هم وجود داشتن که من باهاشون هم کلام شدم و کلی چیزی ازشون یادگرفتم و منو راهنمایی کردن و منظورم از این دردودل‌ها با برخی از بیزنیس‌ها و دوستان کم لطفی بود که فقط دنبال ظاهرسازی می‌گردن...</description>
                <category>toktam.kovsari</category>
                <author>toktam.kovsari</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 14:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم از خودم بگم براتون...</title>
                <link>https://virgool.io/@toktam.kovsari/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-umbd7wtzuxw5</link>
                <description>بالاخره طلسم چندین ساله شکسته شد و من شروع کردم به نوشتن! نمی‌دونم این مَرض کمال گرایی کِی می‌خواد جور و پلاسشو از وجود من جمع کنه بره آخه تا همین چند دقیقه پیش که قصد کردم اکانت بسازم و بنویسم جلومو گرفته بود( کاری که تو این سه چهار ساله داره باهام می‌کنه). بگذریم از اسمم شروع می‌کنم که تلفظش برای خیلی‌ها عجیب و غریبه. تُکتَم هستم، خیلی راجع به اسمم نپرسید که نمیدونم فقط می‌دونم بین علما اختلاف افتاده که اسم من فرانسویه، یونانیه یا ترکی، اگر شما فهمیدید به من هم بگین ممنون می‌شم:)سرم برای نوشتن درد می‌کنه اما هیچ وقت جرات نوشتن از خودم رو نداشتم. نمی‌دونم چی شد، جادو شدم تو یک لحظه یک نیرویی منو کشید سمت ویرگول، ساخت اکانت و نوشتن. الان که می‌نویسم دست‌هام سست و بی حس شدن چون من اعتماد به نفس زیادی ندارم. از خوبیام بگم براتون بد نیست. من دختر خوشرویی هستم همیشه لبخند میزنم( دیوونه نیستما!) و یک جا بند نمی‌شم( اصطلاحا پر انرژی‌ام) و آدم انتقادپذیری هستم. این خلاصه‌ای از من بود.حالا قراره اینجا از حال دلم و گاهی از چیزهایی که یاد میگیرم بنویسم...</description>
                <category>toktam.kovsari</category>
                <author>toktam.kovsari</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 16:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>